عدل الهي‏ وافراد ناقص‏ الخلقه

اگر خداوند عادل است وجود افراد ناقص الخلقه - مستکبرین قدرتمند و مستضعفین گرفتار - وقوع سیل و زلزله و کشته شدن افراد بیگناه عدل خداوند را نقض نمی کند؟

اگر خداوند عادل است راز اين همه تفاوت‏ها و تبعيض‏ها چيست؟ چرا يكى را زن و ديگرى را مرد، يكى را كور يا كر و لال مى‏آفريند و ديگرى را سالم، چرا همه را به يك نقش نيافريد؟
براى فهم دقيق اين اشكال و جواب آن در ابتدا به معناى «عدل و ظلم» اشاره مى‏شود:
1. مفهوم عدل: معناى لغوى عدل، برابرى و برابر كردن است و در عرف به معناى رعايت حقوق ديگران در برابر ظلم(تجاوز به حقوق مردم) است.
در تعريف عدل آمده است: «اعطاء كل ذى حق حقه». معانى ديگرى نيز براى عدل ذكر شده است؛ ليكن معنايى از عدل كه به خداوند نسبت مى‏دهيم عبارت است از: «رعايت استحقاق‏ها در افاضه وجود و امتناع نكردن از افاضه رحمت به آنچه امكان وجود يا كمال وجود دارد». بنابراين عدل خداوند عبارت است از فيض عام و بخشش گسترده در مورد همه موجوداتى كه امكان هستى يا كمال معينى را دارند؛ بدون هيچ‏گونه امساك و خوددارى. به عبارت ديگر عدل الهى بيان ديگرى از حكمت و عنايت اوست.
2. اكنون باز سؤال مى‏شود: چرا در جهان تبعيض وجود دارد؛ چرا يكى سفيد است و ديگرى سياه؟ يكى زشت است و ديگرى زيبا؟ يكى سالم است و ديگرى ناقص؟ آيا نمى‏شد همه يكسان آفريده شوند؟ اگر خداوند به هر چيزى كمال ممكنش را عطا مى‏كند، چرا زشت رويان از كمال زيبايى محروم‏اند و موجودات ناقص از كمال موجودات بى‏نقص؟
در پاسخ گفتنى است: آنچه در نظام خلقت وجود دارد، تفاوت است؛ نه تبعيض. و آنچه مذموم و ناعادلانه مى‏باشد، تبعيض است نه هرگونه تفاوت و چندگونگى.
لازمه عدل، برابر قرار دادن همه انسان‏ها يا همه اشيا نيست. در مَثَل معلم عادل كسى نيست كه همه شاگردان را - خواه كوشا باشند و خواه تنبل - يكسان امتياز دهد. قاضى عادل كسى نيست كه مال مورد نزاع را به طور مساوى بين طرفين دعوا تقسيم كند. معلم عادل، كسى است كه هر يك از شاگردان را به اندازه استحقاقشان ستايش يا نكوهش كند و قاضى عادل اوست كه مال مورد نزاع را به صاحبش بدهد.
پس مقتضاى حكمت و عدل الهى اين نيست كه همه مخلوقات را يكسان بيافريند. اقتضاى حكمت اين است كه جهان را به گونه‏اى بيافريند كه موجودات مختلف متناسب با هدف نهايى باشند. در اين رابطه اجزاى عالم را نبايد گسسته و جدا از يكديگر در نظر گرفت، بلكه بايد آنها را به صورت مجموعه‏اى نظام‏مند كه هر عضو جزئى از يك كل است ارزيابى كرد.
در يك مجموعه، هر جزء موقعيت خاصى دارد كه برحسب آن، كيفيت خاصى را دارا مى‏شود.
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست‏
كه هر چيزش به جاى خويش نيكوست‏
اساساً اگر تفاوت وجود نداشته باشد، كثرت و تنوع نيز نخواهد بود و اگر كثرت و تنوع نباشد، ديگر مجموعه و نظام، مفهومى نخواهد داشت. اگر همه انسانها مرد باشند و يا همه موجودات از يك نوع باشد و همه اجزاء يك نوع مشابه باشند و يكنواختى محض حاكم باشد، ديگر جهانى به اين نظم و زيبايى وجود نخواهد داشت.
3. تفاوت موجودات ذاتى آنها و لازمه نظام على و معلولى عالم است.
توضيح: در حكمت الهى اين بحث مطرح است كه آيا اراده خدا به طور جداگانه، مستقل و مستقيم به آفرينش هر يك از موجودات تعلق مى‏گيرد؛ مثلاً اراده مى‏كند «الف» را مى‏آفريند و اراده ديگرى مى‏كند «ب» را مى‏آفريند و... يا آن كه همه اينها را با يك اراده واحد و بسيط ايجاد مى‏نمايد؟
دلايل عقلى - فلسفى و شواهدى از قرآن، بر درستى نظريه دوم دلالت دارد. به موجب اين نظريه - همه جهان - از آغاز تا انجام - با يك اراده الهى به وجود آمده است - قرآن مى‏فرمايد: «إِنَّا كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ. وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ»(1)؛ «ما همه چيز را با اندازه و قدر مشخصى آفريده‏ايم و امر ما جز يكى نيست همچون چشم برهم زدنى».
به موجب اين عقيده، براى آفرينش نظام خاص و قانون و ترتيب معينى است و اراده خدا به وجود اشياء عين اراده نظام است. از همين‏جاست كه قانون علت و معلول و يا نظام اسباب و مسببات به وجود مى‏آيد. بدين معنا كه هر معلولى، علتى خاص و هر علتى، معلول مخصوص دارد. در حقيقت هر موجودى در نظام علت و معلول، جاى مشخص و مقامى معلوم دارد؛ يعنى، آن معلول، معلول شى‏ء معين و آن علت، علت شى‏ء معين است.
نبودن نظام معين در بين موجودات، مستلزم اين است كه هر موجودى بتواند منشأ ايجاد هر چيزى بشود و هر چيزى از هر چيز ديگر به وجود آيد؛ مثلاً اثر يك شعله كبريت با اثر خورشيد برابرى كند. بنابراين ارتباط هر علت با معلول خود و ارتباط هر معلول با علتش، از ذات علت و معلول برمى‏خيزد.
در نظام على و معلولى، معلول به تمام ذات، با علت مرتبط است و علت نيز با تمام ذات خود، منشأ صدور معلول است. پس مرتبه هر موجودى متأخر و فروتر از علتش مى‏باشد و اين تأخر و فروترى در كمالات وجودى، عين ذات اوست. يعنى همانطور كه وجود معلول از وجود علت تامه‏اش تخلف‏ناپذير است، تنزل مرتبه وجودى و تأخر مرتبه آن از علت هم تخلف‏ناپذير است و ويژگى‏هاى وجودى‏اش بدينسان بديل‏ناپذير. به تعبير ديگر هر موجودى در مرتبه خود مانند سلسله اعداد است كه نفى مرتبه هر عدد مساوى با نفى وجود آن است. در مثل اگر خواسته باشيم عدد پنج بر مقدارى بيش از شش دلالت كند، آن ديگر عدد پنج نيست. همينطور پيدايش علولى برتر از كمالات علت تامه‏اش، مساوى فقدان آن معلول و حتى فقدان آن علت است.
4. در جهان ماده، بر پايه اسباب و مسببات ويژه‏اش، اصطكاك و تزاحم در ذات آن نهفته است و تصوير ماده منهاى اين ويژگى، نفى وجود آن است. آتش در هر كجا باشد، اثر ويژه‏اش سوزاندن است؛ خواه در كلبه و مسجد باشد خواه در خانه و مغازه. بنابراين نمى‏توان انتظار داشت كه جهان ماده - خارج از نظام عليت - كارى را صورت دهد؛ مثلاً الكل فقط در فرد الكلى اثر بگذارد، نه در نسل او. يا بيمارى سل شخص مبتلا را از پاى درآورد و در محيط پيشگيرى نشده اثر نگذارد. چنين انتظارى از جهان طبيعت، انتظارى بى‏جا است. معناى نفى تزاحم در عالم ماده اين است كه خداوند تنها به آفرينش مجردات اكتفا ورزد و طومار ماده را در هم پيچد. نتيجه اين گمانه ناديده گرفتن خيرات عظيمى است كه در اين بخش از هستى وجود دارد.
5. با توجه به نظام ضرورى على و معلولى و اصطكاك و تزاحمات عالم ماده وجود تفاوت‏ها و نقص و ضعف‏ها هر يك در جاى خود ضرورى و اجتناب‏ناپذير است و هر تغييرى در آنها مستلزم تغيير در سلسله طولى نظام عالم و بر هم زدن كل هندسه عالم است. در عين حال تفاوت‏هاى طبيعى موجود دوگونه‏اند:
5-1. تفاوت‏هاى ناوابسته به دانش و آگاهى و اراده بشرى اينگونه تفاوت‏ها تغيير ناپذيرند.
5-2. تفاوت‏ها و نقصان‏هاى وابسته به جهل و دانش و اراده بشر.
بسيارى از ناگوارى‏هايى كه در محيط زندگى - به خصوص در بستگان و فرزندان به وجود مى‏آيد - معلول ناآگاهى انسان از قوانين طبيعت و يا احكام الهى است. طبق تحقيقات به عمل آمده، قسمت عظيمى از معلوليت‏هاى جسمى و روانى فرزندان، معلول ناآگاهى و احياناً بى‏مبالاتى والدين است. معمولاً انسان آگاه و مقيد به اصول زندگى، از اولاد سالم‏ترى برخوردار مى‏شود. اينگونه از ضعف و نقصان‏ها با رشد آگاهى و عملكرد صحيح انسان قابل رفع و اصلاح است.
6. در برابر پاره‏اى از نقصان‏ها و رنج‏ها، رحمت واسعه الهى ايجاب مى‏كند كه گرفتاران و رنجديدگان بى‏گناه را از طريق پاداش‏هاى اخروى(2) و يا تخفيف در مسئوليت‏ها و احكام(3) و مكلف ساختن ديگران در اعانت و همكارى با آنان جبران سازد.
افزون بر آنچه گذشت رازهاى ديگرى در تفاوت موجودات هست كه رعايت اختصار ما را از ذكر آنها معاف مى‏دارد.(4)

پرسش 2 . معمولاً گفته مى‏شود تفاوت موجودات ذاتى آنها و يا ناشى از قابليت آنهاست؛ مگر قابليت‏ها را خدا نداده، پس چرا همه را يكسان نداده است؟
دقت در پاسخ‏هاى پيشين تا حدود زيادى پاسخگوى اين پرسش است، در عين حال دشوراى بحث ايجاب مى‏كند قدرى با توضيح بيشتر مسأله را بكاويم. آنچه در اين جا مهم است اين است كه تصور شده هر گونه قابليت يا ويژگى امرى بيرونى است و علتى خارجى - كه آن هم خداست - پديدآورنده اين قابليت‏ها بوده و به لحاظ قدرت مطلقه‏اش امكان داشته است كه همه ظرفيت‏ها و استعدادها را به گونه‏اى ديگر رقم زند. اين تصور خام ناشى از عدم درك ژرف فلسفى از نظام ضرورى عالم و ذاتى بودن پاره‏اى از قابليت‏ها و ويژگى‏هاست. دفع اين توهم و دستيابى به نگرشى معقول در اين زمينه نيازمند توجه به مقدمات زير است:
يك. قابليت‏ها و استعدادها و يا فقدان آنها سه گونه‏اند: وابسته به علت خارجى دو وجهى و ناوابسته.
1. قابليت‏هاى وابسته به علت خارجى: ظرفى كه حجم داخلى آن برابر با هزارCC است را در نظر گيريد. اين ظرف تنها گنجايش يك ليتر آب دارد و بيش از آن گنجايش ندارد. آن مقدار ظرفيت ناشى از علل پديدآورنده آن ظرف است و اگر علت به گونه‏اى ديگر بود ظرفيت آن هم به تناسب قابل تغيير بود.
اما چرا علل پديدآورنده ظرف چنين حجمى را پديدآورده است؟ اگر به درستى علل چهارگانه مادى، صورى، فاعلى و غايى اين ظرف را بشناسيم به خوبى در مى‏يابيم كه از اين مجموعه ظرفى غير از اين پديد آمدنى نيست. يعنى مواد به كار رفته (علت مادى)، شكل و چيدمان داده شده به آن مواد(علت صورى)، نوع فعاليت‏هايى كه فاعل روى مواد انجام داده (علت فاعلى)، و طرح و تصوير و هدفى كه از توليد آن ظرف در نظر داشته (علت غايى)، محصولى جز اين ندارد. از اين رو هر تغييرى در آن ظرف تنها در صورتى ممكن است كه حداقل در بخشى از آن علل تغييرى پديد آيد. سراغ آن علت‏ها هم كه برويم مسأله از همين قرار است و هر تغييرى در هر جزئى از مجموعه علل يادشده تابع تغييراتى در علل فراتر از آنهاست تا برسد به علت نخستين.
2. قابليت‏هاى دو وجهى: منظور از قابليتهاى دو وجهى امورى هستند كه از جهتى وابسته به علت خارجى هستند و از جهتى وابسته نيستند. به مثال قبل برمى گرديم. براى روشن شدن مطلب به تماشاى گفتگوى حسن و رضا در اين باره مى‏پردازيم:
- حسن: چه اشكالى دارد ظرفى كه حجم داخلى آن هزارCC است قابليت و گنجايش دو يا ده يا صد ليتر آب داشته باشد؟
- رضا: چنين چيزى نمى‏شود؟
- حسن: چرا؟
- رضا: خوب اين ظرف براى آن حجم از آب كوچك است.
- حسن: اين كوچكى از كجا آمده؟
- رضا: از ناحيه علت پديدآورنده. اگر آن حجم بزرگترى ايجاد كرده بود، الان هم اين ظرف گنجايش بيشترى داشت.
- حسن: سؤال من اين است كه چه كسى باعث شده است تا ظرفى كه پديدآورنده‏اش آن را در حجم هزارCC ساخته است، گنجايش دو هزارCC آب نداشته باشد؟
- رضا: خوب اين ديگه كسى رو نمى‏خواد؛ معلومه ديگه، ظرف يك ليترى يعنى يك ليترى، يعنى بيش از يك ليتر جا ندارد، اگر دو ليتر جا داشت كه ظرف دو ليترى بود، نه يك ليترى.
- حسن: چه كسى باعث شده كه ظرف يك ليترى فقط يك ليترى باشد، بلكه بيشتر نباشد و گنجايش بيشترى نداشته باشد؟
- رضا: اين ديگه سر از تناقض در مى‏ياره. آخه چطور مى‏شه ظرفيتى هم يك ليترى باشد و هم غير يك ليترى؟ چنين چيزى ممكن نيست، هيچ كس هم نمى‏تونه يه همچه كارى رو انجام بده.
- حسن: چرا ممكن نيست؟ چه كسى آن را ناممكن كرده است؟
- رضا: گفتم و هيچ كس هم نمى‏تونه اونو تغيير بده اين ديگه كسى رو نمى‏خواد؛ اين خود به خود ممكن نيست؛ واقعيت اينه كه بعضى چيزها خودبه خود ممكن نيست كه نيست، والسلام.
بلى! بعضى چيزها خودبه خود و به تعبير فلسفى ذاتا ممكن است، برخى ذاتاً واجب و برخى ذاتا محال. اين امور مستند به علت خارجى نيستند. يعنى:
الف) اينكه ظرف يك ليترى گنجايش يك ليتر داره امرى ضرورى و حتمى است. يعنى بدون برو برگرد اين ظرف اين مقدار گنجايش دارد و تا اين ظرف هست اين گنجايش هم هست.
ب. اين رابطه ضرورى بين حجم داخلى از طرفى وابسته به علت است؛ از اين رو كه چنين ظرفى را توليد كرده و از طرفى وابسته وابسته به او نيست؛ زيرا ظرف يك ليترى چه علت توليد ظرف بخواهد چه نخواهد، چنين گنجايشى دارد. اين گنجايش ضرورى است يعنى هيچ كس نمى‏تواند با وجود اين ظرف آن ظرفيت را از بين ببرد.
ج. معناى ديگر سخن فوق اين است كه گنجايش بيشتر براى اين ظرف محال است و اين استحاله هم ذاتى است و هيچ كس نمى‏تواند ظرفيت بيشترى در اين حجم ايجاد كند.
3. قابليت‏هاى ناوابسته: اين دسته از قابليت‏ها در قسمت دوم فرازهاى پيشين گذشت و روشن شد كه اينها امورى هستند ذاتى، يعنى معلول هيچ علت خارجى نيستند، بلكه اساسا معلول نيستند. اگر گفته مى‏شود «اجتماع و ارتفاع نقضين ذاتاً محال است» يعنى به خودى خود چنين چيزى امكان ندارد. صريح‏تر بگوييم يعنى حتى نمى‏شود كه خدا هم اجتماع يا ارتفاع نقيضين كند؛ چنين چيزى ذاتاً و به خودى خود ممكن نيست تا قابل تعلق جعل و قدرت الهى باشد.
اكنون برگرديم سر اصل مطلب. سؤال نخست اين بود كه مگر همه قابليتها را خدا نداده؟ پس چرا به همه يكسان نداد؟ جواب آن است كه:
اولاً همه قابليت‏ها افاضى نيستند؛ بلكه برخى از آنها ذاتى‏اند. مثلاً ماهيات خارجى همه داراى امكان ذاتى(Contingency)اند. و چيزى كه داراى امكان ذاتى است، ذاتاً قابليت‏هاى محدودى دارد و هرگز نمى‏تواند همچون واجب الوجود داراى كمالات مطلق باشد.
ثانياً قابليت‏هاى افاضى نيز آن سان كه در سؤال آمده همسطح و يكسان نمى‏تواند باشد، زيرا از هر علتى معلولى خاص صادر مى‏شود و هر معلولى از علتى خاص صادر شدنى است. اولين معلول حق تعالى نمى‏تواند كمال مطلق باشد و گرنه با علت خود هم عرض است و اين محال است، ولى مى‏تواند داراى همه كمالات ممكن‏الافاضه باشد. معلول مستقيم چنين مخلوقى نيز نمى‏تواند هم عرض او باشد و لاجرم در رتبه فروتر از آن خواهد بود و به همين ترتيب سلسله معلولات سير نزولى خواهد داشت و در نظام طولى عالم هر موجود متأخرى در رتبه فروتر از علت خويش است و از همين‏جا نظام كثرت طولى در عالم پديد مى‏آيد. در اين نظام هر موجودى ضرورتاً جايگاه و رتبه معينى دارد و متناسب با آن مرتبه قابليت‏ها و ظرفيت‏هايى دارد كه هر گونه تغيير و دگرگونى در آن از نظر فلسفى باطل و مغاير با اصول تغييرناپذير قانون عليت است.
افزون بر آن در اين عالم نوعى نظام كثرت عرضى نيز حكمفرماست و علاوه بر سير نزولى، نوعى سير صعودى نيز وجود دارد كه همه و همه مبتنى بر قوانين ضرورى و تخلف‏ناپذير حاكم بر هستى است.
دو. اگر همه قابليتها را افاضى انگاشته و بنا باشد كه هر مخلوقى به تساوى و به يكسان مورد افاضه و عنايت الهى قرار گيرد، ديگر چيزى به نام نظام جهان نخواهيم داشت. در اين صورت مراتب هستى و كثرت طولى و عرضى همه كنار مى‏رود؛ نه ديگر از انسان خبرى خواهد بود، نه حيوان، نه طبيعت، نه كرات و ستارگان و منظومه‏ها و كهكشان‏ها، نه گل‏هاى رنگارنگ و بوستان‏هاى زيبا، نه كوه و دشت و صحرا. آنچه بود فقط يكسانى بود و بس و اين دقيقاً به معناى خوددارى خداوند از آفرينش بى‏نهايت ممكن‏الوجودهاى گوناگون است.

...................) Anotates (.................
1) قمر (54)، آيه 49 و 50.
2) بقره (2)، آيه 155.
3) نور (24)، آيه 61.
4) جهت آگاهى بيشتر بنگريد: شهيد مطهرى، عدل الهى، بحث راز تفاوت‏ها، تهران: صدرا.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 5 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .