عوالم وجود

درباره عوالم وجود مانند عالم ملكوت‏ و جبروت توضيح دهيد. چگونه انسان مى‏تواند با اين عوالم ارتباط پيدا كند؟

يكم. عوالم وجود
جهان هستى داراى عوالم گوناگونى است: عالم اسماى الهى، عالم تجرد، عالم مثال و عالم مادى. ميان عالم مادى و اسماى الهى دو عالم تجرد و مثال وجود دارد. در فلسفه اسلامى- به ويژه در حكمت متعاليه- مستدل شده است كه عوالم هستى با نظام و ترتيب خاصى از ذات حق- كه در مظاهر اسما متجلى است- سرچشمه گرفته است. عوالم وجود از آثار و جلوه‏هاى اسماى الهى‏اند.
نخستين عالم پس از عالم اسماى الهى عالم تجّرد و جبروت است. اين عالم از آثار ضعف وجود پاك است، و ازاين‏رو عالم «جبروت» ناميده مى‏شود؛ يعنى، عالمى كه با قرب به مبدأ متعال و برخوردارى از اشراق‏هاى ربانى، كمبودهايش جبران گشته و جاى آنها را كمالات گرفته است.
عالم بعدى، عالم مثال، برزخ يا ملكوت است. اين عالم مترتب بر عالم تجرد، و نشأت گرفته از آن است. اين عالم، جلوه آخرين عوالم تجرد است كه در آن حقايق مجرد، در مرتبه نازل و در حد و اندازه‏ها و قالب‏ها جلوه‏گر است. عالم برزخ هم داراى عوالم ديگرى است كه برخى برتر از برخى ديگر و بعضى مترتب بر بعضى ديگر و نشأت گرفته از آن مى‏باشند.
عالم آخر، عالم جسم و نظام مادى است كه عالم «ناسوت» و در اصطلاح قرآن عالم «شهادت» نيز ناميده مى‏شود. اين عالم متأخر از عالم برزخ و نشأت گرفته از آن است. عالم مادى، دورترين عالم از مبدأ متعال بوده، از وجود ضعيف‏ترى برخوردار است. حقايق عالم مادى، ظهورات و تابش‏هاى نازله و محدود حقايق مثالى است كه در ماده جلوه مى‏كند. «1» دوم. تطابق عوالم وجود
بر اساس ترتيب عوالم وجود و ارتباط آنها با يكديگر آنچه در عالم ماده موجود است، صورت‏هاى بالاتر و كامل‏ترى در عالم مثال دارند. اما به صورت مثالى و متناسب با احكام، قوانين و آثار عالم مثال مى‏باشند و آنچه در عالم مثال موجود است، صورت بالاتر و كامل‏تر آن در عالم تجرد وجود دارد؛ لكن به صورت تجردى كه با عالم تجّرد و معيارهاى آن متناسب است.
صورت بالاتر و كامل‏تر آنچه در عالم تجّرد موجود است، در عالم اسماى الهى وجود دارد،؛ ولى به صورت اسمى و متناسب با احكام و سنن مختص به عالم اسمى است. بنابراين، عوالم وجود باهم تطابق داشته، از يكديگر جدا نيستند؛ بلكه باطن و اصل عالم مادى، عالم مثال است و اين عالم، بر عالم مادى محيط است.
باطن و اصل عالم مثال نيز همان عالم تجرد است كه بر عالم مثال محيط است. باطن و اصل عالم تجرد نيز، همان عالم اسماى الهى است‏
البته در اين مرتبه، كامل‏تر و متناسب با قوانين، احكام و آثار آن اين مرتبه مى‏باشد. به عنوان مثال آب به عنوان يك حقيقت، در عالم مثال موجود است؛ ولى نه با كم و كيف آب عالم مادى؛ بلكه با خصوصيات متناسب با عالم مثال. همچنين آب در عالم تجرد نيز موجود است، ولى آبى متناسب با قوانين عالم تجرد. حتى روابط و نسبتى هم كه ميان آب و موجودات ديگر در عالم مادى وجود دارد (مثل اصل رابطه آب و آتش يا آب و خاك) در عالم مثال، تجرد و اسما نيز وجود دارد؛ ولى نوع آن به اقتضاى احكام و سنن آن عوالم، با يكديگر متفاوت است.
آيات قرآنى نيز اين تحليل عقلى را تأييد مى‏كند كه فرصت طرح آن نيست. «1» آرى براى حقايق هستى در عالم‏هاى مختلف، مراتبى وجود دارد كه جلوه هستى يگانه خداوند است:
چرخ با اين اختران نغز و خوش زيباستى صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى‏
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت بر رود بالا همان با اصل خود يكتاستى «2»

سوم. چيستى انسان‏
انسان مركب از روح و بدن است؛ اما انسانيت او به روح او است نه بدن.
روح اصل و بدن فرع آن است. «3» روح جوهرى مجرد و فوق ماده است.
روح امر مادى نيست؛ بلكه مجرد از ماده است. فيلسوفان اسلامى با شواهد و دلايلى محكم، اثبات كرده‏اند كه حيات، تفكر و ادراك بايد به موجودى غير از موجودات جسمانى، استناد داده شود و حذف چنين موجودى از عالم طبيعت، توجيه اين پديده‏ها را ناممكن مى‏سازد. اين موجود همان روح است كه حقيقتى غير مادى و مجرد دارد. «1» اما خداوند متعال حقيقت روح را فراتر از اين مى‏داند. براساس آيات قرآن، روح و حقيقت انسانى به خداوند منسوب است؛ يعنى، روح كلى انسان مخلوق بى‏واسطه خدا و ظهور تام و كامل اسما و صفات او است. «2» برخى از احاديث تأكيد دارد كه خداوند، انسان را بر صورت خود آفريده است. «3» اما اين بعد آسمانى و جلوه حقيقى روح انسان، مربوط به هنگامى است كه انسان، پابه حيات مادى و دنيوى ننهاده است. اين مرحله همان مرحله‏اى است كه خداوند درباره آن مى‏فرمايد: «به راستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم». «4» بر اساس برخى آيات، اين روح انسانى- كه در اين مقام روح خدا ناميده مى‏شود- براى ورود به عالم ماده، تنزل مى‏يابد؛ يعنى، با حفظ هويت اصلى خويش آن صفات و كمالات در او كم‏رنگ‏تر مى‏گردد. اين محدويت و كم رنگى، به دليل حجاب‏هايى است كه روح انسان را فرا مى‏گيرد.
در واقع «حقيقت انسان» محدودتر شده و از كمالات و خصوصيات وجودى آن كاسته مى‏شود. حقيقت انسان در اين سفر نزولى، از مراتب و منازل مختلف گذر مى‏كند و در منزل آخر، در «بدن تسويه شده انسانى» جلوه‏گر مى‏شود و به صورت روح دميده شده، در بدن انسانى ظاهر مى‏گردد.
براى روشن شدن اين مطلب نورى را فرض كنيد كه از نقطه‏اى مى‏تابد.
اين نور بسيار صاف، روشن، پاك و بى‏رنگ است. در برابر اين نور، حجاب‏هاى شيشه‏اى متنوع و متعدد، با رنگ‏هاى مختلف، در طول يكديگر قرار دارد. نور صاف و روشن از شيشه اول (داراى رنگ و تيرگى مخصوص به خود) عبور مى‏كند. سپس در فاصله بعدى از شيشه دوم مى‏گذرد و رنگ و تيرگى بيشترى كسب مى‏كند. به همين ترتيب مسير خود را ادامه مى‏دهد و دوباره تيرگى‏هاى بيشترى به خود مى‏گيرد. تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مى‏رسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مى‏شود و به صورت نورى ضعيف با رنگ‏ها و تيرگى‏هاى بسيار در مى‏آيد. كسى كه اين نور را مى‏بيند، مى‏پندارد كه موجوديت اين نور و اول و آخرش همين است. او از حقيقت امر اطلاعى ندارد و نمى‏داند كه اصل اين نور، صورت ديگرى داشته و در ابتدا نورى شفاف، بى‏رنگ و پاك بوده است.
حال اگر فردى مطلع، او را از جريان امر با خبر كند و به او بگويد كه اين نور مشهود، اصلش چنين نيست؛ بلكه صورت‏هاى شفاف‏ترى دارد و در نهايت داراى اصلى بسيار صاف و پاك است و تو مى‏توانى با كنار زدن اين شيشه‏ها- كه حجاب و مانع از رسيدن آن نور اصلى‏اند- به آن دست‏يابى؛ كمكى بزرگ به او كرده و آگاهى مهمى در اختيار او قرار داده است.
مثال انسان، مانند همين نور است و قرار گرفتن او در اين عالم مادى، همچون عبور نور از شيشه‏هاى تيره و روشن است. خداوند متعال ما را به چنين امرى آگاه ساخته است:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ* ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ «1»؛ «به راستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم، سپس او را به پست‏ترين [مراتب‏] پستى باز گردانيديم».
البته چنان كه آن نور آميخته با رنگ‏ها و تيرگى‏ها هنوز به اصل و منشأ خود متصل است، انسان تنزل يافته نيز به اصل و منشأ خود (روح خدا) متصل است. «2» و قابليت راهيابى به عالم اسما و عالم تجرد و مثال را دارد.
بر اين اساس چنان كه عالم هستى در نگاهى كلى، داراى عوالمى مانند تجرد، مثال و ماده است، خداوند در وجود انسان نظامى قرار داده است تا بتواند با هر يك از عوالمى كه از آن تنزل يافته است مرتبط گشته، به آنجا راه يابد. به بيان ديگر، انسان جامعيتى وجودى دارد كه به تنهايى شامل تمام حدود عوالم هستى است. به فرمايش حضرت على عليه السلام آدمى «عالم صغير» است. در ميان موجودات جهان تنها انسان است كه مى‏تواند ميان جهان مادى، مثالى، تجرد و اسماى الهى رابطه برقرار كند. گويا وجود انسان پل پيوند تمام عوالم و درجات مختلف جهان هستى است و وجود آدمى، بستر و موضوع حركتى است از قوه بى‏نهايت، تا فعليت نامتناهى. «3»
زان كه دارد خاك شكل اغبرى وز درون دارد صفات انورى‏
ظاهرش باباطنش گشته به جنگ باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ‏
ظاهرش گويد كه: ما اينيم و بس باطنش گويد: نكوبين پيش و پس‏
ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست باطنش گويد كه: بنماييم بيست‏
زان كه ظاهر خاك اندوه و بلاست در درونش صد هزاران خنده هاست‏
ظاهرت از تيرگى افغان كنان باطن تو گلستان در گلستان «1»

چهارم. حجاب‏هاى قلب‏
قلب محجوب، فاقد صورت اصلى خويش است. روح آدمى بر اثر تنزل از مقام اصلى خود، محجوب به حجاب‏هايى چون تعلق به بدن مادى، كفر، شرك، عناد با حق و آيات حق، عقايد و افكار باطل، اخلاق و اوصاف رذيله، عادات، اوهام و تخيلات و ... شده است.
لذا از «حيات طيبه» انسانى محروم بوده و مرتبت اصلى خود را از دست داده است. منزلت اصلى روح انسانى، بالاتر از آن است كه تصور شود.
ما انسان‏هاى محجوب، قدرت دريافت منزلت اصلى خويش را نداريم.
انسان مظهر و جلوه‏گاه وجه‏اللَّه و تجلى اسماى حسنا و صفات علياى حق، بالاتر از همه عوالم هستى موجودات، باطن همه آنها و مهبط اسرار الهى و اسرار وجود؛ بلكه «سرّ اللَّه» است.
اما حجاب‏هاى ظلمانى با ابعاد گسترده و مراتب گوناگون، روح آدمى را چنان محجوب مى‏كند كه همه كمالات و آثار وجودى آن را از آن مى‏گيرد.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد:
«لولا انّ الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السموات والارض» «1»
؛ «اگر شياطين اطراف قلوب فرزندان آدم را نمى‏گرفتند و قلوب آنان را قصد نمى‏كردند، يقيناً به ملكوت آسمان‏ها و زمين راه مى‏يافتند و نظر به ملكوت مى‏كردند».
اين بيان، به خوبى بيانگر اين واقعيت است كه قلوب انسان‏ها بر اثر اغواهاى شيطانى، از موجوديت و مرتبت اصلى خود فرو افتاده، محجوب به حجاب‏ها گشته و آثار وجودى خود را از دست مى‏دهد.
پنجم. بازگشت روح به اصل خويش‏
اگر انسان خود را از حجاب‏هاى نفسانى برهاند و باطن خويش را تطهير كند؛ به مراتب بالاتر حيات و حقيقت خود دست خواهد يافت. در يك تشبيه ناقص مرتبه بالاتر حيات انسانى نسبت به انسان، همانند نورى است كه از جهتى به شيشه تاريكى مى‏تابد و در اين سوى شيشه ظاهر مى‏گردد.
پيداست كه اگر شيشه از تاريكى و تيرگى خود بكاهد، وقتى نور به آن مى‏تابد در اين سوى شيشه، ظهور بيشترى خواهد كرد. با تطهير باطن از ظلمات و تيرگى‏ها و خروج از حجاب‏هاى ظلمانى به وسيله رياضت‏هاى مشروع و نظارت استاد واصل، مرتبه بالاتر حيات- مانند همان نور-، در وجود انسان به ظهور مى‏رسد و هر چه طهارت باطن بيشتر شود، مراتب عالى حيات در انسان جلوه مى‏كند؛ تا جايى كه از اصل حيات انسانى- در اعلى مرتبه آن- برخوردار مى‏شود.
قرآن كريم با صراحت كامل به اين حقيقت اشاره مى‏فرمايد كه انسان‏ها با سلوك طريق عبوديت، به حيات برترى (حيات طيبه) دست مى‏يابند:
مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ «1»؛ «كسى كه عمل صالح انجام دهد در حالى كه مؤمن است، چه مرد باشد و چه زن، ما به او حيات بخشيده و او را از حيات طيبه برخوردارمى‏كنيم و به بهترين صورتى جزا و نتيجه راه و روش چنين كسانى را به آنان مى‏دهيم».
ششم. آثار بازگشت روح به اصل خويش‏
با حركت در طريق عبوديت و طهارت باطن و در نتيجه برخوردارى از مراتب بالاتر حيات انسانى، آثار خاص آنها نيز در وجود انسان پيدا مى‏شود.
وقتى انسان در طريق سلوك الى اللَّه قدم گذاشت و صادقانه به مجاهدت پرداخت، با تطهير قلب از حجاب‏هاى ظلمانى و به تناسب طهارتى كه كسب نموده، از حيات طيبه انسانى و الهى (حيات بالاتر) برخوردار مى‏گردد و طبعاً از آثار خاص آن نيز بهره‏مند مى‏شود. دو اثر از مهم‏ترين آثار آن عبارت است از:
1- 6. ظهور انوار الهى در قلب: به تناسب منزلت عبودى سالك و برخوردارى وى از مراتب حيات بالاتر، انوار الهى در قلب او ظاهر مى‏گردد:
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِى بِهِ فِى النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها «1»؛ «آيا كسى كه مرده بود و سپس ما او را حيات داديم و براى او نورى قرار داديم كه در ميان مردم با آن نور خاص مشى مى‏كند، مانند كسى است كه در ظلمات است و خارج از ظلمات نيست».
حق فشاند آن نور را بر جان‏ها مقبلان برداشته دامان‏ها
و آن نثار نور هر كو يافته روى از غير خدا برتافته «2»

2- 6. ظهور انوار در مشاعر انسان: با شروع تابش انوار در قلب سالك، ادراكات، مشاعر و حواس وى نيز از اين انوار الهى بهره‏مند مى‏گردد و انوار ربوبى از قلب او بر قواى ادراكى و مشاعر و حواسش مى‏تابد.
اينجا است كه سالك الى اللَّه، از قواى ادراكىِ كامل‏تر و بالاتر و از مشاعر و حواس برترى برخوردار مى‏گردد. آنچه را كه قبلًا درك نمى‏كرد و ديگران‏ درك نمى‏كنند، درك مى‏كند. به آنچه قبلًا به آن شعور نداشت و ديگران به آن شعور ندارند، شعور پيدا مى‏كند و نيز آنچه را كه قبلًا حس نمى‏كرد و ديگران حس نمى‏كنند، حس مى‏كند.
با ظهور انوار در مشاعر باطنى و ظاهرى، سالك الى اللَّه در مراحل مختلف، از شعور و ادراك برترى برخوردار مى‏شود. در نتيجه به حقايق وجود، اسرار هستى، دقايق امور باطنى و احوال درونى عوالم دنيوى و اخروى و در حقيقت به حقايق اسماى الهى و تجليات الهى و مراتب اين تجليات و بالاخره، به توحيد و اسرار آن- به تناسب منزلت عبودى خود و به اندازه ظهور اين انوار در مشاعر وى- پى مى‏برد و در نهايت ناظر وجه حق مى‏گردد.
حس دنيا نردبان اين جهان حس عقبى نردبان آسمان‏
صحت اين حس بجوييد از طبيب صحت آن حس بخواهيد از حبيب‏
صحت اين حس ز معمورى تن صحت آن حس زتخريب بدن «1»

مشاعر و ادراكات ما در حيات دنيوى، مشاعر و ادراكاتى متناسب با همين حيات نازله است. با حواس و مشاعر مرتبه پايين حيات نمى‏توان به حقايق بالاتر از عالم ماده دست يافت. و به اسرار و دقايق ديدنى‏ها، شنيدنى‏ها، چشيدنى‏ها، بوييدنى‏ها و ملموسات عالم‏هاى برتر نايل آمد. با مشاعر مرتبه پايين حيات، نمى‏توان عوالم اخروى و حقايق آنها را دريافت كرد.
مشاعر و ادراكات بالاترى لازم است تا بتوان به درك اين عوالم و اسرار و حقايق آنها نايل آمد و يافتنى‏هاى آنها را يافت.
پنبه اندر گوش حس دون كنيد بند حس از چشم خود بيرون كنيد
پنبه آن گوش سرّ گوش سر است تا نگردد اين كر آن باطن كر است‏
بى‏حس و بى‏گوش و بى‏فكرت شويد تا خطاب «ارجعى» را بشنويد
تا به گفت و كوى بيدارى درى تو زگفت خواب كى بويى برى‏
سير بيرونى است فعل و قول ما سير باطن هست بالاى سما «1»

امتياز و فضيلت انسان بر ساير آفريده‏ها، به لحاظ كمالات وجودى بى‏شمار نهفته او است كه اگر از مرحله قوه به مرحله فعليت برسد، هيچ مخلوقى قابل مقايسه با او نخواهد بود. انسان به عنوان «خليفةاللَّه» در نظام وجود و به دليل انتساب روح حقيقى‏اش به روح خدا، مظهر همه اسماى حسنا و صفات علياى «حق» است. همه اسما به او تعليم گرديده و حامل امانت الهى مى‏باشد. اگر انسان در مسير تكامل خويش، قوه‏ها را به فعليت برساند، اسماى الهى در وجود او جلوه‏گر شده، از علم وادراك بالاتر و مشاعر برترى، بهره‏مند مى‏شود. به بيان ديگر، اسم «عليم» در وجود او بيشتر تجلّى پيدا مى‏كند و در نتيجه مى‏داند آنچه را كه قبلًا نمى‏دانست و مى‏يابد آنچه را كه قبلًا از آن غافل بود.
با توجه به اين مطالب روشن مى‏شود كه به دليل وجود استعدادهاى خاص در انسان، او مى‏تواند با سلوك در راه عبوديت خداوند، به مراتب بالاتر حيات دست يابد و از نيروهايى برخوردار گردد كه بتواند به عوالم بالا راه يافته حقايق آنها را دريابد. وقتى انسان به عالم مثال، تجرد و حتى اسماى الهى راه يافت- از آنجا كه آن عوالم، باطن عالم پايين‏تر بوده و حقايق و باطن عالم‏هاى پايين را بدون حجاب در خود دارند- مى‏تواند باطن و حقيقت مثالى و تجردى خود و ديگران را مشاهده كند. سالكى كه چشم برزخى، تجّردى و اسمايى او باز شود، مى‏تواند هم از درون انسان‏هاى ديگر آگاه شود و هم جايگاه و نوع حركت و سير آنها را در عوالم ديگر ببيند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: «لاحدكم اهدى الى منزله فى الجنة منه الى منزله فى الدنيا» «1»
، «گاه يكى از شما به جايى مى‏رسد كه نشانى خانه خود را در بهشت، از نشانى خانه خود در دنيا مى‏داند».
اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏فرمايد: «قبل از اينكه مرا از دست بدهيد، هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد؛ زيرا من راه‏هاى آسمان را بهتر از راه‏هاى زمين مى‏دانم». «2» قرآن نيز مى‏فرمايد:
كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ* ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ «3»؛ «اين چنين نيست. اگر شما از علم به خصوصى كه علم يقين است برخوردار بوديد، مسلماً جهنم را مى‏ديديد و سپس با مشاهده عينى‏تر كه عين‏اليقين است جهنم را مشاهده مى‏كرديد».
از اين آيات، استفاده مى‏شود كه انسان‏ها مى‏توانند در زندگى دنيوى، با كنار زدن حجاب‏ها، به مرتبه‏اى از مراتب كمال نايل آيند واز علم و ادراك برتر و احاطه مخصوصى برخوردار شوند تا بتوانند عوالم و حقايق پشت پرده و عوالم محجوب از نظر عامه مردم را ببينند؛ مانند آن جوانى كه حالات خويش را به رسول خدا صلى الله عليه و آله اين چنين توصيف كرد:
گفت پيغمبر صباحى زيد را «كيف اصبحت» اى رفيق با صفا
گفت «عبدا مؤمنا» باز اوش گفت: كونشان از باغ ايمان گر شكفت؟
گفت: تشنه بوده‏ام من روزها شب نخفتم زعشق و سوزها
گفت: ازين ره كو ره آوردى بيار؟ در خور فهم و عقول اين ديار
گفت: خلقان چون ببينند آسمان من ببينم عرش را با عرشيان‏
هشت جنت هفت دوزخ پيش من هست پيدا همچو بت پيش شمن‏
يك به يك وا مى‏شناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسيا
كه بهشتى كه و بيگانه كى است پيش من پيدا چو مار و ماهى است‏
اهل جنت پيش چشمم زاختيار در كشيده يك به يك را در كنار
دست يكديگر زيارت مى‏كنند و زلبان هم بوسه غارت مى‏كنند «1»

خلاصه اينكه بر اساس حقيقت انسان، عوالم وجود و تطابق آنها، امكان ارتباط با عالم‏هاى برتر وجود دارد؛ زيرا آنها، باطن عالم مادى است.
انسان سالك نه تنها باطن اشخاص را مى‏بيند؛ بلكه حقايق و اسرار آن عوالم نيز برايش آشكار مى‏گردد.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
18 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .