فرقه‌هاي ضاله

اطلاعاتي جهت آشنايي با فرقه هاي اسلامي و غيراسلامي که به اسلام ضربه مي زنند و به تدريج از اسلام ناب محمدي دور شده اند و يا جديد به وجود آمده اند مانند وهابيت، بابيت، حنفي، شافعي، علي اللهي و... را خواستارم.

يك. معتزله‏
در زمان وجود پيامبر اكرم(ص) اختلاف‏هاى اعتقادى پشت پرده و پنهان بود. بعد از رحلت آن حضرت، نخستين اختلاف در مسأله امامت پيش آمد و در واقع روز سقيفه، تشكّل اوليه اهل سنت پا گرفت و امامت از نصب الهى، به مبناى زمينى و غير الهى تبديل شد؛ در سال‏هاى 36 و 37 ه.ق در جريان جنگ صفين، مسأله حكميت پيش آمد كه باعث به وجود آمدن خوارج شد. آنان ابتدا رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، (انتشارات طه، 1381 )، ص 22.
در لشگرگاه حضرت على(ع) بودند، ولى افكار آنها و موضع‏گيرى‏ها در مقابل آراى آنان باعث به وجود آمدن برخى فرقه‏ها و نحله‏هاى كلامى و اعتقادى اهل سنت گرديد.
بعد از شهادت حضرت على(ع) به سال 41 تا سال 132 ه.ق گروه‏هاى ذيل از اهل سنت در وادى كلام به وجود آمدند: معتزله، مرجئه، قَدَريه، جهميه‏ربانى، ما هو علم الكلام؛ (قم: دفتر تبليغات اسلامى قم، چاپ اول، 1418 ه.ق)، ص 78. و....
گروهى كه بيشتر پا گرفت و مكتب قدريه و جهميه به آن تبديل شد معتزله بود. بنيان گذار اصلى مكتب اعتزال «واصل‏بن عطا» شاگرد حسن بصرى است. او در سال 80 ه.ق متولد شد و در سال 131 ه.ق درگذشت.
معتزليان داراى گرايش عقلى تا حدى افراطى بوده‏اند؛ در عين حال بسيارى از عقايد آنان از تشيع نيز الهام گرفته است.
عقايد معتزله‏
الف. اعتقادات‏
1. توحيد صفاتى ؛ (عدم تكثر و زيادت صفات خدا بر ذات او)
2. حسن و قبح ذاتى افعال ؛
3. عدل ؛ (ملاك ذاتى دارد و خداوند آنچه را كه ذاتاً ظلم و قبيح است انجام نمى‏دهد)
4. وعد و وعيد ؛ (همانطور كه خلف وعده از خداوند محال است، خلف وعيد نيز از او سر نمى‏زند)
5. مخلوق بودن كلام خدا ؛ (قرآن كلام خداست، پس مخلوق و حادث است)
6. هر كار خدا داراى هدف و نتيجه‏اى است ؛
7. مغفرت، بدون توبه ناممكن است ؛
8. قديم، منحصر به ذات خداوند است ؛
9. تكليف به آنچه در حد طاقت انسان نيست محال است ؛
10. نفى توحيد افعالى، (افعال بندگان مخلوق خدا نيست و مشيّت الهى به افعال بندگان تعلق نمى‏گيرد) ؛
11. عالم حادث است ؛
12. خداوند، در دنيا و آخرت ديده نمى‏شود.
بنگريد :
الف. همان، ص 45.
ب. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، صص 113 - 117، قم : طه، چاپ دوم، 1379.
ب. انسان‏شناسى‏
1. انسان آزاد و مختار است، نه مجبور ؛ (اختيار)
2. انسان قبل از انجام فعلى قدرت فعل و ترك آن را دارد ؛ (استطاعت)
3. مؤمن قادر بر كفر و كافر قادر بر ايمان است ؛
4. فاسق، نه مؤمن است و نه كافر ؛ (منزلة بين المنزلتين)
5. عقل پاره‏اى از مسائل را مستقلاً (بدون راهنمايى قبلى شرع) درك مى‏كند ؛
6. در تعارض حديث با عقل، عقل مقدم است ؛
7. قرآن را مى‏توان با عقل تفسير كرد.بنگريد : همان، ص 46.
ج. مسائل اجتماعى و سياسى‏
1. وجوب امر به معروف و نهى از منكر، هر چند مستلزم قيام به سيف باشد ؛
2. امامت خلفاى راشدين به ترتيبى كه واقع شده، صحيح بوده است ؛
3. على(ع) از خلفاى پيش از خود افضل بوده است ؛
4. نقد به صحابه پيغمبر و بررسى كارهاى آنان جايز است ؛
5. جواز تحليل روش سياسى عمر و روش سياسى حضرت على(ع) و مقايسه ميان آنها.همان، ص 46 و 47.
دو. اهل حديث‏
در دوران متوكل عباسى معتزله غالباً قلع و قمع شدند و در مقابل آنها، مكتب اهل حديث رونق يافت. اهل حديث برخلاف معتزليان كاملاً نص‏گرا و ظاهرگرا بوده و براى عقل ارزش و اعتبارى قائل نبودند. اين مسأله شديداً آنان را به سوى سطحى‏نگرى و درك عوامانه از دين سوق داده است.
اعتقادات اهل حديث‏
الف. خداشناسى و انسان‏شناسى‏
مهم‏ترين اعتقادات اهل حديث به اين شرح است:
1. ايمان به خدا و ملائكه و كتاب‏ها و رسولان ؛
2. خدا يكى است ؛
3. ايمان مساوى است با قول، نيت و عمل ؛
4. عموميت مطلق قضا و قدر ؛
5. محمد(ص) رسول خدا است ؛
6. بهشت و جهنم حق است ؛
7. خداوند بر عرش سوار است ؛
8. خداوند صورت و چشم دارد و همين‏طور گوش و دست دارد ؛
9. خداوند، عالم است ؛
10. كلام خداوند، غير مخلوق (قديم) است ؛ پس قرآن كه كلام خداست غير مخلوق است، حتى صوت قارى آن و كسى كه قرآن را مخلوق انگارد كافر است ؛
11. خير و شر به قضاى الهى است؛ و جز آن نيست كه خدا مى‏خواهد ؛
12. اعمال بندگان، مخلوق خداوند بوده و انسان مجبور آفريده شده است ؛
13. خداوند، مؤمنان را توفيق اطاعت مى‏دهد ؛
14. خداوند، در آخرت با چشم ديده مى‏شود ؛
15. گناه كبيره، باعث كفر نمى‏شود ؛
16. اسلام، از ايمان وسيع‏تر است ؛
17. خلفاى راشدين، به ترتيب خلافت فضيلت دارند ؛
بنگريد : الف. جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، (قم: مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ دوم، 1414ه.ق)، ج 1، ص 179 - 170.
18. حقانيت عذاب قبر، صراط و ابدى بودن بهشت و جهنم.ب. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، صص 120 - 122، قم، طه : چاپ دوم، 1379.

ب. عقايد سياسى و اجتماعى‏
پاره‏اى از ديدگاه‏هاى اجتماعى، سياسى و فقهى آنان عبارت است از:
1. انحصار خلافت در قريش تا قيامت ؛
2. صدقات و فى‏ء در اختيار سلاطين است ؛
3. عدم جواز خروج و شورش بر عليه سلطان جائر و ستمگر ؛
4. عدم جواز پيروى از امر حاكم به معصيت الهى ؛
5. جهاد بايد همراه امام باشد؛ چه امام عادل باشد يا ظالم ؛
6. عدم جواز تكفير مسلمانان به جهت ارتكاب گناه؛ مگر در مواردى كه به واسطه نص خارج شده باشد.بنگريد : همان جا.
سه. اشعرى‏ها يا اشاعره‏
در اوايل قرن چهارم و اواخر قرن سوم، اهل حديث دو دسته شدند:
1. حنابله، يعنى تابعان احمدبن حنبل.
2. اشاعره كه پيروان ابوالحسن اشعرى (شاگرد قاضى عبدالجبار معتزلى ) بودند.
ابوالحسن اشعرى (260-324ه.ق) كه خود ابتدا معتزلى بود در جستجوى راهى معتدل در ميان عقل‏گرايى افراطى معتزله و خردگريزى اهل حديث برآمد. نتيجه نهايى كار او پذيرش آراء اهل حديث همراه با نوعى تبيين عقلى براى آنها بود و نتوانست اشكالات اساسى ديدگاه اهل حديث همچون جبرگرايى را حل كند. او از بين اعتقادات اهل حديث، اصول زير را برگزيد.
عقايد اشاعره‏
1. عدم وحدت صفات الهى با ذات ؛ (نفى توحيد صفاتى)
2. عموميت اراده و قضا و قدر الهى در همه امور، از جمله در افعال انسان ؛
3. شرور، مانند خيرات از جانب خدا است ؛
4. مختار نبودن بشر و مخلوق خدا بودن اعمال او ؛
5. حسن و قبح افعال، ذاتى نيست ؛ بلكه شرعى است و عدل نيز امرى شرعى است نه عقلى و ذاتى ؛
6. رعايت لطف و اصلح بر خدا واجب نيست ؛
7. قدرت انسان بر فعل، توأم با فعل است، نه پيش از آن ؛
8. انسان آفريننده عمل خود نيست بلكه اكتساب كننده آن است ؛
9. تنزيه مطلق خداوند و نفى هرگونه شباهت ميان خدا و غيرخدا ؛
10. خداوند در قيامت با چشم ديده مى‏شود ؛
11. فاسق، مؤمن (مسلمان) است ؛
12. مغفرت، بدون توبه اشكال ندارد ؛ همچنان كه عذاب مؤمن بلااشكال است ؛
13. عالم حادث زمانى است ؛
14. كلام خدا قديم است، اما كلام نفسى نه كلام لفظى ؛
15. كارهاى خدا براى غايت و غرضى نيست ؛
16. تكليف مالايطاق بلا مانع است ؛
17. شفاعت بلااشكال است ؛
18. كذب و تخلف وعده بر خدا جايز نيست ؛
19. پذيرش اوصاف خبرى خداوند، بدون تشبيه خدا به مخلوقات و تعيين كيفيت آنها
بنگريد :
الف. مرتضى مطهرى، همان، صص 57 - 59 ؛
.ب. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، صص 125 - 133، قم : طه، چاپ دوم، 1374.

از آنچه بيان شد به خوبى روشن مى‏شود كه اشاعره و اهل حديث، در عين حال كه در برخى موارد اختلاف داشتند، كاملاً در مقابل معتزله قرار گرفتند و در مسأله عدل الهى، اختيار انسان و... كاملاً ضد هم بودند
فقه اهل سنت‏
در بخش فقه و احكام، اهل سنت به چهار گروه اصلى تقسيم مى‏شوند: حنفى (پيروان ابوحنيفه )؛ مالكى (پيروان مالك )؛ شافعى (پيروان شافعى ) و حنبلى (پيروان احمدبن حنبل ). اين گروه‏هاى چهارگانه، در قرن سوم و چهارم با آغاز دوران امامت حضرت صادق(ع) به وجود آمدند. ر.ك: رسول جعفريان، تاريخ تحول دولت و خلافت، (قم: دفتر تبليغات اسلامى، چاپ سوم )، ص 245 الى 248 ؛ محمد مشكور، فرهنگ فرق اسلامى، (انتشارات آستان قدس رضوى، 1375، چاپ سوم )، ص 238 ؛ مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان، (قم: مؤسسه امام صادق، بخش زندگانى امام صادق‏عليه السلام ) ؛ مرتضى مطهرى، روحانيت، (قم، دفتر تبليغات اسلامى، چاپ اول، 1365 )، ص 67.
در بين اهل سنت تا قرن هفتم، حق اجتهاد محفوظ بود؛ در اين قرن به علل خاص تاريخى، با برگزارى شورايى اين حق از علما سلب گرديد و آنان مجبور شدند براى هميشه، از نظريات علماى قرن دوم و سوم هجرى تبعيت كنند و از اينجا مسأله حصر مذاهب فقهى، به مذاهب چهارگانه به وجود آمد.عبدالرحمن الجزيرى، الفقه على المذاهب الاربعه، (بيروت، دارالفكر، 1406 ه.ق ).
اختلاف اين چهار گروه، بيش از آن است كه در يك پاسخ بگنجد. براى اطلاع از اين اختلافات، مى‏توان به كتاب‏هاى مفصل‏ترى رجوع كرد؛ مانند: الفقه على مذاهب الاربعه‏همان. {
«احمدبن عبدالحليم» معروف به «ابن تيميه» حرّانى دمشقى (661 - 728 ق) يكى از پيروان اهل حديث و مروّج مذهب حنابله است. مبانى فكرى ابن تيميه را در چهار بخش مى‏توان خلاصه كرد:

يك. حمل صفات خبرى بر معانى لغوى‏
در اصطلاح علم كلام، بخشى از صفات خدا را«صفات خبرى» مى‏نامند، قرآن كريم و حديث از اين صفات خبر داده و خرد آن را درك نكرده است؛ مانند «وجه»، «يد»، «استواء بر عرش» و نظاير آنها كه قسمتى از آنها در قرآن و برخى ديگر در حديث نبوى وارد شده است.
معانى لغوى و ظاهر بدوى برخى از اين صفات، ملازم با جسمانى بودن خدا است؛ زيرا «وجه» به معناى «صورت»؛ «يد» به معنى دست، «استواء» به معناى استقرار و يا جلوس، از شئون موجودات امكانى است و خداى واجب الوجود، منّزه از چنين معانى است. از اين جهت همه طوايف اسلامى - به جز گروه «مجسّمه» - معانى خاصى براى اين صفات مطرح مى‏كنند كه با مراجعه به تفاسير و كتاب‏هاى كلامى روشن مى‏گردد.
اما متأسفانه ابن تيميه اصرار مى‏ورزيد كه: آنچه در اين باره وارد شده، بايد بر همان معانى لغوى و ظاهر ابتدايى حمل گردد. وى كسانى كه اين نوع از صفات را به كمك قرائن موجود در آيات و روايات، بر معانى مجازى و كنايى حمل مى‏كنند، «مُؤَوِّلِه» ناميده و به باد انتقاد مى‏گيرد. او به اين نيز اكتفاء نكرده، مى‏گويد: همه صحابه و تابعان بر همين عقيده بوده‏اند.
دو. كاستن از مقامات پيامبر اسلام(ص)
بخش دوم تفكر ابن تيميه، عادى جلوه دادن مقامات پيامبران و اولياى الهى است و اينكه آنان پس از مرگ، كوچك‏ترين تفاوتى با افراد عادى ندارند! او در اين راستا، مسائلى را مطرح مى‏كند كه همگى يك هدف را تعقيب مى‏كنند و آن عادى جلوه دادن منزلت پيامبران - به خصوص پيامبر اسلام و اولياى بزرگ دين - است. بر اين اساس مى‏گويد:
1. سفر براى زيارت پيامبر(ص) حرام است؛
2. كيفيت زيارت پيامبر(ص)، از كيفيت زيارت اهل قبور تجاوز نمى‏كند؛
3. هر نوع پناه و سايبان بر قبور حرام است.
4. پس از در گذشت پيامبر(ص)، هر گونه توسل به آن حضرت بدعت و شرك است؛
5. سوگند به پيامبر(ص) و قرآن و يا سوگند دادن خدا به آنها، شرك است؛
6. برگزارى مراسم جشن و شادى در تولّد پيامبر(ص)، بدعت به شمار مى‏رود.
زير بناى آرا و نظريات او در اين مسائل اين است كه براى توحيد و شرك، تعريف درست و حدّ منطقى قائل نشده و روى انگيزه خاصى، آنها را شرك و بدعت و يا لااقل حرام مى‏داند.
او در اين قسمت، آرا و نظرياتى را مطرح مى‏كند كه پيش از او، احدى از علماى اسلام نگفته است. وى با لجاجت خاصى، به جنگ همه مى‏رود. از اين‏جهت از همان زمان و پس از آن، افكار عمومى اهل سنت بر او شوريد. او بارها دستگير و زندانى شد و ده‏ها كتاب بر رد انديشه‏هاى وى به نگارش درآمد.
سه. انكار فضايل اهل‏بيت(ع)
بخش سوم از مبانى فكرى او، انكار فضايل مسلّم اهل بيت عصمت و طهارت (ع) است، با آن كه اين فضائل در صحاح و مُسندهاى اهل سنت وارد شده است. وى در كتاب منهاج السنة - كه به حق بايد آن را «منهاج البدعة» دانست - احاديث صحيح مربوط به مناقب على(ع) و خاندان او را، بدون ارائه مدركى، انكار و همه را مجعول اعلام مى‏كند؛ فضايلى كه ده‏ها حافظ و حاكم از محدثّان آن را نقل و به صحّت آنها تصريح كرده‏اند. از باب نمونه مى‏گويد:
الف. نزول آيه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ » ؛ مائده (5 )، آيه 55. درباره على، به اتفاق اهل علم دروغ است‏منهاج السنه، ج 1، ص 1. ، اين در حالى است كه متجاوز از 64 محدث و دانشمند، برنزول آن درباره امام تصريح كرده‏اند.الغدير، ج 3، 156-172.
ب. آيه: «قُلْ لا أسألُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرَاً إِلاّ ؛ شورى (42 )، آيه 23. ، درباره خاندان‏منهاج السنه، ج 2، ص 118. در حالى كه متجاوز از 45 محدّث و دانشمند آن را نقل كرده‏اندالغدير، ج 3، صص 156 - 172. ؛ «الْمَوَدة فِيِ الْقُربى‏ » رسالت نازل نشده است؛
اين نوع نقدها و ردّها، علاوه بر اينكه حاكى از عدم مبالات او در انتقاد است؛ خالى از دشمنى باطنى با خاندان پيامبر نيست.
او با گشودن اين باب، زحمات احمدبن حنبل را در تثبيت فضايل امام على(ع) به هدر داد.
تا پيش ازم 241 ه.ق. ، خليفه راشد بودن امام على(ع) در ميان محدثان اهل سنت جا نيفتاده بود و در اين قضيه، موافق و مخالف وجود داشت. احمدحنبل، حضرت على(ع) را رسماً خليفه چهارم از احمدبن حنبل خلفاى راشدين اعلام كرد و با زحمات فراوان، توانست مسأله «تربيع خلافت» را تثبيت كند. وى از اين طريق با ناصبى‏گرى، سخت مبارزه نمود. كتاب مناقب الصحابة او بهترين گواه بر اين مطلب است.
«حمصى» مى‏گويد وقتى مسأله «تربيع» از جانب احمدبن حنبل اعلام شد، به حضور او رفته و گفتم: كار شما، طعن بر طلحه و زبير است! او صورت در هم كشيد و گفت: من چه كار با آنان دارم؟ آن گاه سخنى از عبداللَّه‏بن عمر نقل كردم؛ او در پاسخ گفت: عمر بهتر از فرزندش است. او على را عضو شوراى شش نفره قرار داد و على نيز خود را اميرمؤمنان معرفى كرد؛ حالا من بگويم على اميرمؤمنان نيست.طبقات الحنابلة، ج 1، ص 393.
ولى ابن تيميه حنبلى از راه امام مذهب خود، منحرف شد و با انكار فضايل امام على(ع)، روح ناصبى‏گرى و انكار فضايل اهل بيت(ع) را پرورش داد!
چهار. مخالفت با مذاهب چهار گانه اهل سنت‏
بخش چهارم از دگرديسى او، مخالفت وى با مذاهب چهارگانه اهل سنت در باب نكاح و طلاق است. البته در برخى از اين مسائل شايد حق با ابن تيميه باشد؛ ولى چنين مخالفتى با مبانى فكرى اهل سنت - كه اجماع فقهاى يك عصر، تا چه رسد به چند عصر را حجت مى‏دانند - سازگار نيست‏.
جهت آگاهى بيشتر ر.ك: .
الف. جعفر سبحانى، فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى، (قم: توحيد )، ج‏3.
ب. همو، وهابيت، كارنامه فكرى و كارنامه عملى، (قم: مؤسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق‏عليه السلام ).{
آيين وهابيت، به ظاهر زاييده انديشه «محمدبن عبدالوهاب» (1206 - 1115 ه.ق ) نجدى است؛ ولى ريشه‏هاى آن‏م سال 728 ه.ق در زندان دمشق. و نگاشته‏هاى او بنيادهاى اعتقادى وهابيان را تشكيل مربوط به «ابن تيميه» است مى‏دهد.
وقتى «ابن تيميه» آرا و عقائد خود را درباره زيارت قبر پيامبر(ص) و مسافرت براى آن آشكار ساخت و آن را حرام دانست؛ از طرف علما و دانشمندان اهل سنت مصر و شام، مورد نقد قرار گرفت و . كتاب‏هاى ارزشمندى در رد وى نوشته شدر.ك: كتابنامه ردّ وهابيت در مجله مكتب اسلام(سال 29 ) و نشريه تراثنا(شماره 17 ).
افزون بر مخالفت قضات چهارگانه اهل سنت، سران آنان در مصر و شام به تفسيق او پرداخته و او را فردى منحرف معرفى كردند. «ذهبى» دوست معاصر «ابن تيميه»، در نامه دوستانه‏اى او را در اشاعه و گسترش فساد، همتاى حجّاج خواندتكملة السيف الصيقل، 190. .
غائله ابن تيميه با مرگ او فروكش كرد. شاگرد معروف او «ابن القيم»، به ترويج آراى استاد پرداخت؛ ولى چندان نتيجه نگرفت. او نيز در سال 751 ه.ق درگذشت و با مرگ او، مكتب استادش به دست فراموشى سپرده شد.
در اواسط قرن دوازدهم هجرى‏حدود سال‏هاى 1145 ه.ق. بار ديگر انديشه‏هاى «ابن تيميه» به وسيله شخصى به نام «محمد» فرزند «عبدالوهاب» در سرزمين «نجد» احيا شد.
پدر «عبدالوهاب» با عقايد فرزند خود مخالف بود؛ از اين رو، تا پدر در قيد حيات بود، وى از اظهار آنها خوددارى مى‏كرد. وقتى پدر در سال 1153 ه.ق درگذشت، او عرصه را براى نشر عقايد خود مناسب ديد؛ لذا با همكارى امير شهر «عُيَيْنَه» به نام «عثمان‏بن حمد»، به نشر آنها پرداخت. چيزى نگذشت كه «عثمان» از طرف امير «احساء»، مورد توبيخ قرار گرفت. او نيز ناچار شد عذر «شيخ» را بخواهد و او را از «شهر» بيرون كند.
«شيخ محمد» در سال 1160 ه.ق از شهر «عيينه» بيرون رفت و رهسپار «درعيه» شد. در آن زمان رياست شهر با «محمدبن سعود»، (جد آل سعود ) بود؛ سرانجام ميان آن دو، ارتباط برقرار شد. امير شهر، به او وعده پشتيبانى داد و او نيز به امير، نويد قدرت و غلبه بر بلاد داد.
شيخ دعوت خود را تحت عنوان «توحيد» و مبارزه با شرك آغاز كرد و ديگران - به جز خود و پيروان مكتبش - را مشرك معرفى كرد. حملات او به اطراف و اكناف نجد، آغاز گرديد. نفوس زيادى از زن و مرد و كودك قبايل اطراف، به دست اتباع شيخ كشته شدند و اموال زيادى تحت عنوان «غنايم از مشركان» گرد آمد.
در زمانى كه «شيخ محمد» به «درعيه» آمد و با «محمدبن سعود» توافق كرد، مردم آنجا در نهايت تنگدستى و احتياج بودند.
«آلوسى» از قول «ابن بشر نجدى» نقل مى‏كند: «من (ابن بشر ) در اول كار شاهد تنگدستى مردم «درعيه» بودم، سپس آن شهر را در زمان «سعود» مشاهده كردم. مردم از ثروت فراوان برخوردار شدند و سلاح‏هاى ايشان با زر و سيم زينت يافت. بر اسبان اصيل و نجيب سوار مى‏شدند و جامه‏هاى فاخر در برمى‏كردند. از تمام لوازم ثروت بهره‏مند بودند ؛ به حدى كه زبان از شرح و بيان آن قاصر است!
روزى در يكى از بازارهاى «درعيه» ناظر بودم كه مردان، در طرفى و زنان در طرف ديگر قرار داشتند. در آنجا طلا و نقره، اسلحه، شتر، گوسفند، اسب، لباس‏هاى فاخر، گوشت، گندم و ديگر مأكولات به قدرى زياد بود كه زبان از وصف آن عاجز است. تا چشم كار مى‏كرد، بازار ديده مى‏شد و من فرياد فروشندگان و خريداران را مى‏شنيدم كه مانند همهمه زنبور عسل، درهم پيچيده بود. يكى مى‏گفت : فروختم و ديگرى مى‏گفت : خريدم».
«ابن بشر» شرح نداده است كه اين ثروت هنگفت، از كجا پيدا شده بود؛ ولى با قرائن تاريخى، معلوم مى‏شود اينها از جنگ با مسلمانان قبايل و شهرهاى ديگر «نجد» - به جرم موافقت نكردن با عقايد وى - و غارت كردن اموال آنان، به دست آمده است.
روش «شيخ محمد» در مورد غنايم جنگى، اين بود كه آن را هر طور مايل بود به مصرف مى‏رساند و گاهى تمام به دو يا سه نفر عطا مى‏كرد. غنايم هر چه بود، در اختيار شيخ قرار داشت و امير نجد هم با اجازه او، مى‏توانست سهمى ببرد.
يكى از بزرگ‏ترين نقاط ضعف «شيخ»، اين بود كه با مسلمانانى كه از عقايد كذايى او پيروى نمى‏كردند، معامله كافر حربى مى‏كرد و براى جان و ناموس آنان، ارزشى قائل نبود!! كوتاه سخن اينكه، «محمدبن عبدالوهاب» به توحيد با تفسير غلطى كه مى‏گفت، دعوت مى‏كرد و هركس مى‏پذيرفت، خون و مالش سالم مى‏ماند؛ وگرنه خون و مالش، مانند كفار حربى، حلال و مباح بود.
جنگ‏هاى «وهابيان» در «نجد» و خارج از «نجد» - از قبيل «يمن» و «حجاز» و اطراف «سوريه» و «عراق» - بر همين پايه قرار داشت. هر شهرى كه با جنگ و غلبه بر آن دست مى‏يافتند، بر ايشان حلال بود. اگر مى‏توانستند آن را جزو متصرفات و املاك خود قرار مى‏دادند؛ اگر نه به غنايم آنها اكتفا مى‏كردندجزيرة العرب فى القرن العشرين، ص 341. .
كسانى كه با عقايد او موافقت كرده و دعوت او را مى‏پذيرفتند، مى‏بايست با او بيعت كنند. و اگر كسانى به مقابله برمى‏خاستند، كشته مى‏شدند و اموالشان تقسيم مى‏گرديد! به عنوان نمونه سيصد مرد از . اهالى يك قريه به نام «فصول» در شهر «احساء» را به قتل رسانيدند و اموالشان را به غارت بردندتاريخ المملكة العربية السعودية، ج 1، ص 51.
در تاريخ تولد و فوت شيخ، غير از 1206 - 1115 اقوال ديگرى هم و پس از او پيروانش به همين روش عمل كردند. در سال 1216 ه.ق «امير سعود» وهّابى، سپاهى مركب از بيست هزار مرد جنگى تجهيز كرد و به «شيخ محمدبن الوهاب» در سال 1206 ه.ق در گذشت شهر كربلا حمله‏ور شد. كربلا در اين ايام در نهايت شهرت و عظمت بود و زائران ايرانى و ترك و عرب بدان، روى مى‏آوردند. «سعود» پس‏ هست. از محاصره شهر، سرانجام وارد آن گرديد و كشتار سختى از مدافعان و ساكنان آن نمود.
سپاه «وهابى» چنان رسوائى در شهر كربلا به بار آورد كه به وصف نمى‏گنجد. پنج هزار تن يا بيشتر (تا بيست هزار هم نوشته‏اند ) را به قتل رسانيدند. پس از آنكه «امير سعود» از كارهاى جنگى فراغت يافت، به طرف خزينه‏هاى حرم امام حسين(ع) متوجه شد. اين خزاين، از اموال فراوان و اشياء نفيسى انباشته بود، وى هر چه در آنجا يافت، برداشت و به غارت برد!!
«كربلا» پس از اين حادثه، به وضعى درآمد كه شعرا براى آن مرثيه‏تاريخ كربلا و حائر حسين‏عليه السلام، صص 172 - 174. . «وهابيان» در مدت متجاوز از دوازده سال، گاه و بى‏گاه به شهر كربلا و اطراف آن، مى‏گفتند و نيز به شهر «نجف» حمله برده و آنجا را غارت مى‏كردند. نخستين حمله در سال 1216 ه.ق بود. اين هجوم در روز «عيد غدير» آن سال انجام گرفت.
حملات وهابيان به جدّه، مكه، مدينه، سوريه و عراق، بيش از آن است كه در اينجا بيان گردد. پيوسته جنگ‏هاى خونين بين حكومت عثمانى از طريق امراى مصر و وهابيان وجود داشت. گاهى بر اثر ضعف دولت عثمانى، وهابيان بر طائف، مكه و مدينه دست يافته و آثار و مشاهد اسلامى را ويران مى‏كردند و اموال را به غارت مى‏بردند. سرانجام از آنجا به نجد طرد مى‏شدند و عثمانى‏ها تسلط خود را بر اين مناطق با گماشتن خاندان «شريف» بر رياست حرمين حفظ مى‏كردند.
در جنگ جهانى اول، مسأله «پان عربيسم» زنده شد و با اشغال شام و اردن و عراق از طريق دولت‏هاى بزرگ (مانند بريتانيا و فرانسه )، وحدت كشورهاى عربى از هم گسست و هر نقطه‏اى از اين بلاد، به اميرى سپرده شد.
بلاد نجد، به آل سعود - كه بزرگ آنها در آن روز «عبدالعزيزبن سعود» (پدر شاه فهد ) بود - واگذار گرديد. اين مسأله به جهت همكارى نزديك وى با بريتانيا، در شكستن قدرت دولت عثمانى بود. اين واگذارى، تحت شرايطى استعمارى انجام گرفت كه در تاريخ مذكور است.
بعدها مصالح بريتانيا و جهان استعمار، ايجاب كرد كه بر قلمرو قدرت وهابيان، افزوده شود و حرمين شريفين و منطقه حجاز، در اختيار آل سعود قرار گيرد. از اين رو، با برنامه‏ريزى خاصى - كه بريتانيا در آن دست داشت - در سال 1344 ه.ق وهابيان، حرمين شريفين را پس از يك جنگ خونين تصرف كردند و تنها در طائف دوهزار تن از عالمان بزرگان و زنان و مردان را كشتند؛ به گونه‏اى كه خود «عبدالعزيز» بر اين جنايت اعتراف كرد! در نتيجه، به حكومت خاندان «شرفا» در اين سرزمين خاتمه داده شد و اين دو منطقه وسيع اسلامى - به ضميمه نجد و حجاز - به نام «سعودى» در دفاتر دولت‏هاى بزرگ استعمارى، ثبت شد. نام «نجد» و «حجاز» منسوخ گرديد و عبدالعزيز خود را در سال 1350 ه.ق(1310 ه.ش ) شاه دو منطقه خواند و كشور به نام «مملكت عربى سعودى» - نه اسلامى - نام‏گذارى شد. وى تا سال 1334ه.ش زمام امور را به دست داشت و پس از درگذشت او فرزندان وى به نام‏هاى: سعود، فيصل، خالد، فهد، عبداللَّه حاكمان‏جهت آگاهى بيشتر ر.ك: آية اللَّه جعفر سبحانى، پرسش‏ها و پاسخ‏ها. . اين سرزمين بوده و هستند.
شيخى‏گرى، نوعى انشعاب از تشيع است كه در قرن دوازدهم هجرى پديد آمد. بنيان‏گذار آن شيخ احمد احسائى است. وى كه در زمان فتحعلى‏شاه در كربلا مى‏زيست، ذاتاً مرد تيزهوش و زبان‏دارى بوده و شاگردان زيادى هم داشت كه در ايران و عراق و جنوب عربستان بسيار معروف شدند. شيخ احمد احسائى، از آنجا كه هم به تشيع دلبستگى داشت و هم به فلسفه يونان و نمى‏توانست از يكى بريده و به ديگرى بپيوندد، راهى تازه و چاره‏اى نو انديشيد و سرانجام تغييرات و دگرگونى‏هايى در تشيع پديد آورد و آن را در قالب‏هايى عنوان نمود كه باعث خشم شيعيان گرديد. بعضى از ديدگاه‏هاى منسوب به او و طرفدارانش چنين است:
1. آفريننده اين جهان امامان بوده و روزى دهنده و گرداننده نيز آنها هستند و خدا رشته كارها را به دست آنان سپرده است.
2. پيامبر(ص) چون به معراج رفت در گذشتن از كره آب، «عنصر آبى» و در گذشتن از كره باد، «عنصر هوايى» و در گذشتن از كره آتش «عنصر آتشى» خود را انداخت تا بتواند از تن و چارچوب مادى به درآيد و رها گردد و قادر باشد از كره‏هاى آسمانى بگذرد.
3. انسان در معاد با جسم و عنصر ظاهر نمى‏شود؛ بلكه در قالب «هور قليائى» دوباره جان مى‏گيرد.
4. انسان دو جسم و دو جسد دارد:
الف. نخست جسدى است كه از عناصر زمانى آب، خاك، هوا و آتش تركيب شده است. گاهى مانند لباس آن را مى‏پوشد و گاهى درمى‏آورد. هيچ‏گونه لذت و رنج، طاعت و معصيت به او نسبت داده نمى‏شود ؛ در هنگام مرگ اين لباس را وامى‏گذارد.
ب. جسد هور قليائى يا برزخى، همان طينت انسان و واسط بين عالم ملك و ملكوت است و پس از مرگ در قبر مرده، باقى مى‏ماند. اما هنگام نفخ صور اول (نفخ اماته) روح از آن جدا مى‏شود و هنگام صور دوم (نفخ احياء) دوباره روح به آن باز مى‏گردد. پس روح انسان در قيامت با همين جسد هور قليائى، بازخواهد گشت و حساب پس خواهد داد و داخل بهشت يا دوزخ خواهد شد.جهت آگاهى بيشتر در رابطه با جسم اول و دوم نيز بنگريد : رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، ص 174 و 175.
5. اصول دين چهار اصل است: توحيد، نبوت، امامت و اعتقاد به «ركن رابع».
6. واژه «امام» به مفهوم پيشواى شيعه كامل و «ركن رابع» است. زمين هرگز از وجود امام و حجّت خالى نيست تا آنكه خود امام «يعنى حضرت صاحب(عج )» ظاهر شود. از اين رو به كار بردن اصطلاح امام و حجّت، بر «شيعى كامل»، اشكالى ندارد و مهم آن است كه در هر عصرى و زمانى، عادلانى خواهند آمد كه وظيفه‏شان دفاع از دين و ارشاد خلايق است.
7. مقصود از امام زمان‏در اين باب نگا: مدرس چهاردهى، شيخيگرى، بابيگرى، كتابفروشى فروغى تهران، بى‏تا ؛ مجموع كتاب و تاريخ جامع بهائيت (نوماسونى )، بهرام انواسيبابى، انتشارات سخن، تهران، چاپ پنجم 1374 صص 24 - 68، فصل دوم. . در روايات، حضرت صاحب‏الامر(عج ) نيست؛ بلكه مقصود «شيعه كل» و يا «ركن رابع» است كه همان حجت‏هاى خداوند بر خلق و واسطه‏هايى ميان امام غايب و خلق هستند
برخى برآنند كه منشأ اكثر آراى نادرست و غلوآميز شيخيه؛ سيد كاظم رشتى شاگرد شيخ احمد احسايى است و شيخ به آنها اعتقاد نداشته است.سيد محسن الامين، اعيان الشيعه، ج 2، ص 590.
بابيگرى انشعابى از شيخيگرى است.
بنيانگذار بابيت، سيد على محمد شيرازى ملقب به «باب» است. او در سال 1235 ق در شيراز متولد شد، در نوزده سالگى به كربلا رفت و در درس سيد كاظم رشتى حاضر شد و پس از مرگ سيد كاظم رشتى خود را باب امام زمان(عج) خواند. على محمد در سال 1261 ق به دستور والى فارس دستگير و به شيراز فرستاده شد. وى پس از آن كه در مناظره با علماى شيعه شكست خورد اظهار ندامت كرد و در حضور مردم گفت: «لعنت خدا بر كسى كه مرا وكيل امام غائب بداند. لعنت خدا بر كسى كه مرا باب امام بداند». در عين حال پس از چندى در تبريز ادعاى «مهدويت» كرد و خود را امام زمان خواند و بابيت را كه قبلاً ادعا كرده بود به «بابيت علم خداوند» تأويل كرد. او در مجلس علما نتوانست ادعاى خود را اثبات كند و از پاسخ مسائل دينى فرو ماند و جملات ساده عربى را غلط خواند. از اين رو بار ديگر توبه نامه نوشت؛ اما طولى نكشيد كه ادعاى پيامبرى كرد و كتاب «بيان» را كتاب آسمانى خويش دانست. او خود را برتر از پيامبران و ناسخ اسلام دانسته و بر آن است كه با ظهور وى، قيامت بر پا شده است.
مناظره باب با نظام العلماء در مجلس وليعهد ناصرالدين ميرزا كه به توبه ظاهرى باب انجاميدمتن توبه نامه با دست خط او در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى موجود است. چنين است:
«نظام العلما : ... شما ادعاى خود را در حضور علماى اسلام بيان نماييد تا تصديق و تكذيب آن محقق گردد. اگرچه من اهل علم نيستم و مقام ملازمت دارم و خالى از غرضم، تصديق من خالى از فايده نخواهد بود و مرا از شما سه سؤال است :
اولاً؛ آيا اين كتبى كه بر سنت و سياق قرآن و صحيفه و مناجات در اكناف و اطراف ايران منتشر شده از شما است يا نه؟ و آيا آنها را شما تأليف كرده‏ايد و يا به شما بسته‏اند؟
باب : از خدا است.
نظام‏العلما : من چندان سواد ندارم، اگر از شما است بگوييد آرى و الاّ نه.
باب : از من است.
نظام‏العلما : آيا معنى كلام شما كه گفتيد از خدا است اين است كه زبان شما مثل شجره طور است؟
باب :

روا باشد انا الحق از درختى‏چرا نبود روا از نيكبختى‏

نظام العلما : اين همه آوازها از شه بود؟
باب : رحمت به شما، همين‏طور است.
نظام‏العلما : شما را باب مى‏گويند. چه كسى، كى و كجا بر شما اين اسم را گذاشته است؟ معنى باب چيست؟ و آيا شما به اين اسم راضى هستيد يا نيستيد؟
باب : اين اسم را خدا به من داده است.
نظام‏العلما : در كجا؟ در خانه كعبه، بيت المقدس يا بيت‏المعمور؟
باب : هر كجا باشد اسم خدايى است.
نظام‏العلما : البته در اين صورت راضى هم هستيد. معنى باب چيست؟
باب : «انا مدينةالعلم و على بابها»؛ (من شهر علمم و على در آن است) فرموده محمدبن عبداللَّه(ص).
نظام‏العلما : شما باب مدينه علم هستيد؟
باب : بلى.
نظام العلما : حمد خدا را كه من چهل سال است قدم مى‏زنم كه به خدمت يكى از ابواب برسم، مقدور نمى‏شود. حال الحمدللَّه در ولايت خودم بر سر بالينم آمد. اگر چنين شد و معلوم گرديد شما بابيد، منصب كفشدارى را به من دهيد.
باب : گويا شما حاج ملا محمود باشيد؟
نظام العلما : بلى.
باب : شأن شما اجل است. بايد منصب بزرگى به شما داد.
نظام العلما : من همين را مى‏خواهم، مرا كافى است.
وليعهد : ما هم اين مسند را به شما كه بابيد تسليم مى‏نماييم.
نظام‏العلما : به قول پيغمبر يا حكيم ديگر كه فرموده است : «العلم علمان علم الابدان و علم الاديان» در علم ابدان عرض مى‏كنم كه در معده چه كيفيتى حاصل مى‏شود كه شخص تخمه مى‏شود؟ بعضى به معالج رفع مى‏گردد و برخى منجر به سوء هضم مى‏شود يا به مراق منتهى مى‏گردد؟
باب : من علم طب نخوانده‏ام.
وليعهد : در صورتى كه شما باب علوم هستيد مى‏گوييد علم طب نخوانده‏ام! با دعوى شما منافات دارد.
نظام‏العلما : عيب ندارد. اين علم بى‏طره است، داخل علوم نيست، با بابيت منافات ندارد. پس از باب پرسيد : علم اديان علم اصول است و فروع و اصول مبدأ دارد و معاد. بگوييد آيا سمع و بصر و قدرت عين، ذات هستند يا غير ذات؟
باب : عين ذات هستند.
نظام‏العلما : پس خدا متعدد شد و مركب. ذات با علم دو چيزند كه مثل سركه و شيره عين يكديگر شدند؛ مركب از ذات و علم يا از ذات و قدرت. علاوه بر اين ذات لا ضد له و لا ندّ له است. علم كه عين ذات است، ضد دارد كه جهل باشد. علاوه بر اين دو مفسده، خدا عالم است، پيغمبر هم عالم است، من هم عالمم. در علم شريك شديم. ما به الاشتراك داريم. علم خدا از خودش هست و علم ما از او. پس مابه‏الامتياز داريم. در نتيجه خدا مشترك شد از مابه‏الامتياز و ما به‏الاشتراك و حال آنكه خدا مركب نيست.
باب : من حكمت نخوانده‏ام.
نظام‏العلما : علم فروع مستنبط از كتاب و سنت است و فهم كتاب و سنت موقوف بر علوم بسيارى مثل صرف و نحو و معانى و بيان و منطق. شما كه بابيد «قال» را صرف كنيد.
باب : كدام قال؟
نظام العلما : قالَ يَقُولُ قَوْلاً، قالا قالُوا قالَتْ قالَتا قُلْنَ. آقاى باب، باقى را شما صرف كنيد.
باب : در طفوليت خوانده بودم، فراموش شده.
نظام‏العلما : در هو الذى يريكم البرق خوفاً و طمعاً؛ خوفاً و طمعاً برحسب تركيب چيست؟
باب : در نظرم نيست.
نظام‏العلما : معنى اين حديث را بگوييد : لعن اللَّه العيون الثلاثة فانها ظلمت عيناً واحداً.
باب : نمى‏دانم.
نظام العلما : مأمون خليفه از حضرت رضا(ع) پرسيد : «ما الدليل على خلافة جدك؟ قال آية انفسنا قال لولا نسائنا قال لولا ابنائنا» ؛ «وجه استدلال امام رضا(ع) چيست و وجه ردّ مأمون بر امام و ردّ امام بر خليفه چيست؟»
باب (با تحير) : اين حديث است؟
نظام العلما : بلى حديث است. شأن نزول «اِنّا اَعْطَيْناكَ الْكَوثَرَ» معلوم است. حضرت رسول مى‏گذشت، عاص گفت : اين مرد ابتر است، عن قريب مى‏ميرد و اولادى از او نمى‏ماند. حضرت غمگين شد، از براى تسليت آن حضرت اين سوره نازل گشت. حال بگوييد اين چه تسليت است؟
باب : واقعاً شأن نزول سوره اين است؟
نظام‏العلما : آقايان اين طور نيست؟
حضار (همگى) : بلى.
باب : مهلت دهيد فكر كنم.
نظام‏العلما : ما در عهد جوانى به اقتضاى سن شوخى مى‏كرديم و اين عبارت علامه را مى‏گفتيم : «اذا ادخل الرجل على الخنثى والخنثى على الانثى وجب الغسل على الخنثى دون الرجل و الانثى».
باب (پس از فكر) : اين عبارت از علامه است؟
حضار : بلى.
نظام العلما : از علامه نباشد، از من باشد. معنى آن را بيان فرماييد. آخر نه شما باب علم‏ايد؟!
باب : چيزى به خاطرم نمى‏رسد.
نظام‏العلما : يكى از معجزات پيغمبر قرآن است و اعجاز آن با فصاحت و بلاغت است. تعريف فصاحت چيست و با بلاغت چه فرقى دارد و نسبت بين آنها چيست؟
باب : در نظرم نيست.
نظام‏العلما : اگر در نماز كسى شك كند بين دو و سه، چه كند؟
باب : بنا را بر دو بگذارد.
ملا محمد مامقانى : اى بى‏دين، تو شكيات نماز را نمى‏دانى، ادعاى بابيت مى‏كنى؟
باب : بنا را بر سه بگذارد.
ملا محمد مامقانى : پيدا است دو نشد، سه است. تو نوشته‏اى كه اول كسى كه به من ايمان آورد نور محمد و على است؟
باب : بلى.
ملا محمد مامقانى : پس تو متبوع و آنها تابع و تو از آنها افضلى؟
علم‏الهدى : خداوند در قرآن فرموده پنج يك مال را در راه خدا دهيد و تو گفته‏اى يك سوم مال را بدهيد! چرا؟
باب : ثلث هم نصف خمس است، چه تفاوت دارد؟ (خنده شديد حضار)
نظام العلما :
چند از اين الفاظ و اخبار و مجازسوز خواهم سوز با آن سوز ساز
من در بند لفظ نيستم. كرامتى مطابق ادعاى خود بر من بنما تا مريد شوم.
باب : چه كرامت مى‏خواهى؟
نظام العلما : اعلى حضرت در پايش مرض نقرس است. او را صحتى ده.
وليعهد : دور رفتى! همين شما را تغيير حال داده، جوان كنند، ما اين مسند را به او واگذار مى‏كنيم.
باب : در قوه ندارم.
نظام‏العلما : عزت بى‏جهت نمى‏شود. در عالم لفظ گنگ، در عالم معنى لنگ. چه هنرى دارى؟
باب : آيات فصيحه مى‏خوانم : «الحمدُ للَّهِ الّذى خلقَ السّمواتِ والارضَ» و تاء سماوات را با «زبر» خواند.
وليعهد (با تبسم) :
و ما بتاءٍ و الفٍ قد جُمِعايُكسر فى الجرّ و فى النّصب معاً

باب : اسم من على محمد است. با رب موافق است.
نظام‏العلما : هر على محمد و محمد على چنين است. گذشته از اين، بايد شما دعوى ربوبيت كنيد نه بابيت.
باب : من آن كسم كه هزار سال است انتظار او را مى‏كشيد.
نظام‏العلما : يعنى شما مهدى صاحب الامريد؟
باب : بلى.
نظام‏العلما : شخصى يا نوعى؟
باب : شخصى.
نظام‏العلما : نام او محمد فرزند حسن است و نام مادر او نرجس، صيقل، سوسن است و نام تو على محمد و نام پدر و مادر تو چيز ديگر. زادگاه آن حضرت، سامره است و زادگاه تو شيراز است. سن او بيش از هزار سال، سن تو كمتر از چهل سال است. وانگهى من شما را نفرستاده‏ام.
باب : دعوى خدايى مى‏كنيد؟
نظام‏العلما : مثل تو امامى مانند من خدايى مى‏خواهد.
باب : من به يك روز دو هزار بيت مى‏نويسم! كسى مى‏تواند چنين كند؟
نظام‏العلما : من در دوران توقف در عتبات، آدمى داشتم كه هر روزى دو هزار بيت مى‏نوشت. آخرالامر كور شد. شما هم اين عمل را ترك كنيد و الا كورمهدى پور، شبهات مهدوى دوران ما (نقدى بر بهائيت)، صص 32 - 41. خواهيد شد.

على محمد نسبت به مخالفانِ عقيده‏اش، خشونت شديدى را سفارش نمود و وظيفه فرمانرواى بابى را اين مى‏داند كه جز بابى‏ها كسى را بر زمين باقى نگذارد و غير از كتاب‏هاى بابيان، ديگر كتب بايد همه محو و نابود شوند و بابيان جز كتاب بيان و ديگر كتب بابيان را نياموزند.
پس از مرگ محمد شاه قاجار در سال 1264ق مريدان على محمد آشوب‏هايى در كشور پديد آورده و به قتل و غارت مردم پرداختند. ميرزا تقى خان اميركبير به جهت فرونشاندن فتنه بابيه در صدد اعدام على محمد برآمد. عاقبت او و يكى از پيروانش به نام محمد على زنوزى در 28 شعبان 1266 در تبريز تيرباران شدند.
پاسخ 31-
بهائى‏گرى فرقه‏اى منشعب از بابى‏گرى است. بنيانگذار آن ميرزا حسينعلى نورى معروف به بهاءاللَّه است. او در سال 1233 در تهران به دنيا آمد و در شمار نخستين گروندگان باب و مبلّغان او قرار گرفت. پس از اعدام باب ميرزا يحيى (معروف به صبح ازل) ادعاى جانشينى باب را كرد و چون در آن زمان بيش از نوزده سال نداشت برادرش ميرزا حسينعلى (بهاءاللَّه) زمام كارها را در دست گرفت. در سال 1268 بابيان به ناصرالدين شاه تيراندازى كردند و چون شواهدى بر نقش حسينعلى در اين كار وجود داشت، در پى دستگيرى و اعدام او برآمدند. او به سفارت روس پناه برد، سفير و دولت روس از او حمايت كردند و به اين وسيله از مرگ نجات يافت. او سپس به بغداد رفت و در نامه‏اى به سفير روس از وى و دولت روس قدردانى كرد. در بغداد كنسول دولت انگليس و نماينده دولت فرانسه با او ملاقات كرد و حمايت دولت‏هاى خود را به او ابلاغ كرده و تابعيت انگلستان و فرانسه را به او پيشنهاد نمودند. ميرزا يحيى (صبح ازل) نيز مخفيانه به بغداد رفت. در اين هنگام بغداد، كربلا و نجف مركز اصلى فعاليت بابيان شد و در پى اختلاف بر سر ادعاى «موعود بيان» يا «من يُظهِرُهُ اللَّه» آدمكشى‏هاى شديدى بين بابيان رواج يافت. نزاع بين حسينعلى و ميرزايحيى بر سر اين ادعا موجب افتراق بابيان به دو فرقه بهائيه (پيروان حسينعلى) و ازليه (پيروان ميرزايحيى) شد. گفته شده است كه در پى اين منازعات ميرزا يحيى برادرش بهاءاللَّه را مسموم كرد و بر اثر آن بهاءاللَّه تا پايان عمر به رعشه دست مبتلا بود.
ميرزا حسينعلى پس از اعلام «من يُظهِرُهُ اللهى» خويش ادعاى الوهيت و ربوبيت نمود. او خود را «خداى خدايان، آفريدگار جهان، خداى تنهاى زندانى، معبود حقيقى»، «رب مايُرى‏ و مالا يُرى» ناميد. پيروانش نيز پس از مرگ وى قبر او را قبله خويش گرفتند.
او افزون بر ادعاى ربوبيت، شريعت جديد آورد و كتاب «اقدس» را نگاشت. بهائيان آن را «ناسخ جميع صحائف» مى‏دانند. او كتاب‏هاى ديگرى نيز نوشته است كه پر از اغلاط املايى و انشائى است. مهمترين كتاب او «ايقان» است كه به خاطر وجود اغلاط بسيار در زمان حياتش مورد تصحيح و تجديد نظر قرار گرفت.
فرقه‏هاى بابى و بهائى‏
بعد از اعدام سيد على محمد، بابيت به سه فرقه تقسيم شد و بعد از مرگ بهاءاللَّه، نزاعى بين دو برادر (عباس افندى و محمد على) به وجود آمد و به تبع آن دو فرقه ديگر افزوده شد، در نتيجه مجموعاً پنج فرقه شدند:
1. ازليه (به رهبرى ميرزا يحيى نورى، صبح ازل )،
2. بهائيه (به رهبرى ميرزا حسين على، بهاءاللَّه )،
3. بابيه خالص (فقط رهبرى سيد على محمد باب را قبول دارند )،
4. بابيه بهائيه عباسيه (قبول رهبرى عبدالبهاء عباس افندى )
5. ناقضون (اتباع ميرزا محمد على، برادر عبدالبهاء )المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ج 3، ص 312، العميد عبدالرزاق محمد اسود.
عقايد بهائيت‏
چندى از عقايد و احكام بهائيت عبارت است از:
1. با ظهور سيد على محمد باب اسلام پايان گرفته و اينك دين جديد ظهور كرده و مردم بايد همگى‏ بهايى شوندشخصيت و انديشه‏هاى كاشف الغطاء كتاب «الايات البينات» به كوشش احمد بهشتى، ص 109، كانون نشر انديشه اسلامى. .
2. پنهان كردن دين (تقيه) ضرورى است.
3. روزه نوزده روز است، قبل از عيد شروع و به عيد نوروز ختم مى‏شود.
4. نماز جماعت باطل است مگر در نماز ميت.
5. قبله مرقد بهاءاللَّه در شهر عكا است.
6. حج براى مردان واجب است و بر زنان واجب نيست. «حج» در خانه‏اى كه بهاء در آن اقامت داشته، يا در خانه‏اى كه سيدعلى محمد باب در شيراز در آن سكنى داشته است به جا آورده مى‏شود.
7. اعياد عبارت است از:
- عيد ولادت باب، اول محرم.
- عيد ولايت بهاء، دوم محرم.
- عيد اعلان دعوت باب، پنجم جمادى.
- عيد نوروزالمدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، العميد عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، صص 308 - 311، انتشارات الدار العربية للموسوعات. ،
8. نماز پنج تكبير دارد و در دو وقت خوانده مى‏شود: يكى هنگام تولد و ديگرى هنگام مرگ.
عبادتگاه‏ها طبق وصيت بهاء بايد از نه مناره و يك گنبد تشكيل بشود. اين عبادتگاه‏ها در فرانكفورتِ آلمان، سيدنى در استراليا، كامپالا در اوگاندا، ليميت در شيكاگو، پاناماسيتى در پاناما و دهلى نو در هندوستان است‏شخصيت و انديشه‏هاى كاشف‏الغطاء، ص 111 و 139، احمد بهشتى. .
همچنين در فروع تعاليم بهائيت به احكامى برمى‏خوريم كه بعضى از آنها عبارت است از:
- ازدواج با محارم غير از زن پدر، حلال مى‏باشد. (يعنى با حكم بر حرمت ازدواج با زن پدر، ازدواج با خواهر و دختر و عمه و خاله و ديگران حلال مى‏گردد! )
- معاملات ربوى آزاد و حلال است.
- تمام اشياء حتى خون، سگ، خوك، بول و... پاك است.
- حجاب زنان ملغى مى‏باشد.
- دخالت در سياست ممنوع مى‏باشد.
در بررسى عقايد، احكام و تاريخ بهائيت به روشنى معلوم مى‏گردد كه استعمار براساس برنامه و طرح از پيش تعيين شده‏اى، به مرور و در مراحل مختلف، به منسوخ اعلام نمودن دين اسلام و نفى و انكار نبوت، امامت، معاد و تعاليم و قوانين و احكام مقدس و نورانى قرآن پرداخته است. آنان ابتدا ادعاى نيابت خاص حضرت حجت(عج )، پس از آن ادعاى مهدويت، سپس ادعاى نبوت و در آخر ادعاى الوهيت و نسخ اسلام مى‏نمايند! در پى آن به هدم و نابودى آثار اسلام فرمان مى‏دهند و به ساختن كعبه جديد! در شيراز اهتمام مى‏ورزند و با آداب و ادعيه و ذكر و زيارتنامه‏هاى استعمار ساخته به طواف بر گرد آن مى‏پردازند! و مطابق با خواست و اهداف استعمار، به رفع حجاب و پوشش زنان فرمان مى‏دهند و چون همواره از تعاليم و آموزه‏هاى سياسى اسلام و تشيع رنج برده‏اند، از اصل ورود و دخالت در سياست را ممنوع اعلام مى‏نمايند!
بدين ترتيب همه زمينه‏ها آماده و مهيا مى‏شود تا مبانى و اركان اعتقادى و ارزش‏هاى اخلاقى و پايبندى‏هاى معنوى متزلزل شوند و وحدت و يكپارچگى مسلمانان به تفرقه و تشتت تبديل گردد و از قدرت بى‏نظير مذهب تشيع و مراكز علم و فقاهت و مراجع و فقها و علماى بيدار و آگاه كه مدافعان راستين اسلام و سنگرهاى مستحكم دفاع از هويت دينى و استقلال و شرف و اعتلا و اقتدار مسلمانان مى‏باشند، كاسته شود و راه‏هاى تاخت و تاز و سلطه استعمار خارجى صاف و همواره گردد. بهائيت در نهايت يكى از بارزترين جريانات حامى صهيونيزم و استعمار غرب و برنده مسابقه خدمت به آمريكا، انگليس و اسرائيل شد و از همين رو همواره مورد پشتيبانى آنها قرار گرفته است. اين جريان براى نابودى ايران با هر دولتى همراه شد تا آنجا كه عباس افندى جانشين حسينعلى بهاء در جنگ جهانى اول جمال پاشا فرمانده ارتش عثمانى را براى حمله به ايران تشويق نمود. سرانجام اين خيانت‏ها و خوش‏خدمتى به قشون بريتانيا دريافت لقب «سر» و «نايت هود» از دربار لندن است‏
جهت آگاهى بيشتر از رابطه بهائيت و استعمار بنگريد: .
الف. بهائيت آن گونه كه هست، جام جم، ش 29، 6 شهريور 1386، ويژه تاريخ معاصر (ايام).
ب. فرهنگ پويا (فصلنامه)، ش 7، اسفند 1386.

كتاب‏هاى بهائى‏ها عبارتند: 1. الاتقان ؛ 2. اشراقات والبشارات والطرزات ؛ 3. مجموعه الواح مباركه، كه وصاياى بهاء به پسران خود مى‏باشد ؛ 4. كتاب شيخ ؛ 5. الدرر البهية ؛ 6. الحجج البهية ؛ 7. الفرائد ؛ 8. فصل الخطاب 9. اقدس.
برخى نيز برآنند كه اين كتاب‏ها را به بهاء نسبت داده‏اند ولى او ننوشته است بلكه پيروان او نوشته و به او نسبت داده‏اندالمدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ص 311 و 312. .
براى آگاهى بيشتر ر.ك :
الف. احمد بهشتى، الايات البينات، (شخصيت و انديشه‏هاى كاشف الغطاء)، آيت‏اللَّه العظمى جعفر كاشف الغطاء، نشر انديشه‏هاى اسلامى ؛
ب. نورالدين چهاردهى، بهائيت چگونه پديد آمد، انتشارات فتحى ؛
پ. محمد محمدى اشتهاردى، ارمغان استعمار، انتشارات نسل جوان ؛
ت. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، صص 181 - 194 ؛
ث. ابوتراب هدائى، بهائيت دين نيست ؛
ج. تاريخ باب و بهاء، ترجمه حسن فريد گلپايگانى ؛
چ. جمعى از نويسندگان، قائم، پيامبر، خدا، كداميك؟ ؛
ح. فضل اللَّه مهتدى، خاطرات صبحى ؛
خ. يوسف فضايى، بابى‏گرى و بهايى‏گرى ؛

در كتاب شخصيت و انديشه‏هاى كاشف‏الغطاء از دو كتاب ديگر نيز ياد شده است كه عبارتند از: 1. هفت وادى، 2. هيكل.د. كينياز دالگوركى، باب و بهاء در ايران ؛
سرشت بهائيت، از بدو تأسيس تاكنون، با مخالفت نسبت به اسلام و مسلمانان عجين شده و سران و فعالان اين فرقه، با همه دولت‏ها و كانون‏هاى استكبار به ويژه آمريكا و اسرائيل، همسويى و همكارى دارد.
در اين باره اسنادى از ساواك رژيم شاه به دست رسيده كه در ادامه متن كامل ارائه مى‏گرددگزارش ساواك از جلسات بهائيان، جام جم، شماره 6 شهريور 1386، ص 58.
امروز ديگر مسلمانان زير دست بهائيان خواهند بود
... ارتباط اعضاى بيت‏العدل اعظم با زعماى كشورهاى مختلف طورى است كه حتى رئيس جمهور آمريكا (ليندون) جانسون مرتب به احباى ايران تبريك مى‏گويد... خوشبختانه امروز ديگر مسلمانان زير دست بهائيان خواهند بود. چون مسلمانان هميشه عقب افتاده هستند. همچنان كه تمام دولت‏هاى اسلامى از ساير دول، عقب مانده‏اند. سپس آقاى ادب معاون بانك ملى اظهار كرد: تا زمانى كه من در بانك ملى هستم، سعى مى‏كنم كه افراد مورد نياز بانك را از احبا (بهائيان) بپذيريم. همچنين تا آنجايى كه برايم مقدور است نسبت به كارمندان مسلمان بانك از نظر تأمين حقوق و پرداخت مزايا و فوق العاده آزار و اذيت بكنم
(خيلى محرمانه) هرچه بتوانيد ملت اسلام را رنج دهيد!
جلسه‏اى با شركت 9 نفر از بهائيان ناحيه 15 شيراز در منزل آقاى فرهنگ آزادگان وزير نظر آقاى لقمانى تشكيل شد. بعد از قرائت‏نامه آقاى ولى‏اللَّه لقمانى... رخن گفت. وى اضافه كرد:... اكنون از آمريكا و لندن صريحاً دستور داريم در اين مملكت، مد لباس و يا ساختمان‏ها و بى‏حجابى را رونق دهيم كه مسلمان، نقاب از صورت خود بردارد... در ايران و كشورهاى مسلمان ديگر هر چه بتوانيد با پيروى از مد و تبليغات، ملت اسلام را رنج دهيد تا آنها نگويند امام حسين فاتح دنيا بوده و على، غالب دنيا... اسلحه و مهمات به دست نوجوانان ما در اسرائيل ساخته مى‏شود. اين مسلمانان آخر به دست بهائيان از بين مى‏روند و دنياى حضرت بهاءاللَّه رونق مى‏گيرد.
طرفدارى از اسرائيل‏
... فعلاً ما طرفدار دولت اسرائيل هستيم و با كشورهاى عربى و اسلامى مخالف مى‏باشيم.
... اسرائيل حق دارد اعراب را بمب‏باران كند چون مسلمانان نمى‏گذارند ما زندگى كنيم و مرتباً به ما نيش مى‏زنند اين است كه از طرف بيت‏العدل به محافل روحانى دستور داده شده افرادى كه در ادارات دولتى و پست‏هاى حساس مشغول كار هستند، در كارهاى مسلمانان كارشكنى كنند و نگذارند مسلمانان پيشرفت كنند. همان‏طورى كه 7 سال پيش براى يهوديان دستور رسيده بود كه تمامى زمين‏ها و مغازه‏هاى مسلمانان را بخرند و مملكت را تصرف كنند و اقتصاد را به دست بگيرند.
جاسوس در تمام وزارتخانه‏ها
... ساعت 6/30 بعدازظهر مورخ 7/3/47 كميسيون نظر نفحات‏اللَّه در محفل شماره 4 واقع در تكيه نواب منزل اسداللَّه قدسيان‏زاده تشكيل شد. عباس اقدسى كه سخنران كميسيون بود اظهار كرد جناب آقاى اسداللَّه علم وزير دربار سلطنتى به ما لطف زيادى كرده‏اند. مخصوصاً جناب آقاى اميرعباس هويدا (بهائى و بهائى‏زاده) انشاءاللَّه هر دو نفر كدخداى كوچك بهائيان مى‏باشند. گزارشاتى از فعاليت‏هاى خود به بيت‏العدل اعظم الهى مرجع بهائيان مى‏دهند... دولت اسرائيل در جنگ سال 46 و 47 قهرمان جهان شناخته شده ما جامعه بهائيت، فعاليت اين قوم عزيز يهود را ستايش مى‏كنيم... پيشرفت و ترقى ما بهائيان اين است كه در هر اداره ايران و تمام وزارتخانه‏ها يك جاسوس داريم و هفته‏اى يك‏بار كه طرح‏هاى تهيه شده وسيله دولت به عرض شاهنشاه آريامهر مى‏رسد، گزارشاتى در زمينه طرح به محفل‏هاى روحانى بهائى مى‏رسد. مثلاً در لجنه پيمانكار، كادر بهائيان ايران هر روز گزارش خود را در زمينه ارتش ايران و اين كه چگونه اسلحه به ايران وارد مى‏شود و چگونه چتربازان را آموزش مى‏دهند به محفل روحانى بهائيان تسليم مى‏كنند

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
6 + 13 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .