هدف از آفرینش انسان

فلسفه خلقت دو جنس مخالف

بر اساس مسائل روان شناسي و با استناد به آيات قرآن و روايات علت خلقت زن و مرد يا به عبارت بهتر به دو جنس مخالف چيست؟ (از اين زاويه که اين اختلاف از نظر رشد و قرب الهي چه تأثيري دارد؟)

ابتدا فلسفه پيدايش دو جنس مخالف را از منظر قرآن کريم بررسي مي شود:
خداوند در سوره بقره آيه 187 در مورد جنس مخالف زن و مرد مي فرمايد:«هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ»؛ زنان لباس شما هستند و شما مردان لباس آنها»
اين تعبير قرآني نهايت و اوج معنوي مرد و زن و نزديکي آنها به يکديگر را بيان مي کند. در تشبيه همسر به لباس نکات و لطايف بسياري نهفته است:
1. لباس مايه زينت و آرامش است، همسر نيز مايه زينت و آرامش خانواده است.
2. لباس بايد در طرح و رنگ و جنس و اندازه مناسب انسان باشد، همسر نيز بايد کفو و همتا و متناسب با فکر و فرهنگ و شخصيت انسان باشد.

از کجا آمده ام؟ براي چه آمده ام؟ به کجا مي روم؟

از کجا آمده ام؟ براي چه آمده ام؟ به کجا مي روم؟

سؤالات كه براى شما پيش آمده است، مسائل اساسى فكر و انديشه بشرى است. به جرئت مى‏توان گفت كه دين، عرفان، فلسفه و كلام، همگى در صدد پاسخ‏گويى به اين سؤالات بوده‏اند و درد حيرت - كه دردى شيرين و خوشگوار است - از همين سؤالات اساسى پيدامى‏شود. بله اين درد ممدوحى است. انسان در طول حيات خود، همواره از خود مى‏پرسد: از كجا آمده است؟ به كجا مى‏رود؟ در كجا هست؟ چگونه بايد باشد؟ چه بايد بكند؟ دليل اين سؤالات نيز روشن است. انسان فطرتا به دنبال كشف راز وجود و هستى خود است و همواره درجست و جوى يافتن پاسخ اين سؤالات است كه مبدأ من كيست و كجا است؟ مقصود من چيست؟ مقصد من كيست و كجا است؟

چرا خدا من رو خلق کرده؟

من که نمي خواستم وجود داشته باشم چرا خدا من رو خلق کرده من نه بهشت را مي خوام نه جهنم. نمي خواستم خلق شوم چرا خدا من را ايجاد کرده است؟

آفرينش اجباري‏
اولاً هر چند انسان بدون اختيار خويش پا به عرصه هستي گذاشته است؛ اما در مقابل، از نعمتي بي نظير برخوردار گشته و آن عبارت است از «هستي»، «وجود» و آثار آن. در مقابل «عدم»، «نيستي» و «نداري» نقمت و زياني بي نظير است. خداوند لطف بزرگي فرموده كه ما را از عرصه نيستي به هستي درآورده است و ما بايد شكرگزار چنين هديه‏اي باشيم و لو آن كه اختيار و اراده ما در آن، هيچ نقشي نداشته باشد.

هدف زندگي انسان

انگيزه انسان براي زندگي در اين دنيا چه بايد باشد؟ هدف انسان از زندگي در اين دنيا چيست؟


پرسش از راز آفرينش و هدف زندگى از بنيادى‏ترين، ديرين‏ترين، پاياترين و عمومى‏ترين پرسش‏هاى آدمى است. هر يك از ما از خود مى‏پرسيم: از كجا آمده‏ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مى‏روم آخر؟ چه سرنوشتى فراروى من است؟ خوشبختى من در چيست و چگونه مى‏توان به آن رسيد؟

هدف زندگي

هدف زندگى يعنى چه و ديدگاه مكاتب بشرى در اين باره چيست؟

«هدف زندگى»، بيانگر اين نكته است كه «انسان به كدامين سو بايد حركت كند، تا كجا پيش رود، در نهايت چه بشود، چه سرنوشتى فراروى او هست و سعادت او در چيست؟» در پاسخ به اين پرسش، دو ديدگاه كلان وجود دارد: فلسفه پوچى و فلسفه هدفدارى.

يك. پوچ‏گرايى
پوچ‏گرايى براساس مبانى الحادى خود هيچ غايت برين، آرمان و ايده‏آل برجسته‏اى براى بشريت قائل نيست و در رابطه با اينكه «انسان چه بايد باشد و چه آرمانى براى خود برگزيند و به كدامين جهت سير كند»، حرفى براى گفتن ندارد.