غزليات حافظ

غزل شماره 1 تعداد ابيات 1 - 7

الا يا ايها الساقى ادر كاسا و ناولها كه عشق آسان نموداول ولى افتاد مشكلها

> به بوى نافه اى كاخر صبا زان طره بگشايد ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم جرس فرياد مى دارد كه بر بنديد محملها
به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد كه سالك بى خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
همه كارم ز خودكامى به بدنامى كشيد آخر نهان كى ماند آن رازى كزو سازند محفلها
حضورى گر همى خواهى ازو غايب مشو حافظ
متى ما تلق من تهوى دع الدنيا و اهملها

غزل شماره 2 تعداد ابيات 1 - 8

صلاح كار كجا و من خراب كجا ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا(1)
چه نسبت است به رندى صلاح و تقوى را سماع وعظ كجا نغمه رباب كجا
مبين به سيب زنخدان كه چاه در راهست كجا همى روى اى دل بدين شتاب كجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ء سالوس كجاست ديرمغان و شراب ناب كجا
ز روى دوست دل دشمنان چه دريابد چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا
بشد كه ياد خوشش باد روزگار وصال خود آن كرشمه كجا رفت و آن عتاب كجا
چو كحل بينش ما خاك آستان شماست كجا رويم بفرما ازين جناب كجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اى دوست
قرار چيست صبورى كدام و خواب كجا

غزل شماره 3 تعداد ابيات 1 - 9

اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقى مى باقى كه در جنت نخواهى يافت كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را
فغان كاين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنى است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت دانستم كه عشق از پرده ء عصمت برون آرد زليخا را
اگر دشنام فرمائى و گر نفرين دعا گويم جواب تلخ مى زيبد لب لعل شكر خارا
نصيجت گوش كن جاناكه از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پير دانا را
حديث از مطرب و مى گو و راز دهر كمتر جو كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
غزل گفتى و در سفتى بيا و خوش بخوان حافظ
كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را

غزل شماره 4 تعداد ابيات 1 - 7

به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را كه به شكر پادشاهى ز نظر مران گدا را
ز رقيب ديوسيرت به خداى خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددى دهد خدا را
چه قيامت است جانا كه به عاشقان نمودى دل و جان فداى رويت بنما عذار ما را
مژه ء سياهت ار كرد به خون ما اشارت ز فريب او بينديش و غلط مكن نگارا
دل عالمى بسوزى چو عذار بر فروزى تو ازين چه سود دارى كه نمى كنى مدارا
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
به خدا كه جرعه اى ده تو به حافظ سحرخير
كه دعاى صبحگاهى اثرى كند شما را

غزل شماره 5 تعداد ابيات 1 - 13

دل مى رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
كشتى شكستگانيم اى باد شرطه برخيز باشد كه باز بينم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نيكى به جاى ياران فرصت شمار يارا
اى صاحب كرامت شكرانه ء سلامت روزى تفقدى كن درويش بينوا را
آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آئينه ء سكندر جام مى است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا
سركش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا
در حلقه ء گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا يا ايها السكارا
آن تلخوش كه صوفى ام الخبائثش خواند اشهى لنا و احلى من قبله العذارا
هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستى كاين كيمياى هستى قارون كند گدا را
خوبان پارسى گو بخشندگان عمرند ساقى بده بشارت رندان پارسا را
در كوى نيكنامى ما را گذر ندادند گر تو نمى پسندى تغييركن قضا را
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه ء مى آلود
اى شيخ پاك دامن معذور دار ما را

غزل شماره 6 تعداد ابيات 1 - 8

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را كه سر به كوه و بيابان تو داده اى ما را
شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا تفقدى نكند طوطى شكرخارا
غرور حسنت اجازت مگر نداد اى گل كه پرسشى نكنى عندليب شيدا را
به خلق و لطف توان كرد صيد اهل نظر به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنائى نيست سهى قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشينى و باده پيمائى به ياد دار محبان باد پيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب كه وضع مهر و وفا نيست روى زيبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته ء حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را

غزل شماره 7 تعداد ابيات 1 - 9

ساقيا برخيز و در ده جام را خاك بر سر كن غم ايام را
ساغر مى بر كفم نه تا ز بر بر كشم اين دلق ارزق فام را
گر چه بدنامى است نزد عاقلان ما نمى خواهيم ننگ و نام را
باده در ده چند ازين باد غرور خاك بر سر نفس نافرجام را
دود آه سينه ء نالان من سوخت اين افسردگان خام را
محرم راز دل شيداى خود كس نمى بينم ز خاص و عام را
با دلارامى مرا خاطر خوشست كز دلم يك باره برد آرام را
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن هر كه ديد آن سرو سيم اندام را
صبر كن حافظ به سختى روز و شب
عاقبت روزى بيابى كام را

غزل شماره 8 تعداد ابيات 1 - 8

صوفى بيا كه آينه صافيست جام را تا بنگرى صفاى مى لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس كاين حال نيست زاهد عالى مقام را
عنقا شكار كس نشود دام باز چين كانجا هميشه باد به دست است دام را
در بزم دور يك دو قدح دركش و برو يعنى طمع مدار وصال دوام را
اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش پيرانه سر مكن هنرى ننگ و نام را
در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند آدم بهشت روضه ء دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است اى خواجه بازبين به ترحم غلام را
حافظ مريد جام مى است اى صبا برو
وز بنده بندگى برسان شيخ جام را

غزل شماره 9 تعداد ابيات 1 - 10

رونق عهد شبابست دگر بستان را مى رسد مژده ءگل بلبل خوش الحان را
اى صبا گر به جوانان چمن باز رسى خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
گر چنين جلوه كند مغبچه ء باده فروش خاكروب در ميخانه كنم مژگان را
اى كه بر مه كشى از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم اين قوم كه بر دردكشان مى خندند در سر كار خرابات كنند ايمان را
يار مردان خدا باش كه در كشتى نوح هست خاكى كه به آبى نخرد طوفان را(2)
برو از خانه ء گردون بدر و نان مطلب كان سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را
هر كه را خوابگه آخر مشتى خاكست گو چه حاجت كه بر افلاك كشى ايوان را
ماه كنعانى من مسند مصر آن تو شد وقت آن است كه بدرود كنى زندان را
حافظا مى خور و رندى كن و خوش باش ولى
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

غزل شماره 10 تعداد ابيات 1 - 7

دوش از مسجد سوى ميخانه آمد پير ما چيست ياران طريقت بعد ازين تدبير ما
ما مريدان روى سوى قبله چون آريم چون روى سوى خانه ء خمار دارد پير ما
در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم كاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما
عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوشست عاقلان ديوانه گردند از پى زنجير ما
روى خوبت آيتى از لطف بر ما كشف كرد زان زمان جز لطف و خوبى نيست در تفسير ما
با دل سنگينت آيا هيچ در گيرد شبى آه آتشناك و سوز سينه ء شبگير ما(3)
تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم كن بر جان خود پرهيز كن از تير ما

غزل شماره 11 تعداد ابيات 1 - 13

اى فروغ ماه حسن از روى رخشان شما آب روى خوبى از چاه زنخدان شما
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده باز گردد يا برآيد چيست فرمان شما
كى دهد دست اين غرض يارب كه همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پريشان شما
كس به دور نرگست طرفى نبست از عافيت به كه نفروشند مستورى به مستان شما
بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر؟ زانكه زد بر ديده آبى روى رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته اى بو كه بوئى بشنويم از خاك بستان شما
عمرتان باد و مراد اى ساقيان بزم جم گر چه جام ما نشد پر مى به دوران شما
دل خرابى مى كند دلدار را آگه كنيد زينهار اى دوستان جان من و جان شما
دور دار از خاك و خون دامن چو بر ما بگذرى كاندرين ره كشته بسيارند قربان شما
مى كند حافظ دعائى بشنو آمينى بگو روزى ما باد لعل شكر افشان شما
اى صبا با ساكنان شهر يزد از ما بگو كاى سر حق ناشناسان گوى چوگان شما
گر چه دوريم از بساط قرب ، همت دور نيست بنده ء شاه شمائيم و ثناخوان شما
اى شهنشاه بلند اختر خدا را همتى
تا ببوسم همچو اختر خاك ايوان شما

غزل شماره 12 تعداد ابيات 1 - 10

ساقى به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم اى بى خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده ء عالم دوام ما
چندان بود كرشمه و ناز سهى قدان كايد به جلوه سرو صنوبر خرام ما
مستى به چشم شاهد دلبند ما خوش است زانرو سپرده اند به مستى زمام ما
ترسم كه صرفه اى نبرد روز بازخواست (4)
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
اى باد اگر به گلشن احباب بگذرى زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
گو نام ما زياد به عمدا چه مى برى خود آيد آن كه ياد نيارى ز نام ما
حافظ ز ديده دانه ء اشكى همى فشان باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما
درياى اخضر فلك و كشتى هلال
هستند غرق نعمت حاجى قوام ما

غزل شماره 13 تعداد ابيات 1 - 8

مى دمد صبح و كله بست سحاب الصبوح الصبوح يا اصحاب
مى چكد ژاله بر رخ لاله المدام المدام يا احباب
مى وزد از چمن نسيم بهشت هان بنوشيد دم به دم مى ناب
تخت زمرد ز دست گل به چمن راح چون لعل آتشين درياب
در ميخانه بسته اند دگر افتتح يا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمك هست بر جان و سينه هاى كباب
اين چنين موسمى عجب باشد(5)
كه ببندند ميكده به شتاب
بر رخ ساقى پرى پيكر
همچو حافظ بنوش باده ء ناب

غزل شماره 14 تعداد ابيات 1 - 8

گفتم اى سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب گفت در دنبال دل ره گم كند مسكين غريب
گفتمش مگذر زمانى گفت معذورم بدار خانه پروردى چه تاب آرد غم چندين غريب
خفته بر سنجاب شاهى نازنينى را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر بالين غريب
اى كه در زنجير زلفت جاى چندين آشناست خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين غريب
مى نمايد عكس مى در رنگ روى مهوشت همچو برگ ارغوان بر صفحه ء نسرين غريب
بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت گر چه نبود در نگارستان خط مشكين غريب
گفتم اى شام غريبان طره ء شبرنگ تو در سحرگاهان حذر كن چون بنالد اين غريب
گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند
دور نبود گر نشيند خسته و مسكين غريب

غزل شماره 15 تعداد ابيات 1 - 10

اى شاهد قدسى كه كشد بند نقابت وى مرغ بهشتى كه دهد دانه و آبت
خوابم بشد از ديده درين فكر جگرسوز كاغوش كه شد منزل آسايش و خوابت
درويش نمى پرسى و ترسم كه نباشد انديشه ء آمرزش و پرواى ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خمارى پيداست ازين شيوه كه مستست شرابت
تيرى كه زدى بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه انديشه كند راى صوابت
هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدى پيداست نگارا كه بلند است جنابت
دور است سر آب ازين باديه هشدار تا غول بيابان نفريبد به سرابت
تا در ره پيرى به چه آئين روى اى دل بارى به غلط صرف شد ايام شبابت
اى قصر دلفروز كه منزلگه انسى يارب مكناد آفت ايام خرابت
حافظ نه غلامى است كه از خواجه گريزد
صلحى كن و بازآ كه خرابم ز عتابت

غزل شماره 16 تعداد ابيات 1 - 11

خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوى كرده مى روى به چمن كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره مى زد صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
ز شرم آن كه به روى تو نسبتش كردم سمن به دست صبا خاك در دهان انداخت
من از ورع مى و مطرب نديدمى زين پيش هواى مغبچگانم در اين و آن انداخت
كنون به آب مى لعل خرقه مى شويم نصيبه ء ازل از خود نمى توان انداخت
مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود كه بخشش ازلش در مى مغان انداخت
جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان
مرا به بندگى خواجه ء جهان انداخت

غزل شماره 17 تعداد ابيات 1 - 8

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشى بود درين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه ء دورى دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم خرقه از سر به درآورد و به شكرانه بسوخت
آشنائى نه غريبست كه دلسوز منست چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه ء زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى
كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت (6)

غزل شماره 18 تعداد ابيات 1 - 7

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت وان مواعيد كه كردى مرواد از يادت
شادى مجلسيان در قدم و مقدم توست جاى غم باد هر آن دل كه نخواهد شادت (7)
برسان بندگى دختر رز گو بدر آى كه دم همت ما كرد ز بند آزادت
چشم بد دور كز آن تفرقه ات باز آورد طالع نامور و دولت مادرزادت
شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
در شگفتم كه درين مدت ايام فراق برگرفتى ز حريفان دل و دل مى دادت
حافظ از دست مده دولت اين كشتى نوح
ورنه طوفان حوادث ببرد بنيادت

غزل شماره 19 تعداد ابيات 1 - 8

به جان خواجه و حق قديم و عهد درست كه مونس دم صبح مدعاى دولت تست
سر شك من كه ز طوفان نوح دست برد ز لوح سينه نيارست نقش مهر تو شست
بكن معامله اى وين دل شكسته بخر كه با شكستگى ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست كه خواجه خاتم جم ياوه كرد و باز نجست
دلا طمع مبر از لطف بى نهايت دوست چو لاف عشق زدى سر بباز چابك و چست
به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست كه از دروغ سيه روى گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شيداى كوه و دشت و هنوز نمى كنى به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوى
گناه باغ چه باشد چو اين گياه نرست

غزل شماره 20 تعداد ابيات 1 - 6

در دير مغان آمد يارم قدحى در دست مست از مى و ميخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شكل مه نو پيدا وز قد بلند او بالاى صنوبر پست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست (8) و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غاليه خوشبو شد در گيسوى او پيچيد ور وسمه كمان كش گشت در ابروى او پيوست
آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست وز بهر چه گويم نيست با وى نظرم چون هست
باز آى كه باز آيد عمر شده حافظ
هر چند كه نايد باز تيرى كه بشد از شست

غزل شماره 40 - 21
غزل شماره 21 تعداد ابيات 1 - 7

زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست پيرهن چاك و غزلخوان و صراحى در دست
نرگسش عربده جوى و لبش افسوس كنان نيم شب دوش ببالين من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين گفت اى عاشق ديرينه من خوابت هست ؟
عاشقى را كه چنين باده شبگير دهند كافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اى زاهد و بر درد كشان خرده مگير كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم اگر از خمر بهشتست و گر از باده ء مست (9)
خنده ء جام مى و زلف گره گير نگار
اى بسا توبه كه چون توبه ء حافظ بشكست

غزل شماره 22 تعداد ابيات 1 - 9

شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست صلاى سر خوشى اى صوفيان باده پرست (10)
اساس توبه كه در محكمى چو سنگ نمود ببين كه جام زجاجى چه طرفه اش بشكست
بيار باده كه در بارگاه استغناء چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست
درين رباط دو در، چون ضرورتست رحيل (11)
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست
مقام عيش ميسر نمى شود بى رنج بلى به حكم بلا بسته اند عهد الست
به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش ميباش كه نيستى است سرانجام هر كمال كه هست
شكوه آصفى و اسب باد و منطق طير بباد رفت و از و خواجه هيچ طرف نبست
به بال و پر مرو از ره كه تير پرتابى هوا گرفت زمانى ولى به خاك نشست
زبان كلك تو حافظ چه شكر آن گويد
كه گفته ء سخنت مى برند دست بدست (12)

غزل شماره 23 تعداد ابيات 1 - 7

مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست كه به پيمانه كشى شهره شدم روز الست
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه ء عشق چار تكبير زدم يك سره بر هر چه كه هست
مى بده تا دهمت آگهى از سر قضا كه به روى كه شدم عاشق و از بوى كه مست
به جز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد زير اين تارم فيروزه كسى خوش ننشست
جان فداى دهنش باد كه در باغ نظر چمن آراى جهان خوشتر ازين غنچه نبست
كمر كوه كم است از كمر مور اينجا نااميد از در رحمت مشو اى باده پرست
حافظ از دولت عشق تو سليمانى شد
يعنى از وصل تواش نيست به جز باد بدست

غزل شماره 24 تعداد ابيات 1 - 10

چو بشنوى سخن اهلدل مگو كه خطاست سخن شناس نه يى جان من خطا اين جاست(13)
سرم به دنيى و عقبى فرو نمى آيد تبارك اللّه از اين فتنه ها كه در سرماست
در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد كجائى اى مطرب بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست
مرا به كار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
نخفته ام بخيالى كه مى پزد دل من خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست
چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده بشوئيد حق به دست شماست
از آن به دير مغانم عزيز مى دارند كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست
چه ساز بود كه در پرده مى زد آن مطرب كه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
نداى عشق تو ديشب در اندرون دادند
فضاى سينه ء حافظ هنوز پر ز صداست

غزل شماره 25 تعداد ابيات 1 - 8

روزه يك سو شد و عيد آمد و دلها برخاست مى ز خمخانه به جوش آمد و مى بايد خواست
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت وقت رندى و طرب كردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را كه چنين باده خورد اين چه عيبست بدين بى خردى وين چه خطاست
باده نوشى كه درو روى و ريائى نبود بهتر از زهد فروشى كه درو روى و رياست
ما نه رندان ريائيم و حريفان نفاق (14)
آن كه او عالم سرّست بدينحال گواست
فرض ايزد بگزاريم و به كس بد نكنيم و آن چه گويند روا نيست نگوئيم رواست (15)
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم باده از خون رزانست نه از خون شماست
اين چه عيبست كز آن عيب خلل خواهد بود
ور بود نيز چه شد مردم بى عيب كجاست (16)

غزل شماره 26 تعداد ابيات 1 - 9

اى نسيم سحر آرامگه يار كجاست منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست
شب تار است و ره وادى ايمن در پيش آتش طور كجا موعد ديدار كجاست
هر كه آمد به جهان نقش خرابى دارد در خرابات بگوئيد كه هشيار كجاست
آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند نكته ها هست بسى محرم اسرار كجاست
هر سر موى مرا با تو هزاران كار است ما كجائيم و ملامتگر بيكار كجاست
باز پرسيد ز گيسوى شكن در شكنش كاين دل غمزده سرگشته گرفتار كجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله ء مشكين كو دل ز ما گوشه گرفت ابروى دلدار كجاست
ساقى و مطرب و مى جمله مهياست ولى عيش بى يار مهيا نشود يار كجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فكر معقول بفرما گل بى خار كجاست

غزل شماره 27 تعداد ابيات 1 - 7

دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست
كه شنيدى كه درين بزم دمى خوش بنشست كه نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع گر زان لب خندان به زبان لافى زد پيش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
در چمن باد بهارى ز كنار گل و سرو به هوا دارى آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتى و از خلوتيان ملكوت به تماشاى تو آشوب قيامت برخاست
پيش رفتار تو پا بر نگرفت از خجلت سرو سركش كه به ناز از قد و قامت برخاست
حافظا اين خرقه بينداز مگر جان ببرى
كاتش از خرقه ء سالوس و كرامت برخاست (17)

غزل شماره 28 تعداد ابيات 1 - 8

خيال روى تو در هر طريق همره ماست نسيم موى تو پيوند جان آگه ماست
به رغم مدعيانى كه منع عشق كنند جمال چهره ء تو حجت موجه ماست
ببين كه سيب زنخدان تو چه مى گويد هزار يوسف مصرى فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
به حاجب در خلوتسراى خاص بگو فلان ز گوشه نشينان خاك درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است هميشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالى حافظ درى زند بگشاى كه سالهاست كه مشتاق روى چون مه ماست
غزل شماره 29 تعداد ابيات 1 - 9

آن شب قدرى كه گويند اهل خلوت امشب است يا رب اين تاءثير دولت در كدامين كوكبست
تا بگيسوى تو دست ناسزايان كم رسد هر دلى از حلقه اى در ذكر يا رب يار بست
كشته چاه زنخدان توام كز هر طرف صد هزارش كردن جان زير طوق غبغبست
شهسوار من كه مه آيينه دار روى اوست تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركبست
تاب خوى بر عارضش بين كافتاب گرم رو(18) در هواى آن عرق تا هست هر روزش تبست
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مى زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهبست
اندر آن ساعت كه بر پشت صبا بندند زين با سليمان چون برانم من كه مورم مركبست
آب حيوانش ز منقار بلاغت مى چكد زاغ كلك من بنا ميزد چه عالى مشربست
آنكه ناوك بر دل من زير چشمى مى زند
قوت جان حافظش در خنده زير لبست

غزل شماره 30 تعداد ابيات 1 - 9

ما را ز خيال تو چه پرواى شرابست خم گو سر خود گير كه خمخانه خرابست
گر خمر بهشت است بريزيد كه بى دوست هر شربت عذبم كه دهى عين عذابست
افسوس كه شد دلبر و در ديده ء گريان تحرير خيال خط او نقش بر آبست
بيدار شو اى ديده كه ايمن نتوان بود زين سيل دمادم كه درين منزل خوابست
معشوق عيان مى گذرد بر تو وليكن اغيار همى بيند از آن بسته نقابست
گل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد در آتش شوق از غم دل غرق گلابست
در كنج دماغم مطلب جاى نصيحت كاين گوشه پر از زمزمه ء چنگ و ربابست
سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم دست از سر آبى كه جهان جمله سرابست
حافظ چه شد ار عاشق و رندست و نظر باز
بس طور عجب لازم ايام شبابست

غزل شماره 31 تعداد ابيات 1 - 7

زلفت هزار دل به يكى تار مو ببست راه هزار چاره گر از چارسو ببست
تا عاشقان به بوى نسيمش دهند جان (19)
بگشود نافه اى و در آرزو ببست
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گرى كرد و رو ببست
ساقى به چند رنگ مى اندر پياله ريخت اين نقشها نگر كه چه خوش در كدو ببست
يارب چه غمزه كرد صراحى كه خون خم با نعره هاى غلغلش اندر گلو ببست (20)
مطرب چه پرده ساخت كه در پرده ء سماع (21) بر اهل وجد و حال در هاى و هو ببست
حافظ هر آن كه عشق نورزيد و وصل خواست
احرام طوف كعبه ء دل بى وضو ببست

غزل شماره 32 تعداد ابيات 1 - 7

خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست گشاد كار من اندر كرشمه هاى تو بست
مرا و مرغ چمن را ز دل ببرد آرام (22)
زمانه تا قصب نرگس قباى تو بست (23)
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسيم گل چو دل اندر پى هواى تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضى كرد ولى چه سود كه سر رشته در فضاى تو بست
چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن كه عهد با سر زلف گره گشاى تو بست
تو خود حيات دگر بودى اى نسيم وصال (24) خطا نگير كه دل اميد در وفاى تو بست (25)
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت كه حافظ برو كه پاى تو بست

غزل شماره 33 تعداد ابيات 1 - 10

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست چون كوى دوست هست به صحرا چه حاجتست
جانا به حاجتى كه ترا هست با خداى كاخر دمى بپرس كه ما را چه حاجتست (26)
اى پادشاه حسن خدا را بسوختيم آخر سوال كن كه گدا را چه حاجتست
ارباب حاجتيم و زبان سوال نيست در حضرت كريم تمنا چه حاجتست
جام جهان نماست ضمير منير دوست اظهار احتياج خود آن جا چه حاجتست
محتاج غمزه نيست گرت قصد خون ماست (27)
چون رخت از آن تست به يغما چه حاجتست
آن شد كه بار منت ملاح بردمى گوهر چو دست داد به دريا چه حاجتست
اى مدعى برو كه مرا با تو كار نيست احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست
اى عاشق گدا چو لب روح بخش يار مى داندت وظيفه تقاضا چه حاجتست
حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود
با مدعى نزاع و محاكا چه حاجتست

غزل شماره 34 تعداد ابيات 1 - 9

رواق منظر چشم من آشيانه ء تست (28)
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه ء تست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت ولى خلاصه ء جان خاك آستانه ء تست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت كن (29)
كه اين مفرح ياقوت در خزانه ء تست
به لطف خال و خط از عارفان ربودى دل لطيفه هاى عجب زير دام و دانه ء تست
من آن نيم كه دهم نقد دل به هر شوخى در خزانه به مهر تو و نشانه ء تست
تو خود چه لعبتى اى شهسوار شيرين كار كه تو سنى چو فلك رام تازيانه ء تست
دلت به وصل گل اى بلبل صبا خوش باد(30)
كه در چمن همه گلبانگ عاشقانه ء تست
چه جاى من كه به لغزد سپهر شعبده باز ازين حيل كه در انبانه ء بهانه ء تست
سرود مجلست اكنون فلك به رقص آرد
كه شعر حافظ شيرين سخن ترانه ء تست

غزل شماره 35 تعداد ابيات 1 - 7

برو به كار خود اى واعظ اين چه فريادست مرا فتاده دل از ره ترا چه افتادست
ميان او كه خدا آفريده است از هيچ دقيقه ايست كه هيچ آفريده نگشادست
به كام تا نرساند مرا لبش چون ناى نصيحت همه عالم به گوش من با دست
گداى كوى تو از هشت خلد مستغنى است اسير عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستى عشقم خراب كرد ولى اساس هستى من زان خراب آبادست
دلا منال ز بيداد و جور يار كه يار ترا نصيب همين كرد و اين ازو دادست (31)
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
كزين فسانه و افسون مرا بسى يادست (32)

غزل شماره 36 تعداد ابيات 1 - 11

بيا كه قصر امل سخت سست بنيادست بيار باده كه بنياد عمر بر بادست
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست
نصيحتى كنمت ياد گير و در عمل آر كه اين حديث ز پير طريقتم يادست (33)
مجو درستى عهد از جهان سست نهاد كه اين عجوزه عروس هزار دامادست (34)
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب سروش عالم غيبم چه مژده ها دادست
كه اى بلندنظر شاهباز سدره نشين نشيمن تو نه اين كنج محنت آبادست
ترا ز كنگره عرش مى زنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست
غم جهان مخور و پند من مبر از ياد كه اين لطيفه ء عشقم ز رهروى يادست
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاى كه بر من و تو در اختيار نگشادست
نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل (35)
بنال بلبل عاشق كه جاى فريادست (36)
حسد چه مى برى اى سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست

غزل شماره 37 تعداد ابيات 1 - 9

تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
چشم جادوى تو خود عين سواد سحرست ليكن اين هست كه آن نسخه سقيم افتادست
در خم زلف تو آن خال سيه دانى چيست نقطه ء دوده كه در حلقه ء جيم افتادست
زلف مشكين تو در گلشن فردوس عذار چيست ؟ طاووس كه در باغ نعيم افتادست
دل من در هوس روى تو اى مونس جان خاك راهيست كه در دست نسيم افتادست
همچو گرد اين تن خاكى نتواند برخاست از سر كوى تو زانرو كه عظيم افتادست
سايه ء قد تو بر قالبم اى عيسى دم عكس روحيست كه بر عظم رميم افتادست
آن كه جز كعبه مقامش نبد از ياد لبت بر در ميكده ديدم كه مقيم افتادست
حافظ گمشده را با غمت اى يار عزيز
اتحاديست كه در عهد قديم افتادست

غزل شماره 38 تعداد ابيات 1 - 8

بى مهر رخت روز مرا نور نماندست وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
صبر است مرا چاره ء هجران تو ليكن چون صبر توان كرد كه مقدور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همى داشت از دولت هجر تو كنون دور نماندست
نزديك شد آن دم كه رقيب تو بگويد دور از رخت اين خسته ء رنجور نماندست
مى رفت خيال تو ز چشم من و مى گفت هيهات از اين گوشه كه معمور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است گو خون جگر ريز كه معذور نماندست
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعيه ء سوز نماندست

غزل شماره 39 تعداد ابيات 1 - 11

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبرست شمشاد خانه پرور من از كه كمترست
اى نازنين صنم تو چه مذهب گرفته اى (37)
كت خون ما حلال تر از شير مادرست
چون نقش غم ز دور ببينى شراب خواه تشخيص كرده ايم و مداوا مقررست
از آستان پير مغان سر چرا كشيم دولت درين سر او گشايش در اين درست
يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب كز هر كسى كه مى شنوم نامكررست
دى وعده داد وصلم و در سر شراب داشت امروز تا چه گويد و بازش چه در سرست
در راه ما شكسته دلى مى خرند و بس بازار خود فروشى از آنراه ديگرست (38)
شيراز و آب ركنى و اين باد خوش نسيم عيبش مكن كه خال رخ هفت كشورست
فرقست از آب خزر كه ظلمات جاى اوست تا آب ما كه منبعش اللّه اكبرست
ما آبروى فقر و قناعت نمى بريم با پادشه بگوى كه روزى مقدرست
حافظ چه طرفه شاخ نباتى است كلك تو
كش ميوه دلپذيرتر از شهد و شكرست

غزل شماره 40 تعداد ابيات 1 - 9

المنه لله كه در ميكده بازست زانرو كه مرا بر در او روى نيازست
خمها همه در جوش و خروشند ز مستى و آن مى كه در آن جاست حقيقت نه مجازست
از وى همه مستى و غرورست و تكبر و ز ما همه بيچارگى و عجز و نيازست
رازى كه بر غير نگفتيم و نگوئيم با دوست بگوئيم كه او محرم رازست
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان كوته نتوان كرد كه اين قصه درازست
بار دل مجنون و خم طره ء ليلى رخساره ء محمود و كف پاى ايازست
بر دوخته ام ديده چو باز از همه عالم تا ديده ء من بر رخ زيباى تو بازست
در كعبه ء كوى تو هر آن كس كه بيايد از قبله ء ابروى تو در عين نمازست
اى مجلسيان سوز دل حافظ مسكين
از شمع بپرسيد كه در سوز و گدازست

غزل شماره 60 - 41
غزل شماره 41 تعداد ابيات 1 - 7

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بيزست به بانگ چنگمخور مى كه محتسب تيزست
در آستين مرقع پياله پنهان كن كه همچو چشم صراحى زمانه خونريزست
صراحئيى و حريفى گرت به چنگ افتد به عقل نوش كه ايام فتنه انگيزست
به آب ديده بشوئيم خرقه ها از مى (39)
كه موسم ورع و روزگار پرهيزست
سپهر بر شده پرويز نيست خون پالاى (40) كه ريزه اش سر كسرى و تاج پرويزست (41)
مجوى عيش خوش از دور واژگون سپهر كه صاف اين سر خم جمله دردى آميزست
عراق و فارس گرفتى به شعر خوش حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريزست

غزل شماره 42 تعداد ابيات 1 - 7

حالدل با تو گفتنم هوس است خبردل شنفتنم هوس است
طمع خام بين كه قصه ء فاش از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدرى چنين عزيز شريف با تو تا روز خفتنم هوس است
وه كه دردانه اى چنين نازك در شب تار سفتنم هوس است
اى صبا امشبم مدد فرماى كه سحرگه شكفتنم هوس است
از براى شرف به نوك مژه خاكراه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است

غزل شماره 43 تعداد ابيات 1 - 7

صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوشست وقت گل خوش باد كز وى وقت مى خواران خوشست
از صبا هردم مشام جان ما خوش مى شود آرى آرى طيب انفاس هواداران خوشست
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز كرد ناله كن بلبل كه گلبانگ دل افگاران خوشست (42)
مرغ خوشخوان را بشارت باد كاندر راه عشق دوست را با ناله ء شبهاى بيداران خوشست
نيست در بازار عالم خوشدلى ور زانكه هست شيوه ء رندى و خوشباشى عياران خوشست
از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش كاندرين دير كهن كار سبكباران خوشست
حافظا ترك جهان گفتن طريق خوشدليست
تا نپندارى كه احوال جهانداران خوشست

غزل شماره 44 تعداد ابيات 1 - 7

كنون كه بر كف گل جام باده صافست به صد هزار زبان بلبلش در اوصافست
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير چه وقت مدرسه و بحث كشف كشافست
فقيه مدرسه دى مست بود و فتوى داد كه مى حرام ولى به ز مال اوقافست
به درد وصاف ترا حكم نيست خوش در كش كه هرچه ساقى ما داد عين الطافست (43)
ببر ز خلق وز عنقا قياس كار بگير(44)
كه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قافست
حديت مدعيان و خيال همكاران همان حكايت زر دوز و بوريا بافست
خموش حافظ و اين نكته هاى چون زر سرخ
نگاهدار كه قلاب شهر صرافست

غزل شماره 45 تعداد ابيات 1 - 7

در اين زمانه رفيقى كه خالى از خللست صراحى مى صاف و سفينه ء غزلست (45)
جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگست پياله گير كه عمر عزيز بى بدلست
بگير طره ء مه چهره اى و قصه مخوان كه سعد و نحس ز تاءثير زهره و زحلست
به چشم عقل درين رهگذار پرآشوب جهان و كار جهان بى ثبات و پرخللست (46)
دلم اميد فراوان به وصل روى تو داشت ولى اجل به ره عمر رهزن املست
نه من در جهان ز بى عملى ملولم و بس ملالت علما هم ز علم بى عملست
به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش (47)
چنين كه حافظ ما مست باده ء ازلست

غزل شماره 46 تعداد ابيات 1 - 11

گل در بر و مى در كف و معشوق به كامست سلطان جهانم به چنين روز غلام است
گوشم همه بر قول نى و نغمه ء چنگست چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مذهب ما باده حلالست و ليكن بى روى تو اى سرو گل اندام حرام است
گو شمع مياريد در اين جمع كه امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
از چاشنى قند نگو هيچ و ز شكر زآن رو كه مرا از لب شيرين تو كام است
در مجلس ما عطر مياميز كه ما را هر لحظه ز گيسوى تو خوشبوى مشام است
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است همواره مرا كوى خرابات مقام است
از ننگ چه گوئى كه مرا نام ز ننگ است وز نام چه پرسى كه مرا ننگ ز نام است
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز وانكس كه چو ما نيست درين شهر كدام است
با محتسبم عيب مگوئيد كه او نيز پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
حافظ منشين بى مى و معشوق زمانى
كايام گل و ياسمن و عيد صيامست

غزل شماره 47 تعداد ابيات 1 - 9

به كوى ميكده هر سالكى كه ره دانست درى دگر زدن انديشه ء تبه دانست
بر آستانه ء ميخانه هر كه يافت رهى ز فيض جام مى اسرار خانقه دانست
زمانه افسر رندى نداد جز به كسى كه سرفرازى عالم درين كله دانست
هر آن كه راز دو عالم ز خط ساغر خواند رموز جام جم از نقش خاك ره دانست
ز جور كوكب طالع سحرگهان چشمم چنان گريست كه ناهيد ديد و مه دانست
وراى طاعت ديوانگان ز ما مطلب كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست
دلم ز نرگس ساقى امان نخواست به جان چرا كه شيوه آن ترك دل سيه دانست
حديث حافظ و ساغر كه مى زند پنهان چه جاى محتسب و شحنه پادشه دانست
بلند مرتبه شاهى كه نه رواق سپهر
نمونه اى ز خم طاق بارگه دانست

غزل شماره 48 تعداد ابيات 1 - 9

صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست گوهر هر كس ازين لعل توانى دانست
قدر مجموعه ء گل مرغ سحر داند و بس كه نه هركو ورقى خواند معانى دانست
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده به جز از عشق تو باقى همه فانى دانست
آن شد اكنون كه ز افسوس عوام انديشم (48)
محتسب نيز درين عيش نهانى دانست
دلبر آسايش ما مصحلت وقت نديد ورنه از جانب ما دل نگرانى دانست
سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق هر كه قدر نفس باد يمانى دانست
اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست
مى بياور كه ننازد به گل باغ جهان هر كه غارتگرى باد خزانى دانست
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت
ز اثر تربيت آصف ثانى دانست

غزل شماره 49 تعداد ابيات 1 - 13

روضه ء خلد برين خلوت درويشان است مايه ء محتشمى خدمت درويشان است
گنج عزلت كه طلمسات عجايب دارد فتح آن در نظر رحمت درويشان است
قصر فردوس كه رضوانش به دربانى رفت منظرى از چمن نزهت درويشان است
آن چه زر مى شود از پرتو آن قلب سياه كيميائيست كه در صحبت درويشان است
آن كه پيشش بنهد تاج تكبر خورشيد كبريائيست كه در حشمت درويشان است
دولتى را كه نباشد غم از آسيب زوال بى تكلف بشنو دولت درويشان است
خسروان قبله ء حاجات جهانند ولى سببش بندگى حضرت درويشان است
روى مقصود كه شاهان به دعا مى طلبند مظهرش آينه ء طلعت درويشان است
از كران تا به كران لشكر ظلم است ولى از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
اى توانگر مفروش اين همه نخوت كه ترا سر و زر در كنف همت درويشان است
گنج قارون كه فرو مى شود از قهر هنوز خوانده باشى كه هم از غيرت درويشان است
حافظ ار آب حيات ازلى مى خواهى منبعش خاك در خلوت درويشان است
من غلام نظر آصف عهدم كو را
صورت خواجگى و سيرت درويشان است

غزل شماره 50 تعداد ابيات 1 - 7

به دام زلف تو دل مبتلاى خويشتن است بكش به غمزه كه اينش سزاى خويشتن است
گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما به دست باش كه خيرى به جاى خويشتن است
به جانت اى بت شيرين دهن كه همچون شمع شبان تيره مرادم فناى خويشتن است
چو راى عشق زدى با تو گفتم اى بلبل مكن كه آن گل خندان براى خويشتن است
به مشك چين و چگل نيست بوى گل محتاج كه نافه هاش ز بند قباى خويشتن است
مرو بخانه ء ارباب بى مروت دهر كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازى ، او
هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است

غزل شماره 51 تعداد ابيات 1 - 8

لعل سيراب به خون تشنه لب يار منست وز پى ديدن او دادن جان كار منست
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز هر كه دل بردن او ديد و در انكار منست
ساروان رخت به دروازه مبر كان سر كو شاهراهيست كه منزلگه دلدار منست
بنده ء طالع خويشم كه در اين قحط وفا عشق آن لولى سرمست خريدار منست
طبله ء عطر گل و زلف عبير افشانش فيض يك شمه ز بوى خوش عطار منست
باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران كاب گلزار تو از اشك چو گلنار منست
شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود نرگس او كه طبيب دل بيمار منست
آن كه در طرز غزل نكته به حافظ آموخت
يار شيرين سخن نادره گفتار منست

غزل شماره 52 تعداد ابيات 1 - 8

روزگاريست كه سوداى بتان دين منست غم اين كار نشاط دل غمگين منست
ديدن روى ترا ديده ء جان بين بايد وين كجا مرتبه ء چشم جهان بين منست
يار من باش كه زيب فلك و زينت دهر از مه روى تو و اشك چو پروين منست
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد خلق را ورد زبان مدحت و تحسين منست
دولت فقر خدايا به من ارزانى دار كاين كرامت سبب حشمت و تمكين منست
واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش زانكه منزلگه سلطان دل مسكين منست
يارب اين كعبه ء مقصود تماشاگه كيست كه مغيلان طريقش گل و نسرين منست
حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان
كه لبش جرعه كش خسرو و شيرين منست

غزل شماره 53 تعداد ابيات 1 - 7

منم كه گوشه ء ميخانه خانقاه منست دعاى پير مغان ورد صبحگاه منست
گرم ترانه ء چنگ صبوح نيست چه باك نواى من به سحر آه عذر خواه منست
ز پادشاه و گدا فارغم بحمد الله گداى خاك در دوست پادشاه منست
غرض ز مسجد و ميخانه ام وصال شماست جز اين خيال ندارم خدا گواه منست
از آن زمان كه برين آستان نهادم روى فراز مسند خورشيد تكيه گاه منست
مگر به تيغ اجل خيمه بركنم ور نه رميدن از در دولت نه رسم و راه منست
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش گو گناه منست

غزل شماره 54 تعداد ابيات 1 - 9

ز گريه مردم چشمم نشسته در خونست ببين كه در طلبت حال مردمان چونست
به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت ز جام غم مى لعلى كه مى خورم خونست
ز مشرق سر كو آفتاب طلعت تو اگر طلوع كند طالعم همايونست
حكايت لب شيرين كلام فرهادست شكنج طره ء ليلى مقام مجنونست
دلم بجو كه قدت همچو سرو دلجويست سخن بگو كه كلامت لطيف و موزونست
ز دور باده به جان راحتى رسان ساقى كه رنج خاطرم از جور دور گردونست
از آن دمى كه ز چشمم برفت رود عزيز كنار دامن من همچو رود جيحونست
چگونه شاد شود اندرون غمگينم به اختيار كه از اختيار بيرونست
ز بيخودى طلب يار مى كند حافظ
چو مفلسى كه طلبكار گنج قارونست

غزل شماره 55 تعداد ابيات 1 - 7

خم زلف تو دام كفر و دين است ز كارستان او يك شمه اين است
جمالت معجز حسنست ليكن حديث غمزه ات سحر مبين است
بر آن چشم سيه صد آفرين باد كه در عاشق كشى سحر آفرين است
ز چشم شوخ تو جان كى توان برد كه دايم باكمان اندر كمين است
عجب علميست علم هيات عشق كه چرخ هشتمش هفتم زمين است
تو پندارى كه بدگو رفت و جان برد؟ حسابش با كرام الكاتبين است
مشو حافظ ز كيد زلفش ايمن كه دل برد و كنون دربند دين است
غزل شماره 56 تعداد ابيات 1 - 8

دارم اميد عاطفتى از جناب دوست كردم جنايتى و اميدم به عفو اوست
دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او گرچه پريوشست وليكن فرشته خوست
چندان گريستيم كه هركس كه بر گذشت در اشك ما چو ديد روان گفت كاين چه جوست
هى چست آن دهان و نبينم ازو نشان مويست آن ميان و ندانم كه آن چه موست
دارم عجب ز نقش خيالش كه چون نرفت از ديده ام كه دم بدمش كار شست و شوست
بى گفت و گوى زلف تو دل را همى كشد با زلف دلكش تو كه را روى گفت و گوست
عمريست تا ز زلف تو بوئى شنيده ام زان بوى در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بدست حال پريشان تو ولى
بر بوى زلف يار پريشانيت نكوست

غزل شماره 57 تعداد ابيات 1 - 9

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست كه هرچه بر سر ما مىرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر نهادم آينه ها در مقابل رخ دوست
مگر تو شانه زدى زلف عنبرافشان را كه باد غاليه سا گشت و خاك عنبر بوست
نثار روى تو هر برگ گل كه در چمنست فداى قد تو هر سرو بن كه بر لب جوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت چرا كه حال نكو در قفاى فال نكوست
زبان ناطقه در وصف شوق ما لال است (49) چه جاى كلك بريده زبان بيهده گوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد كه چون شكنج ورقهاى غنچه تو بر توست
نه من سبوكش اين دير رند سوزم و بس بسا سرا كه در اين كارخانه سنگ و سبوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
كه داغدار ازل همچو لاله ء خودروست

غزل شماره 58 تعداد ابيات 1 - 7

آن سيه چرده كه شيرينى عالم با اوست چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست (50)
گرچه شيرين دهنان پادشهانند ولى او سليمان زمانست كه خاتم با اوست
خال مشكين كه بدان عارض گندم گونست سر آن دانه كه شد رهزن آدم با اوست
با كه اين نكته توان گفت كه آن سنگين دل كشت ما را و دم عيسى مريم با اوست
دلبرم عزم سفر كرد خدا را ياران چه كنم با دل مجروح كه مرهم با اوست
روى خوبست و كمال هنر و دامن پاك لاجرم همت پاكان دو عالم با اوست
حافظ از معتقد انست گرامى دارش
زانكه بخشايش بس روح مكرم با اوست

غزل شماره 59 تعداد ابيات 1 - 11

دل سراپرده ء محبت اوست ديده آيينه دار طلعت اوست
من كه سر در نياورم به دو كون گردنم زير بار منت اوست
تو و طوبى و ما و قامت يار فكر هر كس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست
من كه باشم در آن حرم كه صبا پرده دار حريم حرمت اوست
بى خيالش مباد منظر چشم زانكه اين گوشه جاى خلوت اوست
هر گل نو كه شد چمن آراى زاثر رنگ و بوى صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر كسى پنج روز نوبت اوست
ملكت عاشقى و گنج طرب هر چه دارم ز يمن همت اوست
من و دل گر فدا شديم چه باك غرض اندر ميان سلامت اوست
فقر ظاهر مبين كه حافظ را
سينه گنجينه ء محبت اوست

غزل شماره 60 تعداد ابيات 1 - 7

صبا اگر گذرى افتدت به كشور دوست بيار نفحه اى از گيسوى معنبر دوست
به جان او كه به شكرانه جان برافشانم اگر به سوى من آرى پيامى از بر دوست
و گر چنانكه در آن حضرتت نباشد بار براى ديده بياور غبارى از در دوست
من گدا و تمناى وصل او هيهات مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است ز حسرت قد و بالاى چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزى نمى خرد ما را به عالمى نفروشيم موئى از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسكين غلام و چاكر دوست

غزل شماره 80 - 61
غزل شماره 61 تعداد ابيات 1 - 9

آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
خوش مى دهد نشان جلال و جمال يار خوش مى كند حكايت عز و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همى برم زين نقد قلب خويش كه كردم نثار دوست
شكر خدا كه از مدد بخت كارساز بر حسب آرزوست همه كار و بار دوست
سير سپهر و دور قمر را چه اختيار در گردشند بر حسب اختيار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند ماه و چراغ چشم و ره انتظار دوست
كحل الجواهرى به من آراى نسيم صبح زان خاك نيكبخت كه شد رهگذار دوست
مائيم و آستانه ء عشق و سر نياز تا خواب خوش كرا برد اندر كنار دوست
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باك
منت خداى را كه نيم شرمسار دوست

غزل شماره 62 تعداد ابيات 1 - 8

مرحبا اى پيك مشتاقان بده پيغام دوست تا كنم جان از سر رغبت فداى نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس طوطى طبعم ز عشق شكر و بادام دوست
زلف او دامست و خالش دانه ء آن دام و من بر اميد دانه اى افتاده ام در دام دوست
سر ز مستى برنگيرد تا به صبح روز حشر هر كه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمه اى از شرح شوق خود از آنك درد سر باشد نمودن بيش ازين ابرام دوست
گر دهد دستم كشم در ديده همچون توتيا خاك راهى كان مشرف گردد از اقدام دوست
ميل من سوى وصال و قصد او سوى فراق ترك كام خود گرفتم تا برايد كام دوست
حافظ اندر درد او مى سوز و بى درمان بساز(51)
زانكه درمانى ندارد درد بى آرام دوست (52)

غزل شماره 63 تعداد ابيات 1 - 6

روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست در غنچه اى هنوز و صدت عندليب هست
گر آمدم به كوى تو چندان غريب نيست چون من در آن ديار هزاران غريب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست هر جا كه هست پرتو روى حبيب هست
آن جا كه كار صومعه را جلوه مى دهند ناقوس دير راهب و نام صليب هست
عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد اى خواجه درد نيست وگر نه طبيب هست
فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست
هم قصه اى غريب و حديثى عجيب هست

غزل شماره 64 تعداد ابيات 1 - 8

اگر چه عرض هنر پيش يار بى ادبيست زبان خموش وليكن دهان پر از عربيست
پرى نهفته رخ و ديو در كرشمه ء حسن بسوخت ديده ز حيرت كه اين چه بوالعجبيست (53)
درين چمن گل بيخار كس نچيد آرى چراغ مصطفوى با شرار بولهبيست
سبب مپرس كه چرخ از چه سفله پرور شد كه كام بخشى او را بهانه بى سببيست
به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط مرا كه مصطبه ايوان و پاى خم طنبيست
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر كه در نقاب زجاجى و پرده ء عنبيست
هزار عقل و ادب داشتم من اى خواجه كنون كه مست خرابم صلاح بى ادبيست
دواى درد دل اكنون از آن مفرح جوى كه در صراحى چينى و شيشه حلبيست (54)
بيار مى كه چو حافظ هزارم استظهار
به گريه ء سحرى و نياز نيم شبيست

غزل شماره 65 تعداد ابيات 1 - 8

خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست ساقى كجاست گو سبب انتظار چيست
هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست
پيوند عمر بسته به موئيست هوش دار غمخوار خويش باش غم روزگار چيست
معنى آب زندگى و روضه ء ارم جز طرف جويبار و مى خوشگوار چيست
مستور و مست هر دو چو از يك قبيله اند ما دل به عشوه ء كه دهيم اختيار چيست
راز درون پرده چه داند فلك ، خموش اى مدعى نزاع تو با پرده دار چيست
سهو و خطاى بنده گرش اعتبار نيست معنى عفو و رحمت آمرزگار چيست
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست
تا در ميانه خواسته ء كردگار چيست

غزل شماره 66 تعداد ابيات 1 - 10

بنالبلبل اگر با منت سر ياريست كه ما دو عاشق زاريم و كارما زاريست
در آن زمين كه نسيمى وزد ز طره ء دوست چه جاى دم زدن نافه هاى تاتاريست
بيار باده كه رنگين كنيم جامه ء زرق كه مست جام غروريم و نام هشياريست
خيال زلف تو پختن نه كار هر خاميست كه زير سلسله رفتن طريق عياريست
لطيفه ايست نهانى كه عشق از و خيزد كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست
جمال شخص نه چشمست و زلف و عارض و خال هزار نكته درين كار و بار دلداريست
قلندران حقيقت به نيم جو نخرند قباى اطلس آن كس كه از هنر عاريست
بر آستان تو مشكل توان رسيد آرى عروج بر فلك سرورى به دشواريست
سحر كرشمه ء چشمت بخواب مى ديدم زهى مراتب خوابى كه به ز بيداريست
دلش به ناله ميازار و ختم كن حافظ
كه رستگارى جاويد در كم آزاريست

غزل شماره 67 تعداد ابيات 1 - 7

يارب اين شمع دلفروز ز كاشانه ء كيست جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه ء كيست
حاليا خانه برانداز دل و دين منست تا در آغوش كه مى خسبد و همخانه ء كيست
باده لعل لبش كز لب من دور مباد راح روح كه و پيمان ده پيمانه ء كيست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو باز پرسيد خدا را كه به پروانه كيست
مى دهد هركسش افسونى و معلوم نشد كه دل نازك او مايل افسانه كيست
يارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبين در يك تاى كه و گوهر يك دانه ء كيست
گفتم آه از دل ديوانه حافظ بى تو
زير لب خنده زنان گفت كه ديوانه كيست

غزل شماره 68 تعداد ابيات 1 - 7

ما هم اين هفته شد از شهر و بچشمم ساليست (55)
حال هجران تو چه دانى كه چه مشكل حاليست
مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او عكس خود ديد، گمان برد كه مشكين خاليست
مى چكد شير هنوز از لب همچون شكرش گرچه در شيوه گرى هر مژه اش قتاليست
اى كه انگشت نمائى به كرم در همه شهر وه كه در كار غريبان عجبت اهماليست
بعد ازينم نبود شايبه در جوهر فرد كه دهان تو درين نكته خوش استدلاليست
مژده دادند كه بر ما گذرى خواهى كرد نيت خير مگردان كه مبارك فاليست
كوه اندوه فراقت بچه حالت بكشد(56)
حافظ خسته كه از ناله تنش چون ناليست

غزل شماره 69 تعداد ابيات 1 - 12

كس نيست كه افتاده ء آن زلف دو تانيست در رهگذر كيست كه دامى ز بلا نيست
چون چشم تو دل مى برد از گوشه نشينان دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست (57)
روى تو مگر آينه ء لطف الهيست حقا كه چنين است و درين روى و ريا نيست
نرگس طلبد شيوه ء چشم تو زهى چشم مسكين خبرش از سر و در ديده حيا نيست
از بهر خدا زلف مپيراى كه ما را شب نيست كه صد عربده با باد صبا نيست
باز آى كه بى روى تو اى شمع دلفروز در بزم حريفان اثر نور و صفا نيست
تيمار غريبان سبب ذكر جميل است (58)
جانا مگر اين قاعده در شهر شما نيست
دى مى شد و گفتم صنما عهد به جاى آر گفتا غلطى خواجه درين عهد وفا نيست
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست
عاشق چه كند گر نكشد بار ملامت با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست
در صومعه ء زاهد و در خلوت صوفى جز گوشه ء ابروى تو محراب دعا نيست
اى چنگ فرو برده بخون دل حافظ
فكرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست

غزل شماره 70 تعداد ابيات 1 - 9

مردم ديده ء ما جز به رخت ناظر نيست دل سرگشته ء ما غير ترا ذاكر نيست
اشكم احرام طواف حرمت مى بندد گرچه از خون دل ريش دمى طاهر نيست
بسته ء دام و قفس باد چو مرغ وحشى طاير سدره اگر در طلب طاير نيست
عاشق مفلس اگر قلب دلش كرد نثار مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد هر كه را در طلبت همت او قاصر نيست
از روان بخشى عيسى نزنم دم هرگز زانكه در روح فزائى چو لبت ماهر نيست
من كه در آتش سوداى تو آهى نزنم كى توان گفت كه بر داغ دلم صابر نيست
روز اول كه سر زلف تو ديدم گفتم كه پريشانى اين سلسله را آخر نيست
سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست
كيست آن كش سر پيوند تو در خاطر نيست

غزل شماره 71 تعداد ابيات 1 - 11

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست در حق ماهر چه گويد جاى هيچ اكراه نيست
در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست در صراط مستقيم اى دل كسى گمراه نيست
تا چه بازى رخ نمايد بيدقى خواهيم راند عرصه ء شطرنج رندان را مجال شاه نيست
چيست اين سقف بلند ساده ء بسيار نقش زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمتست (59)
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
صاحب ديوان ما گوئى نمى داند حساب كاندرين طغرانشان حسبه لله نيست
بنده ء پير خراباتم كه لطفش دائمست ورنه لطف شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست
هر كه خواهد گو بيا و هرچه خواهد گو بگو كبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست (60)
بر در ميخانه رفتن كار يك رنگان بود خودفروشان را به كوى مِى فروشان راه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالى مشربيست
عاشق دردى كش اندر بند مال و جاه نيست

غزل شماره 72 تعداد ابيات 1 - 7

راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست (61)
آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست
هر گه كه دل به عشق دهى خوش دمى بود در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را به منع عقل مترسان و مى بيار(62)
كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست
فرصت شمر طريقه ء رندى كه اين نشان چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
از چشم خود بپرس كه ما را كه مى كشد جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
او را به چشم پاك توان ديد چون هلال هر ديده جاى جلوه ء آن ماه پاره نيست
نگرفت در تو گريه ء حافظ به هيچ رو
حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست

غزل شماره 73 تعداد ابيات 1 - 12

روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست منت خاك در تبر بصرى نيست كه نيست (63)
ناظر روى تو صاحب نظرانند ولى (64)
سر گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
تا بدامن ننشيند ز نسيمت گردى سيل خيز از نظرم رهگذرى نيست كه نيست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند(65)
با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست
از حياى لب شيرين تو اى چشمه ء نوش غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
اشك غماز من ار سرخ بر آمد چه عجب خجل از كرده ء خود پرده درى نيست كه نيست
من ازين طالع شوريده برنجم ورنه بهره مند از سر كويت دگرى نيست كه نيست
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
شير در باديه ء عشق تو روباه شود آه ازين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست
از وجودم قدرى نام و نشان هست كه هست ورنه از ضعف در آنجا اثرى نيست كه نيست
آب چشمم كه بر دمنت خاك در تست زير صد منت او خاك درى نيست كه نيست
غير ازين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاى وجودت هنرى نيست كه نيست

غزل شماره 74 تعداد ابيات 1 - 9

حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
پنج روزى كه درين مرحله مهلت دارى خوش بياساى زمانى كه زمان اين همه نيست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرضست غرض اينست وگرنه دل و جان اين همه نيست
منت سدره و طوبى ز پى سايه مكش كه چو خوش بنگرى اين سرور و آن اين همه نيست
دولت آنست كه بى خون دل آيد به كنار ورنه با سعى و عمل باغ جنان اين همه نيست
بر لب بحر فنا منتظريم اى ساقى فرصتى دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست
زاهد ايمن مشو از بازى غيرت زنهار كه ره از صومعه تا ديرمغان اين همه نيست
دردمندى من سوخته ء زار و نزار ظاهرا حاجت تقرير و بيان اين همه نيست
نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولى
پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست

غزل شماره 75 تعداد ابيات 1 - 6

خواب آن نرگس فتان تو بى چيزى نيست تاب آن زلف پريشان تو بى چيزى نيست
از لبت شير روان بود كه من مى گفتم اين شكر گرد نمكدان تو بى چيزى نيست
جان درازى تو بادا كه يقين مى دانم در كمان ناوك مژگان تو بى چيزى نيست
مبتلائى به غم محنت و اندوه فراق اى دل اين ناله و افغان تو بى چيزى نيست
دوش باد از سر كويش به گلستان بگذشت اى گل اين چاك گريبان تو بى چيزى نيست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان مى دارد
حافظ اين ديده ء گريان تو بى چيزى نيست

غزل شماره 76 تعداد ابيات 1 - 9

جز آستان توام در جهان پناهى نيست سر مرا به جز اين در حواله گاهى نيست
عدو چو تيغ كشد من سپر بيندازم كه تيغ ما به جز از ناله اى و آهى نيست
غلام نرگس جماش آن سهى سروم كه از شراب غرورش به كس نگاهى نيست
چنين كه از همه سو دام راه مى بينم به از حمايت زلفش مرا پناهى نيست
چرا ز كوى خرابات روى برتابم كزين بهم به جهان هيچ رسم و راهى نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر بگو بسوز كه بر من به برگ كاهى نيست
عنان كشيده رو اى پادشاه كشور حسن كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست
مباش در پى آزار و هر چه خواهى كن كه در شريعت ما غير ازين گناهى نيست
خزينه ء دل حافظ به زلف و خال مده كه كارهاى چنين حد هر سياهى نيست
غزل شماره 77 تعداد ابيات 1 - 7

عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست همه جا خانه عشقست چه مسجد چه كنشت
سر تسليم من و خشت در ميكده ها مدعى گر نكند فهم سخن گو سر و خشت
نااميدم مكن از سابقه ء لطف ازل تو پس پرده چه دانى كه چه خوبست و كه زشت (66)
نه من از پرده ء تقوى بدر افتادم و بس پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت (67)
حافظا روز ازل گر به كف آرى جامى
يك سر از كوى خرابات برندت به بهشت

غزل شماره 78 تعداد ابيات 1 - 7

كنون كه مى دمد از بوستان نسيم بهشت من و شراب فرحبخش و يار حور سرشت
چمن حكايت ارديبهشت مى گويد نه عاقلست كه نسيه خريد و نقد بهشت
به مى عمارت دل كن كه اين جهان خراب بر آن سرست كه از خاك ما بسازد خشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز كه خيمه سايه ء ابرست و بزمگه لب كشت
وفا مجوى ز دشمن كه پرتوى ندهد چو شمع صومعه افروزى از چراغ كنشت
مكن به نامه سياهى ملامت من مست كه آگهست كه تقدير بر سرش چه نوشت
قدم دريغ مدار از جنازه ء حافظ
كه گر چه غرق گناهست مى رود به بهشت

غزل شماره 79 تعداد ابيات 1 - 8

بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاى زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست گفت ما را جلوه ء معشوق در اين كار داشت
يار اگر ننشست با ما نيست جاى اعتراض پادشاهى كامران بود از گدائى عار داشت
در نمى گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست خرم آن كز نازنينان بخت برخوردار داشت
خيز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنيم كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مريد راه عشقى فكر بدنامى مكن شيخ صنعان خرقه رهن خانه ء خمار داشت
وقت آن شيرين قلندر خوش كه در اطوار سير(68)
ذكر تسبيح ملك در حلقه ء زنار داشت
چشم حافظ زير بام قصر آن حورى سرشت
شيوه ء جنات تجرى تحتها الانهار داشت

غزل شماره 80 تعداد ابيات 1 - 7

ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت
يارب مگيرش ار چه دل چون كبوترم افكند و كشت و عزت صيد حرم نداشت
با اين همه هر آن كه نه خوارى كشيد ازو هر جا كه رفت هيچ كسش محترم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد و گرنه يار حاشا كه رسم لطف و طريق كرم نداشت
ساقى بيار باده و با مدعى بگوى (69)
انكار ما مكن كه چنين جام جم نداشت
هر راهرو كه ره به حريم درش نبرد مسكين بريد وادى و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوى فصاحت كه مدعى
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت

غزل شماره 100 - 81
غزل شماره 81 تعداد ابيات 1 - 8

صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت نازكم كن كه درين باغ بسى چون تو شكفت
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولى هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع دارى از آن جام مرصع مى لعل اى بسا در كه به نوك مژه ات بايد سفت
تا ابد بوى محبت به مشامش نرسد هر كه خاك در ميخانه بر خساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل بنسيم سحرى مى آشفت
گفتم اى مسند جم جام جهان بينت كو گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
سخن عشق نه آنست كه آيد بزبان ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت
اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت
چكند سوز غم عشق نيارست نهفت

غزل شماره 82 تعداد ابيات 1 - 9

آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين كس واقف ما نيست كه از ديده چه ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم بدم از گوشه ء چشمم سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت
از پاى فتاديم چو آمد غم هجران در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت
احرام چه بنديم چون آن قبله نه اين جاست در سعى چه كوشيم چو از مروه صفا رفت
دى گفت طبيب از سر حسرت چو مراديد هيهات كه رنج تو ز قانون شفا رفت
اى دوست بپرسيدن حافظ قدمى نه
زان پيش كه گويند كه از دار فنا رفت

غزل شماره 83 تعداد ابيات 1 - 6

شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت روى مه پيكر او سير نديديم و برفت
گوئى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
بس كه ، ما فاتحه و حرز يمانى خوانديم وز پيش سوره ء اخلاص دميديم و برفت
عشوه دادند كه بر ما گذرى خواهى كرد(70)
ديدى آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت ليكن در گلستان وصالش نچميديم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زارى كرديم
كاى دريغا به وداعش نرسيديم و برفت

غزل شماره 84 تعداد ابيات 1 - 7

گر ز دست زلف مشكينت خطائى رفت رفت ور ز هندوى شما بر ما جفائى رفت رفت
برق عشق از خرقه پشمينه پوشى سوخت سوخت جور شاه كامران گر بر گدائى رفت رفت
عشق بازى را تحمل بايد اى دل پاى دار گر ملالى بود بود و گر خطائى رفت رفت
در طريقت رنجش خاطر نباشد مى بيار هر كدورت را كه بينى چون صفائى رفت رفت
از سخن چينان ملالتها پديد آمد ولى گر ميان همنشينان ناسزائى رفت رفت
گر دلى از غمزه ء دلدار بارى برد برد ور ميان جان و جانان ماجرائى رفت رفت
عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه
پاى آزادى چه بندى گر به جائى رفت رفت

غزل شماره 85 تعداد ابيات 1 - 8

ساقى بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت كار چراغ خلوتيان باز در گرفت
آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت وين پير سالخورده جوانى ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق كه مفتى ز ره برفت وين لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت
بار غمى كه خاطر ما خسته كرده بود عيسى دمى خدا بفرستاد و برگرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب گوئى كه پسته ء تو سخن در شكر گرفت
هر سر و قد كه بر مه و خور حسن مى فروخت چون تو در آمدى پى كارى دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاك پر صداست كوته نظر ببين كه سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين سخن ز كه آموختى كه يار
تعويذ كرد شعر تو را و به زر گرفت

غزل شماره 86 تعداد ابيات 1 - 10

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آرى به اتفاق جهان مى توان گرفت
افشاى راز خلوتيان خواست كرد شمع شكر خدا كه سر دلش در زبان گرفت
مى خواست گل كه دم زند از رنگ و بوى دوست از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
زين آتش نهفته كه در سينه ء منست خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت
آسوده بر كنار چو پرگار مى شدم دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر مى خرمنم بسوخت كاتش ز عكس عارض ساقى در آن گرفت
خواهم شدن به كوى مغان آستين فشان زين فتنه ها كه دامن آخر زمان گرفت
مى خور كه هر كه آخر كار جهان بديد از غم سبك بر آمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند كانكس كه پخته شد مى چون ارغوان گرفت
فرصت نگر كه فتنه چو در عالم اوفتاد
حافظ بجام مى زد و از غم كران گرفت (71)

غزل شماره 87 تعداد ابيات 1 - 9

ساقى بيار باده كه ماه صيام رفت درده قدح كه موسمناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم عمرى كه بى حضور صراحى و جام رفت
مستم كن آن چنان كه ندانم ز بيخودى در عرصه ء خيال كه آمد كدام رفت
بر بوى آن كه جرعه ء جامت به ما رسد در مصطبه دعاى تو هر صبح و شام رفت
دل را كه مرده بود حياتى به جان رسيد تا بوئى از نسيم مى اش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از ره نياز ب دارالسلام رفت
نقد دلى كه بود مرا صرف باده شد قلب سياه بود از آن در حرام رفت
در تاب تو به چند توان سوخت همچو عود مى ده كه عمر در سر سوداى خام رفت
ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت
گم گشته اى كه باده ء نابش به كام رفت

غزل شماره 88 تعداد ابيات 1 - 10

شنيده ام سخنى خوش كه پير كنعان گفت فراق يار نه آنمى كند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر كنايتى است كه از روزگار هجران گفت
فغان كه آن مه نامهربان دشمن دوست (72) بترك صحبت ياران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد ازين و شكر رقيب كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز كه هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
غم كهن به مى سالخورده دفع كنيد كه تخم خوشدلى اينست ، پير دهقان گفت
گره بباد مزن گر چه بر مراد رود(73)
كه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
به مهلتى كه سپهرت دهد ز راه مرو ترا كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم كه بنده ء مقبل قبول كرد به جان هر سخن كه جانان گفت
كه گفت حافظ از انديشه ء تو آمد باز
من اين نگفته ام آن كس كه گفت بهتان گفت

غزل شماره 89 تعداد ابيات 1 - 8

چه لطف بود كه ناگاه رشحه ء قلمت حقوق خدمت ما عرضه كرد بر قلمت
به نوك خامه رقم كرده اى سلام مرا كه كار خانه دوران مباد بى رقمت
نگويم از من بى دل به سهو كردى ياد كه در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
بيا كه با سر زلفت قرار خواهم كرد كه گر سرم برود بر ندارم از قدمت
مرا ذليل مگردان به شكر اين نعمت كه داشت دولت سرمد عزيز و محترمت
روان تشنه ء ما را به جرعه اى درياب چو مى دهند زلال خضر ز جام جمت
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتى كه لاله بر دمد از خاك كشتگان غمت
هميشه وقت تو اى عيسى صبا خوش باد
كه جان حافظ دلخسته زنده شد بدمت

غزل شماره 90 تعداد ابيات 1 - 9

يا رب سببى ساز كه يارم به سلامت باز آيد و برهاند ما ز بند ملامت
خاك ره آن يار سفر كرده بياريد تا چشم جهان بين كنمش جاى اقامت
فرياد كه از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز كه در دست توام مرحمتى كن فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت
حاشا كه من از جور و جفاى تو بنالم بيداد لطيفان همه لطفست و كرامت
اى آن كه به تقرير و بيان دم زنى از عشق ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
درويش مكن ناله ز شمشير احبا كاين طايفه از كشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش كه خم ابروى ساقى بر مى شكند گوشه ء محراب امامت
كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت

غزل شماره 91 تعداد ابيات 1 - 10

اى هدهد صبا به سبا مى فرستمت بنگر كه از كجا به كجا مى فرستمت
حيفست طايرى چو تو در خاكدان غم ز اين جا به آشيان وفا مى فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست مى بينمت عيان و دعا مى فرستمت
هر صبح و شام قافله اى از دعاى خير در صحبت شمال و صبا مى فرستمت
تا لشكر غمت نكند ملك دل خراب جان عزيز خود به نوا مى فرستمت
اى غايب از نظر كه شدى همنشين دل مى گويمت دعا و ثنا مى فرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهى دهند قول غزل بساز و نوا مى فرستمت
در روى خود تفرج صنع خداى كن كائينه خداى نما مى فرستمت
ساقى بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت با درد صبر كن كه دوا مى فرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذكر خير تست
بشتاب هان كه اسب و قبا مى فرستمت (74)

غزل شماره 92 تعداد ابيات 1 - 10

اى غايب از نظر به خدا مى سپارمت جانم بسوختى و به دل دوست دارمت
تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك باور مكن كه دست ز دامن بدارمت
صد جوى آب بسته ام از ديده بر كنار بر بوى تخم مهر كه در دل بكارمت
بارم ده از كرم سوى خود تا به سوز دل در پاى دمبدم گهر از ديده بارمت
مى گريم و مرادم ازين اشك سيل بار(75)
تخم محبت است كه در دل بكارمت
محراب ابرويت بنما تا سحرگهى دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بايدم شدن سوى هاروت بابلى صد گونه جادوى بكنم تا بيارمت
خواهم كه پيش ميرمت اى بى وفا طبيب بيمار باز پرس كه در انتظارمت
خونم بريخت و ز غم عشقم خلاص داد منت پذير غمزه ء خنجر گذارمت
حافظ شراب و شاهد و رندى نه وضع تست
فى الجمله مى كنى و فرو مى گذارمت

غزل شماره 93 تعداد ابيات 1 - 7

مير من خوش مى روى كاندر سرا پا ميرمت خوش خرامان شو كه پيش قدر عنا ميرمت (76)
گفته بودى كى بميرى پيش من تعجيل چيست ؟ خوش تقاضا مى كنى پيش تقاضا ميرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقى كجاست گو كه بخرامد كه پيش سرو بالا ميرمت (77)
آن كه عمرى شد كه تا بيمارم از سوداى او گو نگاهى كن كه پيش چشم شهلا ميرمت
گفته اى لعل لبم هم درد بخشد هم دوا گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت
خوش خرامان مى روى چشم بد از روى تو دور دارم اندر سر خيال آن كه در پا ميرمت
گر چه جاى حافظ اندر خلوت وصل تو نيست
اى همه جاى تو خوش پيش همه جا ميرمت

غزل شماره 94 تعداد ابيات 1 - 11

زان يار دلنوازم شكريست با شكايت گر نكته دان عشقى بشنو تو اين حكايت
بى مزد بود و منت هر خدمتى كه كردم يارب مباد كس را مخدوم بى عنايت
رندان تشنه لب را آبى نمى دهد كس گوئى ولى شناسان رفتند ازين ولايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود از گوشه اى برون آى اى كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود زنهار ازين بيابان وين راه بى نهايت
اين راه رانهايت صورت كجا توان بست كش صدهزار منزل بيش است در بدايت
در زلف چون كمندش اى دل مپيچ كانجا سرها بريده بينى بى جرم و بى جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مى پسندى جانا روا نباشد خونريز را حمايت
اى آفتاب خوبان مى جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه ء عنايت
هر چند بردى آبم ، روى از درت نتابم جور از حبيب خوشتر كز مدعى رعايت
عشقت رسد به فرياد ار خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانى در چارده روايت

غزل شماره 95 تعداد ابيات 1 - 7

مدامم مست مى دارد نسيم جعد گيسويت خرابم مى كند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبائى شبى يارب توان ديدن كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم كه جان را نسخه اى باشد ز لوح خال هندويت (78)
تو گر خواهى كه جاويدان جهان يكسر بيارائى صبا را گو كه بردارد زمانى برقع از رويت
وگر رسم فنا خواهى كه از عالم براندازى برافشان تا فرو ريزد هزاران جان ز هر مويت
من و باد صبا مسكين دو سرگردان بى حاصل من از افسون چشمت مست و او از بوى گيسويت (79)
زهى همت كه حافظ راست كز دنيا و از عقبى
نيايد هيچ در چشمش به جز خاك سر كويت

غزل شماره 96 تعداد ابيات 1 - 5

دى پير مى فروش كه ذكرش بخير باد گفتا شراب نو شو غم دل ببر زياد
گفتم بباد مى دهدم باده نام و ننگ (80)
گفتا قبول كن سخن و هر چه باد باد
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد
بادت بدست باشد اگر دل نهى به هيچ در معرضى كه تخت سليمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حكيمان ملالتست
كوته كنيم قصه كه عمرت دراز باد

غزل شماره 97 تعداد ابيات 1 - 10

شراب و عيش نهان چيست كار بى بنياد زديم بر صف رندان و هر چه باداباد
گره ز دل بگشا وز سپهر ياد مكن كه فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار كه چرخ ازين فسانه هزاران هزار دارد ياد
قدح به شرط ادب گير زانكه تركيبش ز كاسه ء سر جمشيد و بهمن است و قباد
كه آگهست كه كاووس و كى كجا رفتند كه واقفست كه چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شيرين هنوز مى بينم كه لاله مى دمد از خون ديده ء فرهاد
مگر كه لاله بدانست بى وفائى دهر كه تا بزاد و بشد جام مى ز كف ننهاد
بيا بيا كه زمانى ز مى خراب شويم مگر رسيم به گنجى در اين خراب آباد
نمى دهند اجازت مرا به سير و سفر نسيم باد مصلا و آب ركناباد
قدح مگير چو حافظ مگر به ناله ء چنگ
كه بسته اند بر ابريشم طرب دل شاد

غزل شماره 98 تعداد ابيات 1 - 7

دوش آگهى ز يار سفر كرده داد باد من نيز دل به باد دهم هر چه باد باد
كارم بدان رسيد كه همراز خود كنم هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چين طره ء تو دل بى حفاظ من هرگز نگفت مسكن ماءلوف ياد باد
خون شد دلم به ياد تو هرگه كه در چمن بند قباى غنچه ء گل مى گشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعيف من صبحم به بوى وصل تو جان باز داد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم يارب روان ناصح ما از تو شاد باد
حافظ، نهاد نيك تو كامت برآورد
جانها فداى مردم نيكونهاد باد

غزل شماره 99 تعداد ابيات 1 - 6

روز وصل دوستداران ياد باد ياد باد آن روزگاران ياد باد
كامم از تلخى غم چون زهر گشت بانگ نوش شاد خواران ياد باد
گر چه ياران فارغند از ياد من از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم درين بند و بلا كوشش آن حق گزاران ياد باد
گر چه صدر و دست در چشمم مدام زنده رود باغ كاران ياد باد
راز حافظ بعد ازين ناگفته ماند
اى دريغا رازداران ياد باد(81)

غزل شماره 100 تعداد ابيات 1 - 5

جمالت آفتاب هر نظر باد ز خوبى روى خوبت خوبتر باد
هماى زلف شاهين شهپرت را دل شاهان عالم زير پر باد
كسى كو بسته ء زلفت نباشد چو زلفت درهم و زير و زبر باد
دلى كو عاشق رويت نباشد هميشه غرقه در خون جگر باد
بتا چون غمزه ات ناوك فشاند دل مجروح من پيشش سپر باد
چو لعل شكرينت بوسه بخشد مذاق جان من زو پرشكر باد
مرا از تست هر دم تازه عشقى ترا هر ساعتى حسنى دگر باد
به جان مشتاق روى تست حافظ
ترا در حال مشتاقان نظر باد

غزل شماره 120 - 101
غزل شماره 101 تعداد ابيات 1 - 10

صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه انديشهء اين كار فراموشش باد
آن كه يك جرعه مى از دست تواند دادن دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
شاه تركان سخن مدعيان مى شنود شرمى از مظلمه ء خون سياوشش باد
گر چه از كبر سخن با من درويش نگفت جان فداى شكرين پسته ء خاموشش باد
چشمم از آينه داران خط و خالش گشت لبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش كن مردم دارش خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامى تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه ء بندگى زلف تو در گوشش باد

غزل شماره 102 تعداد ابيات 1 - 7

تنت بناز طبيبان نيازمند مباد وجود نازكت آزرده ء گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت تست به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنى ز امن صحت تست كه ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
درين چمن چو در آيد خزان بيغمائى رهش به سرو سهى قامت بلند مباد
در آن بساط كه حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه ء بدبين و بد پسند مباد
هر آنكه روى چو ماهت بچشم بد بيند بجز بر آتش غم جان او سپند مباد
شفا ز گفته ء شكر فشان حافظ جوى
كه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

غزل شماره 103 تعداد ابيات 1 - 9

حسن تو هميشه در فزون باد رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت هر روز كه باد در فزون باد
هر سرو كه در چمن در آيد(82)
در خدمت قامتت نگون باد
قد همه دلبران عالم پيش الف قدت چو نون باد
چشمى كه نه فتنه ء تو باشد چون گوهر اشك غرق خون باد
هر جا كه دليست در غم تو بى صبر و قرار و بى سكون باد
چشم تو ز بهر دلربائى در كردن سحر، ذو فنون باد
هر دل كه ز عشق تست خالى از حلقه ء وصل تو برون باد
لعل تو كه هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد

غزل شماره 104 تعداد ابيات 1 - 7

ديرست كه دلدار پيامى نفرستاد(83)
ننوشت سلامى و كلامى نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پيكى ندوانيد و سلامى نفرستاد
سوى من وحشى صفت عقل رميده آهو روشى كبك خرامى نفرستاد
دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست وز آن خط چون سلسله دامى نفرستاد
فرياد كه آن ساقى شكر لب سرمست دانست كه مخمورم و جامى نفرستاد
چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات هيچم خبر از هيچ مقامى نفرستاد
حافظ بادب باش كه واخواست نباشد
گر شاه پيامى بغلامى نفرستاد

غزل شماره 105 تعداد ابيات 1 - 8

پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گير اى ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد
دردا كه از آن آهوى مشكين سيه چشم چون نافه بسى خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاك سر كوى شما بود هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهانگير بر آورد بس كشته ء دل زنده كه بر يكدگر افتاد
بس تجربه كرديم درين دير مكافات با درد كشان هر كه درافتاد بر افتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد باطينت اصلى چكند بد گهر افتاد
حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود
بس طرفه حريفيست كش اكنون به سر افتاد(84)

غزل شماره 106 تعداد ابيات 1 - 11

عكس روى تو چو در آينه ء جام افتاد عارف از خنده مى در طمع خام افتاد(85)
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد اين همه نقش در آئينه اوهام افتاد
اين همه عكس مى و نقش نگارين كه نمود(86) يك فروغ رخ ساقيست كه در جام افتاد
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد كز كجا سر غمش در دهن عام افتاد(87)
آن شد اى خواجه كه در صومعه بازم بينى كار ما با رخ ساقى و لب جام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه كند كز پى دوران نرود چون پرگار هر كه در دايره ء گردش ايام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفى دگرست اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت كانكه شد كشته او نيك سرانجام افتاد
در خم زلف تو آويخت دل از چاه ز نخ آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولى
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

غزل شماره 107 تعداد ابيات 1 - 7

آن كه رخسار ترا رنگ گل و نسرين داد صبر و آرام تواند به من مسكين داد
وانكه گيسوى ترا رسم تطاول آموخت هم تواند كرمش داد من غمگين داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم كه عنان دل شيدا به لب شيرين داد
بعد ازين دست من و دامن سرو و لب جوى خاصه اكنون كه صبا مژده ء فروردين داد
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن هر كه پيوست بدو عمر خودش كاوين داد
گنج زرگر نبود، كنج قناعت باقيست آن كه آن داد به شاهان به گدايان اين داد
در كف غصه ء دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت اى خواجه قوام الدين داد

غزل شماره 108 تعداد ابيات 1 - 6

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد كه تاب من به جهان طره ء فلانى داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا درش ببست و كليدش به دلستانى داد
شكسته وار بدرگاهت آمدم كه طبيب به موميائى لطف توام نشانى داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش كه دست دادش و يارى ناتوانى داد
برو معالجه ء خود كن اى نصيحت گو شراب و شاهد شيرين كرا زيانى داد
گذشت بر من مسكين و با رقيبان گفت
دريغ حافظ مسكين من چه جانى داد

غزل شماره 109 تعداد ابيات 1 - 8

هماى اوج سعادت به دام ما افتد اگر ترا گذرى بر مقام ما افتد
حباب وار بر اندازم از نشاط كلاه اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد
ببارگاه تو چون باد را نباشد بار كى اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فداى لبش شد خيال مى بستم كه قطره اى ز زلالش به كام ما افتد
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز كزين شكار فراوان به دام ما افتد
به نااميدى ازين در مرو بزن فالى بود كه قرعه دولت به نام ما افتد
شبى كه ماه مراد از افق شود طالع بود كه پرتو نورى به بام ما افتد
ز خاك كوى تو هر گه كه دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد

غزل شماره 110 تعداد ابيات 1 - 7

درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد نهال دشمنى بر كن كه رنج بى شمار آرد
شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگار ما بسى گردش كند گردون بسى ليل و نهار آرد
بهار عمر خواه اى دل و گر نه اين چمن هر سال چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
چو مهمان خراباتى به عزت باش با رندان كه درد سر كشى جانا گرت مستى خمار آرد
خدا را چون دل ريشم قرارى بست با زلفت بفرما لعل نوشين را كه زودش با قرار آرد
عمارى دار ليلى را كه مهد ماه در حكم است خدايا در دل اندازش كه بر مجنون گذار آرد
درين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ(88)
نشيند بر لب جوئى و سروى در كنار آرد

غزل شماره 111 تعداد ابيات 1 - 8

كسى كه حسن و خط دوست در نظر دارد محقق است كه او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت نهاده ايم مگر او به تيغ بردارد
كسى به وصل تو چون شمع يافت پروانه كه زير تيغ تو هر دم سرى دگر دارد
به پاى بوس تو دست كسى رسيد كه او چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
ز زهد خشك ملولم كجاست باده ء ناب كه بوى باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه ترا دمى ز وسوسه ء عقل بى خبر دارد
كسى كه از ره تقوى قدم برون ننهاد به عزم ميكده اكنون ره سفر دارد
دل شكسته ء حافظ به خاك خواهد برد
چو لاله داغ هوائى كه بر جگر دارد

غزل شماره 112 تعداد ابيات 1 - 8

دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد كه چو سر و پاى بندست و چو لاله داغ دارد
شب ظلمت و بيابان به كجا توان رسيدن مگر آن كه شمع رويت به رهم چراغ دارد
من و شمع صبحگاهى سزد ار بهم بگرييم كه بسوختيم و از ما بت ما فراغ دارد
به جز آن كمان ابرو نكشيد دل به هيچم (89) كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم كه ز زلف او زند دم تو سياه كم بها بين كه چه در دماغ دارد
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل كه لاله به نديم شاه ماند كه به كف اياغ دارد
سزدم چو ابر بهمن كه برين چمن بگريم طرب آشيان بلبل بنگر كه زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
كه نه خاطر تماشا نه هواى باغ دارد(90)

غزل شماره 113 تعداد ابيات 1 - 9

دلى كه غيب نمايست و جام جم دارد ز خاتمى كه دمى گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدايان مده خزينه ء دل به دست شاه وشى ده كه محترم دارد
نه هر درخت تحمل كند جفاى خزان غلام همت سروم كه اين قدم دارد
رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست نهد بپاى قدح هركه شش درم دارد
زر از بهاى مى اكنون چون گل دريغ مدار كه عقل كل به صدت عيب متهم دارد
ز سر غيب كس آگاه نيست قصه مخوان كدام محرم دل ره درين حرم دارد
دلم كه لاف تجرد زدى كنون صد شغل ببوى زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز كه پرسم كه نيست دلدارى كه جلوه ء نظر و شيوه ء كرم دارد
ز جيب خرقه ء حافظ چه طرف بتوان بست
كه ما صمد طلبيدم و او صنم دارد

غزل شماره 114 تعداد ابيات 1 - 9

آن كس كه به دست جام دارد سلطانى جم مدام دارد
آبى كه خضر حيات از و يافت در ميكده جو كه جام دارد
سر رشته ء جان به جام بگذار كاين رشته از و نظام دارد
بيرون ز لب تو ساقيا نيست در دور كسى كه كام دارد
ما و مى و زاهدان و تقوى تا يار سر كدام دارد
ذكر رخ و زلف تو دلم را ورديست كه صبح و شام دارد
بر سينه ريش دردمندان لعلت نمكى تمام دارد
نرگس همه شيوه هاى مستى از چشم خوشت بوام دارد
در چاه ذقن چو حافظ اى جان
حسن تو دو صد غلام دارد

غزل شماره 115 تعداد ابيات 1 - 12

بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد بهار عارضش خطى به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يارب حيات جاودانش ده كه حسن جاودان دارد(91)
چو عاشق مى شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود ندانستم كه اين درياچه موج خون فشان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اى بلبل كه بر گل اعتمادى نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان ازو اى شحنه ء مجلس كه مى با ديگرى خوردست و با من سر گران دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق به غماز صبا گويد كه راز ما نهان دارد
ز خوف هجرم ايمن كن اگر اميد آن دارى كه از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
به فتراك ار همى بندى خدا را زود صيدم كن كه آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد
ز سرو قد دلجويت مكن محروم چشمم را بدين سرچشمه اش بنشان كه خوش آبى روان دارد
ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو كه مى بينم كمين از گوشه اى كردست و تيراندر كمان دارد
بيفشان جرعه اى بر خاك و حال اهل دل بشنو كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد
چه عذر بخت خود گويم كه آن عيار شهر آشوب
به تلخى كشت حافظ را و شكر در دهان دارد

غزل شماره 116 تعداد ابيات 1 - 9

جان بى جمال جانان ميل جهان ندارد هر كس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد
با هيچ كس نشانى زان دلستان نديدم يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
هر شبنمى درين ره صد بحر آتشين است دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن اى ساروان فروكش كاين ره كران ندارد
چنگ خميده قامت مى خواندت به عشرت بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد
اى دل طريق رندى از محتسب بياموز مست است و در حق او كس اين گمان ندارد
گر خود رقيب شمع است اسرار از و بپوشان كان شوخ سر بريده بند زبان ندارد
احوال گنج قارون كايام داد بر باد در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد
كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ
زيرا كه چون تو شاهى كس در جهان ندارد

غزل شماره 117 تعداد ابيات 1 - 9

روشنى طلعت تو ماه ندارد پيش تو گل رونق گياه ندارد
شوخى نرگس نگر كه پيش تو بشكفت چشم دريده ادب نگاه ندارد
ديدم و، آن چشم دل سيه كه تو دارى جانب هيچ آشنا نگاه ندارد
نى من تنها كشم تطاول زلفت كيست كه او داغ آن سياه ندارد
رطل گرانم ده اى مريد خرابات شادى شيخى كه خانقاه ندارد
گو برو و آستين به خون جگر شوى هر كه درين آستانه راه ندارد
خون خور و خامش نشين كه آن دل نازك طاقت فرياد دادخواه ندارد
تا چه كند با رخ تو دود دل من آينه دانى كه تاب آه ندارد
گوشه ء ابروى تست منزل جانم خوشتر ازين گوشه پادشاه ندارد
حافظ اگر سجده ء تو كرد مكن عيب
كافر عشق اى صنم گناه ندارد

غزل شماره 118 تعداد ابيات 1 - 9

هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
حريم عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
دهان تنگ شيرينش مگر مهر سليمانست (92) كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
لب لعل و خط مشكين چو آنش هست و اينش نيست (93)
بنازم دلبر خود را كه حسنش آن و اين دارد
به خوارى منگر اى منعم ضعيفان و نحيفان را كه صدر مجلس عشرت گداى ره نشين دارد
چو بر روى زمين باشى توانائى غنيمت دان كه دوران ناتوانيها بسى زير زمين دارد
بلا گردان جان و تن دعاى مستمندان است كه بيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه چين دارد؟
صبا از عشق من رمزى بگو با آن شه خوبان كه صد جمشيد و كيخسرو غلام كمترين دارد
اگر گويد نمى خواهم چو حافظ عاشق و مفلس
بگوئيدش كه سلطانى گدائى همنشين دارد

غزل شماره 119 تعداد ابيات 1 - 8

هر آن كه جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاى فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بينى (94)
ز روى لطف بگويش كه جا نگه دارد
نگه نداشت دلم و جاى رنجش نيست (95)
ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد
سرو ز رو دل و جانم فداى آن يارى كه حق صحبت و مهر و وفا نگه دارد(96)
غبار راهگذارت كجاست تا حافظ
به يادگار نسيم صبا نگه دارد

غزل شماره 120 تعداد ابيات 1 - 9

آن كه از سنبل او غاليه تابى دارد باز با دلشدگان ناز و عتابى دارد
از سر كشته خود مى گذرد همچون باد(97)
چه توان كرد كه عمرست و شتابى دارد
ماه خورشيد نمايش ز پس پرده ء زلف آفتابيست كه در پيش سحابى دارد
چشم من كرد به هر گوشه روان سيل سر شك تا سهى سرو ترا تازه تر آبى دارد(98)
آب حيوان اگر اينست كه دارد لب دوست روشنست اين كه خضر بهره سرابى دارد
غمزه ء شوخ تو خونم به خطا مى ريزد فرصتش باد كه خوش فكر صوابى دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر ترك مست است مگر ميل كبابى دارد
جان بيمار مرا نيست ز تو روى سوال اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد
كى كند سوى دل خسته ء حافظ نظرى
چشم مستش كه به هر گوشه خرابى دارد

غزل شماره 140 - 121
غزل شماره 121 تعداد ابيات 1 - 10

شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد بنده ء طلعت آن باش كه آنى دارد
شيوه ء حور و پرى گرچه لطيف است ولى خوبى آنست و لطافت كه فلانى دارد
مرغ زيرك نزند در چمنش پرده سراى هر بهارى كه به دنباله خزانى دارد
چشمه ء چشم مرا اى گل خندان درياب كه باميد تو خوش آب روانى دارد
گوى خوبى كه برد از تو كه خورشيد آنجا نه سواريست كه در دست عنانى دارد
خم ابروى تو در صنعت تير اندازى برده از دست هر آنكس كه كمانى دارد
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش كردى آرى آرى سخن عشق نشانى دارد
در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز هر كسى بر حسب فكر گمانى دارد
با خرابات نشينان ز كرامات ملاف هر سخن وقتى و هر نكته مكانى دارد
مدعى گو لغز و نكته به حافظ مفروش
كلك ما نيز زبانى و بيانى دارد

غزل شماره 122 تعداد ابيات 1 - 9

مطرب عشق عجب ساز و نوائى دارد نقش هر نغمه كه زد راه به جائى دارد
عالم از ناله ء عشاق مبادا خالى كه خوش آهنگ و فرح بخش هوائى دارد
پير دردى كش ما گرچه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدائى دارد
محترم دار دلم كاين مگس قندپرست تا هوا خواه تو شد فر همائى دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهى كه به همسايه گدائى دارد
ستم از غمزه مياموز كه در مذهب عشق هر عمل اجرى و هر كرده جزائى دارد
اشك خونين بنمودم به طبيبان گفتند درد عشقست و جگر سوزد وائى دارد
نغز گفت آن بت ترسا بچه ء باده پرست شادى روى كسى خور كه صفائى دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
وز زبان تو تمناى دعائى دارد

غزل شماره 123 تعداد ابيات 1 - 7

اگر نه باده غم دل زياد ما ببرد نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستى فرو كشد لنگر چگونه كشتى ازين ورطه ء بلا ببرد
گذار بر ظلماتست خضر راهى كو مباد كاتش محرومى آب ما ببرد
طبيب عشق منم باده ده كه اين معجون فراغت آرد و انديشه ء خطا ببرد
دل ضعيفم از آن مى كشد به طرف چمن كه جان ز مرگ به بيمارى صبا ببرد
فغان كه با همه كس غايبانه باخت فلك كه كس نبود كه دستى ازين دغا ببرد
بسوخت حافظ و كس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامى خداى را ببرد

غزل شماره 124 تعداد ابيات 1 - 10

نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
كو حريفى كش سرمست كه پيش كرمش عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس مى بازم بو كه صاحب نظرى نام تماشا ببرد
باغبانا ز خزان بى خبرت مى بينم آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است مشو ايمن ازو اگر امروز نبردست كه فردا ببرد
علم و فضلى كه به چل سال دلم جمع آورد ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوى چه صدا باز دهد عشوه مخر(99)
سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد
جام مينائى مى سدره تنگ دلى است منه از دست كه سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه كمين گاه كمانداران است هر كه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه ء مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد

غزل شماره 125 تعداد ابيات 1 - 5

من و صلاح و سلامت كس اين گمان نبرد(100) كه كس برند خرابات ظنّ آن نبرد
من اين مرقع ديرينه بهر آن دارم كه زير خرقه كشم مى كسى گمان نبرد(101)
مباش غره به علم و عمل فقيه مدام كه هيچكس ز قضاى خداى جان نبرد
اگر چه ديده پاسبان تو ايدل بهوش باش كه نقد تو پاسبان نبرد(102)
سخن به نزد سخندان ادا مكن حافظ
كه تحفه كس در و گوهر به بحر و كان نبرد

غزل شماره 126 تعداد ابيات 1 - 10

سحر بلبل حكايت با صبا كرد كه عشق روى گل با ما چه ها كرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد(103)
وز آن گلشن به خارم مبتلا كرد
غلام همت آن نازنينم كه كار خير بى روى و ريا كرد
خوشش باد آن نسيم صبحگاهى كه درد شب نشينان را دوا كرد
نقاب گل كشيد و زلف سنبل گره بند قباى غنچه وا كرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از ميان باد صبا كرد(104)
من از بيگانگان هرگز ننالم كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد
گر از سلطان طمع كردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا كرد
وفا از خواجگان شهر با من كمال دولت و دين بوالوفا كرد
بشارت بر به كوى مى فروشان
كه حافظ توبه از زهد ريا كرد

غزل شماره 127 تعداد ابيات 1 - 6

به آب روشن مى عارفى طهارت كرد على الصباح كه ميخانه را زيارت كرد
همين كه ساغر زرين خور نهان گرديد هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
خوشا نماز و نياز كسى كه از سر درد به آب ديده و خون جگر طهارت كرد
دلم ز حلقه ء زلفش به جان خريد آشوب چه سود ديد ندانم كه اين تجارت كرد
امام خواجه كه بودش سر نماز دراز به خون دختر رز خرقه را قصارت كرد
اگر امام جماعت طلب كند امروز
خبر دهيد كه حافظ به مى طهارت كرد

غزل شماره 128 تعداد ابيات 1 - 8

بيا كه ترك فلك خان روزه غارت كرد هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
ثواب روزه و حج قبول آن كس برد كه خاك ميكده ء عشق را زيارت كرد
بهاى باده ء چون لعل چيست جوهر عقل بيا كه سود كسى برد كاين تجارت كرد
مقام اصلى ما گوشه ء خراباتست خداش خير دهاد آن كه اين عمارت كرد
نماز در خم آن ابروان محرابى كسى كند كه به خون جگر طهارت كرد
به روى يار نظر كن ز ديده منت دار كه كار ديده نظر از سر بصارت كرد
فغان كه نرگس جماش شيخ شهر امروز نظر به دردكشان از سر حقارت كرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسيار در عبارت كرد

غزل شماره 129 تعداد ابيات 1 - 9

صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
بازى چرخ بشكندش بيضه در كلاه زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
ساقى بيا كه شاهد رعناى صوفيان ديگر به جلوه آمد و آغاز ناز كرد
اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت و آهنگ بازگشت به راه حجاز كرد
اى دل بيا كه ما به پناه خدا رويم ز آنچه آستين كوته و دست دراز كرد
صنعت مكن كه هر كه محبت نه راست باخت عشقش به روى دل در معنى فراز كرد
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد
اى كبك خوش خرام كجا مى روى بايست (105)
غره مشو كه گربه ء زاهد نماز كرد
حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل
ما را خدا ز زهد ريا بى نياز كرد

غزل شماره 130 تعداد ابيات 1 - 7

بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد باد غيرت بهصدش خار پريشان دل كرد
طوطيى را به خيال شكرى دل خوش بود ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد
آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ در لحد ماه كمان ابروى من منزل كرد
قره العين من آن ميوه دل يادش باد كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددى كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
روى خاكى و نم چشم مرا خوار مدار چرخ فيروزه طربخانه ازين كهگل كرد
نزدى شاهرخ و فوت شد امكان حافظ
چه كنم بازى ايام مرا غافل كرد

غزل شماره 131 تعداد ابيات 1 - 7

چو باد عزم سر كوى يار خواهم كرد نفس به بوى خوشش مشكبار خواهم كرد
هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد
به هر زه بى مى و معشوق عمر مى گذرد بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد
صبا كجاست كه اين جان خون گرفته چو گل فداى نكهت گيسوى يار خواهم كرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن كه عمر در سر اين كار و بار خواهم كرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بناى عهد قديم استوار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفاى دل حافظ
طريق رندى و عشق اختيار خواهم كرد

غزل شماره 133 تعداد ابيات 1 - 10

دست در حلقه ء آن زلف دو تا نتوان كرد تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد
آن چه سعى است من اندر طلبت بنمايم اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد
غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
من چه گويم كه ترا نازكى طبع لطيف تابه حديست كه آهسته دعا نتوان كرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد بدست به فسوسى كه كند خصم رها نتوان كرد
عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت نسبت يار به هر بى سر و پا نتوان كرد(106)
سر و بالاى من آن گه كه در آيد به سماع چه محل جامه ء جان را كه قبا نتوان كرد
نظر پاك تواند رخ جانان ديدن كه در آئينه نظر جز به صفا نتوان كرد
مشكل عشق نه در حوصله ء دانش ماست حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
به جز ابروى تو محراب دل حافظ نيست
طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد

غزل شماره 134 تعداد ابيات 1 - 9

ياد باد آن كه ز ما وقت سفر ياد نكرد به وداعى دل غمديده ء ما شاد نكرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق كه بدين راه بشد يا روز ما ياد نكرد
آن جوانبخت كه مى زد رقم خير و قبول بنده ء پير ندانم ز چه آزاد نكرد
كاغذين جامه به خوناب بشويم كه فلك رهنمونيم به پاى علم داد نكرد
دل به اميد صدائى كه مگر در تو رسد ناله ها كرد درين كوه كه فرهاد نكرد
سايه تا باز گرفتى ز چمن مرغ سحر آشيان در شكن طره ء شمشاد نكرد
شايد ار پيك صبا از تو بياموزد كار زانكه چالاكتر از اين حركت باد نكرد
كلك مشاطه ء صنعش نكشد نقش مراد هر كه اقرار بدين حسن خدا داد نكرد
غزليات عراقيست سرود حافظ
كه شنيد اين ره دلسوز كه فرياد نكرد

غزل شماره 135 تعداد ابيات 1 - 6

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد ياد حريف شه رو رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد(107)
گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم چون سخت بود در دل سنگش اثر نكرد
هر كس كه ديد روى تو بوسيد چشم من كارى كه كرد ديده ء من بى نظر نكرد
شوخى مكن كه مرغ دل بيقرار من
سوداى دام عاشقى از سر بدر نكرد(108)

غزل شماره 136 تعداد ابيات 1 - 7

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد
مى خواستم كه ميرمش اندر قدم چو شمع او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد
ماهى و مرغ دوش نخفت از فغان من (109) وان شوخ ديده بين كه سر از خواب برنكرد
سيل سرشك ما ز دلش كين بدر نبرد در سنگ خاره قطره ء باران اثر نكرد
يارب تو آن جوان دلاور نگاه دار كز تير آه گوشه نشينان حذر نكرد
جانا كدام سنگدل بى كفايتست كو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نكرد
كلك زبان بريده حافظ در انجمن (110)
با كس نگفت راز تو تا ترك سر نكرد

غزل شماره 137 تعداد ابيات 1 - 7

ديدى اى دل كه غم عشق دگر بار چه كرد چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آه از آن نرگس جادو كه چه بازى انگيخت واه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
اشك من رنگ شفق يافت ز بى مهرى يار طالع بى شفقت بين كه درين كار چه كرد
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد
ساقيا جام ميم ده كه نگارنده ء غيب نيست معلوم كه در پرده ء اسرار چه كرد
آن كه پر نقش زد اين دايره ء مينائى كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد
فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد

غزل شماره 138 تعداد ابيات 1 - 6

دوستان دختر رز توبه ز مستورى كرد شد سوى محتسب و كار به دستورى كرد(111)
آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد تانگويند حريفان كه چرا دورى كرد
مژدگانى بده اى دل كه دگر مطرب عشق راه مستانه زد و چاره ء مخمورى كرد
نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود آن چه با خرقه زاهد مى انگورى كرد
غنچه ء گلبن و صلم ز نسيمش بشكفت مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سورى كرد
حافظ افتادگى از دست مده زانكه حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغرورى كرد

غزل شماره 139 تعداد ابيات 1 - 10

سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا مى كرد
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرونست (112) طلب از گم شدگان لب دريا مى كرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش كو به تائيد نظر حل معما مى كرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده بدست واندر آن آينه صد گونه تماشا مى كرد
گفتم اين جام جهان بين به تو كى داد حكيم گفت آن روز كه اين گنبد مينا مى كرد
گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا مى كرد
آن همه شعبده ء خويش كه مى كرد اين جا سامرى پيش عصا و يد بيضا مى كرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد ديگران هم بكنند آن چه مسيحا مى كرد
بى دلى در همه احوال خدا با او بود او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد(113)
گفتمش سلسله ء زلف بتان از پى چيست
گفت حافظ گله اى از دل شيدا مى كرد

غزل شماره 140 تعداد ابيات 1 - 11

به سر جام جم آنگه نظر توانى كرد كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد
مباش بى مى و مطرب كه زير طاق سپهر بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد
گدائى در ميخانه طرفه اكسيرى است گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد
به عزم مرحله ء عشق پيش نه قدمى كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد
بيا كه چاره ء ذوق حضور و نظم امور به فيض بخشى اهل نظر توانى كرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون كجا به كوى طريقت گذر توانى كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
دلا ز نور هدايت گر آگهى يابى چو شمع خنده زنان ترك سر توانى كرد(114)
ولى تو طالب معشوق و جام مى خواهى طمع مدار كه كار دگر توانى كرد
گر اين نصيحت شاهانه بشنوى حافظ
به شاهراه حقيقت گذر توانى كرد(115)

غزل شماره 160 - 141
غزل شماره 141 تعداد ابيات 1 - 10

چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد
تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شكايت ز كار بسته مكن كه باد صبح نسيم گره گشا آورد
صبا به خوش خبرى هدهد سليمانست كه مژده ء طرب از گلشن سبا آورد
رسيدن گل و نسرين به خير و خوبى باد(116)
بنفشه شاد و كش آمد سمن صفا آورد
چه راه مى زند اين مطرب مقام شناس كه در ميان غزل قول آشنا آورد(117)
علاج ضعف دل ما كرشمه ء ساقيست برآر سر كه طبيب آمد و دوا آورد
به تنگ چشمى آن ترك لشكرى نازم كه حمله بر من درويش يك قبا آورد
مريد پير مغانم ز من مرنج اى شيخ چرا كه وعده تو كردى و او به جا آورد
فلك غلامى حافظ كنون به طوع كند
كه التجا به در دولت شما آورد

غزل شماره 142 تعداد ابيات 1 - 8

صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد دل شوريده ء ما را ببو در كار مى آورد
فروغ ماه مى ديدم ز بام قصر او روشن كه رو از شرم آن خورشيد در ديوار مى آورد
عفاالله چين ابرويش اگر چه ناتوانم كرد به عشوه هم پيامى بر سر بيمار مى آورد
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود اگر تسبيح مى فرمود اگر زنار مى آورد
من آن شكل صنوبر را ز باغ ديده بركندم (118)
كه هر گل كز غمش بشكفت محنت بار مى آورد
ز بيم غارت عشقش دل پرخون رها كردم ولى مى ريخت خون و ره بدان هنجار مى آورد
به قول مطرب و ساقى برون رفتم گه و بى گه كزان راه گران قاصد خبر دشوار مى آورد
عجب مى داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه
ولى منعش نمى كردم كه صوفى وار مى آورد

غزل شماره 143 تعداد ابيات 1 - 7

نسيم باد صبا دوشم آگهى آورد كه روز محنت و غم رو به كو تهى آورد
به مطربان صبوحى دهيم جامه ء پاك بدين نويد كه باد سحر گهى آورد
بيا بيا كه تو حور بهشت را رضوان درين جهان ز براى دل رهى آورد
همى رويم به شيراز با عنايت بخت زهى رفيق كه بختم به همرهى آورد
به جبر خاطر ما كوش كاين كلاه نمد بسا شكست كه با افسر شهى آورد
چه ناله ها كه رسيد از دلم به خرمن ماه چو ياد عارض آن ماه خرگهى آورد
رساند رايت منصور بر فلك حافظ
كه التجا به جناب شهنشهى آورد

غزل شماره 144 تعداد ابيات 1 - 5

يارم چو قدح به دست گيرد بازار بتان شكست گيرد
هر كس كه بديد چشم او گفت كو محتسبى كه مست گيرد
در بحر فتاده ام چو ماهى تا يار مرا به شست گيرد
در پاش فتاده ام به زارى آيا بود آن كه دست گيرد
خرم دل آن كه همچو حافظ
جامى ز مى الست گيرد

غزل شماره 145 تعداد ابيات 1 - 13

دلم جز مهر مهرويان طريقى برنمى گيرد ز هر در مى دهم پندش و ليكن درنمى گيرد
خدا را اى نصيحت گو حديث ساغر و مى گو كه نقشى در خيال ما ازين خوشتر نمى گيرد(119)
صراحى مى كشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمى گيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزى كه پير مى فروشانش به جامى برنمى گيرد
ميان گريه مى خندم كه چون شمع اندرين مجلس زبان آتشينم هست ليكن در نمى گيرد
سخن در احتياج ماه استغناى معشوقست چه سود افسونگرى اى دل كه در دلبر نمى گيرد
نصيحت گوى رندان را كه با حكم قضا جنگست دلش بس تنگ مى بينم مگر ساغر نمى گيرد
چه خوش صيد دلم كردى بنازم چشم مستت را كه كس مرغان وحشى را ازين خوشتر نمى گيرد
سر و چشمى چنين دلكش تو گوئى چشم ازو بردوز برو كاين وعظ بى معنى مرا در سر نمى گيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مى لعلش كه غير از راستى نقشى در آن جوهر نمى گيرد
من آن آيينه را روزى به دست آرم سكندروار اگر مى گيرد اين آتش زمانى ور نمى گيرد
خدا را رحمى اين منعم كه درويش سر كويت درى ديگر نمى داند رهى ديگر نمى گيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاى حافظ را چرا در زر نمى گيرد

غزل شماره 146 تعداد ابيات 1 - 8

ساقى ار باده ازين دست به جام اندازد عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ور چنين زير خم زلف نهد دانه ء خال اى بسا مرغ خرد را كه بدام اندازد
اى خوشا دولت آن مست كه در پاى حريف سرو دستار نداند كه كدام اندازد
زاهد خام كه انكار مى و جام كند پخته گردد چو نظر بر مى خام اندازد
روز در كسب هنر كوش كه مى خوردن روز دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت مى صبح فروغست كه شب گرد خرگاه افق پرده ء شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشى زنهار بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز كله گوشه ء خورشيد برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

غزل شماره 151 تعداد ابيات 1 - 7

دمى با غم به سر بردن جهان يك سر نمى ارزد به مى بفروش دلق ما كزين بهتر نمى ارزد
به كوى مى فروشانش به جا مى بر نمى گيرند زهى سجاده ء تقوى كه يك ساغر نمى ارزد
رقيبم سرزنشها كرد كز اين باب رخ برتاب چه افتاد اين سر ما را كه خاك در نمى ارزد
شكوه تاج سلطانى كه بيم جان درو درج است كلاهى دلكش است اما به ترك سر نمى ارزد
چه آسان مى نمود اول غم دريا به بوى سود غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمى ارزد(120)
ترا آن به كه روى خود ز مشتاقان بپوشانى كه شادى جهانگيرى غم لشگر نمى ارزد
چو حافظ در قناعت كوش وز دنياى دون بگذر
كه يك جو منت دو نان دو صد من زر نمى ارزد

غزل شماره 148 تعداد ابيات 1 - 7

در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه اى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد
عقل مى خواست كزان شعله چراغ افروزد برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينه ء نامحرم زد
جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه ء آن زلف خم اندر خم زد
ديگران قرعه ء قسمت همه بر عيش زدند دل غمديده ء ما بود كه هم بر غم زد
حافظ آن روز طربنامه ء عشق تو نوشت
كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد

غزل شماره 149 تعداد ابيات 13 - 1

سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد بدست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد كه حال مهر گردون چيست برآمد خنده اى خوش بر غرور كامگاران زد
نگارم دوش در مجلس بعزم رقص چون برخاست گره بگشود از ابرو و بر دلهاى ياران زد
من از رنگ صلاح آندم بخون دل بشستم دست كه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
كدام آهندلش آموخت اين آيين عيارى كز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خيال شهسوارى پخت و شد ناگه دل مسكين خداوندا نگهدارش كه بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم چو نقشش دست داد اول رقم بر جانسپاران زد
منش با خرقه ء پشمين كجا اندر كمند آرم زره مويى كه مژگانش ره خنجر گذاران زد(121)
نظر بر قرعه ء توفيق و يمن دولت شاه است بده كام دل حافظ كه فال بختياران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملك و دين منصور كه جود بى دريغش خنده بر ابر بهاران زد(122)
ز شمشير سر افشانش ظفر آن روز بدرخشيد كه چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
از آن ساعت كه جام مى به دست او مشرف شد زمانه ساغر شادى به ياد ميگساران زد
دوام عمر و ملك او بخواه از لطف حق اى دل
كه چرخ اين سكه ء دولت به دور روزگاران زد

غزل شماره 150 تعداد ابيات 1 - 10

راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندى بر آسمان توان زد
قد خميده ء ما سهلت نمايد اما بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشق بازى جام مى مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد برگ سراى سلطان مائيم و كهنه دلقى كاتش در آن توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست گر راهزن تو باشى صد كاروان توان زد
عشق و شباب و رندى مجموعه ء مراد است چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد
گر دولت وصالت خواهد درى گشودن سرها بدين تخيل بر آستان توان زد
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند عشقست و داو اول بر نقد جان توان زد
حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق باز آى
باشد كه گوى عيشى در اين جهان توان زد

غزل شماره 151 تعداد ابيات 1 - 7

اگر روم ز پيش فتنه ها برانگيزد ور از طلب بنشينم به كينه برخيزد
وگر به رهگذرى يك دم از وفادارى (123)
چو گرد در پيش افتم چو باد بگريزد
وگر كنم طلب نيم بوسه صد افسوس ز حقه دهنش چون شكر فرو ريزد
من آن فريب كه در نرگس تو مى بينم بس آب روى كه با خاك ره برآميزد
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست كجاست شيردلى كز بلا نپرهيزد
تو عمر خواه و صبورى كه چرخ شعبده باز هزار بازى ازين طرفه تر برانگيزد
بر آستانه ء تسليم سر بنه حافظ
كه گر ستيزه كنى روزگار بستيزد

غزل شماره 152 تعداد ابيات 1 - 9

به حسن و خلق و وفا كس به يار ما نرسد ترا درين سخنان كار كار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند كسى بحسن و ملاحت به يار ما نرسد
بحق صحبت ديرين كه هيچ محرم راز به يار يك جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش بر آيد ز كلك صنع و يكى به دلپذيرى نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار كاينات آرند يكى به سكه ء صاحب عيار ما نرسد
دريغ قافله ء عمر كانچنان رفتند كه گردشان به هواى ديار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد
چنان بزى كه اگر خاك ره شوى كس را غبار خاطرى از رهگذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او
به سمع پادشه كامگار ما نرسد

غزل شماره 153 تعداد ابيات 1 - 7

هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد(124)
پاى ازين دايره بيرون ننهد تا باشد
من چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم داغ سوداى توام سر سويدا باشد
تو خود اى گوهر يك دانه كجائى آخر كز غمت ديده ء مردم همه دريا باشد
از بن هر مژه ام آب روانست بيا اگرت ميل لب جوى و تماشا باشد
چون گل و مى دمى از پرده برون آى و درا كه دگر باره ملاقات نه پيدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد كاندرين سايه قرار دل شيدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آرى
سر گرانى صفت نرگس رعنا باشد

غزل شماره 154 تعداد ابيات 1 - 7

من و انكار شراب اين چه حكايت باشد غالبا اين قدرم عقل و كفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمى دانستم ور نه مستورى ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستى و نياز تا ترا خود ز ميان با كه عنايت باشد
زاهد ار راه به رندى نبرد معذورست عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد
من كه شبها ره تقوى زده ام با دف و چنگ ناگهان سر به ره آرم چه حكايت باشد(125)
بنده ء پير مغانم كه ز جهلم برهاند پير ما هر چه كند عين ولايت باشد(126)
دوش ازين غصه نخفتم كه فقيهى مى گفت (127)
حافظ از باده خورد جاى شكايت باشد(128)

غزل شماره 155 تعداد ابيات 1 - 7

نقد صوفى نه همه صافى بى غش باشد اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روى شود هر كه دروغش باشد
صوفى ما كه ز ورد سحرى مست شدى شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
خط ساقى گر ازين گونه زند نقش بر آب اى بسا رخ كه به خونابه منقش باشد
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقى شيوه ء رندان بلاكش باشد
غم دنياى دنى چند خورى باده بخور حيف باشد دل دانا كه مشوش باشد
دلق و سجاده ء حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش از كف ساقى مهوش باشد(129)

غزل شماره 156 تعداد ابيات 1 - 11

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد كه در دستت به جز ساغر نباشد
زمان خوشدلى درياب و درياب كه دايم در صدف گوهر نباشد
غنيمت دان و مى خور در گلستان كه گل تا هفته ء ديگر نباشد
ايا پر لعل كرده جام زرين ببخشا بر كسى كش زر نباشد
بيا اى شيخ و از خمخانه ء ما شرابى خور كه در كوثر نباشد
بشوى اوراق اگر همدرس مائى كه علم عشق در دفتر نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدى بند كه حسنش بسته ء زيور نباشد
شرابى بى خمارم بخش يارب كه با وى هيچ درد سر نباشد
من از جان بنده ء سلطان اويسم اگر چه يادش از چاكر نباشد
به تاج عالم آرايش كه خورشيد چنين زيبنده ء افسر نباشد
كسى گيرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد

غزل شماره 157 تعداد ابيات 1 - 7

خوشست خلوت اگر يار يار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم كه گاه گاه برو دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا كه در حريم وصال رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماى گو مفكن سايه شرف هرگز در آن ديار كه طوطى كم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل توان شناخت ز سوزى كه در سخن باشد
هواى كوى تو از سر نمى رود آرى غريب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد

غزل شماره 158 تعداد ابيات 1 - 7

كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد(130) يك نكته ازين معنى گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشترى زنهار صد ملك سليمانم در زير نگين باشد
غمناك نبايد بود از طعن حسود اى دل شايد كه چو وا بينى خير تو درين باشد
هر كو نكند فهمى زين كلك خيال انگيز نقشش به حرام ار خود صورت گر چين باشد
جام مى و خون دل هر يك به كسى دادند در دايره ء قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود كاين شاهد بازارى وان پرده نشين باشد
آن نيست كه حافظ را رندى بشد از خاطر
كاين سابقه ء پيشين تا روز پسين باشد

غزل شماره 159 تعداد ابيات 1 - 9

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد عالم پير دگر بار هجوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقى به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل تا سرا پرده ء گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
اى دل ار عشرت امروز به فرد افكنى مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت كه به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود چند گوئى كه چنين رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوى اقليم وجود
قدمى نه به وداعش كه روان خواهد شد

غزل شماره 160 تعداد ابيات 1 - 7

مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد قضاى آسمانست اين و ديگر گون نخواهد شد
مرا روز ازل كارى به جز رندى نفرمودند هر آن قسمت كه آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فرياد دف و نى بخش كه ساز شرع ازين افسانه بى قانون نخواهد شد
شراب لعل و جاى امن و يار مهربان ساقى دلا كى به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد
رقيب آزارها فرمود و جاى آشتى نگذاشت مگر آه سحرخيزان سوى گردون نخواهد شد
مجال من همين باشد كه پنهان مهر او ورزم كنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد(131)
مشوى اى ديده نقش غم ز لوح سينه ء حافظ
كه زخم تيغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد

غزل شماره 180 - 161
غزل شماره 161 تعداد ابيات 1 - 8

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن پريشانى شبهاى دراز و غم دل همه در سايه ء گيسوى نگار آخر شد
صبح اميد كه بُد معتكف پرده ء غيب گو برون آى كه كار شب تار آخر شد
آن همه ناز و تنعم كه خزان مى فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه ء گل نخوت باد دى و شوكت خار آخر شد
ساقيا لطف نمودى قدحت پر مى باد كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
باورم نيست ز بد عهدى ايام هنوز قصه ء غصه كه در دولت يار آخر شد
در شمار ار چه نياورد كسى حافظ را
شكر كان محنت بى حد و شمار آخر شد

غزل شماره 162 تعداد ابيات 1 - 10

ستاره اى بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ء ما را رفيق و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوى او دل بيمار عاشقان چو صبا فداى عارض نسرين و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه ام مى نشاند اكنون دوست گداى شهر نگه كن كه مير مجلس شد
طربسراى محبت كنون شود معمور كه طاق ابروى يار منش مهندس شد
لب از ترشح مى پاك كن براى خدا كه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
كرشمه ء تو شرابى به عاشقان پيمود كه علم بى خبر افتاد و عقل بى حس شد
چو زر عزيز وجود است نظم من آرى قبول دولتيان كيمياى اين مس شد
خيال آب خضر بست و جام كيخسرو(132)
به جرعه نوشى سلطان ابوالفوارس شد
ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد
چرا كه حافظ ازين راه رفت و مفلس شد

غزل شماره 163 تعداد ابيات 1 - 9

گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد بسوختيم درين آرزوى خام و نشد
فغان كه در طلب گنج نامه ء مقصود شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد
دريغ و درد كه در جستجوى گنج حضور بسى شدم به گدائى بر كرام و نشد
بدان هوس كه به مستى ببوسم آن لب لعل چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد
پيام داد كه خواهم نشست با رندان بشد به رندى و دردى كشيم نام و نشد
بلا به گفت شبى مير مجلس تو شوم شدم به رغبت خويشش كمين غلام و نشد
رواست در بر اگر مى تپد كبوتر دل كه ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد
به كوى عشق منه بى دليل راه قدم كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر
در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد

غزل شماره 164 تعداد ابيات 1 - 9

يارى اندر كس نمى بينيم ياران را چه شد دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ ‌پى كجاست خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازى خوش نميسازد مگر عودش بسوخت كس ندارد ذوق مستى ميگساران را چه شد
لعلى از كان مروت برنيامد سالهاست تابش خورشيد و سعى باد و باران را چه شد
كس نمى گويد كه يارى داشت حق دوستى حق شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار مهربانى كى سر آمد شهر ياران را چه شد
گوى توفيق و كرامت در ميان افكنده اند كس به ميدان در نمى آيد سواران را چه شد
حافظ اسرار الهى كس نمى داند خموش
از كه مى پرسى كه دور روزگاران را چه شد

غزل شماره 165 تعداد ابيات 1 - 8

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
صوفى مجلس كه دى جام و قدح مى شكست باز به يك جرعه مى عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش بخواب باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد
معبچه اى مى گذشت راهزن دين و دل در پى آن آشنا از همه بيگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت چهره ء خندان شمع آفت پروانه شد
نرگس ساقى بخواند آيت افسونگرى حلقه ء اوراد ما مجلس افسانه شد
گريه ء شام و سحر شكر كه ضايع نگشت قطره ء باران ما گوهر يك دانه شد
منزل حافظ كنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد(133)

غزل شماره 166 تعداد ابيات 1 - 9

دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد كز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
خاك وجود ما را از آب ديده گل كن (134)
ويران سراى دل را گاه عمارت آمد
اين شرح بى نهايت كز زلف يار گفتند حرفيست از هزاران كاندر عبارت آمد
عيبم بپوش زنهار اى خرقه ء مى آلود كان پاك پاكدامن بهر زيارت آمد
امروز جاى هر كس پيدا شود ز خوبان كان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم كه تاجش معراج آسمانست همت نگر كه مورى با آن حقارت آمد
از چشم شوخش اى دل ايمان خود نگهدار كان جادوى كمانكش بر عزم غارت آمد
درياست مجلس او درياب وقت و درياب هان اى زيان رسيده وقت تجارت آمد
آلوده اى تو حافظ فيضى ز شاه درخواه
كان عنصر سماحت بهر طهارت آمد

غزل شماره 167 تعداد ابيات 1 - 7

عشق تو نهال حيرت آمد وصل توكمال حيرت آمد
بس غرقه ء حال وصل كاخر هم بر سر حال حيرت آمد
يك دل بنما كه در ره او بر چهره نه خال حيرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل آنجا كه خيال حيرت آمد
از هر طرفى كه گوش كردم آواز سؤ ال حيرت آمد
شد منهزم از كمال عزت آن را كه جلال حيرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حيرت آمد

غزل شماره 168 تعداد ابيات 1 - 8

در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد
از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار كان تحمل كه تو ديدى همه بر باد آمد(135)
باده صافى شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقى و كار به بنياد آمد
بوى بهبود ز اوضاع جهان مى شنوم شادى آورد گل و باد صبا شاد آمد
اى عروس هنر از بخت شكايت منما حجله ء حسن بياراى كه داماد آمد
دلفريبان نباتى همه زيور بستند دلبر ماست كه با حسن خداداد آمد
زير بارند درختان كه تعلق دارند اى خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته ء حافظ غزلى نغز بخوان
تا بگويم كه ز عهد طربم ياد آمد

غزل شماره 169 تعداد ابيات 1 - 7

مژده اى دل كه دگر باد صبا باز آمد هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
بركش اى مرغ سحر نغمه ء داودى باز كه سليمان گل از باد هوا باز آمد
عارفى كو كه كند فهم زبان سوسن تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد
مردمى كرد و كرم بخت خداداد به من (136)
كان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد
لاله بوى مى نوشين بشنيد از دم صبح داغ دل بود به اميد دوا باز آمد
چشم من در ره اين قافله ء راه بماند(137)
تا به گوش دلم آواز درا باز آمد
گرچه حافظ در رنجش زد و پيمان بشكست
لطف او بين كه به لطف از در ما باز آمد(138)

غزل شماره 170 تعداد ابيات 1 - 8

صبا به تهنيت پير مى فروش آمد كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاى درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فكر تفرقه باز آى تا شوى مجموع به حكم آن كه چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد
چه جاى صحبت نامحرم است مجلس انس سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه مى رود حافظ
مگر ز مستى زهد ريا به هوش آمد؟

غزل شماره 171 تعداد ابيات 1 - 8

سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحى دركش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببينى كه نگارت به چه آئين آمد
مژدگانى بده اى خلوتى نافه گشاى كه ز صحراى ختن آهوى مشكين آمد
گريه آبى به رخ سوختگان باز آورد ناله فريادرس عاشق مسكين آمد
ساقيا مى بده و غم مخور از دشمن و دوست كه به كام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدى ايام چو ديد ابر بهار گريه اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
مرغ دل باز هوادار كمان ابروئى است (139)
اى كبوتر نگران باش كه شاهين آمد
چون صبا گفته ء حافظ بشنيد از بلبل
عنبر افشان به تماشاى رياحين آمد

غزل شماره 172 تعداد ابيات 1 - 8

اى پسته ء تو خنده زده بر حديث قند مشتاقم از براى خدا يك شكر بخند
طوبى ز قامت تو نيارد كه دم زند زين قصه بگذرم كه سخن مى شود بلند
خواهى كه بر نخيزدت از ديده رود خون دل در هواى صحبت رود كسان مبند(140)
گر جلوه مى نمائى و گر طعنه مى زنى ما نيستيم معتقد شيخ خودپسند
ز آشفتگى حال من آگاه كى شود آن را كه دل نگشت گرفتار اين كمند
بازار شوق گرم شد آن سر و قد كجاست تا جان خود بر آتش رويش كنم سپند
جائى كه يار ما بشكر خنده دم زند اى پسته كيستى تو خدا را دگر مخند(141)
حافظ چو ترك غمزه تركان نمى كنى
دانى كجاست جاى تو؟ خوارزم يا خجند

غزل شماره 173 تعداد ابيات 1 - 7

بعد ازين دست من و دامن آن سرو بلند كه به بالاى چماناز بن و بيخم بر كند
حاجت مطرب و مى نيست تو برقع بگشا كه به رقص آوردم آتش رويت چو سپند
هيچ روئى نشود آينه ء حجله ء بخت (142)
مگر آن روى كه مالند بر آن سم سمند(143)
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو مى باش صبر ازين بيش ندارم چه كنم تا كى و چند
مكش آن آهوى مشكين مرا اى صياد شرم از آن چشم سيه دار و مبندش به كمند
من خاكى كه ازين در نتوانم برخاست از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گيسوى مشكين حافظ
زانكه ديوانه همان به كه بود اندر بند

غزل شماره 174 تعداد ابيات 1 - 10

نه هر كه چهره بر افروخت دلبرى داند نه هر كه آينه سازد سكندرى داند
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاهدارى و آيين سرورى داند
هزار نكته باريكتر ز مو اين جاست نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند(144)
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن كه دوست خود روش بنده پرورى داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم كه در گداصفتى كيمياگرى داند
وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى و گرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند
به قد و چهره هر آن كس كه شاه خوبان شد جهان بگيرد اگر دادگسترى داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم كه آدمى بچه اى شيوه ء پرى داند
مدار نقطه ء بينش ز خال تست مرا كه قدر گوهر يك دانه جوهرى داند
ز شعر دلكش حافظ كسى بود آگاه
كه لطف طبع و سخن گفتن درى داند

غزل شماره 175 تعداد ابيات 1 - 11

هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند وانكه اين كارند انست در انكار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مكن شكر ايزد كه نه در پرده ء پندار بماند
صوفيان واستدند از گرو مى همه رخت دلق ما بود كه در خانه ء خمار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد(145) قصه ء ماست كه در هر سر بازار بماند
داشتم دلقى و صد عيب مرا مى پوشيد خرقه رهن مى و مطرب شد و رنار بماند
جز دل من كز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان كس نشنيديم كه در كار بماند
هر مى لعل كز آن دست بلورين ستديم آب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر يادگارى كه درين گنبد دوار بماند
گشت بيمار كه چون چشم تو گردد نرگس شيوه ء او نشدش حاصل و بيمار بماند(146)
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد كه حديثش همه جا بر در و ديوار بماند(147)
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزى
شد كه باز آيد و جاويد گرفتار بماند

غزل شماره 176 تعداد ابيات 1 - 9

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاكسار شدم رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير مى زند همه را كسى مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاى شكر و شكايت ز نقش نيك و بدست چو بر صحيفه هستى رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود به دست آور كه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
برين رواق زبر جد نوشته اند به زر كه جز نكوئى اهل كرم نخواهد ماند
غنيمتى شمر اى شمع وصل پروانه كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
ز مهربانى جانان طمع مبر حافظ
كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

غزل شماره 177 تعداد ابيات 1 - 9

حسب حالى ننوشتيم و شد ايامى چند محرمى كو كه فرستم به تو پيغامى چند
ما بدان مقصد عالى نتوانيم رسيد هم مگر پيش نهد لطف شما گامى چند
چون مى از خم به سبو رفت و گل افكند نقاب فرصت عيش نگه دار و بزن جامى چند
قند آميخته با گل نه علاج دل ماست بوسه اى چند برآميز به دشنامى چند
زاهد از كوچه رندان به سلامت بگذر تا خرابت نكند صحبت بد نامى چند
عيب مى جمله چو گفتى هنرش نيز بگوى نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند
اى گدايان خرابات خدا يار شماست چشم انعام مداريد ز انعامى چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردى كش خويش كه مگو حال دل سوخته با خامى چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
كامگارا نظرى كن سوى ناكامى چند

غزل شماره 178 تعداد ابيات 1 - 8

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه ء پر تو ذاتم كردند باده از جام تجلى صفاتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اين ها به زكاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده ء اين دولت داد كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
بعد ازين روى من و آينه ء وصف جمال كه در آن جا خبر از جلوه ء ذاتم دادند
اين همه شهد و شكر كز سخنم مى ريزد اجر صبريست كز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خيزان بود
كه ز بند غم ايام نجاتم دادند

غزل شماره 179 تعداد ابيات 1 - 7

دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت با من راه نشين باده ء مستانه زدند(148)
شكر آن را كه ميان من و او صلح افتاد(149)
صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه ء كار به نام من ديوانه زدند
آتش آن نيست كه از شعله او خندد شمع آتش آنست كه در خرمن پروانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

غزل شماره 180 تعداد ابيات 1 - 7

نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند تا همه صومعه داران پى كارى گيرند
مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار بگذارند و خم طره ء يارى گيرند
خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقى گر فلكشان بگذارد كه قرارى گيرند
قوت بازوى پرهيز به خوبان مفروش كه درين خيل حصارى به سوارى گيرند
يارب اين بچه ء تركان چه دليرند به خون كه به تير مژه هر لحظه شكارى گيرند
رقص بر شعر تر و ناله ء نى خوش باشد(150)
خاصه رقصى كه در آن دست نگارى گيرند(151)
حافظ ابناى زمان را غم مسكينان نيست
زين ميان گر بتوان به كه كنارى گيرند

غزل شماره 200 - 181
غزل شماره 181 تعداد ابيات 1 - 8

گر مى فروش حاجت رندان روا كند ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند
ما را كه درد عشق و بلاى خمار كشت (152)
يا وصل دوست يا مى صافى دوا كند
مطرب بساز عود كه كس بى اجل نمرد(153)
وانكو نه اين ترانه سرايد خطا كند
ساقى به جام عدل بده باده تا گدا غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند
حقا كزين غمان برسد مژده ء امان گر سالكى به عهد امانت وفا كند
گر رنج پيش آيد و گر راحت اى حكيم (154)
نسبت مكن به غير كه اين ها خدا كند
در كارخانه اى كه ره علم و عقل نيست (155)
فهم ضعيف راى فضولى چرا كند
جان رفت در سر مى و حافظ به عشق سوخت
عيسى دمى كجاست كه احياى ما كند

غزل شماره 182 تعداد ابيات 1 - 7

دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند نياز نيم شبى دفع صد بلا بكند
تو با خداى خود انداز كار و دل خوش دار كه رحم اگر نكند مدعى خدا بكند
عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش كه يك كرشمه تلافى صد جفا بكند
طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند
ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند هر آن كه خدمت جام جهان نما بكند
ز بخت خفته ملولم بود كه بيدارى به وقت فاتحه ء صبح يك دعا بكند
بسوخت حافظ و بوئى به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بكند

غزل شماره 183 تعداد ابيات 1 - 7

مرا به رندى و عشق آن فضول عيب كند كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند
كمال سحر محبت ببين نه نقص گناه كه هر كه بى هنر افتد نظر به عيب كند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوى كه خاك ميكده ء ما عبير جيب كند
چنان زند ره اسلام غمزه ء ساقى كه اجتناب ز صهبا مگر صهيب كند
كليد گنج سعادت قبول اهل دلست مباد آن كه درين نكته شك و ريب كند(156)
شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد كه چند سال به جان خدمت شعيب كند
ز ديده خون بچكاند فسانه ء حافظ
چو ياد وقت زمان شباب و شيب كند(157)

غزل شماره 184 تعداد ابيات 1 - 9

طاير دولت اگر باز گذارى بكند يار باز آيد و با وصل قرارى بكند
ديده را دستگه در و گهر گرچه نماند بخورد خونى و تدبير نثارى بكند
شهر خاليست ز عشاق بود كز طرفى مردى از خويش برون آيد و كارى بكند
كسى نيارد بر او دم زند از قصه ء ما(158)
مگرش باد صبا گوش گذارى بكند
داده ام باز نظر را به تذورى پرواز باز خواند مگرش نقش و شكارى بكند
كو كريمى كه ز بزم طربش غمزده اى جرعه اى دركشد و دفع خمارى بكند
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب بود آيا كه فلك زين دو سه ، كارى بكند
دوش گفتم بكند لعل لبش چاره ء من ؟ هاتف غيب ندا داد كه آرى بكند
حافظا گر نروى از در او هم روزى
گذرى بر سرت از گوشه كنارى بكند

غزل شماره 185 تعداد ابيات 1 - 8

كلك مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند ببرد اجر دو صد بنده كه آزاد كند
قاصد منزل سلمى كه سلامت بادش چه شود گر به سلامى دل ما شاد كند
يارب اندر دل آن خسرو شيرين انداز كه به رحمت گذرى بر سر فرهاد كند
حاليا عشوه ء ناز تو ز بنيادم برد تا دگر باره حكيمانه چه بنياد كند
امتحان كن كه بسى گنج مرادت بدهند گر خرابى چو مرا لطف تو آباد كند
شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد قدر يك ساعته عمرى كه درو داد كند
گوهر پاك تو از مدحت ما مستغنى است فكر مشاطه چه با حسن خداداد كند
ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز
خرم آن روز كه حافظ ره بغداد كند

غزل شماره 186 تعداد ابيات 1 - 9

آن كيست كز روى كرم با من وفادارى كند بر جاى بد كارى چو من يك دم نكوكارى كند
اول به بانگ ناى و نى آرد به دل پيغام وى وانگه به يك پيمانه مى با من وفادارى كند
پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدست بو از مستيش رمزى بگو تا ترك هشيارى كند
دلبر كه جان فرسود ازو كام دلم نگشود ازو نوميد نتوان بود ازو باشد كه دلدارى كند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرارى كند
چون من گداى بى نشان مشكل بود يارى چنان سلطان كجا عيش نهان با رند بازارى كند
زان طره ء پرپيچ و خم سهلست اگر بينم ستم از بند و زنجيرش چه غم هركس كه عيارى كند
با چشم پر نيرنگ او حافظ مكن آهنگ او
كان طره ء شبرنگ او بسيار طرارى كند(159)

غزل شماره 187 تعداد ابيات 1 - 10

سرو چمان من چرا ميل چمن نمى كند همدم گل نمى شود ياد سمن نمى كند
تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمى كند
چون ز نسيم مى شود زلف بنفشه پر شكن وه كه دلم چه ياد از آن عهدشكن نمى كند
دل به اميد روى او همدم جان نمى شود جان به هواى كوى او خدمت تن نمى كند
پيش كمان ابرويش لابه همى كنم ولى گوش كشيده است از آن گوش به من نمى كند
دى گله اى ز طره اش كردم و از سر فسوس گفت كه اين سياه كج گوش به من نمى كند
ساقى سيم ساق من گر همه درد مى دهد كيست كه تن چو جام مى جمله دهن نمى كند
با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب (160) كز گذر تو خاك را مشك ختن نمى كند
كشته ء غمزه ء تو شد حافظ ناشنيده پند
تيغ سزاست هر كه را درد سخن نمى كند(161)

غزل شماره 188 تعداد ابيات 1 - 11

در نظر بازى ما بيخبران حيرانند(162)
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى عشق داند كه درين دايره سرگردانند
گر شوند آگه از انديشه ء ما مغبچگان بعد ازين خرفه ء صوفى به گرو نستانند
جلوه گاه رخ او ديده ء من تنها نيست ماه و خورشيد همين آينه مى گردانند
وصل خورشيد به شب پره ء اعمى نرسد(163)
كه در آن آينه صاحب نظران حيرانند
مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم آه اگر خرقه ء پشمين به گرو بستانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
لاف عشق و گله از يار زهى لاف دروغ عشقبازان چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد كار ور نه مستورى و مستى همه كس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوى تو باد عقل و جان گوهر هستى به نثار افشانند
زاهد ار رندى حافظ نكند فهم چه شد(164)
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند

غزل شماره 189 تعداد ابيات 1 - 8

سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند پرى رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراك جفا دلها چو بر بندند بر بندند ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
به عمرى يك نفس با ما چو بنشينند بر خيزند نهال شوق در خاطر چو بر خيزند بنشانند
سرشك گوشه گيران را چو دريابند دريابند رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانى چو مى خندند مى بارند ز رويم راز پنهانى چو مى بينند مى خوانند
دواى درد عاشق را كسى كو سهل پندارد ز فكر آنان كه در تدبير درمانند درمانند
درين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند كه با اين درد اگر در بند درمانند درمانند
چو منصور از مراد آنانكه بر دارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو مى خوانند مى رانند

غزل شماره 190 تعداد ابيات 1 - 9

غلام نرگس مست تو تاج دارانند خراب باده لعل تو هوشيارانند
بزير زلف دو تا چون گذر كنى بنگر(165)
كه از يمين و يسارت چه بيقرارانند(166)
گذار كن چو صبا بر بنفشه زار و ببين كه از تطاول زلفت چه سوگوارانند(167)
نه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس كه عندليب تو از هر طرف هزارانند
ترا صبا و مرا آب ديده شد غماز و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
تو دستگير شو اى خضر پى خجسته كه من (168) پياده مى روم و همرهان سوارانند
بيا به ميكده و چهره ارغوانى كن مرو به صومعه كانجا سياهكارانند
نصيب ماست بهشت اى خداشناس برو كه مستحق كرامت گناهكارانند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
كه بستگان كمند تو رستگارانند

غزل شماره 191 تعداد ابيات 1 - 12

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند آيا بود كه گوشه چشمى بما كنند
دردم نهفته به ز طبيبان مدعى باشد كه از خزانه ء غيبم دوا كنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمى كشد هركس حكايتى به تصور چرا كنند
چون حسن عاقبت نه به رندى و زاهديست آن به كه كار خود به عنايت رها كنند
بى معرفت مباش كه در من يزيد عشق اهل نظر معامله با آشنا كنند
حالى درون پرده بسى فتنه مى رود تا آن زمان كه پرده بر افتد چه ها كنند
مى خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب بهتر ز طاعتى كه بروى ريا كنند
گر سنگ ازين حديث بنالد عجب مدار صاحبدلان حكايت دل خوش ادا كنند
پيراهنى كه آيد ازو بوى يوسفم ترسم برادران غيورش قبا كنند
بگذر به كوى ميكده تا زمره ء حضور اوقات خود ز بهر تو صرف دعا كنند
پنهان ز حاسدان بخودم خوان كه منعمان خير نهان براى رضاى خدا كنند
حافظ دوام وصل ميسر نمى شود
شاهان كم التفات بحال گدا كنند

غزل شماره 192 تعداد ابيات 1 - 9

شاهدان گر دلبرى زينسان كنند زاهدان را رخنه در ايمان كنند
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد گلرخانش ديده نرگسدان كنند
عاشقان را بر سر خود حكم نيست هر چه فرمان تو باشد آن كنند
پيش چشمم كمتر است از قطره اى اين حكايتها كه از طوفان كنند
اى جوان سرو قد گوئى ببر پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
يار ما چون گيرد آغاز سماع قدسيان بر عرش دست افشان كنند
مردم چشمم بخون آغشته شد در كجا اين ظلم بر انسان كنند
خوش برآ با غصه اى دل كاهل راز(169)
عيش خوش در بوته ء هجران كنند
سر مكش حافظ ز آه نيم شب
تا چو صحبت آينه رخشان كنند(170)

غزل شماره 193 تعداد ابيات 1 - 9

گفتم كيم دهان و لبت كامران كنند گفتا بچشم هر چه تو گوئى چنان كنند
گفتم خراج مصر طلب مى كند لبت گفتا درين معامله كمتر زيان كنند
گفتم به نقطه ء دهنت خود كه برد راه گفت اين حكايتيست كه با نكته دان كنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين گفتا بكوى عشق همين و همان كنند
گفتم شراب و خرقه نه آئين مذهبست گفت اين عمل بمذهب پير مغان كنند
گفتم هواى ميكده غم مى برد ز دل گفتا خوش آن كسان كه دلى شادمان كنند
گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود گفتا ببوسه ء شكرينش جوان كنند
گفتم كه خواجه كى بسر حجله مى رود گفت آن زمان كه مشترى و مه قران كنند
گفتم دعاى دولت او ورد حافظ است
گفت اين دعا ملايك هفت آسمان كنند

غزل شماره 194 تعداد ابيات 1 - 9

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى كنند چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند
مشكلى دارم ز دانشمند مجلس بازپرس تو به فرمايان چرا خود توبه كمتر مى كنند
گوئيا باور نمى دارند روز داورى كاين همه قلب و دغل در كار داور مى كنند
بنده پير خراباتم كه درويشان او گنج را از بى نيازى خاك بر سر مى كنند(171)
يارب اين نو دولتان را با خر خودشان نشان كاين همه ناز از غلام ترك و استر مى كنند
اى گداى خانقه برجه كه در دير مغان مى دهند آبى كه دلها را توانگر مى كنند
حسن بى پايان او چندان كه عاشق مى كند زمره ديگر به عشق از غيب سر بر مى كنند
بر در ميخانه ء عشق اى ملك تسبيح گوى كاندر آن جا طينت آدم مخمر مى كنند(172)
صبحدم از عرش مى آمد خروشى عقل گفت
قدسيان گوئى كه شعر حافظ ازبر مى كنند

غزل شماره 195 تعداد ابيات 1 - 10

دانى كه چنگ و عود چه تقرير مى كنند؟ پنهان خوريد باده كه تعزير مى كنند(173)
ناموس عشق و رونق عشاق مى برند عيب جوان و سرزنش پير مى كنند
تشويق وقت پيرمغان مى دهند باز اين سالكان نگر كه چه با پير مى كنند
گويند رمز عشق مگوئيد و مشنويد مشكل حكايتى است كه تقرير مى كنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز باطل درين خيال كه اكسير مى كنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب تا خود درون پرده چه تدبير مى كنند
صد ملك دل به نيم نظر مى توان خريد خوبان درين معامله تقصير مى كنند
قومى به جد و جهد نهادند وصل دوست قومى دگر حواله به تقدير مى كنند
فى الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر كاين كارخانه اى است كه تغيير مى كنند
مى خور كه شيخ و حافظ و مفتى و محتسب
چون نيك بنگرى همه تزوير مى كنند

غزل شماره 196 تعداد ابيات 1 - 9

شراب بى غش و ساقى خوش دو دام رهند كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه هزار شكر كه ياران شهر بى گنهند
جفا نه پيشه ء درويشى است و راهروى بيار باده كه اين سالكان نه مرد رهند
مبين حقير گدايان عشق را كاين قوم شهان بى كمر و خسروان بى كلهند
به هوش باش كه هنگام باد استغناء هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
مكن كه كوكبه ء دلبرى شكسته شود چو بندگان بگريزند و چاكران بجهند
غلام همت دردى كشان يك رنگم نه آن گروه كه ازرق لباس و دل سيهند
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب كه سالكان درش محرمان پادشهند
جناب عشق بلندست همتى حافظ
كه عاشقان ره بى همتان به خود ندهند

غزل شماره 197 تعداد ابيات 1 - 7

بود آيا كه در ميكده ها بگشايند گره از كار فرو بسته ءما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند دل قوى دار كه از بهر خدا بگشايند
به صفاى دل رندان صبوحى زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه ء تزوير و ريا بگشايند
گيسوى چنگ ببريد به مرگ مى ناب تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشايند(174)
نامه تعزيت دختر رز برخوانيد تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند(175)
حافظ اين خرقه كه دارى تو ببينى فردا
كه چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

غزل شماره 198 تعداد ابيات 1 - 10

كنون كه در چمن آمد گل از عدم بوجود بنفشه در قدم او نهاد سر بسجود
بنوش جام صبوحى بناله ء دف و چنگ ببوس غبغب ساقى به نغمه ء نى و عود
بدور گل منشين بى شراب و شاهد و چنگ كه همچو دور بقا هفته اى بود معدود(176)
شد از خروج رياحين چو آسمان روشن زمين به اختر ميمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازك عذار عيسى دم شراب نوش و رها كن حديث عاد و ثمود
جهان چو خلد برين شد به دور سوسن و گل ولى چه سود كه در وى نه ممكن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سليمان وار سحر كه مرغ در آيد به نغمه ء داود
به باغ تازه كن آئين دين زردشتى كنون كه لاله بر افروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحى بياد آصف عهد وزير ملك سليمان عماد دين محمود
بود كه مجلس حافظ به يمن تربيتش
هر آن چه مى طلبد جمله باشدش موجود

غزل شماره 199 تعداد ابيات 1 - 9

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق ميكده از درس و دعاى ما بود
نيكى پير مغان بين كه چو ما بدمستان هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد ار نه حكايتها بود
مطرب از درد محبت عملى مى پرداخت كه حكيمان جهان را مژه خون پالا بود
دفتر دانش ما جمله بشوئيد به مى كه فلك ديدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسى اى دل كاين كسى گفت كه در علم نظر بينا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانى مى كرد واندران دايره سرگشته ء پا بر جا بود
مى شكفتم ز طرب زانكه چو گل بر لب جوى بر سرم سايه ء آن سرو سهى بالا بود
قلب اندوده ء حافظ بر او خرج نشد
كاين معامل به همه عيب نهان بينا بود

غزل شماره 200 تعداد ابيات 1 - 9

ياد باد آن كه نهانت نظرى با ما بود رقم مهر تو بر چهره ء ما پيدا بود
ياد باد آن كه چو چشمت به عتابم مى كشت معجز عيسويت در لب شكرخا بود
ياد باد آن كه رخت شمع طرب مى افروخت وين دل سوخته پروانه ء ناپروا بود
ياد باد آن كه چو ياقوت قدح خنده زدى در ميان من و لعل تو حكايتها بود
ياد باد آن كه صبوحى زده در مجلس انس جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آن كه در آن بزمگه خلق و ادب آن كه او خنده ء مستانه زدى صهبا بود
ياد باد آن كه نگارم چو كمر بر بستى در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ياد باد آن كه خرابات نشين بودم و مست وآنچه در مسجدم امروز كم است آنجا بود
ياد باد آن كه باصلاح شما مى شد راست
نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود

غزل شماره 220 - 201
غزل شماره 201 تعداد ابيات 1 - 7

تا ز ميخانه و مى نام و نشان خواهد بود سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود
حلقه ء پيرمغان از ازلم در گوش است بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
برو اى زاهد خودبين كه ز چشم من و تو راز اين پرده نهانست و نهان خواهد بود
ترك عاشق كش من مست برون رفت امروز تا دگر خون كه از ديده روان خواهد بود
چشمم آن شب كه ز شوق تو نهم سر به لحد(177) تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر ازين گونه مدد خواهد كرد
زلف معشوقه بدست دگران خواهد بود

غزل شماره 202 تعداد ابيات 1 - 11

پيش ازينت بيش ازين انديشه ء عشاق بود مهرورزى تو با ما شهره ء آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان بحث سر عشق و ذكر حلقه ء عشاق بود
پيش ازين كاين سقف سبز و طاق مينا بر كشند منظر چشم مرا ابروى جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود
حسن مه رويان مجلس گرچه دل مى برد و دين بحث ما در لطف طبع و خوبى اخلاق بود
سايه ء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بوديم او بما مشتاق بود
رشته ء تسبيح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقى سيمين ساق بود(178)
بر در شاهم گدايى نكته اى در كار كرد گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود
در شب قدر ار صبوحى كرده ام عيبم مكن سرخوش آمد يار و جامى بركنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
پيش از آن كاين نه رواق چرخ اخضر بر كشند
دور شاه كامگار و عهد بواسحاق بود(179)

غزل شماره 203 تعداد ابيات 1 - 9

ياد باد آن كه سر كوى توام منزل بود ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود
دل چو از پير خرد نقل معانى مى كرد عشق مى گفت به شرح آنچه برو مشكل بود
در دلم بود كه بى دوست نباشم هرگز چه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم خم مى ديدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق مفتى عقل درين مسئله لايعقل بود
آه از آن جور و تطاول كه درين دامگه است واه از آن سوز و نيازى كه در آن محفل بود
راستى خاتم فيروزه ء بواسحاقى خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود
ديدى آن قهقهه ء كبك خرامان حافظ
كه ز سرپنجه ء شاهين قضا غافل بود

غزل شماره 204 تعداد ابيات 1 - 7

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بيداد كنى شرط مروت نبود
ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندى آنچه در مذهب ارباب طريقت نبود
خيره آن ديده كه آبش نبرد گريه ء عشق تيره آن دل كه درو شمع محبت نبود
دولت از مرغ همايون طلب و سايه ء او زانكه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پيرمغان عيب مكن شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز كه در مجلس شاه
هر كه را نيست ادب لايق صحبت نبود

غزل شماره 205 تعداد ابيات 1 - 8

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود ور نه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود
من ديوانه چو زلف تو رها مى كردم هيچ لايقترم از حلقه ء زنجير نبود
يا رب اين آينه ء حسن چه جوهر دارد كه درو آه مرا قوت تاثير نبود
سر ز حسرت بدر ميكده ها بركردم چون شناساى تو در صومعه يك پير نبود
نازنين تر ز قدت در چمن ناز نرست خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود
تا مگر همچو صبا باز به كوى تو رسم حاصلم دوش بجز ناله ء شبگير نبود
آن كشيدم ز تو اى آتش هجران كه چو شمع جز فناى خودم از دست تو تدبير نبود
آيتى بود عذاب اندُه حافظ بى تو
كه بر هيچ كسش حاجت تفسير نبود

غزل شماره 206 تعداد ابيات 1 - 7

دوش در حلقه ء ما قصه ء گيسوى تو بود تا دل شب سخن از سلسله ء موى تو بود
دل كه از ناوك مژگان تو در خون مى گشت باز مشتاق كمانخانه ء ابروى تو بود
هم عفاالله صبا كز تو پيامى مى داد ور نه در كس نرسيديم كه از كوى تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت فتنه انگيز جهان غمزه ء جادوى تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شكن طره ء هندوى تو بود
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من كه گشادى كه مرا بود ز پهلوى تو بود
به وفاى تو كه بر تربت حافظ بگذر
كز جهان مى شد و در آرزوى روى تو بود

غزل شماره 207 تعداد ابيات 1 - 8

دوش مى آمد و رخساره برافروخته بود تا كجا باز دل غمزده اى سوخته بود
رسم عاشق كشى و شيوه ء شهرآشوبى جامه اى بود كه بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مى دانست وآتش چهره بدين كار برافروخته بود
كفر زلفش ره دين مى زد و آن سنگين دل در پى اش مشعلى از چهره برافروخته بود(180)
گر چه مى گفت كه زارت بكشم مى ديدم كه نهانش نظرى با من دلسوخته بود
دل بسى خون به كف آورد ولى ديده بريخت الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود
يار مفروش بدنيا كه بسى سود نكرد آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت : برو خرقه بسوزان حافظ
يارب اين قلب شناسى ز كه آموخته بود

غزل شماره 208 تعداد ابيات 1 - 8

يك دو جامم دى سحرگه اتفاق افتاده بود وز لب ساقى شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستى دگر با شاهد عهد شباب رجعتى مى خواستم ليكن طلاق افتاده بود
نقش مى بستم كه گيرم گوشه اى زان چشم مست طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
اى معبر مژده اى فرما كه دوشم آفتاب در شكر خواب صبوحى هم وثاق افتاده بود
ساقيا جام دمادم ده كه در سير طريق هركه عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
در مقامات طريقت هر كجا كرديم سير عافيت را با نظربازى فراق افتاده بود(181)
حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مى نوشت
طاير فكرش بدام اشتياق افتاده بود

غزل شماره 209 تعداد ابيات 1 - 8

گوهر مخزن اسرار همانست كه بود حقه ء مهر بدان مهر و نشانست كه بود
عاشقان زمره ء ارباب امانت باشند لاجرم چشم گهر بار همانست كه بود
كشته ء غمزه خود را به زيارت در ياب زانكه بيچاره همان دلنگرانست كه بود
از صبا پرس كه ما را همه شب تا دم صبح بوى زلف تو همان مونس جانست كه بود
رنگ خون دل ما را كه نهان مى دارى همچنان در لب لعل تو عيانست كه بود
زلف هندوى تو گفتم كه دگر ره نزند سالها رفت و بدان سيرت و سانست كه بود
طالب لعل و گهر نيست و گر نه خورشيد همچنان در عمل معدن و كانست كه بود
حافظا باز نما قصه ء خونابه ء چشم
كه برين چشم همان آب روانست كه بود

غزل شماره 210 تعداد ابيات 1 - 8

به كوى ميكده يارب سحر چه مشغله بود؟ كه جوش شاهد و ساقى و شمع و مشعله بود
حديث عشق كه از حرف وصوت مستغنى است به ناله ء دف و نى در خروش و ولوله بود
مباحثى كه در آن مجلس جنون مى رفت وراى مدرسه و قال و قيل مسئله بود
دل از كرشمه ء ساقى به شكر بود ولى ز نامساعدى بختش اندكى گله بود
قياس كردم و آن چشم جادوانه ء مست هزار ساحر چون سامريش در گله بود
بگفتمش بلبم بوسه اى حوالت كن بخنده گفت كيت با من اين معامله بود
ز اخترم نظرى سعد در رهست كه دوش ميان ماه و رخ يار من مقابله بود
دهان يار كه درمان درد حافظ داشت
فغان كه وقت مروت چه تنگ حوصله بود

غزل شماره 211 تعداد ابيات 1 - 8

ديدم به خواب خوش كه به دستم پياله بود تعبير رفت و كار به دولت حواله بود
چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت تدبير ما به دست شراب دو ساله بود
آن نافه ء مراد كه مى خواستم ز بخت در چين زلف آن بت مشكين كلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر(182)
دولت مساعد آمد و مى در پياله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح آن دم كه كارمرغ سحر آه و ناله بود
هر كو نكاشت مهر و ز خوبى گلى نچيد در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر آستان ميكده خون مى خورم مدام روزى ما ز خوان قدر اين نواله بود
ديديم شعردلكش حافظ به مدح شاه يك بيت از آن سفينه به از صد رساله بود(183)
آن شاه تند حمله كه خورشيد شير گير
پيشش بروز معركه كمتر غزاله بود

غزل شماره 212 تعداد ابيات 1 - 10

آن يار كزو خانه ء ما جاى پرى بود سر تا قدمش چون پرى از عيب برى بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد تا بود فلك شيوه ء او پرده درى بود(184)
منظور خردمند من آن ماه كه او را با حسن ادب شيوه صاحب نظرى بود
از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد آرى چه كنم دولت دور قمرى بود
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت باقى همه بيحاصلى و بى خبرى بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين افسوس كه آن گنج روان رهگذرى بود
عذرى بنه اى دل كه تو درويشى و او را در مملكت حسن سر تاجورى بود
خود را بكش اى بلبل ازين رشك كه گل را با باد صبا وقت سحر جلوه گرى بود
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود

غزل شماره 213 تعداد ابيات 1 - 8

مسلمانان مرا وقتى دلى بود كه با وى گفتمى گر مشكلى بود
به گردابى چو مى افتادم از غم به تدبيرش اميد ساحلى بود
دلى همدرد و يارى مصلحت بين كه استظهار هر اهل دلى بود
ز من ضايع شد اندر كوى جانان چه دامن گير يارب منزلى بود
هنر بى عيب حرمان نيست ليكن ز من محروم تر كى سائلى بود
برين مست پريشان رحمت آريد(185)
كه وقتى كاردانى كاملى بود
مرا تا عشق تعليم سخن كرد حديثم نكته ء هر محفلى بود
مگو ديگر كه حافظ نكته دان است
كه ما ديديم و محكم جاهلى بود

غزل شماره 214 تعداد ابيات 1 - 9

در ازل هر كو به فيض دولت ارزانى بود تا ابد جام مرادش همدم جانى بود
من همان ساعت كه از مى خواستم شد توبه كار گفتم اين شاخ ار دهد بارى پشيمانى بود
خود گرفتم كافكنم سجاده چون سوسن بدوش همچو گل بر خرقه رنگ مى مسلمانى بود؟
بى چراغ جام در خلوت نمى يارم نشست زانكه كنج اهل دل بايد كه نورانى بود
همت عالى طلب جام مرصع گو مباش رند را آب عنب ياقوت رمانى بود
گر چه بى سامان نمايد كار ما سهلش مبين كاندرين كشور گدائى رشك سلطانى بود
نيكنامى خواهى اى دل با بدان صحبت مدار خودپسندى جان من برهان نادانى بود
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان نستدن جام مى از جانان گرانجانى بود
دى عزيزى گفت حافظ ميخورد پنهان شراب
اى عزيز من نه عيب آن به كه پنهانى بود

غزل شماره 215 تعداد ابيات 1 - 7

از ديده خون دل همه بر روى ما رود بر روى ما زديده چگويم چه ها رود
ما در درون سينه هوائى نهفته ايم بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
بر خاك راه يار نهاديم روى خويش بر روى ما رواست اگر آشنا رود
سيل است آب ديده و هر كس كه بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب ديده شب و روز ماجراست زان رهگذر كه بر سر كويش چرا رود
خورشيد خاورى كند از رشك جامه چاك گر ماه مهر پرور من در قبا رود
حافظ به كوى ميكده دايم به صدق دل
چون صوفيان صومعه دار از صفا رود

غزل شماره 216 تعداد ابيات 1 - 8

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود ور آشتى طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو، ره بيچارگان نظاره زند به گوشه ء ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم كند به بيدارى وگر به روز شكايت كنم به خواب رود
طريق عشق پرآشوب و فتنه است اى دل بيفتد آن كه درين راه باشتاب رود
گدائى در جانان به سلطنت مفروش كسى ز سايه ء اين در به آفتاب رود؟
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر كلاه داريش اندر سر شراب رود
سواد نامه ء موى سياه چون طى شد بياض كم نشود گر صد انتخاب رود(186)
حجاب راه توئى حافظ از ميان برخيز
خوشا كسى كه درين راه بى حجاب رود

غزل شماره 217 تعداد ابيات 1 - 7

از سركوى تو هركو بملامت برود نرود كارش و آخر به خجالت برود
كاروانى كه بود بدرقه اش حفظ خدا به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالك از نور هدايت ببرد راه به دوست كه به جائى نرسد گر به ضلالت برود
كام خود آخر عمر از مى و معشوق بگير حيف اوقات كه يكسر به بطالت برود
اى دليل دل گم گشته خدا رامددى كه غريب ار نبرد ره به دلالت برود
حكم مستورى و مستى همه بر خاتم تست (187)
كس ندانست كه آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حكمت به كف آور جامى
بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود

غزل شماره 218 تعداد ابيات 1 - 11

خوشا دلى كه مدام از پى نظر نرود به هر درش كه بخوانند بى خبر نرود
طمع در آن لب شيرين نكردنم اولى ولى چگونه مگس از پى شكر نرود
دلا مباش چنين هرزه گرد و هر جائى كه هيچ كار ز پيشت بدين هنر نرود
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست كه آب روى شريعت بدين قدر نرود
من گدا هوس سرو قامتى دارم كه دست در كمرش جز به سيم و زر نرود
تو كز مكارم اخلاق عالمى دگرى وفاى عهد من از خاطرت بدر نرود
ز من چو باد صبا بوى خود دريغ مدار چرا كه بى سر زلف توام به سر نرود
سواد ديده غمديده ام به اشك مشوى كه نقش خال توام هرگز از نظر نرود
سياه نامه تر از خود كسى نمى بينم چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر كه باز سفيد چو باشه در پى هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن كه ز مجلس سخن بدر نرود

غزل شماره 219 تعداد ابيات 1 - 7

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت كه اگر سر برود از دل و از جان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت به جفاى فلك و غصه ء دوران نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسكين منست برود از دل من وز دل من آن نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود
گر رود از پى خوبان دل من معذورست درد دارد چه كند كز پى درمان نرود
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پى ايشان نرود(188)

غزل شماره 220 تعداد ابيات 1 - 9

ساقى حديث سرو و گل و لاله مى رود وين بحث با ثلاثهء غساله مى رود
مى ده كه نوعروس چمن حد حسن يافت كار اين زمان ز صنعت دلاله مى رود
شكر شكن شوند همه طوطيان هند زين قند پارسى كه به بنگاله مى رود
طى مكان ببين و زمان در سلوك شعر كاين طفل يكشبه ره يك ساله مى رود
آن چشم جادوانه ء عابد فريب بين كش كاروان سحر ز دنباله مى رود
خوى كرده مى خرامد و بر عارض سمن از شرم روى او عرق و ژاله مى رود(189)
از ره مرو به عشوه ء دنيا كه اين عجوز مكاره مى نشيند و محتاله مى رود
باد بهار مى وزد از گلستان شاه وز ژاله باده در قدح لاله مى رود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين
غافل مشو كه كار تو از ناله مى رود

غزل شماره 240 - 221
غزل شماره 221 تعداد ابيات 1 - 10

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود وين را ز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آرى شود و ليك به خون جگر شود
خواهم شدن به ميكده گريان و داد خواه كز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر كرانه تير دعا كرده ام روان باشد كز آن ميانه يكى كارگر شود
اى جان حديث ما بر دلدار بازگو ليكن چنان مگو كه صبا را خبر شود
از كيمياى مهر تو زر گشت روى من آرى به يمن لطف شما خاك زر شود
در تنگناى حيرتم از نخوت رقيب يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود
بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسى مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اين سركشى كه كنگره ء كاخ وصل راست سرها بر آستانه ء او خاك در شود(190)
حافظ چونافه ء سر زلفش بدست تست
دم در كش ارنه باد صبا را خبر شود

غزل شماره 222 تعداد ابيات 1 - 8

گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندى آموز و كرم كن كه نه چندان هنرست حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض ورنه هر سنگ و گلى لؤ لؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود(191)
عشق مى ورزم و اميد كه اين فن شريف چون هنرهاى دگر موجب حرمان نشود
دوش مى گفت كه فردا بدهم كام دلت سببى ساز خدايا كه پشيمان نشود
حسن خلقى ز خدا مى طلبم خوى ترا تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
ذره را تا نبود همت عالى حافظ
طالب چشمه ء خورشيد درخشان نشود

غزل شماره 223 تعداد ابيات 1 - 7

گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود پيش پائى به چراغ تو ببينم چه شود
يا رب اندر كنف سايه ء آن سرو بلند گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود
آخر اى خاتم جمشيد همايون آثار گر فتد عكس تو بر لعل نگينم چه شود(192)
واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزيد من اگر مهرنگارى بگزينم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و گر مى اينست ديدم از پيش كه در خانه ء دينم چه شود
صرف شد عمر گرانمايه به معشوقه و مى تا از آنم چه به پيش آيد ازينم چه شود
خواجه دانست كه من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند كه چنينم چه شود

غزل شماره 224 تعداد ابيات 1 - 7

بخت از دهان دوست نشانم نمى دهد دولت خبر ز راز نهانم نمى دهد
از بهر بوسه زلبش جان همى دهم اينم همى ستاند و آنم نمى دهد
مردم درين فراق و در آن پرده راه نيست يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد
شكر به صبر دست دهد عاقبت ولى بد عهدى زمانه امانم نمى دهد
زلفش كشيد باد صبا چرخ سفله بين كانجا مجال باد وزانم نمى دهد
چندانكه بر كنار چو پرگار مى شدم (193)
دوران چو نقطه ره به ميانم نمى دهد
گفتم روم به باغ و ببينم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمى دهد

غزل شماره 225 تعداد ابيات 1 - 9

ابر آذارى برآمد باد نوروزى وزيد وجه مى مى خواهم و مطرب كه مى گويد رسيد
شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسه ام بار عشق و مفلسى صعب است ، مى بايد كشيد(194)
قحط جودست آبروى خود نمى بايد فروخت باده و گل از بهاى خرقه مى بايد خريد
گوئيا خواهد گشود از دولتم كارى كه دوش من همى كردم دعا و صبح صادق مى دميد
بالبى و صد هزاران خنده آمد گل به باغ از كريمى گوئيا در گوشه اى بوئى شنيد
دامنى گر چاك شد در عالم رندى چه باك جامه اى در نيكنامى نيز مى بايد دريد
اين لطايف كز لب لعل تو من گفتم كه گفت وين تطاول كز سر زلف تو من ديدم كه ديد
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد
تير عاشق كش ندانم بر دل حافظ كه زد
اين قدر دانم كه از شعر ترش خون مى چكيد

غزل شماره 226 تعداد ابيات 1 - 9

جهان بر ابروى عيد از هلال وسمه كشيد هلال عيد در ابروى يار بايد ديد
شكسته گشت چو پشت هلال قامت من كمان ابروى يارم چو وسمه باز كشيد
مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت كه گل به بوى تو بر تن چو صبح جامه دريد
بيا كه با تو بگويم غم ملالت دل چرا كه بى تو ندارم مجال گفت و شنيد
نبود چنگ و رباب و نبيد و عود كه بود گل وجود من آغشته ء گلاب و نبيد
بهاى وصل تو گر جان بود خريدارم كه جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد
چو ماه روى تو در شام زلف مى ديدم شبم بروى تو روشن چو روز مى گرديد
به لب رسيد مرا جان و بر نيامد كام به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ز شوق روى تو حافظ نوشت حرفى چند
بخوان ز نظمش و در گوش كن چو مرواريد

غزل شماره 227 تعداد ابيات 1 - 11

رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد وظيفه گر برسد مصرفش گلست و نبيد
صفير مرغ بر آمد بط شراب كجاست فغان فتاد به بلبل نقاب گل كه كشيد
ز ميوه هاى بهشتى چه ذوق در يابد هر آن كه سيب زنخدان شاهدى نگزيد
ز روى ساقى مهوش گلى بچين امروز كه گرد عارض بستان خط بنفشه دميد
مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب به راحتى نرسيد آن كه زحمتى نكشيد
چنان كرشمه ساقى دلم ز دست ببرد كه با كسى دگرم نيست برگ گفت و شنيد
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت كه پير باده فروشش به جرعه اى نخريد
عجايب ره عشق اى رفيق بسيار است ز پيش آهوى اين دشت شير نر برميد
بكوى عشق منه بى دليل راه قدم كه گم شد آنكه درين ره به رهبرى نرسيد
خداى را مددى اى دليل راه حرم كه نيست باديه عشقرا كرانه پديد
بهار مى گذرد دادگسترا درياب
كه رفت موسم و حافظ هنوز مى نچشيد(195)

غزل شماره 228 تعداد ابيات 1 - 8

اگر به باده ء مشكين دلم كشد شايد كه بوى خير ز زهد ريا نمى آيد
جهانيان همه گر منع من كنند از عشق من آن كنم كه خداوندگار فرمايد
طمع ز فيض كرامت مبر كه خلق كريم گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
مقيم حلقه ء ذكرست دل بدان اميد كه حلقه اى ز سر زلف يار بگشايد
ترا كه حسن خدا داده هست و حجله ء بخت چه حاجتست كه مشاطه ات بيارايد
چمن خوشست و هوا دلكش است و مى بى غش كنون به جز دل خوش هيچ در نمى آيد
جميله ايست عروس جهان ولى هشدار كه اين مخدره در عقد كس نمى آيد(196)
بلا به گفتمش اى ماهرخ چه باشد اگر بيك شكر ز تو دلخسته اى بيا سايد
به خنده گفت كه حافظ خداى را مپسند
كه بوسه ء تو رخ ماه را بيالايد

غزل شماره 229 تعداد ابيات 1 - 8

بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد دست به كارى زنم كه غصه سر آيد
خلوت دل نيست جاى صحبت اضداد ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
صحبت حكام ظلمت شب يلداست نور ز خورشيد جوى بو كه بر آيد
بر در ارباب بى مروت دنيا چند نشينى كه خواجه كى به در آيد
ترك گدائى مكن كه گنج بيابى از نظر رهروى كه در گذر آيد
صالح و طالح متاع خويش نمودند تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد
بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد(197)
غفلت حافظ درين سراچه عجب نيست
هر كه به ميخانه رفت بى خبر آيد

غزل شماره 230 تعداد ابيات 1 - 8

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد گفتم كه ماه من شو گفتا اگر بر آيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز گفتا ز ماهرويان اين كار كمتر آيد(198)
گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم گفتا كه شبروست او از راه ديگر آيد
گفتم كه بوى زلفت گمراه عالمم كرد گفتا اگر بدانى هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوائى كز باغ عشق خيزد(199)
گفتا خنك نسيمى كز كوى دلبر آيد
گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت گفتاتو بندگى كن كوبنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت كى عزم صلح دارد گفتا مگوى باكس تا وقت آن در آيد
گفتم زمان عشرت ديدى كه چون سر آمد
گفتا خموش حافظ كاين غصه هم سر آيد

غزل شماره 231 تعداد ابيات 1 - 8

دست از طلب ندارم تا كام من بر آيد يا تن رسد به جانان يا جان زتن بر آيد
بگشاى تربتم رابعد از وفات و بنگر كز آتش درونم دود از كفن برآيد
بنماى رخ كه خلقى واله شوند و حيران بگشاى لب كه فرياد از مرد و زن برآيد
جان برلبست و حسرت در دل كه از لبانش نگرفته هيچ كامى جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود كام تنگدستان كى زان دهن برآيد
گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان
هر جا كه نام حافظ در انجمن برآيد

غزل شماره 232 تعداد ابيات 1 - 7

چو آفتاب مى از مشرق پياله بر آيد ز باغ عارض ساقى هزار لاله بر آيد
نسيم در سر گل بشكند كلاله ء سنبل چو از ميان چمن بوى آن كلاله برآيد
حكايت شب هجران نه آن حكايت حاليست كه شمه اى ز بيانش به صد رساله برآيد
ز گرد خوان نگون فلك مدار توقع نتوان داشت كه بى ملالت صد غصه يك نواله برآيد
گرت چو نوح نبى صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و كام هزار ساله برآيد
به سعى خود نتوان برد پى بگوهر مقصود خيال باشد كاين كار بى حواله برآيد
نسيم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاك كالبدش صد هزار لاله برآيد

غزل شماره 233 تعداد ابيات 1 - 7

زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد به كام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم بدان اميد كه آن شهسوار بازآيد
مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد بدان هوس كه بدين رهگذار بازآيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من ز سر نگويم و سر خود چه كار بازآمد
دلى كه با سر زلفين او قرارى داد گمان مبر كه بدان دل قرار بازآيد
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دى به بوى آن كه دگر نوبهار باز آيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
كه همچو سرو به دستم نگار باز آيد(200)

غزل شماره 234 تعداد ابيات 1 - 8

اگر آن طاير قدسى ز درم باز آيد عمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد
كوس نو دولتى از بام سعادت بزنم گر ببينم كه مه نو سفرم بازآيد
دارم اميد برين اشك چو باران كه دگر برق دولت كه برفت از نظرم بازآيد
آن كه تاج سر من خاك كف پايش بود از خدا مى طلبم تا به سرم بازآيد
خواهم اندر عقبش رفت ، به ياران عزيز شخصم ار باز نيايد خبرم بازآيد
گر نثار قدم يار گرامى نكنم گوهر جان به چه كار دگرم بازآيد
ما نعش غلغل چنگست و شكر خواب صبوح ورنه گر بشنود آه سحرم بازآيد
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتى تابه سلامت ز درم بازآيد

غزل شماره 235 تعداد ابيات 1 - 9

مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد (201)
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش زده ام فالى و فرياد رسى مى آيد
زاتش وادى ايمن نه منم خرم و بس موسى اينجا به اميد قبسى (202) مى آيد
هيچ كس نيست كه در كوى تواش راهى نيست هر كس اينجا بطريق هوسى مى آيد
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست اين قدر هست كه بانگ جرسى مى آيد
جرعه اى ده كه به ميخانه ارباب كرم هر حريفى ز پى ملتمسى مى آيد
دوسترا گر سر پرسيدن بيمار غمست گو بران خوش كه هنوزش نفسى مى آيد
خبر بلبل اين باغ بپرسيد كه من ناله يى مى شنوم كز قفسى مى آيد
يار دارد سر صيد دل حافظ ياران
شاهبازى به شكار مگسى مى آيد

غزل شماره 236 تعداد ابيات 1 - 9

نفس برآمد و كام از تو بر نمى آيد فغان كه بخت من از خواب در نمى آيد
درين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز بلاى زلف سياهت به سر نمى آيد
بسم حكايت دل هست با نسيم سحر ولى به بخت من امشب سحر نمى آيد
قد بلند ترا تا ببر نمى گيرم درخت كام و مرادم ببر نمى آيد
ز شست صدق گشادم هزار تير دعا ولى چه سود يكى كارگر نمى آيد
مگر بروى دلاراى يار ما ورنى به هيچ وجه دگر كار بر نمى آيد
صبا به چشم من انداخت خاكى از كويش كه آب زندگيم در نظر نمى آيد
مقيم زلف تو شد دل كه خوش سوادى ديد وز ان غريب بلاكش خبر نمى آيد
ز بس كه شد دل حافظ رميده از همه كس
كنون ز حلقه ء زلفت بدر نمى آيد

غزل شماره 237 تعداد ابيات 1 - 7

معاشران ز حريف شبانه ياد آريد حقوق بندگى مخلصانه ياد آريد
به وقت سرخوشى از آه و ناله ء عشاق به صوت و نغمه ء چنگ و چغانه ياد آريد
چولطف باده كند جلوه در رخ ساقى ز عاشقان به سرود و ترانه ياد آريد
چو در ميان مراد آوريد دست اميد ز عهد صحبت ما در ميانه ياد آريد
نمى خوريد زمانى غم وفاداران ز بى وفائى دور زمانه ياد آريد
سمند دولت اگر چند سر كشيده رود ز همرهان به سر تازيانه ياد آريد
به وجه مرحمت اى ساكنان صدر جلال
ز روى حافظ و اين آستانه ياد آريد

غزل شماره 238 تعداد ابيات 1 - 9

بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت زروى ظفر نقاب انداخت كمال عدل به فرياد داد خواه رسيد
سپهر دور خوش اكنون كند كه ماه آيد جهان به كام دل اكنون رسد كه شاه رسيد
ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن قوافل دل و دانش كه مرد راه رسيد
عزيز مصر به رغم برادران غيور ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسيد
كجاست صوفى دجال فعل ملحد شكل بگو بسوز كه مهدى دين پناه رسيد
صبا بگو كه چها بر سرم درين غم عشق ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد
ز شوق روى تو شاها بدين اسير فراق همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيد
مرو به خواب كه حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد

غزل شماره 239 تعداد ابيات 1 - 12

بوى خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد از يار آشنا سخن آشنا شنيد
اى پادشاه سايه ز درويش وامگير(203)
كاين گوش بس حكايت شاه و گدا شنيد
سر خدا كه عارف سالك به كس نگفت در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد
يا رب كجاست محرم رازى كه يك زمان دل شرح آن دهد كه چه گفت و چها شنيد
اينش سزا نبود دل حق گزار من كز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد
محروم اگر شدم ز سر كوى او چه شد از گلشن زمانه كه بوى وفا شنيد
ساقى بيا كه عشق ندا مى كند بلند كانكس كه گفت قصه ء ما هم زما شنيد
خوش مى كنم به باده ء مشكين مشام جان كز دلق پوش صومعه بوى ريا شنيد
ما باده زير خرقه نه امروز مى خوريم بس دور شد كه گنبد چرخ اين صداشنيد
ما مى ببانگ چنگ نه امروز مى كشيم (204)
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
پند حكيم عين صواب است و محض خير فرخنده بخت ، آنكه بسمع رضا شنيد(205)
حافظ وظيفه ء تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش كه نشنيد يا شنيد

غزل شماره 240 تعداد ابيات 1 - 8

معاشران گره از زلف يار باز كنيد شبى خوشست بدين قصه اش دراز كنيد(206)
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند مى گويند كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد
به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف كار ساز كنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيارست چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد
نخست موعظه ء پير صحبت اين حرفست كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
هر آن كسى كه در اين حلقه نيست زنده به عشق بر او نمرده به فتوى من نماز كنيد
و گر طلب كند انعامى از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز كنيد

غزل شماره 260 - 241
غزل شماره 241 تعداد ابيات 1 - 12

الا اى طوطى گوياى اسرار مبادا خاليت شكر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاويد كه خوش نقشى نمودى از خط يار
سخن سر بسته گفتى با حريفان خدا را زين معما پرده بردار
بروى ما زن از ساغر گلابى كه خواب آلوده ايم اى بخت بيدار
چه ره بود اين كه زد در پرده مطرب كه مى رقصند باهم مست و هشيار
از آن افيون كه ساقى در مى افكند حريفان را نه سر ماند نه دستار
سكندر را نمى بخشند آبى به زور و زر ميسر نيست اين كار
بيا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندك و معنى بسيار
بت چينى عدوى دين و دلهاست خداوندا دل و دينم نگهدار
به مستوران مگر اسرار مستى حديث جان مگو با نقش ديوار
به يمن دولت منصورشاهى علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندى به جاى بندگان كرد
خداوندا ز آفاتش نگهدار

غزل شماره 242 تعداد ابيات 1 - 10

عيدست و آخر گل و ياران در انتظار(207)
ساقى به روى شاه ببين ماه و مى بيار
دل بر گرفته بودم از ايام گل ولى كارى بكرد همت پاكان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستى سؤ ال كن از فيض جام و قصه ء جمشيد كامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب كو كان نيز بر كرشمه ء ساقى كنم نثار
خوش دولتيست خرم و خوش خسروى كريم يا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
مى خور به شعر بنده كه زيبى دگر دهد جام مرصع تو بدين درّ شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست از مى كنند روزه گشا طالبان يار
زانجا كه پرده پوشى عفو كريم تست بر قلب ما ببخش كه نقديست كم عيار
ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود تسبيح شيخ و خرقه ء رند شراب خوار
حافظ چو رفت روزه و گل نيز مى رود
ناچار باده نوش كه از دست رفت كار

غزل شماره 243 تعداد ابيات 1 - 8

صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار وزو به عاشق بى دل خبر دريغ مدار
به شكر آن كه شكفتى به كام بخت اى گل نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودى كنون كه ماه تمامى نظر دريغ مدار
كنون كه چشمه ء قندست لعل نوشينت سخن بگوى وز طوطى شكر دريغ مدار
مكارم تو بآفاق مى برد شاعر ازو وظيفه و زاد سفر دريغ مدار(208)
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصرست زاهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب ديده ازين رهگذر دريغ مدار

غزل شماره 244 تعداد ابيات 1 - 7

اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر زار و بيمار غمم راحت جانى به من آر
قلب بى حاصل ما را بزن اكسير مراد يعنى از خاك در دوست نشانى به من آر
در كمينگاه نظر با دل خويشم جنگست ز ابرو و غمزه ء او تيرو كمانى به من آر
در غريبى و فراق و غم دل پير شدم ساغر مى ز كف تازه جوانى به من آر
منكران را هم ازين مى دو سه ساغر بچشان و گر ايشان نستانند روانى به من آر
ساقيا عشرت امروز به فردا مفكن يا ز ديوان قضا خط امانى به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ مى گفت
كاى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر

غزل شماره 245 تعداد ابيات 1 - 10

اى صبا نكهتى از خاك ره يار بيار ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نكته روح فزا از دهن دوست بگو نامه اى خوش خبر از عالم اسرار بيار
تا معطر كنم از لطف نسيم تو مشام شمه اى از نفحات نفس يار بيار
به وفاى تو كه خاك ره آن يار عزيز بى غبارى كه پديد آيد از اغيار بيار
گردى از رهگذر دوست به كورى رقيب بهر آسايش اين ديده ء خونبار بيار
خامى و ساده دلى شيوه ء جانبازان نيست خبرى از بر آن دلبر عيار بيار
شكر آن را كه تو در عشرتى اى مرغ چمن به اسيران قفس مژده ء گلزار بيار
كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بى دوست عشوه اى زان لب شيرين شكريار بيار
روزگاريست كه دل چهره ء مقصود نديد ساقيا آن قدح آينه كردار بيار
دلق حافظ به چه ارزد به مى اش رنگين كن
وانگهش مست و خراب از سر بازار بيار

غزل شماره 246 تعداد ابيات 1 - 9

روى بنماى و وجود خودم از ياد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
سينه گو شعله آتشكده ء فارس بكش ديده گو آب رخ دجله ء بغداد ببر
دولت پير مغان باد كه باقى سهلست ديگر گو برو و نام من از ياد ببر
زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات اى دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سعى نابرده درين راه به جائى نرسى (209)
مزد اگر مى طلبى طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسى وعده ء ديدار بده (210)
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش مى گفت به مژگان درازت بكشم يارب از خاطرش انديشه ء بيداد ببر
حافظ انديشه كن از نازكى خاطر يار
برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر

غزل شماره 247 تعداد ابيات 1 - 6

شب وصل است و طى شد نامه ء هجر سلام فيه حتى مطلع الفجر
دلا در عاشقى ثابت قدم باش كه در اين ره نباشد كار بى اجر
من از رندى نخواهم كرد توبه ولو آذيتنى بالهجر والحجر
بر آى اى صبح روشن دل خدا را كه بس تاريك مى بينم شب هجر
دلم رفت و نديدم روى دلدار فغان از اين تطاول آه ازين زجر
وفا خواهى جفاكش باش حافظ
فان الربح و الخسران فى التجر

غزل شماره 248 تعداد ابيات 1 - 9

گر بود عمر و به ميخانه رسم بار دگر(211)
به جز از خدمت رندان نكنم كار دگر
خرم آن روز كه با ديده ء گريان بروم تا زنم آب در ميكده يك بار دگر
معرفت نيست درين قوم خدايا سببى تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت حاش لله كه روم من ز پى يار دگر
گر مساعد شودم دايره ء چرخ كبود هم بدست آورمش باز به پرگار دگر
عافيت مى طلبد خاطرم ار بگذارند غمزه ء شوخش و آن طره طرار دگر
راز سربسته ء ما بين كه به دستان گفتند هر زمان با دف و نى بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت كندم قصد دل ريش به آزار دگر
باز گويم نه درين واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درين باديه بسيار دگر

غزل شماره 249 تعداد ابيات 1 - 9

اى خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ كه ريخت بى گل رويت بهار عمر
از ديده گر سرشك چو باران رود رواست (212)
كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
بى عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار روز فراق را كه نهد در شمار عمر
اين يكدو دم كه مهلت ديدار ممكن است درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر
تا كى مى صبوح و شكر خواب بامداد هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر
دى در گذار بود و نظر سوى ما نكرد بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر
انديشه از محيط فنا نيست هر كه را بر نقطه ء دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خيل حوادث كمين گهيست زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
حافظ سخن بگوى كه بر صفحه ء جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر

غزل شماره 250 تعداد ابيات 1 - 7

ديگر ز شاخ سرو سهى بلبل صبور گلبانگ زد كه چشم بداز روى گل بدور
اى گل به شكر آن كه توئى پادشاه حسن با بلبلان بى دل شيدا مكن غرور
از دست غيبت تو شكايت نمى كنم تا نيست غيبتى نبود لذت حضور
گر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مايه ء سرور
زاهد اگر به حور و قصورست اميدوار ما را شرابخانه قصورست و يا رحور
مى خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور كسى گويد ترا كه باده مخور گوهوالغفور
حافظ شكايت از غم هجران چه مى كنى
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

غزل شماره 251 تعداد ابيات 1 - 10

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور كلبه ء احزان شود روزى گلستان غم مخور
اى دل غمديده حالت به شود دل بد مكن وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سركشى اى مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نرفت دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئى از سر غيب باشد اندر پرده بازيهاى پنهان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم سر زنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
اى دل ار سيل فنابنياد هستى بر كند چون ترا نوح است كشتى بان ز طوفان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب جمله ميداند خداى حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد هيچ راهى نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاى تار
تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

غزل شماره 252 تعداد ابيات 1 - 12

نصيحتى كنمت بشنو و بهانه مگير هر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذير
ز وصل روى جوانان تمتعى بردار كه در كمينگه عمرست مگر عالم پير
نعيم هر دو جهان پيش عاشقان بجوى كه اين متاع قليلست و اين عطاى كثير
چو قسمت ازلى بى حضور ما كردند گر اندكى نه به وفق رضاست خرده مگير
معاشرى خوش و رودى به ساز مى خواهم كه درد خويش بگويم به ناله ء بم و زير
بر آن سرم كه ننوشم مى و گنه نكنم اگر موافق تدبير من شود تقدير
به عزم توبه نهادم قدح ز كف صد بار ولى كرشمه ساقى نمى كند تقصير
چو لاله در قدحم ريز ساقيا مى و مشك كه نقش خال نگارم نمى رود ز ضمير
بيار ساغر در خوشاب اى ساقى حسود گو كرم آصفى ببين و بمير
مى دو ساله و محبوب چارده ساله همين بسست مرا صحبت صغير و كبير
دل رميده ء ما را كه پيش مى گيرد خبر دهيد به مجنون خسته از زنجير(213)
حديث توبه درين بزمگه مگو حافظ
كه ساقيان كمان ابرويت زنند به تير

غزل شماره 253 تعداد ابيات 1 - 10

روى بنماى و مرا گو كه زجان دل بر گير پيش شمعآتش پروانه به جان گو در گير
در لب تشنه ء ما بين و مدار آب دريغ بر سر كشته ء خويش آى و ز خاكش بگير
ترك درويش مگير ار نبود سيم و زرش در غمت سيم شمار اشك و رخش را زر گير
ميل رفتن مكن اين دوست دمى با ما باش بر لب جوى طرب جوى و به كف ساغر گير
رفته گير از برم و ز آتش و آب دل و چشم گونه ام زرد و لبم خشك و كنارم ترگير
چنگ بنواز و بساز، ار نبود عود چه باك آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير
دوست گويا رشو و هر دو جهان دشمن باش بخت گو پشت مكن روى زمين لشگر گير
در سماع آى و ز سر خرقه برانداز و برقص ورنه با گوشه رو و خرقه ء ما در سر گير
صوف بر كش ز سر و باده ء صافى در كش سيم در باز و به زر سيم برى در بر گير
حافظ آراسته كن بزم و بگو واعظ را
كه ببين مجلسم و ترك سر منبر گير

غزل شماره 254 تعداد ابيات 1 - 9

اى سرو ناز حسن كه خوش مى روى به ناز عشاق را به ناز تو هرلحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت كه درازل ببريده اند بر قد سروت قباى ناز
آن را كه بوى عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولى بى شمع عارض تو دلم را بود گداز
از طعنه ء رقيب نگردد عيار من چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل كز طواف كعبه كويت وقوف يافت از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست بى طاق ابروى تو نماز مرا جواز
صوفى كه بى تو توبه ز مى كرده بود دوش بشكست عهد چون در ميخانه ديد باز
چون باده باز بر سر خم رفت كف زنان
حافظ كه دوش از لب ساقى شنيد راز

غزل شماره 255 تعداد ابيات 1 - 8

منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز چه شكر گويمت اى كار ساز بنده نواز
نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوى كه كيمياى مرادست خاك كوى نياز
به يك دو قطره كه ايثار كردى اى ديده بسا كه بر رخ دولت كنى كرشمه و ناز(214)
ز مشكلات طريقت عنان متاب اى دل كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق به قول مفتى عشقش درست نيست نماز
درين مقام مجازى به جز پياله مگير درين سراچه ء بازيچه غير عشق مباز
به نيم بوسه دعائى بخر ز اهل دلى كه كيد دشمنت از جان و جسم دارد باز
فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نواى بانگ غزلهاى حافظ از شيراز

غزل شماره 256 تعداد ابيات 1 - 9

هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز ز روى صدق و صفا گشته با دلم دمساز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغنى است من آن نيم كه ازين عشقبازى آيم باز
چه گويمت كه ز سوز درون چه مى بينم ز اشك پرس حكايت كه من نيم غماز
چه فتنه بود كه مشاطه ء قضا انگيخت كه كرد نرگس مستش سيه به سرمه ء ناز
بدين سپاس كه مجلس منورست به دوست گرت چو شمع جفائى رسد بسوز و بساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز گفت و گوى رقيب كه نيست سينه ء ارباب كينه محرم راز
غرض كرشمه ء حسن است ورنه حاجت نيست جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزلسرائى ناهيد صرفه اى نبرد
در آن مقام كه حافظ بر آورد آواز

غزل شماره 257 تعداد ابيات 1 - 7

حال خونين دلان كه گويد باز وز فلك خون خم كه جويد باز(215)
جز فلاطون خم نشين شراب سر حكمت به ما كه گويد باز
شرمش از چشم مى پرستان باد نرگس مست اگر برويد باز
هر كه چون لاله كاسه گردان شد زين جفا رخ به خون بشويد باز
نگشايد دلم چو غنچه اگر ساغرى از لبش نبويد باز
بس كه در پرده چنگ گفت سخن ببرش موى تا نمويد باز
گرد بيت الحرام خم حافظ
گر نميرد به سر بپويد باز

غزل شماره 258 تعداد ابيات 1 - 8

بيا و كششى ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز
مرا به كشتى باده در افكن اى ساقى كه گفته اند نكوئى كن و در آب انداز
ز كوى ميكده برگشته ام ز راه خطا مراد گر ز كرم با ره صواب انداز
بيار زان مى گلرنگ مشك بو جامى شرار رشك و حسد در دل گلاب انداز
به نيم شب اگرت آفتاب مى يابد ز روى دختر گل چهر رز نقاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفى كن نظر برين دل سرگشته ء خراب انداز
مهل كه روز وفاتم به خاك بسپارند مرا به ميكده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلت
به سوى ديو محن ناوك شهاب انداز

غزل شماره 259 تعداد ابيات 1 - 9

خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز پيشتر زانكه شود كاسه سر خاك انداز
عاقبت منزل ما وادى خاموشانست حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز
ملك اين مزرعه دانى كه ثباتى ندهد(216)
آتشى از جگر جام در املاك انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دورست بر رخ او نظر از آينه پاك انداز
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند پاكشو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
به سر سبز تو اى سرو كه گر خاك شوم (217)
ناز از سر بنه و سايه برين خاك انداز(218)
دل ما را كه ز مار سر زلف تو بخست از لب خود بشفا خانه ترياك انداز
يارب آن زاهد خودبين كه به جز عيب نديد دود آهيش در آيينه ء ادارك انداز
چون گل از نكهت او جامه قبا كن حافظ
وين قبا در ره آن قامت چالاك انداز

غزل شماره 260 تعداد ابيات 1 - 9

برنيامد از تمناى لبت كامم هنوز بر اميد جام لعلت دردى آشامم هنوز
روز اول رفت دينم در سر زلفين تو تا چه خواهد شد درين سودا سرانجامم هنوز
ساقيا يك جرعه ده زان آب آتشگون كه من (219)
در ميان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبى زلف ترا مشك ختن مى زند هر لحظه تيغى مو بر اندامم هنوز
پرتو روى تو تا در خلوتم ديد آفتاب مى رود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفتست روزى بر لب جانان به سهو اهل دل رابوى جان مى آيد از نامم هنوز
در ازل دادست ما را ساقى لعل لبت جرعه ء جامى كه من مدهوش آن جامم هنوز
اى كه گفتى جان بده تا باشدت آرام جان جان به غمهايش سپردم نيست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه ء لعل لبش
آب حيوان مى رود هر دم ز اقلامم هنوز

غزل شماره 280 - 261
غزل شماره 261 تعداد ابيات 1 - 8

دلم رميده ء لولى و شيست شورانگيز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز
فداى پيرهن چاك ماهرويان باد هزار جامه تقوى و خرقه ء پرهيز
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز
فرشته عشق نداند كه چيست اى ساقى بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز(220)
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر به مى ز دل ببرم هول روز رستاخيز
فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمى كه جز ولاى توام نيست هيچ دست آويز
بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت كه در مقام رضا باش وز قضا مگريز
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز

غزل شماره 262 تعداد ابيات 1 - 9

اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاك آن وادى و مشكين كن نفس
منزل سلمى كه بادش هر دم از ما صد سلام پرصداى ساربانان بينى و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آنگه به زارى عرضه دار كز فراقت سوختم اى مهربان فريادرس
من كه قول ناصحان را خواندمى قول رباب گوشمالى ديدم از هجران كه اينم پند بس
عشرت شبگير كن مى نوش كاندر راه عشق شبروان را آشنائيهاست با مير عسس
عشقبازى كار بازى نيست اى دل سر بباز زانكه گوى عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت مى سپارد جان به چشم مست يار گرچه هشياران ندادند اختيار خود به كس
طوطيان در شكرستان كامرانى مى كنند وز تحسر دست بر سر مى زند مسكين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان كلك دوست
از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس

غزل شماره 263 تعداد ابيات 1 - 8

گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس زين چمن سايه ء آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتى اهل ريا؟ دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل مى بخشند ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس
بنشين بر لب جوى و گذر عمر ببين كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله بى انصافيست (221)
طبع چون آب و غزلهاى روان ما را بس

غزل شماره 264 تعداد ابيات 1 - 9

دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس نسيم روضه ء شيراز پيك راهت بس
وگر كمين بگشايد غمى ز گوشه ء دل حريم درگه پيرمغان پناهت بس
هواى مسكن ماءلوف و عهد يار قديم ز رهروان سفر كرده عذر خواهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مكن درويش كه سير معنوى و كنج خانقاهت بس
به صدر مصطبه بنشين و ساغر مى نوش كه اين قدر ز جهان كسب مال و جاهت بس
زيادتى مطلب كار بر خود آسان كن صراحى مى لعل و بتى چو ماهت بس
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد(222)
تو اهل فضلى و دانش همين گناهت بس
به منت دگران خو مكن كه در دو جهان رضاى ايزد و انعام پادشاهت بس
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اى حافظ
دعاى نيمشب و درس صبحگاهت بس

غزل شماره 265 تعداد ابيات 1 - 7

جانا ترا كه گفت كه احوال ما مپرس بيگانه گرد و قصه هيچ آشنا مپرس (223)
زانجا كه لطف شامل و خلق كريم تست جرم نكرده عفو كن و ماجرا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دارم نه مدعى آنكس كه با تو گفت كه درويشرا مپرس
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوى يعنى ز مفلسان سخن كيميا مپرس (224)
در دفتر طبيب خرد باب عشق نيست ايدل بدرد خو كن و نام دوا مپرس
ما قصه سكندر و دارا نخوانده ايم از ما بجز حكايت مهر و وفا مپرس (225)
حافظ رسيد موسم گل معرفت مگوى
درياب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس

غزل شماره 266 تعداد ابيات 1 - 7

درد عشقى كشيده ام كه مپرس زهر هجرى چشيده ام كه مپرس
گشته ام در جهان و آخر كار دلبرى برگزيده ام كه مپرس
آن چنان در هواى خاك درش مى رود آب ديده ام كه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانى شنيده ام كه مپرس
سوى من لب چه مى گزى كه مگوى لب لعلى گزيده ام كه مپرس
بى تو در كلبه گدائى خويش رنجهائى كشيده ام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامى رسيده ام كه مپرس

غزل شماره 267 تعداد ابيات 1 - 8

دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس كه چنان زو شده ام بى سر و سامان كه مپرس
كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس
پارسائى و سلامت هوسم بود ولى شيوه اى مى كند آن نرگس فتان كه مپرس
به يكى جرعه كه آزار كسش در پى نيست (226)
زحمتى مى كشم از مردم نادان كه مپرس
گفتگوهاست درين راه كه جان بگدازد هر كسى عربده ء اين كه مبين آن كه مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مى لعل دل و دين مى برد از دست بدانسان كه مپرس
گفتم از گوى فلك صورت حالى پرسم گفت آن مى كشم اندر خم چوگان كه مپرس
گفتمش زلف به خون كه شكستى گفتا
حافظ اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس

غزل شماره 268 تعداد ابيات 1 - 9

اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شكنج زلف پريشان به دست باد مده مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش
گرت هواست كه با خضر همنشين باشى نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش
زبور عشق نوازى نه كار هر مرغى است بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش
طريق خدمت و آيين بندگى كردن خداى را كه رها كن به ما و سلطان باش
دگر به صيد حرم تيغ بر مكش زنهار وزان كه با دل ما كرده اى پشيمان باش
تو شمع انجمنى يك زبان و يكدل شو خيال و كوشش پروانه بين و خندان باش
كمال دلبرى و حسن در نظر بازيست به شيوه ء نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مكن
ترا كه گفت كه در روى خوب حيران باش

غزل شماره 269 تعداد ابيات 1 - 7

باز آى و دل تنگ مرا مونس جان باش وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده كه در ميكده ء عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدى اى عارف سالك جهدى كن و سر حلقه رندان جهان باش
دلدار كه گفتا به توام دل نگرانست گو مى رسم اينك به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش اى درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غبارى ننشيند اى سيل سرشك از عقب نامه روان باش
حافظ كه هوس مى كندش جام جهان بين
گو در نظر آصف جمشيد مكان باش

غزل شماره 270 تعداد ابيات 1 - 7

به دور لاله قدح گير و بى ريا مى باش به بوى گل نفسى همدم صبا مى باش
نگويمت كه همه ساله مى پرستى كن سه ماه مى خور و نه ماه پارسا مى باش
چو پير سالك عشقت به مى حواله كند بنوش و منتظر رحمت خدا مى باش
گرت هواست كه چون جم به سر غيب رسى بيا و همدم جام جهان نما مى باش
چو غنچه گرچه فروبستگى است كار جهان تو همچو باد بهارى گره گشا مى باش
وفا مجوى ز كس ور سخن نمى شنوى به هرزه طالب سيمرغ و كيميا مى باش
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ
ولى معاشر رندان پارسا مى باش

غزل شماره 271 تعداد ابيات 1 - 8

صوفى گلى بچين و مرقع بخار بخش وين زهد خشك را به مى خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه تسبيح و طيلسان به مى و ميگسار بخش
زهد گران كه شاهد و ساقى نمى خرند در حلقه ء چمن به نسيم بهار بخش
راهم شراب لعل زد اى مير عاشقان خون مرابه چاه زنخدان يار بخش
يارب به وقت گل گنه بنده عفو كن وين ماجرا به سرو لب جويبار بخش
اى آن كه ره به مشرب مقصود برده اى زين بحر قطره اى به من خاكسار بخش
شكرانه را كه چشم تو روى بتان نديد ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقى چو شاه نوش كند باده ء صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش

غزل شماره 272 تعداد ابيات 1 - 8

باغبان گر پنج روزى صحبت گل بايدش بر جفاى خارهجران صبر بلبل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بينى چه كار كار ملكست آن كه تدبير و تامل بايدش
تكيه بر تقوى و دانش در طريقت كافريست راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظربازى حرام هر كه روى ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
اى دل اندر بند زلفش از پريشانى منال مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش
كيست حافظ تا ننوشد باده بى آواز رود
عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش

غزل شماره 273 تعداد ابيات 1 - 9

فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش
جاى آنست كه خون موج زند در دل لعل زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اى كه در كوچه ء معشوقه ما مى گذرى بر حذر باش كه سر مى شكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى دل جانب عشق عزيزست فرو مگذارش
صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
ناز پرورد وصالست مجو آزارش

غزل شماره 274 تعداد ابيات 1 - 7

شراب تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش كه تا يكدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش مذاق حرص و آز اى دل بشو از تلخ و از شورش
بياور مى كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن به لعب زهره ء چنگى و مريخ سلحشورش
كمند صيد بهرامى بيفكن جام جم بردار كه من پيمودم اين صحرا نه بهرامست و نه گورش
بيا تا در مى صافيت راز دهر بنمايم به شرط آن كه ننمائى به كج طبعان دل كورش
نظر كردن به درويشان منافى بزرگى نيست سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
كمان ابروى جانان نمى پيچد سر از حافظ
و ليكن خنده مى آيد بدين بازوى بى زورش

غزل شماره 275 تعداد ابيات 1 - 9

خوشا شيراز و وضع بى مثالش خداوندا نگه دار از زوالش
ز ركن آباد ما صد لوحش الله كه عمر خضر مى بخشد زلالش
ميان جعفرآباد و مصلى عبيرآميز مى آيد شمالش
به شيراز آى و فيض روح قدسى به جوى از مردم صاحب كمالش
كه نام قند مصرى برد آن جا؟ كه شيرينان ندادند انفعالش
صبا زان لولى شنگول سرمست چه دارى آگهى چونست حالش
گر آن شيرين پسر خونم بريزد دلا چون شير مادر كن حلالش
مكن از خواب بيدارم خدا را كه دارم خلوتى خوش با خيالش
چرا حافظ چو مى ترسيدى از هجر
نكردى شكر ايام وصالش

غزل شماره 276 تعداد ابيات 1 - 9

يارب اين نو گل خندان كه سپردى به منش مى سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گرچه از كوى وفا گشت به صد مرحله دور دور باد آفت دور فلك از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمى رسى اى باد صبا چشم دارم كه سلامى برسانى ز منش
به ادب نافه گشائى كن از آن زلف سياه جاى دلهاى عزيزست بهم بر مزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره ء عنبر شكنش
در مقامى كه به ياد لب او مى نوشند سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت هر كه اين آب خورد رخت به دريا فكنش
هر كه ترسد ز ملال اندوه عشقش نه حلال سرما و قدمش يا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش

غزل شماره 277 تعداد ابيات 1 - 7

چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش
كجاست همنفسى تا به شرح عرضه دهم كه دل چه مى كشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روى تو بست ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
تو خفته اى و نشد عشق را كرانه پديد تبارك الله ازين ره كه نيست پايانش
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش
بريد صبح وفانامه اى كه برد بدوست ز خون ديده ما بود مهر عنوانش (227)
بدين شكسته ء بيت الحزن كه مى آرد؟ نشان يوسف دل از چه زنخدانش
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
كه سوخت حافظ بى دل ز مكر و دستانش

غزل شماره 278 تعداد ابيات 1 - 9

در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش حافظ قرابه كش شد و مفتى پياله نوش
صوفى ز كنج صومعه با پاى خم نشست تاديد محتسب كه سبو مى كشد به دوش
احوال شيخ و قاضى و شرب اليهودشان كردم سئوال صبحدم از پير مى فروش
گفتا نه گفتنى ست سخن گر چه محرمى در كش زبان و پرده نگه دار و مى بنوش
ساقى بهار مى رسد و وجه مى نماند فكرى بكن كه خون دل آمد زغم به جوش
عشقست و مفلسى و جوانى و نوبهار عذرم پذير و جرم به ذيل كرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آورى كنى پروانه ء مراد رسيد اى محب خموش
اى پادشاه صورت و معنى كه مثل تو ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش
چندان بمان كه خرقه ء ازرق كند قبول
بخت جوانت از فلك پير ژنده پوش (228)

غزل شماره 279 تعداد ابيات 1 - 9

دوش با من گفت پنهان كاردانى تيز هوش و ز شما پنهان نشايد كرد سر مى فروش
گفت آسان گير بر خود كارها كز روى طبع سخت مى گردد جهان بر مردمان سخت كوش (229)
وانگهم در داد جامى كز فروغش بر فلك زهره در رقص آمد و بر بط زنان مى گفت نوش
گوش كن پند اى پسر وز بهر دنيا غم مخور گفتمت چون در حديثى گر توانى داشت هوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام نى گرت زخمى رسد آئى چو چنگ اندر خروش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد زانكه آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
تانگردى آشنا زين پرده رمزى نشنوى گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش
بر بساط نكته دانان خودفروشى شرط نيست يا سخن دانسته گوى اى مرد عاقل يا خموش
ساقيا مى ده كه رنديهاى حافظ فهم كرد
آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش (230)

غزل شماره 280 تعداد ابيات 1 - 9

سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش كه دور شاه شجاعست مى دلير بنوش
شد آن كه اهل نظر بر كناره مى رفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوئيم آن حكايتها كه ازنهفتن آن ديگ سينه مى زد جوش
شراب خانگى ترس محتسب خورده به روى يار بنوشيم و بانگ نوشانوش
ز كوى ميكده دوشش به دوش مى بردند امام شهر كه سجاده مى كشيد به دوش
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محل نور تجليست راى انور شاه چو قرب او طلبى در صفاى نيت كوش
به جز ثناى جلالش مساز ورد ضمير كه هست گوش دلش محرم پيام سروش
رموز مصلحت ملك خسروان دانند(231)
گداى گوشه نشينى تو حافظا مخروش

غزل شماره 300 - 281
غزل شماره 281 تعداد ابيات 1 - 9

هاتفى از گوشه ء ميخانه دوش گفت ببخشند گنه مى بنوش
لطف الهى بكند كار خويش مژده رحمت برساند سروش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست نكته ء سربسته چه دانى خموش
اين خرد خام به ميخانه بر تا مى لعل آوردش خون بجوش
گر چه وصالش نه به كوشش دهند هر قدر اى دل كه توانى بكوش
گوش من و حلقه ء گيسوى يار روى من و خاك در مى فروش
رندى حافظ نه گناهيست صعب با كرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آن كه كرد روح قدس حلقه امرش به گوش
اى ملك العرش مرادش بده
وز خطر چشم بدش دار گوش

غزل شماره 282 تعداد ابيات 1 - 7

اى همه شكل تو مطبوع و همه جاى تو خوش دلم از عشوه ء شيرين شكرخاى تو خوش
همچو گلبرگ طرى هست وجود تو لطيف همچو سرو چمن خلد سرا پاى تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين خط و خال و تو مليح چشم و ابروى تو زيبا قد و بالاى تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار هم مشام دلم از زلف سمن ساى تو خوش
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار كرده ام خاطر خود را به تمناى تو خوش
شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيمارى (232)
مى كند درد مرا از رخ زيباى تو خوش
در بيابان طلب گرچه ز هر سو خطريست
مى رود حافظ بى دل بتولاى تو خوش

غزل شماره 283 تعداد ابيات 1 - 7

كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش معاشر دلبرى شيرين و ساقى گلعذارى خوش
الا اى دولتى طالع كه قدر وقت مى دانى گوارا بادت اين عشرت كه دارى روزگارى خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلى بستان كه مهتابى دلفروزست و طرف لاله زارى خوش
ميى در كاسه چشمست ساقى را بناميزد كه مستى مى كند با عقل و مى بخشد خمارى خوش
هر آن كس را كه در خاطر ز عشق دلبرى باريست سپندى گو بر آتش نه كه دارد كار و بارى خوش
عروس طبع را زيور ز فكر بكر مى بندم بود كز دست ايامم به دست افتد نگارى خوش
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه
كه شنگولان خوشباشت بياموزند كارى خوش

غزل شماره 284 تعداد ابيات 1 - 8

مجمع خوبى و لطفست عذار چو مهش ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفلست و به بازى روزى بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به كه ازو نيك نگه دارم دل كه بدو نيك نديدست و ندارد نگهش
بوى شيراز لب همچون شكرش مى آيد گر چه خون مى چكد از شيوه ء چشم سيهش
چارده ساله بتى چابك و شيرين دارم كه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پى آن گل نورسته دل ما يارب خود كجا شد كه نديدم درين چند گهش
يار دلدار من ار قلب بدينسان شكند ببرد زود به جاندارى خود پادشهش
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه در
صدف ديده حافظ بود آرامگهش (233)

غزل شماره 285 تعداد ابيات 1 - 8

دلم رميده شد و غافلم من درويش كه آن شكارى سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش مى لرزم كه دل به دست كمان ابروئيست كافركيش
خيال حوصله بحر مى پزد هيهات چهاست در سر اين قطره ء محال انديش
بنازم آن مژه شوخ عافيت كش را كه موج مى زندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد گرم به تجربه دستى نهند بر دل ريش
به كوى ميكده گريان و سر فكنده روم چرا كه شرم همى آيدم ز حاصل خويش
نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر نزاع بر سر دنياى دون مكن درويش
بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه به كف آور ز گنج قارون بيش (234)

غزل شماره 286 تعداد ابيات 1 - 7

ما آزموده ايم درين شهر بخت خويش بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش
از بس كه دست مى گزم و آه مى كشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش
وقتست كز فراق تو وز سوز اندرون آتش در افكنم به همه رخت و پخت خويش (235)
دوشم ز بلبلى چه خوش آمد كه مى سرود گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
كاى دل تو شاد باش كه آن يار تندخو بسيار تند روى نشيند ز بخت خويش
خواهى كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهدسست و سخنهاى سخت خويش
اى حافظ ار مراد ميسر شدى مدام
جمشيد نيز دور نماندى ز تخت خويش

غزل شماره 287 تعداد ابيات 1 - 8

بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع شمع خاور فكند بر همه اطراف شعاع
بر كشد آينه از جيب افق چرخ و در آن بنمايد رخ گيتى به هزاران انواع
در زواياى طربخانه ء جمشيد فلك ارغنون ساز كند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آيد كه كجا شد منكر جام در قهقهه آيد كه كجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت بر گير كه به هر حالتى اينست بهين اوضاع
طره شاهد دنيى همه بندست و فريب عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان مى خواهى كه وجوديست عطابخش و كريمى نفاع (236)
مظهر لطف ازل روشنى چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع (237)

غزل شماره 288 تعداد ابيات 1 - 8

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع كه نيست با كسم از بهر مال و جاه نزاع
شراب خانگيم بس مى مغانه بيار حريف باده رسيد اى رفيق توبه وداع
خداى را به ميم شست و شوى خرقه كنيد كه من نمى شنوم بوى خير ازين اوضاع
بيا كه رقص كنان مى رود به ناله ء چنگ (238)
كسى كه رخصه نفرمودى استماع سماع
به عاشقان نظرى كن به شكر اين نعمت كه من غلام مطيعم تو پادشاه مطاع
هنر نمى خرد ايام و غير ازينم نيست كجا روم به تجارت بدين كساد متاع (239)
به فيض جرعه جام تو تشنه ايم ولى نمى كنيم دليرى نمى دهيم صداع
جبين و چهره ء حافظ خدا جدا مكناد
ز خاك بارگه كبرياى شاه شجاع

غزل شماره 289 تعداد ابيات 1 - 11

در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشين كوى سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمى آيد به چشم غم پرست بس كه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع
رشته ء صبرم به مقراض غمت ببريده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
در ميان آب و آتش همچنان سر گرم تست اين دل زار نزار اشكبارانم چو شمع
بى جمال عالم آراى تو روزم چون شبست با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
گر كميت اشك گلگونم نبودى گرم رو كى شدى روشن به گيتى راز پنهانم چو شمع
همچو صبحم يكنفس باقيست با ديدار تو(240)
چهره بنماد لبرا تا جان بر افشانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه ء وصلى فرست ورنه از دردت جهانى را بسوزانم چو شمع
سر فرازم كن شبى از وصل خود اى نازنين تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر ترا حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل كى به آب ديده بنشانم چو شمع

غزل شماره 290 تعداد ابيات 1 - 9

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به كف گر بكشم زهى طرب ور بكشد زهى شرف
طرف كرم ز كس نبست اين دل پراميد من گر چه سخن همى برد قصه ء من به هر طرف
از خم ابروى توام هيچ گشايشى نشد وه كه درين خيال كج عمر عزيز شد تلف
ابروى دوست كى شود دستكش خيال من كس نزدست ازين كمان تير مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل ياد پدر نمى كنند اين پسران ناخلف
من به خيال زاهدى گوشه نشين و طرفه آنك مغبچه اى زهر طرف مى زندم به چنگ و دف
بى خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل مست رياست محتسب باده بخواه و لا تخف (241)
صوفى شهر بين كه چون لقمه ء شبهه مى خورد پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنى در ره خاندان به صدق
بدرقه ء رهت شود همت شحنه ء نجف

غزل شماره 291 تعداد ابيات 1 - 12

زبان خامه ندارد سر بيان فراق و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سرى كه بر سر گردون به فخر مى سودم به راستان كه نهادم بر آستان فراق
چگونه باز كنم بال در هواى وصال كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابى فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شكيب قرين آتش هجران و همقران فراق
بسى نماند كه كشتى عمر غرقه شود ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق
اگر بدست من افتد فراق را بكشم كه روز هجر سيه باد و خانمان فراق
چگونه دعوى وصلت كنم به جان كه شدست تنم وكيل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد كباب دور از يار مدام خون جگر مى خورم ز خوان فراق
فلك چو ديد سرم را اسير چنبر عشق ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پاى شوق گر اين ره به سر شدى حافظ
به دست هجر ندادى كسى عنان فراق

غزل شماره 292 تعداد ابيات 1 - 9

مقام امن و مى بى غش و رفيق شفيق گرت مدام ميسر شود زهى توفيق
جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچ است (242)
هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق
به ما منى رو و فرصت شمر غنيمت وقت كه در كمين گه عمرند قاطعان طريق
بيا كه توبه ز لعل نگار و خنده ء جام تصويرى است كه عقلش نمى كند تصديق (243)
اگر چه موى ميانت به چون منى نرسد خوشست خاطرم از فكر اين خيال دقيق
حلاوتى كه ترا در چه ز نخدانست به كنه آن نرسد صدهزار فكر عميق
اگر برنگ عقيقى است اشك من چه عجب (244)
كه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق
به خنده گفت كه حافظ غلام طبع توام
ببين كه تا به چه حدم همى كنى تحميق

غزل شماره 293 تعداد ابيات 1 - 7

اى دل ريش مرا با لب تو حق نمك حق نگه دار كه من مى روماللّه معك
توئى آن گوهر پاكيزه كه در عالم قدس ذكر خير تو بود حاصل تسبيح ملك
در خلوص منت ار هست شكى تجربه كن كس عيار زر خالص نشناسد چو محك
گفته بودى كه شوم مست و دوبوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك
بگشا پسته خندان و شكر ريزى كن خلق را از دهن خويش مينداز به شك
چرخ بر هم زنم از غير مرادم گردد من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك
چون بر حافظ خويشش نگذارى بارى
اى رقيب از بر او يك دو قدم دور ترك

غزل شماره 294 تعداد ابيات 1 - 7

اگر شراب خورى جرعه اى فشان بر خاك از آن گناه كه نفعى رسد به غير چه باك
برو به هر چه تو دارى بخور دريغ و مخور(245)
كه بى دريغ زند روزگار تيغ هلاك
چه دوزخى چه بهشتى چه آدمى چه پرى به مذهب همه كفر طريقت است امساك
به خاك پاى تو اى سرو ناز پرور من كه روز واقعه پا وامگيرم از سر خاك
مهندس فلكى راه دير شش جهتى چنان ببست كه ره نيست زير دام مغاك (246)
فريب دختر رز طرفه مى زند ره عقل مباد تا به قيامت خراب طارم تاك
به راه ميكده حافظ خوش از جهان رفتى
دعاى اهل دلت باد مونس دل پاك

غزل شماره 195 تعداد ابيات 1 - 9

هزار دشمنم ار مى كنند قصد هلاك گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك
مرا اميد وصال تو زنده مى دارد و گر نه هر دمم از هجر تست بيم هلاك
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش زمان زمان چو گل از غم كنم گريبان چاك
اگر تو زخم زنى به كه ديگرى مرهم و گر تو زهر دهى به كه د يگرى ترياك
بضرب سيفك قتلى حياتنا ابدا لان روحى قد طاب ان يكون فداك
عنان مپيچ كه گر مى زنى به شمشيرم سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك
ترا چنانكه توئى هر نظر كجا بيند به قدر دانش خود هر كسى كند ادراك
به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ
كه بر در تو نهد روى مسكنت بر خاك

غزل شماره 296 تعداد ابيات 1 - 9

داراى جهان نصرت دين خسرو كامل يحيى بن مظفر ملك عالم عادل
اى درگه اسلام پناه تو گشاده بر روى زمين روزنه ء جان و در دل
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم انعام تو بر كون و مكان فايض و شامل
روز ازل از كلك تو يك قطره سياهى بر روى مه افتاد كه شد حل مسائل
خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت اى كاج كه من بودمى آن هندوى مقبل
شاها فلك از بزم تو در رقص و سماعست دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل
مى نوش و جهان بخش كه از زلف كمندت شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلكى يك سره بر منهج عدلست خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معيشت مكن انديشه ء باطل

غزل شماره 297 تعداد ابيات 1 - 10

خوش خبر باشى اى نسيم شمال كه به ما مى رسد زمان وصال
قصه العشق لاانفصام لها فصمت هاهنا لسان القال
ما لسلمى و من بذى سلم اين جير اننا و كيف الحال
عفت الدار بعد عافيه فاسالوا حالها عن الاطلال
فى جمال الكمال نلت منى صرف الله عنك عين كمال
يا بريد الحمى حماك الله مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه ء بزمگاه خالى ماند از حريفان و جام مالا مال
سايه افكند حاليا شب هجر تا چه بازند شبروان خيال
ترك ما سوى كس نمى نگرد آه از اين كبريا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابرى تا چند
ناله ء عاشقان خوشست بنال

غزل شماره 298 تعداد ابيات 1 - 7

شممت روح و داد و شمت برق وصال بيا كه بوى ترا ميرم اى نسيم شمال
احاديا بجمال الجيب قف و انزل كه نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال
حكايت شب هجران فرو گذاشته به به شكر آن كه برافكند پرده روز وصال
بيا كه پرده ء گلريز هفت خانه ء چشم كشيده ايم به تحرير كارگاه خيال
چو يار بر سر صلح است عذر مى طلبد توان گذشت ز جور رقيب در همه حال
به جز خيال دهان تو نيست در دل تنگ كه كس مباد چو من در پى خيال محال
قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولى
به خاك ما گذرى كن كه خون مات حلال

غزل شماره 299 تعداد ابيات 1 - 7

به وقت گل شدم از توبه ء شراب خجل كه كس مباد ز كردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام رهست و من زين بحث نيم ز شاهد و ساقى به هيچ باب خجل
بود كه يار نرنجد ز ما به خلق كريم كه از سوال ملوليم و از جواب خجل
ز خون كه رفت شب دوش از سراچه ء چشم شديم در نظر رهروان خواب خجل
رواست نرگس مست ار فكند سر در پيش كه شد ز شيوه ء آن چشم پر عتاب خجل
توئى كه خوبترى ز آفتاب و شكر خدا كه نيستم ز تو در روى آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست كه آب خضر كه گشت
ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل

غزل شماره 300 تعداد ابيات 1 - 9

اگر به كوى تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو كار من بهاصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا فراغ برده ز من آن دو جادوى مكحول
من شكسته ء بدحال زندگى يابم در آن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جاى نيافت كه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صيقلى دارد بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول
چه جرم كرده ام اى جان و دل به حضرت تو كه طاعت من بى دل نمى شود مقبول
چو بر در تو من بى نواى بى زر و زور به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
كجا روم چه كنم چاره از كجا جويم كه گشته ام ز غم و جور روزگار ملول
به درد عشق بساز و خموش كن حافظ
رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول

غزل شماره 320 - 301
غزل شماره 301 تعداد ابيات 1 - 8

هر نكته اى كه گفتم در وصف آن شمايل هر كو شنيد گفتا لله در قايل
تحصيل عشق و رندى آسان نمود اول آخربسوخت جانم در كسب اين فضايل
حلاج بر سردار اين نكته خوش سرايد از شافعى نپرسند امثال اين مسايل (247)
گفتم كه كى ببخشى بر جان ناتوانم گفت آن زمان كه نبود جان در ميانه حايل
دل داده ام به يارى شوخى ، كشى ، نگارى مرضيه السجايا محموده الخصايل
در عين گوشه گيرى بودم چو چشم مستت واكنون شدم به مستان چون ابروى تو مايل
از آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم وز لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل
اى دوست دست حافظ تعويذ چشم زخمست
يارب ببينم آن را در گردنت حمايل

غزل شماره 302 تعداد ابيات 1 - 8

اى رخت چون خلد و لعلت سلسبيل سلسبيلت كرده جان و دل سبيل
سبزپوشان خطت بر گرد لب همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوك چشم تو در هر گوشه اى همچو من افتاده دارد صد قتيل
يارب اين آتش كه در جان منست سرد كن زانسان كه كردى بر خليل
من نمى يابم مجال اى دوستان گر چه دارد او جمالى بس جميل
پاى ما لنگست و منزل بس دراز دست ما كوتاه و خرما بر نخيل
حافظ از سرپنجه ء عشق نگار همچو مور افتاده شد در پاى پيل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چيزى كه باشد زين قبيل

غزل شماره 303 تعداد ابيات 1 - 7

بشرى اذالسلامه حلت بذى سلم لله حمد معترف غايه النعم
آن خوش خبر كجاست كه اين فتح مژده داد تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم
از بازگشت شاه درين طرفه منزلست آهنگ خصم او به سراپرده ء عدم
مى جست از سحاب امل رحمتى ولى جز ديده اش معاينه بيرون ندادنم
در نيل غم فتاد، سپهرش به طنز گفت الان قد ندمت و ما ينفع الندم
پيمان شكن هر آينه گردد شكسته حال ان العهود عند مليك النهى ذمم
ساقى چو يار مهرخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم

غزل شماره 304 تعداد ابيات 1 - 9

عشق بازى و جوانى و شراب لعل فام مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
ساقى شكردهان و مطرب شيرين سخن همنشينى نيك كردار و نديمى نيكنام
شاهدى از لطف و پاكى رشك آب زندگى دلبرى در حسن و خوبى غيرت ماه تمام
بزمگاهى دلنشان چون قصر فردوس برين گلشنى پيرامنش چون روضه ء دارالسلام
صف نشينان نيك خواه و پيشكاران با ادب دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستكام
باده ء گلرنگ تلخ تيز خوشخوار سبك نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام
غمزه ء ساقى به يغماى خرد آهخته تيغ زلف جانان از براى صيد دل گسترده دام
نكته دانى بذله گو چون حافظ شيرين سخن بخشش آموزى جهان افروز چون حاجى قوام
هر كه اين عشرت نخواهد خوشدلى بر وى تباه
وانكه اين مجلس نجويد زندگى بر وى حرام

غزل شماره 305 تعداد ابيات 1 - 9

مرحبا طاير فرخ ‌پى فرخنده پيام خير مقدم چه خبر دوست كجا يار كدام
يارب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد كه ازو خصم به دام آمد و معشوقه به كام
ماجراى من و معشوق مرا پايان نيست هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسى رخ بنما سرو مى نازد و خوش نيست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همى فرمايد برو اى شيخ كه شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم كه همى زد ز سر سدره صفير عاقبت دانه ء خال تو فكندش در دام
چشم بيمار مرا خواب نه درخور باشد من له يقتل داء دنف كيف ينام
تو ترحم نكنى بر من مخلص گفتم ذاك دعواى وها انت و تلك الايام
حافظ ار ميل به ابروى تو دارد شايد
جاى در گوشه ء محراب كنند اهل كلام

غزل شماره 306 تعداد ابيات 1 - 6

عاشق روى جوانى خوش نو خاسته ام وز خدا شادى اين غم به دعا خواسته ام (248)
عاشق و رند و نظربازم و مى گويم فاش تا بدانى كه به چندين هنر آراسته ام
شرمم از خرقه ء آلوده خود مى آيد كه برو وصله به صد شعبده پيراسته ام
خوش بسوز از غمش اى شمع كه اينك من نيز به همين كار ميان بسته و برخاسته ام (249)
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه ء كار در غم افزوده ام آنچ از دل و جان كاسته ام (250)
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو كه در بر كشد آن دلبر نوخاسته ام

غزل شماره 307 تعداد ابيات 1 - 9

باز آى ساقيا كه هواخواه خدمتم مشتاق بندگى و دعاگوى دولتم
زانجا كه فيض جام سعادت فروغ تست بيرون شدى نماى ز ظلمات حيرتم
دورم به صورت از در دولت سراى تو ليكن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
من كز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف اى خضر پى خجسته مدد كن به همتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت تا آشناى عشق شدم زاهل رحمتم
عيبم مكن به رندى و بدنامى اى حكيم كاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
مى خور كه عاشقى نه به كسب است و اختيار اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم

غزل شماره 308 تعداد ابيات 1 - 7

به غير از آن كه بشد دين و دانش از دستم بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بر بستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاك پاى عزيرت كه عهد نشكستم
چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق كه در هواى رخت چون به مهر پيوستم
بيار باده كه عمريست تا من از سر امن به كنج عافيت از بهر عيش ننشستم
اگر ز مردم هشيارى اى نصيحت گو سخن به خاك ميفكن چرا كه من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست كه خدمتى به سزا برنيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
كه مرهمى بفرستم كه خاطرش خستم (251)

غزل شماره 309 تعداد ابيات 1 - 9

دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم ليكن از لطف لبت صورت جان مى بستم
عشق من با خط مشكين تو امروزى نيست ديرگاهست كزين جام هلالى مستم
از ثبات خودم اين نكته خوش آمد كه بجور در سر كوى تو از پاى طلب ننشستم
عافيت چشم مدار از من ميخانه نشين كه دم از خدمت رندان زده ام تا هستم
در ره عشق از آن سوى فنا صد خطر است تا نگوئى كه چو عمرم به سر آمد رستم
بعد ازينم چه غم از تير كج انداز حسود چون بمحبوب كمان ابروى خود پيوستم
بوسه بر درج عقيق تو حلالست مرا كه بافسوس و جفا مهر و وفا نشكستم
صنمى لشكريم غارت دين كرد و برفت آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلك بر شده بود
كرد غمخوارى شمشاد بلندت پستم

غزل شماره 310 تعداد ابيات 1 - 9

زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم ناز بنياد مكن تا نكنى بنيادم
مى مخور با همه كس تا نخورم خون جگر سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم
زلف را حلقه مكن تا نكنى در بندم طره را تاب مده تا ندهى بر بادم
يار بيگانه مشو تا نبرى از خويشم غم اغيار مخور تا نكنى ناشادم
رخ برافروز كه فارغ كنى از برگ گلم قد برافراز كه از سرو كنى آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را ياد هر قوم مكن تا نروى از يادم
شهره ء شهر مشو تا ننهم سر در كوه شور شيرين منما تا نكنى فرهادم
رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس تا به خاك در آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا كه بگرد اندر وى
من از آن روز كه در بند توام آزادم

غزل شماره 311 تعداد ابيات 1 - 9

فاش مى گويم و از گفته ء خود دلشادم بنده ء عشقم و از هر دو جهان آزادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار(252)
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه ء عشق هر دم آيد غمى از نوبه مبارك بادم
مى خورد خون دلم مردمك ديده ، سزاست (253)
كه چرا دل به جگر گوشه ء مردم دادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق كه درين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد درين دير خراب آبادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يارب از ما در گيتى به چه طالع زادم
سايه ء طوبى و دلجوئى حور و لب حوض به هواى سر كوى تو برفت از يادم
پاك كن چهره ء حافظ به سر زلف ز اشك
ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

غزل شماره 312 تعداد ابيات 1 - 8

مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى در دم ترا مى بينم و ميلم زيادت مى شود هر دم
به سامانم نمى پرسى نمى دانم چه سر دارى به درمانم نمى كوشى نمى دانى مگر در دم
نه راهست اين كه بگذارى مرا بر خاك و بگريزى گذارى آر و بازم پرس و تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاك و آن دم هم كه بر خاكم روان گردى بگيرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم مى دهى تا كى دمار از من برآوردى نمى گوئى بر آوردم
شبى دل را به تاريكى ز زلفت باز مى جستم رخت مى ديدم و جامى هلالى باز مى خوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
تو خوش مى باش با حافظ برو گو خصم جان ميده
چو گرمى از تو مى بينم چه باك از خصم دم سردم

غزل شماره 313 تعداد ابيات 1 - 10

سالها پيروى مذهب رندان كردم تا به فتوى خرد حرص به زندان كردم
من به سرمنزل عنقانه به خود بردم راه قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
سايه اى بر دل ريشم فكن اى گنج مراد(254)
كه من اين خانه به سوداى تو ويران كردم
توبه كردم كه نبوسم لب ساقى و كنون مى گزم لب كه چرا گوش به نادان كردم
در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
نقش مستورى و مستى نه به دست من و تست آن چه سلطان ازل گفت بكن آن كردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع گرچه در بانى ميخانه فراوان كردم
اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت اجر صبريست كه در كلبه ء احزان كردم
گر به ديوان غزل صدرنشينم چه عجب سالها بندگى صاحب ديوان كردم
صبح خيزى و سلامت طلبى چون حافظ
هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم

غزل شماره 314 تعداد ابيات 1 - 8

ديشب به سيل اشك ره خواب مى زدم نقشى به ياد خط تو بر آب مى زدم
ابروى يار در نظر و خرقه سوخته جامى به ياد گوشه ء محراب مى زدم
چشمم به روى ساقى و گوشم به قول چنگ فالى به چشم و گوش درين باب مى زدم
روى نگار در نظرم جلوه مى نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب مى زدم
نقش خيال روى تو تا وقت صبحدم بر كارگاه ديده ء بى خواب مى زدم
هر مرغ فكر كز سر شاخ سخن بجست بازش ز طره ء تو به مضراب مى زدم
ساقى به صوت اين غزلم كاسه مى گرفت مى گفتم اين سرود و مى ناب مى زدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و كام
بر نام عمر و دولت احباب مى زدم

غزل شماره 315 تعداد ابيات 1 - 10

هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم هرگه كه ياد روى تو كردم جوان شدم
شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا بر منتهاى همت خود كامران شدم
آن روز بر دلم در معنى گشوده شد كز ساكنان درگه پيرمغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت با جام مى به كام دل دوستان شدم
اى گلبن جوان بر دولت بخور كه من در سايه ء تو بلبل باغ جهان شدم
از آن زمان كه فتنه ء چشمت به من رسيد ايمن ز شر فتنه ء آخر زمان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات مى كند هر چند كاين چنين شدم و آن چنان شدم
من پير سال و ماه نيم يار بى وفاست بر من چو عمر مى گذرد پير از آن شدم
دوشم نويد داد عنايت كه حافظا
بازآ كه من به عفو گناهت ضمان شدم

غزل شماره 316 تعداد ابيات 1 - 9

خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم (255)
به صورت تو نگارى نديدم و نشنيدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم
اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم طمع به دور دهانت ز كام دل ببريدم
ز غمزه بر دل ريشم چه تيرها كه گشادى ز غصه بر سر كويت چه بارها كه كشيدم
به شوق چشمه ء نوشت چه قطرها كه فشاندم ز لعل باده فروشت چه عشوه ها كه خريدم
ز كوى يار بيار اى نسيم صبح غبارى كه بوى خون دل ريش از آن تراب شنيدم
گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه (256)
كه من چو آهوى وحشى ز آدمى برميدم (257)
چو غنچه بر سرم از كوى او گذشت نسيمى كه پرده بر دل خونين به بوى او بدريدم
به خاك پاى تو سوگند و نور ديده ء حافظ(258)
كه بى رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم

غزل شماره 317 تعداد ابيات 1 - 7

تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم تبسمى كن و جان بين كه چون همى سپرم
بر آستان مرادت گشاده ام در چشم كه يك نظر فكنى خود فكندى از نظرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش تست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
چه شكر گويمت اى خيل غم عفاك الله كه روز بى كسى آخر نمى روى ز سرم
غلام مردم چشمم كه با سياه دلى هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه مى كند ليكن كس اين كرشمه نبيند كه من همى نگرم
به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم

غزل شماره 318 تعداد ابيات 1 - 25

جوزا سحر نهاد حمايل برابرم يعنى غلام شاهم و سوگند مى خورم (259)
ساقى بيا كه از مدد بخت كار ساز كامى كه خواستم ز خدا شد ميسرم
جامى بده كه باز به شادى روى شاه پيرانه سر هواى جوانيست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر كه من از جام شاه جرعه كش حوض كوثرم
شاها من ار به عرش رسانم سرير فضل مملوك اين جنابم و مسكين اين درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال كى ترك آبخورد كند طبع خوگرم
ور باورت نمى كند از بنده اين حديث از گفته كمال دليلى بياورم
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم (260)
عهد الست من همه با عشق شاه بود وز شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
گردون چو كرد نظم ثريا به نام شاه من نظم در چرا نكنم از كه كمترم
منصور بن مظفر غازيست حرز من وز اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه كى باشد التفات به صيد كبوترم
اى شاه شيرگير چه كم گردد ار شود در سايه تو ملك فراغت مسخرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملك دل گشاد گوئى كه تيغ تست زبان سخنورم
بر گلشنى اگر بگذشتم چو باد صبح نى عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوى تو مى شنيدم و بر ياد روى تو دادند ساقيان طرب يك دو ساغرم
مستى بآب يكدو و عنب وضع بنده نيست من سالخورده پير خرابات پرورم
با سير اختر فلكم داورى بسيست انصاف شاه باد در اين قصه ياورم
شكر خدا كه باز درين اوج بارگاه طاووس عرش مى شنود صيت شهپرم
نامم ز كارخانه عشاق محو باد گر جز محبت تو بود شغل ديگرم
شبل الاسد بصيد دلم حمله كرد و من گر لاغرم و گرنه شكار غضنفرم
اى عاشقان روى تو از ذره بيشتر من كى رسم به وصل تو كز ذره كمترم
بنما به من كه منكر حسن رخ تو كيست تا ديده اش بگزلك غيرت بر آورم
بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت واكنون فراغتست ز خورشيد خاورم (261)
مقصود ازين معامله بازار تيره نيست
نى جلوه مى فروشم و نى عشوه مى خرم

غزل شماره 319 تعداد ابيات 1 - 7

من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها مى كنى اى خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه ء راه كن اى طاير قدس كه درازست ره مقصد و من نو سفرم
اى نسيم سحرى بندگى من برسان گو فراموش مكن وقت دعاى سحرم (262)
خرم آن روز كزين مرحله بر بندم بار وز سر كوى تو پرسند رفيقان خبرم
پايه ء نظم بلندست و جهانگير بگو تا كند پادشه بحر دهان پر گهرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا كنم از اشك و در و غوطه خورم

غزل شماره 320 تعداد ابيات 1 - 8

ز دست كوته خود زير بارم كه از بالا بلندان شرمسارم
مگر زنجير موئى گيردم دست وگرنه سر به شيدائى برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون كه شب تا روز اختر مى شمارم
من از بازوى خود دارم بسى شكر كه زور مردم آزارى ندارم
بدين شكرانه مى بوسم لب جام كه كرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعاى مى فروشان چه باشد حق نعمت مى گزارم
تو از خاكم نخواهى بر گرفتن به جاى اشك اگر گوهر ببارم (263)
سرى دارم چو حافظ مست ليكن
به لطف آن سرى اميدوارم

غزل شماره 340 - 321
غزل شماره 321 تعداد ابيات 1 - 8

گر چه افتاد ز زلفش گرهى در كارم همچنان چشم گشاد از كرمش مى دارم
به طرب حمل مكن سرخى رويم كه چو جام خون دل عكس برون مى دهد از رخسارم
پرده ء مطربم از دست برون خواهد برد آه اگر زانكه درين پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب تا درين پرده جز انديشه ء او نگذارم
منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن از نى كلك همه قند و شكر مى بارم
ديده ء بخت به افسانه ء او شد در خواب كو نسيمى ز عنايت كه كند بيدارم
چون ترا در گذر اى يار نمى يارم ديد با كه گويم كه بگويد سخنى با يارم (264)
دوش مى گفت كه حافظ همه رويست و ريا
به جز از خاك درش با كه بود بازارم

غزل شماره 322 تعداد ابيات 1 - 9

گر دست دهد خاك كف پاى نگارم بر لوح بصر خط غبارى بنگارم
پروانه ء او گر رسدم در طلب جان چون شمع همان دم به دمى جان بسپارم
بر بوى كنار تو شدم غرق و اميدست از موج سرشكم كه رساند به كنارم
امروز مكش سر ز وفاى من و انديش زان شب كه من از غم به دعا دست برآرم
دامن مفشان از من خاكى كه پس از من زين در نتواند كه برد باد غبارم
زلفين سياه تو به دلدارى عشاق دادند قرارى و ببردند قرارم
اى باد از آن باده نسيمى به من آور كان بوى شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عيارى من نقد روان در دمش از ديده شمارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيزست
عمرى بود آن لحظه كه جان را به لب آرم

غزل شماره 323 تعداد ابيات 1 - 7

در نهانخانه عشرت صنمى خوش دارم كز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند وين همه منصب از آن حور پرى وش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگارى دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر تو زين دست مرا بى سر و سامان دارى من به آه سحرت زلف مشوش دارم
ناوك غمزه بياور ز سر لطف كه من جنگها با دل مجروح بلاكش دارم
گر به كاشانه ء رندان قدمى خواهى زد نقل شعر شكرين و مى بى غش دارم
حافظا چون غم و شادى جهان در گذرست
بهتر آنست كه من خاطر خود خوش دارم

غزل شماره 324 تعداد ابيات 1 - 10

مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم
به كام و آرزوى دل چو دارم خلوتى حاصل چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروى هست كاندر سايه ء قدش فراغ از سرو بستانى و شمشاد چمن دارم
صفاى خلوت خاطر از آن شمع چو گل جويم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
گرم صد لشگراز خوبان به قصد دل كمين سازند بحمدالله و المنه بتى لشكرشكن دارم
سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليمانى چو اسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم
الا اى پير فرزانه مكن منعم ز ميخانه كه من در ترك پيمانه دلى پيمان شكن دارم (265)
خدا را اى رقيب امشب زمانى ديده برهم نه كه من با لعل خاموشش نهانى صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندى شهره شد حافظ ميان همدمان ليكن
چه غم دارم كه در عالم قوام الدين حسن دارم (266)

غزل شماره 325 تعداد ابيات 1 - 9

به تيغم گر كشد دستش نگيرم وگر تيرم زند منت پذيرم
كمان ابرويت را گو بزن تير كه پيش دست و بازويت بميرم
برآى اى آفتاب صبح اميد كه در دست شب هجران اسيرم
غم گيتى گر از پايم درآرد به جز ساغر كه باشد دستگيرم
به فريادم رس اى پير خرابات به يك جرعه جوانم كن كه پيرم
به گيسوى تو خوردم دوش سوگند كه من از پاى تو سر برنگيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه ز بام عرش مى آيد صفيرم
چو طفلان تا كى زاهد فريبى به سيب بوستان و شهد شيرم (267)
بسوز اين خرقه ء تقوى تو حافظ
كه گر آتش شوم در وى نگيرم

غزل شماره 326 تعداد ابيات 1 - 7

مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد كمال است زكاتم ده كه مسكين و فقيرم
چنان پر شد فضاى سينه از دوست كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولت عشق جوانبخت جهانم گرچه پيرم
قرارى بسته ام با مى فروشان كه روز غم به جز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مى اگر نقشى كشد كلك دبيرم
درين غوغا كه كس ك س را نپرسد من از پيرمغان منت پذيرم
خوشا آن دم كز استغناى مستى فراغت باشد از شاه و وزيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم
اگر چه مدعى بيند حقيرم

غزل شماره 327 تعداد ابيات 1 - 9

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم حاصل خرقه و سجاده روان در بازم
حلقه ء توبه گر امروز چو زهاد زنم خازن ميكده فردا نكند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالى جز بر آن عارض شمعى نبود پروازم
صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور با خيال تو اگر بادگرى پردازم
سر سوداى تو در سينه بماندى پنهان چشم تر دامن اگر فاش نكردى رازم
مرغ سان از قفس خاك هوائى گشتم به هوائى كه مگر صيد كند شهبازم
همچو چنگ ار به كنارى ندهى كام دلم از لب خويش چو نى يك نفسى بنوازم (268)
ماجراى دل خون گشته نگويم با كس زانكه جز تيغ غمت نيست كسى دمسازم
گر به هر موى سرى بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم

غزل شماره 328 تعداد ابيات 1 - 9

گر دست رسد در سر زلفين تو بازم چون گوى چه سرها كه به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر درازست ولى نيست در دست سر موئى از آن عمر درازم
پروانه ء راحت بده اى شمع كه امشب از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم (269)
آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحى مستان تو خواهم كه گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازى در ميكده زان كم نشود سوز و گدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد محراب و كمانچه ز دو ابروى تو سازم
گر خلوت ما را شبى از رخ بفروزى چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت كار درين راه گر سر برود در سر سوداى ايازم
حافظ غم دل با كه بگويم كه درين دور
جز جام نشايد كه بود محرم رازم

غزل شماره 329 تعداد ابيات 1 - 9

نماز شام غريبان چو گريه آغازم به مويه هاى غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب مهيمنا برفيقان خود رسان بازم
خداى را مددى اى رفيق ره تا من به كوى ميكده ديگر علم بر افرازم
خرد ز پيرى من كى حساب برگيرد كه باز با صنمى طفل عشق مى بازم
به جز صبا و شمالم نمى شناسد كس عزيز من كه به جز باد نيست دمسازم
هواى منزل يار آب زندگانى ماست صبا بيار نسيمى ز خاك شيرازم
سرشكم آمد و عيبم بگفت روى به روى شكايت از كه كنم خانگيست غمازم
ز چنگ زهره شنيدم كه صبحدم مى گفت
غلام حافظ خوش لهجه ء خوش آوازم

غزل شماره 330 تعداد ابيات 1 - 7

مژده ء وصل تو كو كز سر جان برخيزم طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولاى تو كه گر بنده ء خويشم خوانى از سر خواجگى كون و مكان برخيزم
يارب از ابر هدايت برسان بارانى پيشتر زانكه چو گردى ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با مى و مطرب بنشين (270)
تا ببويت ز لحد رقص كنان برخيزم
خيز و بالا بنما اى بت شيرين حركات كز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گر چه پيرم تو شبى تنگ در آغوشم كش تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسى مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سرجان و جهان برخيزم (271)

غزل شماره 331 تعداد ابيات 1 - 9

من دوستدار روى خوش و موى دلكشم مدهوش چشم مست و مى صاف بى غشم
گفتى ز سر عهد ازل يك سخن بگو آنگه بگويمت كه دو پيمانه در كشم
من آدم بهشتيم اما درين سفر حالى اسير عشق جوانان مهوشم
شهريست پر كرشمه حوران ز شش جهت چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم
شيراز معدن لب لعلست و كان حسن من جوهرى مفلسم از آن مشوشم (272)
ازبس كه چشم مست درين شهر ديده ام حقا كه مى نمى خورم اكنون و سرخوشم
در عاشقى گريز نباشد ز ساز و سوز استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
بخت ار مدد دهد كه كشم رخت سوى دوست گيسوى حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آيينه اى ندارم از آن آه مى كشم

غزل شماره 332 تعداد ابيات 1 - 7

چرا نه در پى عزم ديار خود باشم چرا نه خاك سر كوى يار خود باشم
غم غريبى و غربت چو بر نمى تابم به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سرا پرده ء وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم
هميشه پيشه ء من عاشقى و رندى بود دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم
چو كار عمر نه پيداست بارى آن اولى كه روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و كار بى سامان گرم بود گله اى رازدار خود باشم
بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ
و گرنه تابد شرمسار خود باشم

غزل شماره 333 تعداد ابيات 1 - 7

خيال روى تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پى نظر آيد به سوى روزن چشم
سزاى تكيه گهت منظرى نمى بينم منم ز عالم و اين گوشه ء معين چشم
بيا كه لعل و گهر در نثار مقدم تو ز گنج خانه ء دل مى كشم به مخزن چشم
به بوى مژده ء وصل تو تا سحر شب دوش براه باد نهادم چراغ روشن چشم
نخست روز كه ديدم رخ تو دل مى گفت اگر رسد خللى خون من به گردن چشم
سحر سرشك روانم سر خرابى داشت گرم نه خون جگر مى گرفت دامن چشم
به مردمى كه دل دردمند حافظ را
مزن به ناوك دلدوز مردم افكن چشم

غزل شماره 334 تعداد ابيات 1 - 9

من كه از آتش دل چون خم مى در جوشم مهر بر لب زده خون مى خورم و خاموشم
قصد جانست طمع در لب جانان كردن تو مرا بين كه درين كار به جان مى كوشم
من كى آزاد شوم از غم دل چون هر دم هندوى زلف بتى حلقه كند در گوشم
حاش لله كه نيم معتقد طاعت خويش اين قدر هست كه گه گه قدحى مى نوشم
هست اميدم كه على رغم عدو روز جزا فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملك جهان رابه جوى نفروشم (273)
خرقه پوشى من از غايت دين دارى نيست پرده اى بر سر صد عيب نهان مى پوشم
من كه خواهم كه ننوشم به جز از راوق خم چه كنم گر سخن پير مغان ننيوشم
گر ازين دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

غزل شماره 335 تعداد ابيات 1 - 7

گر من از سرزنش مدعيان انديشم شيوه ء مستى و رندى نرود از پيشم
زهد رندان نوآموخته راهى بد نيست من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم
شاه شوريده سران خوان من بى سامان را ز آن كه در كم خردى از همه عالم بيشم
بر جبين نقش كن از خون دل من خالى تا بدانند كه قربان تو كافر كيشم
اعتقادى بنما و بگذر بهر خدا تا درين خرقه ندانى كه چه نادرويشم
شعر خونبار من اى باد بدان يار رسان كه ز مژگان سيه بر رگ جان زد نيشم
من اگر باده خورم ورنه چه كارم با كس
حافظ را ز خود و عارف وقت خويشم

غزل شماره 336 تعداد ابيات 1 - 8

چل سال بيش رفت كه من لاف مى زنم كز چاكران پير مغان كمترين منم
هرگز به يمن عاطفت پير مى فروش ساغر تهى نشد ز مى صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاكباز پيوسته صدر مصطبه ها بود مسكنم
در شان من به دردكشى ظن بد مبر كالوده گشت جامه ولى پاك دامنم (274)
آب و هواى فارس عجب سفله پرورست كو همرهى كه خيمه ازين خاك بر كنم
حيفست بلبلى چو من اكنون درين قفس با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم
شهباز دست پادشهم اين چه حالتست كز ياد برده اند هواى نشيمنم
حافظ به زير خرقه قدح تا به كى كشى
در بزم خواجه پرده زكارت بر افكنم (275)

غزل شماره 337 تعداد ابيات 1 - 7

حجاب چهره ء جان مى شود غبار تنم خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانيست روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم (276)
دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس كه در سراچه ء تركيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوى شوق مى آيد عجب مدار كه همدرد نافه ء ختنم
طراز پيرهن زر كشم مبين چون شمع كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم

غزل شماره 338 تعداد ابيات 1 - 7

عمريست تا من در طلب هر روز گامى مى زنم دست شفاعت هر زمان در نيك نامى مى زنم
بى ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود دامى براهى مى نهم مرغى بدامى مى زنم
اورنگ كو گلچهر كو نقش وفا و مهر كو حالى من اندر عاشقى داد تمامى مى زنم
تا بو كه يابم آگهى از سايه ء سرو سهى گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامى مى زنم
هر چند كان آرام دل دانم نبخشد كام دل نقش خيالى مى كشم فال دوامى مى زنم
دانم سر آرد غصه را رنگين بر آرد قصه را اين آه خون افشان كه من هر صبح و شامى مى زنم
با آن كه از وى غايبم وز مى چو حافظ تايبم
در مجلس روحانيان گهگاه جامى مى زنم

غزل شماره 339 تعداد ابيات 1 - 7

بى تو اى سرو روان با گل و گلشن چه كنم زلف سنبل چه كشم عارض سوسن چه كنم
آه كز طعنه ء بدخواه نديدم رويت نيست چون آينه ام روى ز آهن چه كنم
برو اى ناصح و بر درد كشان خرده مگير كار فرماى قدر مى كند اين من چه كنم
برق غيرت چو چنين مى جهد از مكمن غيب تو بفرما كه من سوخته خرمن چه كنم
شاه تركان چو پسنديد و به چاهم انداخت دستگير ار نشود لطف تهمتن چه كنم
مددى گر به چراغى نكند آتش طور چاره ء تيره شب وادى ايمن چه كنم
حافظا خلد برين خانه موروث منست
اندرين منزل ويرانه نشيمن چه كنم

غزل شماره 340 تعداد ابيات 1 - 12

من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم
من كه عيب توبه كاران كرده باشم بارها توبه از مى وقت گل ديوانه باشم گر كنم
چون صبا مجموعه ء گل را به آب لطف شست كج دلم خوان گر نظر بر صفحه ء دفتر كنم
عشق در دانه ست و من غواص و دريا ميكده سر فرو بردم در آن جا تا كجا سر بر كنم
لاله ساغر گير و نرگس مست و بر ما نام فسق داورى دارم بسى يارب كرا داور كنم
بازكش يكدم عنان اى ترك شهر آشوب من تا ز اشك و چهره راهت پر ز رو گهر كنم
من كه از ياقوت و لعل اشك دارم گنجها كى نظر در فيض خورشيد بلند اختر كنم
عهد و پيمان فلك را نيست چندان اعتبار عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم
من كه دارم در گدائى گنج سلطانى به دست كى طمع در گردش گردون دون پرور كنم
گر چه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم گر به آب چشمه ء خورشيد دامن تر كنم
عاشقان را گر در آتش مى پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه ء كوثر كنم
دوش لعلش عشوه اى مى داد حافظ را ولى
من نه آنم كز وى اين افسانه ها باور كنم

غزل شماره 360 - 341
غزل شماره 341 تعداد ابيات 1 - 8

صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم تا به كى در غم تو ناله ء شبگير كنم
دل ديوانه از آن شد كه نصيحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم
آن چه در مدت هجر تو كشيدم هيهات در يكى نامه محالست كه تحرير كنم
با سر زلف تو مجموع پريشانى خود كو مجالى كه سراسر همه تقرير كنم
آن زمان كارزوى ديدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصوير كنم
گر بدانم كه وصال تو بدين دست دهد دين و دل را همه در بازم و توفير كنم
دور شو از برم اى واعظ و بيهوده مگوى من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
نيست اميد صلاحى ز فساد حافظ
چونكه تقدير چنين است چه تدبير كنم

غزل شماره 342 تعداد ابيات 1 - 7

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم واندرين كار دل خويش به دريا فكنم
از دل تنگ گنهكار بر آرم آهى كاتش اندر گنه آدم و حوا فكنم (277)
مايه خوشدلى آن جاست كه دلدار آن جاست مى كنم جهد كه خود را مگر آن جا فكنم
بند برقع بگشا ايمه فرخنده لقا(278)
تا چو زلفت سر سودا زده در پا فكنم
خورده ام تير فلك باده بده تا سرمست عقده در بند كمرت تركش جوزا فكنم
جرعه ء جام برين تخت روان افشانم غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم
حافظا تكيه بر ايام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فكنم

غزل شماره 343 تعداد ابيات 1 - 7

دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم
قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم دوستان از راست مى رنجد نگارم چون كنم
نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار عشوه اى فرماى تا من طبع را موزون كنم
زرد روئى مى كشم زان طبع نازك بيگناه ساقيا جامى بده تا چهره را گلگون كنم
اى نسيم منزل ليلى خدا را تا به كى ربع را بر هم زنم اطلال را جيحون كنم
من كه ره بردم به گنج حسن بى پايان دوست صد گداى همچو خود را بعد ازين قارون كنم
اى مه صاحبقران از بنده حافظ ياد كن (279)
تا دعاى دولت آن حسن روز افزون كنم

غزل شماره 344 تعداد ابيات 1 - 9

به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم بهار توبه شكن مى رسد چه چاره كنم
سخن درست بگويم نمى توانم ديد كه مى خورند حريفان و من نظاره كنم
بدور لاله دماغ مرا علاج كنيد گر از ميانه ء بزم طرب كناره كنم
ز روى دوست مرا چون گل مراد شكفت حواله ء سر دشمن به سنگ خاره كنم
گداى ميكده ام ليك وقت مستى بين كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم
به تخت گل بنشانم بتى چو سلطانى ز سنبل و سمنش ساز طوق و ياره كنم
چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه پياله گيرم و از شوق جامه پاره كنم
مرا كه از زر تمغاست ساز و برگ معاش (280)
چرا ملامت رند شرابخواره كنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نى رازش آشكاره كنم

غزل شماره 345 تعداد ابيات 1 - 7

حاشا كه من به موسم گل ترك مى كنم من لاف عقل مى زنم اين كار كى كنم
مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم در كار بانگ بر بط و آواز نمى كنم (281)
از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت يك چند نيز خدمت معشوق و مى كنم
كى بود در زمانه وفا جام مى بيار تا من حكايت جم و كاووس كى كنم
از نامه ء سياه نترسم كه روز حشر با فيض لطف او صد ازين نامه طى كنم
كو پيك صبح تا گله هاى شب فراق با آن خجسته طالع فرخنده پى كنم
اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست
روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم

غزل شماره 346 تعداد ابيات 1 - 8

روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم در لباس فقر كار اهل دولت مى كنم
تا كى اندر دام وصل آرم تذروى خوش خرام (282)
در كمينم و انتظار وقت فرصت مى كنم
واعظ ما بوى حق نشنيد بشنو كاين سخن در حضورش نيز مى گويم نه غيبت مى كنم
با صبا افتان و خيزان مى روم تا كوى دوست وز رفيقان ره استمداد همت مى كنم
خاك كويت زحمت ما برنتابد بيش ازين لطفها كردى بتا تخفيف زحمت مى كنم
زلف دلبر دام راه و غمزه اش تير بلاست ياد دار اى دل كه چندينت نصيحت مى كنم
ديده ء بدبين بپوشان اى كريم عيب پوش زين دليريها كه من در كنج خلوت مى كنم
حافظم در مجلسى دردى كشم در محفلى
بنگر اين شوخى كه چون با خلق صنعت مى كنم

غزل شماره 347 تعداد ابيات 1 - 7

من ترك عشق و شاهد و ساغر نمى كنم صد بار توبه كردم و ديگر نمى كنم
باغ بهشت و سايه طوبى و قصر حور(283)
با خاك كوى دوست برابر نمى كنم
تلقين و درس اهل نظر يك اشارتست گفتم كنايتى و مكرر نمى كنم
هرگز نمى شود ز سر خود خبر مرا تا در ميان ميكده سر بر نمى كنم
اين تقويم تمام كه با شاهدان شهر ناز و كرشمه بر سر منبر نمى كنم
ناصح به طعن گفت كه رو ترك عشق كن (284)
محتاج جنگ نيست برادر نمى كنم
حافظ جناب پير مغان جاى دولت است
من ترك خاكبوسى اين در نمى كنم

غزل شماره 348 تعداد ابيات 1 - 9

به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم بيا كز چشم بيمارت هزاران درد بر چينم
الا اى همنشين دل كه يارانت برفت از ياد مرا روزى مباد آن دم كه بى ياد تو بنشينم
شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعين اگر در وقت جان دادن تو باشى شمع بالينم
ز تاب آتش دورى شدم غرق عرق چون گل بيار اى باد شبگيرى نسيمى زان عرقچينم
جهان فانى و باقى فداى شاهد و ساقى كه سلطانى عالم را طفيل عشق مى بينم
اگر بر جاى من غيرى گزيند دوست حاكم اوست حرامم باد اگر من جان به جاى دوست بگزينم
جهان پيرست و بى بنياد ازين فرهاد كش فرياد كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
صباح الخير زد بلبل كجائى ساقيا برخيز كه غوغا مى كند در سر خيال خواب دوشينم
حديث آرزومندى كه در اين نامه ثبت افتاد
همانا بى غلط باشد كه حافظ داد تلقينم

غزل شماره 349 تعداد ابيات 1 - 9

حاليا مصلحت وقت در آن مى بينم كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جام مى گيرم و از اهل ريا دور شوم يعنى از اهل جهان پاكدلى بگزينم (285)
جز صراحى و كتابم نبود يار و نديم تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
سر به آزادگى از خلق بر آرم چون سرو گر دهد دست كه دامن ز جهان درچينم
بس كه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقى و مى رنگينم
سينه ء تنگ من و بار غم او هيهات مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
بنده ء آصف عهدم دلم از راه مبر كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كينم
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند كه مكدر شود آينه ء مهر آيينم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر(286)
اين متاعم كه همى بينى و كمتر زينم (287)

غزل شماره 350 تعداد ابيات 1 - 9

گرم از دست برخيزد كه با دلدار بنشينم ز جام وصل مى نوشم ز باغ عيش گل چينم
مگر ديوانه خواهم شد درين سودا كه شب تا روز سخن با ماه مى گويم پرى در خواب مى بينم
شراب تلخ صوفى سوز بنيادم بخواهد برد لبم بر لب نه اى ساقى و بستان جان شيرينم
لبت شكر به مستان داد و چشمت مى به ميخواران منم كز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم
چو هر خاكى كه باد آورد فيضى برد از انعامت ز حال بنده ياد آور كه خدمتگار ديرينم
نه هر كو نقش نظمى زد كلامش دلپذير افتد تذر و طرفه من گيرم كه چالاكست شاهينم
اگر باور نمى دارى رو از صورتگر چين پرس كه مانى نسخه ميخواهد ز نوك كلك مشكينم
وفا دارى و حقگوئى نه كار هر كسى باشد غلام آصف ثانى جلال الحق والدينم
رموز مستى و رندى ز من بشنو نه از واعظ(288)
كه با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم (289)

غزل شماره 351 تعداد ابيات 1 - 7

در خرابات مغان نور خدا مى بينم اين عجب بين كه چه نورى ز كجا مى بينم
جلوه بر من مفروش اى ملك الحاج كه تو خانه مى بينى و من خانه خدا مى بينم
خواهم از زلف بتان نافه گشائى كردن فكر دورست همانا كه خطا مى بينم
سوز دل اشك روان آه سحر ناله ء شب اين همه از نظر لطف شما مى بينم
هر دم از روى تو نقشى زندم راه خيال با كه گويم كه درين پرده چه ها مى بينم
كس نديدست ز مشك ختن و نافه ء چين آن چه من هر سحر از باد صبا مى بينم
دوستان عيب نظر بازى حافظ مكنيد
كه من او را ز محبان شما مى بينم

غزل شماره 352 تعداد ابيات 1 - 9

غم زمانه كه هيچش كران نمى بينم دواش جز مى چون ارغوان نمى بينم
به ترك خدمت پيرمغان نخواهم گفت چرا كه مصلحت خود در آن نمى بينم
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير(290)
چرا كه طالع وقت آن چنان نمى بينم
نشان اهل خدا عاشقيست با خود دار كه در مشايخ شهر اين نشان نمى بينم
بر اين دو ديده ء حيران من هزار افسوس (291)
كه بادو آينه رويش عيان نمى بينم
قد تو تا بشد از جويبار ديده من به جاى سرو جز آب روان نمى بينم
درين خمار كسم جرعه اى نمى بخشد ببين كه اهل دلى در جهان نمى بينم (292)
نشان موى ميانش كه دل درو بستم ز من مپرس كه خود در ميان نمى بينم
من و سفينه حافظ كه جز درين دريا
بضاعت سخن درفشان نمى بينم (293)

غزل شماره 353 تعداد ابيات 1 - 9

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم وز پى جانان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بى طاقت به هوادارى آن سرو خرامان بروم
گرچه دانم كه به جائى نبرد راه غريب من به بوى سر آن زلف پريشان بروم
به هوادارى او ذره صفت رقص كنان تا لب چشمه ء خورشيد درخشان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت با دل زخم كش و ديده ء گريان بروم
نذر كردم گر ازين غم بدر آيم روزى تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
تازيان را غم احوال گرانباران نيست پارسايان مددى تا خوش و آسان بروم (294)
ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان بيرون
همره كوكبه ء آصف دوران بروم

غزل شماره 354 تعداد ابيات 1 - 7

گر ازين منزل ويران به سوى خانه روم دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن باز رسم نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم كه چه كشفم شد ازين سير و سلوك به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق ، گرم خون بخورند ناكسم گر به شكايت سوى بيگانه روم
بعد ازين دست من و زلف چو زنجير نگار چند و چند از پى كام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروى چو محرابش باز سجده شكر كنم وز پى شكرانه روم
خرم آن دم كه چو حافظ به تولاى وزير
سر خوش از ميكده با دوست به كاشانه روم

غزل شماره 355 تعداد ابيات 1 - 8

آن كه پامال جفا كرد چو خاك را هم خاك مى بوسم و عذر قدمش مى خواهم
من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا بنده ء معتقد و چاكر دولت خواهم
بسته ام در خم گيسوى تو اميد دراز آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
ذره اى خاكم و در كوى توام جاى خوشست ترسم اى دوست كه بادى ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد و اندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم
صوفى صومعه ء عالم قدسم ليكن حاليا دير مغانست حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوى ميكده آى تا در آن حلقه ببينى كه چه صاحب جاهم
مست بگذشتى و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم (295)

غزل شماره 356 تعداد ابيات 1 - 15

ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم از بخت شكر دارم و از روزگار هم
زاهد برو كه طالع اگر طالع منست جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عيب كس به مستى و رندى نمى كنيم لعل بتان خوشست و مى خوشگوار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زير كيست مجموعه اى بخواه و صراحى بيار هم
اى دل بشارتى دهمت محتسب نماند وز مى جهان پراست و بت مى گسار هم
آن شد كه چشم بدنگران بودى از كمين خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم
بر خاكيان عشق فشان جرعه ء لبش (296)
تا خاك لعل گون شود و مشكبار هم
چون كاينات جمله به بوى تو زنده اند اى آفتاب سايه ز ما بر مدار هم
چون آب روى لاله و گل فيض حسن تست اى ابر لطف بر من خاكى ببار هم
حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس وز انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملك و دين كه ز دست وزارتش ايام كان يمين شد و دريا يسار هم
گوى زمين ربوده چوگان عدل اوست وين بر كشيده گنبد نيلى حصار هم
بر ياد راى انور او آسمان به صبح جان مى كند فدا و كواكب نثار هم
تا از نتيجه ء فلك و طور دور اوست تبديل ماه و سال و خزان و بهار هم (297)
خالى مباد كاخ جلالش ز سروران
وز ساقيان سرو قد گلعذار هم

غزل شماره 357 تعداد ابيات 1 - 9

در دم از يارست و درمان نيز هم دل فداى او شد و جان نيز هم
اين كه مى گويند آن خوشتر ز حسن يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن كو به قصد خون ما زلف را بشكست و پيمان نيز هم (298)
داستان در پرده مى گويم ولى (299)
گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شبهاى وصل بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يك فروغ روى اوست گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادى نيست بر كار جهان بلكه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضى نترسد مى بيار بلكه از يرغوى ديوان نيز هم
محتسب داند كه حافظ مى خورد(300)
وآصف ملك سليمان نيز هم

غزل شماره 358 تعداد ابيات 1 - 11

فتوى پير مغان دارم و قوليست قديم كه حرامست مى آن جا كه نه يار است نديم
چاك خواهم زدن اين دلق ريائى چه كنم روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من سالها شد كه منم بر در ميخانه مقيم
مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت اى نسيم سحرى ياد دهش عهد قديم
بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذرى سر بر آرد ز گلم رقص كنان عظم رميم
دلبرا ز ما به صد اميد ستد اول دل ظاهرا عهد فرامش نكند خلق كريم
غنچه گو تنگدل از كار فرو بسته مباش كز دم صبح مدد يابى و انفاس نسيم
فكر بهبود خود اى دل ز درى ديگر كن درد عاشق نشود به به مداواى حكيم
گوهر معرفت آموز كه با خود ببرى (301)
كه نصيب دگرانست نصاب زر و سيم
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا ورنه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد؟
شاكر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم

غزل شماره 359 تعداد ابيات 1 - 9

عمريست تا براه غمت رو نهاده ايم روى و رياى خلق به يك سو نهاده ايم
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم در راه جام و ساقى مهرو نهاده ايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ايم هم دل بر آن دو سنبل هندو نهاده ايم
عمرى گذشت تا به اميد اشارتى (302)
چشمى بدان دو گوشه ء ابرو نهاده ايم
ماملك عافيت نه به لشكر گرفته ايم ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ايم
در گوشه ء اميد چو نظارگان ماه چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ايم
بى زلف سركشش سر سودائى از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ايم
تا سحر چشم يار چه بازى كند كه باز بنياد بر كرشمه ء جادو نهاده ايم
گفتى كه حافظا دل سرگشته ات كجاست ؟
در حلقه هاى آن خم گيسو نهاده ايم

غزل شماره 360 تعداد ابيات 1 - 7

ما بى غمان مست دل از دست داده ايم همراز عشق و همنفس جام باده ايم
بر ما بسى كمان ملامت كشيده اند تا كار خود ز ابروى جانان گشاده ايم
پير مغان ز توبه ء ما گر ملول شد گو باده صاف كن كه به عذر ايستاده ايم
كار از تو مى رود مددى اى دليل راه كانصاف مى دهيم و ز راه اوفتاده ايم (303)
چون لاله مى مبين و قدح در ميان كار اين داغ بين كه بر دل خونين نهاده ايم
اى گل تو دوش داغ صبوحى كشيده اى ما آن شقايقيم كه با داغ زاده ايم
گفتى كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين كه همان لوح ساده ايم

غزل شماره 380 - 361
غزل شماره 361 تعداد ابيات 1 - 7

ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه ء خط تو ديديم و ز بستان بهشت به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين به گدائى به در خانه ء شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست كه درين بحر كرم غرق گناه آمده ايم
آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما
از پى قافله با آتش آه آمده ايم

غزل شماره 362 تعداد ابيات 1 - 9

خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم به ره دوست نشينيم و مرادى طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر به گدائى ز در ميكده زادى طلبيم
اشك آلوده ء ما گرچه روانست ولى به رسالت سوى او پاك نهادى طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو دادى طلبيم
نقطه ء خال تو بر لوح بصر نتوان زد مگر از مردمك ديده مدادى طلبيم
عشوه اى از لب شيرين تو دل خواست به جان به شكر خنده لبت گفت مزادى طلبيم
تا بود نسخه ء عطرى دل سودا زده را از خط غاليه ساى تو سوادى طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد ما به اميد غمت خاطر شادى طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشينى حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم

غزل شماره 363 تعداد ابيات 1 - 7

ما ز ياران چشم يارى داشتيم خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
تا درخت دوستى كى بر دهد حاليا رفتيم و تخمى كاشتيم
گفتگو آيين درويشى نبود ورنه با تو ماجراها داشتيم
شيوه ء چشمت فريب جنگ داشت ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
نكته ها رفت و شكايت كس نكرد جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتيم
گفت خود دادى به ما دل حافظا
ما محصل بر كسى نگماشتيم

غزل شماره 364 تعداد ابيات 1 - 7

صلاح از ما چه مى جوئى كه مستان را صلا گفتيم به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
در ميخانه ام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود گرت باور بود ورنه سخن اين بود و ما گفتيم
من از چشم تو اى ساقى خراب افتاده ام ليكن بلائى كز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
اگر بر من نبخشايى پشيمانى خورى آخر به خاطر دار اين معنى كه در خدمت كجا گفتيم
قدت گفتم كه شمشادست ، بس خجلت به بار آورد كه اين نسبت چرا كرديم و اين بهتان چرا گفتيم
جگر چون نافه ام خون گشت كم زينم نمى بايد جزاى آن كه با زلفت سخن از چين خطا گفتيم
تو آتش گشتى اى حافظ ولى با يار در نگرفت
ز بد عهدى گل گوئى حكايت با صبا گفتيم

غزل شماره 365 تعداد ابيات 1 - 8

ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روى درين منزل ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس ازين مهر بتان را مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
در خرقه ازين بيش منافق نتوان بود بنياد ازين شيوه رندانه نهاديم
چون مى رود اين كشتى سرگشته كه آخر جان در سر آن گوهر يك دانه نهاديم
المنه لله كه چو ما بى دل و دين بود آن را كه لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع به خيالى ز تو بوديم چو حافظ
يارب چه گداهمت و شاهانه نهاديم (304)

غزل شماره 366 تعداد ابيات 1 - 8

بگذار تا بشارع ميخانه بگذريم (305)
كز بهر جرعه اى همه محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندى زديم و عشق شرط آن بود كه جز ره اين شيوه نسپريم
جائى كه تخت و مسند جم مى رود به باد گر غم خوريم خوش نبود به كه مى خوريم
تا بو كه دست در كمر او توان زدن در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما با خاك كوى دوست به فردوس ننگريم
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا ما نيز هم به شعبده دستى برآوريم
از جرعه ء تو خاك زمين در و لعل يافت بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم
حافظ چو ره به كنگره ء كاخ وصل نيست
با خاك آستانه ء اين در بسر بريم

غزل شماره 367 تعداد ابيات 1 - 12

خيز تا خرقه ء صوفى به خرابات بريم شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوى رندان قلندر به ره آورد سفر دلق بسطامى و سجاده ء طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحى گيرند چنگ صبحى به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادى ايمن بستيم همچو موسى ارنى گوى به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم علم عشق تو بر بام سموات بريم
خاك كوى تو به صحراى قيامت فردا همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد از گلستانش به زندان مكافات بريم
شرممان باد ز پشمينه ء آلوده ء خويش گر بدين فصل و هنر نام كرامات بريم (306)
فتنه مى بارد ازين سقف مقرنس برخيز تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و كارى نكند بس خجالت كه ازين حاصل اوقات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كى (307)
ره بپرسيم مگر پى به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضى حاجات بريم

غزل شماره 368 تعداد ابيات 1 - 8

بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو در اندازيم
شراب ارغوانى را گلاب اندر قدح ريزيم نسيم عطرگردان را شكر در مجمر اندازيم
اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد من و ساقى به هم تازيم و بنيادش براندازيم (308)
بهشت عدن اگر خواهى بيا با ما به ميخانه كه از پاى خمت روزى به حوض كوثر اندازيم (309)
يكى از عقل مى لافد يكى طامات مى بافد بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
چو در دستست رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش كه دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سراندازيم
صبا خاك وجود ما بدان عالى جناب انداز بود كان شاه خوبانرا نظر بر منظر اندازيم
سخن دانى و خوش خوانى نمى ورزند در شيراز
بيا حافظ كه تا خود را به ملكى ديگر اندازيم

غزل شماره 369 تعداد ابيات 1 - 8

صوفى بيا كه خرقه ء سالوس بركشيم وين نقش زرق را خط بطلان به سركشيم
نذر و فتوح صومعه در وجه مى نهيم دلق ريا به آب خرابات بركشيم
فردا اگر نه روضه ء رضوان به ما دهند غلمان ز روضه ء حور ز جنت بدر كشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان غارت كنيم باده و شاهد به بركشيم
عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان روزى كه رخت جان به جهانى دگر كشيم (310)
كو جلوه اى ز ابروى او تا چو ماه نو گوى سپهر در خم چوگان زر كشيم
سر خدا كه در تتق غيب منزويست مستانه اش نقاب ز رخسار بركشيم
حافظ نه حد ماست چنين لاف ها زدن
پاى از گليم خويش چرا بيشتر كشيم

غزل شماره 370 تعداد ابيات 1 - 7

دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم سخن اهل دلست اين و به جان بنيوشيم
نيست در كس كرم و وقت طرب مى گذرد چاره آنست كه سجاده به مى بفروشيم
خوش هوائيست فرحبخش خدايابفرست نازنينى كه به رويش مى گلگون نوشيم
گل به جوش آمد و از مى نزديمش آبى لاجرم زآتش حرمان و هوس مى جوشيم
ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنرست چون ازين غصه نناليم و چرا نخروشيم (311)
مى كشيم از قدح لاله شرابى موهوم چشم بد دور كه بى مطرب و مى مدهوشيم
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما
بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم

غزل شماره 371 تعداد ابيات 1 - 8

ما شبى دست برآريم و دعائى بكنيم غم هجران ترا چاره ز جائى بكنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددى تا طبيبش به سرآريم و دوائى بكنيم
آن كه بى جرم برنجيد و به تيغم ز دو رفت بازش آريد خدا را كه صفائى بكنيم
خشك شدبيخ طرب راه خرابات كجاست تا در آن آب و هوانشو و نمائى بكنيم
مدد از خاطر رندان طلب اى دل ورنه كار صعب است مبادا كه خطائى بكنيم
سايه ء طاير كم حوصله كارى نكند طلب سايه ء ميمون همائى بكنيم
در ره نفس كزو سينه ما بتكده شد تير آهى بگشائيم و غزايى بكنيم (312)
دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه كجاست (313)
تابه قول و غزلش ساز نوائى بكنيم

غزل شماره 372 تعداد ابيات 1 - 8

مانگوئيم بد و ميل به نا حق نكنيم جامه ء كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم
عيب درويش و توانگر به كم و بيش كار بد مصلحت آنست كه مطلق نكنيم
گر بدى گفت حسودى و رفيقى رنجيد گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان فكر اسب سيه و زين مغرق نكنيم
شاه اگر جرعه ء رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به مى صاف مروق نكنيم
آسمان كشتى ارباب هنر مى شكند تكيه آن به كه برين بحر معلق نكنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم برو
ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم

غزل شماره 373 تعداد ابيات 1 - 7

بارها گفته ام و بار دگر مى گويم كه من دلشده اين ره نه به خود مى پويم (314)
در پس آينه طوطى صفتم داشته اند آن چه استاد ازل گفت بگو مى گويم
من اگر خارم و گر گل چمن آرائى هست كه از آن دست كه مى پروريم مى رويم (315)
دوستان عيب من بى دل حيران مكنيد گوهرى دارم و صاحب نظرى مى جويم
گر چه با دلق ملمع مى گلگون عيب است مكنم عيب كزو رنگ و ريا مى شويم
خنده و گريه ء عشاق ز جائى دگر است مى سرايم به شب و وقت سحر مى مويم
حافظم گفت كه خاك در ميخانه مبوى
گو مكن عيب كه من مشك ختن مى بويم

غزل شماره 374 تعداد ابيات 1 - 9

سرم خوشست و به بانگ بلند مى گويم كه من نسيم حيات از پياله مى جويم
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند مريد خرقه ء دردى كشان خوشخويم (316)
ز شوق نرگس مست بلند بالائى چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم
شدم فسانه به سرگشتگى چو گيسوى دوست (317)
كشيد در خم چوگان خويش چون گويم
گرم نه پيرمغان در به روى بگشايد كدام در بزنم چاره از كجا جويم
مكن درين چمنم سرزنش به خود روئى چنانكه پرورشم مى دهند مى رويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم (318)
غبار راه طلب كيمياى بهروزيست غلام دولت آن خاك عنبرين بويم
بيار مى كه به فتوى حافظ از دل پاك
غبار زرق به فيض قدح فرو شويم

غزل شماره 375 تعداد ابيات 1 - 10

گرچه ما بندگان پادشهيم پادشاهان ملك صبح گهيم
گنج در آستين و كيسه تهى جام گيتى نما و خاك رهيم
هوشيار حضور و مست غرور بحر توحيد و غرقه ء گنهيم
شاهد بخت چون كرشمه كند ماش آيينه ء رخ چو مهيم
شاه بيدار بخت را هر شب ما نگهبان افسر و كلهيم
گو غنيمت شمار صحبت ما كه تو در خواب و ما به ديده گهيم (319)
شاه منصور واقفست كه ما روى همت به هر كجا كه نهيم
دشمنانرا ز خون كفن سازيم دوستانرا قباى فتح دهيم
رنگ تزوير پيش ما نبود شير سرخيم و افعى سيهيم
وام حافظ بگو كه باز دهند
كرده اى اعتراف و ما گوهيم

غزل شماره 376 تعداد ابيات 1 - 11

افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن مقدمش يارب مباركباد بر سرو و سمن
خوش به جاى خويشتن بود اين نشست خسروى تا نشيند هركسى اكنون به جاى خويشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت كاسم اعظم كرد از و كوتاه دست اهر من
تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش هر نفس با بوى رحمن مى وزد باد يمن
شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
خنگ چوگانى چرخت رام شد در زير زين شهسوارا چون به ميدان آمدى گوئى بزن
جويبار ملك را آب روان شمشير تست تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بكن
بعد ازين نشگفت اگر با نكهت خلق خوشت خيزد از صحراى ايذج نافه ء مشك ختن (320)
گوشه گيران انتظار جلوه اى خوش مى كنند بر شكن طرف كلاه و برقع از رخ برفكن
مشورت با عقل كردم گفت حافظ مى بنوش ساقيا مى ده به قول مستشار مؤ تمن
اى صبا بر ساقى بزم اتابك عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعه اى بخشد به من

غزل شماره 377 تعداد ابيات 1 - 7

بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شكن به شادى رخ گل بيخ غم ز دل بركن
رسيد باد صبا غنچه در وفادارى ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن (321)
طريق صدق بياموز از آب صافى دل به راستى طلب آزادگى ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل گلاله نگر شكنج گيسوى سنبل ببين بروى سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد(322)
بعينه دل و دين مى برد به وجه حسن
صفير بلبل شوريده و نفير هزار براى وصل گل آمد برون ز بيت حزن
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوى پير صاحب فن

غزل شماره 378 تعداد ابيات 1 - 9

چوگل هر دم به بويت جامه بر تن (323)
كنم چاك از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گل گوئى كه در باغ چو مستان جامه را بدريد بر تن
تنت در جامه چون در جام باده دلت در سينه چون در سيم آهن
من از دست غمت مشكل برم جان ولى دل را تو آسان بردى از من
به قول دشمنان برگشتى از دوست نگردد هيچكس با دوست دشمن
مكن كز سينه ام آه جگر سوز بر آيد همچو دود از راه روزن
ببار اى شمع اشك از چشم خونين كه شد سوز دلت بر خلق روشن
دلم را مشكن و در پا مينداز كه دارد در سر زلف تو مسكن
چو دل در زلف تو بسته است حافظ
بدينسان كار او در پا ميفكن

غزل شماره 379 تعداد ابيات 1 - 8

فاتحه اى چو آمدى بر سر خسته اى بخوان لب بگشا كه مى دهد لعل لبت به مرده جان
آن كه به پرسش آمد و فاتحه خواند و مى رود گو نفسى كه روح را مى كنم از پيش روان
گر چه تب استخوان من كرد ز مهر گرم و رفت همچو تبم نمى رود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن چشمم از آن دو چشم تو خسته شدست و ناتوان (324)
اى كه طبيب خسته اى روى زبان من ببين كاين دم و دود سينه ام بار دلست بر زبان
باز نشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين نبض مرا كه مى دهد هيچ ز زندگى نشان ؟
آن كه مدام شيشه ام از پى عيش داده است شيشه ام از چه مى برد پيش طبيب هر زمان
حافظ از آب زندگى شعر تو داد شربتم
ترك طبيب كن بيا نسخه ء شربتم بخوان

غزل شماره 380 تعداد ابيات 1 - 6

چندانكه گفتم غم با طبيبان درمان نكردند مسكين غريبان
آن گل كه هر دم در دست خاريست گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا باز بيند چشم محبان روى حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست يارب مبادا كام رقيبان
اى منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشيم از بى نصيبان
حافظ نگشتى رسواى گيتى (325)
گر مى شنيدى پند اديبان

غزل شماره 400 - 381
غزل شماره 381 تعداد ابيات 1 - 7

مى سوزم از فراغت روى از جفا بگردان هجران بلاى ما شد يارب بلا بگردان
مه جلوه مى نمايد بر سبز خنگ گردون تا او به سر در آيد بر رخش پا بگردان
مرغول را بر افشان يعنى برغم سنبل گرد چمن بخورى همچون صبا بگردان
يغماى عقل و دين را بيرون خرام سرمست در سر كلاه بشكن در بر قبا بگردان
اى نور چشم مستان در عين انتظارم چنگ حزين و جامى بنواز يا بگردان
دوران همى نويسد بر عارضش خط خوش يا رب نوشته ء بد از يار ما بگردان
حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست
گر نيستت رضائى حكم قضا بگردان

غزل شماره 382 تعداد ابيات 1 - 7

يارب آن آهوى مشكين به ختن باز رسان وان سهى سرو خرامان به چمن باز رسان
دل آزرده ء ما را به نسيمى بنواز يعنى آن جان ز تن رفته به تن باز رسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند يار مهروى مرا نيز به من باز رسان
ديده ها در طلب لعل يمانى خون شد يا رب آن كوكب رخشان به يمن باز رسان
برو اى طاير ميمون همايون آثار پيش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان
سخن اينست كه ما بى تو نخواهيم حيات بشنو اى پيك خبر گير و سخن باز رسان
آن كه بودى وطنش ديده ء حافظ يا رب
به مرادش ز غريبى به وطن باز رسان

غزل شماره 383 تعداد ابيات 1 - 7

خدا را كم نشين با خرقه پوشان رخ از رندان بى سامان مپوشان (326)
تو نازك طبعى و طاقت نيارى گرانيهاى مشتى دلق پوشان
درين خرقه بسى آلودگى هست خوشا وقت قباى مى فروشان
درين صوفى وشان دردى نديدم كه صافى باد عيش درد نوشان
چو مستم كرده اى مستور منشين چو نوشم داده اى زهرم منوشان
بيا وز غبن اين سالوسيان بين صراحى خوندل و بربط خروشان
ز دلگرمى حافظ بر حذر باش
كه دارد سينه اى چون ديگ جوشان

غزل شماره 384 تعداد ابيات 1 - 9

شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت گفت اى چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا كى از سيم و زرت كيسه تهى خواهد بود بنده ء من شو و برخور ز همه سيم تنان
كمتر از ذره نه اى پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشيد رسى چرخ زنان
بر جهان تكيه مكن ور قدحى مى دارى شادى زهره جبينان خور و نازك بدنان
دامن دوست به دست آر وز دشمن بگسل مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
پير پيمانه كش من كه روانش خوش باد گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
با صبا در چمن لاله سحر مى گفتم كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان ؟
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم
از مى لعل حكايت كن و شيرين دهنان

غزل شماره 385 تعداد ابيات 1 - 7

خوشتر از فكر مى و جام چه خواهد بودن تا ببينم كه سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد كه ايام نماند گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن
مرغ كم حوصله را گو غم خود خور كه برو رحم آن كس كه نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دسترنج تو همان به كه شود صرف به كام دانى آخر كه به ناكام چه خواهد بودن
پير ميخانه همى خواند معمائى دوش از خط جام كه فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزاى من بدنام چه خواهد بودن

غزل شماره 386 تعداد ابيات 1 - 7

دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن در كوى او گدائى بر خسروى گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود و ليكن از دوستان جانى مشكل توان بريدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وانجا به نيك نامى پيراهنى دريدن
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن گه سر عشقبازى از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار كاخر ملول گردى از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
گوئى برفت حافظ از پادشاه يحيى
يارب به يادش آور درويش پروريدن

غزل شماره 387 تعداد ابيات 1 - 9

منم كه شهره ء شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
بمى پرستى از آن نقش خود بر آب زدم (327)
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافريست رنجيدن (328)
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات بخواست جام مى و گفت عيب پوشيدن (329)
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس كه وعظ بى عملان واجبست نشنيدن
مراد دل ز تماشاى باغ عالم چيست به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب كه گرد عارض خوبان خوشست گرديدن
مبوس جز لب ساقى و جام مى حافظ(330)
كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

غزل شماره 388 تعداد ابيات 1 - 8

اى روى ماه منظر تو نوبهار حسن خال و خط تو مركز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر در زلف بيقرار تو پيدا قرار حسن
ماهى نتافت همچو تو از برج نيكوئى سروى نخاست چون قدت از جويبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبرى فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه ء خال تو در جهان يك مرغ دل نماند نگشته شكار حسن
دايم به لطف دايه ء طبع از ميان جان مى پرورد به ناز ترا در كنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و ترست كاب حيات مى خورد از جويبار حسن
حافظ طمع بريد كه بيند نظير تو
ديار نيست جز رخت اندر ديار حسن

غزل شماره 389 تعداد ابيات 1 - 6

صبح است ساقيا قدحى پر شراب كن دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيشتر كه عالم فانى شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب كن
خورشيد مى ز مشرق ساغر طلوع كرد گر برگ عيش مى طلبى ترك خواب كن
روزى كه چرخ از گل ما كوزه ها كند زنهار كاسه ء سرما پر شراب كن
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم با ما به جام باده ء صافى خطاب كن
كار صواب باده پرستى است حافظا
بر خيز و عزم جزم به كار صواب كن

غزل شماره 390 تعداد ابيات 1 - 8

گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن يعنى كه رخ بپوش و جهانى خراب كن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را چون شيشه هاى ديده بر ما پرگلاب كن
بگشابه شيوه ، نرگس پرخواب مست را وز رشك چشم نرگس رعنا به خواب كن
زانجا كه رسم و عادت عاشق كشى تست با دشمنان قدح كش و با ما عتاب كن
ايام گل چو عمر به رفتن شتاب كرد ساقى بدور باده گلگون شتاب كن
بوى بنفشه بشنو و زلف نگار گير بنگر به رنگ لاله و عزم شراب كن
همچون حباب ديده بروى قدح گشاى وين خانه را قياس اساس از حباب كن
حافظ وصال مى طلبد از ره دعا
يارب دعاى خسته دلان مستجاب كن

غزل شماره 391 تعداد ابيات 1 - 12

ز در در آى شبستان ما منور كن هواى مجلس روحانيان معطر كن
حجاب ديده ء ادراك شد شعاع جمال بيا و خرگه خورشيد را منور كن
ستاره ء شب هجران نمى فشاند نور به بام قصر برآى و چراغ مه بر كن
چو شاهدان چمن زير دست حسن تواند كرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر كن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شكر كن
لب پياله ببوس آنگهى به مستان ده بدين دقيقه دماغ معاشران تر كن
فضول نفس حكايت بسى كند ساقى تو كار خود مده از دست و مى بساغر كن
اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز پياله اى بدهش گو دماغ را تر كن
بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس به تحفه بر سوى فردوس و عود مجمر كن
ازين مزوّجه و خرقه نيك در تنگم به يك كرشمه صوفى كشم قلندر كن (331)
بچشم و ابروى جانان سپرده ام دل و جان بيا بيا و تماشاى طاق و منظر كن
پس از ملازمت عيش و عشق مه رويان
ز كارها كه كنى شعر حافظ از بر كن

غزل شماره 392 تعداد ابيات 1 - 7

كرشمه اى كن و بازار ساحرى بشكن به غمزه رونق و ناموس ساحرى بشكن
به باد ده سرو دستار عالمى يعنى كلاه گوشه به آئين سرورى بشكن
به زلف گوى كه آئين دلبرى بگذار به غمزه كوى كه قلب ستمگرى بشكن
برون خرام و ببر گوى خوبى از همه كس سزاى حور بده رونق پرى بشكن
به آهوان نظر شير آفتاب بگير بابروان دو تا قوس مشترى بشكن
چو عطر ساى شود زلف سنبل از دم باد تو قيمتش به سر زلف عنبرى بشكن
چو عندليب فصاحت فروشد اى حافظ
تو قدر او به سخن گفتن درى بشكن

غزل شماره 393 تعداد ابيات 1 - 9

اى نور چشم من سخنى هست گوش كن چون ساغرت پرست بنوشان و نوش كن
در راه عشق وسوسه ء اهرمن بسى است پيش آى و گوش دل به پيام سروش كن
تسبيح و خرقه لذت مستى نبخشدت همت درين عمل طلب از مى فروش كن
پيران سخن ز تجربه گويند، گفتمت هان اى پسر كه پير شوى پند گوش كن
بر هوشمند، سلسله ننهاد دست عشق خواهى كه زلف يار كشى ترك هوش كن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند اى چنگ ناله بركش و اى دف خروش كن
با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست صد جان فداى يار نصيحت نيوش كن
ساقى كه جامت از مى صافى تهى مباد چشم عنايتى به من درد نوش كن
سرمست در قباى زر افشان چو بگذرى
يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن

غزل شماره 394 تعداد ابيات 1 - 10

بالا بلند عشوه گر نقش باز من كوتاه كرد قصه زهد دراز من
ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم با من چه كرد ديده معشوقه باز من ؟
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق غماز بود اشك و عيان كرد را ز من
نقشى بر آب مى زنم از گريه حاليا تا كى شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه مى كنم تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من
مى ترسم از خرابى ايمان كه مى برد محراب ابروى تو حضور نماز من
مست است يار و ياد حريفان نمى كند ذكرش به خير ساقى مسكين نواز من
يا رب كى آن صبا بوزد كز نسيم او(332)
گردد شمامه ء كرمش كار ساز من
زاهد چو از نماز تو كارى نمى رود هم مستى شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اى صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من

غزل شماره 395 تعداد ابيات 1 - 8

چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
گر چو شمعش پيش مى رم بر غمم خندد چو صبح (333)
ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من
روى رنگين را به هر كس مى نمايد همچو گل ور بگويم باز پوشان باز پوشاند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود كام بستانم از و يا داد بستاند ز من
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگريد كو به چيزى مختصر چون باز مى ماند ز من
چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين گفت مى خواهى مگر تا جوى خون راند ز من
گر چو فرهادم به تلخى جان بر آيد باك نيست بس حكايتهاى شيرين باز مى ماند ز من
صبر كن حافظ كه گرزيندست باشد درس عشق (334)
خلق در هر گوشه اى افسانه اى خواند ز من

غزل شماره 396 تعداد ابيات 1 - 8

نكته ء دلكش بگويم خال آن مهر رو ببين عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند اى ملامت گو خدا را رو مبين آن رو ببين
حلقه ء زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحبدل آن جا بسته ء يك مو ببين
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد با هواداران رهرو حيله ء هندو ببين
آن كه من در جستجوى او ز خود فارغ شدم (335)
كس نديدست و نبيند مثلش از هر سو ببين
عيب دل كردم كه وحشى وضع و هر جائى مباش گفت چشم شير گير و غنج آن آهو ببين
حافظ ار در گوشه ء محراب مى نالد رواست اى نصيحت گو خدا را آن خم ابرو ببين
از مراد شاه منصور اى فلك سر بر متاب
تيزى شمشير بنگر قوت بازو ببين

غزل شماره 397 تعداد ابيات 1 - 7

شراب لعل كش وروى مه جبينان بين خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
به زير دلق ملمع كمندها دارند دراز دستى اين كوته آستينان بين
به خرمن دو جهان سر فرو نمى آرند دماغ و كبر گدايان و خوشه چينان بين
بهاى نيم كرشمه هزار جان طلبند نياز اهل دل و ناز نازنينان بين
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت وفاى صحبت ياران و همنشينان بين
اسير عشق شدن چاره ء خلاص من است ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين (336)
كدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفاى همت پاكان و پاك دينان بين

غزل شماره 398 تعداد ابيات 1 - 7

مى فكن بر صف رندان نظرى بهتر ازين بر در ميكده مى كن گذرى بهتر ازين
در حق من لبت اين لطف كه مى فرمايد سخت خوبست و ليكن قدرى بهتر ازين
آن كه فكرش گره از كار جهان بگشايد گو درين كار بفرما نظرى بهتر ازين (337)
ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق گفتم اى خواجه عاقل هنرى بهتر ازين (338)
دل بدين رود گرامى چه كنم گر ندهم (339)
مادر دهر ندارد پسرى بهتر ازين
من چه گويم كه قدح نوش و لب ساقى بوس بشنو از من كه نگويد دگرى بهتر ازين (340)
كلك حافظ شكرين ميوه نباتيست بچين
كه درين باغ نبينى ثمرى بهتر ازين

غزل شماره 399 تعداد ابيات 1 - 7

گفتا برون شدى به تماشاى ماه نو از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو
مفروش عطر عقل به بگيسوى زلف ما كانجا هزار نافه مشكين به نيم جو
تخم وفا و مهر درين كهنه كشتزار آنگه عيان شود كه بود موسم درو
ساقى بيار باده كه رمزى بگويمت از سر اختران كهن سير و ماه نو
شكل هلال هر سر مه مى دهد نشان از افسر سيامك و ترك كلاه زو(341)
حافظ جناب پير مغان مامن وفاست
درس حديث عشق برو خوان وزو شنو

غزل شماره 400 تعداد ابيات 1 - 8

مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كشته ء خويش آمد و هنگام درو
گفتم اى بخت بخفتيدى و خورشيد دميد(342)
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق خرمن مه بجوى خوشه ء پروين بدو جو
گر روى پاك و مجرد چو مسيحابه فلك از چراغ تو بخورشيد رسد صد پرتو
تكيه بر اختر شبگرد مكن كاين عيار تاج كاووس ببرد و كمر كيخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دور خوبى گذرانست نصيحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو كه در عرصه ء حسن بيدقى راند كه برد از مه و خورشيد گرو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز و برو

غزل شماره 420 - 301
غزل شماره 401 تعداد ابيات 1 - 8

به جان پير خرابات و حق صحبت او كه نيست در سر من جز هواى خدمت او
بهشت اگر چه نه جاى گناهكارانست بيار باده كه مستظهرم به همت او(343)
بيا كه دوش به مستى سروش عالم غيب (344)
نويد داد كه عامست فيض رحمت او
بر آستانه ء ميخانه گر سرى بينى مزن به پاى كه معلوم نيست نيت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست كه نيست معصيت و زهد بى مشيت او
چراغ صاعقه ء آن سحاب روشن باد كه زد به خرمن ما آتش محبت او
نمى كند دل من ميل زهد و توبه ولى به نام خواجه بكوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرواست
مگر ز خاك خرابات بود فطرت او

غزل شماره 402 تعداد ابيات 1 - 11

اى آفتاب آينه دار جمال تو مشك سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراى ديده بشستم ولى چه سود كاين گوشه نيست در خور خيل خيال تو
در اوج ناز و نعمتى اى پادشاه حسن (345)
يارب مباد تا به قيامت زوال تو
مطبوع تر ز نقش تو صورت نبست باز طغرانويس ابروى مشكين مثال تو
در چين زلفش اى دل مسكين چگونه اى كه آشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوى گل ز در آشتى در آى اى نو بهار ما، رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه بگوشان ما شود كو عشوه اى ز ابروى همچون هلال تو
تا پيش بخت باز روم تهنيت كنان كو مژده اى ز مقدم عيد وصال تو
اين نقطه سياه كه آمد مدار نور عكسى است در حديقه بينش ز خال تو
در پيش شاه عرض كدامين جفا كنم شرح نيازمندى خود يا ملال تو
حافظ درين كمند سر سركشان بسى است
سوداى كج مپز كه نباشد مجال تو (346)

غزل شماره 403 تعداد ابيات 1 - 7

اى خونبهاى نافه ء چين خاك راه تو خورشيد سايه پرور طرف كلاه تو
خونم بخور كه هيچ ملك با چنان جمال از دل نيايدش كه نويسد گناه تو
نرگس كرشمه مى برداز حد برون خرام اى من فداى شيوه چشم سياه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب توئى زان شد كنار ديده و دل تكيه گاه تو
با هر ستاره اى سر و كارست هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
ياران همنشين همه از هم جدا شدند مائيم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنايت كه عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو

غزل شماره 404 تعداد ابيات 1 - 9

اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعى مى دهد از كلاه خسروى رخسار مه سيماى تو
گر چه خورشيد فلك چشم و چراغ عالمست روشنائى بخش چشم اوست خاك پاى تو
آن چه اسكندر طلب كرد و ندادش روزگار جرعه اى بود از زلال جام جان افزاى تو
جلوه گاه طاير اقبال باشد هر كجا سايه اندازد هماى چتر گردون ساى تو
از رسوم شرع و حكمت با هزاران اختلاف نكته اى هرگز نشد فوت از دل داناى تو
آب حيوانش ز منقار بلاغت مى چكد طوطى خوش لهجه يعنى كلك شكر خاى تو
عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست راز كس مخفى نماند با فروغ راى تو
خسروا پيرانه سر حافظ جوانى مى كند
بر اميد عفو جان بخش گنه بخشاى تو(347)

غزل شماره 405 تعداد ابيات 1 - 9

تاب بنفشه مى دهد طره مشكساى تو پرده غنچه مى درد خنده دلگشاى تو
اى گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز كز سر صدق مى كند شب همه شب دعاى تو
من كه ملول گشتمى از نفس فرشتگان قال و مقال عالمى مى كشم از براى تو
دلق گداى عشق را گنج بود در آستين زود به سلطنت رسد هر كه بود گداى تو(348)
عشق تو سرنوشت من خاك درت بهشت من مهر رخت سرشت من راحت من رضاى تو(349)
خرقه ء زهد و جام مى گر چه نه در خور همند اين همه نقش مى زنم از جهت رضاى تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر كاين سر پر هوس شود خاك در سراى تو
شاه نشين چشم من تكيه گه خيال تست جاى دعاست شاه من بى تو مباد جاى تو
خوش چمنى است عارضت خاصه كه در بهار حسن
حافظ خوش كلام شد مرغ سخن سراى تو

غزل شماره 406 تعداد ابيات 1 - 8

مرا چشمسيت خون افشان ز دست آن كمان ابرو(350)
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستى نگارين گلشنش رويست و مشكين سايبان ابرو
هلالى شد تنم زين غم كه با طغراى ابرويش كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم هزاران گونه پيغامست و حاجب در ميان ابرو
روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست كه بر طرف سمنزارش همى گردد چمان ابرو
دگر حور و پرى را كس نگويد با چنين حسنى كه اين را اين چنين چشمست و آنرا آنچنان ابرو
تو كافر دل نمى بندى نقاب زلف و مى ترسم كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هوادارى
به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو

غزل شماره 407 تعداد ابيات 1 - 9

خط عذار يار كه بگرفت ماه ازو خوش حلقه ايست ليك به در نيست راه ازو
ابروى دوست گوشه ء محراب دولتست آنجا بمال چهره و حاجت بخواه ازو
اى جرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار كائينه ايست جام جهان بين كه آه ازو
كردار اهل صومعه ام كرد مى پرست اين دودبين كه نامه ء من شد سياه ازو
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بكن (351)
من برده ام به باده فروشان پناه ازو
ساقى چراغ مى بره آفتاب دار گو بر فروز مشعله ء صبحگاه ازو
آبى بروزنامه ء اعمال ما فشان بتوان مگر سترد حروف گناه ازو(352)
آيا درين خيال كه دارد گداى شهر روزى بود كه ياد كند پادشاه ازو
حافظ كه ساز مطرب عشاق ساز كرد
خالى مباد عرصه اين بزمگاه ازو

غزل شماره 408 تعداد ابيات 1 - 7

گلبن عيش مى دهد ساقى گلعذار كو باد بهار مى وزد باده خوشگوار كو
مجلس بزم عيش را غاليه ء مراد نيست اى دم صبح خوش نفس نافه ء زلف يار كو
هر گل نوز گلرخى ياد همى كند ولى گوش سخن شنو كجا ديده ء اعتبار كو
حسن فروشى گلم نيست تحمل اى صبا دست زدم به خون دل بهر خدا نگار كو
شمع سحر گهى اگر لاف ز عارض توزد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار كو
گفت مگر ز لعل من بوسه ندارى آرزو مردم ازين هوس ولى قدرت و اختيار كو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حكمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار كو

غزل شماره 409 تعداد ابيات 1 - 11

اى پيك راستان خبر يار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
بر اين فقير نامه ء آن محتشم بخوان با اين گدا حكايت آن پادشا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور با يار آشنا سخن آشنا بگو
جان پرورست قصه ء ارباب معرفت رمزى برو بپرس حديثى بيا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاك مى فشاند بر آن غريب ما چه گذشت اى صبا بگو
بر هم چو مى زد آن سر زلفين مشكبار با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر كس كه گفت خاك در دوست توتياست گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
آن كس كه منع ما ز خرابات مى كند گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود بعد از اداى خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير شاهانه ماجراى گناه گدا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه مى دهند
مى نوش و ترك زرق ز بهر خدا بگو

غزل شماره 410 تعداد ابيات 1 - 7

خنك نسيم معنبر شمامه ء دلخواه كه در هواى تو برخاست بامداد پگاه
دليل راه شو اى طاير خجسته لقا كه ديده آب شد از شوق خاك آن درگاه
به ياد شخص نزارم كه غرق خون دلست هلال راز كنار افق كنيد نگاه
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر سپيده دم كه صبا چاك زد شعار سياه
منم كه بى تو نفس مى كشم زهى خجلت مگر تو عفو كنى ورنه چيست عذر گناه
به عشق روى تو روزى كه از جهان بروم ز تربتم به دمد سرخ گل به جاى گياه
مده به خاطر نازك ملالت از من زود
كه حافظ تو خود اين لحظه گفت بسم اللّه

غزل شماره 411 تعداد ابيات 1 - 7

عيشم مدامست از لعل دلخواه كارم به كامست الحمدلله
اى بخت سركش تنگش ببر كش گه جام زركش گه لعل دلخواه
ما را به رندى افسانه كردند پيران جاهل شيخان گمراه (353)
از دست زاهد كرديم توبه وز فعل عابد استغفراللّه
جانا چه گويم شرح فراقت چشمى و صد نم جانى و صد آه
كافر مبيناد اين غم كه ديدست از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از ياد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

غزل شماره 412 تعداد ابيات 1 - 7

گر تيغ بارد در كوى آن ماه گردن نهاديم الحكم لله
من رند و عاشق آن گاه توبه استغفراللّه استغفراللّه (354)
ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم يا جام باده يا قصه كوتاه
آيين تقوى ما نيز دانيم ليكن چه چاره با بخت گمراه
مهرتو عكسى بر ما نيفكند آيينه رويا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان يا ليت شعرى حتام القاه (355)
حافظ چه نالى گر وصل خواهى
خون بايدت خورد در گاه و بيگاه

غزل شماره 413 تعداد ابيات 1 - 11

وصال او زعمر جاودان به خداوندا مرا آن ده كه آن به
گلى كان پايمال سرو ما گشت بود خاكش زخون ارغوان به
به داغ بندگى مردن برين در به جان او كه از ملك جهان به
به شمشيرم زد و با كس نگفتم كه راز دوست از دشمن نهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد كه آخر كى شود اين ناتوان به
دلا دايم گداى كوى او باش به حكم آن كه دولت جاودان به
به خلدم دعوت اى زاهد مفرماى كه اين سيب زنخ زان بوستان به
جوانا سر متاب از پند پيران كه راى پير از بخت جوان به
شبى مى گفت چشم كس نديدست ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حياتست ولى شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شكر
و ليكن گفته ء حافظ از آن به

غزل شماره 414 تعداد ابيات 1 - 7

ناگهان پرده برانداخته اى يعنى چه مست از خانه برون تاخته اى يعنى چه
شاه خوبانى و منظور گدايان شده اى قدر اين مرتبه نشناخته اى يعنى چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب اين چنين با همه در ساخته اى يعنى چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادى بازم از پاى در انداخته اى يعنى چه
سخنت رمز دهان گفت و كمر سر ميان وز ميان تيغ به ما آخته اى يعنى چه
هر كس از مهره مهر تو بنقشى مشغول عاقبت با همه كج باخته اى يعنى چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداخته اى يعنى چه

غزل شماره 415 تعداد ابيات 1 - 12

در سراى مغان رفته بود و آب زده نشسته پير و صلائى به شيخ و شاب زده
سبو كشان همه در بندگيش بسته كمر ولى ز ترك كله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پاشيده عذار مغبچگان راه آفتاب زده
ز شور و عربده ء شاهدان شيرين كار شكر شكسته سمن ريخته رباب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته ء رحمت ز جرعه بر رخ حور و پرى گلاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز شكسته كسمه و بر برگ گل گلاب زده (356)
سلام كردم و با من به روى خندان گفت كه اى خمار كش مفلس شراب زده
كه اين كند كه تو كردى به ضعف همت و راى ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند كه خفته اى تو در آغوش بخت خواب زده (357)
فلك جنيبه كش شاه نصرت الدين است بيا ببين ملكش دست در ركاب زده
خرد كه ملهم غيب است بهر كسب شرف ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
بيا به ميكده حافظ كه بر تو عرضه كنم
هزار صف ز دعاهاى مستجاب زده

غزل شماره 416 تعداد ابيات 1 - 9

دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس كنان مغبچه ء باده فروش گفت بيدار شو اى رهر و خواب آلوده
شست و شوئى كن و آن گه به خرابات خرام تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
به طهارت گذران منزل پيرى و مكن خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده
پاك و صافى شو و از چاه طبيعت بدر آى كه صفائى ندهد آب تراب آلوده
به هواى لب شيرين پسران چند كنى جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده
آشنايان ره عشق درين بحر عميق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده (358)
گفتم اى جان جهان دفتر گل عيبى نيست كه شود فصل بهار از مى ناب آلوده (359)
گفت حافظ لغز و نكته به ياران مفروش
آه ازين لطف به انواع عتاب آلوده (360)

غزل شماره 417 تعداد ابيات 1 - 5

دامن كشان همى شد در شرب زر كشيده صد ماهرو ز رشكش جيب قصب دريده
از تاب آتش مى بر گرد عارضش خوى چون قطره هاى شبنم بر برگ گل چكيده
لفظى فصيح شيرين قدى بلند چابك روئى لطيف زيبا چشمى خوش كشيده
ياقوت جان فزايش از آب لطف زاده شمشاد خوش خرامش در ناز پروريده
آن لعل دلكشش بين وان خنده ء دل آشوب وان رفتن خوشش بين وآن گام آرميده
آن آهوى سيه چشم از دام ما برون شد ياران چه چاره سازم با اين دل رميده
زنهار تا توانى اهل نظر ميازار دنيا وفا ندارد اى نور هر دو ديده
تا كى كشم عتيبت از چشم دلفريبت روزى كرشمه اى كن اى يار برگزيده
گر خاطر شريفت رنجيده شد ز حافظ بازآ كه توبه كرديم از گفته و شنيده
بس شكر باز گويم در بندگى خواجه
گر اوفتد به دستم آن ميوه ء رسيده

غزل شماره 418 تعداد ابيات 1 - 5

از خون دل نوشتم نزديك دوست نامه انى رايت دهرا من هجرك القيامه
دارم من از فراقش در ديده صد علامت ليست دموع عينى هذا لنا العلامه
هر چند كازمودم از وى نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسيدم از طبيبى احوال دوست گفتا فى بعدها عذاب فى قربها السلامه
گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم والله ما راينا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامى به جان شيرين (361)
حتى يذوق منه كاسا من الكرامه

غزل شماره 419 تعداد ابيات 1 - 9

چراغ روى ترا شمع گشت پروانه مرا ز خال تو با حال خويش پروا نه (362)
به بوى زلف تو گر جان به باد رفت چه شد هزار جان گرامى فداى جانانه
خرد كه قيد مجانين عشق مى فرمود به بوى سنبل زلف تو گشت ديوانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسى ز شمع روى تواش چون رسيد پروانه
مرا به دور لب دوست هست پيمانى كه بر زبان نبرم جز حديث پيمانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه
چه نقشها كه بر انگيختيم و سود نداشت فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زيباى او به جاى سپند به غير خال سياهش كه ديد به دانه
حديث مدرسه و خانقه مگوى كه باز
فتاد در سر حافظ هواى ميخانه

غزل شماره 420 تعداد ابيات 1 - 10

سحرگاهان كه مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مى ز شهر هستيش كردم روانه
نگار مى فروشم عشوه اى داد كه ايمن گشتم از مكر زمانه
ز ساقى كمان ابرو شنيدم كه اى تير ملامت را نشانه
نبندى زان ميان طرفى كمروار اگر خود را ببينى در ميانه
برو اين دام بر مرغى دگر نه كه عنقا را بلندست آشيانه
كه بندد طرف وصل از حسن شاهى كه با خود عشق بازد جاودانه
نديم و مطرب و ساقى همه اوست خيال آب و گل در ره بهانه
بده كشتى مى تا خوش برآييم (363) ازين درياى ناپيدا كرانه
وجود ما معمائيست حافظ
كه تحقيقش فسونست و فسانه

غزل شماره 440 - 421
غزل شماره 421 تعداد ابيات 1 - 8

به صوت بلبل و قمرى اگر ننوشى مى علاج كى كنمت آخر الدواءالكى
ذخيره اى بنه از رنگ و بوى فصل بهار كه مى رسند ز پى رهزنان بهمن و دى
شكوه سلطنت و حسن كى ثباتى داد ز تخت جم سخنى مانده است و افسركى
خزينه دارى ميراث خوارگان كفرست به قول مطرب و ساقى به فتوى دف و نى
زمانه هيچ نبخشد كه باز نستاند مجو ز سفله مروت كه شيئه لاشى
نوشته اند بر ايوان جنت الماوى كه هر كه عشوه دنيا خريد واى به وى
سخا نماند سخن طى كنم شراب كجاست بده به شادى روح و روان حاتم طى
بخيل بوى خدا نشنود بيا حافظ
پياله گير و كرم ورز و الضمان على

غزل شماره 422 تعداد ابيات 1 - 12

ساقى بيا كه شد قدح لاله پر ز مى طامات تابه چند و خرافات تا به كى
مسند به باغ بر كه به خدمت چو بندگان استاده است سرو و كمر بسته است نى
در ده به ياد حاتم طى جام يك منى تا نامه ء سياه بخيلان كنيم طى
زان مى كه داد حسن و لطافت به ارغوان بيرون فكند لطف مزاج از رخش به خوى
باد صبا ز عهد صبى ياد مى دهد جان داروئى كه غم ببرد در ده اى صبى
خوش نازكانه مى چمى اى شاخ نوبهار كاشفتگى مبادت از آشوب باد دى
هشيار شو كه مرغ چمن مست گشت هان بيدار شو كه خواب عدم در پى است هى
بگذر ز كبر و ناز كه ديدست روزگار چين قباى قيصر و طرف كلاه كى
بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست اى واى بر كسى كه شد ايمن ز مكر وى
حشمت مبين و سلطنت گل كه بسپرد فراش باد هر ورقش را به زير پى
فردا شراب كوثر و حور از براى ماست و امروز نيز ساقى مهروى و جام مى
حافظ حديث سحر فريب خوشت رسيد
تا حد مصر و چين و به اطراف روم و رى

غزل شماره 423 تعداد ابيات 1 - 9

لبش مى بوسم و در مى كشم مى به آب زندگانى برده ام پى
نه رازش مى توانم گفت با كس نه كس را مى توانم ديد با وى
لبش مى بوسد و خون مى خورد جام رخش مى بيند و گل مى كند خوى
بده جام مى و از جم مكن ياد كه مى داند كه جم كى بود و كى كى
بزن در پرده چنگ اى ماه مطرب رگش بخراش تا بخروشم از وى
گل از خلوت به باغ آورد مسند بساط زهد همچون غنچه كن طى
چو چشمش مست را مخمور مگذار به ياد لعلش اى ساقى بده مى
نجويد جان از آن قالب جدائى كه باشد خون جامش در رگ و پى
زبانت دركش اى حافظ زمانى
حديث بى زبانان بشنو از نى

غزل شماره 424 تعداد ابيات 1 - 6

مخمور جام عشقم ساقى بده شرابى پر كن قدح كه بى مى مجلس ندارد آبى
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد مطرب بزن نوائى ساقى بده شرابى
مخمور آن دو چشمم آيا كجاست جامى بيمار آن دو لعلم آخر كم از جوابى
شد حلقه قامت من تا بعد ازين رقيبت زين در دگر نراند ما را به هيچ بابى (364)
در انتظار رويت ما و اميدوارى در عشوه ء وصالت ما و خيال و خوابى
حافظ چه مى نهى دل تو در خيال خوبان
كى تشنه سير گردد از لمعه سرابى

غزل شماره 425 تعداد ابيات 1 - 13

اى كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختى لطف كردى سايه اى بر آفتاب انداختى
تا چه خواهد كرد با ما آب و رنگ عارضت حاليا نيرنگ نقشى خوش بر آب انداختى
هر كسى با شمع رخسارت به وجهى عشق باخت زان ميان پروانه را در اضطراب انداختى
گنج عشق خود نهادى در دل ويران ما سايه ء دولت برين كنج خراب انداختى
زينهار از آب آن عارض كه شيران را از آن تشنه لب كردى و گردان را در آب انداختى
خواب بيداران ببستى وانگه از نقش خيال تهمتى بر شبروان خيل خواب انداختى
گوى خوبى بردى از خوبان خلخ شاد باش جام كيخسرو طلب كافراسياب انداختى
پرده از رخ برفكندى يك نظر در جلوه گاه وز حيا، حور و پرى را در حجاب انداختى
باده نوش از جام عالم بين كه بر اورنگ جم شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختى
از فريب نرگس مخمور و لعل مى پرست حافظ خلوت نشين را در شراب انداختى
وز براى صيد دل در گردنم زنجير زلف چون كمند خسرو مالك رقاب انداختى
نصرت الدين شاه يحيى آن كه خصم ملك را از دم شمشير چون آتش در آب انداختى
داور دارا شكوه اى آن كه تاج آفتاب
از سر تعظيم بر خاك جناب انداختى

غزل شماره 426 تعداد ابيات 1 - 8

اى دل مباش يك دم خالى ز عشق و مستى و آن گه برو كه رستى از نيستى و هستى
در مذهب طريقت خامى نشان كفرست آرى طريق دولت چالاكى است و چستى
با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش بيمارى اندرين ره بهتر ز تندرستى
تا فضل و عقل بينى بى معرفت نشينى يك نكته ات بگويم خود را مبين كه رستى
گر جان به تن ببينى مشغول كار او شو(365)
هر قبله اى كه بينى بهتر ز خود پرستى
در آستان جانان از آسمان مينديش كز اوج سر بلندى افتى به خاك پستى
خار ارچه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد سهلست تلخى مى در جنب ذوق مستى
صوفى پياله پيما حافظ قرابه پرهيز(366)
اى كوته آستينان تا كى دراز دستى

غزل شماره 427 تعداد ابيات 1 - 7

با مدعى مگوئيد اسرار عشق و مستى تا بى خبر بميرد در درد خود پرستى
عاشق شو ار نه روزى كار جهان سر آيد ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با كافران چه كارت گر بت نمى پرستى
سلطان من خدا را زلفت شكست ما را تا كى كند سياهى چندين دراز دستى
در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو باما گويد رموز مستى
آن روز ديده بودم اين فتنه ها كه برخاست كز سركشى زمانى با ما نمى نشستى
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق ازين كشاكش پنداشتى كه جستى

غزل شماره 428 تعداد ابيات 1 - 8

آن غاليه خط گر سوى ما نامه نوشتى گردون ورق هستى ما در ننوشتى
هر چند كه هجران ثمر وصل بر آرد دهقان جهان كاش كه اين تخم نكشتى
در مصطبه عشق تنعم نتوان كرد چون بالش زر نيست بسازيم بخشتى
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد يك شيشه مى و نوش لبى و لب كشتى
آمرزش نقدست كسى را كه در اينجا ياريست چو حورى و سرائى چو بهشتى
تا كى غم دنياى دنى اى دل دانا حيفست ز خوبى كه شود عاشق زشتى
آلودگى خرقه خرابى جهان است كو راهروى اهل دلى پاك سرشتى (367)
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدير چنين بود چه كردى كه نهشتى

غزل شماره 429 تعداد ابيات 1 - 9

اى قصه ء بهشت ز كويت حكايتى شرح جمال حور ز رويت روايتى
انفاس عيسى از لب لعلت لطيفه اى آب خضر ز نوش لبانت حكايتى
هر پاره از دل من و از غصه قصه اى هر سطرى از خصال تو وز رحمت آيتى
كى عطر ساى مجلس روحانيان شدى گل را اگر نه بوى تو كردى رعايتى
در آرزوى خاك در يار سوختيم ياد آور اى صبا كه نكردى حمايتى
اى دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت صد مايه داشتى و نكردى كفايتى
بوى دل كباب من آفاق را گرفت اين آتش درون بكند هم سرايتى
در آتش ار خيال رخش دست مى دهد ساقى بيا كه نيست ز دوزخ شكايتى
دانى مراد حافظ ازين درد و غصه چيست
از تو كرشمه اى وز خسرو عنايتى

غزل شماره 430 تعداد ابيات 1 - 8

سبت سلمى بصدغيها فؤ ادى و روحى كل يوم لى ينادى
نگارا بر من بى دل ببخشاى و واصلنى على رغم الاعادى
حبيبا در غم سوداى عشقت توكلنا على رب العباد
امن انكرتنى عن عشق سلمى ته زاول آن روى نهكو بوادى (368)
بپى ماچان غرامت بسپر يمن غرت يك وى روشتى از امادى (369)
غم اين دل بواتت خورد ناچار و غرنه وابنى آنچت نشادى (370)
كه همچون مت ببوتن دل واى ره (371)
غريق العشق فى بحرالوداد
دل حافظ شد اندر چين زلفت
بليل مظلم والله هادى

غزل شماره 431 تعداد ابيات 01 - 10

ديدم به خواب دوش كه ماهى بر آمدى كز عكس روى او شب هجران سر آمدى
تعبير رفت يار سفر كرده مى رسد اى كاج هر چه زودتر از در در آمدى
ذكرش به خير ساقى فرخنده فال من كز در مدام با قدح و ساغر آمدى
خوش بودى ار به خواب بديدى ديار خويش تا ياد صحبتش سوى ما رهبر آمدى
فيض ازل به زور و زر ار آمدى به دست آب خضر نصيبه اسكندر آمدى
آن عهد ياد باد كه از بام و در مرا هر دم پيام يار و خط دلبر آمدى
كى يافتى رقيب تو چندين مجال ظلم مظلومى ار شبى به در داور آمدى
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دريا دلى بجوى ، دليرى ، سر آمدى
آن كو ترا به سنگدلى گشت رهنمون (372)
اى كاشكى كه پاش به سنگى بر آمدى
گر ديگرى به شيوه ء حافظ زدى رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدى

غزل شماره 432 تعداد ابيات 1 - 8

سحر با باد مى گفتم حديث آرزومندى خطاب آمد كه واثق شو با الطاف خداوندى
دعاى صبح و آه شب كليد گنج مقصودست بدين راه و روش مى رو كه با دلدار پيوندى
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست ز مهر او چه مى پرسى درو همت چه مى بندى
قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز وراى حد تقريرست شرح آرزومندى
الا اى يوسف مصرى كه كردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر كجا شد مهر فرزندى
همائى چون تو عالى قدر حرص استخوان تا كى دريغ آن سايه ء همت كه بر نااهل افكندى (373)
درين بازار اگر سوديست با درويش خرسندست خدايا منعمم گردان به درويشى و خرسندى
به شعر حافظ شيراز مى رقصند و مى نازند
سيه چشمان كشميرى و تركان سمرقندى (374)

غزل شماره 433 تعداد ابيات 1 - 8

به جان او كه گرم دسترس به جان بودى كمينه پيشكش بندگانش آن بودى
بگفتمى كه بها چيست خاك پايش را اگر حيات گرانمايه جاودان بودى
به بندگى قدش سرو معترف گشتى گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودى
به خواب نيز نمى بينمش چه جاى وصال چو اين نبود و نديديم بارى آن بودى
اگر دلم نشدى پايبند طره ء او كى اش قرار درين تيره خاكدان بودى
به رخ چو مهر فلك بى نظير آفاق است به دل دريغ كه يك ذره مهربان بودى
در آمدى ز درم كاشكى چو لمعه نور كه بر دو ديده ما حكم او روان بودى
ز پرده ناله ء حافظ برون كى افتادى
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودى

غزل شماره 434 تعداد ابيات 1 - 6

چه بودى اردل آن ماه مهربان بودى كه حال ما نه چنين بودى ار چنان بودى
برات خوشدلى ما چه كم شدى يارب گرش نشان امان از بد زمان بودى
بگفتمى كه چه ارزد نسيم طره ء دوست گرم به هر سر موئى هزار جان بودى
گرم زمانه سر افراز داشتى و عزيز سرير عزتم آن خاك آستان بودى
ز پرده كاش برون آمدى چو قطره ء اشك كه بر دو ديده ء ما حكم او روان بودى
اگر نه دايره عشق راه بر بستى
چو نقطه حافظ سر گشته در ميان بودى

غزل شماره 435 تعداد ابيات 1 - 15

طفيل هستى عشقند آدمى و پرى (375)
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
بكوش خواجه و از عشق بى نصيب مباش كه بنده را نخرد كس به عيب بى هنرى
طريق عشق طريقى عجب خطرناك است نعوذ باللّه اگر ره به مقصدى نبرى
مرا درين ظلمات آنكه رهنمايى كرد نياز نيم شبى بود و گريه سحرى (376)
چو مستعد نظر نيستى وصال مجوى كه جام جم نكند سود وقت بى صبرى
مى صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند به عذر نيم شبى كوش و گريه سحرى
ز هجر و وصل تو در حيرتم چه چاره كنم نه در برابر چشمى نه غايب از نظرى (377)
به بوى زلف و رخت مى روند و مى آيند صبا به غاليه سائى و گل به جلوه گرى
هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت كه هر صباح و مسا شمع مجلس دگرى
دعاى گوشه نشينان بلا بگرداند چرا به گوشه چشمى به ما نمى نگرى
بيا و سلطنت از ما بخر به مايه حسن و زين معامله غافل مشو كه حيف خورى
ز من به حضرت آصف كه مى برد پيغام كه ياد گيرد و مصرع ز من به نظم درى
بيا كه وضع جهانرا چنانكه من ديدم گر امتحان بكنى مى خورى و غم نخورى
كلاه سروريت كج مباد بر سر حسن (378)
كه زيب بخت و سزاوار ملك و تاج سرى (379)
به يمن همت حافظ اميد هست كه باز
ارى اسامر ليلاى ليله القمر

غزل شماره 436 تعداد ابيات 1 - 7

چو سرو اگر بخرامى دمى به گلزارى خورد ز غيرت روى تو هر گلى خارى
ز كفر زلف تو هر حلقه اى و آشوبى ز سحر چشم تو هر گوشه اى و بيمارى
نثار خاك رهت نقد جان من هر چند كه نيست نقد روان را بر تو مقدارى
سرم برفت و زمانى به سر نرفت اين كار دلم گرفت و نبودت غم گرفتارى
مرو چو بخت من اى چشم مست يار به خواب كه در پى است ز هر سويت آه بيدارى
دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان چو تيره راى شوى كى گشايدت كارى
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آى
به خنده گفت كه اى حافظ اين چه پرگارى

غزل شماره 437 تعداد ابيات 1 - 8

شهريست پر ظريفان و ز هر طرف نگارى ياران صلاى عشقست گر مى كنيد كارى
مى بى غش است بشتاب وقتى خوشست درياب (380)
سال دگر كه دارد اميد نو بهارى
در بوستان حريفان مانند لاله و گل هر يك گرفته جامى بر ياد روى يارى
چشم فلك نبيند زين طرفه تر جوانى در دست كس نيفتد زين خوبتر نگارى
هرگز كه ديده باشد جسمى ز جان مركب بر دامنش مباد ازين خاكيان غبارى (381)
چون من شكسته اى را از پيش خود چه رانى كم غايت توقع بوسى است يا كنارى
چون اين گره گشايم وين راز چون نمايم دردى و سخت دردى كارى و صعب كارى
هر تار موى حافظ در دست زلف شوخى
مشكل توان نشستن در اين چنين ديارى

غزل شماره 438 تعداد ابيات 1 - 10

ترا كه هر چه مرادست در جهان دارى چه غم ز حال ضعيفان ناتوان دارى
به اختيارت اگر صدهزار تير جفاست به قصد جان من خسته در كمان دارى
مكن عتاب ازين بيش و جور بر دل ما مكن هر آن چه توانى كه جان آن دارى
بنوش مى كه سبك روحى و لطيف مدام على الخصوص در آن دم كه سرگران دارى
بياض روى ترا نيست نقش در خور آنك سوادى از خط مشكين بر ارغوان دارى
ميان ندارى و دارم عجب كه هر ساعت ميان مجمع خوبان كنى ميان دارى
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان كه حكم بر سر آزادگان روان دارى
بكش جفاى رقيبان مدام و جور حسود كه سهل باشد اگر يار مهربان دارى
به وصل دوست گرت دست مى دهد يك دم برو كه هر چه مرادست در جهان دارى
چو گل به دامن ازين باغ مى برى حافظ
چه غم ز ناله و فرياد باغبان دارى

غزل شماره 439 تعداد ابيات 1 - 9

صبا تو نكهت آن زلف مشك بو دارى به يادگار بمانى كه بوى او دارى
دلم كه گوهر اسرار حسن و عشق دروست توان به دست تو دادن گرش نكو دارى
در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت جز اين قدر كه رقيبان تند خو دارى
نواى بلبلت اى گل كجا پسند افتد كه گوش و هوش به مرغان هرزه گو دارى
به جرعه ء تو سرم مست گشت نوشت باد خود از كدام خمست اين كه در سبو دارى
به سركشى خود اى سرو جويبار مناز كه گر باو رسى از شرم سر فرو دارى
دم از ممالك خوبى چو آفتاب زدن ترا رسد كه غلامان ماهرو دارى
قباى حسن فروشى ترا برازد و بس كه همچو گل همه آئين رنگ و بو دارى
ز كنج صومعه حافظ مجوى گوهر عشق
قدم برون نه اگر ميل جستجو دارى

غزل شماره 440 تعداد ابيات 1 - 7

بيا با ما مور ز اين كينه دارى كه حق صحبت ديرينه دارى
نصيحت گوش كن كاين در بسى به از آن گوهر كه در گنجينه دارى
و ليكن كى نمائى رخ به رندان تو كز خورشيد و مه آئينه دارى
بد رندان مگو اى شيخ و هشدار كه با حكم خدائى كينه دارى
نمى ترسى ز آه آتشينم ؟ تو دانى خرقه ء پشمينه دارى
به فرياد خمار مفلسان رس خدا را گر مى دوشينه دارى
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنى كه اندر سينه دارى

غزل شماره 460 - 441
غزل شماره 441 تعداد ابيات 1 - 8

اى كه در كوى خرابات مقامى دارى جم وقت خودى ار دست به جامى دارى
اى كه با زلف و رخ يار گذارى شب و روز فرصتت باد كه خوش صبحى و شامى دارى
اى صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن يار سفر كرده پيامى دارى
بوى جان از لب خندان قدح مى شنوم بشنو اى خواجه اگر زانكه مشامى دارى
نام ار مى طلبد از تو غريبى چه شود(382)
توئى امروز درين شهر كه نامى دارى
خال سرسبز تو خوش دانه عيشيست ولى بر كنار چمنش وه كه چه دامى دارى
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود مى كنم شكر كه بر جور دوامى دارى
بس دعاى سحرت مونس جان خواهد بود
تو كه چون حافظ شبخيز غلامى دارى

غزل شماره 442 تعداد ابيات 1 - 7

اى كه مهجورى عشاق روا مى دارى عاشقانرا ز بر خويش جدا مى دارى
تشنه ء باديه را هم به زلالى درياب به اميدى كه درين ره به خدا مى دارى
دل ببردى و بحل كردمت اى جان ليكن به ازين دار نگاهش كه مرا مى دارى
ساغر ما كه حريفان دگر مى نوشند ما تحمل نكنيم ار تو روا مى دارى
اى مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه تست (383)
عرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند سعى نابرده چه اميد عطا مى دارى
تو به تقصير خود افتادى ازين در محروم
از كه مى نالى و فرياد چرا مى دارى ؟

غزل شماره 443 تعداد ابيات 1 - 11

روزگاريست كه ما را نگران مى دارى مخلصانرا نه به وضع دگران مى دارى
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران مى دارى
چون توئى نرگس باغ نظر اى چشم و چراغ سر چرا بر من دلخسته گران مى دارى
گوشه چشم رضائى به منت باز نشد اين چنين عزت صاحب نظران مى دارى
ساعد آن به كه بپوشى تو چو از بهر نگار دست در خون دل پرهنران مى دارى
گرچه رندى و خرابى گنه ماست ولى عاشقى گفت كه تو بنده بر آن مى دارى
اى كه در دلق ملمع طلبى ذوق حضور(384)
چشم سرى عجب از بى خبران مى دارى
پدر تجربه اى دل توئى آخر ز چه روى طمع مهر و وفا زين پسران مى دارى
گوهر جام جم از كان جهانى دگر است تو تمنا ز گل كوزه گران مى دارى
كيسه ء سيم و زرت پاك ببايد پرداخت اين طمعها كه تو از سيمبران مى دارى
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران مى دارى

غزل شماره 444 تعداد ابيات 1 - 9

خوش كرد ياورى فلكت روز داورى تا شكر چون كنى و چه شكرانه آورى
آن كس كه او فتاد خدايش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خورى
در كوى عشق شوكت شاهى نمى خرند اقرار بندگى كن و اظهار چاكرى
ساقى به مژدگانى عيش از درم در آى تا يك دم از دلم غم دنيا بدر برى
در شاهراه جاه و بزرگى خطر بسى است آن به كزين گريوه سبكبار بگذرى
سلطان و فكر لشكر و سوداى تاج و گنج درويش و امن خاطر و كنج قلندرى
يك حرف صوفيانه بگويم اجازتست ؟ اى نور ديده صلح به از جنگ و داورى
نيل مراد بر حسب فكر و همت است از شاه نذر خير و ز توفيق ياورى
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوى
كاين خاك بهتر از عمل كيمياگرى

غزل شماره 445 تعداد ابيات 1 - 5

اى كه دايم به خويش مغرورى گر ترا عشق نيست معذورى
گرد ديوانگان عشق مگرد كه به عقل عقيله مشهورى
مستى عشق نيست در سر تو رو كه تو مست آب انگورى
روى زردست و آه درد آلود عاشقانرا دواى رنجورى (385)
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر مى طلب كه مخمورى

غزل شماره 446 تعداد ابيات 1 - 9

ز كوى يار مى آيد نسيم باد نوروزى ازين باد ار مدد خواهى چراغ دل بر افروزى
چو گل گر خرده اى دارى خدا را صرف عشرت كن كه قارون را غلطها داد سوداى زر اندوزى
به صحرا رو كه از دامن غبار غم بيفشانى به گلزار آى كز بلبل غزل گفتن بياموزى
طريق كام بخشى چيست ترك كام خود كردن كلاه سرورى آنست كز اين ترك بر دوزى
سخن در پرده مى گويم چو گل از غنچه بيرون آى كه بيش از پنج روزى نيست حكم مير نوروزى
ندانم نوحه قمرى به طرف جويباران چيست مگر او نيز همچون من غمى دارد شبانروزى
ميى دارم چو جان صافى و صوفى مى كند عيبش خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزى
جدا شد يار شيرينت كنون تنها نشين اى شمع كه حكم آسمان اينست اگر سازى و گر سوزى (386)
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا حافظ كه جاهل را هنى تر مى رسد روزى

غزل شماره 447 تعداد ابيات 1 - 9

عمر بگدشت به بيحاصلى و بوالهوسى اى پسر جام ميم ده كه به پيرى برسى
چه شكرهاست درين شهر كه قانع شده اند شاهبازان طريقت به مقام مگسى
دوش در خيل غلامان درش مى رفتم گفت اى عاشق بيچاره تو بارى چه كسى
با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود هر كه مشهور جهان گشت به مشكين نفسى
لمع البرق من الطور و آنست به فلعلى لك آت بشهاب قبس
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش وه كه بس بى خبر از غلغل چندين حرسى
بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى
تا چو مجمر نفسى دامن جانان گيرم جان نهاديم بر آتش ز پى خوش نفسى
چند پويد به هواى تو به هر سو حافظ
يسر الله طريقا بك يا ملتمسى

غزل شماره 448 تعداد ابيات 1 - 7

نوبهارست در آن كوش كه خوشدل باشى كه بسى گل بدمد باز و تو در گل باشى
در چمن هر ورقى دفتر حالى دگرست حيف باشد كه ز كار همه غافل باشى
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش كه تو خوددانى اگر زيرك و عاقل باشى
چنگ در پرده همين مى دهدت پند ولى وعظت آن گاه كند سود كه قابل باشى
نقد عمرت ببرد غصه ء دنيا به گزاف گر شب و روز درين قصه ء مشكل باشى
گرچه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشى
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشى

غزل شماره 449 تعداد ابيات 1 - 10

هزار جهد بكردم كه يار من باشى مراد بخش دل بيقرار من باشى
چراغ ديده شب زنده دار من گردى انيس خاطر اميدوار من باشى
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در ميانه خداوندگار من باشى
از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوه او اگر كنم گله اى غمگسار من باشى
در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند گرت ز دست بر آيد نگار من باشى
شبى به كلبه احزان عاشقان آئى دمى انيس دل سوگوار من باشى
شود غزاله ء خورشيد صيد لاغر من گر آهوئى چو تو يك دم شكار من باشى
سه بوسه كز دو لبت كرده اى وظيفه من اگر ادا نكنى قرض دار من باشى
من اين مراد ببينم به خود كه نيم شبى به جاى اشك روان در كنار من باشى
من ار چه حافظ شهرم جوى نمى ارزم
مگر تو از كرم خويش يار من باشى

غزل شماره 450 تعداد ابيات 1 - 8

اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى بى زر و گنج به صد حشمت قارون باشى
در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش كى روى ره ز كه پرسى چه كنى چون باشى
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست كه مجنون باشى
نقطه ء عشق نمودم به تو هان سهو مكن ورنه چون بنگرى از دايره بيرون باشى
تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنماى ور خود از تخمه ء جمشيد و فريدون باشى (387)
ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك فشان چند و چند از غم ايام جگر خون باشى
حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اينست
هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشى

غزل شماره 451 تعداد ابيات 1 - 8

زين خوش رقم كه بر گل رخسار مى كشى خط بر صحيفه ء گل و گلزار مى كشى
اشك حرم نشين نهانخانه ء مرا زانسوى هفت پرده به بازار مى كشى
هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست از خلوتم به خانه ء خمار مى كشى
با چشم و ابروى تو چه تدبير دل كنم وه زين كمان كه بر من بيمار مى كشى
بازآ كه چشم بد ز رخت دفع مى كند اى تازه گل كه دامن ازين خار مى كشى
كاهل روى چو باد صبا را به بوى زلف هر دم به قيد سلسله در كار مى كشى
گفتى سر تو بسته ء فتراك ما شود(388)
سهل است اگر تو زحمت اين بار مى كشى
حافظ دگر چه مى طلبى از نعيم دهر
مى مى خورى و طره ء دلدار مى كشى

غزل شماره 452 تعداد ابيات 1 - 14

سليمى منذ حلت بالعراق الا قى من نواها ما الاقى
الا اى ساروان منزل دوست (389) الى ركبانكم طال اشتياقى
خرد در زنده رود انداز و مى نوش به گلبانگ جوانان عراقى
ربيع العمر فى مرعى حماكم حماك الله يا عهد التلاقى
بيا ساقى بده رطل گرانم سقاك الله من كاس دهاق
جوانى باز مى آرد به يادم سماع چنگ و دست افشان ساقى
مى باقى بده تا مست و خوشدل به ياران برفشانم عمر باقى
درونم خون شد از ناديدن دوست الا تعسا لايام الفراق
دموعى بعدكم لا تحقروها فكم بحر عميق من سواقى
دمى با نيك خواهان متفق باش غنيمت دان امور اتفاقى
بساز اى مطرب خوش خوان خوش گو به شعر فارسى صوت عراقى
عروسى بس خوشى اى دختر رز ولى گه گه سزاوار طلاقى
مسيحاى مجرد را برازد كه با خورشيد سازد هم وثاقى
وصال دوستان روزى ما نيست
بخوان حافظ غزلهاى فراقى

غزل شماره 453 تعداد ابيات 1 - 9

كتبت قصه شوقى و مد معى باكى بيا كه بى تو به جانآمدم ز غمناكى
بسا كه گفته ام از شوق با دو ديده ء خود ايا منازل سلمى فاين سلماك
عجيب واقعه اى و غريب حادثه ايست انا اصطبرت قتيلا و قاتلى شاكى
كرا رسد كه كند عيب دامن پاكت كه همچو قطره كه بر برگ گل چكد پاكى
ز خاك پاى تو داد آب روى لاله و گل چو كلك صنع رقم زد به آبى و خاكى
صبا عبير فشان گشت ساقيا برخيز و هات شمسته كرم مطيب زاكى
دع التكاسل تغنم فقد جرى مثل كه زاد راهروان چستى است و چالاكى
اثر نماند ز من بى شمايلت آرى ارى مآثر محياى من محياك
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
كه همچو صنع خدائى وراى ادراكى

غزل شماره 454 تعداد ابيات 1 - 7

رفتم به باغ صبحدمى تا چنم گلى آمد به گوش ناگهم آواز بلبلى
مسكين چو من به عشق گلى گشته مبتلا واندر چمن فكنده ز فرياد غلغلى
چون كرد در دلم اثر آواز عندليب گشتم چنانكه هيچ نماندم تحملى
مى گشتم اندر آن چمن و باغ دمبدم مى كردم اندر آن گل و بلبل تاءملى
گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق آن را تفضلى و اينرا تبدلى
بس گل شكفته مى شود اين باغ را ولى كس بى بلاى خار نچيدست ازو گلى
حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ
دارد هزار عيب و ندارد تفضلى

غزل شماره 455 تعداد ابيات 1 - 7

بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالى خوش باش زانكه نبود اين هر دو را ز والى
در وهم مى نگنجد كاندر تصور عقل آيد به هيچ معنى زين خوبتر مثالى
چون من خيال رويت جانا به خواب بينم ؟ كز خواب مى نبيند چشمم به جز خيالى
شد خط عمر حاصل گر زانكه با تو ما را هرگز به عمر روزى روزى شود وصالى
آن دم كه با تو باشم يك سال هست روزى وآن دم كه بى تو باشم يك لحظه هست سالى
رحم آر بر دل من كز مهر روى خوبت شد شخص ناتوانم باريك چون هلالى
حافظ مكن شكايت گر وصل دوست خواهى
زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالى

غزل شماره 456 تعداد ابيات 1 - 12

سلام الله ما كر الليالى و جاوبت المثانى و المثالى
على وادى الاراك و من عليها و دار باللوى فوق الرمال
دعا گوى غريبان جهانم و ادعو بالتواتر و التوالى
به هر منزل كه رو آرد خدا را نگه دارش به لطف لايزالى
منال اى دل كه در زنجير زلفش همه جمعيت است آشفته حالى
ز خطت صد جمال ديگر افزود كه عمرت باد صد سال جلالى
تو مى بايد كه باشى ورنه سهل است زيان مايه ء جاهى و مالى
بر آن نقاش قدرت آفرين باد كه گرد مه كشد خط هلالى
فحبك راحتى فى كل حين و ذكرك مونسى فى كل حالى
سويداى دل من تا قيامت مباد از شوق و سوداى تو خالى
كجا يابم وصال چون تو شاهى من بدنام رند لاابالى (390)
خدا داند كه حافظ را غرض چيست
و علم الله حبى من سوالى

غزل شماره 457 تعداد ابيات 1 - 9

يا مبسما يحاكى درجا من اللالى يارب چه در خور آمد گردش خط هلالى
حالى خيال وصلت خوش مى دهد فريبم تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالى
مى ده كه گر چه گشتم نامه سياه عالم نوميد كى توان بود از لطف لايزالى
ساقى بيار جامى وز خلوتم برون كش تا در به در بگردم قلاش و لاابالى
از چار چيز مگذر گر عاقلى و زيرك امن و شراب بى غش معشوق و جاى خالى
چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت حافظ مكن شكايت تا مى خوريم حالى
صافيست جام خاطر درد ور آصف عهد قم فاسقنى رحيقا اصفى من الزلال
الملك قد تباهى من جده و جده يارب كه جاودان باد اين قدر و اين معالى
مسند فروز دولت كان شكوه و شوكت
برهان ملك و ملت بونصر بوالمعالى (391)

غزل شماره 458 تعداد ابيات 1 - 7

اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولى وين دفتر بى معنى غرق مى ناب اولى
چون عمر تبه كردم چندانكه نگه كردم در كنج خراباتى افتاده خراب اولى
چون مصلحت انديشى دور است ز درويشى هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولى
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولى
تا بى سرو پا باشد اوضاع فلك زين دست در سر هوس ساقى در دست شراب اولى
از همچو تو دلدارى دل برنكنم آرى چون تاب كشم بارى زان زلف به تاب اولى
چون پير شدى حافظ از ميكده بيرون آى (392)
رندى و هوسناكى در عهد شباب اولى

غزل شماره 459 تعداد ابيات 1 - 11

ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى كجاست پيك صبا گر همى كند كرمى
قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق چو شبنمى است كه بر بحر مى كشد رقمى
بيا كه خرقه ء من گر چه رهن ميكده هاست ز مال وقف نبينى به نام من درمى
طبيب راه نشين درد عشق نشناسد برو به دست كن اى مرده دل مسيح دمى
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم به آنكه بر در ميخانه بر كشم علمى
حديث چون و چرا درد سر دهد اى دل پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمى
بيا كه وقت شناسان دو كون بفروشند به يك پياله مى صاف و صحبت صنمى
دوام عيش و تنعم نه شيوه ء عشق است اگر معاشر مائى بنوش نيش غمى
نمى كنم گله اى ليك ابر رحمت دوست به كشتزار جگر تشنگان نداد نمى
چرا به يك نى قندش نمى خرند آن كس كه كرد صد شكر افشانى از نى قلمى
سزاى قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعاى شبى و نياز صبحدمى

غزل شماره 460 تعداد ابيات 1 - 9

سينه مالا مال در دست اى دريغا مرهمى دل ز تنهايى به جان آمد خدا را همدمى
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو ساقيا جامى به /من ده تا بيا سايم دمى
زيركى را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزى بوالعجب كارى پريشان عالمى
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمى
در طريق عشقبازى امن و آسايش بلاست ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمى
اهل كام و ناز را در كوى رندى راه نيست رهروى بايد جهان سوزى نه خامى بى غمى
آدمى در عالم خاكى نمى آيد به دست عالمى ديگر به بايد ساخت و ز نو آدمى
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى
گريه ء حافظ چه سنجد پيش استغناى عشق
كاندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمى

غزل شماره 480 - 461
غزل شماره 461 تعداد ابيات 1 - 10

اتت روائح رند الحمى و زاد غرامى فداى خاك در دوست باد جان گرامى
پيام دوست شنيدن سعادتست و سلامت من المبلغ عنى الى سعاد سلامى
بيا به شام غريبان و آب ديده ء من بين به سان باده ء صافى در آبگينه ء شامى
اذا تعزد عن ذى الاراك طائر خير فلا تفرد عن روضها انين حمامى
بسى نماند كه روز فراق يار سر آيد راءيت من هضبات الحمى قباب خيام
خوشا دمى كه در آئى و گويمت به سلامت قدمت خير قدوم نزلت خير مقام
بعدت منك و قد صرت ذائبا كهلال اگر چه روى چو ماهت نديده ام به تمامى
وان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد فما تطيب نفسى و ما استطاب منامى
اميد هست كه زودت به بخت نيك ببينم تو شاد گشته به فرماندهى و من به غلامى
چو سلك در خوشابست شعر نغز تو حافظ
كه گاه لطف سبق مى برد ز نظم نظامى

غزل شماره 462 تعداد ابيات 1 - 8

زان مى عشق كزو پخته شود هر خامى گر چه ماه رمضان است بياور جامى
روزه هر چند كه مهمان عزيزست اى دل صحبتش موهبتى دان و شدن انعامى
روزها رفت كه دست من مسكين نگرفت زلف شمشاد قدى ساعد سيم اندامى
مرغ زيرك به در خانقه اكنون نپرد كه نهادست به هر مجلس وعظى دامى
گله از زاهد بد خو نكنم رسم اينست كه چو صبحى بدمد در پيش افتد شامى
يار من چون بخرامد به تماشاى چمن برسانش ز من اى پيك صبا پيغامى
آن حريفى كه شب و روز مى صاف كشد بود آيا كه كند ياد ز درد آشامى
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
كام دشوار به دست آورى از خود كامى

غزل شماره 463 تعداد ابيات 1 - 9

كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامى كه به كوى مى فروشان دو هزار جم به جامى
شده ام خراب و بد نام و هنوز اميدوارم كه به همت عزيزان برسم به نيك نامى
تو كه كيميا فروشى نظرى به قلب ما كن كه بضاعتى نداريم و فكنده ايم دامى
عجب از وفاى جانان كه تفقدى نفرمود(393)
نه به نامه اى پيامى نه به خامه اى سلامى
اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامى
ز رهم ميفكن اى شيخ به دانه هاى تسبيح كه چو مرغ زيرك افتد نفتد به هيچ دامى
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش كه چو بنده كمتر افتد به مباركى غلامى
به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت كه لبت حيات ما بود و نداشتى دوامى
بگشاى تير مژگان و بريز خون حافظ
كه چنان كشنده اى را نكند كس انتقامى

غزل شماره 464 تعداد ابيات 1 - 10

دو يار زيرك و از باده ء كهن دو منى (394)
فراغتى و كتابى و گوشه ء چمنى
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم اگر چه در پى ام افتند هر دم انجمنى (395)
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود(396)
به زهد همچو توئى يا به فسق همچو منى
هر آن كه كنج قناعت به گنج دنيا داد فروخت يوسف مصرى به كمترين ثمنى
ببين در آينه ء جام نقش بندى غيب كه كس به ياد ندارد چنين عجب ز منى
ز تندباد حوادث نمى توان ديدن درين چمن كه گلى بوده است يا سمنى
ازين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت عجب كه بوى گلى هست و رنگ نسترنى
نگار خويش به دست كسان همى بينم چنين شناخت فلك حق خدمت چو منى (397)
به صبر كوش تو اى دل كه حق رها نكند چنين عزيز نگينى به دست اهرمنى
مزاج دهر تبه شد درين بلا حافظ
كجاست فكر حكيمى وراى برهمنى

غزل شماره 465 تعداد ابيات 1 - 6

صبح است و ژاله مى چكد از ابر بهمنى برگ صبوح ساز و بده جام يك منى
در بحر مائى و منى افتاده ام بيار مى تا خلاص بخشدم از مائى و منى
خون پياله خور كه حلالست خون او در كار يار باش كه كاريست كردنى
ساقى به دست باش كه غم در كمين ماست مطرب نگاه دار همين ره كه مى زنى
مى ده كه سر به گوش من آورد چنگ و گفت خوش بگذران و بشنو ازين پير منحنى
ساقى به بى نيازى رندان كه مى بده
تا بشنوى ز صوت مغنى هو الغنى

غزل شماره 466 تعداد ابيات 1 - 6

نوش كن جام شراب يك منى تا بدان بيخ غم از دل بركنى
دل گشاده دار چون جام شراب سر گرفته چند چون خم دنى (398)
چون ز جام بى خودى رطلى كشى كم زنى از خويشتن لاف منى
سنگ سان شو در قدم نى همچو ابر جمله رنگ آميزى و تر دامنى
دل به مى دربند تا مردانه وار گردن سالوس و تقوى بشكنى
خيز و جهدى كن چو حافظ تا مگر
خويشتن در پاى معشوق افكنى

غزل شماره 467 تعداد ابيات 1 - 10

احمد الله على معدله السلطان احمد شيخ اويس حسن ايلخانى(399)
خان بن خان و شهنشاه و شهنشاه نژاد آن كه مى زيبد اگر جان جهانش خوانى
ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد مرحبا اى به چنين لطف خدا ارزانى
ماه اگر بى تو بر آيد به دو نيمش بزنند دولت احمدى و معجزه ء سبحانى
جلوه ء بخت تو دل مى برد از شاه و گدا چشم بد دور كه هم جانى و هم جانانى
بر شكن كاكل تركانه كه در طالع تست بخشش و كوشش خاقانى و چنگز خانى (400)
گر چه دوريم به ياد تو قدح مى گيريم بعد منزل نبود در سفر روحانى
از گل پارسيم غنچه ء عيشى نشكفت حبذا دجله ء بغداد و مى ريحانى
سر عاشق كه نه خاك در معشوق بود كى خلاصش بود از محنت سر گردانى
اى نسيم سحرى خاك در يار بيار
كه كند حافظ از و ديده ء دل نورانى

غزل شماره 468 تعداد ابيات 1 - 7

گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى چون نيك بديدم به حقيقت به از آنى
شيرين تر از آنى به شكر خنده كه گويم اى خسرو خوبان كه تو شيرين زمانى
تشبيه دهانت نتوان كرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهانى
صد بار بگفتى كه دهم زان دهنت كام چون سوسن آزاده چرا جمله زبانى
گوئى بدهم كامت و جانت بستانم ترسم ندهى كامم و جانم بستانى
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند بيمار كه ديدست بدين سخت كمانى
چون اشك بيندازيش از ديده ء مردم (401)
آن را كه دمى از نظر خويش برانى

غزل شماره 469 تعداد ابيات 1 - 12

وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتوانى حاصل از حيات اى جان اين دمست تادانى
كام بخشى گردون عمر در عوض دارد جهد كن كه از دولت داد عيش بستانى
باغبان چو من زينجا بگذرم حرامت باد گر به جاى من سروى غير دوست بنشانى
زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت عاقلا مكن كارى كاورد پشيمانى
محتسب نمى داند اين قدر كه صوفى را جنس خانگى باشد همچو لعل رمانى
با دعاى شبخيزان اى شكر دهان مستيز در پناه يك اسم است خاتم سليمانى
پند عاشقان بشنو وز در طرب باز آ كاين همه نمى ارزد شغل عالم فانى
يوسف عزيزم رفت اى برادران رحمى كز غمش عجب بينم حال پير كنعانى
پيش زاهد از رندى دم مزن كه نتوان گفت با طبيب نامحرم حال درد پنهانى
دل ز ناوك چشمت گوش داشتم ليكن ابروى كماندارت مى برد به پيشانى
مى روى و مژگانت خون خلق مى ريزد تيز مى روى جانا ترسمت فرومانى (402)
جمع كن باحسانى حافظ پريشان را
اى شكنج گيسويت مجمع پريشانى

غزل شماره 470 تعداد ابيات 1 - 9

هوا خواه توام جانا و مى دانم كه مى دانى كه هم ناديده مى بينى و هم ننوشته مى خوانى
ملامت گو چه دريا بد ميان عاشق و معشوق نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى
گشاد كار مشتاقان در آن ابروى دلبندست خدا را يك نفس بنشين گره بگشا ز پيشانى
بيفشان زلف و صوفى را به پا بازى و رقص آور كه از هر رقعه ء دلقش هزاران بت بيفشانى
ملك در سجده ء آدم زمين بوس تو نيت كرد كه در حسن تو لطفى ديد بيش از حد انسانى
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانانست مباد اين جمع را يارب غم از باد پريشانى
دريغا عيش شبگيرى كه در خواب سحر بگذشت ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى كه در مانى
ملول از همرهان بودن طريق كاردانى نيست بكش دشوارى منزل به ياد عهد آسانى
خيال چنبر زلفش فريبت مى دهد حافظ
نگر تا حلقه ء اقبال ناممكن بجنبانى

غزل شماره 471 تعداد ابيات 1 - 7

نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو دانى گذر به كوى فلان كن در آن زمان كه توانى
تو پيك خلوت رازى و ديده بر سر راهت به مردمى نه به فرمان چنان بران كه تو دانى
بگو كه جان عزيزم ز دست رفت خدا را ز لعل روح فزايش ببخش آن كه تو دانى
من اين حروف نوشتم چنانكه غير ندانست تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آبست اسير خويش گرفتى بكش چنانكه تو دانى
اميد در كمر زركشت چگونه ببندم دقيقه ايست نگارا در آن ميان كه تو دانى
يكيست تركى و تازى درين معامله حافظ
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو دانى

غزل شماره 472 تعداد ابيات 1 - 7

اى كه در كشتن ما هيچ مدارا نكنى سود و سرمايه بسوزى و محابا نكنى
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد اين قوم خطا باشد هان تا نكنى
رنج ما را كه توان برد به يك گوشه ء چشم شرط انصاف نباشد كه مداوا نكنى
ديده ء ما چوبه اميد تو درياست چرا به تفرج گذرى بر لب دريا نكنى
نقل هر جور كه از خلق كريمت كردند قول صاحب غرضانست تو آنها نكنى
بر تو گر جلوه كند شاهد ما اى زاهد از خدا جز مى و معشوق تمنا نكنى
حافظا سجده به ابروى چو محرابش بر
كه دعائى ز سر صدق جز آنجا نكنى

غزل شماره 473 تعداد ابيات 1 - 8

بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى خون خورى گر طلب روزى ننهاده كنى
خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى
آخرالامر گل كوزه گران خواهى شد حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كنى
گر از آن آدميانى كه بهشتت هوس است عيش با آدميى چند پرى زاده كنى
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى
اجرها باشدت اى خسرو شيرين دهنان گر نگاهى سوى فرهاد دل افتاده كنى
اى صبا بندگى خواجه جلال الدين كن كه جهان پرسمن و سوسن آزاده كنى
كار خود گر به كرم باز گذارى حافظ(403)
اى بسا عيش كه با بخت خداداده كنى

غزل شماره 474 تعداد ابيات 1 - 8

اى دل به كوى عشق گذارى نمى كنى اسباب جمع دارى و كارى نمى كنى
اين خون كه موج مى زند اندر جگر ترا در كار رنگ و بوى نگارى نمى كنى
مشكين از آن نشد دم خلقت كه چون صبا بر خاك كوى دوست گذارى نمى كنى
ترسم كزين چمن نبرى آستين گل كز گلشنش تحمل خارى نمى كنى
در آستين جان تو صد نافه مدرجست وان را فداى طره ء يارى نمى كنى
چوگان حكم در كف و گوئى نمى زنى باز ظفر به دست و شكارى نمى كنى
ساغر لطيف و پرمى و مى افكنى به خاك (404)
وانديشه از بلاى خمارى نمى كنى
حافظ برو كه بندگى پادشاه وقت (405)
گر جمله مى كنند تو بارى نمى كنى

غزل شماره 475 تعداد ابيات 1 - 12

تو مگر بر لب آبى به هوس بنشينى (406)
ورنه هر فتنه كه بينى همه از خود بينى
به خدائى كه توئى بنده ء بگزيده ء او كه بر اين چاكر ديرينه كسى نگزينى
گر امانت به سلامت ببرم باكى نيست بى دلى سهل بود گر نبود بى دينى
ادب و شرم ترا خسرو مهرويان كرد آفرين بر تو كه شايسته ء صد چندينى
عجب از لطف تو اى گل كه نشستى با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن مى بينى
صبر بر جور رقيبت چه كنم گر نكنم عاشقان را نبود چاره به جز مسكينى
باد صبحى به هوايت ز گلستان برخاست (407)
كه تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرينى
شيشه بازى سرشكم نگرى از چپ و راست گر برين منظر بينش نفسى بنشينى
سخنى بى غرض از بنده ء مخلص بشنو اى كه منظور بزرگان حقيقت بينى
نازنينى چو تو پاكيزه دل و پاك نهاد بهتر آن است كه با مردم بد ننشينى
سيل اين اشك روان صبر و دل حافظ برد بلغ الطاقه يا مقله عينى بينى
تو بدين نازكى و سركشى اى شمع چگل (408)
لايق بندگى خواجه جلال الدينى

غزل شماره 476 تعداد ابيات 1 - 11

سحرگه رهروى در سرزمينى همى گفت اين معما با قرينى
كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف كه در شيشه بر آرد اربعينى
درونها تيره شد باشد كه از غيب چراغى بركند خلوت نشينى
خدا زان خرقه بيزار است صد بار كه باشد صد بتش در آستينى (409)
مروت گر چه نامى بى نشان است نيازى عرضه كن بر نازنينى
گر انگشت سليمانى نباشد چه خاصيت دهد نقش نگينى
نمى بينم نشاط عيش در كس نه درمان دلى نه درد دينى
ثوابت باشد اى داراى خرمن اگر رحمى كنى بر خوشه چينى
اگر چه رسم خوبان تند خوئيست چه باشد گر بسازد با غمينى
ره ميخانه بنما تا بپرسم مال خويش را از پيش بينى
نه حافظ را حضور درس و خلوت
نه دانشمند را علم اليقينى

غزل شماره 477 تعداد ابيات 1 - 9

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوى مى خواند دوش درس مقامات معنوى
يعنى بيا كه آتش موسى نمود گل تا از درخت نكته ء توحيد بشنوى
مرغان باغ ، قافيه سنجند و بذله گوى تا خواجه مى خورد به غزلهاى پهلوى
جمشيد جز حكايت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنيوى
خوش وقت بورياى گدائى و خواب امن (410)
كاين عيش نيست روزى اورنگ خسروى (411)
اين قصه ء عجب شنو از بخت واژگون ما را بكشت يار به انفاس عيسوى
چشمت به غمزه خانه ء مردم خراب كرد مخموريت مباد كه خوش مست مى روى
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر كاى نور چشم من به جز از كشته ندروى
ساقى مگر وظيفه ء حافظ زياد داد
كاشفته گشت طره دستار مولوى

غزل شماره 478 تعداد ابيات 1 - 8

ساقيا سايه ء ابرست و بهار و لب جوى من نگويم چه كنار اهل دلى خود تو بگوى
بوى يك رنگى ازين نقش نمى آيد خيز دلق آلوده ء صوفى به مى ناب بشوى
سفله طبعست جهان بر كرمش تكيه مكن اى جهانديده ثبات قدم از سفله مجوى
دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر از در عيش درآ و به ره عيب مپوى
شكر آن را كه دگر باز رسيدى به بهار بيخ نيكى بنشان و ره تحقيق بجوى
روى جانان طلبى آينه را قابل ساز ورنه هرگز گل و نسرين ندمد زآهن و روى
گوش بگشاى كه بلبل به فغان مى گويد خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوى
گفتى از حافظ ما بوى ريا مى آيد
آفرين بر نفست باد كه خوش بردى بوى

غزل شماره 479 تعداد ابيات 1 - 10

اى بى خبر بكوش كه صاحب خبر شوى تا راهرو نباشى كى راهبر شوى
دست از مس وجود چو مردان ره بشوى تا كيمياى عشق بيابى و زر شوى
در مكتب حقايق پيش اديب عشق هان اى پسر بكوش كه روزى پدر شوى
خواب و خورت ز مرتبه ء خويش دور كرد آن گه رسى به خويش كه بى خواب و خور شوى
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله كز آفتاب فلك خوبتر شوى
يك دم غريق بحر خدا شو گمان مبر كز آب هفت بحر به يك موى تر شوى
از پاى تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بى پا و سر شوى
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زين پس شكى نماند كه صاحب نظر شوى (412)
بنياد هستى تو چو زير و زبر شود در دل مدار هيچ كه زير و زبر شوى
گر در سرت هواى وصالست حافظا
بايد كه خاك درگه اهل هنر شوى

غزل شماره 480 تعداد ابيات 1 - 15

اى در رخ تو پيدا انوار پادشاهى در فكرت تو پنهان صد حكمت الهى
كلك تو بارك الله بر ملك و دين گشاده صد چشمه آب حيوان از قطره ء سياهى
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملك آن تست و خاتم فرماى هر چه خواهى
در حكمت سليمان هر كس كه شك نمايد بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهى
باز، ار چه گاهگاهى بر سر نهد كلاهى مرغان قاف دانند آئين پادشاهى
تيغى كه آسمانش از فيض خود دهد آب تنها جگر بگيرد بى منت سپاهى
اى عنصر تو مخلوق از كيمياى عزت وى دولت تو ايمن از وصمت تباهى
كلك تو خوش نويسد در شاءن يار و اغيار تعويذ جان فزائى افسون عمر كاهى
ساقى بيار آبى از چشمه ء خرابات تا خرقه ها بشوئيم از عجب خانقاهى
عمريست پادشاها كز مى تهيست جامم اينك ز بنده دعوى وز محتسب گواهى
گر پرتوى ز تيغت بركان و معدن افتد ياقوت سرخ ‌رو را بخشند رنگ كاهى
جايى كه برق عصيان بر آدم صفى زد ما را چگونه زيبد دعوى بى گناهى
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشينان گر حال بنده پرسى از باد صبحگاهى
يا ملجاء البرايا يا واهب العطايا عطفا على مقل حلت به الدواهى
حافظ چو پادشاهت گهگاه مى برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذر خواهى

غزل شماره 489 - 481
غزل شماره 481 تعداد ابيات 1 - 9

سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهى گفت باز آى كه ديرينه ء اين درگاهى
همچو جم جرعه ء ماكش كه ز سر دو جهان (413)
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهى
قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن ظلماتست بترس از خطر گمراهى (414)
بر در ميكده رندان قلندر باشند كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهى
سر ما و در ميخانه كه طرف بامش به فلك بر شد و ديوار بدين كوتاهى
اگرت سلطنت فقر ببخشند اى دل كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهى (415)
تو در فقر ندانى زدن از دست مده مسند خواجگى و مجلس توران شاهى
حافظ خام طمع شرمى ازين قصه بدار
عملت چيست كه مزدش دو جهان مى خواهى (416)

غزل شماره 482 تعداد ابيات 1 - 12

اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى دل بى تو به جان آمد وقتست كه باز آئى
دائم گل اين بستان شاداب نمى ماند درياب ضعيفان را در وقت توانائى
ديشب گله ء زلفش با باد همى كردم گفتا غلطى بگذر زين فكرت سودائى
صد باد صبا اينجا با سلسله مى رقصند اينست حريف اى دل تا باد نپيمائى
مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد كز دست بخواهد شد پاياب شكيبائى
يارب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم رخساره به كس ننمود آن شاهد هر جائى
ساقى چمن گل را بى روى تو رنگى نيست شمشاد خرامان كن تا باغ بيارائى
اى درد توام درمان در بستر ناكامى وى ياد توام مونس در گوشه ء تنهائى
در دايره ء قسمت ما نقطه ء تسليميم لطف آن چه تو انديشى حكم آن چه تو فرمائى
فكر خود و راى خود در عالم رندى نيست كفرست درين مذهب خودبينى و خودرائى
زين دايره ء مينا خونين جگرم مى ده تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينائى
حافظ شب هجران شد بوى خوش وصل آمد
شاديت مبارك باد اى عاشق شيدائى

غزل شماره 483 تعداد ابيات 1 - 10

به چشم كرده ام ابروى ماه سيمائى خيال سبز خطى نقش بسته ام جائى
اميد هست كه منشور عشقبازى من از آن كمانچه ء ابرو رسد به طغرائى
سرم زدست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوى سر و چشم مجلس آرائى
مكدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بيا بيا كه كه را مى كند تماشائى (417)
به روز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد كه مى رويم به ياد بلند بالائى
زمام دل به كسى داده ام من درويش كه نيستش به كس از تاج و تخت پروائى
در آن مقام كه خوبان ز غمزه تيغ زنند عجب مدار سرى اوفتاده در پائى
مرا كه از رخ او ماه در شبستان است كجا بود به فروغ ستاره پروائى
فراق و وصل چه باشد رضاى دوست طلب (418)
كه حيف باشد از او غير او تمنائى
درر ز شوق بر آرند ماهيان به نثار
اگر سفينه ء حافظ رسد به دريائى

غزل شماره 484 تعداد ابيات 1 - 10

در همه دير مغان نيست چو من شيدائى خرقه جائى گرو باده و دفتر جائى
دل كه آئينه ء شاهيست غبارى دارد از خدا مى طلبم صحبت روشن رائى
كشتى باده بياور كه مرا بى رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دريائى
جويها بسته ام از ديده به دامان كه مگر در كنارم بنشانند سهى بالائى
كرده ام توبه به دست صنم باده فروش كه دگر مى نخورم بى رخ بزم آرائى
نرگس ار لاف زد از شيوه ء چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پى نابينائى
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان و رنه پروانه ندارد به سخن پروائى
سخن غير مگو با من معشوقه پرست كز وى و جام مى ام نيست به كس پروائى
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مى گفت بر در ميكده اى با دف و نى ترسائى
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پى امروز بود فردائى

غزل شماره 485 تعداد ابيات 1 - 11

سلامى چو بوى خوش آشنائى بدان مردم ديده ء روشنائى
درودى چو نور دل پارسايان بدان شمع خلوتگه پارسائى
نمى بينم از همدمان هيچ بر جاى دلم خون شد از غصه ساقى كجائى
ز كوى مغان رخ مگردان كه آنجا فروشند مفتاح مشكل گشائى
عروس جهان گرچه در حد حسن است ز حد مى برد شيوه ء بى وفائى
مرا گر تو بگذارى اى نفس طامع بسى پادشاهى كنم در گدائى
مى صوفى افكن كجا مى فروشند كه در تابم از دست زهد ريائى
رفيقان چنان عهد صحبت شكستند كه گوئى نبودست خود آشنائى
بياموزمت كيمياى سعادت ز همصحبت بد جدائى جدائى
دل خسته ء من گرش همتى هست نخواهد ز سنگين دلان موميائى
مكن حافظ از جور دوران شكايت
چه دانى تو اى بنده كار خدائى

غزل شماره 486 تعداد ابيات 1 - 8

اى دل گر از آن چاه زنخدان به در آئى هر جا كه روى زود پشيمان به در آئى
هشدار كه گر وسوسه ء عقل كنى گوش (419)
آدم صفت از روضه ء رضوان بدر آئى
شايد كه به آبى فلكت دست نگيرد گر تشنه لب از چشمه ء حيوان بدر آئى
جان مى دهم از حسرت ديدار تو چون صبح باشد كه چو خورشيد درخشان بدر آئى
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت كز غنچه چو گل خرم و خندان بدر آئى
در تيره شب هجر تو جانم بلب آمد وقتست كه همچون مه تابان بدر آئى
بر رهگذرت بسته ام از ديده دو صد جوى تا بو كه تو چون سرو خرامان بدر آئى
حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه رو
باز آيد و از كلبه ء احزان بدر آئى

غزل شماره 487 تعداد ابيات 1 - 8

مى خواه و گل افشان كن از دهر چه مى جوئى اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مى گوئى
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقى را لب گيرى و رخ بوسى مى نوشى و گل بوئى
شمشاد خرامان كن و آهنگ گلستان كن تا سرو بياموزد از قد تو دلجوئى
تا غنچه ء خندانت دولت به كه خواهد داد اى شاخ گل رعنا از بهر كه مى روئى
امروز كه بازارت پرجوش خريدار است درياب و بنه گنجى از مايه ء نيكوئى
چون شمع نكو رويى در رهگذر باد است طرف هنرى بر بند از شمع نكو روئى
آن طره كه هر جعدش صد نافه ء چين ارزد خوش بودى اگر بودى بوئيش ز خوشخوئى
هر مرغ به دستانى در گلشن شاه آمد
بلبل به نوا سازى حافظ به غزل گوئى

غزل شماره 488 تعداد ابيات 1 - 7

اى كه با سلسله ء زلف دراز آمده اى فرصتت باد كه ديوانه نواز آمده اى
آب و آتش به هم آميخته اى از لب لعل چشم بد دور كه بس شعبده باز آمده اى
آفرين بر دل نرم تو كه از بهر ثواب كشته ء غمزه خود را به نماز آمده اى
زهد من با تو چه سنجد كه به يغماى دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمده اى
پيش بالاى تو ميرم چه به جنگ چه به صلح چون به هر حال برازنده ء ناز آمده اى
ساعتى ناز مفرما و بگردان عادت چون بپرسيدن ارباب نياز آمده اى
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب اين طايفه باز آمده اى

غزل شماره 489 تعداد ابيات 1 - 5

از من جدا مشو كه توام نور ديده اى آرام جان و موسم قلب رميده اى
از دامن تو دست ندارند عاشقان پيراهن صبورى ايشان دريده اى
از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنك (420)
در دلبرى به غايت خوبى رسيده اى
منعم كنى ز عشق وى اى مفتى زمان (421)
معذور دارمت كه تو او را نديده اى
آن سرزنش كه كرد ترا دوست حافظا
بيش از گليم خويش مگر پا كشيده اى

چند غزل كم ارزش

توضيح :
غزلهايى را كه درين قسمت ملاحظه مى فرماييد در نسخه قزوينى موجودست بدون آنكه كوچكترين وجه مشابهت لفظى يا مشاركت معنوى با غزلهاى شاعر آسمانى ما داشته باشد بايد بگويم كه وجود آنها در نسخه يى كهنسال دليل قوى بر صحت انتسابشان به حافظ نيست چه در همان ديوان غزل با قافيه (((فرخ ))) كه از بهاءالدين زنگانى است و همچنين قطعه : (((سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت ))) كه از امير معزيست و نيز رباعيها و قطعاتى كه از شاعران ديگرست ديده مى شود و برعكس غزلهايى كه قطعا از خواجه است حتى در نسخه مقدم بر نسخه خلخالى هم از آنها مشاهده مى شود در حافظ قزوينى نيست .
پس وجود چنين آثارى در يك يا چند نسخه از ديوان خواجه برهان اصالت آنها نيست .
ح .پژمان
غزل شماره 1

درد ما را نيست درمان الغياث هجر ما را نيست پايان الغياث
دين و دل بردند و قصد جان كنند الغياث از جور خوبان الغياث
در بهاى بوسه يى جانى طلب مى كنند اين دلستانان الغياث
خون ما خوردند اين كافر دلان اى مسلمانان چه درمان الغياث
همچو حافظ روز و شب بى خويشتن
گشته ام سوزان و گريان الغياث

غزل شماره 2

تويى كه بر سر خوبان كشورى چون تاج سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو بر هم زده خطا و حبش بچين زلف تو ما چين و هند داده خراج
بياض روى تو روشن چون عارض رخ روز سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
ازين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت كه از تو درد دل اى جان نمى رسد به علاج
چرا همى شكنى جان من ز سنگدلى دل ضعيف كه باشد به نازكى چو ز جاج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوانست قد تو سرو ميان موى و بر به هياءت عاج
فتاد در دل حافظ هواى چون تو شهى
كمينه ذره خاك در تو بودى كاج

غزل شماره 3

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح صلاح ما همه آنست كان تراست صلاح
سواد زلف سياه تو جاعل الظلمات بياض روى چو ماه تو فالق الاصباح
ز چين زلف كمندت كسى نيافت خلاص از آن كمانچه ابرو و تير چشم نجاح
ز ديده ام شده يك چشمه در كنار روان كه آشنا نكند در ميان آن ملاح
لب چو آب حيات تو هست قوت روح وجود خاكى ما را ازوست لذت راح
بداد لعل لبت بوسه يى بصد زارى گرفت كام دلم زو بصد هزار الحاح
دعاى جان تو ورد زبان مشتاقان هميشه تا كه بود متصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوى ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون كسى نيافت صلاح

غزل شماره 4

گل بى رخ يار خوش نباشد بى باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان بى لاله عذار خوش نباشد
رقصيدن سرو و حالت گل بى صوت هزار خوش نباشد
هر نقش كه دست عقل بندد جز نقش نگار خوش نباشد
با يار شكر لب گل اندام بى بوس و كنار خوش نباشد
جان نقد محقرست حافظ
از بهر نثار خوش نباشد

غزل شماره 5

درآ كه در دل خسته توان درآيد باز بيا كه در تن مرده روان درآيد باز(422)
بيا كه فرقت تو چشم من چنان در بست كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمى كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت ز خيل شادى روم رخت زدايد باز
به پيش آينه دل هر آنچه مى دارم بجز خيال جمالت نمى نمايد باز
بدان مثل كه شب آبستن است دور از تو ستاره مى شمرم تا كه شب چه زايد باز
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوى گلبن وصل تو مى سرايد باز
ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگين دل سيمين بناگوش (423)
نگارى چابكى شنگى كله دار ظريفى مهوشى تركى قباپوش
ز تاب آتش سوداى عشقش بسان ديگ دايم مى زنم جوش
چو پيراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گيرم در آغوش
اگر پوسيده گردد استخوانم نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دينم ، دل و دينم ببردست برو دوشش برو دوشش برو دوش
دواى تو دواى تست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش

غزل شماره 6

سحر به بوى گلستان دمى شدم در باغ كه تا چو بلبل بيدل كنم علاج دماغ
به جلوه گل سورى نگاه مى كردم كه بود در شب تيره به روشنى چو چراغ
چنان به حسن و جوانى خويشتن مغرور كه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
زبان كشيده چو تيغى به سرزنش سوسن دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
يكى چو باده پرستان صراحى اندر دست يكى چو ساقى مستان به كف گرفته اياغ
نشاط عيش و جوانى چو گل غنيمت دان
كه حافظا نبود بر رسول غير بلاغ (424)

غزل شماره 7

دل من در هواى روى فرخ (425) بود آشفته همچون موى فرخ
به جز هندوى زلفش هيچ كس نيست كه برخوردار شد از روى فرخ
سياهى نيك بختست آنكه دايم بود همراز و همزانوى فرخ
شود چون بيد لرزان سرو آزاد اگر بيند قد دلجوى فرخ
بده ساقى شراب ارغوانى بياد نرگس جادوى فرخ
دو تا شد قامتم همچون كمانى ز غم پيوسته چون ابروى فرخ
غلام همت آنم كه باشد
چو حافظ بنده و هندوى فرخ

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 13 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .