واقعیت و حقیقت

سلام اگر ممكنه فرق واقعيت وحقيقت را در بحثهاي فلسفي تبيين كنيد؟ ممنون

كلمه «حق» و «حقيقت» در معانى مختلفى استعمال شده‏اند؛ يكى از معانى آن «چيزى كه بايد باشد» است. در مقابل واقعيت را چيزى كه هست، معنى كرده‏اند. در اين صورت واقعيت و حقيقت در مواردى مشترك هستند و در مواردى غير مشترك. در مثل بعثت انبيا هم حق است و هم واقعيت؛ يعنى بايد باشد و در واقع هم رخ داده است. اما حكومت‏هاى فاسد در طول تاريخ واقعيت داشته‏اند، اما از حقيقت به دور هستند.

1. اصطلاح واقعيت معمولاً به اشياء بالفعل ، ذات اشياء و نفس الامر اطلاق مى‏شود. براي مثال گفته مي شود : تفاوت موجودات در عالم يك واقعيّت است. يعني چتين تفاواتي بالفعل وجود دارد. يا گفته مي شود: اين سخن واقعيّت دارد. يعني در نفس الامر موجود است. يعني مصداق واقعي دارد. يا پرسيده مي شود: واقعيّت انسان چيست؟ يعني ذات و ماهيّت آن چيست؟
2. قاموس قرآن در معناي حقّ گفته است : ثابت ، ضدّ باطل. راغب گويد: اصل حقّ به معنى مطابقت و موافقت است. آن را صدق و وجود ثابت نيز گفته اند.
كلمه ي «حق» و «حقيقت» در معانى مختلفى استعمال شده‏اند كه به پاره اي از آنها اشاره مي شود.
1ـ حقّ يعني چيزى كه بايد باشد. حقّ به اين معني از سنخ مفاهيم اخلاقي است نه از مفاهيم فلسفي. مثلاً گفته مي شود: صداقت و شجاعت حق و كذب و ترس نامعقول باطل است. يعني بايد صادق و شجاع بود و نبايد اهل كذب و ترس بود. در اين حالت مي توان گفت كه دايره ي واقعيت اعمّ از حقيقت است. يعني هر چه وقوع خارجي دارد واقعيّت است و بخشي از امور واقع حقّ و باطلهاي اخلاقي هستند. مثلاً راستگويي هم واقع است هم حقّ امّا دروغ در عين اينكه واقعيّت دارد حقّ نيست. بعثت انبيا هم حق است و هم واقعيت؛ يعنى بايد باشد و در واقع هم رخ داده است ؛ امّا حكومت‏هاى فاسد در طول تاريخ واقعيت داشته‏اند، امّا از حقيقت به معني ياد شده به دورند.
2ـ حقيقت در مقابل اعتبار
براي مثال گفته مي شود وجود حقيقي و ماهيّت اعتباري است. يا گفته مي شود پول حقيقت ندارد بلكه وجودي اعتباري است. حقيقت به اين معنا با يكي از معاني واقعيّت مرادف است و هر دو به يك معني استعمال مي شوند.
3ـ حقيقت در مقابل فرض
حقيقت به اين معني نيز تقريباً مثل مورد قبل است.
4 ـ حقيقت در مقابل مجاز
حقيقت به اين معنا نيز تقريباً مثل مورد دوم است. در علوم عقلي مجاز به معني اعتبار استعمال مي شود. يعني آنچه واقعيّت و حقيقت بالعرض دارد.
5ـ در علوم عقلي حقيقت به معني ذات و ماهيّت نيز استعمال شده است. كه به اين معني نيز با واقعيّت مرادف است.
6ـ در متداولترين استعمال حقّ و حقيقيت و واقع و واقعيّت ، واقعيّت يعني ذات اشياء و نفس الامر ؛ و حقّ يعني گفتار ، فكر ، استدلال و نظريّه اي كه مطابق با واقع و نفس الامر است.
3. با توجّه به استعمالات فراوان و متنوّع كلمات حقيقت و واقعيّت و تسامحاتي كه در استعمال آنها وجود دارد بايد گفت كه سخن گفتن از اشتراكات و تفاوتهاي اين دو واژه عملاً فايده اي براي طالب علم و حكمت ندارد. طالب حكمت و علم هنگام مطالعه ي متون گوناگون بايد با توجّه نمودن به قرائن كلامي و حاليّه و امثال آنها خود متوجّه شود كه مراد نويسنده از اين كلمات چه بوده است.
4. نظرات گوناگون در تعريف حقيقت.
1ـ نظريّه ي پراگماتيسم: حقيقت آن چيزي است كه سودمند باشد. طبق اين نگاه حقيقت امري است نسبي. چون هر امري تا زماني حقيقت دارد كه سودمند باشد و آنگاه كه سود نداشته باشد حقيقت نيست.
2ـ نظر آكوست كنت ، موسس پوزيتيويسم:
حقيقت آن چيزي است كه مردمِ يك زمان بر سر آن اتّفاق داشته باشند. طبق اين تعريف نيز حقيقت امري نسبي است.
3ـ نظريّه ي برخي نسبيّون
حقيقت آن ادراكي است كه از تعامل عالم خارج با دستگاه ادراكي ما حاصل مي شود. يعني آنچه ما مي فهميم واقع خارجي نيست بلكه نتيجه ي عملكرد دستگاه ادراكي ماست بر روي واقع خارجي. نتيجه ي اين تئوري نيز نسبيّت فهم و سفسطه است.
4ـ نظريّه ي كانت
وي مفاهيم رياضي را كاملاً مطابق با واقع مي داند ولي معتقد است كه واقع اين امور فقط در ذهن بوده مخلوق ذهن است. به عقيده ي وي عالم خارج نيز عيناً قابل ادراك نيست. بلكه واقع خارجي در گذر از كانالهاي ادراكي ما تغيير مي كند لذا مل نمودي از واقع خارجي را ادراك مي كنيم نه خود واقع را. وي مسائل فلسفي را كاملاً بي ارزش تلقّي مي كند. اين نظريّه نيز در حقيقت نوعي سفسطه و انكار علم به واقع و بلكه مستلزم انكار واقع خارجي است.
5ـ نظريّه ي جان لاك
وي بر اين باور است كه حقيقتي وراء حسّ وجود ندارد. لذا حقيقت يعني آنچه كه با حسّ ادراك مي شود.
6ـ نظريّه ي فلاسفه ي اسلامي
الف) فلاسفه ي اسلامي ابتدا دايره ي بايدها و نبايدها و حقيقت مطرح در اين حيطه را از هست و نيستها و حقيقت مورد بحث در اين حوزه جدا نموده آنگاه بحث را روي هست و نيستها و حقيقت مرتبط با اين بحث متمركز مي كنند تا دچار مغالطه ي اشتراك لفظي نشده ناخواسته اين دو معنا را با هم خلط نكنند.
ب) در قدم دوّم مرز سفسطه و واقع گرايي را مشخّص مي كنند تا گرفتار سفسطه نگردند. لذا مي گويند:
اوّلاً: من وجود دارم. و الّا بحث از حقيقت معنا نداشت. اگر من وجود ندارم ديگر نوبت به بحث از ديگر امور نمي رسد.
ثانياً : خارج از وجود من نيز اجمالاً وجود دارد. چون از انكار عالم خارج سفسطه لازم مي آيد. يعني با انكار خارج ، خود اين انكار نيز انكار مي شود ؛ چرا كه انكار من نيز امري از امور خارجي است. همچنين هر دليلي كه شخص منكر عالم خارج ، براي اثبات ادّعاي خود ارائه نمايد باطل خواهد بود ؛ چون همه ي آن دلائل نيز جزء خارج بوده خودشان خودشان را باطل مي كنند.
ثالثاً : علم به عالم خارج نيز اجمالاً ممكن است. و الّا باز سفسطه لازم خواهد آمد. چون اگر كسي مدّعي شود كه عالم خارج موجود است ولي علم يقيني به آن ممكن نيست (علم انسان مطابق با واقع نيست يا شك داريم كه مطابق با واقع باشد.) ، از او پرسيده مي شود كه اگر علم به خارج ممكن نيست پس شما از كجا فهميده ايد كه عالم خارجي وجود دارد؟ و نيز از كجا فهميده ايد كه علم شما به خارج عيناً مطابق با عالم خارج نيست؟ اگر انسان هيچگاه واقع را نمي يابد يا شك دارد كه واقع را مي يابد يا نه ، پس اين مفهوم تطابق و عدم تطابق را از كجا يافته است. سخن گفتن از تطابق و عدم تطابق يا به تعبير ديگر صدق و كذب (درست و نادرست) وقتي معني دارد كه ما واقع را بشناسيم و آنگاه ادراك خود را با آن بسنجيم تا تطابق و عدم و تطابق ادراك با واقع خارجي معني پيدا كند. اگر انسان راه به عالم خارج ندارد پس تنها خودش است و صور ذهني او كه معلوم نيست از واقع خارجي حكايت مي كنند يا نه؟ پس اساساً معلوم نيست كه خارجي وجود دارد يا نه؟ بنا بر اين انكار علم به واقع نيز سر از انكار واقع در مي آورد.
ج) فلاسفه ي اسلامي در قدم سوم مي گويند حقّ و واقع يكي هستند. واقع يعني آنچه ادراك ما به آن تعلّق مي گيرد و حقّ ادراكي است كه ما از واقع داريم. و اين دو دقيقاً منطبق بر يكديگر بوده بلكه يكي هستند و دوگانگي آنها اعتباري است. امّا علّت اينكه ادراك يقيني انسان از واقع را حقّ ناميده اند به معني لغوي حقّ بر مي گردد. ما وقتي وجود خارجي چيزي را اثبات نموديم آن امر براي ما ثابت مي شود. و از طرفي حقّ در لغت يعني ثابت . به اين سبب معرفت يقيني انسان به امر واقعي را حقّ مي گويند. و حقيقت رابطه ي بين حقّ و واقعيّت است. لذا واقعيّت وصف مطابَق ـ به فتح باء ـ ، حقّ وصف مطابِق ـ به كسر باء ـ و حقيقت وصف مطابقت است.
امّا دليل اينكه فلاسفه ي اسلامي قائل به يگانگي ذهن و عين شده و تفاوت وجود ذهني و وجود عيني را به اعتبار مي دانند ، اين است كه از انكار چنين عينيّتي سفسطه و انكار علم به واقع و از پي آن انكار يا شكّ در اصل واقعيّت لازم مي آيد.
د) فلاسفه ي اسلامي در قدم بعدي واقع خارجي را به سه مرتبه تقسيم مي كنند كه هر كدام از اين مراتب واقع ، با قوّه اي از قواي انسان ادراك مي شوند. پايين ترين مرتبه ي واقع خارجي ، محسوساتند كه با حسّ ادراك مي شوند. در مرتبه ي بالاتر ، موجودات مثالي و خيالي قرار دارند ، كه اموري مجرّد و غير مادّي اند، اينها نيز توسّط قوّه ي خيال ادراك مي شوند. اينگونه امور يا خارج از وجود انسان بوده در عالم مثالند يا توسّط قوّه ي متخيّله ي انسان و در مثال متّصل (برزخ نفس) ايجاد مي گردند. در رتبه ي سوم مجرّدات معقوله قرار دارند كه با قوّه ي عقل ادراك مي شوند. البته در كنار اين سه قوّه ، ادراك قلبي و وحياني نيز حضور دارند كه از اين راه نيز برخي حقايق ادراك مي گردند. لكن اكثر انسانها از اين دو ادراك بي بهره اند. مساله ي علم حضوري به معني وجدانيّات نيز مربوطه قدم دوم مي شود. چون همه ي علوم حضوري و وجداني ــ نه شهودي ــ در اصل بر مي گردند به ادراك حضوري شخص از خودش.
جهت مطالعه ي تفصيل مطالب رجوع بفرماييد به كتب معرفت شناسي. براي نمونه رجوع شود به كتاب معرفت شناسي از ديدگاه فلاسفه ي اسلامي و غربي ، تاليف سيد حسين ابراهيميان. همچنين ر.ك: شناخت شناسي در قرآن كريم ، آيةالله جوادي آملي

تعداد 0 پيام ( 7484 حرف درج شده- -6924 حرف مانده )
طول متن شما از 280 حرف بيشتر است. در صورتي كه پاسخ به صورت پيام كوتاه باشد در باكس باقي خواهد ماند

كلمه «حق» و «حقيقت» در معانى مختلفى استعمال شده‏اند؛ يكى از معانى آن «چيزى كه بايد باشد» است. در مقابل واقعيت را چيزى كه هست، معنى كرده‏اند. در اين صورت واقعيت و حقيقت در مواردى مشترك هستند و در مواردى غير مشترك. در مثل بعثت انبيا هم حق است و هم واقعيت؛ يعنى بايد باشد و در واقع هم رخ داده است. اما حكومت‏هاى فاسد در طول تاريخ واقعيت داشته‏اند، اما از حقيقت به دور هستند.

1. اصطلاح واقعيت معمولاً به اشياء بالفعل ، ذات اشياء و نفس الامر اطلاق مى‏شود. براي مثال گفته مي شود : تفاوت موجودات در عالم يك واقعيّت است. يعني چتين تفاواتي بالفعل وجود دارد. يا گفته مي شود: اين سخن واقعيّت دارد. يعني در نفس الامر موجود است. يعني مصداق واقعي دارد. يا پرسيده مي شود: واقعيّت انسان چيست؟ يعني ذات و ماهيّت آن چيست؟
2. قاموس قرآن در معناي حقّ گفته است : ثابت ، ضدّ باطل. راغب گويد: اصل حقّ به معنى مطابقت و موافقت است. آن را صدق و وجود ثابت نيز گفته اند.
كلمه ي «حق» و «حقيقت» در معانى مختلفى استعمال شده‏اند كه به پاره اي از آنها اشاره مي شود.
1ـ حقّ يعني چيزى كه بايد باشد. حقّ به اين معني از سنخ مفاهيم اخلاقي است نه از مفاهيم فلسفي. مثلاً گفته مي شود: صداقت و شجاعت حق و كذب و ترس نامعقول باطل است. يعني بايد صادق و شجاع بود و نبايد اهل كذب و ترس بود. در اين حالت مي توان گفت كه دايره ي واقعيت اعمّ از حقيقت است. يعني هر چه وقوع خارجي دارد واقعيّت است و بخشي از امور واقع حقّ و باطلهاي اخلاقي هستند. مثلاً راستگويي هم واقع است هم حقّ امّا دروغ در عين اينكه واقعيّت دارد حقّ نيست. بعثت انبيا هم حق است و هم واقعيت؛ يعنى بايد باشد و در واقع هم رخ داده است ؛ امّا حكومت‏هاى فاسد در طول تاريخ واقعيت داشته‏اند، امّا از حقيقت به معني ياد شده به دورند.
2ـ حقيقت در مقابل اعتبار
براي مثال گفته مي شود وجود حقيقي و ماهيّت اعتباري است. يا گفته مي شود پول حقيقت ندارد بلكه وجودي اعتباري است. حقيقت به اين معنا با يكي از معاني واقعيّت مرادف است و هر دو به يك معني استعمال مي شوند.
3ـ حقيقت در مقابل فرض
حقيقت به اين معني نيز تقريباً مثل مورد قبل است.
4 ـ حقيقت در مقابل مجاز
حقيقت به اين معنا نيز تقريباً مثل مورد دوم است. در علوم عقلي مجاز به معني اعتبار استعمال مي شود. يعني آنچه واقعيّت و حقيقت بالعرض دارد.
5ـ در علوم عقلي حقيقت به معني ذات و ماهيّت نيز استعمال شده است. كه به اين معني نيز با واقعيّت مرادف است.
6ـ در متداولترين استعمال حقّ و حقيقيت و واقع و واقعيّت ، واقعيّت يعني ذات اشياء و نفس الامر ؛ و حقّ يعني گفتار ، فكر ، استدلال و نظريّه اي كه مطابق با واقع و نفس الامر است.
3. با توجّه به استعمالات فراوان و متنوّع كلمات حقيقت و واقعيّت و تسامحاتي كه در استعمال آنها وجود دارد بايد گفت كه سخن گفتن از اشتراكات و تفاوتهاي اين دو واژه عملاً فايده اي براي طالب علم و حكمت ندارد. طالب حكمت و علم هنگام مطالعه ي متون گوناگون بايد با توجّه نمودن به قرائن كلامي و حاليّه و امثال آنها خود متوجّه شود كه مراد نويسنده از اين كلمات چه بوده است.
4. نظرات گوناگون در تعريف حقيقت.
1ـ نظريّه ي پراگماتيسم: حقيقت آن چيزي است كه سودمند باشد. طبق اين نگاه حقيقت امري است نسبي. چون هر امري تا زماني حقيقت دارد كه سودمند باشد و آنگاه كه سود نداشته باشد حقيقت نيست.
2ـ نظر آكوست كنت ، موسس پوزيتيويسم:
حقيقت آن چيزي است كه مردمِ يك زمان بر سر آن اتّفاق داشته باشند. طبق اين تعريف نيز حقيقت امري نسبي است.
3ـ نظريّه ي برخي نسبيّون
حقيقت آن ادراكي است كه از تعامل عالم خارج با دستگاه ادراكي ما حاصل مي شود. يعني آنچه ما مي فهميم واقع خارجي نيست بلكه نتيجه ي عملكرد دستگاه ادراكي ماست بر روي واقع خارجي. نتيجه ي اين تئوري نيز نسبيّت فهم و سفسطه است.
4ـ نظريّه ي كانت
وي مفاهيم رياضي را كاملاً مطابق با واقع مي داند ولي معتقد است كه واقع اين امور فقط در ذهن بوده مخلوق ذهن است. به عقيده ي وي عالم خارج نيز عيناً قابل ادراك نيست. بلكه واقع خارجي در گذر از كانالهاي ادراكي ما تغيير مي كند لذا مل نمودي از واقع خارجي را ادراك مي كنيم نه خود واقع را. وي مسائل فلسفي را كاملاً بي ارزش تلقّي مي كند. اين نظريّه نيز در حقيقت نوعي سفسطه و انكار علم به واقع و بلكه مستلزم انكار واقع خارجي است.
5ـ نظريّه ي جان لاك
وي بر اين باور است كه حقيقتي وراء حسّ وجود ندارد. لذا حقيقت يعني آنچه كه با حسّ ادراك مي شود.
6ـ نظريّه ي فلاسفه ي اسلامي
الف) فلاسفه ي اسلامي ابتدا دايره ي بايدها و نبايدها و حقيقت مطرح در اين حيطه را از هست و نيستها و حقيقت مورد بحث در اين حوزه جدا نموده آنگاه بحث را روي هست و نيستها و حقيقت مرتبط با اين بحث متمركز مي كنند تا دچار مغالطه ي اشتراك لفظي نشده ناخواسته اين دو معنا را با هم خلط نكنند.
ب) در قدم دوّم مرز سفسطه و واقع گرايي را مشخّص مي كنند تا گرفتار سفسطه نگردند. لذا مي گويند:
اوّلاً: من وجود دارم. و الّا بحث از حقيقت معنا نداشت. اگر من وجود ندارم ديگر نوبت به بحث از ديگر امور نمي رسد.
ثانياً : خارج از وجود من نيز اجمالاً وجود دارد. چون از انكار عالم خارج سفسطه لازم مي آيد. يعني با انكار خارج ، خود اين انكار نيز انكار مي شود ؛ چرا كه انكار من نيز امري از امور خارجي است. همچنين هر دليلي كه شخص منكر عالم خارج ، براي اثبات ادّعاي خود ارائه نمايد باطل خواهد بود ؛ چون همه ي آن دلائل نيز جزء خارج بوده خودشان خودشان را باطل مي كنند.
ثالثاً : علم به عالم خارج نيز اجمالاً ممكن است. و الّا باز سفسطه لازم خواهد آمد. چون اگر كسي مدّعي شود كه عالم خارج موجود است ولي علم يقيني به آن ممكن نيست (علم انسان مطابق با واقع نيست يا شك داريم كه مطابق با واقع باشد.) ، از او پرسيده مي شود كه اگر علم به خارج ممكن نيست پس شما از كجا فهميده ايد كه عالم خارجي وجود دارد؟ و نيز از كجا فهميده ايد كه علم شما به خارج عيناً مطابق با عالم خارج نيست؟ اگر انسان هيچگاه واقع را نمي يابد يا شك دارد كه واقع را مي يابد يا نه ، پس اين مفهوم تطابق و عدم تطابق را از كجا يافته است. سخن گفتن از تطابق و عدم تطابق يا به تعبير ديگر صدق و كذب (درست و نادرست) وقتي معني دارد كه ما واقع را بشناسيم و آنگاه ادراك خود را با آن بسنجيم تا تطابق و عدم و تطابق ادراك با واقع خارجي معني پيدا كند. اگر انسان راه به عالم خارج ندارد پس تنها خودش است و صور ذهني او كه معلوم نيست از واقع خارجي حكايت مي كنند يا نه؟ پس اساساً معلوم نيست كه خارجي وجود دارد يا نه؟ بنا بر اين انكار علم به واقع نيز سر از انكار واقع در مي آورد.
ج) فلاسفه ي اسلامي در قدم سوم مي گويند حقّ و واقع يكي هستند. واقع يعني آنچه ادراك ما به آن تعلّق مي گيرد و حقّ ادراكي است كه ما از واقع داريم. و اين دو دقيقاً منطبق بر يكديگر بوده بلكه يكي هستند و دوگانگي آنها اعتباري است. امّا علّت اينكه ادراك يقيني انسان از واقع را حقّ ناميده اند به معني لغوي حقّ بر مي گردد. ما وقتي وجود خارجي چيزي را اثبات نموديم آن امر براي ما ثابت مي شود. و از طرفي حقّ در لغت يعني ثابت . به اين سبب معرفت يقيني انسان به امر واقعي را حقّ مي گويند. و حقيقت رابطه ي بين حقّ و واقعيّت است. لذا واقعيّت وصف مطابَق ـ به فتح باء ـ ، حقّ وصف مطابِق ـ به كسر باء ـ و حقيقت وصف مطابقت است.
امّا دليل اينكه فلاسفه ي اسلامي قائل به يگانگي ذهن و عين شده و تفاوت وجود ذهني و وجود عيني را به اعتبار مي دانند ، اين است كه از انكار چنين عينيّتي سفسطه و انكار علم به واقع و از پي آن انكار يا شكّ در اصل واقعيّت لازم مي آيد.
د) فلاسفه ي اسلامي در قدم بعدي واقع خارجي را به سه مرتبه تقسيم مي كنند كه هر كدام از اين مراتب واقع ، با قوّه اي از قواي انسان ادراك مي شوند. پايين ترين مرتبه ي واقع خارجي ، محسوساتند كه با حسّ ادراك مي شوند. در مرتبه ي بالاتر ، موجودات مثالي و خيالي قرار دارند ، كه اموري مجرّد و غير مادّي اند، اينها نيز توسّط قوّه ي خيال ادراك مي شوند. اينگونه امور يا خارج از وجود انسان بوده در عالم مثالند يا توسّط قوّه ي متخيّله ي انسان و در مثال متّصل (برزخ نفس) ايجاد مي گردند. در رتبه ي سوم مجرّدات معقوله قرار دارند كه با قوّه ي عقل ادراك مي شوند. البته در كنار اين سه قوّه ، ادراك قلبي و وحياني نيز حضور دارند كه از اين راه نيز برخي حقايق ادراك مي گردند. لكن اكثر انسانها از اين دو ادراك بي بهره اند. مساله ي علم حضوري به معني وجدانيّات نيز مربوطه قدم دوم مي شود. چون همه ي علوم حضوري و وجداني ــ نه شهودي ــ در اصل بر مي گردند به ادراك حضوري شخص از خودش.
جهت مطالعه ي تفصيل مطالب رجوع بفرماييد به كتب معرفت شناسي. براي نمونه رجوع شود به كتاب معرفت شناسي از ديدگاه فلاسفه ي اسلامي و غربي ، تاليف سيد حسين ابراهيميان. همچنين ر.ك: شناخت شناسي در قرآن كريم ، آيةالله جوادي آملي
نمايه:

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .