فناء فی الله -مقام فنا-مراتب فنا ۱۳۹۰/۰۸/۱۱ - ۲۷۹۹ بازدید

البته همانطور که از نام مقام فناء بر می آید، آنجا دیگر خودی نیست، و هر چه هست اوست؟

پرسش گر گرامی ظاهرا پرسش شما در مورد این مساله است که آیا در مقام فنای عرفانی، خودیت عارف از میان می‌رود یا خیر؟ در این رابطه باید گفت: عارف در سلوک خود سر انجام به جایی می رسد که غیر حق را نمی بیند و خواسته های خود را در خواسته های خداوند گم می کند و فانی در اراده خداوند و انجام خواست خدای متعال می گردد. این به این معنا نیست که کار و زندگی خود را رها می کند و روابط اجتماعی ندارد. بلکه در تمامی کارها و روابط خود خدا را در نظر می گیرد و در جهت کسب رضایت او گام برمی دارد. در ادامه برای توضیح بیشتر باید گفت: فنا در لغت به معناى عدم و نیستى است و معناى آن آن‌چنان واضح است که اهل لغت براى توضیح آن یا به ذکر مترادفش یعنى عدم اکتفا کرده یا آن را با ضدش، یعنى بقا معرفى کرده اند. هر چند ممکن است این دو معناى فنا به ظاهر متفاوت به نظر آیند، زیرا بقا در مقابل تغییر و تحول مطرح مى شود و عدم به معناى نیستى محض است، به این معنا که اگر فنا را با مترادفش در نظر آوریم به معنای نیستی است و اگر در مقابل ضدش در نظر گرفته شود به معنای تغییر و تحول است. لیکن هردو یک امر را قصد کرده اند، زیرا بقا گاهى به معناى ثَبات است که در این صورت ضد آن تحول است و گاهى به معناى استمرار وجود خاص، ثابت باشد یا متغیر، که در این صورت ضد آن عدم و نابودى است. و به نظر مى رسد که در اینجا معناى دوم اراده شده است. از این جهت در کتاب هاى لغت که به ریشه کلمات پرداخته اند، اصل معناى فنا را انقطاع دانسته اند. به نظر مى رسد بهترین معناى فنا همان انقطاع است که در زبان فارسى کلمه «نابودى» همان را مى رساند، زیرا «نابودى» در مورد چیزى معنا مى دهد که قبلاً موجود بوده است.
حقیقت فنا
هر چند که فنا از لحاظ لغوى، که برگرفته از دیدگاه عرفى است، به معناى نابودى و انقطاع وجود است، به نظر مى رسد حقیقت آن امرى پیچیده باشد، حال پرسش این است که در عرفان اسلامی مراد از فنا چیست؟ آیا سالکى که به فنا مى رسد به طور کلى نابود مى گردد؟ یا اینکه تغییر و تحولى در یکى از ابعاد وجودى اش رخ مى دهد؟ این تغییر چگونه و تا چه حدى است؟ این احتمال نیز در اینجا مطرح مى گردد که فنا از سنخ رفتن در حجاب باشد؛ حال یا به این اعتبار که سالک در فنا از دیدگان پنهان مى شود یا به این جهت که عالم و حتى خود سالک در هنگام فنا از او مخفى مى شود.
براى بررسى این‌که حقیقت فنا از کدام سنخ است، در ابتدا به بحث مراتب فنا از دیدگاه بعضى از عارفان اسلامى مى پردازیم تا با دیدگاهى روشن در این زمینه، به گونه شناسى فنا در عرفان اسلامى دست یابیم. عزالدین کاشانى وقتى به مراتب فنا نزد عارفان مى پردازد، از فناى از شهوت، فناى از رغبت، و فناى متحقق به حق سخن مى گوید. فناى از شهوت، زوال أمّاره بودن نفس و اتصاف آن به لوّامه است. در این حالت هنوز اخلاق حسنه در قلب مستحکم نشده و در نتیجه هنوز اضطراب بر قلب حاکم است.
در مرتبه بعد، امیال زائل شده، قلب به استقامت و مطمئن بودن متصف مى گردد. در مرتبه فناى متحقق به حق، سالک خود و خلق را نمى بیند. همین خود داراى مراتبى است: در اولین مرتبه، سالک فعل خود را ندیده، آن را مستند به خدا مى یابد؛
در مرتبه دوم، ذات خود را نمى بیند؛ در مرتبه سوم حتى فناى ذات خودش را نیز نمى بیند. کاشانى از آن تعبیر به فناى از فنا مى کند و آخرین مرتبه، فناى وجود در وجود یا شهود در شهود است.
لاهیجى در گلشن راز فنا را داراى سه مرتبه فناى افعالى، فناى صفاتى و فناى ذاتى یعنى (محو، طمس و محق) مى داند، که سالک بعد از گذر از مرحله تبدیل اعمال و اخلاق سیئه به حسنه، به آنها نائل مى شود. در فناى افعالى، سالک همه افعال را در افعال حق فانى مى بیند، زیرا خداوند به تجلىِ افعالى بر او متجلى شده است و هیچ فعلی را از بندگان نمیبیند و سرچشمه همه افعال را خداوند می‌داند؛ در مرتبه دوم حق به تجلىِ صفاتى بر سالک متجلى مى شود و او صفات تمام اشیاء را در صفات حق فانى مى بیند و به غیر از خداوند هیچ شخصى را داراى صفت نمى بیند و خود و تمام اشیاء را مظهر و مجلاى صفات الهى مى شناسد و صفات او را در خود ظاهر مى بیند. در مرتبه سوم، حق به تجلىِ ذاتى بر سالک متجلى مى شود و او جمیع ذوات اشیاء را در پرتو نور تجلى ذات احدیت، فانى مى یابد وجود اشیاء را وجود حق مى داند و در دیده حق بینِ عارف «کل شى ء هالک الا وجهه» جلوه گرى نموده، به جز وجود واجب، موجود دیگرى نبیند و خیال غیریت نزد وى محال گردد.
خواجه عبدالله انصارى براى فنا سه مرتبه مطرح کرده است: فناى علمى، جحدى و فناى حقى. عبدالرزاق کاشانى در شرح این سخن، مرتبه اوّل را فناى علم عبد در علم خداوند مى داند، زیرا علم به خداوند با عقل که طریق ادراک آن، تصورات ذهنى است حاصل نمى شود، پس هر کس به مرتبه اى برسد که به صورت شهودى، یعنى با علم حضورى به خداوند علم پیدا کند، در حقیقت از علم خویش فانى گشته است و به علم خداوند متصف گردیده است، زیرا علم حضورى به حق در این حالت مثل علم حضورى انسان به ذات خویش مى باشد.
تفاوت علم حضوری به علم حصولی و ذهنی این است که شخصی بخواهد آتش را با تعاریف دیگران تصور نماید و یا اینکه آتش را از نزدیک مشاهده کند؛ مرتبه دوّم این است که این علم حضورى نیز ساقط شده، به معاینه تبدیل مى گردد که از شهود هم بالاتر است و از این رو سالک به مقصود خویش واصل، و طلبْ متوقف مى گردد و حتى در آخرین مراحلِ این مرتبه با فانى شدن وجود سالک در وجود حق و وصول به حضرت جمع، شهود معاینه نیز از بین مى رود و تثلیثى که در معاینه وجود دارد، یعنى معایِن (سالک)، معایَن( پروردگار) و عیان (نوع ارتباطی که بین سالک و حضرت حق در اینجا وجود دارد) رخت برمى بندد. آخرین مرتبه، فناى از فنا است که سالک درمى یابد که اصلاً فنایى رخ نداده و تنها توهم سالک رخت بربسته است، زیرا فانى از ازل فانى بوده و باقى نیز همواره بوده و است و این مرتبه حقِ فنا است، زیرا خود فنا نیز ازبین مى رود و چیزى جز حق متعال باقى نمى ماند.
سید حیدر آملى با توجه به مراتب توحید، فنا را داراى سه مرتبه مى داند: 1. فناى در حضرت احدیت که شخص از رسم و صفات خویش فانى مى شود. در این حالت، سالکْ خداوند را تنها با اسماء و صفاتش مى بیند و این مرتبه توحید در ولایت است. مرتبه دوم فناى در ذات است با باقى ماندن رسم خفى از شخص که نشان دوگانگى و دوستى است و آن را توحید در حقائق مى گویند. آخرین مرتبه، مقام احدیتِ الفرق والجمع است که توحیدِ حق «ذاته بذاته» است که در آن، رسم خفى نیز باقى نمى ماند.
با توجه به مسائلی که گفته شد و تقسیمات برخی از عرفا ذکر این نکته ضروری است که>فنا در عرفان اسلامى براى ارتقاى حد وجودى انسان است که شامل احاطه وجودى و تغییر ماهیتِ او مى شود. لیکن از آنجا که فنا مرحله به مرحله محقق مى شود و به عبارت دیگر تدریجى است نه دفعى، در محدوده اى از این سیر، ذات بشرى انسان باقى است و صرفا دچار تحول صفاتى مى شود. به نظر مى رسد که نه تنها در مراحل مقدماتىِ فنا که حالات انسان تغییر مى کند، ذات بشرى باقى است، بلکه در فناى افعالى و صفاتى که دو مرتبه اصلى فنا هستند، نیز همین گونه است، زیرا در این مراتب، سالک صرفا به شهود حقیقت مى رسد و به تعبیر بعضى عارفان با چشم و گوشِ حق مى بیند، امّا در مرتبه فناى ذاتى امر به گونه دیگرى است، یعنى دیگر ذات بشرى براى سالک باقى نمى ماند وبه طور کلى تغییر هویت مى دهد، به گونه اى که بدن خودش با سایر بدن ها برایش تفاوتى ندارد.
در سیر سالک به سوى فناى ذاتى با احاطه وجودى اى که به دست مى آورد، معرفت حقیقى او نیز افزایش مى یابد، زیرا این معرفت لازمه احاطه وجودى اى است که به مددِ آن، سالک نه از طریق مفاهیم، بلکه همه اشیاء را به تفصیل در ذات خود مى نگرد. از این رو فنا نه تنها به معناى نابودى و از دست دادن چیزى نیست، بلکه رفع موانعى است که از جهت مادى براى انسان پدید آمده است، به صورتى که حجاب هاى توهم زا از وجود او رخت برمى بندد و وجودى مى یابد که حقایق را همانگونه که هست مى یابد و از این رو درمى یابد که همه موجودات هر چند خودشان آگاه نیستند، هیچ استقلالى ندارند و در حقیقت، فانى در ذات حق هستند. امّا معرفت به این فنا نیازمند فناى سلوکى است و هر چند همه موجودات به سوى فنا مى روند، بدون فناى سلوکى که حد و احاطه وجودى انسان را تغییر مى دهد، این معرفت حاصل نخواهد شد.
بدین ترتیب آنچه حقیقتا فنا است، فناى ذاتى است، وبقیه مراتب فنا با نزدیکى و دورى به آن ارزش گذارى مى شوند. لیکن چنین فنایى تنها براى افراد خاصى رخ مى دهد. پس هرچند مطلوبِ همه است، لیکن براى همه الزامى نیست، امّا بعضى مراتب مقدماتىِ آن که در مرتبه خود، صفات و رفتار انسان را تغییر مى دهد براى همه مطلوب است بنابر این می‌توان نتیجه گرفت که با توجه به سخنان بعضى از عرفا در زمینه فنا که مى توان آن را چکیده تمام دیدگاه ها در این زمینه دانست، باید گفت: فنا تعدادى مراحل مقدماتى دارد که درحقیقت، مراحل مقدماتى سلوک هستند و اطلاق فنا بر آنها در سخنان عارفان صرفا تعبیرى مجازى است.
و البته باید گفت در تمام سخنان عارفان چیزى نمى یابیم که فنا را نابودى و از بین رفتن سالک به طور کلى تصویر کرده باشد، بلکه برعکس تصریحات و قراین بسیارى وجود دارد که حکایت از این دارد که سالک حتى در فناى ذاتى نیز وجود خاص خویش را دارد. از جمله قرائن قوى بر این مطلب مسئله بقا است که همواره در کنار فنا قرار دارد و ملازم آن محسوب مى شود. هیچ فنایى نیست مگر اینکه بقایى را در پى دارد.
با مراجعه به سخنان عارفان مشخص مى شود که مقصود آنها از بقا در اینجا جایگزین آن چیزى است که در فنا از دست مى رود. امام خمینى(ره) مى فرماید که فنا عدم نیست، بلکه بازگشت از عالم طبیعت به ملکوت است. پس در هر لحظه تجلّى الهى از عالم ملکوت در طبیعت ظاهر مى شود و از طبیعت به ملکوت بازمى گردد.
ایشان نتیجه مى گیرد که تمام طبیعت و ملکوت دائما در حال تبدیل و تجدد است و عالم در هر لحظه حادث است. بدین ترتیب به نظر واضح مى رسد که فنا صرف عدم و نابودى نیست، بلکه عدمى است که وجودى را درپى دارد واین همان معناى تحول و تغییر است. بنابر این فنا دارای مراحل مختلفی می‌باشد که تنها در مرحله نهایی آن عارف به این نکته می‌رسد که خودی در میان نیست و هر چه هست اوست.

نظرات

میهمان
کاش انقدر عرفان رو با دین قاطی نمی کردید و انقدر هم کامه عربی قاطیش نمی کردید که من فارسی زبان ِ بی دین هم بتونم بفهمم. شرم آوره که این مفاهیم رو از متون نوشته شده به زیان انگلیسی (هند، امریکا، و ) خیلی بهتر تونستم بفهمم.عرفان چه ربطی به دین داره اخه که انقدر عربی اسلامی کردید همه چیو؟ در ضمن عین این متن در هزار سایت کپی پیست شده. اصیل و نوشته خودتون نیست.
پرسمان
سلام علیکم، دوست گرامی. تصور شما از دین چیست؟ از دیدگاه اسلام دین اصولا برای کمال انسان آمده و کمال انسان در معرفت خدا است. البته قرآن کریم هدف خلقت انسان را بندگی ذکر می کند: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون:(۱) من جنّ و انس را نیافریدم جز براى این که عبادتم کنند (و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند)! اما در تفاسیر زیادی در ذیل این آیه یعبدون به یعرفون تفسیر شده است که به مواردی آز آنها اشاره می کنیم و در پایان به دو روایت اشاره می کنیم:(۲)
۱- تفسیر المراغى از مراغى احمد بن مصطفى
۲- روض الجنان و روح الجنان فى تفسیرالقرآن از ابوالفتوح رازى حسین بن على
۳- تفسیر نمونه از مکارم شیرازی
۴- تفسیر القرآن الکریم (صدرا) از ملا صدرا
و این مفسرین بر اساس استناد به این روایات مختلفی این چنین گفته اند:
- در حدیثى از امام صادق (ع) مى خوانیم که امام حسین (ع) در برابر اصحابش آمد و چنین فرمود: ان اللَّه عز و جل ما خلق العباد الا لیعرفوه، فاذا عرفوه عبدوه، فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه:(۳) خداوند بزرگ بندگان را نیافریده مگر به خاطر این که او را بشناسند، هنگامى که او را بشناسند عبادتش مى کنند، و هنگامى که بندگى او کنند از بندگى غیر او بى نیاز مى شوند.
- و همانطوری که در حدیث قدسی گفته شده است هدف خلقت و آفرینش انسان شناخت پروردگار بوده است: کنت کنزا مخفیّا فأحببت أن اعرف فخلقت الخلق لأعرف: من پیش از ایجاد عالم، گنج پنهانى بودم و دوست داشتم که شناخته شوم، پس خلایق را خلق کردم تا مرا بشناسند و راه به صفات من ببرند.(۴)
بنابراین رابطه دین و عرفان به هیچ وجه گسستنی نیست و اصولا دین برای این آمده تا انسان را به عرفان برساند. مگر اینکه منظور شما از عرفان چیز دیگری باشد، بله البته عرفان کاذب ربطی به دین ندارد.
پی نوشت:
۱. ذاریات(۵۱) آیه۵۶.
۲. ابوالفتوح رازى،روض الجنان و روح الجنان فى تفسیرالقرآن، ناشر بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، ۱۴۰۸ ق، ج ۱۸، ص ۱۱۵؛ مراغى احمد بن مصطفى تفسیر المراغی، ناشر: داراحیاء التراث العربى، بیروت، سال چاپ، ج ۲۷، ص ۱۴؛ مکارم شیرازی ناصر، تفسیر نمونه، ناشر دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۷۴ ش، نوبت اول، ج ۲۲، ص ۳۹۶؛ تفسیر القرآن الکریم (صدرا)، صدرالمتالهین محمد بن ابراهیم، ناشر انتشارات بیدار، قم، ۱۳۶۶ ش، نوبت دوم، ج ۴، ص ۳۸۶.
۳. مکارم شیرازی ناصر، تفسیر نمونه، ناشر دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۳۷۴ ش، نوبت اول، ج ۲۲، ص ۳۹۶
۴. تفسیر القرآن الکریم (صدرا)، صدرالمتالهین محمد بن ابراهیم، ناشرانتشارات بیدار، قم، ۱۳۶۶ ش، نوبت دوم، ج ۴، ص ۳۸۶.

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.




حاصل جمع را در کادر وارد کنید