خورشيد عرفان -چهل سؤ ال عرفانى و اخلاقى از امام خمينى

خورشيد عرفان- محمد رضا رمزى اوحدى

شامل : چهل سؤ ال عرفانى و اخلاقى از امام خمينى

نگارش و تدوين : محمد رضا رمزى اوحدى
مقدمه 1 - شيطان شناسى
1 - شيطان شناسى

> 2 - بهترين و مؤ ثرترين راه مبارزه با نفس اماره
3 - دعا و آثار معنوى آن بر باطن و جايگاه مناجات شعبانيه در بين ساير ادعيه 4 - مسئله تكبر و راههاى مبارزه عملى با تكبّر
4 - مسئله تكبر و راههاى مبارزه عملى با تكبّر
5 - راههاى كنترل غضب در انسان
6 - حيله هاى شيطان در انسان بواسطه رحمت الهى
7 - دنياطلبى و آثار سوء آن
8 - توجه و درك محضريت حق تعالى
9 - علت سستى در انجام واجبات و مستحبات
10 - قرائت ظاهرى آيات قرآن كريم
11 - آداب باطنى قرائت قرآن كريم
12 - دوستدار واقعى اهل بيت چه كسانى اند
13 - خودبينى اساس تمرد و نافرمانى بندگان
14 - علت و ريشه معاصى
15 - آداب باطنى حج
16 - جايگاه تفكر در سير و سلوك
17 - هجرت الى الله يعنى چه
18 - صبر و مسائل پيرامون آن
19 - غفلت و آثار مربوط به آن
20 - خوداتكائى بدترين تكيه گاه
21 - اخلاص
22 - حضور قلب در نماز
23 - تقوا و ورع
24 - عجب و غرور
25 - راه مبارزه با شيطان
26 - كنترل خطورات ذهنى
27 - مراقبه و محاسبه
28 - اولين گام در راه مبارزه با نفس
29 - ايمان قلبى و زبانى
30 - جايگاه رياضت در سير و سلوك
31 - دنياطلبى منشاء همه فسادها
32 - هدف از بعثت انبياء
33 - رابطه علم با عمل
34 - ذكر و آداب باطنى آن
35 - زبان و معاصى مربوط به آن
36 - آداب تلاوت قرآن
37 - آثار بى توجهى به قرآن كريم
38 - معنى عرفان ناب محمّدى
39 - هدف خداوند از بيان قصص قرآنى
40 - شناخت مؤ من از غيرمؤ من
حُسن ختام
منابع

مقدمه

((سرخوش از جام سبوى تو منم من ))
مرد بزرگ انديشه ها خمينى با چشمانى آفتاب گون آمد و آفتاب باورش ‍ را بر دلهاى ما تابانيد تا پاينده شويم .
ذوق عشق تا نكنى ذوق عرفان نيز سودت ندهد و اين شدنى نيست !!! الاّ به خود باختن خويش ، امام خمينى در هدايت هاى عرفانيش صرفاً ناقل نبوده و نيست ، بلكه آنچه باعث نورانيت اين شخصيت عرفانى است همانا عملكرد پر نور او در اين صحنه نور ريز است .
او با روح خدائيش عرفان نابى را در جان جامعه جارى كرد كه معانى بهشتى آن ملتى را به جان آورد و شهره بازار نمود.
اين مجموعه شامل چهل سؤ ال عرفانى است كه تنظيم كننده با طرح سؤ الاتى پاسخهاى مربوطه به آن را از كتب امام خمينى به تناسب سؤ الات استخراج نموده است .
والحمدلله رب العالمين
محمد رضا رمزى اوحدى

1 - شيطان شناسى

سؤ ال :
همه ما شيطان را دشمن رسمى خود مى پنداريم ليكن خيلى به حيله هاى او دقت نمى كنيم و نفس اماره را نيز بعنوان يكى از ابزارهاى قوى شيطان مى دانيم استدعا دارد حضرتعالى در اين خصوص و اغواءگريهاى شيطان راهنمائى هائى بفرمائيد.؟

مكائد نفس و شيطان در دل از روى ميزان و اساس است . هيچ گاه ممكن نيست نفس به شما كه داراى ملكه تقوى و خوف از خدا هستيد، تكليف قتل نفس يا زنا كند. يا (به ) كسى كه داراى خصلت شرافت و طهارت نفس است ، پيشنهاد دزدى و راهزنى نمايد.
از اوّل امر ممكن نيست به شما بگويد در اين ايمان و أ عمال ، به خداى خود منّت گذار، يا خود را از زمره محبوبين و محبّين و مقربين درگاه قلمداد كن . ابتداى امر از درجه نازله گرفته ، رخنه در دل شما باز مى كند، و شما را وادار مى كند به شدّت مواظبت در مستحبّات و اءذكار و اءوراد، و در ضمن ، عمل يكى از اهل معصيت را در نظر شما به مناسبت حال شما جلوه مى دهد، و به شما إ لقاى مى كند كه شما از اين شخص به حكم شرع و عقل بهتريد، و اءعمال شما موجب نجات شما است و بحمداللّه شما پاك و پاكيزه هستيد و از معاصى عارى و برى هستيد.
از اين ، دو نتيجه مى گيرد: يكى بدبينى به بندگان خدا و ديگرى خودپسندى ، كه هر دو از مهلكات و سرچشمه مفاسد است . به نفس و شيطان بگوييد ممكن است اين شخصى كه مبتلا است به معصيت ، داراى ملكه يى باشد يا اعمال ديگرى باشد كه خداى تعالى او را به رحمت خود مستغرق كند و نور آن خُلق و آن ملكه او را هدايت كند و منجر شود كار او به حُسْن عاقبت . شايد اين شخص را خدا مبتلا به معصيت كرده ، (تا) به عجب كه از معصيت بدتر است ، (مبتلا) نشود...(1)
بالجمله ، آنچه تو را از حق باز دارد و از جمال جميل محبوب جلّ جلاله محجوب كند شيطان تو است ، چه در صورت انسان باشد يا جن . و آنچه كه به آن وسيله تو را از اين مقصد و مقصود باز دارند دامهاى شيطانى است ، چه از سنخ مقامات و مدارج باشد يا علوم و كمالات يا حِرَف و صنايع يا عيش و راحت يا رنج و ذلّت يا غير اينها. و اينها عبارت از دنياى مذمومه است ؛ و به عبارت ديگر، تعلّق قلب به غير حق دنياى او است و آن مذموم است و دام شيطان است و استعاذه از آن بايد كرد.(2)
شيطان باطنى انسان بسيار استاد است و او - اين - همچو نيست كه ابتدا انسان را به فساد بكشد، ابتدا قدم كوچكى را وا مى دارد كه انسان بردارد، اين قدم كه برداشت فردايش يك قدم يك قدرى بلندترى ، انسان را يواش يواش به جهنم مى فرستد، يواش يواش به فساد مى كشد ... شيطانى كه در باطن انسان است با كمال استادى انسان را به تباهى مى كشد. اگر از اول بگويد كه تو بيا برو يك آدمى را بكش ، هرگز نخواهد رفت . اين از اول انسان را وادار مى كند كه اين آدم چطور است ، يك غيضى به او بكن . بعد يك قدرى زيادتر تا كم كم مهيا مى كند انسان را از براى اينكه آدم هم مى كشد. همه اينهائى كه فاسد هستند به تدريج فاسد شدند. هيچ كس يك دفعه فاسد نشده است و هيچ يك از ماها هم بايد تصور نكنيم كه ماءمون از اين هستيم كه فاسد بشويم . همه در معرض فساد هستيم ، همه ما دست به گريبان شيطان است و خصوصاً شيطان نفس ، همه گريبانمان به دست اوست ، هيچ كس هم از ابتدا فاسدِ فاسد نبوده است و هيچ كس هم مامون نيست از اينكه - از - به فساد و به دام شيطان نيفتد.
انسان از خودش هميشه غافل است ، نمى تواند ادراك كند كه چكاره است . ممكن است چهل پنجاه سال يكى فكر كند كه براى خدا كار مى كند و آن كه به او القاء مى كند شيطان باشد...(3) اينها تلبيسات ابليس است كه بر ما غلبه كرده است و اين تلبيسات ابليسى را اگر چنانچه مسامحه كنيد شما را به جهنم مى فرستد، در همين دنيا
هم به تباهى مى كشد. در همين دنيا ايستاده است اين تلبيس نفسانى و اين شيطان نفس ايستاده است ، تا آنجائى كه همه چيز دنيا را به باد فنا بدهد هيتلر حاضر بود تمام بشر از بين برود و خودش در آن قدرت بين همان آلمان باقى باشد(4) ... انگيزه بعثت اين است كه ما را از اين طغيان ها نجات دهد و ما تزكيه كنيم خودمان را، نفوس خودمان را مصفا كنيم و نفوس ‍ خودمان را از اين ظلمات نجات بدهيم .(5)

2 - بهترين و مؤ ثرترين راه مبارزه با نفس اماره

سؤ ال :
نفس انسان طبق فرمايش قرآن فرمان به بدى مى دهد و رذائل نفسانى بعنوان حجابى جدى ، ما را از محضر حق دور نگه داشته ، حال اين سؤ ال مطرح است كه چگونه بايد نفس اماره را منقاد كرد و چگونه رذائل اخلاقى و نفسانى را از جان معنوى خود بايد دور بريزيم ؟ و چگونه بر صراط حق پايدار ميتوان ماند؟

بايد وارد مجاهده با قصد خالص شد. البتّه آن وقت نفس اصلاح مى شود. تمام صفات نفسانيّه قابل اصلاح است ، ليكن در اوّلِ امر، كمى زحمت دارد. آن هم بعد از ورود در اصلاح ، سهل و آسان مى شود. عمده به فكر تصفيه و اصلاح افتادن است و از خواب بيدار شدن است منزل اوّل انسانيّت ((يقظه )) است . و آن بيدار شدن از خواب غفلت و هشيار شدن از سكر طبيعت است ، و فهميدن اين كه انسان مسافر است . و هر مسافر، زاد و راحله مى خواهد. زاد و راحله انسان ، خصال خود انسان است . مركوب اين سفر پرخوف و خطر، و اين راه تاريك و باريك و صراطِ اَحَدِّ از سيف ، و ادَّقِ از شَعْر، همّت مردانه است . نور اين طريق مُظِلم ، ايمان و خصال حميده است . اگر سستى كند و فتور نمايد، از اين صراط نتواند گذشت ، به رو در آتش افتد و با خاك مذلّت يكسان شده ، به پرتگاه هلاكت افتد. و كسى كه از اين صراط نتواند گذشت ، از صراطِ آخرت نيز نتواند گذشت .(6)
گمان مكن كه رذايل نفسانى و اخلاق روحى ممكن الزوال نيست . اين ها خيال خامى است كه نفس اماره و شيطان القاء مى كند و مى خواهد تو را از سلوك راه آخرت و اصلاح نفس باز دارد انسان تا در اين دار تغيّر و نشاءه تبدّل است ، ممكن است در تمام اوصاف و اخلاق تغيير پيدا كند، و هر چه ملكات محكم هم باشد تا در اين عالم است ، قابل زوال است . منتها به حسب اختلاف شدّت و ضعف ، زحمت تصفيه تفاوت مى كند.(7)
انسان مدّتى با كمال دقّت ، مواظبت كند از حركات و سكنات خود، و كاملاً مداقّه در اعمال خويش كند، و برخلاف خواهش و آرزوى نفس ، اقدام كند و مجاهده نمايد، و اعمال و اقوال خود را در ظاهر و باطن خوب كند، و تظاهرات و تدليسات را عملاً كنار گذارد، و از خداى متعال در خلال اين احوال ، توفيق طلب كند، كه او را بر نفس امّاره و هواهاى آن مسلّط كند، و در اين اقدام و علاج با او همراهى فرمايد. خداوند تبارك و تعالى ، فضل و رحمتش بر بندگان بى پايان است .(8)
خداوندا ما را از اين خواب طولانى بيدار كن ، و از مستى و بى خودى هشيار فرما، و دل ما را به نور ايمان صفا بده ، و به حال ما ترحّم فرما. ما مرد اين ميدان نيستيم . تو خود ما را دستگيرى نما و از چنگال شيطان و هواى نفس نجات ده . بحقّ اوليائك محمّد و آله الطاهرين - صلوات اللّه عليهم اجمعين - .(9)
راه اسلام و خدا را طى كنيد كه صراط انسانيت است . راه همين است ، راه مستقيم همين است . آن راهى را كه شما در سوره حمد در نماز مى خوانيد كه : ((اهدانا الصراط المستقيم ، صراط الذين انعمت عليهم غيرالمغضوب عليهم و لاالضاليّن )). صراط مستقيم همين صراط اسلام است كه صراط انسانيت است ، كه صراط كمال است كه راه به خداست . سه راه هست ، يك راه مستقيم و يك راه شرقى مغضوب عليهم و يك راه غربى ضالين ...
راه مستقيم ، منتهى به خدا مى شود آن صراطى كه تا جهنم كشيده شده است ، اگر مستقيم در اين عالم حركت كنيد، از آن صراط، مستقيماً رد مى شويد. جهنم باطن اين دنياست . اگر مستقيم از اين راه رفتيد و طرف چپ يا طرف راست منحرف نشد، از صراط در اين عالم هم مستقيم عبور مى كنيد و به چپ يا راست متمايل نمى شويد، كه اگر به چپ متمايل بشويد به جهنم است و اگر به راست متمايل شويد جهنم است . راه خدا مستقيم است .(10)
خداوند شما را به همين صراط مستقيم راهبر باشد و هدايت كند و ما همه را هدايت كند به راه مستقيم و از چپ و راست منحرف كند.(11)
انسان اگر هر انحرافى پيدا كند، انحراف عملى ،انحراف روحى ، انحراف عقلى ، برگرداندن اين انحرافات را به معناى خودش ، اين ايجاد عدالت است در انسان ، اگر اخلاقش اخلاق منحرفى باشد، از اين انحراف وقتى به اعتدال برگردد، اين عدالت در او تحقّق پيدا كرده است . اگر در عقايد يك انحرافاتى و كجى هايى باشد، برگرداندن آن عقايد كج به يك عقيده صحيح و صراط مستقيم ، اين ايجاد عدالت است در عقل انسان .(12)
آيا نيامده وقت آن كه در صدد اصلاح نفس برآئيم ، و براى علاج امراض ‍ آن قدمى برداريم ؟
سرمايه جوانى را به رايگان از دست داديم ، و با غرور نفس و شيطان ، جوانى را كه بايد با آن سعادتهاى دو جهان را تهيه كنيم از كف نهاديم اكنون نيز در صدد اصلاح برنمى آئيم تا سرمايه حيات هم از دست برود و با خسران تّام و شقاوت كامل از اين دنيا منتقل شويم ... چه خسرانى بالاتر از آن كه سرمايه سعادت ابدى را در شقاوت ابدى خرج كند و مايه حيات و نجات ، در هلاكت و فناىِ خود به كار اندازد، و تا آخر عمر از غفلت و مستى به خود نيايد.(13)

3 - دعا و آثار معنوى آن بر باطن و جايگاه مناجات شعبانيه در بين ساير ادعيه

سؤ ال :
مشاهد شده حضرت مستطاب عالى اشارات زيادى در خصوص ‍ مناجات شعبانيه و ... داشته ايد استدعا دارد بفرمائيد چرا بخش عمده اعمال عبادى ماههاى رجب و شعبان را اين ادعيه تشكيل مى دهد آنگاه پيرامون آثار وضعى و تاءثيرات روحى دعا در تكوين شخصيت معنوى و عرفانى افراد راهنمائى لازم را مبذول فرمائيد؟

اين دعاهائى كه از ائمه ما وارد شده است مثل دعاء كميل ، مثل مناجات شعبانيّه : دعاى حضرت سيد الشهداءعليه السّلام دعاى ((سمات )) اينها چه جور انسان را درست مى كنند. در روايت است كه دعاى شعبانيّه را همه ائمه مى خوانده اند. من در ساير ادعيه نديدم كه اينطور تعبير شده باشد كه همه ائمه مى خوانده اند.(14) ... اين ادعيه انسان را از اين ظلمت بيرون مى برد، وقتى كه از اين ظلمت بيرون رفت انسانى مى شود كه كار مى كند امّا براى خدا، شمشير مى زند براى خدا، مقاتله مى كند براى خدا، قيامش براى خدا است .(15)
دور كردند مردم را از ادعيه و كتب دعا! يك وقت آتش مى زدند (كتب دعا را!) آن مرد خبيث ((كسروى )) يك روزى داشت كه روز آتش سوزى بود! كه كتاب هاى عرفانى و كتاب هاى دعا را مى گفتند مى آوردند و آن روز آتش ‍ مى زدند! اينهاى نمى فهمند ((دعا)) يعنى چه ؟ تاءثير دعا را نمى دانند كه در نفوس انسان ها چيست ؟ نمى دانند كه همه خيرات و بركات از همين دعا خوان ها است ، از همين ها است كه با صداى ضعيف دعا مى خوانند و ذكر خدا مى گويند، (خواندن ) همين دعاها بطور طوطى وار هم كه هست در آنها تاءثير كرده و بهترند از آنها كه تارك آن (دعاها) هستند. نماز خواندن ولو اينكه يك مرتبه نازله اى را هم داشته باشد از آن نماز نخوان بهتر است ، مهذّب تر است ، او دزدى نمى كند، پرونده هاى جنايت را شما بررسى كنيد ببينيد چقدرش مال طلبه است ، چقدرش مال غيرطلبه ؟(16)
آنكه مى گويد ما دعا نمى خواهيم قرآن را هم نمى خواهد، يعنى قرآن را هم قبول ندارد. (در قرآن مى فرمايد) ((ادعونى استجب لكم )) مرا بخوانيد، دعا كنيد، ان شاءالله خداوند ما را از اهل دعا و اهل ذكر و اهل قرآن قرار دهد.(17)
ائمه طاهرين عليهم السّلام بسيارى از مسائل را با لسان ادعيه بيان فرموده اند، لسان ادعيه با لسانهاى عادى كه آن بزرگواران داشتند و احكام را بيان مى فرمودند خيلى فرق دارد. اكثراً مسائل روحانى ، مسائل ماوراء طبيعت ، مسائل دقيق الهى و آنچه را مربوط به معرفة اللّه است با لسان ادعيه بيان فرموده اند ولى ما ادعيه را تا آخر مى خوانيم و متاءسفانه به اين معانى توجه نداريم و اصولا نمى فهميم چه مى خواهند بفرمايند.(18)
همين ادعيه بودند كه اشخاص وقتى كه ادعيه را مى خواندند قوت روحى پيدا مى كردند و سبكبار مى شدند و شهادت براى آنها هيّن و آسان مى شد. اين ادعيه در ماه مبارك رجب و خصوصاً در ماه مبارك شعبان اينها مقدمه و آرايشى است كه انسان به حسب قلب خودش مى كند براى اينكه مهيا بشود برود ميهمانى ، ميهمانى خدا، مهمانى اى كه در آنجا سفره اى كه پهن كرده است قرآن مجيد است و محلى كه در آنجا ضيافت مى كند مهمش ‍ ((ليلة القدر)) است و ضيافتى كه مى كند ضيافت تنزيهى و ضيافت اثباتى و تعليمى ، نفوس را از روز اول ماه مبارك رمضان به روزه ، به مجاهده ، به ادعيه مهيا مى كند تا برسند به آن سفره اى كه از آن بايد استفاده كنند و آن ((ليلة القدر)) است كه قرآن در آن نازل شده است . اين ضيافت الهى انسان را منقلب بايد بكند از اين جهت حيوانى به آن جهت واقعى ، انسانى ، از آن ظلمت هائى كه اطلاع به آن داريم منقلب كند انسان را به آن نورهائى و آن نورها و نور مطلقى كه همه عالم تبع اوست .(19)
اين دعاهائى كه در ماه ها هست ، در روزها هست خصوصاً در ماه رجب و شعبان و ماه مبارك رمضان اينها انسان را همچو تقويت روحى مى كند اگر كسى اهلش باشد ماها كه نيستيم ، همچو تقويت روحى مى كند و همچو راه را براى انسان باز مى كند و نورافكن است براى اينكه اين بشر را از اين ظلمت ها بيرون بياورد و وارد نور بكند كه معجزه آساست .(20)
آن كه سبكبار مى كند انسان را و از اين ظلمتكده مى كشد او را بيرون و نفس را از آن گرفتارى ها و سرگشتگى هائى كه دارد خارج مى كند اين ادعيه اى است كه از ائمه ما وارد شده اند... اين ادعيه مهيا مى كنند اين نفوس را براى اينكه اين علائقى كه انسان دارد و بيچاره كرده انسان را اين علائق ،اين گرفتارى هائى كه انسان در اين عالم طبيعت دارد و انسان را سرگشته كرده است ، متحير كرده است ، نجاتش بدهند و آن راهى كه راه انسان است ببرند، راه هاى ديگر راه انسان نيست ، صراط مستقيم راه انسانيت است .(21)
هر عملى اولش فكر است . هر كارى اولش تفكر و تامل در اطراف كار است . اگر ما در روحمان ضعف باشد، نمى توانيم كارى بكنيم ، روح را قوى كنيد، قلب خودتان را قوى كنيد، به خدا منقطع بشويد. اينهمه ادعيه اى كه وارد شده است و همه را دعوت كرده است به اينكه ... به خدا بكنيد براى اينكه او مركز قدرت است . اينهمه دعوت شده است كه به كس ديگرى غيرخدا متشبث نشويد، براى اينكه به شما تزريق كنند قوت را، كه شما يك پشتوانه عظيم داريد و او خداست . كسى كه خدا را دارد، از چه بايد بترسد؟(22)

4 - مسئله تكبر و راههاى مبارزه عملى با تكبّر

سؤ ال :
مسئله تكبر كه از اهم مباحث اخلاقى است در قرآن كريم و روايات متعدّد، مكرّر، به آن اشاره شده ، استدعا دارد طريقه عملى رهايى از اين خصيصه زشت را بيان فرموده ، سپس جهت تبرك و تيمّن آيه و روايتى را به عنوان استشهاد در اين باب بيان فرمائيد.

اگر در صدد اصلاح نفس برآمدى ، طريق عملى آن نيز با قدرى مواظبت ، سهل و آسان است ، و در اين طريق با همّت مردانه و حريّت فكر و بلندى نظر، به هيچ مخاطره ، تصادف نمى كنى . تنها راه غلبه به نفس امّاره و شيطان و راه نجات برخلاف ميل آن ها رفتار كردن است .
هيچ راهى بهتر براى سركوبى نفس ، از اتّصاف به صفت متواضعين ، و رفتار كردن مطابق رفتار و سيره آن ها نيست . در هر مرتبه از تكبّر كه هستى و اهل هر رشته علمى و عملى و غير آن كه هستى ، برخلاف ميل نفسانى چندى عمل كن ، با تنّبهات علمى و تفكّر در نتايج دنيايى و آخرتى ، اميد است راه ، آسان و سهل شده ، نتيجه مطلوبه بگيرى .
اگر نفس از تو تمنّا كرد كه صدر مجلس را اشغال كن و تقدّم بر همقطار خود پيدا كن ، تو برخلاف ميل آن رفتار كن . اگر تاءنّف (23) مى كند از مجالست با فقرا و مساكين ، تو دماغ (او) را به خاك ماليده ، با فقرا مجالست كن ، هم غذا شو، همسفر شود، مزاح (كن )، ممكن است نفس از راه بحث با تو پيش ‍ آيد و بگويد تو داراى مقامى ، بايد مقام خود را براى ترويج شريعت حفظ كنى . با فقرا نشستن ، وقع (24) تو را از قلوب مى برد. مزاح با زيردستان تو را كم وزن مى كند. پايين نشستن در مجالس تو را از مقام تو كاسته مى كند، آن وقت خوب نمى توانى به وظيفه شرعى خود اقدام كنى .
بدان تمام اين ها دام هاى شيطان و مكائد نفس است . رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله موقعيّتش در دنيا از حيث رياست از تو بيش تر بود و سيره اش آن بود كه ديدى ... بايد وارد مجاهده با قصد خالص شد. البته آن وقت نفس اصلاح مى شود. تمام صفات نفسانيّه قابل اصلاح است ، ليكن در اوّلِ امر، كمى زحمت دارد. آن هم بعد از ورود در اصلاح ، سهل و آسان مى شود. عمده به فكر تصفيه و اصلاح افتادن است و از خواب بيدار شدن است . منزل اوّل انسانيّت ((يقظه ))(25) است . و آن بيدار شدن از خواب غفلت و هشيار شدن از سكر(26) طبيعت است ، و فهميدن اين كه انسان مسافر است . و هر مسافر، زاد و راحله ميخواهد. زاد و راحله انسان ، خصال خود انسان است . مركوب اين سفر پرخوف و خطر، و اين راه تاريك و باريك و صراطِ اَحَدِّ از سيف و ادَّقِ از شَعْر،(27) همّت مردانه است ...(28)
شيطان كه تكبّر به خدا نكرده بود. تكبّر كرد به آدم كه مخلوق حقّ است . گفت : ((خلقتنى من نار و خلقته من طين .))(29) خود را بزرگ شمرد و آدم را كوچك . تو آدم زاده ها را كوچك شمارى و خود را بزرگ . تو نيز از اوامر خدا سرپيچى كنى : فرموده فروتن باش ، تواضع كن با بندگان خدا. تكبّر كنى ، سرافرازى نمايى . پس چرا فقط شيطان را لعن مى كنى ؟ نفسِ خبيث خودت را هم شريك كن در لعن . همان طور كه شريك با او در اين رذيله يى . تو از مظاهر شيطانى ، شيطان مجسّمى . شايد صورت برزخى و قيامتى تو، شيطان باشد.(30)
در كافى شريف ، از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده است كه ((در جهنّم وادى (اى ) است از براى متكبّران كه آن را سَقَر گويند. به خداى تعالى شكايت كرد از شدت حرارت خود و خواهش كرد كه اذن دهد كه تنفس ‍ كند. پس نَفس كشيد و جهنَّم از آن محترق شد)).(31)
عزيزا! انسان اگر احتمال صدق اين طور احاديث را بدهد، بايد بيشتر از ما در صدد علاج نفس برآيد. جائى كه چيزى خود محل عذاب و آتش ‍ است ، از شدّت حرارت به ناله درآيد و از نَفَس آن جهنَّم محترق شود، آيا ما با اين عذاب بايد چطور به سر بريم ؟ آيا براى اين چند روزه سركشى و بزرگى فروشى به بندگان خدا، يا تكبّر به عبادت و اطاعت خدا، چطور خود را حاضر كنيم از براى چنين عذابى كه جهنم را به فرياد درآورَد؟ واى به حال غفلت و سرمستى ما. امان از اين بى هوشى و خواب سنگين ما.(32)

5 - راههاى كنترل غضب در انسان

سؤ ال :
اماما، غضب يكى از رذيله هاى اخلاقى است كه در روايات پيرامون آن و آثار وحشت آور آن فرمايشات زيادى شده است استدعا دارد راجع به علاج و راههاى كنترل غضب رهنمودهائى بفرمائيد؟

پس از آن كه انسان عاقل در حال سكونت نفس و خاموشى غضب ، ملاحظه مفاسد آن و مصالح كظم غيظ را نمود، لازم است بر خود حتم كند كه با هر قيمتى است و با هر رنج و زحمتى ممكن است ، اين آتش ‍ سوزان و نائره فروزان را از قلب خود فرو نشاند، و دل خود را از ظلمت و كدورت آن صافى نمايد. و اين با قدرى اقدام و برخلاف نفس و خواهش آن رفتار نمودن و تدبّر نمودن در عواقب امر و نصيحت نمودن نفس ، كارى است بس ممكن .
چنان چه تمام اخلاق فاسده و ملكات زشت را مى توان از ساحتِ نفس ‍ خارج كرد، و جميع محاسن و ملكات حسنه را مى توان در قلب وارد كرد و روح را با آن متحلّى نمود.(33)
از براى عِلاج غضب در حال اشتعال آن نيز، علاج علمى و عملى است .
امّا علمى ، تفكّر در اين امور كه ذكر شد، كه آن نيز خود را طرق معالجات عمليّه است ، در اين حال .
امّا عملى ، پس عمده آن انصراف نفس است در اوّلِ پيدايش آن . چون اين قوّه ، مثل آتش كم كم اشتعال پيدا مى كند و رو به اشتداد مى گذارد تا اين كه تنورش سوزان و نائره اش سخت فروزان شود، و عنان را از دست انسان بكلّى بگيرد، و نور عقل و ايمان را خاموش كند، و چراغ هدايت را يكسره منطفى نمايد، و انسان را بيچاره و ذليل كند. بايد انسان ملتفت باشد تا اشتعال آن زياد نشده ، و نائره آن شدّت پيدا نكرده ، خود را به وسايلى منصرف كند، يا به رفتن از آن محلّى كه اسباب غضب در آن جا فراهم شده ، و يا به تغيير حال . اگر نشسته است ، برخيزد، و اگر ايستاده است ، بنشيند. يا به ذكر خداى تعالى اشتغال پيدا كند. بلكه بعضى ذكر خدا را در حال غضب واجب دانند، و يا مشغول كارهاى ديگر شود.(34)
امّا شخص شجاع در جميع اين امور به خلاف آن است . كارهايش از روى رويّه و ميزان عقل و طماءنينه نفس (است ). در موقع خود غضب مى كند و در موقع خود حلم و بردبارى كند. و هر چيز، او را حركت ندهد و به غضب نياورد، و در موقع غضب به اندازه غضب كند، و با تميز و عقل ، انتقام كشد. مى فهمد از كه انتقام كشد و به چه اندازه و به چه كيفيت انتقام كند و از كه عفو و اغماض نمايد. در وقت غضب ، عنان عقلش در دستش ‍ است و به حرف هاى زشت و اءعمال ناهنجار مبادرت نكند و كارهايش همه از روى ميزان عقل و شرع و عدل و انصاف است . به طورى اقدام كند كه در آخر كار پشيمان نشود.(35)
توجه به خودتان بايد داشته باشيد. هر شخصى بايد خودش را محاسبه كند. يكى از مناطق سير، محاسبه آدم است ،نوع انسان مراقبت از خودش ‍ بكند در روز كه مشغول عمل است كه خلاف نكند، شب هم كه ، آخر شب هم كه مى رود منزل از خودش محاسبه كند، مثل يك كسى كه از او استنطاق مى خواهد بكند، بازرسى مى كند، خودش بازرسى كند ببيند كه امروز چه كرده است . شما از خودتان هر شب بازرسى كنيد.(36)

6 - حيله هاى شيطان در انسان بواسطه رحمت الهى و شفاعت ائمه اطهار

سؤ ال :
همانطورى كه حضرتعالى استحضار دارند انسان فى الواقع در محدوده عمر خود عمل مى نمايد و هر كس عمرى مشخص و محدود دارد و قطعاً عامل رستگارى انسان منوط به انجام عمل صالح است ولى بعضاً ديده مى شود كه بعضى از انسانها به جاى انجام عمل صرفاً به رحمت الهى اميد دارند و در واقع با اين ايده و روش دست از عمل برداشته و در انجام اوامر الهى و اطاعت حق تعالى صرفاً به رحمت حق تعالى اميدوارند. استدعا دارد در خصوص ابعاد اين مسئله و استفاده از فرصتها و حدود رحمت الهى و نوع وظيفه مكلّف بياناتى بفرمائيد؟

بدان كه شيطان ملعون و نفس خبيث امّاره بالسوء انسان را از طرق بسيارى مغرور مى كنند و به هلاكت ابدى هميشگى مى كشانند، و آخر تيرى كه در كمان دارند مغرور كردن انسان است در اوايل امر به رحمت حقّ و انسان را به واسطه اين غرور از عمل باز مى دارند. و اين اتّكال به رحمت از مكائد شيطان و غرور آنست . و شاهد و دليل آن اين است كه ما در امور دنيايى به هيچ وجه اتكال به رحمت حقّ تعالى نداريم و يكسره اسباب طبيعى و ظاهرى را مستقّل و كاركن مى دانيم بطورى كه گويى در عالم ، مؤ ثّرى جز اسباب ظاهرى نيست . و در امور اخروى غالباً اتّكال به رحمت حقّ در گمان خود مى كنيم و از دستورات خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله غفلت مى نماييم ، گويى خداوند ما را قدرت عمل نداده و راه صحّت و سُقم نياموخته .(37)
حقّ تعالى ((ستّار)) است ، ولى ((غيور)) هم هست . ((اءرحم الراحمين )) است ، ولى ((اءشدّالمُعاقِبين )) هم هست .(38)
رحمت خدا الا ن به تو احاطه كرده ، رحمت صحّت و سلامت و حيات و امنيّت و هدايت و عقل و فرصت و راهنمايى اصلاح نفس . در هزاران رحمت گوناگون حقّ تعالى غوطه ورى (39) و استفاده از آن ها نمى كنى و اطاعت شيطان مى كنى . اگر از اين رحمت ها در اين عالم استفاده نكنى ، بدان كه در آن عالم نيز بى بهره هستى از رحمت هاى بى تناهى حق و از شفاعت شفيعان نيز محروم مانى . جلوه شفاعت شافعان در اين عالم ، هدايت آن ها است و در آن عالم ، باطن هدايت ، شفاعت است . تو از هدايت اگر بى بهره شدى ، از شفاعت بى بهره يى و به هر قدر هدايت شدى ، شفاعت شوى . شفاعت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مثل رحمت حقّ مطلق است . محلّ قابل بايد از او استفاده كند.(40)
اى عزيز! مُلتفت باش كه رجا را از غرور تميز دهى . ممكن است اهل غرور باشى و گمان كنى اهل رجا هستى و تميز آن از مبادى آن سهل است . ببين اين حالتى كه در تو پيدا شده و بدان خود را راجى مى دانى از تهاون (41) به اوامر حقّ و كوچك شمردن حقّ و اوامر او پيدا شده يا از اعتقاد به سعه رحمت و غظمت آن ذات مقدس ؟ و اگر تميز آن نيز مشكل است ، از آثار مى توان تميز داد. اگر عظمت حقّ در دل باشد و قلب مومن به احاطه رحمت و عطاى آن ذات مقدّس باشد، قيام به اطاعت و عبوديّت مى كند. چون تعظيم و عبادت عظيم و منعم از فطريات است و تخلّف ناپذير است . پس اگر با قيام به وظايف عبوديّت و جدّ و جهد در طاعت و عبادت ، اعتماد به اعمال خود نداشته باشى و آن ها را به چيزى نشمرى ، و اميد به رحمت حقّ و فضل و عطاى او داشته باشى و خود را به واسطه اءعمال خود، مستوجب هر ذمّ و لَوم و سخط و غضب بدانى ، و تكيه گاه تو رحمت وجود جواد على الاطلاق باشد، داراى مقام رجا هستى ، و شكر خداى تبارك و تعالى كن و از ذات مقدّس بخواه كه آن را در قلب تو محكم كند، و مقام بالاتر از آن را به تو عنايت فرمايد. و اگر خداى نخواسته ، متهاون به اوامر حقّ بودى ، و بى اهميّت و ناچيز شمردى فرموده هاى ذات اقدس را، بدان كه آن غرور است كه در دل تو پيدا شده از مكائد شيطان و نفس امّاره تو. اگر ايمان به سعه رحمت و عظمت داشتى ، اثرى از آن نمايان بود در تو. مدّعى كه عملش مخالف با دعوايش باشد خود مكذِّب خود است .(42)
الحال ، قدرى با نظر اعتبار انديشه كن و اهميّت مقام و بزرگى موقف را با ديده بصيرت بنگر و با جدّيّت تمام قيام به امر كن . كليد درِ سعادت و درهاى بهشت و كليد درِ شقاوت و درهاى جهنّم در اين دنيا در جيب خود تو است مى توانى درهاى بهشت و سعادت را به روى خود مفتوح كنى و مى توانى بخلاف آن باشى . زمام امر در دست تو است ، خداى تبارك و تعالى حجّت را تمام و راههاى سعادت و شقاوت را نموده و توفيقات ظاهرى و باطنى را عطا فرموده ، آنچه از جانب او و اولياى او است تمام است ، اكنون نوبت اقدام ما است ، آنها راهنمايند و ما راهرو. آنها عمل خود را انجام دادند به وجه احسن و عذرى باقى نگذاشتند و لمحه اى كوتاهى نكردند، تو نيز از خواب غفلت برخيز و راه سعادت خود را طى كن و از عمر و توانايى خود استفاده نما كه اگر وقت بگذرد و اين نقد عمر و جوانى و گنج قوّت و توانائى از دستت برود جبران ندارد.(43)
و از دامهاى بزرگ ابليس ، آن است كه در ابتداء بنده را به غرور كشاند، و او را به اين وسيله افسار گسيخته كند، و از معاصى كوچك به بزرگ و از آن به كبائر و موبقات كشد. و چون مدتى بدين منوال با او بازى كرد و او را به خيال رجاء به رحمت ، به وادى غرور كشاند، در آخر كار، اگر در او نورانيّتى ديد كه احتمال توبه و رجوع داد، او را به ياس از رحمت و قنوط كشاند و به او گويد: ((از تو گذشته و كار تو اصلاح شدنى نيست .)) و اين دام بزرگى است كه بنده را از درِ خانه خدا روگردان كند، و دست او را از دامن رحمت الهى كوتاه نمايد.(44)
اى عزيز! اكنون كه فرصت است و سرمايه عمر عزيز در دست است و طريق سلوك الى الله مفتوح است و درهاى رحمت حق باز است و سلامتى و قوت اعضاء و قوا برقرار است و دارالزّرع عالم ملك بر پا است همتى كن و قدر اين نِعَم الهيّه را بفهم و از آنها استفاده نما و كمالات روحانيّه و سعادات ازليّه ابديّه را تحصيل كن ، و از اين همه معارف كه قرآن شريف آسمانى و اهل بيت عصمت عليهماالسّلام در بسيط ارض طبيعت مظلمه بسط دادند و عالم را به انوار ساطعه الهيه روشن فرمودند تو نيز بهره اى بردار، و ارض ‍ طبيعت مظلمه خود را به نور الهى روشن كن و چشم و گوش و لسان و ديگر قواى ظاهره و باطنه را به نور حق تعالى منور كن .(45)
اى عزيز! تا اين نعمت بزرگ الهى و اين نقد عمر خدا داد، موجود است ، براى روزهاى گرفتارى و بيچارگى همتى كن و خود را از آن سختيها و بدبختيها كه در پيش رو دارى نجات ده كه امروز، در دار تغيّر و تبدّل و دارِالزرعى ، اين نتيجه را خوب مى توانى حاصل كنى . اگر خداى نخواسته حزب شيطانى در تو غالب باشد و با همين حال ، روزگارت سرآيد و دستت از اين عالم كوتاه شود، ديگر جبران شدنى نيست ، آن روز حسرتها و ندامتها فايده ندارد.(46)

7 - دنياطلبى و آثار سوء آن

سؤ ال :
دنيا طلبى منشاء تمام مفاسد و گمراهى و انحطاط انسانها در تمام اعصار بشر بود. و غالباً كسانى كه در مقابل دعوت انبياء و ائمه عليهم السّلام مى ايستادند اين خصيصه پست در نهادشان ريشه دوانده بوده است لذا مسئله دنياطلبى بعنوان مانعى جدى براى يك سالك مطرح است حضرتعالى در زمينه اى چه تحليلى و برداشتى داريد؟

اگر كسى اندكى تاءمل كند در عواقب امر اهل دنيا و عشّاق آن و مفاسدى كه از آنها بروز كرده و ننگهائى كه از آنها به يادگار مانده كه صفحات تاريخ را سياه و ننگين نموده ، كه تمام آن از حبّ جاه و مال و بالجمله حبّ دنيا بوده ، و تفكّر كند در اخبار و آثارى كه از اهل بيت عصمت و طهارت در مذمّت حبّ دنيا وارد شده و مفاسدى كه در دين و دنيا بر آن مترتّب است ، تصديق مى كند كه با هر قيمت هست و با هر فشار و رياضتى ميسور و ممكن باشد قطع اين فساد را از صفحه قلب بكند و اين ظلمت و كدورت را از فضاى دل بركنار كند، لازم است بكند؛ و اين با قدرى اقدام و همّت تا اندازه اى ممكن است . گرچه ترك مطلق از عهده هر كس ساخته نيست ، ولى كم كردن آن و شاخ و برگ آن را زدن بسيار ممكن است بلكه مى توان گفت سهل است .(47)
بايد دانست كه دنياى مذموم در لسان اولياء همان علاقه و حبّ و توجّه به آن است ؛ والاّ اصل عالم مُلك و مشهد شهادت ، كه يكى از مشاهد جمال جميله حقّ است و مهد تربيت اولياء و عرفا و علماء باللّه است و دارالتّكميل نفوس قدسيّه بشريّه و مزرع آخرت است ، از اعزّ مشاهد و منازل است نزد اولياء و اهل معرفت .(48)
بالجمله ، آنچه خار طريق وصول به كمالات و شيطان قاطع الطّريق مقام قرب و وصول است و انسان را از حق منصرف مى كند و از لذّت مناجات با او محروم مى نمايد و قلب را ظلمانى و كدر مى كند، حبّ به دنيا است كه در احاديث شريفه آن را ((راءس كل خطيئه )) و ((مجتمع كلّ معاصى )) شمرده اند.(49)
تعلق به اين عالم طبيعت ، تعلق به اين دنيا، اين اسباب اين مى شود كه انسان را منحط مى كند. ممكن است يك كسى به يك تسبيحى آنقدر تعلق داشته باشد كه يك كس ديگرى به يك سلطنت اين تعلق را داشته باشد، اين اولى بيشتر به دنيا چسبيده است و آن دومى كمتر. سليمان ابن داود هم سلطان بود، سلطانى كه بر همه چيز حكم مى كرد، لكن آن سلطنت يك سلطنتى نبود كه دل سلطان را، دل سليمان ابن داود را به خودش جذب كند. رسول اكرم هم رئيس يك ملت بود و فرمانفرماى ملت بود، لكن اين فرمانفرمايى اينطور نبود كه او را جذب كند به خودش . فرمانفرمايى در تحت سيطره او بود، نه او در تحت سيطره فرمانفرمايى .(50)
مثل براى دنياخواهان
مَثَل ما در اين دنيا، مثل درختى است كه ريشه به زمين بند نموده ، هر چه نورس باشد، زودتر و سهل تر ريشه آن بيرون آيد. و فى المثل اگر درخت احساس درد و سختى مى كرد، هر چه ريشه آن كمتر و سست تر بود، درد و سختى كمتر بود. نونهالى را كه تازه پنجه به زمين بندكرده ، با زور كمى تمام ريشه اش بى زحمت و فشار بيرون آيد، ولى چون سالها بر آن گذشت ، و ريشه هاى آن در اعماق زمين فرو رفت ، و ريشه هاى اصلى و فرعى آن در باطن ارض پنجه افكند و محكم شد، در بيرون آوردن آن محتاج به تيشه و تبر شوند تا ريشه هاى او را قطع كنند و در هم شكنند...
ريشه حب دنيا و نفس - كه به منزله ريشه اصلى است - و فروع آنها از حرص و طمع و حب زن و فرزند و مال و جاه و امثال آن تا در نفس ، نورس و نونهال است ، اگر انسان را بخواهند از آنها جدا كنند و ببرند، زحمتى ندارد، نه فشار عمّال موت و ملائكه اللّه را لازم دارد و نه فشار بر روح و روان انسانى واقع شود...
درخت هر چه بزرگ شود، چند مترى بيشتر از زمين را فرا نگيرد و ريشه ندواند، ولى درخت حب دنيا به تمام پهنا در عالم طبيعت - در ظاهر و باطن - ريشه افكند. ... لهذا از بُن كندن اين درخت را، به سلامت ممكن نيست . انسان با اين محبت در خطرى عظيم است .(51)
چون انسان اين مطلب را دريافت و با عين انصاف و چشم بصيرت به اول و آخر امر خود نظر كرد، بر خود حتم و لازم شمارد كه حتى الامكان اين خار طريق (را) كه اسم آن محبّت و رغبت به دنيا و مال و منال آن است از سر راه سلوك خود بردارد، و اين خطيئه مهلكه را كه راءس هر خطيئه است .(52)
و اُمِّ هر مرض است از خانه قلب خود دور كند و اين خانه را كه منزلگاه محبوب و محل تجلّى مطلوب است از قذارت پاك ، و از جنود ابليس و شرك شيطان تطهير كند و دست غاصبانه ديو پليد را از خانه خدا كوتاه و بتها را از طاق و رواق آن فرو ريزد تا صاحب خانه به منزل خود عنايت پيدا كند و از جلوه هاى خود آن را روشنى دهد.(53)

8 - توجه و درك محضريت حق تعالى

سؤ ال :
بنظر حضرتعالى كه عملاً بعد از يك عمر مبارزه با نفس تجربه هاى سره اى را بدست آورده ايد حضور و درك خداوند را در وجود خود چگونه مى توان ملكه نموده ، سپس بفرمائيد كه چه موانعى براى يك سالك الى الله جهت درك حضور حق تعالى وجود دارد؟

توجه به غير خدا انسان را به حجابهاى ظلمانى و نورانى محجوب مى نمايد، كليه امور دنيوى اگر موجب توجه انسان به دنيا و غفلت از خداوند متعال شود باعث حجب ظلمانى مى شود، تمام عوالم اجسام حجابهاى ظلمانى مى باشد و اگر دنيا وسيله توجه به حق و رسيدن به دار آخرت .(54) (كه دارالتشريف است ) باشد حجابهاى ظلمانى به حجب نورانى مبدل مى گردد.(55)
در محضر خدا كه ، محضر احترام دارد، انسان در محضر يك بزرگى كه در نظر خودش بزرگ است ، احترام مى كند از آن محضر. اگر يك نفر وقتى كه در نظرتان بزرگ است پيش شما باشد، در محضر او كار خلاف نمى كنيد چه رسد به اينكه در محضر او به او خلاف بكنيد، كار خلاف مطلقاً آدم نمى كند در محضر يك كسى كه ادراك كرده است كه اين بزرگ است ، محترم است ، چه رسد به اين كه در محضر آن محترم به خود آن محترم خلاف احترام بكند، محضر، محضر خداى تبارك و تعالى است عالم محضر است ، تمام عالم محضر است ، معصيت مخالفت با خود اوست ، با آن كسى است كه در محضرش هستيم .(56)
ديگر آن راه ها كه مى رويد رها كنيد، راه همين است ((اهدنا الصراط المستقيم ))، ((ربى ابى على صراط المستقيم )) آن طرف ، طرف ندارد، دنياست و ماوراى آن ، آنچه كه مربوط به نفسانيت انسان است ، شهوات انسان است ، آمال و آرزوهاى انسان است اين دنياست آن دنيايى كه تكذيب شده است . اين عالم طبيعت ، اين عالم طبيعت نور است ، دلبستگى هاى به اين عالم انسان را بيچاره مى كند، ظلمت ما از اين دلبستگى هائى است كه ما داريم به اين دنيا، به اين مقام ، به اين مسند، به اين اوهام ، به اين خرافات همه انبيا آمدند براى اينكه دست شما را بگيرند از اين علائقى كه همه اش بر ضد آنى است كه طبيعت و فطرت شما اقتضا مى كند، شما را دستتان را بگيرند و از اين علائق نجاتتان بدهند و واردتان كنند به عالم نور.(57)
افسوس ! كه ما اهل غفلت و سكر طبيعت و مغروران بى مايه در تمام امور دست نشانده شيطان پليد هستيم و هيچ گاه از خواب گران و نسيان بى پايان بيرون نمى آييم ، و استفاده ما از مقامات و معارف ائمّه هدى عليهماالسّلام به قدرى كم و ناچيز است كه به حساب درست نيايد و از تاريخ حيات آنها به قشر و صورت اكتفا كرديم ...
پس ، با هر رياضتى است شهادت به الوهّيت را به قلب برساند، و از كعبه دل بتهاى بزرگ و كوچك را كه به دست تصرّف شيطان و نفس اماره تراشيده شده در هم شكند و فرو ريزد تا لايق حضور حضرت قدس گردد. و تا بتهاى حب دنيا و شئون دنيّويه در كعبه دل است ، سالك را راه به مقصد نيست .(58)
اى عزيز! جميع علوم شرعيّه مقدمه معرفت اللّه و حصول حقيقت توحيد است در قلب - كه آن صبغة الله است : (و من احسن من اللّه صبغة ).(59) غايت امر آن كه بعضى مقدمه قريبه و بعضى بعيده و بعضى بلاواسطه و بعضى مع الواسطه است .(60)
اى خدائى ، كه مردگان را از گورها برانگيزى واى آنكه به روز رستاخيز، برخاستن مردمان به فرمان تو است ! دل هاى ما را از اين كهنه قبرستان برانگيزان و بار ما را از اين كوره ده ، سرزمين ستم بر بند تا در نشئه قلبى ، انوار معرفت را مشاهدة كنيم و گوش دل ما سروش هاى پيامبرت را در آن نشئه بشنود، باشد كه بهره ما از نبوت تنها آن نباشد كه با گفتن شهادت به زبان خون و مال خود را محفوظ داشته و از عمل كردن به احكام او مقصود ما فقط اكتفا كردن در رابطه با قواعد فقهى و موافقت داشتن برحسب صورت باشد و از خواندن قرآن كريم هدف ما زيبا خواندن و فراگرفتن احكام تجويد و مخارج حروف باشد تا در نتيجه اين كوتاه نظرى از آنان باشيم كه خداى تعالى درباره شان فرموده است : ((برگوش و چشم هاى شان پرده كشيده شده است )) و نيز فرموده است : ((دلهاى آنان گرفتارى بيمارى است )).(61)
خداوند همه ما را از اين قيدهاى شيطانى رها فرمايد تا بتوانيم اين امانت الهى را به سرمنزل مقصود برسانيم .(62)
خداوند تعالى شمه اى از اين سيرمعنوى و هجرت الهى را نصيب همه ما فرمايد.(63)
خداى تعالى تو را و ما را از امت رسول مختار و از راهروان راه شيعيان نيكوكار قرار دهد.(64) خداى تعالى ما را از شر شيطان كه دزد بكمين نشسته بر سر راه خداى رحمن است در پناه خويش نگهدارد.(65)

9 - علت سستى در انجام واجبات و مستحبات

سؤ ال :
سستى در انجام واجبات و مستحبات و عدم علاقه شديد به عبادات در انسانها چه علتى مى تواند داشته باشد و عاقبت كسى كه سهل انگارى در امور دينى مى نمايد چه مى تواند باشد؟ و راه رفع اين سستى در امور دينى را نيز بفرمائيد؟

براى آنست كه ايمان به غيب نداريم و پايه يقين و اطمينان سست است و وعده خدا و انبياء را به جان و دل قبول نكرديم . پس در نظر ما تمام اوضاع الهى و شرايع دينى پست و سست است . و اين سستى كم كم تغافل آورد و يا در همين عالم غفلت بر ما غالب آيد و ما را از دين صورى كه داريم بكلّى خارج كند يا در شدتّها و سختيهاى موت غفلت كلّى عارض ‍ شود.(66) و انسان تا در اين عالم است مى تواند خود را از اين ظلمت نجات دهد و به آن انوار برساند. آرى مى تواند ولى نه به اين حالت سردى و خمودى و سستى و فتور و سهل انگارى كه در ما است ، كه همه مى بينيد كه با هر خلق زشت و اطوار ناپسندى كه از اول طفوليّت بزرگ شديم و با معاشرت و مؤ انستهاى نامناسب تهيّه كرديم تا آخر باقى مى مانيم سهل است ، روز بروز بر آن سربار مى كنيم و مى افزاييم . گويى گمان نداريم كه عالم ديگرى هست و نشاءه باقيه ديگرى خواهد آمد ((واى اگر از پس امروز بود فردايى )) و گويى كه دعوت انبياء و اولياءعليهماالسّلام به ما هيچ مربوط نيست ، و معلوم نيست ما با اين اخلاق و اعمال به كجا ميرسيم و با چه صورتى محشور مى شويم . يك وقت تنبّه پيدا مى كنيم كه كار از دست ما خارج و حسرت و ندامت نصيب ماست و غير از خود كسى را نتوانيم ملامت كنيم . انبياءعليهم السّلام طريق سعادت را نشان دادند و علماء و حكماء فرمايشات آنها را براى ما تفسير نمودند و طرق معالجه امراض باطنيّه را بيان كردند و با هر زبان ترجمه و با هر بيان تزريق نمودند و به گوش ما فرو نرفت و چشم و گوش و قلب خود را از آن بستيم . پس بايد ملامت به خود برگردد.(67)
از جاى برخيز و از اين بيت مظلمه طبيعت و عبورگاه تنگ و تاريك دنيا هجرت كن و زنجيرها و سلسله هاى زمان را بگسلان و از اين زندان خود را نجات ده و طائر قدس را به محفل انس پرواز ده .تو را ز كنگره عرش مى زنند صفير
ندانمت كه دراين دامگه چه افتادست

پس ، ((عزم )) خود را قوى كن و اراده خويش را محكم نما كه اوّل شرط سلوك عزم است و بدون آن راهى را نتوان پيمود و به كمالى نتوان رسيد. و شيخ بزرگوار شاه آبادى (68) روحى فداه آن را مغز انسانيّت تعبير مى كردند... بزرگتر رحمتهاى الهى قرآن است ، تو اگر به رحمت ارحم الرّاحمين طمع دارى و آرزوى رحمت واسعه دارى ، از اين رحمت واسعه استفاده كن طريق وصول به سعادت را باز نموده و چاه را از راه روشن فرموده تو خود به پاى خود در چاه مى افتى و از راه معوج ، مى شوى ، رحمت را چه نقصانى است ؟ اگر ممكن بود طريق خير و سعادت را به مردم به طور ديگر نشان بدهند، مى دادند.(69)
عزيزا اگر به هر يك از ما يك طفل ده ساله [اى ] اطلاع دهد كه خانه ات آتش گرفت يا پسرت در آب افتاد و الا ن غرق مى شود، آيا اگر اشتغال به هر كار مهمّى داشته باشيم ، دست از آن برداشته ، در تعقيب اين اخبار هولناك سراسيمه مى دويم يا آن كه با اطمينان نفس نشسته اعتناء نمى كنيم ؟ اكنون چه شده است ، تمام آيات و اخبار و برهان و عيان به قدر خبر يك بچه ده ساله در ما تاءثير نكرده ، اگر تاءثير كرده بود، راحتى را از ما سلب نموده بود. آيا اين كورى باطن و عماى قلب را بايد به چه نحو معالجه كرد؟ آيا اين مرض ‍ قلبى محتاج به علاج و طبيب هست ؟(70)
پس بر جوانها حتم و لازم است كه تا فرصت جوانى و صفاى باطنى و فطرت اصل باقى و دست نخورده است ، در صدد تصفيه و تزكيه برآيند، و ريشه هاى اخلاق فاسده و اوصاف ظلمانيه را از قلوب خود بركنند كه با بودن يكى از اخلاق زشت ناهنجار، سعادت انسان در خطر عظيم است و نيز در ايام جوانى اراده و تصميم انسان ، جوان است و محكم . از اين جهت نيز، اصلاح براى انسان آسانتر است . ولى در پيرى اراده سست و تصميم پير است ، چيره شدن بر قوا مشكلتر است .(71)
نردبان همه حقايق از براى عارف سالك همانا معرفت نفس است پس بر تو باد كه اين معرفت را بدست آوردى كه شناخت نفس كليد همه كليدها و چراغ همه چراغ ها است و هر كس كه خود را شناخت پروردگار خود را شناخته 0- است .(72)

- قرائت ظاهرى آيات قرآن كريم

سؤ ال :
متاءسفانه در قرائت قرآن كريم بيشتر به قرائت ظاهرى آيات توجه مى شود و به معنا و تذكرات و اوامر و نواهى و كليه دستورات و برنامه هائى كه در اين كتاب نورانى و شريف آمده كم توجهى مى شود استدعا دارد نظر خود را راجع به اين شيوه نادرست بفرمائيد؟

يكى از مكايد شيطان است كه انسان متعبّد را تا آخر عمر به الفاظ قرآن سرگرم مى كند و از سرّ نزول قرآن و از حقيقت اوامر و نواهى و دعوت به معارف حقّه و اخلاق حسنه آن بكلّى غافل مى كند. تازه بعد از پنجاه (سال ) قرائت معلوم شود كه از شدّت تغليظ و تشديد و در آن از صورت كلام بكلّى خارج شده و يك صورت غريبى پيدا كرده .بلكه مقصود آدابى است كه در شريعت مطهّره منظور شده است كه اعظم و عمده آنها تفكّر و تدبّر و اعتبار به آيات آنست ، چنانچه سابقاً اشاره شد.(73)
و معلوم است كسى كه تفكّر و تدبّر در معانى قرآن كرد در قلب آن اثر كند و كم كم به مقام متّقين رسد و اگر توفيق الهى شامل حالش ‍ شود.(74)
فرزندم ! با قرآن اين بُزرگ كتاب معرفت آشنا شو، اگر چه با قرائت آن ، و راهى از آن به سُوى محبوب باز كُن و تصوّر نكن كه قرائت بدون معرفت اثرى ندارد كه اين وسوسه شيطان است ، آخر، اين كتاب از طرف محبوب است براى تو و براى همه كس و نامه محبوب ، محبوب است اگر چه عاشق و مُحِبّ، مفاد آنرا نداند و با اين انگيزه حُبِّ محبوب كه كمال مطلوب است به سُراغت آيد و شايد دستت گيرد. ما اگر در تمام لحظات عمر به شكرانه اينكه قرآن كتب ما است به سجده رويم از عُهده برنيامده ايم .(75)
من قائل بى خبر و بى عمل به دخترم مى گويم در قرآن كريم اين سرچشمه فيض الهى تدبّر كن هر چند صرف خواندن آن ، كه نامه محبوب است به شنونده محجوب آثارى دلپذير دارد لكن تدبّر در آن انسان را به مقامات بالاتر و والاتر هدايت مى كند (افلا يتدبّرون القرآن ام على قلوب اقفالها).(76)
و تا اين قفل و بندها باز نگردد و به هم نريزد، از تدبّر هم آنچه نتيجه است حاصل نگردد.(77)
از قرآن دور نيفتم ، در اين مخاطبه بين حبيب و محبُوب و مناجات بين عاشق و معشوق اسرارى است كه جز او و حبيبش كسى را بر آن راه نيست و امكان راه يافتن نيز نمى باشد.(78)
خداوند تعالى از نور معرفت خودش كه به وسيله قرآن القا شده است به ما هم بهره اى عنايت فرمايد.(79)
و خداى تبارك و تعالى از نور هدايت خودش نصيب همه ما بفرمايد.(80)

11 - آداب باطنى قرائت قرآن كريم

سؤ ال :
استدعا دارد شرائط و آداب قرائت قرآن كريم را بفرمائيد؟ و يك سالك الى الله در حين قرائت به چه موضوع بايد توجه داشته باشد؟ و چه شيوه عملى را بايد پيش خود نمايد.

پس انسان كه مى خواهد كلام خدا را قرائت كند و به آيات الهيّه ، قلب قاصى خود را مداوا كند و با كلام جامع الهى شفاى امراض قلبيّه خود را بگيرد و با نور هدايت اين مصباح منير غيبى و اين نورٌ على نور آسمانى طريق وصول به مقامات اخرويّه و مدارج كماليّه را دريابد بايد اسباب ظاهريّه و باطنيّه آنرا فراهم كند و آداب صوريّه و معنويّه آنرا فراهم كند، نه مثل ما كه اگر گاهگاهى هم تلاوت قرآن كنيم علاوه بر آنكه از معانى و مقاصد آن و اوامر و نواهى و وعظ و زجر آن بكلّى غافليم ، و گويى آياتى كه در آن ذكر اوصاف جهنّم و عذاب اليم آن يا بهشت و كيفيّات نعيم آن گرديده به ما ربطى ندارد، و نعوذباللّه در خواندن كتاب قصّه حضور قلب ما بيشتر و حواس ما جمعتر است از كتاب كريم خدايى ، از آداب ظاهّريه آن نيز غفلت كنيم .(81)
پس ، وظيفه سالك الى الله آن است كه خود را به قرآن شريف عرضه دارد و چنانچه ميزان در تشخيص صحّت و عدم صحّت و اعتبار و لااعتبار حديث آن است كه آن را به كتاب خدا عرضه دارند و آن چه مخالف آن باشد باطل و زخرف شمارند، ميزان در استقامت و اعوجاج و شقاوت و سعادت آن است كه در ميزان كتاب الله درست و مستقيم درآيد. و چنانچه خُلق رسول الله قرآن است خلق خود را با قرآن بايد متوافق كند تا با خلق ولى كامل نيز مطابق گردد. و خلقى كه مخالف كتاب الله است زخرف و باطل است . و همچنين جميع معارف و احوال قلوب و اعمال باطن و ظاهر خود را بايد با كتاب خدا تطبيق كند و عرضه دارد تا به حقيقت قرآن متحقق گردد و قرآن صورت باطنى او گردد.(82)
عزيزا! از خواب گران برخيز، و اين امراض گوناگون را با قرآن و حديث علاج كن و دست تمسّك به حبل اللّه متين الهى و دامن اولياء خدا زن ! پيغمبر خدا اين دو نعمت بزرگ را براى ما گذاشت .(83) كه به واسطه تمسّك به آنها از اين گودال ظلمانى طبيعت ، خود را نجات دهيم ، و از اين زنجيرها و غُلها خلاصى پيدا كنيم ، و به سيره انبياء و اولياء متصف شويم .(84)

12 - دوستدار واقعى اهل بيت چه كسانى اند

سؤ ال :
اساساً چه كسى را ميتوان دوستدار واقعى خداوند و اهل بيت عليهم السّلام دانست و فرق محب واقعى و كاذب را چگونه بايد بيابيم ؟ و چگونه اين محبت را در جان خود ميتوان گسترش ‍ داد؟

بيچاره گمان مى كند به مجرّد دعوى تشيّع و حبّ اهل بيت طهارت و عصمت ، جواز ارتكاب هر محرّمى را خداى نخواسته دارد و قلم تكليف - نعوذباللّه - از او(85) برداشته شده ، بدبخت نمى داند كه شيطان بر او تعميه كرد، و در آخر عمر بيم آن است كه محبّت بى مغز نيز بى فايده از دستش برود، و با كفّ تهى در صف نواصب اهل بيت محشور گردد. آخر دعوى محبّت كسى (اگر) بيّنه نداشته باشد پذيرفته نيست . ممكن نيست من با شما دوست باشم و محبّت و اخلاص داشته باشم و برخلاف تمام مقاصد و مطلوبات شما اقدام كنم . درخت محبّت ثمره و نتيجه اش عمل بر طبق آنست و اگر اين ثمره را نداشته باشد بايد دانست كه محبّت نبوده ، خيال محبّت بوده .(86)
ما اسيران نفس و شهوت ، خدا را براى خُرما مى خواهيم ، و دوست مطلق را فداى لذّات نفسانيّه مى كنيم . و اين از بزرگترين خطاها است كه اگر دل ما حظّى از معرفت داشت و جلوه [اى ] از محبّت در آن حاصل بود، بايد از خجلت بميريم ، و سرِ شرمسارى را تا قيامت به زير افكنيم .(87)
معرفت خدا، حُب خدا آورد و اين حُبّ چون كامل شد، انسان را از خود منقطع كند. و چون از خود منقطع شد، از همه عالم منقطع شود و چشم طمع به خود و ديگران نبندد و از رجز شيطان و رجس طبيعت پاكيزه شود و نور ازل در باطن قلب او طلوع كند، و از باطن به ظاهر سرايت كند و فعل وقول او نورانى شود و تمام قوا و اعضاء او الهى و نورانى شود.(88)
حبيبا! لَختى از خواب گران برخيز، و راه و رسم عاشقان درگاه را برگير، و دست و رويى از اين عالم ظلمت و كدورت و شيطانيّت شستشو كن ، و پا به كوى دوستان نِه ، بلكه به سوى كوى دوست حركتى كن .

13 - خودبينى اساس تمرد و نافرمانى بندگان

سؤ ال :
استدعا دارد حضرتعالى تحليل خود را درباره مسئله خودبينى بيان فرموده آنگاه راه رهائى از اين رذيله را نيز بفرمائيد؟

هر چه بر ما بگذرد از اين حبّ نفس است ، از اين انانيّت است . ((اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك )) يك همچه تعبيرى هست ، از همه دشمن ها بدتر است ، از همه بتها بزرگتر است ، مادر بتها است . مادر بتها بت نفس شماست . از همه بتها بيشتر انسان به اين [بت ] عبادت مى كند، توجهش به اين بيشتر است و تا اين بت را نشكند نمى تواند الهى بشود، نمى شود هم بت باشد و هم خدا، اين نمى شود هم انانيّت باشد و هم الهيّت باشد، تا از اين بيت ، از اين بت خانه از اين بت رها نشويم و پشت نكنيم به اين بت و رو نكنيم به خداى تبارك و تعالى و از اين خانه خارج نشويم يك موجودى هستيم به حسب واقع بت پرست ولو به حسب ظاهر خداپرست باشيم .
ما خدا را به لفظ مى گوئيم و آنكه در دل ما [هست ] است خودمان است ، خدا را هم براى خودمان مى خواهيم ، اگر خدا [را] هم بخواهيم براى خودمان خواهيم ، لفظاً مى ايستيم و نماز مى خوانيم : ((اياك نعبد و اياك نستعين )) مى گوئيم ولى واقعاً عبادت ، عبادت نفس است وقتى توجه به خود باشد، همه جهات خودم باشم ، همه چيز را براى خودم بخواهم .
همه اين گرفتارى هائى كه براى بشر است از اين نقطه به پا مى شود همه گرفتارى ها از انانيّت انسان است ، تمام جنگ هاى عالم از اين انانيّت انسان پيدا مى شود مؤ من ها با هم جنگ ندارند.(89)
اوّل بايد از اين بيت خارج شد اوّل قدم اين است كه انسان قيام كند، قيام ، للّه ، بيدار بشود، خواب نباشد مثل ما، ما الا ن خوابيم در صورت بيدار، بيدارى حيوانى است ، و خواب انسانى ، ما خوابيم همه الا ن خوابيم وقتى كه موت حاصل شد آن وقت تنبّه پيدا مى شود كه چه هياهو بوده است ؟(90)
پيغمبرها براى همين آمده بودند كه مردم را هدايت كنند به آن راهى كه مى رسند به آن كمال مطلق و از اين حيرتها و از اين سرگشتگى ها نجات پيدا مى كنند، براى نجات انسان است از اين ظلمت طبيعت به نور، بلكه از حجاب هاى نور و ظلمت براى ماوراى اينها. در دعاى شعبانيه مى خوانيد: ((الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور)) ما را هدايت كن به آنجائى كه ديدگان قلوب ما، چشم هاى قلب ما، حجاب هاى نورانى هم از بين بردارد، به تو برسد. اسلام آمده است كه انسان را از اين ضلالتى كه دارد، از اين حجاب هائى كه دارد، حجاب هائى كه بالاتر از همه حجاب خودبينى است ، خود گُنده بينى ، تا انسان يك چيزى دستش مى آيد يك غرورى در او پيدا مى شود و خودش را بزرگ مى بيند، اسلام آمده است كه سركوب كند اين غرور را، مادامى كه انسان خودش را مى بيند نمى تواند به آن راهى كه راه هدايت است دست پيدا بكند. بايد پا بگذارد روى اين ، اول امر اين است كه پا بگذارد روى اين شهواتى كه دارد، هواهاى نفسانيه اى كه دارد.(91)
انسان چون خودش را خيلى دوست دارد، خيال مى كند كه هر كارى كه مى كند خوب است و هر كارى كه مى كند براى خداست ، لكن اگر خودش را عرضه كند به يك كسى كه خدا را مى شناسد، آنوقت به او مى فهماند كه نه كار تو براى خودت بوده ، همه كارها براى خودت است ، اگر رسيدى به آنجائى كه اين خود را كنار بگذارى و كار بكنى اين كار را براى خود نيست قهراً وقتى خود نباشد ديگر نزاع هم نيست دعوا هم نيست . انبيا با هم نزاع نداشتند، همه انبيا اگر جمع بشوند در يك جائى با هم هيچ اختلافى ندارند براى اينكه وجهه ، وجهه واحد است و خود كنار رفته است ديگر خودى در كار نيست . ((جزنا و هى الخامده )) اين در روايتى است كه مى فرمايد كه ما از اين صراط، اين صراط را مى گويند كه در متن جهنم است يعنى رو نيست كه اينكه آب از زيرش مى رود وسط است ، مثل يك پلى كه وسط آب غرق شده باشد پل در آن ، - صراط - محيط هست جهنم بر صراط، و شما بايد از آنجا عبور كنيد نه اينكه آن بالا هست و ما مى افتيم تويش ، خير، وسط است اگر چنانچه توانستيد عبور كنيد. مؤ من وقتى كه مى خواهد عبور كند عبور بايد بكند، جهنم هم هست برايش ، لكن جهنم صدا مى كند كه نور من را دارى از بين مى برى زود رد شو.(92)
اگر وضع اين باشد كه قدرت طلبى در كار بيايد و كار اين كه : من اين طور بايد باشم ، بشود، بداند كه اين از شيطان است ، شيطان اين تزريق را از ابتدا كرده است و ما را هم از اين راه ، بيشتر از جاهاى ديگر مى تواند بازى بدهد، كه تو فلانى هستى ! تو چه هستى ! ديگران چى اند! از اين معانى . هيچ فرقى ما بين آن آدمى كه به حسب ظاهر قدرتمند دنياست و دارد باز هم دنبال قدرت مى گردد، با آن آدم زاهدى كه توى يك صومعه نشسته است ، در اين جهت فرق نيست كه اگر هر دوشان بگويند: من اين طور! اين زاهد بگويد: من اين زاهد هستم ! من چه ! يا آن بگويد: من قدرتمند هستم ! هر دويش از شيطان است ، بلكه اين فسادش بيشتر از آن است ، خودخواهى هميشه اسباب اين است كه انسان را به فساد بكشد. تمام فسادهايى كه در عالم پيدا مى شود، از خودخواهى پيدا مى شود، از حب جاه ، از حب قدرت ، از حب مال ، از امثال اينهاست و همه اش برمى گردد به حب نفس و اين ((بُت )) از همه بزرگتر است و شكستنش هم از همه مشكل تر است . تعقيب كنيد كه اگر نمى توانيد به تمام معنا بشكنيد - كه مى توانيد انشاءاللّه - مشغول باشيد به شكستن دست و پاى يك همچو بتى . اگر رهايش كنيد شما را به هلاكت مى كشاند. اين طور نيست كه ما را رها كند، ما يك معصيتى بكنيم ما را رها كند، يك كار ديگرى بكنيم زيادتر ما را رها كند. درجه به درجه پيش مى برد تا آن جايى كه دين انسان را از دست انسان مى گيرد اين يك مساله طبيعى است كه شغل شيطان هم همين است .(93)

14 - علت و ريشه معاصى

سؤ ال :
اساساً چرا انسان دچار معصيت مى شود و چه بايد كرد تا از غيبت كه در روايات از زنا بدتر شمرده شده پرهيز كرد؟

عصمت كه در انبياء است دنبال باور است ، باورش وقتى آمد ممكن نيست تخلّف كند، شما اگر باورتان آمد كه يك آدمى شمشيرش را كشيده است اگر كلمه اى برخلاف او بگوئيد گردن شما را مى زند نسبت به او معصوم مى شويد، يعنى ديگر امكان ندارد (خلافى ) از شما صادر بشود، براى اينكه شما خودتان را مى خواهيد.(94)
اگر كسى باورش بيايد كه غيبت ((ادام كلاب النار)) است . كسى كه غيبت بكند كلب هاى آتش (جهنّم ) او را مى بلعند، غيبت نمى كند، نه بلعيدنى كه معدوم بشود و تمام بشود، بلعيدنى كه هست (و معدوم نمى شود) آدم . اينكه ما خداى نخواسته يك وقت غيبت مى كنيم ، براى اين است كه باورمان نيامده است آنجا (قيامت ) را، آدمى كه باورش بيايد كه تمام كارهائى كه در اينجا انجام مى دهد يك صورتى در آن عالم دارد، اگر خوب است صورت خوب و اگر بد است صورت بدو (بداند كه ) حساب در كار است ، و هر كارى حساب دارد. حالا تفصيل قضيّه را (هم نداند) اگر چنانچه غيبت بكند در آنجا محاسبه است ، جهنّم است ، اگر اذيت كند مؤ منين را در جهنّم است و اگر خيرات و مبرّات داشته باشد در بهشت است (خلاف اين باور عمل نمى كند) كسى كه باورش آمده باشد، نه اينكه (فقط) كتاب خوانده باشد و عقلش ادراك كرده باشد، بين ادراك عقلى و باور نفسانى و قلبى ((اين قلب را نمى گويم )) خيلى فاصله است ، بسيارى وقتها انسان يك چيزى را عقلاً ادراك مى كند ليكن چون باورش نيامده تبعيّت نمى كند، آن وقتى كه باورش بيايد تبعيّت مى كند.(95)
طبق بعضى آيات به تفسير برخى از روايات (96) اعمال انسان به رسول خداصلّى اللّه عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السّلام رضه مى شود و از نظر مبارك آنان مى گذرد. وقتى كه آن حضرت به اعمال شما نظر كنند و ببينند كه از خطا و گناه انباشته است چقدر ناراحت و متاءثر مى گردند؟ نخواهيد كه رسول خدا ناراحت و متاءثر شوند، راضى نشويد كه قلب مبارك آن حضرت شكسته و محزون گردد، وقتى آن حضرت مشاهده كند كه صفحه اعمال شما مملو از غيبت و تهمت و بدگويى نسبت به مسلمانان مى باشد و تمام توجه شما هم به دنيا و ماديت است و قلوب شما از بغض ، حسد، كينه ، و بدبينى به يكديگر، لبريز شده ممكن است در حضور خداى تبارك و تعالى و ملائكة اللّه خجل گردد كه امت و پيروان او نسبت به نعم الهى ناسپاس ‍ بوده و اينگونه افسار گسيخته و بى پروا به امانات خداوند تبارك و تعالى خيانت مى كنند.
فردى كه به انسان مربوط است (اگر چه نوكر انسان باشد) اگر خلافى مرتكب شد، مايه خجلت انسان مى گردد، شما مربوط به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هستيد، شما با ورود به حوزه هاى علميه خود را به فقه اسلام ، رسول اكرم و قرآن كريم مرتبط ساخته ايد. اگر عمل زشتى مرتكب شديد به آن حضرت برمى خورد، بر ايشان گران مى آيد ممكن است خداى نخواسته شما را نفرين كند. راضى نشويد كه رسول خداصلّى اللّه عليه و آله و ائمه اطهارعليهم السّلام نگران و محزون گردند.(97)

15 - آداب باطنى حج

سؤ ال :
استدعا دارد بعضى از مراتب معنوى و باطنى سفر حج را بيان فرمائيد؟

سفر حج ... سفر تحصيل دنيا نيست سفر الى اللّه است . شما داريد به طرف خانه خدا مى رويد. تمام امورى كه داريد انجام مى دهيد به طور الوهيت بايد انجام بدهيد. سفرتان از اينجا كه شروع مى شود ((وفد)) الى اللّه است ، سفر به سوى خداى تبارك و تعالى است . بايد همانطورى كه مسافرين الى اللّه مثل انبياعليهم السّلام و بزرگان از دين ما مسافرتشان الى اللّه در تمام زمان حياتشان بوده است و يك قدم تخلف نمى كردند از آن چيزى كه برنامه وصول الى اللّه بوده است ، شما هم الان ((وفود)) الى اللّه داريد مى رويد. شما در آنجا كه مى رويد، در ميقات كه مى رويد لبيك به خدا مى گوئيد، يعنى تو دعوت كردى و ما اجابت . مبادا يك عملى انجام بدهيد كه خداى تبارك و تعالى بفرمايد كه خير شما را من قبول ندارم براى اينكه شما اسلامى نيستيد... اين سفر الهى را شما مى رويد رجم شيطان مى كنيد. اگر چنانچه خداى نخواسته خودتان از جنود شيطان باشيد رجم خودتان را هم مى كنيد. شما بايد رحمان ، رحمان بشويد تا رجمتان رجم رحمان و جنود رحمان به شيطان باشد.(98)
لبيك هاى مكرر از كسانى حقيقت دارد كه نداى حق را به گوش جان شنيده و به دعوت الله تعالى به اسم جامع جواب مى دهند مساءله مساءله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب ، گويى گوينده از خود در اين محضر بيخود شده و جواب دعوت را تكرار مى كند و دنباله آن سلب شريك به معناى مطلق آن مى نمايد كه اهل الله مى دانند نه شريك در الوهيت فقط گرچه سلب شريك در آن نيز شامل همه مراتب تا فناى عالم در نظر اهل معرفت است و حاوى جميع فقرات احتياطى و استحبابى است مثل ((الحمدلك و لنعمة لك )) و حمد را اختصاص مى دهد به ذات مقدس ، همچنين نعمت را، و نفى شريك مى كند، و اين نزد اهل معرفت غايت توحيد است و به اين معناست كه هر حمدى و هر نعمتى كه در جهان هستى تحقق يابد حمد خدا و نعمت خداست بدون شريك و در هر موقف و مشعرى و وقوف و حركتى و سكون و عملى ، اين مطلب و مقصد اعلى جارى است و خلاف آن ، شرك به معناى اعم است كه همه ما كوردلان به آن مبتلا هستيم ... لبيك هاى شما جواب دعوت حق تعالى باشد و خود را محرم براى وصول به آستانه محضر حق تعالى نماييد و لبيك گويان براى حق ، نفى شريك به همه مراتب كنيد و از ((خود)) كه منشاء بزرگ شرك است به سوى اوجل و اعلى هجرت نماييد و اميد است براى جويندگان ، آن موتى كه دنبال هجرت است حاصل آيد و اجرى را كه على الله است دريافت نمايند و اگر جهات معنوى به فراموشى سپرده شود گمان نكنيد كه بتوان از چنگال شيطان نفس رهايى يابيد و تا در بند خويشتن خويش و هواهاى نفسانى خود باشيد نمى توانيد جهاد فى سبيل الله و دفاع از حريم الله نماييد.(99)
مساءله قربانى فرزند يك باب است كه به حسب البته ديد نوع بشر مساله مهمى است لكن آن چيزى كه مبدا اين عمل مى شود آن چيزى كه مقابله ما بين پدر و پسر را در آن جا متحقق مى كند، اين يك مسائل قلبى و روحى و معنوى است فوق اين مسائلى كه ماها مى فهميم ، ما همه مى گوييم كه ايثار كرد، قربانى كرد، و واقعاً اين طور بوده است خوب مهم هم هست لكن آيا در نظر ابراهيم عليه السّلام هم ايثار بوده است ؟ ابراهيم هم در نظرش اين بوده است كه حالا يك چيزى ، تحفه اى مى برد پيش خدا؟ اسماعيل هم سلام الله عليه در نظرش بوده كه يك جانفشانى دارد مى كند براى خدا؟ يا مساءله اين نيست ، اين مساءله اى است كه تا نفسانيت انسان هست ، خوديت انسان هست ، ايثار اسمش هست من ايثار مى كنم در راه خدا فرزندم را من ايثار مى كنم در راه خدا جان خودم را، اين براى ما مهم است ، و زياد مهم است براى ابراهيم نيست مساله اين ، ايثار نيست . ابراهيم خودى نمى بيند تا ايثارى كرده باشد، اسماعيل خودى نمى بيند تا ايثار كرده باشد ايثار اين است كه من هستم و تو هستى و عمل من و براى تو و ايثار. اين در نظر بزرگان اهل معرفت و اولياى خدا شرك است در عين حالى كه در نظر ما كمال بزرگى است ، ايثار بزرگى است .(100)

16 - جايگاه تفكر در سير و سلوك

سؤ ال :
در قرآن كريم و روايات به مسئله تفكر تاءكيد زيادى شده اين مطلب را در لسان عرفاء نيز تصريح آنها شده است علت اهميت تفكر در مبحث سير و سلوك و جايگاه آنرا را اشاره فرمائيد؟ سپس در خصوص ‍ آثار معنوى تفكر و پى آمدهاى عرفانى آن راهنمايى لازم را فرمائيد؟

بدان كه از براى تفكّر، فضيلت بسيار است . و تفكّر مفتاح ابواب معارف و كليد خزاين كمالات و علوم است و مقدّمه لازمه حتميّه سلوك انسانيّت است . و در قرآن شريف و احاديث كريمه ، تعظيم بليغ و تمجيد كامل از آن گرديده و از تارك آن تعيير و تكذيب شده .
و در كافى شريف ، سند به حضرت صادق عليه السّلام رساند: ((افضل العبادة ادمان دمان التّفكّر فى اللّه و فى قدرته .))(101)
و پس از اين ذكرى از اين حديث پيش مى آيد و در حديث ديگر يك ساعت تفكّر را از عبادت يك شب بهتر دانسته . و در حديث نبوى صلّى اللّه عليه و آله است كه : تفكّر يك ساعت از عبادت يك سال بهتر است . و در حديث ديگر است كه تفكّر يك ساعت ، بهتر است از عبادت شصت سال ، و در حديث ديگر هفتاد سال ، و از بعض علماى فقه و حديث ، هزار سال هم ، حديث شده .(102)
يكى ديگر از درجات تفكّر، فكرت در لطايف صنعت و اتقان آن و دقايق خلقت است به قدرى كه در طاقت بشر است . و نتيجه آن علم به مبداء كامل و صانع حكيم است .(103) آيا پس از اين تفكّر، عقل شما محتاج به مطلب ديگرى است براى آن كه اذعان كند به آن كه يك موجود عالِم قادر حكيمى كه هيچ چيزش شبيه موجودات ديگر نيست ، اين موجودات را با اين همه حكمت و نظام و ترتيب متقن ايجاد فرموده ؟ ((اءفى اللّه شكّ فاطرالسّموات والارض .))(104) اين همه صنعت منظّم كه عقول بشر از فهم كليّات آن عاجز است ، بى ربط و خود به خود پيدا نشده . كور باد چشم دلى كه حقّ را نبيند، و جمال جميل او را در اين موجودات مشاهده نكند. نابود باد كسى كه با اين همه آيات و آثار، باز در شكّ و ترديد باشد. ولى چه كند انسان بيچاره كه گرفتار اوهام است ؟ اگر شما تسبيح خود را ارائه دهيد و دعوى كنيد كه اين تسبيح خود به خود بدون آن كه كسى او را تنظيم كرده باشد، منظّم شده ، همه افراد بشر به عقل شما مى خندند. مصيبت آنجا است كه اگر ساعت بغلى را در آورده ، همين دعوى را درباره آن نيز نمايد، آيا شما را از زمره عقلا خارج مى كنند (يا نه ؟) و تمام عقلاى عالم ، شما را رمى به جنون مى كنند يا نه ؟ آيا كسى كه اين نظام ساده جزئى را از رشته علل و اسباب خارج دانست ، بايد گفت مجنون است و از حقوق عقلا بايد او را محروم دانست ؟(105)
ما اگر ساعتى تفكّر كنيم در مُوجودات عالم ، كه خود نيز از آنهائيم و بيابيم كه هيچ موجودى از خود چيزى ندارد و آنچه به او و همه رسيده ، الطافى است الهى و موهبتهائى است عاريت ، و الطافى كه خداوند منّان به ما فرموده چه قبل از آمدن ما به دنيا و چه در حال زيستن از طفوليت تا آخر عمر و چه پس از مرگ به واسطه هدايت كنندگانى كه ماءمور هدايت ما بوده اند شايد بارقه اى از حُبّ او - جَلَّ و عَلا - كه محجوب از آن هستيم ، در ما پيدا شود و پوچى و بى محتوائى خود را دريابيم و راهى به سُوى او - جَلَّ و عَلا - براى ما باز شود.(106)

17 - هجرت الى الله يعنى چه

سؤ ال :
استدعا دارد در خصوص سفر معنوى و به يك معنا هجرت الى الله يك سالك بياناتى را بفرمائيد؟

سپس آثار هجرت در نفس آدمى را نيز بفرمائيد؟ يك اشخاصى هستند كه از اين چاه (نفس ) بيرون آمده اند، هجرت كرده اند. ((و من يخرج من بيته مهاجراً الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله ))(107) يك احتمالش اين است كه اين هجرت يك هجرت از خود به خدا باشد، بيت ، نفس خود انسان باشد، يك طائفه اى هستند كه خارج شده اند و هجرت كرده اند از اين بيت ظلمانى ، از اين نفسانيت ((مهاجراً الى الله و رسوله )) تا رسيده اند به آنجائى كه ((ادركه الموت ))، به مرتبه اى رسيده اند كه هيچ ديگر از خود چيزى ندارند، موت مطلق ، و اجرشان هم ((على الله )) است ، ديگر بهشت مطرح نيست ديگر تنعّمات مطرح نيست ، فقط الله است ، ... يك طايفه اى هم مثل ما هستند كه اصلاً هجرتى نيست در كارشان ، ما در همين ظلمت ها هستيم ، ما به دنيا و به طبيعت بالاتر از آن انسانيت خودمان ، در اين چاه محبوسيم ، مادر، بيت ، هستيم ! يعنى در بيت نفسانيت (و هجرت نكرده ايم !) و نمى بينيم مگر خودمان را، هر چه مى خواهيم ، براى خودمان مى خواهيم خود است ، غير از خود هيچ (مطرح ) نيست ، ما تا حالابه فكر اين نيافتاده ايم كه هجرتى بكنيم ، ما هر چه فكر داريم صرف همين جا مى شود، ما به همين جا (يعنى دنيا) فكر مى كنيم . تمام نيروهاى الهى كه به ما امانت داده اند آنطورى كه هست ردشان نمى كنيم .(108)
اى حبيب من ! سعى و كوشش كن تا به مقام شهود برسى كه شهيد، سعيد است و سعادت با شهادت توام است و كوشش كن تا عاشق روى دلدار شوى كه هر كس كشته عشق شد شهيد كشته شده است .زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت
كانكه شد كشته او نيك سرانجام افتاد

مگر ممكن است كه بدون كندن نعلين شهوت و غضب از پاى نفس و بدون ترك هوى و يكباره دل به حضرت مولا بستن به طور قرب رسيد؟(109) ... پس اى دوست از خواب بيدار شو و با ديده حقيقت و بصيرت به پروردگار خويش بنگر و مباد كه از زمره نادانان باشى .(110) ...
بايد دانست كه نفس انسانى چون آيينه اى است در اوّل فطرت ، مصفّى و خالى از هر گونه كدورت و ظلمت است . پس اگر اين آئينه مصفّاى نورانى با عالم انوار و اسرار مواجه شد - كه مناسب با جوهر ذات او است - كم كم از مقام نقص نورانيّت به كمال روحانيّت ترقّى كند تا آن جا كه از تمام كدورات و ظلمات رهائى يابد، و از قريه مظلمه طبيعت و بيت معظلم نفسيّت خلاصى يابد و هجرت كند، پس نصيب او مشاهده جمال جميل گردد و اجر او بر خدا واقع شود... و اگر مرآت مصفّاى نفس را مواجه با عالم كدورت و ظلمت و دار طبيعت كه اسفل سافلين است - كند به واسطه مخالف بودن آن با جوهر ذات او كه از عالم نور است ، كم كم كدورت طبيعت در او اثر كند، و او را ظلمانى و كدر كند، و غبار و زنگار طبيعت وجه مرآت ذات او را فرا گيرد. پس ، از فهم روحانيات كور شود و از ادراك معارف الهيّه و فهم آيات ربّانيّه محروم و محجوب شود. و كم كم اين احتجاب و حمق روزافزون گردد تا آن كه نفس ، سّجينى و از جنس سّجين گردد.(111)
اگر سالك در سلوك الى اللّه يكى از حظوظ نفسانيّه را طالب باشد، ولو وصول به مقامات بلكه گرچه وصول به قرب حق كه براى رسيدن خود به قرب حق باشد، اين سلوك الى اللّه نيست ، بلكه سالك خارج از بيت نشده ، بلكه مسافر در جوف بيت است از گوشه اى به گوشه اى و از زاويه اى به زاويه اى . پس ، سفر اگر در مراتب نفس شد و براى رسيدن به كمالات نفسانيّه ، سفر الى اللّه نيست بلكه من النّفس الى النّفس است ، ولى سالك را براى سفر الى اللّه اين سفر ناچار پيش آمد كند. و جز كمّل از اولياءعليهم السّلام نتواند كسى سفر ربّانى بى سفر نفسانى كند؛ فقط اين شاءن براى كمّل است ؛ و شايد آيه شريفه سلام هى حتى مطلع الفجر(112) اشاره به اين سلامت از تصرّفات شيطانى و نفسانى باشد در جميع مراتب سير در ليالى مظلمه طبيعت ، كه براى كمّل ليلة القدر است تا طلوع فجر يوم القيمة ، كه براى كمّل رؤ يت جمال احديّت است . و امّا غير آنها، در جميع مراتب سير به سلامت نيستند، بلكه در اوائل امر هيچ سالكى از تصرّفات شيطانيّه خارج نيست .(113)
در هر حال انسان بايد يك يك از اخلاق قبيحه فاسده را در نظر گرفته ، به واسطه خلاف نفس از مملكت روح خود بيرون كند. وقتى غاصب بيرون رفت ، صاحب خانه خودش مى آيد، محتاج به زحمت ديگرى نيست ، وعده خواهى نمى خواهد چون كه مجاهده نفس در اين مقام به اتمام رسيد و انسان مُوَفَّقْ شد كه جنود ابليس را از اين مملكت خارج كند، و مملكتش ‍ را (محلّ) سكناى ملائكه اللّه و مَعْبَدِ عباداللّه الصالحين قرار داد، كار سلوك الى اللّه آسان مى شود و راه مستقيم انسانيّت ، روشن و واضع مى گردد.(114)
پس ، مادامى كه اعضاء و قلب در تصرف شيطان يا نفس است ، معبد حق و جنود الهيه مغضوب است و عبادت حق تعالى در آنها صورت نگيرد و جميع عبادات براى شيطان يا نفس واقع شود و به هر اندازه كه از تصرف جنود شيطان خارج شد، مورد تصرف جنود رحمانى شود.(115)
بارالها! ما را مهاجرالى الله و رسوله قرار ده و به فنا برسان .(116)

18 - صبر و مسائل پيرامون آن

سؤ ال :
استدعا دارد در خصوص مشخصه هاى افرادى كه اهل جزع و فزع اند مطالبى را بفرمائيد آنگاه در خصوص مفهوم راضى بودن به قضاى الهى راهنمائيمان فرمائيد؟

انسان غيرصابر و بى شكيبا، زبانش به شكايت پيش هر كس و ناكس باز شود. و اين علاوه بر رسوايى پيش مردم و معروفيّت به سست عنصرى و كم ثباتى و افتادن از نظر خلق ، پيش ملائكة اللّه و در درگاه قدس و ربوبيّت از ارزش مى افتد. بنده يى كه نتواند يك مصيبت كه از حقّ و محبوب مطلق به او مى رسد، تحمّل كند، و انسانى كه از ولىّ نعمت خود كه هزاران هزار نعمت ديده ، و هميشه مستغرق نعمت هاى او است ، يك بليّه ديد زبان به شكايت پيش خلق گشود، چه ايمانى دارد؟ و چه تسليمى در مقام مقدّس حقّ دارد؟ پس درست است كه گفته شود كسى كه صبر ندارد، ايمان ندارد. اگر تو به جناب ربوبى ايمان داشته باشى و مجارى امور را به يد قدرت كامله او بدانى ، و كسى را متصرّف در امور ندانى ، البتّه از پيش ‍ آمدهاى روزگار از بليّات وارده ، شكايت پيش غيرحقّ تعالى نكنى . بلكه آن ها را به جان و دل بخرى و شكر نعم حقّ كنى (117)
پس اى عزيز! مطلب بس مهمّ و راه خيلى خطرناك است . از جان و دل بكوش و در پيش آمدهاى دنيا، صبر و بردبارى را پيشه خود كن ، و در مقابل بليّات و مصيبات ، مردانه قيام (كن ) و به نفس بفهمان كه جزع و بى تابى ، علاوه بر آن كه خود ننگى بزرگ است ، براى رفع بليّات و مصيبات فايده يى ندارد. و شكايت از قضاى الهى و اراده نافذه حق ، پيش مخلوقِ ضعيفِ بى قدرت و قوّه ، مفيد فايده نخواهد بود.(118)
آن همه مشقت هايى كه ايشان ديدند.(119) از قريب و از غيرقريب ديدند و بعد از آن هم همين طور، مسلمين ديده اند، ائمه ما ديده اند، اميرالمؤ منين ديده است . خوب ! آنها براى اسلام چون بوده ، به ذائقه شان شيرين بوده ، ما بايد كوشش كنيم كه ذائقه مان را يك همچو ذائقه اى قرار بدهيم كه براى ما هر چيز شيرين باشد. رضاى به قضاى خدا، معنايش همين است كه يك وقت تسليم است ، آدم تسليم مى شود، خوب ، ما سلميم . يك وقت رضاست به آنچه او مى كند، اين ديگر فرق نمى كند بين اين كه آن كسى كه راضى است ، فرق نمى كند بين اين كه از او بلا برسد يا اين كه از او نعمت برسد، همه را نعمت مى داند. مى گويد از آن است ، از محبوب من است .(120)

19 - غفلت و آثار مربوط به آن

سؤ ال :
در بررسى ريشه اصلى گناهان چندين مطلب وجود دارد كه ريشه هاى اصلى آن مسئله غفلت و دنياطلبى از همه بيشتر مطرحند خواهشمنديم راجع به اين مطالب توضيحى فرمائيد؟

انسان بايد مثل طبيب و پرستار مهربان از حال خود مواظبت نمايد، و مهار نفس سركش را از دست ندهد كه به مجرّد غفلت ، مهار را بگسلاند و انسان را به خاك مذلّت و هلاكت كشاند، و در هر حال به خداى تعالى پناه برد از شرّ شيطان و نفس امّاره .(121)
انسان اگر در جميع احوال و پيش آمدها به ياد حقّ تعالى باشد، و خود را در پيشگاه آن ذات مقدّس حاضر ببيند، البتّه از امورى كه خلاف رضاى او است ، خوددارى كند و نفس را از سركشى جلوگيرى كند. اين همه مصيبات و گرفتارى به دست نفس امّاره و شيطان رجيم از غفلت از ياد حقّ، و عذاب و عقاب او است . غفلت از حقّ، كدورت قلب را زياد كند و نفس و شيطان را بر انسان چيره كند، و مفاسد را روزافزون كند، و تذكّر و يادآورى از حقّ، دل را صفا دهد و قلب را صيقلى نمايد، و جلوه گاه محبوب كند، و روح را تصفيه نمايد و خالص كند و از قيد اسارت نفس انسان را براند. و حبّ دنيا (را كه ) منشاء خطيئات و سرچشمه سيئات است از دل بيرون كند، و همّ راهمّ واحد كند و دل را براى ورود صاحب منزل ، پاك و پاكيزه نمايد.
پس اى عزيز! در راه ذكر و ياد محبوب ، تحمّل مشاقّ هر چه بكنى ، كم كرده اى . دل را عادت بده به ياد محبوب ، بلكه به خواست خدا، صورت قلب ، صورت ذكر حقّ شود. و كلمه طيّبه لااله الاّاللّه صورت اخيره و كمال اءقصاى نفس گردد، كه از اين زادى بهتر براى سلوك إ لى اللّه و مُصلحى نيكوتر براى معايب نفس و راهبرى خوب تر در معارف الهيّه يافت نشود.(122)
ما با اين همه بار گناهان و خطايا هيچگاه در فكر مرجع و معاد خود نيستيم . گويى براى ما برات آزادى از جهنّم و امنيّت از عذاب نازل شده . اين نيست جز آنكه حبّ دنيا پنبه در گوش ما كرده و كلمات اولياء را اصغا نمى كنيم .(123)
اگر انسان يقين كند و ايمان بياورد كه تمام عوالم ظاهر و باطن محضر ربوبى است و حق تعالى در همه جا حاضر و ناظر است ، با حضور حق و نعمت حق امكان ندارد مرتكب گناه شود. انسان در مقابل يك بچه مميز گناه نمى كند كشف عورت نمى نمايد، چطور شد كه در مقابل حق تعالى و در محضر ربوبيت كشف عورات مى كند؟ از هيچ جنايتى واهمه و مضايقه ندارد؟ براى اينست كه به حضور كودك ، ايمان دارد ولى بمحضر ربوبيت اگر علم داشته باشد ايمان ندارد بلكه بر اثر كثرت معاصى كه قلب او تاريك و سياه شده اينگونه مسائل و حقايق را اصلا نمى تواند بپذيرد، احتمال صحت و واقعيت آن را هم شايد نمى دهد؛ واقعاً اگر انسان احتمال بدهد (لازم نيست يقين داشته باشد) كه اين خبرهايى كه در قرآن كريم آمده ، وعده ها و وعيدهايى كه داده شده ، راست است در اعمال و كردار خود تجديد نظر نموده ، اينطور افسار گسيخته و بى پروا پيش نمى تازد. شما اگر احتمال بدهيد كه در مسيرى درنده اى وجود دارد و ممكن است اذيتى به شما برساند، يا شخص مسلحى ايستاده كه شايد متعرض شما گردد از پيمودن آن راه خوددارى ورزيده توقف مى كنيد و در مقام تحقيق و صحت و سقم آن برمى آئيد. آيا ممكن است كسى وجود جهنم و خلود در نار را احتمال دهد مع الوصف مرتكب خلاف شود؟(124)
خدا نكند انسان به امراض بى درد مبتلا گردد، مرضهائى كه درد دارد انسان را وادار مى كند كه در مقام علاج برآيد، به دكتر و بيمارستان مراجعه كند، ليكن مرضى كه بى درد است و احساس نمى شود بسيار خطرناك مى باشد وقتى انسان خبردار مى گردد كه كار از كار گذشته است .
مرضهاى روانى اگر درد داشت باز جاى شكر بود بالاخره انسان را به معالجه و درمان وامى داشت ولى چه توان كرد كه اين امراض خطرناك درد ندارد، مرض غرور و خودخواهى بى درد است ، معاصى ديگر بدون ايجاد درد، قلب و روح را فاسد مى سازد اين مرضها نه تنها درد ندارد بلكه ظاهر لذتبخشى نيز دارد، مجالس و محافلى كه به غيبت مى گذرد، خيلى گرم و شيرين است ، حب نفس و حب دنيا كه ريشه همه گناهان است .(125) لذتبخش ‍ مى باشد.(126)
و قهراً انسان اگر از مرضى لذت برد و درد هم نداشت دنبال معالجه نخواهد رفت و هر چه به او اعلام خطر كنند كه اين مرض كشنده است باور نخواهد كرد.(127)

20 - خوداتكائى بدترين تكيه گاه

سؤ ال :
اتكاء و اطمينان به خود داشتن دقيقاً در مقابل اتكاء به خداوند داشتن مطرح است و خود اطمينانى يكى از بزرگترين آفات سير و سلوك مى باشد استدعا دارد در اين مورد ما را با نفس نفيس و نورانى خود راهنمايى فرمائيد؟

گاهى گمان مى كنيم كه تحصيلات ما براى خداست و از مكايد شيطان و نفس غفلت داريم براى آنكه حبّ نفس پرده ضخيم بزرگى است كه معايب ما را بر ما پوشانده . و از اين جهت اولياء و ائمّه اطهار عليهم السّلام براى فهماندن خود ما نيز آثار و علائمى جهت امتياز ذكر فرمودند كه ما خود را به آن بشناسيم و نفس خويش را محك كنيم و بيهوده حسن ظنّ به خود نداشته باشيم .(128)
پس بهتر آن است كه سالك الى اللّه پاى سلوك خود را بشكند و از اعتماد به خود و ارتياض و عمل خود يكسره برائت جويد و از خود و قدرت و قوت خود فانى شود و فنا و اضطرار خود را هميشه در نظر گيرد تا مورد عنايت شود و راه صد ساله را با جذبه ربوبّيت يك شبه طىّ نمايد و لسان باطن و حالش در محضر قدس ربوبيّت با عجز و نياز عرض كند: امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء...(129)
از حيله هاى نفسانى غافل مشو كه نفس و شيطان در كمين هستند و در پى فرصت مى گردند كه انسان را از راه حق برگردانند. هيچ گاه به كمالات خود مغرور مشو، كه غرور از شيطان است . هميشه به خود بدبين باش ، و از سوء عاقبت در ترس و هراس باش . و اگر ديدى در تو از اين علوم اعجاب و خودبينى و خودپسندى حاصل شده است ، بدان كه طعمه ابليس شدى و از راه سعادت دور افتادى . و آن گاه نظر كن ببين جز پاره [اى ] اصطلاحات بى مغز، چه در دست دارى ؟ آيا مى توان با اين اصطلاحات ، ملائكة اللهِ غلاظ و شداد را جواب داد؟ آيا مى شود با هيولى و صورت و معانىِ حرفيه و مانند اينها، خداى عالم را بازى داد؟ گيرم در اين عالم كه كشف سراير نمى شود، بتوان به بندگان خدا تدلّل و تكبّر كرد و با آنها با تحقير و توهين رفتار كرد، آيا مى توان در قبر و قيامت هم باز با همين پاى چوبين رفت و از صراط هم مى توان با اين پاى چوبين گذاشت ؟ علم قرآن و حديث ، بايد اصلاح حال تو را كند و اخلاق دوستان خدا را در تو ايجاد كند، نه پس از پنجاه سال تحصيل علوم دينى ، به صفات شيطانى تو را متّصف كند.(130)
پس هيچ گاه از خود نبايد غفلت كند، و به كمال خود نبايد مغرور شود، و از خود و احوال نفس خود و مراعات آن نبايد نسيان كند، و در جميع احوال از تمسّك به عنايات خفيه حق تعالى غفلت نكند، و به خود و سلوك و رياضت و علم و تقواى خود به هيچ وجه اعتماد نكند، كه از بزرگترين مهالك انسانيت و وساوس شيطانيت است كه سالك را از ياد خود نيز مى برد، چنانچه حق تعالى فرمايد: (و لا تكونوا كالذين نسواللّه فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون ) و اگر حس آن نمود كه جنود جهل ، حزب شيطان در باطن ذات و مملكت روح او غالب است ، با هر جديت و رياضتى شده ، مملكت باطن خود را از جنود شيطانى خالى ، و دست تصرف ديو پليد را از آن كوتاه كند.(131)
از وظايف بزرگ سالك الى اللّه و مجاهد فى سبيل اللّه ، آن است كه در خلال مجاهده و سلوك ، از اعتماد به نفس بكلّى دست كشد و جبلّتاً(132) متوجّه به مسبّب الاسباب و فطرتاً متعلّق به مبداءالمبادى گردد، و از آن وجود مقدس ، عصمت و حفظ، طلب كند و به دست گيرىِ آن ذات اقدس ‍ اعتماد كند و در خلوات تضرّع به حضرتش ببرد و اصلاح حالش را با كمال جدّيّت در طلب بخواهد كه جز ذات مقدّس او پناهى نيست .(133)

- اخلاص

سؤ ال :
اخلاص را چگونه در خود بيابيم و اساساً ويژگى عمل مخلصانه را بيان فرموده و آثارى كه بر آن مترتب است را نيز توضيح فرمائيد؟

اى عزيز علاج و كلّ العلاج در اينست كه انسان كه مى خواهد علمش الهى باشد وارد هر علمى كه شد مجاهده كند و با هر رياضت و جدّيّتى شده قصد خود را تخليص كند. سرمايه نجات و سرچشمه فيوضات ، تخليص نيّت و نيّت خالص است . ((من اءخلص للّه اربعين صباحاً جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه .)) اخلاص چهل روزه ، اين است آثار و فوايدش . پس شما كه چهل سال يا بيشتر در جمع (134) اصطلاحات و مفاهيم در هر علمى كوشيديد و خود را علاّمه در علوم مى دانيد و از جنداللّه محسوب مى كنيد و در قلب خود اثرى از حكمت و در لسان خود قطره اى از آن نمى بينيد بدانيد تحصيل و زحمتتان با قدم اخلاص نبوده ، بلكه براى شيطان و هواى نفس كوشش كرديد. پس اكنون كه ديديد از اين علوم كيفيّت و حالى (135) حاصل نشد، چندى براى تجربه همه باشد به اخلاص نيّت و تصفيه قلب از كدورت و رذايل بپردازيد، اگر از آن اثرى ديديد آن وقت بيشتر تعقيب كنيد گرچه باب تجربه كه پيش آمد درِ اخلاص ‍ بسته مى شود ولى باز شايد روزنه اى به آن باز شود و نور آن تو را هدايت كند.(136)
پس انسان بايد در همين عالم ، اين چند صباح را مغتنم شمارد و ايمان را با هر قيمتى هست ، تحصيل كند و دل را با آن آشنا كند. و اين در اوّلِ سلوك انسانى صورت نگيرد، مگر آن كه اوّلاً، نيت را در تحصيل معارف و حقايق ايمانيه خالص كند و قلب را با تكرار و تذكّر، به اخلاص و ارادت آشنا كند تا اخلاص در قلب جايگزين شود، چه كه اگر اخلاص در كار نباشد ناچار دست تصرف ابليس به كار خواهد بود و با تصرف ابليس و نفس - كه قدم خودخواهى و خودبينى است - هيچ معرفتى حاصل نشود، بلكه خود علم التوحيد بى اخلاص ، انسان را از حقيقت توحيد و معرفت دور مى كند و از ساحت قرب الهى تبعيد مى نمايد. ملاحظه حال ابليس كن كه چون خودخواهى و خودبينى و خودپسندى در او بود، علمش به هيچ وجه عملى نشد و راه سعادت را به او نشان نداد.(137)
شما هم اگر بخواهيد انسان باشيد، ارزش انسانى داشته باشيد، براى شكم نباشد، براى شرف باشد كارهايتان براى انسانيت باشد، براى خدا باشد، اگر بخواهيد كه كارهايتان كه براى خدا باشد به نتيجه برسد، بايد دست از هواهاى نفسانى برداريد. شيطان از انسان دست بردار نيست قسم خورده است براى خدا، من در ذهنم اين است كه به خدا تشر رفته است ، كه قسم خورده است كه نمى گذارم اينها چيزى بشوند ((الاّ عبادك منهم المخلصين )) شما با يك همچو دشمن قسم خورده اى مواجه هستيد، به جنگ او برويد.(138)
خداوندا: آينه دل را به نور اخلاص روشنى بخش ، و زنگار شرك و دوبينى را از لوح دل پاك گردان ، و شاه راه سعادت و نجات را به اين بيچارگان بيابان حيرت و ضلالت بنما، و ما را به اخلاق كريمانه متخلق فرما، و از نفحات و جلوه هاى خاص خود كه مختص اولياء درگاه است ما را نصيبى ده ، و لشكر شيطان و جهل را از مملكت قلوب ما خارج فرما، و جنود علم و حكمت و رحمان را به جاى آنها جايگزين كن ، و ما را با حُب خود و خاصان درگاهت از اين سراى درگذران ، و در وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما، و عاقبت كار ما را با سعادت قرين كن .
بحق محمد و آله الطاهرين - صلوات الله عليهم اجمعين -(139)

22 - حضور قلب در نماز

سؤ ال :
لطفاً با توجه اينكه حضرتعالى در باب نماز و آداب آن دو كتاب وزين و مهمى تاءليف فرموديد بفرمائيد چگونه ميتوان در نماز حضور قلب پيدا كرد و اساساً چرا در نماز غافليم ؟

امّا حضور قلب در عبادت : پس از براى آن نيز مراتبى است كه عمده آن دو مرتبه است : يكى حضور در عبادت اجمالاً، و آن چنان است كه در عين اشتغال به عبادت - هر عبادتى باشد چه از باب طهارت مثل وضو و غسل و چه از باب نماز و روزه و حجّ و ديگر امور - انسان به طريق اجمال ملتفت باشد كه ثناى معبود مى كند گرچه خود نمى داند كه چه ثنائى مى كند و چه اسمى از اسماء حقّ را مى خواند. شيخ عارف كامل ما(140) - روحى فداه - براى اين نحو عبادت مثل مى زدند به اينكه يكى قصيده در مدح كسى بگويد و به طفلى كه معناى آن را نمى فهمد بدهد كه در محضر او بخواند و به طفل بفهماند كه اين قصيده در مدح اين شخص است . البتّه آن طفل كه قصيده را مى خواند اجمالاً مى داند ثناى ممدوح را مى كند گرچه كيفيّت آن را نمى داند. ماها نيز كه طفل ثناخوان حقّ هستيم و نمى دانيم كه اين عبادات را چه اسرارى است و هر يك از اين اوضاع الهيّه با چه اسمى از اسماء ارتباط دارد و به چه كيفيّت ثناى حقّ است ، اينقدر بايد ملتفت باشيم كه هر يك از آنها ثنائى است از كامل مطلق و معبود و ممدوح على الاطلاق ، كه خود ذات مقدّس در اين اوضاع خود را ثنا فرموده و ما را امر فرموده كه در پيشگاه مقدّسش اين نحو ثنا كنيم .(141)
عزيزم ! تو مناجات با حقّ را مثل تكلّم با يكنفر بندگان ناچيز حساب كن . چه شده است كه اگر با يك نفر از دوستان ، سهل است با يك نفر از بيگانگان ، اشتغال به صحبت داشته باشى مادام كه با او مذاكره مى كنى ، از غير غافلى ، و با تمام توجّه به او مشغولى ، ولى در اشتغال به مكالمه و مناجات يا ولىّ النعم و پروردگار عالميان ، بكلّى از او منصرف و غافلى و به ديگر امور متوجّهى ؟! آيا قدر بندگان از ذات مقدّس حقّ افزون است ؟ يا تكلّم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بيشتر است ؟ آرى من و (شما) مناجات با حقّ را نمى دانيم چيست . تكاليف الهيّه را سربار امور مى دانيم . البتّه امرى كه تحميل بر شخص شد و سربار زندگانى گرديد، در نظر اهمّيّت نخواهد داشت . بايد سرچشمه را اصلاح كرد و ايمان به خداوند و فرمايشات انبياء پيدا كرد تا كار اصلاح شود. همه بدبختى ها از ضعف ايمان و سستى يقين است .(142)
انسان در حال غلبه غضب و غلبه محبّت گاهى از هر امرى غافل مى شود. يكى از دوستان موثّق ما مى گفت : ((وقتى با جمعى از اوباش در اصفهان منازعه كرديم ، در بين اشتغال به زد و خورد مى ديدم بعضى از آنها مشت به من مى زند؛ نفهميدم چيست ، بعد كه فراغت حاصل شد و به خود آمدم معلوم شد با كارد چندين زخم به من زدند كه از آثار آن تا چندى بسترى بودم )). البتّه نكته آن هم معلوم است . وقتى كه نفس توجه تامّ به يك امرى پيدا كرد از مُلك بدن غافل مى شود و احساسات از كار مى افتد و همّش همّ واحد مى شود. ما خود در جنگ و جدال مباحثات - نعوذباللّه منها - ديديم كه اگر در مجلس هر امرى واقع شود از آن بكلّى غافل هستيم . ولى افسوس كه ما به هر امرى توجه تامّ داريم جز به عبادت پروردگار عبادت پروردگار.(143)
بنابراين ، اوّل مرتبه حضور قلب در باب عبادات ، حضور قلب در عبادات است اجمالاً؛ و آن از براى همه كس ميسور است . و آن ، چنان است كه انسان به قلب خود بفهماند كه باب عبادات باب ثناى معبود است . و از اوّل عبادت تا آخر آن ، به طور اجمال قلب را به اين معنى كه اشتغال به ثناى معبود دارد متوجّه و حاضر كند؛ گرچه خود نمى داند چه ثنائى مى كند و ذات مقدس را به چه و با چه ثنا مى كند و آيا اين عبادت ثناى ذاتى است يا اسمائى يا غير آن ، تقديسى يا تحميدى است ؛ مثل آنكه شاعرى مديحه اى براى كسى بگويد و به طفلى بفهماند كه اين در مدح فلان است ، ولى او نداند كه ممدوح را با چه و به چه مدح و ثنا كرده ؛ او اجمالاً مى داند كه مدح مى كند گرچه تفصيلاً نداند. همين طور اطفال دبستان معارف محمّدى صلّى اللّه عليه و آله ، كه مدايح و ثناهائى را كه به كشف كامل تامّ آن حضرت مكشوف و به وحى و افاضه حضرت حق ، جلّ جلاله ، بر قلب شريفش نازل شده ، در پيشگاه مقدّس مى سرايند؛ گرچه خود نمى دانند كه چه ثنائى مى گويند و به چه و براى چه ، مدح مى سرايند؛ ولى اوّل مرتبه كمال عبادات آنها آن است كه قلب آنها در عبادت حاضر باشد كه ثناى حقّ مى كنم به ثنائى كه حقّ تعالى براى خود فرموده و خاصّان درگاه به آن رطب اللّسان شده اند. بلكه اگر ثناگوئى به لسان اولياكند بهتر است .(144)
سبب عدم حضور قلب ما در عبادات و غفلت از آن چيست . اگر ما مناجات حقّ تعالى و ولىّ نعم خود را به قدر مكالمه با يك مخلوق عادى ضعيف اهميت دهيم ، هرگز اين قدر غفلت و سهو و نسيان نمى كنيم . و پر معلوم است كه اين سهل انگارى و مسامحه ناشى از ضعف ايمان به خداى تعالى و رسول و اخبار اهل بيت عصمت است ؛ بلكه اين مساهله ناشى از سهل انگارى محضر ربوبيّت و مقام مقدّس حقّ است ، ولىّ نعمتى كه ما را به لسان انبيا و اولياء، بلكه با قرآن مقدّس خود، به مناجات و حضور خود دعوت فرموده و فتح ابواب مكالمه و مناجات با خود را به روى ما فرموده ، با اين وصف ما به قدر مذاكره با يك بنده ضعيف ادب حضور او را نگاه نداريم ؛ بلكه هر وقت وارد نماز، كه باب الابواب محضر ربوبيّت و حضور درگاه او است ، مى شويم ، گوئى وقت فرصتى به دست آورديم و مشغول افكار متشتّته و خواطر شيطانيّه مى گرديم ، كانّه نماز كليد دكّان يا چرتكه حساب يا اوراق كتاب است . اين را نبايد جز ضعف ايمان به او، و ضعف يقين ، چيز ديگر محسوب داشت ، و انسان اگر عواقب و معايب اين سهل انگارى را بداند و به قلب بفهماند، البته در صدد اصلاح برمى آيد و خود را معالجه مى كند.
انسان اگر امرى را با اهميّت و عظمت تلقّى نكند، كم كم منجر به ترك آن مى شود؛ و ترك اعمال دينيّه به ترك دين ، انسان را مى رساند.(145) ...و از امورى كه انسان را اعانت كامل كند بر تحصيل حضور قلب ، مراقبه از وقت است كه عهد معهود و ميعاد موعود حقّ است . و شخص سالك الى اللّ ه و مجاهد فى سبيل اللّه اگر نتوانست تمام اوقات خود را به حقّ دهد، لااقل اين پنج وقت را كه حقّ تعالى به او وقت داده و دعوت براى ملاقات فرموده بايد مراقبت كند و از حقّ تعالى به جان و دل تشكّر كند كه او را اجازه ورود در مناجات داده و بار خدمت در مجلس انس و محفل قدس داده . پس ، از آن غفلت نكند و از وعده گاه حقّ تخلّف نورزد.(146)
اى عزيز، تو نيز به قدر ميسور و مقدار مقدور اين وقت مناجات را غنيمت شمار و به آداب قلبيّه آن قيام كن ، و به قلب خود بفهمان كه مايه حيات ابدى اخروى و سرچشمه فضائل نفسانيّه و راس المال كرامات غيرمتناهيه به مراودت و موانست با حق است و مناجات با او، خصوصاً نماز كه معجون روحانى ساخته شده با دست جمال و جلال حق است و از جميع عبادات جامعتر و كاملتر است . پس ، از اوقات آن حتى الامكان محافظت كن . و اوقات فضيلت آن را انتخاب كن كه در آن نورانيتى است كه در ديگر اوقات نيست و اشتغالات قلبيّه خود را در آن اوقات كم كن بلكه قطع كن . و اين حاصل شود، به اينكه اوقات خود را موظفّ و معيّن كنى . و براى نماز كه متكفّل حيات ابدى تو است ، وقتى خاصّ تعيين كنى كه در آن وقت كارهاى ديگرى نداشته باشى و قلب را تعلّقاتى نباشد، و نماز را با امور ديگر مزاحم قرار مده تا بتوانى قلب را راحت و حاضر كنى .(147)
اگر اجازه نبود كه انسان وارد بشود بر عبادات ، همه عبادات ، انسان خجالت مى كشيد كه بايستد در مقابل خدا و بخواهد در مقابل خدا او را تمجيد كند. انسان كوچكتر از اين است كه بايستد در مقابل خدا و خدا را تمجيد كند، تحميد كند. اين ادعاست . تحميد و تمجيد، ادعاى اين است كه من شناختم ، و انسان عاجز است از اينكه بشناسد، لكن چاره نيست چون خود گفته است ، خود او امر فرموده است و چون او امر فرموده است ، همه بايد اطاعت كنند ولو اينكه قاصر هستند از اينكه تحميد كنند خدا را، تنزيه كنند خدا را. هر جا تكبير آمده ، دنبالش تنزيه هم ، در نماز اينطور است ، سبحان الله مى گويد بعد الله اكبر. اول تنزيه مى كند خدا را، بعد تحميد مى كند، بعد تكبير مى كند كه حمد خدا در بين يك تنزيه و يك تكبير واقع مى شود. مى خواهيد ركوع برويد تكبير مى كنيد، تكبير مى گوئيد. از ركوع برمى خيزيد تكبير مى گوئيد. در ركوع تنزيه مى كنيد. وقتى وارد به سجود مى خواهيد بشويد باز تكبير مى گوئيد، در سجود تنزيه مى كنيد، بعد از سجود تكبير مى گوئيد، باز تكبير مى گوئيد و وارد سجود مى شويد و تنزيه مى كنيد. همه اش براى اين است كه بفهماند كه مساءله بالاتر از اين مسائل است . منزه است از اينكه تو تكبير كنى ، تكبير مى گوئيد، تنزيه مى كند او را از اينكه تكبير بگوئيد برايش . تنزيه مى كنيد، تكبير مى كند او را كه تنزيه اش ‍ كنيد. نماز و وضعش اينطورى است و عبادات ديگر. و اگر نبود امر خدا و لزوم اطاعت از امر خدا، بايد بگويم انسان آن كه حظ ضعيفى از معرفت دارد جراءت به اينكه بايستد و عبادت كند خدا را نداشت .(148)

23 - تقوا و ورع

سؤ ال :
همانطورى كه حضرتعالى استحضار دارند بالاترين درجه تقوا، همانا ورع مى باشد لذا خواهشمندم در اين خصوص توضيحى فرموده و طريقه حصول آن را بيان فرمائيد.

بايد دانست كه به حسب روايات شريفه ، ميزان در كمال ورع ، اجتناب از محارم اللّه است و هر كس اجتناب از محرّمات الهيّه كند از ورع دارترين مردم بشمار آيد. پس اين امر را شيطان در نظرت بزرگ نكند و تو را ماءيوس ‍ ننمايد، زيرا كه از عادت آن ملعون است كه انسان را از راه ياءس به شقاوت ابدى مى اندازد. مثلاً در اين باب مى گويد: ((چطور ممكن است در شهرى كه داراى صد هزار جمعيّت يا بيشتر است انسان از تمام آنها بيشتر ورع داشته باشد؟)) اين از مكايد آن لعين و وساوس نفس امّاره است . جواب آن اينست كه بحسب روايات هر كس از محرّمات الهيّه اجتناب كند مشمول اين روايات است و از زمره ورعناك ترين مردم بشمار مى آيد. و اجتناب محرّمات الهيّه كار بسيار مشكلى نيست ، بلكه انسان با جزئى رياضت نفس ‍ و اقدام ، مى تواند ترك جميع محرّمات كند. البتّه (اگر) انسان بخواهد اهل سعادت و نجات باشد و در تحت ولايت اهل بيت و مشمول كرامت حقّ تعالى باشد و تا اين اندازه هم صبر در معصيت نداشته باشد، نمى شود، لابّد قدرى پافشارى و تحمّل و ارتياض لازم است .(149)
پس انسان سالك پس از آن كه ، متسنّن به سنن الهيّه و متلبس به لباس ‍ شريعت شد و اشتغال به تهذيب باطن و تصقيل سرّ و تطهير روح و تنزيه قلب پيدا كرد، كم كم از انوار غيبيه الهيه در مرآت قلبش تجليّاتى حاصل شود و با جذبه هاى باطنيّه و عشق فطرى جبلّى ، مجذوب عالم غيب گردد و پس از طى اين مراحل ،سلوك الى اللّه با دستگيرى باطنى غيبى شروع شود و قلب حق طلب و حق جو شود و وجهه قلب از طبيعت منسلخ و به حقيقت منسلك گردد و با جذوه نار محبت و نور هدايت ، كه يكى رفرف عشق و يكى براق سير است ، به سوى كوى محبوب و جمال جميل ازل رهسپار شود و دست و رو از آلودگىِ توجه به غير شست و شو دهد و با قلب پاك از آلودگى به رِجز شيطان ، كه حقيقت سوائيت و اصل اصول شجره منحوسه خبيثه غيريّت و كثرت است متوجه به مقصد و مقصود گردد و مترنم به (وجهت وجهى للذى فطرالسموات والارض ) ... [الى آخره ](150) گردد و خليل آسا، تنفر از آفلين ، كه مقار نقص و رجز است ، پيدا كند و توجه به كمال مطلق ، نقشه قلب او گردد.(151)

24 - عجب و غرور

سؤ ال :
يكى از مهالك مسئله عُجب است كه دامى بس سخت و سنگين در طريق يك سالك الى الله ، است استدعا دارد راجع به اين مطلب نيز ما را راهنمائى فرمائيد؟

اى عزيز! تمام (عمر) ما كه پنجاه شصت سال است ، فرض ‍ مى كنيم كه در آن قيام كنيم به جميع وظايف شرعيّه ، و با ايمان صحيح و عمل صالح و توبه صحيحه از اين دنيا برويم . آيا اين مقدار اعمال و ايمان ما را چه مقدار جزا است با آنكه به حسب كتاب و سنّت و اجماع جميع ملل چنين شخصى مورد رحمت حقّ است و به بهشت موعود مى رود، بهشتى كه در آنجا مخلّد در نعمت و راحت و مؤ بّد در رحمت و رَوْح و ريحان خواهد بود. آيا در اينجا مجال انكارى هست ؟ با اينكه اگر بناى جزاى عمل باشد - (به ) فرض باطل كه عمل ما جزائى داشته - اينقدرى كه عقل از تصورّش كمّاً و كيفاً عاجز است نخواهد بود. پس معلوم شد كه مطلب بر اساس ديگر مبتنى است و بر پايه ديگر چرخ مى زند. آن وقت هيچ استبعادى باقى نمى ماند و براى انكار راهى باز نخواهد ماند.(152)
اى انسان ضعيف بيچاره !
آن روزى كه در كتم عدم و چاه نيستى پنهان بودى ، و نه از تو و نه از پدران تو خبرى بود ((نه از دُرد نشان بود و نه از دُرد نشان ))(153) (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا)(154) كدام قدرت كامله و رحمت واسعه تو را از آن ظلمت بى منتهى نجات داد. و كدام دست توانا به تو خلعت هستى و نعمت كمال و جمال عنايت فرمود؟!(155)
عزيزا!
با كدام لياقت و جدّيت و كوشش ، لايق فرو فرستادن ، وحى الهى شدى ؟! بزرگترين رحمتهاى الهى و بالاترين نعمتهاى ربّانى ، نعمت هدايت به صراط مستقيم و راه نمايى به طرق سعادت است . آيا كدام كسب و عمل يا كدام لياقت و عبادت اين نعمت بزرگ را براى ما فراهم آورد؟ آيا با چه سابقه خدمتى ما لايق وجود انبياء عظام و سفراى كرام الهى شديم ؟(156)
عزيزا! دعوى مقامات و مدارج كردن سهل است . چه بسا باشد كه به خود انسان نيز، مطلب مشتبه شود و خودش نيز نداند كه مردِ ميدان اين دعوى نيست ، ولى اتّصاف به حقايق و وصول به مقامات با اين دعويها نشود.(157)
دخترم عجب و خودپسندى از غايت جهل به حقارت خود و عظمت خالق است اگر اندكى به عظمت خلقت به اندازه اى كه تاكنون بشر با همه پيشرفت علم به شمهّاى از آن آگاه شده است تفكر شود حقارت خود و همه منظومه هاى شمسى و كهكشانها را ادراك مى كند و عظمت خالق آنها را اندكى مى فهمد و از عجب و خودبينى و خودپسندى خود اظهار خجلت و احساس جهالت مى نمايد.(158)

25 - راه مبارزه با شيطان

سؤ ال :
شيطان دشمنى است كه تمام عبادات خود را بواسطه عدم يك سجده بر آدم عليه السّلام بر باد داد و آن نشانه اين است كه شيطان بعنوان دشمن قهار براى انسان مطرح است به نظر حضرتعالى راه مبارزه با شيطان چيست ؟

واى عزيز! از خداى تبارك و تعالى در هر آنْ استعانت بجوى و استغاثه كن در درگاه معبود خود، و با عجز و إ لحاح عرض كن : بار الها! شيطان دشمن بزرگى است كه طمع بر انبياء و اولياى بزرگ تو داشته و دارد. تو خودت با اين بنده ضعيفِ گرفتار اءمانى و اءوهامِ باطله و خيالات و خرافات عاطله ، همراهى كن كه بتواند از عهده اين دشمن قوى برآيد، و در اين ميدان جنگ با اين دشمن قوى كه سعادت و انسانيّت مرا تهديد مى كند، تو خودت با من همراهى فرما كه بتوانم جنود او را از مملكت خاصّ تو خارج كنيم و دست اين غاصب را از خانه مختصّ به تو كوتاه نمايم .(159)
پس اى عزيز فكرى كن و چاره جويى نما و راه نجاتى و وسيله خلاصى از براى خود پيدا كن . و به خداىِ اءرحم الرّاحمين پناه ببر، و در شب هاى تاريك با تضرّع و زارى از آنْ ذاتِ مقدّس تمنّا كن كه تو را إ عانت كند در اين جهاد نفس ، تا إ ن شاءاللّه غالب شوى و مملكت وجودت را رحمانى گردانى ، و جنود شيطان را از آن بيرون كنى ، و خانه را به دست صاحبش ‍ دهى تا سعادت ها و بهجت ها و رحمت هايى خداوند به تو عطا فرمايد.(160)
در هر حال از خداى مهربان در هر وقت خصوصاً در خلوات با تضرّع و استكانت و عجز و مذّلت بخواه كه تو را هدايت كند به نور توحيد، و قلب تو را منوَّر كند به بارقه غيبى يك بينى و يك پرستى ، تا از همه عالم وارهى و همه چيز را ناچيز دانى و با تضرّع از آن ذات مقدّس خواهش كن كه اءعمال تو را خالص گرداند و تو را هدايت فرمايد به طريق خلوص و ارادت .(161)

26 - كنترل خطورات ذهنى

سؤ ال :
لطفاً در خصوص خطوراتى كه در حالات مختلف به ذهن انسان خطور مى كند خصوصاً در حين انجام عبادات كه مزاحم تمركز ذهن مى شود راهنمائى فرمائيد؟

بدان كه اوّل شرط از براى مجاهد در اين مقام و مقامات ديگر كه مى توا (ند) منشاء غلبه بر شيطان و جنودش شود، حفظ طاير خيال است . چون كه اين خيال مرغى است . بس پرواز كُن ، كه در هر آنى به شاخى خود را مى آويزد، و اين موجب بسى از بدبختى ها است و خيال يكى از دستاويزهاى شيطان است كه انسان را به واسطه آن بيچاره كرده ، به شقاوت دعوت مى كند. انسان مجاهد كه در صدد اصلاح خود برآمده و مى خواهد باطن را صفايى دهد، و آن را از جنود ابليس خالى كند بايد زمام خيال را در دست گيرد، و نگذارد هر جا مى خواهد پرواز كند و مانع شود از اين كه خيال هاى فاسد باطل براى او پيش آيد، از قبيل خيال معاصى و شيطنت . هميشه خيال خود را متوجّه امور شريفه كند، و اين اگرچه در اوّل امر قدرى مشكل بنظر مى رسد و شيطان و جنودش آن را به نظر، بزرگ جلوه مى دهند، ولى با قدرى مراقبت و مواظبت ، امر سهل مى شود.(162)
ممكن است براى تجربه ، تو نيز چندى درصدد جمع خيال باشى و مواظبت كامل از آن كنى . هر وقت مى خواهد متوجّه امر پست و خسيسى شود، آن را منصرف كنى و متوجّه كنى به امور ديگر، از قبيل مباحات يا امور راحجه شريفه . اگر ديدى نتيجه گرفتى ، شكر خداى تعالى كن بر اين توفيق ، و اين مطلب را تعقيب كن ، شايد خداى توبه رحمت خود راهى براى تو باز كند از ملكوت ، كه هدايت شوى به صراط مستقيم انسانيّت ، و كار سلوك الى اللّه تعالى براى تو آسان شود. و ملتفت باش كه خيالات فاسده قبيحه و تصوّرات باطله از القاآت شيطان است كه مى خواهد جنود خود را در مملكت باطن تو برقرار كند، و تو كه مجاهدى با شيطان و جنودش ، و مى خواهى صفحه نفس را مملكت الهى و رحمانى كنى ، بايد مواظبت كيد آن لعين باشى ، و اين اوهام برخلاف رضاى حقّ تعالى را از خود دورنمايى تا إ ن شاء اللّه در اين جنگ داخلى ، اين سنگر را كه خيلى مهمّ است از دست شيطان و جنودش بگيرى كه اين سنگر، بمنزله سرحدّ است . اگر اين جا غالب شدى ، اميدوار باش .(163)
و مثَل قلب مثل طايرى است كه دائماً از شاخه اى به شاخه اى پرواز مى كند. مادامى كه درخت آرزوى دنيا و حبّ آن در قلب برپا است ، طائر قلب بر شاخه هاى آن متعلّق است ؛ و اگر به رياضات و مجاهدات و تفكّر در عواقب و معايب آن و تدبّر در آيات و اخبار و حالت اولياى خدا، قطع اين درخت را نمود، قلب ساكن و مطمئن مى شود و مؤ فّق به كمالات نفسانيّه ، كه از آن جمله حصولِ حضورِ قلب به همه مراتب آن است ، ممكن است بشود؛ والاّ به هر قدر كه موفّق شد در كم نمودن آن ، موفّق به نتيجه مى شود.(164)

27 - مراقبه و محاسبه

سؤ ال :
خواهشمنديم راجع به مسئله مراقبه ، و انجام عمل محاسبه كه از اركان مهم مبحث سر و سلوك مى باشد توضيحات لازم را مبذول فرمائيد؟

از امورى كه لازم است از براى مجاهد، مشارطه و مراقبه و محاسبه است .
مشارطه آن است كه در اوّل روز مثلاً با خود شرط كند كه امروز برخلاف فرموده خداوند تبارك و تعالى رفتار نكند. و اين مطلب را تصميم بگيرد. و معلوم است كه يك روز خلاف نكردن ، امرى است خيلى سهل ، و انسان مى تواند با آسانى از عهده برآيد. تو عازم شو و شرط كن و تجربه نما و ببين چقدر سهل است . ممكن است شيطان و جنود آن ملعون ، بر تو اين امر را بزرگ نمايش دهند، ولى اين از تلبيسات آن ملعون است . او را از روى واقع و قلب لعن كن ، و اوهام باطله را از قلب بيرون كن ، و يك روز تجربه كن ، آن وقت تصديق خواهى كرد. و پس از اين مشارطه ، بايد وارد مراقبه شوى و آن چنان است كه در تمام مدّت شرط، متوجّه عمل به آن باشى ، و خود را ملزم بدانى به عمل كردن به آن ، و اگر خداى نخواسته در دلت افتاد كه امرى را مرتكب شوى كه خلاف فرموده خدا است ، بدان كه اين از شيطان و جنود او است كه مى خواهد تو را از شرطى كه كردى باز دارند به آن ها لعنت كن و از شرّ آن ها به خداوند پناه ببر، و آن خيال باطل را از دل بيرون نما، و به شيطان بگو كه من يك امروز با خود شرط كردم كه خلاف فرمان خداوند تعالى نكنم وَلِىّ نعمتِ من سال هاى دراز است به من نعمت داده ، صحّت و سلامت و امنيّت مرحمت فرموده و لطف هايى كرده كه اگر تا ابد خدمت او كنم ، از عُهده يكى از آن ها برنمى آيم . سزاوار نيست يك شرط جزئى را وفا نكنم . اميد است إ ن شاءالله شيطان طرد شود و منصرف گردد، و جنود رحمان غالب آيد. و اين مراقبه با هيچ يك از كارهاى تو از قبيل كسب و سفر و تحصيل و غيرها منافات ندارد، و به همين حال باشى تا شب كه موقع محاسبه است ، و آن عبارت است از اين كه حساب نفس را بكشى در اين شرطى كه با خداىِ خود كردى كه آيا بجا آورد(ى )؟ و با ولىّ نعمت خود در اين معامله جزئى خيانت نكردى ؟
اگر درست وفا كردى ، شكرِ خدا كن در اين توفيق و بدان كه يك قدم پيش رفتى و مورد نظر الهى شدى ، و خداوند إ ن شاءاللّه تو راهنمايى مى كند در پيشرفت امور دنيا و آخرت ، و كار فردا آسان تر خواهد شد. چندى به اين عمل مواظبت كن ، اميد است ملكه گردد از براى تو، به طورى كه از براى تو، كار خيلى سهل و آسان شود، بلكه آن وقت لذّت مى برى از اطاعت فرمان خدا و از ترك معاصى در همين عالم ، با اين كه اينجا عالَم جزا نيست ، لذّت مى برى ، و جزاى الهى اثر مى كند و تو را مُلْتَذّ مى نمايد. و بدان كه خداى تبارك و تعالى تكليف شاقّ بر تو نكرده ، و چيزى كه از عهده تو خارج است و در خور طاقت تو نيست . بر تو تحميل نفرموده ، لكن شيطان و لشكر او كار را بر تو مشكل جلوه مى دهند، و اگر خداى ناخواسته در وقتِ محاسبه ديدى سستى و فتورى شده در شرطى كه كردى ، از خداى تعالى معذرت بخواه و بنا بگذار كه فردا مردانه به عمل شرط، قيام كنى ، و به اين حال باشى تا خداى تعالى ابواب توفيق و سعادت را بر روى تو باز كند و تو را به صراط مستقيم انسانيّت برساند.(165)
پس اى عزيز! در كارهاى خود دقيق شو و از نفس خود در هر عملى حساب بكش و او را در برابر هر امرى ، إ ستنطاق كن كه آيا إ قدامش در خيرات و براى امور شريفه براى چيست ؟ دردش چيست كه مى خواهد از مسائل نماز شب سؤ ال كند؟ يا أَذكارِ آن را تحويل بدهد؟ مى خواهد براى خدا مساءله بفهمد يا بگويد؟ يا مى خواهد خود را از اءهل آن قلمداد كند؟ چرا سفر زيارتى كه رفته با هر وسيله است به مردم مى فهماند؟ حتّى عددش ‍ را. چرا صدقاتى را كه در خفا مى دهد، راضى نمى شود كه كسى از او مطلّع نشود؟ به هر راهى شده ، سخنى از آن بميان آورده ، به مردم ارائه مى دهد.(166)
ولى بدان كه خدعه هاى نفس امّاره و شيطان داخلى و خارجى زياد است و چه بسا انسان را با اسم خُدا و اسم خدمت به خلق خُدا از خداى باز مى دارد و به سُوى خود و آمال خود سُوق مى دهد. مراقبت و مُحاسبه نفس ‍ در تشخيص راه و خودخواهى و خداخواهى از جُمله منازل سالكان است . خداوند ما و شما را در آن توفيق دهد.(167)
اگر در شب و روز چند دقيقه اى به حسب اقبال قلب و توجه آن - يعنى به مقدارى كه قلب حاضر است - نفس را محاسبه كند در تحصيل نور ايمان ، و از آن مطالبه نور ايمان كند، و آثار ايمان را از آن جستجو كند، خيلى زودتر به نتيجه مى رسد، ان شاءالله .(168)
هر شخصى بايد خودش را محاسبه كند. يكى از مناطق سير، محاسبه آدم است . نوع انسان مراقبت از خودش بكند در روز مشغول عمل است كه خلاف نكند، شب هم كه ، آخر شب هم كه مى رود منزل از خودش محاسبه كند، مثل يك كسى كه از او استنطاق مى خواهد بكند، بازرسى مى كند، خودش بازرسى كند ببيند كه امروز چه كرده است . شما از خودتان هر شب بازرسى كنيد و ببينيد با اين صندوق چه عمل كرديد.(169)
يكى از امورى كه حتى در امراض مؤ ثر است تلقين است كه مريض به خودش و يا ديگرى به او تلقين مى كند كه خوب مى شوى ، اين وقتى مكرر شد در نفس انسان اثر مى گذارد در موعظه هم همين طور است ، انسان بايد هم خودش را موعظه كند و هم در معرض موعظه واقع بشود. هيچ انسانى نيست كه محتاج به موعظه نباشد منتها انسان هاى بالا واعظشان خداست و انسان هاى بعد واعظشان آنها هستند تا برسد به آخر، تا برسد به ما، ما خودمان احتياج به موعظه داريم و موعظه چندين ساله در خود من باز تاثير بسزا نكرده است ... اين براى اين است كه در باطن انسان ، شيطان بزرگى است كه ايستاده است تا انسان را به هلاكت برساند، تمام همّش اين است كه انسان را بدون ايمان از اينجا بيرون كند و ما از گرفتارى به اين عواقب سوء به خدا پناه مى بريم .(170)
اگر كسى مراقب حال خودش باشد، توجه به مسائل انسانى داشته باشد، با مراقبت و با اينكه خودش را محاسبه كند، اگر در - فرض كنيد - مجلس يا در جاى ديگر يك روزى گذشته است كه در آنجا مسائلى پيش ‍ آمده است شب برود حساب كند ببيند كه واقعاً اينكه من امروز گفتم مبداء اين چى بود، يك مبداء شيطانى داشت يا مبداء الهى داشت ، اگر محاسبه كند آدم شب از خودش و خودش را در محاسبه قرار بدهد كه امروز تو اين صحبت را كردى ، اين مبداء، مبداء شيطانى بوده است نه مبداء انسانى و الهى ، ممكن است كم كم دنبال اين برود كه اصلاح كند و اگر اين كار را نكند و همان رويه را تعقيب بكند، هيچ بعيد ندانيد كه يك نفر زاهد، عابد، مسلمان ، همه چيز، يك انسان فاسد شقى اى از كار درآيد، ماءمون نيست هيچ كس .(171)
اى عزيز! قدرى از حال غفلت بيدار شو و در امر خود تفكّر كن و صفحه اعمال خود را نگاه كن . بترس از آنكه اعمالى را كه به خيال خودت ، عمل صالح است از قبيل نماز و روزه و حجّ و غير آن ، خود اينها اسباب گرفتارى و ذلّتت نشوند در آن عالم ، پس حساب خودت را در اين عالم تا فرصت دارى بكش و خودت ميزان اعمالت را برپا كن و در ميزان شريعت و ولايت اهل بيت اعمال خود را بسنج و صحّت و فساد و كمال و نقص آن را معلوم كن و آنها را جبران كن تا فرصت هست و مهلت دارى و اگر در اينجا خود را محاسبه نكنى و حساب خودت را درست نكنى در آنجا كه به حسابت رسيدگى مى شود و ميزان اعمال برپا مى شود مبتلا به مصيبتهاى بزرگ شوى . بترس از ميزان عدل الهى و به هيچ چيز مغرور مباش و جدّ و جهد را از دست مده .(172)

28 - اولين گام در راه مبارزه با نفس

سؤ ال :
لطفاً اولين مرحله ابتدائى مبارزه با مفاسد اخلاقى را كه حضرتعالى پيشنهاد مى نمائيد را بيان فرمائيد؟

بهترين علاج ها كه علماء اخلاق و اهل سلوك از براى اين مفاسد اخلاقى فرموده اند اين است كه هر يك از اين ملكات زشت را كه در خود مى بينى ، در نظر بگيرى و برخلاف آن تا چندى مردانه قيام و اقدام كنى ، و همّت بگمارى برخلاف نفس تا مدّتى ، و بر ضدّ خواهش آن رذيله رفتار كنى و از خداى تعالى در هر حال توفيق طلب كنى كه با تو اعانت كند در اين مجاهده ، مسلّماً بعد از مدّت قليلى ، آن خُلق زشت رفع شده و شيطان و جُندش از اين سنگر فرار كرده ، جنود رحمانى به جاى آن ها برقرار مى شود.
مثلاً يكى از ذمائم اءخلاق كه اءسباب هلاكت انسان است ، و موجب فشار قبر است ، و انسان را در دو دنيا، معذّب دارد، بد خُلقى با اءهل خانه يا همسايگان يا هم شغلها يا اءهل بازار و محلّه است كه اين زاييده غضب و شهوت است . اگر انسان مجاهد، مدّتى در صدد بر آيد كه هر وقت ناملايمى پيش آمد مى كند از براى او، و آتش غضب شعله ور مى شود، و بناى سوزاندن باطن را مى گذارد، و دعوت مى كند او را بر ناسزا گفتن و بدگويى كردن ، برخلاف نفس اقدام كرده ، عاقبت بد و نتيجه زشت اين خلق را ياد بياورد، و در عوض ملايمت بخرج بدهد، و در باطن ، شيطان را لعن كند و به خدا از او پناه ببرد، من به شما قول مى دهم كه اگر چنين رفتارى كنيد - بعد از چند مرتبه تكرار - آن خُلق بكلّى عوض شده ، و خلق نيكو در باطن مملكت شما منزل مى كند.(173)
آقايان بايد مراقبه كنند، بايد مراقبت كنند خودشان را از صبح تا عصر بايد مراقب خودشان باشند نفس انسان سركش است يك آن از آن غافل بشويم (نعوذبالله ) انسان را به كفر مى كشد اگر غافل بشود انسان . شيطان راضى نيست به فكر ما، او كفر ما را مى خواهد، او مى خواهد همه را منتهى كند به كفر منتها از معاصى كوچك مى گيرد و كم كم وارد مى كند در بزرگتر و كم كم در بزرگتر كم كم بالاتر تا برسد به آنجا كه خداى نخواسته انسان را منحرف كند اصلاً از اسلام . بايد مراقبت كنيد آقا از خودتان بايد از اول صبح كه از خواب پا مى شويد يا اول اذان يا عشا يا قبل از اذان كه پا مى شويد از خواب طويل ، بايد مراقب خودتان باشيد.(174)

29 - ايمان قلبى و زبانى

سؤ ال :
فرق ايمان قلبى و زبانى را لطفاً بيان فرمائيد؟

ممكن است عقل شما به برهان چيزى را إ دراك كند، ولى قلب تسليم نشده باشد و علم بى فايده گردد. مثلاً شما به عقل خود إ دراك كرديد كه مرده نمى تواند به كسى ضرر بزند، و تمام مرده هاى عالم به قدر يك مگس ، حس و حركت ندارند و تمام قواى جسمانى و نفسانى از او مفارقت كرده ، ولى چون اين مطلب را قلب قبول نكرده و تسليم عقل نشده ، شما نمى توانيد با مرده ، شب تاريك بسر بريد. ولى اگر قلب ، تسليم عقل شد و اين حكم را از او قبول كرد، هيچ اين كار براى شما اشكالى ندارد. چنان چه بعد از چند مرتبه اقدام ، قلب تسليم شده ، ديگر باكى از مرده نمى كند.
پس معلوم شد كه تسليم ، كه خَطِّ قلب است ، غير از علم است كه حظِّ عقل است .(175)
ما همه داد، از توحيد مى زنيم و حق تعالى را ((مقلب القلوب والابصار)) مى خوانيم ؛ و ((الخير كله بيده )) و ((الشر ليس اليه )) مى سرائيم ولى باز در صدد جلب قلوب بندگان خدا هستيم ، و دائماً خيرات را از دست ديگران تمنّا داريم ، اينها نيست جز اين كه اينها، يا حقايق عقليه اى است كه قلب از آن بى خبر است و يا لقلقه هاى لسانى است كه به مرتبه ذكر حقيقى نرسيده .(176)
بيچاره انسان غافل ! در امور زايله دنيا - كه خود مى داند، و هر روز مى بيند كه اهل آن ، آن را مى گذارند و مى روند و حسرتها را مى برند، اين قدر اهميت مى دهد، و با كمال جدّ و جهد در جمع و تحصيل آن مى كوشد، و خود را با هر ذلّت و زحمت و هر محنت و تعبى رو به رو مى كند، و از هيچ عار و ننگى پرهيز نمى كند. ولى براى تحصيل ايمان - كه كفيل سعادت ابدى او است - اينقدر سست و افسرده است كه با اينهمه مواعظ انبيا و اولياء و اينهمه كتابهاى آسمانى ، باز از سستى و سهل انگارى دست نكشيده ، و به فكر روزگار مصيبت و ذلّت و زحمت خود نيفتاده .(177)
ايمان فقط اين نيست كه ما اعتقاد داشته باشيم كه خدايى هست و پيغمبرى هست و چه ، نه ، ايمان يك مساله اى بالاتر از اين است اين معانى را كه انسان ادراك كرده به عقلش ، بايد با مجاهدات به قلبش برساند كه قلبش آگاه بشود، بيابد مطلب را. خيلى چيزهاست كه انسان به برهان مى داند كه فلان قضيه فلان طور است يا فلان طور نيست ، لكن چون ايمان نيامده است ، تاثير نمى كند، مثلاً نوع مردم اينطور هستند كه در يك شب تاريكى ، اگر يك مرده اى در محلى باشد پيش او مى ترسند بخوابند و همه عقيده شان هم اين است كه مرده هيچ اثرى ندارد، هيچ كارى از او نمى آيد، عقلشان مى گويد كه مرده است ،... لكن اين مطلب به قلب نرسيده ، مرده شورها به واسطه تكرارى كه كرده اند، عمل تكرار شده را به واسطه تكرار، آنها پيش مرده مى خوابند، هيچ برايشان چيزى نيست ، اين فرق ما بين ادراك عقلى و ايمان است . ادراك عقلى آدم مى كند تاءثير در آدم ندارد، تا ايمان نباشد، مساءله عقلى را قلبش نفهميده باشد، باورش نيامده باشد، آن مساءله عقلى تاءثيرش كم است . ايمان عبارت از اين است كه آن مسائلى را كه شما با عقلتان ادراك كرده ايد آن مسائل را قلبتان هم به آن آگاه بشود، باورش ‍ بيايد، اين محتاج به يك مجاهده اى است تا به قلب شما، بفهميد.(178)

30 - جايگاه رياضت در سير و سلوك

سؤ ال :
يكى از مباحثى كه در راه مبارزه با نفس مطرح مى شد مسئله رياضت دادن به نفس اماره است استدعا دارد در خصوص حد و ميزان رياضت شرعى و اسلامى مطالب لازم را بفرمائيد.

شيخ استاد ما(179) - دام ظلّه - مى فرمودند: ميزان در رياضت باطل و رياضت شرعى صحيح ، قدم نفس و قدم حقّ است .اگر سالك به قدم نفس ‍ حركت كرد و رياضت او براى ظهور قواى نفس و قدرت و سلطان آن باشد، رياضت باطل و سلوك آن منجّر به سوء عاقبت مى باشد، و دعوى هاى باطله نوعاً از همين اشخاص بروز مى كند. و اگر سالك به قدم حقّ سلوك كرد و خداجو شد، رياضت او حقّ و شرعى است ، و حقّ تعالى از او دستگيرى مى كند به نصِّ آيه شريفه كه مى فرمايد: ((وَالَّذين جاهدوا فينا لنهديَّنهم سبلنا.))(180) كسى كه مجاهده كند در راه ما هر آينه هدايت مى كنيم او را به راه هاى خود.(181) گمان مكن كه رذايل نفسانى و اخلاقى روحى ممكن الزوال نيست . اين ها خيال خامى است كه نفس امّاره و شيطان إ لقا مى كند و مى خواهد تو را از سلوك راه آخرت و اصلاح نفس باز دارد. انسان تا در اين دار تغيّر و نشاءه تبدّل است ، ممكن است در تمام اوصاف و اخلاق تغيير پيدا كند، و هر چه ملكات محكم هم باشد تا در اين عالم است ، قابل زوال است . منتها به حسب اختلاف شدّت و ضعف ، زحمت تصفيه تفاوت مى كند. البته اوّلِ پيدايش صفتى در نفس ، با زحمت و رياضت كمى او را مى توان ازاله كرد. مثل نهال نورسى كه ريشه ندوانيده باشد و متمكّن در زمين نشده باشد. ولى بعد از آن كه آن صفت ، متمكن در نفس شد، و از ملكات مستقرّه نفس گرديد، زوالش ممكن است ولى زحمتش زياد مى شود. درختى كه كهن سال شده و ريشه كرده ، زحمت كندنش زياد است . تو هر چه ديرتر در فكر قلع ريشه هاى مفاسد قلب و روح افتى ، ناچار زحمت و رياضتت بيش تر گردد.(182)
پس اى عاقل چيزى را (كه ) با يك ماه يا يك سال زحمت جزئى دنيايى با اختيار خود ممكن است اصلاح كرد، و گرفتارى هاى دنيا و آخرت را به آخر رساند، نگذر بماند و تو را هلاك كند.(183)
و از مفاسد بزرگ حبّ دنيا آن است كه انسان را از رياضات شرعيّه و عبادات و مناسك باز دارد. و جنبه طبيعت را قوّت دهد، و تعصّى نمايد طبيعت از اطاعت روح ، و انقياد آن را نكند و عزم انسانى را سست كند، و اراده را ضعيف نمايد، با اين كه يكى از اسرار بزرگ عبادات و رياضات شرعيّه آن است كه بدن و قواى طبيعيّه و جنبه ملك ، تابع و منقاد روح گردد، و اراده نفس در آن ها كاركن شود كه به مجرّد اراده ، بدن را به هر كار بخواهد، وادار كند، و از هر كار بخواهد، باز دارد. ملك بدن و قواى ظاهره مُلكيّه ، تابع و مقهور و مسخّر ملكوت گردد، به نحوى كه بى مشقّت و تكلّف ، هر كارى را بخواهد، انجام دهد. و يكى از فضايل و اسرار عبادات شاقّه و پرزحمت آن است كه اين مقصد از آن ها بيش تر انجام گيرد، و انسان به واسطه آن ها داراى عزم مى شود، و بر طبيعت غالب مى آيد و بر ملك چيره مى شود، و اگر اراده ، تامّ و تمام شود و عزم ، قوى و محكم گردد، مَثل مُلك بدن و قواى ظاهره و باطنه آن مَثَل ملائكة اللّه شود كه عصيان خدا نكنند. به هر چه آن ها را امر فرمايد، اطاعت كنند، و از هر چه نهى فرمايد، منتهى شوند، بدون آن كه تكلّف و زحمت باشد.
قواى مُلك انسان هم اگر مسخّر روح شد، تكلّف و زحمت از ميان برخيزد و به راحتى مبدّل گردد، و اقاليم سبعه مُلك ، تسليم ملكوت شود و همه قوا عُمّال آن گردند.
و بدان اى عزيز! كه عزم و اراده قويّه در آن عالم ، خيلى لازم است و كار كن است . ميزان يكى از مراتب بهشت كه از بهترين بهشت ها است ، اراده و عزم است كه انسان تا داراى اراده نافذه و عزم قوى نباشد، داراى آن بهشت و مقام عالى نشود.(184)
مثلاً در زمستان سرد، شب از خواب ناز گذاشتن و به عبادات حقّ تعالى قيام كردن ، روح را بر قواى بدن چيره مى كند و اراده را قوى مى كند، و اين در اوّل امر، اگر قدرى مشكل و ناگوار باشد، كم كم پس از اقدام ، زحمت كم مى شود، و اطاعت بدن از نفس زياد مى شود. چنان چه مى بينيم اهل آن بدون تكلّف و زحمت ، قيام مى كنند، و اين كه ما تنبلى مى كنيم و بر ما مشكل و شاقّ است ، براى آنست كه اقدام نمى كنيم ، و اگر چند مرتبه اقدام كنيم ، كم كم زحمت مبدّل به راحت مى شود. بلكه اهل آن ، التذاذ از آن مى برند بيش تر از آن التذاذى كه ما از مشتهيات دنيا مى بريم . پس به اقلام نفس عادى مى شود و ((اَلْخَيْرُ عادَةَ.))(185)
اى عزيز! بدان كه خواهش و تمنّاى نفس منتهى نشود به جايى ، و به آخر نرسد اشتهاى آن . اگر انسان يك قدم دنبال آن بردارد، مجبور شود پس از آن چند قدم بردارد. و اگر با يكى از هواهاى آن همراهى كند ناچار شود با چندين تمنّاى آن همراهى كند. اگر يك در به روى خواهش نفس باز كنى ، لابدّى كه درهاى بسيارى به روى آن باز كنى . يك وقت به واسطه يك متابعت نفس به چندين مفاسد، و از آن به هزاران مهالك مبتلا شوى . تا آن كه خداى نخواسته در دم آخر جميع راه حقّ را بر تو منسدّ كند. چنان چه خداى تعالى در نصّ كتاب كريم از آن خبر داده است .(186)
پس بر سالك راه آخرت و تائب از معاصى لازم است كه الم رياضت و عبادت را به ذائقه روح بچشاند، و اگر شبى در معصيت و عشرت بسر برده ، تدارك آن شب را بكند به قيام به عبادت خدا. و اگر روزى را به لذّات طبيعيّه ، نفس را مشغول كرده ، به صيام و مناسك مناسبه جبران كند، تا نفس ‍ بكلّى از آثار و تبعات آن كه حصول تعلّقات و رسوخ محبّت به دنيا است پاك و پاكيزه شود. البتّه توبه در اين صورت كامل تر مى شود و نورانيّت فطريّه نفس عود مى كند. و پيوسته در خلال اشتغال به اين امور تفكّر و تدبّر كند در نتايج معاصى و شدّت باءس حقّ تعالى و دقّت ميزان اعمال و شدّت عذاب عالم برزخ و قيامت ، و بفهمد و به نفس و قلب بفهماند كه تمام اين ها نتايج و صور اين اعمال قبيحه و مخالفت هاى با مالك الملوك است . اميد است كه پس از اين علم و تفكّر، نفس از معاصى متنفّر شود و انزجار تامّ و تمام برايش حاصل شود.(187)

- دنياطلبى منشاء همه فسادها

سؤ ال :
استدعا دارد در مورد دنيا خواهى و آثار سوء آن در روح انسان را بيان فرموده آنگاه علاج اين بيمارى مهلك را نيز بيان فرمائيد؟

گفته شده است كه : آن آخرى كه انسان مى خواهد ارتحال كند از اين عالم ، شياطينى كه مى خواهند نگذارند كه اين آدم موحد از اين عالم بيرون برود جلو رويش آن چيزهائى را كه دوست دارد مى آورند. مثلاً طلبه كتابش را دوست دارد كتابش را مى آورند و مى گويند از اين عقيده اى كه دارى برگرد والاّ والاّ اين (كتاب ) را آتش مى زنيم ، آنكه علاقه به فرزند دارد و يا آنكه علاقه به چيز ديگر دارد. (همان چيز را مى آورند) خيال نكنيد كه اهل دنيا عبارت از آنهائى هستند كه مثلاً پارك دارند. ممكن است يك نفر خيلى پارك داشته باشد ولى اهل دنيا نباشد (ولى ) يك طلبه يك كتاب داشته باشد (و به آن ) علاقه داشته باشد. ميزان (براى اهل دنيا بودن ) آن علاقه است . ميزان آن علايقى است كه انسان به اين اشياء دارد و اين علايق ممكن است كه آن آخرها كه انسان مى بيند دارد از اين علائقش جدا مى شود دشمن خدا بشود و از اين عالم برود.
علائق را بايد كم بكنيد، علاقه ها بايد كم بشود، طبيعتاً ماها از اينجا مى رويم ، على اىّ حال چه علاقه قلبى به چيزى داشته باشيم يا نداشته باشيم فرقى به حال ما نمى كند. شما فرض كنيد كه علاقه داشته باشيد به اين كتابتان يا نداشته باشيد كتاب مال شما است ، از آن استفاده مى كنيد، علاقه داشته باشيد به اين خانه يا نداشته باشيد، اين خانه مال شماست استفاده هم مى كنيد، علاقه را كم كنيد، علاقه را تا مى توانيد از بين ببريد. آنچه انسان را گرفتار مى كند آن علاقه اى است كه انسان دارد و آن هم مبداءش همان حبّ نفس است . حب مسند، حب رياست دردى است كه انسان را به هلاكت مى رساند. همه اينها دنيا است ، علايق به دنيا است .(188)
ما خودمان را خيلى مهذب و صحيح (مى دانيم ) و براى آن حبّ نفس كه داريم خودمان را يك آدم كامل مى دانيم و همه ديگران را معيوب مى دانيم و به عيبشان ايراد مى گيريم . در آن شعر هست كه شعرش را نمى خواهم بخوانم ، كه يك آقائى به يك كذائى اشكال كرد او گفت من همه اينها كه مى گوئى هستم اما تو آنطور كه مى نمائى هستى ؟!(189)
اينكه در روايات ما هست كه ((حب الدنيا راس كل خطيئه )) اين يك واقعيتى است و اساس حب دنيا هم ، ريشه حب دنيا هم حب نفس است كه آن هم حب دنياست . تمام فسادهائى كه در بشريت پيدا شده است از اولى كه بشريت تحقق پيدا كرده است تاكنون و تا آخر، منشاءش همين حب نفس ‍ است . از حب نفس است كه حب به جاه ، حب به سلطنت ، حب به مقام ، حب به مال و حب به همه انگيزه هاى شهوانى پيدا مى شود و انبيا اساس ‍ كارشان اين بوده است كه اين حب نفس را تا آن مقدار كه ممكن است سركوب كنند و نفس ها را مهار كنند.(190)
خداوندا: دل ما را از كدورتِ شرك و نفاق پاك فرما و آيينه قلب ما را از زنگار حبِّ دنيا كه منشاء اين همه امور است ، صافى فرما، و با ما همراهى فرما، و از ما بيچاره هاى گرفتار هواى نفس و حب جاه و شرف ، دستگيرى كن در اين سفر پر خطر و اين راه پرپيچ و خم و تنگ و تاريك . تويى قادر و تواناى همه چيز.(191)

32 - هدف از بعثت انبياء

سؤ ال :
هدف از بعثت انبياعليه السّلام و نزول قرآن و دستورات دينى و عبادى و ساير مسائل معنوى چه مى تواند باشد؟

تمام عبادات وسيله است ، تمام ادعيّه وسيله است ، همه وسيله براى اينست كه انسان اين لباسش ظاهر بشود. آنچه بالقوه است و لُبّ انسان است به فعليّت برسد و انسان بشود. انسان بالقوه انسان بالفعل بشود. انسان طبيعى بشود، يك انسان الهى (بشود) بطوريكه همه چيزش الهى بشود. هر چه مى بيند حق ببيند. انبياء هم براى همين آمده اند.(192)
انبياء خدا براى اين مبعوث شدند كه آدم تربيت كنند، انسان بسازند، بشر از زشتيها، پليديها، فسادها و رذايل اخلاقى دور سازند و با فضايل و آداب حسنه آشنا كنند. ((بعثت لاتمم مكارم الاخلاق ))(193) چنين علمى كه خداوند متعال نسبت به آن آنقدر اهتمام داشته كه انبياء را مبعوث فرموده است .(194)
همه انبياء آمده اند براى اينكه دست انسان را بگيرند و او را از اين چاه عميقى كه در آن افتاده است ، چاهى كه از همه عميق تر است كه چاه نفسانيّت است بيرون بياورند و جلوه حق را به او نشان بدهند تا اينكه ، همه چيز را نسيان بكند و خداوند ان شاءالله نصيب همه مان بكند.(195)
انبيا آمدند كه ما اشخاصى كه از نور بهره اى نداريم و ظلمات - به ما - احاطه كرده است از هر طرف ما را، از اين ظلمت هاى گوناگون نجات بدهند و برسانند به عالم نور كه اگر رسيديد به عالم نور، شما سر تاپايتان نورانى مى شود، نور مى شويد، اصلش حرفى كه مى زنيد نورانى است ، حرفى كه مى شنويد نورانى است ، گوش و سمع و بصر، همه گوش خودت را رها كرده اى و گوش نورانى پيدا كرده اى . چشم ظلمانى را رها كرده اى يك چشم نورانى پيدا كرده اى . چشمى است كه با او توجه به خدا داريد، گوشى است كه با او توجه به خدا داريد، ما بايد خودمان را بسازيم ، خودتان را كه بسازيد همه كارهايتان جهاد سازندگى است . هر كارى بكنيد ديگر در حيطه جهاد وارد شده ايد شما، شما مجاهد هستيد ديگر.(196)
اى عزيز! امروز روز مهلت و عمل است ، انبياء آمدند و كتابها آوردند و دعوتها نمودند با اين همه تشريفات و اين همه تحمّل رنج و تعب كه ما را از خواب غفلت بيدار و از سكر طبيعت هشيار كنند و ما را به عالم نور و نشئه بهجت و سرور رسانند...(197) تو به حال خود رحمى كن و از عمر خود نتيجه اى حاصل كن دقت در حال انبياء و اولياء كمّل كن و اشتهاهاى كاذب و وعده هاى شيطان را پشت پازن ، مغرور گول شيطان مباش و فريب نفس ‍ امّاره مخور كه تدليس اينها بسيار دقيق است و هر امر باطلى را به صورت حق به انسان تعميه مى كنند و انسان را فريب مى دهند.(198)
بارالها: شيطان دشمن بزرگى است كه طمع بر انبياء و اولياى بزرگ تو داشته و دارد. تو خودت با اين بنده ضعيف گرفتار اءمانى و اءوهامِ باطله و خيالات و خرافات عاطله ، همراهى كن كه بتواند از عهده اين دشمن قوى برآيد، و در اين ميدان جنگ با اين دشمن قوى كه سعادت و انسانيت مرا تهديد مى كند، تو خودت با من همراهى فرما كه بتوانم جنود او را از مملكت خاصّ تو خارج كنم و دست اين غاصب را از خانه مختصّ به تو كوتاه كنم .(199)

33 - رابطه علم با عمل

سؤ ال :
همانطورى كه استحضار دارند در اسلام علم و عمل تؤ امان و در كنار هم آمده لذا چنانچه علم از عمل و تقواى فرد جدا شود آثار سوئى بهمراه دارد لطفاً شمه اى از آثار سوئى كه علم بدون تقوا در جامعه به بار مى آورد را بيان فرمايد.

رئيس يكى از فِرَقِ باطله در همين حوزه هاى ما تحصيل كرده است . ليكن چون تحصيلاتش با تهذيب و تزكيه تواءم نبوده ، در راه خدا قدم بر نمى داشته ، خبائث را از خود دور نساخته بود آنهمه رسوايى ببار آورده است . اگر انسان ، خبائث را از نهادش بيرون نكند،هر چه درس بخواند و تحصيل نمايد نه تنها فايده اى بر آن مترتب نمى شود بلكه ضررها دارد. علم ، وقتى در اين مركز خبيث وارد شد شاخ و برگ خبيث ببار آورده شجره خبيثه مى شود.
هر چه اين مفاهيم ، در قلب سياه و غيرمهذب ، انباشته گردد، حجاب زيادتر مى شود؛ در نفسى كه مهذب نشده علم ، حجاب ظلمانى است . ((العلم هوالحجاب الاكبر)) لذا شر عالم فاسد براى اسلام از همه شرور خطرناكتر و بيشتر است . علم ، نور است ولى در دل سياه و قلب فاسد دامنه ظلمت و سياهى را گسترده تر مى سازد، علمى كه انسان را به خدا نزديك مى كند در نفس دنياطلب ، باعث دورى بيشتر از درگاه ذى الجلال مى گردد.
علم توحيد هم اگر براى غير خدا باشد از حجب ظلمانى است ، چون اشتغال به ما سوى اللّه است . اگر كسى قرآن كريم را با چهارده قرائت ((لما سوى - اللّه )) حفظ باشد و بخواند جز حجاب و دورى از حق تعالى چيزى عايد او نمى شود. اگر شما درس بخوانيد، زحمت بكشيد، ممكن است عالم شويد ولى بايد بدانيد كه ميان عالِم و مهذب خيلى فاصله است . مرحوم شيخ ، استاد ما، ((رضوان اللّه تعالى عليه )) مى فرمود: اين كه مى گويند ((ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشكل )) صحيح نيست . بايد گفت ((ملا شدن چه مشكل ، آدم شدن محال است )).(200)
چه بسا افرادى كه عالم به علم توحيد بودند، و طوايفى را منحرف كردند. چه بسا افرادى كه همين اطلاعات شما را بنحو بهترى دارا بودند ليكن چون انحراف داشتند و اصلاح نشده بودند وقتى وارد جامعه گرديدند بسيارى را گمراه و منحرف ساختند.
اين اصطلاحات خشك اگر بدون تقوى و تهذيب نفس باشد هر چه بيشتر در ذهن انباشته گردد كبر و نخوت ، در دائره نفس ، بيشتر توسعه مى يابد.(201)
اينكه در روايات ما هست كه اهل جهنم متاءذى مى شوند از بوى عالمى كه به علمش عمل نكنند، اين براى چيست كه عالم وضعش اين طور است ؟ اين براى اين است كه فرق است ما بين عالم و غيرعالم ، از جهاتى فرق است . عالم اگر خداى نخواسته منحرف شد يك امت را ممكن است منحرف بكند... يك گوشه مى بينيد كه يك آدم منحرف آنجا معمم است يا امام جماعت شده است يك طايفه اى را منحرف كرده است . اين گندش ‍ چقدر است ؟ همان گنداست كه آنجا به مشام مى رسد؟ يك گندى است كه ما در دنيا تهيه مى كنيم ، نه يكى ، يك گندى را به ما اضافه بكنند، اين گند خود ماست . هر چه در عالم آخرت واقع مى شود، يك چيزى است كه از اينجا ما تهيه كرده ايم و وارد مى كنيم در عالم آخرت .(202)

34 - ذكر و آداب باطنى آن

سؤ ال :
استدعا دارد درباره ذكر الله و آثار آن و اذكارى كه براى سالك در روايات به آن اذكار اشاره شده است بهمراه آداب و شرائط مربوط به آن را بيان نمائيد؟

آنچه همه را مطمئن مى كند و آتش فروزان نفس سركش و زيادت طلب را خاموش مى نمايد وصُول به او است ؛ و ذكر حقيقى او - جَلَّ وَ عَلا - چون جلوه او است استغراق در آن آرامش بخش است . ((الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ))(203) گوئى فرمايد: توجّه توجه : به ذكر او فرو رُو، تا قلبت كه سرگشته و حيرت زده از اين سُو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه پرواز مى كند طماءنينه حاصل كند.(204)
اى عزيز، اين كه قلوب بيچاره ما از حلاوت ذكر حق تعالى محروم است و لذّت مناجات آن ذات مقدس در ذائقه روح ما وارد نشده و از وصول به قرب درگاه ، محتجب . و از تجليات جمال و جلال محروميم ، براى آن است كه قلوب ما معلّلِ و مريض است و توجّه به دنيا و اخلاد به ارض و احتجاب به حجب مظلمه طبيعت ما را از معرفت كبرياى حق و انوار جمال و جلال محجوب نموده . تا نظر ما به موجودات نظر ابليسى استقلالى است ، از شراب وصل نخواهيم چشيد و به لذت مناجات نايل نخواهيم شد تا در عالم وجود عزّت و كبريا و عظمت و جلال براى كسى مى بينيم و در حجاب بتهاى تعيّنات خلقيه هستيم ، سلطان كبرياى حقّ جلّ جلاله در قلب ما تجلّى نكند.(205)
اى عزيز! قلب را به آداب عبوديّت مانوس كن و به ذائقه روح حلاوت ذكر خدا را بچشان . و اين لطيفه الهيه در ابتداء امر به شدت تذكّر و انس با ذكر حق حاصل شود، ولى در ذكر، قلب مرده نباشد و غفلت بر آن مستولى نشود. و چون با تذكّر، قلب را ماءنوس نمودى ، كم كم عنايات ازليّه شامل حالت گردد و فتح ابواب ملكوت بر قلبت گردد.(206)
پس از آن كه دل را براى ذكر خدا و قرآن شريف مهيّا نمود، آيات توحيد و اذكار شريفه توحيد و تنزيه را با حضور قلب و حال طهارت ، تلقين قلب كند... اگر آيات شريفه آخر سوره حشر را از قول خداى تعالى (يا ايها الذين آمنوا اتقوالله ) كه آيه 18 است تا آخر سوره ، كه مشتمل بر تذكر و محاسبه نفس و محتوى بر مراتب توحيد و اسماء و صفات است ، در يك وقت فراغت از نفس از واردات دنيايى ، مثل آخر شب يا بين الطلّوعين با حضور قلب بخواند و در آنها تفكر كند، اميد است - ان شاءالله - نتايج حسنه ببرد. و همين طور در اذكار شريفه با حضور قلب ذكر شريف : ((لااله الاالله )) - كه افضل و اجمع اذكار است .(207) اين عمل را بكند؛ اميد هست خداوند از او دستگيرى كند. و البته در هر حال ، از نقص و عجز خود و از رحمت و قدرت حق ، غافل نباشد، و دست حاجت پيش ذات مقدّس او دراز كند و از آن ذات مقدّس دستگيرى ، طلب كند، اميد است كه اگر مدتى اشتغال به اين عمل پيدا كند، نفس به توحيد عادت كند، و نور توحيد در قلب جلوه كند و البته از شرايط عامه ذكر، نبايد غفلت شود و ما بيشتر شرايط قرائت قرآن - كه شرايط ذكر نيز هست - در كتاب ((آداب الصلوة ))(208) مذكور داشتيم .(209)
بالجملة براى زنده نمودن دل ، ذكر خدا و خصوص اسم مبارك ((ى ا حَىُّ يا قَيُّوم )) با حضور قلب مناسب است ... و از بعض اهل ذكر و معرفت منقول است كه در هر شب و روزى ، يك مرتبه در سجده رفتن و بسيار گفتن : (لااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين )(210) براى ترقيات روحى خوب است . و از بعضى سالكان راه آخرت نقل فرموده كه چون از حضرت استاد خود فايده اين عمل را شنيد، در هر شب و روزى ، يك مرتبه سجده مى رفت و هزار مرتبه ، اين ذكر شريف را مى گفت . و از بعض ديگر نقل نموده كه سه هزار مرتبه مى گفت و از حضرت زين العابدين و سيّدالسّاجدين علىّ بن الحسين - سلام اللّه عليهما - منقول است كه سنگ خشن زبرى را ملاحظه فرمود، سر مبارك را بر آن نهاد و سجده نمود و گريه كرد و هزار مرتبه گفت :
((لااله الا اللّه حقاً حقاً، لااله الا الله تعبداً ورقاً، لااله الا الله ايماناً و تصديقاً))(211) .
مثلاً ذكر شريف ((لااله الاالله )) را - كه بزرگترين اذكار و شريفترين اوراد است (212) در اين وقت فراغت قلب با اقبال تامّ به قلب بخواند به قصد آن كه قلب را تعليم كند و تكرار كند اين ذكر شريف را، و به قلب به طور طماءنينه و تفكّر بخواند، و قلب را با اين ذكر شريف بيدار كند تا آنجا كه قلب را حالت تذكّر و رقّت پيدا شود. پس به واسطه مدد غيبى ، قلب به ذكر شريف غيبى گويا شود و زبان تابع قلب شود.(213)
بايد دانست كه پس از آن كه عقل به طور علم برهانى ، اركان باب توكّل را مثلاً دريافت ، سالك بايد همّت بگمارد كه آن حقايقى را كه عقل ادراك نموده ، به قلب برساند. و آن حاصل نشود، مگر آن كه انتخاب كند شخص ‍ مجاهد از براى خود در هر شب و روزى ، يك ساعتى را كه نفس اشتغالش ‍ به عالم طبيعت و كثرت كم است و قلب فارغ البال است ، پس در آن ساعت فراغت نفس ، مشغول ذكر حق شود با حضور قلب و تفكّر در اذكار و اوراد وارده .(214)
آرى ، با ذكر حقيقى ، حجابهاى بين عبد و حق خرق شود و موانع حضور مرتفع گردد، و قسوت و غفلت قلب برداشته شود، و درهاى ملكوت اعلى به روى سالك باز شود و ابواب لطف و رحمت حق به روى او گشوده گردد، ولى عمده آن است كه قلب در آن ذكر زنده باشد و مرده نباشد، و با مردگان انس نگيرد. و آنچه غيرحق و وجه مقدّس اوست از مردگان است ، و دل با انس با آن به مردگى و مردار خورى نزديك شود:
(كل شى ء هالك الا وجه )(215)
رسول خدا فرمود: راست ترين شعرى كه عرب گفته شعر لبيد است كه گفته :
((الا كل شى ء ما خلااللّه باطل ))(216)
دل به ديگر موجودات بستن - هر موجودى باشد - از خدا غافل شدن است .(217)

35 - زبان و معاصى مربوط به آن

سؤ ال :
همه ما به معاصى كه از زبان صادر مى شود كم و بيش واقف هستيم استدعا دارد در خصوص زبان و آثار معاصى آن مطالبى را بفرمائيد؟

دخترم ! آفات زياد بر سر راه است . هر عضو ظاهر و باطن ما آفتها دارد كه هر يك حجابى است كه اگر از آن ها نگذريم به اوّل قدم سلوك الى اللّه نرسيديم . من كه خود مبتلا هستم و جسم و جانم ملعبه شيطان است به بعض آفات اين عضو كوچك و اين زبان سرخ كه سر سبز را به باد دهد و آنگاه كه ملعبه شيطان است و آلت دست او، جان و روح و فؤ اد را تباه كند اشاره مى كنم . از اين دشمن بزرگ انسانيّت و معنويّت غافل مشو، گاهى كه در جلسات انس با دوستان هستى خطاهاى بزرگ اين عضو كوچك را آنقدر كه مى توانى شمارش كن و ببين با يك ساعت عمر تو كه بايد صرف جلب رضاى دوست شود چه مى كند و چه مصيبتها به بار مى آورد كه يكى از آنها غيبت برادران و خواهران است ، ببين با آبروى چه اشخاصى بازى مى كنى و چه اسرارى را از مسلمانان روى دايره مى ريزى و چه حيثيّاتى را خدشه دار مى كنى و چه شخصيّتهائى را مى شكنى ؟ آنگاه اين جلسه شيطانى را مقياس بگير و ملاحظه كن در يك سال در همين امر پيش پا افتاده چه كردى و در پنجاه شصت سال ديگر چه خواهى كرد و چه مصيبتها براى خود به بار خواهى آورد در عين حال آنرا كوچك مى شمارى و اين كوچك شمردن از حيله هاى ابليس است كه خداوند به لطف خود ما را همگى از آن مصون دارد.(218)

36 - آداب تلاوت قرآن

سؤ ال :
مسئله تطبيق در قرائت قرآن جزء آداب تلقى مى شود استدعا دارد در اين خصوص با ذكر مثالى توضيحى فرمائيد؟

اكنون درست تفكر كن ! ببين صدر يا ذيل اين آيه شريفه كه آيه چهل و [چهارم ](219) از سوره مباركه فُصلّت است با ما تطبيق مى كند؟
مى فرمايد:
(قل هو للذين آمنوا هدى و شفا والذين لايومنون فى اذانهم و قر و هو عليهم عمى اولئك ينادون من مكان بعيد)(220)
كجاست آن هدايت و شفاى امراض باطنى كه براى مومنين از قرآن شريف حاصل مى شود؟! چه شده است كه در گوش ما اين آيات شريفه فرو نمى رود و براى ما خود، حجاب فوق حجاب مى شود؟! اين نيست جز آن كه نور ايمان در قلب ما نازل نشده ، و علوم ما به همان حدّ علمى باقى مانده و به لوح قلب وارد نگرديده ، و در اين باب ، در قرآن شريف آيات بسيارى است .(221) كه با مقايسه حال خود با آن آيات و تطبيق آن آيات با صفات خود، به خوبى حال ما معلوم خواهد شد.(222)
اگر قلب ما اين معنا را ادراك بكند ما الان در محضر خدا هستيم ، همين مجلس محضر خداست ، اين را اگر ايمان انسان در آن راه پيدا نيست مومن بشود انسان به آن ، قلب انسان بيابد اين مطلب را، از معصيت كنار مى رود. تمام معصيت ها براى اين است كه انسان نيافته اين مسائل را، برهان هم بر آن دارد، برهان عقلى هم قائم است به اينكه خداى تبارك و تعالى همه جا حاضر است ، هم برهان است و هم همه انبيا، گفته اند ((و هو معكم اينما كنتم ))(223) قرآن است ، آن با شماست ، هر جا هستيد آن با شماست ، ما آن را از قرآن شنيده ايم ، به برهان هم ثابت هست لكن به قلب ما نرسيده است . ما مثل مرده شور شده ايم تا حالا در اين باب ، ما مثل مردم عادى هستيم كه مطلب نرسيده به قلبمان ، تا اگر بخواهيم يك غيبت بكنيم ، يك تهمت بزنيم ، يك كار زشت بكنيم ببينيم محضر خداست ، در محضر خدا كه ، محضر احترام دارد، انسان در محضر يك بزرگى كه در نظر خودش بزرگ است ، احترام مى كند از آن محضر. اگر يك نفر وقتى كه در نظرتان بزرگ است پيش شما باشد، در محضر او كار خلاف نمى كنيد چه رسد به اينكه در محضر او به او خلاف بكنيد، كار خلاف مطلقاً آدم نمى كند در محضر يك كسى كه ادراك كرده است كه اين بزرگ است ، محترم است ، چه رسد به اين كه در محضر آن محترم به خود آن محترم خلاف احترام بكند. محضر، محضر خداى تبارك و تعالى است عالم محضر است ، تمام عالم محضر است ، معصيت مخالفت با خود اوست ، با آن كسى است كه در محضرش ‍ هستيم .

37 - آثار بى توجهى به قرآن كريم

سؤ ال :
قرآن به منزله چراغ راه معنوى مومنين مى باشد ليكن متاءسفانه در بيشتر ابعاد نورانيش مهجور واقع شده است آثار اين بى توجهى به قرآن را تشريح فرمائيد؟

ما همه قرآن شريف را مى دانيم [كه ] از معدن وحى الهى براى تكميل بشر و تخليص انسان از مَحْبَس ظلمانى طبيعت و دنيا، نازل شده است ، و وعد [و] وعيد آن ، همه حق صراح و حقيقت ثابته است ، و در تمام مندرجات آن شائبه خلاف واقع نيست ، با اين وصف ، اين كتاب بزرگ الهى در دل سخت ما به اندازه يك كتاب قصه تاءثير ندارد، نه دلبستگى به وعده هاى آن داريم تا دل را از اين دنياى دنى و نشئه فانيه برگيريم و به آن نشئه باقيه ببنديم ، و نه خوفى از وعيد آن در قلب ما حاصل آيد تا از معاصى الهيّه و مخالفت با ولى نعمت احتراز كنيم . اين نيست جز آن كه حقيقت و حقّيّت قرآن به قلب ما نرسيده و دل ما به آن نگرويده و ادراك عقلى ، بسيار كم اثر است ، و با اين قياس ، كليه نقصانهائى كه در ما است و جميع سركشيها و مخالفتهاى ما و محروم ماندن از همه معارف و سرائر براى همين نكته است (تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ).(224)
موعظتهاى قرآنى و وعد و عيد آن - كه سنگ خارا را نرم مى كند و كوههاى عالم را خاشع مى كند - در دل سخت اين انسان اثر نكند! آرى خداى تعالى فرمايد:
(لو انزلنا هذاالقرآن على جبل لرايته خاشعاً متصدعا من خشية الله و تلك الا مثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ).(225)
قرآن اين كتاب سرنوشت ساز، نقشى جز در گورستان ها و مجالس ‍ مردگان نداشت و ندارد و آنكه بايد وسيله جمع مسلمانان و بشريت و كتاب زندگى آنان باشد، وسيله تفرقه و اختلاف گرديد و يا به كلى از صحنه خارج شد.(226)
اى قرآن عزيز! اى تحفه آسمانى ، اى قانون بزرگ خدايى ، اى راهنماى سعادت بشر، اى خورشيد تابان از افق غيب ، اى مايه سربلندى ملّت اسلام ، اى در هم شكنِ اساسِ نادرستيها! تو ملت ما را بيدار كن ، تو جوانان وطن ما را هشيار كن ، تو روح وحدت و برادرى به آنان بده ، تو قوه سلحشورى و حسّ فداكارى را در آنها زنده كن تو پشت و پناه جوانان ما باش .(227)

38 - معنى عرفان ناب محمّدى

سؤ ال :
استدعا دارد معنى و مفهوم عرفان اسلامى را بفرمائيد آنگاه بفرمائيد در چه سن و سالى انسان براى خودسازى مستعدتر است .

خيال كردند يك دسته زيادى كه معناى عرفان عبارت از اين است كه انسان يك محلى پيدا بشود و يك ذكرى بگويد و يك سرى حركت بدهد و يك رقصى بكند و اينها، اين معنى عرفان است ؟ مرتبه اعلاى عرفان را امام على سلام اللّه عليه داشته است و هيچ اين چيزها نبوده در كار. خيال مى كردند كه كسى كه عارف است بايد ديگر بكلى كناره گيرد از همه چيز و برود كنار بنشيند و يك قدرى ذكر بگويد و يك قدرى تغنى بشود و يك قدرى چه بكند و دكاندارى . اميرالمومنين در عين حالى كه اعرف خلق الله بعد از رسول اللّه در اين امت ، اعرف خلق الله به حق تعالى بود معذلك نرفت كنار بنشيند و هيچ كارى به هيچى نداشته باشد، هيچ وقت هم حلقه ى ذكر نداشت ، مشغول بود به كارهايش ، ولى آن هم بود، يا خيال مى شود كه كسى كه اهل سلوك است اهل سلوك بايد به مردم ديگر كار نداشته باشد، در شهر هر چه مى خواهد بگذرد، من اهل سلوكم ، بروم يك گوشه اى بنشينم و، ورد بگويم و سلوك به قول خودش پيدا كند اين سلوك در انبياء زيادتر از ديگران بوده است در اولياء زيادتر از ديگران بوده است لكن نرفتند در خانه شان بنشينند و بگويند كه ما اهل سلوكيم .(228)
جهاد اكبر است ، جهادى است كه با نفس طاغوتى خودش انسان انجام مى دهد. شما جوان ها از حالا بايد شروع كنيد به اين جهاد، نگذاريد كه قواى جوانى از دستتان برود، هر چه قواى جوانى از دست برود ريشه هاى اخلاق فاسد در انسان زيادتر مى شود و جهاد مشكلتر. جوان زود مى تواند در اين جهاد پيروز بشود، پير به اين زودى نمى تواند، نگذاريد اصلاح حال خودتان را از زمان جوانى به زمان پيرى بيفتد، يكى از كيدهائى كه نفس ‍ انسانى به انسان مى كند و شيطان به انسان پيشنهاد مى كند اين است كه بگذار براى آخر عمر خودت را اصلاح كن ، حالا از جوانى استفاده كن و بعد آخر عمر توبه كن . اين يك طرح شيطنت آميز است كه نفس انسان مى كند به تعليم شيطان بزرگ . انسان تا قواى جوانيش هست و تا روح لطيف جوانى هست و تا ريشه هاى فساد در او كم است مى تواند اصلاح كند خودش ‍ را.(229)
شما كه اكنون جوانيد، نيروى جوانى داريد، بر قواى خود مسلط مى باشيد و هنوز ضعف جسمى بر شما چيره نشده است ، اگر به فكر تزكيه و ساختن خويش نباشيد هنگام پيرى كه ضعف ، سستى ، رخوت و سردى بر جسم و جان شما چيره شد و نيروى اراده ، تصميم و مقاومت را از دست داديد و بار گناه و معصيت ، قلب را سياهتر ساخت چگونه مى توانيد خود را بسازيد و مهذب كنيد؟ به سن پيرى كه رسيديد ديگر مشكل است موفق به تهذيب و كسب فضيلت و تقوى شويد پشيمانى و عزم بر ترك گناه براى كسانى كه پنجاه سال يا هفتاد سال غيبت و دروغ مرتكب شده ، ريش خود را در گناه و معصيت سفيد كرده اند حاصل نمى شود، چنين كسانى تا پايان عمر مبتلايند. جوانان ننشيند، كه گرد پيرى ، سر و روى آنان را سفيد كند قلب جوان لطيف و ملكوتى است و انگيزه هاى فساد در آن ضعيف مى باشد، ليكن هر چه سن بالا رود ريشه گناه در قلب قويتر و محكمتر مى گردد تا جايى كه كندن آن از دل ممكن نيست .(230)
هر قدر در جوانى انسان مهذب شد، شد اگر در جوانى خداى نخواسته مهذب نشد بسيار مشكل است كه در زمان كهولت و پيرى كه اراده ضعيف است و دشمن قوى ، اراده انسان ضعيف مى شود و جنود ابليس در باطن انسان قوى ، ممكن نيست ديگر آنوقت ، اگر هم ممكن باشد بسيار مشكل است . از حالا به فكر باشيد، از جوانى به فكر باشيد. الان هر قدمى كه شما برمى داريد رو به قبر است . هيچ ، هيچ مطلبى ندارد، هيچ اشكالى ندارد هر دقيقه اى كه از عمر شريف شما مى گذرد يك مقدارى به قبر و آنجايى كه از شما سؤ الات خواهند كرد و همه مسؤ ول خواهيم بود داريد نزديك مى شويد. فكر اين مطلب را بكنيد كه قضيه نزديك شدن به مرگ است و هيچ كس هم سند به شما نداده است كه 120 سال عمر بكنيد، 120 ساله نداريم . ممكن است 25 ساله انسان بميرد ممكن است 50 ساله بميرد يا 60 ساله بميرد، هيچ سندى ندارد، ممكن است همين حالا خداى نخواسته ، سندى نيست ، بايد فكر كنيد، بايد در اين مطالب تاءمل كنيد، مراقبه كنيد. اخلاق خودتان را مهذب كنيد، مهذب تر كنيد انشاءالله .(231)

39 - هدف خداوند از بيان قصص قرآنى

سؤ ال :
هدف از قصه هائى كه در قرآن كريم نقل شده چه مى تواند باشد؟ آيا صرفاً پراختن به جنبه تاريخى و زندگى انبياءعليه السّلام بوده است ؟

عزيزا! اين آيات الهيّه و تعاليم ربانيّه براى بيدار كردن ما بيچاره هاى خواب ، و هشيار نمودن ما سرمستان غافل آمده . اين قصص ‍ قرآنيّه كه حاصل معارف تمام انبياء و خلاصه سير و رشد همه اولياء، و بيان درد و درمان هر عيب و مرض نفسانى ، و نور هدايت طريق الهى و انسانى است ، براى قصه گفتن و تاريخ عالم نيامده . مقصود از آنها با آن همه تشريفات در تنزيل و نزول ، بيان تاريخ گذشتگان نيست براى صرف اطلاع و تاريخ دانى . مقصود خدا را، از مقصد مسعودى (232) طبرى (233) و امثال آنها تميز بده ، و به نظر تاريخ و ادب و فصاحت و بلاغت به قرآن شريف نظر مكن كه اين صورت خود حجابى است بس .(234)
يكى از آداب مهمّه قرائت قرآن كه انسان را به نتايج بسيار و استفادات بى شمار نائل كند ((تطبيق )) است . و آن چنان است كه در هر آيه از آيات شريفه كه تفكر مى كند، مفاد آن را با حال خود منطبق كند، و نقصان خود را به واسطه آن مرتفع كند و امراض خود را بدان شفا دهد. مثلاً در قصه شريفه حضرت آدم عليه السّلام ببيند سبب مطرود شدن شيطان از بارگاه قدس با آن همه سجده ها و عبادتهاى طولانى چه بوده ، خود را از آن تطهير كند، زيرا مقام قرب الهى جاى پاكان است .(235)

40 - شناخت مؤ من از غيرمؤ من

سؤ ال :
لطفاً ميزان و معيار فرد مؤ من از غيرمؤ من را بر اساس قرآن كريم بيان فرمائيد؟

خداى تبارك و تعالى يك ميزانى در قرآن كريم قرار داده است كه با آن ميزان ما بايد خودمان را و ديگران را بشناسيم . مى فرمايد كه : ((اللّه ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور والذين كفروا اولياءهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات )). ميزان در مومن و غيرمومن ، مومن واقعى و غيرمومن اين است كه كتاب خدا مى فرمايد كه اگر چنانچه مومن است ، خداى تبارك و تعالى ولى اوست و مومنين را خداى تبارك و تعالى از همه ظلمت ها، از همه تاريكى ها، از همه چيزهائى كه انسان ها را محجوب مى كند از حق تعالى ، از همه اينها اخراج مى كند و در نور وارد مى كند...
ما اگر بخواهيم خودمان را بسنجيم و كسانى كه مدعى هستند بسنجيم ، بايد ببينيم كه اين ميزان ، اين دو تا ميزانى كه خداى تبارك و تعالى براى معرفى مومن ها و غيرمومن ها فرموده است ، در خودمان هست يا نيست . به مجرد اينكه من يا شما ادعا كنيم كه ما مومن باللّه هستيم ، تا آن محكى كه خداى تبارك و تعالى قرار داده است در ما نباشد يك ادعاى پوچى است . ببينيم كه ما از اولياى خدا هستيم و خدا ولى ماست ، يا از اولياى طاغوت هستيم و طاغوت ولى ماست . اگر چنانچه از اين گرفتارى هاى عالم طبيعت ، از اين ظلمت هاى عالم طبيعت شما ديديد كه خارج شديد، علاقه هايى كه انسان به اين عالم طبيعت دارد، اين علاقه ها برداشته شده است يا كم شده ، اگر شما خودتان را يافتيد كه هر كارى مى خواهيد بكنيد براى خدا مى خواهيد بكنيد، حكومت اللّه در شما و در قواى شما سلطه دارد، شما همه چيزتان ، تمام اعضا و قوايتان فرمانبردار حكم خداست . چشم شما احتراز كند از آن چيزهائى كه موجب ظلمت قلب مى شود، اللّه ولى است . محك بزرگى است كه هر كس خودش را مى تواند بشناسد، مى تواند بفهمد كه اين ايمانى كه ادعا مى كند، همان ادعاست يا خير، نور ايمان در قلب او وارد شده است و ظلمت ها همه بركنار شده است .(236)

حُسن ختام

از نفس نفيس و نور ريز شما بهره برديم استدعا دارد در پايان دعائى فرمائيد.

ما بيچارگان و متحيّران وادى ضلالت و سرمستان از جام غفلت و خودپرستى از نماز اهل معرفت و سجود اصحاب قلوب محروميم ، خوب است حالت قصور و تقصير خود و مذلّت و خوارى خويش را در نظر داشته باشيم و به حال حرمان خود متاءسف و به كيفيّت احتجاب خود متلهّف باشيم و به حقّ تعالى از اين خسران و تسلّط نفس و شيطان پناه بريم ؛ شايد حالت اضطرارى دست دهد و آن ذات مقدّس مضطرّين را اجابت فرمايد: اَمَّن يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء.(237)
پس با حال پريشان و اضطراب و قلب افسرده و پژمان سر به خاك مذلّت ، كه اصل خلقت ما است ، نهيم ، و يا از نشئات ذُلّ و مسكنت خود كنيم و با لسان حال از حقّ تعالى كه ولىّ نعم است ، جبران نقائص را طلب كنيم و عرض كنى : بارالها، ما در حجابهاى ظلمانى عالم طبيعت و شركهاى بزرگ هواپرستى و خودخواهى واقعيم ، و شيطان در رگ و پوست و خون ما تصرّف دارد و سر تا پاى ما در تحت سلطنت شيطان است ، و ما از دست اين دشمن قوى جز به پناه به ذات مقدّس تو چاره اى نداريم ، تو خود از ما دستگيرى كن و قلوب ما را به خود متوجّه فرما.
خداوندا، توجّه ما به غير تو از روى استهزاء نيست ؛ ما چه هستيم و كه هستيم كه در محضر قدس ملك الملوك على الاطلاق استكبار و استهزاء كنيم ؛ ولى قصور ذاتى و نقص ما قلوب محجوب ما را از تو مصروف داشته ؛ و اگر عصمت و پناه تو نباشد، ما در شقاوت خود تا ازل باقى هستيم و راه نجاتى نداريم .
بارالها، ما چه هستيم ! داود نبى عليه السّلام عرض كرد كه اگر عصمت تو نباشد، عصيان تو را خواهم كرد.(238)
بارالها، پايان كار ما را به سعادت مقرون فرما؛ و سرانجام رشته معرفت و خداخواهى را به دست ما بده ؛ و دست تطاول ديو رجيم و شيطان را از قلب ما كوتاه فرما، و جذوه اى از آتش محبت خود در دل ما افكن تا جذبه اى حاصل آيد؛ و خرمن خودى و خودپرستى ما را به نور نار عشقت بسوزان تا جز تو نبينيم و نخواهيم جز سركوى تو بار قلوب را نيندازيم .
محبوبا، اكنون كه از تو دوريم و از جمال جميلت مهجور، مگر آنكه دست كريمانه ات تصرّفى كند و حجابهاى ضخيم را از ميان بردارد تا در بقيه عمر جبران ماسبق گردد. اّنك ولىّ النّعم .(239)

منابع

1 - آداب الصلوة .
2 - ترجمه شرح دعاى سحر، انتشارات روزنامه اطلاعات .
3 - ترجمه مصباح الهداية ، انتشارات پيام آزادى .
4 - تفسير سوره حمد، انتشارات جامعه مدرسين .
5 - جلوه هاى رحمانى .
6 - چهل حديث ، چاپ نشر فرهنگى رجاء.
7 - سرّالصلاة .
8 - صحيفه نور، جلدهاى 1، 7، 9، 11، 14، 17، 18، 19، 20، 22.
9 - ره عشق .
10 - مبارزه با نفس يا جهاد اكبر، چاپ امور تربيتى آموزش و پرورش . للّه
11 - كشف الاسرار، چاپ قبل از انقلاب .
12 - وصيتنامه امام خمينى

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
12 + 5 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .