خیر و شر از دیدگاه متفکران اسلامی

تعاریف خیر و شرّ به نقل از « شرح المصطلحات الفلسفية، ص: 164»
« الأفعال الإراديّة الّتي تنفع في بلوغ السّعادة هي الأفعال الجميلة.و الأفعال الّتي تعوّق عن السّعادة هي الشّرور و هي الأفعال القبيحة. ــــــــ افعال ارادی که در رسیدن به سعادت مفیدند افعال زیبایی هستند ؛ و افعالی که انسان را از رسیدن به سعادت باز می دارند افعال قبیحه و شرور هستند.» (آراء أهل المدينة الفاضلة/ 53)
« الخير بالحقيقة هو كمال الوجود. و هو واجب الوجود. و الشّرّ عدم ذلك الكمال. ـــــــ خیر در حقیقت عبارت است از کمال وجود و کمال وجود ، همان واجب الوجود است ؛ و شرّ نبود این کمال است.» (رسائل الفارابي، كتاب التّعليقات/ 11)
« كلّ ما عاق عن السّعادة بوجه ما فهو الشّرّ على الإطلاق. ـــــــــــ شرّ هر آن چیزی است که به وجهی باز می دارد از سعادت.» (رسائل الفارابي ، السّياسات المدنيّة/ 42)
« النّقص في الكمال يسمّى شرّا ، ليس الشّرّ سوى عدم الخير و التّمام و الكمال. ـــــــــــ نقص در کمال را شرّ گویند ؛ شرّ چیزی جز عدم خیر و تمامیّت و کمال نیست.» (رسائل اخوان الصّفاء 3/ 463)
« كلّ شي‏ء نهى عنه (النّاموس) أو زجر عنه يسمّى ذلك شرّا. ــــــــ هر چیزی که ناموس(قانون) از آن نهی کند یا منع نماید آن را شرّ گویند»(نفس المصدر 3/ 480)
« هو ما يهرب منه لأجل ذاته. ـــــــــــ شرّ آن چیزی است که از آن فرار می کنند به خاطر ذاتش »(المقابسات/ 361)
« يدلّ في كلّ شي‏ء بوجه ما على عدم الكمال الّذي له. ـــــ شرّ آن چیزی است که در هر چیزی به وجهی دلالت بر عدم کمال می کند ، آن کمالی که برای آن چیز است.»(إلهيّات الشّفاء/ 306)
« إنّ الشّرّ يقال على وجوه: فيقال شرّ لمثل النّقص الّذي هو الجهل و الضّعف و التّشويه في‏الخلقة. و يقال: شرّ، لما هو مثل: الألم و الغمّ الّذي يكون إدراك ما بسبب، لا فقد سبب فقط. ـــــــــ گفته شده که شرّ دارای وجوهی است : پس گاه شرّ گفته می شود به اموری که از سنخ نقصند مثل جهل و ضعف و ناقص الخلقه بودن ؛ و گاه شرّ گفته می شود به اموری مثل درد و غم که ادراک چیزی هستند که از سنخ سبب هستند نه از سنخ نبود سبب.»( إلهيّات الشّفاء / 415)
« الشّرّ لا ذات له، بل هو إمّا عدم جوهر و إمّا عدم صلاح حال لجوهر.ــــــــ شرّ دارای ذات نیست بلکه آن یا عدم جوهر(ذات) است یا عدم صلاح حال جوهر.»(المبدأ و المعاد لابن سينا/ 10)
« عبارة عن الهلاك و النّقصان. ـــــــــ شرّ عبارت است از هلاک و نقصان.» (مقاصد الفلاسفة/ 229)
« [شرّ]چيزى نيست موجود ، بلكه يا عدم چيزى است و يا عدم كمال چيزى.»(مجموعه مصنّفات شيخ اشراق 3/ 60)
« الخير هو كمال يحصل للشّي‏ء ، و الشّرّ هو فقدان ذلك الكمال. ــــــــ خیر کمالی است که حاصل شیء می شود و شرّ فقدان آن کمال است.»(إيضاح المقاصد من حكمة عين القواعد/ 19)
« هو الألم و ما يكون وسيلة إليه (عند المشهور). ـــــــ شرّ در نزد مشهور همان درد است و هر آنچه که موجب درد شود ــ [اعمّ از درد حسّی ، خیالی و عقلی ] ــ »(حاشية المحاكمات / 457)
« إنّ الخير بالذّات هو ما يؤثره كلّ واحد يبتهج به و يشتاقه. و هو الوجود بالحقيقة، و الشّرّ ما يقابله. ــــــ خیر بالذّات آن است که بر هر که اثر کند انبساط وجودی یافته مشتاق آن می شود ؛ و آن در حقیقت وجود است ؛ و شرّ در مقابل آن است.»(تعليقة على الشّفاء لصدر الدّين/ 16)
« هو فقد ذات الشّي‏ء أو فقد كمال من الكمالات الّتي يخصّه من حيث هو ذلك الشّي‏ء بعينه. ـــــ شرّ یا فقدان ذات یک چیز است یا فقدان کمالی از کمالات آن چیز است ؛ کمالی که آن چیز فی حدّ نفسه لایق آن است»(الحكمة المتعالية 3/ 58)
« هو عدم ذات أو عدم كمال لها. ــــ شرّ یا عدم ذات است یا عدم کمال ذات(الحكمة المتعالية 3/ 70)
« عبارت است از فقدان ذات يا فقدان كمالى از كمالات لايقه به آن ذات. » (لمعات الالهيّة/ 407)
«الشر اعدام و كم قد ضل من ـــــ يقول باليزدان ثم الاهرمن. ـــــــ شرّ عدم است و چه گمراه است آنکه قائل به یزدان و اهریمن است.»(منظومه ، حاجی سبزواری ، ج3 ، 528)
اینها پاره ای از تعاریف فلاسفه اسلامی از خیر و شرّ بود که کتاب شرح المصطلحات الفلسفية ذکر نموده است ؛ که لب لبان همه یا اکثر آنها این است که: خیر مساوی و مساق با وجود یا کمال وجود یک چیز ، و شرّ مساوی و مساوق با عدم ذات یک چیز یا عدم کمال ذات آن است. همچنین هر آن چیزی که باعث معدوم شدن ذات یا کمال ذات می شود نیز بالعرض شرّ نامیده می شود مثل زلزله که موجب مرگ و نقص عضو امثال آنها می شود. کما اینکه گاه آثار ناشی از نقص و عدم را نیز شرّ می نامند مثل درد که اثر عدم صحّت است.
ـــ نظر علامه طباطبایی درباره خیر و شرّ:
به نظر شریف علامه طباطبایی اصل معنای خیر ، انتخاب است. انسان وقتی دو شیء را با هم مقایسه کرده یکی را بر دیگری ترجیح داده ، انتخاب می کند ، آن را نسبت به شیء دیگر که ترجیح نداده خیر می نامد. بر این اساس معنی آیه شریفه « قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَة» چنین خواهد بود:« بگو: آنچه نزد خداست سزاوارتر است به انتخاب از لهو و تجارت.» و چون خداوند متعال مطلوب همه موجودات بوده بازگشت همه به سوی اوست لذا او خیر مطلق بوده همه خیرها منحصر به او و از اوست.
امّا شرّ چیزی نیست جز عدم خیر . هر خیری امر وجودی بوده به ایتاء خداوند متعال است و شرّ عدم ایتاء خیر است از جانب خداوند متعال لکن منع خیر از جانب او از روی ظلم نبوده تابع مصالح عامّ نظام است.(ر.ک:المیزان ، زیل آیه 26 آل عمران)
اجزاء عالم صنع نسبت به هم دارای ربط وجودی هستند ؛ و آنچه عالم را عالم کرده است اختلاف این اجزاء باهمدیگر است و الّا همه اشیاء یک شیء واحد می شدند و دیگر عالمی تحقق نمی یافت. و لازمه این اختلاف و ربط وجودی و نسبت بین اجزاء ظهور تنافی و تضاد و کمال و نقص و وجدان و فقدان و نیل و حرمان است. و خیر و شرّ در موجودات از همین امور انتزاع می شوند. لذا اگر این امور نبودند خیر و شرّی هم نبود.(ر.ک:المیزان ، ج 8 ،ص38)
ـــ بحثى فلسفى از علامه طباطبایی
(در بيان اينكه شرور اعدام بوده بالعرض داخل در قضاى الهى هستند)
« حكما گفته‏اند كه شرور بالعرض داخل در قضاى الهى هستند، و در بيان آن چنين گفته‏اند:
از افلاطون نقل شده كه گفته است: شر عدم است و اين دعوى خود را با چند مثل توضيح داده و گفته است: مثلا يكى از شرها آدم‏كشى است و حال آنكه مى‏بينيم آدم‏كشى كار قاتل نيست تا بگوئيم شرى ايجاد كرد آنچه كار قاتل است اين است كه بتواند دست خود را بلند و پائين كند، و كار جرأت و شجاعت او هم نيست، و همچنين كار شمشير و تيزى آن هم نيست زيرا همه اينها در جاى خود خوب و كمال و خيرند، و نيز از ناحيه قبول پاره شدن رگها و گوشتها هم به وسيله شمشير نيست، زيرا كمال بدن مقتول اين است كه نرم باشد، پس باقى نمى‏ماند براى شر مگر مساله بى جان شدن مقتول و بطلان حيات او كه آن هم امرى است عدمى، و همچنين هر شر ديگرى كه به اين طريق تجزيه و تحليل كنيم خواهيم ديد شر بودنش از يك امر عدمى است، نه امور وجودى.
چيزى كه بايد دانست اين است كه شرورى كه در عالم به چشم مى‏خورد از آنجايى كه با حوادث موجود در اين عالم ارتباط دارند، و با آنها پيچيده و در هم هستند از اين رو عدمهاى مطلق نيستند بلكه عدمهاى نسبى‏اند كه خود بهره‏اى از وجود و واقعيت را دارند مانند انواع فقدانها و نقص‏ها و مرگ و فسادهايى كه در داخل و خارج نظام عالمى پديد مى‏آيد كه همه اينها اعدامى نسبى بوده و مساسى با قضاى الهى- كه حاكم در عالم است- دارند، البته داخل در قضاى الهى نيستند نه بالعرض نه بالذات.
توضيح اينكه آنچه ما از عدم در ذهن خود تصور مى‏كنيم يا عدم مطلق است كه همان نقيض و نقطه مقابل وجود مطلق است. و يا عدم مضاف و منسوب به ملكه است، كه عبارت است از عدم كمال وجودى كه جا دارد آن كمال را داشته باشد مانند نابينايى كه عبارت است از عدم بصر از كسى كه جا داشت بصر داشته باشد و لذا به ديوار نمى‏گوئيم نابينا.
قسم اول هم چند جور تصور مى‏شود يكى اينكه عدم را به ماهيت چيزى بزنيم نه به وجود آن، مثل اينكه عدم زيد را تصور كنيم، و خود آن را معدوم فرض كنيم، نه او را بعد از آنكه موجود بود، اين قسم صرف يك تصور عقلى است كه هيچ شرى در آن متصور نيست، چون موضوع را كه مشترك ميان بود و نبود باشد تصور نكرده‏ايم تا نبودش شرى باشد.
بله ممكن است انسان عدم چيزى را مقيد به آن چيز كند مثلا عدم زيد موجود را تصور كند، و او را بعد از آنكه موجود شده معدوم فرض نمايد چنين عدمى شر هست و ليكن اين قسم عدم همان عدم ملكه‏اى است كه توضيحش خواهد آمد.
تصور دوم اينكه عدم چيزى را بالنسبه به چيز ديگرى اعتبار كنيم مانند نبود وجود واجبى براى موجودات امكانى، و نبود وجود انسانيت مثلا براى ماهيت ديگرى مانند اسب، و يا نداشتن نبات وجود حيوان و نداشتن گاو وجود اسب را كه اين قسم عدم از لوازم ماهيات است، و امرى است اعتبارى نه مجعول و محقق.
قسم دوم از عدم همان عدم ملكه‏اى است كه در بالا بدان اشاره شد و آن عبارت است از فقدان و نبود كمال براى چيزى كه شان آن، داشتن آن كمال است، نظير انواع فسادها و نواقص و عيبها و آفات و امراض و دردها و ناگواريهايى كه عارض بر چيزى مى‏شود كه شان آن نداشتن اين نواقص و داشتن كمال مقابل آن است.
اين قسم از عدم شر است، و در امور مادى پيدا مى‏شود، و منشا آن هم قصورى است كه در استعدادهاى ماديات است كه البته اين قصور در همه به يك پايه نيست، بلكه مراتب مختلفى دارد، منظور اين است كه منشا اينگونه عدم‏ها كه شرند منبع قبض وجود يعنى ذات بارى تعالى نيست، و نمى‏شود آنها را به ساحت او نسبت داد چون علت عدم چيزى است مانند خود آن عدم، هم چنان كه علت وجود وجودى ديگر است، نه عدم.پس آن چيزى كه در اينگونه امور توأم با شر مورد تعلق كلمه ايجاد اراده الهى قرار مى‏گيرد و قضاى الهى هم بالذات شامل آن مى‏شود، آن مقدارى است كه وجود به خود گرفته، و به عبارت ديگر استعداد و قابليت گرفتن وجود را داشته، و همان است كه مى‏توان گفت خدا خلق كرده، اراده الهى ايجادش نموده و قضاى الهى بر آن رانده شده.
و اما عدمهايى كه همراه آن است مستند به خدا نيست، بلكه مستند به نداشتن قابليت بيشتر خود او و قصور استعداد اوست، پس چرا همان عدمها را هم مخلوق دانسته نسبت جعل و اضافه به آنها مى‏دهيم، از اين جهت است كه آميخته و متحد به آن مقدار وجود مى‏باشند.
و به بيانى روشن‏تر امور پنج قسمند 1- آنها كه خير محضند 2- آنها كه خيرشان بيشتر از شرشان است 3- آنها كه خير و شرشان يكسان است 4- آنها كه شرشان بر خيرشان مى‏چربد 5- آنها كه شر محضند. از اين پنج قسم امور سه قسم آخرى آنها معقول نيست كه هستى به خود بگيرند زيرا هست شدن آنها مستلزم ترجيح بلا مرجح است و يا ترجيح مرجوح بر راجح.و اگر حكمت الهى را كه از قدرت و علم واجبى او سرچشمه مى‏گيرد، و همچنين جود خدايى را كه هرگز آميخته با بخل نمى‏شود در نظر بگيريم حكم خواهيم كرد بر اينكه بر چنين خدايى واجب مى‏آيد كه فيض خود را به وجهى مصروف كند كه اصلح و شايسته‏تر براى نظام اتم است، و از امور پنجگانه گذشته دو تاى اولى را كه ايجاد كند كه عبارت بود از خير محض و آن ديگرى كه خيرش بيش از شرش مى‏باشد، زيرا اگر اولى را خلق نكند مرتكب شر محض شده، و اگر دومى را خلق نكند شر بيشتر را خلق كرده است.
بنا بر اين آنچه از شرور كه به نظر ما مى‏رسد نسبت به آنچه كه از خيرات به چشم مى‏خورد نادر و قليل است، و شر قليل به خاطر خير كثير تحقق يافته و ممكن نبود تحقق نيابد.
امام فخر رازى در اينجا دچار اشتباهى شده كه گفته است: اينكه حكما گفته‏اند:« شرور اعدام‏اند و مستند به خدا نيستند» ،حرف بيهوده‏اى است و با مسلك خود آنان منافات دارد كه خداى تعالى را علت تامّه عالم مى‏دانند و اعتراف مى‏كنند كه انفكاك معلول از علت تامه محال است زيرا با چنين اعترافى خداى تعالى در كارهايش مجبور است، و اختيارى ندارد كه فلان كار را بكند و آن ديگرى را نكند، او خواه ناخواه علت هر چه هست را ايجاد مى‏كند چه خير و چه شر، نه اينكه سبك سنگين نموده راجح را خلق كند.و اشتباه او در اين است كه نفهميده اين وجوب و خواه ناخواهى كه معلولات دارند عينا تاييد وجودشان را از قبل علت خود گرفته‏اند، وقتى وجوب مخلوق مانند وجودش عاريتى و از ناحيه خداى تعالى باشد ديگر معقول نيست همين معلول برگشته حاكم و قاهر بر علت خود شده و او را مجبور بر انجام عمل (ايجاد مخلوق) و تجديد حدود آن سازد.
در اينجا صاحب روح المعانى انصاف را از دست نداده نخست به بحث گذشته ما اشاره نموده و گفته است: مخفى نماند كه اين سخن بنا بر اين مذهب تمام است كه اراده خدا را در ايجاد و عدم ايجاد متساوى النسبة ندانيم، و او را بدون رعايت مصلحت و يا داعى ديگرى مجبور در كار خود بدانيم، و اين مذهب اشاعره است.و گرنه اگر او را مختار بدانيم چه مانعى دارد كه در انتخاب خيرات و يا شرور اختيار داشته و هر كدام را كه بخواهد انجام دهد و ليكن چيزى كه هست حكما و اساطين اسلام مى‏گويند: افق اختيار خداى تعالى عالى‏تر از اين تصورات است، و امور عالم منوط به قوانين كلى است و افعال او مربوط به حكمت‏ها و مصالحى است آشكار و نهان.آن گاه مى‏گويد: و اما گفتار امام فخر كه گفته است: فلاسفه بعد از آنكه قائل به جبر در افعال شده‏اند ديگر خوض و دقتشان در اين بحث از جمله فضوليها و گمراهى صرف است، زيرا پرسش از اينكه چرا فلان شر ايجاد شد نظير پرسش از اين است كه چرا آتش سوزندگى از خود بروز مى‏دهد، آرى سوزندگى از ذات آتش برمى‏خيزد نه از اختيارش ناشى از تعصب اوست. زيرا محققين از حكما و فلاسفه قائل به جبر نبوده بلكه اختيار را اثبات كرده‏اند، و هرگز صدور افعال خدايى از خداى تعالى را مانند صدور سوزندگى از آتش جبرى نمى‏دانند.
و به فرض هم كه گفتار وى را قبول نموده و همه را جبرى مذهب بدانيم تازه باز بحثشان در اين مساله فضولى نيست، زيرا باز هم جاى اشكال هست كه با اينكه خداى تبارك و تعالى خير محض است و تركيبى در ذات او نيست ديگر چه معنا دارد كه در عالم شرور پيدا شود، مگر خداوند مركب از دو جهت- خير و شر- است تا خيرات را ناشى از آن جهتش و شرور را صادر از اين جهتش بدانيم، آرى حكما و لو به گفته او جبرى مذهب باشند به محض اينكه به اين مساله برمى‏خورند فورا به ذهنشان مى‏آيد كه پس افتراء مجوسيها درست است كه يك مبدأ براى شرور و يكى براى خيرات قائلند، و لذا براى رهايى از اين اشكال به خود اجازه داده‏اند كه وارد اين بحث شده و آن را حلاجى كنند، پس بحث ايشان نه تنها فضولى نيست كه فضل است.» ( ترجمه الميزان، سيد محمد باقر موسوى همدانى ، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم ، سال نشر‏1374 ه.ش ، ج‏13، ص 259 تا ص261 ، دیل آیه 83 سوره اسراء)
ـــ کلامی از شهید مطهری:
آيا شرور واقعاً اعدامند؟
« حكما مى‏گويند: تحليل عقلى ثابت مى‏كند كه شرور اعدام مى‏باشند: «الشر اعدام و كم قد ضل من يقول باليزدان ثم الاهرمن.» امّا مقصود حكما از اينكه مى‏گويند شرور عدمى است اين نيست كه اين چيزهايى كه شر ناميده مى‏شوند از قبيل حیوانات موذی ، مصائب ، ظلم، فقر، بيمارى، كورى ، نقص اعضا، مرگ وجود ندارد ؛ بدون شك همه اينها موجودند و به نحوى از وجود، وجود دارند. بعضى از آنها موجودند به معنى اينكه منشأ انتزاع آنها موجود است و خارج ، ظرف اتصاف آنهاست نظير فقر، كورى و غيره، و بعضى به معنى اينكه واقعاً امر وجودى هستند مثل ظلم كه عمل است. بلكه مقصود حکما اين است كه مناط اتّصاف اين امور به شرّيّت، جنبه عدمى اينهاست به طورى كه اگر آن عدم در كار نباشد شرّيّتى نيست. به عبارت ديگر، راز شرّيت آنها اين است كه يا خودشان از نوع «خلأ و نبود» مى‏باشند و يا منشأ خلأ و نبود مى‏شوند. در واقع شرور يا اعدامند يا مؤدّى به اعدام. شرور مؤدّى به اعدام، شرور بالقياس و نسبی ‏اند امّا شرور عدمى ، شر فى نفسه مى‏باشند. از اينجا معلوم مى‏شود كه هر امر وجودى كه شر است، به حسب وجود بالقياس و وجود نسبى شر است نه به حسب وجودش فى حد ذاته.»(يادداشت‏ها ، شهید مطهری ، ج‏3ص: 409 )
ـــ شرّ در قرآن کریم :
کلمه خیر و شرّ در آیات قرآن کریم به فراوانی استعمال شده است ، که می توان با تفکّر در این آیات به تصویری از خیر و شرّ دست یافت ؛ لکن ممکن است برداشت علما از این آیات متفاوت باشد ؛ چرا که شیوه تفکّر و استباط و مبانی و مبادی استنباط افراد ، گوناگون است ؛ لذا براداشت اهل نظر از قرآن کریم را باید نظر تفسیری آنها محسوب داشته به مبادی و مبانی فکری آنها پرداخت تا معلوم شود کدام برداشت بر قواعد درست و منطقی استوار است. از اینرو در این نامه ، تنها به ذکر پاره ای از آیات قرآن کریم در رابطه با مساله شرّ اکتفا می شود.
1. وَ قالُوا ما لَنا لا نَرى‏ رِجالاً كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ
آنها (اهل جهنّم) مى‏گويند:چرا مردانى را كه ما از اشرار مى‏شمرديم(در اينجا، در آتش دوزخ) نمى‏بينيم؟!(ص :62)
2. وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُم‏
اگر همان گونه كه مردم در به دست آوردن«خوبى»ها عجله دارند، خداوند در مجازاتشان شتاب مى‏كرد، (بزودى) عمرشان به پايان مى‏رسيد.( يونس : 11)
3. وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ كانَ يَؤُساً
هنگامى كه به انسان نعمت مى‏بخشيم، (از حق) روى مى‏گرداند و متكبرانه دور مى‏شود؛ و هنگامى كه(كمترين) بدى به او مى‏رسد، (از همه چيز) مايوس مى‏گردد .(الإسراء : 83)
4. كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُون‏
هر انسانى طعم مرگ را مى‏چشد! و شما را با بديها و خوبيها آزمايش مى‏كنيم؛ و سرانجام بسوى ما بازگردانده مى‏شويد.( الأنبياء : 35)
5. قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبيلِ
بگو: «آيا شما را از كسانى كه موقعيّت و پاداششان نزد خدا برتر از اين است، با خبر كنم؟ كسانى كه خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته، و مورد خشم قرار داده، (و مسخ كرده،) و از آنها، ميمونها و خوكهايى قرار داده، و پرستش بت كرده‏اند؛ موقعيّت و محل آنها، بدتر است؛ و از راه راست، گمراهترند. »( المائدة : 60)
6. اِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُون‏.( الأنفال : 22)
7. إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُون‏ .(الأنفال : 55)
8. قل اعوذ بربّ الفلق. مِنْ شَرِّ ما خَلَق‏. وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَب‏. وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَد. وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ
بگو پناه می برم به پروردگار فلق از شرّ تمام آنچه آفريده است؛ و از شرّ هر موجود شرور هنگامى كه شبانه وارد مى‏شود؛ و از شرّ آنها كه با افسون در گره‏ها مى‏دمند(و هر تصميمى را سست مى‏كنند) و از شرّ هر حسودى هنگامى كه حسد مى‏ورزد. (فلق)
9. قل اعوذ بربّ الناس. ... مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ
بگو پناه می برم به پروردگار مردم ... از شرّ وسوسه‏گر پنهانكار
10. إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ في‏ نارِ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّة
كافران از اهل كتاب و مشركان در آتش دوزخند، جاودانه در آن مى‏مانند؛ آنها بدترين مخلوقاتند.( البينة : 6 )
11. عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.
چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است. و خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد. (البقرة : 216)
12. وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
و هر كس هموزن ذرّه‏اى كار بد كرده آن را مى‏بيند! (الزلزلة : 8)
13. هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغينَ لَشَرَّ مَآبٍ
اين(پاداش پرهيزگاران است)، و براى طغيانگران بدترين محل بازگشت است.(ص : 55 )
ـــ اقسام شرور:
ـــ شرّ مطلق و شرّ مقیّد :
چون وجود عین خیر است لذا ذات بارى تعالى که وجود محض است ، نسبت به همه اشياء خیر مطلق خير است، و شرّ مطلق عبارت است از عدم مطلق كه نسبت به همه اشياء شرّ است. در مقابل خیر مطلق ، خیر مقیّد است که عبارت است وجود مقیّد و محدود کما اینکه شرّ مقیّد در مقابل شرّ مطلق بوده عبارت است از عدم مضاف. از اینرو هر موجود محدودی از آن حیث که وجود است خیر است و از آن جهت که محدود و مقیّد است نوعی جنبه شریّت در او وجود دارد.
ـــ شرّ تشریعی و شرّ تکوینی:
«خير تكوينى امرى است وجودى، كه خداى تعالى آن را افاضه مى‏كند، و شر تكوينى عبارت است از عدم افاضه خير ؛ و خیر و شرّ تشریعی عبارتست از اقسام كارهاى نيك، و كارهاى زشت كه از انسان صادر مى‏شود.»(ترجمه الميزان، سيد محمد باقر موسوى همدانى ، ج‏3، ص: 210»
خیر و شرّ تشریعی (اعتباری) که فقط اختصاص به عالم انسانی دارد ، اموری هستند از سنخ بایدها و نبایدها که با واژه های خوب و بد نیز شناخته می شوند ؛ امّا خیر و شرّ تکوینی نه از سنخ باید و نباید ، بلکه از سنخ هست و نیست است. آنچه بین علما در آن اتّفاق نظر وجود دارد این است که هر شرّی مستلزم نوعی امر عدم است و هر خیری مستلزم نوعی امر وجودی است. برای مثال سمّ مار یا زلزله یا غیبت و دروغ شرّ هستند چون سلب زندگی یا سلامتی یا آسایش می کند یا سلب سعادت اخروی می کنند. امّا اینکه آیا خود شرّ نیز از سنخ وجود است یا عدم ، بین علما اختلاف نظری دیرینه وجود دارد. برخی بر این عقیده اند که شرور گرچه گاه از سنخ عدمند ولی همواره چنین نیست و برخی شرور خود از سنخ وجود بوده پیامد عدمی دارند. در مقابل ، بعضی نیز معتقدند که هر شرّی از سنخ عدم و هر خیری از سنخ وجود است. بلکه خیر ، مساوی و مساوق وجود و شرّ مساوی و مساوق عدم است.
ـــ شرّ نفسی و شرّ بالقیاس.
شرّ نفسی یعنی شرّ بالذّات که به خودی خود و بدون قیاس به چیز دیگری شرّ است. مثل دوری از خدا که نسبت به همه اشیاء شرّ است. حقیقت چنین شرّی چیزی جز عدم نیست ؛ دوری از خدا نیز از آن جهت نسبت به همه شرّ است که خدا وجود محض است و دوری از خدا یعنی دوری از وجود. امّا شرّ بالقیاس یا شرّ نسبی امری وجودی است که نسبت به موجود دیگری شرّ محسوب می شود ؛ مثل سمّ مار که فی حدّ نفسه خیر است ولی نسبت به موجودات زنده ای که به سبب مار گزیده می شوند شرّ است. در چنین شروری شرّ حقیقی آن امر عدمی است که پیامد امر وجودی است مثل مختل شدن جریان خون در اثر سمّ مار ؛ بنا بر این ، شرّ نامیدن چنین امور وجودی به عرض پیامد عدمی آنهاست.
مـــــقــالــه ی سوم
مساله ی خیر و شرّ از دیدگاه اکثریّت حکما.
از نظرحکمای اسلامی اموری که در عالم مادّه ملاحظه می شوند دو گونه اند ؛ برخی امور وجودی اند و برخی امور عدمی ؛ امور وجودی نیازمند علّتند ، لذا علّت آنها خداست ؛ ولی امور عدمی وجودی ندارند تا نیازمند علّت باشند.
اموری مثل جهل ، فقر ، نقص عضو و امثال آنها امور عدمی هستند ؛ یعنی این امور نبود چیزی هستند ، نه این که خودشان چیزی باشند ؛ جهل و فقر و نقص عضو ، چیزی جز عدم علم و عدم مال و عدم عضو نیستند. لذا اینکه گفته می شود درس نخواندن علّت جهل یا کار نکردن علّت فقر است از باب مجاز است ؛ درس نخواندن و کار نکردن نیز امور عدمی هستند. رابطه ی علّی و معلولی فقط در مدار وجود است ،و در عدمیّات جاری نیست مگر از باب مجاز.
امور وجودی نیز سه گونه اند: یا هیچ ارتباطی با امور عدمی ندارند یا به نوعی با امر عدمی مرتبطند. برای مثال علم و شجاعت و کرامت نفس ، نه امری عدمی را در پی دارند نه از امر عدمی متأثّر شده اند ؛ لذا فضیلت و خیرند ؛ چون وجود عین خیر و عدم عین شرّ است. امور وجودی مرتبط با امر عدمی نیز بر دو گونه اند: یا زمینه ساز برخی امور عدمی می شوند ، یا خود به نوعی پیامد یک امر عدمی هستند.
برای مثال زلزله یا سیل امور وجودی اند ، ولی زمینه مرگ یا نقص عضو یا زخمی شدن موجودات زنده را فراهم می آورند ؛ لذا سیل و زلزله و امثال آنها ، به خودی خود امر وجودی بوده و خیرند ، آثار آنها نیز امور وجودی اند برای مثال افتادن سقف خانه که اثر زلزله است ، یا پر شدن خانه از آب که اثر سیل است امور وجودی اند ؛ حرکت نمودن اعضا و اجزاء بدن در زیر سنگینی سقف ، و داخل شدن آب در ریه های شخص نیز امر وجودی است ؛ از طرف دیگر تدبیر شدن بدن ، توسّط نفس نیز یک امر وجودی است ؛ لکن حرکت نمودن اعضا و اجزاء بدن در زیر سنگینی سقف و داخل شدن آب در ریه های شخص ، مانع از تدبیر نفس نسبت به بدن می شود ؛ در نتیجه تعلّق و تدبیر نفس از بدن جدا می گردد ، و مرگ تحقق می یابد.
بنا بر این ، سیل و زلزله و امثال آنها نسبت به موجوداتی که به واسطه آنها امری وجودی را از دست می دهند شرّ شمرده می شوند. البته باید توجّه نمود که در چنین مواردی ، امر وجودی علّت شرّ(امر عدمی) نیست. همچنین برخی امور وجودی به نوعی از امر عدمی ناشی می شوند ــ البته نه به نحو علّی و معلولی ــ برای مثال عصا برداشتن یک نابینا یا ویلچر سوار شدن یک معلول یا سوال پرسیدن شخص جاهل ، اموری وجودی هستند ؛ ولی این امور وجودی حکایت از اموری عدمی مثل نابینایی ، معلولیّت جسمی و جهل دارند.
آنچه در این دو قسم اخیر به خدا منتسب است جنبه های وجودی آنهاست ؛ امّا جنبه های عدمی ، که شرّ نامیده می شوند ،بالذّات به هیچ موجودی نسبت داده نمی شوند ؛ ولی بالعرض و المجاز هم به خدا قابل اسنادند هم به دیگر موجودات ؛ لکن اسناد مجازی آنها به خدا در صورتی جایز است که قُبحی در این اسناد نباشد. بنا بر این ، جدا شدن روح از بدن که امری عدمی است بالذات به خدا و حتّی فرشته ی مرگ اسناد داده نمی شود ولی توفّی(قبض روح و گرفتن نفس جدا شده از بدن ) کار خدا و جناب عزرائیل است.
یعنی خدا یا فرشته ی مرگ روح را از بدن جدا نمی کنند بلکه آنگاه که رابطه بین روح و بدن مختل شد و بدن قابلیّت خود را برای حفظ ارتباط با روح از دست داد ، خدا یا ملک الموت آن را قبض می کنند. لکن از آن جهت که جنبه ی وجودی حوادث جدا کننده ی روح از بدن فعل خداست مجازاً گفته می شود خدا روح فلانی را از بدنش جدا نمود.
حال سوال این است که اموری مثل ظلم ، غیبت ، دروغ ، ناسزاگویی و امثال آنها از چه سنخی هستند؟ آیا امور وجودی اند یا امور عدمی ؟ و اگر امور وجودی اند آیا از امور وجودی مرتبط با امور عدمی هستند یا نه؟ و اگر از امور وجودی مرتبط با امور عدمی اند آیا از اموری هستند که منجرّ به امور عدمی می شوند ، یا از امور متأثّر از امور عدمی هستند؟
در این که این امور ، اموری وجودی اند شکی نیست ؛ چون همه ی این امور از سنخ فعلند و فعل از سنخ امر وجودی است. همچنین با اندک توجّهی روشن است که این امور از سنخ امور وجودی هستند که مرتبط با امور عدمی اند. امّا از کدام قسم ؟ حقیقت این است که این افعال ، هم از سنخ امور وجودی هستند که منجرّ به امر عدمی می شوند ، هم از سنخ امور متأثّر از امور عدمی. این گونه امور از یک جهت نشانگر نوعی نقص وجودی اند که در باطن و روح شخص مرتکب شونده ی آنها وجود دارد ؛ و از جهت دیگر ، خود ، اموری عدمی را در پی دارند.
انسان زمانی اقدام به ظلم یا غیبت یا دروغ و امثال آن می کند که فاقد کمالی از کمالات انسانی باشد ؛ لذا امیر المومنین (ع) فرمود:« الْغِيبَةُ جُهْدُ الْعَاجِز . ـــ غیبت نهایت درجه ی تلاش فرد عاجز است»( نهج البلاغة/حکمت 461) و فرمود: « مَا زَنَى غَيُورٌ قَطُّ . ـــ انسان باغیرت هرگز زنا نمی کند.»( نهج البلاغة/حکمت 305) و فرمود:« إِذَا كَثُرَتِ الْمَقْدِرَةُ قَلَّتِ الشَّهْوَةُ . ــــ هر گاه توانايى زياد شد خواسته‏ها و امیال كم مى‏گردند. »( نهج البلاغة/حکمت 245) و ایضاً فرمود:« الْمُؤْمِنُ لَا يَظْلِمُ. ـــ مومن ظلم نمی کند. »( مستدرك‏الوسائل ؛ ج12 ؛ص100) و امام صادق (ع) فرمودند: «... یَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ لَا يَكْذِب. ـــ ای هشام شخص دارای عقل دروغ نمی گوید.»( الكافي ؛ج1 ؛ص17) یعنی کسی که روحش فاقد کمالی وجودی به نام قدرت است غیبت می کند ، و آن که کمالی به نام غیرت را ندارد زنا می کند ، و اگر در کسی قدرت روحی بود میل او به دنیا کم می شود ، و آن که فاقد کمالی وجودی به نام ایمان است ظلم می کند ، و هر که کمالی به نام عقل را ندارد دروغ می گوید.
یعنی همه ی این معاصی در حقیقت افعالی وجودی هستند که از نوعی نقص روحی نشأت می گیرند ؛ نظیر ویلچر سوار شدن و عصا برداشتن و سوال کردن که نشانه ی نابینا بودن و فلج بودن و جاهل بودن هستند .لذا خداوند متعال به صورت یک فرمول کلّی فرمود:« قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِه.ـــ بگو هر کس بر اساس شکل و ساختار وجودی خود عمل می کند »(الاسراء/84 ) یعنی از وجود ناقص فعل مناسب آن و از وجود کامل نیز فعل مناسب آن بروز می کند. بر همین اساس نیز صدور گناه از انسان کامل محال است ؛ چون نقصی در او نیست تا منشاء ظهور معصیتی شود. لذا عصمت نتیجه ی کمال وجودی انسان کامل است.
همچنین این امور وجودی(شرور اخلاقی) از جهت دیگری زمینه ساز امور عدمی هستند ؛ مثلاً دروغ ممکن است باعث مرگ کسی شود ؛ یا ظلم باعث فقر کسی گردد یا غیبت باعث جدایی دو نفر شود و...
بنا بر این ، اموری مثل ظلم ، غیبت ، دروغ و امثال آنها اموری وجودی اند که از یک جهت حکایتگر امور عدمی و نقص وجودی در وجود شخص انجام دهنده ی آن افعال هستند و از جهتی دیگر اموری عدمی را در پی دارند. لذا این افعال از آن جهت که امور وجودی هستند منتسب به خدا هستند ؛ و خدا خالق آنهاست ؛ ولی از آن جهت که با امور عدمی مرتبط می شوند به خدا نسبت داده نمی شوند مگر به نحو مجاز.
برای مثال وقتی کسی از سر ظلم مال کسی را غارت می کند ، غارت کردن او از آن جهت که یک فعل و امر وجودی است معلول و مخلوق خداست ؛ امّا از آن جهت که این فعل مرتبط با ضعف روحی شخص ظالم است یا از آن جهت که باعث فقیر شدن شخص مظلوم می شود ، امر عدمی بوده و فاعل ندارد. لکن از آن جهت که نقص وجودی شخص ظالم در این فعل دخیل است این فعل را به او منتسب نموده و او را ظالم می نامند ؛ و شخصی را که از این فعل آسیب دیده است مظلوم می گویند. بنا بر این ، آنچه حقیقتاً زشت و قبیح است همان نقص روحی است که در ظالم وجود دارد ؛ فعل ظالمانه ی او نیز ظهور همین نقص درونی است.
و آنچه مایه ی عذاب اوست همین نقص وجودی است. لذا حتّی اگر چنین کسی در شرائطی قرار گیرد که نتواند ظلم کند باز ظالم است ؛ چون ملکه ی ظلم را با خود دارد. به همین علّت نیز خداوند متعال در حق ابلیس فرمود:« وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرين‏. ـــــ و(ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد. همگى سجده كردند ، جز ابليس كه سر باز زد ، و تكبر ورزيد، و او از كافران بود.»( البقرة/34) یعنی ابلیس از قبل نیز کافر بود لکن زمینه ای برای ظهور کفرش فراهم نبود ؛ لذا او در جریان خلقت حضرت آدم (ع) کافر نشد ، بلکه کفر پنهانی اش در این جریان آشکار شد. باز دقیقاً به همین جهت است که صدور ظلم از خدا و از انبیاء و ائمه و معصومین (ع) محال است. چون نقصی در وجود آنها نیست که به صورت ظلم ظهور نماید.
حاصل مطلب اینکه هر فعل مرتبط با امر عدمی که در شرع معصیت شمرده می شود ریشه در نقص وجودی خود انسان دارد ؛ و نقص از سنخ عدم بوده و علّت ندارد. لکن همانطور که قبلاً گفته شد وجود این افعال منتسب به خداست ؛ ولی عناوین مرتبط به امور عدمی آنها ، به خدا منتسب نمی شود.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 11 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .