افراد ناقص ‏الخلقه

اين که موجودات ناقص مخلوق موجود کامل اند آيا موجود ناقص حتما برای نقص خود بايد علتی داشته باشد که آن علت موجود کامل يعنی خدا باشد؟ چرا نقص نشانه نياز است؟ فرض من اين بود که موجودی برتر ممکن است وجود داشته باشد که بخواهد ما را عذاب کند و شما خواهيد گفت که اگر چنين موجودی وجود داشته باشد نقص دارد. چرا نقص دارد؟ خواهيد گفت چون عملش نشان دهنده نياز است. چرا؟ و بعد خواهيد گفت مخلوق است چون نياز دارد چرا هر نيازمندی يا ناقصی مخلوق است؟ نمی شود موجود ناقص از اول همين جور بوده باشد معيار ما برای ناقص يا کامل بودن موجود يا نياز او با اين عقل محدود چيست؟

ناقص بودن يعني در وجود محتاج غير است ووجود مال خود او نيست ما در وجود خودمان ملاحظه مي کنيم که خودمان هيچ کاره ايم کسي ما را ايجاد نموده وتدبير امور ما بدست اوست .ما نبوديم بود شديم وبعد از مدتي از دنيا مي رويم اگر وجود مال خود مابود هميشه مي مانديم.
يک. کامل مطلق بودن» واجب‏الوجود، از خود مفهوم «واجب‏الوجود» استفاده مى‏شود. توضيح آنكه: واجب‏الوجود بايد كمال مطلق باشد؛ چرا كه اگر ناقص باشد، معنايش اين خواهد بود كه نسبت به يك كمال يا كمالاتى، حالت امكانى دارد. به بيان ديگر، ذات او، فاقد يك صفت كمالى است. آن گاه بايد گفت: ذات واجب‏الوجود، واجد يك سرى كمالات و فاقد بعضى از كمالات ديگر است. مفهوم اين مطلب، آن خواهد بود كه واجب‏الوجود - به حسب تحليل عقلى‏مركب از وجود و عدم باشد؛ يعنى، مركب از داشتن يك سلسله كمالات و نداشتن يك سلسله كمالات ديگر و چيزى كه مركب باشد - هرچند مركب عقلى (يعنى براساس تحليل عقلى مركب از اجزايى باشد) نيازمند به اجزايش خواهد بود و لازمه احتياج، امكان است؛ يعنى، نسبت به كمالاتى كه ندارد، حالت امكان دارد و حال آنكه چنين مطلبى، در ذاتى كه ما فرض‏كرديم - كه او واجب‏الوجود است‏راه ندارد و در واقع خلاف فرض است. اما اينكه واجب الوجود، حتى از تركيب اجزاى تحليلى عقلى نيز مبرّا است؛ به اين دليل است كه در جاى خود ثابت شده كه عقل تنها مى‏تواند موجودات محدود را به دو حيثيت ماهيت و وجود - كه بيان ديگرى از ممكن‏الوجود است (كل ممكن زوج تركيبى مركب من ماهية و وجود) - تحليل كند. اما واجب‏الوجود، وجود صرف است و عقل نمى‏تواند هيچ ماهيتى را به آن نسبت دهد. بر اين اساس خداوند متعال، از هرگونه تركيب، حتى از تركيب اجزاى تحليلى عقلى نيز، مبرّا است. نگا: سيدمحمدحسين طباطبايى، نهايةالحكمه، ص 56؛ آموزش فلسفه، ج 2، صص‏351 و 352.
بنابراين، با دقت در مفهوم واجب‏الوجود، بايد اذعان كنيم كه خداوند، داراى تمامى كمالات است و در واقع مطلق كمال و كمال مطلق است و انفصال بعضى از كمالات از ساحت مقدس او، به معناى خروج واجب‏الوجود از «وجوب وجود»، به «امكان وجود» است؛ حال آنكه فرض ما بر آن است كه خداوند، واجب‏الوجود است. دو. اينکه هر نقصي بايد دليلي داشته باشد و همچنين هر کمالي اصلي فلسفه است. زيرا هر چيزي تابع يک سري شرايط و عمل است و بر اساس آنها شکل مي گيرد، حتي اين که چيزي از ابتدا ناقص باشد هم تابع همين اصل فلسفه است؛ يعني مجموعه علت به وجود آورنده آن به گونه اي بوده است که محال است غير از اين که هست باشد.
ما وقتي در موجودات اطرافمان دقت عقلي مي کنيم مي يابيم که هستي آنها غير از چيستي آنهاست. مي گوييم اسب وجود دارد. گوسفند وجود دارد. ستاره وجود دارد. همه اينها در وجود داشتن مشترکند. اسب بودن يا گوسفند بودن مساوي با وجود داشتن نيست چون اگر چنين بود لازم مي آمد که اسب همان گوسفند باشد در حالي اسب و گوسفند دو موجود متفاوتند. وجود داشتن مربوط به هستي شيء است ولي اسب بودن يا گوسفند بودن مربوط به چيستي شيء است يعني اگر پرسيده شود که اين چيست؟ در جواب مي گوييم: اين گوسفند است يا اسب است. از اين چيستي شيء در فلسفه تعبير مي شود به ماهيت يا چگونگي شيء. چيستي يا ماهيت شيء مثل قالب وجود اوست. همه موجودات اطراف ما وجود دارند و در وجود داشتن با هم مشترکند ولي وجود هر کدام از آنها شکل و قالب خاصي به خود گرفته است. مثلا اسب يک شکل و نحوه از وجود اوست. و گوسفند يک شکل و نحوه ديگر از آن. البته اين قالب مثل ليوان نسبت به آن نيست. بين اين قالب و وجود اتحاد است يک نوع اتحاد خاص عقلي حتي رابطه آنها مثل گچ و مجسمه هم نيست. يک مجسمه گچي هم مجسمه است هم گچ ولي گچ خودش يک ماهيت است.
و اتحاد گچ و مجسمه اتحاد دو ماهيت است نه اتحاد دو وجود و ماهيت. نزديکترين اتحاد به اتحاد وجود و ماهيت شايد اتحاد درک و مدرک(درک شونده) باشد. البته مراد از مدرک همان تصوير ذهني است نه موجود خارجي بين درک ما و موجودات ذهني ما اتحاد ما است. تصوير ذهني انسان از سيب درک است، تصوير ذهني او از هندوانه نيز درک است. اولي علم به سيب است و دومي علم به هندوانه.
عقل انسان قادر است بين ماهيت و وجود تفکيت قائل شود و بين چيستي و هستي فرق بگذارد. عقل مي تواند ماهيتي مثل اسب يا سيمرغ را تصور کند و آن گاه آن را نسبت به وجود و عدم بسنجد و درباره هستي آن حکم کند. اسب را تصور مي کند و حکم مي کند که چنين ماهيتي وجود دارد و سيمرغ را تصور مي کند و حکم مي کند که چنين ماهيتي وجود ندارد يعني مي فهمد که اين قالب خالي از وجود است و از اينجا عقل درمي يابد که هر ماهيتي مي تواند وجود داشته باشد و مي تواند وجود نداشته باشد. دايناسور يک ماهيت است که زماني وجود داشته است ولي الان وجود ندارد. يعني الان دايناسور در ذهن ما قالبي تو خالي است. سيمرغ نيز يک ماهيت است، ماهيتي که هميشه تو خالي است. ولي اسب ماهيتي است که الان همراه وجود است. شما هر موجود ماهيت داري را تصور کنيد چنين است يعني نسبتش به وجود و عدم يکسان است، مي تواند باشد و مي تواند نباشد. ممکن است باشد و ممکن است نباشد. از اين رو به هر چيزي که ماهيت دارد ممکن الوجود گفته مي شود.
حال اين سؤال مطرح مي شود که چرا انسان و اسب و گوسفند وجود پيدا کرده اند ولي سيمرغ و ديو و اژدهاي هفت سر وجود پيدا نکرده اند؛ در حالي که هر دو گروه ماهيت هستند و مي توانستند وجود پيدا کنند يا وجود پيدا نکنند. اگر لازمه ممکن الوجود بودن اين بود که حتما وجود داشته باشد پس سيمرغ و ديو نيز بايد وجود مي داشتند و اگر لازمه ممکن الوجود بودن اين بود که حتما وجود نداشته باشد پس اسب و گوسفند نيز نبايد وجود مي يافتند. پس معلوم مي شود که ممکن الوجود در وجود پيدا کردن محتاج به ديگري است. يعني ممکن الوجود قالبي است که بايد ديگري آن را با وجود پر کند. و آن ديگري يا خود وجود است يا عدم. روشن است که عدم نمي تواند علت باشد. پس آن ديگري که بايد به ممکن الوجود، وجود بدهد. خود وجود است و اين وجود بايد نامحدود باشد. يعني قالب نداشته باشد چون محدوديت همان ماهيت است، حکما وجود را تشبيه کرده اند به نور. هر چيزي که ديده مي شود به واسطه نور ديده مي شود. اگر نور نباشد هيچ چيزي ديده نمي شود. ولي خود نور به خودي خود ديده مي شود. وجود نيز چنين است. هر ممکن الوجودي به واسطه وجود‌، موجود مي شود ولي خود وجود محتاج به چيزي نيست. ماهيت در ذات خود به وجود است و نه عدم وقتي وجود به آن داده شد، وجود خارجي پيدا کند. اما خود وجود ديگر وجود پيدا نمي کند معني ندارد که وجود، وجود پيدا کند. فلذا اگر کسي پرسيد وجود را چه کسي آفريده است معلوم مي شود که هنوز معني درست وجود را درک نکرده است و در واقع وجود را با ماهيت خلط کرده است.
عقل حکم مي کند که اگر وجود مطلق يعني وجود بدون ماهيت، يعني وجود بدون حد و بدون قالب نباشد هيچ ماهيتي نمي تواند وجود پيدا کند. در حالي که مي بينيم موجودات محدود و ماهيت دار هستند. پس وجود نامحدود و بي ماهيت نيز هست و چون وجود بدون ماهيت علت نمي خواهد فلذا آن را واجب الوجود مي نامند.
پس معلوم شد که ممکن الوجود عين احتياج و نياز است و نيز ماهيت يعني قالب يعني محدوديت يعني حد شيء و مراد از نقص همان محدوديت است. چون هر موجودي که محدود است بزرگتر و برتر و کامل تر از او قابل تصور است فلذا موجود محدود نمي تواند کامل محض باشد ولي وجود بدون ماهيت يا وجود صرف، کمال محض است چون محدود به هيچ حدي نيست پس نقص يعني محدوديت و موجود محدود يعني موجود داراي ماهيت و موجود ماهيت دار عين ممکن الوجود و ممکن الوجود يعني موجودي که در وجود پيدا کردن نيازمند ديگري است. پس نقص علامت نياز است و چون اين نياز، نياز به وجود صرف و بدون ماهيت است پس علت هر ناقصي و جود صرف است و وجود صرف کمال محض است. پس علت هر ناقصي، کامل محض است.
ضمنا گفتني است که ازلي و ابدي بودن ممکن الوجود او را از علت بي نياز نمي کند. امکان عين نياز و احتياج به غير است. فلذا اگرممکن الوجودي ازلي و ابدي باشد. نياز او نيز ازلي و ابدي خواهد بود. حکماي اسلام عالم ملکوت و ملائکه را ازلي و ابدي مي دانند. حتي اصل ماده را نيز ازلي و ابدي مي دانند يعني معتقدند که قبل از عالم ماده فعلي بي نهايت عالم وجود داشته است و بعد از اين عالم نيز بي نهايت عالم وجود خواهد داشت. در لحظه قيامت آنچه نابود مي شود ساختمان عالم است نه ماده فلسفي آن.
قيامت لحظه مرگ اين عالم فعلي است و آنگاه که اين عالم مرد از ماده آن عالمي ديگر پديد مي آيد. در حکمت اسلامي خداي بي کار و معطل معنا ندارد. واجب الوجود ازلي و ابدي است و علت هستي اوست و معني ندارد که علت از ازل باشد و معلول نداشته باشد. بنابراين معلول خدا نيز ازلي است لکن ازلي بودن معلول را از معلول بودن خارج نمي کند. اينکه برخي نمي توانند ازليت ممکن لوجود را بپذيرند ناشي از تصور نادرست آنها از اصل عليت است شايد با مثال زير مطلب اندکي روشن شود.
فهم و درک کار انسان است. معلول انسان است. اگر انسان نباشد و فهم و درک او نيز خواهد بود. از زماني که يک شخص به دنيا مي آيد و فهم و درک او نيز پديدار مي شود و تا زماني که هست فهم و درک او نيز هست. حال اگر فرض کنيم که انسان ازلي و ابدي است لازم خواهد آمد که فهم و درک او نيز ازلي و ابدي باشد. و اين ازلي و ابدي بودن درک انسان باعث مستقل شدن آن از خود انسان نخواهد درک انسان در همه حال معلول او و قائم به خود اوست. عالم فعل خداست و فعل او ظهور علم اوست. عالم همان علم فعلي خداست،‌ معني ندارد که علت تامه فعل باشد ولي خدا فعل نباشد. نبابراين علم در عين اينکه ازلي است حادث و قائم به غير است.
در آخر بايد متذکر شوم که فهم عميق و درست اين گونه مباحث محتاج تحصيلات فلسفي است. آنچه در اين مقاله گفته شد اندکي از بسيار بود که تا حد امکان آن را تنزل داديم.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
7 + 7 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .