شبهه چندخدايي

در جواب اين شبهه چه بايد گفت: چه اشكالي دارد كه خدا يا خدايان ضعيف تري در كنار خدا باشند كه نتوانند اعمال قدرت كنند ولي قدرت استقلالي داشته باشند؟

پرسش از وقوع هر امري فرع بر امکان عقلي آن است و اگر چيزي عقلا محال بود ديگر سؤال از اين که اگر واقع شود چه مشکل و محالي لازم مي آيد معنا نخواهد داشت. عقلا اين که 2 + 2 بشود 5 محال است و چيزي که في نفسه محال بود واقع نخواهد شد و ديگر اين سؤال که اگر واقع شود مستلزم چه امر محالي است زمينه ندارد.
با توجه به اين نکته اگر ما نحوه وجود خدا را آن چنان که قرآن و روايات (به ويژه روايات عميقي که از حضرت علي(ع) در اين زمينه وارد شده) و آنچنان که براهين عقلي و فلسفي تبيين مي کنند، تعقل کنيم پي مي بريم که عقلا تعدد خدا مانند جمع شدن 2 طرف نقيضين محال است. بنابراين نکته اساسي در مقام تصور و داشتن ادراک صحيح از خدا و واجب الوجود است که اگر در اين زمينه به يک تصور درست از وجود حق نائل شويم معلوم مي شود نفس تعقل وجود خداوند ملازم با وحدانيت اوست به گونه اي که به هيچ نحوه فرض تعدد در او راه ندارد. مستفاد از مجموعه آيات و روايات و براهين عقلي در رابطه با وجود جن اين است که او وجودي است اولا، نامتناهي و ثانيا، کمال مطلق و واجد همه کمالات وجودي و ثالثا، واحد است به وحدت حقيقي نه عددي و رابعا، محض و صرف وجود است و هيچ شريکي در او راه ندارد و اين نحوه وجود عقلا تعدد در او محال است. و هر يک از مفاهيم چهارگانه فوق حد وسط يک برهاني است بر اين مدعي که به صورت فشرده به بعضي از اينها اشاره مي کنيم.
برهان اول از ملاصدرا است که استاد مطهري تقرير خوبي از اين برهان دارند که به صورت خلاصه بيان مي شود. مي فرمايد: کثرت فرع بر محدوديت است آنجا که محدوديت نيست کثرت و تعدد معقول نيست واجب الوجود وجود مطلق و بي نهايت است و همان طور که وجود دو عالم جسماني غيرمتناهي که از نظر ابعاد غير متناهي باشند تصور ندارد زيرا با نبودن حد و مرزي براي عالم جسماني هر چه را به عنوان عالم ديگر فرض کنيم عين همين عالم خواهد بود نه عالمي ديگر هم چنين اگر وجودي را مطلق و غيرمتناهي تشخيص داديم که وجود حق اين گونه است. چون هرگونه حد و قيد مساوي با مقهوريت است [و حال آن که سبحانه هو الله الواحد القهار] (زمر، آيه 4).
ديگر فرض وجود مطلق ديگر که در عرض او باشد و بتوان آن را دوم اين وجود فرض کرد امکان ندارد. ليس في الدار غيره ديار. خلاصه بيان استاد اين است که همان طور که با فرض لا يتناهي بودن عالم جسماني امکان کثرت و نفوذ منتفي است با فرض وجود مطلق غير متناهي نيز امکان وجود مطلق ديگري منتفي است بله وجودات متناهي که شأن و جلوه اي از او و در طول او و معلول او هستند نه در عرض او اشکال ندارد که کل عالم جلوه ذات حق است و به همين شيوه فوق مي توان کمال مطلق - محض الوجود بودن را حد وسط قرار داد و اثبات کرد فرض تعدد در ذات حق محال است که براي رعايت اختصار صرف نظر کرده و فقط در باب واحد حقيقي و کمال مطلق بودن توضيح مختصري ذکر مي کنم وحدانيت و يکتايي خداوند در نظر بسياري از مردم در قالب وحدت عددي تصور مي شود يعني معناي يکي بودن خدا همان معنايي است که معمولا از عبارت يک خورشيد مورد نظر است لکن تأملات عميق عقلاني و تعاليم عميق قرآن و سنت اسلامي معناي عميق تري از وحدت را به ما ارائه مي کند که به وحدت حقيقي تعبير مي شود. در وحدت عددي واحد به گونه اي است که وجود مصاديقي متعدد براي آن ممکن است لهذا مي توان براي آن دوم و سوم فرض کرد اما واحد حقيقي به گونه اي است که اساسا فرض دو يا سه براي آن ممتنع است. مانند صرف و محض از هر چيزي مثل آب محض و صرف بدون هيچ قيدي که هر چه در جهان آب پيدا کنيد داخل در اين مفهوم است و تعدد معنا ندارد، لهذا شيخ اشراق به عنوان يک قاعده مهم فلسفي مي فرمايد «صرف الشيء لايثني ولا يتکرر» و با تأمل در حقيقت ذات الهي که صرف و محض وجود است و هيچ خليط و ترکيبي در او راه ندارد. روشن مي شود که وحدت خداوند از قبيل وحدت عددي نيست زيرا چنين نيست که به عنوان وجود يک يا چند خداي ديگر را در کنار خداوند واحد ممکن شمرد و الا هر يک قيدي براي تميز از يکديگر مي خواهند که در اين صورت ديگر محض و صرف نيستند پس خداوند واحد است به وحدت حقيقي که فرض وجود ديگري از اين وجود محال نامعقول است چنانچه علي(ع) به نحو بسيار زيبا فرمود «واحد لا يعدد؛ خداوند يکتايي است که وحدتش عددي نيست» (نهج البلاغه، خطبه 185).
و در جايي ديگر مي فرمايد: «... فقول القائل واحد يقصد به باب الاعداد فهذا ما لايجوز لان مالا ثاني له لا يدخل في باب الاعداد ؛ پس کسي که بگويد خدا يکي است و مقصودش وحدت عددي باشد پس اين نوع وحدت شايسته او نيست زيرا آنچه دومي ندارد در اعداد داخل نمي شود» (التوحيد، شيخ صدوق، باب 3، حديث 3).
خلاصه مطالب اين شد که عقلا فرض تعدد و وجود دو خدا محال است و ديگر جايي براي طرح اين مسأله که خدايان با هم تفاهم کنند باقي نمي ماند.
اما برهان يا حد وسط کمال مطلق بودن خداوند بر محاليت تعدد خدايان.
اگر دو خدا فرض کنيم بايد بين آنها تمايز باشد زيرا با انتفاء هرگونه تمايز فرض دو بودن منتفي است. حال با 2 احتمال مواجهه هستيم.
الف) يکي از آن 2 کامل مطلق و ديگري ناقص و فاقد بعضي کمالات در اين صورت فقط همان کامل مطلق خداست و اين احتمال به وحدت مي انجامد.
ب) هر يک از دو خداي مفروض داراي کمالي باشد که ديگري فاقد آن است. در اين صورت هيچ يک خدا نيستند. چون هر يک ناقص بود و ناقص طبق فرض نمي تواند خدا باشد و ثانيا مستلزم ترکيب هر 2 است از وجدان کمال و فقدان کمال و در خدا ترکيب راه ندارد اگر بگويد احتمال سومي هم هست که هر يک داراي تمام کمالات باشد مي گويم ديگر دوئيت معنا ندارد چون تمايزي در بين نيست. براهين متعدد ديگري نيز در اين زمينه ذکر شد مانند برهان تمانع و برهان فرجه و... که در اين رابطه مي توانيد به منابعي در اين زمينه مراجعه فرماييد. مانند کتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم استاد مطهري، ج 5 که همين سؤال شما برادر عزيز را مطرح کرده و جواب داده اند. و کتاب معارف قرآن استاد مصباح يزدي، ج 3 - 1 و تفسير شريف الميزان ذيل سوره توحيد و آيه شريفه لوکان فيهما آلهه الا الله لفسدنا» (انبياء، آيه 22). و ساير منابع.
بنابراين در جواب اين سؤال , بايد به چند نكته توجه داشت :
الف ) قدرت الهي بي نهايت است و حدي براي آن نمي توان فرض كرد.
ب ) هميشه قدرت به امر ممكن تعلق مي گيرد ; يعني , هركاري كه امكان انجام آن باشد متعلق قدرت است .
ج ) وجود شريك براي خداي سبحان محال ذاتي است .
محال بر دو نوع است : عادي و ذاتي .
1) محال عادي , يعني آن كه ممكن است انجام بگيرد ; ولي به طور خارق العاده و از عهده افراد عادي و علت هاي معمولي خارج است ; نظير معجزه هاي پيامبران ; مثلا اژدها شدن عصا محال عادي است ; يعني , از طريق علت هاي معمولي امكان ندارد و نيز از عهده افراد عادي خارج است ; ولي كاري است ممكن كه با علل غيرعادي (خارق العاده ) و توسط حضرت موسي (ع ) انجام گرفت .
2) محال ذاتي , آن است كه اصل فرض آن در ذهن دچار تناقض است ; مثلاا در جاي خود ثابت شده است كه شريك براي خدا غيرممكن است و وقتي غيرممكن شد, فرض اين كه (خداوند متعدد باشد) دچار تناقض است; چون خدا يعني بي نهايت و متعدد بودن يعني محدود، و محدود و بي نهايت تناقض است.
آرى اين فرض درباره دو پادشاه فرضى صادق است، لكن در مورد خداوند فرض نادرستى است چرا؟ براى اين كه ما خدايى را مى‏پرستيم كه در وجود و كمالات وجودى مثل علم و قدرت و اراده و حيات و امثال آن نامحدود و مطلق باشد و حيطه وجودى‏اش جايى براى غير و شريك باقى نگذاشته باشد، ما به چنين موجودى واجب‏الوجود مى‏گوييم و خالق هستى. اما در صورت تحقق دو خداوند كه هر كدام سرزمينى را اداره مى‏نمايند مسلماً وجود هر يك از آن‏ها تا مرز حكومت ديگرى بيشتر ادامه نمى‏يابد و وجود هر كدام مانع وجود ديگرى است. از اين رو هر دو محدود مى‏شوند چرا؟ براى اين كه آن ساحتى را كه خداى «الف» داراست خداى «ب» فاقد است و آن حكومتى را كه خداى «ب» دارا است خداى «الف» واجد نيست. و لذا: اولاً، هر كدام مركب مى‏شوند از يك دارايى (حكومتى را كه بر آن حكم مى‏رانند) و از يك نادارى (حكومت رقيب) و هر آن چه كه مركب است محتاج اجزاء خود است. چون اجزاء هميشه مقدم است بر كل مجموعه و شى‏ء مركب و محتاج نمى‏تواند خداى واجب باشد. ثانياً، موجود محدود در وجود نمى‏تواند كامل و مطلق باشد و موجود ناقص خود محتاج موجود كامل‏تر از خويش است، از اين رو نمى‏تواند خدا باشد.
خلاصه اين كه خداى بزرگ هم واحد است و هم احد، واحد است به معناى اين كه هيچ شريكى ندارد و حيطه و شدت وجودى‏اش جايى براى غير و شريك نگذاشته است. احد است به معناى اين كه مركب از اجزاء نيست و هيچ گونه تركيبى در ذات اقدس الهى راه ندارد. از جمله تركيب از دارايى و نادارى كه بدترين نحو تركيب است. و لذا خداوند صرف دارايى و وجدان است و هيچ گونه ضعف و نقص و نادارى در ذات اقدسش راه ندارد.
نتيجه اين مي شود که فرض خدايان متعدد اصلا امکان ندارد، و خدايان ضعيف هم در واقع تناقض است. چون خدا يعني قدرت و علم و ... بي نهايت وقتي ضعيف بود ديگر خدا نيست و محدود است. تصور صحيح معناي خدا اين مشکل را حل مي کند.

Tags: