فرضیه تکامل داروین

نظر اسلام درباره نظريه تکامل داروين چيست؟

darvin.jpg
فرق نظريه با فرضيه:
فرضيه، مدلي ذهني را گويند که براي حلّ يک مسأله ارائه مي شود. هر گاه اين فرضيه، اثبات عقلي شد آن را قانون علمي گويند و اگر تأييد تجربي شد، آن را نظريه ي تجربي گويند.
لذا قانون علمي با نظريّه ي علمي فرق دارد؛ و آن دو نيز با فرضيّه تفاوت دارند؛ البته كمتر كسي به اين تفاوت توجّه مي كند؛ حتّي خود دانشمندان هم توجّه چنداني به آن ندارند؛ البته اهمّيتي هم ندارد؛ چون خواننده اگر شمّ علمي لازم را داشته باشد خودش مي فهمد که گوينده، لفظ نظريه و تئوري و فرضيه را در چه معنايي به کار برده است. مثلاً اگر کسي مخالف فرضيه ي داروين است، وقتي مي گويد « فرضيه ي داروين» ، منظورش دقيقاً همان فرضيه است؛ و وقتي مي گويد «نظريه ي داروين» باز منظورش همان «فرضيه ي داروين» است. چون معني ندارد که مخالف فرضيه ي داروين، آن را نظريه بداند. اگر نظريه مي دانست، مخالفتي با آن نداشت. لذا اگر چنين کسي از لفظ «نظريه ي داروين» هم استفاده کرد، از باب توسّع در لفظ است؛ يعني معناي عرفي نظريه را در نظر دارد نه معناي اصطلاحي آن را.
پس، از نظر اصطلاحات علم تجربي، نظريّه ي تجربي، فرضيّه اي تجربي را گويند كه با روش تجربي تأييد شده باشد. دقّت فرماييد! گفتم تأييد مي شود و نگفتم اثبات مي شود. چون از نظر فلسفي، اثبات از طريق شواهد تجربي، ارزش يقيني و منطقي ندارد. روش اثبات تجربي را روش اثبات کارکردي گويند که در اصطلاح منطق، آن را برهان انّي مي نامند. عوام اين گونه استدلال را يقين آور مي پندارند ولي فلسفه هاي عقل گرا، برهان انّي را برهان حقيقي نمي دانند و براي آن ارزش يقين آوري قائل نيستند.
در باره ي ميزان يقين آوري روش تجربي، بعداً مفصّل صحبت خواهيم كرد. با توجّه به همين فرقي كه بين فرضيّه تجربي و نظريّه ي تجربي ذكر كرديم ادّعا داريم كه فرضيّه ي داروين، هنوز در حدّ فرضيّه است و به حدّ نظريّه نرسيده است، مگر براي كساني كه تحت تأثير تبليغات گسترده ي غرب، فرضيّات را نظريّات خطاب مي كنند.

علم و شبه علم:
منظورمان از «شبه علم» فرضيات اثبات نشده اي هستند که به زور تبليغات گسترده، آن را علم جلوه داده اند. البته در سطح عميقتر، بنده کلّ علوم تجربي را هم شبه علم مي دانم. چون علوم تجربي از اساس مشکل منطقي دارند. چرا که روش اثبات مسائل در علوم تجربي، مبتني بر برهان انّي است که عقلاً يقين آور نيست و تنها افراد فاقد تفکّرات عميق عقلي را قانع مي کند. مثل آن است که با ديدن دود، استدلال کنيم بر وجود آتش، که براي عوام، قانع کننده است ولي براي اهل تعقّل، روشي است غير يقيني. نزد اهل تعقّل کاملاً روشن است که پي بردن از معلول به علّت، به نحو يقيني، امکان پذير نيست. لذا اگر کسي را از اوّلين روز تولّدش دور از آتش و دود نگه داريد، بعد از بزرگسالي از دور به او دودي را نشان دهيد، ابداً از ديدن آن پي به آتش نخواهد برد. ما اگر پي مي بريم براي آن است که قبلاً ديده ايم که آتش، دود توليد مي کند. لذا پي بردن ما از دود به آتش، تداعي معاني است نه استدلال عقلي به معني حقيقي کلمه. خلاصه آنکه از معلول نمي تواند به صورت قطعي به علّت پي برد، و اين همان روش غير يقيني مورد استفاده در علوم تجربي است. البته توجّه شود! حساب کارکرد داشتن از حقيقت بودن جداست. بنده هم باور دارم که علوم تجربي، کارکردهاي بسيار مفيدي در زندگي دارند، امّا کارکرد مفيد داشتن به معني عين واقع بودن نيست. چه بسا نظريه اي تجربي بتواند صدها مشکل عملي را حلّ کند ولي از منظر علمي، کاملاً نادرست هم باشد، مثل نظريه ي ترکيب سرعتها ـ مشهور به قانون ترکيب سرعتها ـ که از زمان نيوتن و شايد قبل از آن مورد قبول بوده و اکنون هم مورد استفاده است، در حالي که با مطرح شدن نظريه نسبيت خاصّ، بطلان آن آشکار شد. کارکرد اين نظريه نيز در سرعتهاي معمولي است، امّا در سرعتهاي نزديک سرعت نور، به هيچ دردي نمي خورد. تا قبل از انيشتين، کسي متوجّه بطلال اين نظريه نشده بود؛ چرا که تا آن موقع، ما اساساً با سرعتهاي بالا کار نداشتيم. اين نظريه در سرعتهاي پايين، کاملاً با نتايجي تجربي تأييد مي شد تا آنجا که اين نظريه را قانون علمي قلمداد مي کردند؛ حال آنکه نه قانون بود نه نظريه، بلکه فرضيه ي باطلي بود که در سرعتهاي پايين، بطلانش آشکار نمي شد. پس توهّم نشود که کارکرد داشتن، دليل بر درستي است. اين اشتباهي است که اغلب افراد غافل از قواعد منطق عقلي دچارش مي شوند. چه بسا بر اساس يک نظريه، هزاران دستگاه هم ساخته شود، امّا اين دليل نمي شود که آن نظريه را منطقاً هم درست بدانيم. مثلاً مهندسان، در کارهاي صنعتي يا ساختماني، وقتي با بيضي هاي شبه دايره سر و کار دارند، محيط بيضي را طبق اين فرمول محاسبه مي کنند. (a+b).3/14 . در حالي که مي دانيم هيچ فرمول حقيقي براي محاسبه ي محيط بيضي وجود ندارد. امّا براي يک مهندس، نتيجه و کارکرد مهمّ است نه درستي منطقي. اين فرمول با اينکه غلط است، ولي در بيضي هاي شبه دايره، با تقريب بسيار خوبي جواب مي دهد؛ لذا مهندس از آن استفاده مي کند.
خلاصه آنکه اگر بنا شود عبارت «شبه علم» را درست به کار ببريم، شامل تمام علوم تجربي مي شود؛ و البته فرضيه ي تکامل انواع داروين جزء بارزترين مصاديق شبه علم است. با دلائلي که ارائه خواهيم کرد، خواهيد ديد که اين فرضيه، حتّي ويژگي هاي يک فرضيه ي تجربي را هم ندارد کجا رسد نظريه ي تجربي باشد. البته غربي ها آنقدر لفظ نظريّه را براي اين فرضيّه به كار برده اند كه حتّي مخالفان فرضيّه ي داروين هم ناخودآگاه لفظ نظريّه را در موردش به كار مي برند. اين يک ترفند تبليغاتي است براي جا انداختن يک ايده. همان گونه كه برخي نظريّات علمي، به غلط و در اثر استعمال زياد، مشهور شده اند به قانون علمي، مثل نظريّه ي ابطال شده ي جاذبه ي عمومي نيوتن، كه اغلب با عنوان «قانون جاذبه» مشهور شده است، در حالي كه مقام قانون علمي، از نظريّه بالاتر است. اساساً در علوم تجربي، قانون معني ندارد. چرا که در علوم تجربي، هيچ آموزه ي صد در صد يقيني وجود ندارد که اسم قانون به خود بگيرد. دقّت شود! علوم حسّي را با علوم تجربي خلط نکنيم. علوم حسّي، اغلب يقيني اند امّا علوم تجربي، سراسر ظنّيات هستند. برخي ظنيات تأييد شده با تجربه اند که نظريه خوانده مي شوند و برخي تأييد تجربي کافي را ندارند که در حدّ فرضيه مانده اند.

داروينيسم، علم يا ايدئولوژي
اغلب جوانان کشورمان تحت تأثير مطالب يك سويه ي كتب درسي و غير درسي و نيز تحت تأثير هزاران فيلم شبه مستند كه در باب فرضيّه ي داروين ساخته شده و به خورد جماعت مقلّد داده شده، باورشان شده كه اين فرضيّه، نظريّه علمي است. متأسفانه اينها كتب مخالفان فرضيّه ي داروين را نخوانده اند. آيا از خودتان پرسيده ايد که چرا در كتب درسي دبيرستان و دانشگاه، استدلالهاي مخالف اين فرضيّه را ذكر نمي كنند؟!! آيا از خودتان پرسيده ايد که چرا رسانه ها استدلالهاي مخالفان اين فرضيّه را ذكر مي كنند؟!!! مثلاً چرا كتاب «جعبه ي سياه داروين» ((Darwins Black Box اثر پروفسور مايكل جي بهي را به مردم معرّفي نمي كنند؟ دانشمندي كه به دليل مخالفت كاملاً علمي با داروينيسم، از دانشگاه رانده شده. واقعاً چرا در دانشگاههاي غرب، هر كسي با داروينيسم مخالفت كند، بلايي سرش مي آيد؟! چرا با اين فرضيه مثل يک ايدئولوژي برخورد مي شود؟ امروز با مخالفان داروينيسم دقيقاً همان برخوردي مي شود که روزگاري ارباب کليسا با امثال گاليله برخورد مي کردند. ما در انتها، كتبي را براي آنهايي که مي خواهند سخن مخالفان را هم بشنوند، معرّفي خواهيم كرد.
امروز کار به جايي رسيده که وقتي يک دانشمند با اين فرضيه مخالفت مي کند، فوراً برچسب بي سوادي يا برچسب تعصّب ديني و مذهبي به او مي زنند و او را از چرخه ي علم خارجش مي کنند. در حالي که بسياري از اين مخالفان هم دانشمندند و مخالفتشان هم از منظر علمي است نه از منظر ديني و مذهبي.
مگر پروفسور مايكل جي بهي چه گفته كه مستحقّ رانده شدن از محافل علمي شده است؟
مايكل جي بهي يا بهه، يك روحاني مسلمان يا يك كشيش مسيحي يا امثال اينها نيست، بلكه يك بيوشيميست (زيست شيمي دان) است، و مخالفتش با فرضيّه ي داروين هم كاملاً از جهت علم زيست شناسي است نه از جهت ديني. اين بيوشيميست (زيست شيمي دان) در وادي زيست شناسي، انديشه اي را مطرح نموده با عنوان «پيچيدگي كاهش ناپذير» يا « پيچيدگي تقليل ناپذير» كه فرضيّه ي داروين را ابطال نموده است.
وي ابتدا خودش قائل به تكامل دارويني بوده است امّا حدود ده سال پيش (يا پيش تر) او به كتابي به نام «تكامل يك تئوري در مسيحيت» از يك بيو شيميست استراليايي، برخورد كه فرضيه تكامل را به چالش كشيده بود. بنا به گفته ي خود او، مطالب اين كتاب، خشم او را تا حدي برانگيخت چرا كه او فكر مي كرد كه فرضيه ي تكامل نه تنها سوالات مربوط به خلقت را جواب داده است بلكه حتي الان در كتابهاي زيست شناسي دوره ي دبيرستان نيز تدريس مي شود. او اين چنين به فرضيه ي تكامل علاقه مند مي شود و مطالعات خود را در زمينه ي تكامل شروع مي كند، امّا به نتيجه اي ديگري مي رسد و طيّ مطالعاتش متوجّه مي شود كه فرضيّه ي داروين اشكالات اساسي و غير قابل اثباتي دارد. او مطالعات خود را به صورت كتاب «جعبه ي سياه داروين» منتشر مي كند؛ امّا نظرات او از سوي تكامل گراها مورد اعتراض قرار مي گيرد.
شاخص ترين ايده ي او، ايده ي پيچيدگي كاهش ناپذير است. او در سخنراني هاي خود ايده ي پيچيدگي كاهش ناپذير را با ذكر مثالهايي از سيستم حركتي باكتري هاي گوش و چشم شرح مي دهد. فيلم مستندي هم در باره ي ايده ي پيچيدگي كاهش ناپذير ساخته شده كه با عنوان « كشف راز حيات» در ايران دوبله شده است. امّا متأسفانه رسانه هاي شديداً سكولار ما اين فيلم را پخش نمي كنند. متأسفانه در دانشگاهها و رسانه هاي ما، گروههاي علمي، شديداً سكولارند و مطالب علمي را اغلب به صورت فيلتر شده به خورد جامعه مي دهند.
مايكل، صرفاً يك دانشمند است نه يك فرد شاخص مذهبي؛ و مخالفتش با داروينيسم هم فقط جنبه ي علمي دارد نه جنبه ي مذهبي؛ او قبلاً خودش طرفدار داروينيسم بود و بعد از پاره اي تحقيقات علمي به مخالفت با داروينيسم پرداخت. امّا واقعاً جاي سوال است كه چرا چنين فردي و دهها نفر مثل او، به جرم مخالفت با داروينيسم، از كار بيكار مي شوند؟ گويي داروينيسم هم چيزي مثل هولوكاست است كه كسي نبايد در مخالفت با آن حرفي بزند.
در اينجا گفتاري از پروفسور سيد حسين نصر تقديم حضور مي كنيم كه راز اين هولوكاست دارويني را بيان مي كند.
اين دانشمند ايراني مقيم آمريكا، از فاميلهاي فرح پهلوي و مشاور فرح بوده است و در زمان وقوع انقلاب، به آمريکا رفت، و در دانشگاههاي آمريکا مشغول تدريس است.
توجه! در اين متن، ايشان از فرضيه ي داروين با عنوان نظريه ياد مي کند در حالي که آن را باطل مي داند. لذا يا مترجم، کلام ايشان را بد ترجمه نموده، يا خود ايشان لفظ نظريه را در معني لغوي اش به کار برده است نه در معني اصطلاحي اش.
ايشان چنين گفته است:
« امروزه موضوعات اندكي وجود دارند كه به اندازه ي نظريه تكامل اهمّيّت بحث داشته و هم طراز با اين تئوري داراي معاني ضمني پنهان و موذيانه اي باشند.
پيش از هر چيز اجازه دهيد بگويم من در هاروارد نه تنها فيزيك بلكه زمين شناسي و ديرين شناسي هم خوانده ام و با اين پيش زمينه ي فكري است كه فهم رايج در خصوص نظريه تكاملي دارويني را - حتّي با زمينه هاي علمي - ردّ مي كنم.
نظريه تكامل، ستون خيمه ي مدرنيسم است و اگر اين ستون سقوط كند، كلّ خيمه بر سر مدرنيسم فرو خواهد ريخت. بنا بر اين به مانند يك ايدئولوژي با آن رفتار مي شود، نه يك تئوري علمي كه به اثبات رسيده است. مي دانيم كه بسياري از مردم، اين اظهارات در اين مورد را نمي پذيرند، امّا حداقل مسلمانان بايد از اين ديدگاه به كلّ موضوع بنگرند.
انواع مختلفي از نظريه هاي علمي وجود دارد. مثلاً مكانيك كوانتوم يا تئوري زنجيره در فيزيك و كيهان شناسي. اكنون اگر كساني با اين نظريه ها مخالفت ورزند، هيچ كس آنها را از دانشگاه اخراج نمي كند و هيچ كس به خاطر بر زبان راندن جمله ي «من اين نظريه را نمي پذيرم»، مانع ارتقاي شغلي آنها نمي شود. امّا تئوري تكامل - برعكس همه ي نظريه ها- موضوعي كاملاً متفاوت است؛ زيرا اين تئوري يك ايدئولوژي است و نه علم متعارف. بدين ترتيب اگر شما استاد زيست شناسي در يك دانشگاه ـ به خصوص در دنياي آنگلوساكسون و كمتر در ايتاليا، آلمان و فرانسه ـ باشيد و اگر طبق زمينه هاي كاملاً علمي با نظريه ي تكامل مخالفت ورزيد، فردي مطرود و رانده شده خواهيد بود و حتّي موفقيّت كاري خويش را نيز از دست خواهيد داد؛ و همكارانتان شما را ابله مي پندارند؛ و ارتقاي شغلي نمي يابيد و مسائلي از اين قبيل.
امكان گونه اي «ريز تكامل» يا «تكامل خُرد» موجود است؛ امّا در مورد «تكامل كلان» پاسخ منفي است. ... اكنون من و شما موجودات انساني هستيم، چيني ها و ژاپني ها هم به همين نحو موجوداتي انساني اند. چشمان ما به يك شكل است، چشم هاي آنها به شكلي ديگر، اگر ما به زيمباوه مهاجرت كنيم پوست مان تيره تر مي شود و اگر به سوئد برويم كمي روشن تر خواهيم شد. اما ما همگي در درون محدوده ي امكانات بالقوه صورت انساني قرار داريم. بله اين نوع تكامل خُرد امكان پذير است. مگس ها مي توانند كمي بزرگ تر شوند و اگر نوع خاصي از نور در دسترس باشد، گياهان هم قادرند اندكي بيشتر رشد كنند اما برخي به اشتباه اين فرآيند را تغيير گونه ها ناميده اند. اين تغيير گونه نيست، اين «تكامل» در درون يك گونه ي خاصّ است. هرگونه از موجودات، پهنايي دارد، طيفي، حوزه اي و واقعيتي كه گسترده تر از افراد خاصّ درون آن گونه بوده و همه ي آنها را در بر مي گيرد و بدين ترتيب افراد ديگر آن گونه مي توانند با ويژگي هايي ديگر در آن گونه ظهور يابند و حتي برحسب شرايط محيطي تغيير كنند، بدون اينكه اين گونه به گونه اي ديگر بدل شود.
به مانند متفكران مسلمان، شما و من بايد همه ي انتقادهاي صورت گرفته از تئوري تكامل را مورد توجّه قرار دهيم و اين انتقادات تنها نقّادي هاي ديني يا كلامي نيستند، بلكه پيش از همه زيست شناختي اند. زيست شناسان بسياري از جمله «جي. سرمونيك» و «آر. فوندي» ـ نويسندگان كتاب «پس از داروين» به زبان ايتاليايي ـ و نيز بسياري ديگر به مانند «جي.موناسترا» كه او هم ايتاليايي است و بسياري ديگر در فرانسه و آلمان هستند كه معتقدند داروينيسم مانع رشد و توسعه ي زيست شناسي شده و با داده هاي زيست شناختي در تطابق نيست؛ و آنچه در شواهد ديرين شناختي ظهور يافته في الواقع يك انقلاب است و نه يك تكامل. حتّي اگر شما نخواهيد كه درباره ي منشاء پيدايش اَشكال نوين زنده صحبت كنيد مشاهده مي كنيد كه گونه ها همواره به طور ناگهاني ظاهر مي شوند و به همين دليل هم هست كه اين نظريه در زبان فرانسه «انقلاب اندام وار انگارانه» ناميده مي شود.
تئوري تكامل از سوي بسياري از زيست شناسان دنياي آنگلوساكسون به بوته ي نقد كشيده شده؛ كساني كه معمولاً مورد طرد و تحقير قرار گرفته يا نظريّاتشان ناچيز شمرده شده است. اين قضيه در مورد شخصي همچون «داگلاس دور» هم صادق است. وي عضو هيات علمي دانشگاه بود؛ امّا به محض اينكه دست به قلم برد تا نظريه تكامل را مورد انتقاد قرار دهد به جاي اينكه چاپ و انتشار كتابش را به كمبريج ماساچوست بسپارد آن را در تنسي منتشر كرد. اشاره ي خاصّ من به كتاب مشهور او «توهّم دگرگشت باور» است؛ و از آن زمان تا كنون دو نسل گذشته امّا تغييرات بسيار كمي صورت گرفته تا آنجا كه دپارتمان هاي زيست شناسي در اين كشور به موضوع علاقه مند شدند. از آن هنگام بسياري كسان ديگر مثل مايكل بهه، نويسنده ي كتاب «جعبه سياه داروين» درخصوص اين موضوع نوشته اند. (بهه در دانشگاه با همكارانش مشكلاتي پيدا كرد.) يك نقد صرفاً زيست شناختي مي تواند بدون انكار تكامل خُرد صورت پذيرد، بدون انكار پذيرش شرايط جديد بوم شناختي توسط يك گونه، بدون در آميختن يك گونه با نمونه هاي ديگر درون همان گونه. اگر شما و من به كاناداي شمالي و به ميان اسكيموها برويم يا بايد شرايط آنجا را بپذيريم و طبق آن زندگي كنيم يا بميريم. در مورد اين واقعيت هيچ ترديدي وجود ندارد، فهم آن هم تيزهوشي خاصّي نمي خواهد.»

ويژگي هاي فرضيات و نظريات تجربي

قطعاً مي دانيد که يکي از خواصّ نظريات تجربي، قابل آزمايش بودن آن است. پس اگر کسي ادّعا دارد که فرضيه تکامل انواع، اثبات تجربي شده، عملاً به ما نشان دهد كه يك نوع حيوان، تبديل به نوعي ديگر مي شود. دقّت فرماييد! كسي منكر تكامل خُرد (تكامل درون نوعي) نيست، منکران داروينيسم، منکر «تكامل انواع» هستند نه منکر تکامل افراد درون يک نوع. پس طرفدار فرضيه داروين، لطف کرده با روش تجربي (با آزمايش) ثابت كند که يک نوع حيوان، تبديل به نوعي ديگر مي شود. البته نگويند كه تكامل در چند ميليون سال رخ مي دهد و قابل آزمايش نيست. چون اگر پذيرفتند که اين فرضيه قابل آزمايش نيست يعني پذيرفته اند که اين فرضيه، اثبات تجربي هم نشده است؛ و اگر پذيرفتند که اثبات تجربي نشده، منطقاً بايد بپذيرند که اين فرضيه، نظريه ي تجربي هم نيست و هنوز فرضيه ي تجربي است. و اگر فرضيه ي قابل تجربه نيست يعني تجربي هم نيست؛ بلکه صرفاً يک فرضيه غير تجربي است. البته هر وقت قابل تجربه و آزمايش شد، آن موقع اسم فرضيه ي تجربي رويش گذاشته مي شود؛ و اگر از تجربه سر بلند بيرون آمد، آن موقع مي شود نظريه ي تجربي. دقّت شود! ادّعاي اين فرضيه، «تبدّل انواع» است نه «شباهت فسيلها» و نه « امکان جهش ژني» و « تکامل درون نوعي» و امثال اينها. متأسفانه خيلي وقتها تکامل گرايان، با جا زدن اين عناوين به جاي ادّعاي اصلي فرضيه ي تکامل، کلاه سر مخاطبانشان مي گذارند.
تقريباً همه مي دانند که از ويژگي هاي نظريّه ي تجربي آن است كه قابل آزمايش باشد. لذا چيزي كه قابل تجربه نيست، نظريّه ي تجربي هم نيست. شايد كسي بگويد كه فرضيّه ي داروين، نظريّه ي فلسفي است. اگر کسي چنين گفت، مي گوييم: پس برهان فلسفي اش را ارائه بفرماييد.
متأسفانه طرفداران داروينيسم، اين فرضيه را نه با آزمايش اثبات مي کنند نه برهان فلسفي برايش دارد، بلکه با روشهاي باستان شناسانه اثباتش مي کنند؛ در حالي که فرضيه ي تجربي را با روشهاي باستان شناسانه اثبات نمودن، مغالطه است. روشي که باستان شناسان در اثبات فرضيات خود به کار مي برند، روش تجربي نيست بلکه مشتي حدسيات است. آنچه در فسيل شناسي جريان دارد، روش تجربي نيست بلکه روش باستان شناسي است. فسيلهايي را مي يابند و بعد برايش داستان مي بافند، که اين داستانها هيچ ارزش عقلي يا تجربي ندارند.
بگذاريد ببينيم مخالفان داروينيسم چه چيزهايي را قبول دارند؟
ـ قبول دارند که فسيلهايي وجود دارند.
ـ قبول دارند که برخي فسيلها شباهتهايي به همديگر دارند.
ـ قبول دارند که تکامل خُرد وجود دارد.
ـ جهش ژِنتيکي را هم قبول دارند.
ـ انتخاب اصلح را هم قبول دارند.
پس حرف حسابشان چيست؟
حرفشان اين است: با اين مقدمات، ادّعاي داروين اثبات نمي شود. ادّعاي او اين است: « نوعي از حيوان، تبديل به نوعي ديگر مي شود.»
براي اثبات اين ادّعا بايد خود تبديل را به روش تجربي نشانمان دهيد. يا ثابت کنيد که محال است خداي متعال، دو موجود بسيار شبيه به هم را دفعتاً خلق کند. مثلاً اگر کسي ادعا کرد که فلان نوع موجود با فلان نوع موجود، 99 درصد شباهت ژنتيکي دارند، پس اينها جدّ مشترک داشته اند، گوييم: اين نتيجه گيري، منطقاً درست نيست، مگر اينکه قبلاً ثابت کرده باشيد که براي خدا محال است که دو موجود با شباهت 99 درصدي را مستقلّ از همديگر خلق کند. مثل آن است که دو نفر بسيار شبيه به هم باشند، تا آنجا که حتّي از نظر ژنتيکي نيز بسيار شبيه هم باشند ولي فاميل هم نباشند. حال فرض کنيد کسي مي خواهد ثابت کند که اين دو نفر فاميلند؛ لذا استدلال مي کند که چون اينها از نظر ظاهري و ژنتيکي شبيه هم هستند، پس قطعاً فاميل هم مي باشند. اين روش اثبات، عوام را قانع مي کند امّا اهل منطق را قانع نمي کند. چون اهل منطق مي گويند: عقلاً محال نيست که دو نفر بيگانه، از نظر ظاهري و ژنتيکي شبيه هم باشند. اگر کسي ادّعا دارد که شباهت ظاهري و ژنتيکي دو فرد بيگانه، عقلاً غير ممکن است، لطف کرده و برهانش را اقامه کند.

تهمت به مخالفان داروينيسم، چرا؟
يکي از ترفندهاي داروينيستها براي از ميدان به در کردن مخالفانشان، اين است که آنها تهمت بي سوادي مي زنند، و ادّعا مي کنند که مخالفانشان زيست شناسي بلد نيستند و از فرضيه ي داروين سر در نمي آورند. تهمت ديگرشان هم اين است که مي گويند، مخالفان داروينيسم، از تعصّبات مذهبي با اين فرضيه مخالفت مي کنند.
به به اين گونه افراد مي گوييم: چرا خيال مي كنيد هر كسي با نظريّه يا فرضيّه اي مخالف است، حتماً گرفتار تعصّبات ديني است؟ آيا اين است روحيّه ي علمي شما؟ آيا خود همين طرز تفکّر شما خودش نوعي کج انديشي علمي نيست؟ اگر کوبيدن گاليله توسّط متحجّران مسيحي بد است، کوبيدن دانشمندي مثل مايکل جي بهي و دهها دانشمند ديگر توسّط علم زده هايي مثل شما هم بد است. تعصّب، تعصّب است، چه از جانب کليساي مسيحيت و چه از جانب کليساي علم پرستان سکولار. پرستش هم پرستش است، چه خداپرستي ابن سينا و ابوريحان و خواجه نصير، چه خرافه پرستي مسيحيت، چه داروين پرستي داروينيستها. نسبت به هر کسي تعصّب نشان دهيم داريم او را مي پرستيم. اگر او حقّ است، حقّ را مي پرستيم و اگر باطل است، باطل را مي پرستيم.
حرف ما با طرفداران داروينيسم اين است که: چرا به جاي بررسي استدلالهاي طرف مقابل، احكام فلّه اي صادر مي كنيد؟! و چرا از الفاظ توهين آميز استفاده مي کنيد و تهمت مي زنيد؟! چرا اصرار داريد كه كسي از نظريّات علمي انتقاد نكند؟ نكند شما هم مثل اغلب افراد جامعه توهّم كرده ايد كه نظريّات تجربي، علوم عقلي و يقيني اند؟ حتّي نظريات رياضي را هم مي توان نقّادي کرد کجا رسد نظريات علوم تجربي. مگر عدّه اي با نقد هندسه ي اقليدسي موفّق به کشف هندسه هاي نااقليدسي نشدند؟ واقعاً اين قدر علم زدگي و علم پرستي براي چه؟ شگفتا! خود دانشمندان علوم تجربي، اين علوم را ظنّي و غير يقيني مي دانند و دائماً آنها را نقّادي مي کنند در حالي كه مقلّدان صرف اين علوم ـ اعمّ از دانشجويان و اساتيد مقلّد ـ اين علوم را قطعيّات مي پندارند. دايه ي مهربانتر از مادر يعني همين.
حرف ما با طرفداران داروينيسم اين است که: چرا نظر مخالفان را نخوانده و نفهميده انكار مي كنيد؟! حرف ما اين است که چرا در کتب درسي و رسانه ها، نظرات علمي و استدلالهاي مخالفان داروينيسم را منعکس نمي کنند؟ حرف ما اين است که امروز طرفداران داروينيسم دقيقاً مثل ارباب کليسا در قرون وسطي شده اند و مخالفان خود را تحقير مي کنند و به آنها توهين مي کنند و از دانشگاهها بيرونشان مي کنند؟ چرا انتظار داريد همه مثل شما مقلّد رسانه ها و کتابهاي درسي باشند؟! چرا آزادي انديشه ي ديگران را با توهين جواب مي دهيد؟!
مخالفان فرضيّه ي داروين، تمام استدلالهاي طرفداران داروينيسم را خوانده اند و بلدند. خوانده اند و فهميده اند و با آن مخالفند. امّا اغلب طرفداران داروينيسم، نظرات مخالفان را نخوانده و نفهميده انكار مي كنند. همان روشي كه روزگاري اصحاب كليسا با دانشمنداني مثل گاليله داشتند، امروز طرفداران داروينيسم با مخالفان خود دارند. واقعاً چرا؟ چرا اين همه دانشمند مخالف با داروينيسم را از دانشگاه اخراج مي كنند؟ چرا نمي گذارند مخالفان هم نظرات علمي خود را مطرح كنند؟ چرا در كتب درسي ما، استدلالهاي طرفداران داروينيسم را بيان مي كنند ولي نظرات مخالفان را بيان نمي كنند؟ چرا صدا و سيما حتّي يك برنامه هم از مخالفان داروينيسم پخش نمي كند؟ چرا كسي از كتاب دو جلدي، « آفرينش حيات»، اثر پروفسور ابوالفضل درويزه نامي نمي برد؟ چرا كسي از كتاب «جعبه ي سياه داروين» اثر پروفسور مايکل جي بهي نامي نمي برد؟ البته تا حدودي هم تقصير اينها نيست. چون سکولارها فضا را جوري طرّاحي كرده اند كه حرف مخالفان داروينيسم به گوش كسي نرسد.
واقع مطلب آن است که خيلي از دانشجويان طرفدار داروينيسم و بلکه حتّي اساتيد زيست شناسي دانشگاههاي ما هم فسيلهاي مورد ادّعاي داروينيستها را در عمرشان نديده اند؛ و نديده وجودشان را و دلالتشان را پذيرفته اند.
سوال ما اين است: چرا همه ي فسيلهايي كه در اثبات فرضيّه ي داروين به كار مي روند فقط توسّط غربي ها كشف مي شوند؟ آيا ديگران چلاق تشريف دارند؟ چرا نمي گذارند مخالفان داروينيسم اين فسيلها را آزمايش كنند؟ از كجا يقين كنيم كه اين فسيلها ساختگي نيستند؟ البته در تاريخ خود دارويسنيم بارها ثابت شده كه برخي فسيلها، ساختگي بوده اند. گاه شده كه چهل سال بر اساس يك فسيل تقلّبي استدلال كرده اند و بعد از چهل سال، تقلّبي بودن آن لو رفته است.
لطفاً به اين خبر که در فضاي اينترنت پخش شده توجّه كنيد.
« چند روز قبل لي چون، پژوهشگر موسسه زيست شناسي مهره‌ داران نخستين آكادمي علوم چين با اعلام تقلبي بودن حدود 80 درصد از فسيل گونه‌هاي مختلف خزندگان دريايي به نمايش در آمده در موزه‌هاي چين گفت: «اين فسيل ها عموما آثاري تعويضي يا تغيير شكل داده شده هستند و وجود آنها در موزه ها، عاملي تخريب كننده براي آموزش كودكان و محصلان كشور به شمار مي رود. در واقع درك اين واقعيت كه كودكان مشتاق به يادگيري علوم، در بازديدهاي خود از فسيل‌هاي دست خورده و تقلبي عكس برداري مي‌كنند بسيار ناراحت كننده بوده و متاسفانه در حال افزايش است.»
او فسيل‌ها را پايه‌هاي مهم و اصلي پژوهش‌هاي علمي دانست و گفت: «در حال حاضر بسياري از فسيل‌هاي موجود در موزه‌هاي چين به خاطر تغييرات گوناگون يا تلاش فراوان جهت تثبيت آنها،‌ از حالت اصلي خارج شده و شكل ديگري پيدا كرده اند.»
به همين دليل، در اولين روز از سال 2011 ميلادي، چين قانون جديدي را تصويب كرد كه به قانون حمايت از فسيل‌ها معروف شده و بر اساس آن موزه‌هاي اين كشور ديگر نمايش دهنده فسيل‌هاي تقلبي و تغيير شكل يافته نخواهند بود.
اين در حالي است كه چند هفته قبل، خبرگزاري هاي چيني از كشف 20 هزار فسيل جديد در اين كشور خبر دادند كه از موجودات ما قبل تاريخ به جا مانده بود و جزييات تازه‌اي را از نخستين دوره‌هاي گرم شدن زمين به تصوير مي كشيد.
اين مجموعه‌ بزرگ از فسيل خزندگان، ماهي‌هاي صدف دار و ديگر موجودات پيش از تاريخ، در كوهستاني در چين كشف شد و شواهدي از حيات مجدد در زمين را پس از انقراض بزرگ به تصوير مي كشيد.
كشف فسيل كاملي از يك دايناسور سوروپود با قدمت نزديك به 200 ميليون سال، خبر ديگري بود كه چندي پيش موزه هاي چين را براي بار ديگر سر زبان ها انداخت. اين دايناسور كه به عقيده محققان حلقه گمشده سير تكاملي سوروپودهاي گردن دراز به شمار مي‌رفت، ييژوسوروس نام داشت و در حدود 200 ميليون سال پيش در جنوب چين مي‌زيسته است.»
تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل. وقتي هشتاد درصد فسيلهاي موزه هاي چين، تقلّبي باشند، خدا مي داند چند درصد از فسيلهاي موجود در آمريكا و انگليس ـ كه جدّ اندر جدّ حقّه باز بوده اند ـ تقلّبي خواهند بود. ما هم هيچگاه نمي توانيم بفهميم كه تقلّبي اند يا نه. چرا؟ چون اجازه ي دست زدن به آنها را هم به ما نمي دهند. آنها مي گويند واقعي اند، ما هم چشم و گوش بسته بايد بگوييم بلي واقعي اند.
وقتي دانشمندان فضايي ايران، ميمون به فضا مي فرستند، رسانه هاي غربي آن را با ترديد پخش مي کنند و مي گويند: «ايران ادّعا کرده که حيواني را به فضا فرستاده و سالم بازيافت نموده است. » امّا وقتي آنها ادّعايي علمي را مطرح مي کنند، دانشجو و استاد دانشگاه ما چشم و گوش بسته مي پذيرد که راست گفته اند. اين در حالي است که تاريخ علم غرب، پر است از ادّعاهاي دروغ؛ دروغهايي که بارها افشاء شده اند.
امروز با اسناد قطعي ثابت شده که برخي از کشفيات دانشمندان غربي، سالها قبل توسّط دانشمندان مسلمان کشف شده بوده و کتب اين دانشمندان هم در اختيار غربي ها بوده است. لذا آنها کشفيات دانشمندان مسلمان را بدون ذکر منبع به نام خود منتشر کرده اند. حتّي مدارکي در دست است که وقتي کريستف کلمب وارد قارّه ي آمريکا شد، عربها در قارّه ي آمريکا مشغول داد و ستد با سرخپوستان آمريکا بودند. امروز حتّي ردّ پاي واژگان عربي نيز در زبان سرخپوستان به وضوح ديده مي شود. البته الآن در مقام ذکر اسناد دروغهاي علمي غربي ها نيستم، بلکه اين سوال را از امثال شما دارم که: چرا بدون مدارک کافي و صرفاً بر اساس مشتي عکس و فيلم که به راحتي قابل جعل هستند، همه ي ادّعاهاي غربي ها را باور مي کنيد؟ شما چند نفر ايراني را مي شناسيد که شخصاً فسيلهاي مورد ادّعاي داروينيستها را ديده و آزمايش کرده باشند؟ به جرأت مي گويم که حتّي يک نفر هم وجود ندارد. دانشگاهيان ما عادت کرده اند که غربي ها هر ادّعايي کردند، چشم و گوش بسته بپذيرند. دقّت فرماييد! بنده مدّعي اين نيستم که تمام شواهد طرفداران داروينيسم دروغ هستند؛ بلکه حرفم اين است که چرا اجازه نمي دهند مخالفان هم آن فسيلها را از نزديک آزمايش کنند؟ و حرف ديگرم اين است که چرا دانشجويان و اساتيد ما که اين فسيلها را خودشان آزمايش نکرده ايد، چشم و گوش بسته صحّتشان را تأييد مي کنند؟
چرا چشم و گوش بسته، مخالفان داروينيسم را افراد کم سواد و داراي تعصّبات مذهبي مي خوانند؟
پروفسور مايكل جي بهي، که مخالف اين فرضيه است، اصلاً مسلمان نيست، و يك زيست شناس است. چطور ادّعا مي كنند كه يك زيست شناس، که عمرش را صرف تحقيق در مورد داروينيسم کرده، داروينيسم را بلد نيست؟ پروفسور ابوالفضل درويزه، خودش زيست شناس و متخصّص در داروينيسم است، به نحوي كه در كلّ ايران شايد كسي به اندازه ي ايشان در داروينيسم تخصّص نداشته باشد.
واقعاً چرا دانشجويان و اساتيد ما به مخالفان داروينيسم که مي رسند، اين همه بدگمان مي شوند ولي به موافقان آنها که مي رسند همه ي آنها را معصوم مي شمارند؟
وقتي با برخي از طرفداران مقلّد اين فرضيه برخورد مي کنيم، با قاطعيت تمام ادّعا مي کنند که اين فرضيه اثبات شده است.
بنده به اينها مي گويم: شما مگر چند تا از فسيلهاي مربوط به داروينيسم را در اختيار داريد كه اين گونه قضاوت قطعي مي كنيد؟ شما اگر مي توانيد، فقط چند نمونه از اين فسيلها را براي بنده بياوريد و ثابت كنيد كه واقعي هم هستند. متأسفانه اين گونه مقلّدها شديداً توهّم دانشمند بودن دارند و حاليشان نيست که هر چه در کتابهاي طرفداران داروينيسم آمده را مثل طوطي تکرار مي کنند. اينها صرفاً يك مشت مقلّد هستند كه مرجع تقليدشان چند دانشمندان غربي است. هر چه آنها گفتند، اينها چشم و گوش بسته مي گوييد راست است؛ بي آنکه خودشان در عمرشان يکي از آن فسيلهاي ادّعايي داروينيستها را با چشم خود ديده باشند. اينها هميشه فيلم و عکس آن فسيلها را مي بينند نه خودشان را؛ فيلم و عکسهايي که ميزان اعتبارشان معلوم نيست.
اغلب اينها حتّي توجّه ندارد که هم اكنون موجودات زنده اي در روي زمين زندگي مي كنند كه در زمان دايناسورها و بلكه قبل از آنها نيز به همين شكل كنوني وجود داشته اند ؛ و فسيلهاي آنها كه از زمان دايناسور ها به دست آمده است ، نشان مي دهد كه در طي اين ميليونها سال هيچ تغييري نكرده اند؛ در حالي كه طبق فرضيّه ي داروين بايد تاكنون بسيار تغيير مي كردند. از جمله ي اين موجودات مي توان اشاره نمود به : ماهي خاوياري ، خرچنگ نعل اسبي ، نوعي از سرپايان به نام ناتيلوس ، پلاتيپوس ، اوپاسوم ، كروكوديل ، تواتارا ، اوكاپي ، لامپري ، كوالاكانت ، كوسه چين دار ، قلاب ماهي خون آشام ، كوسه ي مزي، نوعي ماهي به نام سلاكانت و ... . و اخيراً در ايران نيز نوعي فسيل زنده كشف شد به نام ميگوي بچّه وزغي. اين حيوان، عيناً در فسيلهاي مربوط به 200 ميليون سال قبل نيز ديده مي شود؛ يعني اين حيوان، 200 ميليون سال است كه به همين شكل است، و هيچ تغييري نكرده است، در حالي كه آب و هوا و تركيبات آبهاي دنيا، و شكارچيان آبزيان كوچك، و ديگر شرائط محيطي زمان حال با 200 ميليون سال قبل، كاملاً فرق كرده است.
فرضيه ي تكامل از توجيه اين امر كه چرا اين موجودات در طي ميليونها سال تغيير نكرده اند عاجز است ؛ در حالي كه در اين مدت شرائط زندگي اين موجودات تغييرات بسياري كرده است. برخي از اين موجودات حتّي قبل از دايناسورها نيز بر پهنه ي زمين بوده اند ولي استخوانهاي امروزي آنها عين فسليهاي اجداد خودشان است.

نقد فرضيّه تكامل انواع از منظر فلسفه ي علم

قبل از آنكه به نقد اين فرضيّه از منظر فلسفه ي علم بپردازيم، لازم است كه ديدگاه اسلام را هم در اين باره اجمالاً بيان كنيم.
الف: حضرت آدم و حوّا (ع) از منظر قرآن كريم و روايات ، موجودات انسان نما نبوده اند ؛ بلكه صد در صد انسان بوده اند ؛ و به هيچ وجه نيز در اثر تكامل تدريجي حاصل نشده اند. لذا نظر دين اسلام در اين باره صد در صد مخالف با فرضيّه تكامل انواع داروين مي باشد. امّا متأسفانه برخي مفسّرين، به خيال اينكه فرضيّه ي داروين اثبات شده، در بيان اين تعارض آشكار ، احتياط مي كنند. حال آنكه فرضيّه ي داروين فرضيّه اي است اثبات نشده كه غربي ها با صرف مخارج هنگفت سعي دارند آن را علمي جلوه دهند. چرا كه فروپاشي اين فرضيّه مساوي است با فروپاشي فرهنگ سكولار غرب. فرهنگ غربي روي سه پايه ايستاده است. فرضيّه ي تكامل انواع داروين، روانشناسي فرويد و جامعه شناسي اميل دوركيم. لذا غربي ها هر ساله مبالغ هنگفتي خرج مي كنند تا اين سه را علمي جلوه دهند؛ به نحوي كه اگر كسي در دانشگاههاي غرب در مورد فرضيّه ي تكامل ترديد نمايد، از دانشگاه اخراج مي شود يا تحت فشار قرار مي گيرد. همان گونه كه بحث هلوكاست، پايه ي مشروعيّت اسرائيل مي باشد؛ لذا به هيچ تاريخدان غربي اجازه ي تحقيق در مورد هلوكاست را نمي دهند. متأسفانه دانشگاهيان ما نيز مقلّد صرف غرب شده اند؛ و فرضيّات پا در هواي آنها را ترويج مي كنند؛ و كمتر به خودشان اجازه ي نوانديشي را مي دهند؛ و حتّي به خود اجازه ي ترديد هم در ادّعاي غربي ها نمي دهند. البته خيلي از اين مقلّدان، توهّم محقّق بودن هم دارند. خيال مي كنند زياد خواندن آدم را محقّق مي كند. شگفتا! گاه افرادي كه در عمرشان يك فسيل هم نديده اند، خود را متخصّص در داروينيسم قلمداد مي كنند.
ب: طبق احاديث اهل بيت (ع) در همين كره ي زمين ، هفت موجود شبه انسان قبل از آدم (ع) زيست مي كرده اند ؛ كه هيچ ربطي به انسان امروزي نداشته اند. طبق احاديث ، جدّ نخست تك تك اين هفت نسل نيز مستقيماً از خاك آفريده شده بوده اند ؛ و نتيجه ي روند تكاملي نبوده اند. امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَةَ عَالَمِينَ لَيْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَأَسْكَنَهُمْ فِيهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّةُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْكُفَّارِ وَ الْعُصَاةِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ صَيَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي الْجَنَّةِ وَ صَيَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُعْبَدُ فِي بِلَادِهِ وَ لَا يَخْلُقُ خَلْقاً يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَيَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يُعَظِّمُونَهُ وَ يَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ ـــــــــ البته كه خداي عزّ و جلّ از آنگاه كه زمين را آفريده هفت عالميان آفريده كه از فرزندان آدم نيستند، آنان را از خاك روى زمين آفريده و در آن يكى را پس از ديگرى در جهان خود جاي داده ؛ سپس خداي عز و جل آدم ابو البشر را آفريد و فرزندانش را از او آفريد. سوگند به خدا از روزى كه خدا بهشت را آفريده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از آن زمان كه آفريده شده از ارواح كفّار و گنهكاران خالي نبوده است . شايد شما در نظر آريد كه چون روز رستاخيز شود، و خدا بدنهاى بهشتيان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى كافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارك و تعالى در بلادش پرستيده نشود ، و خلقى نيافريند كه او را بپرستند و يگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند به خدا كه البته خلقى آفريند بى نر و ماده كه او را بپرستند و يگانه شناسند و بزرگ دارند، و بيافريند برايشان زمينى در زير پا و آسمانى بالاى سر.آيا نيست كه خدا عز و جل مي فرمايد: «روزى كه به جاى زمين زمين ديگر آيد و به جاى آسمانها آسمانهاى ديگر» (آيه 48 ابراهيم) و خداي عزّ و جلّ فرموده: «آيا درمانديم در آفرينش نخست بلكه آنها هر روزه در پوششى از آفرينشى تازه اند»( آيه15ق). »( بحار الانوار ، ج 54، ص 319 و 320 )
دقّت شود! اين حديث شريف زماني بيان شده كه هنوز خبري از فسيلها نبوده و كسي فسيل اين انسانها را كشف نكرده بوده. لذا اين حديث را مي توان از معجزات علمي امام صادق (ع) محسوب نمود.
پس با توجّه به اين حديث شريف، فسيلهاي انسان نماها كه امروزه زيست ديرينشناسان در لايه هاي زمين پيدا مي كنند ، و خيال كرده اند آنها اجداد تكاملي ما هستند ، در حقيقت اجداد تكاملي ما نيستند ؛ بلكه خود آنها نيز جدّ نخستي داشته اند كه مستقيماً از خاك خلق شده بوده است. لذا به صرف اينكه آن موجودات شباهتي به انسان امروزي داشته اند ، دليل نمي شود كه ما تكامل يافته ي آنها باشيم.
ج: حال اينجا اين پرسش مطرح مي شود كه: بالاخره دين راست مي گويد يا فرضيّه ي تكامل؟ چون محال است هر دوي اينها درست باشند.
برخي خيال كرده اند كه فرضيّه تكامل فرضيّه اي قطعي و يقيني است ، لذا اينها به اين باور رسيده اند كه پس نظريّه ي دين اشتباه مي باشد. امّا در مقابل ، فيلسوفان علم بر اين باورند كه اوّلاً نظريّات علوم تجربي ماهيّتاً نظريّاتي ظنّ آور مي باشند و هيچگاه نمي توانند ايجاد يقين منطقي كنند. ثانياً فرضيّه ي تكامل حتّي ظنّ آور هم نيست كجا رسد كه يقين آور باشد. چون اين فرضيّه حتّي يك فرضيّه ي تجربي هم نيست. بلكه فرضيّه اي غير تجربي است كه به خاطر اغراض سياسي و فرهنگي ، سعي مي شود فرضيّه اي علمي جا انداخته شود. چرا كه فرهنگ امروز غرب تمام سنگيني خود را بر همين فرضيّه انداخته است. لذا فروريختن آن مساوي است با فروريختن فرهنگ فعلي غرب سكولار. پس طبيعي است كه آنها سعي كنند اين فرضيّه را به عنوان يك فرضيّه ي علمي به خورد جهانيان بدهند. در همين راستا تا كنون هزاران فيلم شبه مستند و داستاني در خصوص اين فرضيّه ساخته اند و پول هنگفتي را هر ساله خرج مي كنند تا اين فرضيّه را سرپا نگه دارند.
بر همين مبنا دو بحث را تقديم حضور خواهيم نمود. ابتدا به ميزان يقين آوري علوم تجربي خواهيم پرداخت ؛ در ادامه فرضيّه ي تكامل را از منظر فلسفه ي علم مورد ارزيابي قرار خواهيم داد. دقّت شود! فلسفه ي علم، ربطي به دين ندارد بلكه علمي برون ديني است. بنيانگذار آن هم خود غربي ها هستند.

ميزان يقين آوري علوم تجربي از نگاه فلسفه ي علم
الف: نسبت علوم تجربي انساني با رياضيّات و علوم تجربي طبيعي.
علوم تجربي بر دو گونه اند: علوم تجربي طبيعي مثل فيزيك ، شيمي و زيست شناسي ؛ و علوم تجربي انساني مثل علم اقتصاد ، جامعه شناسي و روانشناسي. امّا شاخه هاي رياضيّات جزء علوم تجربي نيستند ، بلكه از علوم عقلي و برهاني بوده ، روش تحقيق آن از سنخ روشن تحقيق فلسفه ي عقلي مي باشد.
بايد توجّه داشت كه قوانين رياضي مبتني بر براهين قطعي عقلي بوده ، ضروري ، ذاتي و زوال ناپذيرند و تا ابد نيز قابل نقض نمي باشند؛ مگر آنكه اصول موضوعه ي آنها تغيير يابند. امّا علوم تجربي مبتني بر فرضيّه هاي غير برهاني هستند كه اگر از طريق شواهد تجربي مورد تأييد واقع شوند ، به مقام نظريّه ي تجربي ارتقاء مي يابند. امّا هيچگاه حقيقتاً به مقام قانون قطعي و زوال ناپذير نائل نمي شوند ؛ چون هر لحظه اين احتمال وجود دارد كه شاهدي تجربي آن را نقض نمايد. در اين صورت است كه نظريّه ي تجربي سست شده و جاي خود را به نظريّه ي بهتر از خود مي دهد.
اين حكايتِ تمام شاخه هاي علوم تجربي است ؛ لكن باز تفاوت فراواني است بين علوم تجربي طبيعي و علوم تجربي انساني. در علوم طبيعي، اغلب ـ نه هميشه ـ يك نظريّه به عنوان نظريّه ي برتر حاكميّت دارد و ديگر نظريّات در بايگاني اين علوم به سر مي برند. البته گاهي نيز برخي از همين نظريّات بايگاني شده به ناگاه قوّت گرفته و جاي نظريّه ي حاكم را مي گيرند. در علوم طبيعي ، نظريّه ي حاكم ، مادامي كه بيشترين تأييدات تجربي را دارد بر روي كار مي ماند تا اينكه شواهد نقض كننده ي آن پيدا شوند ؛ كه در اين صورت نظريّه ي ديگري كه بتواند آن شاهد نقض را توجيه نمايد ، جاي نظريّه ي قبلي را مي گيرد. امّا در علوم تجربي انساني وضع به گونه ي ديگري است و همواره چندين نظريّه در عرض هم در جامعه ي علمي حضور دارند و چه بسا برخي از اين نظريّات در تضادّ با نظريّه ي ديگر نيز مي باشند. مثلاً برخي از مكاتب روانشناسي، وجود روح را انكار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشي از خواصّ مغز و بدن مي دانند ؛ در حالي كه برخي مكاتب روانشناسي ديگر، وجود روح را قبول كرده، به عنوان اصل موضوعي خود قرار داده اند. همچنين برخي مكاتب روانشناسي، انسان را موجودي مختار مي دانند ولي مكاتب ديگري هم هستند كه وجود اختيار را از ريشه انكار كرده ، انسان را ماشيني زنده فرض مي كنند. لذا چيزي به نام علم روانشناسي نداريم ، بلكه مكاتب گوناگون روانشناسي وجود دارند كه گاه متضادّ با يكديگر نيز مي باشند. اين وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسي نيز بر قرار مي باشد.
پس فرمولهاي علوم تجربي انساني ، نه تنها در حدّ فرمولهاي رياضي نيستند ، بلكه حتّي به پاي فرمولهاي علوم تجربي طبيعي مثل فيزيك و شيمي نيز نمي رسند. در حالي كه خود فرمولهاي علوم تجربي طبيعي نيز يقين آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال مي باشند.
ب: ارزش يقين آوري علوم تجربي طبيعي از ديدگاه فلسفه علوم تجربي.
بر خلاف نظر اكثر مردم و برخلاف پندار خيلي از دانشجويان و اساتيد دانشگاه، كه علوم تجربي را علومي قطعي و تغييرناپذير مي انگارند ، از نظر فيلسوفان علم ـ كه كارشان ارزيابي روش تحقيق علوم مي باشد ـ اساساً در علوم تجربي چيزي به نام قانون قطعي و يقيني وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربي است همگي نظريّه اند و قوانين آنها صرفاً ارزش كاربردي دارند و ارزش هستي شناسانه ي آنها كمتر از آن چيزي است كه معمولاً گمان مي شود. البته دقّت شود كه علوم حسّي غير از علوم تجربي مي باشند. علوم حسّي ، اطّلاعاتي جزئي هستند كه مستقيماً از راه حواسّ به دست مي آيند و هيچ گونه استدلالي در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستي يا نادرستي آنها باشد. بر اين اساس ، اينكه كره ي ماه گرد است يا سطح آن پوشيده از گودالهايي مي باشد يا اينكه فلان حيوان در فلان منطقه زندگي مي كند يا اينكه نور سفيد بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزيه مي شود و ... ، هيچكدام جزء مسائل علوم تجربي محسوب نمي شوند ؛ بلكه همگي علوم حسّي مي باشند. امّا اينكه چرا كره ي ماه گرد است؟ يا اينكه علّت پيدايش چاله هاي آن چيست؟ يا چرا فلان حيوان در فلان منطقه زندگي مي كند و در جاي ديگر يافت نمي شود؟ يا اينكه علّت تجزيه شدن نور سفيد به طيف هفت رنگ چيست؟ مسائلي هستند كه علوم تجربي بايد به آنها پاسخ دهند ، و اينجاست كه پاي فرضيّه ها و مدلهاي ذهني به ميان مي آيند و همينجاست كه استدلال مطرح مي شود ؛ و همينجاست كه علوم تجربي از استدلال غير يقيني استفاده مي كنند.
براي روشن شدن مقصود، به اجمال ، چند مثال ذكر مي شود.
مثال نخست:
اوّلين كسي كه نظريّه ي اتم (ذرّه ي بنيادي و نشكن ) را مطرح ساخت دموكريتوس ، فيلسوف يوناني بود. اين نظريّه در زمان خودش با استقبال چنداني مواجه نشد؛ چرا كه نه برهان پذير بود نه شواهد كافي براي اثباتش وجود داشت. لذا خود به خود كنار رفت تا اينكه در قرون اخير دوباره مطرح شد تا بوسيله ي آن برخي مشاهدات ما در عالم فيزيك و شيمي توجيه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ي حسّي بود و نه از راه برهان عقلي وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً براي اين بود كه مي توانست برخي از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتي دانشمندان متوجّه شدند كه فرضيّه ي اتم به تنهايي نمي تواند همه ي سوالات را جواب دهد ، لذا اين نظريّه مطرح شده كه شايد اتم هم اجزايي دارد. باز اين مساله نيز نه حسّي است نه عقلي ؛ و فقط فرضي مفيد است كه در يافتن پاسخ برخي سوالات ما ، كار آيي دارد. در اين زمان تامسون مدل كيك كشمشي را ارائه داد كه در آن اجزائي به نام الكترون مثل كشمش هايي در كيك كشمشي پراكنده اند. اين مدل بسياري از سوالات را جواب داد ولي در برابر برخي سوالات تازه تر، نارسايي اش آشكار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد كه آن نيز مشكلات باز هم بيشتري را حلّ نمود ؛ ولي باز ناتواني اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سيّاره اي بور پيشنهاد شد كه سالها از پس سوالات بر آمد ولي بالاخره آن نيز در برابر سوالات جديدتر به زانو در آمد ؛ و مدل كوانتومي شرودينگر جاي آن را گرفت كه امروزه بر اذهان اساتيد و دانشجويان فيزيك حكومت مي كند. امّا اين آخر ماجرا نيست. چون بر خلاف دانشجويان و اساتيد مقلّدي كه به غلط خود را مجتهد فيزيك مي پندارند ، دانشمندان محقّق ، اين مدل را هم به چالش كشيده اند. امروزه حتّي خود اتم زير سوال است كجا رسد اجزاء آن. امروز نظريّه ي نوظهور ابَرريسمان يا نظريّه ي رشته هاست كه با مكانيك كوانتوم دست و پنجه نرم مي كند.
حاصل مطلب اين كه امروزه اگر ما وجود اتم ، الكترون ، پروتون ، پوزيترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را مي پذيريم صرفاً از اين جهت است كه كاركرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجيه مي كنند. و كاركرد داشتن يك نظريّه، منطقاً دليل بر درستي آن نيست. در همين روندي كه گفته شد ملاحظه فرموديد كه مدلهاي گوناگون اتم هر كدام كاركردهايي داشتند. پس آيا همه ي آنها درستند؟ روشن است كه همه درست نيستند. اساساً كار علوم تجربي همين است كه دنبال مدلهايي با كاركردهاي هر چه بيشتر بگردد؛ و هر گاه مدلي قويتر ارائه شد مدل قبلي بازنشسته مي شود.
مثال دوم:
شاهد ديگر در علم نجوم است. هيئت زمين مركزي بطلميوس كه نتيجه ي سالها رصد ستارگان و محاسبات رياضي بود ، ساليان درازي درست مي نمود ، تا آنجا كه با اين نظريّه حركت تمام سيّارات قابل توجيه بود و بر اساس آن مي شد خسوف و كسوف را به دقّت پيش بيني نمود. لذا عدّه ي به خاطر كاركرد داشتن آن و پيش بينيهاي درستش گمان مي كردند كه اين نظريّه كاملاً درست است ، تا اينكه ابوسعيد سجزي در قرن چهارم هجري در درستي اين نظريّه ترديد ايجاد نمود و گفت خورشيد مركز عالم است و زمين به گرد خورشيد مي گردد . ابوريحان بيروني اين نظريّه را از ابوسعيد سجزي در كتاب خود نقل نموده و گفته است من نيز شك دارم كه آيا خورشيد مركز عالم است يا زمين ؛ ولي درستي هيچكدام قابل اثبات نيست چون محاسبات نجومي طبق هر دو نظريّه به يك جواب منتهي مي شوند. حدود چهار صد سال بعد از ابوسعيد سجزي و ابوريحان، يك كشيش لهستاني به نام نيكلاس كپرنيك ـ دوباره همان نظريّه ي ابوسعيد سجزي را مطرح ساخت. البته احتمالش زياد است كه او اين نظريّه را در آثار ابوريحان ديده باشد. چرا كه در آن زمان، بسياري از آثار دانشمندان مسلمان به زبانهاي اروپايي ترجمه شده بودند. بعد از كپرنيك، گاليله اين نظريّه را تئوريزه نمود و شواهدي تجربي بر درستي آن ارائه كرد. سپس نوبت به يوهانس كپلر رسيد، و او به جاي مدارهاي دايره اي سيّارات، مدارهاي بيضوي را پيشنهاد كرد و نيوتن با طرح قانون جاذبه اش اين هيئت را محكم ساخت ؛ چنان كه بعضي ادّعا كردند فيزيك به آخر خود رسيده است . و در حالي كه اين نگرش به عالم هستي ، حقيقتي و قطعي تلقّي مي شد و بر اساس آن صدها مساله ي بشر حلّ مي شد ، و به راحتي مي شد با اين نظريّه بر روي كره ي ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت انيشتين با نظريّه ي نسبيّت عامّ و ادوين هابل با نظريّه ي انبساط جهان، از راه رسيدند و بساط هيئت نيوتني را در هم فرو ريختند ، و تبييني متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظريّه ي نسبيّت و انبساط جهان نيز تنها نظريّه ي مطرح در جهان امروز نيست بلكه اينها نيز رقيبهايي در عالم علم دارند كه ممكن است روزي جاي اينها را بگيرند. پس چگونه مي توان اين نظريّات را قطعي دانست؟ خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربي ــ برخلاف رده هاي پايين و مقلّد اين علوم ــ هيچگاه به علوم تجربي به عنوان علم قطعي نظر نمي كنند و الّا در پي كشف جديد نمي بودند. اين افراد كم اطلاع از ماهيّت علوم تجربي هستند كه اين علوم را يقيني مي انگارند. مفاهيمي چون الكترون ، پرتون ، نوترون ، كوارك ، پوزيترون ، انحناي فضا ، نيرو ، فتون و ... همگي فرضيّه هايي هستند براي توجيه مشاهدات حسّي انسان ، كه خودشان هيچگاه محسوس نيستند. لذا امروزه در نظريّه ي ابر ريسمان (نظريّه ي رشته ها) ، تمام اين امور به چالش كشيده شده اند. اگر كسي با تاريخ علوم تجربي ، بخصوص فيزيك نظري ، آشنا باشد متوجّه مي شود كه اين مفاهيم چگونه زاده شده اند.
در اينجا ذكر چند اعتراف از فيزيكدانان بزرگ نيز خالي از فايده نيست.
هايزنبرگ: « فرمولهاي رياضي جديد ديگر خود طبيعت را توصيف نمي كنند ، بلكه بيانگر دانش ما از طبيعت هستند. ما مجبور شده ايم كه توصيف طبيعت را كه قرنها هدف واضح علوم دقيقه به حساب مي آمد كنار بگذاريم. تنها چيزي كه فعلاً مي توانيم بگوييم اين است كه در حوزه ي فيزيك اتمي جديد ، اين وضعيّت را قبول كرده ايم ؛ زيرا آن به حدّ كافي تجارب ما را توضيح مي دهد. » (ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، ص34)
كمبل: « حوزه ي كار فيزيك مطالعه ي يك جهان خارجي نيست ؛ بلكه مطالعه ي بخشي از جهان داخلي تجارب است. و دليلي وجود ندارد كه ساختارهايي نظير ... كه ما وارد مي كنيم تناظري با واقعيّت خارجي داشته باشند.» (همان)
هايزنبرگ: « هستي شناسي ماترياليسم مبني بر اين توهّم است كه ... واقعيّت مستقيم دنياي اطراف ما را مي توان به حوزه ي اتمي تعميم داد. امّا اين تعميم غير ممكن است. اتمها شيء نيستند. » (همان ، ص 42)
آلبرت انيشتين گفته است: « اين فرض كه موج و ذرّه ، تنها اشكال ممكن مادّه هستند اختياري است و چيزي تضمين نمي كند كه در آينده صورتهاي ديگر مادّه كشف نشوند. حدّ اكثر مي توان گفت كه تا اين زمان نتوانسته ايم به بيش از اين دست يابيم.» (تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص73)
آلبرت اينشتين حتّي در مواردي به زبان علوم تجربي نيز انتقاد نموده ، و زبان رياضي را براي بيان علوم طبيعي ، زباني ناكارآمد دانسته و گفته است: « احكام رياضي تا حدي كه مربوط به حقيقت است ، محقّق نيستند ؛ و تا حدّي كه محقّق اند ، با حقيقت سر و كار ندارند. به نظر من وضوح كامل تنها در آن قسمت از رياضيّات است كه مبتني بر روش اصل موضوعي مي باشد. » (مقالات علمي انيشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص38 ، 39)
آلبرت انيشتين در مقايسه ي رياضيّات و علوم تجربي نيز گفته است: « جهان علم براي رياضيّات ارزشي خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از ساير رشته هاي دانش تلقّي كرده است. يكي از علل و موجبات اين امر آن است كه در رياضيّات صحبت از احكامي است مسلّم و قطعي و محقّق ، حال آنكه در مورد رشته هاي ديگر علوم ، اينطور نبوده و احكام آنها كما بيش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأييد و توجّه است فردا با كشف واقعيّتهايي تازه بي اعتبار مي گردد و جاي خود را به نظريّه هايي نوين مي سپارد. » (مقالات علمي اينشتين ، ترجمه محمود مصاحب ، ص37)
باز آلبرت انيشتين در نقد مكانيك كوانتوم گفته است: « من فكر نمي كنم كه چنين نظريه اي ماندني باشد. من نمي توانم قبول كنم كه خداوند با جهان تاس مي اندازد.»
نيلس بور ، نظريّه پرداز يكي از مدلهاي اتم ، گفته: « اين اشتباه است كه فكر كنيم وظيفه ي فيزيك كشف ماهيّت طبيعت است. فيزيك مربوط است به آنچه كه ما مي توانيم درباره ي طبيعت بگوييم. »(تحليلي از ديدگاههاي فلسفي فيزيكدانان معاصر ، نوشته دكتر مهدي گلشني ، ص81)
برتراند راسل ، رياضي دان مشهور ، حتّي پا فراتر نهاده در يقين آوري رياضيّات نيز ترديد نموده است. وي گفته : « رياضيات موضوعي است كه در آن نه مي دانيم از چه سخن مي گوييم و نه مي دانيم آنچه كه مي گوييم درست است. » ( كتاب فيزيك از آغاز تا امروز ، فصل 18 : آزاد انديشي در رياضيات)
البته اين نظر راسل ، ناظر به مفاهيم رياضي است ، نه روش آن كه برهان است ؛ بخصوص مفاهيم نوظهوري مثل اعداد موهومي يا مختلط يا ابعاد اعشاري يا ابعاد بالاي سه بُعد و ... .
گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبيعي ، تاريخ علوم تجربي نيز گواه صادقي است كه نشان مي دهد نظريّات علوم تجربي دائماً در حال تحوّل و ابطال مي باشند. مثلاً روزگاري قانون جاذبه ي نيوتن جزء يقينيّات فيزيك شمرده مي شود و حتّي كسي گمان نمي كرد كه روزي ابطال گردد ولي ملاحظه فرموديد كه نظريّه ي نسبيّت عامّ انيشتين ، نظريّه ي نيوتن را از اساس باطل و طرحي ديگر در انداخت. باز قانون تركيب سرعتها در فيزيك نيوتني از قطعيّات فيزيك شمرده مي شد و تمام شواهد تجربي نيز آن را تأييد مي كردند ، ولي نسبيّت خاصّ انيشتين ، نشان داد كه اين قانون نادرست بوده ولي نادرستي آن در سرعتهاي معمولي روشن نمي شود. خود نسبيّت عامّ و خاصّ نيز هم اكنون در معرض نقد جدّي دانشمندان قرار دارند و ايرادات فراواني بر آنها وارد نموده اند ؛ ولي هنوز نظريّه اي جاي آن را نگرفته است. فيزيكدانها حتّي نام نظريّه جايگزين را هم تعيين نموده ، نظريّه ي وحدت ناميده اند ؛ چرا كه قرار است آن نظريّه ي فرضي، نسبيّت و مكانيك كوانتوم را با هم متّحد نمايد و نارسايي هر دو را برطرف سازد.
همچنين وضع موجود برخي علوم تجربي مثل روانشناسي و جامعه شناسي ، خود گواه است كه روش اثبات تجربي، روش يقين آوري نيست. در عصر كنوني دهها مكتب روانشناسي و جامعه شناسي وجود دارند كه برخي از آنها در تضادّ كامل با يكديگر قرار دارند. همه ي اين مكاتب ، از روش علوم تجربي استفاده مي كنند ؛ حال اگر اين روش يقين آور است ، پس همه ي اين مكاتب بايد درست باشند. امّا چگونه ممكن است اين مكاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!

فرضيّه تكامل ، علم يا توهّم؟!
ارزش علمي فرضيه تكامل از ديدگاه فلسفه علم
دانشمندان فلسفه ي علم ، كه ارزش نظريّات علمي را بررسي مي كنند ، معتقدند كه فرضيه تكاملِ انواع داروين ، به طور كلّي فاقد خصوصيّات يك فرضيّه ي علمي ـ تجربي است. چون از نظر فلسفه ي علم ، يك فرضيه ي علمي ـ تجربي ، بايد داراي سه ويژگي زير باشد:
1ـ ويژگي آزمايش پذيري
2ـ ويژگي پيش بيني كنندگي
3ـ ويژگي ابطال پذيري .
خاصيت آزمايش پذيري يعني اينكه بايد بتوان با ترتيب دادن آزمايش و تكرار آن آزمايش به دفعات متعدّد ، ‌صحّت فرضيّه را تأييد كرد ؛ مثلا مي توان آب را بارها و بارها جوشاند و درجه ي جوش آن را اندازه گرفت ، و ملاحظه نمود كه آيا آب خالص هميشه در صد درجه به جوش مي آيد يا نه؟ در حالي كه ادعاي فرضيه ي تكامل انواع داروين ، كه مي گويد يك نوع خاصّ از موجودات زنده از نوع ديگري منشعب شده، قابل آزمايش نيست؛ و ما هيچ گاه نمي توانيم پديده ي تكامل را در طبيعت يا در آزمايشگاه با حواسّمان ـ چه بدون وسائل و چه با وسائل ـ مشاهده كنيم. دقّت شود! صحبت بر سر تغييرات فردي نيست بلكه صحبت بر سر تغييرات نوعي است. تغيير در افراد يك نوع را كسي منكر نيست. تغيير در افراد يك نوع را، تكامل خُرد مي گويند ولي ادّعاي داروين فقط تكامل خُرد نيست بلكه او مدّعي تكامل انواع (تبدّل انواع) است. لذا بايد مراقب باشيم كه با ذكر نمونه هاي عيني از تكامل خُرد، ادّعاي اثبات تكامل انواع را نكنند. در باب تكامل انواع، آنچه در دست دانشمندان ديرينه شناس است تنها يك سري فسيل است ؛ كه آن هم يقينا فسيل تمام موجودات گذشته نيست. چون اوّلا هر استخواني تبديل به فسيل نشده است ؛ چرا كه تبديل استخوان به فسيل در شرايط خاصّي رخ مي دهد. ثانيا دانشمندان نمي توانند تمام زمين را براي يافتن فسيلها كاوش كنند.
در فرضيه تكامل داروين ، از تشابه فسيلها به اين نتيجه مي رسند كه صاحبان اين فسيلها ، تكامل يافته از يكديگرند. در حالي كه اين كافي براي اثبات يك فرضيه نيست؛ و در واقع نوعي فرضيه سازي علمي تخيلي است. با توجّه به فسيلها، آنچه براي ما يقيني است اين است كه در گذشته موجوداتي زندگي مي كرده اند ؛ و برخي از آنها شبيه هم بوده اند ؛ ولي ما از هيچ راه علمي و تجربي نمي توانيم به دست آوريم كه حتما بعضي از اين موجودات مشابه ، از بعض ديگر مشتق شده اند. چون ما تنها خود فسيلها و تشابه آنها را مي بينيم نه تبديل شدن آنها به همديگر را ؛ و لازمه ي تشابه بين دو موجود ؛ ارتباط آنها باهم نيست. اگر لازمه ي تشابه دو موجود زنده ، ارتباط تكاملي آنها با همديگر بود ، در آن صورت مي توانستيم با يقين حكم كنيم كه هر دو انسان شبيه به هم ، فرزندان دوقلوي يك پدر و مادرند. امّا روشن است كه چنين حكمي عقلاني نيست. آيا با ديدن دو انسان بسيار شبيه به هم مي توان به طور قطع و يقين گفت كه آن دو ، فرزندان دوقلوي يك پدر و مادرند؟ بلي از نظر روانشناختي ما يقين مي كنيم كه اين دو نفر، فرزندان دوقلو ي يك پدر و مادرند ؛ ولي از نظر منطقي چنين يقيني حاصل نمي شود. چون دو نفر كه شباهت بسيار زيادي به هم دارند ، ممكن است در عالم واقع ، هيچ رابطه ي فاميلي باهم نداشته باشند. لذا از شباهت فسيلها تنها مي توان حدس زد كه اين موجودات از همديگر مشتق شده اند ؛ و علم به دنبال يقين منطقي است نه حدس و گمان كه يقين روانشناختي است. برخي افراد كم دقّت در مقابل اين سخن فيلسوفان علم جبهه گيري كرده و گفته اند: فرضيّه ي تكامل، آزمايش پذير است. مگر نمي بينيد كه فسيل شناسها فسيل موجودات مشابه را با روش علمي پيدا كرده اند؟
به اينها بايد گفت: ادّعاي فرضيّه تكامل ، وجود موجوداتي در گذشته يا وجود شباهت بين آنها نيست ، تا يافته شدن اين موجودات شبيه به هم ادّعاي آنها را اثبات كند. ادّعاي فرضيّه تكامل اين است كه موجودات پستتر به مرور زمان تبديل به موجودات كاملتر مي شوند. پس بايد اين تبديل را با آزمايش ثابت كنند. دقّت شود! بايد خود تبديل را ثابت كنند. ولي صرف شباهت ، تبديل را ثابت نمي كند. از كجا معلوم ؛ شايد موجودات به صورت دفعي به وجود آمده اند ، ولي به وجود آورنده ي آن موجودات ، آنها را شبيه به هم آفريده است. بلي اگر كسي بتواند ثابت كند كه به وجود آمدن دفعي دو موجود بسيار شبيه به هم غير ممكن است، آنگاه از شباهت دو موجود شبيه به هم، مي توان ادّعاي داروين را اثبات كرد.
خصوصيّت دوم يك فرضيه ي تجربي ، خاصيّت پيش بيني كنندگي آن است ؛ يعني يك فرضيه ي علمي بايد بتواند با فرمولهاي خود و با در دست داشتن پارامترهاي موجود در زمان حال ،اتفاقات بعدي را پيش بيني كند. مثلا بر اساس نظريّه ي جاذبه ي عمومي نيوتن ، مي توان از مطالعه ي وضع فعلي خورشيد و زمين و ماه ، پيش بيني كرد كه در چه روزي و چه ساعتي و چه دقيقه و ثانيه اي كسوف رخ خواهد داد . ولي با فرضيه ي تكامل داروين نمي توان پيش بيني كرد كه مثلا صدميليون سال بعد موجودات زنده ي فعلي به چه صورتي درخواهند آمد. مثلا اين فرضيه نمي تواند به طور قطع پيش بيني كند كه آيا گردن زرّافه در صد ميليون سال ديگر باز درازتر خواهد شد يا نه ؟ اگر فرضيه ي تكامل انواع ، يك نظريّه ي علمي بود بايد با بررسي وضع فعلي موجودات زنده مي توانست آينده ي آنها را پيش بيني كند ؛ همانطور كه نظريه جاذبه عمومي نيوتن با بررسي وضع فعلي سيارات مي تواند موقعيّت آنها را در زمان آينده پيش بيني نمايد.
خاصيت سوم يك فرضيه ي علمي ، خاصيت ابطال پذيري است ؛ يعني يك فرضيه ي علمي بايد بگويد كه در چه شريطي ابطال مي شود. مثلا نظريه ي جاذبه عمومي نيوتن مي گويد كه اگر ماده اي پيدا شود كه جذب مواد ديگر نشود و عدم جذب آن نيز ناشي از يك نيروي مزاحم نباشد در آن صورت نظريّه ي جاذبه عمومي از عموميت افتاده و نقض مي شود. يا نظريه نسبيّت خاصّ اينشتين مدّعي است كه اگر ذره اي مادّي يافت شود كه سرعت آن بالاتر از سرعت نور باشد در آن صورت ، نظريه نسبيّت خاصّ باطل مي شود. يعني از خصوصيّات نظريه ي علمي يكي هم اين است كه بتواند موارد نقض خود را بيان كند. اگر نظريّه اي چنين نباشد آن نظريه توتولوژيك خواهد بود. گفته شده كه فرضيه تكامل انواع داروين ، يك فرضيه توتولوژيك است ؛ يعني با هر فرضي سازگار است ؛ و نمي گويد كه در چه شرايطي ابطال مي شود . مثلا زرّافه الآن گردن دراز است ؛ فرضيه تكامل مدّعي است كه شرايط ويژه اي باعث گردن دراز شدن زرّافه شده است. اگر گردن زرّافه كوتاه بود باز فرضيه ي تكامل مي گفت كه شرايط ويژه اي باعث كوتاهي گردن آن شده است. لذا اين فرضيه نمي گويد كه چرا موجودات ، چنين هستند كه مي بينيم ؛ بلكه مي گويد چون موجودات چنين هستند پس در گذشته چنان بوده اند ؛ آن هم با حدس و گمان مبتني بر يافته هاي فسيل شناسان ، نه بر اساس مشاهده ي واقعي و تجربه.
البته از خود داروين منقول است كه نقطه ي ابطال فرضيّه ي خود را بيان داشته است. وي گفته: « اگر موجودي زنده يافت شود كه پيچيدگي ساختار آن از طريق انتخاب طبيعي (انتخاب اصلح) قابل توجيه نباشد آن موقع فرضيّه ي تكامل انواع مردود خواهد بود.»
بر همين اساس عدّه اي از دانشمندان به دعوت دانشمندي به نام پروفسور مايكل جي بهه در منطقه اي به نام پهارادونز گرد آمدند تا ببينند آيا مي توانند چنين موجودي بيابند يا نه؟
وي طيّ تحقيقاتي به نوعي باكتري برخورد نمود كه با چرخاندن تاژك انتهايي خود حركت مي كند. او از خود پرسيد كه آيا اين ماشين چرخنده امكان پيدايش تكاملي را دارد يا نه؟ او اين موتور باكتري را دقيقاً مورد بررسي قرار داد و به اين نتيجه رسيد كه اين موتور از راه تكامل محال است نمودار شود. دانشمنداني هم كه با وي همفكري نموده بودند همين نظر را تأييد كردند. آنگاه وي تحقيقات خود و همكارانش را در كتابي به نام «جعبه ي سياه داروين» منتشر ساخت. امّا انتشار اين كتاب باعث شد كه موقعيّت شغلي او نيز به خطر بيفتد. چون اين فرضيّه در كشورهاي غربي صرفاً يك فرضيّه علمي نيست بلكه نوعي جهان بيني مكتبي است كه فلسفه هاي سياسي غرب بر آن مبتني گشته اند. لذا نظام حاكم بر غرب ، ويراني اين نظريّه را ويراني خود مي داند. آنها قاعده ي انتخاب اصلح داروين را حتّي به نظام سياسي و اقتصادي خود نيز سرايت داده و مي گويند: كشوري حقّ بقا دارد كه از حيث سياسي و نظامي و اقتصادي قويتر باشد. لذا شعارشان اين است: « حقّ با كسي است كه تواناتر است ».
بر اساس كتاب جعبه سياه داروين (Darwins Black Box) فيلمي مستند با عنوان « كشف راز حيات » نيز تهيّه شده. اين فيلم مستند ، كه به فارسي دوبله شده ، بيانگر نظرات دانشمنداني است كه فرضيّه تكامل داروين را از منظر زيست شناسي به چالشي سخت و علمي كشيده اند.
بنا بر اين، فرضيه تكامل انواع ، هنوز قطعيت علمي كه سهل است ،به حدّ يك نظريه علمي ـ تجربي هم نرسيده است. لذا اين فرضيه در بين دانشمندان غربي هم منتقدين جدّي دارد؛ منتقديني كه نه فقط از منظر ديني يا فلسفي بلكه از منظر كاملاً زيست شناختي، اين فرضيّه را به نقد كشيده اند؛ لكن فرهنگ و سياست سكولار غربي بر آن است كه اين فرضيه را به عنوان يك نظريه علمي به خورد بشريت دهد. چرا كه اين فرضيه مي تواند پايه ي مناسبي براي چنان فرهنگ و سياستي باشد ؛ چون بنا به اصل انتخاب اصلح كه در اين فرضيه وجود دارد ؛پيام آن در نظام سياسي اين است كه : « حق با قويتر است ؛ و بقا با آن كسي است كه قويتر باشد» يعني هر كه اقتصاد قويتري دارد باقي مي ماند ؛ هر كه بمب اتمي دارد باقي مي ماند و .... كه اينها همان شعار كشورهاي غربي است. در حالي كه ديديم شوروي سابق همه ي اينها را داشت ولي سرنگون شد ؛ امّا كشورهاي بسيار ضعيفتر از آن باقي ماندند. همچنين اين فرضيّه در حقيقت مدرك علمي اومانيسم مي باشد كه ريشه ي مكتبهاي فرهنگي ، اجتماعي و روانشناسي غربي است. انسان در اين مكاتب ، انساني است بريده از خدا و بريده از قداست و بريده از ملكوت ؛ و فرضيّه تكامل بهترين وسيله است براي ترسيم چنين انساني. لذا غربي ها در حقيقت با اين فرضيّه مي خواهند اباء و اجداد مكاتب خودشان را اثبات نمايند.

حيات چگونه شكل گرفته است؟
امروز ستون خيمه ي داروينيسم، علم ژنتيك است. طرفداران تكامل انواع ادّعا دارند كه جهشهاي ژني متوالي مي تواند به مرور زمان (طيّ ميليونها سال) موجب پيدايش انواع جديدي شود.
ما هم منكر جهش ژني نيستيم. امّا اينجا دو سوال اساسي مطرح است.
1ـ خود ژنها چگونه پديد آمده اند؟
اين سوال، هر چند به طور مستقيم به فرضيّه ي داروين مربوط نيست ولي نوعي ربطي منطقي با آن دارد. لذا داروينيستها در برابر اين سوال ساكت ننشسته و اقدام به پاسخ كرده اند. چون اگر بپذيرند كه پيدايش اوّلين سلول حيات، حاصل يك اتّفاق طبيعي نيست و دست طرّاحي هوشمند در كار است، منطقاً با اين سوال مواجه مي شوند كه چرا آن طرّاح هوشمند، در ادامه ي پروژه ي حيات، دست از طرّاحي كشيده و امور را به دست اتّفاق سپرده است؟! لذا براي مواجه نشدن با اين مشكل، از همان ابتدا سعي مي كنند پيدايش «دي ان اي» را هم حاصل يك اتّفاق طبيعي معرّفي كنند. لذا مي گويند: اوّلين سلول حيات يا اوّلين دي ان اي، در اثر فعل و انفعالات شيميايي كور به وجود آمده اند.
امّا اين ادّعا حقيقتاً خنده دار و بلكه حماقت آميز است.
مي دانيم كه دي ان اي، به خودي خود نمي تواند به وجود آيد، بلكه براي پيدايش دي ان اي، پروتئين لازم است. دقّت شود! منظور اين نيست كه دي ان اي از پروتئين است، بلكه منظور اين است كه براي به وجود آمدن دي ان اي، كارخانه اي طبيعي لازم است كه بخشي از ساختمان اين كارخانه، از پروتئينهاي گوناگوني است.
از آن سو، براي پيدايش پروتئين هم دي ان اي لازم است. حال بگذريم از اينكه براي پيدايش يك نوع پروتئين، وجود انواع ديگري از پروتئين هم لازم است.
خلاصه آنكه، براي به وجود آمدن دي ان اي، بايد قبلاً پروتئينها وجود داشته باشند. و براي به وجود آمدن پروتئينها، قبلاً بايد دي ان اي وجود داشته باشد.
از اينجا نتيجه مي گيريم، كه اوّلين موجود زنده (اوّلين تك سلولي)، بر اساس يك طرح مهندسي ساخته شده است؛ و پيدايش آن اتّفاقي نبوده است.
حال اگر بپذيريم كه اوّلين گونه ي حيات، توسّط طرّاحي هوشمند ساخته شده و حاصل اتّفاق نبوده، چرا بايد بپذيريم كه پيدايش اَشكال پيچيده تر حيات، اتّفاقي و بدون طرّاحي هوشمند بوده است؟ اگر طرّاحي هوشمند وجود دارد كه با قصد پيشين، دست به ايجاد موجود زنده مي زند، منطقي است كه در ادامه ي حيات نيز دست طرّاحي او در كار باشد. انكار اين معنا مثل آن است كه كسي قبول كند كه يكي از اجزاي هواپيما را مهندس ساخته ولي خود هواپيما اتّفاقي به وجود آمده است.
توجّه!
ما براي اينكه استدلال فوق، روانتر شود، مطلب را زياد باز نكرديم؛ لذا اينجا براي اينكه خواننده ي بزرگوار متوجّه شود كه اوّلين شكل حيات چقدر پيچيده است، مطالبي را خلاصه وار بيان مي كنيم.
ـ براي شكل گيري پروتئين، وجود «دي. اِن. اي» امري است ضروري.
- وجود «دي. اِن. اي» بدون پروتئين محال است.
- وجود پروتئين بدون «دي. اِن. اي» محال است.
- پروتئين نمي تواند در غياب پروتئين شكل گيرد.
- پروتئين نمي تواند در غياب هيچ يك از پروتئين هايي شكل گيرد كه در به وجود آمدن آن نقش دارند.
- پروتئين نمي تواند بدون « ريبوزوم» شكل گيرد.
- پروتئين نمي تواند بدون « آر. اِن. اي» شكل گيرد.
- پروتئين نمي تواند بدون « اي. تي. پي» شكل گيرد.
- پروتئين نمي تواند بدون « ميتوكُندري» شكل گيرد تا بعداً بتواند « اي. تي. پي» را هم بسازد.
- پروتئين نمي تواند بدون هسته ي سلول شكل گيرد.
- پروتئين نمي تواند بدون « سيتوپلاسم» شكل گيرد.
- پروتئين نمي تواند در غياب حتّي يكي از اندامك هاي درون سلول شكل گيرد.
- به علاوه، وجود پروتئين براي موجوديّت و عملكرد تمامي اندامك هاي درون سلول امري است ضروري.
- بدون اين اندامك ها، پروتئيني در كار نخواهد بود.
ساده تر بگوييم،
شكل گيري كلّ يك سلول، مستلزم وجود يك پروتئين است؛ و وجود يك پروتئين هم بدون وجود كلّ سلول محال است؛ آن هم سلول با آن ساختار بي عيب و نقص و پيچيده اش كه ما امروزه شاهد آن هستيم؛ هر چند هنوز هم فقط نسبت به بخش بسيار كوچكي از آن آگاهي داريم.
برخي تکامل گرايان متعصّب در رويارويي با اين حقايق زيست شناختي، ادّعا کردند که برخي مولکولها « مولکولهاي خودتکثير» هستند و مي توانند بدون نياز به عامل ديگري خود را تکثير کنند. امّا اين ادّعا فريبي بيش نيست، فريبي که فقط مقلّدان علم ممکن است باورش. امّا براي اهل تحقيق پوشيده نيست که هيچ کدام از مولکول هاي موجود در سلول زنده، بدون کمک يکايک مولکول هاي ديگر، قادر به خودتکثيري نيست. مثلاً «دي. ان. اي» نمي تواند به خودي خود تکثير شود. هيچ پروتئيني هم نمي تواند به خودي خود تکثير شود. سيتوپلاسم هم خودتکثير نيست. ميتوکندري هم خودتکثير نيست. «ريبوزوم» و « آر. اِن. اي» و «اي. تي. پي» هم هيچکدام خاصيت خودتکثيري ندارند.
از اين گذشته يک سلول زنده، به قدري پيچيده است که زيست شناسان پيچيدگي آن را با يک اتومبيل يا هواپيما مقايسه کرده اند. لذا مثل آن است که کسي بگويد: « ويندوز و نرم افزار کامپيوتر يک هواپيما خاصيت خود ترميمي دارد؛ يعني اگر دچار اشکال شد مي تواند خودش خودش را ترميم کند. پس اگر کلّ هواپيما هم دچار نقص فنّي شد، هواپيما مي تواند خودش را ترميم کند.» روشن است که اين ادّعا غير منطقي است. پس اگر حتّي يکي از اجزاي سلول زنده، خاصيت خود تکثيري هم داشت باز حاصلش پيدايش يک سلول زنده نمي شد حال آنکه هيچ جزئي از اجزاء سلول زنده، در غياب ديگر اجزاء، اصلاً پديد نمي آيد، کجا رسد که بخواهد خودش خودش را تکثير هم بکند.
2ـ سوال ديگر اين است كه اگر مي توان با جهشهاي متوالي، نوع جديدي ـ دقّت شود! گفتيم نوع جديدي نه فرد متفاوتي از يك نوع ـ پديد آورد، پس بايد بتوان در آزمايشگاه چنين كاري را انجام داد. در طبيعت، جهش ژني به ندرت رخ مي دهد، امّا در آزمايشگاه مي توان با ابزارها و تشعشعات، جهشهاي ژني را سرعت بخشيد. انتخاب اصلح هم در طبيعت، زمان بر است امّا در آزمايشگاه ما مي توانيم در روند انتخاب دخالت نموده و آن را سرعت ببخشيم.
البته شكّ نيست که اين كار (تكرار ميليونها بار جهش و انتخاب اصلح)روي اَشكال پيچيده ي حيات، عملاً غير ممكن است. چون زاد و ولد اين موجودات، سالها طول مي كشد. امّا اين آزمايش روي تك سلولي ها ممكن است؛ چرا كه تك سلولي ها، سرعت توليد مثلشان زياد است، و به راحتي هم مي توان در آنها جهش ايجاد كرد. جمعيّت زيادي از آنها را هم مي توان در آزمايشگاه مورد بررسي قرارد.
پس مي توان روي باكتري ها ـ كه سرعت توليد مثل بالايي دارند ـ جهشهاي ژني ايجاد كرد و اين كار را در عرض چندين سال، ميليونها بار تكرار نمود تا ببينيم آيا حقيقتاً نوع جديدي از باكتري به وجود مي آيد يا نه؟ دقّت شود! گفتيم نوع جديدي از باكتري، نه فرد متفاوتي از يك نوع باكتري. مثلاً اينكه يك باكتري، مقاوم به فلان سمّ بشود، به معني تبدّل نوع نيست. اين باكتري دقيقاً از نوع اجداد خودش است لكن صفت عارضي جديدي دارد. تبدّل نوع يعني تبدّل ذات نه يعني تبدّل صفات. مثلاً اگر توانستيم با جهش ژني باكتري عامل بيماري كزاز را تبديل به باكتري عامل بيماري وبا كنيم يا بالعكس، در اين صورت حقيقتاً تبدّل انواع رخ داده است. امّا تاكنون كسي نتوانسته با جهشهاي پي در پي باكتري ها يك نوع باكتري را تبديل به نوع ديگر كند. دقّت فرماييد! گفتيم با جهش و نگفتيم با مهندسي ژنتيک.
پروفسور مايكل جي بهي هم با مطالعه بر روي باكتري ها بود كه متوجّه شد تبديل يك باكتري بدون تاژك به يك باكتري تاژكدار، از طريق جهش و انتخاب اصلح، امكان پذير نيست. و از همينجا به نظريّه ي « پيچيدگي كاهش ناپذير » يا « پيچيدگي تقليل ناپذير» رسيد.
مغالطه ي داروين
داروين در جزاير گالاپاگوس، فسيل‌هايي بسيار نزديک ولي نه کاملاً همانند با اشکال زنده پيدا کرد. همچنين وي مشاهده کرد که لاک‌پشت‌هاي ساکن در هر جزيره اندکي با لاک‌پشت‌هاي جزيره مجاور متفاوتند و سهره‌هاي جزيره‌هاي مختلف تفاوت کمي با يکديگر دارند. از نظر داروين بهترين توضيح آن بود که گونه‌ها تغيير مي‌کنند و اعضاي هر گونه نياي مشترکي دارند. آنچه او مشاهده کرده بود، در واقع تفاوت در افراد يک نوع بود نه تبدّل انواع، ولي او با يک مغالطه، ادّعا نمود که انواع نيز از انواع قبل از خود پديد آمده اند؛ يعني او با مغالطه اي زيرکانه، از «تکامل خُرد»، «تکامل کلان نوعي» را نتيجه گرفت. او از سال ۱۸۳۶ تا ۱۸۵۸ مخفيانه و در اوقات فراغت روي فرضيه اش کار مي‌کرد. او به وجود فرگشت موجودات زنده باور پيدا کرده بود ولي از آن بيم داشت که با علني کردن آن از سوي گروه‌هاي مذهبي به کفرگويي متهم شود. او که مي‌دانست با مطرح شدن فرضيه ‌اش چه جنجالي در جامعه و محافل علمي بر پا مي‌شود، کوشيد با انجام دادن آزمايش‌هاي فراوان بر روي گياهان و جانوران و استفاده از تجربيات پرورش‌دهندگان کبوتر و خوک شواهد کافي و علمي براي نظريه‌اش فراهم آورد. امّا اين مغالطه بود. او ادّعا مي کرد که انواع تبديل به هم مي شوند، وبي وقتي شواهد آزمايشگاهي براي اثبات ادّعايش مي آورد، از تبدّل افراد شاهد مي آورد نه از تبدّل انواع. دقّت فرماييد! مخالفان داروين، مشکلي با تکامل افراد ندارند. چون تکامل افراد يا بهتر است بگوييم تفاوت در افراد، امري بديهي است. مثلاً اگر خروسي را در محيط بسته نگه داريم، چنگال پشت ساق پايش رشد نمي کند، ولي اگر آن را در محيطي قرار دهيم که با خروسهاي ديگر درگير شود، اين چنگال بزرگ مي شود. امّا اين اتّفاق، خروس را تبديل به موجود ديگري نمي کند. اينکه برخي سهره ها منقار دراز دارند ولي برخي منقار کوتاه و محکم دارند، باعث نمي شود که از سهره بوده خارج شده و تبديل به نوع ديگري از موجود شوند. پرورش دهندگان کبوتر با روشهاي انتخاب مصنوعي، توانسته اند در طول تاريخ، کبوترهاي متفاوتي پرورش دهند، امّا محصول کار آنها همچنان کبوتر بودند و هيچگاه کبوترها تبديل به غير کبوتر نشدند. تغييرات در شکل و رنگ کبوتر، آن را از کبوتر بودن خارج نمي کند. امّا داروين با استفاده از همين گونه تفاوتهاي درون نوعي، استدلال مي کرد بر تبدّل انواع. اين يک نوع مغالطه بود که داروين مرتکب مي شد ولي اغلب افراد متوجّه اين مغالطه نمي شدند.
داروين براي تبدّل انواع، از ساز و کاري به نام « انتخاب طبيعي» يا «انتخاب اصلح» نيز کمک مي گرفت. او ادّعا داشت که در تنازع براي بقاء، آن موجودي که مزيت بيشتري دارد باقي مي ماند و آنکه مزيت کمتري دارد منقرض مي شود. در نتيجه اين مزيت در نسلهاي بعدي تقويت مي شود. و اين تکرار فراوان اين انتخاب طبيعي، در نهايت به تبديل نوع مي انجامد.

آيا مخالفان داروين، مخالف تنازع براي بقاء و اصل انتخاب طبيعي هستند؟
طرفداران داروينيسم يا از روي غرض و مرض يا از روي جهالت اين گونه تبليغ مي کنند که مخالفانشان منکر اين دو اصل هستند، حال آنکه اين کذب محض است. ما هم قبول داريم که در طبيعت، تنازع براي بقاء وجود دارد. باز قبول داريم که در اين تنازع، آن موجودي که سازگاري بهتري با طبيعت دارد، احتمال بقائش بيشتر است. و حتّي قبول داريم که اين دو اصل موجب مي شوند که همواره سازگارترين افراد يک نوع، شانس ادامه ي نسل داشته باشند. تا اينجا ما با داروينيستها مشکلي نداريم. امّا حرف ما اين است که با اين حرفها، ادّعاي داروين اثبات نمي شود. بلي اين دو ابزار مي توانند تکامل خُرد (تکامل درون نوعي) را توجيه کنند، امّا ادّعاي داروين، تکامل درون نوعي نيست، بلکه او مدّعي است که با اين ساز و کار، يک نوع مي تواند تبديل به نوع ديگر شود. مثلاً اگر نوعي از طوطي را که غذايش روي زمين است در جزيره اي دور افتاده رها کنيم، شايد بعد از ميليونها سال، نسل اين طوطي ها ديگر قدرت پرواز را از دست بدهند. امّا اين دليل نمي شود که کسي ادّعا کند اين طوطي ها نوع جديدي از حيوان هستند. اين طوطي همچنان همان طوطي قبلي است که فقط قدرت پرواز ندارد. مگر طوطي با از دست دادن قدرت پرواز، از طوطي بودن مي افتد؟ مشکل ما با داروينيستها همين است که آنها، با مغلطه، مي خواهند با سوء استفاده از اين گونه مثالهاي مربوط به تکامل درون نوعي، تکامل انواع را ثابت کنند. و شگفتتر آنکه در تبليغات خود جوري القاء مي کنند که انگار مخالفان داروينيسم، منکر اين گونه تکاملها يا تبدّلها هستند.

شواهد فسيلي و داروينيسم

ادّعا مي شود که تا کنون حدود 350 ميليون فسيل پيدا شده است.
اين فسيلها را بر اساس دوره هاي زمين شناسي طبقه مي کنند. مثلاً يک عدّه از فسيلها، مربوط به 20 هزار سال قبل هستند، برخي مال 50 هزار سال قبل هستند، برخي 100 هزار سال قبل، برخي 200 هزار سال قبل، ... ، برخي يک ميليون سال قبل، برخي دو ميليون سال قبل، ... ، برخي 100 ميليون سال قبل، برخي 200 ميليون سال قبل و ... .
دانشمندان، طول عمر زمين را به دوره هايي تقسيم مي کنند و هر دوره را هم دوباره به دورهاي کوچکتر تقسيم مي کنند.
بعد از طبقه بندي فسيلها، وقتي به آنها نگاه مي کنيم، مي بينيم شباهتهايي ظاهري بين برخي فسيلهاي دورانهاي قبل با برخي فسيلهاي دورانهاي بعد وجود دارد؛ دقّت شود، گفتم «برخي». مثلاً مشاهده مي کنيم که فلان فسيل که در 100 ميليون سال قبل مي زيسته، شباهتي دارد با فلان فسيل ديگر که در 120 ميليون سال قبل مي زيسته است. البته دقّت شود که اين شباهت بين تمام موجودات دوران قبل و دوران بعد نيست، بلکه فقط برخي از موجودات چنين شباهتي با هم دارند؛ که آن برخي نيز در قياس با تعداد فسيلها، درصد ناچيزي است.
داروينيستها با مشاهده ي اين شباهت، اين ايده را مطرح مي کنند که جانداران دوره ي بعد، تکامل ي جانداران دوره ي قبل هستند. يعني ادّعا مي کنند که انواع موجودات بعدي، در واقع تکامل يافته و تبديل يافته ي انواع قبل از خود هستند. داروين اسم اين فرضيه را فرضيه ي « تحوّل انواع يا تبدّل انواع» گذاشته است.
امّا سوال اينجاست که آيا به صرف وجود چنين شباهتي، مي توان با قطع و يقين ادّعا نمود که موجود لاحق، تکامل يافته ي موجود سابق است؟ طبق منطق عقلي، نمي توان چنين ادّعايي کرد، ولي داروينيستها چنين ادّعايي را دارند.
از منظر عقلي، با مشاهده ي چنين مواردي چند احتمال پيش مي آيد.
الف: ممکن است نوع بعدي، تبديل يافته ي نوع قبلي باشد.
ب: ممکن است، خالقي اين دو موجود را مستقلاً خلق کرده باشد، لکن آنها را شبيه به هم خلق کرده باشد.
تکامل گرايان معتقدند که فرضيه ي نخست درست است. در پاسخ مي گوييم: براي اثبات فرضيه ي الف، ابتدا بايد محال بودن فرضيه ب را ثابت کنيد. اگر توانستيد ثابت کنيد که محال است خداي متعال، دو موجود شبيه به هم خلق کند، در آن صورت فرض الف اثبات مي شود. امّا روشن است که کسي نمي تواند بر محال بودن فرض ب دليل بياورد.
داروينيستها براي دور زدن ما اين گونه مي گويند: تحقيقات ژنتيک نشان داده که بين موجودات زنده ي شبيه به هم، شباهت ژنتيکي بالايي وجود دارد. پس قطعاً اينها در گذشته يک جدّ مشترک داشته اند.
پاسخ مي دهيم: باز در اينجا دو فرض عقلي وجود دارد.
الف: ممکن است در گذشته جدّ مشترکي بوده که اين دو نوع شبيه به هم، دو شاخه ي جهش يافته از همان يک نوع باشند.
ب: ممکن هم هست که خالقي اين دو نوع را مستقلّ از هم و با شباهت ظاهري و ژنتيکي خلق کرده باشد.
باز تا محال بودن فرض دوم اثبات نشود، فرض نخست اثبات نمي شود. اين يک قاعده ي عقلي عامّ است که براي اثبات هر فرضي، بايد فرض مخالف آن ابطال گردد. چرا که تا احتمال درستي فرض مخالف کاملاً ابطال نشده، مشکل اجتماع نقيضين وجود دارد.
مثلاً اگر به فرض ثابت شود که ساختار ژنتيکي شامپانزه (نوعي از ميمون) با ساختار ژنتيکي گوريل(نوع ديگري از ميمون)، 99 و 99 صدم درصد شباهت دارند، آيا منطقاً مي توان ادّعا نمود که اين دو نوع، ميليونها سال قبل، جدّ مشترک داشته اند؟ از نظر منطقي، نمي توان چنين ادّعايي داشت. چون اين احتمال وجود دارد که خالقي اين دو نوع، را از ابتدا با اين اندازه از شباهت ژنتيکي خلق کرده باشد. پس تا اين احتمال، ابطال عقلي نشود، احتمال اوّل اثبات نمي شود. اگر احتمال اوّل يک فرضيه است، احتمال دوم هم يک فرضيه است. با مسخره کردن فرضيه ي دوم و با توهين نمودن به صاحبان اين فرضيه هم فرضيه ي نخست اثبات نمي شود. هر دو فرضيه، صرفاً فرضيه اند و هر دو اثبات مي خواهند، و حقيقت آن است که تا به امروز، هيچکدام اينها اثبات نشده اند. لذا دقّت شود که وقتي ما با فرضيه داروين نقد وارد مي کنيم، منظورمان اين نيست که فرضيه ي خلقت دفعي را يقيني معرّفي کنيم. بلکه مخالفت ما با اين است که چرا يک فرضيه اثبات نشده را به عنوان نظريه ي قطعي به خورد مردم مي دهند؟

برخي اشكالات نقضي فرضيه تكامل داروين:

1ـ گفته شد كه مدعاي فرضيه تكامل در مورد موجودات بزرگ و پرسلولي مثل حشرات و پرندگان و... قابل آزمايش نيست ؛ چرا كه اوّلاً به ادعاي اين فرضيه ، اين روند ، ميليونها سال طول كشيده است ؛ و ثانيا ميليونها عامل بر آن تاثير داشته اند كه عملاً نمي توان همه را مشخص نمود . اما ادعاي اين فرضيه در دو مورد قابل آزمايش است ؛ 1) در مورد چگونگي تبديل مواد شيميايي ــ مثلا اسيدهاي آمينه ــ به موجودات زنده. 2) در مورد چگونگي تبديل تك سلولي ها به موجودات پر سلولي .
ما در جهان امروز هم مواد شيميايي تشكيل دهنده ي موجودات زنده را در اختيار داريم ، هم تك سلولي ها را . همچنين مي دانيم كه شرايط تبديل اين تركيبات شيميايي به تك سلولي ها و شرايط تبديل تك سلولي ها به پر سلولي ها محدود و قابل مشابه سازي در آزمايشگاهند. بنا بر اين ، اگر فرضيه ي تكامل داروين درست است ، پس بايد بتوان در اين دو مورد آن را در آزمايشگاه به اثبات رساند ؛ در حالي كه هيچ دانشمندي تا به حال نتوانسته است يك تك سلولي كامل را از تركيبات شيميايي بدست آورد ؛ يا نشان دهد كه از تركيب طبيعي چند تك سلولي يك چند سلولي درست مي شود. البته دقّت شود كه برخي توانسته اند با تركيب تك سلولي ها ، تك سلولي جديدي به وجود آورند ؛ لكن اينها با مهندسي ژنتيك است و هزاران فرسخ فاصله دارد با آنچه گفته شد. طبيعت، مهندسي ژنتيک نمي کند. خيلي فرق است بين جهش ژنتيکي و مهندسي ژنتيک. در مهندسي ژنتيک، يک موجود هوشمند به نام انسان، تغييرات ژنتيکي گسترده و برنامه ريزي شده انجام مي دهد، آن هم با اسباب و وسائل بسيار پيشرفته؛ در حالي که در جهش ژنتيکي، صحبت از موجود هوشمند نيست. اگر داروينيستها بپذيرند که خداوند متعال به عنوان مهندّس جهان، با جهشهاي ژنتيکي از قبل برنامه ريزي شده، تبدّل انواع مي کند، آنگاه فاتحه ي داروينيسم را خوانده اند.
2ـ هزاران نوع فسيل زنده، داروينيستها را سر در گم کرده است.
هم اكنون هزاران نوع موجود زنده در روي زمين زندگي مي كنند كه در زمان دايناسورها و بلكه قبل از آنها نيز به همين شكل كنوني وجود داشته اند؛ و فسيلهاي آنها كه از زمان دايناسور ها و قبل از آن به دست آمده است، نشان مي دهد كه در طي اين ميليونها سال، هيچ تغييري نكرده اند يا تغييراتي درون نوعي کرده اند نه تغييرات نوعي. از جمله ي اين موجودات مي توان اشاره نمود به : ماهي خاوياري ، خرچنگ نعل اسبي ، نوعي از سرپايان به نام ناتيلوس ، پلاتيپوس ، اوپاسوم ، كروكوديل ، تواتارا ، اوكاپي ، لامپري ، كوالاكانت ، كوسه چين دار ، قلاب ماهي خون آشام ، كوسه ي مزي، نوعي ماهي به نام سلاكانت و ... . و اخيراً در ايران نيز نوعي فسيل زنده كشف شد به نام ميگوي بچّه وزغي. اين حيوان، عيناً در فسيلهاي مربوط به 200 ميليون سال قبل نيز ديده مي شود؛ يعني اين حيوان، 200 ميليون سال است كه به همين شكل است، و هيچ تغييري نكرده است، در حالي كه آب و هوا و تركيبات آبهاي دنيا، و شكارچيان آبزيان كوچك، و ديگر شرائط محيطي زمان حال با 200 ميليون سال قبل، كاملاً فرق كرده است. مخالف سر سخت فرضيه ي تکامل، آقاي عدنان اُکتار، معروف به هارون يحيي، از اهالي ترکيه، تصاوير فسيلي و امروزي اين گونه فسيلهاي زنده را در کتابي سه جلدي به نام «اطلس آفرينش» گردآوري کرده است. اين کتاب به دو زبان انگليسي و فرانسه منتشر شد و انتشار آن، موجي از مخالفتها با داروينيسم را در کشورهاي غربي در پي داشت، و عدّه اي طرفداران داروينيسم بعد از ملاحظه ي اين کتاب، از عقيده ي خود برگشته اند.
خلاصه آنکه هزاران فسيل زنده همين الآن بر روي زمين زيست مي کنند که فرضيه تكامل انواع، از توجيه اين امر كه چرا اين موجودات در طي ميليونها سال تغيير نكرده اند عاجز است ؛ در حالي كه در اين مدت شرائط زندگي اين موجودات تغييرات بسياري كرده است. برخي از اين موجودات حتّي قبل از دايناسورها نيز بر پهنه ي زمين بوده اند ولي استخوانهاي امروزي آنها عين فسليهاي اجداد خودشان است. برخي از اين حيوانات نيز فقط در طي ميليونها سال، تغيير اندازه داده اند؛ يعني بزرگ يا کوچک شده اند، يا تغييرات جزئي کرده اند که همان تکامل خُرد (تکامل درون نوعي) است. جالب اينجاست که قبل از کشف برخي از اين فسيلهاي زنده، داروينيستها از اين فسيلها سوء استفاده هاي فراواني کرده بودند. براي مثال، وقتي فسيل نوعي ماهي به نام «سلاكانت» کشف شد، برخي قصّه پردازان ادّعا کردند که باله هاي اين ماهي، مثل پا بوده و اين ماهي توانايي راه رفتن داشته و حتّي تصاويري خيالي از اين ماهي کشيدند که مي خواهد از آب بيرون بيايد و در خشکي زندگي کند. امّا کشف نمونه ي زنده ي اين ماهي نشان داده که اين ماهي در عميق بسيار پايين دريا زندگي مي کند و اساساً امکان ندارد که بتواند به سطح آب بيايد کجا رسد که بخواهد به خشکي بيايد. اين ماهي در عمق آب با حالتي مثل يورتمه رفتن روي با بالهايش راه مي رود.
3ـ فرضيه ي تكامل انواع، مدّعي است كه بنا به اصل تنازع بقا و انتخاب طبيعي، همواره آن موجودي به حيات خود ادامه خواهد داد كه از ديگر رقباي خود در حيات قويتر و با طبيعت سازگارتر است. اين قاعده به صورت جزئي قابل قبول است، امّا تا کنون هيچکس نتوانسته است، آن را به نحو کلّي اثبات کند. لذا خود طرفداران داروين آن هم آن را اصل مي نامند نه قانون يا نظريه. و اصل يعني گزاره ي اثبات نشده ايد که به عنوان اصل موضوعي پذيرفته مي شود. مثالهايي هم براي نقض کليت اين اصل بيان شده است. براي مثال چگونه سگ پاكوتا يا سگ پشمالوي فانتزي ، كه نه سرعت زيادي دارند ، نه قدرت زيادي و نه ديگر خصوصيّات يك حيوان شكارچي را دارد، باقي مانده اند ولي بسياري از فاميلهاي آنها كه شكارچيان قابلي بوده اند منقرض شده اند؟ فرضيه ي تكامل در جواب اين سوال مي گويد: حتماً اين موجوداتِ باقي مانده خصوصيّات ويژه اي داشته اند كه باعث بقاء آنها شده است؛ امّا قادر نيست بگويد كه اين خصوصيّات ويژه چيستند.
4ـ در زمان اجداد زرّافه ها حيوانات زيادي بودند كه از برگ درختان تغذيه مي كردند پس چرا آنها در رقابت با زرّافه ها از بين نرفتند ؛ يا چرا آنها نيز گردن دراز نشدند؟
5ـ اگر اجداد زرّافه را در ميان فسيلها تعقيب کنيم بايد هر چه به گذشته مي رويم، با زرّافه هايي قد کوتاهتر مواجه شويم؛ امّا نبايد به يکباره قدّ زرافه ها کوتاهتر شود؛ بلکه مثلاً هر يک ميليون سال، فقط چند سانتي متر قدّشان کوتاه شود. در اين صورت الآن ما بايد مجموعه اي از صدها نوع فسيل از زرّافه مي داشتيم که رفته رفته گردن درازتر مي شوند. امّا واقعيت آن است که چنين مجموعه اي از فسيلهاي زرّافه را کسي تاکنون کشف نکرده است. در حالي که با فرض درستي فرضيه ي داروين حتماً بايد چنين مجموعه فسيلهايي وجود داشته باشند، به نحوي که اگر تصاوير آنها را شت سر هم قرار دهيم، کاملاً احساس شود که انگار يک موجود خاصّ در حال گردن دراز شدن است.
6ـ برخي از حيوانات ، بكر زا هستند ؛ يعني خودشان ، هم نر هستند هم ماده ؛ ولي اكثر حيوانات نر و ماده ي جدا از هم دارند ؛ چرا طبيعت كه مي توانست روش بكر زايي را برگزيند آن را در اكثر حيوانها برنگزيد ؛ و چرا فقط در برخي برگزيد؟ در حالي كه حيوانات بكر زا شانس بقاء بيشتري دارند.
7ـ مي دانيم كه انسانها، قدّ و هيكل يكسان ندارند، بلكه برخي ها كوتوله اند، برخي كوتاه قد هستند، برخي متوسّطند، برخي بلند قد هستند، و برخي خيلي بلند هستند.
از طرف ديگر مي دانيم كه انسانها هيچ گونه ابزار دفاعي در مقابل حيوانات و همديگر ندارند جز هوش.
پس در تنازع براي بقاء، قاعدتاً بايد كوتوله ها منقرض مي شدند، حتّي قد كوتاه ها هم بايد منقرض مي شدند؛ و حتّي چه بسا قد متوسّطها نيز بايد منقرض مي شدند. چون در مواجهه با حيوانات درنده، طبيعي است که بلند قدها شانس بيشتري براي نجات داشته اند؛ چون هم سريعتر مي دوند، هم قدرت بدني بالايي دارند هم نقاط آسيب پذيرشان (گردن و سينه و شكم) از دست درنده ها بيشتر در امان است. در نزاعهاي بين خود انسانها هم باز شانس بقاء اينها بيشتر است.
امّا جالب اينجاست كه كوتوله ها و بسيار بلند قدّها، در اقليّت هستند. قد كوتاه ها و بلند قدها در رتبه ي بعدي اند، و قد متوسّطها از همه بيشترند.
اين واقعيّت، با انتخاب طبيعي سازگار نيست.
و ...

پيامدهاي اخلاقي و اجتماعي داروينيسم:
انسان از منظر داروينيسم چنين تعريف مي شود: « انسان، تكامل يافته ترين حيوان است.»
بر اساس نگرش دارويني، فلسفه ي پراگماتيسم تأسيس شده كه فلسفه ي اصالت سود است. و با اين نگرش فلسفي، اقتصاد جهاني تعريف شده كه اقتصاد رقابتي است؛ يعني اقتصادي كه اساسش نابود كردن رقيبان و تلاش براي بقاء خويش است.
سياست جهاني مستكبرين هم بر اساس داروينيسم تأسيس شده كه شعارش اين است: « حقّ با قويتر است.» بر اساس همين سياست است كه كشورهاي مستكبر، هر جا بتوانند حمله مي كنند و كشتار مي كنند. بر اساس همين تفكّر است كه مي گويند ايران نبايد فنّاوري هسته اي داشته باشد؛ چون اگر ايران نيز قدرت هسته اي داشته باشد، كشورهاي مستكبر در تنازع براي بقاء دچار مشكل مي شوند.
باز بر اساس همين نگرش است كه در كشورهاي خودشان با موادّ مخدّر مبارزه مي كنند ولي به كشورهاي ديگر، موادّ مخدّر صادر مي كنند. چون هدف در سياست داروينيستي، ضعيف نمودن و نابود كردن رقيب است.
در نگرش داروينيستي، حتّي حقوق بشر هم يك ابزار استتار و ابزار بقاء است. منظور مستكبران (حيوانهاي تكامل يافته ي قويتر) از حقوق بشر، حقوق بشر قوي است نه حقوق هر بشري. در اين نگرش، بشري حقّ بقاء دارد كه قدرت بيشتري دارد.
نژادپرستي ـ كه در غرب غوغا مي كند ـ نيز از پيامدهاي داروينيسم است. غربي ها، نژاد غربي را نژاد برتر و لايق بقاء مي دانند، و ديگر نژادها را محكوم به انقراض مي شمرند. در خود غرب نيز برخي نژادها، خود را برتر از ساير نژادها مي دانند. جنگ جهاني دوم كه ميليونها نفر در آن كشته شدند، اساسش تفكّر داروينيستي بود. هيتلر، توهّم نژاد برتر در سرش بود. امپراتوري ژاپن هم به دنبال گسترش قلمرو سرزميني خود بود تا در تنازع براي بقاء بتواند دوام بياورد.
خلاصه آنكه:
اغلب مشكلات اقتصادي و اجتماعي بشر امروز ريشه در تفكّر داروينيستي دارد. اغلب جنگهاي امروز، در واقع تنازع براي بقاء هستند نه تنازع براي ارتقاء.

معرّفي كتاب
1- داروينيسم يا تكامل انواع - نقد و تحليل؛ استاد آيه الله جعفر سبحاني
2- تكامل زيستي و آيات آفرينش، ابراهيم كلانتري
3- كلام جديد(گفتار 16)، عبدالحسين خسروپناه
4- نقد فلسفه داروين، علامه ابوالمجد شيخ محمد‌رضا نجفي اصفهاني(به تحقيق: حامد ناجي اصفهاني)
5ـ بررسي و نقد نظريه هاي تكامل، حسين الوندي، اصغر نيشابوري
6ـ نيرنگ تكامل، هارون يحيي. فايل اين كتاب از طريق اينترنت قابل دانلود است. جناب هارون يحيي در اين كتاب، پرده از جعلي بودن بسياري از فسيلهاي مورد استناد داروينستها برداشته است.
7ـ اطلس آفرينش، هارون يحيي
هارون يحيي (مخالف جدي تئوري تكامل داروين) مخالفان و موافقان جدي دارد. يكي از مخالفان جدي او ريچارد داوكينز(از موافقان جدي تئوري تكامل داروين) است كه در سخنرانيها و وب سايت شخصي خود عقايد هارون يحيي را غير علمي و بي پايه اساس و خنده دار توصيف كرده‌است. جدال هارون يحيي و ريچارد داوكينز تا حد شكايت از ريچارد داوكينز توسط هارون يحيي و مسدود شدن وب سايت داوكينز در تركيه پيش رفته.
8ـ جعبه سياه داروين (Darwins Black Box)، تأليف زيست شيمي دان آمريكايي، پروفسور مايكل جي بهي. اطّلاعي نداريم كه آيا اين كتاب ترجمه ي فارسي دارد يا نه، ولي مستندي بر اساس آن ساخته شده با دوبله ي فارسي با نام « كشف راز حيات». مستند ديگري با عنوان آفرينش جهان و نقد فرضيّه تكامل انواع نيز تهيّه شده كه ظاهراً بر اساس كتاب نيرنگ تكامل است.
9ـ آفرينش حيات (دو جلدي)، پروفسور ابوالفضل درويزه
10ـ موضع علم و دين در خلقت انسان، احد فرامرز قراملكي

دیدگاه ها

عالی بود. مرسی

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
12 + 4 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .