امامت و خاتميت

در بحث خاتميت پيامبر(ص) سخني از اقبال لاهوري متفکر اسلامي داريم که ايشان مي گويند: «پس از پيامبر(ص) مردم رو به خرد جمعي آوردند.» و در سخني از دکتر سروش ايشان اعتقاد دارند که منظور از خاتميت پيامبر(ص) نيامدن و نازل نشدن وحي پس از ايشان بر ديگر انسان هاست.که به نظر سخن ايشان منطقي مي آيد وگرنه خاتميت پيامبر مفهوم ديگري نمي تواند پيدا کند. و چه بسا با ابهام مواجه مي شود. حال سخن من اينست اگر خداوند حضرت علي(ع) را به امامت منصوب کردند پس مفهوم خاتميت چه مي شود. آيا بهتر اين نيست که قبول کنيم پس از پيامبر(ص) بشر با عقل خود مسائل روز را تحليل کند و به تجربه آن را درک نمايد.

توجه شما را به مقاله اي در اين زمينه جلب مي کنيم:
آيا امامت و مهدويت ناقض خاتميت است و با آن منافات دارد؟
چندي است آقاي دکتر سروش به اين گمان گراييده که اعتقاد به امامت در انديشه شيعه موجب رقيق و کمرنگ سازي خاتميت و بلکه ناقض و نفي آن است. اين گمان نخست در کتاب «بسط تجربه نبوي» گسترش يافت و سپس در پاره اي از مقالات همچون «مهدويت و احياي دين» و سخنراني مورخه 3/6/84 در دانشگاه سوربن پارس بازگويي شد و توسط سايت بازتاب، بازتاب عمومي و گسترده يافت.
داوري درباره ديدگاه ايشان در گرو درک نحوه گزارش وي به مسائلي چون وحي، نبوت، خاتميت و امامت است. اکنون بر انيم تا در حد امکان به طور فشرده و اختصار به بررسي سخنان ايشان در اين باب پرداخته، سپس ان را با معيار خرد بسنجيم و مورد ارزش داوري قرار دهيم.(1)

1. وحي
ديدگاه سروش در اين باب ايناست که پيامبر(ص) داراي دو شخصيت است:
- شخصيت حقيقي
- شخصيت حقوقي
شخصيت حقيقي پيامبر(ص) همان وحي يا تجربه ديني است. سروش در اين باره مي گويد: « ... مقوم شخصيت نبوت انبياء و تنها سرمايه آن ها همان وحي يا به اصطلاح امروزه «تجربه ديني»(2) است.»
او اين تجربه را چنين توصيف مي کند: «در اين تجربه پيامبر چنين مي بيند که گويي کسي نزد او مي آيد و درگوش و دل او پيام ها و فرمان هايي را مي خواند و او را مکلف و مؤظف به ابلاغ آن پيام ها به آدميان مي کند ... ».(3)
او همچنين تجربه ديني را تابع شخصيت پيامبر(ص) دانسته و آورده است: «پيامبر(ص) نيز که همه سرمايه اش شخصيتش بوده، اين شخصيت محل و موجد و قابل و فاعل تجارب ديني و وحيي بوده و بسطي که در شخصيت او مي افتاد، به بسط تجربه (و بالعکس) منتهي مي شد و لذا وحي تابع او بود، نه او تابع وحي».(4)

2. نبوت
نبوت در نگاه دکتر سروش همان شخصيت حقوقي پيامبر(ص) است و گوهر آن ولايت است. ايشان مقوم شخصيت حقوقي پيامبر(ص) را ولايت (ولايت تشريعي) دانسته است.(5)

3. ولايت
دکتر سروش ولايت (گوهر نبوت) را آمرانه و غالبا بدون استدلال سخن راندن و تنها تجربه خود را حجت فرمان خود قرار دادن و آن را براي ديگران الزام آور خواندن معرفي مي کند.(6) وي مي گويد: «ولايت به معني ايناست که شخصيت شخص سخنگو حجت سخن و فرمان او باشد ... سخن نبي آن بود ه «من خود قانونم، من خود حجتم، من خود عين پشتوانه سخن خود هستم» و از اين جا نبوت گوهر آن ولايت است، آغاز شد و چنين بود که پيامبران تجربه خودشان را براي ديگران حجت مي دانستند و حق تصرف در آبرو و جان و مال مردم را براي خود قائل بودند ... مفهوم «ولايت تشريعي» که گوهر نبوت حقوقي است چنين چيزي است ... ولي بودن يعني [اين که] خود، صحت فرمان و سخن خود بودن ... ».(7)
ايشان در جاي ديگر آورده است: «پيامبران مأمورند و حجتي براي مأموريت خود غير از شخصيت و تجربه خود ندارند و با پشتوانه شخصيت خود با مردم سخن مي گويند و فرمان مي دهند و برايشان تکليف تعيين مي کنند.»(8)

4. خاتميت
1-4. دکتر سروش در ختم نبوت بر دو نکته انگشت نهاده است:
ختم نبوت را تنها در شخصيت حقوقي پيامبر و مساوي با ختم ولايت انگاشته است: «... و اين (ولايت) همان چيزي است که با خاتميت مطلقا ختم شده است. پس از پيامبر اسلام(ص) ديگر هيچ کس ظهور نخواهد کرد که شخصيتش به لحاظ ديني ضامن صحت سخن و حسن رفتارش باشد و براي ديگران تکليف ديني بياورد ... پس از پيامبر(ص) احساس و تجربه و قطع هيچ کس براي ديگري از نظر ديني تکليف آور و الزام و حجت آفرين نيست».(9) «اين بعد از پيامبري يعني الزام آور بودن تجربه ديني يک نفر براي ديگران که همان ولايت تشريعي است، با رحلت پيامبر اسلام(ص) خاتمه مي پذيرد و هيچ کس از اين پس واجب چنان تکليف و چنان حق و تجربه اي نخواهد بود».(10)
ايشان همچنين ولايت را به تفويض ولايت تشريعي تفسير و آن را مختومه اعلام کرده است: «به عبارت ديگر هيچ شخصيت حقوقي که آثار پيامبر را داشته باشد، هيچ وليي که ولايت تشريعي به او تفويض شده باشد، پس از پيامبر اسلام، به حکم اصل خاتميت و به اجماع مسلمانان ظهور نخواهد کرد.»(11)

بسط تاريخي دين
با توجه به اختصاص ختم نبوت به شخصيت حقوقي پيامبر، دکتر سروش بر آن است که «تجربه نبوي کاملا قطع نمي شود و هميشه وجود دارد.»(12) و لاجرم دين در طول زمان بسط و فربهي مي يابد: «تجربه باطني و عارفانه مولوي و غزالي و شبستري و سيد حيدر آملي و عارفان ديگر، هر يک در جاي خود چيزي براي گفتن و نمودن و افزودن بر تجارب پيشين دارند و اگر «حسبنا کتاب الله» درست نيست، «حسبنا معراج النبي و تجربه النبي» هم درست نيست ... . علاوه بر تجارب دروني، تجربه هاي بيروني و اجتماعي نيز بر فربهي و تکامل ممکن دين افزوده اند و مي افزايند ... .»(13)
2-4. ايشان ختمنبوت را مساوي با «رهايي خرد بشري» و «به خود وانهادگي»(14) آدمي مي داند و مي گويد: « ... با ختم نبوت، عقل نهايت آزادي را پيدا مي کند ... و طناب گهواره عقل را از دو سو مي گشايد و طفل عقل را که اينک بالغ و چالاک شده آزاد مي گذارد تا بر پايخود برخيزد و بايستد و برود و بدود و بپرد».(15)
ايشان در جاي ديگر آورده است: «پس از درگذشت خاتم رسولان، آدميان در همه چيز حتي (و بالاخص) در فهم دين به خود وانهاده اند و ديگر هيچ دست آسماني را پا به پا نمي برد تا شيوه راه رفتن را بياموزند و هيچ نداي آسماني تفسير «درست» و نهايي دين را در گوش آنان نمي خواهد تا از بدفهمي مصون بمانند ... ».(16)

5. امامت و مهدويت
دکتر سروش بر آن است که امام در اعتقاد شيعه همان ولايت و حق تشريع و به عبارت ديگر دارا بودناتوريته و مقام و منزلت و حجيت پيامبر است و در نتيجه ناقض خاتميت و موجب ناکامي در استفاده از برکات خاتميت مي باشد: «سخن در اين است که امامت را شرط کمال دين شمردن و امامان را برخودار از وحي باطني و معصوم و مفترض الطاعه دانستن (چنان که شيعيان مي دانند) چگونه بايد فهميده شود که با خاتميت ناسازگار نيفتد و سخن شان در رتبه سخن پيامبر ننشيند و حجيت گفتار او را پيدا نکند؟»(17)
ايشان در جاي ديگر مي نويسد: «من نيک مي دانم که ختم نبوت، مفهوم فاخر و فربهي است که کلام شيعي به دليل موانع دروني، تاکنون به درستي و انصاف با آن رو به رو نشده است و حق آن را چنان که بايد نگزارده است و بر حسنات و برکات آن آگاهي نيافته و گواهي نداده است ... ».(18)
خلاصه کلام دکتر سروش اين است:
1- پيامبر داراي دو شخصيت حقيقي و حقوقي است و شخصيت حقيقي وي همان تجربه ديني او است.
2- نبوت صرفا مربوط به شخصيت حقوقي پيامبر است.
3- شخصيت حقوقي پيامبر يا گوهر نبوت همان ولايت تشريعي است.
4- ولايت تشريعي يعني آمرانه و بدون استدلال سخن راندن و تجربه خود را براي ديگران حجت و الزام آور دانستن است.
5- ختم نبوت ولايت تشريعي است.
6- امامت و مهدويت يعني حق تشريع و ولايت -که گوهر نبوت است- براي امام قائل بودن.
نتيجه: امامت و مهدويت ناقض خاتميت است.

نقد

مقدمه نخست: تجربه ديني يا شخصيت حقيقي پيامبر
اصل اين که پيامبر داراي دو شخصيت حقيقي و حقوقي است درست است؛ ولي در چگونگي تصوير اين دو بعد و نتايج حاصل از آن اشکالات چندي وجود دارد. پاره اي از اشکالات مربوط به شخصيت حقيقي پيامبر(ص) عبارت است از:
1. شخصيت حقيقي پيامبر -بر خلاف نگرش دکتر سروش- منحصر به دريافت وحي يا تجربه ديني نيست؛ بلکه شخصيت حقيقي پيامبر ابعاد و جنبه هاي مختلفي دارد؛ از جمله عصمت که بدون آن قابليت تلقي وحي و رسالت وجود نخواهد داشت. همچنين مکامر عاليه اخلاقي و برخورداري حد اعلا از همه فضيلت هاي ممکن و پيراستگي از هر آن چه بر انسان نقص و عيب آيد، از سرمايه ها و مقومات شخصيت پيامبر(ص) است. بلي بخشي از بعد حقيقي و شخصيت پيامبرانه تلقي وحي است؛ ولي اين انگاره مغاير ديدگاه سروش است که عنصر پيامبري را جدا از شخصي حقيقي پيامبر مي داند.
2. فروکاستن وحي پيامبرانه به تجربه ديني سخني ناصواب و ناسخته است. اگر چه بين وحي و آن چه تجربه دين يخوانده مي شود شباهت هايي مي توان يافت، اما تفاوت هاي بسياري نيز بين آن دو وجود دارد؛ از جمله:
1-2. تأثيرناپذيري وحي از فرهنگ زمانه،
2-2. دخالت نداشت بشر در امر وحي،(19)
3-2. خطاناپذيري بر وحي،
4-2. عدم تناقض و اختلاف در وحي(20) و ... (21)،
به عبات ديگر حتي اگر وحي را تجربه ديني بناميم، بايد آن را تجربه اي از سنخ ديگر و با ويژگي هاي بسيار متفاوت بدانيم و احکام خاص هيچ يک را به ديگري سرايت ندهيم.
3. توصيف شخصيت حقيقي پيامبر(ص) يا وحي به اين که «در اين تجربه پيامبر چنين مي بيند ه گويي کسي نزد او مي آيد و درگوش و دل او پيام ها و فرمان هايي را مي خواند ... »بسيار ترديد انگيز است و آن را به يک پندار و توهم شبيه تر مي نمايد، تا حقيقتي که اندک خطا و توهمي در آن راه ندارد.(22)
4. اين که پيامبر فاعل و موجد وحي است و حي تابع او است، نه او تابع وحي، از جهاتي داراي اشکالاست:
1-4. اين که پيامبر را فاعل و سازنده وحي به حساب آوريم، با منزل بودن آن از سوي خداوند «و إنّه لتنزيل ربِّ العالمين»؛(23) و دريافت آن را از سوي پروردگار «و إنک لتلقي القرآن من لدن حکيم عليم»؛(24) و بيگانگي پيامبر آن بدون تعليم الهي(25) ناسازگار است، مگر آن که منظور از فاعليت، دريافت و ادراک باشد و عمل ادراک را فعل نفس بدانيم يا معناي رقيق شده ديگري از آن ارائه دهيم که مبدا الاهي و وساطت فرشته را آن سان که در واقع بود پذيرا باشد، و گرنه تحليل و توصيف دکتر سروش از وحي با آن چه متن وحي در توصيف خود مي گويد منافات داردو
2-4. تبعيت وحي از پيامبر مغاير با انتظار پيامبر براي نزول وحي و فترت و انقطاع وحي است؛ مگر آن که صاحب چنين نظريه اي انتظار و انقطاع وحي را نوعي خلل در شخصيت پيامبر (ص) و ناتواني در توليد وحي يا تعمد و خودداري ايشان از ايجاد آن به حساب آورد! (26)
3-4. تفاوت چشمگير و بازر احاديث نبوي از نظر سبک و چگونگي آرايش عبارات و جمله ها با آيات شريفه قرآن، گواهي روشن بر صدور آن ها از دو منبع متفاوت است. اگر قرآن تابع پيامبر و ساخته و پرداخته او بود، هيچ تفاوتي با ديگر سخنان پيامبر (ص) نمي داشت؛ در حالي که تفاوت اين دو به خوبي گوياي تفاوت کلام خالق و مخلوق است.
4-4. تبعيت وحي از پيامبر با نهي پيامبر از تعجيل در قرائت پيش از القاي وحي و واگذاري همه جوانب آن به خدا ناسازگار است. در سوره قيامت آمده است:
«زبانت را به خاطر عجله براي خواندن آن [=قرآن] حرکت مده؛ چرا که جمع کردن و خواندن آن بر عهده ما است! پس هر گاه آن را خوانديم، از خواندن آن پيروي کن! سپس بيان (و توضيح) آن (نيز) بر عهده ما است». (27)

مقدمه دوم: انحصار نبوت در شخصيت حقوقي پيامبر
محدود ساختن نبوت به شخصيت حقوقي پيامبر و گسست از آن چه شخصيت حقيقي ايشان (وحي رسالي) خوانده شده ناصواب است. نبوت حداقل داراي دو رکن به شرح ذيل است:

1. مرتبه و محتواي وحي و پيام دريافت شده
وحي رسالي از نوعي جامعيت برخورددار است و افزون بر آموزه هاي نظري و معرفت آموزي مشتمل بر شريعت و دستور العمل ها و بايد ها و نبايدها و نبايدهاست اين مسأله خود يکي از وجوه افتراق وحي نبوي با مواجيد عرفاني و تجربه هاي ديني(28) عارفان و با علوم غير الاهي اهل بيت (ع) است و وحي نازل بر آن ها وحي تسديد است نه وحي تشريعي.

2. بعد حقوقي و تکليفي آن:
در اين بعد پيامبر مأموريت ابلاغ پيام الاهي و بيان و تشريح آن را دارد؛ البته درمواردي پيامبر مسئول اجراي شريعت در جامعه و زعامت و رهبري جامعه براساس احکام الاهي نيز مي شود. از اين مأموريت به امامت ياد شده است.
از سوي ديگر در برابر هر يک از مأموريت هاي سه گانه ياده شده (ابلاغ، تبيين، اجراء) همه کساني که مخاطب وحي نبوي بوده و پيامبر براي هدايت آنان برانگيخته شده، وظيفه تبعيت و پيروي از او را دارند و به تعبير ديگر پيامبر در اين امور از اعتبار و حجيت برخورددار است؛ يعني اولا بايد پيام وحي را بپذيرند و به آن ايمان آورند. ثانيا تبيين و تفسير را تنها تفسير حقيقي و مرجع هر گونه اختلاف در فهم پيام الهي قلمداد کنند (29) و ثالثا رهبري و زعامت پيامبر (امامت) او را در صورت داشتن چنين مسئوليتي پذيرا باشند. (30) مأوريت نخست لازم لاينفک نبوت است و اختصاص به انبياء (ع) دارد. اما مأموريت دوم و سوم از رسالت و نبوت تفکيک پذير است و قابل تسري به ديگران نيز مي باشد و عقلا هيچ مانعي ندارد که خداوند کساني شايسته - غير از انبياء (ع) را - از مقام عصمت و درک معصومانه دين بهره مند ساخته و مأمور تبيين دين يا اجراي درست آن در جامعه ديني کند.
افزون بر ارکان ياد شده در نصوص دين به پاره اي از ويژگي هاي وحي نبوي از جهت مرتبه و چگونگي دريافت وحي اشاره شده است. برخي از اين ويژگي ها عبارت است از:
1-2. عدم وساطت بشر: اين مسأله باعث مي شود که پاره اي از علوم و معارف غير عادي اولياي الاهي مانند آن چه ائمه طاهرين (ع) از پيامبر دريافت و به يکديگر منتقل کرده اند را از وحي پيامبرانه متمايز بدانيم؛ از اين رو ائمه طاهرين (ع) در ادبيات عرفاني پرتو نور محمديه خوانده شده اند.
2-2. به دلالت برخي از روايات هر گاه پيام الاهي توسط فرشته در بيداري بر پيامبر نازل شود، پيامبر فرشته را مي بيند و صداي او را مي شنود؛ اما ديگر اولياي الاهي مانند امامان به طور معمول فرشته را در مقام دريافت اطلاعات نمي بينند و تنها صداي او را مي شنوند؛ به عبارت ديگر آنان «محدث» مي باشند. (31)
آيت الله جوادي آملي در اين باره مي نويسد:
«آن چه به بهره معصومان کامل و انسان هاي طاهر از پيرايه هاي غير وحياني بر مي گردد، نسبت به آن چه نصيب حضرت رسول (ص) مي شود- غير از تفاوتي که به تشريع و غير تشريع رجوع مي کند- همانا شدت و ضعف و دوام و انقطاع و ظهور و خفا و علو و دنو و سرانجام، قرب و بعد و با واسطه يا بي واسطه بودن است؛ زيرا آن چه بهره غير رسول اکرم (ص) مي شود. حتما آن صادر اول يا ظاهر اول است». (32)
از آن چه گذشت، به خوبي روشن مي شود که نبوت منحصر به شخصيت حقوقي پيامبر نيست و شخصيت حقيقي آن حضرت يعني وحي نبوي را نيز شامل مي شود.

مقدمه سوم: ولايت تشريعي گوهر نبوت
اصل اين که ولايت تشريعي با نبوت پيوند وثيقي دارد، في الجمله درست و ترديدناپذير است، ولي سخن سروش دراين باره از جهاتي چند درخور تأمل است:
1. تعريف ايشان از «ولايت تشريعي» چنان که خواهد آمد، ناسخته و خدشه پذير است.
2. حدود ولايت تشريعي و چگونگي و مراتب آن در کلام ايشان بررسي دقيق نشده و روشن نيست که کدام مرتبه از ولايت تشريعي اختصاص به خدا دارد و شامل نبوت حقوقي نمي شود؛ کدام مرتبه از اختصاصات نبوت است و بعد از پيامبر به ديگران تسري نمي يابد و چه مرتبه اي از آن شامل غير پيامبر نيز مي شود. آن چه در برخي گفته هاي ايشان بيان شده اين است که ولايت تشريعي پيامبر (ص) را به نحو تفويض مي داند. ايشان در اين جا نيز گفتار مبهم گويي بزرگي شده و معلوم نيست چه معنا و گستره اي از تفويض را اراده کرده است؛ (33) ولي از پاره اي سخنان و مباني ايشان بر مي آيد که مرادشان تفويض کامل و به تعبير مطلق در احکام و تشريعات است.
چنين پنداري ناصواب است؛ زيرا شارع حقيقي در دين، خداوند است و پيامبر واسطه در ابلاغ (34)، تبيين گر (35) و مجري (36) احکام الاهي است. بلي پيامبر در مواردي بسيار نادر به اذن خداوند تا قبل از اکمال دين، حق تشريع داشته است. در منابع روايي تنها به پنج مورد اشاره شده است که پيامبر به اذن خدا قوانيني وضع نمود و سپس مورد امضاي حق تعالي قرار گرفت. هم چنين ولايت آن حضرت در عرصه رهبري سياسي و اجتماعي نيز به معناي تفويض مطلق نيست؛ بلکه به معناي جواز صدور احکام مصلحتي حکومتي در موارد تزاحم احکام با رعايت اهم و مهم و قواعد کلي و حاکمه در شريعت الاهي است و از سنخ تطبيق احکام کليه بر موارد جزئي مي باشد. اين قسم از ولايت تشريعي از شئون خاص نبوت پيامبر نيست؛ بلکه از لوازم امامت و زعامت آن حضرت (ص) است. بنابراين پيامبري که فاقد امامت باشد، چنين شأني از او منتفي به نحو سالبه به انتفاي موضوع است. نه تنها ولايت زعامت اختصاص به پيامبر ندارد که ولايت در تبيين نيز -چنان که گذشت- اين گونه است و قابل تسري به ديگران مي باشد؛ زيرا تبيين معصومانه و معتبر از دين نه عقلا و به روش تحليلي با نبوت رابطه لزومي دو سويه دارد و نه نصوص ديني آن را از اختصاصات پيامبر و غير قابل تسري به ديگري دانسته اند؛ بلکه چنان که خواهد آمد، بر وجود حجج متعدد پس از پيامبر (ص) خبر داده اند.

مقدمه چهارم: ولايت تشريعي و الزام بدون استدلال
اصل حجيت کلام انبياء (ع) و تلاوم ولايت يا اعتبار، الزام و حجيت في الجمله درست و پذيرفتني است؛ اما تفسير ولايت بر ادعا و حکم راندن بدون استدلال، بلکه صرفا متکي به تجربه شخصي و آن را با چنين وصفي براي ديگران الزام آور دانستن از جهاتي چند مخدوش است:
1. فقدان پشتوانه. آن چه دکتر سروش در معناي ولايت آورده است، نه پشتوانه لغوي و تحليلي دارد و مطابق اصطلاح متکلمان و عارفان است و نه نصوص ديني ولايت را اين گونه معنا کرده و به اصطلاح هيچ حقيقت شرعيه اي در اين باره وجود ندارد.
2. تعارض با سيره انبياء (ع). سيره و روش انبياء (ع) الزام مردم بدون استدلال در موارد لزوم نبوده است. برخلاف دکتر سروش که روش انبياء را استدلال گريزانه معرفي کرده و بر آن است که در قرآن به ندرت استدلال ديده مي شود، (37) نه تنها پيامبران با مردم در موارد مختلف، متناسب با فهم و درک مخاطبان استدلال مي کردند، حتي خداوند منان که مبدأ ولايت است و داراي مولويت تامه بر بشر مي باشد در جاي جاي قرآن با زبان استدلالي سخن مي گويد. آيت الله جوادي آملي در اين باره مي نويسد:
«قرآن مجيد، افزون بر اين که خود را «برهان» و «نور» معرفي کرده، استدلال هاي فراواني نيز در جاي جاي آن به کار گرفته است و علت اين که قرآن از ديگران برهان مي طلبد: «قل هاتوا برهانکم» (38) آن است که هم خودش برهان است و هم اقامه مي کند». (39)
علامه طباطبائي نيز آورده است:
«اگر کتاب الاهي را کاوش کامل و در آياتش دقت کنيد، شايد بيش از سيصد آيه ببينيد که مردم را به تفکر و تذکر و تعقل دعوت کرده است يا به پيامبر (ص) استدلالي را از پيمبران و اولياي خود چون نوح و ابراهيم و موسي و لقمان و مومن آل عمران و ... نقل مي کند. خداوند در قرآن خود - حتي در يک آيه - بندگان خود را امر نفرموده است که نفهميده به قرآن يا به چيزي که که از جانب او است ايمان آورند يا راهي را کورکورانه بپيمايند؛ حتي قوانين و احکامي که براي بندگان خود وضع کرده است و عقل بشري به تفصيل ملاک هاي آن ها نمي رسد و نيز بر چيزهايي که در مجراي نيازها قرار دارند استدلال کرده و علت آورده است». (40)
قرآن مجيد بر آن است که انبياء بر صدق دعوي خويش با معجزه اقامه برهان نموده اند.
از جمله در رابطه با دو معجزه حضرت موسي (ع) (تبديل شدن عصا به مار و سفيدي و درخشندگي خيره کننده دست او به هنگان خارج کردن آن از گريبان) مي فرمايد:
«فذانک برهانان من ربک الي فرعون و ملائه؛ اين ها دو برهان از جاني پروردگار تو در برابر فرعون و سران [کشور] او است». (41)
ديگر نصوص ديني نيز نشان مي دهد که اساسا کار انبياء پرورش عقول و خرد آدميان بوده و از اين رو همواره آموزه هاي خود را همراه خود با دلايل و بينات بر مردم عرضه داشته و متناسب با درک و فهم آنان با ايشان احتجاج نموده اند. اميرالمومنان (ع) در اين باره مي فرمايد: «خداوند فرستادگانش را در ميان مردم برانگيخت و پيامبرانش را به سوي آن ها گسيل داشت تا آن ها را به ميثاق فطري خودشان متوجه سازند و نعمت فراموش شده را به يادشان آورند و با بلاغت و رسايي با آن ها احتجاج کنند و خزينه هاي عقولشان را بر ايشان آشکار سازند». (42) و (43)
3. عدم امکان حجيت صرفا به استناد تجربه. آن چه دکتر سروش در چگونگي حجيت تجربه پيامبران ادعا مي کند. نه تنها با واقعيت خارجي منطبق نيست، بلکه اساسا امري محال و امکان ناپذير است؛ چرا که تجربه ديني با دريافت وحي امري شخصي و دروني است و حجيت آن بر ديگران مستلزم اثبات دو مساله اساسي است:
1. وقوع تجربه يا دريافت وحي
2. عصمت و سلامت آن در همه مراحل يعني:
الف. عصمت در ناحيه صدور وحي توسط خداوند.
ب. عصمت در مرحله آوردن آن به سوي پيامبر توسط فرشته و سفير وحي.
ت. عصمت در تلقي و دريافت وحي توسط پيامبر.
ث. عصمت در مقام ابلاغ آن به مردم.
بنابراين تا زماني که يکي از دو رکن ياده شده اثبات نشده باشد، حجيتي در کار نيست و اگر هر دو رکن اثبات شد، حجيت وحي امري مبرهن و مدلل است و اين به معناي آن نيست که حجيت آن منحصرا از راه تجربه حاصل شده و پشتوانه ديگري ندارد.

مقدمه پنجم: ختم نبوت يا ختم ولايت و رهايي عقل
بدون شک ختم نبوت با نفي ولايت و حجيت بي ارتباط نيست؛ در عين حال تحليل دکتر سروش در اين باب داراي اشکلات چندي است که-با صرف نظر از برخي از آن ها-به مواردي اشاره مي شود:
1. ولايت و حجيتي که با ختم نبوت خاتمه مي پذيرد، ولايت و حجيتي است که از اختصاصات مقام نبوت و رسالت است و آن، ولايت در ابلاغ وحي رسالي است؛ ولي دکتر سروش در اين باره گرفتار مغالطه تعميم گرديده و آن را به ختم ولايت در تبييين و ... تسري داده است. به عبارت ديگر «ختم نبوت» فقط ختم نبوت است، نه چيزي فراتر از آن و براي درک چيستي ختم نبوت بايد ذاتيات اخص نبوت را بازشناخت و ختم همان را اعلان داشت. در بحث از نبوت (مقدمه سوم) گفته شد که ولايت تشريعي اقسام و مراتبي دارد؛ از جمله ولايت در ابلاغ، ولايت در تبيين و ولايت زعامت رهبري و آن چه ذاتي اخص نبوت است، ولايت در ابلاغ است و بس و لاجرم ختم نبوت نيز چيزي جز ختم ولايت در آن عرصه نيست و تسري آن بر گستره اي فراخ تر از اين محتاج دليلي افزون بر دليل ختم نبوت است.
2. ختم ولايت تشريعي در گسره اي که دکتر سروش ادعا کرده است، نه تنها از سوي دليل خاتميت حمايت نمي شود، بلکه پاره اي از دلايل عقلي (44) و نصوص ديني بر خلاف آن دلالت دارد. بسياري از ادله معتبر ديني بر وجود کساني که وارثان علم نبوي (ص) و حاملان کتاب الاهي و داراي درک معصومانه از دين و ثقلي در کنار ثقل قرآن مي باشند و رأي آنان در تبيين و تفسير دين بر همگان حجت است، وارد شده است. آيات متعددي از قرآن مجيد به طور مستقيم و غير مستقيم در اين باره قابل استناد است؛ از جمله آيه هاي ولايت (45)، تبليغ (46)، اولي الامر (47)، صادقين (48)، قربي (49) و ده ها آيه ديگر که در فضايل اهل بيت (ع) وارد شده و بر امتيازات برجسته آنان انگشت نهاده است. (50) افزون بر آن، روايات فراوان و متواتري از پيامبر اکرم (ص) در منابع معتبر شيعه و سني وجود دارد که برخي از آن ها به وضوح بر اين مطلب دلالت دارد. برخي از اين روايات عبارتند از: حديث ثقلين، حديث سفينه، حديث نجوم، حديث غدير ...
3. اختصاص ختم نبوت به شخصيت حقوقي پيامبر و مفتوح انگاري باب تجربه نبوي و بسط دين از راه تجربه هاي دروني و بيروني عارفان، عالمان و ديگر مسلمانان سخني نادرست و مردود است. اين اشتباه ناشي از فروکاستن وحي نبوي به تجربه ديني بشري انگاشتن دين و آن را حاصل تجربه هاي دروني و بيروني پيامبر پنداشتن است. ولي چنان که گذشت، چنين تصويري از وحي و نبوت ناصواب است. بنابراين هر چند باب تجربه هاي دروني عارفان و تجربه هاي بيروني مسلمانان هم چنان گشوده است، اما اولا باب وحي تشريعي که از مقومات شخصيت حقيقي پيامبر (ص) است، الي الابد مسدود و مختوم است و از همين رو ديگر شريعت منهاجي جديد نخواهد آمد. (51)
آيت الله سبحاني در اين باره مي نويسد:
«مقصود از خاتميت اين است که پس از رسول گرامي، ديگر پيامبري نخواهد آمد و باب وحي تشريعي به روي بشر بسته شده است و هم چنين بر هيچ انساني، وحيي که حامل تشريع حکمي و تعيين تکليفي و تحليل حرامي يا تحريم حلالي باشد، فرو نخواهد آمد. هر فردي که مدعي آن باشد که از جانب خدا در مورد احکام الاهي به او وحي شده است و احکام جديد و بي سابقه اي را که در شريعت پيامبر اسلام (ص) نبوده است و بر او نازل گرديده، چنين فردي مشتبه يا مغرض است و از نظر مسلمانان منکر اصل ضروري مي باشد». (52)
ثانيا: هيچ يک از تجربه هاي ياد شده بر دين چيزي نمي افزايد و غناي آن را سبب نمي شود؛ اما معرفت ديني هم چنان توسعه پذير است و تجربه هاي مذکور به گونه هاي مختلف دراين باره نقش آفرينند.
4. «رهايي عقل» و «به خود وانهادگي انسان» را حقيقت خاتميت يا از برکات آن دانستن و اشکالاتي که از اين ناحيه دکتر سروش بر کلام شيعه وارد دانسته، از جهاتي چند در خور تأمل است:
1-4. مبناي اين سخن، ديدگاه اقبال در راز خاتميت است. او وحي را از سنخ غريزه مي داند و بر آن است که با رشد عقل استقرايي بشر دوران حاکميت غريزه به سر مي رسد و عقل آزاد مي شود. اين گمانه اشکالات چندي دارد و نقد تفصيلي آن از حوصله اين مقال خارج است، (53) تنها چيزي که در اين مجال به اختصار مي توان اشاره کرد اين است که:
اولا: چنين گمانه اي فاقد دليل و پشتوانه عقلي و منطقي يا نقلي و دورن متني است.
ثانيا: لازمه آن، برتري عقل استقرايي بر دين و غروب پرتو دين و در فروغ عقل زميني بشر است.
ثالثا: عقل استقرايي از چنان قوت و قدرتي برخوردار نيست که در همه چيز حتي (و بالاخص) در فهم دين، آدميان را الي الابد از درک و تبيين معصومانه دين بي نياز کند.
2-4. «رهايي عقل» در پرتو خاتميت موهم اين نکته است که هدايت هاي آسماني چه در عرصه تشريع و چه در حوزه تبيين معصومانه دين در بند کشنده خرد و محدود سازنده آن است؛ در حالي که هدايت هاي معصومانه ديني در هر يک از دو عرصه ياد شده هدايتگر عقل و خرد و بالندگي بخش و تکميل کننده نواقص آن است.
3-4. آن چه دکتر سروش در نهايت از برکات خاتميت شمرده اين است که «هيچ نداي آسماني تفسير «درست» و نهايي دين را در گوش آنان نمي خواند تا از بد فهمي مصون بمانند». در اين نگاه مشکل بزرگي که بشر داشته، وجود قرائت و تبيين معصومانه از دين بوده است و بحمدالله خاتميت اين مشکل را حل کرده و نعمت بزرگ عدم مصونيت از بد فهمي» را به او ارزاني داشته است! اين است همه رمز و راز و برکات خاتميت. «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!»

مقدمه ششم: امامت و اتوريته پيامبر
1. همان انگاري امامت و مهدويت يا اختيارات پيامبر سخني ناصواب است. پيامبر اکرم (ص) مشمول وحي تشريعي و آورنده شريعت جديد و ناسخ شرايع پيشين است و چنين مقام و منزلتي را هيچ امامي ندارد و اگر کسي چنين ادعايي کند، قول او فاقد حجيت و اعتبار است و تکذيب مي شود.
2. لازمه مطلب فوق و نفي نبوت بعد از پيامبر، نفي مطلق حجيت قول ديگر اولياي کمل و معصوم الاهي نيست. چنان که در گذشته آمد نبوت، خاتميت و حجيت رابطه اي تنگاتنگ دارند؛ اما آن چه عقل و خرد را به دقت فرا مي خواند، توجه به لوازم اختصاصي نبوت و حصر دايره خاتميت و نفي حجيت غيرانبياء در همان عرصه خاص است. بنابراين تحليل درست و منطقي مساله نشان مي دهد که قول و فعل امامان (ع) در فراسوي اختصاصات نبوت هيچ مانعي براي حجيت ندارد و مي تواند همنشين و هم رتبه سخنان پيامبر (ص) باشد و اين معنا مورد تأييد عقل و نقل است.
3. اين ادعا که شيعه مفهوم خاتميت را به درستي درک نکرده يا از برکات آن - که در منطق دکتر سروش عدم مصونيت از بد فهمي است- بهره نگرفته يا انصاف با آن برخورد نکرده است و حق آن را نگزارده، به جاي آن که تحليلي علمي و منطقي باشد، بياني تبليغاتي است که عينا قابل برگشت به ايشان نيز مي باشد و مي توان گفت:
«نيک مي دانيم که امامت و مهدويت مفاهيم فاخر و فربهي است که آقاي دکتر سروش به دليل موانع دروني، تاکنون به درستي و انصاف با آن روبه رو نشده است و حق آن را چنان که بايد، نگزارده است و بر حسنات و برکات آن آگاهي نيافته و گواهي نداده است».
4. جا دارد از آقاي دکتر سروش پرسيده شود براساس چه منطقي نفي ابدي شريعت جديد و اعتقاد به ابدي و جاوداني بودن شريعت پيامبر رقيق و کمرنگ سازي خاتميت است؛ اما عقل و خرد را از پرتو افشاني ها تبيين معصومانه دين گسستن و آن را از بد فهمي مصون نگذاشتن، مساوي با فهم درست خاتميت و برخورد منصفانه با آن و استفاده از برکات بي شمار آن مي باشد؟

اشکال
دکتر سروش بر آن است که جايگاه امامت در شيعه چيزي فراتر از تبيين و تفسير يا شرح و پاسداري از دين است و دقيقا به حق تشريع و قانوگذاري پيامبر مي ماند. او در اين باره مي گويد:
«چگونه مي شود که پس از پيامبر خاتم کساني درآيند و به اتکاء وحي و شهود سخناني بگويند که نشاني از آنها در قرآن و سنت نبوي نباشد و در عين حال تعليم و تشريع و ايجاب و تحريم شان در رتبه وحي نبوي بنشيند و عصمت و حجيت سخنان پيامبر را پيدا کند و باز هم در خاتميت خللي نيفتد؟ پس خاتميت چه چيزي را نفي و منع مي کند و به حکم خاتميت، وجود و وقوع چه امري ناممکن است؟ ...»
شارح و مبين خواندن پيشوايان شيعه هم گرهي از اين کار فروبسته نمي گشايد؛ چرا که کثيري از سخنان آن پيشوايان احکامي جديد و بي سابقه است و در آن ها ارجاعي به قرآن يا سنت نبوي نرفته و نرفتني است و نشاني از تعليق و تبيين در آن ها ديده نشده و ديده نشدني است؛ مگر اين که در معناي «شرح و تبيين» چنان توسعه و تصرفي به عمل آوريم که عاقبت سر از وحي و نبوت درآورد و کار پيشوايان نه شرح شريعت، بل تداوم نبوت گردد». (54)
ايشان سپس احتمالي را در ميان احتمالات ديگر از «رضي خوانساري» در کتاب «مائده سماويه» پيرامون پاره اي از احکامي که در زمان پيامبر مطرح نبوده است، به استناد پاره اي از روايات تفويض در اصول کافي نقل مي کند که همان اختياري را که خداوند به پيامبر داده بود تا احکامي را جعل و وضع کند، به امامان هم داده است تا چنين کنند. (55)

پاسخ
1. ائمه طاهرين (ع) در موارد بسياري به تفصيل آن چه را گفتند، به قرآن مجيد مستند کرده اند و اين که کثيري از سخنان اهل بيت (ع) به قرآن ارجاع نرفته و نرفتني و تبيين نشدني است، فاقد هر گونه پشتوانه استدلالي و ادعايي بي دليل است. به فرض تاکنون پاره اي از سخنان اهل بيت (ع) براساس مباني معرفتي سروش به قرآن ارجاع نرفته است، اما از کجا ايشان پيامبرانه خبر از آينده مي دهد و تا ابد بين سخنان اهل بيت (ع) و قرآن گسستني پيوندناپذير اعلام مي کند؟
2. ديدگاه شيعه به استناد ادله معتبر اين است که احکام وارده از سوي ائمه اطهار (ع) نيز ريشه در قرآن و سنت نبوي دارد. اين انگاره مبتني بر اکمال دين توسط خداوند و مويد به روايات بي شماري از اهل بيت (ع) است. حضرت امام رضا (ع) در ذيل آيه «اليوم اکملت لکم دينکم ...» ؛(56) در ضمن روايت مفصلي آمده است:
«خداوند بيان هيچ چيز از آن چه امت به آن نياز دارد را فرو نگزارده است؛ پس آن که مي پندارد خداوند عز و جل دين خود را کامل نساخته، به تحقيق کتاب خدا را رد نموده و آن که کتاب خداي را رد کند، هر آيينه کافر است». (57)
در روايت ديگري از امام باقر (ع) آمده است:
«خداوند تبارک و تعالي هر چيزي را که امت بدان حاجتمند است در کتاب خود فرستاده و براي پيامبر (ص) روشن ساخته است». (58)
نيز در روايت است سماعه از امام کاظم (ع) پرسيد:
«آيا همه چيز در کتاب خدا و سنت پيامبر موجود است يا شما از جانب خود مي گوييد؟ حضرت فرمود: همه چيز در کتاب خدا و سنت پيامبر (ص) موجود است». (59)
روايات ديگر نيز بر اين مضمون بسيار است. افزون بر آن، روايات بسيار ديگري دلالت دارد که آن چه ائمه (ع) فرموده اند، همه از پيامبر (ص) است. امام صادق (ع) فرمود:
«مهما اجبت فيه بشي فهو عن رسول الله (ص) لسنا نقول برأينا في شيئي؛ آن چه را که ما پاسخ دهيم، از رسول خدا (ص) است؛ ما در هيچ مورد از جانب خود چيزي نمي گوييم». (60)
و در جاي ديگر مي فرمايند:
«هر گاه به شما چيزي خبر دهم، از من بپرسيد کجاي قرآن است...». (61)
اکنون با توجه به اين که آقاي دکتر سروش ادعا کرده است منکر فضايل اهل بيت (ع) نيست (62)، بر اين اساس تنها اگر آنان را در آن چه مي گويند صادق بداند، علي القاعده بايد بپذيرد که احکام صادره از معصومين (ع) تنها و تنها در چارچوب قرآن و معارف نبوي است و اندک تخطي از ان ندارد.
3. در باب مساله تفويض گفتني است: اولا رضي خوانساري آن را در حد يک احتمال مطرح کرده است، ثانيا تفويض در تشريع چنان که گذشت، حتي نسبت به خود پيامبر هم بسيار محدود و در زمان عدم تکميل شريعت بوده است؛ از اين رو تفويض در احکام کلي پس از اکمال شريعت پذيرفته نيست و موارد بسياري از روايات اين باب نيز تفويض در احکام حکومتي است که در واقع بيان جزئيات و از مقوله تطبيق است و چنان که گفته شد، چنين تفويضي از اختصاصات نيست و به منزله تشريع نمي باشد.
4. از آن چه گذشت، روشن مي شود که آن چه در احکام نقل شده از معصومين جديد به نظر مي رسد يا برآمده از تفسير و استنباط معصومانه ايشان از قرآن مجيد است يا مستند به منابعي از پيامبر (ص) اسن که دست ديگران از آن کوتاه است و در نصوص ديني بر دسترسي داشتن امامان اهل بيت (ع) آن ها سخن رفته است. عمده اين منابع احاديثي است که ائمه (ع) بي واسطه يا با واسطه پدرانشان از پيامبر (ص) نقل مي کنند. بسياري از اين احاديث را اميرمومنان (ع) به املاي پيامبر (ص) نگاشته و دست به دست در اختيار ديگر امامان (ع) قرار گرفته است. از اين مجموعه جامع به نام هاي مختلفي چون کتاب «جعفر»، «جامعه», «کتاب علي (ع)» و ... ياد شده است. در اصول کافي ضمن روايت بلندي ابوبصير از امام صادق (ع) در رابطه با محتواي کتاب «جامعه» - که توسط رسول خدا بر اميرمومنان (ع) املا گرديده و نزد امامان موجود است- مي فرمايند:
«دراين کتاب همه حلال و حرام ها و همه حاجات [ديني] مردم، حتي جريمه خراش [پوست و ...] موجود است». (63)
الهامات غيبي هم چون الهاماتي که قرآن مجيد بهره مندي از آن را نسبت به کسان ديگري که پيامبر نبوده اند -مانند آصف برخيا و ...-خبر داده است. (64) از ديگر منابع، علوم ائمه (ع) است؛ اما به نظر مي رسد اين گونه الهامات نه در ناحيه تشريعات، بلکه اخبار از وقايع تکويني گذشته و آينده و حال است و عمدتا احکام ديني را ائمه (ع) از طريق استنباط معصومانه يا به استناد احاديث رسيده به ايشان بيان فرموده اند.
5. ائمه طاهرين (ع) اساسي ترين معيار براي کشف صحت و سقم آن چه را که از ايشان نقل شده است، موافقت با قرآن و سنت رسول گرامي قرار داده و به صراحت فرموده اند:
«هر چيزي بايد به قرآن و سنت عرضه شود و هر حديثي که موافق قرآن نباشد، زخرف (دورغ خوش نما) است». (65)
و باز مي فرمايند:
«اي مردم، آن چه از جانب من به شما رسيد. اگر موافق قرآن بود، من آن را گفته ام و اگر مخالف بود, بدانيد که از من نيست». (66)
6. درباره اين که با وجود عصمت و حجيت امامان،خاتميت چه چيزي را نفي مي کند، بايد گفت که با خاتميت امور ذيل نفي مي شود:
1-6. از جهت منبع دريافت: وحي تشريعي تا ابد ختم شده و در نتيجه احدي نمي تواند دريافت چنين وحيي را ادعا کند؛ هر چند محتواي آن چه ادعا مي کند، عينا مطابق شريعت اسلامي باشد.
2-6. از نظر محتوا
1-2-6. شريعت اسلامي جاودانگي يافته و هيچ کس حق نسخ آن يا نسخ برخي از اجزاي آن را ندارد.
2-2-6. کسي نمي تواند شريعت جديدي را در عرض شريعت اسلامي ادعا کند.
3-2-6. هيچ کس نمي تواند حکمي بر دين بيفزايد که با قرآن و سنت نبوي ناسازگار باشد.
4-2-6. هيچ کس نمي تواند حکمي را به دين نسبت دهد که براساس ادله معتبر قابل استناد به قرآن و پيامبر نباشد، ولي دليل معتبر در اين باب دو قسم است:
الف. دليل مستقيم: آيه، روايت يا حکم عقلي که مستقيما بر حکم دلالت دارد.
ب. دليل غير مستقيم: دليل معتبري که بر حجيت قول گوينده اقامه شده و آن را اعتبار بخشيده است و است و آن چه مي گويد از نظر ديني حجت است. حجيت در اين مورد نيز به تيغ دلالت دليل حاکم بر آن دو قسم است:
1. حجت ظاهري مانند فتواي مجتهد.
2. حجت واقعي مانند کلام معصومان.
بنابراين حتي اگر ائمه اطهار (ع) نيز سخنان خود را مستقيما به قرآن مستند نکنند، قولشان از نظر ديني حجت است و مغاير خاتميت نيست؛ مگر آن که مبتلا به مفاد بندهاي 1-6 و 1 و 2 و 3-2-6 شود که دليل خاتميت آن ها را مطلقا مختومه اعلام کرده است.

خلاصه
ديدگاه دکتر سروش در باب تناقض امامت و خاتميت مبتني بر مباني چندي بود که همه آن ها آسيب مند و ناسخته بود. اين مباني عبارت است از:
1. فرو کاستن وحي به تجربه ديني؛ در حالي که بين آن دو تفاوت هاي چشم گيري وجود دارد.
2. محدود سازي نبوت به شخصيت حقوقي (ولايت) پيامبر؛ ولي چنان که آمد، چنين حصري نادرست است و وحي پيامبرانه نيز يکي از ارکان نبوت است.
3. ولايت تشريعي را گوهر نبوت خواندن؛ اين سخن حداقل جهت عدم ترسيم دقيق چگونگي ولايت تشريعي پيامبرانه و گستره آن رنج مي برد و مغالعه تعميم را سبب شده است.
4. ولايت تشريعي را حجيت و الزام بدون استدلال و متکي بر تجربه خود دانستن؛ چنين گمانه اي نه پشتوانه معنايي و تحليلي دارد، نه با منطق دين و سيره و هدف انبياء سازگار است و نه عقل و خرد به صحت آن فتوا مي دهد.
5. ختم نبوت را ختم و حجيت و رهايي عقل انگاشتن؛ اين پنداره نيز گرفتار تعميم غير منطقي در گستره حجيت شده و پا را از ختم نبوت فراتر نهاده است که نه تحليل منطقي آن را حمايت مي کند و نه نصوص ديني، بلکه ادله بسياري برخلاف آن وجود دارد. افزون بر آن، تعبير «رهايي خرد» در اين باب نادرستي چيستي وحي استوار است و از جهات ديگري نيز مردود است.
6. امامت را مساوي با اتوريته پيامبر دانستن؛ در اين باب گفته آمد که امامت به معناي حجيت و اتوريته امام در عرصه خاص مربوط به نبوت نيست و از اين رو با خاتميت معارضه نمي کند؛ اما معناي آن نفي مطلق حجيت قول امام حتي در عرصه هايي که از اختصاصات نبوت نيست- مانند ولايت در تبيين يا اجراي آموزه هاي دين خاتم- نمي باشد.
7. ادعاي سروش مبني بر اين که سخنان ائمه (ع) تشريعي نو است و به قرآن و سنت ارجاع ناپذير از جهاتي چند مخدوش به نظر رسيد؛ از جمله اين ائمه (ع) همواره بر اين تأکيد کرده اند که آن چه مي گويند، از قرآن و سنت پيامبر است و در بسياري از موارد مستندات قرآني خود را به تفصيل بيان کرده اند.
8. در باب اين که با وجود عصمت و حجيت امامان، خاتميت چه چيزي را نفي کرده است، گفته آمد که مدلول خاتميت عبارت است از:
الف. نفي ابدي وحي تشريعي.
ب. جاودانگي اسلام با همه اجزايش.
ت. نفي هر گونه شريعت جديد.
ث. نفي افزون چيزي بر دين که با قرآن و سنت نبوي ناسازگار افتد.
ج. نفي انتساب حکمي به اسلام که براساس هيچ يک از ادله معتبر شرعي- اعم از مستقيم و غيز مستقيم - قابل استناد و پيامبر (ص) نباشد.
(برگرفته از مقاله «امامت و خاتميت، تعارض يا تلائم»، نوشته حميد رضا شاکرين، کتاب نقد، شماره 38)
-----------------------
پي نوشت ها:
1. لازم به يادآوري است آن چه از دکتر سروش در باب مقولات فوق نقل مي شود، آن مقدار است که ايشان در راستاي تبيين تعارض امامت و خاتميت آورده اند و بيان و نقد ديگر سخنان ايشان در اين باب مجال ديگر مي طلبد.
2. سروش، عبدالکريم: «بسط تجربه نبوي»، ص 3، تهران، صراط، چ سوم، 1378.
3. همان.
4. همان، ص 13.
5. همان، صص 132-133.
6. همان جا.
7. همان، صص 132-133.
8. همان، 139-140.
9. همان، صص 132-134.
10. همان، ص 140.
11. همان، ص 142.
12. سروش، عبدالکريم: «اسلام، وحي و نبوت»، نشريه آفتاب، تهران، ش 15، ص 69، به نقل از آيينه انديشه، ش 2، دي ماه، 1384.
13. همان، ص 26.
14. همان، ص 141.
15. پاسخ دوم سروش به حجت الاسلام بهمن پور در تاريخ 4/7/1378 بنگريد: آيينه انديشه، ش 2، دي ماه، 1384، ص 43.
16. همان.
17. به پاسخ اول دکتر سروش به حجت الاسلام بهمن پور در تاريخ 1/6/84 بنگريد: آيينه انديشه، ص 31، ش 2، دي ماه 1384.
18. به پاسخ دوم دکتر سروش به حجت الاسلام بهمن پور در تاريخ 4/6/84 بنگريد: همان، ص 43.
19. نگا: يونس(101): 37-38.
20. نساء(4): 82.
21. در اين رابطه بيش از ده تفاوت ذکر شده است. جهت آگاهي بيشتر نگا:
الف. صادقي، هادي: «کلام جديد»، صص 245-252، قم، معارف و طه، چ دوم، 1382.
ب. رباني گلپايگاني، علي: «نقد نظريه بسط تجربه نبوي»، صص 9-44، قم، انتشارات مرکز مديريت حوزه علميه قم.
ج. مطهري، مرتضي: «مجموعه آثار»، ج 3، ص 170 و ج 4، ص 413، قم، صدرا.
د. جوادي آملي، عبدالله: «وحي و نبوت در قرآن»، صص 79-104، قم، اسراء، چ اول، 1381.
22. جهت اگاهي بيشتر نگا: احمدي، احمد: پادزهر در رفع انکار نزول وحي، قم، بوستان کتاب.
23. شعراء(26): 192، نيز مريم(19): 64: «و ما قرآن را فرود نمي آوريم، مگر به امر پروردگارت. آن چه فرا رو و پشت سر است و آن چه بين آن ها است، همه از آن خدا است و خداي تو فراموش کار نيست».
24. نمل(27): 6.
25. نگا: حم عسق(42): 52، نيز النحم(53): 5.
26. قيامت (75):16-19.
27. در اين باره نگا: طه (20): 114: «پس بلند مرتبه است خدا، فرمانرواي برحق، و در [خواندن] قرآن، پيش از آن که وحي بر تو فرود آيد، شتاب مکن و بگو پروردگارا بردانشم بيفزاي». در شأن نزول اين آيه آمده است که از پيامبر (ص) درباره اصحاب کهف و روح و ذوالقرنين سؤال شد و پيامبر منتظر وحي الاهي در پاسخ بود. ليکن براساس حکمت هايي بيست و پنج يا چهل روز نزول وحي تأخير افتاد. جهت آگاهي بيشتر نگا: تفسير بيضاوي، ذيل آيه. نيز بحار الانوار، ج 18، ص 245، بيروت، دار احياء التراث العربي، طبعه ثالثه، 1403ه.
28. جهت آگاهي بيشتر نگا: بحار الانوار، ج 18، ص 365، حديث 22-28، تهران، دار الکتب الاسلاميه، بي جا، بي تا.
29. نساء (4): 59 و 64؛ مائده(5): 92؛ انفال (8): 1، 20، 46 و ...
30. نساء (4): 65، زحرف(43): 63.
31. نگا: بحار الانوار، ج 18، صص 266، 267 و 270، تهران: دار الکتب الاسلاميه، بي جا، بي تا.
32. جوادي آملي، عبدالله: «تفسير موضوعي قرآن کريم» ج 3، «وحي و نبوت در قرآن»، ص 80، قم، اسراء، چ اول، 1381.
33. لازم به توضيح است که برخي از فقها در اين باره هفت گونه تفويض را برشمرده و مورد بررسي قرار داده اند.
جهت آگاهي بيشتر نگا: مکارم شيرازي، ناصر: «انوار الفقاهه»، کتاب البيع، ج 1، صص 562-574، قم، مدرسه الامام اميرالمومنين (ع)، الطبعه الاولي، 1411 ه . ق.
34. آل عمران(3): 20, مائده (5): 67، 92 و 99، رعد (13): 40، نحل (16): 35 و 82، نور (24): 54، عنکبوت (29): 18، شوري (42): 48، تغابن (64): 12.
35. نحل (16): 44 و 64, مائده (5): 15 و 19, ابراهيم (14): 4.
36. نساء (4): 105، بقره (2): 213, مائده (5): انبياء (21): 78.
37. نگا: سروش, عبدالکريم: «بسط تجربه نبوي»، ص 132، تهران، صراط، چ سوم.
38. انبياء (21): 24.
39. جوادي آملي، عبدالله: « وحي و نبوت در قرآن»، ص 405، قم، اسراء، چ اول، 1381.
40. طباطبائي، محمد حسين: «الميزان في التفسير القرآن»، ج 6، ص 206، به نقل از منبع: فوق.
41. قصص (28): 24.
42. نهج البلاغه، خطبه اول.
43. جهت آگاهي بيشتر در اين باره نگا:
الف. فضلي، قادر: «نادر نگري»، (مق)، قبسات، ش 26.
ب. جوادي آملي، پيشين، صص 403-407.
44. جهت آگاهي بيشتر ر.ک: به ادله و شئون امامت در منابع کلامي، به عنوان نمونه بنگريد: سعيدي مهر، محمد: «آموزش کلام اسلامي»، ج 2، بخش ششم، قم، طه.
45. مائده (5): 55.
46. مائده (5): 67.
47. نساء (4): 59.
48. توبه (9): 119.
49. شوري (42): 33.
50. جهت آگاهي بيشتر در اين باره نگا: آيت الله مکارم شيرازي: «پيام قرآن» (تفسير موضوعي، ج 9 (امامت و ولايت در قرآن مجيد)، تهران، دار الکتب الاسلاميه.
51. جهت آگاهي بيشتر نگا: جوادي آملي، عبدالله: «وحي و نبوت در قرآن» (تفسير موضوعي، ج 3)، صص 408 و 409، قم، اسراء، چ اول، 1381.
52. پاسخ آيت الله جعفر سبحاني به دکتر سروش به تاريخ 14 آبان 1384، نشريه افق حوزه، 23/9/84، سال چهارم، ش 48، ص 5، نيز آيينه انديشه، ش 2، دي ماه، 84، ص 63.
53. جهت آگاهي بيشتر نگا: مطهري، مرتضي: «مجموعه آثار»، ج 2، صص 183-194.
54. پاسخ دوم دکتر سروش به حجت الاسلام بهمن پور در تاريخ 4/7/1384، نگا: آيينه انديشه، ش دوم، دي ماه 1384.
55. همان.
56. مائده (5): 6.
57. البرهان في تفسير القرآن، ج 1، ص 435.
58. الاصول من الکافي، ج 1، ص 59، حديث 2.
59. همان، ح 4.
60. همان، ص 58، ح 21، جهت آگاهي بيشتر نگا: «جامع احاديث الشيعه»؛ نيز مکارم شيرازي، ناصر: «انوار الفقاهه»، کتاب البيع، الجزء الاول، صص 554-559، قم: مدرسه الامام امير المومنين (ع).
61. اصول کافي، ج 1، کتاب فضل العلم، باب 22، ح 5، ص 77 (مترجم)، تهران: بي نا، بي تا.
62. جهت آگاهي بيشتر نگا: مکارم شيرازي، پيشين.
63. اصول کافي، ج 1، ص 345، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، بي جا، بي تا.
64. جهت آگاهي بيشتر نگا: آيت الله جعفر سبحاني، پيشين.
65. اصول کافي، ج 1، کتاب العلم، باب 22، ح 2، ص 89 (مترجم)، تهران: بي نا، بي تا.
66. همان، حديث 4.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
5 + 3 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .