حماسه حسینی-جلد 3

بخش چهارم : عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى
جلسه اول : عوامل موثر در نهضت حسينى
بسم الله الرحمن الرحيم

> الحمد الله رب العالمين , بارى الخلائق اجمعين , و الصلاه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : ان الله اشترى من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون و عدا عليه حقا فى التوريه و الانجيل و القرآن و من او فى بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به ذلك هو الفوز العظيم , التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين . ( 1 ) بحث ما درباره عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى است . اولا بحث درباره اينست كه آيا اين عنصر در نهضت حسينى دخالت داشته است يا نه ؟ و به عبارت ديگر آيا يكى از چيزهايى كه امام حسين ( ع ) را وادار به اين حركت و نهضت كرد , امر به معروف و نهى از منكر بود يا نه ؟ و ثانيا درجه دخالت اين عنصر در اين نهضت چه اندازه است ؟ همه مى دانيم كه فلسفه عزادارى و تذكر امام حسين عليه السلام كه به توصيه ائمه اطهار سال به سال بايد تجديد شود , به خاطر آموزندگى آن است , به خاطر آن است كه يك درس تاريخى بسيار بزرگ است . براى اينكه يك درس را انسان مورد استفاده خودش قرار بدهد , اول بايد آن درس را بفهمد و حل كند .
امشب من درباره مجموع عناصرى كه در نهضت حسينى موثر بوده اند به طور اجمال بحث مى كنم , سپس درباره امر به معروف و نهى از منكر كه عنصر اصلى اين نهضت است , بحث بيشتر و مبسوط تر و مشروح ترى مى كنم .
در نهضت حسينى عوامل متعددى دخالت داشته است , و همين امر سبب شده است كه اين حادثه با اينكه از نظر تاريخى و وقايع سطحى , طول و تفصيل زيادى ندارد , از نظر تفسيرى و از نظر پى بردن و به ماهيت اين واقعه بزرگ تاريخى , بسيار بسيار پيچيده باشد . يكى از علل اينكه تفسيرهاى مختلفى درباره اين حادثه شده و احيانا سوء استفاده هايى از اين حادثه عظيم و بزرگ شده است , پيچيدگى اين داستان است از نظر عناصرى كه در به وجود آمدن اين حادثه موثر بوده اند . ما در اين حادثه به مسائل زيادى بر مى خوريم : در يك جا سخن از بيعت خواستن از امام حسين و امتناع امام از بيعت كردن است . در جاى ديگر دعوت مردم كوفه از امام و پذيرفتن امام اين دعوت راست . در جاى ديگر , امام به طور كلى بدون توجه به مسئله بيعت خواستن و امتناع از بيعت و 15 بدون اينكه اساسا توجهى به اين مسئله بكند كه مردم كوفه از او بيعت خواسته اند , او را دعوت كرده اند يا نكرده اند , از اوضاع زمان و وضع حكومت وقت , انتقاد مى كند , شيوع فساد را متذكر مى شود , تغيير ماهيت اسلام را يادآورى مى كند , حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها را بيان مى نمايد , و آنوقت مى گويد وظيفه يك مرد مسلمان اين است كه در مقابل چنين حوادثى ساكت نباشد .
در اين مقام مى بينيم امام نه سخن از بيعت مىآورد و نه سخن از دعوت .
نه سخن از بيعتى كه يزيد از او مى خواهد , و نه سخن از دعوتى كه مردم كوفه از او كرده اند . قضيه از چه قرار است ؟ آيا مسئله , مسئله بيعت بود ؟ آيا مسئله مسئله دعوت بود ؟ آيا مسئله , مسئله اعتراض و انتقاد و يا شيوع منكرات بود ؟ كداميك از اين قضايا بود ؟ اين مسئله را ما بر چه اساسى توجيه كنيم ؟ به علاوه چه تفاوت واضح و بينى ميان عصر امام يعنى دوره يزيد با دوره هاى قبل بوده ؟ بالخصوص با دوره معاويه كه امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد ولى امام حسين عليه السلام به هيچ وجه سر صلح با يزيد نداشت و چنين صلحى را جايز نمى شمرد .
حقيقت مطلب اين است كه همه اين عوامل , موثر و دخيل بوده است .
يعنى همه اين عوامل وجود داشته و امام در مقابل همه اين عوامل عكس العمل نشان داده است . پاره اى از عكس العملها و عملهاى امام بر اساس امتناع از بيعت است , پاره اى از تصميمات امام بر اساس دعوت مردم كوفه است و پاره اى بر اساس مبارزه با منكرات و فسادهايى كه در آن زمان به هر حال وجود داشت ه است . همه اين عناصر , در حادثه كربلا كه مجموعه اى است از عكس العملها و تصميماتى كه از طرف وجود مقدس اباعبدالله عليه السلام اتخاذ شده دخالت داشته است .
ابتدا درباره مسئله بيعت بحث مى كنيم كه اين عامل چقدر دخالت داشت و امام در مقابل بيعت خواهى چه عكس العملى نشان داد و تنها بيعت خواستن براى امام چه وظيفه اى ايجاب مى كرد ؟ همه شنيده ايم كه معاويه بن ابى سفيان با چه وضعى به حكومت و خلافت رسيد . بعد از آنكه اصحاب امام حسن عليه السلام آنقدر سستى نشان دادند , امام حسن يك قرارداد موقت با معاويه امضاء مى كند نه بر اساس خلافت و حكومت معاويه , بلكه بر اين اساس كه معاويه اگر مى خواهد حكومت كند براى مدت محدودى حكومت كند و بعد از آن مسلمين باشند و اختيار خودشان , و آن كسى را كه صلاح مى دانند , به خلافت انتخاب كنند , و به عبارت ديگر به دنبال آن كسى كه تشخيص مى دهند[ صلاحيت خلافت را دارد] و از طرف پيغمبر اكرم منصوب شده است , بروند . تا زمان معاويه مسئله حكومت و خلافت , يك مسئله موروثى نبود , مسئله اى بود كه درباره آن تنها دو طرز فكر وجود داشت . يك طرز فكر اين بود كه خلافت , فقط و فقط شايسته كسى است كه پيغمبر به امر خدا او را منصوب كرده باشد . و فكر ديگر اين بود كه مردم حق دارند خليفه اى براى خودشان انتخاب كنند .
به هر حال اين مسئله در ميان نبود كه يك خليفه تكليف مردم را براى خليفه بعدى معين كند , براى خود جانشين معين كند , او هم براى خود جانشين معين كند و . . . و ديگر مسئله خلافت نه دائر مدار نص پيغمبر باشد و نه مسلمين در انتخاب او دخالتى داشته باشند . يكى از شرايطى كه امام حسن در آن صلحنامه گنجاند ولى معاويه صريحا به آن عمل نكرد ( مانند همه شرايط ديگر ) بلكه امام حسن را مخصوصا با مسموميت كشت و از بين برد كه ديگر موضوعى براى اين ادعا باقى نماند و به اصطلاح مدعى در كار نباشد , همين بود كه معاويه حق ندارد تصميمى براى مسلمين بعد از خودش بگيرد , خودش هر مصيبتى براى دنياى اسلام هست , هست , بعد ديگر اختيار با مسلمين باشد و به هر حال اختيار با معاويه نباشد . اما تصميم معاويه از همان روزهاى اول اين بود كه نگذارد خلافت از خاندانش خارج شود و به قول مورخين , كارى كند كه خلافت را به شكل سلطنت در آورد . ولى خود او احساس مى كرد كه اين كار فعلا زمينه مساعدى ندارد . درباره اين مطلب زياد مى انديشيد و با دوستان خاص خود در ميان مى گذاشت ولى جرات اظهار آن را نداشت و فكر نمى كرد كه اين مطلب عملى شود .
آنطورى كه مورخين نوشته اند كسى كه او را به اين كار تشجيع كرد و مطمئن ساخت كه اين كار عملى است , مغيره بن شعبه بود , آن هم به خاطر طمعى كه به حكومت كوفه بسته بود . قبلا حاكم و والى كوفه بود , از اينكه معاويه او را معزول كرده بود , ناراحت بود . او از نقشه كش ها و زيركها و به اصطلاح از دهات عرب است . براى اينكه دو مرتبه به حكومت كوفه برگردد نقشه اى كشيد , به اين صورت كه رفت به شام و به يزيد بن معاويه گفت : نمى دانم چرا معاويه درباره تو كوتاهى مى كند , ديگر معطل چيست ؟ چرا ترا به عنوان جانشين خودش به مردم معرفى نمى كند ؟ يزيد گفت : پدرم فكر مى كند كه اين قضيه عملى نيست . گفت : نه , عملى است . شما از كجا بيم داريد ؟ فكر مى كنيد مردم كجا عمل نخواهند كرد ؟ هر چه معاويه بگويد مردم شام اطاعت مى كنند , و از آنها نگرانى نيست . اما مردم مدينه , اگر فلان كس را به آنجا بفرستيد او اين وظيفه را انجام مى دهد . از همه جا مهمتر و خطرناكتر عراق ( كوفه ) است , اين هم به عهده من .
يزيد نزد معاويه مى رود و مى گويد مغيره چنين سخنى گفته است . معاويه مغيره را مى خواهد . او با چرب زبانى و با منطق قويى كه داشت توانست معاويه را قانع كند كه زمينه آماده است و كار كوفه را كه از همه سختتر و مشكلتر است خودم انجام مى دهم . معاويه هم دو مرتبه براى او ابلاغ صادر كرد كه به كوفه برگردد . ( البته اين جريان بعد از وفات امام مجتبى عليه السلام و در سالهاى آخر عمر معاويه است ) . جريانهايى دارد . مردم كوفه و مدينه قبول نكردند . معاويه مجبور شد كه به مدينه برود . روساى اهل مدينه , يعنى كسانى كه مورد احترام مردم بودند , حضرت امام حسين عليه السلام , عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر را خواست . با چرب زبانى كوشيد تا به عنوان اينكه مصلحت اسلام فعلا اينطور ايجاب مى كند كه حكومت ظاهرى در دست يزيد باشد ولى كار در دست شما تا اختلافى ميان مردم رخ ندهد , شما بيائيد فعلا بيعت كنيد , عملا زمام امور در دست شما باشد , آنها را قانع كند . ولى آنها قبول نكردند و اين كار آنطور كه معاويه مى خواست عملى نشد . بعد با نيرنگى در مسجد مدينه مى خواست به مردم چنين وانمود كند كه آنها حاضر شدند و قبول كردند , كه آن نيرنگ هم نگرفت .
معاويه هنگام مردن سخت نگران وضع پسرش يزيد بود و نصايحى به او كرد .
گفت : تو براى بيعت گرفتن , با عبدالله بن زبير آنطور رفتار كن , با عبدالله بن عمر آنطور رفتار كن , با حسين بن على عليه السلام اينگونه رفتار كن . مخصوصا دستور داد با امام حسين ( ع ) با رفق و نرمى زيادى رفتار كند . گفت : او فرزند پيغمبر است , مكانت عظيمى در ميان مسلمين دارد , و بترس از اينكه با حسين بن على با خشونت رفتار كنى . معاويه كاملا پيش بينى مى كرد كه اگر يزيد با امام حسين با خشونت رفتار كند و دست خود را به خون او آلوده سازد , ديگر نخواهد توانست خلافت كند و خلافت از خاندان ابوسفيان بيرون خواهد رفت . معاويه مرد بسيار زيركى بود , پيش بينى هاى او مانند پيش بينى هاى هر سياستمدار ديگرى غالبا خوب از آب درمىآمد . يعنى خوب مى فهميد و خوب مى توانست پيش بينى كند .
برعكس , يزيد , اولا جوان بود , و ثانيا مردى بود كه از اول در زى بزرگزادگى و اشرافزادگى و شاهزادگى بزرگ شده بود , با لهو و لعب انس فراوانى داشت , سياست را واقعا درك نمى كرد , غرور جوانى و رياست داشت , غرور ثروت و شهوت داشت . كارى كرد كه در درجه اول به زيان خاندان ابوسفيان تمام شد , و اين خاندان بيش از همه در اين قضيه باخت . اينها كه هدف معنوى نداشتند و جز به حكومت و سلطنت به چيز ديگرى فكر نمى كردند , آن را هم از دست دادند . حسين بن على عليه السلام كشته شد , ولى به هدفهاى معنوى خودش رسيد در حالى كه خاندان ابوسفيان به هيچ شكل به هدفهاى خودشان نرسيدند .
بعد از اينكه معاويه در نيمه ماه رجب سال شصتم مى ميرد , يزيد به حاكم مدينه كه از بنى اميه بود نامه اى مى نويسد و طى آن موت معاويه را اعلام مى كند و مى گويد از مردم براى من بيعت بگير . او مى دانست كه مدينه مركز است و چشم همه به مدينه دوخته شده . در نامه خصوصى دستور شديد خودش را صادر مى كند , مى گويد حسين بن على را بخواه و از او بيعت بگير , و اگر بيعت نكرد , سرش را براى من بفرست .
بنابراين يكى از چيزهايى كه امام حسين با آن مواجه بود تقاضاى بيعت با يزيد بن معاويه اينچنينى بود كه گذشته از همه مفاسد ديگر , دو مفسده در بيعت با اين آدم بود كه حتى در مورد معاويه وجود نداشت . يكى اينكه بيعت با يزيد , تثبيت خلافت موروثى از طرف امام حسين بود . يعنى مسئله خلافت يك فرد مطرح نبود . مسئله خلافت موروثى مطرح بود .
مفسده دوم مربوط به شخصيت خاص يزيد بود كه وضع آن زمان را از هر زمان ديگر متمايز مى كرد . او نه تنها مرد فاسق و فاجرى بود بلكه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شايستگى سياسى هم نداشت . معاويه و بسيارى از خلفاى آل عباس هم مردمان فاسق و فاجرى بودند , ولى يك مطلب را كاملا درك مى كردند , و آن اينكه مى فهميدند كه اگر بخواهند ملك و قدرتشان باقى بماند , بايد تا حدود زيادى مصالح اسلامى را رعايت كنند , شئون اسلامى را حفظ كنند . اين را درك مى كردند كه اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود . مى دانستند كه صدها ميليون جمعيت از نژادهاى مختلف چه در آسيا , چه در آفريقا و چه در اروپا كه در زير حكومت واحد در آمده اند و از حكومت شام يا بغداد پيروى مى كنند , فقط به اين دليل است كه اينها مسلمانند , به قرآن اعتقاد دارند و به هر حال خليفه را يك خليفه اسلامى مى دانند , و الا اولين روزى كه احساس كنند كه خليفه خود بر ضد اسلام است , اعلام استقلال مى كنند .
چه موجبى داشت كه مثلا مردم خراسان , شام و سوريه , مردم قسمتى از آفريقا , از حاكم بغداد يا شام اطاعت كنند ؟ دليلى نداشت . و لهذا خلفايى كه عاقل , فهميده و سياستمدار بودند اين را مى فهميدند كه مجبورند تا حدود زيادى مصالح اسلام را رعايت كنند . ولى يزيد بن معاويه اين شعور را هم نداشت , آدم متهتكى بود , آدم هتاكى بود , خوشش مىآمد به مردم و اسلام بى اعتنايى كند , حدود اسلامى را بشكند . معاويه هم شايد شراب مى خورد ( اينكه مى گويم شايد , از نظر تاريخى است , چون يادم نمىآيد , ممكن است كسانى با مطالعه تاريخ , موارد قطعى پيدا كنند]( 1 ) ولى هرگز تاريخ نشان نمى دهد كه معاويه در يك مجلس علنى شراب خورده باشد يا در حالتى كه مست است وارد مجلس شده باشد , در حالى كه اين مرد علنا در مجلس رسمى شراب مى خورد , مست لايعقل مى شد و شروع مى كرد به ياوه سرايى . تمام مورخين معتبر نوشته اند كه اين مرد , ميمون باز و يوز باز بود . ميمونى داشت كه به آن كنيه اباقيس داده بود و او را خيلى دوست مى داشت . چون مادرش زن باديه نشين بود و خودش هم در باديه بزرگ شده بود , اخلاق باديه نشينى داشت , با سگ و يوز و ميمون انس و علاقه بالخصوصى داشت .
مسعودى در مروج الذهب مى نويسد[ : ( ميمون را لباسهاى حرير و زيبا مى پوشانيد و در پهلو دست خود بالاتر از رجال كشورى و لشكرى مى نشاند] ( ! اينست كه امام حسين ( ع ) فرمود : و على الاسلام السلام اذا قد بليت الامه براع مثل يزيد . ( 1 ) ميان او و ديگران تفاوت وجود داشت . اصلا وجود اين شخص تبليغ عليه اسلام بود . براى چنين شخصى از امام حسين ( ع ) بيعت مى خواهند ! امام از بيعت امتناع مى كرد و مى فرمود : من به هيچ وجه بيعت نمى كنم . آنها هم به هيچ وجه از بيعت خواستن صرف نظر نمى كردند .
اين يك عامل و جريان بود : تقاضاى شديد كه ما نمى گذاريم شخصيتى چون تو بيعت نكند . ( آدمى كه بيعت نمى كند يعنى من در مقابل اين حكومت تعهدى ندارم , من معترضم . ) به هيچ وجه حاضر نبودند كه امام حسين عليه السلام بيعت نكند و آزادانه در ميان مردم راه برود . اين بيعت نكردن را خطرى براى رژيم حكومت خودشان مى دانستند . خوب هم تشخيص داده بودند و همين طور هم بود . بيعت نكردن امام يعنى معترض بودن , قبول نداشتن , اطاعت يزيد را لازم نشمردن , بلكه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها مى گفتند بايد بيعت كنيد , امام مى فرمود بيعت نمى كنم . حال در مقابل اين تقاضا , در مقابل اين عامل , امام چه وظيفه اى دا رند ؟ بيش از يك وظيفه منفى , وظيفه ديگرى ندارند : بيعت نمى كنم . حرف ديگرى نيست . بيعت مى كنيد ؟ خير .
اگر بيعت نكنيد كشته مى شويد ! من حاضرم كشته شوم ولى بيعت نكنم . در اينجا جواب امام فقط يك[ ( نه] ( است .
حاكم مدينه كه يكى از بنى اميه بود امام را خواست . ( البته بايد گفت گر چه بنى اميه تقريبا همه , عناصر ناپاكى بودند ولى او تا اندازه اى با ديگران فرق داشت . ) در آن هنگام امام در مسجد مدينه ( مسجد پيغمبر ) بودند . عبدالله بن زبير هم نزد ايشان بود .
مامور حاكم از هر دو دعوت كرد نزد حاكم بروند و گفت حاكم صحبتى با شما دارد . گفتند تو برو بعد ما مىآئيم . عبدالله بن زبير گفت : در اين موقع كه حاكم ما را خواسته است شما چه حدس مى زنيد ؟ امام فرمود : اظن ان طاغيتهم قد هلك , فكر مى كنم فرعون اينها تلف شده و ما را براى بيعت مى خواهد . عبدالله بن زبير گفت خوب حدس زديد , من هم همين طور فكر مى كنم , حالا چه مى كنيد ؟ امام فرمود من مى روم . تو چه مى كنى ؟ حالا ببينم .
عبدالله بن زبير شبانه از بيراهه به مكه فرار كرد و در آنجا متحصن شد .
امام عليه السلام رفت , عده اى از جوانان بنى هاشم را هم با خود برد و گفت شما بيرون بايستيد , اگر فرياد من بلند شد , بر يزيد تو , ولى تا صداى من بلند نشده داخل نشويد . مروان حكم , اين اموى پليد معروف كه زمانى حاكم مدينه بود آنجا حضور داشت . ( 1 ) حاكم نامه علنى را به اطلاع امام رساند . امام فرمود : چه مى خواهيد ؟ حاكم شروع كرد با چرب زبانى صحبت كردن .
گفت مردم با يزيد بيعت كرده اند , معاويه نظرش چنين بوده است , مصلحت اسلام چنين ايجاب مى كند . . . خواهش مى كنم شما هم بيعت بفرمائيد , مصلحت اسلام در اين است . بعد هر طور كه شما امر كنيد اطاعت خواهد شد .
تمام نقائصى كه وجود دارد مرتفع مى شود . امام فرمود : شما براى چه از من بيعت مى خواهيد ؟ براى مردم مى خواهيد . يعنى براى خدا كه نمى خواهيد . از اين جهت كه آيا خلافت شرعى است يا غير شرعى , و من بيعت كنم تا شرعى باشد كه نيست . بيعت مى خواهيد كه مردم ديگر بيعت كنند . گفت بله .
فرمود پس بيعت من در اين اتاق خلوت كه ما سه نفر بيشتر نيستيم براى شما چه فايده اى دارد ؟ حاكم گفت راست مى گويد باشد براى بعد . امام فرمود من بايد بروم . حاكم گفت بسيار خوب , تشريف ببريد . مروان حكم گفت چه مى گويى ؟ ! اگر از اينجا برود معنايش اينست كه بيعت نمى كنم . آيا اگر از اينجا برود بيعت خواهد كرد ؟ ! فرمان خليفه را اجرا كن . امام گريبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محكم به زمين كوبيد . فرمود : تو كوچكتر از اين حرفها هستى .
سپس بيرون رفت و بعد از آن , سه شب ديگر هم در مدينه ماند . شبها سر قبر پيغمبر اكرم مى رفت و در آنجا دعا مى كرد . مى گفت خدايا راهى جلوى من بگذار كه رضاى تو در آن است .
در شب سوم , امام سر قبر پيغمبر اكرم ( 1 ) مى رود , دعا مى كند و بسيار مى گريد و همانجا خوابش مى برد . در عالم رويا پيغمبر اكرم را مى بيند , خوابى مى بيند كه براى او حكم الهام و وحى را داشت . حضرت فرداى آنروز از مدينه بيرون آمد و از همان شاهراه نه از بى راهه به طرف مكه رفت . بعضى از همراهان عرض كردند : يا بن رسول الله ! لو تنكبت الطريق الا عظم بهتر است شما از شاهراه نرويد , ممكن است مامورين حكومت , شما را برگردانند , مزاحمت ايجاد كنند , زد و خوردى صورت گيرد . ( يك روح شجاع ) , يك روح قوى هرگز حاضر نيست چنين كارى كند . ) فرمود : من دوست ندارم شكل يك آدم ياغى و فرارى را به خود بگيرم , از همين شاهراه مى روم , هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد .
به هر حال مسئله اول و عامل اول در حادثه حسينى كه هيچ شكى در آن نمى شود كرد مسئله بيعت است , بيعت براى يزيد كه به نص قطعى تاريخ , از امام حسين ( ع ) مى خواستند . يزيد در نامه خصوصى خود چنين مى نويسد : خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا , ( 1 ) حسين را براى بيعت گرفتن محكم بگيرد و تابعيت نكرده رها نكن . امام حسين هم شديدا در مقابل اين تقاضا ايستاده بود و به هيچ وجه حاضر به بيعت با يزيد نبود , جوابش نفى بود و نفى . حتى در آخرين روزهاى عمر امام حسين كه در كربلا بودند , عمر سعد آمد و مذاكراتى با امام كرد . در نظر داشت با فكرى امام را به صلح با يزيد وادار كند . البته صلح هم جز بيعت چيز ديگرى نبود . امام حاضر نشد . از سخنان امام كه در روز عاشورا فرموده اند كاملا پيداست كه بر حرف روز اول خود همچنان باقى بوده اند : لا , و الله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد ( 1 ) , نه , به خدا قسم هرگز دستم را به دست شما نخواهم داد . هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد . حتى در همين شرايطى كه امروز قرار گرفته ام و مى بينم كشته شدن خودم را , كشته شدن عزيزانم را , كشته شدن يارانم را , اسارت خاندانم را , حاضر نيستم با يزيد بيعت كنم .
اين عامل از كى وجود پيدا كرد ؟ از آخر زمان معاويه , و شدت و فوريت آن بعد از مردن معاويه و به حكومت رسيدن يزيد بود .
عامل دوم مسئله دعوت بود . شايد در بعضى كتابها خوانده باشيد مخصوصا در اين كتابهاى به اصطلاح تاريخى كه به دست بچه هاى مدرسه مى دهند .
مى نويسند كه در سال شصتم هجرت , معاويه مرد , بعد مردم كوفه از امام حسين دعوت كردند كه آن حضرت را به خلافت انتخاب كنند . امام حسين به كوفه آمد , مردم كوفه غدارى و بى وفايى ك ردند , ايشان را يارى نكردند , امام حسين كشته شد ! انسان وقتى اين تاريخها را مى خواند فكر مى كند امام حسين مردى بود كه در خانه خودش راحت نشسته بود , كارى به كار كسى نداشت و درباره هيچ موضوعى هم فكر نمى كرد , تنها چيزى كه امام را از جا حركت داد , دعوت مردم كوفه بود ! در صورتى كه امام حسين در آخر ماه رجب كه اوايل حكومت يزيد بود , براى امتناع از بيعت از مدينه خارج مى شود و چون مكه , حرم امن الهى است و در آنجا امنيت بيشترى وجود دارد و مردم مسلمان احترام بيشترى براى آنجا قائل هستند و دستگاه حكومت هم مجبور است نسبت به مكه احترام بيشترى قائل شود , به آنجا مى رود ( روزهاى اولى است كه معاويه از دنيا رفته و شايد هنوز خبر مردن او به كوفه نرسيده ) , نه تنها براى اينكه آنجا مأمن بهترى است بلكه براى اينكه مركز اجتماع بهترى است .
در ماه رجب و شعبان كه ايام عمره است , مردم از اطراف و اكناف به مكه مىآيند و بهتر مى توان آنها را ارشاد كرد و آگاهى داد . بعد موسم حج فراهم مى رسد كه فرصت مناسبترى براى تبليغ است . بعد از حدود دو ماه نامه هاى مردم كوفه مى رسد . نامه هاى مردم كوفه به مدينه نيامده , و امام حسين نهضتش را از مدينه شروع كرده است . نامه هاى مردم كوفه در مكه به دست امام حسين رسيد , يعنى وقتى كه امام تصميم خود را بر امتناع از بيعت گرفته بود و همين تصميم , خطرى بزرگ براى او به وجود آورده بود .
( خود امام و همه مى دانستند كه نه اينها از بيعت گرفتن دست بر مى دارند و نه امام حاضر به بيعت است ) بنابر اين دعوت مردم كوفه عامل اصلى در اين نهضت نبود بلكه عامل فرعى بود , و حداكثر تاثيرى كه براى دعوت مردم كوفه مى توان قائل شد اين است كه اين دعوت از نظر مردم و قضاوت تاريخ در آينده فرصت به ظاهر مناسبى براى امام به وجود آورد .
كوفه ايالت بزرگ و مركز ارتش اسلامى بود . ( 1 ) اين شهر كه در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده , يك شهر لشكرنشين بود و نقش بسيار موثرى در سرنوشت كشورهاى اسلامى داشت و اگر مردم كوفه در پيمان خود باقى مى ماندند احتمالا امام حسين عليه السلام موفق مى شد .
كوفه آنوقت را با مدينه با مكه آنوقت نمى شد مقايسه كرد , با خراسان آنوقت هم نمى شد مقايسه كرد , رقيب آن فقط شام بود . حداكثر تاثير دعوت مردم كوفه , در شكل اين نهضت بود يعنى در اين بود كه امام حسين از مكه حركت كند و آنجا را مركز قرار ندهد ( البته خود مكه اشكالاتى داشت و نمى شد آنجا را مركز قرار داد . ) , پيشنهاد ابن عباس را براى رفتن به يمن و كوهستانهاى آنجا را پناهگاه قرار دادن , نپذيرد , مدينه جدش را مركز قرار ندهد , بيايد به كوفه . پس دعوت مردم كوفه در يك امر فرعى دخالت داشت , در اينكه اين نهضت و قيام در عراق صورت گيرد , والا عامل اصلى نبود .
وقتى امام در بين راه به سر حد كوفه مى رسد با لشكر حر مواجه مى شود . به مردم كوفه مى فرمايد : شما مرا دعوت كرديد . اگر نمى خواهيد بر مى گردم .
معنايش اين نيست كه بر مى كردم و با يزيد بيعت مى كنم و از تمام حرفهايى كه در باب امر به معروف و نهى از منكر , شيوع فسادها و وظيفه مسلمان در اين شرايط گفته ام , صرف نظر مى كنم , بيعت كرده و در خانه خود مى نشينم و سكوت مى كنم . خير , من اين حكومت را صالح نمى دانم و براى خود وظيفه اى قائل هستم . شما مردم كوفه مرا دعوت كرديد , گفتيد[ : ( اى حسين ! ترا در هدفى كه داراى يارى مى دهيم , اگر بيعت نمى كنى , نكن . تو به عنوان امر به معروف و نهى از منكر اعتراض دارى , قيام كرده اى , ما ترا يارى مى كنيم] ( . من هم آمده ام سراغ كسانى كه به من وعده يارى داده اند . حال مى گوئيد مردم كوفه به وعده خودشان عمل نمى كنند , بسيار خوب ما هم به كوفه نمى رويم , بر مى گرديم به جايى كه مركز اصلى خودمان است . به مدينه يا حجاز يا مكه مى رويم تا خدا چه خواهد . به هر حال ما بيعت نمى كنيم ولو بر سر بيعت كردن كشته شويم .
پس حداكثر تاثير اين عامل يعنى دعوت مردم كوفه اين بوده كه امام را از مكه بيرون بكشاند , و ايشان به طرف كوفه بيايند .
البته نمى خواهم بگويم كه واقعا اگر اينها دعوت نمى كردند , امام قطعا در مدينه يا مكه مى ماند , نه , تاريخ نشان مى دهد كه همه اينها براى امام محذور داشته است . مكه هم از نظر مساعد بودن اوضاع ظاهرى وضع بهترى نسبت به كوفه نداشت . قرائن زيادى در تاريخ هست كه نشان مى دهد اينها تصميم گرفته بودند كه چون امام بيعت نمى كند , در ايام حج ايشان را از ميان بردارند . تنها نقل[ ( طريحى] ( نيست , ديگران هم نقل كرده اند كه امام از اين قضيه آگاه شد كه اگر در ايام حج در مكه بماند ممكن است در همان حال احرام كه قاعده كسى مسلح نيست , مامورين مسلح بنى اميه خون او را بريزند , هتك خانه كعبه شود , هتك حج و هتك اسلام شود . دو هتك : هم فرزند پيغمبر , در حال عبادت , در حريم خانه خدا كشته شود , و هم خونش هدر رود . بعد شايع كنند كه حسين بن على با فلان شخص اختلاف جزئى داشت و او حضرت را كشت و قاتل هم خودش را مخفى كرد , و در نتيجه خون امام به هدر رود . امام در فرمايشات خود به اين موضوع اشاره كرده اند . در بين راه كه مى رفتند , شخصى از امام پرسيد : چرا بيرون آمدى ؟ معنى سخنش اين بود كه تو در مدينه جاى امنى داشتى , آنجا در حرم جدت , كنار قبر پيغمبر كسى متعرض نمى شد . يا در مكه مى ماندى كنار بيت الله الحرام . اكنون كه بيرون آمدى براى خودت خطر ايجاد كردى . فرمود : اشتباه مى كنى , من اگر در سوراخ يك حيوان هم پنهان شوم آنها مرا رها نخواهند كرد تا اين خون را از قلب من بيرون بريزند . اختلاف من با آنها اختلاف آشتى پذيرى نيست . آنها از من چيزى مى خواهند كه من به هيچ وجه حاضر نيستم زير بار آن بروم . من هم چيزى مى خواهم كه آنها به هيچ وجه قبول نمى كنند .
عامل سوم امر به معروف است . اين نيز نص كلام خود امام است . تاريخ مى نويسد : محمد ابن حنفيه برادر امام در آن موقع دستش فلج شده بود , معيوب بود , قدرت بر جهاد نداشت و لهذا شركت نكرد . امام وصيتنامه اى مى نويسد و آن را به او مى سپارد : هذا ما اوصى به الحسين بن على اخاه محمدا المعروف بابن الحنفيه . در اينجا امام جمله هايى دارد : حسين به يگانگى خدا , به رسالت پيغمبر شهادت مى دهد . ( چون امام مى دانست كه بعد عده اى خواهند گفت حسين از دين جدش خارج شده است ) . تا آنجا كه راز قيام خود را بيان مى كند : انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى , اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى على بن ابى طالب عليه السلام . ( 1 ) ديگر در اينجا مسئله دعوت اهل كوفه وجود ندارد . حتى مسئله امتناع از بيعت را هم مطرح نمى كند . يعنى غير از مسئله بيعت خواستن و امتناع من از بيعت , مسئله ديگرى وجود دارد . اينها اگر از من بيعت هم نخواهند , ساكت نخواهم نشست . مردم دنيا بدانند : ما خرجت اشرا و لا بطرا , حسين بن على , طالب جاه نبود , طالب مقام و ثروت نبود , مردم مفسد و اخلالگرى نبود , ظالم و ستمگر نبود , او يك انسان مصلح بود . و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى . . .
الا و ان الدعى بن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله , و هيهات منا الذله يا بى الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طالبت و طهرت . ( 1 ) اين روح از روز اول تا لحظه آخر در وجود مقدس حسين بن على عليه السلام متجلى بود . به قول خودش جزء خون و حياتش شده بود . امكان نداشت از حسين جدا شود . در لحظات آخر[ حيات] اباعبدالله , وقتى در آن گودى قتلگاه افتاده است و قدرت حركت كردن ندارد , قدرت جنگيدن با دشمن ندارد , قدرت ايستادن بر سر پا ندارد و به زحمت مى تواند حركت كند , باز مى بينيم از سخن حسين غيرت مى جهد , عزت تجلى مى كند , بزرگوارى پيدا مى شود . لشكر مى خواهند سر مقدسش را از بدن جدا كنند ولى شجاعت و هيبت سابق اجازه نمى دهد . بعضيها مى گويند نكند حسين حيله جنگى بكار برده كه اگر كسى نزديك شد حمله كند و در مقابل حمله او كسى تاب مقاومت ندارد , نقشه پليد و نامردانه اى مى كشند , مى گويند اگر به سوى خيمه هايش حمله كنيم او طاقت نمىآورد . امام حسين افتاده است . من نمى توانم آن حالت ابا عبدالله را مجسم بكنم . لشكر به طرف خيام حرمش حمله مى كند . يك نفر فرياد مى كشد حسين تو زنده اى ؟ ! به طرف خيام حرمت حمله كردند ! امام به زحمت روى زانوهاى خود بلند مى شود , به نيزه اش تكيه مى كند و فرياد مى كشد : و يلكم يا شيعه آل ابى سفيان ان لم يكن لكم دين و لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فى دنياكم . ( 1 ) اى مردمى كه خود را به آل ابوسفيان فروخته ايد , اى پيروان آل ابوسفيان , اگر خدا را نمى شناسيد , اگر به قيامت ايمان و اعتقاد نداريد , حريت و شرف انسانيت شما كجا رفت ؟ ! شخصى مى گويد : ما تقول يا بن فاطمه ؟ پسر فاطمه چه مى گويى ؟ فرمود : انا اقاتلكم و انتم تقاتلوننى و النساء ليس عليهن جناح , طرف شما من هستم , اين پيكر حسين حاضر و آماده است براى اينكه آماج تيرها و ضربات شمشيرهاى شما واقع شود , ولى روح حسين حاضر نيست او زنده باشد و ببيند كسى به نزديك خيام حرم او مى رود .
و لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم , وصلى الله على محمد و آله الطاهرين .
________________________________________
1- اين سخنرانى در 23 / 12 / 1348 برابر با ششم محرم 1390 ايراد شده است .
1- سوره توبه , آيات 112-111 .
1- به كتاب گرانقدر[ ( الغدير] ( ج 10 ص 179 مراجعه شود . در آنجا مطلب از نظر تاريخى مسلم است] .
1 - مقتل مقرم ص 146 .
1 - اين مرد مدت زيادى حاكم مدينه بوده است و اتفاقا در مدينه بسيار آبادى كرده . چشمه اى در مدينه است كه هنوز هم آب آن جارى است و مروان حكم آن را جارى كرده است .
1- جايى كه اكنون مدفن مقدس پيغمبر اكرم است خانه پيغمبر و حجره عايشه بوده است . پيغمبر اكرم را در قسمت جنوبى اين اتاق دفن كردند به طورى كه فاصله صورت مبارك ايشان تا ديوار , آنطورى كه گفته اند در حدود يك وجب بيشتر نبود . و ابوبكر را پشت سر پيغمبر دفن كردند به اين صورت كه سر او محاذى شانه هاى پيغمبر از پشت شد . درباره عمر اختلاف است , بعضى گفته اند او را پشت سر ابوبكر دفن كردند كه سر عمر محاذى شانه ابوبكر شد ولى بعضى ديگر كه ادله شان قويتر است , گفته اند عمر را در پائين پاى پيغمبر اكرم دفن كردند .
عايشه بعد از اين قضيه[ يعنى رحلت رسول اكرم ( ص] ( وسط خانه , ديوار كشيد . قسمت جنوبى , مدفن پيغمبر اكرم بود و خود در قسمت شمالى خانه زندگى مى كرد . براى اتاقى كه مدفن پيغمبر بود در بخصوصى باز كرده بودند كه مردم به زيارت قبر ايشان مى رفتند . آن وقت ( زمان امام حسين ) عايشه هم از دنيا رفته بود , معلوم نيست كه آن ديوار را برداشته بودند يا نه . حجره شريفه اى كه اكنون مدفن پيغمبر اكرم است , از همان زمان , مخصوص زيارت ايشان بود و در آن هميشه باز بود .
1 - مقتل مقرم ص 140 .
1- ارشاد مفيد ص 235 .
1- در كشور اسلامى آنروز دو مركز نيرو وجود داشت : كوفه و شام .
1- مقتل خوارزمى 1 / 188
1 - تحف العقول ص 241 .
1- لهوف ص 50 .
جلسه دوم : ارزش هر يك از عوامل
بسم الله الرحمن الرحيم ( 1 )
الحمد لله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلاه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين , اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : ان الله اشترى من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا فى التوريه و الانجيل و القرآن و من اوفى بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به ذلك هو الفوز العظيم , التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين . ( 1 ) در ساختمان نهضت مقدس حسينى سه عنصر اساسى دخالت داشته است و مجموعا سه عامل به اين حادثه بزرگ شكل داده است . يكى اينكه بلافاصله بعد از درگذشت معاويه , يزيد بن معاويه فرمان مى دهد كه از حسين بن على عليه السلام الزاما گرفته شود . امام در مقابل اين درخواست امتناع مى كند . آنها فوق العاده اصرار دارند , به هيچ قيمتى از اين تقاضا صرف نظر نمى كنند , و امام شديدا امتناع دارد و به هيچ قيمتى حاضر نيست به اين بيعت تن بدهد . از همينجا تضاد و مبارزه شديد شروع مى شود .
عامل دومى كه در اين نهضت تاثير داشته است و بايد آن را عامل درجه دوم و بلكه سوم به حساب آورد اينست كه پس از آنكه امام به واسطه درخواست بيعت در چنين شرايطى قرار مى گيرد كه از آن طرف اصرار و از طرف ايشان انكار است , به مكه مهاجرت مى كنند . پس از يكى دو ماه اقامت در مكه خبر چگونگى قضيه به مردم كوفه مى رسد . آنوقت مردم كوفه به خود آمده , امام را دعوت مى كنند . برعكس آنچه ما غالبا مى شنويم و مخصوصا در بعضى كتب درسى مى نويسند , دعوت مردم كوفه علت نهضت امام نيست , نهضت امام علت دعوت مردم كوفه است . نه چنان بود كه بعد از دعوت مردم كوفه امام قيام كرد , بلكه بعد از اينكه امام حركت كرد و مخالفت خود را نشان داد و مردم كوفه از قيام امام مطلع شدند , چون زمينه نسبتا آماده اى در آنجا وجود داشت , مردم كوفه گرد هم آمدند و امام را دعوت كردند .
عامل سوم , عامل امر به معروف و نهى از منكر است . اين عامل را خود امام مكرر و با صراحت كامل و بدون آنكه ذكرى از مسئله بيعت و دعوت اهل كوفه به ميان آورد , به عنوان يك اصل مستقل و يك عامل اساسى ذكر نموده و به اين مطلب استناد كرده است .
اين سه عامل از نظر ارزش در يك درجه نيستند . هر كدام در حد معينى به نهضت امام ارزش مى دهند . اما مسئله دعوت اهل كوفه . ارزشى كه اين عامل مى دهد , بسيار بسيار ساده و عادى است ( البته ساده و عادى در سطح عمل امام حسين عليه السلام نه در سطح كارهاى ما ) براى اينكه به موجب اين عامل يك استان و يك منطقه اى كه از نيرويى بهره مند است آمادگى خود را اعلام مى كند . طبق قاعده , حداكثر صدى پنجاه احتمال پيروزى وجود داشت .
احدى بيش از اين احتمال پيروزى نمى داد . پس از آنكه اهل كوفه امام را دعوت كردند و فرض كنيم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقى مى ماندند و خيانت نمى كردند , كسى نمى توانست احتمال بدهد كه موفقيت امام صد در صد است . چون تمام مردم كه مردم كوفه نبودند . اگر مردم شام را كه قطعا به آل ابوسفيان وفادار بودند به تنهائى در نظر مى گرفتند , كافى بود كه احتمال پيروزى را صدى پنجاه تنزل دهد , به اين جهت كه همين مردم شام بودند كه در دوران خلافت اميرالمومنين با مردم كوفه در صفين روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم كوفه بجنگند , كشته بدهند و مقاومت كنند . ولى به هر حال , صداى چهل يا صدى سى احتمال موفقيت هست . مردمى اعلام آمادگى مى كنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت مى دهد . اين , يك حد معينى از ارزش را داراست كه همان حد عادى است . يعنى بسيارى از افراد عادى در چنين شرايطى پاسخ مثبت مى دهند .
ولى عامل تقاضاى بيعت و امتناع امام , كه از همان روزهاى اول ظاهر شد , ارزش بيشترى نسبت به مسئله دعوت , به نهضت حسينى مى دهد . به جهت اينكه روزهاى اول است , هنوز مردمى اعلام يارى و نصرت نكرده اند , دعوت و اعلام وفادارى نكرده اند . يك حكومت جابر و مسلط , حكومتى كه در بيست سال گذشته , در دوران معاويه خشونت خودش را به حد اعلا نشان داده است ,[ تقاضاى بيعت مى كند] . معاويه مخصوصا در ده سال دوم حكومت و سلطنت خود به قدرى خشونت نشان داده كه به اصطلاح , تسمه از گرده همه كشيد . كارى كرد كه در تمام قلمرو او حتى مدينه طيبه و مكه معظمه در نمازهاى جمعه على بن ابى طالب را على رووس الاشهاد به عنوان يك عمل عبادى لعنت مى كردند . و اگر صداى كسى در مىآمد , ديگر اختيار سرش را نداشت , سرش از خودش نبود . آنچنان تسمه از گرده ها كشيده بود كه در اواخر عهد او نام على را بر زبان آوردن جرم بود . اين , متن تاريخ است . اگر مى خواستند بگويند على بن ابى طالب , با اشاره و بيخ گوشى مى گفتند . كار به آنجا كشيده بود كه اگر حديثى مربوط به على بود و در آن , فضيلتى ولو كوچكترين فضيلت از على گنجانده شده بود , محدثين و راويها كه احاديث را براى يكديگر روايت مى كردند , در صندوقخانه هاى خلوت , پرده ها را مىآويختند , درها را مى بستند , يكديگر را قسم مى دادند كه اينرا فاش نكنى , از قول من همه جا نقل نكنى , اگر مى خواهى روايت كنى براى آدمى روايت كن كه صد درصد راوى باشد و جذب بكند و افشا نكند .
در يك چنين شرايط سختى , جانشين همين آدم , خليفه شده است و از او جوانتر , مغرورتر , سفاكتر و بى سياست تر كه حتى ملاحظات سياسى را هم نمى كند . آنوقت ,[ ( نه] ( گفتن در مقابل چنين قدرتى كار كوچكى نيست ( بايد بيعت بكنى ! خير , بيعت نمى كنم , تمام وجودم را اگر قطعه قطعه بكنيد , بيعت نمى كنم . ) , از اين نظر كه مى بينيم در اين حال امام به تنهايى و بشخصه در مقابل تقاضاى نامشروع يك قدرت بسيار بسيار جبار ايستاده است بدون اينكه نامى از اعوان و انصار باشد , حتى صدى ده هم احتمال موفقيت باشد , از اين نظر كه حاضر نيست راى و عقيده خودش را بفروشد , تظاهر بكند . چون بعدها تاريخ نخواهد گفت حسين به زور و جبر بيعت كرد . همينهايى كه بيعت را به جبر مى گيرند , تاريخ را هم به زور پول مى سازند , همانطور كه ساختند . معاويه و اطرافيانش قسمتى از بيت المال مسلمين را به اصطلاح امروز صرف اجير كردن و استخدام روحانيت آنروز مى كردند . راويهاى بى بند و بار , بى عقيده و بى ايما ن را با زور پول مى خريدند و آنها احاديث پيغمبر را تغيير مى دادند , اسمها را در احاديث پيغمبر عوض مى كردند , حديثى در مدح دشمنان على وضع مى كردند . مورخين نوشته اند سمره بن جندب هشت هزار مثقال زر گرفت و يك حديث عليه على بن ابى طالب جعل كرد . بنابراين , براى آنها تغيير دادن تاريخ كار مشكلى نبود . اگر هم بعدها بخشى از تاريخ ماند , به واسطه عملياتى نظير نهضت حسينى بود والا اگر حسين عليه السلام هم سكوت مى كرد , تاريخ هم تغيير كرده بود . پس اين عامل , ارزش بالاتر و بيشترى نسبت به عامل دعوت مردم كوفه , به نهضت اباعبدالله عليه السلام مى دهد .
امام عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهى از منكر است و ابا عبدالله عليه السلام صريحا به اين عامل استناد مى كند . در اين زمينه به احاديث پيغمبر و هدف خود استناد مى كند و مكرر نام امر به معروف و نهى از منكر را مى برد , بدون اينكه اسمى از بيعت و دعوت مردم كوفه ببرد .
اين عامل , ارزش بسيار بسيار بيشترى از دو عامل ديگر به نهضت حسينى مى دهد . به موجب همين عامل است كه اين نهضت شايستگى پيدا كرده است كه براى هميشه زنده بماند , براى هميشه يادآورى شود و آموزنده باشد . البته همه عوامل , آموزنده هستند ولى اين عامل آموزندگى بيشترى دارد زيرا نه متكى به دعوت است و نه متكى به تقاضاى بيعت . يعنى اگر دعوتى از امام نمى شد حسين بن على عليه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهى از منكر , نهضت مى كرد . اگر هم تقاضاى بيعت از او نمى كردند , باز ساكت نمى نشست . موضوع خيلى فرق مى كند و تفاوت پيدا مى شود .
به موجب عامل اول , چون مردم كوفه دعوت كردند و زمينه پيروزى صدى پنجاه يا كمتر آماده شده است , امام حركت مى كند . يعنى اگر تنها اين عامل در شكل دادن نهضت حسينى موثر بود , چنانچه مردم كوفه دعوت نمى كردند , حسين ( ع ) از جاى خود تكان نمى خورد . به موجب عامل دوم از امام بيعت مى خواهند و مى فرمايد با شما بيعت نمى كنم . يعنى اگر تنها اين عامل مى بود , چنانچه حكومت وقت از حسين ( ع ) بيعت نمى خواست , او با آنها كارى نداشت , مى گفت شما با من كار داريد , من كه با شما كارى ندارم , شما از من بيعت نخواهيد , مطلب تمام است . پس به موجب اين عامل , اگر آنها تقاضاى بيعت نمى كردند , ابا عبدالله هم آسوده و راحت بود , سر جاى خود نشسته بود , حادثه و غائله اى به وجود نمىآمد .
اما به موجب عامل سوم حسين يك مرد معترض و منتقد است , مردى است انقلابى و قيام كننده , يك مرد مثبت است . ديگر انگيزه ديگرى لازم نيست . همه جا را فساد گرفته , حلال خدا حرام , و حرام خدا حلال شده است , بيت المال مسلمين در اختيار افراد ناشايسته قرار گرفته و در غير راه رضاى خدا مصرف مى شود و پيغمبر اكرم فرمود : هر كس چنين اوضاع و احوالى را ببيند فلم يغير عليه بفعل و لا قول و در صدد دگرگونى آن نباشد , در مقام اعتراض بر نيايد , كان حقا على الله ان يدخله مدخله ( 1 ) شايسته است ( ثابت است در قانون الهى ) كه خدا چنين كسى را به آنجا ببرد كه ظالمان , جابران , ستمكاران و تغيير دهندگان دين خدا مى روند , و سرنوشت مشترك با آنها دارد . به گفته جدش استناد مى كند كه در چنين شرايطى كسى كه مى داند و مى فهمد و اعتراض نمى كند , با جامعه گنهكار خود سرنوشت مشترك دارد . تنها اين حديث نيست . احاديث ديگرى از شخص پيغمبر اكرم ( ص ) در اين زمينه هست .
حديثى داريم كه امام رضا عليه السلام از پيغمبر اكرم نقل مى كند و آن اينست : اذا تواكلت الناس الامر بالمعروف و النهى عن المنكر , هر گاه مردم , امر به معروف و نهى از منكر را به عهده همديگر بگذارند ( يعنى هر كس سكوت كند به انتظار اينكه ديگرى امر به معروف و نهى از منكر كند و در نتيجه هيچكس قيام نكند ) فلياذنوا بوقاع من الله ( 1 ) پس براى عذاب الهى منتظر و آماده باشند . چه عذابى ؟ سنگ از آسمان بيايد ؟ نه , عذاب الهى در آيه قرآن چنين تفسير شده است : قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم باس بعض . ( 2 ) ( از عذاب خدا بترسيد ) بگو خدا قادر است كه از بالاى سر شما بر شما عذاب بفرستد يا از زير پاى شما عذاب را بجوشاند يا شما را دسته دسته كند , يا اينكه زيان خودشما را به خود شما برساند , يعنى خودتان را به جان يكديگر بيندازد .
اهل بيت در روايات خود چنين معنى مى كنند : عذاب بالاى سر يعنى شما از مافوق ها عذاب مى بينيد . عذاب از زير پا يعنى از طبقه مادون عذاب مى بينيد . پيغمبر اكرم فرمود : وقتى مردم امر به معروف و نهى از منكر را رها كنند , منتظر و مطمئن باشند كه پشت سر آن عذاب الهى مىآيد .
حديث ديگرى از پيغمبر اكرم است كه آن را , هم علماى شيعه در كتب معتبر خود مثل[ ( اصول كافى] ( روايت كرده اند , و هم علماى اهل تسنن .
غزالى اين حديث را در[ ( احياء العلوم] ( نقل مى كند و سند آن در كتب حديث اهل تسنن هست : لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر او يسلطن الله عليكم شراركم فيد عو خياركم فلا يستجاب لهم . ( 1 ) يعنى بايد امر به معروف و نهى از منكر را داشته باشيد , ايندو بايد وجود داشته باشند و گرنه بدان شما بر شما مسلط مى شوند . بعد خوبان شما مى خوانند و به آنها جوابى داده نمى شود . اكثرا اينطور معنى مى كنند كه بعد از آنكه بدان شما بر شما مسلط شدند , نيكان شما به درگاه الهى مى نالند و خداوند دعاى آنها را مستجاب نمى كند . يعنى قومى كه امر به معروف و نهى از منكر را رها كنند خاصيتشان اين است كه خداوند رحمت خود را از آنها مى گيرد . هر قدر خدا را بخوانند دعاى آنها به موجب اين گناه مستجاب نمى شود . ولى غزالى معنى لطيفى براى اين آيه كرده است ( با اينكه مرد به اصطلاح درويشى است و در مسائل اجتماعى ديده نمى شود ) . مى گويد : معنى اين جمله : فيد عو خياركم فلا يستجاب لهم اين نيست كه خدا را مى خوانند و خدا دعاى آنها را مستجاب نمى كند , معنايش اينست : وقتى كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كنند آنقدر پست مى شوند , آنقدر رعبشان , مهبتشان , عزتشان , كرامتشان از بين مى رود كه وقتى به درگاه همان ظلمه مى روند هر چه ندا مى كنند به آنها اعتنا نمى شود . يعنى پيغمبر فرمود : اگر مى خواهيد عزت داشته باشيد و ديگران روى شما حساب كنند , امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد . اگر امر به معروف و نهى از منكر نداشته باشيد اولين خاصيت آن ضعف شماست , پستى و ذلت شماست , دشمن هم روى شما حساب نمى كند .
بر در ارباب بى مروت دنيا { چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد آنوقت مثل يك برده و بنده هر چه التماس كنيد كسى جوابتان را نخواهد داد . معنى بسيار لطيفى است . ما چنين اصل قطعى در اسلام داريم و وجود مقدس اباعبدالله عليه السلام به اين اصل استناد كرده است و چنين مى فهماند كه[ : ( فرضا مردم كوفه مرا دعوت نمى كردند , فرضا دستگاه يزيد از من بيعت نمى خواست , من به موجب اصل امر به معروف و نهى از منكر ساكت نمى نشستم] ( .
لازم است بحث بيشترى درباره خود اين اصل بكنيم . اساسا مورد احتياج ما است كه اين اصل را بشناسيم , اصلى كه پيغمبر اسلام اينچنين بر آن تكيه مى كند , اصلى كه اگر تنها به قرآن مراجعه كنيم و به احاديث نبوى و ائمه اطهار توجهى نكنيم , به فقه اسلام كه از صدر اسلام يكى از كتابهاى فقهى , يكى از ابواب فقهى , باب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر است ( 1 ) مراجعه نكنيم , فقط خود قرآن را در نظر بگيريم , متوجه مى شويم كه اين موضوع در اين كتاب مقدس آسمانى چقدر تكرار شده است و چه اندازه بدبختى ملل گذشته را مستند مى كند به اينكه امر به معروف و نهى از منكر نداشته اند : فلو لا كان من القرون من قبلكم او لوا بقيه ينهون عن الفساد , ( 1 ) چرا در نسلهاى گذشته يك عده مردم صاحب مايه ( مايه عقلى , فكرى , روحى ) نبودند كه با فسادها مبارزه كنند تا در نتيجه اين ملتها در اثر فسادها تباه نشوند , منقرض و هلاك نشوند ؟ درباره قوم ديگر مى فرمايد : كانوا لايتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون ( 2 ) , اينها بدبخت و بيچاره شدند , به هلاكت رسيدند , از ميان رفتند . چرا ؟ چون نهى از منكر نمى كردند , با فساد مبارزه نمى كردند و بسيار بد مى كردند .
خطاب به مسلمانان مى فرمايد : ولتكن منكم امه يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون , ( 3 ) بايد در ميان شما يك امت , يك جمعيت كارش امر به معروف و نهى از منكر باشد[ . اين معنى در صورتى است كه[ [ ( من] ( را[ ( من] ( تبعيضى بگيريم . اگر طور ديگر تفسير كنيم معنايش اينست : از شما امت چنين امتى بايد ساخته شود . يعنى همه شما بايد چنين امتى باشيد ( امر به معروف و نهى از منكر كنيد ) . هر دو تفسير درست است و با هم منافات ندارند . چون امر به معروف و نهى از منكر , يك وظيفه عمومى است براى همه مردم , و وظيفه خاصى است براى يك طبقه معنى كه از حد عامه مردم بيرون است .
بايد از ميان شما چنين جمعيتى باشد يا بايد شما امت , چنين امتى باشيد كه كارتان دعوت به خير ( امر به معروف ) و نهى از منكر باشد و اولئك هم المفلحون , تنها چنين امتى كه در ميان آنها دعوت به خير ( امر به معروف ) و نهى از منكر وجود دارد مى تواند رستگار , سرفراز , سعادتمند و مستقل باشد , صلاح و رستگارى داشته باشد .
در سوره آل عمران آيات مربوط به امر به معروف و نهى از منكر زياد است . آيه ا ى كه خواندم بعد از اين آيه است : واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا ( 1 ) مردم را دعوت به اتحاد , و از تفرقه نهى مى كند و پرهيز مى دهد : بپرهيزيد اى مسلمانان از اينكه در ميان شما تفرقه و اختلاف وجود داشته باشد . كوشش كنيد اختلافاتى كه به وجود آمده است حل كنيد , اختلافات را كمتر كنيد , هى شكافها را زياد نكنيد . از اين شكافها كه روز بروز بيشتر مى شود چه كسى استفاده مى برد ؟ آيا غير از دشمن اسلام كس ديگرى استفاده مى برد ؟ آيا دشمن از ما چه مى خواهد ؟ غير از اين مى خواهد كه ما به نامهاى مختلف مذهبى و فرقه اى دائما به جان يكديگر بيفتيم , يكديگر را فحش بدهيم ؟ ! قرآن مى گويد از تفرقه بپرهيزيد . بعد مى فرمايد : و لتكن منكم امه يدعون الى الخير . مثل اينكه در اينجا منظور قرآن از[ ( خير] ( بيشتر همان اتحاد است . يعنى در ميان شما بايد جمعيتى باشد كه هميشه مسلمين را دعوت به وحدت و اتحاد كنند , با تفرقه ها و افتراقهائى كه ميان مسلمين هست مبارزه كنند و بجنگند .
بعد مى فرمايد : و لا تكونوا كالذين تفرقوا واختلفوا ( 2 ) , مانند جمعيتهايى كه متفرق و مختلف شدند , دسته دسته و فرقه فرقه شدند , نباشيد . آيا اين عجيب نيست كه در ميان دو آيه , كه هر دو دعوت به اتحاد و پرهيز از تفرق است , اين آيه مىآيد : و لتكن منكم امه يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون . اين كانه درست مى رساند كه قرآن در ميان خيرها , حسن تفاهم و وحدت و اتفاق ميان مسلمين را خيرى كه مادر و مبدا همه خيرهاست , مى داند , و در ميان منكرات و زشتيها و پليديها , آنكه را از همه پليدتر و زشتتر و بدتر مى داند اختلاف و تفرق است , به هر نام و عنوانى .
آيه ديگر مى فرمايد : كنتم خير امه اخرجت للناس , مسلمانان ! شما بهترين امتى هستيد كه به نفع بشريت ظهور كرده ايد . يعنى ملتى بهتر از شما به نفع بشريت ظهور نكرده است . چرا ؟ به موجب چه خاصيتى ؟ تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر , ( 1 ) به دليل اين كه شما آمر به معروف و ناهى از منكر هستيد . از همينجا به قول منطقيين به عكس نقيض بايد بفهميم : پس ما , امت اسلام و بهترين امتها براى بشر نيستيم , چون ما آمر به معروف و ناهى از منكر نيستيم . در نتيجه نمى توانيم ادعاى شرف و بزرگى بكنيم , نمى توانيم افتخارى داشته باشيم . اسلام ما اسلام واقعى نيست .
اگر بخواهيم در موضوع اهميت و عظمت اين اصل از نظر قرآن , سنت , حديث و آنچه كه در اين زمينه وارد شده است بحث كنيم , روايت بسيار است و نشان مى دهد كه اسلام تا چه اندازه به اين موضوع اهميت داده است .
البته اين امر , يك بحث تاريخى لازم دارد تا روشن شود كه چطور شد در طول تاريخ اين موضوع به اين عظمت و اهميت , در دنياى اسلام هضم و تحليل رفت و روز بروز كوچكتر شد . و بايد انصاف داد كه از نظر علمى يعنى از نظر بحث در كتابها , سنى ها در اين مبحث بيش از ما شيعه ها بحث كرده اند . اگر كتابهاى فقهى شيعه از[ ( كتاب الصلوه] ( گرفته تا[ ( كتاب الديات] ( را در مقابل فقه اهل تسنن قرار دهيم مى بينيم در تمام ابواب , فقه شيعه در مجموع دقيقتر , مشروحتر , مفصلتر , متين تر و مستدل تر است , و من مى توانم اين مطلب را ثابت كنم . ولى متاسفانه در كتب فقهى ما در ميان همه ابواب , باب امر به معروف و نهى از منكر خيلى كوچك شده است . البته در ميان سنى ها هم عملا كوچك شد .
معتزله كه يكى از فرقه هاى متكلمين اهل تسنن هستند , امر به معروف و نهى از منكر را از اصول دين مى دانند نه از فروع دين . شيعه مى گويد اصول دين پنج تا و فروع دين ده تا يا هشت تا است و در ميان اصول دهگانه , امر به معروف و نهى از منكر را ذكر مى كند , ولى معتزله به پنج اصل در دين قائل هستند كه يكى از آنها امر به معروف و نهى از منكر است . اما خود اينها تدريجا در كتابهاى خود از اين بحث پرهيز كرده و آن را كوچك كردند . مورخين اجتماعى مى گويند علتش برخوردى بود كه بحث در اين موضوع با سياستهاى وقت داشت . چون اين بحث به اصطلاح به قباى خلفاى وقت بر مى خورد و آنها مزاحمت ايجاد مى كردند , معتزله مجبور بودند كه آن را در كتابهاى خود نياورند و يا كم بياورند , با 51 اينكه اصلى از اصول دينشان شمرده مى شد .
انصافا در ميان ما شيعيان نيز اين مطلب خيلى كوچك شده است تا آنجا كه چند قرن است كه درباره امر به معروف و نهى از منكر در رساله هاى عمليه مطلبى نمى نويس ند . تا آنجا كه من ديده ام , در ميان رساله هاى علميه , آخرين كتابى كه اين موضوع را مطرح كرده[ ( جامع عباسى] ( شيخ بهائى است كه تقريبا مربوط به سه و نيم قرن پيش است . ديگر بعد از آن , اين موضوع حتى از رساله هاى عمليه هم به طور كلى حذف شده است . در صورتى كه امر به معروف و نهى از منكر مثل نماز و روزه است . نبايد دفن شود . اين كه مسئله عبيد و اماء نيست كه بگوئيم امروز برده اى در دنيا نيست كه بخواهيم روى آن بحث كنيم و درست هم هست . زمانى كه برده وجود داشته باشد , بحث درباره احكامى كه در اسلام به نفع بردگان وجود دارد خوب است . وقتى برده اى نيست , ديگر بحث درباره آن به طور كلى غلط و بى فايده ا ست . ولى امر به معروف و نهى از منكر موضوعى نيست كه از بين برود .
هميشه وجود دارد و بايد در راس مسائل قرار گيرد . هميشه بايد مطرح شود تا آن را فراموش نكنيم .
بعضى از مستشرقين اروپايى نسبت به اسلام ادعايى دارند ( يا بگويم افترايى وارد مى كنند ) و در بسيارى از كتابهاى خود تكرار مى كنند . آنها اسلام را متهم مى كنند كه دين قضا و قدرى است , دينى است كه براى بشر هيچگونه نقش فعال و مسئوليتى قائل نيست , تعليم مى دهد كه بايد وظايف بشر را به خدا واگذار كرد , تو بايد همينطور منتظر باشى ببينى خدا چه مى كند .
ادعا مى كنند كه اسلام براى بشر آزادى و اختيار قائل نيست , هر چه هست خدا و اراده اوست , اساسا انسان در اين زمينه كاره اى نيست , بنابراين مسئوليت و تعهدى هم ندارد .
اين , افتراى محض است . اتفاقا قرآن يهوديها را به همين جرم محكوم مى كند . وقتى موسى به آنها گفت : يا قوم ادخلوا الارض المقدسه التى كتب الله لكم ( 1 ) به موسى گفتند : اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون , ( 2 ) موسى ! ما بر جاى خود نشسته ايم , تو و خدا برويد بجنگيد و دشمن را از سرزمين ما خارج كنيد , بعد ما وارد مى شويم ! در جنگ بدر وقتى پيغمبر اكرم با اصحاب خود مشورت مى كرد , فرمود شما چه نظرى داريد ؟ حال كه كاروان فرار كرده است آيا به استقبال دشمن برويم يا به مدينه برگرديم ؟ هر كس اظهار نظرى كرد , ابوذر غفارى يا مقداد كندى , يكى از اين دو بزرگوار گفت : يا رسول الله ! ما كه مثل بنى اسرائيل نمى گوئيم : اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون , تو و خدا برويد انجام بدهيد , ما وظيفه اى نداريم . ما مى گوئيم هر چه تو فرمان بدهى همان است , اگر بگويى خودتان را به دريا بريزيد , مى ريزيم , بگويى آتش بزنيد , مى زنيم .
به علاوه اين قرآن است كه در موضوع آزادى انسان و مسئوليت و تعهد شخصى او در برابر خود و تكليفش فرياد مى زند :
انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا . ( 1 ) و هديناه النجدين . ( 2 ) و من اراد الاخره و سعى لها سعيها و هو م…من فاولئك كان سعيهم مشكورا . ( 3 ) آيات زيادى در قرآن است كه در آنها عبارت بما كسبت ايديكم ( 4 ) آمده است . قرآن منزه بودن خداوند را از اينكه ما شرور و مفاسد را به او نسبت دهيم مكرر ياد مى كند : ما ظلمناهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون ( 5 ) اگر مردمى بدبخت و بيچاره شدند , ما به آنها ستم نكرديم , خودشان به خودشان ستم كردند .
مطلب ديگرى كه درست نقطه مقابل سخن اين افترابندها و دروغگوهاست اينست كه در اسلام مسئله اى وجود دارد كه در ملتهاى ديگر امروز دنيا به صورت يك قانون دينى وجود ندارد ( البته نمى گويم پيغمبران سلف نداشته اند ) و آن اينست كه اسلام نه تنها فرد را براى خود و در مقابل خداوند از نظر شخص خود مسئول و متعهد مى داند , بلكه فرد را از نظر اجتماع هم مسئول و متعهد مى داند[ . ( امر به معروف و نهى از منكر] ( همين است كه اى انسان ! تو تنها از نظر شخصى و فردى در برابر ذات پروردگار مسئول و متعهد نيستى , تو در مقابل اجتماع خود هم مسئوليت و تعهد دارى . آيا مى توان گفت چنين دينى دين قضا و قدرى است ؟ البته قضا و قدرى به مفهومى كه آنها مى گويند كه كارها را خدا بايد انجام دهد و بشر از اين جريان و مسير خارج است و مسئوليتى ندارد , آنچنان قضا و قدرى كه از بشر , نفى و سلب آزادى و مسئوليت و تعهد مى كند . قرآن چنين قضا و قدرى را نمى پذيرد . آيا شما در اين زمينه جمله اى بالاتر از اين آيه كوچك كه با تفاوت مختصرى در دو جاى قرآن آمده است , پيدا مى كنيد ؟ ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم .
( 1 ) اين آيه , آب بسيار صاف و پاكى است كه بر سر منتظرها , آنهايى كه به انتظار هستند كه هميشه خدا از يك راه غير عادى كارها را درست كند , مى ريزد . انتظار بيهوده نكشيد[ . ( ان] ( يعنى تحقيقا مطلب اينست , تحقق و واقعيت اينست كه هرگز خداوند اوضاع و احوال را به سود مردم عوض نمى كند حتى يغيروا ما بانفسهم , مگر وقتى كه خود آن مردم آنچه مربوط به خودشان است , آنچه كه در خودشان هست : اخلاق , روحيه , ملكات , جهت , نيات و بالاخره خودشان را عوض كنند . آيا شما مى توانيد صريحتر از اين , مسئوليت پيدا كنيد ؟ آنهم مسئوليت در برابر يك اجتماع , يعنى اجتماع را براى مسئوليت مخاطب قرار بدهد .
در آيه ديگر كه سرنوشت يكى از امم فاسد گذشته را ذكر مى كند مى فرمايد : ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم . ( 2 ) از يك نظر تاكيد در اين آيه بيشتر است . بعد كه مى گويد آنها چنين فاسد شدند و چون وضع خود را خراب كردند ما هم وضع خوبشان را تبديل به وضع خراب كرديم , مى فرمايد : ذلك بان الله[ لم يك] اين , به موجب اينست كه خدا چنيننبوده است . وقتى مى گوئيم : كان الله يا مى گوئيم : ما كان الله , حكايت مى كند از يك سنت : خدا چنين نيست , يعنى خدايى خدا ايجاب مى كند كه چنين نباشد . ( وقتى انسان مى گويد من چنين نيستم , من چنين نبوده ام , اتكا مى كند به شخصيت خود , مى خواهد بگويد من شخص آنچنانى هستم كه لازمه شخصيت من اينست كه در گذشته چنين باشم , امروز هم چنان باشم ) .
مى فرمايد : ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم . خدا چنين نبوده است , يعنى اللهى الله چنين ايجاب مى كند .
آيه ديگرى در قرآن است كه آنرا به مناسبت لم يك مغيرا مى خواهم عرض كنم : و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا ( 1 ) , ما ملتى را بدون اينكه اتمام حجتى بر ايشان شده باشد , عذاب نمى كنيم . آنگاه ملتى را عذاب مى كنيم كه آنها مطلبى را بفهمند و درك كنند ولى در مقابل فهم و درك خود طور ديگرى عمل كنند . مى فرمايد : ما كنا معذبين ما چنين نبوده ايم . يعنى خدايى ما ايجاب نمى كند كه چنين باشيم , خدايى ما ايجاب مى كند كه طور ديگرى باشيم .
ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم . خدا چنين نيست . آيا ما مى توانيم مدركى بهتر از اين پيدا كنيم ؟ آيا بيشتر از اين مى توان اطمينان پيدا كرد كه[ ( انتظارات] ( به شكل انتظاراتى كه ما داريم بيهوده است ؟ نص قرآن است , با نص قرآن نمى توان كارى كرد .
نكته اى را اقبال لاهورى از همين آيه استنباط كرده است كه نكته بسيار عالى اى است . از ضمير حتى يغيروا استفاده كرده است . مى گويد ( 1 ) قرآن مى فرمايد : حتى يغيروا ما بانفسهم , نمى گويد : حتى يغير ما بانفسهم . اگر چنين مى گفت , معنايش اين بود : خداوند اوضاع و احوالى را كه براى مردمى وجود دارد چه خوب و چه بد , عوض نمى كند مگر آنوقت كه اوضاع و احوالى كه مربوط به خودشان است يعنى مربوط به روح , اخلاق و خصوصياتى كه در دست و عملشان است , عوض شود . نه , مى فرمايد : يغيروا تا خودشان به ابتكار و دست خود و استقلال فكرى خويش اقدام نكنند , وضعشان عوض نمى شود . يعنى اگر ملت ديگرى بيايد و بخواهد به قهر و جبر , اوضاع و احوال مردمى را عوض كند , مادامى كه خود آن مردم تصميم نگرفته اند , مادامى كه خود آن مردم ابتكار به خرج نداده اند , مادامى كه خود آن مردم استقلال فكرى پيدا نكرده اند , وضع آنها به سامان نمى رسد .
اى مردم ! انتظار نداشته باشيد ديگران از خارج بيايند وضع شما را سروسامان دهند . ملتى كه بخواهد مستشار خارجى برايش تصميم بگيرد تا ابد آدم نخواهد شد , چون او يغيروا نيست , بايد يغيروا باشد , بايد ابتكار و فكر و نقشه داشته باشد , بايد خودش شخصا براى خود تصميم بگيرد و انتخاب كند . هر وقت ملتى رسيد به جايى كه خودش براى خودش تصميم گرفت و خودش راه خود را انتخاب كرد و خودش در كار خود ابتكار به خرج داد , چنين [ 1 ( اقبال شناسى] ( نوشته سيد غلامرضا سعيدى .
57 ملتى مى تواند انتظار رحمت و تاييد الهى را داشته باشد , انتظار آن چيزهايى كه قرآن نام مى برد : فيضهاى الهى , اعانتهاى الهى , نصرتهاى الهى را داشته باشد . اگر انتظار بيهوده داشتن كار صحيحى بود و انسان مى خواست فقط به شخص خود اتكا كند , حسين بن على عليه السلام شايسته تر از هر كس بود كه منتظر بنشيند تا خدا رحمت خود را بر او و امت او نازل كند . چرا نكرد ؟ حسين مى خواست ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم باشد , مى خواست ابتكار را به دست گيرد , دست به تغييرى در اوضاع اجتماع بزند , همان تعبيرى كه خودش از پيغمبر اكرم بكار مى برد : فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله ان يدخله مدخله .
چگونه عوض كند ؟ چه تصميماتى بگيرد ؟ كارهاى ساده را ما هم بلديم انجام دهيم . خوب شدن ها در سطح مسائل ساده كار همه است . مثلا اسلام توصيه كرده است كه به زيارت حاجى برويد . خوب , ما مى رويم , چايى مى خوريم , گزى مى خوريم و بلند مى شويم مىآييم[ . يا توصيه كرده است] تشييع جنازه كنيد , در مجلس ختم شركت كنيد . اينها كارهاى آسان اسلام است . اين كارهاى ساده از عهده هر كسى بر مىآيد . اسلام هميشه با اين كارها اداره نمى شود . موقعى هم مى رسد كه بايد مثل حسين بن على عليه السلام برخاست و حركت كرد , مثل حسين بن على عليه السلام قيامى كرد كه نه تنها جامعه آنروز اسلامى را تكان بدهد بلكه موجش پنج سال بعد به يك شكل اثر كند , ده سال بعد به شكل ديگرى اثر بخشد , سى سال بعد به شكل ديگرى , شصت سا ل بعد به شكل 58 ديگرى , صد سال , پانصد سال بعد به شكلهاى ديگرى , و بعد از هزار سال نيز الهام دهنده نهضتها باشد . اين را مى گويند : يغيروا ما بانفسهم .
ما بچه هايمان را دوست داريم . آيا حسين بن على عليه السلام بچه هاى خود را دوست نداشت ؟ ! مسلما او بيشتر دوست داشت . ابراهيم خليل اينطور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد , خيلى بيشتر دوست داشت به اين دليل كه از ما انسانتر بود و اين عواطف , عواطف انسانى است . او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانى او هم بيشتر بود .
حسين بن على عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست مى داشت .
اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست مى داشت , در مقابل خداوند و در راه خدا هيچكس را به حساب نمىآ ورد .
نوشته اند ايامى كه اباعبدالله عليه السلام به طرف كربلا مىآمد , همه خانواده اش همراهش بودند . واقعا براى ما قابل تصور نيست . وقتى انسان مسافرتى مى رود و بچه كوچكى همراه دارد , يك مسئوليت طبيعى در مقابل او احساس مى كند و دائما نگران است كه چطور مى شود ؟ .
نوشته اند همينطور كه حركت مى كردند اباعبدالله عليه السلام خوابشان گرفت و همانطور سواره سر روى قاشه اسب ( به اصطلاح خراسانيها[ ( يا] قربوس زين گذاشت . طولى نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود : انا لله و انا اليه راجعون . ( 1 ) تا اين جمله را 1 - سوره بقره , آيه 156 59 گفت و به اصطلاح كلمه استرجاع را به زبان آورد , همه به يكديگر گفتند اين جمله براى چه بود ؟ آيا خبر تازه اى است ؟ فرزند عزيزش , همان كسى كه اباعبدالله عليه السلام او را بسيار دوست مى داشت و اين را اظهار مى كرد , و علاوه بر همه مشخصاتى كه فرزند را براى پدر محبوب مى كند , خصوصيتى باعث محبوبيت بيشتر او مى شد و آن , شباهت كامل بود كه به پيغمبر اكرم ( ص ) داشت , ( حال چقدر انسان ناراحت مى شود كه چنين فرزندى در معرض خطر قرار گيرد ! ) يعنى على اكبر جلو مىآيد و عرض مى كند : يا ابتا لم استرجعت ؟ چرا انالله و انا اليه راجعون گفتى ؟ فرمود : در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسيد كه گفت : القوم يسيرون و الموت تسير بهم . اين قافله دارد حركت مى كند ولى مرگ است كه اين قافله را حركت مى دهد . اينطور از صداى هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است , ما داريم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مى رويم[ . على اكبر سخنى مى گويد] درست نظير همان حرفى كه اسماعيل ( ع ) به ابراهيم ( ع ) مى گويد . ( 1 ) 1 - وقتى ابراهيم ( ع ) به اسماعيل ( ع ) مى گويد فرزندم ! مكرر در عالم رويا مى بينم و اينطور مى فهمم كه ديگر روياى عادى نيست بلكه يك وحى است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم ( ابراهيم به فلسفه اين مطلب آگاه نيست ولى يقين كرده است كه امر خداست ) , اين فرزند چه مى گويد ؟ آيا مثلا گفت : بابا ! خواب است , اگر خواب مردن كسى را ببينيد عمرش زياد مى شود , انشاء الله عمر من زياد مى شود ؟ نه . گفت : يا ابت افعل ما تومر سنجدنى ان شاء الله من الصابرين ( سوره 60 گفت پدر جان ! او لسنا على الحق ؟ مگر نه اينست كه ما بر حقيم ؟ چرا فرزند عزيزم . وقتى مطلب از اين قرار است , ما به سوى هر سرنوشتى كه مى رويم , برويم . به سوى سرنوشت مرگ يا حيات , تفاوتى نمى كند . اساس اينست كه ما روى جاده حق قدم مى زنيم يا نمى زنيم ؟ اباعبدالله عليه السلام به وجد آمد , مسرور شد و شگفت . اين امر را انسان از اين دعايش مى فهمد كه فرمود : من قادر نيستم پاداشى را كه شايسته پسرى چون تو باشد , بدهم .
از خدا مى خواهم : خدايا ! تو آن پاداشى را كه شايسته اين فرزند است , به جاى من بده جزاك الله عنى خير الجزاء .
به چنين فرزندى , چقدر پدر مى خواهد در موقع مناسبى خدمتى بكند , پاداشى بدهد ؟ حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشورا است . همين جوان در جلوى همين پدر رفته است به ميدان و شهامتها و شجاعتها كرده است , مردها افكنده است , ضربتها زده و ضربتها خورده است . در حالى كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است , از ميدان بر مى گردد . در چنين شرايطى صافات , آيه 102 ) پدر ! همينكه اين مطلب از ناحيه خدا رسيده و وحى و امر خداست , كافى است , ديگر س…ال ندارد . وقتى ابراهيم مى خواهد سر اسماعيل را ببرد . چنين به او وحى مى شود فلما اسلما و تله للجبين و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الر…يا ( سوره صافات , آيه 104 ) ابراهيم ! ما نمى خواستيم كه سر فرزندت را ببرى . هدف ما آن نبود . در آن كار فايده اى نبود . هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسليم هستيد ؟ تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد ؟ اين تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد : پدر تا سر حد قربانى دادن , و پسر تا سر حد قربانى شدن . ما بيشتر از اين نمى خواستيم , سر فرزندت را نبر .
61 ( و من نمى دانم شايد آن جمله اى كه آنروز پدر به او گفت , يادش بود ) مىآيد از پدر تمنايى مى كند : يا ابه ! العطش قد قتلنى , و ثقل الحديد اجهدنى فهل الى شربه من الماء سبيل ؟ پدر جان ! عطش و تشنگى دارد مرا مى كشد , سنگينى اين اسلحه مرا سخت به زحمت انداخته است . آيا ممكن است شربت آبى به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم ؟ جوابى كه حسين ( ع ) به چنين فرزند رشيدى مى دهد , اينست : فرزند عزيزم ! اميدوارم هر چه زودتر به فيض شهادت نائل شوى و از دست جدت سيراب گردى .
ولا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم .
________________________________________
بيعت اين سخنرانى در 24 / 12 / 1348 برابر با هفتم محرم 1390 ايراد شده است .
1- سوره توبه , آيات 112-111 .
1- تاريخ طبرى ج 4 ص 304 .
1-فروع كافى ج 5 ص 59 .
2- سوره انعام آيه 65 .
1 - فروع كافى ج 4 ص 56 .
1- يعنى همانطور كه كتاب الزكاه , كتاب الصيام , كتاب الحج , كتاب الجهاد در باب عبادات داريم , كتاب البيع , كتاب الاجاره در معاملات داريم , كتاب الطلاق , كتاب الارث , كتاب الديات و كتاب الحدود و القصاص داريم , كتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر نيز داريم .
1- سوره هود , آيه 116 .
2- سوره مائده , آيه 79 .
3- سوره آل عمران , آيه 104 .
1- سوره آل عمران , آيه 103 .
2- سوره آل عمران , آيه 105 .
1 - سوره آل عمران , آيه 110 .
1 - سوره مائده , آيه[ : 21 اى قوم من به سرزمين مقدسى كه خدا برايتان نوشته داخل شويد] .
2 - سوره مائده , آيه 24 .
1- سوره دهر , آيه 3 .
2- سوره بلد , آيه 10 .
3- سوره اسرى , آيه 19 .
4- سوره شورى , آيه 30 .
5- سوره نحل , آيه 118 .
1 - سوره رعد , آيه 11 .
2 - سوره انفال , آيه 53 .
1- سوره اسرى , آيه 15 .
جلسه سوم : شرايط امر به معروف و نهى از منكر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد الله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و بشر المومنين . ( 1 ) از مطالبى كه در دو شب گذشته عرض شد معلوم شد كه در نهضت حسينى مجموعا سه عامل موثر بوده است . يكى امتناع از بيعت , ديگر پذيرش دعوت كوفيان , و سوم كه از آندو مستقل است امر به معروف و نهى از منكر . و معلوم شد كه هر يك از اين سه عامل خود بخود براى امام ( ع ) وظيفه بخصوصى را ايجاب مى كرده است , عكس العمل خاصى را به وجود مىآورده است . و هم عرض كرديم كه ارزش اين نهضت بر حسب هر يك از اين سه عامل , مختلف و متفاوت مى شود . اگر تنها عامل دعوت كوفيان را در نظر بگيريم يك حد معينى از ارزش را دارا خواهد بود . اگر عامل امتناع از بيعت را در نظر بگيريم ارزش خيلى بيشتر و عظيم ترى را دارا خواهد بود . اگر عامل امر به معروف و نهى از منكر را در نظر بگيريم ارزش آن دهها برابر بالاتر مى رود و مهمتر مى شود . به جهت اينكه در عامل دعوت , لااقل احتمال موفقيتى در حدود صدى پنجاه و يا كمتر هست , ولى در عامل امتناع از بيعت چنين احتمالى هم وجود ندارد . يك مقاومت صددرصد خطرناك است . عامل امر به معروف و نهى از منكر هم اين تفاوت عظيم را با عامل بيعت دارد . در عامل بيعت تقاضا از طرف دشمن است , يعنى در زمينه يك تقاضاى نامشروع و ناروا است , لذا امام در مقابل اين تقاضا[ ( نه] ( مى گويد , امتناع مى ورزد و نمى پذيرد . اگر تنها اين عامل را در نظر بگيريم معنى اش اينست : اگر آنها چنين تقاضايى از امام نمى كردند , امام در برابر آنها قرار نمى گرفت , چون آنها چنين تقاضايى كردند امام به عنوان شخصى كه آن تقاضا را نمى پذيرد , در برابر آنها قرار گرفت . ( و در عامل اول , دعوت , امام را در مقابل آنها قرار داد . ) اما اگر عامل سوم را كه امر به معروف و نهى از منكر است در نظر بگيريم , نه دعوت , امام را در برابر آنها قرار مى دهد , و نه تقاضاى بيعت , بلكه اين خود امام است كه در برابر آنها قرار مى گيرد , و در واقع فساد اوضاع , شيوع بديها و منكرات و به تعبير خود امام حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها و بالاخره مشاهده وضع نابسامان و فاسد اجتماع , امام را در برابر آنها قرار مى دهد و وادار به قيام مى كند . روى همين جهت , ارزش قيام امام بر حسب اين عامل خيلى بالا مى رود و اين درس شكل ديگرى به خود مى گيرد , حساب ديگرى باز مى كند . و عمده سبب و علتى كه به اين نهضت آن شايستگى را داده است كه براى هميشه در پيشانى تاريخ بدرخشد , براى هميشه زنده بماند , يك درس جاويدان و يك نهضت بى نظير در دنيا باشد , همين جهت است , البته به اضافه يك خصوصياتى كه عرض خواهم كرد .
اين عامل ارزش نهضت را بسيار بالا مى برد و به همين دليل ما بايد امر به معروف و نهى از منكر را از نظر اسلام بشناسيم كه اين چه اصلى است ؟ اين چيست كه آنچنان اصالت و قدرت دارد و آنچنان از نظر اسلام اهميت دارد كه مردى مانند حسين بن على عليه السلام را وادار مى كند كه در راه خودش جان خويش را از دست بدهد , خون خود را بريزد , خون عزيزان خود را بريزد , خون ياران خود را بريزد و تن به فاجعه اى بدهد كه واقعا در دنيا كم نظير است . آنوقت ما بعد از هزار و دويست سيصد سال در مقابل امام بايستيم و اينطور گواهى بدهيم : اشهد انك قد اقمت الصلوه و آتيت الزكاه و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتيك اليقين . ( 1 ) در مفهوم اين شهادت و گواهى درست فكر كنيد : ما گواهى مى دهيم كه تو نماز را بپا داشتى , تو زكات و انفاق را به همه مراتبش ادا كردى . ( 2 ) و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر تو آمر به معروف و ناهى از منكر هستى . تو آمر به معروف و نهى از منكر كردى .
يعنى تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منكر است و جاهدت فى الله حق جهاده در راه خدا كوشيدى , آن حد اعلاى كوشش , آن كوششى كه سزاوار است يك بشر در راه حق از خود بروز دهد .
نكته قابل توجه اينست كه ما در زيارت وارث مى گوييم[ : ( ما گواهى مى دهيم] ( گواهى براى چه كسى مى دهيم ؟ معمولا نزد قاضى كه مى رويم گواهى مى دهيم . وقتى كه مطلبى براى قاضى ثابت نيست و مى خواهيم مدعايى را ثابت كنيم , مى گوييم : آقاى قضاى من گواهم كه فلان شخص در فلان وقت اين مقدار تحت فلان عنوان از اين آقا طلبكار بود . در زيارت وارث هم شهادت مى دهيم . نزد چه كسى شهادت مى دهيم ؟ آيا نزد خدا شهادت مى دهيم ؟ به نفع چه كسى ؟ , به نفع امام حسين ؟ .
علماى معانى و بيان نكته اى را ذكر مى كنند كه خيلى عالى است و آن اين است : انسان گاهى مطلبى را در مقامى مى گويد نه براى اينكه مطلب را به شنونده تفهيم كند , بلكه براى اينكه مى خواهد به او تفهيم كند كه من اين را مى فهمم . اين خيلى شايع هم هست .
شما گاهى در حضور كسى به يك مطلب گواهى مى دهيد نه به عنوان اينكه او بداند , مى دانيد خودش مى داند , ولى با اين گواهى مى خواهيد به او بفهمانيد , نزد او اقرار كنيد كه شما مى فهميد و مى دانيد .
در اينجا شهادت معنايش اعتراف است[ . ( من گواهى مى دهم] ( يعنى من هم مثل هر آدم فهميده و محققى به اين حقيقت اعتراف مى كنم , من معترفم يا اباعبدالله ! كه نهضت تو , نهضت امر به معروف و نهى از منكر بود . يعنى من اين را مى فهمم كه تو تنها به خاطر دعوت اهل كوفه قيام نكردى . قبل از اينكه دعوت اهل كوفه اى پيدا شود قيام كردى . تو اول قيام كردى بعد مردم كوفه ترا دعوت كردند . من گواهى مى دهم و اعتراف مى كنم كه نهضت تو تنها اين نبود كه من بيعت نمى كنم . نهضت تو شامل مطلب ديگرى بود , اصل ديگرى در اسلام را اجرا كردى و آن , اصل امر به معروف و نهى از منكر است .
عرض كردم كه امر به معروف و نهى از منكر مقام و ارزش نهضت حسينى را خيلى بالا برده است , به علاوه يك خصوصيت و بلكه خصوصيات ديگر .
خصوصيتى كه عرض مى كنم به طور كلى نهضتهاى پيامبران و اولياء الله و مومنين را از نهضتهايى كه ساير رهبران يا غير رهبران بشر مى كنند , ممتاز مى كند , امتياز مى بخشد . يعنى چه ؟ عمل بشر , پيكرى دارد و روحى . يك كار را ممكن است من و شما هر دو مثل هم انجام بدهيم , اما از چه نظر مثل هم ؟ از نظر اينكه پيكر كار من و پيكر كار شما يكجور است . فرض كنيد ما هر دو نفرمان نماز مى خوانيم , هر دو نفرمان در فلان راه خير پول مى دهيم , من صد تومان مى دهم , شما هم صد تومان , من چهار ركعت نماز مى خوانم شما هم چهار ركعت , اينها كه با هم فرق ندارد , اما ممكن است شما از يك خلوص نيت و خضوع و خشوعى , از يك اخلاص و محبتى , از يك عشقى , از يك هيجان روحى بهره مند باشيد كه من نباشم . اين امر , ارزش كار شما را هزاران برابر ارزش كار من مى كند .
خيليها در راه خدا جهاد كردند اما چرا ضربه على يوم الخندق افضل من عباده الثقلين ؟ ( 1 ) يك ضربت على آن مقدار ارزش پيدا مى كند . چرا ؟ براى اينكه على به آنجائى رسيده كه به قول اهل عرفان فانى فى الله است . يعنى در وجود او از انانيت و خودى چيزى باقى نيست . وقتى كه دشمن در آن حال آب دهان به صورتش مى اندازد , از بريدن سر دشمن امتناع مى كند , مبادا خشمى پيدا كرده باشد كه تاثيرى در عمل او بگذارد , در روح عملش دخالتى بكند . مى خواهد خودش در اينجا وجود نداشته باشد , در روح او فقط خدا وجود داشته باشد . اين جهت را شما فقط در مكتب اولياء و انبياء مى بينيد , در غير مكتب انبياء چنين چيزى را نمى توانيد ببينيد .
در اين آيه اى كه در آغاز تلاوت شد : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر . ( 1 ) بعد از چند كلمه ديگر آمده التائبون : بازگشت كنندگان به حق . عرفا مى گويند اولين منزل سلوك توبه است . چون توبه يعنى بازگشت . آنكس ك ه راه عوضى مى رود يكدفعه بر مى گردد و به راه حق , بر مى گردد به سوى خدا . التائبون العابدون پس از توبه است كه اينها پرستندگان خدا مى شوند , خدا را مى پرستند , غير خدا را نمى پرستند , خدا حاكم بر وجودشان است , غير از خدا حاكمى نيست , فقط امر خدا را مى پذيرند , امر غير خدا را نمى پذيرند , الحامدون اينها ستايشگرند , اما جز خدا موجود ديگرى را ستايش نمى كنند . اصلا موجود ديگرى را قابل مدح و ستايش و نيايش نمى دانند , تنها ستايشگر و نيايشگر خدا هستند . السائحون سياحتگران . راجع به سياحتگرى در تفاسير بيانات مختلفى شده است . بعضى گفته اند مقصود روزه است , يعنى سياحت معنوى كه در روزه پيدا مى شود .
ولى بسيارى از محققين مانند علامه طباطبائى در[ ( الميزان] ( اين را قبول نمى كنند . يك احتمالش اين است : كسانى كه در زمين سير مى كنند .
چون قرآن بشر را به سير در زمين دعوت كرده است يعنى چه سير در زمين ؟ يعنى مطالعه در جهان , نه سياحتى كه هدفش فقط تفنن و ولگردى باشد . اسلام عمر انسان را عزيزتر از اين مى داند كه او فقط براى اينكه تماشائى كرده باشد , سياحت كند . ولى اسلام سياحتى را كه بشر در آن تفكر كند , تدبر كند , درس بياموزد , توصيه مى كند : قل سيروا ف الارض . ( 1 ) اين , درس و فكر است . السائحون آن مطالعه كنندگان در تاريخ , آن مطالعه كنندگان در اوضاع اجتماع بشرى , آن مطالعه كنندگان در قوانين خلقت , آنها كه در مغز خود انبوهى از افكار و انديشه هاى روشن دارند . بعد دو مظهر از عبادت را ذكر مى كنند : الراكعون الساجدون آنها كه در حال ركوع و سجود , خداى خود را تسبيح مى كنند , در ركوع مى گويند : سبحان ربى العظيم و بحمده , در سجود مى گويند : سبحان ربى الاعلى و بحمده , آن سبحان ربى العظيم و بحمده گويان , سبحان ربى الاعلى و بحمده گويان , آنها الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر , با چنين روحى با چنين انديشه هايى , با چنين توشه هاى معنوى , با چنين سرمايه معنوى , صلاحيت اين را دارند كه مصلح اجتماعى باشند , آنهائى كه اول صالح شده اند بعد مى خواهند مصلح باشند . آمر به معروف و ناهى از منكر يعنى مصلح . مگر نا صالح مى تواند مصلح باشد ؟ ! آنان كه اول خودشان را اصلاح كرده اند , اول خودشان را تاديب و تربيت كرده اند , مى توانند مصلح باشند .
على بن ابى طالب مى فرمايد : من نصب نفسه للناس امام فعليه ان يبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و معلم نفسه و م…دبها احق بالا جلال من معلم الناس و مودبهم . ( 2 ) يعنى آن كسى كه خود را پيشواى مردم معرفى مى كند , معلم و مربى مردم معرفى مى كند , واعظ و خطيب مردم معرفى مى كند , هادى و راهنماى مردم معرفى مى كند , اول بايد از خودش شروع كند , اول خودش را تعليم بدهد , بداند كه يك جاهل در اندرون خودش هست , اول به آن جاهلى كه در درون خودش به نام نفس اماره هست تلقين كند و ياد بدهد . يك موجود تربيت نشده اى در درون خودش هست , اول خودش را تربيت و تاديب بكند , اول نفس خودش را موعظه كند , ملامت كند , از نفس خودش حساب بكشد , همينكه خودش را اصلاح و تهذيب كرد و صالح شد , آنوقت مى تواند مدعى شود كه من مى توانم راهنما و هادى مردم باشم , واعظ مردم باشم , معلم مردم باشم , مودب و مربى مردم باشم , مصلح اجتماع باشم . فرمود : آن كسى كه خودش را تعليم و تربيت مى كند بيشتر شايسته احترام است تا آن كسى كه مردم را تعليم و تربيت مى كند , چون آن , مشكلتر و مهمتر است .
باز على بن ابى طالب فرمود : الحق اوسع الاشياء فى التواصف , و اضيقها فى التناصف . ( 1 ) چه جمله ها دارد ! اينها را بايد بر لوح دل بنويسند . فرمود : حق و عدالت در مقام سخنگوئى و سخنسرايى و سخنرانى و در مقام زبان , دائره اش از همه چيز وسيعتر است . يعنى در مقام سخن , ميدانى به اندازه ميدان حق باز نيست . اگر انسان بخواهد سخنرانى كند , بخواهد حرف بزند , از هر موضوعى بيشتر , در اطراف حق مى شود حرف زد .
اما در مقام عمل , ميدانى از ميدان حق تنگتر نيست . آنوقت است كه انسان مى بيند چقدر مشكل است . همان كه آنقدر مى توانست در اطراف حق حرف بزند , موقع عمل كه مى رسد , مى بيند برداشتن يك گام هم مشكل است .
اينجا هم قرآن بعد از آنكه مى گويد : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون مى گويد : الا مرون بالمعروف و الناهون عن المنكر اينها هستند كه در راه اشاعه خير قدم بر مى دارند , در راه مبارزه با شر و فساد قدم بر مى دارند , و اينها هستند تنها كسانى كه چنين صلاحيتى را دارند . و بشر المومنين , در اينجا به مومنين نويد و بشارت بده كه اگر تائب , عابد , سائح , راكع و ساجد شدند و پس از آن آمر به معروف و ناهى از منكر شدند , آنگاه موفق خواهند شد . اما اگر همه آنها را داشتند , ولى امر به معروف و نهى از منكر را نداشتند , به جائى نخواهند رسيد . اگر امر به معروف و نهى از منكر را داشتند , اما آمرين ب ه معروف و ناهين از منكر , خودشان آلوده بودند , و توبه فرمايان خود توبه كمتر كردند , باز هم به جائى نخواهند رسيد .
اميرالمومنين فرمود : لعن الله الامرين بالمعروف التاركين له , والناهين عن المنكر العاملين به . ( 1 ) خدا لعنت كند آن مردمى را كه امر به معروف مى كنند و خودشان بر خلاف آن معروف عمل مى كنند , و آن مردمى را كه نهى از منكر مى كنند و خودشان همان منكراتى را كه نهى مى كنند , مرتكب مى شوند . يعنى آن آمرين به معروف و ناهون عن المنكرى كه التائبون نيستند , العابدون نيستند , الحامدون نيستند , السائحون نيستند , الراكعون نيستند , الساجدون نيستند , هنوز اين مراحل و منازل را طى نكرده مى خواهند آمر به معروف و ناهى از منكر باشند , خدا چنين مردمى را لعنت كند .
عرفا اصطلاحى دارند . مدعى هستند كه سالكان , چهار سير مختلف دارند .
1- سير من الخلق الى الحق , يعنى سير از خلق و طبيعت به سوى خداوند .
2- سير بالحق فى الحق , سير در خداوند يعنى كشف معارف الهى .
3- سير من الحق الى الخلق , سير از خداوند به سوى خلق , يعنى آمدن براى ارشاد مردم .
4- سير بالحق فى الخلق .
در واقع مى خواهند بگويند آن كسى شايستگى دارد كه دستگير ديگران باشد , هادى و راهنماى ديگران باشد , آمر به معروف و ناهى از منكر باشد كه خودش رفته است به آن منزل و بعد ماموريت يافته كه مردم را به آنجائى كه خودش در آنجا قرار گرفته , ببرد .
معلوم شد كه نهضت حسينى ارزش اصلى خودش را از امر به معروف و نهى از منكر گرفته است . پس بايد اين اصل را شناخت كه اين اصل مگر چه اندازه اهميت دارد كه حسين بن على عليه السلام خودش را در راه آن شهيد مى كند و شايسته است مثل حسينى در اين راه قربانى شود .
امر به معروف و نهى از منكر يگانه اصلى است كه ضامن بقاء اسلام است . به اصطلاح , علت مبقيه است . اصلا اگر اين اصل نباشد , اسلامى نيست . رسيدگى كردن دائم به وضع مسلمين است . آيا يك كارخانه بدون بازرسى و رسيدگى دائمى مهندسين متخصص كه ببينند چه وضعى دارد , قابل بقا است ؟ اصلا آيا ممكن است يك سازمان همينطور به حال خود باشد , هيچ درباره اش فكر نكنيم و در عين حال به كار خود ادامه دهد ؟ ابدا .
جامعه هم چنين است . يك جامعه اسلامى اينطور است بلكه صد درجه برتر و بالاتر . شما كدام انسان را پيدا مى كنيد كه از پزشك بى نياز باشد ؟ يا انسان بايد خودش پزشك بدن خود باشد , يا بايد ديگران پزشك باشند و او را معالجه كنند , متخصص چشم , متخصص گوش و حلق و بينى , متخصص مزاج , متخصص اعصاب . انسان هميشه انواع پزشكها را در نظر مى گيرد براى آنكه اندامش را تحت نظر بگيرند , ببينند در چه وضعى است . آنوقت جامعه نظارت و بررسى نمى خواهد ؟ ! جامعه رسيدگى نمى خواهد ؟ ! آيا چنين چيزى امكان دارد ؟ ! ابدا .
حسين بن على ( ع ) در راه امر به معروف و نهى از منكر , يعنى در راه اساسى ترين اصلى كه ضامن بقاء اجتماع اسلامى است , كشته شد , در راه آن اصلى كه اگر نباشد , دنبالش متلاشى شدن است , دنبالش تفرق است , دنبالش تفكك و از ميان رفتن و گنديدن پيكر اجتماع است . بله , اين اصل , اين مقدار ارزش دارد . آيات قرآن در اين زمينه بسيار زياد است .
قرآن كريم بعضى از جوامع گذشته را كه ياد مى كند و مى گويد اينها متلاشى و هلاك شدند , تباه و منقرض شدند , مى فرمايد : به موجب اينكه در آنها نيروى اصلاح نبود , نيروى امر به معروف و نهى از منكر نبود , حس امر به معروف و نهى از منكر در ميان اين مردم زنده نبود .
حال ببينيم امر به معروف و نهى از منكر چه شرايطى دارد و چگونه ما مى توانيم امر به معروف و نهى از منكر كنيم ؟ اولا معروف يعنى چه ؟ منكر يعنى چه ؟ امر به معروف و نهى از منكر يعنى چه ؟ اسلام از باب اينكه نخواسته موضوع امر به معروف و نهى از منكر را به امور معين , مثل عبادات , معاملات , اخلاقيات , محيط خانوادگى و . . . محدود كند , كلمه عام آورده است : معروف , يعنى هر كار خ ير و نيكى . امر به معروف لازم است . نقطه مقابلش : هر كار زشتى . نگفت شرك يا فسق يا غيبت يا دروغ يا نميمه ( 1 ) يا تفرقه اندازى يا ربا يا ريا , بلكه گفت : منكر : هر چه كه زشت و پليد است .
[ ( امر] ( يعنى فرمان ,[ ( نهى] ( يعنى باز داشتن , جلو گيرى كردن . اما اين فرمان يعنى چه ؟ آيا مقصود از اين فرمان , فرمان لفظى است ؟ آيا امر به معروف و نهى از منكر فقط در مرحله لفظ است ؟ فقط بايد با زبان امر به معروف و نهى از منكر كرد ؟ خير , امر به معروف و نهى از منكر در مرحله دل و ضمير هست , در مرحله زبان هست , در مرحله دست و عمل هم هست . تو بايد با تمام وجودت آمر به معروف و ناهى از منكر باشى . از على بن ابى طالب عليه السلام سئوال كردند اينكه قرآن در مورد بعضى از زنده هاى روى زمين مى گويد اينها مرده اند , يعنى چه ؟ ميت الاحياء مرده در ميان زنده ها كيست و چيست ؟ فرمود : مردم چند طبقه اند , بعضى وقتى كه منكرات را مى بينند در ناحيه دل متاثر مى شوند , تا مغز استخوانشان مى سوزد , زبانشان به سخن در مىآيد , انتقاد مى كنند , مى گويند , ارشاد مى كنند , به اين مرحله هم قانع نشده وارد مرحله عمل مى شوند , با هر نوع عملى كه شده است , با مهربانى باشد , با خشونت باشد , با زدن باشد , با كتك خوردن باشد , بالاخره هر عملى را كه وسيله ببينند براى اينكه با آن منكر مبارزه كنند انجام مى دهند . فرمود اين يك زنده به تمام زنده است . بعضى ديگر , وقتى كه منكرات را مى بينند دلشان آتش مى گيرد , به زبان مى گويند , داد و فرياد مى كنند , استغاثه مى كنند , نصيحت مى كنند , موعظه مى كنند ولى پاى عمل كه در ميان مىآيد , ديگر مرد عمل نيستند .
فرمود : اين هم دو سه خصلت از حيات را دارا است , ولى يك خصلت از حيات را ندارد .
صنف سوم : دلش آتش مى گيرد , اما فقط جوش مى زند , فقط ناراحت مى شود . مثلا روزنامه را مى خواند مى بيند ايام عيد نمى خواهند احترام حسين بن على را حفظ كنند . روزنامه ها تبليغ مى كنند , راديو هم تبليغ مى كند كه از اين فرصت براى تفريح استفاده كنيد . چه نشسته ايد ! نصف مردم تهران رفتند , جاها را گرفتند , ده روز تعطيلى داريد . اينها را مى خواند , در دل مى گويد اينها چه كسانى هستند ؟ ! چرا با حسين بن على عليه السلام مبارزه مى كنند ؟ ! چرا يك نفر , يك كلمه در روزنامه يا جاى ديگر نمى نويسد كه بابا ! تفريح , وقت زيادى دارد . ( 1 ) ما مدعى هستيم كه حسين بن على با روح ما پيوند دارد . ما از اين مكتب استفاده ها كرده ايم و مى كنيم . اين كشور , كشور حسين بن على است , كشور شيعه است .
حسين بن على شعار اين ملت است , شعار اين كشور است . اين , اهانت به حسين بن على است كه شما اين ايام را به دنبال تفريح و تفنن برويد ! در روزنامه مى خواند , جوش هم مى زند اما حاضر نيست يك كلمه حتى به رفيقش بگويد كه احترام حسين بن على را حفظ كن , تا سوم[ شهادت] حسين بن على باش .
لااقل اين مقدار احترام اباعبدالله را حفظ كنيد . ما حسين را نگهدارى نكرده ايم , حسين بوده است كه تاكنون ما را نگهدارى كرده است . به قول اقبال لاهورى[ : ( هيچوقت مسلمانان اسلام را نگهدارى نكرده اند , هميشه اسلام بوده است كه مسلمانان را نگهدارى كرده است] ( . هر وقت خطر عميقى كشور را تهديد مى كند , آن وقت مى بينيد مىآيند سراغ على بن ابى طالب و نهج البلاغه اش . سراغ حسين بن على و ياد او .
ما از آن مردمى هستيم كه : اذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجيهم الى البر اذا هم يشركون ( 1 ) . بعضى از مردم سوار كشتى كه مى شوند , هنگامى كه دريا طوفانى مى شود صداى يا الله يا الله , خدا خدايشان بلند است با خلوص نيت , درباره چيزى جز خدا فكر نمى كنند , ولى وقتى خدا نجاتشان مى دهد , به ساحل نجات كه مى رسند , وقتى خطر را دور مى بينند , به كلى يادشان مى رود , منكر خدا مى شوند , براى خدا مشرك مى سازند . ما در همين كشور خودمان مگر نديديم حدود بيست و پنج سال پيش چقدر نام حسين بن على و على بن ابى طالب را آنها كه نمى بردند , مى بردند ! همينكه نجات پيدا كردند , گفتند ما بابك خرم دين داشتيم , المقنع داشتيم , مازيار داشتيم . وقتى كه خطرى اين ملت را تهديد مى كند , بابك خرم دين كدام جهنم دره است ؟ ! به جنگ حسين بن على مىآيند , قهرمان در مقابل او درست مى كنند . خجالت نمى كشند ! به جاى اينكه افتخار كند اسم پسرش را حسين بگذارد , بابك و مازيار و جمشيد و فرشيد مى گذارد ! به خدا تمام اينها مبارزه با اسلام است , ميراندن اسلام است . شعارهاى دين را زنده نگهداريد . يكى از شعارهاى دين اسمهاست . من نمى فهمم اينكه مى گويند فلان اسم دمده شده , كهنه شده , يعنى چه ؟ مگر اسم هم نو و كهنه دارد . چون اسم فلان كلفت فاطمه است , پس فاطمه , اسم كلفتهاست ! خيلى عجيب است ! پس ديگر ما اسم دخترمان را فاطمه نگذاريم ! همين , خودش يك امر به معروف و نهى از منكر است . يك درجه امر به معروف و نهى از منكر اين است كه مردم ! بر فرزندانتان اسمهاى اسلامى بگذاريد . ( اين امر به معروف است ) . مبارزه كنيد با اسمهاى غير اسلامى . ( اين نهى از منكر است ) . براى موسساتتان نام اسلامى بگذاريد . نامهاى اسلامى را زنده نگهداريد . زبان اسلام را زنده نگهداريد . زبان عربى , زبان يك قوم نيست , زبان اسلام است . زبان عربى زبان عرب نيست , زبان اسلام است . اگر قرآن نبود اصلا اين زبان در دنيا وجود نداشت . از اهم وظايف ما اين است كه اين زبان را حفظ كنيم . هر فرهنگى , هر تمدنى اگر بخواهد زنده بماند , بايد زبانش زنده بماند . اگر زبانش مرد خودش مرده است . اين مبارزه علنى را كه با زبان عربى مى بينيد بايد بيدار بشويد , بايد بفهميد , بايد شعور داشته باشيد , عقل داشته باشيد , و الله اين , مبارزه با اسلام است . با حروف الفبا كه كسى مبارزه ندارد . به خدا قسم ما در مقابل زبان عربى وظيفه داريم كه اين زبان اسلام را حفظ كنيم , نگهدارى كنيم . كى جلوى شما را گرفته است ؟ كلاسهايى تشكيل بدهيد و از كسانى كه زبان عربى را مى دانند دعوت كنيد , خودتان , همسرتان , فرزندانتان , اين زبان را ياد بگيريد . اگر ياد بگيريد نه تنها ضرر نكرده ايد , خيلى هم سود برده ايد چون يكى از زبانهاى زنده دنياست . اينهمه انگليسى زبانها زبانشان را تبليغ كردند و آن را آنچنان به ما تحميل كردند كه تا اندرون خانه هاى ما نفوذ كرده است . براى چه ؟ دلشان به حال ما سوخته بود ؟ براى اينكه عادتشان را به ما تحميل كنند , افكارشان را به ما تحميل كنند , تمدن خودشان را به ما تحميل كنند , روح خودشان را بر روح ما تحميل كنند , براى اينكه روح ما را خرد كنند .
چقدر ما مسلمانها غافل بوديم و هستيم . نه تنها ما ايرانيها , به هر جاى دنياى اسلام كه انسان قدم مى گذارد , مى بيند قرنها در خواب بوده اند .
خوشبختانه كم كم مسلمانان در حال بيدارى هستند . چقدر انسان بايد متاسف و متاثر باشد كه دو نفر مسلمان از دو كشور مختلف وقتى يكديگر را در مكه يا مدينه ملاقات مى كنند , زبان يكديگر را نمى فهمند , بايد با زبان انگليسى تفاهم كنند . اينها نقشه هاى سيصد چهار صد ساله است . آيا هنوز وقت آن نرسيده كه ما اندكى در مقابل اين نقشه ها بيدار شويم ؟ ! كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر . ( 1 ) اين وظيفه بزرگ ( امر به معروف و نهى از منكر ) دو ركن , دو شرط اساسى دارد : يكى از آنها رشد , آگاهى و بصيرت است . حالا كه من گفتم امر به معروف و نهى از منكر , لابد همه ما خيال كرديم كه خوب از اينجا برويم و امر به معروف و نهى از منكر كنيم . از شما مى پرسيم اصلا من و شما مى فهميم كه امر به معروف و نهى از منكر چيست و چگونه بايد انجام شود ؟ تا حالا كه امر به معروف و نهى از منكرهاى ما در اطراف دگمه لباس و بند كفش مردم بوده است , در حول و حوش موى سر و دوخت لباس مردم بوده است ! ما اصلا معروف چه مى شناسيم كه چيست ؟ منكر چه مى شناسيم كه چيست ؟ ما گاهى معروفها را به جاى منكر مى گيريم و منكرها را به جاى معروف .
بهتر اينكه ما جاهلها امر به معروف و نهى از منكر نكنيم . چه منكرها كه به نام امر به معروف و نهى از منكر به وجود نيامد . آگاهى و بصيرت مى خواهد , خبرت و خبر و يت مى خواهد , دانايى , روانشناسى و جامعه شناسى مى خواهد تا انسان بفهمد كه چگونه امر به معروف و نهى از منكر كند , يعنى راه معروف را تشخيص بدهد , ببيند معروف كجاست , منكر را تشخيص بدهد , ريشه منكر را به دست بياورد , از كجا آن منكر سرچشمه مى گيرد . و لهذا ائمه دين فرموده اند : جاهل بهتر است امر به معروف و نهى از منكر نكند . چرا ؟ لانه ما يفسده اكثر مما يصلحه . ( 1 ) چون جاهل هنگامى كه امر به معروف و نهى از منكر مى كند , مى خواهد بهتر كند بدتر مى كند . و چقدر در اين زمينه مثالها زياد است .
شايد شما بگوئيد ما جاهليم , پس امر به معروف و نهى از منكر از ما ساقط شد ! جواب شما را داده اند . قرآن مى فرمايد : ليهلك من هلك عن بينه و يحيى من حى عن بينه ( 2 ) . لئلا يكون للناس على الله حجه بعد الرسل ( 3 ) . از يكى از معصومين مى پرسند : بعضى از مردم جاهلند , در روز قيامت با اينها چگونه عمل مى شود ؟ مى فرمايد : در آن روز عالمى را مىآورند كه عمل نكرده است , مى گويند چرا عمل نكردى ؟ جواب ندارد , بايد به سرنوشت ننگين و سهمگين خود دچار شود . شخصى را مىآورند و مى گويند : تو چرا عمل نكردى ؟ مى گويد نمى دانستم , نمى فهميدم ! مى گويند : هلا تعلمت , ( 4 ) نمى دانم , نمى فهمم هم عذر شد ؟ ! خدا عقل را براى چه آفريده است ؟ براى اينكه بفهمى , موشكافى كنى , بروى كاوش كنى , تحقيق كنى قارعه حتى تحل بنا ( 1 ) , مردم ما نادان شده اند , بلايايى را كه به آنها رو مىآورد , تا رو نياورده تشخيص نمى دهند , پيش بينى ندارند .
بايد پيش بينى كنند . نه تنها بايد به اوضاع زمان خودشان آگاه باشند بلكه بايد آنچنان جامعه شناس باشند كه مصائبى را كه در آينده مى خواهد پيش بيايد تشخيص بدهند و بفهمند كه در پنجاه سال بعد چنين خواهد شد .
و لقد اتينا ابراهيم رشده ( 2 ) يكى از چيزهايى كه به نهضت حسين بن على ( ع ) ارزش زياد مى دهد روشن بينى است . روشن بينى يعنى چه ؟ يعنى حسين ( عليه السلام ) در آنروز چيزهايى را در خشت خام ديد كه ديگران در آينه هم نمى ديدند . ما امروز نشسته ايم و اوضاع آن زمان را تشريح مى كنيم . ولى مردمى كه در آن زمان بودند آنچنان كه حسين بن على عليه السلام مى فهميد , نمى فهميدند .
شب تاسوعاست . ذكر خيرى از آن مجاهد فى سبيل الله , آمر به معروف و ناهى از منكر , كسى كه حسين بن على ( ع ) از او در كمال رضايت بود , حضرت عباس عليه السلام بكنيم . روابط , در آن زمان مثل اين زمان نبود .
حوادثى را كه در شام اتفاق مى افتاد , مردمى كه در كوفه يا مدينه بودند , خيلى ديگر خبردار مى شدند و گاهى هيچ خبردار نمى شدند . بهترين دليلش داستان اهل مدينه است : حسين بن على در مدينه قيام مى كند , بيعت نمى كند . مى رود مكه . بعد آن جريانها پيش مىآيد تا شهيد مى شود . تازه عامه مردم مدينه چشمهايشان را مى مالند , كه چرا حسين بن على شهيد شد ؟ برويم شام مركز خلافت تا ببينيم قضيه از چه قرار بوده ؟ يك هيئت هفت هشت نفرى را مامور اين كار مى كنند . مى روند به هشام مدتى در آنجا مى مانند , تحقيق مى كنند , حتى با خليفه ملاقات مى كنند , اوضاع و احوال را كاملا مى بينند و بر مى گردند . وقتى مردم از آنها مى پرسند قضيه از چه قرار بود , مى گويند : نپرسيد كه ما در مدتى كه در شام بوديم , مى ترسيديم كه از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بين برويم . ( تازه آن حرفى را كه اباعبدالله ( ع ) گفت : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد ( 1 ) مى فهمند و اعتراف مى كنند كه راست گفت حسين بن على . ) گفتند : مگر چه قضيه اى بود ؟ گفتند : همينقدر به شما بگوييم كه ما از نزد كسى آمده ايم كه علنا شراب مى نوشد , علنا سگ بازى مى كند , يوز بازى مى كند , هر فسقى را انجام مى دهد ( و حتى آنها در تعبير خودشان گفتند ) و با مادر خود زنا مى كند , با محارم خود زنا مى كند . تازه پيش بينى اباعبدالله را فهميدند كه حسين از روز اول اينها را مى دانست .
در عاشورا هم فرمود كه اينها مرا خواهند كشت اما من امروز به شما مى گويم كه بعد از كشتن من , اينها ديگر نخواهند توانست به حكومت خودشان ادامه دهند , آل ابى سفيان ديگر رفتند . آل ابو سفيان كه خيلى زود رفتند , بلكه آل اميه نتوانستند به حكومت خود ادامه دهند چرا كه بعد بنى العباس بر همين اساس آمدند و خلافت را از آنها تصاحب كردند و پانصد سال خلافت كردند , و حكومت بنى اميه بعد از قضيه كربلا , دائما متزلزل بود . چه اثرى از اين بهتر و بيشتر كه در ميان خود بنى اميه مخالف پيدا كرد .
اينها نيروى معنويت را مى رساند .
همين ابن زياد با آن شقاوت , برادرى دارد به نام عثمان بن زياد .
عثمان آمد به برادرش گفت : برادر ! من دلم مى خواست تمام اولاد زياد به فقر و ذلت و نكبت و بدبختى دچار مى شدند و چنين جنايتى در خاندان ما پيدا نمى شد . مادرش مرجانه يك زن بدكاره است . وقتى كه پسرش چنين كارى را كرد , به او گفت : پسرم ! اين كار را كردى ولى بدان كه ديگر بويى از بهشت به مشامت نخواهد رسيد . مروان حكم , آن شقى ازل و ابد , برادرى دارد به نام يحيى بن حكم . يحيى در مجلس يزيد به عنوان يك معترض از جا بلند شد , گفت : سبحان الله ! اولاد سميه ( يعنى اولاد مادر زياد ) , دختران سميه بايد محترم باشند , ولى آل پيغمبر را تو به اين وضع در اين مجلس حاضر كرده اى ؟ ! آرى , نداى حسينى از درون خانه اينها بلند شد .
داستان هند زن يزيد را هم شنيده ايد كه از اندرون خانه يزيد حركت كرد و به عنوان يك معترض به وضع موجود به سوى او آمد و يزيد مجبور شد اصلا تكذيب بكند , بگويد اصلا من راضى به اين كار نبودم , اين كار را من نكردم , عبيدالله زياد از پيش خود كرد .
آخرين پيش بينى امام حسين ( ع ) اين بود : يزيد مى ميرد . يزيد آن دو سه سال بعد را با يك نكبتى حكومت مى كند و بعد مى ميرد . پسرش معاويه بن يزيد كه خليفه و وليعهد اوست و معاويه اين اوضاع را براى اينها تاسيس كرده بود , بعد از چهل روز رفت بالاى منبر و گفت ايها الناس ! جد من معاويه با على بن ابى طالب جنگيد و حق با على بود نه با جد من , پدرم يزيد با حسين بن على جنگيد و حق با حسين بود نه با پدرم , و من از اين پدر بيزارى مى جويم . من خودم را شايسته خلافت نمى دانم و براى اينكه مثل گناهانى كه جد و پدرم مرتكب شدند , مرتكب نشوم , اعلان مى كنم كه از خلافت كناره گيرى مى كنم . كنار رفت .
اين نيروى حسين بن على ( ع ) بود , نيروى حقيقت بود . در دوست و دشمن اثر گذاشت .
امام صادق ( ع ) فرمود : رحم الله عمى العباس لقد آثر و ابلى بلاء حسنا ( 1 ) . فرمود[ : ( خدا رحمت كند عموى ما عباس را , عجب نيكو امتحان داد , ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد . براى عموى ما عباس مقامى در نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه مقام او را مى برند .
] ( اينقدر جوانمردى , اينقدر خلوص نيت , اينقدر فداكارى ! ما تنها از ناحيه پيكر عمل نگاه مى كنيم , به روح عمل نگاه نمى كنيم تا ببينيم چقدر اهميت دارد .
شب عاشورا است . عباس در خدمت اباعبدالله عليه السلام نشسته است .
در همان وقت يكى از سران دشمن مىآيد , فرياد مى زند عباس بن على و برادرانش را بگوييد بيايند . عباس مى شنود ولى مثل اينكه ابدا نشنيده است , اعتنا نمى كند . آنچنان در حضور حسين بن على مودب است كه آقا به او فرمود : جوابش را بده هر چند فاسق است . مىآيد مى بيند شمر بن ذى الجوشن است .
روى يك علاقه خويشاوندى دور كه از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از يك قبيله اند , وقتى كه از كوفه آمده است به خيال خودش امان نامه اى براى ابوالفضل و برادران مادرى او آورده است . به خيال خودش خدمتى كرده است . تا حرف خودش را گفت , عباس ( ع ) پرخاش مردانه اى به او كرد , فرمود : خدا تو را و آن كسى كه اين امان نامه را به دست تو داده است , لعنت كند . تو مرا چه شناخته اى ؟ درباره من چه فكر كرده اى ؟ تو خيال كرده اى من آدمى هستم كه براى حفظ جان خودم , امامم , برادرم حسين بن على عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو ؟ آن دامنى كه ما در آن بزرگ شده ايم و آن پستانى كه از آن شير خورده ايم , اينطور ما را تربيت نكرده است .
جناب ام البنين همسر على عليه السلام چهار پسر از على دارد . مورخين نوشته اند على ( ع ) مخصوصا به برادرش عقيل توصيه مى كند كه زنى براى من انتخاب كن كه ولدتها الفحوله , از شجاعان زاده شده باشد , از شجاعان ارث برده باشد . لتلدلى ولدا شجاعا مى خواهم از او فرزند شجاع به دنيا بيايد . البته در متن تاريخ ندارد كه على ( ع ) گفته باشد هدف و منظور من چيست . اما آنها كه به روشن بينى على معترف و مومنند , مى گويند على آن آخر كار را پيش بينى مى كرد . عقيل , ام البنين را انتخاب مى كند , به آقا عرض مى كند كه اين زن از نوع همان زنى است كه تو مى خواهى . چهار پسر كه ارشدشان وجود مقدس اباالفضل العباس است از اين زن به دنيا مىآيند . هر چهار پسر در كربلا در ركاب ابا عبدالله حركت مى كنند و شهيد مى شوند . وقتى كه نوبت بنى هاشم رسيد , اباالفضل كه برادر ارشد بود , به برادرانش گفت : برادرانم من دلم مى خواهد شما قبل از من به ميدان برويد , چون مى خواهم اجر شهادت برادر را ادراك كرده باشم . گفتند هر چه تو امر كنى . هر سه نفر شهيد شدند , بعد ابالفضل قيام كرد . اين زن بزرگوار ( ام البنين ) كه تا آنوقت زنده بود ولى در كربلا نبود , شهادت چهار پسر رشيد خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست . در مدينه برايش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت حسين بن على عليه السلام شهيد شدند . براى اين پسرها ندبه و گريه مى كرد . گاهى سر راه عراق و گاهى در بقيع مى نشست و ندبه هاى جانسوزى مى كرد . زنها هم دور او جمع مى شدند .
مروان حكم كه حاكم مدينه بود , با آنهمه دشمنى و قساوت , گاهى به آنجا مىآمد و مى ايستاد و مى گريست . از جمله ندبه هايش اينست : لا تدعونى ويك ام البنين { تذكرينى بليوث العرين كانت بنون لى ادعى بهم { واليوم اصبحت و لامن بنين [ ( اى زنان , من از شما يك تقاضا دارم و آن اين است كه بعد از اين مرا با لقب ام البنين نخوانيد . چون ام البنين يعنى مادر پسران , مادر شير پسران . ديگر مرا به اين اسم نخوانيد . شما وقتى مرا به اين اسم مى خوانيد , به ياد فرزندان شجاعم مى افتم و دلم آتش مى گيرد . زمانى من ام البنين بودم ولى اكنون ام البنين و مادر پسران نيستم] ( . مرثيه اى دارد راجع به خصوص اباالفضل العباس : يامن راى العباس كر على جماهير النقد { و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد { ويلى على شبلى امال برأسه ضرب العمد لو كان سيفك فى يديك لمادنى منه احد مى گويد[ : ( اى چشمى كه در كربلا بودى و آن منظره اى را كه عباس من ( شير بچه من ) حمله مى كرد , مى ديدى و ديده اى ! اى مردمى كه آنجا حاضر بوده ايد ! براى من داستان نقل كرده اند , نمى دانم اين داستان راست است يا نه ؟ انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد , يك خبر خيلى جانگداز به من داده اند , نمى دانم راست است يا نه ؟ به من گفته اند كه اولا دستهاى پسرت بريده شد . بعد در حالى كه فرزند تو دست در بدن نداشت يك مرد لعين ناكس آمد و عمودى آهنين بر فرق او زد . ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد . واى بر من , واى بر من كه مى گويند بر سر شير بچه ام عمود آهنين فرود آمد] ( . بعد مى گويد[ : ( عباس جانم ! فرزند عزيزم ! من خودم مى دانم كه اگر دست در بدن داشتى هيچكس جرات نزديك شدن به تو را نمى كرد)] .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم
و صلى الله على محمد و آله الطاهرين
________________________________________
1- سوره توبه , آيه 112 .
1 - زيارت وارث .
2- چون زكات تنها پول دادن نيست . ثروت , زكاتى دارد , نطق زكاتى دارد , فكر و مغز زكات دارد , بدن انسان مجموعا زكات دارد : دست و پا هر يك زكاتى دارند , چشم زكاتى دارد , گوش زكاتى دارد . يعنى هر نعمتى كه خدا مى دهد وقتى شما بهره اى از آن نعمت را در خدمت مخلوقات خدا قرار مى دهيد , زكات داده ايد .
در قرآن مى خوانيد الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون ( سوره بقره , آيه 3 ) متقين كسانى هستند كه به غيب و ماوراء محسوسات ايمان دارند , نماز را بپا مى دارند و از آنچه ما به آنها انعام كرده ايم مى بخشند . وقتى كه معصوم مى پرسند يعنى چه از آنچه كه ما به آنها داده ايم ؟ امام مى فرمايد : اى مما علمناهم يعلمون به موضوع مال و ثروت اختصاص نمى دهد . يكى از مصداقهايش اين است كه اگر شما عالم هستيد , اگر مى دانيد چيزى را كه ديگران نمى دانند , اگر علم مفيدى براى بشر نزد شما هست , انفاق و زكات آن در راه خدا ا ين است كه محتاجان برسانيد . اين هم زكات و انفاق است.
1- سوره توبه , آيه 112 .
1- سوره انعام , آيه 11 .
2- نهج البلاغه , كلمات قصار 70 .
1- نهج البلاغه , خطبه 214 .
1- نهج البلاغه , خطبه 129 .
1- سخن چينى .
[ - 1 بايد توجه داشت كه اين سخنرانيها در زمان رژيم منحوس گذشته ايراد شده است] .
1- سوره عنكبوت , آيه 65 .
1- سوره آل عمران , آيه 110 .
تو بايد از آن كسانى باشى كه نه تنها اوضاع زمان خودت را درك بكنى , بلكه بايد آينده را هم بفهمى و درك بكنى . اميرالمومنين فرمود : و لا نتخوف
1- كافى ج 1 ص 44 , باب عمل بدون علم .
2- سوره انفال , آيه 42 .
3- سوره نساء , آيه 165 .
4- امالى مفيد ص 228 .
1- نهج البلاغه , خطبه 32 .
2- سوره انبياء , آيه 51 .
1- مقتل مقرم ص 146 .
1- ابصار العين ص 26 .
جلسه چهارم : مراحل و اقسام امر به معروف و نهى از منكر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين , بارى الخلائق اجمعين , و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون و الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين ( 1 ) .
علماى اسلامى براى امر به معروف و نهى از منكر مراتب و درجات و همچنين اقسامى قائل شده اند . . . ( 2 ) تنفر و انزجار داشته باشد . يعنى بايد ريشه اى در روح و قلب و ضميرش داشته باشد . و در مرحله بعد گفته اند اولين درجه و مرتبه نهى از منكر هجر و اعراض است , يعنى وقتى شما فرد يا افرادى را مى بينيد كه مرتكب منكراتى مى شوند , مرتكب كارهاى زشتى مى شوند , به عنوان مبارزه با او ( نه مبارزه با شخص او بلكه مبارزه با كار زشت او ) و براى اينكه او را از كار زشتش باز داريد , از او اعراض مى كنيد , وى را مورد هجر قرار مى دهيد . يعنى با او قطع رابطه مى كنيد .
به عنوان مثال , شخصى رفيق و دوست شماست , با يكديگر صميمى و محشور و معاشر هستيد , روابطتان با يكديگر دوستانه است , رفت و آمد داريد , با هم گرم مى گيريد , مسافرت مى رويد , ميانتان هدايايى مبادله مى شود . يك وقت اطلاع پيدا مى كنيد كه همين رفيق و دوست صميمى شما دچار فلان عمل زشت شده است , فلان كار زشت را مرتكب مى شود , فلان گناه قطعى و مسلم را مرتكب مى شود . يكى از درجات و مراتب امر به معروف و نهى از منكر و در واقع يكى از اقسام تنبيه كه در مواردى بايد اجرا شود اينست كه شما نسبت به او سردى نشان دهيد , بى اعتنايى كنيد و آن صميميتى را كه سابقا به او نشان مى داديد بعد از اين نشان ندهيد . اين خود , نوعى تنبيه است . البته انسان بايد در باب امر به معروف و نهى از منكر منطق به كار ببرد , عمل او منطبق با منطق باشد . اين در موردى است كه اگر شما به آن شخصى كه با او صميميت داريد قطع رابطه كنيد و نسبت به او سردى نشان دهيد , اين عمل شما نسبت به او تنبيه باشد و تنبيه تلقى شود . يعنى تحت يك زجر و شكنجه روحى قرار گيرد و اين عمل شما در جلوگيرى از كار بد او تاثير داشته باشد , و الا مواردى هم هست كه كسى , فرزند شما , دوست شما , جوانى , مبتلا به عادت زشتى شده است و رابطه او با شما روى عادتى است كه از گذشته داشته است . چه بسا از اينكه شما با او قطع رابطه كنيد 95 استقبال مى كند تا او هم با شما قطع رابطه كند و آزادتر دنبال منكرات و كارهاى زشت برود . در اينجا قطع رابطه شما با او نه تنها اثر تنبيهى ندارد بلكه اثر تشويقى نيز دارد . يعنى او را بيشتر در كار خود آزاد مى گذاريد و عملا به آن كار تشويق مى كنيد . در چنين مواردى اين كار درست نيست .
پس اين كه علما مى گويند يكى از درجات امر به معروف و نهى از منكر اعراض و هجر است , در موردى است كه كار شما اثر بگذارد و اثر آن هم تنبيه طرف باشد . البته اعراض و هجر ديگرى نيز هست كه نهى از منكر نيست و عنوان ديگرى دارد . شما با خانواده اى محشور بوده ايد , رابطه دوستى و احيانا خويشاوندى داشته ايد , مى بينيد اين خانواده فاسد شده است . به خاطر حفظ خود و خانواده تان ( براى اينكه معاشرت با بيمار , بيمارى مىآورد : مى رود از سينه ها در سينه ها { از ره پنهان صلاح و كينه ها افراد به طور مخفى در يكديگر اثر مى گذارند ) و براى اينكه عادت زشت آنها در خانواده شما سرايت نكند , با آنها قطع رابطه مى كنيد . حساب اين مورد از موارد ديگر جداست .
پس در مواردى كه انسان خود بهتر تشخيص مى دهد , در مواردى كه انسانى دچار عادت زشتى شده است كه اگر شما دوستى خود با او را ادامه دهيد به منزله تشويق اوست , ولى اگر با او قطع رابطه كنيد , زجر روحى مى كشد و تنبيه مى شود , قطعا بر شما واجب است كه با اين شخص قطع رابطه كنيد , از او اعراض كنيد . اين يك درجه است .
درجه دومى كه علما و دانشمندان براى نهى از منكر ذكر كرده اند , مرحله زبان است , مرحله پند و نصيحت و ارشاد است . يعنى بسا هست آن بيمارى كه دچار منكرى هست و عمل زشتى را مرتكب مى شود , به خاطر جهالت و نادانى او است , تحت تاثير يك سلسله تبليغات قرار گرفته است , احتياج به مربى دارد , احتياج به هادى و راهنما و معلم دارد , احتياج به روشن كننده دارد , احتياج به فردى دارد كه با او تماس بگيرد , با كمال مهربانى با او صحبت كند , موضوع را با او در ميان بگذارد , معايب و مفاسد را براى او تشريح كند تا آگاه شود و باز گردد . اين مرحله نيز يك درجه از[ ( نهى از منكر] ( است , به اين معنى كه در مواردى كه كسى با ما تماس دارد و نيز به يك عمل منكر و زشتى ابتلا دارد و ما مى توانيم با منطقى روشنگر او را به ترك آن عمل قانع كنيم , بر ما واجب است كه با چنين منطقى با آن شخص تماس بگيريم .
مرحله سوم , مرحله عمل است . گاهى طرف در درجه اى و در حالى است كه نه اعراض و هجران ما تاثيرى بر او مى گذارد و نه مى توانيم با منطق و بيان و تشريح مطلب , او را از منكر باز داريم , بلكه بايد وارد عمل شويم .
اگر وارد عمل شويم , مى توانيم . چطور وارد عمل شويم ؟ وارد عمل شدن مختلف است . معناى وارد عمل شدن تنها زور گفتن نيست , كتك زدن و مجروح كردن نيست . البته نمى گويم در هيچ جا نبايد تنبيه عملى شود . بله مواردى هم هست كه جاى تنبيه عملى است . اسلام دينى است كه طرفدار حد است , طرفدار تعزير است , يعنى دينى است كه معتقد است مراحل و مراتبى مى رسد كه مجرم را جز تنبيه عملى چيز ديگرى تنبيه نمى كند و از كار زشت باز نمى دارد . اما انسان نبايد اشتباه كند و خيال كند كه همه موارد , موارد سختگيرى و خشونت است .
على عليه السلام درباره پيغمبر اكرم اينطور تعبير مى كند : طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه و احمى مواسمه ( 1 ) . مى فرمايد : او طبيب بود .
پزشكى بود كه بيمارها و بيماريها را معالجه مى كرد . بعد به اعمال اطبا تشبيه مى كند كه اطبا , هم مرهم مى نهند و هم جراحى مى كنند و احيانا داغ مى كنند . مى گويد پيغمبر دو كاره بود , پزشكى بود هم مرهم نه و هم جراح و داغ كن . مقصود اينست كه پيغمبر دو گونه عمل مى كرد . يك نوع عمل پيغمبر , مهربانى و لطف بود . اول هم احكم مراهمه را ذكر مى كند . يعنى عمل اول پيغمبر هميشه لطف و مهربانى بود , ابتدا از راه لطف و مهربانى معالجه مى كرد , با منكرات و مفاسد و مبارزه مى كرد . اما اگر به مرحله اى مى رسيد كه ديگر لطف و مهربانى و احساس و نيكى سود نمى بخشيد , آنها را به حال خود نمى گذاشت . اينجا بود كه وارد عمل جراحى و داغ كردن مى شد . هم مرهمهاى خود را بسيار محكم و موثر انتخاب مى كرد و هم آنجا كه پاى داغ كردن و جراحى در ميان بود , عميق داغ مى كرد و قاطع جراحى مى نمود . سعدى ما هم اين را مى گويد ولى بدون آنكه حق تقدمى براى مهربانى قائل شده باشد . مى گويد :
درشتى و نرمى بهم در به است { چو رگزن كه جراح و مرهم نه است مى گويد : هم درشتى بايد باشد و هم مهربانى , مثل رگزن كه هم جراحى مى كند و هم مرهم مى نهد . اين در مورد مبارزه با منكرات .
ولى در مورد امر به معروف چطور ؟ به چه شكل و نحوى بايد انجام شود ؟ امر به معروف هم عينا همين تقسيمات را دارد با اين تفاوت كه امر به معروف يا لفظى است يا عملى . امر به معروف لفظى اينست كه انسان با بيان , حقايق را براى مردم بگويد , خوبيها را براى مردم تشريح كند , مردم را تشويق كند و به آنها بفهماند كه امروز كار خير چيست .
امر به معروف عملى اينست كه انسان نبايد تنها به گفتن قناعت كند , گفتن كافى نيست . مى توانيم بگوييم يكى از بيماريهاى اجتماع امروز ما اينست كه براى گفتن بيش از اندازه ارزش قائل هستيم . البته گفتن خيلى ارزش دارد , نمى خواهم م نكر ارزش گفتن باشم . تا گفتن نباشد , روشن كردن نباشد , نوشتن و تشريح حقايق نباشد , كارى نمى شود كرد . مقصودم اينست كه ما مى خواهيم همه چيز با گفتن درست شود , مثل آن كسانى كه مى خواهند با ورد همه چيز را درست بكنند , وردى بخوانند , زمين آسمان شود و آسمان زمين . ما مى خواهيم فقط با قدرت لفظ و بيان وارد شويم و حال اينكه مطلب اينجور نيست[ . ( گفتن] ( شرط لازم هست ولى كافى نيست , بايد عمل كرد .
هر يك از امر به معروف لفظى و امر به معروف عملى به دو طريق است : مستقيم و غير مستقيم . گاهى كه مى خواهيد امر به معروف يا نهى از منكر كنيد , مستقيم وارد مى شويد , حرف را مستقيم مى زنيد يعنى اگر مى خواهيد كسى را وادار به كارى كنيد مى گوييد من از جنابعالى خواهش مى كنم فلان كار را انجام دهيد . ولى يك وقت هم به طور غيرمستقيم به او تفهيم مى كنيد , كه البته موثرتر و مفيدتر است . يعنى بدون آنكه او بفهمد كه شما داريد با او حرف مى زنيد , از كسى كه فلان كار را كرده است تعريف مى كنيد , كار او را توجيه و تشريح مى كنيد , مى گوييد فلانكس در فلان مورد چنين عمل كرده , اينطور رفتار كرده و . . . تا او بداند و بفهمد . اين , بهتر در او اثر مى گذارد , كما اينكه عمل هم به طور غيرمستقيم موثرتر است . حال براى روش غيرمستقيم , حديث معروفى را براى شما ذكر مى كنم .
ببينيد اين روش چقدر موثر است : حسنين ( امام حسن و امام حسين ) عليهماالسلام در حالى كه هر دو طفل بودند , به پير مردى كه در حال وضو گرفتن بود برخورد مى كنند , متوجه مى شوند كه وضوى او باطل است . اين دو آقازاده كه به رسم اسلام و رسوم روانشناسى آگاه بودند فورا متوجه شدند كه از يك طرف بايد پيرمرد را آگاه كنند كه وضويش باطل است و از طرف ديگر اگر مستقيما به او بگويند آقا وضوى تو باطل است , شخصيتش جريحه دار مى شود , ناراحت مى شود , اولين عكس العملى كه نشان مى دهد اينست كه مى گويد نخير , همينطور درست است , هر چه هم بگويى گوش نمى كند . بنابراين جلو رفتند و گفتند : ما هر دو مى خواهيم در حضور شما وضو بگيريم .
ببينيد كداميك از ما بهتر وضو مى گيريم . ( معمولا آدم بزرگ درباره بچه مى پذيرد ) مى گويد وضو بگيريد تا ميان شما قضاوت كنم . امام حسن يك وضوى كامل در حضور او گرفت , بعد هم امام حسين . تازه پيرمرد متوجه شد كه وضوى خودش نادرست بوده . بعد گفت وضوى هر دوى شما درست است , وضوى من خراب بود . اينطور از طرف اعتراف مى گيرند . حالا اگر در اينجا فورا مى گفتند پيرمرد ! خجالت نمى كشى ؟ ! با اين ريش سفيدت تو هنوز وضو گرفتن را بلد نيستى ؟ ! مرده شور تركيبت را ببرد , او از نماز خواندن هم بيزار مى شد .
يكى از آقايان خطبا نقل مى كرد كه مردى در مشهد اصلا با دين پيوندى نداشت , نه تنها نماز نمى خواند و روزه نمى گرفت , بلكه به چيزى اعتقاد نداشت , يك آدم ضد دين بود . ايشان مى گفت ما مدت زيادى با اين آدم صحبت كرديم تا اينكه نرم و ملايم و واقعا معتقد و مومن شد و روش خود را به كلى تغيير داد , نمازش را مى خواند , روزه اش را مى گرفت , و كارش به جايى كشيد كه با اينكه ادارى بود و پست حساسى هم در خراسان داشت , مقيد شده بود كه نمازش را با جماعت بخواند . مى رفت مسجد گوهر شاد , پشت سر مرحوم آقاى نهاوندى , لباسهايش را مى كند , عبايى هم مى پوشيد . در جلسات ما هم شركت مى كرد . مدتى ما ديديم كه اين آقا پيدايش نيست . گفتيم لابد رفته است مسافرت . رفقا گفتند نه , او اينجاست و نمىآيد . حالا چطور شده است كه در جلسات ما شركت نمى كند , نمى دانيم . بعد كاشف به عمل آمد كه ديگر نماز جماعت هم نمى رود . تحقيق كرديم ببينيم كه علت چيست ؟ اين مردى كه آنطور رو آورده بود به دين و مذهب , چطور يكمرتبه از دين و مذهب رو برگرداند ؟ رفتيم سراغش , معلوم شد قضيه از اين قرار بوده است : اين آقا چند روز متوالى كه رفته نماز جماعت و در صف چهارم , پنجم مى ايستاده , يك روز يكى از مقدس مابهايى كه در صف اول پشت سر امام مى نشينند و تحت الحنك مى اندازند و نمى دانم مسواك چه جورى مى زنند و هميشه خودشان را از خدا طلبكار مى دانند , در ميان جمعيت , موقع نماز , از آن صف اول بلند مى شود , مىآيد تا اين آدم را پيدا مى كند . روبرويش مى نشيند و مى گويد : آقا ! مى گويد : بله . يك س…الى از شما دارم .
بفرمائيد . شما مسلمان هستيد يا نه ؟ اين بيچاره در مى ماند كه چه جواب بدهد . مى گويد اين چه س…الى است كه شما از من مى كنيد ؟ مى گويد : نه , خواهش مى كنم بفرماييد شما مسلمان هستيد يا مسلمان نيستيد ؟ اين بدبخت ناراحت مى شود , مى گويد من مسلمانم , اگر مسلمان نباشم , در مسجد گوهرشاد , در صف جماعت چكار مى كنم ؟ مى گويد : اگر مسلمانى , چرا ريشت را اينطور كرده اى ؟ از همانجا سجاده را بر مى دارد و مى گويد اين مسجد و اين نماز جماعت و اين دين و مذهب مال خودتان . رفت كه رفت .
اين هم يك جور به اصطلاح نهى از منكر كردن است . يعنى فراراندن و بيزار كردن مردم از دين . براى مخالف تراشى , براى دشمن تراشى , چيزى از اين بالاتر نيست .
يك وقتى يك داستان خارجى در مجله اى خواندم . نوشته بود دخترى خيلى مذهبى بود . يكى از شاهزادگان , عاشق و علاقمند اين دختر بود ولى مرد شهوتران و عياشى بود و مى خواست او را در دام خودش بيندازد و اين دختر روى آن عفت و نجابتى كه داشت و اينكه پابند اصول ديانت بود , هيچ تسليم اين آقا نمى شد . هر وسيله اى برانگيخت كه او را گول بزند , نشد كه نشد . ديگر تقريبا مايوس شده بود . گذشت . يك روز ديد كسى از طرف اين دختر پيغامى آورد و خلاصه او آمادگى خود را براى اينكه با هم باشند و مدتى خوش باشند , اعلام كرد . شاهزاده تعجب كرد . رفت سراغ او , ديد بله آماده است . در زمينه اين قضيه تحقيق كرد كه اين دختر كه آن مقدار به نجابت و عفت خودش پابند بود , چگونه يكدفعه رو آورد به عياشى و فسق و فجور ؟ معلوم شد قضيه از اين قرار بوده كه يك آقاى كشيش بعد از اينكه احساس مى كند كه اين دختر , يك روح مذهبى دارد , به خيال خودش براى اينكه او را مذهبى تر كند , روزى از اين دختر وقت مى گيرد و مىآيد سراغ او , مى گويد من براى تو هديه اى آورده ام . ظرفى بوده و روى آن حوله اى ق رار داشته است . هديه را جلوى او مى گذارد و حوله را بر مى دارد تا آن را نشان بدهد . يك وقت آن دختر مى بيند يك كله مرده از قبرستان آورده .
تا چشمش مى افتد , تكان مى خورد , مى گويد اين چيست ؟ مى گويد : اين را آوردم تا شما درباره اش فكر و مطالعه كنيد ببينيد دنيا چقدر بى وفاست .
آنچنان نفرتى در دل اين دختر به وجود آورد كه نه تنها اثر موعظه اى نبخشيد , بلكه از آنوقت فكر كرد , گفت من به عكسش عمل مى كنم , دنيايى كه عاقبتش اينست , اين چهار روز عمر را اساسا چرا به اين اوضاع بگذرانيم ؟ به سوى عياشى كشيده شد .
اين هم يكجور موعظه و نصيحت كردن است و باور كنيد كه در ميان مواعظ و نصايحى كه افراد مى كنند , امر به معروف ها و نهى از منكرهايى كه صورت مى گيرد , بسيارى از خود همينها منكر است . من خودم داستانى دارم : در ايامى كه قم بوديم تازه اين شركتهاى مسافربرى راه افتاده بود .
آمديم به قصد مشهد سوار شديم . بعد از مدتى من احساس كردم راننده اتوبوس نسبت به شخص من كه معمم هستم , يك حالت بغض و نفرتى دارد .
نه من او را مى شناختم و نه او مرا مى شناخت . ما يك مسابقه شخصى نداشتيم . در ورامين كه توقف كرد , وقتى خواستم از او بپرسم كه چقدر توقف مى كنيد , با يك خشونتى مرا رد كرد كه ديگر تا مشهد جرات نكنم يك كلمه با او حرف بزنم . پيش خودم توجيهى كردم , گفتم لابد اين لااقل مسلمان نيست , مادى است , يهودى است . . . پيش خودم قطع كردم كه چنين چيزى است . يادم هست آنطرف سمنان كه رسيديم , بعد از ظهر بود , من وقتى رفتم وضو بگيرم تا نماز بخوانم , همين راننده را ديدم كه دارد پاهايش را مى شويد . مراقب او بودم , ديدم بعد كه پاهايش را شست وضو گرفت و بعد نماز خواند . حيرت كردم : اين كه مسلمان و نماز خوان است ! ولى رابطه اش با من همان بود كه بود . شب شد . پشت سر من دو تا دانشجوى تربتى بودند . آنها هم مى خواستند ايام تعطيلات بروند خراسان ( تربت ) .
او برعكس , هر چه كه نسبت به من اظهار تنفر و خشونت داشت , نسبت به آنها مهربانى مى كرد , آنها را دوست داشت . شب كه معمولا مسافرين مى خوابند , از يكى از آنها خواهش كرد كه بيايد پهلو دستش با هم صحبت كنند تا خوابش نبرد . او هم رفت . هنگامى كه همه خواب بودند , يك وقت من گوش كردم ديدم اين راننده دارد سرگذشت خودش را براى آن دانشجو مى گويد . من هم به دقت گوش مى كردم كه بشنوم . اولا از مردم مشهد گفت كه از آنهايشان كه با آخوندها ارتباط دارند , بدم مىآيد . فقط از آنها كه اعيان هستند , در[ ( ارك] ( هستند , خوشم مىآيد . گفت : خلاصه اين را بدان كه در ميان همه فاميل من , تنها كسى كه راننده است , منم , باقى ديگر دكتر هستند , مهندس هستند , تاجر هستند , افسر هستند , بدبخت فاميل منم . گفت : علتش چيست ؟ گفت من سرگذشتى دارم : پدر من آدم مسلمان و بسيار مرد متدينى بود . من بچه بودم مرا به دبستان فرستاد . پيشنماز محله تا از اين مطلب خبردار شد , آمد پيش پدرم , گفت تو بچه ات را به مدرسه فرستاده اى ؟ ! گفت : بله , گفت : اى واى ! مگر نمى دانى كه اگر بچه ات به مدرسه برود , لا مذهب مى شود ؟ پدر من هم از بس آدم عوامى بود , اين حرف را باور كرد . من هم كه بچه بودم . پدرم ديگر نگذاشت دنبال درس بروم , مرا دنبال كارهاى ديگر فرستاد . يك روز بعد از اينكه زن و بچه پيدا كردم فهميدم كه اصلا من سواد ندارم .
معما براى من حل شد كه اين آدم , بيچاره خودش مسلمان است ولى خودش را بدبخت صنف من مى داند . مى گويد اين عمامه به سرها هستند كه ما را بدبخت كردند .
اين يك جور نهى از منكر است , يعنى رماندن , بدبخت كردن مردم و دشمن ساختن مردم به دين و روحانيت . بعد من پيش خود گفتم : خدا پدرش را بيامرزد كه فقط با آخوندها دشمن است , با اسلام دشمن نشد , باز نمازش را مى خواند , روزه اش را مى گيرد , به زيارت امام رضا مى رود .
اين , به طور غير مستقيم بر ضرر اسلام عمل كردن است .
يك داستان ديگر هم برايتان عرض مى كنم : مرد محترمى از طلبه هاى بسيار فاضل بود . مرد بسيار روشنفكر و متدينى است . اول بارى كه اين آدم كلاهى مى شود , وقتى كه وارد يكى از مجامع مى شود , تمام دوستان و رفقايش او را كه مى بينند , شروع مى كنند به حمله كردن و تحقير كردن . آنچنان او را ناراحت و عصبانى مى كنند كه با اينكه طبعا آدم حليمى است , برمى گردد يك حرف بسيار , منطقى به آنها مى زند .
مى گويد : رفقا من يك حرفى با شما دارم : شما دوست دشمنانتان هستيد و دشمن دوستانتان . برايتان توضيح مى دهم : من يكى هستم مثل شما , مثل شما فكر مى كنم , مثل شما به خدا و قرآن و پيغمبر و ائمه معتقدم , مثل شما درس خوانده ام , مثل شما تربيت شده ام . من با شما در هزار چيز اشتراك دارم . حداكثر به قول شما يك گناه مرتكب شده ام اگر اين گناه باشد لباسم را عجالتا تغيير داده ام , رفته ام دنبال كارى , كسبى , زندگى اى . فرض مى كنيم اين گناه باشد . شما با من آنچنان رفتار مى كنيد كه مرا مجبور مى كنيد كه با شما قطع رابطه كنم , و يك انسان هم كه بى ارتباط نمى تواند باشد , مجبورم بعد از اين با صنف مخالف و دشمن شما دوست باشم , چون شما داريد به زور مرا از خودتان طرد مى كنيد . پس به اين دليل شما دشمن دوست خودتان هستيد كه من باشم . ولى شما دوست دشمنانتان هستيد .
بعد مثال مى زند , مى گويد : فلان شخص در همه عمرش هيچوقت اساسا تظاهرى هم به اسلام نداشته است , علامتى از اسلام در او نبوده , نه به قرآن اظهار اعتقاد كرده است , نه به اسلام , معروف است و به اينكه ظالم و ستمگر و فاسق و شرابخوار است . همين آدم كه شما از او انتظار نداريد , يكدفعه مى بينيد آمد به زيارت حضرت رضا . همه تان مى گوييد معلوم مى شود آدم مسلمانى است . اين دفعه وقتى او را مى بينيد , با او خوش و بش مى كنيد .
يعنى از هزار خصلت او نهصد و نود و نه تاى آن بر ضد شما و دين شماست .
چون از او انتظار نداريد , همينقدر كه يك زيارت حضرت رضا آمد , مى گوييد نه , معلوم شد مسلمان است . اما در مورد آن كسى كه از هزار خصلت , نهصد و نود و نه خصلتش مسلمانى است , يك خصلتش به قول شما خلاف است , به خاطر اين خصلت مى گوييد اين ديگر مسلمان نيست و از حوزه اسلام خارج شد . پس شما دوست دشمنانتان هستيد يعنى كمك به دشمنانتان مى كنيد , و دشمن دوستانتان هستيد يعنى در واقع دشمن خودتان هستيد .
شما اگر بخواهيد به شكل غيرمستقيم امر به معروف بكنيد , يكى از راههاى آن اينست كه خودتان صالح و باتقوا باشيد , خودتان اهل عمل و تقوا باشيد . وقتى خودتان اينطور بوديد مجسمه اى خواهيد بود از امر به معروف و نهى از منكر . هيچ چيز بشر را بيشتر از عمل تحت تاثير قرار نمى دهد . شما مى بينيد مردم از انبياء و اولياء زياد پيروى مى كنند , ولى از حكما و فلاسفه آنقدرها پيروى نمى كنند . چرا ؟ براى اينكه فلاسفه فقط مى گويند , فقط مكتب دارند , فقط تئورى مى دهند , در گوشه حجره اش نشسته است , هى كتاب مى نويسد و تحويل مردم مى دهد . ولى انبياء و اولياء تنها تئورى و فرضيه ندارند , عمل هم دارند . آنچه مى گويند اول عمل مى كنند . حتى اينطور نيست كه اول بگويند بعد عمل كنند , اول عمل مى كنند بعد مى گويند . وقتى انسان بعد از آنكه خودش عمل كرد , گفت , آن گفته اثرش چندين برابر است .
على بن ابى طالب مى فرمايد ( و تاريخ هم نشان مى دهد كه اينطور است ) : ما امرتكم بشىء الا و قد سبقتكم بالعمل به , ولا نهيتكم عن شىء الا و قد سبقتكم بالنهى عنه[ ( 1 ) ( هرگز شما نديديد كه امر كنم شما را به چيزى مگر اينكه قبلا خودم عمل كرده ام . تا اول عمل نكنم به شما نمى گويم .
و من هرگز شما را نهى نمى كنم از چيزى مگر اينكه قبلا خودم آنرا ترك كرده باشم . چون خودم نمى كنم شما را نهى مى كنم] ( . كونوا دعاه للناس بغير السنتكم[ ( 2 ) . ( مردم را به دين دعوت كنيد اما نه با زبان , با غير زبان دعوت كنيد] ( . يعنى با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت كنيد . انسان وقتى عمل مى كند , خودبخود با عمل خود جامعه را تحت تاثير قرار مى دهد .
فيلسوف معروف معاصر ژان پل سارتر حرفى دارد . البته حرف او تازگى ندارد ولى تعبيرى كه مى كند تازه است . مى گويد[ : ( من كارى كه مى كنم ضمنا جامعه خود را به آن كار ملتزم كرده ام] ( . و راست هم هست . هر كارى كه شما بكنيد , كار بد يا خوب , جامعه خود را به آن كار ملتزم كرده ايد , خواه ناخواه كار شما موجى به وجود مىآورد , تعهدى براى جامعه ايجاد مى كند , بايدى است براى خود شما و بايدى است براى اجتماع شما . يعنى هر كارى ضمنا امر به اجتماع است و اينكه تو هم چنين كن . وقتى من كارى مى كنم , زبان عمل من اينست كه برادر ! تو هم مثل من باش . هر چه هم بگويم مثل من نباش , نمى شود .
من هر چه به شما بگويم به قول من عمل كن ولى به كردار من كارى نداشته باش , فايده ندارد . شما نمى توانيد به گفتار من توجه كنيد ولى به كردار من توجه نكنيد . آنچه در شما التزام و تعهد به وجود مىآورد , در درجه اول كردار من است , در درجه دوم گفتار من .
هر مصلحى اول بايد صالح باشد تا بتواند مصلح باشد . او بايد برود پيش , به ديگران بگويد پشت سر من بياييد . خيلى فرق است ميان كسى كه ايستاده و به سربازش فرمان مى دهد : برو به پيش , من اينجا ايستاده ام , و كسى كه خودش جلو مى رود . و مى گويد : من رفتم , تو هم پشت سر من بيا .
در مكتب انبياء و اولياء اين را مى بينيم . هميشه مى گويند[ : ( ما رفتيم] ( . على مى گويد من اول مى روم بعد به مردم مى گويم پشت سر من بياييد .
پيغمبر اسلام اگر در آنچه كه دستور مى داد اول خود پيشقدم نبود , محال بود ديگران پيروى كنند . اگر مى گفت نماز و نماز شب , خودش بيش از هر كس ديگر عبادت مى كرد : و ان ربك يعلم انك تقوم ادنى من ثلثى الليل ( 1 ) , اگر مى گفت انفاق در راه خداو گذشت و ايثار , اول كسى كه ايثار مى كرد خودش بود . يعنى اول از خود مى گرفت و به ديگران مى داد . اگر مى گفت جهاد فى سبيل الله , در جنگها اول خود جلو مى رفت , عزيزان خود را جلو مى برد , و قهرا ديگران نيز علاقمند مى شدند , شيفته مى شدند , عشق و شور پيدا مى كردند كه اين مرد در راه هدف خود عزيزترين عزيزان خود را به كام مرگ مى فرستند و اول خود مسلح مى شود و در قلب لشكر دشمن قرار مى گيرد , خود ضربت مى خورد , دندانش مى شكند , پيشانيش مى شكند , آنوقت حقيقت را در وجود چنين شخصى مى ديدند .
براى پيغمبر چه كسى عزيزتر از على بود ؟ چه كسى عزيزتر از حمزه سيدالشهداء بود ؟ در جنگ بدر چه كسانى را اول به ميدان فرستاد ؟ على را فرستاد كه داماد و پسر عمويش بود و در واقع به منزله فرزندش بود . ( چون على از كودكى در خانه پيغمبر بزرگ شده بود . پيغمبر پسر نداشت , على به منزله پسر پيغمبر بود ) عمويش حمزه را فرستاد كه چقدر او را گرامى مى داشت . پسر عموى خود ابوعبيده بن الحارث را فرستاد كه چقدر نزد او عزيز بود . ( 2 ) حسين بن على چقدر خطابه خواند و چقدر عمل كرد ؟
حجم خطابه هايش چقدر كم , و حجم اعمال او چقدر زياد بود . وقتى عمل باشد , گفتن زياد نمى خواهد . حسين ( ع ) در خطابه اش فرياد مى كشد : فمن كان باذلا فينا محجته , موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا ان شاء الله . ( 1 ) هر كس آماده است كه خون دلش را در راه ما ببخشد , هر كس كه تصميم گرفته است لقاء پروردگار را , چنين كسى با ما كوچ كند . ( برگردد آنكه در هوس كشور آمده است ) آنكه از جان گذشته نيست با ما نيايد , قافله ما , قافله از جان گذشتگان است . در ميان از جان گذشتگان , عزيزترين عزيزان حسين بن على عليه السلام هست .
آيا اگر حسين بن على عليه السلام عزيزانش را در مدينه مى گذاشت كسى معترض آنها مى شد ؟ ابدا . ولى اگر عزيزانش را به صحنه كربلا نمىآورد و خودش تنها به شهادت مى رسيد , آيا ارزشى را كه امروز پيدا كرده است , پيدا مى كرد ؟ ابدا . امام حسين عليه السلام كارى كرد كه يك پاكباخته در راه خدا شود , يعنى عمل را به منتهاى اوج خود برساند . ديگر چيزى باقى نگذاشت كه در راه خدا نداده باشد . عزيزانش هم افرادى نبودند كه حسين عليه السلام آنها را به زور آورده باشد . هم عقيده ها , هم ايمان ها و همفكرهاى خودش بودند . اساسا حسين عليه السلام حاضر نبود فردى كه كوچكترين نقطه ضعفى در وجودش هست , همراهشان باشد . و لهذا دو سه بار در بين راه غربال كرد . روز اولى كه از مكه حركت مى كند , اعلام مى كند كه هر كس جانباز نيست نيايد . اما هنوز بعضى خيال مى كنند كه شايد امام حسين برود كوفه , خبرى بشود , آنجا برود و بيايى باشد , آقايى اى باشد , ما عقب نمانيم , همراه امام حركت مى كنند . عده اى از اعراب باديه در بين راه به حسين بن على عليه السلام ملحق شدند .
امام در بين راه خطبه اى مى خواند : ايها الناس ! هر كس كه خيال مى كند ما به مقامى نائل مى شويم , به جايى مى رسيم , چنين چيزى نيست , برگردد .
بر مى گردند . آخرين غربال را در شب عاشورا كرد ولى در شب عاشورا كسى فاسد از آب در نيامد . تنها صاحب[ ( ناسخ التواريخ] ( اين اشتباه تاريخى را كرده و نوشته است وقتى امام حسين در شب عاشورا براى اصحاب خود صحبت كرد , عده اى از آنان از سياهى شب استفاده كرده و رفتند , ولى اين مطلب را هيچ تاريخى تاييد نمى كند . تنها اشتباه صاحب[ ( ناسخ] ( است و غير از او هيچكس چنين اشتباهى نكرده است و قطعا در شب عاشورا هيچكدام از اصحاب اباعبدالله عليه السلام نرفتند و نشان دادند كه در ميان ما , غش دار و آنكه نقطه ضعفى داشته باشد وجود ندارد .
اگر در روز
جلسه پنجم : ارزش امر به معروف و نهى از منكر از نظر علماى اسلام
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين , بارى الخلائق اجمعين , و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين .
( 1 ) همانطور كه عامل امر به معروف و نهى از منكر ارزش نهضت حسينى را بالا و بالاتر برد , متعاكسا نهضت حسينى ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد . همانطور كه تاثير عامل امر به معروف و نهى از منكر , اين نهضت را در عاليترين سطحها قرار داد . اين نهضت مقدس نيز اين اصل اسلامى را در عاليترين سطحها قرار داد . چطور اين اصل را بالا برد ؟ مگر حسين بن على مى تواند يك اصل اسلامى را پائين يا بالا ببرد ؟ ! نه , مقصودم اين نيست كه در واقع و نفس الامر يعنى در متن اسلام امر به معروف و نهى از منكر , ارزشى داشت و حسين بن على آمد و ارزش اين اصل را در متن اسلام عوض كرد . اين , كار حسين بن على نيست , كار پيغمبر خدا هم نيست , كار خداست .
خدا كه خود اين اصول را بر بنده اش , براى بندگانش فرستاده است , براى هر اصلى يك درجه , يك مرتبه و ارزشى قرار داده است . حتى پيغمبر قادر نيست تصرفى در اينگونه مسائل بكند و در متن واقع اسلامى تاثير بگذارد . مقصودم اين است كه نهضت حسينى اصل امر به معروف و نهى از منكر را از نظر استنباط و اجتهاد و علماء اسلامى و به طور كلى مسلمين بالا برد .
اصطلاحى طلاب علوم دينيه دارند , مى گويند : مقام ثبوت و مقام اثبات .
مقام ثبوت , يعنى مقام واقع . در مقام واقع و نفس الامر , هر چيزى در يك حد و درجه اى است . به قول فلاسفه جديد , شى فى نفسه و شى براى ما .
مقام ثبوت , مقام شىء فى نفسه است و مقام اثبات , مقام شىء براى ماست .
توضيح مطلب اينست : فرض كنيد يك عده پزشك قلب در يك شهر وجود دارند . در مقام واقع و نفس الامر ممكن است همه اينها در يك درجه باشند و ممكن است آقاى[ ( الف] ( درجه اش در حد اعلا باشد , يعنى بهترين و متخصص ترين و عالمترين طبيب قلب باشد , آقاى[ ( ب] ( درجه دوم , آقاى[ ( ج] ( درجه سوم و آقاى[ ( د] ( درجه چهارم باشد . اما مردم چگونه مى شناسند ؟ آنها در نزد مردم چه ارزش و اعتبارى دارند ؟ آيا ارزش و اعتبارى كه اجتماع براى آنها قائل است , با ارزش و اعتبارى كه در واقع و نفس الامر دارند , يكى است ؟ آقاى[ ( الف] ( كه پزشك درجه اول قلب است , جامعه هم او را به عنوان پزشك درجه اول مى شناسد ؟ آقاى[ ( ب] ( كه پزشك درجه دوم اين شهر است , جامعه هم او را پزشك درجه دوم مى شناسد ؟ گاهى همينطور است . ولى ممكن است عكس مطلب باشد , يعنى اجتماع در اثر عواملى , تبليغاتى , اشتباهاتى , جرياناتى , در مقام اثبات و در مقام شىء براى ما , درست بر خلاف واقع قضاوت كند . پزشك درجه چهارم را اول بداند , سوم را درجه دوم و دوم را درجه سوم بداند و آن را كه در واقع درجه اول است , درجه چهارم به شمار آورد . پس در اينجا مقام اثبات با مقام ثبوت فرق مى كند . شىء براى ما با شىء فى نفسه فرق مى كند .
پس اينكه مى گويم حسين بن على ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد , مقصودم اينست كه در جهان اسلام بالا برد نه در اسلام . در متن اسلام , در مقام ثبوت , در مقام شىء فى نفسه , در اختيار حسين بن على ( ع ) يا پيغمبر ( ص ) يا على بن ابى طالب ( ع ) نيست كه ارزش اصلى را بالا يا پائين ببرند . خداست كه براى هر اصلى از اصول اسلام ارزش معينى قائل شده است . ولى از نظر جامعه اسلامى , آيا جامعه اسلامى ارزشهاى اسلامى را در آن حدى كه وجود دارد و هست , در آن حدى كه در مقام ثبوت و در مقام شىء فى نفسه هست , مى شناسد ؟ ممكن است جامعه آنطور نشناسد و گاهى درست معكوس بشناسد , يعنى اشيائى كه ارزش درجه اول را دارند , در نظر اجتماع اسلامى ارزش درجه آخر را داشته باشند , و آنكه ارزش درجه آخر را دارد , ارزش درجه اول را داشته باشد . على عليه السلام فرمود : من چنين پيش بينى مى كنم كه اسلام در ميان مردم به حالت پوستينى در آيد كه آن را وارونه پوشيده اند : و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا ( 1 ) همانطور كه پوستينى را وارونه مى پوشند , مردم , اسلام را وارونه تلقى كنند , رو را به جاى پشت و پشت را به جاى رو بگيرند . در اين صورت نه تنها چنين پوستينى گرمى ندارد , بلكه چيز مضحك و موحشى هم از آب در مىآيد .
ارزشهاى اسلامى اگر معكوس شود , ارزش درجه اول , درجه آخر شمرده شود و درجه آخر , درجه اول , ( 2 ) معنايش همان اسلامى است كه وارونه شده , پوستينى است كه آن را وارونه پوشيده اند .
از نظر مسلمين ارزش امر به معروف و نهى از منكر متفاوت است . اين مسئله را از نظر علماى اسلامى توضيح مى دهم . البته علماى اسلامى تحت اين عنوان يعنى ارزش امر به معروف و نهى از منكر چقدر است , بحث نكرده اند , ولى مسئله اى را بحث كرده اند ك ه از آن مى توان به ارزش امر به معروف و نهى از منكر در نظر علما پى برد . اصلى در اسلام است , و حديث نبوى است كه بر طبق آن همه علماى اسلام نظر مى دهند و آن اينكه
اين سخنرانى در 26 / 12 / 1348 برابر با نهم محرم 1390 ايراد شده است .
پيغمبر اكرم فرمود : اذا اجتمعت حرمتان تركت الصغرى للكبرى . اگر دو ارزش , دوامر محترم در اسلام با يكديگر اجتماع پيدا كنند , يعنى تزاحم پيدا كنند , بايد كوچكتر را رها كنيد , بزرگتر را بگيريد .
اين مطلب مثالهاى خيلى واضحى دارد . مثال معروفى كه ذكر مى كنند اين است : وارد زمين غصبى شدن حرام است . اگر شما ديديد در يك زمين غصبى يك انسان و حتى يك حيوان و نفس محترمى در آب افتاده و دارد غرق مى شود , چه بايد بكنيد ؟ يا بايد پا روى زمين غصبى بگذاريد ( كه اين فى حد ذاته حرام است ) و برويد او را نجات بدهيد , يا به خاطر اينكه به زمين غصبى وارد نشويد سرجايتان بايستيد تا آن نفس محترم هلاك شود . اينجا چه بايد كرد ؟ دو حرمت است : يكى حرمت مال كه قوانين مالى بايد محفوظ بماند , احترام مال مشروع مردم بايد محفوظ بماند , بدون رضايت صاحبش نبايد به آنجا وارد شد . و ديگر احترام نفس و جان . احترام مال هرگز به پاى احترام جان نمى رسد . شما اگر بناست از اين دو احترام , يكى را فداى ديگرى كنيد , بايد مال را فداى جان كنيد . و در آنوقت اگر وارد زمين غصبى شويد نه تنها گناهى مرتكب نشده ايد , بلكه ثوابى مرتكب شده ايد , اطاعتى كرده ايد .
در باب امر به معروف و نهى از منكر , اين مسئله مطرح است كه مرز اين كار كجاست ؟ بنده و شما كه بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيم تا كجا بايد جلو برويم ؟ يكوقت است كه امر به معروف و نهى از منكر مى كنيم و هيچگونه آسيبى , خطرى متوجه ما نيست , اگر نكنيم فقط تنبلى كرده ايم . حقيقت را مى گوئيم بدون اينكه اگر بگوئيم خطرى متوجه ما شود . نهى از منكر مى كنيم بدون اينكه خطرى متوجه مال , آبرو و جان ما شود . تا اينجا را همه قبول مى كنند . اما اگر به اينجا رسيد كه اگر بنا شد من امر به معروف و نهى از منكر بكنم , ضررى به مال من مى رسد , بكنم يا نه ؟ اگر امر به معروف و نهى از منكر كنم ضررى به حيثيت و آبروى من مى رسد , به من فحش مى دهند , مرا كتك مى زنند , آبرويم را مى برند , به من تهمتها مى زنند , يا نه ؟ اگر امر به معروف و نهى از منكر كنم جانم در خطر قرار مى گيرد , كشته مى شود , بكنم يا نكنم ؟ اگر امر به معروف و نهى از منكر كنم علاوه بر خودم , جان عزيزان م در خطر است , خاندانم هم به اسارت مى رود , بكنم يا نكنم ؟ اينجا ممكن است كسى بگويد بعضى از علماى اسلام گفته اند مرز امر به معروف و نهى از منكر آنجاست كه خطرى در كار نباشد , ضررى در كار نباشد , به آبرو و به جانت و حتى به مالت صدمه اى وارد نيايد , به بدنت صدمه اى وارد نشود . در واقع ارزش امر به معروف و نهى از منكر را پائين آورده اند . گفته اند امر به معروف و نهى از منكر بايد كرد اما نه تا آنجا كه آبروى تو هم در خطر باشد , يعنى اگر پاى آبرو در ميان بود و پاى امر به معروف و نهى از منكر , امر به معروف و نهى از منكر را رها كن , به آبرويت بچسب ! البته من قبول دارم كه آبرو در اسلام محترم است . بدون شك آبرو و بدن مومن احترام دارد . شما حق نداريد بدون موجب يك زخم كوچك در بدنتان ايجاد كنيد , حق نداريد بدون موجب بر بدن خودتان ديه اى وارد كنيد , تا چه رسد به اينكه كارى كنيد كه جانتان به خطر بيفتد . در اينكه انسان نبايد بدون جهت جان خود را به خطر بيندازد شكى نيست .
قرآن مى گويد : و لا تلقوا بايديكم الى التهلكه . ( 1 ) اگر بخواهيد از بالاى بام خود را پايين بيندازيد ولو تحت فشار قرض قرار گرفته باشيد يا در عشقى شكست خورده باشيد , ولو در حالى باشيد كه تمام دنيا و مافيها براى شما ارزش نداشته باشد , زندگى تاريك باشد , اين عمل جايز نيست .
درست مثل اينست كه انسان ديگرى را كشته باشيد . قرآن كريم صريحا در باب قتل عمد مى گويد : فجزاوه جهنم ( 2 ) كسى كه نفس محترمى را مى كشد , اعم از اينكه غير خودش يا خودش باشد , كيفر او جهنم است .
خالدا فيها براى هميشه هم در جهنم بايد باقى بماند . كسانى كه خيال مى كنند اختيار جان خودشان را دارند , اشتباه مى كنند . مال انسان محترم است . چون مالى كه شما داريد تنها مال شما نيست , در درجه اول مال اجتماع و در درجه دوم مال شماست . حق استفاده از آن را داريد ولى حق تضييع , اسراف و تبذير آن را نداريد . اسلام چنين حقى براى شما قائل نيست . مال , محترم , بدن , محترم , جان , محترم , آبرو , محترم . مگر مى توانيد در اجتماع كارى كنيد كه بى جهت آبرويتان برود , بى جهت به شما تهمت بزنند ؟ ! اتقوا مواضع التهم . بحث در اين نيست , بحث در اينست كه امر به معروف و نهى از منكر در برابر اين امور محترم چقدر نيرو دارد ؟ درجه احترام امر به معروف و نهى از منكر چقدر بالا است كه به مصداق گفته پيغمبر اكرم ( ص ) : اذا اجتمعت حرمتان تركت الصغرى للكبرى وقتى دو حرمت يا يكديگر تزاحم و اجتماع پيدا مى كنند لزوما بايد حرمت كوچكتر را فداى حرمت بزرگتر كنيم .
بعضى از علماى اسلام و خيلى متاسفم كه بايد بگويم بعضى از علماى بزرگ شيعه كه از آنها چنين انتظارى نمى رفت , مى گويند : مرز امر به معروف و نهى از منكر , بى ضررى است , نه بى مفسده اى . ضررى به جان يا مال يا آبرويت نرسد . يعنى اگر پاى ضرر به اينها در ميان بود , امر به معروف و نهى از منكر را رها كن ! آن , كوچكتر از اينست كه با احترام جان يا آبرو يا بدن برابرى كند ! ارزش امر به معروف و نهى از منكر را پايين مىآورند .
اما ديگرى مى گويد نه , ارزش امر به معروف و نهى از منكر بالاتر از اينهاست , البته با توجه به موردش . ببين امر به معروف و نهى از منكر را براى چه مى خواهى بكنى ؟ در چه موضوعى مى خواهى امر به معروف و نهى از منكر كنى ؟ يك وقت موضوع امر به معروف و نهى از منكر موضوع كوچكى است . مثلا كسى كوچه را كثيف مى كند , پوست خربزه را مى اندازد در كوچه .
نبايد بياندازد . شما اينجا بايد نهى از منكر كنيد , بايد او را ارشاد و هدايت كنيد , بايد به او بگوييد اين كار را نكن درست نيست . حالا اگر شما براى نهى از منكر كردن در چنين مسئله اى , به خاطر پوست خربزه در كوچه انداختن , بدانيد يك فحش ناموسى به شما مى دهد , در اين صورت اين كار آنقدر ارزش ندارد كه شما يك فحش ناموسى بشنويد .
يك وقت هم هست كه موضوع امر به معروف و نهى از منكر , موضوعى است كه اسلام براى آن اهميتى بالاتر از جان و مال و حيثيت انسان قائل است .
مى بينيد قرآن به خطر افتاده است , تمام دسيسه بازى ها براى اينست كه با قرآن مبارزه شود , وضعيت در سر حد به خطر افتادن قرآن و اصول قرآنى است , در سر حد به خطر افتادن عدالت است كه قرآن صريح مى گويد : هدف انبياء برقرارى عدالت در اجتماع بشرى است : لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط ( 1 ) . مسئله ظلم و عدالت , اصل و محور زندگى بشريت است . پيغمبر اكرم فرمود : الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم . هيچ اجتماعى نمى تواند بر شالوده ظلم و ستم باقى بماند . يا آنجا كه مسئله اى نظير وحدت اسلامى در خطر است كه اسلام در موضوع وحدت چه اندازه عنايت و حساسيت دارد و به وحدت مسلمين اهميت مى دهد ! مى فرمايد : واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا ( 2 ) . دست دشمن را مى بينى , دسيسه دشمن را مى بينى كه دائما ميان مسلمين تفرقه اندازى مى كند . آيا در اينجا مى گويى : امر به معروف نكن , حرف نزن , نهى از منكر نكن ؟ ! كه اگر اين را بگويم جانم در خطر است , آبرويم در خطر است , اجتماع نمى پسندد , از اين مزخرفها ؟ ! بنابراين امر به معروف و نهى از منكر در مسائل بزرگ مرز نمى شناسد .
هيچ چيزى , هيچ امر محترمى نمى تواند با امر به معروف و نهى از منكر برابرى كند , نمى تواند جلويش را بگيرد . اين اصل دائر مدار اينست كه موضوع امر به معروف و ن هى از منكر چيست . اينجاست كه مى بينيم حسين بن على ارزش امر به معروف و نهى از منكر را چقدر بالا برد . همانطور كه اصل امر به معروف و نهى از منكر , ارزش نهضت حسينى را به بيانى كه قبلا عرض كردم بالا برد , نهضت حسينى نيز ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد . چون حسين بن على فهماند كه انسان در راه امر به معروف و نهى از منكر به جايى مى رسد كه مال و آبروى خودش را بايد فدا كند , ملامت مردم را بايد متوجه خودش كند , همانطور كه حسين كرد . احدى نهضت حسينى را تصويب نمى كرد . البته در سطحى كه آنها فكر مى كردند , درست هم فكر مى كردند , ولى در سطحى كه حسين بن على فكر مى كرد , ماوراى حرف آنها بود . آنها در اين سطح فكر مى كردند كه اگر اين مسافرت براى به دست گرفتن زعامت است , عاقبت خوشى ندارد , و راست هم مى گفتند . خود امام هم در روز عاشورا وقتى كه اوضاع و احوال را به چشم ديد , فرمود : لله در ابن عباس ينظر من ستر رقيق , مرحبا به پسر عباس كه حوادث را از پشت پرده نازك مى بيند . تمام اوضاع امروز , وضع مردم كوفه و وضع اهل بيت مرا در مدينه به من گفت . ابن عباس به امام حسين ( ع ) مى گفت : تو اگر به كوفه بروى , من يقين دارم كه مردم كوفه نقض عهد مى كنند . بسيارى از افراد ديگر نيز اين سخن را مى گفتند . در جواب بعضى سكوت مى كرد . در جواب يكى از آنها گفت : لا يخفى على الامر مطلبى كه تو مى گويى , برخودم نيز پنهان نيست , خودم هم مى دانم .
اباعبدالله ( ع ) در چنين جريانى ثابت كرد كه به خاطر امر به معروف و نهى از منكر , به خاطر اين اصل اسلامى مى توان جان داد , عزيزان داد , مال و ثروت داد , ملامت مردم را خريد و كشيد . چه كسى توانسته است در دنيا به اندازه حسين بن على به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش بدهد ؟ معنى نهضت حسينى اينست كه امر به معروف و نهى از منكر آنقدر بالاست كه تا اين حد در راه آن مى توان فداكارى كرد .
ديگر با نهضت حسينى جايى براى اين سخن باقى نمى ماند كه امر به معروف و نهى از منكر مرز مى شناسد . خير , مرز نمى شناسد . بله , مفسده مى شناسد .
يعنى آنها كه مى گويند امر به معروف و نهى از منكر مشروط به عدم مفسده است , درست مى گويند . اگر هم ضرر را به معنى مفسده مى گيرند , درست مى گويند . بدين معنى كه ممكن است من گاهى امر به معروف و نهى از منكر بكنم , بخواهم خدمتى به اسلام بكنم , ولى همين امر به معروف و نهى از منكر من مفسده ديگرى براى اسلام به وجود آورد نه براى من . مفسده اى براى اسلام به وجود آورد كه آن مفسده از اين خدمتى كه من از اين راه به اسلام مى كنم , بيشتر است . بسيارند افرادى كه نهى از منكر مى كنند ولى نه تنها نتيجه اى نمى گيرند , بلكه با نهى از منكرشان آن كسى را كه نهى از منكر مى كنند به كلى از دين برى مى كنند . من مسئله ترتب مفسده را مى پذيرم اما مسئله ضرر را , آنهم ضرر شخصى كه مرز امر به معروف و نهى از منكر , ضرر شخصى است ( درباره هر موضوعى مى خواهد باشد ) نمى پذيرم , به دليل اينكه حسين بن على نپذيرفت و به دلائل ديگر كه فعلا مجال بحث در آنها نيست .
حسين بن على ( ع ) به اين اصل تمسك كرد و اثبات نمود كه من به اين دليل قيام كردم , يا لااقل يكى از عوامل و عناصرى كه مرا به اين نهضت وادار كرد , همين است . او در زمان معاويه علائم و قرائنى نشان مى داد كه معلوم بود خودش را براى قيام آماده مى كند . صحابه پيغمبر را در منى جمع كرد و براى آنها صحبت نمود آنها را روشن كرد , حقايق را به آنها گفت , مفاسد اوضاع را برايشان نماياند , فرمود شما هستيد كه چنين وظيفه اى داريد . آن حديث معروف بسيار مفصل و عالى كه در[ ( تحف العقول] ( هست اين جريان را و اينكه حسين بن على چگونه فكر مى كرده است , كاملا نشان مى دهد .
حسين ( ع ) در اواخر عمر معاويه نامه اى به او مى نويسد و او را زير رگبار ملامت خود قرار مى دهد و از آن جمله مى گويد : معاويه بن ابى سفيان ! به خدا قسم من از اينكه الان با تو نبرد نمى كنم , مى ترسم دربارگاه الهى مقصر باشم . مى خواهد بگويد خيال نكن اگر حسين امروز ساكت است , در صدد قيام نيست . من به دنبال يك فرصت مناسب هستم تا قيام من موثر باشد و مرا در راه آن هدفى كه براى رسيدن به آن كوشش مى كنم , يك قدم جلو ببرد . روز اولى كه از مكه بيرون مىآيد , در وصيتنامه اى كه به محمد ابن حنفيه مى نويسد , صريحا مطلب را ذكر مى كند : انى ما خرجت اشرا ولا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما , و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى , اريد عن آمر بالمعروف و انهى عن المنكر ( 1 ) .
ابا عبدالله در بين راه , در مواقع متعدد به اين اصل تمسك مى كند , و مخصوصا در اين مواقع , اسمى از اصل دعوت و اصل بيعت نمى برد . عجيب اينست كه در بين راه هر چه كه قضاياى وحشتناكتر و خبرهاى مايوس كننده تر از كوفه مى رسيد , خطبه اى كه حسين مى خواند , از خطبه قبلى داغتر بود .
گويا بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم , اين خطبه معروف را مى خواند : ايها الناس ! ان الدنيا قد ادبرت و اذنت بوداع , و ان الاخره قد اقبلت و اشرفت بصلاح اقتباس از كلمات پدر بزرگوارش است . سپس مى فرمايد : الا ترون ان الحق لايعمل به , و ان الباطل لا يتناهى عنه ؟ ليرغب المومن فى لقاء الله محقا ( 2 ) . آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود ؟ آيا نمى بينيد قوانين الهى پايمال مى شود ؟ آيا نمى بينيد اينهمه مفاسد پيدا شده واحدى نهى نمى كند و احدى هم باز نمى گردد ؟ ليرغب المومن فى لقاء الله محقا در چنين شرايطى يك نفر مومن ( نفرمود : من كه حسين بن على هستم دستور خصوصى دارم , من چون امام هستم وظيفه ام اينست ) بايد از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگيرد . در چنين شرايطى از جان بايد گذشت . يعنى امر به معروف و نهى از منكر , اينقدر ارزش دارد .
در يكى از خطابه هاى بين راه بعد از اينكه اوضاع را تشريح مى كند , مى فرمايد : انى لاارى الموت الاسعاده و الحياه مع الظالمين الابرما ( 1 ) . ايها الناس ! در چنين شرايطى , در چنين اوضاع و احوالى , من مردن را جز سعادت نمى بينم . ( بعضى نسخه ها شهاده نوشته اند و بعضى سعاده ) من مردن را شهادت در راه حق مى بينم . يعنى اگر كسى در راه امر به معروف و نهى از منكر كشته شود , شهيد شده است . ( معناى من مردن را سعادت مى بينم نيز همين است . ) و الحياه مع الظالمين الا برما , من زندگى كردن با ستمگران را مايه ملامت مى بينم , روح من روحى نيست كه با ستمگر سازش كند .
از همه بالاتر و صريحتر , آن وقتى است كه ديگر اوضاع صددرصد مايوس كننده است . آن وقتى است كه به مرز عراق وارد شده و با لشكر حربن يزيد رياحى مواجه گرديده است . هزار نفر مامورند كه او را تحت الحفظ به كوفه ببرند . در اينجا حسين بن على ( ع ) خطابه معروفى را كه مورخين معتبرى امثال طبرى نقل كرده اند ايراد و در آن به سخن پيغمبر تمسك مى كند , به اصل امر به معروف و نهى از منكر تمسك مى كند : ايها الناس ! من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله , ناكثا لعهد الله مستاثرا لفىء الله , معتديا لحدود الله , فلم يغير عليه بقول و لا فعل كان حقا على الله ان يدخله مدخله . الا و ان هولاء القوم قد احلوا حرام الله و حرموا حلاله , و استاثروا فى الله . ( 2 ) يك صغرا و كبراى بسيار كامل مى چيند . طبق قانون معروف , اول يك كبراى كلى را ذكر مى كند : ايها الناس ! پيغمبر فرمود : هر گاه كسى حكومت ظالم و جائرى را ببيند كه قانون خدا را عوض مى كند , حلال را حرام , و حرام را حلال مى كند , بيت المال مسلمين را به ميل شخصى مصرف مى كند , حدود الهى را بر هم مى زند , خون مردم مسلمان را محترم نمى شمارد , و در چنين شرايطى ساكت بنشيند , سزاوار است خدا ( حقا خدا چنين مى كند , يعنى در علوم الهى ثابت است ) كه چنين ساكتى را به جاى چنان جائر و جابرى ببرد . بعد صغراى مطلب را ذكر مى كند : ان هولاء القوم . . . اينها كه امروز حكومت مى كنند ( آل اميه ) همينطور هستند . آيا نمى بينيد حرامها را حلال كردند و حلالها را حرام ؟ آيا حدود الهى را به هم نزدند , قانون الهى را عوض نكردند ؟ آيا بيت المال مسلمين را در اختيار شخصى خودشان قرار ندادند و مانند مال شخصى و براى شخص خودشان مصرف نمى كنند ؟ بنابر اين هر كس كه در اين شرايط ساكت بماند , مانند آنهاست . بعد تطبيق به شخص خود كرد : و انا احق من غير من از تمام افراد ديگر براى اينكه اين دستور جدم را عملى كنم , شايسته ترم .
وقتى انسان حسين را با اين صفات و خصائل مى شناسد , مى بيند حق است و سزاوار است كه نام او تا ابد زنده بماند , چون حسين مال خود نبود , خودش را فداى انسان كرد , فداى اجتماع انسانى كرد , فداى مقدسات بشر كرد , فداى توحيد كرد , فداى عدالت كرد , فداى انسانيت كرد . از اين جهت افراد بشر همه او را دوست مى دارند . وقتى انسان , ديگرى را مى بيند كه در او هيچ چيزى از خود فردى وجود ندارد و هر چه هست شرافت و انسانيت است , او را با خودش متحد و يكى مى بيند .
حر بعد از برخورد با اباعبدالله مى خواست ايشان را به طرف كوفه ببرد و امام امتناع كرد . حسين حاضر نبود تن به ذلت بدهد , چون او مى خواست آقا را تحت الحفظ ببرد . فرمود ابدا من نمىآيم . بالاخره پس از مذاكراتى قرار شد راهى را بگيرند كه نه منتهى به كوفه بشود و نه منتهى به مدينه , يعنى به اصطلاح جهت غرب را بگيرند , كه آمدند تا منتهى شد به سرزمين كربلا . روز دوم محرم اباعبدالله ( ع ) وارد كربلا شد . خيمه و خرگاه خود را با جمعيتى در حدود هفتاد و دو نفر بپا كرد . از آن طرف لشكر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد . پيكهاى دشمن دائما در رفت و آمد بودند . روزهاى بعد براى دشمن مدد آمد . مددها هزار نفر , سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم كه نوشته اند حتى كملت ثلاثين , تا اينكه سى هزار نفر كامل شدند . پسر زياد تصميم گرفت آن كسى كه به او حكومت و امارت مى دهد , فرماندهى اين لشكر را مى دهد , پسر سعد باشد . در اين جهت به اصطلاح يك ملاحظه روانى را كرد , چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص گذشته از نقطه ضعفى كه از نظر تشيع دارد به خاطر اينكه در دوره خلافت اميرالمومنين عزلت اختيار كرد , نه اين طرف آمد و نه آن طرف , در دوران غزوات اسلامى و در دوره پيغمبر اكرم افتخارات زيادى براى خود كسب كرده است و قهرا در ميان مردم شهرت و معروفيت و محبوبيتى داشت . او در نظر مردم آن سردار قهرمانى بود كه در غزوات اسلام فتوحات زيادى كرده است .
پسر زياد , پسر او را انتخاب كرد تا از نظر روانى استفاده كند . يعنى اينطور به مردم بفهماند كه اين هم جنگى است در رديف آن جنگها . همانطور كه سعد وقاص با كفار مى جنگيد , پسر سعد هم ( العياذ بالله ) با فرقه اى كه از اسلام خارجند مى جنگد . اين مرد طماع كه خودش طمع خودش را بروز داد , مردى كه فهميده بود و به هيچ وجه نمى خواست زير اين بار برود , شروع كرد به التماس كردن از ابن زياد كه مرا معاف كن . او هم نقطه ضعف اين را مى دانست . قبلا فرمانى براى او صادر كرده بود براى حكومت رى و گرگان . گفت : فرمان مرا پس بده , مى خواهى نروى نرو . او هم كه اسير اين حكومت بود و آرزوى چنين ملكى را داشت , گفت : اجازه بده من بروم تامل كنم . با هر كس از كسان خود كه مشورت كرد , ملامتش كرد , گفت : مبادا چنين كارى بكنى . ولى در آخر طمع غالب شد و اين مرد , قبولى خودش را اعلام كرد .
در كربلا كوشش مى كرد خدا و خرما را با همديگر جمع كند , كوشش مى كرد بلكه بتواند به شكلى به اصطلاح صلح برقرار كند , يعنى خودش را از كشتن حسين بن على معاف كند , لااقل خودش را نجات بدهد , بعد هر چه شد , شد .
دو سه جلسه با اباعبدالله مذاكره كرد .
به قول طبرى چون در اين مذاكرات , فقط اين دو نفر شركت كرده اند از متن مذاكرات اطلاع درستى در دست نيست . فقط آن مقدارى در دست است كه بعدها خود عمر سعد نقل كرده است يا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتى در اين زمينه داريم , والا اطلاع ديگرى در دست نيست . خيلى كوشش مى كرد بلكه كارى بكند ( و حتى نوشته اند گاهى هم دروغهايى جعل مى كرد ) كه غائله بخوابد . آخرين نامه اش كه براى عبيدالله زياد آمده , عده اى دور و بر مجلس نشسته بودند .
عبيدالله اندكى به فكر فرو رفت , گفت شايد بشود اين قضيه را با مسالمت حل كرد . ولى آن بادنجان دو رقاب چين ها , كاسه هاى داغتر از آش كه هميشه هستند , مانع شدند . يكى از آنها شمر بن ذى الجوشن بود . از جا بلند شد و گفت : امير ! بسيار دارى اشتباه مى كنى . امروز حسين در چنگال تو گرفتار است , اگر از اين غائله نجات پيدا كند[ ديگر بر او دست نخواهى يافت ] . مگر نمى دانى شيعيان پدرش در اين كشور اسلامى كم نيستند , زيادند , منحصر به مردم كوفه نيستند . از كجا كه شيعيان , از اطراف و اكناف جمع نشوند ؟ و اگر جمع شدند تو از عهده حسين بر نمىآيى . نوشته ان د مثل آدمى كه خواب باشد , يكدفعه بيدار شد , گفت : راست گفتى , بعد اين شعر را خواند : الان قد علقت مخالبنا به { يرجو النجاه ولات حين مناص و متقابلا بر عمر سعد خشم گرفت . گفت : او چه نزديك بود ما را اغفال كند . فورا نامه اى به عمر سعد نوشت كه ما تو را نفرستاده بوديم بر وى آنجا نصايح پدرانه براى ما بنويسى . تو مامورى , سربازى , بايد انضباط داشته باشى , هر چه من به تو فرمان مى دهم , بايد بى چون و چرا اجرا كنى . اگر نمى خواهى برو كنار , ما كس ديگرى را مامور اين كار خواهيم كرد . نامه را داد به شمر بن ذى الجوشن , گفت اين را به دستش بده . ضمنا نامه فرمان محرمانه اى نوشت و داد به دست شمر , گفت اگر عمر سعد از جنگيدن با حسين امتناع كرد , به موجب اين فرمان و ابلاغ گردنش را مى زنى , سرش را براى من مى فرستى و امارت لشكر با خودت باشد .
نوشته اند عصر تاسوعا بود كه اين نامه به وسيله شمر بن ذى الجوشن به كربلا رسيد . ( روز تاسوعا براى اهل بيت پيغمبر , روزى خيلى غمناكى بوده است . امام صادق فرمود : ان تاسوعا يوم حوصر فيه الحسين ( 1 ) , تاسوعا روزى است كه در آن , حسين در محاصره سختى قرار گرفت . روزى است كه براى لشكريان عمر سعد كمكهاى فراوان رسيد , ولى براى اهل بيت پيغمبر كمكى نرسيد . ) عصر روز تاسوعاست كه اين لعين ازل و ابد به كربلا مى رسد .
ابتدا آن نامه علنى را به عمر سعد مى دهد , منتظر , و آرزو مى كند كه او بگويد خير من با حسين نمى جنگم , تا به موجب آن فرمان , گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشكر بشود . ولى بر خلاف انتظار او , عمر سعد نگاهى به او كرد و گفت : حدس من اينست كه نامه من در پسر زياد موثر مى افتاد و تو حضور داشتى و مانع شدى . گفت حالا هر چه هست نتيجه را بگو ! مى جنگى يا كنار مى روى ؟ گفت نه به خدا قسم مى جنگم , آنچنان كه سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود . گفت تكليف من چيست ؟
عمر سعد مى دانست كه اين هم نزد عبيدالله زياد مقامى دارد ( هم سنخ اند , هر چه كه شقى تر و قسى القلب تر بودند مقربتر بودند . ) گفت تو هم فرمانده پياده باش .
فرمان , خيلى شديد بود , اين بود كه به مجرد رسيدن نامه من , بر حسين سخت بگير . حسين بايد يكى از اين دو امر را بپذيرد , يا تسليم بلاشرط و يا جنگيدن و كشته شدن , سوم ندارد . نوشته اند نزديك غروب تاسوعاست , حسين بن على در بيرون يكى از خيمه ها نشسته است در حالى كه زانوها را بلند كرده و دستها را روى زانو گذاشته است و سر را روى دستها , و خوابش برده است . در همين حال عمر سعد تا اين فرمان را خواند و تصميم گرفت , فرياد كشيد : يا خيل الله ! اركبى و بالجنه ابشرى ( مغالطه و حقه بازى و رياكارى را ببينيد ! ) لشكر خدا سوار شويد ! من شما را به بهشت بشارت مى دهم . نوشته اند اين سى هزار لشكر در حالى كه دور تا دور خيمه هاى حسين را گرفته بودند , مثل دريايى كه به خروش آيد به خروش و جنبش آمد , طوفان كرد . يك مرتبه صداى فرياد اسبها , انسانها و بهم خوردن اسلحه ها در صحرا پيچيد .
زينب سلام الله عليها در داخل يكى از خيمه هاست , ظاهرا دارد زين العابدين را پرستارى مى كند . صدا را از بيرون شنيد . فورا بيرون آمد ديد لشكر دشمن است كه دارد حلقه محاصره را تنگتر مى كند . آمد دست زد به شانه اباعبدالله , برادر ! بلندشو , نمى بينى ؟ نمى شنوى ؟ ببين چه خبر است . حسين سر را بلند مى كند و بدون اينكه توجهى به اين لشكر بكند , مى گويد من الان در عالم رويا جدم را ديدم , به من بشارت و نويد داد , گفت حسينم تو عن قريب به من ملحق مى شوى . خدا مى داند در اين حال در دل زينب سلام الله عليها چه گذشت .
شب عاشورا است . شبى است كه ما اگر درست به احوال شهيدان كربلا دقت كنيم , از طرفى وقتى آن حماسه را مى بينيم , روحمان به هيجان مىآيد , قلبمان تكان مى خورد , و از طرف ديگر متاثر مى شويم . دلايلى در كار است كه به اندازه اى كه در شب عاشورا بر زينب سلام الله عليها سخت گذشت , بر هيچكس سخت نگذشت , و باز به اندازه اى كه در اين شب به ايشان سخت گذشت , در هيچ موقع ديگرى نگذشت , چون در روز عاشورا مثل اينكه وضع روحى زينب خيلى قوى بود , و با جريانهايى , قويتر و نيرومندتر شد .
دو حادثه در اين شب پيش آمده كه زينب را خيلى منقلب كرده است .
يكى در عصر تاسوعاست و ديگر در شب عاشورا . در اين شب اباعبدالله برنامه خيلى مفصلى دارد . يكى از برنامه ها اينست كه به كمك اصحابش اسلحه را براى فردا آماده مى كنند . مردى است به نام جون ( يا هون ) , آزاد شده ابوذر غفارى است . متخصص در كار اسلحه سازى بود . خيمه اى به سلاحها اختصاص داشت , و اين مرد در آن خيمه مشغول آماده كردن سلاحها بود . اباعبدالله آمده بود از او سركشى بكند . اتفاقا اين خيمه مجاور است با خيمه زين العابدين كه بيمار بودند و زينب سلام الله عليها از او پرستارى مى كرد . اين دو خيمه نزديك يكديگر است و اباعبدالله دستور داده بود چادرها را در آنشب نزديك به همديگر بر پا كنند , به طورى كه طنابها داخل يكديگر بود , به دليلى كه بعد عرض مى كنم .
راوى اين حديث , زين العابدين است , مى گويد : عمه ام زينب مشغول پرستارى بود . پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه مى كرد ببيند اين مرد اسلحه ساز چه مى كند . من يكوقت ديدم پدرم دارد با خودش شعرى را زمزمه مى كند , دو سه بار هم تكرار كرد : يا دهر اف لك من خليل { كم لك بالاشراق و الاصيل و صاحب و طالب قتيل { و الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليل ( 1 ) اى روزگار ! تو چقدر پستى ! چگونه دوستان را از انسان مى گيرد ! بلكه , روزگار چنين است ولى امر به دست روزگار نيست , امر به دست خداست , ما راضى به رضاى الهى هستيم , ما آنچه را مى خواهيم كه خدا براى ما بخواهد . زين العابدين مى گويد : من مى شنوم , عمه ام زينب هم مى شنود . سكوت معنى دار و مرموزى ميان من و عمه ام برقرار شده است . دل مرا عقده گرفته است , به خاطر عمه ام زينب نمى گريم , عمه ام زينب دلش پر از عقده است , به خاطر اينكه من بيمارم نمى گريد . هر دو در مقابل اين هجوم گريه مقاومت مى كنيم . ولى آخر زينب يكمرتبه بغضش تركيد . ( زن است , رقيق القلب است . ) شروع كرد بلند بلند گريستن , فرياد كردن , ناله كردن كه اى كاش چنين روزى را نمى ديدم , اى كاش جهان ويران مى شد و زينب چنين ساعتى را نمى ديد . با اين حال خودش را رساند خدمت اباعبدالله ( ع ) . اباعبدالله آمد نزد زينب , سر او را به دامن گرفت , او را نصيحت و موعظه كرد : يا اخيه ! لايذهبن بحملك الشيطان , خواهر جان ! مراقب باش شيطان ترا بى صبر نكند , حلم را از تو نر بايد . اينها چيست كه مى گويى ؟ ! اى كاش روزگار خراب بشود يعنى چه ؟ ! چرا روزگار خراب بشود ؟ ! مردن حق است ؟ ! شهادت حق است , شهادت افتخار ماست . جدم پيغمبر از من بهتر بود . پدرم على , مادرم زهرا , برادرم حسن , همه اينها از من بهتر بودند . همه اينها رفتند , من هم مى روم . تو بايد مواظب باشى بعد از من سرپرستى اين قافله را بكنى , سرپرستى اطفال مرا بكنى . زينب در حالى كه مى گريست , با صداى نازكى گفت : برادر جان ! همه اينها درست , ولى هر كدام از آنها كه رفتند , من چند نفر و حداقل يك نفر را داشتم كه دلم به او خوش بود . آخرين كسى كه از ما رفت , برادر ما حسن بود . دل من تنها به تو خوش بود . برادر ! اگر تو از دست زينب بر وى , دل زينب در اين دنيا به چه كسى خوش باشد ؟ در عصر تاسوعا بعد كه اباعبدالله آن جمله ( جريان خواب ) را به زينب فرمود , فورا برادر رشيدش ابوالفضل را صدا كرد , برادر جان ! فورا با چند نفر برو در مقابل اينها بگو خبر تازه چيست ؟ اگر هم مى خواهند با ما بجنگند , وقت غروب كه طبق قانون جنگى وقت جنگ نيست . ( معمولا اهل حرب , صبح تا غروب مى جنگند , شب كه مى شود مى روند در خرگاهها و مراكز خودشان ) حتما خبر تازه اى است .
ابوالفضل با چند نفر از كبار اصحاب : زهير بن القين , حبيب بن مظهر مى رود و در مقابلشان مى ايستد و مى گويد : من از طرف برادرم پيام آورده ام كه از شما بپرسم مگر خبر تازه اى است ؟ عمر سعد مى گويد : بله , خبر تازه است , امر امير عبيدالله زياد است كه برادر تو فورا يا بايد تسليم بلاشرط بشود و يا با او بجنگيم . فرمود من از طرف خودم نمى توانم چيزى بگويم , مى روم خدمت برادرم , از او جواب مى گيرم . وقتى كه آمد خدمت اباعبدالله , اباعبدالله فرمود : ما كه اهل تسليم نيستيم , مى جنگيم , تا آخرين قطره خون خودم مى جنگم , فقط به آنها يك جمله بگو , يك خواهش , يك تمنا , يك تقاضا از آنها بكن و آن اينست كه قضيه را به فردا موكول كنند . بعد براى اينكه توهمى پيش نيايد كه حسين يك شب را غنيمت مى داند كه زنده بماند , و براى اينكه بفهماند كه زندگى برايش غنيمت ندارد , چند ساعت بودن ارزش ندارد بلكه او چيز ديگرى مى خواهد , فرمود : خدا خودش مى داند كه من اين مهلت را به اين جهت مى خواهم كه دلم مى خواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم , با خداى خودم راز و نياز بكنم , مناجات و عبادت بكنم , قرآن بخوانم .
ابوالفضل سلام الله عليه رفت . آنها نمى خواستند بپذيرند ولى بعد در ميان خودشان اختلاف افتاد , يكى از آنها گفت : شما خيلى مردم بى حيايى هستيد , چون ما با كفار كه مى جنگيديم , اگر چنين مهلتى مى خواستند , به آنها مى داديم . چطور ما خاندان پيغمبر خودمان را چنين مهلتى ندهيم ؟ عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زياد را زير پا بگذارد تا ميان لشكر خودش اختلاف نيفتد . گفتند : بسيار خوب , صبح . آن شب را اباعبدالله با وضع فوق العاده اى , با وضع روشنى , با وضع پر از هيجانى , با وضع پر از نورانيتى بسر برد . راست گفته اند آنان كه آن شب را شب معراج حسين خوانده اند . در آن شب است كه آن خطا به غرا را براى اصحاب و اهل بيتش مى خواند . در آن شب است كه همه آنها را مرخص مى كند : اصحاب من ! اهل بيت من ! من اصحابى از اصحاب خودم بهتر , و اهل بيتى از اهل بيت خودم بهتر سراغ ندارم . از همه شما تشكر مى كنم , از همه شما ممنونم . ولى بدانيد اينها فقط مرا مى خواهند , جز من با كسى كارى ندارند , بيعتى اگر با من كرديد , برداشتم . همه آزاديد . هر كس مى خواهد برود , برود . به اصحابش گفت : هر كدام از شما مى توانيد دست يكى از اهل بيت مرا بگيريد و با خودتان ببريد . ولى اصحاب حسين غربال شده بودند .
نوشته اند همه يكصدا گفتند : اين چه سخنى است كه شما به ما مى گوئيد ؟ ! ما برويم و شما را تنها بگذاريم ؟ ! ما يك جان بيشتر نداريم كه فدا كنيم , اى كاش خدا هزار جان پى در پى به ما مى داد , كشته مى شديم و دوباره زنده مى شديم , هزار جان در راه تو فدا مى كرديم , يك جان كه قابل نيست .
جان ناقابل من قابل قربان تو نيست .
نوشته اند : بداهم بذلك اخوه ابوالفضل العباس اول كسى كه اين سخن را به زبان آورد , برادر رشيدش ابوالفضل العباس بود . ( امشب ما ذكر خيرى و توسلى پيدا مى كنيم به يتيم امام حسن , قاسم كه در شب عاشورا جريانى دارد ) . بعد از آنكه همه وفاداريشان را اعلام كردند , اباعبدالله سخن خودش را عوض كرد . پرده ديگرى از حقايق را به آنها نشان داد . فرمود : پس حالا من حقيقت را به شما بگويم : بدانيد فردا تمام ما شهيد خواهيم شد يك نفر از ما كه در اينجا هستيم , زنده نخواهد ماند . همه گفتند : خدا را شكر مى كنيم كه چنين شهادتى و چنين موهبتى را نصيب ما كرد . ( يكى از دوستان تذكر بسيار خوبى داد . دو نفر از بزرگان ما , از پيشوايان ما , حضرت آيت الله العظمى آقاى حكيم دامت بركاته , و آيت الله علامه مجاهد صاحب[ ( الغدير] ( علامه امينى , اين هر دو بزرگوار مى دانيم بيمارند , در بيمارستانهاى خارج هستند و وظيفه ماست كه براى همه مومنين و مومنات دعا كنيم , بالخصوص براى رهبران و پيشوايان خودمان : خدايا ! به حق حسين بن على و به حق روح و دل پاك قاسم بن الحسن , اينها كه گفتيم و آنها كه در دل ماست , شفاى عاجل عنايت بفرما . ) اين طفل سيزده ساله در كنار مجلس نشسته است . وقتى كه اباعبد الله اين مژده را مى دهد كه فردا همه شهيد مى شوند , او با خود فكر مى كند كه شايد مقصود , مردان بزرگ باشد و ما بچه ها مشمول نباشيم . يك بچه سيزده ساله حق دارد چنين فكر كند . نگران است , مضطرب است . يكمرتبه سر را جلو آورد و عرض كرد : يا عما ! و انا فيمن يقتل ؟ آيا من هم فردا كشته خواهم شد يا كشته نمى شوم ؟ حسين بن على نگاه رقت آلودى كرد . فرمود : پسر برادر ! من اول از تو سوالى مى كنم , سوال مرا جواب بده بعد به سوال تو پاسخ مى دهم . عرض كرد : عموجان بفرمائيد ! فرمود : مرگ در ذائقه تو چه طعمى دارد ؟ فورا گفت : عموجان ! احلى من العسل چنين مرگى در كام من از عسل شيرينتر است . ( يعنى من كه مى پرسم براى اينست كه مى ترسم فردا اين موهبت شامل حال من نشود . ) فرمود : بله فرزند برادر ! تو هم فردا شهيد خواهى شد اما بعد از آنكه مبتلا به يك بلاى بسيار سخت و يك درد بسيار شديد مى شوى . ولى اباعبدالله توضيح نداد كه اين بلا چيست . اما روز عاشورا روشن كرد كه مقصود اباعبدالله چيست . قاسم به ميدان مى رود . چون كوچك است , اسلحه اى كه با تن او مناسب باشد , نيست . ولى در عين حال شيربچه است , شجاعت به خرج مى دهد , تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مىآيد از روى اسب به روى زمين مى افتد . حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده , اسبش آماده است , لجام اسب را در دست دارد , مثل اينكه انتظار مى كشد , ناگهان فرياد يا عماه در فضا پيچيد , عمو جان من هم رفتم , مرا درياب .
مورخين نوشته اند حسين مثل بازشكارى به سوى قاسم حركت كرد . كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد . عده زيادى از لشكريان دشمن ( حدود دويست نفر ) بعد از اين كه جناب قاسم روى زمين افتاد , دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند . يك مرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مىآيد , مثل گله روباهى كه شير را مى بيند فرار كردند , و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود , در زير دست و پاى اسبهاى خودشان , لگدمال و به درك واصل شد . آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد . دوست و دشمن از اطراف نگران هستند . فاذن جلس الغبره تا غبارها نشست , ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت : عزيز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك فرزند برادر ! چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عمو جان بگويى و نتوانم به حال تو فايده اى برسانم , نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مىآيم كارى از دستم برنيايد . چقدر بر عمومى تو اين حال ناگوار است . ( 1 ) راوى گفت : در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين است , از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مى كوبد . در همين حال فشهق شهقه فمات فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد . يك وقت ديدند اباعبدالله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت . ديدند قاسم را مى كشد و به خيمه گاه مىآورد . خيلى عظيم و عجيب است : وقتى كه قاسم مى خواهد به ميدان برود , از 1 - در قم شنيدم يكى از وعاظ معروف اين شهر , اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى رضوان الله تعالى عليه خوانده بود . ( بسيار بسيار مردم مخلصى بوده است , از كسانى بود كه شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم ( ص ) بود , و اين به تواتر براى من ثابت شده است . من محضر شريف اين مرد را در ك نكردم , ده ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرف شدم . كسانى كه ديده بودند , مى گفتند اين پيرمرد نام حسين بن على را كه مى شنيد , بى اختيار اشكش جارى مى شد ) بقدرى اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد . بعد به آن واعظ گفت : خواهش مى كنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقت شنيدن آن را ندارم . اباعبدالله خواهش مى كند , اباعبدالله دلش نمى خواهد اجازه بدهد , وقتى كه اجازه مى دهد دست به گردن يكديگر مى اندازند , گريه مى كنند تا هر دو بيحال مى شوند . اينجا منظره بر عكس شد . يعنى اندكى پيش حسين و قاسم را ديدند در حالى كه دست به گردن يكديگر انداخته بودند , ولى اكنون مى بينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پائين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم
وصلى الله على محمد و آله الطاهرين.
________________________________________
1- سوره توبه , آيه 112 .
1- نهج البلاغه , خطبه 107 .
2- فرض كنيد ارزش ناخن گرفتن كه در روز جمعه مستحب است , آنقدر بالا بيايد كه جاى امر به معروف و نهى از منكر را بگيرد . يا شانه زدن موى سر يا موى ريش به اندازه امر به معروف و نهى از منكر و بالاتر از آن ارزش پيدا كند . و يا زيارت مستحبى رفتن در حد ارزشهاى درجه اول شمرده شود .
1- سوره بقره , آيه 195 .
2 - سوره نساء , آيه 93 .
1 - سوره حديد , آيه 25 .
2 - سوره آل عمران , آيه 103 .
1- مقتل خوارزمى ج 1 ص 188 .
2- تحف العقول ص 245 با اندكى اختلاف .
1- همان مدرك .
2- تاريخ طبرى ج 4 ص 304 .
1- الان چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مى جويد ولى زمان رهايى گذشته است].
1- نفس المهموم ص 225 به نقل از كافى ج 4 ص 147 .
1 - لهوف ص 33 .
جلسه ششم : كارنامه ما در امر به معروف و نهى از منكر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين , بارى الخلائق اجمعين , و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين .
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين .
( 1 ) در جلسات پنجگانه اى كه درباره[ ( عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى] ( صحبت كردم , مطالبى عرض شد كه آنچه مى گويم به منزله نتيجه گيرى از همه آن مطالب است . به طور خلاصه عرض مى كنم كه : اولا ما در باب امر به معروف و نهى از منكر گفتيم كه معروف و منكر از نظر اسلام محدود به حد معين نمى شو د . تمام هدفهاى مثبت اسلامى داخل در معروف و تمام هدفهاى منفى اسلامى داخل در منكر است , و گر چه در امر به معروف و نهى از منكر , تعبير امر و نهى هست , ولى با توجه به قرائنى كه از خود قرآن كريم مى توان استنباط كرد و به نص احاديث قطعى اسلامى و به دليل اينكه از مسلمات فقه اسلامى ما است و تاريخ اسلامى ما بدان گواهى مى دهد , مقصود از آن تنها امر و نهى لفظى نيست , بلكه مقصود استفاده كردن از هر وسيله مشروع براى پيشبرد هدفهاى اسلامى است . پس اگر بخواهيم روح امر به معروف و نهى از منكر را با ترجمه و تعبير فارسى خودمان بيان بكنيم بايد بگوئيم : لزوم استفاده از هر وسيله مشروع براى پيشبرد اهداف اسلامى .
مطلبى كه مى خواهم به طور خلاصه عرض بكنم , كارنامه ما درباره امر به معروف و نهى از منكر است . همانطور كه در جلسات گذشته عرض كردم , اين اصل يكى از اركان تعليمات اسلامى است , يكى از اركانى است كه به نص صريح متون اسلامى و گفته پيغمبر اكرم , اگر از بين برود , تمام تعليمات اسلامى از بين رفته است . اگر اين اصل منسوخ شود , جامعه اسلامى به صورتى كه بايد وجود داشته باشد , هرگز وجود نخواهد داشت .
كارنامه ما در اين باب چگونه كارنامه اى است ؟ متاسفانه كارنامه ما مسلمين در اين زمينه درخشان نيست . از آن نظر كارنامه درخشانى نيست كه اولا ما آن حساسيتى را كه اسلام در اين زمينه دارد نداريم , يعنى آن اهميتى را كه اسلام به اين موضوع داده است , درك نكرده ايم , و ثانيا در حدودى هم كه به حساب و 155 خيال خودمان به اهميت اين موضوع پى برده ايم , واجد شرايط آن نبوده ايم .
توضيح اينكه پيغمبر اكرم موضوع امر به معروف و نهى از منكر را با تعبير ديگرى بيان كرده است آنجا كه فرمود : كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته ( 1 ) تمام افراد شما مسلمانان به منزله حافظ و نگهبان و شبان ديگران هستيد و تمام شما نسبت به تمام خودتان مسئوليد . تعبيرى از اين بالاتر نمى توان كرد . يعنى ايجاد نوعى تعهد و مسئوليت مشترك ميان افراد مسلمان براى حفظ و نگهدارى جامعه اسلامى بر مبناى تعليمات اسلامى . چنين وظيفه سنگينى اولا آگاهى و اطلاع زياد مى خواهد , يعنى هر فرد يا اجتماع ناآگاهى نمى تواند اين وظيفه را به خوبى انجام دهد , و ثانيا قدرت و امكان مى طلبد . انجام دادن چنين مسئوليت بزرگ و چنين تكليف بسيار بزرگى , احتياج به قدرت و نيرو دارد . و ما قدرت و نيروى لازم را براى اين موضوع كسب نكرده ايم . نيرو را بالقوه داريم , ولى اين نيرو را جمع نمى كنيم . آمار دقيق و صحيح نشان مى دهد كه جمعيت مسلمانان در حدود هفتصد ميليون نفر است . ( 2 ) چطور مى توان گفت هفتصد ميليون نفر نمى توانند به صورت يك قدرت بزرگ در دنيا باشند ؟ ! اگر چنين جمعيتى در فكر تشكل باشد , در فكر اين باشد كه به دنبال هدفها و منويات اسلامى برود , همبستگى اسلامى خودش را محكم كند , همدردى اسلامى خودش را تقويت كند , ارتباطات اسلامى خودش را برقرار كند , امكان ندارد كه دنيا بتواند او را به حساب نياورد , آنطور كه امروز به حساب نمىآورد . محال است كه امريكا روى چنين قدرتى حساب نكند و مرتب سرزمينهاى آنها را بمباران كند . محال است كه شوروى روى چنين قدرتى حساب نكند . اما به شرط آنكه اين قدرت به صورت يك قدرت متشكل در بيايد نه به صورت آحاد پراكنده , ملتهاى پراكنده , ملتهايى كه دائما در ميان آنها موجبات تفرق و اختلاف تبليغ مى شود , ملتهايى كه به چيزى كه نمى انديشند , شخصيت واقعى و معنوى خودشان است .
كارنامه ما در زمينه همبستگى , همدردى و تعاون اسلامى , در زمينه تعارف ( به تعبير قرآن ) يعنى شناسايى اسلامى كه يكديگر را بشناسيم , به احوال يكديگر آگاه و به سرنوشتهاى يكديگر علاقمند باشيم , كارنامه بسيار بسيار ضعيفى است , اگر نگوييم تاريك و ننگين است .
چون مى خواهم در اين موضوع بالا جمال و الاشاره صحبت بكنم , همينقدر عرض مى كنم كه : شما اگر مى خواهيد بفهميد كارنامه ما در اين زمينه چگونه است , يك رسيدگى به كارهاى ما در زمينه امر به معروف و نهى از منكر بكنيد , يعنى مظاهر امر به معروف و نهى از منكر خودمان را بررسى كنيد ببينيد چيست ؟ ما به عنوان خدمت به اسلام تبليغ مى كنيم , مجالس تبليغى تشكيل مى دهيم , يك بررسى روى اين مجالس تبليغى بكنيد , ببينيد مجموع تبليغاتى كه در اين مجالس مى شود , در چه حدود و سطح و در اطراف چه مسائلى است ؟ يكى ديگر از مظاهر همبستگيهاى اسلامى ما , همدردى ما و امر به معروف و نهى از منكر ما , كتابهاى اسلامى است كه منتشر مى كنيم . در كشور ما الان هم باز بيشترين كتابى كه منتشر مى شود , كتابهاى اسلامى و مذهبى است . ولى اين كتابها را رسيدگى بكنيد , ببينيد ارزش معنوى آنها چقدر است , ارزش نويسندگانش را دريابيد .
ببينيد محتويات و هدفهاى اين كتابها چيست ؟ در چه سطحى براى مسلمين منتشر مى شوند ؟ يعنى بفهميد امر به معروف و نهى از منكر ما در چه سطحى است , در چه مرتبه و مقامى است ؟ ببينيد در ميان مسائل اجتماعى اسلامى كه بيشتر از هر مسئله ديگر فكر ما را به خود مشغول مى دارد و ما نسبت به آن مسائل , بيشتر از مسائل ديگر حساسيت نشان مى دهيم و جرقه ايجاد مى كنيم , بيشتر براى چه مسائلى ناراحت مى شويم و حساسيت نشان مى دهيم و درباره چه مسائلى بى تفاوت مى مانيم , لختيم , حساسيتى نداريم . اين را يك بررسى بكنيم , آنوقت مى توانيم رشد اجتماعى , رشد امر به معروف و نهى از منكر , كارنامه خودمان در زمينه امر به معروف و نهى از منكر را تشخيص بدهيم .
ما چهارده قرن كه پنج شش قرن آن از درخشانترين دوره ها بوده است تمدن بسيار عظيمى داشته ايم , و بعضى از سخنرانان دانشمند جامعه شناس ما كه در همين جلسه سخنرانى كرده اند , در اطراف ارزش و اصالت تمدن اسلامى بحث كرده اند . در جلد دوم كتاب[ ( محمد خاتم پيامبران] ( در مقاله[ ( كارنامه اسلام] ( اصالت تمدن اسلامى و اينكه اين تمدن فقط و فقط از اسلام برخاسته و بس , و در رديف مهمترين تمدنهاى دنيا 158 مى باشد , ثابت شده است . يعنى گفته اند اگر مثلا پنج يا سه تمدن , تمدن درجه اول باشند , يكى از آنها تمدن اسلامى است . ما چقدر در اين زمينه حساسيت داريم ؟ چقدر در راه تبليغ تمدن و سابقه خودمان فعاليت مى كنيم ؟ جوانان ما اساسا خيال مى كنند اسلام تا امروز كارى نكرده , از وقتى كه ظهور كرده تا امروز مردم دارند مرتب به آن عمل مى كنند و نتيجه نهائى اش همين است كه ما امروز هستيم ! ما حتى از كتابهاى خودمان خبردار نيستيم . اگر از ما بپرسند مسلمين در رياضيات چقدر ابتكار داشته اند , نمى دانيم . تازه بعضى از فرهنگيها در اين زمينه حرفهائى به نفع خودشان زده اند . خوشبختانه من چند نفر از دانشمندان ايرانى خودمان را سراغ دارم كه در اين زمينه مطالعات بسيار خوب كرده اند و به كشفيات بسيار عالى نايل شده اند و دقيقا اثبات مى كنند كه بسيارى از نظرياتى كه دنياى اروپا ادعا مى كند كه مخترع و مبتكرش است , اختراع و ابتكارش در دنياى اسلام صورت گرفته است . ما از سابقه خودمان در قسمتهاى ديگر نظير هنر , صنايع مستظرفه , فلسفه , فيزيك , شيمى و تاريخ نيز بى اطلاعيم , نمى دانيم چه بوديم و چه هستيم . ديشب در روزنامه خبرى خواندم كه درست سطح رشد ما را نشان مى دهد . آقايانى كه به مشهد مقدس مشرف شده اند , اگر اندكى سر اينجور كارها را داشته اند و سرى به گنجينه قرآن در آستانه قدس رضوى زده باشند , مى دانند كه در قسمتى از موزه آستانه به نام گنجينه قرآن , قرآنهاى بسيار نفيس خطى از ده يازده قرن پيش تا حالا وجود دارد . بعضى از آن قرآنها از جنبه هنرى و صنعت مستظرف به قدرى فوق العاده است كه متصدى امر در مورد يكى از آنها گفت : امروز پنج ميليون تومان براى آن تخمين قيمت زده مى شود .
چه كسى آنها را نوشته است ؟ در ميان نويسندگان آنها يا كسانى كه ساير صنايع آنها را ايجاد كرده اند , مثلا تذهيب كارى كرده اند , ايرانى پيدا مى شود , ترك پيدا مى شود , مغول پيدا مى شود , عرب پيدا مى شود , هندى پيدا مى شود , ولى آنچه كه اينها را به وجود آورده , اسلام و مسلمانى است . يعنى روح اسلامى اينها را به وجود آورده است .
ديشب در روزنامه خوانديم يك قرآن كشف شد كه امروز آنرا در حدود سه ميليون تومان قيمت مى كنند . از كجا پيدا شد ؟ از داخل صندوق كاغذ باطله ها . يعنى قرآنها ى خطى را در طول دو سه قرن اخير براى اينكه مردم قرائت بكنند , بيرون مىآوردند . اين بيچاره ها ارزش اين قرآنها را نمى فهميدند , در مىآوردند كه مردم براى ثوابش قرآن بخوانند . آنها را به دست بچه ها مى دادند , به دست اشخاص لاقيد مى دادند . در نتيجه به تدريج كهنه مى شدند . بعد آنها را مى بردند بيرون دروازه و زير خاك دفن مى كردند .
خوشبختانه از اين قرآنهاى به عقيده آنها دفن شدنى , مقدار زيادى را در كيسه يا صندوق كرده بودند و در گوشه اى بوده است و شايد روزى هم مى خواسته اند آنها را زير خاك دفن كنند . به هر حال مردى كه لااقل علاقمند بوده است , رفته آنها را گشته است و گويا در حدود هزار و صد نسخه قرآن نفيس در ميان آنها پيدا كرده است كه يكى از آنها , قرآنى است كه در حدود سى ميليون ريال ارزش دارد . ما اين مقدار به مواريث فرهنگى و تمدنى خودمان علاقمند و آگاهيم ! به خدا قسم اگر انسان از ديده خون ببارد كم است . چرا بايد كارنامه ما ملت در امر به معروف و نهى از منكر اينقدر پست و پائين باشد ؟ ! امر به معروف و نهى از منكر يعنى چه ؟ يعنى همدردى , همبستگى , همكارى , همگامى , تعرف ( شناسائى ) , آگاهى , قدرت . آنكه روز اول اين اصل را طرح كرد , براى اين طرح كرد كه مى دانست دينش دين اجتماعى است , دين فردى نيست , دين صومعه و دير نيست . آنها كه يك عمر در ديرها و صومعه ها زندگى كردند , امروز دارند متشكل مى شوند , همبستگى و همدردى پيدا مى كنند , ما كه دينمان دين اجتماع و زندگى و همكارى و وحدت و همبستگى است , به سوى انفراد و تنهائى و جدائى و تفرق گرايش پيدا كرده ا يم .
آنكه چنين دستورى را طرح مى كند مى خواهد ما ملتى آگاه باشيم , و بلكه حوادثى را كه در بطن روزگار مستتر و پنهان است , آينده را پيش بينى كنيم . ما نه تنها آينده را پيش بينى نمى كنيم بلكه وضع زمان خودمان را هم نمى فهميم ! امام صادق در هزار و سيصد سال پيش فرمود : العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس ( 1 ) . آنكس كه زمان خود را درك كند , اوضاع زمان خود را بشناسد , جريانى را كه در سطح و بطن زمان مستمر است درك كند , در كار خود اشتباه نمى كند . يعنى مردم بى خبر از زمان خود , بى خبر از اوضاعى كه در بطن يا سطح روزگار مى گذرد , هميشه در اشتباهند , يعنى هميشه عوضى كار مى كنند , به جاى اينكه دشمن را بكوبند , خودشان را مى كوبند , به جاى اينكه سينه دشمن را سياه كنند , سينه و پشت خودشان را سياه مى كنند . سالها بايد در تيه بمانند . اين هم كارنامه ما .
در جلسات گذشته ارزش امر به معروف و نهى از منكر در اسلام را درك كرديم . اين را كه امر به معروف و نهى از منكر ارزش نهضت حسينى را بالا برد و همچنين نهضت حسينى امر به معروف و نهى از منكر را ارزش و اعتبار و آبرو داد , فهميديم .
حال چكار كنيم كه خودمان ارزش پيدا كنيم , به صورت يك ملت با ارزش در آييم , به صورت يك ملت معتبر و با آبرو در آييم ؟ جواب اين سئوال را قرآن مجيد داده است : كنتم خير امه اخرجت للناس ( 1 ) . شما بهترين امتها و ملتها هستيد , شما با ارزشترين امتها و ملتها هستيد , اما با يك شرط : تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر . مى خواهى به خودت ارزش بدهى ؟ مى خواهى در نزد پيغمبر خدا ارزش پيدا كنى ؟ با عمل كردن به اين اصل در نزد خدا و پيغمبر خدا ارزش پيدا كنى ؟ با عمل كردن به اين اصل در نزد خدا و پيغمبر ارزش پيدا كن . اگر مى خواهى در نزد ملل جهان ارزش پيدا كنى كه هم بلوك شرق روى تو حساب كند و هم بلوك غرب , سرنوشت تو را او در اختيار نگيرد و او براى تو تصميم نگيرد , امر به معروف و نهى از منكر داشته باش , همبستگى و همدردى داشته باش , اخوت و برادرى اسلامى را زنده كن , از بى خبرى پرهيز كن , از ضعف پرهيز كن , از لاابالى گرى پرهيز كن . اين برنامه هاى بى خبرى و لاابالى گرى براى چيست ؟ برنامه بى خبرى براى اينست كه آگاه نباشى , نفهمى , ندانى , و برنامه لاابالى گرى براى اينست كه ضعيف باشى , قدرت نداشته باشى .
ما بنشينيم اينجا و بگوئيم عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى , يك عامل بزرگ كه حسين ( ع ) را به حركت واداشت , او را از جا تكان داد , امر به معروف بود , حسين بن على به امر به معروف و نهى از منكر ارزش داد , اسلام براى امر به معروف و نهى از منكر ارزش درجه اول قائل است يعنى آن را يكى از اركان تعليمات خودش مى داند , اگر اين ركن نباشد , ساير تعليمات نمى توانند كار كنند . اينها درست ولى ما چكار كنيم ؟ آيا ما دائم از گذشته صحبت كنيم ؟ يا گذشته براى آينده است ؟ آينده و گذشته را بايد به يكديگر مربوط و متصل كرد . از نهضت حسينى در همين زمينه بايد استفاده كرد , مردم را آگاه نمود . ببينيد چه مى كنند ؟ چگونه تبليغ مى كنند ؟ چگونه كتاب مى نويسند و چگونه بايد بنويسند ؟ درباره چه مسائلى بايد فكر كنند و درباره چه مسائلى حساسيت دارند ؟ ببينيم على بن ابى طالب ( ع ) , حسين بن على ( ع ) روى چه مسائلى حساسيت داشتند , ما هم روى همان مسائل حساسيت نشان دهيم . چرا آنها روى مسائلى حساسيت نشان مى دهند و ما روى مسائل ديگر ؟ از اينجا بايد استفاده كنيم كه پولهايمان را چگونه خرج كنيم . آيا ما رشدى در اين زمينه داريم ؟ مى فهميم انفاقى كه در راه خدا به خيال خودمان مى كنيم چه انفاقى است ؟ به خدا قسم من مى ترسم زيانى كه ما از راه امر به معروف و نهى از منكر جاهلانه كرده ايم يا صدمه هائى كه از اين راه به اسلام زده ايم از زيان ترك امر به معروف و نهى از منكرمان بيشتر باشد .
من نمى دانم اگر ضرر و منفعت مجموع كتابهاى اسلامى كه ما منتشر مى كنيم را پاى همديگر حساب كنيم , فايده اش بيشتر است يا ضررش ؟ همچنين الان نمى توانم به طور دقيق بگويم كه اگر پولهائى را كه در راه اسلام و حتى به قصد قربت خرج مى كنيم , پاى هم حساب بكنيم , آيا منفعتشان براى اسلام بيشتر است يا ضررشان ؟ چون قرآن صريحا مى گويد انفاق دو گونه است , و در مورد يك نوع آن مى گويد : مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبه انبتت سبع سنابل فى كل سنبله ماه حبه ( 1 ) .
يك نوع انفاق را مى گويد مثلش مثل گندمى است كه در زمين مساعدى كاشته شود , هفت خوشه در آورد و هر خوشه اى صد دانه باشد و حتى از اين بيشتر .
و الله يضاعف لمن يشاء يعنى انفاقهائى در راه خدا اينقدر خير و بركت دارد . اما يك انفاق ديگر هم مثال مى زند : كمثل ريح فيها صر اصابت حرث قوم ظلموا انفسهم ( 2 ) اين انفاق مثلش , مثل يك باد سموم خطرناكى است كه وقتى به يك كشتزار آماده مى رسد آن را خراب مى كند يعنى آنچه كه به وجود آمده است را هم از بين مى برد . اگر مى خواهيم به خودمان ارزش بدهيم , اگر مى خواهيم قيمت پيدا كنيم , اگر مى خواهيم در نزد خدا و پيغمبر خدا محترم باشيم , در نزد ملل جهان محترم باشيم , بايد اين اصل را زنده كنيم .
اگر پيغمبر اسلام زنده مى بود امروز چه مى كرد ؟ درباره چه مسئله اى مى انديشيد ؟ والله و بالله قسم مى خورم كه پيغمبر اكرم در قبر مقدسش امروز از يهود مى لرزد . اين يك مسئله دو تا چهار تاست . اگر كسى نگويد , گناه كرده است من اگر نگويم و الله مرتكب گناه شده ام , و هر خطيب و واعظى اگر نگويد مرتكب گناه شده است . گذشته از جنبه اسلامى , فلسطين چه تاريخچه اى دارد ؟ قضيه فلسطين مربوط به دولتى از دولتهاى اسلامى هم نيست , مربوط به يك ملت است , ملتى كه او را به زور از خانه اش بيرون كرده اند . تاريخچه فلسطين چيست ؟ مدعى هستند كه در سه هزار سال پيش دو نفر از ما , داود و سليمان براى مدت موقتى در آنجا سلطنت كرده اند . تاريخ را بخوانيد , در تمام اين مدت دو سه هزار ساله , كى بوده است كه سرزمين فلسطين به يهود تعلق داشته است ؟ كى بوده است كه بيشتر سرزمين فلسطين مال ملت يهود باشد .
آيا بيشتر سرزمين فلسطين از آن ملت يهود است ؟ قبل از اسلام هم مال آنها نبود , بعد از اسلام هم مال آنها نبود . روزى كه مسلمين فلسطين را فتح كردند , فلسطين در اختيار مسيحيها بود , نه در اختيار يهوديها . و اتفاقا مسيحى ها كه با مسلمين صلح كردند يكى از مواردى كه در صلحنامه گنجاندند اين بود كه شما يهود را در اينجا راه ندهيد . گفتند : ما با شما زندگى مى كنيم ولى با يهود زندگى نمى كنيم . چطور شد كه يكدفعه نام وطن يهودى به خود گرفت ؟ يكى از قضايائى كه كارنامه قرن ما را تاريك مى كند ( اين قرنى كه به دروغ نام حقوق بشر , نام آزادى , نام انسانيت بر آن گذاشته اند ) همين قضيه است . يهوديهاى دنيا بعد از اينكه از ملتهاى غير مسلمان زجر و شكنجه و آزار مى بينند ( در روسيه , آلمان , و بسيارى از نقاط دنيا ) , بزرگانشان مى نشينند مى گويند تا وقتى كه ما در اطراف دنيا متفرق هستيم , در هر جا اقليتى هستيم , سرنوشت ما همين است . ما بايد مركزى را انتخاب كنيم و همه مان آنجا جمع شويم , اتباع مذهب يهود آنجا جمع شوند .
اول هم جايى را كه فكر نمى كنند , فلسطين است , جاهاى ديگر را فكر مى كنند , بعد جنگ بين الملل اول پيش مىآيد ( البته من خلاصه اش را عرض مى كنم , مى توانيد كتابهائى را كه در اين زمينه نوشته شده است , بخوانيد . ) متفقين با عثمانيها مى جنگند . من نمى خواهم از عثمانيها دفاع كنم , ولى هر چه بود , حكومت واحدى بود . اگر ظالم هم بود , بالاخره واحد بود . اعراب ساده لوح از حكومت عثمانى به ستوه آمده بودند . تحريك متفقين را پذيرفتند . از داخل , عليه حكومت عثمانى جنگيدند به وعده اينكه به خود آنها در مقابل عثمانيها استقلال بدهند .
انگليس ها به اينها قول قطعى دادند كه ما به شما استقلال مى دهيم به شرط اينكه به نفع ما با عثمانيها بجنگيد . اين بيچاره ها جنگيدند . در خلالى كه اين بدبختيهاى نادان ناآگاه داشتند با دولت تا حدودى اسلامى خودشان مى جنگيدند , انگلستان قول و قرار خودش را با حزب صهيونيسم كه تازه تشكيل شده بود محكم كرد كه فلسطين را مى دهيم به شما در قلب كشورهاى اسلامى . جامعه ملل به وجود مىآيد ( عدالت را ببينيد ! ) و تصويب مى كند كه در دنيا ملتهايى هستند ( مخصوصا ملتهايى كه از عثمانى جدا شده اند ) كه چون رشد ندارند , ما بايد بر ايشان سرپرست معين بكنيم تا اينها را اداره بكنند . يعنى در واقع مى خواستند ارثيه عثمانيها را تقسيم بكنند . قسمتى از آن را دادند به فرانسه , قسمتى را دادند به انگلستان و . . . از جمله جاهايى كه انگلستان گرفت فلسطين بود . گفت من قيم و سرپرست شما هستم , رسما شد كفيل . بعد به صهيونيستها وعده داد ( وعده معروف بالفور ) كه من اينجا را به شما مى سپارم .
[ ( صهيونيستها] ( يعنى يهوديانى كه دهها قرن بود كه در گوشه هاى ديگر دنيا زندگى مى كردند و از نژادهاى ديگر بودند . من خودم فكر مى كردم كه يهوديان موجود همه از نسل اسرائيلند , حالا مى بينم تاريخ تشكيك مى كند , مى گويد اين حرف دروغ است . بسيارى از يهوديها اصلا از نسل اسرائيل نيستند , جامع مشتركشان فقط مذهب است و بس . حتى نژادشان هم خالص نمانده است . يهوديانى كه در اطراف و اكناف دنيا زندگى مى كردند , فقط به دليل اينكه فرنگيها به اينها زجر داده اند و اينها دنبال نقطه اى مى گردند كه آنجا جمع شوند , و به دليل اينكه مردم خيانت پيشه اى هستند , و به دليل اينكه كتاب مقدسشان به آنها اجازه داده كه اگر به سرزمينى رفتيد , رحم نبايد در شما وجود داشته باشد و از هيچ وسيله اى براى پيشبرد هدفتان امتناع نكنيد , بعد كه انگلستان وسيله مهاجرتشان را فراهم كرد به اين سرزمين مهاجرت كردند و زمينها را خريدند در حالى كه يهودى بومى در فلسطين بيش از پنجاه هزار نفر نيست كه الان هم آن بيچاره ها در بدبختى فوق العاده اى زندگى مى كنند . يعنى يهوديان اروپائى و آمريكايى كه آمدند , از جمله بدبختيهايى كه به وجود آورده اند اينست كه سربار يهوديان اصلى هستند كه حق دارند در آنجا زندگى كنند .
يك عده روشنفكر در ميان اعراب بود , قيام كردند , انقلاب كردند .
اينها را كشتند , اعدام كردند , به دار كشيدند . مرتب يهوديها را فرستادند , همينكه عده زياد شد , اسلحه زيادى هم در ميانشان پخش كردند , بعد اينها افتادند به جان مسلمانان بومى , كشتند و زدند و بعد هم آواره كردند . پشت سر يكديگر از كشورهاى اروپائى مهاجرت مى شد , آمدند و آمدند . اين يهوديانى كه شما امروز اسمشان را مى شنويد : موشه دايان , زلى اشكول , گلداماير , زهر مار , آخر ببينيد اينها از كجاى دنيا آمده اند ؟ مدعى هستند كه اين سرزمين , سرزمين ماست . امروز در حدود سه ميليون نفر مسلمان آواره از خانه و زندگيشان هستند . هدف مگر تنها همين است كه يك دولت كوچك در آنجا تشكيل شود ؟ خيلى اشتباه كرده ايد , خيلى همه اشتباه مى كنيم . او مى داند كه يك دولت كوچك بالاخره نمى تواند آنجا زندگى كند , يك اسرائيل بزرگ كه دامنه اش از اين طرف شايد تا ايران خودمان هم كشيده شود .
به قول عبدالرحمن فرامرزى : اين اسرائيلى كه من مى شناسم , فردا ادعاى شيراز را هم مى كند مى گويد : شاعرهاى خود شما هميشه در اشعارشان اسم شيراز را گذاشته اند ملك سليمان . هر چه بگويى آقا ! آن تشبيه است , مى گويد سند از اين بهتر هم مى خواهيد ؟ مگر ادعاى خيبر را كه نزديك مدينه است , ندارند ؟ مگر[ ( روزولت] ( به پادشاه وقت عربستان سعودى پيشنهاد نداد كه شما بياييد اين شهر را به اينها بفروشيد ؟ مگر اينها ادعاى عراق و سرزمينهاى مقدس شما را ندارند ؟ والله و بالله ما در برابر اين قضيه مسئوليم . به خدا قسم مسئوليت داريم . به خدا قسم ما غافل هستيم . و الله قضيه اى كه دل پيغمبر اكرم را امروز خون كرده است , اين قضيه است .
داستانى كه دل حسين بن على را خون كرده , اين قضيه است . اگر مى خواهيم به خودمان ارزش بدهيم , اگر مى خواهيم به عزادارى حسين بن على ارزش بدهيم , بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن على امروز بود و خودش مى گفت براى من عزادارى كنيد , مى گفت چه شعارى بدهيد ؟ آي ا مى گفت بخوانيد[ : ( نوجوان اكبر من] ( يا مى گفت بگوئيد[ : ( زينب مضطرم الوداع , الوداع ] ( , چيزهايى كه من ( امام حسين ) در عمرم هرگز به اينجور شعارهاى پست و كثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها نگفتم ؟ ! اگر حسين بن على بود مى گفت اگر مى خواهى براى من عزادارى كنى , براى من سينه و زنجير بزنى , شعار امروز تو بايد فلسطين باشد . شمر امروز موشه دايان است . شمر هزار و سيصد سال پيش مرد , شمر امروز را بشناس . امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان مى خورد . هى دروغ در مغز ما كردند كه آقا اين يك مسئله داخلى است . مربوط به عرب و اسرائيل است .
باز به قول عبدالرحمن فرامرزى : اگر مال اينهاست و مذهبى نيست , چرا يهوديان ديگر دنيا مرتب براى اينها پول مى فرستند ؟ ما چه جوابى در مقابل اسلام و پيغمبر خدا داريم ؟ آيا چند روز پيش در روزنامه نخوانديد كه در سال گذشته يهوديان ساير نقاط دنيا , نه يهوديانى كه فعلا شناسنامه اسرائيلى دارند , پانصد ميليون دلار براى اينها فرستادند كه با اين پولها فانتوم بخرند , بمب بريزند بر سر مسلمانان .
شنيده ام يهوديان ايران خودمان در سال گذشته معادل پول دو فانتوم فرستادند . سى و شش ميليون دلار پول از يهوديان ايران خودمان براى آنها به عنوان كمك رفت . و من آن يهوديها را به عنوان اينكه يهودى هستند , ملامت نمى كنم , ما خودمان را بايد ملامت كنيم , او به همكيشش كمك كرده است , با كمال افتخار پول مى فرستد , رسيدش هم از موشه دايان مىآيد و آن را در بازار هم نشان مى دهد , مى گويد بيا رسيدش را ببين . مگر همين دو سه شب پيش ننوشتند ( من بريده اش را از[ ( اطلاعات] ( دارم ) كه الان فقط يهوديان مقيم امريكا روزى يك ميليون دلار به اسرائيل كمك مى كنند ؟ ! آنوقت تلاش ما مسلمين در اين زمينه چه بوده است ؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانيم , خودمان را شيعه على بن ابى طالب بخوانيم .
اصلا من بايد بگويم بعد از اين داستانى را كه ما از على بن ابى طالب نقل مى كنيم , حرام است كه ديگر در منابر نقل كنيم كه : روزى على بن ابى طالب شنيد دشمن به كشور اسلامى حمله كرده است , و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار . بعد فرمود : شنيده ام زينب يك زن مسلمان يا زنى كه در حمايت مسلمانان است را گرفته اند . شنيده ام دشمن , سرزمين مسلمين را غارت كرده است , مردانشان را كشته است , اسير كرده است , متعرض زنان آنها شده است , زيورها را از گوش و دست زنها جدا كرده است . بعد همين على بن ابى طالب كه ما اظهار تشيع او را مى كنيم و نسبت به او حساسيتهاى بى معنى و دروغين نشان مى دهيم گفت : فلو ان امرءا مسلمامات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما بل كان به عندى جديرا . ( 1 ) اگر يك مرد مسلمان با شنيدن اين خبر دق كند و بميرد سزاوار است و مورد ملامت نيست .
آيا ما وظيفه نداريم كه كمك مالى به آنها بكنيم ؟ آيا اينها مسلمان نيستند , عزيزان ندارند ؟ آيا اينها براى حق مشروع بشرى قيام نمى كنند ؟ كيست كه امروز منكر شود كه فلسطينيهاى آواره حق بازگشت به وطن خود را ندارند ؟ من در سفر مكه بعضى از اينها را ديدم . يك جوانهائى ! فقط مى گفتند : دماء الشهداء , ما اميدمان فقط به خون شهدايمان است . افرادى در ميان آنها هستند كه والله براى لباسشان محتاجند و برهنه مى جنگند . اگر هفتصد ميليون جمعيت مسلمان دنيا , هر فرد روزى يك ريال بدهد , در سال نزديك به سيصد ميليارد دلار مى شود . اگر فقط مردم ايران كه بيست و پنج ميليون نفر هستيم و نود و هشت درصد ما مسلمان است , هر فرد روزى يك ريال به فلسطينيها كمك كند , در سال حدود نود ميليون تومان مى شود . اگر يك عشر مسلمانان هم هر كس روزى يك ريال كمك كند در سال نه ميليون تومان مى شود . فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم . ( 2 ) .
الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله باموالهم و انفسهم . ( 3 )
به وسيله مال كه مى توانيم كمك كنيم . والله اين انفاق واجب است , مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است . اولين سئوالى كه بعد از مردن از ما مى كنند همين است كه در زمينه همبستگى اسلامى چه كرديد ؟ پيغمبر فرمود : من سمع مسلما ينادى ياللمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم ( 1 ) هر كس بشنود صداى مسلمانى را كه فرياد مى كند ياللمسلمين مسلمانان به فرياد من برسيد , و او را كمك نكند , ديگر مسلمان نيست , من او را مسلمان نمى دا نم . چه مانعى دارد كه ما براى اينها حساب باز كنيم ؟ چه مانعى دارد كه مقدار كمى از درآمد خودمان را اختصاص به اينها بدهيم ؟ چرا يهوديان دنيا حتى يهوديان ايران كمك بكنند و ملتهاى ديگر آنها را تحسين كنند , بارك الله بگويند , ملت بيدار بگويند : ولى ما نكنيم ؟ مردم بيدار آن مردمى هستند كه فرصت شناس باشند , دردشناس باشند , حقايق شناس باشند .
من وظيفه خودم را عمل كردم . وظيفه من فقط گفتن بود و خدا مى داند جز تحت فشار وجدان و وظيفه خودم چيز ديگرى نبود . اين كمك مالى را وظيفه شما مى دانم . و وظيفه خودم و هر خطيب و واعظى مى دانم كه اين را بگويد , بر هر خطيب و واعظى من واجب مى دانم كه چنين حرفى را بزند . مراجع تقليد بزرگى مثل آيت الله حكيم و ديگران رسما فتوى داده اند كه كسى كه در آنجا كشته مى شود , اگر نماز هم نخواند شهيد در راه خداست .
پس بيائيم به خودمان ارزش بدهيم , به كار و فكر خودمان ارزش بدهيم , به كتابهاى خودمان ارزش بدهيم , به پولهاى خودمان ارزش بدهيم , خودمان را در ميان ملل دنيا آبرومند بكنيم . علت اينكه دولتهاى بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمى انديشند , اينست كه معتقدند مسلمان غيرت ندارد . آمريكا را فقط همين يكى جرى كرده است . مى گويد مسلمان جماعت غيرت ندارد , همبستگى و همدردى ندارد . مى گويد يهودى كه براى پول مى ميرد , جز پول چيزى نمى شن اسد , خدايش پول است , زندگيش پول است , حيات و مماتش پول است , به يك چنين مسئله حساسى كه مى رسد روزى يك ميليون دلار به همكيشانش كمك مى كند ولى هفتصد ميليون مسلمان دنيا كوچكترين كمكى به همكيش خود نمى كنند ! روز عاشورا است . روز معراج حسين بن على عليه السلام است . روزى است كه ما بايد از روح حسين , از غيرت حسين , از مقاومت حسين , از شجاعت و دليرى حسين , از روشن بينى حسين پرتوى بگيريم , بلكه ما هم ذره اى آدم شويم , بيدار شويم . يكى از نويسندگان بسيار معروف ,[ ( عباس محمود عقاد] ( جمله اى درباره اباعبدالله عليه السلام دارد . مى گويد : در روز عاشورا مثل اين بود كه يك نوع مسابقه ميان خصلتهاى حسينى برقرار شده بود . يعنى فضايل حسينى هر كدام با ديگرى مسابقه مى داد . صبر حسين مى خواست از ساير صفاتش جلو بيفتد , رضاى حسين به آنچه كه رضاى خداست , مى خواست از صبرش جلو بيفتد . اخلاص حسين مى خواست از همه اينها پيشى بگيرد .
شجاعت حسين مى خواست گوى سبقت را از صفات ديگر او بر بايد . من عرض مى كنم ( البته من نمى توانم درباره اخلاص حسينى كوچكترين سخنى بگويم , كوچكتر از اين هستم , ولى مى توانم بگويم ) چيزى كه در روز عاشورا بيش از هر چيز ديگر جلوه گر و نمايان است , طمانينه حسين , اطمينان حسين , آرامش و استقامت حسين است . اين سخنى نيست كه من مى گويم , سخنى است كه از همان روزها درك كردند . يك كسى كه آنجا حاضر بوده است , جمله اى دارد . تعبير او مطابق عصر و زمان و فهم خودش خيلى عالى است . مى گويد : و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل ولده و اهل بيته و اصحاب اربط جاشا منه ( 1 ) . اين مرد در واقع يك خبرنگار بوده و قضايا را نقل كرده است . مى گويد : به خدا قسم من سراغ ندارم مرد دلشكسته اى , مرد تحت فشار قرار گرفته اى را كه فرزندانش ( اهل بيتش ) جلوى چشمش قلم قلم باشند , اصحابش را ببيند در حالى كه سرهاشان از بدنهايشان جدا شده است , و اين مقدار قوت قلب داشته باشد .
اين جريان خيلى عجيب است , شوخى نيست , جريانى كه هميشه اعجاب مرا بر مى انگيزد اينست : اباعبدالله در روز عاشورا چنان قدم بر مى دارد كه كانه آينده روشن يعنى آثار نورانى نهضت خودش را به چشم مى بيند . او شك نداشت كه با همين شهيد شدن پيروز شد . شك نكرد كه روز عاشورا پايان اين است كه بايد هر چه دارد در راه خدا بدهد , يعنى پايان كشت است , و از روز عاشورا آغاز بهره بردارى از اين نهضت است . همانگونه كه همينطور هم باشد . ما مى بينيم كه كشته شدن حسين ( ع ) همان , و پيدا شدن جنبشها و حركتها و همدرديها و همدليها و طغيانها عليه دستگاه اموى همان .
اولين كسى كه اين كار را كرد , يك زن بود , زن يكى از لشكر كفار . در عصر عاشورا وقتى كه ديد لشكر مى خواهند به طرف خيمه هاى حرم حسين بن على حمله كنند , دويد و چوب خيمه اى را برداشت و در جلوى خيمه ها ايستاد , قبيله بكر بن وائل را صدا زد : يا آل بكر بن وائل ! قبيله من ! خويشاوندان من ! كجائيد ؟ بيائيد ! كار به اينجا كشيده است كه مى خواهند لباس از تن حرم پيغمبر بكنند ! منظره اى كه به نظر من خيلى با شكوه و پر جلال است , اينست : مى دانيم اباعبدالله وقتى آمد براى وداع با اهل بيتش كه ديگر احدى از كسانش زنده نبود . آن وداع هم خيلى جانسوز و جانگداز است . ولى به علت خاصى اباعبدالله براى نوبت دوم به وداع آمده و نوشته اند علتش اين بود كه در حملاتى كه كرد , يك نوبت موفق شد لشكر دشمن را عقب بزند و داخل شريعه فرات بشود . اينها ناراحت بودند كه مبادا اباعبدالله آب بياشامد , زيرا اگر آب بياشامد , نيرو مى گيرد . در همان وقت كسى فريادى كرد , كه اباعبدالله ديگر غيرتش به او اجازه نداد كه اين حرف را ( خواه راست باشد خواه دروغ ) بشنود و او مشغول نوشيدن آب باشد . وقتى دست برد زير آب تا مقدارى بردارد , كسى فرياد كرد حسين ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟ ! ريختند به خيام حرمت . فورا بيرون آمد . من نمى دانم گفته او راست بود و واقعا مى خواستند حمله بكنند يا نه , ولى حمله سريع و بيرون آمدن به وقت اباعبدالله ديگر مجالى نداد . آقا وقتى كه آمد , حمله اى به خيام حرم نشده بود . اين فرصت را مغتنم شمرد و بار ديگر زنها و بچه ها را جمع كرد . اينجاست كه شكوه و جلال روح اباعبدالله پيدا مى شود . اول فرمود : اهل بيت من ! استعدوا للبلاء خودتان را آماده سختيها بكنيد . مى خواست روح اينها آماده باشد . يك جمله بيشتر در اين زمينه نگفت ولى فورا اين مطلب را گفت : و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و معذب اعاديكم بانواع البلاء ( 1 ) اهل بيت من ! يقين داشته باشيد كه شما از اين ساعت سختى و شدت مى بينيد ولى ذلت نخواهيد ديد . بدانيد كه خداوند شما را حفظ و از شر دشمنان نگهدارى مى كند و شما محترمانه به حرم جدتان برخواهيد گشت . از اين ساعت به بعد , بدبختى دشمنان شماست , مطمئن باشيد كه خداوند دشمنان شما را در همين دنيا به انواع مختلف عذاب خواهد كرد . معلوم بود كه اباعبدالله اوضاع را مى ديد .
در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را مركز قرار داده بود . حمله مى كرد .
اول جنگ تن به تن , عده اى آمدند , ولى تا آمدند , اباعبدالله به آنها مهلت نداد , به طورى كه رعب در دل دشمن قرار گرفت . عمر سعد فرياد كرد : چه مى كنيد ؟ و الله نفس ابيه بين جنبيه با كى داريد مى جنگيد ؟ ! اين فرزند على است هذا ابن قتال العرب اين فرزند همان كسى است كه عرب را كشت . مى خواست تعصب عربيت را عليه حضرت تحريك كرده باشد .
گفتند : چه كنيم ؟ گفت اينطور مصلحت نيست . اگر يك يك برويد , يك نفر از شما را باقى نخواهد گذاشت , حمله را همه جانبه كنيد . اباعبدالله به هر طرف كه حمله مى كرد , فرار مى كردند ولى مواظب بود كه از خيمه ها دور نشود . غيرت حسين هم هست . حسين شجاع است , صبور است , راضى به رضاى الهى است , مخلص است ولى غيره الله هم هست , غيرتش هم به او اجازه نمى دهد كه زنده باشد و كسى نزديك خيام حرم او بيايد . به اهل بيت دستور داد كه شما ابدا از خيمه ها بيرون نيائيد . اين دروغ است اگر شنيده باشيد كه اهل بيت مرتب بيرون مىآمدند والعطش مى گفتند . فقط يك بار بيرون آمدند و آن , وقتى بود كه اسب بى صاحب اباعبدالله آمد . آن وقت هم كه بيرون آمدند , اول نمى دانستند كه قضيه از چه قرار است . صداى شيهه اين اسب را كه شنيدند , خيال كردند آقا براى وداع سوم آمده است .
مى گويند اين اسب , اسب تربيت شده اى بود . نه تنها اسب اباعبدالله اينطور تربيت داشت , بلكه اسبهاى دشمنان هم اينطور تربيتها را داشتند كه وقتى سوارش مى افتاد , اين حيوان , احساس مى كرد . اين اسب يال خودش را به خون اباعبدالله رنگين كرده بود و وقتى كه ديد آقا افتاده است و ديگر نمى تواند از جا بلند شود , آمد به طرف خيام حرم . در واقع مثل اينكه پيكى بود كه مى خواست خبرى بدهد . اينها به خيال اينكه آقا برگشته اند , از خيمه بيرون آمدند ولى وقتى كه آن اوضاع را ديدند , چاره اى نديدند جز اينكه دور اين اسب را بگيرند و ناله بكنند . به هر حال آقا اجازه نداد آنها بيرون بيايند . ولى خودش نقطه اى را مركز قرار داده بود كه صدايش را مى شنيدند . مى خواست به اين وسيله به آنها اطمينان بدهد .
وقتى كه بر مى گشت , به آن مركز كه مى رسيد , با صداى بلند ( من نمى دانم اينكه مى گويم صداى بلند , آن زبان خشك چگونه در دهان مى گرديده ) با هر مقدار كه نيرو داشت فرياد مى كرد : لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم خدايا ! حسين هر چه نيروى روحى و جسمى دارد , از توست . اهل بيت خوشحال مى شدند كه آقا زنده است . مدتى استراحت مى كرد , آسايش پيدا مى كرد . لشكر باز برمى گشتن د , حلقه را تنگ مى كردند , تيراندازى مى كردند , سنگ مى پراندند . باز نوبت ديگر آقا حمله مى كرد . اين كر و فر ادامه داشت .
شنيده ايد كه عمر سعد در روز عاشورا جنگ را چگونه شروع كرد و باز شنيده ايد كه اباعبدالله اجازه نداد كه جنگ از سوى خود و اصحابش شروع بشود . اين سنتى است كه در جنگهايى كه با يك فرقه به ظاهر مسلم صورت مى گرفت , رعايت مى شد . على عليه السلام هم رعايت مى كرد . مى گفت من هرگز ابتدا به جنگ نمى كنم . آنها كه جنگ را شروع كردند , بعد ما مى زنيم .
آقا ابتداى به جنگ نكرد . عمر سعد براى جلب رضايت عبيدالله زياد , جنگ را به اين شكل شروع كرد كه تير و كمانى خواست . پدر او معروف است كه در صدر اسلام , تيرانداز خيلى ماهرى بوده است و شايد خودش هم تيرانداز بوده است . تيرى را به كمان كرد و پرتاب كرد به طرف خيام حرم حسينى . بعد فرياد كرد : ايها الناس ! در نزد امير شهادت بدهيد كه اول كسى كه به سوى خيمه هاى حسين تيرانداخت , من بودم . اين جنگ در روز عاشورا با يك تير شروع شد و بايد عرض بكنم با يك تير ديگر هم خاتمه پيدا كرد . تير ديگر , آن تير زهرآلودى بود كه به سينه مبارك حسين ( ع ) اصابت كرد فاتاه سهم محدد مسموم , مسموم هم بود , آنقدر زياد در سينه اباعبدالله فرو رفت كه آقا فشار آورد تا از طرف جلو بيرون بياورد نشد , نوشته اند از پشت سر بيرون آورد . بعد از اين بود كه ديگر حسين از اسب روى زمين افتاد , ديگر تاب و توان از او رفت . بعد از اين قضيه بود كه ديگر كر و فر اباعبدالله تمام شد .
نوشته اند حسن بن على ( ع ) چند پسر داشت كه اينها همراه اباعبدالله آمده بودند . يكى از آنها جناب قاسم بود . امام حسن ( ع ) پسر ده ساله اى دارد كه آخرين پسر ايشان است , و اين بچه شايد از پدرش يادش نمىآمد چون وقتى كه پدرش از دنيا رفت , گويا چند ماهه بوده است , در خانه حسين بزرگ شد . اباعبدالله , به فرزندان امام حسن خيلى مهربانى مى كرد , شايد بيش از آن اندازه كه به پسران خودش مهربانى مى كرد . چون آنها يتيم بودند , پدر نداشتند . اين پسراسمش عبدالله و خيلى به آقا علاقمند است , و آقا به زينب سپرده است كه تو مواظب بچه ها باش , و زينب دائما مراقب آنهاست . يكدفعه زينب متوجه شد كه عبدالله ا ز خيمه بيرون آمده است و مى خواهد برود پيش عمويش حسين بن على ( ع ) . زينب دويد او را بگيرد , او فرياد كرد : والله لا افارق عمى به خدا قسم كه من هرگز از عمويم جدا نمى شوم . آن طفل مى دود , زينب مى دود .
السلام عليك يا اباعبدالله اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده . آنقدر زينب دويد كه به اباعبدالله نزديك شد , آقا فرمود نه , تو برگرد , بگذار اين بچه پيش خودم باشد . خودش را انداخت به دامان حسين ( ع ) .
( حسين است , او خودش عالمى دارد . ) در همين حال يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به اباعبدالله بزند . تا شمشيرش را بالا برد , اين طفل فرياد كرد : يابن الزانيه اتريد ان تقتل عمى ؟ زنا زاده ! تو مى خواهى عموى مرا بكشى ؟ تا او شمشيرش را حواله كرد , اين طفل دست خود را جلو آورد و دستش بريده شد . فرياد كرد : يا عماه ! عموجان ببين با من چه كردند ! اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتاك اليقين .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم , وصلى الله على محمد و آله الطاهرين . باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . . .
خدايا ! عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما , ما را قرآن شناس قرار بده , ما را اسلام شناس قرار بده .
خدايا ! اين رخوت , سستى , تنبلى و كسالتى را كه در روح ما مسلمين حكمفرما است , از روح ما بزداى .
خدايا ! به ما غيرت بده , به ما وحدت و اتفاق ارزانى بدار , به ما روح همدردى و همبستگى كرامت كن .
خدايا ! شر كفار , شر اسرائيل , شر صهيونيزم را از سر مسلمين كوتاه فرما , به ما توفيق مبارزه با اين دشمن كه كيان 180 اسلام و قرآن را تهديد مى كند , عنايت كن .
خدايا ! در اين روز عزيز , گذشتگان ما را ببخش و بيامرز .
________________________________________
1 - سوره توبه , آيه 112 .
1 - جامع الصغير سيوطى , ص 95 .
2- مسلما جمعيت مسلمانان در حال حاضر بيش از اين مقدار است.
1 - تحف العقول ص 356 .
1- سوره آل عمران , آيه 110
1- سوره بقره , آيه 261 .
2- سوره آل عمران , آيه 117 .
1- نهج البلاغه , خطبه 27 .
2- سوره نساء , آيه 95 .
3- سوره توبه , آيه 20 .
1- اصول كافى ج 2 ص 164 . ( به جاى مسلما , رجلا آمده ) .
1- لهوف ص 50 .
1 - مقتل مقرم ص 348 .
جلسه هفتم : تاثير امر به معروف و نهى از منكر اهل بيت امام پس از حادثه كربلا
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين , بارى الخلائق اجمعين , و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , و حافظ سره و مبلغ رسالاته , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر والحافظون لحدود الله و بشر المومنين ( 1 ) بحث امشب من تتمه اى است از بحثهاى ششگانه گذشته . از آنچه در جلسات قبل بيان گرديد , معلوم شد كه لازم است ما اصل امر به معروف و نهى از منكر را احياء كنيم و خودمان را هم با اين اصل احياء كنيم . تعبيرى دارد اميرالمومنين على ( ع ) در باره تقوا كه به اصطلاح منطق , شبه دور است , مى فرمايد : الا فصونوها و تصونوا بها . ( 2 ) ايها الناس ! تقوا را صيانت و حفظ كنيد و خودتان را به وسيله تقوا صيانت كنيد . به نظر مى رسد اين دور است . ما بايد تقوا را صيانت كنيم يا تقوا بايد ما را صيانت كند ؟ جواب اين است : هر دو . اين دور است اما نه دور محال . گفت : سلسله اين قوم جعد مشگبار { مسئله دور است , اما دوريار چون نگهدارى ما از تقوا به يك شكل است و نگهدارى تقوا از ما به شكل ديگر . ما بايد تقوا را صيانت كنيم و تقوا بايد و مى تواند ما را صيانت كند . در اينجا هم همينطور است . ما بايد امر به معروف و نهى از منكر را احياء كنيم و امر به معروف و نهى از منكر متقابلا بايد ما را احياء كند و خواهد كرد .
ما پيرامون عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى , فقط از آن جنبه ا ش بحث كرديم كه اين عنصر چه اندازه تاثير داشته است , محرك و باعث بوده است , انگيزه حسينى بوده است . ولى غير از اين , مطلب ديگرى هم هست و آن اينكه در اين نهضت , چقدر امر به معروف و نهى از منكر عملا صورت گرفت ؟ وجود مقدس حسين بن على ( ع[ ( در اين نهضت عملا يك آمر به معروف و ناهى از منكر بود] و از او بيشتر , بعد از شهادت اباعبدالله ( ع ) اهل بيت بزرگوار آن حضرت , از بعد از روز عاشورا , از همان روز يازدهم و حداقل از روز دوازدهم , به عنوان يك گروه امر به معروف و نهى از منكر در آمدند , و تا پايان اين ماجرا هر جا كه بودند , امر به معروف و نهى از منكر كردند . آنها هرگز به صورت يك جمعيت شكست خورده در نيامدند . آنها هم مثل خود اباعبدالله , پايان كار را زنده ماندن يا كشته شدن نمى دانستند كه بگويند مطلب اين بود كه حسين زنده بماند و به خلافت برسد يا حداقل در گوشه اى برود و زندگى كند , پس حالا كه حسين كشته شده , مطلب تمام شد .
نه , آنها دنبال همان هدف حسينى بودند .
كشته شدن اباعبدالله , از يك نظر براى آنها آغاز كار بود نه پايان كار . و چقدر زيبا و جالب توجه است وضع اهل بيت پيغمبر ! و راستى وقتى انسان اينها را تجزيه و تحليل مى كند , در مقابل اين عظمت و زيبائى , در مقابل اين قوت , در مقابل اين قدرت روح , در مقابل اينهمه ايمان و يقين , در مقابل اينهمه شجاعت روحى , غرق در حيرت مى شود و جز اينكه در مقابل آنها سر تعظيم فرود آورد كار ديگرى نمى تواند بكند . تا آخرين لحظه تبليغ كردند , نهى از منكر و امر به معروف كردند , دعوت به اسلام كردند .
محبت و بلكه معرفت على ( ع ) و اهل بيت پيغمبر اساسا در همه شام وجود نداشت . يعنى كسى آنها را نمى شناخت , و اگر هم مى شناختند , به صورتهاى بسيار زشتى مى شناختند . ولى ببينيد اهل بيت پيغمبر چه كردند ؟ ! فقط يك نمونه اش را عرض مى كنم و بعد وارد مطالب ديگرى مى شوم .
مى دانيم كه روز عاشورا , وضع به چه منوال بود , و شب يازدهم را اهل بيت پيغمبر چگونه برگزار كردند . روز يازدهم جلادهاى ابن زياد مىآيند اهل بيت را سوار شترهاى بى جهاز مى كنند و يكسره حركت مى دهند , و اينها شب دوازدهم را شايد تا صبح يكسره با كمال ناراحتى روحى و جسمى , طى طريق مى كنند . فردا صبح نزديك دروازه كوفه مى رسند . دشمن مهلت نمى دهد . همان روز پيش از ظهر اينها را وارد شهر كوفه مى كنند .
ابن زياد در دار الاماره خودش نشسته است . يك مشت اسير , آنهم مركب از زنان و يك مرد كه در آنوقت بيمار بود . لقب بيمارى براى حضرت سجاد ( ع ) فقط در ميان ما ايرانيها پيدا شده است . نمى دانم چطور شده است كه فقط ما اين لقب را مى دهيم : امام زين العابدين بيمار ! ولى در زبان عرب هيچوقت نمى گويند على بن الحسين المريض ( يا المراض ) . اين لقبى است كه ما به ايشان داده ايم . ريشه اش البته همين مقدار است كه در ايام حادثه عاشورا , امام على بن الحسين سخت مريض بود . ( هر كسى در عمرش مريض مى شود . كيست كه در عمرش مريض نشود ؟ ) مريض بسترى بود , مريضى كه حتى به زحمت مى توانست حركت كند و روى پاى خود بايستد و با كمك عصا مى توانست از بستر حركت كند . در همان حال امام را به عنوان اسير حركت دادند .
امام را بر شترى كه يك پالان چوبى داشت و روى آن حتى يك جل نبود , سوار كردند . چون احساس مى كردند كه امام بيمار و مريض است و ممكن است نتواند خودش را نگهدارد , پاهاى حضرت را محكم بستند . غل به گردن امام انداختند , با اين حال اينها را وارد شهر كوفه كردند . ديگر كوفتگى , زجر , شكنجه به حد اعلا است[ . معمولا] وقتى مى خواهند از يك نفر مثلا به زور اقرار بگيرند , يا اعصابش را خرد كنند , اراده اش را در هم بشكنند , يك بيست و چهار ساعت , چهل و هشت ساعت به او غذا نمى دهند , نمى گذارند بخوابد , هى زجرش مى دهند . در چنين شرائطى اكثر افراد مستاصل مى شوند , مى گويند هر چه مى خواهى بپرس تا من بگويم . آنوقت شما ببينيد ! اينها وقتى كه وارد مجلس ابن زياد مى شوند , بعد از آنهمه شكنجه هاى روحى و جسمى , چه حالتى دارند . زينب سلام الله عليها را وارد مجلس ابن زياد مى كنند . او زنى است بلند بالا . عده اى تعبير كرده اند : و حفت بها اماوها يعنى كنيزانش دورش را گرفته بودند . مقصود كنيز به معناى اصطلاحى نيست . چون همه زنهاى اصحاب كه شركت كرده بودند , براى زينب سيادت و بزرگوارى قائل بودند , خودشان را مثل كنيز مى دانستند . اينها دور زينب را گرفته بودند و زينب در وسط اينها وارد مجلس ابن زياد شد ولى سلام نكرد , اعتنا نكرد . ابن زياد از اينكه او احساس مقاومت كرد , ناراحت شد . سلام نكردن زينب معنايش اينست كه هنوزاراده ما زنده است , هنوز هم ما به شما اعتنا نداريم , هنوز هم روح حسين بن على در كالبد زينب مى گويد : هيهات منا الذله , هنوز مى گويد : لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افرا فرار العبيد يا : لا اقراقرار العبيد ( 1 ) ابن زياد از اين بى اعتنائى سخت ناراحت شد . مى فهميد اين كيست . همه گزارشها به او رسيده بود . وقتى فهميد زنى از همه محترمتر است و زنان ديگر با احترام خاصى دورش را گرفته اند , لابد حدس مى زد كه او كيست چون خبر داشت كه كى هست , كى نيست . در عين حال گفت : من هذه المتكبره ؟ يا : من هذه المتنكره ؟ ( دو جور ضبط كرده اند ) . اين متكبر , اين زن پرنخوت كيست ؟ يا اين ناشناس كيست ؟ كسى جواب نداد . دو مرتبه سئوال كرد .
مى خواست از همانها كسى جواب بدهد . بار دوم و سوم . بالاخره زنى جواب داد : هذه زينب بنت على بن ابى طالب , اين , زينب دختر على است . اين مرد دنى پست لعين كه يك جو شرافت نداشت ( از يك طرف كسى كه اينهمه مصيبت ديده است , يك آدم شريف به خودش اجازه نمى دهد كه نمك به زخم او بپاشد . و از طرف ديگر , زن , به اصطلاح جنس لطيف است , در هيچ قانون جنگى , مردمى كه يك ذره شرافت دارند , متعرض زن نمى شوند . به هيچ شكلى زن را زخم زبان نمى زنند , جراحت به او وارد نمى كنند . زن را اسير مى گيرند و در عين حال احترام مى كنند . ) شروع كرد به سخت ترين وجهى زخم زبان زدن . گفت : الحمد لله الذى فضحكم و اكذب احدوثتكم خدا را شكر مى كنم كه شما را رسوا و دروغتان را آشكار كرد . زينب در كمال جرات و شهامت گفت : الحمد الله الذى اكرمنا بالشهاده , خدا را شكر مى كنيم كه افتخار شهادت را نصيب ما كرد . خدا را شكر مى كنم كه اين تاج افتخار را بر سر برادر من گذاشت , خدا را شكر مى كنيم كه ما را از خاندان نبوت و طهارت قرار داد . بعد در آخر گفت : انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا . رسوائى مال فاسقهاست , ما در عمرمان دروغ نگفتيم و حادثه دروغ هم به وجود نياورديم . دروغ مال فاجرهاست . فاسق و فاجر هم ما نيستيم , غير ماست , يعنى تو . رسوا تويى , دروغگو هم خودت هستى .
اين مقدار شهامت و شجاعت و ايمان عملى ! اين , امر به معروف و نهى از منكر است . تازه اين , يك درجه و يك مرحله اش است , و داستان درازى دارد . زين العابدين چه گفت , يكى از دختران امام حسين چه گفت , كنار بازار كوفه , زينب چه خطابه اى انشاء كرد ! زين العابدين در آنجا چه خطابه اى انشاء كرد , در بين راه چه كردند , در خرابه يا در خيابانها و كوچه ها با مردم كه مواجه مى شدند , چه مى گفتند و از همه اينها به نظر من بالاتر , آن خطابه بسيار غراء زينب سلام الله عليها در مجلس يزيد بن معاويه است . در آنجا ديگر صحبت بيست و چهار ساعت و چهل و هشت ساعت نيست . نزديك يك ماه است كه زينب در چنگال اينها اسير است و حداكثر زجرى را كه به يك اسير مى دهند به او داده اند . ولى بينيد در مجلس يزيد چه كرده است ؟ ! پس در نهضت حسينى , عنصر امر به معروف و نهى از منكر را , از اين وجهه و جهت هم بايد در نظر گرفت كه اين نهضت , يك نهضت امر به معروف و نهى از منكر بود , و آثار اين امر به معروف و نهى از منكر را هم بايد كاملا بررسى كرد , مخصوصا در خودشام كه چگونه شام را زير و رو كرد .
مطلب ديگرى كه خواستم براى شما عرض كنم , اينست : فقهاى ما در باب امر به معروف و نهى از منكر دو مطلب گفته اند كه بايد آنها را توضيح دهيم . يكى اينست كه امر به معروف و نهى از منكر در جايى است كه انسان احتمال اثر بدهد . معنى اين جمله چيست ؟ امر به معروف و نهى از منكر يك قانون تعبدى مثل نماز يا روزه نيست كه البته حكمت و فلسفه و اثرى دارد ولى به ما مربوط نيست كه ببينيم اگر اثر خودش را مى بخشد , انجام بدهيم , و اگر اثر خودش را نمى بخشد , انجام ندهيم . به ما گفته اند شما نماز را به هر حال بايد بخوانيد . اين , در اختيار تو نيست , تو نمى توانى حساب بكنى كه اين نماز اثر دارد يا اثر ندارد , تو بايد تحت اين فرمول و قاعده بخوانى . اينكه اين كار به نتيجه مى رسد يا نمى رسد , از حوزه منطق بشر خارج است , ولى امر به معروف و نهى از منكر را بشر بايد با منطق خودش اداره كند , يعنى هميشه در كارها بايد روى آن نتيجه اى كه بايد بر آن مترتب بشود , حساب بكند . نيرو مصرف مى كنى , مايه مصرف مى كنى , امر به معروف و نهى از منكر مى كنى , ولى حساب كن ببين در اين كار , تو چقدر به نتيجه و هدف مى رسى . مثل تاجرى باش كه وقتى سرمايه اش را خرج مى كند , روى حساب ( لااقل حساب احتمالات ) مى خواهد سودى كه از اين كار مى برد , بيش از سرمايه اى باشد كه مصرف مى كند . و اين بسيار حرف منطقى اى است . يعنى اگر ما در جايى , امر به معروف و نهى از منكر مى كنيم , يك سرمايه مالى يا جانى يا لااقل يك سرمايه وقتى و زمانى مصرف مى كنيم , ولى يقين داريم كه كوچكترين اثرى نمى بخشد يا اثر معكوس مى بخشد , آيا باز بايد انجام بدهيم ؟ نه . خيلى حرف منطقى و درستى است . اين , در مقابل منطق خوارج است .
در فقه خوارج , امر به معروف و نهى از منكر , يك تعبد محض است .
يعنى انسان حق ندارد حساب و منطق را در آن وارد كند . او بايد كوركورانه و چشم بسته , امر به معروف و نهى از منكر كند ولو يقين دارد كه در اينجا سرمايه را مصرف مى كند و سودى هم نمى برد . مى گويد به ما مربوط نيست , خدا گفته تو بايد به هر حال امر به معروف و نهى از منكر كنى . ائمه ما به ما گفتند اين , اشتباه است , خدايا اينجور امر به معروف و نهى از منكر را دستور نداده است .
در امر به معروف و نهى از منكر , قطعا بايد حساب , تدبير , فكر و منطق به كار برده شود . علمائى كه در مسائل اجتماعى مطالعه كرده اند , گفته اند كه راز انقراض خوارج همين بود كه در امر به معروف و نهى از منكر , منكر منطق بودند . مىآمد مثلا در حضور يك جبار گردنكش در حالى كه شمشيرش را كشيده بود . يقين داشت كه در اينجا حرفش كوچكترين اثرى ندارد , ولى مى گفت . او هم آنا او را معدوم مى كرد . به اصطلاح تاكتيك نداشتند , منطق و حساب در كارشان نبود . بى گدار خودشان را به آب مى زدند , نتيجه , انقراضشان شد . ولى ائمه ما عليهم السلام گفتند اين كار غلط است[ . ( تقيه] ( هم كه شما شنيده ايد يعنى به كار بردن تاكتيك در امر به معروف و نهى از منكر , از ماده[ ( وقى] ( به معنى نگهدارى است .
يعنى چه ؟ يعنى امر به معروف و نهى از منكر مبارزه است . در مبارزه , انسان وسيله دفاعى هم بايد به كار ببرد . يعنى بزن ولى كوشش كن نخورى .
اما تو مى خواهى بگوئى بر من جهاد واجب است , ولى چرا سلاح بپوشم , چرا زره بپوشم , مگر اگر كشته بشوم , به بهشت نمى روم ؟ چرا . پس من همينطور خودم را مى زنم به قلب لشكر تا كشته بشوم , بروم به بهشت . مى گويد اين كار را نكن . تو دارى نيروى اسلام را مصرف مى كنى , تو خودت خشتى در بناى اسلام هستى , نيروئى از نيروهاى اسلام هستى . برو بزن ولى كوشش كن تا حد امكان كمتر بخورى .
اگر به اين خيال بروى , اسلحه نپوشى و به خاطر اسلحه نپوشيدن كشته شوى , نيروى اسلام را هدر داده اى . برو بزن , و تا حد امكان كشته نشو , برو تا حد ممكن طرف را از بين ببر ولى خودت را حفظ كن . اين , معنى مطلبى است كه آقايان گفته اند و بسيار مسئله منطقى اى است .
مطلب ديگرى ما در باب امر به معروف و نهى از منكر داريم كه اين هم در اخبار و روايات ما هست , متن حديث است كه در فقه ما هم آمده است : انما يجب على القوى المطاع ( 1 ) امر به معروف و نهى از منكر بر كسى واجب است كه قدرت داشته باشد . يعنى آدم ناتوان نبايد امر به معروف و نهى از منكر بكند . اين هم وابسته به آن مطلب است , يعنى حساب اينست كه امر به معروف و نهى از منكر براى رسيدن به نتيجه است , براى اينست كه : نيرو را حفظ كن و نتيجه بگير . اما آنجا كه تو ناتوان هستى , يعنى نيرويت را از دست مى دهى و به نتيجه نمى رسى , نه .
در اينجا يك اشتباه بسيار بزرگ براى بعضيها پيدا شده است و آن اينكه ممكن است كسى بگويد : من كه قدرت ندارم فلان كار را انجام بدهم , اسلام هم كه گفته اگر قدرت ندارى , نكن , پس ديگر من خيالم راحت است .
ديگرى مى گويد : اسلام گفته است امر به معروف و نهى از منكر , در وقتى است كه در آن احتمال نتيجه دادن باشد . خوب , من احتمال نمى دهم , پس خيالم راحت است . اين , اشتباه است . اين احتمال , غير از احتمالى است كه شما در باب طهارت و نجاست مى دهيد . من نمى دانم فلان چيز پاك است يا نجس ؟ مى گويد آيا احتمال مى دهى كه پاك است ؟ بله , احتمال مى دهم . خوب , بگو پاك است . معناى آن احتمال , همان احتمال ذهنى است . يعنى تو در هر جا كه شك دارى كه چيزى پاك است يا نجس ,[ اگر احتمال مى دهى كه پاك باشد , بگو پاك است] . مثلا دوايى را كه از خارج وارد كرده اند , تو صد در صد يقين ندارى كه نجس باشد , صدى نود و نه احتمال مى دهى كه نجس باشد ولى صدى يك هم احتمال مى دهى كه پاك باشد , همان احتمال ذهنى تو كافى است براى اينكه بگوئى اين دوا پاك است . آيا من وظيفه دارم كه بروم تحقيق بكنم , ببينم آيا پاك است يا نجس ؟ ابدا , هيچ چنين وظيفه اى ندارى , همان احتمال , يعنى همان حالت ذهنى , به اصطلاح مثل علمى كه مى گويند علم موضوعى است , احتمال موضوعى است . اين احتمال براى تو موضوع حكم است . ديگر بيش از اين تو تكليف ندارى .
اما اينجا كه مى گويند احتمال , نه معنايش اينست كه برو در خانه ات بنشين , بعد بگو من احتمال اثر مى دهم , احتمال اثر نمى دهم . اين كه پاكى و نجسى نيست . در اين مورد بايد بروى كوشش بكنى , حداكثر تحقيق را بكنى , تا ببينى و بفهمى كه آيا به نتيجه مى رسى يا نمى رسى . كسى كه بى اطلاع است و دنبال تحقيق هم نمى رود تا بفهمد از اين امر به معروف و نهى از منكرش به نتيجه مى رسد يا نمى رسد , چنين عذرى را ندارد . يا آن ديگرى مى گويد : آقا ! من كه قدرت ندارم . اسلام هم مى گويد بسيار خوب , ولى برو قدرت را به دست بياور , اين , شرط وجود است , نه شرط وجوب . يعنى گفته اند تا ناتوانى دست به كارى نزن كه به نتيجه نمى رسى , ولى برو توانائى را به دست آور تا بتوانى به نتيجه برسى . حالا برايتان مثالى ذكر مى كنم : در فقه مسئله اى مطرح است به نام[ ( ولايت از قبل جائر] ( . مخصوصا در زمان ائمه اين مسئله را زياد سؤال مى كردند . مى گفتند : يابن رسول الله ! اين خلفا , خلفاى جور و ظلم هستند , ما از اينها پست دولتى به اصطلاح بگيريم يا نگيريم ؟ اسلام دستورش اينست كه نه , از اينها پست نگيريد .
ولى بعد مى فرمود : اگر تو از ناحيه آنها پستى مى گيرى كه آن پست وسيله مى شود كه تو بر امر به معروف و نهى از منكر قدرت پيدا كنى , اين كار را قطعا انجام بده . در كتب فقهى ما اين مسئله مطرح است . محقق در[ ( شرايع] ( دارد , شهيد بن ( 1 ) دارند . منتهى بعضى مى گويند : استحبت و بعضى مى گويند : وجبت يعنى مى گويند اين كارى كه كمك دادن و اعانت به ظالم است ( 1 ) ( مثلا على بن يقطين مى خواهد بشود , وزير هارون ظالم ستمگر غاصب مى خواهد بشود ) واجب است . يعنى اين كارى كه فى حد ذاته حرام است , اگر وسيله اى باشد براى اينكه قدرتى به دست آورى كه از اين قدرت در راه امر به معروف و نهى از منكر استفاده كنى , نه تنها بر تو حرام نيست , بلكه واجب است .
امام موسى بن جعفر ( ع ) راجع به محمد بن اسماعيل بن بزيع و على بن يقطين , دو نفر از شيعيان كه در دستگاه ظلم خلفا بودند ولى در آن دستگاه رفته بودند براى اينكه مقاصد الهى را پيش ببرند , مى فرمايد : شما ستارگان خدا در روى زمين هستيد , تو نرفتى آنجا كه منفعت پرستى بكنى , جاه پرستى بكنى , براى اينكه پول به دست آورى , تو در آنجا رفتى تا هدف اسلام را پيش ببرى .
ببينيد ! كار تحصيل قدرت براى امر به معروف و نهى از منكر تا آنجا مهم است , تا آنجا واجب است كه اسلام مى گويد يك عمل صددرصد حرام را به خاطر آن مى توانى مرتكب بشوى . يعنى اين عمل كه در ذات خود و در صورتى كه تو فقط براى اين بخواهى آن را انجام دهى كه جزء جلال آن دستگاه بشوى و در آن هيچ هدف امر به معروف و نهى از منكر يعنى هدف خدمت به اسلام نداشته باشى , حرام است , به منظور خدمت به اسلام كه واقعا به اسلام خدمت بكنى , اين حرام تبديل به واجب و به قول بعضى از فقها مثل محقق در [ ( شرايع] ( مستحب مى شود . حداقل حرام تبديل به مستحب مى شود . از اينجا شما بفهميد كه مسئله قدرت اين نيست كه اگر تصادفا قدرتى پيدا شد , امر به معروف بكن , و اگر تصادفا قدرتى پيدا نشد , نه .
دليل ديگر نادرست بودن اين حرف كه مى گويند : قدرت اگر تصادفا پيدا شد امر به معروف و نهى از منكر واجب مى شود , اگر نه , نه , پس تحصيل قدرت واجب نيست , اين است كه ما بايد ببينيم اسلام براى امر به معروف و نهى از منكر , چه ارزشى قائل است . ببينيم با ارزشى كه اسلام براى امر به معروف و نهى از منكر قائل است , اصلا آيا امكان دارد كه بگويد اين وظيفه را مسلمين هنگامى بايد انجام بدهند كه اتفاقا و تصادفا قدرت داشته باشند , ولى اگر قدرت نداشتند , ديگر نه , و هيچ وظيفه اى هم ندارند كه بروند قدرت را به دست بياورند تا امر به معروف و نهى از منكر بكنند ؟ ! شما اگر مى خواهيد بفهميد كه مقام امر به معروف و نهى از منكر در اسلام چيست , اين روايتى را كه در كافى ( 1 ) است و از روايات بسيار معروف و قطعى و مسلم ما است و در تمام كتب فقهى و حديثى معتبر آمده است و مفصلترين حديث در اين باب است , مطالعه كنيد . من قسمتهائى از آن را براى شما مى خوانم , چون همه اش مفصل است . يك قسمتش كه اول حديث هم هست اينست كه فرمود : در آخر الزمان , مردم رياكارى پيدا مى شوند كه هى آيه قرآن و دعا مى خوانند , و يتنسكون اظهار مقدس مابى مى كنند حدثاء سفهاء يك مردم تازه به دوران رسيده احمقى هم هستند . تنها چيزى كه اين مقدس ماب ها به آن اعتنا ندارند , امر به معروف و نهى از منكر است . لايوجبون امرا بمعروف ولا نهيا عن منكر الا اذا امنوا الضرر اينها تا مطمئن نشوند كه امر به معروف و نهى از منكر , كوچكترين ضررى به ايشان نمى زند , به آن تن نمى دهند . يطلبون لا نفسهم الرخص و المعاذير دائم دنبال اين هستند كه يك راه فرارى براى امر به معروف و نهى از منكر پيدا كنند , يك عذرى بتراشند كه خوب ديگر نمى شود , ديگر ممكن نيست .
يقبلون على الصلاه و الصيام و ما لا يكلفهم فى نفس ولا مال دنبال آن عبادتهائى هستند كه نه به جان , نه به مال و نه به حيثيتشان ضرر مى زند , مثل نماز و روزه , اما اگر وظيفه اى , ضررى به جايى مى زند , ديگر آن را قبول ندارند . تا آنجا كه مى فرمايد اگر نماز هم به كار يا حيثيت يا جانشان ضرر مى زند , آن را رها مى كردند كما رفضوا اسمى الفرائض و اشرفها . همان طورى كه عاليترين و شريفترين فريضه ها را رها كردند , نماز را هم رها مى كردند . آن عاليترين و شريفترين فريضه ها كدام است ؟ ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضه عظيمه بها تقام الفرائض فريضه بزرگى است كه ساير فرائض به وسيله آن بپا مى شود .
بايد امر به معروف و نهى از منكر باشد تا نمازى باشد , تا زكاتى باشد , تا حجى باشد , تا خمسى باشد , تا معاملاتى باشد , تا قانونى باشد , تا اخلاقى باشد .
باز قسمتى از حديث را حذف مى كنم , فرمود : ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر سبيل الانبياء همانا امر به معروف و نهى از منكر , راه همه پيامبران است , منهاج الصلحاء , بها تقام الفرائض و تامن المذاهب واجبات خدا به اين وسيله بپا داشته مى شود و راهها به اين وسيله امن مى گردد , كسبها به اين وسيله حلال , و مظالم به اين وسيله باز مى گردد , زمين به اين وسيله آباد مى شود .
شما از اينجا بفهميد كه حوزه امر به معروف و نهى از منكر تا كجا است , تا حدود آباد شدن زمين . خدا مى داند آدم گاهى كه يك چيزهائى را مى بيند و در تاريخ اسلام مطالعه مى كند , دود از كله اش بلند مى شود كه ما چه بوديم و چه شديم . دلم مى خواهد اين كتاب[ ( الاحكام السلطانيه] ( ماوردى را كه يكى از معتبرترين كتابهاى اسلامى است و مخصوصا اروپائيها و مستشرقين روى آن خيلى حساب مى كنند , مطالعه كنيد .
اين كتاب نظامات اجتماعى اسلام را در حدود هزار سال پيش بيان كرده است . ببينيد چه نظاماتى در دنياى اسلام بوده است و اصلا امر به معروف و نهى از منكر , چه معنى اى داشته و چه مى كرده است . از آن مهمتر كتابى است به نام[ ( معالم القربه فى احكام الحسبه] ( كه خوشبختانه اين كتاب را ظاهرا يك مستشرق فرهنگى ( باز هم خدا پدر اين فرنگيها را بيامرزد كه اقلا مى روند اين كتابهاى نفيس خطى ما را از كتابخانه ها در مىآورند و چاپ مى كنند , ما كه اين عرضه را هم نداريم ) از يكى از كتابخانه هاى تركيه در آورده و چاپ كرده است .
اين كتاب در قرن نهم نوشته شده[ . ( حسبه] ( در آنجا يعنى همان امر به معروف و نهى از منكر . اصطلاحى بوده كه از قرن دوم هجرى , امر به معروف و نهى از منكر را[ ( حسبه] ( مى گفته اند . محتسب كه شما مى بينيد در اشعار ما آمده است , يعنى آمر به معروف و ناهى ازمنكر . آن تشكيلاتى كه در كشورهاى اسلامى به نام تشكيلات حسبه اى يا احتسابى بوده است , افرادش يعنى آمرين به معروف و ناهين از منكر را مى گفتند[ ( محتسب] ( كه در اصطلاح شعراى ما زياد آمده است . مولوى , حافظ و سعدى , اين لغت را استعمال كرده اند . سعدى مى گويد[ : ( چندان كه مرا شيخ اجل شمس الدين ابوالفرج بن الجوزى] ( . . . مى گويد استادم ابوالفرج بن الجوزى به من كه جوان بودم مى گفت نرو در اين مجالس , اينجا نرو , آنجا نرو , و من حرف اين شيخ و استاد را نمى شنيدم چون جوان بودم , و گاهى مسخره اش مى كردم , مى گفتم : قاضى اربا ما نشيند , برفشاند دست را { محتسب گر مى خورد , معذور دارد مست را به هر حال , اسم اين كتاب[ ( معالم القربه فى احكام الحسبه] ( است . وقتى انسان اين كتاب را مطالعه مى كند كه اصلا امر به معروف و نهى از منكر چه مفهومى داشته , مى بيند سراسر زندگى را در بر مى گيرد . تمام كارهائى كه امروز شهرداريها انجام مى دهند , جزء امر به معروف و نهى از منكر بوده است , تمام كارهائى كه شهربانى انجام مى دهد نيز در حوزه احتسابى بوده است .
در همين كتاب آمده است كه يكى از وظائف محتسب اينست كه وقتى دم دكان بقالى مى رود و مى بيند روى ظرفهاى ماست باز است و مگس مى نشيند , بايد بقال را موظف كند كه روى ظرف ماست خودش را بپوشاند , لباسهاى آن بقال را نگاه كند كه كثيف نباشد , آن پيشبندى كه مى بندد , چند روز يك بار يا مثلا روزى يك بار , عوض كند , بشويد , در حمامها چه بكنند , در مسجدها چه بكنند و . . . وقتى آدم اينها را مى بيند , مى گويد خدايا ! اين ما بوديم كه چنين روزى داشتيم و اين ما هستيم كه به چنين روزى گرفتار هستيم ؟ ! خدايا اين ما هستيم كه در روايات كافى ما و در تمام كتب فقهى ما مى گويد امر به معروف , آنى است كه زمين بدان آباد مى شود : و تعمر الارض , و ينتصف من الاعداء با امر به معروف و نهى از منكر مى شود از دشمن انتقام گرفت . يعنى امر به معروف و نهى از منكر را زنده كن تا بتوانى در مقابل اسرائيل بايستى . اگر در مقابل اسرائيل ناتوانى , ريشه اش را از چند صد سال پيش پيدا كن كه امر به معروف و نهى از منكر را از ميان بردى و در نتيجه دشمن بر تو مسلط شد . و يستقيم الامر , بدين وسيله است كه كارها همه بر روى اساس استوارى قرار مى گيرد .
فانكروا بقلوبكم , والفظوا بالسنتكم , وصكوابها جباههم , و لا تخافوا فى الله لومه لائم , فان اتعظوا و الى الحق رجعوا فلا سبيل عليهم[ ( انما السبيل على الذين يظلمون الناس و يبغون فى الارض بغير الحق , اولئك لهم عذاب اليم] ( ( 1 ) ديگر فرصت ترجمه اين قسمت و ذكر قسمتهاى ديگر نيست .
يك فريضه اى كه در اسلام چنين مقام و ارزشى را دارد , آيا مى شود احتمال داد كه درباره اش گفته اند اگر يك روزى ديدى اتفاقا , تصادفا , يك نيروئى , يا قدرتى دارى انجام بده و اگر قدرت ندارى ديگر تكليف ساقط است . اين تكليف ساقط است , يعنى اسلام ساقط است . چون امر به معروفى كه اسلام براى ما معرفى مى كند , به منزله پايه خيمه اسلام است . چطور ممكن است كه خود اسلام بگويد اگر تصادفا ديدى مى توانى اسلام را نگه دارى , نگه دار , اگر تصادفا ديدى نه , نمى توانى , ديگر نمى خواهد , خيالت راحت باشد ! در مورد احتمال اثر هم همينطور است . بنده بروم در اطاقم بنشينم , بگويم من كه احتمال اثر نمى دهم . تو حق ندارى احتمال اثر بدهى يا ندهى .
تو كه اصلا مطالعه ندارى , تو كه از اوضاع خبر ندارى , جريانات را نمى دانى , تو كه نمى دانى راه امر به معروف و نهى از منكر چيست , تو كه روانشناسى نمى دانى كه براى نفوذ در بشر از چه راهى بايد با روح او مواجه شد , تو كه جامعه شناسى نمى دان ى , تو كه چيزى نمى دانى , حق ندارى بگوئى من احتمال اثر مى دهم يا احتمال اثر نمى دهم . اينست كه دور كن اين اصل اساسى , قدرت و آگاهى است , و هر دو را هم بايد تحصيل كرد و به دست , آورد , غير از اين نمى شود .
شما در روزنامه هاى خودمان مى خوانيد كه در آمريكا بيش از سيصد و هشتاد كميته جمع آورى اعانه براى اسرائيل وجود دارد . من از اين نظر اينها را تقدير مى كنم كه ملت بيدارى هستند , براى خودشان دارند كار مى كنند . اين ملت مى فهمد كه راهش همين است . هر مردمى در هر محله اى , در هر گوشه اى هستند , خودشان بايد بنشينند , فكر كنند , كار كنند , آگاهى و اطلاع به دست آورند , عاقبت را بينديشند . اين , آگاهى است و تحصيل آگاهى واجب است . اين قدرت است , و تحصيل قدرت واجب است .
باز گردم به آن مطلبى كه در ابتدا عرض كردم , يعنى بررسى عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى , از اين نظر , از اين وجهه كه اهل بيت پيغمبر چگونه از اين فرصت حداكثر استفاده را كردند . خدا رحمت كند مرحوم آيتى رضوان الله عليه را , چه مرد بزرگوارى بود , چه عالم متقى اى بود كه از دست ما رفت . ايشان كتابى دارد به نام[ ( بررسى تاريخ عاشورا] ( كه شايد خيلى از شما ديده باشيد . كسانى هم كه نديده اند , ببينند و بخوانند . مجموعه سخنرانيهائى است كه ايشان در راديو كرده است . بعد از فوت ايشان اين سخنرانيها را چاپ كردند . در ميان كتابهائى كه به زبان فارسى در اين زمينه نوشته شده است , اگر نگوئيم بهترين آنهاست , قطعا از بهترين آنها است . حالا اگر از نظر تجزيه و تحليل نگويم در درجه اول يا فرد اول است , ولى از جنبه استناد يعنى از جنبه اينكه مطالبش مستند به تواريخ معتبر است , قطعا بى نظير است .
در آنجا اين مرد روى اين مطلب خيلى تكيه كرده است كه اصلا تاريخ كربلا را اسرار زنده كردند , يعنى اسرا نگهدارى كردند و بزرگترين اشتباهى كه دستگاه اموى كرد مسئله اسير گرفتن اهل بيت و سير دادن آنها به كوفه و بعد به شام بود . و اگر آنها اين كار را نكرده بودند , شايد مى توانستند تاريخ اين نهضت را محو كنند , يا لااقل يك مقدار آن را از اثر و قدرت بيندازند , ولى به دست خودشان كارى كردند كه براى اهل بيت پيغمبر فرصت ايجاد كردند و آنها اين تاريخ را در دنيا مسجل نمودند . آنها باور نمى كردند كه يك عده زن و بچه خرد شده مصيبت ديده حداكثر استفاده را از اين فرصتها ببرند , و كى باور مى كرد , و چطور اينها تبليغ كردند ! در روز جمعه اى در شام نماز جمعه است . ناچار خود يزيد بايد شركت بكند , و شايد امامت نماز را هم خود او به عهده داشت .
( اين را الان يقين ندارم ) در نماز جمعه خطيب بايد اول دو خطابه كه بسيار مفيد و ارزنده است بخواند , بعد نماز شروع مى شود . اصلا اين دو خطابه بجاى دو ركعتى است كه از نماز ظهر در روز جمعه , اسقاط , و نماز جمعه تبديل به دو ركعت مى شود . اول , آن خطيبى كه به اصطلاح دستورى بود , رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت , تجليل فراوان از يزيد و معاويه كرد , هر صفت خوبى در دنيا بود , براى اينها ذكر كرد و بعد شروع كرد به سب كردن و دشنام دادن على ( ع ) و امام حسين به عنوان اينكه اينها ( العياذ بالله ) از دين خدا خارج شدند , چنين كردند , چنان كردند . زين العابدين از پاى منبر نهيب زد : ايها الخطيب اشتريت مرضاه المخلوق بسخط الخالق , تو براى رضاى يك مخلوق , سخط پروردگار را براى خودت خريدى . بعد خطاب كرد به يزيد كه آيا به من اجازه مى دهى از اين چوبها بالا بروم ؟ ( نفرمود منبر . خيلى عجيب است ! به قدرى اهل بيت پيغمبر مراقب و مواظب اين چيزها بودند ! مثلا در مجلس يزيد , نمى گويد : يا اميرالمومنين ! , يا ايها الخليفه ! يا حتى به كنيه هم نمى گويد : يا اباخالد ! مى گويد : يا يزيد ! هم زين العابدين و هم زينب . در اينجا هم نفرمود كه اجازه مى دهى من بروم روى اين منبر . يعنى اين كه منبر نيست , اين چوبهاى سه پله اى كه در اينجا هست كه چنين خطيبى مى رود بالاى آن و چنين سخنانى مى گويد , ما اين را منبر نمى دانيم . اين چهار تا چوب است .
) اجازه مى دهى من بروم بالاى اين چوبها دو كلمه حرف بزنم ؟ .
يزيد اجازه نداد . آنهائى كه اطراف بودند , از باب اينكه على بن حسين , حجازى است , اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شيرين و لطيف است , براى اينكه به اصطلاح سخنرانيش را ببينند , گفتند : اجازه بدهيد , مانعى ندارد . ولى يزيد امتناع كرد . پسرش آمد و به او گفت : پدر جان ! اجازه بدهيد , ما مى خو اهيم ببينيم اين جوان حجازى چگونه سخنرانى مى كند .
گفت من از اينها مى ترسم . اينقدر فشار آوردند تا مجبور شد , يعنى ديد ديگر بيش از اين , اظهار عجز و ترس است , اجازه داد .
ببينيد اين زين العابدين كه در آن وقت از يك طرف بيمار بود ( منتهى بعدها ديگر بيمارى نداشت , با ائمه ديگر فرق نمى كرد ) و از طرف ديگر اسير , و به قول معروف اهل منبر , چهل منزل با آن غل و زنجير تا شام آمده بود , وقتى بالاى منبر رفت , چه كرد ؟ ! چه ولوله اى ايجاد كرد ؟ ! يزيد دست و پايش را گم كرد . گفت الان مردم مى ريزد و مرا مى كشند . دست به حيله اى زد . ظهر بود , يكدفعه به موذن گفت : اذان , وقت نماز دير مى شود . صداى موذن بلند شد . زين العابدين خاموش شد . موذن گفت : الله اكبر , الله اكبر امام حكايت كرد : الله اكبر , الله اكبر . موذن گفت : اشهد ان لااله الاالله , اشهد ان لااله الا الله , باز امام حكايت كرد . تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم . تا به اينجا رسيد , زين العابدين فرياد زد : موذن ! سكوت كن . رو كرد به يزيد و فرمود : يزيد ! اين كه اينجا اسمش برده مى شود و گواهى به رسالت او مى دهيد كيست ؟ ايها الناس ! ما را كه به اسارت آورده ايد , كيستيم ؟ پدر مرا كه شهيد كرديد كه بود ؟ و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مى دهيد ؟ تا آنوقت اصلا مردم درست آگاه نبودند كه چه كرده اند .
آنوقت شما مى شنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند . نعمان بن بشير را كه آدم نرمتر و ملايم ترى بود , ملازم قرار داد و گفت : حداكثر مهربانى را با اينها از شام تا مدينه بكن . اين , براى چه بود ؟ آيا يزيد نجيب شده بود ؟ روحيه يزيد فرق كرد ؟ ابدا . دنيا و محيط يزيد عوض شد . شما مى شنويد كه يزيد بعد ديگر پسر زياد را لعنت مى كرد , هى مى گفت : تمام , گناه او بود . اصلا منكر شد , كه من چنين دستورى ندادم , ابن زياد از پيش خود چنين كارى كرد . چرا ؟ چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند .
ولاحول ولا قوه الابالله العلى العظيم
________________________________________
* اين سخنرانى در تاريخ 14 / 1 / 1350 برابر با 26 محرم الحرام 1390 ايراد شده است .
1 - سوره توبه , آيه 111 .
2 - نهج البلاغه , خطبه 189 .
1 - ارشاد مفيد ص[ 235 خود را همچون شخصى ذليل و درمانده به دست شما نمى سپارم , و چون بندگان نيز نخواهم گريخت] يا[ چون بندگان اقرار و اعتراف نخواهم كرد] .
1 - فروع كافى ج 5 ص 59 .
1- يعنى شهيد اول و شهيد ثانى رحمه الله عليهما] .
1 - فروع كافى ج 5 ص 55 .
1 - سوره شورى , آيه 42 .
بخش پنجم : شعارهاى عاشورا
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين , بارى الخلائق اجمعين , و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , و حافظ سره و مبلغ رسالاته , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم .
( 1 ) عنوان بحث من ,[ ( شعارهاى عاشورا] ( است . مى خواهم درباره دو مطلب كه به يكديگر پيوسته است , صحبت بكنم . يكى درباره شعارهائى كه وجود مقدس اباعبدالله الحسين ( ع ) و اهل بيت و اصحاب آن حضرت در روز عاشورا ابراز كردند , و ديگر درباره شعار بودن عاشورا براى ما مردم شيعه .
اولا كلمه[ ( شعار] ( را بايد توضيح بدهم و معنى بكنم . كلمه[ ( شعار ] ( در اصل . عبارت بوده است از شعرها يا نثرهائى كه در جنگها مى خواندند . افراد كه در ميدان جنگ وارد مى شدند , هر دسته اى شعار بالخصوصى داشت . جنگها معمولا تن به تن بود . دو دسته كه با يكديگر مى جنگيدند , افراد , همه مسلح , همه خود پوشيده , همه زره پوشيده , همه چكمه پوشيده , همه شمشير به دست و همه سپر به دست بودند و صورتشان از پائين , تقريبا تا بينى و از بالا تا روى ابرو پوشيده بود به طورى كه هر مرد مبارزى فقط چشمهايش پيدا بود .
اين بود كه در ميدان جنگ , افراد , كمتر شناخته مى شدند . در بيرون , هر كسى همه سر و گردنش بيرون است , لباسها مختلف است , افراد از دور شناخته مى شوند , ولى در جنگها به واسطه متحدالشكل بودن همه افراد , نه تنها افراد يك سپاه از يكديگر تشخيص داده نمى شدند بلكه افراد يك سپاه از افراد سپاه مخالف نيز تشخيص داده نمى شدند , به طورى كه ممكن بود كسى اشتباه بكند , به جاى اينكه سرباز سپاه دشمن را بزند سرباز خودى را بزند .
اين بود كه هر قومى و هر لشكرى يك شعار مخصوص به خود داشت , جمله اى را انتخاب مى كردند , كه در حين جنگ احيانا آن را تكرار مى كردند و شعار مى دادند براى اينكه دانسته بشود كه اين , جزء لشكر مثلا ( الف ) است , و آن , كه شعار ديگرى داشت , جزء لشكر مثلا ( ب ) است . اين كار لااقل اين مقدار فايده داشت كه افراد لشكرها اشتباه نمى شدند و كسى همرزم خودش را نمى كشت .
گاهى شعارهائى كه مى دادند اندكى از اين هم روشنتر بود , به اين صورت كه آن مرد مبارزى كه به ميدان مى رفت , گذشته از اينكه شعار عمومى دسته خودش را تكرار مى كرد , احيانا خودش را هم شخصا معرفى مى نمود . چون عرب طبع شعرش بسيار قوى است و شعر گفتن براى قوم عرب ساده است و اين , از خصوصيات زبان عربى است , غالب آنها وقتى مى خواستند به ميدان بروند , با يك رباعى , با يك رجز خودشان را معرفى مى كردند . يا مثلا مبارزه طلبى خودش را با يك شعر بيان مى كرد , با شعر مبارز مى طلبيد . كسى هم كه مى خواست به او جواب بدهد كه من آماده هستم , يك وقت مى ديدند با شعرى به همان آهنگ مى گفت من آماده هستم ( كه اين اندكى مشكلتر بود ) .
شنيده ايد كه در جنگ خندق پيغمبر اكرم ( ص ) دستور داد دور مدينه را ( قسمتهائى كه لشكر دشمن مى توانست بيايد ) خندقى كندند براى اينكه دشمن نتواند خود را به داخل مدينه برساند . ولى چند نفر از افراد دشمن توانستند اسبهاى خود را از باريكه اى عبور بدهند و بيايند آنطرف , كه يكى از آنها[ ( عمرو بن عبدود] ( معروف شجاع به اصطلاح فارس يليل بود كه ضرب المثل شجاعت بود .
آمد در مقابل مسلمين و فرياد كرد : الا رجل , الارجل آيا مرد هست ؟ كسى جواب نداد , چون همه او را مى شناختند . يك نفر جرات نكرد بگويد[ ( من ] ( ( براى اينكه مى دانستند كه رو بروى شدن با او جز كشته شدن نتيجه ديگرى ندارد ) جز يك جوان بيست و چند ساله كه از جا بلند شد و گفت : يا رسول الله ! اجازه مى دهيد من به ميدان بروم ؟ فرمود : بنشين ( على بود ) . دوباره فرياد كرد : الارجل , الارجل , كسى غير از على جواب نداد .
براى بار سوم : الارجل , الارجل , باز تنها على از جا بلند شد . آبروى مسلمين دارد از بين مى رود . عمر بن الخطاب براى اينكه عذرى از مسلمين بخواهد , گفت : يا رسول الله ! اگر كسى بلند نمى شود , به خاطر اين است كه اين شخص مردى است غير قابل مبارزه . من خودم با قافله اى كه اين مرد نيز در آن بود حركت مى كردم , عده زيادى دزد به ما برخورد كردند و او به تنهائى براى مقابله با آنها حركت كرد . سپر مى خواست , يك كره شتر به دست گرفت ! چه كسى مى تواند با اين مرد مبارزه كند ؟ ! [ ( عمرو بن عبدود] ( در آخر كار وقتى كه خواست مسلمين را خوب تحقير كرده باشد , اين شعر را خواند : ولقد بححت من الندا { ءبجمعكم هل من مبارز و وقفت اذ وقفت المشجع { موقف القرن المناجز ( 1 ) تا آخر . گفت ديگر خسته شدم , گلويم به درد آمد از بس گفتم : هل من مبارز يك مرد در ميان شما نيست ؟ ! پيغمبر به على اجازه داد . على از جا بلند شد و گفت : و لقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز . . . به همان آهنگ شعر خواند , آمد جلو , و شنيده ايد كه چگونه پيروز شد . شرايط طورى شد كه پيغمبر فرمود : تمام اسلام با تمام كفر روبرو شد , يعنى جنگ سرنوشت است .
از چيزهائى كه ما در عاشورا زياد مى بينيم , مسئله شعار است , شعار اباعبدالله , اصحاب اباعبدالله و خاندان اباعبدالله . در اين شعارها , مخصوصا شعارهاى خود اباعبدالله ( ع ) گذشته از اينكه افراد خودشان را با يك رجز , با يك رباعى معرفى مى كردند , گاهى جمله هائى مى گفتند كه طى آنها نهضت خودشان را معرفى مى نمودند . و مسئله مهم اينست . در تاريخ خيلى ديده مى شود كه گاهى مردمى , اجتماعى مى كنند , در يك جا جمع مى شوند براى مقصد و هدفى . يك وقت مى بينند در خارج , با منظور و مقصود ديگرى پخش مى شود .
در اوايل مشروطيت ايران خيلى از اين قضايا اتفاق افتاده است . بسيارى از مردم راجع به مشروطيت چيزى سرشان نمى شد . مردم را به نامهاى ديگرى در جائى جمع مى كردند , وقتى كه مردم متفرق مى شدند , مى ديدند چيز ديگرى از آب در آمد , اعلام مى كردند كه مردم جمع شدند درباره اين مطلب چنين گفتند , درباره آن مطلب چنان گفتند . براى اينكه مردم اينقدر رشد نداشتند كه خودشان مشخص كنند كه اين جمع شدن ما براى چيست ؟ براى چه هدف و مقصدى است ؟ اباعبدالله ( ع ) در روز عاشورا شعارهاى زيادى داده است كه در آنها روح نهضت خودش را مشخص كرده كه من براى چه مى جنگم , چرا تسليم نمى شوم , چرا آمده ام كه تا آخرين قطره خون خودم را بريزم ؟ و متاسفانه اين شعارها در ميان ما شيعيان فراموش شده و ما شعارهاى ديگرى به جاى آنها گذاشته ايم كه اين شعارها نمى تواند روح نهضت اباعبدالله را منعكس كند .
ائمه ما يكى پس از ديگرى آمدند و دستور دادند كه عاشورا را بايد زنده نگه داشت , مصيبت حسين نبايد فراموش شود , اين مكتب بايد زنده بماند . هر سال كه محرم و عاشورا پيدا مى شود , شيعه بايد آن را زنده نگه دارد . عاشورا شعار شيعه شده است . شيعه بايد بتواند جواب بدهد وقتى در مقابل يك سنى , و بالاتر , در مقابل يك مسيحى يا يك يهودى يا يك لامذهب قرار گرفت و او گفت : شما در اين روز عاشورا و تاسوعا كه تمام كارهايتان را تعطيل مى كنيد و مىآئيد و در مساجد جمع مى شويد , دسته راه مى اندازيد , سينه مى زنيد , زنجير مى زنيد , داد مى كشيد , فرياد مى كشيد , چه مى خواهيد بگوئيد ؟ حرفتان چيست ؟ بايد بتوانيد بگوئيد ما حرفمان چيست .
اباعبدالله نيامد فقط بجنگد تا كشته شود و حرفش را نزند , حرف خودش را زده است , هدف و مقصد خودش را مشخص كرده است .
بايد ديد شعارهاى حسين بن على در روز عاشورا چيست ؟ همين شعارها بود كه اسلام را زنده كرد , تشيع را زنده كرد و پايه دستگاه خلافت اموى را چنان متزلزل كرد كه چنانچه نهضت اباعبدالله نبود , بنى عباس اگر پانصد سال خلافت كردند , حزب اموى كه به قول عبدالله علائينى و خيلى افراد ديگر با برنامه آمده بود تا بر سرنوشت كشورهاى اسلامى مسلط شود , شايد هزار سال حكومت مى كرد . با چه هدفى ؟ هدف برگرداندن اوضاع به ما قبل اسلام , احياى جاهليت ولى در زير ستاره و پرده اسلام . شعارهاى اباعبدالله بود كه اين پرده ها را پاره كرد و از ميان برد .
ما در عاشورا دو نوع شعار مى بينيم . يك نوع شعارهائى است كه فقط معرف شخص است و بيش از اين چيز ديگرى نيست . ولى شعارهاى ديگرى است كه علاوه بر معرفى شخص , معرف فكر هم هست , معرف احساس است , معرف نظر و ايده است , و اينها را ما در روز عاشورا زياد مى بينيم , هر دو نوع شعار را مى بينيم .
اما شعارهاى خود اباعبدالله , خود داستان مفصلى است كه همه آن را نمى توانم در اين يك جلسه براى شما عرض بكنم .
اباعبدالله در مقام افتخار , خيلى تكيه مى كرد روى على مرتضى . البته به اعتبار جدش هم افتخار مى كرد , آنكه جاى خود دارد , ولى مخصوصا به پدرش على مرتضى افتخار مى كرد , با اينكه آنها كه در آنجا بودند دشمنان على بودند ولى مدعى بودند كه ما امت پيغمبر هستيم . امام حسين كوشش داشت كه افتخارش را به على مرتضى رسما بيان كرده باشد اشعارى كه اباعبدالله در روز عاشورا خوانده اند , خيلى مختلف است , با آهنگهاى مختلف سروده شده است كه بعضى از آنها از خود اباعبدالله و بقيه از ديگران است و ايشان استشهاد كرده اند , مثل اشعار معروف[ ( فروه بن مسيك] ( كه سراپا حماسه است . يكى از اشعارى كه اباعبدالله در روز عاشورا مى خواند و آنرا شعار خودش قرار داده بود , اين شعر بود ( مخصوصا يك مصراع آن ) : الموت اولى من ركوب العار { والعار اولى من دخول النار ( 1 )
نزد من , مرگ از ننگ ذلت و پستى بهتر و عزيزتر و محبوبتر است . اسم اين شعار را بايد گذاشت شعار آزادى , شعار عزت , شعار شرافت . يعنى براى يك مسلمان واقعى , مرگ , هميشه سزاوارتر است از زير بار ننگ ذلت رفتن . مردم دنيا ! بدانيد اگر حسين حاضر است كه تا آخرين قطره خون خود و جوانانش ريخته شود , براى چيست ؟ حسين در دامن پيغمبر و على بزرگ شده است ( تعبير از خودش است ) , از پستان زهرا شير خورده است .
خطبه اى دارد اباعبدالله در روز عاشورا , در آنوقتى كه از نظر ظاهر , همه اميدها قطع شده است و هر كسى باشد , خودش را مى بازد . ولى اين خطبه آنچنان شور و احساسات دارد كه گوئى آتش است كه از دهان حسين بيرون مىآيد , اينقدر داغ است .
آيا اين جمله ها شوخى است ؟ : الا و ان الدعى ابن الدعى قدر كزبين اثنتين بين السله و الذله , و هيهات منا الذله .
پسر زياد از شمشيرش خون مى چكيد . پدر سفاكش بيست سال قبل آنچنان از مردم كوفه زهر چشم گرفته بود كه تا مردم كوفه شنيدند پسر زياد مامور كوفه شده است , خودبخود از ترس خزيدند به خانه هاى خودشان , چون او و پدرش را مى شناختند كه چه خونخوارهائى هستند .
همينكه پسر زياد آمد به كوفه و امير كوفه شد , به خاطر رعبى كه پدرش در دل مردم كوفه ايجاد كرده بود , مردم از دور مسلم پراكنده شدند .
اينقدر مردم مرعوب اينها بودند .
امام حسين خطاب به مردم كوفه مى فرمايد : الا و ان الدعى ابن الدعى مردم ! آن زنازاده پسر زنازاده , آن امير و فرمانده 217 شما قدر كز بين اثنتين بين السله و الذله ( گريه استاد ) مى دانيد به من چه پيشنهاد مى كند ؟ مى گويد حسين ! يا بايد خوار و ذليل من شوى و يا شمشير . به اميرتان بگوئيد كه حسين مى گويد : هيهات منا الذله حسين تن به خوارى بدهد ؟ ! ( گريه استاد ) آيا او خيال كرده كه من مثل او هستم ؟ يا بى الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت ( گريه استاد ) خدا مى خواهد حسين چنين باشد . شما مگر نمى دانيد , آن زنازاده مگر نمى داند كه من در چه دامنى بزرگ شده ام ؟ من روى دامن پيغمبر بزرگ شده ام , روى دامن على مرتضى بزرگ شده ام , من از پستان فاطمه شير خورده ام ( گريه استاد ) . آيا كسى كه از پستان زهرا شير خورده باشد , تن به ذلت و اسارت مثل پسر زياد مى دهد ؟ ! هيهات منا الذله ما كجا و تن به خوارى دادن كجا ؟ ! شعار حسين در روز عاشورا از اين تيپ است . آقايان سردسته ها كه براى دسته هاى خ ودتان شعار مى سازيد , ببينيد شعارهايتان با شعارهاى حسين مى خواند يا نمى خواند .
مسئله تشنگى اباعبدالله و خاندان و اصحابشان مسئله شوخى اى نيست . هوا بسيار گرم ( عاشوراى آنوقت ظاهرا در اواخر خرداد بوده . هواى عراق زمستانش گرم است تا چه رسد به نزديك تابستان آن ) , سه روز است كه آب را بروى اهل بيت پيغمبر بسته اند , گو اينكه در شب عاشورا توانستند مقدارى آب بياورند در خيمه ها كه حضرت فرمود آب را بنوشيد و اين آخرين توشه شما خواهد بود . و به علاوه از نظر طبيعى يك قاعده اى است : هر كسى از بدنش خون زياد برود كه بدن كم خون شده و احتياج به خون جديد داشته باشد , تشنه مى شود . خداوند متعال بدن را به گونه اى ساخته است كه وقتى به چيزى احتياج دارد , فورا همان احتياج جلوه مى كند .
افرادى كه زخم بر مى دا رند , مى بينيد فورا تشنگى بر آنها غالب مى شود , و اين , به واسطه رفتن خون از بدنشان است كه چون بدن آماده مى شود براى ساختن خون و مى خواهد خون جديد بسازد , آب مى خواهد . خود رفتن خون از بدن , موجب تشنگى است .
يحول بينه و بين السماء العطش اينقدر تشنگى اباعبدالله زياد بود كه وقتى به آسمان نگاه مى كرد بالاى سرش را درست نمى ديد . اينها شوخى نيست . ولى من هر چه در مقاتل گشتم ( آن مقدارى كه مى توانستم بگردم ) تا اين جمله معروفى را كه مى گويند اباعبدالله به مردم گفت : اسقونى شربه من الماء , يك جرعه آب به من بدهيد , ببينم , نديدم . حسين كسى نبود كه از آن مردم چنين چيزى طلب بكند . فقط يك جا دارد كه حضرت در حالى كه داشت حمله مى كرد و هو يطلب الماء . قرائن نشان مى دهد كه مقصود اينست : در حالى كه داشت به طرف شريعه مى رفت ( در جستجوى آب بود كه از شريعه بردارد ) نه اينكه از مردم طلب آب مى كرد .
عظمت اباعبدالله چيز ديگرى است . او چيزى است , ما چيز ديگرى .
شعارهائى كه در سينه زنى ها و نوحه سرائى ها مى دهيد , شعارهاى حسينى باشد .
نوحه , بسيار بسيار خوب است . ائمه اطهار دستور مى دادند افرادى كه شاعر بودند , نوحه خوان بودند , نوحه سرا بودند , بيايند براى آنها ذكر مصيبت بكنند , آنها شعر مى خواندند و ائمه اطهار گريه مى كردند . نوحه سرائى و سينه زنى و زنجيرزنى , من با همه اينها موافقم , ولى به شرط اينكه شعارها , شعارهاى حسينى باشد , نه شعارهاى من در آوردى[ : ( نوجوان اكبر من] ( ,[ ( نوجوان اكبر من] ( شعار حسينى نيست . شعارهاى حسينى شعارهائى است كه از اين تيپ باشد : فرياد مى كند الا ترون ان الحق لا يعمل به , و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المومن فى لقاء الله محقا مردم ! نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و كسى از باطل رو گردان نيست ؟ در چنين شرايطى , مومن[ ( نگفت حسين يا امام] ( بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگى اى ترجيح بدهد . و يا : لا ارى الموت الاسعاده , و الحياه مع الظالمين الا برما . ( هر جمله اش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همه دنيا پخش گردد , و اين , باز هم كم است . ) من مرگ را جز خوشبختى نمى بينم , من زندگى با ستمكاران را جز ملالت و خستگى نمى بينم .
مرا عار آيد از اين زندگى { كه سالار باشم كنم بندگى شعارهاى حسين ( ع ) شعارهاى محيى بود , يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم .
اباعبدالله يك مصلح است . اين تعبير مال خودش است : انى لم اخرج اشرا ولا بطرا و لا مفسدا ولا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى , اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى .
اين را حضرت در نامه اى به عنوان وصيتنامه به برادرشان محمد ابن حنفيه كه مريض بود به طورى كه از ناحيه دست فلج داشت و قدرت اين را كه در ركاب حضرت باشد و خدمت بكند نداشت , نوشتند و به او سپردند . چرا ؟ براى اينكه دنيا از ماهيت نهضت او آگاه شود : مردم دنيا ! من مثلى خيليها نيستم كه قيامم , انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به نوائى رسيده باشم , براى اينكه مال و ثروتى تصاحب كنم , براى اينكه به ملكى رسيده باشم . اين را مردم دنيا از امروز بدانند ( اين نامه را در مدينه نوشت ) : قيام من , قيام مصلحانه است . من يك مصلح در امت جدم هستم . قصدم امر به معروف و نهى از منكر است . قصدم اين است كه سيرت رسول خدا را زنده كنم , قصدم اين است كه روش على مرتضى را زنده كنم .
سيره پيغمبر مرد , روش على مرتضى مرد , مى خواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم .
از اينجا مى فهميم كه چرا ائمه اطهار اينهمه دستور اكيد داده اند كه عاشورا بايد زنده بماند و چرا اينهمه اجر و پاداش و ثواب براى عزادارى اباعبدالله منظور شده . آيا آنها اين سخن را فقط به خاطر يك عزادارى مثل عزاداريهاى ما در وقتى كه پدر يا مادرمان مى ميرد , گفتند ؟ نه , مردنهاى ما ارزشى ندارد , در مردنهاى ما فكر و ايده و هدفى وجود ندارد . ائمه اطهار از اين جهت گفتند ؟ نه , مردنهاى ما ارزشى ندارد . ائمه اطهار از اين جهت گفتند عاشورا زنده بماند كه اين مكتب زنده بماند , براى اينكه اگر چه شخص حسين بن على نيست ولى حسين بن على بايد به قول امروز يك سمبل باشد , به صورت يك نيرو زنده باشد , حسين اگر خودش نيست , هر سال , محرم كه طلوع مى كند , يك مرتبه مردم از تمام فضا بشنوند : 221 الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ؟ ليرغب المومن فى لقاء الله محقا , براى اينكه از راستى و حقيقت , شور حيات , شور امر به معروف , شور نهى از منكر , شور اصلاح مفاسد امور مسلمين , در ميان مردم شيعه پيدا بشود .
پس اگر از ما بپرسند شما در روز عاشورا كه هى حسين حسين مى كنيد و به سر خودتان مى زنيد , چه مى خواهيد بگوئيد ؟ بايد بگوئيم : ما مى خواهيم حرف آقايمان را بگوئيم . ما هر سال مى خواهيم تجديد حيات بكنيم , يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم . بايد بگوئيم عاشورا روز تجديد حيات ماست , در اين روز مى خواهيم در كوثر حسينى شستشو بكنيم , تجديد حيات بكنيم , روح خودمان را شستشو بدهيم , خودمان را زنده كنيم , از نو مبادى و مبانى اسلام را بياموزيم , روح اسلام را از نو به خودمان تزريق بكنيم . ما نمى خواهيم حس امر به معروف و نهى از منكر , احساس شهادت , احساس جهاد , احساس فداكارى در راه حق در ما فراموش بشود , نمى خواهيم روح فداكارى در راه حق در ما بميرد .
اين , فلسفه عاشورا است , نه گناه كردن و بعد به نام حسين بن على بخشيده شدن ! گناه بكنيم بعد در مجلسى شركت بكنيم و بگوئيم خوب ديگر گناهانمان بخشيده شد . گناه آنوقت بخشيده مى شود كه روح ما پيوندى بخورد با روح حسين بن على . اگر پيوند بخورد , گناهان ما قطعا بخشيده مى شود , ولى علامت بخشيده شدنش اينست كه دو مرتبه ديگر دنبال آن گناه نمى رويم .
اما اينكه گناه بكنيم , از مجلس حسين بن على بيرون برويم و دو مرتبه 222 دنبال آن گناهان برويم , نشانه اينست كه روح ما با روح حسين بن على پيوند نخورده است .
شعارهاى اباعبدالله , شعار احياى اسلام است , اينست كه چرا بيت المال مسلمين را يك عده به خودشان اختصاص داده اند ؟ چرا حلال خدا را حرام , و حرام خدا را حلال مى كنند ؟ چرا مردم را دو دسته كرده اند , مردمى كه فقير فقير و دردمندند , و مردمى كه از پرخورى نمى توانند از جايشان بلند شوند ؟ در بين راه در حضور هزار نفر لشكريان حر آن خطبه معروف را خواند كه طى آن حديث پيغمبر را روايت كرد , گفت پيغمبر چنين فرموده است كه اگر زمانى پيش بيايد كه اوضاع چنين بشود , بيت المال چنان بشود , حلال خدا حرام و حرام خدا حلال بشود , اگر مسلمان آگاهى اينها را بداند و سكوت كند , حق است بر خدا كه چنين مسلمانى را به همانجا ببرد كه آن ستمكاران را مى برد . بنابراين من احساس وظيفه مى كنم , الا و انى احق من غير در چنين شرايطى من از همه سزاوارترم .
پس اينست مكتب عاشورا و محتواى شعارهاى عاشورا . شعارهاى ما در مجالس , در تكيه ها و در دسته ها بايد محيى باشد , نه مخدر , بايد زنده كننده باشد نه بى حس كننده . اگر بى حس كننده باشد , نه تنها اجر و پاداشى نخواهيم داشت بلكه ما را از حسين ( ع ) دور مى كند .
اين اشك براى حسين ريختن خيلى اجر دارد اما به شرط اينكه حسين آنچنانكه هست در دل ما وارد بشود . ان للحسين محبه مكنونه فى قلوب المومنين . اگر در دلى ايمان باشد , نمى تواند حسين را دوس ت نداشته باشد , چون حسين مجسمه اى است از ايمان .
شعارهائى كه اصحاب اباعبدالله مى دادند , شعارهاى عجيبى است . حادثه كربلا طورى وقوع پيدا كرده كه انسان فكر مى كند اصلا اين صحنه را عمدا آنچنان ساخته اند كه هميشه فراموش نشدنى باشد . عجيب هم هست ! اباعبدالله گاهى شعار معرفى خودش را مى داد : انا الحسين بن على { آليت ان لا انثنى احمى عيالات ابى { امضى على دين النبى ( 1 ) شعارهاى ايشان با آهنگهاى مختلف است . وقتى كه در ميدان جنگ تنها مى ايستاد , شعارهاى بلند مى داد , شعارى را مى خواند كه با وزن طولانى بود : انا بن على الطهر من آل هاشم { كفانى بهذا مفخرا حين افخر ( 2 ) اما وقتى كه حمله مى كرد , شعارهاى حمله اى مى داد مثل : الموت اولى من ركوب العار يا همان شعرى كه قبلا خواندم .
شجاعت و قوت قلبى كه اباعبدالله در روز عاشورا از خود نشان داد , همه [ شجاعان] را فراموشاند . اين , سخن راويان دشمن است . راوى گفت :
اين سخنرانى در روز عاشورا و در حدود سال 1352 شمسى در مسجد جامع نارمك ( تهران ) ايراد شده است .
و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل اهل بيته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه به خدا قسم در شگفت بودم كه اين چه دلى بود , چه قوت قلبى بود ؟ ! يك آدمى كه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوى القلب باشد ! من كه نظيرى برايش سراغ ندار م .
در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را به عنوان مركز انتخاب كرده بود .
يعنى وجود مقدس اباعبدالله ابتدا آنجا مى ايستاد و بعد حمله مى كرد . به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ , كسى جرات نكرد تن به تن با اباعبدالله بجنگد . البته ابتدا چند نفر آمدند , جنگيدند , ولى آمدن همان و از بين رفتن همان . پسر سعد فرياد كرد : چه مى كنيد ؟ ! ان نفس ابيه بين جنبيه يا : ان نفسا ابيه بين جنبيه اين , پسر على است , روح على در پيكر اوست , شما با كى داريد مى جنگيد ؟ ! با او تن به تن نجنگيد . ديگر جنگ تن به تن تمام شد . آنوقت جنگى كه از طرف آنها نامردى بود شروع شد , سنگ پرانى , تيراندازى . جمعيتى در حدود سى هزار نفر , مى خواهند يك نفر را بكشند . از دور ايستاده اند , تير اندازى مى كنند يا سنگ مى پرانند . همينها وقتى كه اباعبدالله حمله مى كرد , درست مثل يك گله روباه كه از جلوى شير فرار مى كند , فرار مى كردند . ولى حضرت حمله را خيلى ادامه نمى داد يعنى نمى خواست فاصله اش با خيام حرمش زياد شود . غيرت حسين اجازه نمى داد كه تا زنده است , كسى به اهل بيتش اهانت كند .
مقدارى كه حمله مى كرد و آنها را دور مى ساخت , بر مى گشت , مىآمد در آن نقطه اى كه آن را مركز قرار داده بود . آن نقطه , نقطه اى بود كه صدارس به حرم بود , يعنى اهل بيت اگر چه حسين را نمى ديدند ولى صدايش را مى شنيدند . براى اينكه مطمئن باشد زينبش , براى اينكه مطمئن باشد سكينه اش , براى اينكه بچه هايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين هست , وقتى كه مىآمد در آن نقطه مى ايستاد , آن زبان خشك در آن دهان خشك به حركت درمىآمد و مى گفت : لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم , يعنى اين نيرو از حسين نيست , اين خداست كه به حسين نيرو داده است . هم شعار توحيد مى داد و هم به زينبش خبر مى داد كه زينب جان ! هنوز حسين تو زنده است . به خاندانش دستور داده بود كه تا من زنده هستم , كسى حق ندارد بيرون بيايد . لذا همه در داخل خيمه ها بودند .
ابا عبدالله دوبار براى وداع آمدند . يك بار آمدند , وداع كردند و رفتند . بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند , در اين هنگام شخصى صدا زد حسين ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟ ! ريختند به خيام حرمت . ديگر آب نخورد و برگشت .
آمد براى بار دوم با اهل بيتش وداع كرد : ثم ودع اهل بيته ثانيا . چه جمله هاى نورانى اى دارد ! رو مى كند به آنها كه : اهل بيت من ! مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير مى شويد , ولى كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان , يك وقت كوچكترين تخلفى از وظيفه شرعيتان نكنيد . مبادا كلمه اى به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد . ولى مطمئن باشيد كه اين , پايان كار دشمن است , اين كار , دشمن را از پا در آورد : و اعلموا ان الله منجيكم بدانيد كه خدا شما را نجات مى دهد و از ذلت حفظ مى كند .
اين خيلى حرف است : اهل بيت من ! شما اسير خواهيد شد ولى حقير و ذليل نخواهيد شد , اسارت شما هم اسارت عزت است . به همين جهت بود كه وقتى در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان مى دادند , زينب نمى گذاشت قبول كنند . اسير بودند ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل كنند . شير را هم در زنجير مى كنند , ولى شير در زنجير هم كه باشد , شير است , روباه , آزاد هم كه باشد , روباه است . بار دوم كه امام آمد , اهل بيت خوشحال شدند , دوباره با اباعبدالله خداحافظى كردند . باز به امر ابا عبدالله از خيمه ها بيرون نيامدند .
بعد از مدتى يك دفعه باز صداى شيهه اسب اباعبدالله را شنيدند , خيال كردند حسين براى بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خداحافظى كند ( گريه استاد ) ولى وقتى بيرون آمدند , اسب بى صاحب اباعبدالله را ديدند ( گريه شديد استاد ) . دور اسب اباعبدالله را گرفتند . هر كدام سخنى با اين اسب مى گويد . طفل عزيز اباعبدالله مى گويد : اى اسب ! هل سقى ابى ام قتل عطشانا من از تو يك سوال مى كنم : پدرم كه مى رفت , با لب تشنه رفت ( گريه استاد ) , من مى خواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند ؟ ( گريه استاد ) .
اينجاست كه يك منظره ديگرى رخ مى دهد كه قلب مقدس امام زمان را آتش مى زند . و اسرع فرسك شاردا محمحما با كيا , فلما راين النساء جوادك مخزيا و ابصرن سرجك ملويا خرجن من الخدور ناشرات الشعور على الخدور لاطمات ( 1 ) . روضه امام زمان است , مى گويد جد بزرگوار ! اهل بيت تو به امر تو از خانه بيرون نيامدند , اما وقتى كه اسب بى صاحب را ديدند , موها را پريشان كردند , همه به طرف قتلگاه تو آمدند ( گريه استاد ) .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم , وصلى الله على محمد و آله الطاهرين , نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم , يا الله . . . اللهم ارزقنا توفيق الطاعه , و بعد المعصيه و صدق النيه , و عرفان الحرمه , و اكرمنا بالهدى و الاستقامه , و سدد السنتنا بالصواب و الحكمه , و املا قلوبنا بالعلم و المعرفه .
خدايا ! ما را حسينى واقعى قرار بده , ما را آشنا به روح نهضت حسينى قرار بده , پرتوى از آن روح مقدس بر دلهاى همه ما بتابان , ما را به روح حسينى زنده بگردان .
خدايا ! انوار معرفت خودت را بر قلبهاى ما بتابان . دلهاى ما را محل محبت خودت قرار بده .
خدايا ! ما را از افراد واقعى پيغمبر خودت قرار بده , دست ما را از دامان ولاى واقعى على مرتضى و اولاد طاهرينش كوتاه مفرما , قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضى بگردان . و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان .
________________________________________
1- سوره انفال , آيه 23 .
1- بحارج 20 ص 203 .
1- مقتل مقرم / ص 345 .
1- مقتل مقرم ص 345 .
2- منتهى الامال / ج 1 ص 282 .
1- بحار / ج 101 ص 240 .
بخش ششم : تحليل واقعه عاشورا
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد الله رب العالمين , بارى الخلائق اجمعين , و الصلاه و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين .
حادثه عاشورا مثل بسيارى از حقايق اين عالم است كه در زمان خودشان بسا هست آنچنانكه بايد شناخته نمى شوند . و بلكه فلاسفه تاريخ مدعى هستند كه شايد هيچ حادثه تاريخى را نتوان در زمان خودش آنچنانكه هست , ارزيابى كرد . بعد از آنكه زمان زيادى گذشت و تمام عكس العمل ها و جريانات مربوط به يك حادثه , خود را بروز دادند , آنگاه آن حادثه , بهتر شناخته مى شود . همچنانكه شخصيتها هم همينطورند . شخصيتهاى بزرگ غالبا در زمان خودشان آن موجى كه شايسته وجود آنهاست , پيدا نمى شود , بعد از مرگشان تدريجا شخصيتشان بهتر شناخته مى شود , بعد از دهها سال كه از مرگشان مى گذرد , تدريجا شناخته مى شوند . و معمولا افرادى كه در زمان خودشان خيلى شاخصند بعد از فوتشان فراموش مى شوند , و بسا افرادى كه در زمان خودشان آنقدرها شاخص نيستند ولى بعد از مرگشان تدريجا شخصيت آنها گسترش پيدا مى كند و بهتر شناخته مى شوند .
اگر دو نفر عالم را كه در يك زمان زندگى مى كنند در نظر بگيريم , ولو از نظر شهرت علمى يكى ده برابر ديگرى بزرگ است , ولى گاهى بعد در تاريخ روشن مى شود كه آنكه ده برابر كوچك بوده , از آنكه ده برابر بزرگ بوده , بزرگتر است , كه براى اين من مثالهاى زيادى دارم . از همه بهتر اينست كه ما به خود على ( ع ) مثال بزنيم آنهم از زبان خود ايشان .
در كلمات مولا در[ ( نهج البلاغه] ( جزء كلماتى كه حضرت در فاصله ضربت خوردن و شهادت يعنى در آن فاصله چهل و چهار پنج ساعت آخر زندگى فرموده اند , يكى اين دو سه جمله است كه تعبير خيلى عجيبى است .
مى فرمايد : غدا تعرفوننى و يكشف لكم سرائرى ( 1 ) فردا مرا خواهيد شناخت , يعنى امروز مرا نشناخته ايد , زمان من مرا نشناخت , آينده مرا خواهد شناخت . و يكشف لكم سرائرى ( سرائر يعنى سريره ها , امور مخفى , امورى كه در اين زمان چشمها نمى تواند آنها را ببيند , مثل گنجى كه در زير زمين باشد ) مخفيات وجود من فردا براى شما كشف خواهد شد . و همينطور هم شد . على را مردم , بعد از زمان خودش بيشتر شناختند از زمان خودش . على را در زمان خودش چه كسى شناخت ؟ يك عده بسيار معدود . شايد تعداد آنهايى كه على را در زمان خودش واقعا مى شناختند , از عدد انگشتان دو دست هم تجاوز نمى كرد .
پيغمبر اكرم راجع به كلمات خودشان اين جمله را در حجه الوداع فرمود ( ببينيد چه كلمات بزرگى ! ) نضر ( نصر ) الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلغها من لم يسمعها , فرب حامل فقه غير فقيه , و رب حامل فقه الى من هوا فقه منه ( 1 ) خدا خرم كند چهره آنكس را ( خدا يار آنكس باد ) كه سخن مرا بشنود و حفظ و ضبط كند و به كسانى كه سخن مرا نشنيده اند , به آنهائى كه زمان من هستند ولى اينجا نيستند يا افرادى كه بعد از من مىآيند , برساند . يعنى حرفهاى مرا كه مى شنويد , حفظ كنيد و به ديگران برسانيد .
فرب حامل فقه غير فقيه بسا كسانى كه حامل يك حكمت و حقيقتند در صورتى كه خودشان اهل آن حقيقت نيستند , يعنى آن عمق و معنى آن حقيقت را درك نمى كنند . و رب حامل فقه الى من هو افقه منه و چه بسا افرادى كه فقهى را , حكمتى را , حقيقتى را حمل مى كنند , حفظ مى كنند , بعد منتقل مى كنند به كسانى كه از خودشان داناترند .
معناى جمله اينست كه شما اينها را حفظ كنيد و به ديگران برسانيد . بسا هست كه شما اصلا عمق حرف مرا درك نمى كنيد ولى آن ديگرى كه مى شنود , مى فهمد , شما فقط ناقلى هستيد , نقل مى كنيد . و باز بسا هست كه شما چيزى مى فهميد ولى آن كسى كه بعد , شما براى او نقل مى كنيد , بهتر از شما مى فهمد . مقصود اينست كه سخنان مرا برسانيد به نسلهاى آينده كه معناى سخن مرا از شما بهتر مى فهمند .
على ( ع ) فرمود : آينده مرا بهتر خواهد شناخت . پيغمبر ( ص ) هم فرمود در آينده معانى سخن مرا بهتر از مردم حاضر درك خواهند كرد .
اينست معناى اينكه ارزش يك چيز در زمان خودش آنچنانكه بايد , درك نمى شود , بايد زمان بگذرد , بعدها آيندگان تدريجا ارزش يك شخص , ارزش كتاب يا سخن يك شخص , ارزش عمل يك شخص را بهتر درك مى كنند .
[ ( اقبال لاهورى] ( شعرى دارد كه گويى ترجمه جمله مولاى على ( ع ) است . حضرت مى فرمايد : غدا تعرفوننى فردا مرا خواهيد شناخت ( اين را روزى مى گويد كه دارد از دنيا مى رود ) , بعد از مرگ من مرا خواهيد شناخت .
اقبال مى گويد[ : ( اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد] ( مقصودش از شاعر , نه هر كسى است كه چند كلمه سرهم بكند , بلكه مقصود , كسى است كه پيامى دارد , مثل خود اقبال كه شاعرى است كه فكرى دارد , انديشه اى د ارد , پيامى دارد , يا مولوى و حافظ كه شعرايى هستند كه انديشه و پيامى دارند , گواينكه پيام بعضى از اينها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست درك نمى كنند , مثل حافظ كه هنوز وقتى كه در اطراف او مطلب مى نويسند , هزار جور چرند مى نويسند الا آن پيامى كه خود حافظ دارد[ . ( اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد] ( . بسيارى از انديشمندان , تولدشان بعد از مرگشان است . يعنى اينگونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پيدا نكرده اند .
[ ( جبران خليل جبران] ( يك نويسنده درجه اول عرب زبان است , و از عربهاى مسيحى است كه تولدش در لبنان بوده ولى پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بيشتر در آمريكا بوده . او عربى و انگليسى نويس و همچنين نقاش است و مخصوصا در عربى , از آن شيرين قلمهاى درجه اول است . با اينكه مسيحى است , از شيفتگان على بن ابى طالب ( ع ) است . در ميان عربهاى مسيحى , شيفته على ما زياد داريم . يكى از آنها[ ( ميكائيل نعيمه] ( است . يكى ديگر ,[ ( جرج جرداق] ( است كه در چند سال پيش كتابى نوشت به نام[ ( على بن ابى طالب صوت العداله الانسانيه] ( كه اول در يك جلد بود , بعد خودش آن را تفصيل داد و در پنج شش جلد چاپ شد , و از بهترين كتابهايى است كه راجع به حضرت امير ( ع ) نوشته شده است .
جبران خليل مى گويد : من نمى دانم چه رازى است كه افرادى پيش از زمان خودشان متولد مى شوند , و على از كسانى است كه پيش از زمان خودش متولد شده است . مى خواهد بگويد على براى زمان خودش خيلى زياد بود . آن زمان , زمان على نبود . ولى حقيقت بهتر , همان است كه خود على ( ع ) فرموده است كه اصلا اينگونه اشخاص در هر زمانى متولد بشوند , پيش از زمان خودشان متولد شده اند . على ( ع ) اگر امروز هم متولد شده بود , پيش از زمان خودش بود . يعنى آنقدر بزرگند كه زمان خودشان , هر زمانى باشد , گنجايش اين را كه بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفى كند , ندارد . بايد مدتها بگذرد , بعد از مرگشان بار ديگر بازيابى و بازشناسى شوند و به اصطلاح امروز , تولد جديد پيدا كنند .
براى اين موضوع عرض كردم كه مثالهاى زيادى هست . در ميان همه طبقات همينطور است . همين حافظ كه مثالش را ذكر كردم , آيا در زمان خودش , همين شهرتى را كه در زمان ما دارد , داشت ؟ نه . در زمان خودش كسى ديوانش را هم جمع نكرد . خودش هم به خاطر روح عرفانى خاصى كه داشت , با اينكه به او مى گفتند , علاقه اى به جمع آورى آن نداشت .
حافظ يك مرد عالم است , يعنى اول يك عالم است , دوم يك شاعر , و از اين جهت با سعدى يا فردوسى فرق مى كند . اينها شاعر هستند و مثلا سى چهل هزار بيت شعر گفته اند , كارشان شاعرى بوده . حافظ كارش شاعرى نبوده , يك مرد عالم و مدرس و محقق بوده است . بعد از مرگش , رفيقش كه ديوانش را جمع كرده , اهم آن كتابهايى را كه او تدريس مى كرده ذكر نموده است . مفسر و حافظ قرآن بوده , تفسير قرآن مى گفته , كارش اين بوده .
خودش هم در يك جا مى گويد : زحافظان جهان كس چوبنده جمع نكرد { لطائف حكمى با نكات قرآنى در جاى ديگر مى گويد : نديدم خوشتر از شعر تو حافظ { به قرآنى كه اندر سينه دارى و نيز در جاى ديگر مى گويد : عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ { قرآن زبر بخوانى با چارده روايت يعنى نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده , بلكه آن را با قرائتهاى هفتگانه مى خواند واز حفظ بوده است كه اين آيه را عاصم اينجور قرائت كرده , كسائى اينطور قرائت كرده و . . .
[ ( ملا صدراى شيرازى)]
كه امروز تازه بعد از حدود سيصد و پنجاه سال كه از مرگش مى گذرد ( مرگش در سال 1050 هجرى قمرى بوده و الان 1398 است ) دارد شناخته مى شود , تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلا در حوزه هاى علميه هم كتابهايش تدريس نمى شود . فقط يك عده شاگرد داشت . كم كم كه حكماى بعد از او آمدند , به ارزش افكارش پى بردند و افكار او به تدريج افكار امثال بوعلى را عقب زد و پيش افتاد . دنياى مغرب زمين هم تازه اكنون دارد با افكار اين مرد آشنا مى شود .
اين , معناى اينست كه اشخاص خيلى بزرگ , افرادى هستند كه در زمان خودشان موجى , جنجالى آنچنانكه شايسته خود آنهاست , ايجاد نمى كنند , ولى در زمانهاى بعد تدريجا مثل گنجى كه از زير خاك بيرون بيايد , بيرون مىآيند و شناخته مى شوند .
مثال ديگر[ ( سيد جمال] ( است . الان در جهان لااقل هفته اى يك مقاله درباره سيد جمال الدين اسد آبادى نوشته مى شود . كشورهاى اسلامى هم به او افتخار مى كنند . ايرانيها مى گويند سيد جمال مال ماست , افغانيها مى گويند مال ماست , تركها مى گويند مال ماست چون در تركيه مرده است . آخرش افغانها پيروز شدند , رفتند استخوانهاى سيد جمال را از تركيه به افغانستان بردند , در صورتى كه سيد جمال خودش را نه به ايران مى بست , نه به افغان , نه به ترك و نه به عرب ( البته ظاهرا ايرانى بوده ) , نه به مصر مى بست و نه به جاى ديگر .
مصريها افتخار مى كنند كه بله , سيد جمال آمد به كشور ما و قدرش را شناختند و در اينجا بود كه علمايى مثل[ ( محمد عبده] ( به او گرايش پيدا كردند و او توانست يك حزب تشكيل بدهد و اصل اوج گرفتن سيد جمال , از اينجا بود , پس ما از همه به سيد جمال نزديكتر هستيم . ولى در زمان خودش به هر كجا كه مى رفت , او را طرد مى كردند . به ايران خود ما كه آمد , با چه وضع نكبت بارى او را تبعيد كردند ! مدتها در حضرت عبدالعظيم متحصن بود . در زمستان خيلى سردى كه برف بسيار سنگينى هم آمده بود , ريختند و او را از بست خارج كردند , سوار قاطر كردند و مثل جدش زين العابدين , پاهايش را به شكم قاطر بستند و در آن هواى سرد , او را از طريق غرب ايران ( همدان و كرمانشاه ) از مرز خارج كردند . حتى يك نفر هم چيزى نگفت . حالا هر كسى افتخار مى كند . كه من درباره سيد جمال مقاله اى خواندم .
سيد جمال در زمان خودش شناخته نشد . البته در مصر عده اى روشنفكر دورش را گرفتند ولى بعد انگليسيها او را تبعيد كردند . مدتها در هند و مدتها در نجف بود . اصلا چهار سال ابتداى حيات علمى اين مرد در نجف بوده است . فرهنگ سيد جمال , فرهنگ اسلامى است ( و اهميت او هم به همين است ) يعنى تحصيلات عاليه اش , تحصيلات عاليه اسلامى است . در نجف در درس استاد الفقها شيخ مرتضى انصارى كه در زهد و تقوى و علم و تحقيق , مرد فوق العاده اى بوده شركت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ ديگرى به نام آخوند ملاحسينقلى همدانى خوانده است . كم كم اصلا آن محيط را كه در آنوقت تعلق به عثمانى داشت , تحمل نمى كرد و استادانش به او گفتند بهتر اينست كه تو مهاجرت كنى و بروى دنبال ايده هايى كه دارى .
الان كه حساب مى كنم , مى بينم نهضتهايى كه يكى بعد از ديگرى در جهان اسلام پيدا شد , مرهون زحمات او بود . ( بعضى از قسمتهاى اين مطلب , هنوز درست رسيدگى نشده است . ) يعنى تخمهايى كه او كاشت , يكى از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد , ولى بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند .
نهضتهايى كه بعد در مصر شد , نهضتهايى كه در هند شد , نهضت مشروطيت و حتى نهضت تنباكو در ايران , از ثمرات تلاشهاى اوست . و از جمله مطالبى كه در شرح حال او ننوشته اند , اينست كه نهضت استقلال عراق كه بعد از مشروطيت روى داد , مديون اوست , چون اكنون ما در تاريخ كشف مى كنيم كه كسانى كه اين نهضت را رهبرى مى كرده اند , از دوستان سيد جمال بوده اند .
اينست كه مى گوئيم مردان خيلى بزرگ , هر مقدار هم كه در زمانشان شناخته بشوند , شناخته نمى شوند , در زمانهاى بعد , بهتر شناخته مى شوند و ارزششان بهتر درك مى شود .
و همچنين است حوادث و وقايع . ابعاد حوادث و وقايع نيز در زمان خودش , آنچنان كه هست , تشخيص داده نمى شود . بسا هست كه يك حادثه , كوچك تلقى مى شود , ولى بعد از مدتى تدريجا ابعاد و عمق و لايه هاى اين حادثه , عظمت و اهميت اين حادثه , بهتر شناخته مى شود . حادثه عاشورا از جمله اين حوادث است , در رديف اينكه شخص مى ميرد , بعد از مرگش شناخته مى شود , يا اثرى خلق مى شود , بعد از سالها , ارزش آن شناخته مى شود . حادثه اجتماعى هم كه رخ مى دهد , بعدها ماهيت آن درست شناخته مى شود و ارزش آن درك مى گردد . در مورد بعضى از حوادث , شايد هزار سال بايد بگذرد تا ماهيت آنها , درست آنچنانكه هست , شناخته شود . و باز حادثه عاشورا از اينگونه حوادث است .
جمله اى از امام حسين ( ع ) هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارها تكرار كرده ام , ولى به معنى و عمق آن , خيلى فكر نكرده بودم . اين جمله در آن وصيتنامه معروفى است كه امام به برادرشان محمد ابن حنفيه مى نويسند . محمد ابن حنفيه بيمار بود به طورى كه دستهايش فلج شده بود و لهذا از شركت در جهاد معذور بود . ظاهرا وقتى كه حضرت مى خواستند از مدينه خارج شوند , وصيتنامه اى نوشتند و تحويل او دادند . البته اين وصيتنامه نه به معناى وصيتنامه اى است كه ما مى گوئيم , بلكه به معناى سفارشنامه است به معناى اينكه وضع خودش را روشن مى كند كه حركت و قيام من چيست و هدفش چيست .
ابتدا فرمود : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما , و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى اتهاماتى را كه مى دانست بعدها به او مى زنند , رد كرد . خواهند گفت حسين دلش مقام مى خواست , دلش نعمتهاى دنيا مى خواست , حسين يك آدم مفسد و اخلالگر بود , حسين يك آدم ستمگر بود . دنيا بداند كه حسين جز اصلاح امت , هدفى نداشت , من يك مصلحم . بعد فرمود : اريد ان آمر بالمعروف , و انهى عن المنكر , و اسير بسيره جدى و ابى هدف من , يكى از امر به معروف و نهى از منكر است و ديگر اينكه سير كنم , سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم را . اين جمله دوم , خيلى بايد شكافته شود . اين جمله در آن تاريخ , معنى و مفهوم خاصى داشته است . چرا امام حسين بعد كه فرمود مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم , اضافه كرد مى خواهم سير كنم به سيره جدم و پدرم ؟ ممكن است كسى بگويد همان گفتن امر به معروف و نهى از منكر كافى بود . مگر سيره جد و پدرش , غير از امر به معروف و نهى از منكر بود ؟ جواب اينست كه اتفاقا بله . ابتدا بايد به يك تاريخچه اشاره بكنم و بعد اين مطلب را شرح بدهم .
مى دانيم عمر وقتى كه ضربت خورد و خودش احساس كرد كه رفتنى است , براى بعد از خودش , در واقع بدعتى به وجود آورد , يعنى كارى كرد كه نه پيغمبر كرده بود و نه حتى ابوبكر , نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند , مطلب ديگرى است ) خلافت را به شخص معينى كه پيغمبر در زمان خودش معرفى و تعيين كرده بود يعنى على ( ع ) واگذار كرد , و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مى گويند كه پيغمبر كسى را تعيين نكرد بلكه امت بايد خودشان كسى را انتخاب كنند و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شوراى امت واگذار كردند عمل كرد , و همچنين نه كارى را كه ابوبكر كرد , انجام داد , چون ابوبكر وقتى مى خواست بميرد , براى بعد از خود , شخصى معينى را تعيين كرد كه خود عمر بود .
كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور در مىآيد , نه با عقيده اهل تسنن .
كار عمر نه با عقيده شيعه جور در مىآيد , نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهره هاى درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد , ولى شورايى نه به صورت به اصطلاح دموكراسى , بلكه به صورت آريستوكراسى , يعنى يك شوراى نخبگان كه نخبه ها را هم خودش انتخاب كرد : على عليه السلام ( چون على را كه نمى شد كنار زد ) , عثمان , طلحه , زبير , سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت , در ميان صحابه پيغمبر , از اينها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت تعداد افراد اين شورا جفت است ( معمولا مى بينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مى دهند كه وقتى راى گرفتند , تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه يك باشد , آن طرف برنده است . ) , اگر سه نفرى يك راى را انتخاب كردند و سه نفر ديگر راى ديگر را , هر طرف كه عثمان بود , آن طرف برنده است . خوب , اگر شورا است , تو چرا براى مردم تكليف معين مى كنى ؟ ! شورا طورى تركيب شده بود كه عمر خودش هم مى دانست كه بالاخره خلافت به عثمان مى رسد , چون على ( ع ) قطعا راى سه به علاوه يك نداشت . حداكثر اين بود كه على سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود , زيرا عثمان رقيبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر , على ( ع ) يا دو نفر داشت : خودش بود و زبير ( چون زبير آنوقت با على بود ) , و يا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف , طرف على را مى گرفت , حداكثر سه نفر داشت .
اينست كه على ( ع ) در[ ( نهج البلاغه] ( مى فرمايد : فصغا رجل منهم لضغنه , و مال الاخر لصهره ( 1 ) فلان شخص به دليل كينه اى كه با من داشت , از حق منحرف شد , و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه قوم و خويشى و وصلت كارى خودش , رايش را به آن طرف داد . خود عمر هم اينها را پيش بينى مى كرد . به هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت من رايم را دادم به على , طلحه گفت من رايم را دادم به عثمان , سعد هم كنار رفت , كار دست عبدالرحمن بن عوف باقى ماند , به هر طرف كه راى مى داد , او انتخاب مى شد . عبدالرحمن مى خواست خودش را بى طرف نگه دارد . عمر گفت اينها بايد سه روز در اتاقى محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكى بكنند . جز براى نماز و حوائج ضرورى حق ندارند بيرون بيايند . ( اين هم يك زورى بود كه عمر گفت ) بعد يك عده مسلح فرستاد كه اگر اينها تصميم نگرفتند , شما حق كشتنشان را داريد . خيلى عجيب است ! بعد از سه روز اينها آمدند بيرون , تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه شد . بنى اميه از تيپ عثمان بودند و بنى ها شم و نيكان صحابه پيامبر همچون ابوذر و عمار كه زياد هم بودند , طرفدار على ( ع ) . اينان شور و هيجان داشتند كه بلكه قضيه به نفع على ( ع ) تمام شود . ولى حضرت قبل از اين خودش به طور خصوصى به افراد مى گفت كه من مى دانم پايان كار چيست , ولى نمى توانم و نبايد خودم را كنار بكشم كه بگويند او خودش نمى خواست و اگر مىآمد , مسلما همه اتفاق آراء پيدا مى كردند .
عبدالرحمن اول آمد سراغ على ( ع ) , گفت : على ! آيا حاضرى با من بيعت كنى , به اين شرط كه خلافت را به عهده بگيرى و بر طبق كتاب الله ( قرآن ) و سنت پيغمبر و سيره شيخين عمل كنى ؟ يعنى علاوه بر كتاب الله و سنت , يك امر ديگرى هم اضافه شد سيره يعنى روش . روش زمامدارى و رهبرى تو , همان روش شيخين ( ابوبكر و عمر ) باشد . ببينيد على چگونه در اينجا بر سر دو راهى تاريخ قرار مى گيرد . در چنين موقعيتى هر كس پيش خود به على مى گويد اكنون وقت تصاحب خلافت است , دو راهى تاريخ است , خلافت را يا بايد بنى اميه ببرند يا تو . يك دروغ مصلحتى بگو . ولى على گفت : حاضرم قبول بكنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله و روشى كه خودم انتخاب مى كنم , عمل كنم .
عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان س…ال را تكرار كرد . عثمان گفت حاضرم , در صورتى كه نه به كتاب الله عمل كرد , نه به سنت رسول الله و نه حتى به روش شيخين . اين قضيه سه بار تكرار شد . عبدالرحمن مى دانست كه على از حرف خودش بر نمى گردد و نمىآيد در اينجا روش رهبرى شيخين را امضاء كند و بعد گفته خود را پس بگيرد . در اين صورت , على خودش را قربانى خلافت كرده بود . در هر سه نوبت , على ( ع ) پاسخ داد : بر طبق كتاب الله , سنت رسول الله و روشى كه خودم انتخاب مى كنم و اجتهاد راى آنطور كه خودم اجتهاد مى كنم عمل مى كنم . عبدالرحمن گفت : پس قضيه ثابت است , تو نمى خواهى به روش آن دو نفر باشى , تو مردود هستى . با عثمان بيعت كرد .
عثمان به اين شكل خليفه شد . ولى همين عثمان , نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت , تبعيد كرد , شلاق زد و عمار را آنقدر كتك زد كه اين مرد شريف , فتق پيدا كرد , بلكه وقتى كه سوار كار شد , كم كم به همين عبدالرحمن بن عوف هم اعتنايى نمى كرد , به طورى كه عبدالرحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت : وقتى من مردم , راضى نيستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند .
ممكن است شما بگوئيد : چرا على ( ع ) آنگونه پاسخ داد ؟ او بايد مى گفت من بيعت مى كنم بر كتاب الله و سنت رسول الله , و بعد ديگر نمى گفت روشى كه خودم انتخاب مى كنم , فقط روش دو خليفه را رد مى كرد .
مى گفت ما غير از كتاب خدا و سنت رسول الله , شىء سومى نداريم . ولى شىء سوم را على ( ع ) قبول داشت اما نه به آن شكلى كه آنها مى خواستند .
اين امر سوم , در شكلى كه ابوبكر و عمر عمل كردند , غلط بود , شكل ديگرى دارد كه پيغمبر به آن شكل عمل كرد و على هم مى خواست به آن شكل عمل كند .
اين امر , مسئله رهبرى است .
كتاب و سنت , قانون است . شك نيست كه رهبر ملتى كه آن ملت از يك مكتب پيروى مى كند , اولين چيزى كه بايد بدان متعهد و ملتزم باشد , دستورات آن مكتب است , و بايد به آنها احترام بگزارد . دستورات مكتب در كجا بيان شده ؟ در كتاب و سنت . ولى كتاب و سنت , قانون است و طرز اجرا و پياده كردن مى خواهد .
روش اجرا و روش حركت دادن مردم بر اساس كتاب و سنت را[ ( سيره] ( مى گويند . سيره در زبان عربى , به اصطلاح علماى ادب بر وزن فعله است .
در زبان عربى , يك فعله داريم و يك فعله در[ ( الفيه ابن مالك] ( آمده است : و فعله لمره كجلسه { و فعله لهيئه كجلسه عرب اگر چيزى را بر وزن فعله گفت , يعنى عملى را يك بار انجام دادن , و اگر بر وزن فعله گفت , يعنى عملى را به گونه اى خاص انجام دادن .
يعنى در لفظ فعله , گونه خاص خوابيده است . كلمه سيره از ماده سير است . سير يعنى حركت , ولى سيره يعنى حركت به گونه خاص , حركت به روش خاص .
رهبر كسى است كه مردم را به دنبال خودش حركت مى دهد . حال ممكن است يك رهبر هم پيدا بشود كه مردم را ساكن نگاه دارد . او ديگر رهبر نيست .
همه رهبران , امتها و ملتها را به حركت در مىآورند , ولى بحث , در نحوه و گونه حركت , شكل و تاكتيك حركت است . پيغمبر اكرم شئون و مناصب مختلفى از جانب خدا دارد . او نبى و رسول است , يعنى پيام خدا را مى رساند . پيغمبر از آن نظر كه پيام خدا را مى رساند , جز يك پيام رسان چيز ديگرى نيست . آيه قرآن بر قلب مباركش نازل مى شود , بر مردم تلاوت مى كند , هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ( 1 ) . يك شان پيامبر , شان يك مبلغ و شان يك معلم است .
دستورات خدا را به مردم ابلاغ مى كند و به آنها آنچه را كه نمى دانند , تعليم مى كند .
فقها و مبلغان امت , وارث اين شان پيغمبرند . يعنى فقيه اگر خودش را جانشين پيغمبر مى داند , فقط در اين يك خصلت است . او مى گويد پيغمبر احكامى از ناحيه خدا آورده و من مى خواهم ببينم آنها چيست تا براى مردم كه هيچ نمى دانند , بيان كنم .
شان ديگر پيامبر كه آن هم شان الهى است و خدا بايد معين كند , اينست : مردم در مسائل حقوقى با يكديگر اختلاف پيدا مى كنند , يا در مسائل جزائى و جنايى ميان مردم مشاجره واقع مى شود و كار به داورى مى كشد . بايد علاوه بر قانون , افرادى باشند كه در ميان مردم داورى كنند , يعنى خصومات را قطع و فصل كنند . اين شان را مى گويند[ : ( قضاء] ( كه ما معمولا مى گوئيم [ : ( قضاوت] ( . شان قضاء يعنى قاضى بودن يكى از مقدسترين شئون است .
از نظر اسلام , قاضى بايد فقيه و مجتهد و نيز عادل مسلم العداله باشد .
يكى از حرامترين كارها اينست كه انسان شغل قضاء را داشته باشد در حالى كه صلاحيت شرعى ندارد . پيغمبر يا امام فرمود : قضاء , مقامى است كه در آن نمى نشيند مگر وصى يعنى امام يا كسى كه امام او را معين كرده است . ( 1 ) اين هم از شئون پيغمبر است . پيامبر تنها پيام رسان خدا نبود , بلكه كسى بود كه خدا به او حق داده بود كه در اختلافات و مشاجرات , بر اساس اصول قضايى , ميان مردم قضاوت كند فلا و ربك لا ي…منون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما . ( 1 ) شان سوم پيغمبر , رهبرى امت است . پيغمبر در همان حال كه پيغمبر است , امام هم هست . امام , پيغمبر نيست ولى پيغمبر , امام هست . بسيارى خيال مى كنند كه پيغمبرى , هميشه از امامت جداست . امامت يعنى رهبرى , و امام يعنى رهبر . پيامبران , وقتى كه درجه شان خيلى بالا مى رود , هم پيغمبرند و هم امام . در زمان پيغمبر , على هم بود , چه كسى امت را رهبرى مى كرد , امامت مى كرد ؟ خود پيغمبر اكرم .
خداى متعال به امام و رهبر از آن جهت كه امام و رهبر است , اختياراتى داده است . بلا تشبيه ( البته در تشبيه مناقشه نيست ) همانطور كه در بعضى كشورها رئيس جمهور از كنگره اختياراتى مى گيرد , خدا براى رهبرى امت , به رهبر امت , يك سلسله اختيارات داده است ( زيرا قانون را در شرايط مختلف اجرا و پياده كردن , كار هر كس نيست . ) ديگر پيغمبر اگر مى خواهد كسى را انتخاب كند , مثلا بعد از فتح مكه براى آنجا حاكم معين كند و يا براى فلان لشكر امير تعيين كند , لازم نيست كه جبرئيل بگويد يا رسول الله ! شما فلان شخص را انتخاب كن . اين , ديگر در اختيار خود پيغمبر است كه به حكم اختيارات زيادى كه رهبر دارد , اين كار را انجام مى دهد و البته نبايد از كادر قانون خارج 1 سوره نساء , آيه 65 .
249 شود . ( 1 ) اين امر مثل تاكتيكها و استراتژيهايى است كه فرماندهان لشكرها به كار مى برند كه به ابتكار خود آنها بستگى دارد . مثلا در وقتى كه متفقين با آن دول محور در مصر ( اسكندريه , العلمين ) مى جنگيدند و آيزنهاور فرمانده متفقين بود , البته مقرراتى بود كه او نبايد از آنها تجاوز مى كرد , ولى بسيارى از قضايا به ابتكار او بستگى داشت , او بايد ابتكار به خرج مى داد تا پيروز مى شد . دشمن هم عينا همين حالت را داشت .
حال ببينيم معنى جمله عبدالرحمن بن عوف و همچنين پاسخ على ( ع ) چيست ؟ عبدالرحمن به على ( ع ) گفت : تو بايد متعهد شوى كه قانون , كتاب الله و سنت رسول الله باشد ولى روش رهبرى , همان روش رهبرى شيخين باشد . اگر على ( ع ) روش شيخين را مى پذيرفت , در اين صورت مثلا چنانچه عمر پيش خود خيال مى كرد كه حق دارد متعه را كه پيغمبر تحليل كرده است تحريم كند , على ( ع ) بايد مى گفت من هم مى گويم حرام است , و يا در مورد بيت المال كه عمر تدريجا آن را از تقسيم بالسويه زمان پيغمبر خارج كرد و تبعيض روا داشت , بايد متعهد مى شد كه بعد از اين , به همين ترتيب عمل مى كند , و بايد بدعتهايى را كه عمر در زمان خودش به عنوان اينكه من رهبرم و رهبر حق دارد چنين و چنان بكند به وجود آورده بود , مى پذيرفت .
مى خواستند على ( ع ) را در كادر رهبرى ابوبكر و عمر محدود كنند و اين , براى على امكان نداشت چرا كه در اين صورت او هم بايد العياذ بالله مثل عثمان براى خودش تيپى درست كند و بعد مطابق دل خودش هر كارى كه خواست , بكند و هر كس را هم كه اعتراضى كرد كتك بزند , فتقش را پاره كند . على اى كه مى خواهد بر اساس كتاب الله و سنت پيغمبر عمل كند , نمى تواند روش رهبرى آن دو نفر را بپذيرد . لذا گفت من روش رهبرى آنها را نمى پذيرم . به خاطر اين يك كلمه حاضر نشد با عبدالرحمن بن عوف بيعت كند .
پس معلوم شد كه مسئله روش رهبرى با مسئله كتاب سنت متفاوت است .
كتاب و سنت يعنى خود قانون . روش رهبرى به متن قانون مربوط نيست . به كيفيت رهبرى مردم , به اختياراتى كه يك رهبر دارد و به تصميماتى كه رهبر اتخاذ مى كند مربوط مى شود .
حال معنى آن جمله امام حسين ( ع ) كه در وصيتنامه خود به محمد ابن حنفيه مى نويسد : اريد ان آمر بالمعروف , و انهى عن المنكر , و اسير بسيره جدى و ابى , روشن مى شود . در آن زمان , در دنياى اسلام , گذشته از امر به معروف و نهى از منكر , مسئله ديگرى وجود داشت و آن اينكه : اكنون سال شصت هجرى است . از سال يازدهم هجرى تاكنون , حدود پنجاه سال است كه پيامبر از ميان مردم رفته است . در چهار سال و چند ماه از اين پنجاه سال يعنى از سال سى و شش تا سال چهل و يك , على بن ابى طالب رهبرى كرده است كه در آن مدت , رهبرى , به روش پيغمبر بازگشت كرده .
تازه آنهم به اين صورت بوده كه چون ابوبكر و عمر و عثمان , سنتهايى را به وجود آورده بودند , على ( ع ) در بسيارى از موارد اصلا قدرت پيدا نكرد كه روش پيغمبر را اجرا كند . وقتى در مقام اجرا برآمد , خود مردم عليه او قيام كردند . گفت : فلان نمازى كه شما به اين شكل مى خوانيد ( نمازهاى شبهاى ماه رمضان كه به جماعت مى خواندند ) بدعت است , نخوانيد . گفتند : سى سال , از زمان عمر رايج است , واعمرا , واعمرا , جاى عمر خالى , عمر كجاست كه سنتش دارد از بين مى رود .
خواست شريح قاضى را بر كنار كند , گفتند : تو مى خواهى كسى را كه از بيست سال پيش , از زمان عمر , قاضى محترم كوفه بوده است بر كنار كنى ؟ ! بنابر اين پنجاه سال بر امت اسلام گذشته است كه علاوه بر مسئله كتاب الله و سنت رسول الله , روش رهبرى تغيير كرده و عوض شده است . سخن امام حسين كه فرمود : اسير بسيره جدى و ابى مى خواهم سيره ام سيره جد و پدرم باشد , يعنى نه سيره ابوبكر , نه سيره عمر , نه سيره عثمان و نه سيره هيچكس ديگر . اينست كه در حادثه عاشورا , ما در امام حسين ( ع ) جلوه هايى مى بينيم كه نشان مى دهد علاوه بر مسئله امر به معروف و نهى از منكر و مسئله امتناع از بيعت و مسئله اجابت دعوت مردم كوفه , كار ديگرى هم هست و آن اينست كه مى خواست سيره جدش را زنده كند .
اين قضيه را شنيده ايد : مامون اصرار داشت كه حضرت رضا ( ع ) ولايتعهدى را بپذيرد . حضرت نمى پذيرفت . آخر , مسئله اجبار را مطرح كرد كه حضرت پذيرفت ولى طورى پذيرفت كه خودش عين نپذيرفتن بود و بيشتر سبب رسوايى مامون شد . خلفا سالها بود كه نماز عيد فطر و عيد قربان مى خواندند .
پيغمبر نماز عيد فطر و عيد قربان مى خواند , اينها هم نماز عيد فطر و عيد قربان مى خواندند . اما روش نماز خواندن به تدريج فرق كرده بود , سيره فرق كرده بود . ( مثال خوبى است : نماز عيد خواندن , كتاب الله و سنت رسول الله است , اما چگونه نماز خواندن , سيره است . ) كم كم دربارهاى خلفا مانند دربارهاى ساسانى ايران و قياصره روم شده بود . دربارهاى خيلى مجلل .
لباس خليفه و سران سپاه داراى انواع نشانه هاى طلا و نقره بود . خليفه وقتى مى خواست به نماز عيد بيايد , با جلال و شكوه خاص و باهيمنه سلطنتى مىآمد . خودش سوار بر اسبى كه گردنبند طلا يا نقره داشت مى شد و شمشيرى زرين به دست مى گرفت . سپاه نيز از پشت سرش مىآمد . درست مثل اينكه مى خواهند رژه نظامى بروند . بعد مى رفتند به مصلى , دو ركعت نماز مى خواندند و بر مى گشتند .
مامون به حضرت رضا اصرار داشت كه مى خواهم نماز عيد فطر را شما بخوانيد . امام فرمود : من از اول با تو شرط كردم كه فقط اسمى از من باشد و من كارى نكنم .
نه آقا ! من خواهش مى كنم . شما از نماز هم ابا مى كنيد ؟ ! اين كه يك كار مربوط به مردم نيست كه بگوييد پاى ظلمى در كار مىآيد . لااقل همين يك نماز را شما بخوانيد . در اينجا حضرت جمله اى مى گويد نظير جمله امام حسين و نظير جمله على ( ع ) در جريان بيعت بعد از عمر . فرمود : من به يك شرط حاضرم , من نماز مى خوانم اما با سيره جدم و پدرم نه با سيره شما . مامون با آنهمه زرنگى كه داشت ( از نظر خودش ) , احمق شد . گفت : بسيار خوب به هر سيره و روشى كه مى خواهيد بخوانيد . فكر مى كرد غرض اينست كه كارى را به عهده حضرت رضا گذاشته باشد تا مردم 253 بگويند پس امام رضا عملا هم قبول كرد .
در روز عيد فطر , امام رضا ( ع ) به اطرافيان خود فرمود لباسهاى عادى بپوشيد , پاها را برهنه كنيد , دامن عباها و آستينهايتان را بالا بزنيد و ذكرهايى را كه من مى گويم , شما هم بگوئيد . حالتتان , حالت خشوع و خضوع باشد , ما داريم به پيشگاه خدا مى رويم , توجهتان به خدا باشد , ذكرها را كه مى گوئيد , خدا را در نظر بگيريد . امام ( مرد حقيقت است , مرد خداست , مرد عبادت است . قبلا عرض كردم عبادت و عشق به خدا , يك بعد اساسى از ابعاد اسلام و بلكه اساسى ترين ابعاد اسلام است , كه عمر با آن مبارزه كرد . ) عمامه اش را به شكلى كه پيغمبر مى بست بسته است , لباسش را به شكلى كه پيغمبر مى پوشيد پوشيده است , عصا به شكل پيغمبر به دست گرفته , پاهايش را برهنه كرده , با يك حالت خضوع و خشوعى . از همان داخل منزل كه بيرون مىآمد , با صداى بلند شروع كرد به گفتن : الله اكبر الله اكبر الله اكبر على ما هدانا , و له الشكر على ما اولانا .
سالهاست كه مردم اين ذكرها را درست نشنيده اند . كسانى كه همراه حضرت بودند , وقتى آن حال الهى حضرت را ديدند كه منقلب شده , خودش را در حضور پروردگارش مى برد و اشكهاى مباركش جارى است , با حالت خضوع و خشوع , با معنويت تمام و در حالى كه اشكهايشان جارى بود فرياد كردند : الله اكبر الله اكبر الله اكبر على ما هدانا , و له الشكر على ما اولانا .
حضرت مى گويد و اينها تكرار مى كنند . تا آمدند نزديك درب منزل . صدا بلندتر مى شد . مامون فرماندهان سپاه و سران قبائل را فرستاده كه برويد پشت سر على بن موسى الرضا نماز عيد فطر بخوانيد . اينها به سيره سالهاى پيش خلفا خودشان را آرايش و مجهز كرده و لباسهاى فاخر پوشيده اند , اسبهاى بسيار عالى سوار شده و شمشيرهاى زرين به كمر بسته و دم درب ايستاده اند كه حضرت رضا با همان جلال و هيبت دنيايى و سلطنتى بيرون بيايد . يكمرتبه حضرت با آن حال بيرون آمد . در ميان آنها ولوله پيچيد و بى اختيا ر خودشان را از روى اسبها پائين انداختند و اسبها را رها كردند . تاريخ مى نويسد چون مى بايست پاها برهنه باشد و آنها چكمه به پا داشتند و چكمه نظامى را به زودى نمى توان بيرون آورد , هر كس دنبال چاقو مى گشت كه زود چكمه را پاره و پاهايش را لخت كند . اينها نيز دنبال حضرت به راه افتادند . كم كم صداى هيمنه الله اكبر , شهر[ ( مرو] ( را پر كرد . مردم ريختند روى پشت بامها و به تدريج ملحق شدند .
در مردم نيز روح معنويت موج مى زد . حضرت مى فرمود الله اكبر اين شهر يكپارچه فرياد مى زند : الله اكبر . هنوز از دروازه بيرون نرفته بودند كه جاسوسها به مامون خبر دادند كه اگر اين قضيه ادامه پيدا كند , تو مالك سلطنت نيستى . سرباز ها ريختند كه نه آقا ! زحمتتان نمى دهيم , خيلى اسباب زحمت شد , خواهش مى كنيم بر گرديد .
اين , معنى روش است . مامون هم در اين مورد به كتاب الله و سنت رسول الله عمل مى كرد . ( نماز عيد فطر , جزء كتاب الله است ) اما همان نماز روشى پيدا كرده بود كه بى محتوا و بى حقيقت شده بود . حضرت رضا فرمود : من حاضرم نماز را بخوانم اما با روش جدم و پدرم نه با روش جد و پدر تو .
در زمان امام حسين ( ع ) , روش رهبرى خيلى عوض شده بود , از زمين تا آسمان تغيير كرده بود . يك خط كه مى خواهد به موازات خط ديگر امتداد پيدا كند , اگر يك ذره از موازات خارج شود , ابتدا فاصله كمى از خط ديگر پيدا مى كند , ولى هر چه ادامه پيدا كند , فاصله اش زيادتر مى شود .
در شصت سال قبل , در زمان پيغمبر اكرم وقتى مردم مى خواهند مركز دنياى اسلام را ببينند , چه مى بينند ؟ حتى در زمان ابوبكر و عمر همانطور بود .
ولى در زمان عثمان تغيير كرد و شكل ديگرى پيدا نمود . بيشترين كار خلافت خليفه مسلمين , در عمل كردن او به كتاب الله و سنت رسول الله نبود , بلكه در روشش بود . اختلاف ابوذر و معاويه هم بيشتر در روش بود .
حالا ( زمان امام حسين ) وقتى مى خواهند خليفه مسلمانان را ببينند , چه مى بينند ؟ افراد مسن كه پيغمبر را درك كرده اند , حتى آنها كه ابوبكر و عمر را درك كرده ا ند , و مخصوصا كسانى كه على ( ع ) را در دوره خلافت ديده اند , وقتى مىآيند و در مركز دنياى اسلام , جوانى را مى بينند كه سى و دو سه سال بيشتر از عمرش نگذشته است . جوان خيلى بلند قدى كه مى گويند خوش سيما و خوش منظره بوده , ولى لكه هايى در صورتش داشته است . جوانى شاعر مسلك كه خيلى هم عالى شعر مى گويد , ولى اشعارش همه در وصف مى و معشوق و يا در وصف سگ و اسب و ميمونش است . هفت در را بايد طى كرد تا رسيد به جايگاه او . كسى كه مى خواهد به ملاقات او برود , ابتدا دربانها مىآيند جلويش را مى گيرند , بعد از تفتيش اگر بتواند از آنجا بگذرد , بايد از چند در و دربانهاى ديگر بگذرد تا برسد به جايگاه او . وقتى به آنجا مى رسد , مردى را مى بيند كه در يك محيط مجلل روى تخت طلا نشسته و دورش را كرسيهايى با پايه هايى از طلا و نقره گذاشته اند . رجال و اعيان و اشراف و سفراى كشورهاى خارجى كه مىآيند , بايد بروى آن كرسيها بنشينند . بالا دست همه رجال و اعيان و اشراف , يك ميمون را پهلو دست خودش نشانده و لباسهاى فاخر زربفت هم به او پوشانده است . چنين شخصى مى گويد : من خليفه پيغمبرم , و مى خواهد مجرى دستورات الهى باشد , نماز جمعه هم مى خواند , امامت جمعه مى كرد , براى مردم خطبه مى خواند و حتى مردم را موعظه مى كرد .
اينجاست كه انسان مى فهمد كه نهضت حسينى چقدر براى جهان اسلام مفيد بود و چگونه اين پرده ها را دريد .
در آن زمان , وسائل ارتباطى كه نبود . مثلا مردم مدينه نمى دانستند كه در شام چه مى گذرد . رفت و آمد خيلى كم بود . افرادى هم كه احيانا از مدينه به شام مى رفتند , از دستگاه يزيد اطلاعى نداشتند . بعد از قضيه امام حسين , مردم مدينه تعجب كردند كه عجب ! پسر پيغمبر را كشتند . هيئتى را براى تحقيق به شام فرستادند كه چرا امام حسين كشته شد . پس از بازگشت اين هيئت , مردم پرسيدند : قضيه چه بود ؟ گفتند : همين قدر در يك جمله به شما بگوئيم كه ما در مدتى كه در آنجا بوديم , دائم مى گفتيم خدايا ! نكند از آسمان سنگ ببارد و ما به اين شكل هلاك بشويم . و نيز به شما بگوئيم كه ما از نزد كسى مىآييم كه كارش شرابخوارى و سگ بازى و يوز بازى و ميمون بازى است , كارش نواختن تار و سنتور و لهو و لعب است , كارش زناست حتى با محارم . ديگر حال , تكليف خودتان را مى دانيد .
اين بود كه مدينه قيام كرد , قيامى خونين . و چه افرادى كه بعد از حادثه كربلا به خروش آمدند .
[ ( اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد ] ( امام حسين تا زنده بود , چنين سخنانى را مى گفت : و على الاسلام السلام اذا قد بليت الامه براع مثل يزيد ( 1 ) ديگر فاتحه اسلام را بخوانيد اگر نگهبانش اين شخص باشد . ولى آنوقت كسى نمى فهميد . اما وقتى شهيد شد , شهادت او دنياى اسلام را تكان داد . تازه افراد حركت كردند و رفتند از نزديك ديدند و فهميدند كه آنچه را آنها در آئينه نمى ديدند حسين در خشت خام مى ديده است . آنوقت سخن حسين ( ع ) را تصديق كردند و گفتند او آنروز راست مى گفت .
و صلى الله على محمد و آله الطاهرين نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . . .
پروردگارا دلهاى ما را به نور ايمان منور بگردان , ما را آشنا به معارف و حقايق دين مقدس اسلام بفرما .
پروردگارا توفيق تبعيت از كتاب الله و سنت رسول الله عنايت بفرما .
پروردگارا توفيق عنايت كن كه روش ما , سيره ما , روش پيغمبر و روش على و آله على باشد .
پروردگارا نيتهاى ما را , روحهاى ما را , دلهاى ما را پاك و خالص بگردان , به مسلمين بيدارى عنايت بفرما .
پروردگارا اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده .
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات .
________________________________________
1 - نهج البلاغه , خطبه 147 . اين جمله در نهج البلاغه به اين صورت آمده : غدا ترون ايامى و يكشف لكم عن سرائرى .
1- امالى مفيد / مجلس 23 / ص 186 .
1 - نهج البلاغه , خطبه سوم معروف به شقشقيه .
1 - سوره جمعه , آيه 2 .
1 - من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 5
1- براى مطالعه بيشتر در اين زمينه , به كتابهاى[ ( ولاءها و ولايتها ) ] و[ ( امامت و رهبرى] ( اثر استاد شهيد مراجعه شود .
1 - مقتل مقرم / ص 146 .
بخش هفتم : ماهيت قيام حسينى
بسم الله الرحمن الرحيم
يكى از مسائل در مورد نهضت امام حسين عليه السلام اينست كه ماهيت اين نهضت چه بوده است ؟ چون نهضتها هم مانند پديده هاى طبيعى , ماهيتهاى مختلف دارند . اشياء و پديده هاى طبيعى , از معدنيها گرفته تا گياهان و انواع حيوانات , هر كدام ماهيتى طبيعى و وضع بالخصوصى دارند . نهضتها و قيامهاى اجتماعى هم اينچنينند .
يك شىء را اگر بخواهيم بشناسيم , يا به علل فاعلى آن مى شناسيم , يا به علل غائى آن ( كه امروز شناخت به علل غائى را چندان قبول ندارند ) , يا به علل مادى آن يعنى اجزاء و عناصر تشكيل دهنده آن , و يا به علت صورى آن , يعنى به وضع و شكل و خصوصيتى كه در مجموع پيدا كرده است . اگر يك نهضت را هم بخواهيم بشناسيم , ماهيتش را بخواهيم به دست آوريم , ابتدا بايد علل و موجباتى را كه به اين نهضت منتهى شده است بشناسيم . تا آنها را نشناسيم ماهيت اين نهضت را نمى شناسيم ( شناخت علل فاعلى ) . بعد بايد علل غائى آن را بشناسيم . يعنى اين نهضت چه هدفى دارد ؟ اولا هدف دارد يا هدف ندارد و اگر هدف دارد چه هدفهائى دارد ؟ سوم بايد عناصر و محتواى اين نهضت را بشناسيم كه در اين نهضت چه كارهائى , چه عملياتى صورت گرفته است ؟ و چهارم بايد ببينيم اين عملياتى كه صورت گرفته است , مجموعا چه شكلى پيدا كرده است ؟ يكى از مسائلى كه در مورد نهضت امام حسين ( ع ) مطرح است اينست كه آيا اين قيام و نهضت از نوع يك انفجار بود ؟ از نوع يك عمل ناآگاهانه و حساب نشده بود ؟ نظير اينكه به ديگى هى حرارت بدهند , آبى كه در آن است تبديل به بخار بشود , منافذ هم بسته باشد , بالاخره منفجر خواهد شد .
و نظير انفجارهائى كه براى افراد انسان پيدا مى شود كه انسان در شرايطى قرار مى گيرد ( حالا يا به علتى كه همانجا پيدا مى شود يا به علل گذشته , يك درون پر از عقده و ناراحتى دارد ) كه در حالى كه هرگز نمى خواهد فلان حرف را بزند , ولى يكمرتبه مى بينيد ناراحت و عصبانى مى شود و از دهانش هر چه كه حتى دلش هم نمى خواهد بيرون بيايد , بيرون مىآيد . اين را مى گويند انفجار . بسيارى از قيامها انفجار است .
يكى از جاهائى كه در آن , راه مكتب اسلام با راه مكاتب مادى امروز فرق مى كند , اينست كه مكاتب مادى امروز روى اصول خاص ديالكتيكى مى گويند تضادها را تشديد بكنيد , ناراحتيها را زياد بكنيد , شكافها را هر چه مى توانيد عميقتر بكنيد , حتى با اصلاحات واقعى مخالفت كنيد براى اينكه جامعه را به انقلاب به معنى انفجار ( نه انقلاب آگاهانه ) بكشانيد . اسلام به انقلاب انفجارى يك ذره معتقد نيست . اسلام , انقلابش هم انقلاب صد در صد آگاهانه و از روى تصميم و كمال آگاهى و انتخاب است .
آيا جريان امام حسين ( ع ) يك انقلاب انفجارى و يك انفجار بود ؟ يك كار ناآگ اهانه بود ؟ آيا به اين صورت بود كه در اثر فشارهاى خيلى زيادى كه از زمان معاويه و بلكه از قبل از آن بر مردم و خاندان امام آورده بودند , دوره يزيد كه رسيد , ديگر اصلا حوصله امام حسين سر آمد و گفت هر چه بادا باد , هر چه مى خواهد بشود ؟ ! العياذ بالله . گفته هاى خود امام حسين كه نه تنها از آغاز اين نهضت , بلكه از بعد از مرگ معاويه شروع مى شود , نامه هايى كه ميان او و معاويه مبادله شده است , سخنرانيهائى كه در مواقع مختلف ايراد كرده است , از جمله آن سخنرانى معروفى كه در منى صحابه پيغمبر را جمع كرد , و حديثش در[ ( تحف العقول] ( هست و خيلى مفصل است و خطابه بسيار غرايى است نشان مى دهد كه اين نهضت در كمال آگاهى بوده , انقلاب است اما نه انفجار . انقلاب هست ولى انقلاب اسلامى نه انفجار .
از جمله خصوصيات امام حسين اينست كه در مورد فرد فرد اصحابش اجازه نمى دهد كه قيام او حالت انفجارى داشته باشد . چرا امام حسين در هر فرصتى مى خواهد اصحابش را به بهانه اى مرخص بكند ؟ هى به آنها مى گويد : آگاه باشيد كه اينجا آب و نانى نيست , قضيه خطر دارد . حتى در شب عاشورا با زبان خاصى با آنها صحبت مى كند : [ ( من اصحابى از اصحاب خودم بهتر و اهل بيتى از اهل بيت خودم فاضلتر سراغ ندارم . از همه شما تشكر مى كنم , از همه تان 264 ممنونم . اينها جز با من با كسى از شما كارى ندارند . شما اگر بخواهيد برويد و آنها بدانند كه شما خودتان را از اين معركه خارج مى كنيد , به احدى از شما كارى ندارند . اهل بيت من در اين صحرا كسى را نمى شناسند , منطقه را بلد نيستند . هر فردى از شما با يكى از اهل بيت من خارج شود و برود . من اينجا خودم هستم تنها] ( .
چرا ؟ رهبرى كه مى خواهد از ناراحتى و نارضايتى مردم استفاده كند كه چنين حرفى نمى زند . همه اش از تكليف شرعى مى گويد . البته تكليف شرعى هم بود و امام حسين از گفتن آن نيز غفلت نكرد اما مى خواست آن تكليف شرعى را در نهايت آزادى و آگاهى انجام بدهند . خواست به آنها بگويد دشمن , شما را محصور نكرده , از ناحيه دشمن اجبار نداريد . اگر از تاريكى شب استفاده كنيد و برويد , كسى مزاحمتان نمى شود . دوست هم شما را مجبور نمى كند . من بيعت خودم را از شما برداشتم . اگر فكر مى كنيد كه مسئله بيعت براى شما تعهد و اجبار به وجود آورده است , بيعت را هم برداشتم .
يعنى فقط انتخاب و آزادى . بايد در نهايت آگاهى و آزادى و بدون اينكه كوچكترين احساس اجبارى از ناحيه دشمن يا دوست بكنيد , مرا انتخاب كنيد .
اين است كه به شهداى كربلا ارزش مى دهد و الا طارق بن زياد , در جنگ اسپانيا , وقتى كه اسپانيا را فتح كرد و كشتيهاى خود را از آن دماغه عبور داد , همينقدر كه عبور داد , دستور داد كه آذوقه به اندازه بيست و چهار ساعت نگه دارند و زيادتر از آن را هر چه هست آتش بزنند و كشتيها را هم آتش بزنند . بعد سربازان و افسران را جمع كرد , اشاره كرد به درياى عظيمى كه در آنجا بود , گفت ايها الناس ! دشمن رو بروى شما و دريا پشت سر شماست .
اگر بخواهيد فرار كنيد جز غرق شدن در دريا راه ديگرى نداريد , كشتى اى ديگر وجود ندارد . غذا هم اگر بخواهيد تنبلى كنيد جز براى بيست و چهار ساعت نداريد , بعد از آن خواهيد مرد . بنابراين نجات شما در زدن و از بين بردن دشمن است . غذاى شما در چنگ دشمن است . راهى جز اين نداريد .
يعنى برايشان اجبار به وجود آورد . اين سرباز اگر تا آخرين قطره خونش نجنگند چه بكند ؟ اما امام حسين با اصحاب خودش بر ضد طارق بن زياد عمل كرد . نگفت : دشمن اينجاست , از اين طرف برويد شما را از بين مى برد , از آن طرف هم برويد شما را نابود مى كند . بنابراين ديگر راهى نيست غير از اينكه روغن چراغ ريخته را بايد نذر امامزاده كرد . شما كه به هر حال كشته مى شويد , حالا كه كشته مى شويد , بيائيد با من كشته شويد . آنگونه شهادت ارزش نداشت . يك سياستمدار اينجور عمل مى كند . گفت : نه دريا پشت سرت است و نه دشمن روبرويت . نه دوست ترا اجبار كرده است و نه دشمن . هر كدام را كه مى خواهى انتخاب كن , در نهايت آزادى .
پس انقلاب امام حسين , در درجه اول بايد بدانيم كه انقلاب آگاهانه است , هم از ناحيه خودش و هم از ناحيه اهل بيت و يارانش . انفجار نيست .
انقلاب آگاهانه مى تواند ماهيتهاى مختلف داشته باشد . اتفاقا در قضاياى امام حسين , عوامل زيادى موثر است كه اين 266 عوامل سبب شده است كه نهضت امام حسين يك نهضت چند ماهيتى باشد نه تك ماهيتى . يكى از تفاوتهائى كه ميان پديده هاى اجتماعى و پديده هاى طبيعى هست اينست كه پديده طبيعى بايد تك ماهيتى باشد , نمى تواند چند ماهيتى باشد . يك فلز در آن واحد نمى تواند كه هم ماهيت طلا را داشته باشد و هم ماهيت مس را . ولى پديده هاى اجتماعى , مى توانند در آن واحد چند ماهيتى باشند .
خود انسان يك اعجوبه اى است كه در آن واحد مى تواند چند ماهيتى باشد .
اينكه[ ( سارتر] ( و ديگران گفته اند كه انسان وجودش بر ماهيتش تقدم دارد , اين مقدارش درست است . نه به تعبيرى كه آنها مى گويند درست است , يك چيز علاوه اى هم در اينجا هست و آن اينكه انسان در آن واحد مى تواند چند ماهيت داشته باشد , مى تواند ماهيت فرشته داشته باشد , در همان حال ماهيت خوك هم داشته باشد , در همان حال ماهيت پلنگ هم داشته باشد كه اين داستان عظيمى است در فرهنگ و معارف اسلامى .
پديده اجتماعى مى تواند چند ماهيتى باشد . اتفاقا قيام امام حسين از آن پديده هاى چند ماهيتى است , چون عوامل مختلف در آن اثر داشته است . مثلا يك نهضت مى تواند ماهيت عكس العملى داشته باشد , يعنى صرفا عكس العمل باشد , مى تواند ماهيت آغازگرى داشته باشد . اگر يك نهضت ماهيت عكس العملى داشته باشد , مى تواند يك عكس العمل منفى باشد در مقابل يك جريان , و مى تواند يك عكس العمل مثبت باشد در مقابل جريان ديگر . همه اينها در نهضت امام حسين وجود دارد .
اينست كه اين نهضت يك نهضت چند ماهيتى شده است . چطور ؟ يكى از عوامل كه به يك اعتبار ( از نظر زمانى ) اولين عامل است , عامل تقاضاى بيعت است : امام حسين در مدينه است . معاويه قبل از مردنش كه مى خواهد جانشينى يزيد را براى خود مسلم بكند مىآيد در مدينه مى خواهد از امام بيعت بگيرد , آنجا موفق نمى شود بعد از مردنش يزيد مى خواهد بيعت بگيرد بيعت كردن يعنى امضا كردن و صحه گذاشتن نه تنها روى خلافت شخص يزيد بلكه همچنين روى سنتى كه معاويه پايه گذارى كرده است كه خليفه پيشين خليفه بعدى را تعيين كند , نه اينكه خليفه پيشين برود بعد مردم جانشين او را تعيين بكنند , يا اگر شيعه بودند به نصى كه از طرف پيغمبر اكرم رسيده است عمل بكنند . نه , يك امرى كه نه شيعه مى گويد و نه سنى : خليفه اى , خليفه ديگر را , پسر خودش را به عنوان ولى عهد المسلمين تعيين بكند .
بنابر اين , اين بيعت تنها امضا كردن خلافت آدم ننگينى مانند يزيد نيست , امضا كردن سنتى است كه براى اولين بار وسيله معاويه مى خواست پايه گذارى بشود .
در اينجا آنها از امام حسين بيعت مى خواهند , يعنى از ناحيه آنها يك تقاضا ابراز شده است , امام حسين عكس العمل نشان مى دهد , عكس العمل منفى . بيعت مى خواهيد ؟ نمى كنم . در اينجا عمل امام حسين , عمل منفى است , از سنخ تقواست , از سنخ اينست كه هر انسانى در جامعه خودش مواجه مى شود با تقاضاهائى كه به شكلهاى مختلف , به صورت شهوت , به صورت مقام , به صورت ترس و ارعاب از او مى شود و بايد در مقابل آنها بگويد : نه , يعنى تقوا .
آنها مى گويند : بيعت , امام حسين مى گويد : نه . تهديد مى كنند , مى گويد : حاضرم كشته بشوم و حاضر نيستم بيعت بكنم .
تا اينجا اين نهضت , ماهيت عكس العملى آنهم عكس العمل منفى در مقابل يك تقاضاى نامشروع دارد و به تعبير ديگر , ماهيتش , ماهيت تقواست , ماهيت قسمت اول لا اله الا الله يعنى لا اله است , در مقابل تقاضاى نامشروع ,[ ( نه] ( گفتن است ( تقوا ) .
اما عاملى كه موثر در نهضت حسينى بود , تنها اين قضيه نبود . عامل ديگرى هم در اينجا وجود داشت كه باز ماهيت نهضت حسينى از آن نظر , ماهيت عكس العملى است ولى عكس العمل مثبت نه منفى .
معاويه از دنيا مى رود . مردم كوفه اى كه در بيست سال قبل از اين حادثه , لااقل پنج سال على ( ع ) در اين شهر زندگى كرده است و هنوز آثار تعليم و تربيت على به كلى از ميان نرفته است ( البته خيلى تصفيه شده اند , بسيارى از سران بزرگان و مردان اينها : حجر بن عدى ها , عمرو بن حمق خزاعى ها , رشيد هجرى ها و ميثم تمارها را از ميان برده اند براى اينكه اين شهر را از انديشه و فكر على , از احساسات به نفع على خالى بكنند , ولى باز هنوز اثر اين تعليمات هست ) تا معاويه مى ميرد , به خود مىآيند , دور همديگر جمع 269 مى شوند كه اكنون از فرصت بايد استفاده كرد , نبايد گذاشت كه فرصت به پسرش يزيد برسد , ما حسين بن على داريم , امام بر حق ما حسين بن على است , ما الان بايد آماده باشيم و او را دعوت كنيم كه به كوفه بيايد و او را كمك بدهيم و لااقل قطبى در اينجا در ابتدا به وجود آوريم , بعد هم خلافت را خلافت اسلامى بكنيم .
اينجا يك دعوت است از طرف مردمى كه مدعى هستند ما از سر و جان و دل آماده اي م , درختهاى ما ميوه داده است . مقصود از اين جمله نه اينست كه فصل بهار است . بعضى اينجور خيال مى كنند كه درختها سبز شده و ميوه داده است يعنى آقا ! الان اينجا فصل ميوه است , بيائيد اينجا مثلا شكم ميوه اى بخوريد ! نه , اين مثل است , مى خواهد بگويد كه درختهاى انسانها سرسبزند و اين باغ اجتماع آماده است براى اينكه شما در آن قدم بگذاريد .
[ ( كوفه] ( اصلا اردوگاه بوده است , از اول هم به عنوان يك اردوگاه تاسيس شد . اين شهر در زمان خليفه عمر بن الخطاب ساخته شد , قبلا[ ( حيره] ( بود . اين شهر را سعد و قاص ساخت . همان مسلمانانى كه سرباز بودند , و در واقع همان اردو در آنجا براى خود خانه ساختند و لهذا از يك نظر قويترين شهرهاى عالم بود .
مردم اين شهر از امام حسين دعوت مى كنند , نه يك نفر , نه دو نفر , نه هزار نفر , نه پنجهزار نفر و نه ده هزار نفر بلكه حدود هجده هزار نامه مى رسد كه بعضى از نامه ها را چند نفر و بعضى ديگر را شايد صد نفر امضا كرده بودند كه در مجموع شايد حدود صد هزار نفر به او نامه نوشته اند .
اينجا عكس العمل امام چه بايد باشد ؟ حجت بر او تمام شده است . عكس العمل , مثبت و ماهيت عملش , ماهيت تعاون است .
يعنى مسلمانانى قيام كرده اند , امام بايد به كمك آنها بشتابد . اينجا ديگر عكس العمل امام ماهيت منفى و تقوا ندارد , ماهيت مثبت دارد .
كارى از ناحيه ديگران آغاز شده است , امام حسين بايد به دعوت آنها پاسخ مثبت بدهد . اينجا وظيفه چيست ؟ در آنجا وظيفه[ ( نه] ( گفتن بود .
از نظر بيعت , امام حسين فقط بايد بگويد : نه , و خودش را پاك نگهدارد و نيالايد . و لهذا اگر امام حسين پيشنهاد ابن عباس را عمل مى كرد و مى رفت در كوهستانهاى يمن زندگى مى كرد كه لشكريان يزيد به او دست نمى يافتند , از عهده وظيفه اولش برآمده بود , چون بيعت مى خواستند , نمى خواست بيعت بكند , آنها مى گفتند : بيعت كن , مى گفت : نه . از نظر تقاضاى بيعت و از نظر احساس تقوا در امام حسين و از نظر اينكه بايد پاسخ منفى بدهد , با رفتن در كوهستانهاى يمن كه ابن عباس و ديگران پيشنهاد مى كردند , وظيفه اش را انجام داده بود . اما اينجا مسئله , مسئله دعوت است , يك وظيفه جديد است , مسلمانها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضاء داده اند . اينجا اتمام حجت است .
امام حسين از اول حركتش معلوم بود كه مردم كوفه را آماده نمى بيند , مردم سست عنصر و مرعوب شده اى مى داند . در عين حال جواب تاريخ را چه بدهد ؟ قطعا اگر امام حسين به مردم كوفه اعتنا نمى كرد , همين ما كه امروز اينجا نشسته ايم , مى گفتيم چرا امام حسين جواب مثبت نداد[ . ( ابوسلمه خلال] ( كه به او مى گفتند وزير آل محمد در دوره بنى العباس , وقتى كه ميانه اش با خليفه عباسى بهم خورد كه طولى هم نكشيد كه كشته شد , فورا دو تا نامه نوشت , يكى به امام جعفر صادق و يكى به عبدالله محض و هر دو را در آن واحد دعوت كرد , گفت من و ابومسلم كه تا حالا براى اينها كار مى كرديم , از اين ساعت مى خواهيم براى شما كار بكنيم , بيائيد با ما همكارى كنيد , ما اينها را از بين مى بريم . اولا وقتى براى دو نفر نامه مى نويسد , علامت اينست كه خلوص ندارد . ثانيا بعد از اينكه رابطه اش با خليفه عباسى بهم خورده , چنين نامه اى نوشته است . نامه كه رسيد به امام جعفر صادق ( ع ) امام نامه را خواند , بعد در جلو چشم حامل نامه آن را جلوى آتش گرفت و سوزاند . آن شخص پرسيد جواب نامه چيست ؟ فرمود : جواب نامه همين است . هنوز او برنگشته بود كه ابوسلمه را كشتند . و هنوز مى بينيم خيلى افراد سوال مى كنند كه چرا امام جعفر صادق به دعوت ابوسلمه خلال جواب مثبت نداد و جواب منفى دارد ؟ در صورتى كه ابوسلمه خلال اولا يك نفر بود , ثانيا خلوص نيست نداشت , و ثالثا هنگامى نامه نوشت كه كار از كار گذشته بود و خليفه عباسى هم فهميده بود كه اين ديگر با او صداقت ندارد و لهذا چند روز بعد او را كشت .
اگر هجده هزار نامه مردم كوفه رفته بود به مدينه و مكه ( و بخصوص به مكه ) نزد امام حسين , و ايشان جواب مثبت نمى داد , تاريخ , امام حسين را ملامت مى كرد كه اگر رفته بود , ريشه يزيد و يزيديها كنده شده بود و از بين رفته بود , كوفه اردوگاه مسلمين با آن مردم شجاع , كوفه اى كه پنج سال على ( ع ) در آن زندگى كرده است و هنوز تعليمات على و يتيمهائى كه على بزرگ كرده و بيوه هائى كه على از آنها سرپرستى كرده است زنده هستند و هنوز صداى على در گوش مردم اين شهر است , امام حسين جبن به خرج داد و ترسيد كه به آنجا نرفت , اگر مى رفت در دنياى اسلام انقلاب مى شد . اينست كه اينجا تكليف اينگونه ايجاب مى كند كه همينكه آنها مى گويند ما آماده ايم , امام مى گويد من آماده هستم .
از اين نظر وظيفه امام حسين چيست ؟ مردم كوفه مرا دعوت كرده اند , مى روم به كوفه . مردم كوفه بيعتشان را با مسلم نقض كردند , من بر مى گردم , مى روم سرجاى خودم , مى روم مدينه يا جاى ديگر تا آنجا هر كارى بخواهند بكنند . يعنى از نظر اين عامل كه يك عكس العمل مثبت در مقابل يك دعوت است , وظيفه امام حسين , دادن جواب مثبت است تا وقتى كه دعوت كنندگان ثابتند . وقتى كه آنها جا زدند , ديگر امام حسين وظيفه اى از آن نظر ندارد و نداشت .
از اين دو عامل كداميك بر ديگرى تقدم داشت ؟ آيا اول امام حسين از بيعت امتناع كرد و چون از بيعت امتناع كرد مردم كوفه از او دعوت كردند يا لااقل زمانا چنين بود يعنى بعد از آنكه بيش از يك ماه از امتناع از بيعت گذشته بود دعوت مردم كوفه رسيد ؟ يا قضيه برعكس بود ؟ اول مردم كوفه از او دعوت كردند , امام حسين ديد خوب حالا كه دعوت كرده اند او هم بايد جواب مثبت بدهد . بديهى است مردى كه كانديدا مى شود براى كارى به اين بزرگى , ديگر براى او بيعت كردن معنى ندارد . بيعت نكرد براى اينكه به تقاضاى مردم كوفه جواب مثبت داده بود ! از اين دو تا كدام است ؟ به حسب تاريخ مسلما اولى . چرا ؟ براى اينكه همان روز اولى كه معاويه مرد , از امام حسين تقاضاى بيعت شد , بلكه معاويه قبل از اينكه بميرد , آمد به مدينه و مى خواست با هر لم و كلكى هست , در زمان حيات خودش از امام حسين و دو سه نفر ديگر بيعت بگيرد كه آنها به هيچ شكل زير اين بار نرفتند . مسئله تقاضاى بيعت و امتناع از آن , تقدم زمانى دارد . خود يزيد هم وقتى معاويه مرد , همراه اين خبر كه به وسيله يك پيك سبك سير و تندرو فرستاد كه در ظرف چند روز با آن شترهاى جماز خودش را به مدينه رساند , نامه اى فرستاد و همان كسى كه خبر مرگ معاويه را به والى مدينه داد , آن نامه را هم به او نشان داد كه : خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا . از حسين بن على و اين دو سه نفر ديگر , به شدت , هر طور كه هست بيعت بگيرد , هنوز شايد كوفه خبر نشده بود كه معاويه مرده است .
به علاوه تاريخ اينطور مى گويد كه از امام حسين تقاضاى بيعت كردند , امام حسين امتناع كرد , حاضر نشد , دو سه روز به همين منوال گذشت , هى مىآمدند , گاهى با زبان نرم و گاهى با خشونت , تا حضرت اساسا مدينه را رها كرد . در بيست و هفتم رجب امام حسين از مدينه حركت كرد و در سوم شعبان به مكه رسيد . دعوت مردم كوفه در پانزدهم رمضان به امام حسين رسيد , يعنى بعد از آنكه يك ماه و نيم از تقاضاى بيعت و امتناع امام گذشته بود , و بعد از اينكه بيش از چهل روز بود كه امام اساسا در مكه اقامت كرده بود .
بنابراين مسئله اين نيست كه اول آنها دعوت كردند , بعد امام جواب مساعد داد و چون جواب مساعد داده بود و از طرف آنها كانديد شده بود ديگر معنى نداشت كه بيعت بكند , يعنى بيعت نكرد چون به كوفى ها جواب مساعد داده بود ! خير , بيعت نكرد قبل از آنكه اصلا اسم تقاضاى كوفى ها در ميان باشد , و فرمود : من بيعت نمى كنم ولو در همه روى زمين ماوراى و ملجئى براى من باقى نماند . يعنى اگر تمام اقطار روى زمين را بر من ببندند كه يك نقطه براى زندگى من وجود نداشته باشد , باز هم بيعت نمى كنم .
عامل سوم كه اين را هم مثل دو عامل ديگر , تاريخ بيان مى كند , عامل امر به معروف و نهى از منكر بود كه از روز اولى كه امام حسين از مدينه حركت كرد , با اين شعار حركت كرد . از اين نظر , مسئله اين نبود كه چون از من بيعت مى خواهند و من نمى پذيرم , قيام مى كنم , بلكه اين بود كه اگر بيعت هم نخواهند من به حكم وظيفه امر به معروف و نهى از منكر بايد قيام كنم .
و نيز مسئله اين نبود كه چون مردم كوفه از من دعوت كرده اند , قيام مى كنم . هنوز حدود دو ماه مانده بود كه مردم كوفه دعوت بكنند , روزهاى اول بود و به دعوت مردم كوفه مربوط نيست . دنياى اسلام را منكرات فرا گرفته است , من به حكم وظيفه دينى , به حكم مسئوليت شرعى و الهى خودم قيام مى كنم .
در عامل اول , امام حسين مدافع است . به او مى گويند : بيعت كن , مى گويند : نمى كنم , از خودش دفاع مى كند . در عامل دوم , امام حسين متعاون است , او را به همكارى دعوت كرده اند , جواب مثبت داده است .
در عامل سوم , امام حسين مهاجم است . در اينجا او هجوم كرده به حكومت وقت . به حسب اين عامل , امام حسين يك مرد انقلابى است , يك ثائر است , مى خواهد انقلاب بكند .
هر يك از اين عوامل , يك نوع تكليف و وظيفه براى امام حسين ايجاب مى كرد . اينكه مى گويم اين نهضت چند ماهيتى است , براى اينست . از نظر عامل بيعت , امام حسين وظيفه اى ندارد جز زير بار بيعت نرفتن . اگر به پيشنهاد ابن عباس هم عمل مى كرد و در دامنه كوهها مى رفت , به اين وظيفه اش عمل كرده بود . از نظر انجام اين وظيفه , امام حسين تكليفش اين نبود كه يك نفر ديگر را هم با خودش به همكارى دعوت كند . از من بيعت خواسته اند , من نمى كنم , خواسته اند دامن شرافت مرا آلوده كننده , من نمى كنم . از نظر عامل دعوت مردم كوفه , وظيفه اش اينست كه به آنها پاسخ مثبت بدهد چرا كه اتمام حجت شده است .
يكى از آقايان سوال كرده است كه اين اتمام حجت در مقابل تاريخ , به چه شكل مى شود ؟ پس مسئله امامت چه مى شود ؟ نه , مسئله امامت به اين معنى نيست كه امام ديگر تكليف و وظيفه شرعى نداشته باشد , اتمام حجت درباره اش معنى نداشته باشد . على ( ع ) در خطبه شقشقيه مى فرمايد : لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيت حبلها على غاربها , و لسقيت آخرها بكاس اولها ( 1 ) .
راجع به زمان خلافت خودش مى گويد : اگر نبود كه مردم حضور پيدا كرده بودند و حضور مردم حجت را بر من تمام كرده بود , و اگر نبود كه خدا از علما و دانايان پيمان گرفته است كه آنجا كه مردم تقسيم مى شوند به سيرانى كه پرسير خورده اند و گرسنگان گرسنه , عليه اين وضع نامطلوب به سود گرسنگان و عليه پرخورها قيام بكنند , خلافت را قبول نمى كردم . من از نظر شخص خودم علاقه اى به اين كار نداشتم , ولى اين وظائف و مسئوليت ها به عهده من گذاشته شده بود .
امام حسين هم اينجور است . اصلا امام كه امام است , الگوست , پيشواست . ما از عمل امام مى توانيم بفهميم كه وظائف را چگونه بايد تشخيص داد و چگونه بايد عمل كرد .
از نظر عامل دعوت مردم كوفه , امام حسين وظيفه دارد به سوى كوفه بيايد تا وقتى كه آنها سر قولشان هستند . از آن ساعتى كه آنها جا زدند , زير قولشان زدند و شكست خوردند و رفتند , ديگر امام حسين از اين نظر وظيفه اى ندارد . وقتى مسئله به دست گرفتن زمان حكومت از ناحيه آنها منتفى مى شود , امام حسين هم ديگر وظيفه اى ندارد . ولى كار امام حسين كه منحصر به اين نبوده است . عامل دعوت مردم كوفه يك عامل موقت بود , يعنى عاملى بود كه از پانزدهم رمضان آغاز شد , مرتب نامه ها متبادل مى شد و اين امر ادامه داشت تا وقتى كه امام به نزديكى كوفه يعنى به مرزهاى عراق و عربستان سعودى رسيدند . بعد كه با حربن يزيد رياحى ملاقات كرد و آن خبرها از جمله خبر قتل مسلم رسيد , ديگر موضوع دعوت مردم كوفه منتفى شد و از اين نظر امام وظيفه اى نداشت . و لهذا امام وقتى كه با مردم كوفه صحبت مى كند و مخاطبش مردم كوفه هستند نه يزيد و حكومت وقت , به آن شيعيان سست عنصر مى گويد : مرا دعوت كرديد , من آمدم . نمى خواهيد , بر مى گردم . شما مرا دعوت كرديد , دعوت شما براى من وظيفه ايجاب كرده , اما حالا كه پشيمان شديد , من بر مى گردم . آيا اين , يعنى ديگر بيعت هم مى كنم ؟ ابدا . آن , عامل و مسئله ديگرى است , چنانكه خودش گفت : اگر در تمام روى زمين يك نقطه وجود نداشته باشد كه مرا جا بدهد ( نه تنها شما مرا جا ندهيد ) باز هم بيعت نمى كنم .
از نظر عامل امر به معروف و نهى از منكر كه از اين نظر امام حسين ديگر مدافع نيست , متعاون نيست , بلكه يك مهاجم است , يك ثائر و يك انقلابى است چطور ؟ نه , از آن نظر حسابش سر جاى خودش است .
يكى از اشتباهاتى كه نويسنده كتاب[ ( شهيد جاويد] ( در اينجا كرده است , به نظر من اينست كه براى عامل دعوت مردم كوفه , ارزش بيش از حد قائل شده است , گوئى خيال كرده است كه عامل اساسى و اصلى , اين است . البته اينها , اجتهاد و استنباط است . خوب , يك كسى استنباط مى كند , اشتباه مى كند . اشتباه كرده است . غير از اين من چيزى نمى خواهم بگويم .
يك اجتهاد اشتباه بوده است . خير , در ميان اين عللها , اتفاقا كوچكترين آنها از نظر تاثير , عامل دعوت مردم كوفه است . و الا اگر عامل اساسى اين مى بود , آنوقتى كه به امام خبر رسيد كه زمينه كوفه ديگر منتفى شد , امام مى بايست دست از آن حرفهاى ديگرش هم بر مى داشت و مى گفت بسيار خوب , حالا كه اينطور شد , پس ما بيعت مى كنيم , ديگر دم از امر به معروف و نهى از منكر هم نمى زنيم . اتفاقا قضيه بر عكس است . داغترين خطبه هاى امام حسين , شورانگيزترين و پرهيجان ترين سخنان امام حسين , بعد از شكست كوفه است .
اينجاست كه نشان مى دهد امام حسين تا چه اندازه روى عامل امر به معروف و نهى از منكر تكيه دارد و اوست كه هجوم آورده به اين دولت و حكومت فاسد . از نظر اين عامل , امام حسين مهاجم به حكومت فاسد وقت است , ثائر است , انقلابى است . بين راه دارد مىآيد , چشمش مى افتد به دو نفر كه از طرف كوفه مىآيند , مى ايستد تا با آنها صحبت كند . آنها مى فهمند كه امام حسين است , راهشان را كج مى كنند . امام هم مى فهمد كه آنها دلشان نمى خواهد حرفى بزنند , راه خودش را ادامه مى دهد . بعد يكى از اصحابش كه پشت سر آمده بود , آندو را ديد و با آنها صحبت كرد . آنها قضاياى ناراحت كننده كوفه را از شهادت مسلم و هانى براى او نقل كردند , گفتند : والله ما خجالت كشيديم اين خبر را به امام حسين بدهيم . آن مرد بعد كه به امام ملحق شد , وارد منزلى كه امام در آن نشسته بود , شد . گفت : من خبرى دارم , هر طورى كه اجازه مى فرمائيد بگويم , اگر اجازه مى فرمائيد اينجا عرض بكنم , اينجا عرض مى كنم , اگر نه , مى خواهيد كه من به طور خصوصى عرض بكنم , به طور خصوصى عرض مى كنم . فرمود : بگو , من از اصحاب خودم چيزى را مستور ندارم , با هم يكرنگ هستيم . قضيه را نقل كرد كه آن دو نفرى كه ديروز شما مى خواستيد با آنها ملاقات كنيد ولى آنها راهشان را كج كردند , من با آنها صحبت كردم , گفتند قضيه از اين قرار است : كوفه سقوط كرد , مسلم و هانى كشته شدند . تا اين جمله را شنيد , اول اشك از چشمانش جارى شد . حالا ببينيد چه جمله اى را مى خواند : من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلا . ( 1 ) ( اصلا در قرآن آيه اى مناسبتر براى چنين موقعى پيدا نمى كنيد . ) بعضى از مومنين به پيمانى كه با خداى خويش هستند , وفا كردند . از اينهائى كه وفا كننده به پيمان خويش هستند , بعضى از آنها گذشتند و رفتند شهيد شدند و عده ديگر هم انتظار مى كشند تا نوبت آنها بشود . يعنى ما فقط براى كوفه نيامديم . كوفه سقوط كرد كه كرد . حركت ما كه فقط معلول دعوت مردم كوفه نبوده است . اين يكى از عوامل بود كه براى ما اين وظيفه را ايجاب مى كرد كه عجالتا از مكه بيائيم به طرف كوفه . ما وظيفه بزرگتر و سنگينترى داريم . مسلم به پيمان خود وفا كرد و كارش گذشت , پايان يافت , شهيد شد . آن سرنوشت مسلم را ما هم پيدا كنيم .
از نظر اينكه امام مهاجم و ثائر و انقلابى بود , منطقش با منطق مدافع و با منطق متعاون فرق مى كند . منطق مدافع , منطق آدمى است كه يك شىء گرانبها دارد دزد مى خواهد آن را از او بگيرد . بسا هست كه اگر كشتى هم بگيرد , دزد را به زمين مى زند , ولى به اين مسائل فكر نمى كند , آن را محكم گرفته , در مى رود كه دزد از او نگيرد . كار ندارد كه حالا زورش كمتر است
يا بيشتر . حساب اينست كه مى خواهد آن را از دزد نگه دارد . ولى يك آدم مهاجم نمى خواهد فقط خودش را حفظ كند , مى خواهد او را از بين ببرد و لو به قيمت شهادتش باشد . منطق امر به معروف و نهى از منكر , منطق حسين را منطق شهيد كرد . منطق شهيد ماوراى اين منطقهاست .
منطق شهيد يعنى منطق كسى كه براى جامعه خودش پيامى دارد و اين پيام را جز با خون با چيز ديگرى نمى خواهد بنويسد . خيليها در دنيا حرف داشتند , پيام داشتند . در حفرياتى كه دائما در اطراف و اكناف عالم مى كنند , مى بينند از فلان پادشاه يا رئيس جمهور سنگ نوشته اى در مىآيد به اينكه : منم فلان كس پسر فلانكس , منم كه فلان جا را فتح كردم , منم كه چقدر در دنيا زندگى كردم , چقدر زن گرفتم , چقدر عيش كردم , چقدر نوش كردم , چقدر ظلم و ستم كردم . روى سنگ مى نويسند كه محو نمى شود . ولى در عين حال روى همان سنگها مى ماند , مردم فراموش مى كنند , زير خاكها دفن مى شود , بعد از هزاران سال از زير خاكها بيرون مىآيد , تازه در موزه ها مى ماند .
امام حسين پيام خونين خودش را روى صفحه لرزان هوا ثبت كرد , ولى چون توام با خون و رنگ قرمز بود , در دلها حكم شد . امروز شما ميليونها افراد از عرب و عجم را مى بينيد كه پيام امام حسين را مى دانند : انى لا ارى الموت الا سعاده و لا الحيوه مع الظالمين الا برما .
آنجا كه آدم مى خواهد زندگى بكند ننگين , آنجا كه مى خواهد زندگى بكند با ظالم و ستمگر , آنجا كه مى خواهد 281 زندگى فقط برايش نان خوردن و آب نوشيدن و خوابيدن باشد و زير بار ذلت ها رفتن , مرگ هزاران بار بر اين زندگى ترجيح دارد . اين پيام شهيد است .
امام حسين كه مهاجم است و منطقش , منطق شهيد , آن روزى كه پيامش را در صحراى كربلا ثبت مى كرد , نه كاغذى بود , نه قلمى , همين صفحه لرزان هوا بود . ولى همين پيامش روى صفحه لرزان هوا , چرا باقى ماند ؟ چون فورا منتقل شد روى صفحه دلها , روى صفحه دلها آنچنان حك شد كه ديگر محو شدنى نيست .
هر سال كه محرم مىآيد مى بينيم امام حسين از نو طلوع مى كند , از نو زنده مى شود , باز مى گويد : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه , و ما او لهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف ( 1 ) , باز مى بينيم پيام امام حسين است : الا و ان الدعى ابن الدعى قدركزبين اثنتين بين السله و الذله , و هيهات منا الذله , يابى الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت .
در مقابل سى هزار نفر كه مثل دريا دارند موج مى زنند و هر كدام شمشيرى به دوش گرفته و نيزه اى در دست , در حالى كه همه اصحابش كشته شده اند و تنها خودش است , فرياد مى كشد : اين ناكس پسر ناكس , اين حرامزاده پسر حرامزاده , يعنى اين امير و فرمانده شما , اين عبيدالله بن زياد به من پيغام داده است كه حسين مخير است ميان يكى از دو كار , يا شمشير يا ذلت , حسين و تحمل ذلت ؟ ! هيهات منا الذله ما كجا و ذلت كجا ؟ خداى ما براى ما نمى پسندد .
اين پيام شهيد است . خداى من براى من ذلت نمى پسندد . پيامبر من براى من ذلت نمى پسندد . مومنين جهان , نهادها و ذاتهاى پاك ( تا روز قيامت مردم خواهند آمد و در اين موضوع سخن خواهند گفت ) , مومنينى كه بعدها مىآيند , هيچكدامشان نمى پسندند كه حسينشان تن به ذلت بدهد . من تن به ذلت بدهم ؟ ! من در دامن على بزرگ شده ام , من در دامن زهرا بزرگ شده ام , من از پستان زهرا شير خورده ام . ما تن به ذلت بدهيم ؟ ! روزى كه از مدينه حركت كرد , مهاجم بود . در آن وصيتنامه اى كه به برادرش محمد ابن حنفيه مى نويسد , مى گويد : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما , انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى , اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى . مر دم دنيا بدانند كه من يك آدم جاه طلب , مقام طلب , اخلالگر , مفسد و ظالم نيستم , من چنين هدفهائى ندارم . قيام من , قيام اصلاح طلبى است . قيام كردم , خروج كردم براى اينكه مى خواهم امت جد خودم را اصلاح كنم . من مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر بكنم . در نامه به[ ( محمد حنفيه] ( نه نامى از بيعت خواستن است , نه نامى از دعوت مردم كوفه , و اصلا هنوز مسئله مردم كوفه مطرح نبود .
در اين منطق يعنى منطق هجوم , منطق شهيد , منطق توسعه و گسترش دادن انقلاب , امام حسين كارهائى كرده است كه جز 283 با اين منطق با منطق ديگرى قابل توجيه نيست . چطور ؟ اگر منطقش فقط منطق دفاع مى بود , شب عاشورا كه اصحابش را مرخص مى كند ( به دليلى كه عرض كردم ) و بيعت را بر مى دارد تا آنها آگاهانه كار خودشان را انتخاب بكنند , بعد كه آنها انتخاب مى كنند بايد اجازه ماندن به آنها ندهد و بگويد شرعا جايز نيست كه شما اينجا كشته شويد , اينها مرا مى خواهند بكشند , از من بيعت مى خواهند , من وظيفه ام اينست كه بيعت نكنم , كشته هم شدم , شدم , شما را كه نمى خواهند بكشند , شما چرا اينجا مى مانيد ؟ شرعا جايز نيست , برويد .
نه , اينجور نيست . در منطق ثائر و انقلابى , در منطق كسى كه مهاجم است و مى خواهد پيام خودش را با خون بنويسد , هر چه كه اين موج بيشتر وسعت و گسترش پيدا كند , بهتر است , چنانكه وقتى كه ياران و خاندانش اعلام آمادگى مى كنند , به آنها دعا مى كند كه خدا به همه شما خير بدهد , خدا همه شما را اجر بدهد , خدا . . .
چرا در شب عاشورا[ ( حبيب بن مظاهر اسدى] ( را مى فرستد كه برو در ميان بنى اسد اگر مى شود چند نفر را بر ايمان بياور . مگر بنى اسد همه شان چقدر بودند ؟ حالا گيرم حبيب رفت از بنى اسد صد نفر را آورد . اينها در مقابل آن سى هزار نفر چه نقشى مى توانستند داشته باشند ؟ آيا مى توانستند مثلا اوضاع را منقلب كنند ؟ ابدا . امام حسين مى خواست در اين منطق كه منطق هجوم و منطق شهيد و منطق انقلاب است , دامنه اين قضيه گسترش پيدا كند . اينكه خاندانش را هم آورد , براى همين بود , چون قسمتى از پيامش را خاندانش بايد برسانند . خود امام حسين كوشش مى كرد حالا كه قضيه به اينجا كشيده شده است , هر چه كه مى شود داغتر بشود , براى اينكه بذرى بكارد كه براى هميشه در دنيا ثمر و ميوه بدهد . چه مناظرى , چه صحنه هائى در كربلا به وجود آمد كه واقعا عجيب و حيرت انگيز است ! حال ببينيم در ميان اين عوامل سه گانه يعنى عامل دعوت مردم كوفه كه ماهيت تعاونى به اين نهضت مى داد , و عامل تقاضاى بيعت كه ماهيت دفاعى به اين نهضت مى داد , و عامل امر به معروف و نهى از منكر كه ماهيت هجومى به اين نهضت مى داد , كداميك ارزشش بيشتر از ديگرى است . البته ارزشهاى اين عاملها در يك درجه نيست . هر عاملى يك درجه معينى از ارزش را داراست و به اين نهضت به همان درجه ارزش مى دهد . عامل دعوت مردم كوفه كه مردمى اعلام آمادگى كردند به آن كسى كه نامزد اين كار شده است , و او بدون يك ذره معطلى آمادگى خودش را اعلام كرده است , بسيار ارزش دارد , ولى از اين بيشتر , عامل تقاضاى بيعت و امتناع حسين بن على ( ع ) و حاضر به كشته شدن و بيعت نكردن ارزش دارد . عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهى از منكر است , از اين هم ارزش بيشترى دارد .
بنابراين عامل سوم ارزش بيشترى به نهضت حسينى داده است , كه راجع به ارزشى كه يك عامل به يك نهضت مى دهد و ارزشى كه قهرمان آن نهضت به آن عامل مى دهد , يك فى الجمله اى به عرض شما مى رسانم : خيلى چيزها اعم از معنويات و امور مادى براى انسان 285 ارزش است , افتخار است , زينت است , زيور است . بدون شك علم براى انسان زينت است . پست و مقام , بالخصوص پستها و مقامهاى خدايى براى انسان افتخار است , ارزش است , به انسان ارزش مى دهد . حتى يك چيزهاى ظاهرى كه نماينده اين ارزشهاست , به انسان ارزش مى دهد , مثل لباس روحانيت . البته لباس روحانيت به تنهايى دليل بر روحانى بودن يعنى علم معارف اسلام و تقواى اسلامى را داشتن نيست . روحانى يعنى عالم به معارف اسلامى و عامل به دستورات اسلامى . اين لباس , علامت اين است كه من روحانى هستم . حالا اگر كسى از روى حقيقت پوشيده باشد , علامت , درست است , اگر نه , نادرست است . به هر حال اين لباس براى اينكه غالبا افرادى آنرا پوشيده اند كه معنويت و حقيقت روحانيت را داشته اند , قهرا براى هر كسى كه بپوشد , افتخار است . منى هم كه صلاحيت پوشيدن اين لباس را ندارم , شمايى كه مرا نمى شناسيد , در يك جلسه وقتى با من روبرو مى شويد , همين لباس را كه به تن من مى بينيد , به همان عالم ناشناختگى از من احترام مى كنيد . پس اين لباس افتخار است براى كسى كه آنرا مى پوشد .
لباس استادى دانشگاه براى يك استاد دانشگاه افتخار است . وقتى كه اين لباس را مى پوشد , به اين لباس افتخار مى كند . براى يك زن زيور آلات زينت است .
در نهضتها هم بسيارى از عاملها , ارزش دهنده به يك نهضت است .
نهضتها خيلى با هم فرق مى كنند . اگر روح عصبيت در آن باشد , روح به اصطلاح خاكپرستى در آن باشد , يك ارزش به نهضت مى دهد , و اگر روحهاى معنوى و انسانى و الهى داشته باشد , ارزش ديگرى به آن مى دهد . هر سه عامل دخيل در نهضت حسينى به اين نهضت ارزش داد , بالخصوص عامل سوم . ولى گاهى آن كسى كه اين ارزش به او تعلق دارد , يك وضعى پيدا مى كند كه به اين ارزش , ارزش مى دهد .
همچنانكه آن ارزش , او را صاحب ارزش مى كند , او هم شان اين ارزش را بالا مى برد . چنانكه يك مرد روحانى وقتى كه لباس روحانيت را مى پوشد , واقعا اين لباس براى او افتخار است , بايد افتخار كند كه اين لباس را به او پوشانيده اند و روحانيون حقيقى هم او را قبول دارند . ولى يك كسى كارش را در انجام وظائف روحانيت , در علم و تقوا و عمل به جايى مى رساند كه او افتخار اين لباس مى شود . مى گوئيم لباس روحانيت آن لباسى است كه فلان كس هم دارد , لباسى است كه او پوشيده است .
حداقل ما مى توانيم مثالهاى تاريخى ذكر بكنيم . اگر يك عده بگويند آقا ! اين عبا و عمامه چيست , ما چه مى گوئيم ؟ مى گوئيم : بوعلى سينا هم كه تمام كشورهاى اسلامى به او افتخار مى كنند , عرب مى گويد : از من است چون كتابهايش به زبان عربى است , ايرانى مى گويد : از من است چون اهل بلخ است و بلخ از قديم مال ايران بوده , روسها مى گويند : مال ماست براى اينكه بلخ فعلا مال ماست , هر گروهى مى گويد از ماست و همه ملتها به او افتخار مى كنند , همين لباس مرا داشته است . ابوريحان بيرونى هم همينطور . پس بوعلى و ابوريحان افتخار اين لباس شده اند . شيخ انصارى , خواجه نصيرالدين طوسى و امثال اينها , هم افتخار يافته اند به لباس روحانيت و هم افتخار داده اند به لباس روحانيت . همچنين است در مورد يك استاد دانشگاه . براى افرادى لباس استادى افتخار است . ولى امكان دارد كه يك استاد اينقدر شانش در كار استادى و علم و تخصص و اكتشافات بالا باشد كه او براى لباس استادى افتخار باشد . براى يك زن , زيور زينت است , ولى در مورد زنى ممكن است اصلا بگويند اين , چهره اى است كه او زينت مى دهد به زيورها .
جمله اى دارد[ ( صعصعه بن صوحان عبدى] ( از اصحاب اميرالمومنين على ( ع ) كه بسيار زيباست . جناب صعصعه از اصحاب خاص اميرالمومنين است , از آن تربيت شده هاى حسابى على , مرد خطيب سخنورى هم هست[ . ( جاحظ ) ] كه از ادباى درجه اول عرب است مى گويد[ : ( صعصعه مرد خطيبى بود و بهترين دليل بر خطيب بودن او اينست كه على بن ابى طالب گاهى به وى مى گفت : بلند شو چند كلمه سخنرانى كن] ( . صعصعه همان كسى است كه روى قبر على ( ع ) آن سخنرانى بسيار عالى پرسوز را كرده است .
اين شخص يك تبريك خلافت گفته به اميرالمومنين در سه چهار جمله كه بسيار جالب است . وقتى كه اميرالمومنين خليفه شد , افراد مىآمدند براى تبريك گفتن , يك تبريكى هم جناب صعصعه گفته . ايستاد و خطاب به اميرالمومنين گفت : زينت الخلافه و مازانتك , و رفعتها و ما رفعتك , و هى اليك احوج منك اليها ( 1 ) . اين سه چهار جمله ارزش ده ورق مقاله را دارد .
گفت : على ! تو كه خليفه شدى , خلافت به تو زينت نداد , تو به خلافت زينت بخشيدى . خلافت ترا بالا نبرد , تو كه خليفه شدى مقام خلافت را بالاى بردى . على ! خلافت به تو بيشتر احتياج داشت تا تو به خلافت . يعنى على ! من به خلافت تبريك مى گويم كه امروز نامش روى تو گذاشته شده , به تو تبريك نمى گ ويم كه خليفه شدى . به خلافت تبريك مى گويم كه تو خليفه شدى , نه به تو كه خليفه شدى . از اين بهتر نمى شود گفت .
عنصر امر به معروف و نهى از منكر ارزش داد به نهضت حسينى , امام حسين هم به امر به معروف و نهى از منكر ارزش داد . امر به معروف و نهى از منكر نهضت حسينى را بالا برد , ولى حسين ( ع ) اين اصل را به نحوى اجرا كرد كه شان اين اصل بالا رفت , يك تاج افتخار به سر اصل امر به معروف و نهى از منكر نهاد . ( خيليها مى گويند امر به معروف و نهى از منكر مى كنيم . حسين هم اول مثل ديگران فقط يك كلمه حرف زد , گفت : اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر , و اسير بسيره جدى و ابى ) .
خود اسلام هم همينطور است . اسلام براى هر مسلمانى افتخار است اما مسلمانهايى هم هستند كه به معنى واقعى كلمه فخر الاسلام اند , عزالدين اند , شرف الدين اند , شرف الاسلام اند . اين القاب را ما به تعارف , خيلى به افراد مى دهيم , اما همه كس كه اينجور نيست . درباره بنده اگر كسى چنين حرفى بزند , دروغ محض است , كه من بگويم فخرالاسلامم , وجود من افتخارى است براى اسلام ! من كى هستم ؟ ! يادم هست در هفت هشت سال پيش در دانشگاه شيراز از من دعوت كرده بودند براى سخنرانى ( انجمن اسلامى آنجا دعوت كرده بود ) . در آنجا استادها و حتى رئيس دانشگاه , همه بودند .
يكى از استادهاى آنجا كه قبلا طلبه بود و بعد رفت آمريكا تحصيل كرد و دكتر شد و آمد و واقعا مرد فاضلى هم هست , مامور شده بود كه مرا معرفى كند . آمد پشت تريبون ايستاد ( جلسه هم مثل همين جلسه , خيلى پر جمعيت و با عظمت بود ) يك مقدار معرفى كرد : من فلانى را مى شناسم , حوزه قم چنين , حوزه قم چنان و . . . بعد در آخر سخنانش اين جمله را گفت[ : ( من اين جمله را با كمال جرات مى گويم : اگر براى ديگران لباس روحانيت افتخار است , فلانى افتخار لباس روحانيت است] ( . آتش گرفتم از اين حرف . ايستاده سخنرانى مى كردم , عبايم را هم قبلا تا مى كردم و روى تريبون مى گذاشتم . مقدارى حرف زدم , رو كردم به آن شخص , گفتم : آقاى فلان ! اين چه حرفى بود كه از دهانت بيرون آمد ؟ ! تو اصلا مى فهمى چه دارى مى گويى ؟ ! من چه كسى هستم كه تو مى گويى فلانى افتخار اين لباس است . با اينكه من آنوقت دانشگاهى هم بودم و به اصطلاح ذوحياتين بودم , گفتم : آقا ! من در تمام عمرم يك افتخار بيشتر ندارم , آن هم همين عمامه و عباست .
من كى ام ك ه افتخار باشم ؟ ! اين تعارفهاى پوچ چيست كه به همديگر مى كنيم ؟ ! ابوذر غفارى را بايد گفت افتخار اسلام است , اين اسلام است كه ابوذر پرورش داده است . عمار ياسر افتخار اسلام است , اسلام است كه عمار ياسر پرورش داده است . بوعلى سينا افتخار اسلام است , اسلام است كه نبوغ بوعلى سينا را شكفت . خواجه نصير الدين افتخار اسلام است , صدر المتالهين شيرازى افتخار اسلام است , شيخ مرتضى انصارى افتخار اسلام است , ميرداماد افتخار اسلام است , شيخ بهايى افتخار اسلام است . اسلام افتخار البته دارد , يعنى فرزندانى تربيت كرده كه دنياى روى آنها حساب مى كند و بايد هم حساب بكند چرا كه اينها در فرهنگ دنيا نقش موثر دارند . دنيا نمى تواند قسمتى از كره ماه را اختصاص به خواجه نصيرالدين ندهد و نام او را روى قسمتى از كرده ما نگذارد , براى اينكه او در بعضى كشفيات كره ماه دخيل است . او را مى شود گفت افتخار اسلام . ماها كى هستيم ؟ ! ما چه ارزشى داريم ؟ ما را اگر اسلام بپذيرد كه اسلام افتخار ما باشد , اسلام اگر بپذيرد كه به صورت مدالى بر سينه ما باشد , ما خيلى هم ممنون هستيم . ما شديم مدالى به سينه اسلام ؟ ! ماها ننگ عالم اسلام هستيم , اكثريت ما مسلمانها ننگ عالم اسلام هستيم . پس تعارفهاى را بگذاريم كنار . آنها تعارف است .
در مورد حسين بن على به حق مى شود گفت كه به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش و اعتبار دارد , آبرو داد به اين اصلى كه آبروى مسلمين است . اينكه مى گويم اين اصل آبروى مسلمين است و به مسلمين ارزش مى دهد , از خودم نمى گويم , عين تعبير آيه قرآن است : كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر . ببينيد قرآن چه تعبيرهايى دارد ! به خدا آدم حيرت مى كند از اين تعبيرهاى قرآن . كنتم خير امه اخرجت للناس شما چنين بوده ايد[ ( بوده ايد] ( در قرآن در اينگونه موارد يعنى هستيد] ( , شما با ارزشترين ملتها و امتهايى هستيد كه براى مردم به وجود آمده اند . ولى چه چيز به شما ارزش داده است و مى دهد كه اگر آنرا داشته باشيد با ارزشترين امتها هستيد ؟ تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر اگر امر به معروف و نهى از منكر در ميان شما باشد , اين اصل به شما امت مسلمان ارزش مى دهد . شما به اين دليل با ارزشترين امتها هستيد كه اين اصل را داريد , ( كه در صدر اول هم چنين بوده است ) . اين اصل به شما ارزش داده است . پس آيا آن روزى كه اين اصل در ميان ما نيست , يك ملت بى ارزش مى شويم ؟ بله همينطور است . ولى حسين به اين اصل ارزش داد .
گاهى ما امر به معروف و نهى از منكر مى كنيم , ولى نه تنها به اين اصل ارزش نمى دهيم بلكه ارزشش را پائين مىآوريم . الان در ذهن عامه مردم به چه مى گويند امر به معروف و نهى از منكر ؟ يك مسائل جزئى , نمى گويم مسائل نادرست ( بعضى از آنها نادرست هم هست ) , ولى اينها وقتى در كلش واقع شود زيباست . مثلا اگر امر به معروف و نهى از منكر كسى فقط اين باشد كه آقا ؟ ! اين انگشتر طلا را از دستت بيرون بياور , اين در جاى خودش درست است , حرف درستى است اما نه اينكه انسان هيچ منكرى را نبيند جز همين يكى , جز مسئله ريش , جز مسائل مربوط به مثلا كت و شلوار .
يكى از آقايان مى گفت : شخصى را ديدم كه درباره شخص ديگرى خيلى قر مى زد . ديدم در حد تكفير و تفسيق درباره او عصبانى است . گفتم مگر او چه كرده كه تو او را اينقدر بد مى دانى ( يك آدم بد ملعون جهنمى ) ؟ گفت : آخر او[ ( لب برگردان پيرهن آدمى] ( يعنى پيراهنش يقه دار است ( خنده حضار ) . حال وقتى كه نهى از منكر ما در اين حد بخواهد تنزل بكند , ما اين اصل را پائين آورده ايم , حقير و كوچك كرده ايم . آن آمر به معروف و ناهى از منكرهايى كه در كشور سعودى هستند , آبروى امر به معروف و نهى از منكر را برده اند , فقط يك شلاق به دست گرفته كه كسى مثلا[ كعبه يا ضريح پيغمبر را] نبوسد . اين ديگر شد نهى از منكر ! ولى حسين را ببينيد ! امر به معروف و نهى از منكر كار او بود , از بيخ و بن . به تمام معروفهاى اسلام نظر داشت و فهرست مى داد , و نيز به تمام منكرهاى جهان اسلام . مى گفت : اولين و بزرگترين منكر جهان اسلام خود يزيد است . فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب , القائم بالقسط و الدائن بدين الله ( 1 ) امام و رهبر بايد خودش عامل به كتاب باشد , خودش عدالت را بپا دارد و به دين خدا متدين باشد . آنچه را كه داشت , در راه اين اصل در طبق اخلاص گذاشت . به مرگ در راه امر به معروف و نهى از منكر زينت بخشيد . به اين مرگ شكوه و جلال داد . از روز اولى كه مى خواهد بيرون بيايد , سخن از مرگ زيبا مى گويد . چقدر تعبير زيباست ! هرمرگى را نمى گفت زيبا , مرگ در راه حق و حقيقت را زيبا مى دانست : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه چنين مرگى مانند يك گردنبند كه براى زن زينت است , براى انسان زينت است . صريحتر , آن اشعارى است كه در بين راه وقتى كه به طرف كربلا مىآمد مى خواند كه احتمالا از خود ايشان است و احتمالا هم از اميرالمومنين على ( ع ) است :
و ان تكن الدنيا تعد نفيسه { فدار ثواب الله اعلى و انبل اگر چه دنيا قشنگ و نفيس و زيباست , اما هر چه دنيا قشنگ و زيبا باشد , آن خانه پاداش الهى خيلى قشنگتر و زيباتر و عاليتر است .
و ان تكن الاموال للترك جمعها { فما بال متروك به المرء يبخل اگر مال دنيا را آخرش بايد گذاشت و رفت , چرا انسان نبخشد , چرا انسان به ديگران كمك نكند , چرا انسان خير نرساند .
و ان تكن الابدان للموت انشات { فقتل امرء بالسيف فى الله افضل ( 1 ) اگر اين بدنها آخر كار بايد بميرد , آخرش اگر در بستر هم شده بايد مرد , در مبارزه با يك بيمارى و يك ميكروب هم شده بايد مرد , پس چرا انسان زيبا نميرد ؟ پس كشته شدن انسان به شمشير در راه خدا بسيار جميلتر و زيباتر است .
در همينجا دعا مى كنم و همه شما را به خدا مى سپارم .
پروردگارا ! سينه هاى ما را براى فهم حقيقت اسلام مشروح بفرما .
پروردگارا ! توفيق انجام وظائف و مسئوليتهائى را كه به عهده ما گذاشته اى عنايت بفرما .
پروردگارا ! دشمنان اسلام را سرنگون بفرما , خير دنيا و آخرت به همه ما كرامت كن , اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده .
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات .
________________________________________
1- نهج البلاغه , خطبه سوم .
1- سوره احزاب , آيه 23 .
1 - مقتل خوارزمى ج 2 ص 5 .
1 - تاريخ يعقوبى ج 2 ص 179 .
1 - ارشاد مفيد / ص 204 . و در آن[ ( الدائن بدين الحق] ( آمده است .
1 - مناقب ابن شهر آشوب 2 / 213 .
بخش اول : ريشه هاى تاريخى حادثه كربلا
چگونه امت پيغمبر فرزند پيغمبر را كشتند ؟
حادثه شهادت امام حسين عليه السلام نه تنها فجيع بود و نه تنها مظهر يك فداكارى عظيم و بى نظير است , حادثه بسيار عجيبى است از نظر توجيه علل روحى قضيه . اين قضيه پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر اكرم واقع شده به دست مسلمانان و پيروان رسول اكرم و مردمى كه معروف به تشيع و دوستى آل على بودند و واقعا هم علاقه به آل على داشتند در زير پرچم كسانى كه تا سه چهار سال قبل از وفات پيغمبر با او جنگيدند و عاقبت كه مردم ديگر مسلمان شدند آنها هم اجبارا و ظاهرا مسلمان شدند . ( به قول عمار ياسر : استسلموا و لم يسلموا ) ( 1 ) . ابوسفيان در حدود 20 سال با پيغمبر جنگيد كه در حدود پنج شش سال آخر , قائد اعظم تحريك عليه اسلام بود و حزب او يعنى امويها اعدى عدو والد الخصام پيغمبر بودند . بعد از ده سال از وفات پيغمبر معاويه كه هميشه دوش بدوش و پا بپاى پدرش با اسلام مى جنگيد , والى شام و سوريه شد و سى سال بعد از وفات پيغمبر خليفه و اميرالمؤمنين شد ! و پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر پسرش يزيد خليفه شد و با آن وضع فجيع فرزند پيغمبر را كشت به دست مسلمانانى كه شهادتين مى گفتند و نماز مى خواندند و حج مى كردند و به آئين اسلام ازدواج مى كردند و به آئين اسلام مرده هاى خود را دفن مى كردند . نه اين مردم منكر اسلام شده بودند - و اگر منكر اسلام شده بودند معمائى در كار نبودند - و نه انكار حرمت امام حسين را داشتند و معتقد بودند كه امام حسين نعوذ بالله از اسلام خارج شده بلكه عقيده آنها به طور قطع بر تفضيل امام حسين بر يزيد بود . حالا چگونه شد كه اولا حزب ابوسفيان زمام حكومت را در دست گرفتند و ثانيا مردم مسلمان و بلكه شيعه قاتل امام حسين ( ع ) شدند در عين اينكه او را مستحق قتل نمى دانستند بلكه احترام خون او از خون هر كسى در نظر آنها بيشتر بود .
اما اينكه چرا حزب ابوسفيان زمام را در دست گرفت براى اين بود كه يكنفر از همين امويها كه او سابقه سوئى در ميان مسلمين نداشت و از مسلمين اولين بود به خلافت رسيد . اين كار سبب شد كه امويها جاى پائى در دستگاه حكومت اسلامى پيدا كنند , جاى پاى خوبى به طورى كه خلافت اسلامى را ملك خود بنامند , ( همان طورى كه مروان به انقلابيون همين را گفت ) هر چند جاى پا در زمان عمر پيدا شد كه معاويه والى سرزمين زرخيز شام و سوريه شد خصوصا با در نظر گرفتن اين معما كه عمر جميع حكام را عزل و نصب مى كرد و تغيير و تبديل مى داد به استثناء معاويه .
امويها سبب فساد در دستگاه عثمان شدند و مردم هم عليه عثمان انقلاب كردند و او را كشتند و معاويه كه هميشه خيال خلافت را در دماغ مى پروراند از كشته شدن عثمان استفاده تبليغاتى كرد و نام خليفه مظلوم , خليفه شهيد به عثمان داد و پيراهن خون آلود عثمان را بلند كرد و وجهه مظلوميت خليفه پيغمبر را تقويت كرد و به مردم هم گفت : رأس و رئيس كشندگان عثمان , على ( ع ) است كه بعد از عثمان خليفه شده و انقلابيون را هم پناه داده و چه گريه ها و اشكها كه از مردم نگرفت ! تمام مردم شام يعنى قبائلى از عرب كه بعد از فتح اسلام در شام سكنى كرده بودند يكدل و يكزبان گفتند كه در مقام انتقام و خونخواهى خليفه مظلوم تا قطره آخر خون خود حاضريم و هر چه تو فرمان دهى ما اطاعت مى كنيم . به اين وسيله معاويه نيروى اسلام را عليه خود اسلام تجهيز كرد .
حوادث معماوش صدر اسلام و اينكه چطور شد امت پيغمبر به قتل فرزند پيغمبر اقدام كردند ؟ در تاريخ , حوادث بى نظير و حيرت آورى پيدا شده كه در مقام توجيه علل و مجارى آنها ممكن است بعضى دچار اشكال شوند . از آنجمله است موضوع پيشرفت سريع اسلام و زير نفوذ قراردادن آراء و معتقدات زمان , ليظهره على الدين كله . و از آنجمله است حادثه حركت و قيام امام حسين ( ع ) .
امام حسين ( ع ) را قريب و بعيد و خويش و بيگانه منع مى كردند و راه بيان خودشان را ذكر مى كردند ( بى وفائى و عذر مردم كوفه ) . عجيب اينست كه امام منطق آنها را رد نمى كرد ولى از كلمات جوابيه و مخصوصا خطابه هاى مكه و كربلا و بين راه معلوم مى شود كه امام حسين ( ع ) منطقى داشته وسيعتر از آن منطقهاى محدود . آن منطقها بر محور حفظ جان و فرزندان و سلامت دور مى زد و منطق امام بر حفظ دين و ايمان و عقيده . امام در جواب نصيحت مروان فرمود : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد .
روى كار آمدن معاويه و يزيد و تجهيز آنها نيروى اسلام را عليه على بن ابى طالب ( ع ) و حسين بن على ( ع ) با آنكه آن مردم از دين برنگشته بودند , يكى از حوادث معماوش صدر اسلام است .
در اينجا دو مطلب را بايد مورد بحث قرار دهيم تا بتوانيم به ماهيت و هدف و علت حادثه قيام حسينى پى ببريم . يكى علت مبارزه شديد امويان كه در رأس آنها ابوسفيان بود با اسلام و قرآن , و ديگر , علت موفقيت آنها براى دردست گرفتن حكومت اسلامى .
اما[ مطلب] اول , دو علت داشت يكى رقابت نژادى كه در سه نسل متوالى متراكم شده بود . دوم تباين قوانين اسلامى با نظام زندگى اجتماعى رؤساى قريش مخصوصا امويها كه اسلام برهم زننده آن زندگانى بود و قرآن اين را اصلى كلى مى داند . در سوره سبا مى فرمايد : و ما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها . . . در سوره هاى زخرف , واقعه , مؤمنون و هود نيز همين مطلب هست . گذشته از همه اينها مزاج و طينت آنها طينتى منفعت پرست و مادى بود , و در اينگونه مزاجهاى روحى , تعليمات الهى و ربانى اثر ندارد و اين ربطى به باهوشى و بيهوشى آنها ندارد . كسى به تعليمات الهى اذعان پيدا مى كند كه در وجود خودش پرتوى از شرافت و علو نفس و بزرگوارى موجود باشد , نورى و حياتى و هدايتى در خميره خودش موجود باشد . لتنذر من كان حيا انما تنذر من اتبع الذكر و تنزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين ليميز الله الخبيث من الطيب . اين مطلب خود يك اصل بزرگى است . داستان ابوسفيان و عباس و گفتن لقد صار ملك ابن اخيك عظيما , ايضا قصه : بالله غلبتك يا اباسفيان ! , ايضا قصه : تلقفوها تلقف الكرة , همگى دليل كور باطنى ابوسفيان است .
اما اينكه چگونه شد كه حزب اموى كه در[ دوره] اسلام به صورت حزبى فعال و مدير درآمدند , بر حكومت اسلامى مسلط شدند ؟ مقدمه اين مطلب را بايد بگوئيم كه يك جامعه نوساز و نوبنياد نمى تواند يكدست و يكنواخت باشد هر اندازه عامل وحدت آنها قوى باشد . ( 1 ) جامعه نوبنياد و تازه ساز اسلامى هر چند در زير لواء توحيد و پرچم لا اله الا الله وحدت نيرومندى پيدا كرده بود و اختلاف رنگها و شكلها را به صورت معجزآسائى از بين برده بود , در عين حال طبيعى است كه مردم مختلفى كه از نژادهاى مختلف و عناصر مختلف و با طبايع و عادات و اخلاق و آداب و عقائد گوناگونى پرورش پيدا كرده بودند , همه افراد در استعداد قبول مسائل دينى و پذيرش تربيت دينى يكسان نيستند , يكى قوى الايمان است و يكى ضعيف الايمان , و يكى در شك و كفر و الحاد باطنى بسر مى برد , و به همين دليل اداره همچو جمعيتى بر اساس اسلامى تا سالها بلكه قرنها , و آنها را تحت يك رژيم معين قراردادن كارآسانى نيست . ( 1 ) خود قرآن به وجود منافقين كه پارازيت مى دادند و مى گفتند : غر هؤلاء دينهم و مى گفتند : انؤمن كما آمن السفهاء اعتراف دارد . و از اهتمام زياد قرآن به منعكس كردن قضاياى منافقين معلوم مى شود قرآن مى خواهد مسلمين را از خطر مهمى پرهيز دهد . ( 2 ) عبدالله بن سلول , رأس و رئيس منافقين مدينه بود . قرآن از مؤلفه قلوبهم نام مى برد , كسانى كه خواه ناخواه جزء اجتماع اسلامى شده اند و بايد از آنها نگاهدارى كرد و مقدارى از بودجه عمومى زكوات و صدقات را به آنها داد تا تدريجا ايمان در آنها قوت بگيرد و يا لااقل در نسلهاى بعدى اسلام واقعى پيدا شود ولى نبايد آنها را در كارهاى حساس دخالت داد .
پيغمبر ( ص ) خلق كريم خود را از احدى دريغ نمى داشت حتى از منافقين و مؤلفه قلوبهم , ولى روش محتاطانه خود را از دست نمى داد . تا پيغمبر زنده بود امويهاى ضعفاء الايمان و مؤلفة القلوب و يا منافق جاى پائى پيدا نكردند ولى مع الاسف بعد از پيغمبر تدريجا پستهاى حساس را اشغال كردند , مخصوصا در زمان عثمان . مروان و پدرش كه طريد ( 3 ) رسول الله بودند در زمان عثمان عودت داده شدند و حال آنكه دو خليفه پيشين شفاعت عثمان را براى برگرداندن آنها به مدينه قبول نكردند , و همان مروان سبب اصلى فتنه ها و قتل عثمان شد .
امويها بعد از حكومت عثمان بر بيت المال و مناصب دست يافتند . دو عامل ثروت و مناصب را در دست گرفتند , فقط يك عامل قوى و نيرومند را كسر داشتند كه ديانت بود . بعد از قتل عثمان , معاويه با يك طرارى و زبردستى عجيبى بر اين عامل هم دست يافت و آن را هم استخدام كرد و اينجا بود كه توانست سپاهى به نام دين و با نيروى دين عليه شخصى مانند على بن ابى طالب عليه السلام تجهيز كند . معاويه بعدها در زمان خلافتش با اجير كردن روحانيون امثال ابوهريره كاملا عامل روحانيت را علاوه بر عامل ديانت استخدام كرد و به اين اعتبار چهار عامل شد : عامل سياست و پستهاى سياسى , عامل ثروت , عامل ديانت , عامل روحانيت و طبقه روحانيين . حيف و ميل كردن بيت المال و دست بدست كردن مناصب به وسيله امويها در عهد عثمان موجب نارضايتى عمومى شد چه آنها كه اهل دنيا بودند و چه آنها كه اهل دين بودند . اهل دنيا بر دنياى خود نگران بودند و نمى توانستند ببينند كه مى خورند حريفان و آنها نظاره كنند , و اهل دين هم كه مى ديدند اصول اجتماعى اسلام دارد از بين مى رود . اينست كه مى بينيم مثلا هم عمر و عاص و زبير مخالف بودند و هم ابوذر و عمار . عمر و عاص گفت : بر هيچ چوپانى نگذشتم مگر آنكه او را بر قتل عثمان تحريك كردم , و وقتى كه خبر قتل عثمان را شنيد گفت : انا ابو عبدالله ما حككت قرحة الا ادميتها . ( 1 ) على ( ع ) به زبير در[ ( جمل] ( فرمود : لعن الله اولانا بقتل عثمان . ( 2 ) على ( ع ) همانطور كه با ساير خلفا رفتار مى كرد با عثمان رفتار مى كرد , از نصيحت و خيرخواهى عموم دريغ نمى كرد , در وقتى كه عثمان محصور بود هم راه صلاح را به او نشان داد و هم به او آب و آذوقه رساند . ولى معاويه با نيروى عظيم خودش در شام بود و از فتنه و مقدمات و نتايج فتنه هم آگاه بود و عثمان هم از او استمداد كرد و او قادر بود انقلابيون را تار و مار كند ( 3 ) ولى فكر كرد از كشته عثمان بيش از زنده عثمان مى تواند بهره بردارى كند , نشست تا خبر قتل عثمان رسيد , آنوقت فرياد او عثماناه را بلند كرد , پيراهن عثمان را بر چوب كرد و بر منبر گريه كرد و اشكها از مردم گرفت و اين آيه قرآن را شعار قرار داد : و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا . صدها هزار نفر دعوت او را براى خونخواهى خليفه مظلوم اجابت كردند . اينجا بود كه توانست عامل ديانت را هم به عامل ثروت و منصب اضافه كند ( 4 ) و تمام قوا را در قسمت مهمى از كشور اسلامى در دست بگيرد . اين بود سر تسلط معاويه بر دستگاه خلافت و روحانيت اسلامى كه در اين امر چند چيز دخالت داشت : اول ذكاء و فطانت خود آنها , دوم سوء سياست و تدبير خلفا كه به اينها راه دادند , سوم جهالت و نادانى و بساطت مردم . ( 1 )
معاويه و امويها براى محو دو اصل از اصول اسلام كوشش بسيار كردند يكى امتياز نژادى كه عرب را بر عجم[ ترجيح دادند] و ديگر ايجاد فاصله طبقاتى كه بعضى مانند عبدالرحمن بن عوف و زبير صاحب آلاف الوف شدند و بعضى فقير و صعلوك باقى ماندند . بيجهت نيست كه على ( ع ) مى فرمايد : . . . ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم و يا مى فرمايد : الا و ان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه ( 1 ) .
نيروى اجتماعى على ( ع ) و برنامه مبارزه معاويه با آن على ( ع ) از دنيا رفت و معاويه خليفه شد . برخلاف انتظار معاويه , على ( ع ) به صورت نيروئى باقى ماند و معاويه آنطورى كه اعمال بيرون از تعادل و متانتش نشان مى دهد از اين موضوع خيلى ناراحت بود لهذا تجهيز ستون تبليغاتى عليه على ( ع ) كرد . در منابر و خطبه ها دستور داد على ( ع ) را سب و لعن كنند . طرفداران خيلى جدى على را بى پروا مى كشت و دستور داده بود به تهمت هم شده بگيرند و مانع نشر فضيلت على ( ع ) بشوند . با پول , احاديث عليه على ( ع ) , له امويها جعل كردند . اين سه كار را براى مبارزه با فكر على ( ع ) كه در دلها و سينه ها جاداشت مى كردند . حجر بن عدى و عمرو بن حمق را براى همين جهت كشت . ميثم و رشيد را كه عبيد الله در كوفه كشت روى همان برنامه معاويه بود . بالاخره يك نيروى غير متشكل به نام تشيع عليه حكومت اموى هميشه در فعاليت بود .
براى ما تحقيق در امر حادثه حكومت اموى تنها جنبه تعجب آميز ندارد .
اين يك امر سطحى نبوده كه فقط مربوط به سيزده قرن پيش باشد كه بگوئيم آمد و رفت . اين , خطرى بود براى اسلام از آن روز تا روزى كه خدا مى داند . حتما اگر ما بخواهيم به تاريخ روحيه خودمان رسيدگى كنيم بايد به تاريخ اموى رسيدگى[ كنيم] . فكر اموى در زير پرده و لفافه با فكر اسلامى مبارزه مى كرد . عنصر فكر اموى داخل عناصر فكر اسلامى شد . اى بسا كه در فكر همانهائى كه هر صبح و شام بنى اميه را لعنت مى كنند , عنصرى از فكر اموى موجود باشد و خودشان خيال كنند فكر اسلامى است و قطعا اينطور است ( 1 ) . مثل موضوع رعايت شؤونات در مصرف زكات و خمس و در استطاعت حج و در نفقه زوجه و امثال اينها .
على عليه السلام به خطر سلطه اموى زياد اهميت مى داد و اعلام خطر مى كرد ولى كمتر كسى متوجه مى شد و خودش هم مى فرمود بعدها متوجه مى شويد : و عند ذلك تود قريش - بالدنيا و ما فيها - لو يرؤننى مقاما واحدا و لو قدر جزر جزور لا قبل منهم ما اطلب منهم اليوم بعضه و لا يعطوننى ( 2 ) ( نهج البلاغه , جلد 2 ص 5 ) .
از جمله راجع به فتنه اموى فرمود : ان الفتن اذا اقبلت شبهت , و اذا ادبرت نبهت ( 3 ) . . . ( جلد 2 ص 4 ) ايضا : ايها الناس سيأتى عليكم زمان يكفأ الاسلام كما يكفأ الاناء بما فيه ( 1 ) . . . ( ص 21 ) و ايضا : فما احلولت لكم الدنيا فى لذتها ( 2 ) ( ص 24 ) و ايضا : مالى اراكم اشباحا بلا ارواح ( 3 ) . . .
( ص 32 - 34 ) .
چند موضوع را على ( ع ) پيش بينى كرد :
1 - ظلم و استبداد و استيثار بنى اميه و اينكه ديگر از اين عدل و مساوات امروز خبرى نخواهد بود و از لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله و از اينكه لن تقدس امة حتى يؤخذ للضعيف حقه خبرى نخواهد بود كه فرمود : لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه ( ص 4 ) . مسلم بن عقبه در وقعه مدينه از مردم بيعت بر عبوديت و غلامى يزيد گرفت . اينطور پيش بينى مولا محقق شد .
2 - اينكه نخبه ها و نيكان و فهميدگان و روشنفكران شما را خواهند كشت و هر سرى كه در آن سر , مغزى و در آن مغز , برقى از روشنى موجود باشد روى تن باقى نخواهند گذاشت , كه فرمود : عمت خطتها و خصت بليتها و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطأ من عمى عنها ( 5 ) ( ص 4 ) .
3 - حرمت احكام اسلام عملا از بين مى رود , حرامى باقى نمى ماند . مگر آنكه حلال مى شود : والله لا يزالون حتى لا يدعوا الله محرما الا استحلوه , و لا عقدا الا حلوه , و حتى لا يبقى بيت مدر و لا وبر الا دخله ظلمهم و نبابه سوء رعيهم . ( 1 ) ( ص 12 ) . عبدالله بن حنظله گفت : ما از پيش كسى مىآييم كه ينكح الامهات و الاخوات . ( 2 ) 4 - اينكه اسلام مورد تحريف و پشت رو كردن قرار مى گيرد , عناصر غير اسلامى وارد افكار مردم مى شود : يكفأ الاسلام كما يكفأ الاناء ( ص 21 ) . و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا . ( 3 ) ( ص 35 ) . همه اينها كه على مثل اينكه در آينه ببيند ديده , واقع شد , و يك سر محبت زائد الوصف عده اى نسبت به على ( ع ) گذشته از سيرت و عدل و خلقش , وقوع اين پيش بينى ها بود .
معاويه مرد و علاوه بر حيف و ميل اموال و غصب مناصب كه از زمان عثمان شايع شده بود چند سنت سوء هم باقى گذاشت :
الف - لعن و سب على ( ع ) .
ب - پول خرج كردن و وادار كردن به جعل حديث عليه على ( ع ) , و به عبارت ديگر استخدام عامل روحانيت به وسيله علماء سوء علاوه بر استخدام عامل ديانت از راه قتل عثمان . ( قصه سمره بن جندب و آيه : و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله ) .
ج - كشتن بيگناهان بدون تقصير كه در اسلام سابقه نداشت و از بين بردن احترام نفوس و بريدن دست و پا و به نيزه كردن سرمثل سر عمرو بن حمق خزاعى .
د - مسموم كردن و عمل ناجوانمردانه مسموم كردن را معمول كردن كه عملى است كه با مروت و انسانيت هم سازگار نيست و بعد خلفاء ديگر هم از او پيروى كردند . معاويه امام حسن ( ع ) و مالك اشتر و سعد وقاص و عبدالرحمن بن خالد بن وليد را كه بهترين نصير او بود مسموم كرد .
ه - اينكه خلافت را در خاندان خود موروتى كرد ( 1 ) و يزيدى را كه هيچگونه لياقت نداشت ولى عهد كرد .
و - دامن زدن به آتش امتياز نژادى و فضيلت عرب بر عجم و قريش بر غير قريش .
از اين كارها لعن و سب على و حتى جعل حديث و ولايت عهد يزيد سوء تدبير معاويه شمرده مى شود .
يزيد مردى جاهل و سبكسر بود . خليفه زادگانى كه مرشح براى خلافت بودند مى بايستى مدتى تعليم و تربيت شوند كه لااقل براى زعامت آماده شوند ( همانطورى كه عباسيين مى كردند ) . يزيد در باديه نشو و نما يافته و بى خبر از دنيا و آخرت هيچگونه لياقتى نداشت .
اگر در زمان عثمان اموال و مناصب غصب شد و اگر در زمان معاويه لعن و سب على ( ع ) و جعل حديث و دروغ بستن به پيغمبر و كشتن بيگناهان و مسموم كردن و خلافت را موروثى كردن و امتياز نژادى به وجود آوردن معمول شد , عهد يزيد عهد رسوائى اسلام و مسلمين بود . نمايندگان كشورهاى ديگر مىآمدند و از همه جا بى خبر بجاى پيغمبر مردى را مى ديدند كه در دستش شراب و در كنارش بوزينه اى با جامه هاى ديبا نشسته . ديگر چه آبروئى براى اسلام باقى مى ماند ؟ ! يزيد , مست غرور , مست جوانى , مست حكومت , مست شراب بود . در اين صورت معناى كلام سيد الشهدا واضح مى شود كه : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد . يزيد متظاهر به فسق و متظاهر به كفر ورده گفتن بود ( و به عبارت ديگر يزيد پرده ها را همه دريده بود و قطعا در همچو موردى بايد قيام كرد ) ديگر چه آبروئى براى اسلام و مسلمين باقى مى ماند ؟ ! بنابر اين , سؤال اينكه چرا امام حسين قيام كرد درست مثل اينست كه بگوئيم چرا پيغمبر اكرم در مكه قيام كرد و با قريش سازش نكرد ؟ و يا چرا على مرتضى اينقدر رنج حمايت پيغمبر را در بدر و حنين واحد و احزاب و ليلة المبيت متحمل شد ؟ و يا چرا ابراهيم يك تنه در مقابل قدرت عظيم نمرود قيام كرد ؟ چرا موسى 31 در حالى كه جز برادرش هارون كسى نداشت به دربار فرعون رفت ؟ معناى اين چرا اينست كه امام حسين وقتى قيامش موجه بود كه جندى و سپاهى برابر با يزيد داشته باشد و حال آنكه اگر امام حسين سپاهى برابر با يزيد مى داشت و در اجتماعى قيام مى كرد كه مردم دو دسته بودند و دو صف عظيم را تشكيل مى دادند و امام حسين در جلوى يك صف بود , قيام حسينى يك قيام مقدس و جاويدان نبود . اين چراها در همه قيامهاى مقدس و تاريخى هست . قيامهاى مقدس بشرى داراى دو تشخص است : يكى از نظر هدف قيام , يعنى اين قيامها براى مقامات عالى انسانيت است , براى توحيد است , براى عدل است , براى آزادى است , براى رفع ظلم و استبداد است , نه به خاطر كسب جاه و مقام يا تحصيل ثروت و به قول حنظله باد غيسى كسب مهترى و يا حتى براى تعصب وطنى , قبيله اى , نژادى . ديگر اينكه اين قيامها برقى است كه در ظلمتهاى سخت پديد مىآيد , شعله اى است كه در ميان ظلمها و استبدادها و استيثارها و زور گوئيها مى درخشد , ستاره اى است كه در تاريكى شب در آسمان سعادت بشر طلوع مى كند , نهضتى است كه مورد تصويب[ ( عقلاى قوم ! ] ( قرار نمى گيرد .
يكى از افتخارات نهضت حسينى همين است كه عقلاى قوم ! آنرا تصويب نمى كردند ولى از آن جهت كه فوق نظر عقلا بود نه دون نظر آنها . عرفا كه از آن جنبه عرفانى , جنبه فوق عقل آن را در نظر گرفته اند , به آن نام مكتب عشق داده اند و همچنين است منطق شعراى مرثيه سراى ما , و خيلى جنبه ايده آليستى به آن داده اند . درست است كه مكتب عشق الهى است , على ( ع ) هم فرمود : مناخ ركاب و مصارع عشاق , ولى چرا اين عشق و سلوك در صحنه اى مثل صحنه كربلا ظهور كرد ؟ براى خداوند , براى اين معشوق كه فرقى نمى كند . آرى , رضاى خدا در فداكارى در راه دين , در راه سعادت بشر , در راه قيام بالقسط است كه هدف پيغمبران است . چرا عرفاى ما اگر عاشق صادق هستند عشقبازيهاى خود را فقط در مجالس سماع به ثبوت رساندند ؟ ! عشق حسين البته عشق الهى است و عشق صادق و راستين است , تنها در مجالس سماع اظهار نشده است . پس افتخار قيام حسينى اينست كه كسانى مانند ابن عباس[ آن را] تصويب نمى كردند . مطلق قيامهاى مقدس بشر كه در ميان تاريكيها مانند شعله اى ظاهر مى شود مورد تصويب ديگران نيست . در زمان خود ما اگر كسى مثلا به قدرتهاى روحانى ما كه در غيره راه خدا مصرف مى شود اعتراض كند و بالاخره در مطلق مواردى كه قواى اهريمنى تسلط كامل پيدا كرده[ اگر] كسى اعتراض كند و ايراد بگيرد و قيام كند , عقلا به او ايراد مى گيرند , او را كج سليقه مى خوانند ! اين سليقه چيست و مقياس استقامت و اعوجاجش چيست ؟ چه خوب تعبيرى دارد امير المؤمنين درباره پيغمبر اكرم كه مى فرمايد : ارسله على حين فترة من الرسل ( 1 ) . . . و الدنيا كاسفه النور ( 2 ) . . . قرآن درباره قيام ابراهيم ( ع ) مى فرمايد : و لقد آتينا ابراهيم رشده ( از كلمه[ ( رشد] ( معلوم مى شود كه ابراهيم چيزى را احساس مى كرد كه ديگران احساس نمى كردند ) تا آنجا كه مى گويد : قالوا حرقوه و انصروا آلهتكم . در مورد موسى مى فرمايد : ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا ( 1 ) . . . على عليه السلام درباره فتنه بنى اميه فرمود : انها فتنة عمياء مظلمة ( 2 ) . پس احتياج به يك شعله حقانى نورانى هست . ايضا فرمود : لتجدن بنى اميه لكم ارباب سوء ( 3 ) , و فرمود : حتى لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه . .
امام حسين ( ع ) و ساير مصلحين بزرگ كه قيام كردند
تمام كسانى كه به بشريت خدمت كرده اند حقى بر بشريت دارند , از راه علم , يا صنعت و هنر , يا اكتشاف و اختراع و يا حكمت و فلسفه , يا ادب و اخلاق , و از هر راهى , ولى هيچكس به اندازه شهداء راه حق بر بشريت حق ندارد و از همين جهت هم عكس العمل بشريت و ابراز عواطف بشر درباره آنها بيش از ديگران است زيرا عدل و آزادى براى محيط اجتماعى بشر و براى روح بشر به منزله هوا است براى تنفس ريه , بدون آن ادامه حيات ممكن نيست . پيغمبر ( ص ) فرمود : الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم . عالم در علم خود , و مكتشف در اكت شاف خود , و مربى و معلم اخلاق در تعليمات خود , و حكيم و فيلسوف در حكمت و فلسفه خود مديون و مرهون شهدا هستند و شهدا در كار خود مديون كسى نيستند زيرا شهدا بودند كه محيط آزاد به ديگران دادند تا آنها توانستند نبوغ خود را ظاهر كنند .
شهدا شمع محفل بشريتند , سوختند و محفل بشريت را روشن كردند . ( 1 ) [ ( شاهدى گفت به شمعى كامشب { در و ديوار مزين كردم ] ( . . . يا ايها النبى ( 1 ) انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا .
. . و سراجا منيرا , تعبير به[ ( سراج] ( مبين محيط ظهور پيغمبر است . اگر مردم رشدى داشته باشند , محيط تاريك نيست و احتياج به چراغ نيست .
در همچو وضعى يزيد روى كارآمد . يزيد به والى مدينه نوشت كه خذ حسينا . . . بالبيعه اخذا شديدا . بنابر اين جز با بيعت به چيزى راضى نمى شد .
اما امام حسين يكى از سه كار را بايد بكند : يا بيعت كند و تسليم شود , يا آنطورى كه بعضى پيشنهاد كردند بيعت نكند و اگر لازم شد - و البته لازم هم مى شد - خودش را به كنارى بكشد , به دره اى يا دامنه كوهى پناه ببرد , مثل ياغيها كه مخلوطى از ترس و شجاعت است زندگى كند , و يا ايستادگى كند تا كشته شود . اول را اعوان و انصار امويها پيشنهاد مى كردند مثل مروان . دوم را ابن حنفيه و ابن عباس پيشنهاد كردند ( روح پيشنهاد اين دو نفر همين مى شد بالنتيجه ) . و سوم راهى بود كه خودش انتخاب كرد .
اما اول معنايش اين بود كه حسين ( ع ) دين و آخرت خودش را به دنياى يزيد بفروشد و كارى به كار مسلمين نداشته باشد , هر چه مى شود بشود و با يزيد سازش كند و از ترس بيعت كند براى حفظ جان خود , و آن همان بود كه فرمود : يأبى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حميه و نفوس ابيه . اين كار را نه خدا اجازه مى دارد و نه دين خدا و نه ايمان اقتضا مى كرد و نه پستانى كه از آن پستان شير خورده بود و نه روح عالى كه در ميان سينه داشت .
اما راه دوم , درست است كه بيعت نكرده بود ولى موضوع تنها جنبه منفى نداشت كه بيعت نكند . او يك تكليف مثبت براى خود قائل بود كه مى فرمود : ايها الناس من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله . . .
علاوه بر همه اينها روح بلند حسينى كجا و فرار در دشت و كوهها ! او حاضر نشد در وقتى كه از مدينه به سوى مكه حركت مى كرد شاهراه را بگذارد و از بيراهه برود . در جواب پيشنهاد بعضى همراهان فرمود : لا والله لا افارقه حتى يقضى الله ماهو قاض . ( 1 ) او مى فرمود : لا اعطيكم بيدى اعطاء الدليل و لا اقر اقرار العبيد . پدرش مى گفت : والله لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنها و لو امكنت الفرض من رقابها لسارعت اليها . ( 2 ) و اما راه سوم همان بود كه خودش انتخاب كرد .
ارزش شهادت و شهيد در اجتماع
قبلا گفتيم كه هر شهادت نورانيتى در اجتماع به وجود مىآورد و تشبيه كرديم آن را به نورانيتى كه برخى اعمال خير و از خود گذشتگى ها در قلب فرد ايجاد مى كند . قلب كه صفا و جلا پيدا كرد و هدايت يافت تاريكيها زايل مى شود , راه نمودارتر مى گردد . اين مطلب سوژه اى عالى است براى بحث درباره ارزش شهادت و شهدا , و مخصوصا از نظر آثار قيام حسينى در جهان اسلام و از نظر اينكه امام اگر به قصد شهادت هم حركت كرده باشد منطقى صحيح دارد . جمله : ان الله شاء ان يراك قتيلا اگرسند صحيح داشته باشد , از لحاظ مطلب و معنى سخن درستى است .
منطق منفعت و منطق حقيقت
منطق منفعت پرستى يك منطق است و منطق حق پرستى و اصلاح , منطق ديگرى است . ( 1 ) عقلاء قوم مانع ابى عبدالله مى شدند از حركت , و نصايح آنها همه بر محور مصلحت شخصى حسين ( ع ) و زندگى دنيوى او و سلامت تن و حفظ فرزندان دور مى زد . مى گويند جامع ترين بيانها همان است كه ابن عباس گفت . اگر جاى تعجب باشد بايد از منطق ابن عباس تعجب كرد . چيزى كه در اين منطق ابن عباس يافت نمى شود , فكر اسلام و منطق ايثار و گذشت است و آنچه در منطق است حسين ( ع ) هرگز ديده نمى شود منافع و مصالح شخص خودش است . ( 2 )
منطق حسين همان است كه فرمود : خط الموت على ولد آدم . . . همان است كه در جواب حر رياحى فرمود : افبالموت تخوفنى . . . و بعد اشعار معروف را خواند : سأمضى و ما بالموت عار على الفتى . . .
هدف مقدس و حس تعالى و تقدس
كلمه شهيد و شهادت از كلمات رائج معمولى است كه فقط در مورد بعضى افراد استعمال مى كنيم . هر كشته يا مرده اى شهيد نيست . روزى صدها نفر كشته مى شوند و هزارها نفر مى ميرند و به آنها شهيد نمى گوئيم . اطراف كلمه شهيد را هاله اى از قدس و تعالى احاطه كرده است . به كسى شهيد گفته مى شود كه در يك راه مقدس و براى هدفى مقدس جان خود را از دست بدهد .
شهيد سه خصوصيت دارد : يكى اينكه در راه هدف مقدس كشته مى شود , ديگر اينكه جاودانگى مى يابد , سوم آن چيزى كه قبلا گفتيم كه آنها محيط پاك مى دهند . گفتم مقدس و نگفتم بزرگ . ممكن است مقصد , بزرگ , و با اهميت باشد ولى مقدس نباشد . اسكندر كه آرزوى جهانگيرى را تعقيب مى كرد هدف به اصطلاح بزرگ داشت ولى مقدس نبود و بلكه عالى هم نبود . كسى كه در اين راه كشته بشود در چشم بشر احترام و تقدس ندارد . ( 1 )
او دائره خودپرستى خود را توسعه داده بود . همچو شخصى اگر همه كرات آسمانى را هم تسخير كند عملش جنبه تقدس و احترام پيدا نمى كند . عمل آنوقت مقدس است كه هدفى بيرون از خود پرستى داشته باشد , ( 1 ) فقط به خاطر تكليف و وظيفه انجام شود , خصوصا تكاليفى كه بشر در برابر نوع و اجتماع دارد[ . ( المقتول دون عياله و ماله] ( شهيد است چون به خاطر وظيفه و شرافت و تكليف وجدان و ديانت انجام مى گيرد نه به خاطر جلب منفعت مادى . حالا اگر انسان , المقتول دون العدل و الحريه , دون التوحيد و الايمان باشد قداست و قديسيتش به درجاتى بالاتر است .
حس تعالى و تقدس حسى است اصيل در بشر و از صميم روح بشر سرچشمه مى گيرد مثل حس حقيقت خواهى ( علم ) , نيكى خواهى ( اخلاق ) , زيبائى خواهى ( جمال ) و اين خود يكى از معماهاى وجود بشر است كه در برابر امورى ماوراء منافع محسوس و ملموس خود يك نوع تعظيم و تكريمى دارد و سر تعظيم فرود مىآورد , البته هر ميل و طلبى از وجود يك احتياج عينى حكايت مى كند منتهاى امر مبدأ اين احتياج عينى جهازات بدن نيست , همان مرتبه مستقل روح انسان است .
سر سلسله مقدسات بشر ذات احديت است . خداوند , قدوس است , منزه از جميع نقصانات است على الاطلاق . هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس . . . و لهذا مقدس ترين اعمال بشر مبارزه با شرك و بت پرستى است .
قيامهاى مقدس قيامهاى مقدس و نهضتهاى مقدس از انبياء عظام شروع شده . در قرآن كريم در سوره الشعراء جهاد مقدس انبياء را خلاصه كرده است , داستان موسى و ابراهيم و نوح و هود و لوط و صالح و شعيب و خاتم الانبياء را ذكر مى كند كه در راه مبارزه با بت پرستى و ظلم و بيدادگرى و جهل و تعصب و تقليد و اسراف و تبذير و افساد در ارض و فحشاء و امتيازات موهوم اجتماعى مبارزه كرده اند . مقدسات بشر هم از اينها تجاوز نمى كند .
امام حسين همان راهى را رفت كه آن انبياء رفتند و البته براى امام حسين وضعى پيش آمد كه براى ديگران پيش نيامد . اعتراض به اينكه چرا امام حسين فداكارى كرد و تسليم نشد و حفظ جان نكرد , اعتراض به همه انبياء و اولياء است . اساسا دين براى گذشت و فداكارى است , منطق دين ايثار است : و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصه . و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا . من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم .
علاقه به جان و به پدر و فرزند و همسر و خويش و تبار و سرمايه و شغل و حرفه و مسكن , طبيعى هر انسان است و بسيارى از اينها طبيعى هر حيوانى است . دين آمده است براى اينكه انسان را علاقمند و شيفته امورى عاليتر كند و درسى عاليتر بياموزد : قل ان كان آباؤكم و ابناؤكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى يأتى الله بامره والله لا يهدى القوم الفاسقين . ( 1 )
[ وجود يك درك قوى در نهضت حسينى]
مى توان گفت علت و مناط اينكه يك نهضت , مقدس و محترم و متعالى مى شود و سيادت روحانى برافكار و عقول مردم پيدا مى كند چند چيز است . در درجه اول پاكى و طهارت و قداست هدف و مقصد است , آلوده به اغراض شخصى و منافع مادى و مطامع و حرصها و آزها و جاه طلبى ها و شهوترانيها و خودخواهى ها و خودپرستى ها و تعصبها و قوميتها و حميتها نيست , به خاطر خدا و امر خدا و توحيد و عدل و قيام به قسط و حريت و حمايت مظلوم و دفاع از ضعيف است : ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم . . . به خاطر ارتعاش و سوزشى است كه در وجدان و ضمير انسانى پيدا مى شود , به خاطر انسانيت و جامعه انسانيت است , به خاطر اصول مقدس اجتماع بشرى است , و به عبارت ديگر جنبه اصولى دارد نه جنبه فردى ( 1 ) , آنهم اصول عالى انسانيت كه قوام زندگى انسانى به آنها است و روح زندگى انسانى آنها است , به خاطر روح زندگى است كه بالاتر از ابزار زندگى است . اگر ابزار موجود نباشد بشر مى تواند با ابزار ديگر زندگى[ كند] اما اگر كلمات مقدس عدالت و حق و حريت از قاموس بشريت محو بشود , مثل اينست كه از اين فضا هوا را محو كنند . فرق است بين اينكه در اين فضا چراغ نباشد , فرش نباشد , بلندگو نباشد , چادر نباشد , بادبزن نباشد , با آنكه هوا نباشد .
علت دوم مقدس و متعالى و محترم بودن اين نهضتها اينست كه در ظلمتهاى متراكم و در ميان يأسها و نا اميديهاى مطلق , در مواقعى كه ستاره اى در آسمان بشريت ديده نمى شود مانند برقى مى درخشد و مانند شعله اى حقانى فرا راه آدميان ظاهر مى شود , حركتى است در ميان سكونها و ندائى است در سكوت مرگبار و خاموشى مرگبار , برقى است در تاريكى و قليلى است در برابر كثير , كم من فئه قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله , و لهذا مورد تصويب عقلاى خودپرست واقع نمى گردد . مانند[ ( ابرى است در بيابان بر تشنه اى ببارد] ( مانند محبوبى است كه بدون وعده قبلى و در حال نزار عاشق , خود را به محب خود برساند .
و بريد يأتى بوصل حبيب { و حبيب يأتى بلا ميعاد ( 1 ) علت سوم تقدس اين نهضتها اينست كه همراه است با يك درك قوى و يك بصيرت نافذ كه پشت پرده ظواهر را مى بيند و به عبارت معروف[ : ( درخشت خام مى بيند چيزى را كه ديگران در آينه نمى بينند] ( . همانطورى كه آن دو قسمت , از آيات قرآن استنباط مى شود مثل آيه[ ( من انصارى الى الله] ( وآيه[ ( سراج منير] ( و آيه[ ( يستضعف طائفه] ( , اين قسمت كه در اين نهضتهاى مقدس بصيرتى و احساسى قوى موجود است و آنها چيزى را حس مى كنند كه ديگران حس نمى كنند , چيزى را مى بينند كه ديگران نمى بينند نيز از قرآن استنباط مى شود , مثل آيه : و لقد آتينا ابراهيم رشده و آيه : نحن نقص عليك نبأهم بالحق انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدى . ( 1 ) ( كلمه رشد در عربى به معناى نمو نيست كه در فارسى استعمال مى شود بلكه همان معنائى است كه در فقه مى گويند[ ( عاقل بالغ رشيد] ( . كلمه زد ناهم هدى نيز همان معناى رشد را مى فهماند . ( نهضت سيد جمال از آن جهت مقدس است كه بيش از عصر خود بصيرت داشت . از نامه هايى كه به علما نوشته پيدا است . ) البته جنبه هاى ديگر هم هست از قبيل عدم تعادل قوا و تجهيزات ظاهرى و مادى كه موسى و ابراهيم و محمد ( ص ) يك تنه قيام كردند و همچنين امام حسين ( ع ) . ( اين جنبه ها به علت دوم برمى گردد . ) حالا در نهضت امام حسين يك درك قوى وجود داشت و آن جريان پشت پرده ضد اسلامى امويان را كه مردم ظاهربين نمى ديدند[ مى ديد] . ابوسفيان در خانه عثمان گفت : يا بنى اميه ! تلقفوها تلقف الكرة , اما والذى يحلف به ابوسفيان لا جنة و لا نار , و ما زلت ارجوها لكم و لتصيرن الى ابنائكم وراثة .
ابوسفيان گفت : ملك است و سلطنت , حق و معنا و بهشت و جهنم همه دروغ است . اين توپ را نگذاريد از تيپ شما خارج بشود , به يكديگر پاس بدهيد و نگذاريد از ميان شما خارج شود , آن را موروثى كنيد . موضوع ولايت عهد يزيد و بيعت گرفتن از مردم و در مقدم همه امام حسين , جامه عمل پوشاندن به تفكر خطرناك ابوسفيانى يعنى به تفكر حزبى بود كه آن هم به نوبه خود اصولى بود .
ولى مردم ظاهربين و گول تظاهر خور و حمل به ظاهر كن هيچگونه توجهى به اين امور نداشتند ( و اينكه امام حسين فرمود : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد حقيقتى بود كه حسين درك مى كرد و ديگران درك نمى كردند . امام حسين مى ديد كه با خلافت يزيد اصل ابوسفيانى : و لتصبرن الى صبيانكم وراثة دارد عملى مى شود و ممكن است در اثر سكوت , اين مطلب سنتى بشود و احاديثى هم جعل شود كه خلافت بايد در خاندان ابوسفيان بماند ) . امام حسين به دست يهود و نصارى و مجوس و يا مشركين عرب يا اهل رده كشته نشد , به دست مسلمانان و بلكه دوستان پدرش كشته شد و حتى به دست شاميان كشته نشد , به دست كوفيان كشته شد . البته كوفيان مرعوب بودند و عامه پيرو رؤسا بودند و رؤسا از رشوه آبستن بودند : اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم آنها جوالهاشان پرشده بود , حواله هاى كلان بانكى دريافت كرده بودند , ليره و دلار سبيل بود براى آنها , ولى عمده درك ضعيف عامه و فراموش كارى عامه بود چنانكه[ در قسمت] بعد خواهيم گفت .
گفتيم كه يكى از علل و يا مهمترين علت شهادت امام حسين و يا مهمترين علت گرويدن مردم به امويان جهالت مردم بود . از طرفى هم مى دانيم امام حسين با يزيد مبارزه نمى كرد , او بالاتر از اين بود كه هدفش شخص و فرد باشد , هدف او اصولى و كلى بود . در حقيقت امام حسين با ظلم مبارزه مى كرد و با جهل , چنانكه در زيارت به ما تلقين و تعليم كرده اند كه هدف اين مبارزه از بين بردن جهل و گمراهى است چنانكه در زيارت اربعين است : و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة . ( 1 ) اكنون توضيح مى دهم كه مقصود از جهالت مردم اين نبود كه چون مردم بى سواد بودند و درس نخوانده بودند مرتكب چنين عملى شدند و اگر درس خوانده و تحصيل كرده مى بودند نمى كردند . نه , در اصطلاح دين جهالت , بيشتر در مقابل عقل گفته مى شود و مقصود آن تنبه عقلى است كه مردم بايد داشته باشند . ( و به عبارت ديگر قوه تجزيه و تحليل قضاياى مشهود و تطبيق كليات بر جزئيات است و اين چندان ربطى به سواد و بى سوادى ندارد . علم , حفظ و ضبط كليات است و عقل قوه تحليل است ) . به عبارت ديگر امام حسين شهيد فراموشكارى مردم شد زيرا مردم اگر در تاريخ پنجاه شصت ساله خودشان فكر مى كردند و قوه تنبه و استنتاج و عبرت گيرى در آنها مى بود و به تعبير سيد الشهدا كه فرمود : ارجعوا الى عقولكم اگر به عقل و تجربه پنجاه شصت ساله خود رجوع مى كردند و جنايتهاى ابوسفيان و معاويه و زياد در كوفه و خاندان اموى را اصولا فراموش نمى كردند و گول ظاهر فعلى معاويه را كه دم زدن از دين به خاطر منافع شخصى است نمى خوردند و عميق فكر مى كردند و حساب مى كردند آيا حسين ( ع ) براى دين و دنياى آنها بهتر بود يا يزيد و معاويه و عبيدالله , هرگز چنين جنايتى واقع نمى شد . پس در حقيقت علت عمده اينكه مردمى نسبتا معتقد به اسلام اينطور با خاندان پيغمبر رفتار كردند در صورتى كه همانها حاضر بودند قربة الى الله در جنگ كفار شركت كنند فقط و فقط فراموشكارى مردم و گول ظاهر خوردن آنها بود يعنى نتوانستند پشت پرده نفاق را ببينند . ظواهر شعائر اسلامى را محفوظ مى ديدند و توجه به اصول و معانى از بين رفته نداشتند . البته در اين حادثه چنانكه قبلا گفتيم رعب و ترس و استسباع از يك طرف , و فساد اخلاق رؤسا و رشوه خوارى آنها و طمع آنها و اطاعت كور كورانه - به حسب خوى قبيلى عربى - كوچكترها از رؤساى قبائل از طرف ديگر نيز از عوامل مهم وقوع اين حادثه بود .
اين حادثه صد در صد يك حادثه اسلامى است . امام حسين به قول آن مرد معاند , به سيف جدش كشته شد , اما به علت جهالت و ظاهربينى و گول حفظ ظواهر و شعائر خوردن مردم .
از جمله عواملى كه در اين حادثه زياد دخالت داشت اين بود كه به حسب تصادف , كارگردانان اين حادثه يكعده مردمى بودند كه جانى بالفطره بودند و به قول[ ( عقاد] ( : المسخاء المشوهين اولئك الذين تمتلى صدورهم بالحقد على ابناء آدم و لا سيما من كان منهم على سواء الخلق و حسن الاحدوثة , فاذا بهم يفرغون حقدهم لعدائه و ان لم ينتفعوا بأجر أو غنيمه . . . ( 1 ) ] .
خلاصه اى از عوامل دخيل در شهادت امام از اينجا است كه مى توان مطلب را از نظر بحث تاريخى اينطور عنوان كرد كه امام حسين را كى ها و چى ها شهيد كردند ؟ و همچنين كى ها و چى ها او را يارى كردند ؟ اما اينكه كى ها شهيد كردند يا كى ها يارى كردند معلوم است ولى اينكه چى ها شهيد كردند يا يارى , بايد گفت امام حسين را طمع ملك رى و طمع پول ( كه[ ( خولى] ( گفت : جئتك بغنا الدهر ) و رشوه رؤسا اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم ) و جبن و مرعوبيت عامه و ميل به جبران محبت يزيد كه ابن زياد مى خواست كدورت يزيد را از پدرش كه در ولايت عهد يزيد تعلل كرد جبران كند و خبث ذاتى امثال شمر و مستى و غرور و بدبختى و سبكسرى شخص يزيد و از همه بالاتر فراموشى كارى عامه مردم كه مسلمانان بودند و معتقد و سيرى به تاريخ شصت ساله خود نمى كردند و سابقه ها را فراموش كردند و گول ظاهر را مى خوردند[ شهيد كرد] .
اينكه چى ها امام را يارى كردند , ايمان و توجه به تاريخ شصت ساله كه از كلمات امثال زهير پيدا است و حس فتوت و مردانگى و ايمان به غيب و امثال اينها بود .
[ علل تقدس يك نهضت] عطف به مطالب گذشته درباره اينكه چه چيزى سبب مى شود كه قيامى مقدس و پاك و عظيم و مورد احترام مى شود تا آنجا كه ملاك و معيار حركتهاى ديگر و سكوت و سكون ها مى شود[ . ( مقدس مى شود] ( يعنى مردم به چشمى به آن نگاه مى كنند كه به امو ر مافوق مادى و مافوق طبيعى نگاه مى كنند , عظيم و محترم مى شود در حدى كه هيچ نهضتى با او قابل قياس نيست , حداكثر قابل تشبيه و پيروى است .
اين قداست و اهميت خارق العاده بعد از حدود چهارده قرن معلول سه جهت است :
1 - قداست ( 1 ) و تعالى و عظمت هدف كه آنچه هدف است حقيقت است نه منفعت خود , و لهذا مستلزم فداكارى و قربان كردن منفعت است براى حقيقت , براى خدا . بديهى است اگر كسى قيام كند براى اينكه به آب و نانى برسد , جاه و مقامى كسب كند , پول و ثروت و قدرتى تحصيل كند و به قول حنظله بادغيسى براى كسب مهترى و يا به قول ناسيوناليستها براى تعصبات ملى و وطنى قيام كند , چنين قيامى مقدس نيست بلكه از آن نظر كه مستلزم وسيله قراردادن ديگران است محكوم است , خواه موفق شود و خواه شكست بخورد . چنين قيامى معامله و تجارت است كه گاهى سود دارد و گاهى زيان , نه سود بردنش اهميتى دارد و نه زيان بردنش . اينگونه قيامها مبارزه شخص با شخص است به خاطر منافع , و به همين دليل بى ارزش است . اينكه امام به تبعيت از پدر بزرگوارش مى فرمود : اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا منافسة فى سلطان .
. . ناظر به اينست كه درد ما و آرزوى ما چه بوده است .
ولى اگر قيام و مبارزه , مبارزه شخص با شخص نبود , مبارزه به خاطر منافع نبود , بلكه مبارزه با نوعى عقيده و نوعى رژيم مبتنى بر ظلم و فساد و شرك و بت پرستى و براى رهائى بشريت از بردگيهاى اجتماعى و خطرناكتر اعتقادى , و بالاخره براى نجات بشريت از چنگال عفريت جهل و ضلالت و هيولاى ظلم و استبداد و استثمار بود ( و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة ) و به انگيزه امر خدا و تحصيل رضاى حق بود كه ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين , بر اساس از خود گذشتگى و فداكارى بود , و خلاصه اگر خالصا لوجه الله بود و هيچ منفعتى نداشت بلكه منافع را به خاطر حقيقت به خطر انداخت , چنين مبارزه اى چون جلوه اى از روح حقيقت پرستى بشر است و بر ضد خودپرستى بشر است و چون مصداق انى اعلم ما لا تعلمون است طبعا تقدس و تعالى و عظمت پيدا مى كند . چنين مبارزه اى مصداق هجرت الى الله و الى الرسول است كه در حديث آمده است . به عبارت ديگر يك بعد قداست مربوط است به اينكه درد صاحب نهضت چه نوع دردى است و آرزويش چه نوع آرزويى است .
قيام امام حسين اين عنصر را در حد اعلى واجد بود . منافعش كاملا تأمين مى شد ولى او حاضر شد براى نجات جهان اسلام و براى نجات مسلمين از چنگال ظلم , جان و مال و تمام هستى خود را به خطر بيندازد . از اين جهت آن حضرت صد در صد يك شهيد و يك پاكباخته است بلكه سيد الشهداء و سالار پاكباختگان است .
عامل دومى كه به يك نهضت قداست و تعالى و جنبه جاودانى مى دهد شرايط خاص محيط است . ( 1 ) چراغ در روز روشن هيچ ارزشى ندارد و در شب مهتاب و هواى صاف و آسمان پرستاره ارزش كمى دارد ولى در تاريكى مطلق كه چشم چشم را نمى بيند ارزش زيادى دارد , مانند آبى است كه در بيابان بر تشنه اى ببارد , يا بارانى است كه در شدت بى آبى و خشكى و عطش محصول از ابر فرو ريزد . و به عبارت ديگر عامل دوم نوع قدرتى است كه با آن درگير شده اند , در مقابل فرعونها , نمرودها , انا ربكم الاعلى ها , مغرورها , مستبدها , خونخوارها كه از شمشيرشان خون مى چكد .
پيغمبر اكرم فرمود : افضل الاعمال ( يا : افضل الجهاد ) كلمه عدل عند امام جائر ( 1 ) در شرائطى كه آزادى وجود دارد دم از آزادى زدن هنر نيست ولى در شرائطى كه استبداد و جور در نهايت قدرت , و حكومت مى كند , نفسها در سينه ها حبس شده است , زبان را از پشت گردن بيرون مىآورند , دستها و پاها بريده مى شود , سرها بر نيزه ها بلند مى شود , يأس مطلق حكمفرما است و به تعبير امير المؤمنين : يظن الظان الدنيا معقولة على بنى امية[ آرى , در چنين شرايطى دم از آزادى زدن هنر است] .
مى فرمايد ( خطبه 91 ) : الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنة بنى امية , فانها فتنة عمياء مظلمة : عمت خطتها , و خصت بليتها , و اصاب البلاء من ابصر فيها , و اخطأ البلاء من عمى عنها . و ايم الله لتجدن بنى امية لكم ارباب سوء بعدى كالناب الضروس : تعذم بفيها , و تخبط بيدها , و تزين برجلها , و تمنع درها , لا يزالوان بكم حتى لا يتركوا منكم الا نافعا لهم او غير ضائر بهم , و لا يزال بلاؤهم عنكم حتى لا يكون انتصارا احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه ( 1 ) .
از اين نظر ارزش قيام از جنبه شهامت و حقير شمردن دژخيمان و ستمگران و فرعونها و نمرودها است . چنانكه مى دانيم قيام ابراهيم و موسى و عيسى و رسول اكرم در برابر اين قدرتهاى حاكم اهريمنى بود , و همين كه شرائط نامساوى بود و يك تنه قيام مى كردند و مصداق كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله بود , ارزش مى دهد به اين قيامها .
عجيب است كه برخى - مثل نويسنده[ ( شهيد جاويد] ( - براى اينكه قيام امام حسين را موجه جلوه دهند سعى مى كنند به نحوى ثابت كنند كه مردم كوفه واقعا قدرتى بودند و قابل اعتماد بودند , در صورتى كه عظمت قيام حسينى در اينست كه[ امام] يك تنه قيام كرد ولى اثر روحى و روانيش در حدى بود كه جهان آنروز را تكان داد و اثرش هنوز باقى است .
عامل سوم مربوط است به درجه روشن بينى , به درجه آگاهى اجتماعى و به درجه جهت شناسى و به درجه خبرويت مانند يك پزشك آگاه كه هم بيمارى را مى شناسد و هم راه علاج را , هم به نوع خواب ملت آگاه است و هم به كيفيت بيدار كردن . اينست كه اين نهضت توأم است با يك بينش و درك قوى و يك بصيرت خارق العاده و نافذ و يك دور بينى زياد كه طبق مثل معروف[ : ( درخشت مى بيند آن چيزى را كه ديگران در آئينه نمى بينند] ( . به اصطلاح قيام پيش رس ( نه زودرس ) , اعلام خطرى است قبل از آنكه ديگران خطر را احساس كنند .
عمده مطلب اين بود كه يك جريان پشت پرده اى آن روز امويان داشتند كه امام حسين آنرا رو كرد و به روى پرده آورد . حتى شرابخوارى يزيد هم از نظر وسائل آنروز يك جريان پشت پرده بود كه بعدها به روى پرده آمد .
ابوسفيان طرح يك سياستى را در خانه عثمان[ ريخت] كه فوق العاده خطرناك بود . گفت : يا بنى امية تلقفوها تلقف الكرة و لتصيرن الى اولادكم وراثة ( ظاهرا نظرش اين بود كه با پشتوانه دينى و جعل احاديث اين امر را موروثى كنند ) اما والذى يحلف به ابوسفيان . . . جمله امام حسين : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد شايد ناظر است به عملى شدن فكر ابوسفيان .
اينكه امام حسين به اثر كارش ايمان داشت و مكرر مى گفت : بعد از من اينها سرنگون خواهند شد , دليل ديگرى بر درك قوى آن حضرت بود .
لقب سيد الشهداء
قبلا لقب سيد الشهداء از آن حمزه عموى رسول اكرم بود و بعد به ابا عبدالله اختصاص داده شد . شهادت اباعبدالله فراموشاند آنها را . وضع اصحاب اباعبدالله هم طورى بود كه بر همه شهداء پيشين سبقت گرفت و خود اباعبدالله فرمود : انى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت اوصل و لا افضل من اهل بيتى . اصحاب ابا عبدالله , هم از طرف دوست آزاد بودند هم از طرف دشمن . خود اباعبدالله فرمود آنها به غير من كارى ندارند و خودش هم شخصا اجازه رفتن به آنها داد و فرمود از تاريكى شب استفاده كنيد . سر را هم پائين انداخت كه تلاقى نگاهها موجب حياء آنها نشود . بنابر اين آنها نه در تنگناى دشمن واقع شده بودند مثل اصحاب طارق بن زياد كه طارق كشتيها و خوراكيها را ( مگر به مقدار يك روز ) سوزانيد , و نه دوست از آنها خواهش و التماسى كرده بود و آنها را در رودربايستى گذاشته بود , حتى از اينكه نگاهش در آنها تأثير كند اجتناب كرد .( 1 )
اصحاب حسين ( ع ) و اهل بدر و اهل صفين
بنابر اين اصحاب حسين ( ع ) بر بدريون پيغمبر ( ص ) و صفينيون على ( ع ) ترجيح داشتند , همانطورى كه اصحاب عمر سعد هم بر بدريون ابوسفيان و صفينيون معاويه در شقاوت مزيت داشتند , چون اينها مثل بدريون ابوسفيان طبق عقيده و عادت جنگ نمى كردند و مانند صفينيون معاويه هم مسئله اى مثل قتل عثمان اسباب اشتباهشان نشده بود . اينها در حالى جنايت مى كردند كه نداى دل و فرياد وجدانشان برخلاف بود . ( قلوبهم معك و سيوفهم عليك ) .
اينها گريه مى كردند و فرمان قتل مى دادند , اشك مى ريختند و گوشواره از گوش فرزندان حسين ( ع ) مى كشيدند , مى لرزيدند و آهنگ بريدن سر حسين داشتند .
مبارزه با جهل و ظلم در زمان ما مبارزه با مرض , مبارزه با فقر , مبارزه با جهل اصطلاح شده و اعمال مقدسى ناميده مى شود ولى البته هيچكدام اينها بپاى مبارزه با جهل مردم و با ظلم نيست كه فدا دادن لازم است .
در قرآن كريم شهدا در رديف انبياء و صديقين ذكر شده : و من يطع الله و الرسول فأولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا ( 1 ) .
شهيد غسل و كفن ندارد . خون شهيدان را ز آب اوليتر است . . .
چرا كوفيان به جنگ حسين ( ع ) رفتند ؟ علت اينكه كوفيان در عين علاقه به حسين ( ع ) مى جنگيدند يكى رعب و ترس بود كه از زمان زياد و معاويه ترسيده بودند و خود عبيدالله هم با كشتن ميثم و رشيد و مسلم و هانى آنها را مرعوب كرده بود , و به عبارت ديگر مردم از زن و مرد مستسبع و اراده باخته شده بودند , نمى توانستند مطابق عقل خودشان تصميم بگيرند . در ايام كربلا هم يك جندى را كه كندى مى كرد گردن زد , ديگران كار خود را فهميدند . ديگرى حرص و طمع به مال و جاه دنيا بود مثل خود عمر سعد كه او گرفتار عذاب وجدان بود و مى گفت : فوالله ما ادرى و انى لحائر افكر فى امرى ( 1 ) . . . عبيدالله زياد بن محض ورود به كوفه عرفا را خواست و گفت اگر مخالفى در يكى از عرافه ها موجود باشد او را از عطا اسقاط مى كنم .
عامر بن مجمع عبيدى ( يا مجمع بن عامر ) گفت : اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم . ( 1 )
دو چيزى كه مايه روشنى چشم اباعبدالله بود
در ايام كربلا و آن ابتلاء عجيب چند چيز بود كه موجب ازدياد مصيبتهاى اباعبدالله مى شد . از همه بالاتر بعضى دنائتها و سخنان ناروا و بى ادبى ها و وحشى گرى هائى بود كه از كوفيان مى ديد . ولى دو چيز بود كه چشم اباعبدالله را روشن و دلش را خرم مى داشت . آندو , اصحاب و اهل بيتش بودند . وفاداريها و جان نثارى ها و بى مضايقه خدمت كردن ها و به عبارت ديگر صفات ها و وفاها و همگاميها و هماهنگى نشان دادن هاى آنها دل حضرت را شاد و خرم مى داشت ( براى مرد عقيده و ايمان و مسلك , مايه خوشدلى بالاتر از ديدن همگام و هماهنگ يافت نمى شود ) و مكرر در مواقعى از ته دل به آنها دعا كرد . علاوه همان شهادت به اينكه : انى لا اعلم اصحابا ابر و لا اهل بيت اوصل و لا اوفى من اصحابى حاكى از كمال اعتماد اباعبدالله و دلخوشيش به آنها است .
مسلما تذكر ابوثمامه صائدى براى نماز كه آخرين نماز را در خدمتت بخوانيم دل حسين را ارشاد كرد كه درباره اش دعا كرد . و از آن بالاتر آن فداكارى عجيب سعيد بن عبدالله حنفى و گفتن 62 جمله : اوفيت ؟ اباعبدالله درباره عده اى دعا كرد . جانسوزتر از همه دعايى است كه درباره جوانش كرد . درباره جوانش دعا كرد كه اميدوارم هر چه زودتر ! از دست جدت سيراب بشوى . جوابهاى قاسم در شب عاشورا دل حسين ( ع ) را شاد و روشن كرد كه درباره مرگ گفت : احلى من العسل .
دعاهاى حسين ( ع ) در ايام كربلا درباره اشخاص ابا عبدالله در روز عاشورا درباره عده اى دعا كرد : 1 - ابوثمامه صائدى 2 - على اكبر 3 - درباره عموم در شب عاشورا بعد از آنكه گفتند ما از تو جدا نمى شويم , فرمود : جزاكم الله خيرا ( نفس المهموم ص 122 ) .
بيان قرآن در فلسفه قيام مصلحين الهى در سوره مباركه هود آية 116 و 117 مى فرمايد : فلو لا كان من القرون من قبلكم اولوا بقية ينهون عن الفساد فى الارض الا قليلا ممن انجينا منهم و اتبع الذين ظلموا ما اترفوا فيه و كانوا مجرمين . و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و اهلها مصلحون . ( 1 )
از قرآن كريم استفاده مى شود كه هيچ پيغمبرى نيامده مگر آنكه قومى با او مخالف بوده اند يعنى مگر اينكه او به مخالفت قومى برخاسته . اينطور نبوده كه پيغمبران سخنى را از آسمان و غير مربوط به نظام زندگى مردم بگويند , و يكعده هم فقط براى آنكه با هر حرفى مخالفت مى شود و مرض مخالفت دارند , با پيغمبران مخالفت مى كرده اند . خير اينطور نيست ( هر چند ما عموما اينطور مطلب را بيان مى كنيم و هر كس كه مى خواهد بگويد فلانى بى جهت يعنى بدون علت و موجب - نه بدون حق و عدالت - با من مخالفت مى كند , مى گويد مردم با پيغمبران هم مخالفت مى كرده اند ) .
پيغمبران به مخالفت و مبارزه با مردم برمى خاستند . در قرآن كريم علت مخالفت مردم را و منطقى كه بعد به باعث همان علت مخالفت درست مى كردند و اينكه سوق دهندگان مخالفت با پيغمبران و علمداران نهضت عليه پيغمبران عده خاصى بودند و آنها بودند كه منطقى براى مشوش ساختن ذهن عموم كه به آن درد گرفتار نبودند درست مى كردند , همه اينها را ذكر مى كند .
قرآن مى گويد درد اصلى مخالفت , ترف مترفين است و به عبارت ديگر نظام ظالمانه موجود زندگى است . در سوره سبا آيه 34 مى فرمايد : و ما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون . و در سوره زخرف آيه 23 مى فرمايد : و كذلك ما ارسلنا من قبلك فى قرية من نذير الا قال متروفوها انا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثارهم مقتدون . قال : اولو جئتكم با هدى مما وجدتم عليه آباءكم , قالوا انا بما ارسلتم به كافرون .
( 1 ) در اين آيه اخير اشاره شده است به ابتلاء خاتم الانبياء و اينكه اين ابتلاء عموميت داشته و اينكه درد آنها ترف و اسراف و تنعم از وضع ظالمانه موجود بوده و اينكه اين منطق را كه پدران ما چنين بوده اند آنها براى خود و براى حمايت از ترف خود تراشيده اند كه غير مترفين و بيچاره هاى ضعيف را كه دعوت جديد براى نجات آنها آمده در ناحيه فكر گمراه كنند كه سنن ماضى لازم الاحترام است و اگر نه خود آنها به آن سنن كوچكترين علاقه اى نداشتند .
قريش يعنى اكابر قريش به پيغمبر ايراد مى گرفتند كه چرا غذا مى خورد و راه مى رود و چرا گنجى از طلا و باغى پر از ميوه ندارد . آيا واقعا امثال ابوسفيان و ابوجهل گرفتار شبهه و شك بودند و براى اظهار شك خود اين سخنان را مى گفتند و يا براى القاء شك در ديگران مى گفتند ؟ آنها كه ابراهيم را پيغمبر مى دانستند و آيا معتقد بودند كه ابراهيم طعام نمى خورد و در ميان مردم راه نمى رفت و گنجى از طلا و باغى پرميوه داشت ؟ ! همه اينها بهانه و براى فريب مستضعفين بود .
به هر حال قرآن هدف پيغمبران را قيام به قسط معرفى مى كند : لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط . ( 1 ) قهرا چون انبياء چنين هدفى دارند كسانى كه بر هم زننده عدل اجتماعى هستند و كفه آنها از ترازوى اجتماع چربيده مخالفتى مى كرده اند و اين بود سر بزرگ مخالفت امثال ابوسفيان با پيغمبر كه تا پاى فداى نفرات هم آمدند . پس مخالفت سران قريش با پيغمبر روى همان اصلى است كه فرعون با موسى , و نمرود با ابراهيم , و هر قوم پيغمبرى با آن پيغمبر مخالفت مى كردند .
و اما آيه : فلو لا كان من القرون من قبلكم . . . از اين آيه چند مطلب استفاده مى شود : الف - وجوب نهى از فساد در روى زمين و مبارزه با فساد .
ب - اينكه بودن عدد قليلى كافى نيست .
ج - علت العلل فساد ترف است .
د - حافظ بقاء يك ملت عدل است و ملك با كفر باقى مى ماند و با بهم خوردن تعادل باقى نمى ماند .
بيضاوى معناى[ ( اولوا بقية] ( را اولوا بقية من الرأى والعقل يا اولوا الفضل و يا اولوا الابقاء يعنى كسانى كه بر نفوس خودشان ابقاء مى كنند[ مى داند] و مى گويد در آيه بعدى[ : ( و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم] ( . . . بظلم يعنى بشرك , مقصود از ظلم شر ك است و معناى آيه اين مى شود كه پروردگار به شرك قريه ها را هلاك نمى كند اگر اهل اصلاح و رعايت عدالت باشند .
كلام شهرستانى در اينكه هسته همه حوادث در قرن اول ريخته شد : در صفحه[ 5 ( سموالمعنى] ( از شهرستانى در[ ( ملل و نحل] ( نقل مى كند كه گفته[ : ( كل التبليلات التى مرت بالتاريخ الاسلامى سواء فى العقيدة أو السياسة يمكننا أن نجد لها مرتجعا و مردا فى حوادث صدر التاريخ] ( ( 1 ) .
مرد بزرگ يعنى چه ؟ مردان بزرگ تاريخ , عظمت و بزرگى : مقياس عظمت و بزرگى افراد , شخصيت روحى آنها است . البته واضح است كه مقياس عظمت افراد مشخصات بدنى يا نژادى آنها نيست . ما در تاريخ به افراد و اشخاصى بر مى خوريم كه آنها افراد برجسته تاريخ به شمار مى روند و در صفحات تاريخ مانند قله هاى كوه بر روى صفحه زمين برجستگى دارند و نمايان مى باشند برخلاف ساير افراد كه در حكم سنگريزه ها بر روى صفحه تاريخ به شمار مى روند كه انسان در همان نقطه بالخصوص اگر بايستد و مطالعه كند آنها را مى بيند و بعضيها هم اينقدر ريز و كوچكند كه اصلا ديده نمى شوند .
مثلا اسكندر و ناپلئون و نادر و شاه اسماعيل و امثال اينها افراد بزرگ و برجسته تاريخند همانطورى كه انبياء بزرگ و اولياء بزرگ الهى نيز مانند ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام و محمد ( ص ) و على ( ع ) از برجستگان تاريخ و بزرگان بشريتند . حالا مى خواهيم ببينيم بزرگى دسته اول و دسته دوم با هم قابل مقايسه هستند يا نه ؟ البته نه .
زيرا درست است كه آن افراد از آنجهت كه همت بزرگ و اراده قوى داشته اند و شعاع دائره خواستشان طولانى بوده و به كم و كوچك قناعت نداشته اند , و قهرا انسان وقتى كه همت و دلاورى برخى از آنها را مى خواند در مقابل عظمت آنها خيره و مبهوت مى شود و احيانا سر تعظيم فرود مىآورد و در قلب خود يك نوع محبتى نسبت به آنها احساس مى كند ( اثرى كه از شاهنامه فردوسى در نفوس پيدا مى شود از اين نوع است ) ولى بزرگى دسته دوم يك نوع ديگر و يك جنس ديگر است , از آن نوع بزرگى است كه مقام تقدس پيدا مى كند تا آنجا كه نام آنها مقدس مى شود همانطورى كه مى بينيم نام محمد ( ص ) و على ( ع ) و امام حسين ( ع ) و همچنين ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام را هاله اى از قدس احاطه كرده است . چرا ؟ براى اينكه درست است كه دسته اول بزرگ و عظيمند ولى عظمت آنها و درشتى آنها از نوع عظمت و درشتى خودخواهى است . هر يك از آنها سبع بزرگى و حيوان بزرگى هستند . فرق نمى كند : انسان در برابر كسى هم كه خيلى پرخور است . و برابر ده نفر مى خورد اعجاب و احيانا تحسين دارد . يكى خورنده ريز است و ديگرى خورنده درشت , يكى جاه طلب ريز است و يكى جاه طلب درشت , مثلا يك كدخداى ده ده خانوارى كه همه همت و آرزويش كدخدائى اين ده است يك جاه طلب خرده پا است و آنكه دنبال كدخدائى قصبه هزار خانوارى مى رود از نوع اولى است ولى درشتتر , و آنكه دنبال حكومت يك شهرستان يا يك استان و يا يك كشور مى رود به همين نسبت درشتتر است و آنكه سوداى جهانگيرى و جهاندارى در سردارد يك جاه طلب درشتتر است .
شخصيت اينها عظيم است و شخصيت خودخواهى شأن عظيم است , سبع عظيم و جاه طلب عظيم و استثمارگر عظيم هستند . اينها وسعت روح و سعه شخصيت پيدا كرده اند ولى تمام آن توسعه و وسعت در ناحيه حوائج شخصى خودشان است , مى خواهند تمام دنيا را در هاضمه بزرگ خود بريزند . اينها پرخورهاى روزگارند , مى خواهند همه دنيا را جزء خود بكنند , همه شخصيتها را فانى بكنند مگر شخصيت خودشان را و شخصيتهاى طفيلى خودشان يعنى آن شخصيتها كه جزء شخصيت آنها است و هضم شده در شخصيت آنها است . پس آنها بزرگند و فعال ولى مانند غده سرطان كه يك سلول , بى تناسب شروع مى كند به رشد , و همان , منشأ هلاكت بدن مى شود . ولى دسته دوم توسعه شخصيت پيدا مى كنند آنطور كه مادر توسعه شخصيت پيدا مى كند كه فرزند و شخصيت فرزند , مستقل و محفوظ و محترم مى ماند و او همانطور براى آن شخصيت كار مى كند كه براى خودش كار مى كند . او نمى خواهد آن شخصيتها را در خودش هضم كند بلكه مى خواهد آنها را حفظ كند و مستقل و محترم بشمارد . او به منزله غده سرطان نيست , به منزله يك روح قوى است كه در پيكر اجتماع مى دود و همه را زنده و فعال مى سازد . او مصداق مخالف . من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم است . او شخصيت انسانيش توسعه پيدا كرده و روح بشرى نه حيوانى او بزرگ شده . او توسعه وجدان و ايمان پيدا كرده و به قول مولوى : روح حيوانى ندارد اتحاد { تو مجو اين اتحاد از روح باد گر خورد اين نان نگردد سير آن { ور كشد بار اين نگردد آن گران ما چرا امروز فدائى حسين هستيم ؟ چون آنچه را پيغمبر فرمود كه حسين منى و انا من حسين همه ما در خودمان احساس مى كنيم يعنى حسين را از خود و خود را از حسين جدا نمى ب ينيم . ما حسين را به صورت يك فرد كه منظورش انجام تقاضاهاى شخصى خود است نمى بينيم . ما او را يك روح كلى مى بينيم كه قبل از وقت در فكر ما بوده , پس او از ما است و ما از او هستيم , او از بشريت است و بشريت از اوست , او با روح ما و سرنوشت ما آميخته است . ما از او و او از ما است .
توسعه شخصيت انسانى همان بود كه على ( ع ) داشت و مى فرمود : و حسبك داء ان تبيت ببطنه { و حولك اكباد تحت الى القد ( 1 ) يا مى گفت : و هذا اخوغامد و قد ورد خيله الانبار . . . ولو ان امرء مسلمامات على هذا ا سفا . . .
توسعه شخصيت اينست كه واقعا انسان بگويد : من از بينوايى نيم روى زرد { غم بينوايان رخم زرد كرد توسعه شخصيت اينست كه حسين ( ع ) فرمود : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا . . . . يا گفت : من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله . . .
تمام فاجعه كربلا براى اين بود كه امام رأى خود را نفروخت از قبل از مردن معاويه و همچنين بعد از مردن او در دوره يزيد چه در وقتى كه امام در مدينه بود و چه در مكه و چه در بين راه و چه در كربلا , آنها از امام فقط يك امتياز مى خواستند و اگر آن يك امتياز را امام به آنها مى داند نه تنها كارى به كارش نداشتند . انعامها هم مى كردند و امام هم همه آن تحمل رنج ها را كرد و تن به شهادت خود و كسانش داد كه همان يك امتياز را ندهد . آن يك امتياز فروختن رأى و عقيده بود . در آن زمان صندوق و انتخاباتى نبود , بيعت بود . بيعت آنروز رأى دادن امروز بود .
پس امام اگر يك رأى غير وجدانى و غير مشروع مى داد شهيد نمى شد , شهيد شد كه رأى و عقيده خودش را نفروخته باشد .
________________________________________
1- ترجمه : اينان اظهار اسلام كرده اند اما اسلام نياورده اند] .
1 - و آيا از همين جا نمى توان گفت كه بهتر اين بود كه شتاب نمى شد و به فتوحات پرداخته نمى شد , صبر مى شد به طور طبيعى اسلام از ديوارها نفوذ كنند ؟ اثر اين شتابزدگى همين شكافها و اختلافهائى است كه هست . پيغمبر هم اصلا وصيت نكرد كه بعد از من فتوحات كنيد با آنكه انواع وصيتها كرد .
در ذائقه ها فتوحات شيرين است اما معلوم نيست مورد تصويب عقل باشد .
هيچ معلوم نيست كه على ( ع ) اگر خليفه مى شد اين فتوحات را تصويب مى كرد , همانطورى كه بعد از حكومت به اصلاح داخل پرداخت , و به علاوه همين فتوحات منشأ فساد اخلاق اعراب شد . پس اين عجله از طرفى جامعه اى نامتجانس درست كرد و از طرفى جنس اعراب را فاسد كرد .
1 - رجوع شود به[ ( تطور عقايد ملل] ( گوستاو لوبون . وى تغيير روحيه را خيلى تدريجى و بطىء مى داند .
2 - از شجاعتهاى قرآن يكى منعكس كردن منطق مخالفين از كفار و منافقين است , و زياد هم هست .
[ - 3 مطرود , رانده شده] .
[ - 1 ترجمه : من ابوعبدالله هستم , هيچ زخمى را نخراشيدم جز اينكه خونش انداختم].
[ - 2 ترجمه : خدا لعنت كند آنكس از ما را كه به قتل عثمان اولويت دارد] .
3 - در جلد 3 نهج البلاغة ص 200 نامه به معاويه , مى نويسد : فاما اكثارك الحجاج فى عثمان و قتلته فانك انما نصرت عثمان حيث كان النصر لك و خذلته حيث كان النصر له[ . واما جدال بسيار و پرگفتن تو درباره عثمان و كشندگان او : تو عثمان را هنگامى يارى كردى كه به نفع خودت بود و هنگامى كه براى او سودمند بود او را يارى نكردى] . در اين جمله ها سياست معاويه خوب روشن شده .
4 - و به عبارت ديگر قدرت ديانت را هم برقدرت سياست و ثروت بيافزايد و مردم را يعنى پيروان على ( ع ) را , هم تحت فشار ماديات قرار دهد و هم تحت فشار معنويات . خطرناكترين موقعها آنوقتى است كه اين دو قدرت يعنى قدرت ماده و معنى دست به دست يكديگر داده و بخواهد بر سر ملتى فرود آيد . البته ديانت به خودى همواره دفاع از مظلوم است ولى امان از وقتى كه در اثر جهالت مردم و خيانت اولياء امور يعنى جهالت متنسكين و خيانت متهتكين , دين ابزار سياست واقع شود . امان از وقتى كه دين ابزار سياست واقع شود .
1 - از اينجا معلوم مى شود كه مردم آنوقت صلاحيت نداشتند كه خليفه يعنى ولى امر را انتخاب كنند و فرضا قبول كنيم كه اصل حكومت اسلامى بر انتخاب است نه بر انتصاب , در آن روزها و بلكه تا سالها و قرنها مى بايست كه حاكم انتصابى باشد , در هر جاى دنيا كه مردم لياقت آزادى و دخالت در تعيين قوه حاكمه را نداشته باشند نبايد به آنها آزادى داد , ولى كى آزادى را از آنها بگيرد ؟ همانهائى كه از ترس انتخاب آنها نبايد مردم آزادى داشته باشند ؟ ! نه , بلكه مقام نبوت . در آن زمان جهل و عدم صلاحيت سبب شد كه امويها از هوش و دهاء خود استفاده كردند .
على ( ع ) , هم مجسمه عدالت بود و هم مجسمه هوشيارى و پيش بينى . فتنه اموى كه زير پرده بود و رنگ اسلامى داشت على ( ع ) كاملا پيش بينى كرد و به مردم گفت ولى كسى كه معناى كلمات او را درك كند وجود نداشت .
[ - 1 ترجمه : همان كه گرفتارى و مشكلات شما بازگشته همانند روزى كه خداوند پيامبرش را برانگيخت] .
1 - امويها رفتند ولى مع الاسف عناصر فكر اموى و رژيم اموى باقى ماند و با تغيير , جزء اصول زندگى ما شده . امروز هم اصول معاويه اى عامل ديانت را استخدام كرده عليه ديانت , و نمى شود يك كلمه عليه اصول اموى سخن گفت . به اندازه گريه اى كه در پاى پيراهن عثمان ريختند باز مى ريزند .
[ - 2 ترجمه : و آن هنگام است كه قريش آرزو مى كند در برابر دنيا و ما فيها يك بار مرا ببينند هر چند به قدر كشتن شترى باشد ( لحظاتى اندك ) تا آنچه اينك اندكش را از آنان مى خواهم و به من نمى دهند بپذيرم] .
[ - 3 ترجمه : وقتى فتنه ها رو آورند حق و باطل را بهم بياميزند ( و راه تشخيص را ببندند ) و چون پشت كنند و از بين روند آگاه كنند و حق را روشن سازند] .
[ - 1 ترجمه : اى مردم بزودى زمانى فرا رسد كه اسلام وارونه شود چنانكه يك ظرف وارونه شود و محتواى آن بريزد] .
[ - 2 و دنيا با لذاتش به كام شما شيرين نيامد] .
[ - 3 چرا شما را اشباحى بى روح مى بينيم ؟] .
[ - 4 ترجمه : و يارى جستن هيچكدام از شما از آنها نيست مگر بمانند يارى جستن بنده از مولاى خودش] .
[ - 5 ترجمه : دايره حكومتش همگانى است و گرفتارى آن براى خاصه ( شيعيان ) است , بلاى آن دامنگير آگاهان و بينايان است و كوردلان را هدف خود نمى گيرد] .
[ - 1 و به خدا سوگند پيوسته زمام حكومت را به دست دارند تا جائى كه تمام حرامهاى الهى را حلال سازند و همه پيمانهاى خدا را بشكند , و خانه اى گلى و خيمه اى پشمينه اى نماند جز اينكه به ظلم آنها گرفتار آيد و سوء رفتارشان آنان را پراكنده سازند] .
[ - 2 با مادران و خواهران خود نكاح مى كند ( يزيد] ( .
[ - 3 ترجمه : و اسلام مانند پيوستن وارونه پوشيده شود] .
1 - و به اين ترتيب آرزوى ديرين حزب اموى كه ابوسفيان در خانه عثمان گفت : يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكرة , اما والدى يحلف به ابوسفيان ما زلت ارجوها لكم و لنصيرن الى صبيانكم وراثة محقق شد و خود معاويه هم باور نمى كرد محقق شود و البته امام حسين بيش از هر كس از اين منويات آگاه بود و مى ديد كه دارند مثل گوى با آن بازى مى كنند و به كودكان خود به وراثت مى دهند . قيام حسين ( ع ) در برابر عمل شدن افكار حزب اموى بود .
[ - 1 ترجمه : او را به هنگامى فرستاد كه جهان از وجود پيامبر خالى بود ] .
[ - 2 ترجمه : و دنيا نورش به خاموشى گرائيده بود] .
[ - 1 ترجمه : فرعون در زمين سركشى كرد و اهل آن را به دستجات مختلف پراكنده ساخت] .
[ - 2 ترجمه : آن فتنه اى كور و تاريك است] .
[ - 3 ترجمه : و هر آينه بنى اميه را زمامداران بدى خواهيد يافت] .
1 - در ورقه شهيد و شهادت گفتيم كه هر شهادت بعد از خود نورانيت به وجود مىآورد و آنرا تشبيه كرديم به حالت فرد از نظر اينكه بعضى از خود گذشتگى ها و بعضى اعمال مثبت فرد براى قلب او ايجاد صفا و نورانيت مى كند . اين مطلب سوژه اى بسيار عالى است كه مى تواند بحث شود .
1 - خواند مزمل نبى را زين سبب . . .
هين قم الليل كه شمعى اى همام { شمع دائم شب بود اندر قيام بى فروغت روز روشن هم شب است { بى پناهت شير اسير ارنب است نى تو گفتى قائد اعمى به راه { صد ثواب و اجر يابد از اله هر كه او چل گام كورى را كشد { گشت آمرزيده و يا بدر شد هين بكش توزين جهان بيقرار { جوق كوران را قطار اندر قطار
[ - 1 ترجمه : نه , به خدا سوگند از آن جدا نشوم تا خدا هر چه خواهد كند] .
[ - 2 ترجمه : به خدا سوگند اگر عرب در جنگ با من پشت به پشت هم دهند از آنان رو نگردانم , و اگر فرصت دست دهد به سوى آنان مى شتابم] .
1 - على عليه السلام درباره سرزمين كربلا فرمود : مناخ ركاب و مصارع عشاق . ايضا درباره آن خاك فرمود : و اهالك ايتها التربة ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنة بغير حساب[ . ترجمه : شگفتار از تواى خاك كه اقوامى از درون تو محشور گردند كه بدون حساب وارد بهشت شوند].
2 - هر بارت اسپنسر به نقل فروغى مى گويد[ : ( بلندترين آرمان نيكان اينست كه در آدم سازى شركت كنند يعنى مصلح باشند] ( . پيغمبر ما فرمود : بعثت لاتمم مكارم الاخلاق . خدا درباره اش فرمود : عزيز عليه ما عنتم .
1 - شهيد كسى است كه به خون خود ارزش و ابديت و جاودانگى داده است . آنكس كه مال خود را صرف خدمت و بناى خير مى كند به مال خود ابديت و ارزش مى دهد . آنكس كه اثر علمى باقى مى گذارد , به فكر خود , و آنكس كه اثر صنعتى و فنى باقى مى گذارد , به هنر خود , و آنكس كه فرزند خود يا ديگران را تربيت مى كند , به عمل خود ارزش و ابديت مى دهد , و شهيد به خون خود ارزش و ابديت مى دهد . اين تفاوت ميان شهيد و ديگران هست كه شهيد پاكباخته است و[ ( سودا چنين خوش است كه يكجا كند كسى ] ( . اما عالم يا منفق يا معلم يا مربى يا هنرمند قسمتى از ما يملك خود را ارزش و ابديت مى دهد . قبلا گفتيم كه عالم و مربى و صنعتگر و فيلسوف و منفق , مديون شهدايند و شهدا مديون كسى نيستند . خون شهيد به زمين نمى ريزد بلكه هزار برابر مى شود و به ديگران تزريق مى شود و در رگهاى ديگران براى هميشه جريان مى يابد و اينست معنى جاويد شدن خون شهيد , و اينست معنى اينكه شهدا حماسه مىآفرينند . و به همين جهت پيشوايان آرزوى شهادت مى كردند , و به همين جهت اسلام در هر زمانى نيازمند به شهيد است .
1 - اينجا بايد اين بحث تحقيق بشود كه ملاك اصلى قداست چيست ؟ چرا خودپرستى پليدى است و كار براى خدمت به غير و براى انجام وظيفه و مسؤوليت يا براى رضاى خدا مقدس است ؟ آيا ملاك , ماديت و تجرد است ؟ آيا ملاك , وجود و عدم است ؟ آيا ملاك , حركت و توقف است ؟ آيا ملاك , هماهنگى با اهداف جهان و حركت تكاملى جهان است ؟ و آيا علت تقدس همانطور كه در متن گفته ايم ابدى شدن و جاودانگى و نجات از مرگ است ؟
[ - 1 ترجمه : بگو اگر پدران و فرزندان و همسران و خويشان و اموالى كه به چنگ آورده ايد و تجارتى كه بيم كسادش را داريد و مسكنهائى كه بدان دل بسته ايد نزد شما از خدا و رسول او و از جهاد در راه خدا محبوبتر است پس منتظر باشيد تا فرمان خدا آيد , و خداوند قوم فاسق را هدايت نمى كند ] .
1 - و به عبارت ديگر از اين جنبه است كه از خودپرستى و منفعت پرستى گذشته و خود را فداى مصالح جامعه مى كنند , فداى حق و عدالت مى شوند , تبديل مى شوند به حق و عدالت و لهذا مثل حق و عدالت مقدس مى گردند .
[ - 1 ترجمه : و يكى كه خبر وصال و يار مىآورد , و يارى كه بدون وعده از راه مى رسد] .
[ - 1 به تحقيق براى ابراهيم اسباب رشد او را فراهم آورديم ما اخبار آنها را به حق براى تو باز گوئيم . به درستى كه آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و ما بر هدايتشان افزوديم] .
[ - 1 ترجمه : و خون قلب خويش را در راه تو نثار كرد تا بندگان تو را از نادانى و حيرت گمراهى نجات بخشد] .
[ - 1 ترجمه : آنان مسخ شدگان زشتروئى بودند كه سينه هاشان از كينه فرزندان آدم آكنده بود به ويژه از كسانى كه اخلاقى استوار و آثارى نيكو داشته اند , و به همين دليل تمامى كينه هاى خود را از روى دشمنى با وى بر سر آنان ريختند هر چند كه از اين كار پاداش و غنيمتى نصيبشان نشد] .
1 - قبلا گفتيم فرق است ميان هدف مقدس و متعالى و هدف بزرگ . امثال اسكندر و نادر و شاه اسماعيل هدفهاى بزرگ داشتند , اما هدفهاى مقدس نداشتند . آنها خودخواهى ها و جاه طلبيهاى بزرگ بودند نه آزاديخواهان و حقيقت طلبان و خير خواهان و بشردوستان و خداپرستان بزرگ .
1 - قبلا گفتيم اينگونه قيامها برقى است در ميان ظلمتها , شعله مقدسى است در ميان اختناقها و استبدادها و ظلمها , ستاره اى است كه در تاريكى شب براى گمراهان طلوع مى كند , بلكه مظهر عشق است نه عقل حسابگر عادى آشى و معاشى .
[ - 1 ترجمه : هان كه بيمناكترين فتنه ها بر شما از نظر من فتنه بنى اميه است , كه آن فتنه كور و تاريكى است كه دامنه آن فراگير و همگانى و گرفتارى آن ويژه افراد خاصى است ( شيعيان ) , بلاى آن به كسى رسد كه بينا و آگاه باشد , و به هر كه كور و بى تفاوت باشد راه پيدا نكند . به خدا سوگند پس از من بنى اميه را زمامداران بدى خواهيد يافت مانند شتر پير و چموشى كه با دهانش گاز گيرد , و با دستش بكوبد و با پايش لگد زند و از دوشيدن شيرش جلوگيرى كند , و اينان پيوسته به دنبال شما باشند تا جائى كه كسى از شما را باقى نگذارند مگر آنكه به حال آنان سودمند است پا بر ايشان زيانى ندارد . و پيوسته گرفتارى آنان بر شما باقى است تا آنجا كه دادخواهى شما از آنها نيست مگر مانند دادخواهى بنده از ارباب خودش] .
1 - خلاصه اينكه درباره آنها صد در صد اين جمله كه ظاهرا از ابن ابى الحديد است : [ ( آثروا الموت] ( صادق است . در حديث معروف امير المؤمنين است ( كه در صفحه[ 110 ( نفس المهموم] ( آمده ) : مناخ ركاب و مصارع عشاق , شهداء لا يسبقهم من كان قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم[ ترجمه : اينجا بارانداز سواران و قتلگاه عاشقان است , شهدائى كه نه پيشينيان بر آنان سبقت جسته و نه آيندگان به مقام آنان دست يابند] .
[ - 1 ترجمه : و هر كس از خدا و پيامبر اطاعت كند , اينان با كسانى هستند كه خداوند به ايشان نعمت داده يعنى پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان , و ايشان رفيقان خوبى هستند] .
[ - 1 ترجمه : به خدا سوگند نمى دانم , و من سرگردان مانده و در كار خويش انديشه مى كنم] .
[ - 1 ترجمه : اما رؤساى آنها كه رشوه فراوان بدانها داده شده و خرجينهايشان پرشده است] .
[ - 1 ترجمه : پس چرا در ميان امتهاى پيش از شما مردمى ديندار پيدا نشدند كه از فساد در زمين جلوگيرى كنند , جز دسته اندكى كه ما نجاتشان داديم . و ستمگران , نعمتها و رفاهى را كه بديشان داده بوديم در راه فساد به كار گرفتند و گنهكار بودند . و چنين نيست كه پروردگار تو به خاطر شرك , اهل قريه اى را كه كار شايسته مى كنند هلاك سازد] .
[ - 1 ترجمه : و همينگونه هيچ بيم دهنده اى را پيش از تو در قريه اى نفرستاديم جز اينكه افراد خوشگذران آنجا گفتند : ما پدران خود را بر راهى يافته اي م و خود نيز از آثارشان پيروى مى كنيم , و آن پيامبر گفت : هر چند من چيزى آورده باشم كه از آنچه شما پدران خود را بر آن يافته ايد بهتر باشد ؟ گفتند : ما به آنچه شما بدان فرستاده شده ايد كافريم] .
1 - سوره حديد , آيه 25 .
[ - 1 ترجمه : تمامى مشكلات و گرفتاريهائى كه بر تاريخ اسلامى گذشته است , در عقيده باشد يا سياست , ما را رسد كه سرچشمه آن را در حوادث صدر تاريخ بيابيم] .
[ - 1 ترجمه : و همين درد براى تو بس كه سير بخوابى در حالى كه در اطراف تو جگرهائى تشنه مشكى آب باشند] . كربلا نمايشگاه معنا و روحانيت نه نمايشگاه جنايت بشر
در زمان ما معمول است كه كشورها نمايشگاه صنايع درست مى كنند و گاهى نمايشگاه جهانى از همه كشورهاى دنيا درست مى كنند . ظاهرا در هر شصت سال يك بار تمام دنيا يك نمايشگاه ترتيب مى دهند . گويند برج ايفل يادگار يك نمايشگاهى است كه در شصت و اند سال پيش ساخته شده . در سه چهار سال پيش نيز نمايشگاهى در بروكسل ترتيب دادند كه از همه كشورهاى شرق و غرب در آنجا جمع شده بودند و مردم از همه دنيا به آنجا رفتند . منظور از اين نمايشگاهها نشان دادن محصولات فكرى و عملى بشر است . در آنجا انسان عظمت فكر و فعاليت و مقدار هنرنمايى بشر را مى فهمد . در آنجا همه چيز را مىآورند از سوزن تا يك نمونه كارخانه هاى عظيم . صحنه كربلا را مى توان تشبيه كرد به يك نمايشگاه , ولى نه نمايشگاه علم وصنعت بلكه نمايشگاه معنويت و معرفت . در اين نمايشگاه انسان مى تواند به عظمت قدرت اخلاقى و روحى و معنوى بشر پى برد و بفهمد تا چه اندازه بشر با گذشت و فداكار و آزاد مرد و خداپرست و حق خواه و حق پرست مى شود , معانى صبر و رضا و تسليم و شجاعت و مروت و كرم و بزرگوارى تا چه اندازه قدرت ظهور و بروز دارد .
معمولا اهل منبر وقتى كه مى خواهند قضيه كربلا را بزرگ كنند جنبه فاجعه بودن و ظلم و ستم ها را بزرگ مى كنند , در جستجوى پيدا كردن و حتى جعل كردن فاجعه هايى هستند , با بيانهاى مختلف و تشبيهات و مجسم ساختن ها جنبه فاجعه بودن را تقويت مى كنند و حال آنكه ما بايد از خود بپرسيم بزرگى حادثه كربلا از چه نظر است ؟ آيا از نظر فجيع بودن است ؟ قطعا اين فاجعه , فاجعه كم نظيرى است چنانكه ابوريحان بيرونى در[ ( الاثار الباقية] ( به نقل[ ( نفس المهموم] ( گفته و همچنين ديگران , ولى فاجعه عظيم و شايد عظيمتر از اين در دنيا زياد بوده . خود فاجعه مدينه كمتر از فاجعه كربلا نبوده . عظمت مطلب از لحاظ سيد الشهدا و ياران آن حضرت است نه از لحاظ ابن زياد و ابن سعد و اتباع و اشياع آنها , عظمت سعادت است نه عظمت شقاوت . كربلا بيش از آن اندازه كه نمايشگاه شقاوت و بدى و ظهور پليدى بشر باشد نمايشگاه روحانيت و معنويت و اخلاق عالى و انسانيت است ولى اهل منبر كمتر به آن جنبه توجه دارند , و به عبارت ديگر در اين قضيه از آن جنبه بايد نگاه كرد كه اباعبدالله و اباالفضل و زينب قهرمان داستانند نه از آن جهت كه شمرو سنان قهرمان داستانند .
چرا[ ( حر] ( تغيير روحيه داد ؟ گفته شده كه يك علت اينكه[ ( حر] ( گرويد به سيد الشهدا اينست كه مدت زيادى همراه حضرت بود و از نزديك او را شناخت .
اصحاب حسين هيچكدام پناه به دشمن نبرد ولى از دشمن به خود ملحق كردند يكى از مظاهر قوت و كمال نهضت حسينى اينست كه آنها با آنهمه شدت و گرفتارى هيچكدامشان ملحق به دشمن نشد ولى توانستند از لشكر غالب طرف مقابل دل بربايند چنانكه حر وسى نفر ديگر را دل ربودند . و شايد علت اينكه اباعبدالله اصرار داشت كه هر كه رفتنى است برود اين بود كه مى خواست نمايشگاهش كامل باشد و در ميان آنها ضعيفى وجود نداشته باشد كه در گيراگير كار سستى نشان دهد . اين جهت در بدر و صفين عيب زيادى نداشت ولى در كربلا عيب داشت چون بناى كار كربلا برگذشت و فداكارى بود . معمولا غالب از مغلوب مى ربايد نه مغلوب از غالب , و اين بدان جهت است كه از لحاظ روحى اينها غالب بودند و آنها را شكست و تحت تأثير قرار داده بودند .
فجيع ترين جنبه هاى شهادت سيد الشهدا از جنبه هاى فجيع بودن يك جنبه است كه از همه بالاتر بود و آن را كمتر مورد توجه قرار مى دهند و آن اين موضوع است كه يتقربون الى الله بدمه و به حادثه شهادت سيد الشهدا رنگ دينى دادند . فرق است بين اينكه گرگى بره اى را بخورد و بين اينكه بخورد و عنوان قربة الى الله و مصالح ملى و خيانت و قيام بر ضد مصالح عمومى هم به آن بدهند . به نظر مى رسد كه اين جهت از همه بالاتر بود . بزرگترين جنايتها آنها است كه به نام اخلاق و روحانيت و صلح مى شود .
سه مرحله شهادت حسين ( ع ) . مكتب حسينى
الهام دهنده مصلحين است , مكتب گناهكارسازى نيست
امام حسين سه مرحله شهادت دارد : شهادت تن به دست يزيديان , شهادت شهرت و سمعه و نام نيك به دست بعديها بالاخص متوكل عباسى , و شهادت هدف به دست اهل منبر . سومى بزرگترين مرحله شهادت است و جمله اى كه زينب به يزيد فرمود : كد كيدك و اسع سعيك ( 1 ) . . . شامل هر سه دسته مى شود
مكتب امام حسين مكتب گناهكارسازى نيست بلكه ادامه مكتب انبيا است كه در سوره الشعراء ذكر شده و با تجديد ذكرش در هر سال و هر وقت بايد به صورت زنده اى باقى بماند زيرا نبوت ختم شده و اين مكتب به منزله منبع وحى و الهام انبياء است يعنى به پيغمبران وحى مى شده از طرف خدا كه در مواقع لازم قيام كنند , حالا مكتب حسينى بايد وحى كننده و الهام دهنده مردان بزرگ باشد كه بعدها به صورت مصلحين قيام مى كنند نه به صورت انبياء زيرا نبوت ختم شده .
هر بارت سپنسر به نقل فروغى مى گويد بزرگترين آرمان نيكان اينست كه در آدم سازى شركت كنند يعنى مكتب صالح سازى بياورند . مكتب حسين ( ع ) نه تنها مكتب گناهكارسازى[ نبود ,] از صالح سازى هم بالاتر بود , مكتب مصلح سازى است .
مشخصات سياست اموى : دامن زدن به آتش تعصب نژادى و ترويج شعر امويين از چند چيز حمايت و با چند چيز مبارزه مى كردند . از جمله چيزهايى كه حمايت مى كردند دامن زدن به آتش تعصبهاى نژادى بود . در[ ( الامام الصادق] ( مى نويسد كه[ ( حجاج] ( به عامل خود در بصره نوشت كه وقتى كه نامه من به تو مى رسد[ ( نبطيه] ( را از خود دور كن كه براى دين و دنيا مفسده اند . عامل - به قرينه كلام - افراد متقى و قاريان قرآن را استثنا كرد و گزارش داد . حجاج نامه اى بنوشت و در آن نامه نوشت كه به رسيدن اين نامه اطبا را جمع كن كه در خواب تو را معاينه كنند اگر رگ نبطى پيدا كردند فورا قطع كن .
يكى ديگر ترويج اشعار و بالاخص اشعار جاهلى بود .
گذشته از اشعار بزمى كوشش مى كردند كه به مردم القا كنند كه حكمت هم در اشعار است . در جلد چهارم ابن خلكان صفحه 328 ضمن شرح حال ابوعبيده نحوى مى نويسد[ : ( و ذكر المبرد فى كتاب الكامل ان معاوية بن ابى سفيان الاموى قال : اجعلوا الشعر اكبر همكم و اكثر آدابكم فان فيه مأثر اسلافكم و مواضع ارشادكم فلقد رأيتنى يوم الهزيمة و قد عزمت على الفرار فما ردنى الاقوال ابن الاطنابة الانصارى : ابت لى عفتى و ابى بلائى { و اخذى الحمد بالثمن الربيح و اجشامى على المكروه نفسى { وضربى هامه البطل المشيح و قولى كلما جشأت و جاشت { مكانك تحمدى او تستريحى لا دفع عن ماثر صالحات { و احمى بعد عن عرض صريح ( 1 ) آن جمله هاى معاويه در واقع مبارزه اى است با الشعراء يتبعهم الغاون و سنت نبوى . معاويه چرا در آنوقت به فكر آيات جهاد قرآن نيفتاد و به فكر اين اشعار تعصب آميز افتاد ؟ !
البته استشهاد به شعر حكمت عيب ندارد , همانطورى كه اباعبدالله هم در ايام حركت به كربلا به اشعار يكى از انصار تمثل جست - سأمضى و ما فى الموت . . . - ولى اين بيان كلى معاويه كه مى گويد : اجعلوا الشعر اكبر همكم خيلى خطرناك است و به علاوه خيلى فرق است بين آن اشعار و اين اشعار .
جرجى زيدان در جلد چهارم[ ( تمدن اسلام] ( ص 131 مى گويد[ : ( در نظر بنى اميه مردم سه دسته مى شدند : اول فرمانروايان كه خود عربها بودند , دوم موالى يعنى بندگان ( مسلمانان آزاد شده ) آنان , سوم ذميها , چنانكه معاويه راجع به مردم مصر مى گويد : اهل آن كشور سه دسته ناس , شبيه ناس , نسناس و يا لا ناس ( جانور[ ( مى باشند] . طبقه اول عربها و دوم موالى و سوم ذميان يعنى قبطيان هستند] ( .
در جلد چهارم , جرجى زيدان فصلى دارد در سياست دولت در عصر اموى . وى راجع به اينكه امويها به اهل ذمه سخت مى گرفتند براى پول و اگر پول مى داد او را خيلى گرامى مى داشتند ارجاع مى كند به[ ( خطط] ( مقريزى .
مواطن ظهور شجاعت حسينى ( شجاعت بدنى ) مواطن ظهور مروت حسينى مواطن ظهور صبر مواطن ظهور غيرت و حميت و اباء نفس توجه به خدا ( 1 ) رضا و تسليم در كتاب[ ( راهنماى دانشوران] ( اين رباعى را به ركن الدين محمود خوافى نسبت مى دهد : غواصى كن گرت گهر مى بايد { غواصان را چار هنر مى بايد سر رشته به دست يار وجان در كف دست { دم نازدن و قدم زسرمى بايد در اين رباعى حقيقت تسليم از جنبه مثبت خوب بيان شده . تسليم , سكوت و سكون و توقف نيست , تغيير كيفيت حركت است , فرقى است كه حركت يك غواص در قعر دريا با حركت معمولى يك آدم در خيابان دارد , از چهار جهت : يكى اينكه سر رشته كار در دست ديگرى است يعنى امر و فرمان از خدا است , طرح و نقشه شخصى و تبعيت از هواى نفس نيست .
دوم خطرناك بودن اقدام و در معرض كام اژدهاها و نهنگهاى اجتماع رفتن , و هر لحظه خطر اينست كه تصادف با يك نهنگ عظيم الجثه بشود و او را به كام بكشد .
سوم دم نازدن و دهان بستن و حركت كردن نظير سربازى كه در فرمان فرمانده خودش هست و همينكه فرمان رسد دست بالا مى كند كه سمعا و طاعة و حركت مى كند , و به عبارت ديگر انضباط .
چهارم اينكه بايد با سر رفت نه با پا يعنى منتهاى ميل و شوق و عشق لازم است . تنها حالت انقياد و اطاعت و دم نزدن كافى نيست , عشق و محرك درونى در پرستش لازم است , عباده الاحرار و العشاق بايد باشد . در قرآن كريم اشاره به جهت اول و سوم مى كند آنجا كه مى گويد : فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم . . . ( 1 ) و البته وقتى كه غواصى با اين چهار هنر صورت گرفت , آنوقت است كه گوهرها از قعر دريا استخراج مى شود .
شجاعت روحى و قوت قلب و حفظ تعادل در عمل و قيافه و زبان [ ( عقاد] ( مى گويد : ملك جأشه و كل شىء من حوله يوهن الجأش ( 2 ) .
منطق معمولى ذاكرين اباعبدالله در شهادت و مظلوميت آن حضرت
مردنها و درگذشتها چند نوع است : الف - مردن طبيعى با موت طبيعى ( نه اخترامى ) يعنى يك كسى عمر طبيعى خود را كرده و تمام شده .
ب - موت اخترامى به وسيله عوامل طبيعى مثل جوانمرگ شدن ها در اثر حصبه و وبا و طاعون و غيره , يعنى به وسيله امراض و ميكروبها .
ج موت اخترامى به وسيله حوادث و سوانح مثل زلزله و سيل و تصادف اتومبيل و غيره كه در آنها عمد كسى در كار نبوده است و خود مقتول هم تقصيرى نداشته است .
د - موت اخترامى به وسيله حوادث و سوانح كه مقتول در آن تقصير داشته مثل اينكه مست بوده و سوار اتومبيل شده و تصادف كرده و مرده است ولى شخص ديگر تقصير نداشته .
ه - موت اخترامى به وسيله حوادث و سوانح كه هم مقتول و هم شخص ديگر تقصير داشته است مثل غالب كشته شدن ها به واسطه لجاجتها و تعصبها و جهالتها و مستيها و مانند اينكه دو نفر در كاباره به خاطر يك زن هر جائى يكديگر را مى كشند .
و - موت اخترامى به قتل عمد كه مقتول هيچگونه تقصيرى نداشته و صرفا جنايت قاتل سبب شده , مثل اينكه شخصى به يك بهانه اى شخصى را هدف قرار مى دهد و مى كشد , يا كسى راه خود را مى رود و ديگرى از روى هوس او را هدف قرار مى دهد , يا آنكه روى غرض با پدر يا برادر يا خويشاوند او را هدف قرار مى دهد . براى آنكه دل اقوامش را بسوزد آن بى تقصير را مى كشد , يا به خاطر اينكه كينه نسبت به پدر مرحوم او را در دل دارد او را بى تقصير مى كشد , يا به خاطر اينكه نفس وجود او را مزاحم خود مى بيند مثل اينكه با بودن او فلان زن عشق او را نمى پذيرد و يا فلان مقام براى او مسلم نمى شود بدون آنكه خود آن شخص دخالتى داشته باشد در مزاحمت عشقى يا مقامى او , او را مى كشد .
ز - كشته شدن در راه سربازى و فداكارى و شهادت كه مقتول خود را در راه عقيده و هدف خود فدا مى كند و عمد دارد ولى در راه هدف مقدس عالى خود كشته مى شود و به عبارت ديگر مرگ انتخابى كه انسان آگاهانه مرگ را براى تحقق بخشيدن به هدفش انتخاب مى كند .
ح - البته نوعى ديگر مرگ انتخابى هست كه خودكشى و فرار از مقابله با حوادث است كه ضعف است .
اينها اقسام مردن و كشته شدن است كه بعضى اسف انگيز است و بعضى نيست , بعضى در حقيقت سزاى مقتول است و بعضى نيست , بعضيها صرف نفله شدن و ضايع شدن است و بعضى نيست .
قسم اول را مى توان گفت از جنبه شخصى متوفى است انگيز نيست گواينكه از لحاظ اجتماع در بعضى افراد ممكن است ضايعه باشد . در قسم دوم نفله شدن و ضايعه است و موجب تأسف است ولى كسى مورد ملامت نيست , و همچنين قسم سوم . در قسم چهارم مجازات مقتول است در واقع , و همچنين در قسم پنجم , به علاوه اينكه در اين قسم اول شخص ديگر نيز مورد ملامت است و در قسم دوم و سوم و چهارم و پنجم نفله شدن و ضايع شدن و هدر رفتن موجود است و در قسم چهارم و پنجم تاسف بر اخلاق عمومى است كه چرا منحط و پائين است . در قسم ششم تأسف از نفله شدن مقتول و تأسف از اخلاق فاسد قاتل است . در اين قسم انسان متأسف است كه بى جهت شخص بى تقصيرى نفله شد و هدر رفت . ولى در قسم هفتم در عين اينكه از جنبه قاتل و اخلاق و روحيه او جاى تأسف و تأثر است , از جنبه مقتول جاى تحسين و تعظيم و سرمشق گرفتن است .
معمولا ذاكرين سعى دارند شهادت امام حسين را از قسم ششم جلوه دهند كه شخصى مظلوم و بى تقصير و بى جهت كشته و نفله شد و ضايع گشت و هدر رفت و حال آنكه شهادت امام حسين از قسم هفتم است نه از قسم ششم . و معمولا تذكر حادثه سيد الشهدا از قبيل اظهار تأسف است آنهم اظهار تأسف از نفله شدن سيدالشهدا كه افسوس كه آقا نفله شد , و حال آنكه غلط ترين غلطها اينست كه ما امام حسين عليه السلام را نفله شده حساب كنيم . امام حسين به عكس به هر قطره خون خود يك دنيا 84 ارزش داد . كسى كه موجى ايجاد كرد كه قرنها پس از او پايه هاى كاخ ستمگران را متزلزل كرد و از جا كند و حتى در قرون خود ما غالب حوادث داغ در محرم ايجاد مى شود , خون او هدر رفته است ؟ ! كسى كه ميليونها نفر نماز خوان و روزه گير و فداكار ساخت هدر رفت ؟ ! [ آيا امام حسين ( ع ) دستور خصوصى داشت ؟] يكى از امورى كه موجب مى گردد داستان كربلا از مسير خود منحرف گردد و از حيض استفاده و بهره بردارى عامه مردم خارج شود و بالاخره آن هدف كلى كه از امر به عزادارى آن حضرت در نظر است منحرف گردد اينست كه مى گويند حركت سيدالشهدا معلول يك دستور خصوصى و محرمانه به نحو قضيه شخصيه بوده است ( 1 ) و دستورى خصوصى در خواب يا بيدارى به آن حضرت داده شده است . زيرا اگر بنا شود كه آن حضرت يك دستور خصوصى داشته كه حركت كرده , ديگران نمى توانند او را مقتدا و امام خود در نظير اين عمل قرار دهند و نمى توان براى حسين[ ( مكتب] ( قائل شد , برخلاف اينكه بگوئيم حركت امام حسين از دستورهاى كلى اسلام استنباط و استنتاج شد و امام حسين تطبيق كرد با رأى روشن و صائب خودش كه هم حكم و دستور اسلام را خوب مى دانست و هم به وضع زمان و طبقه حاكمه زمان خود آگاهى كامل داشت .
تطبيق كرد آن احكام را بر زمان خودش و وظيفه خودش را قيام و حركت دانست , لهذا در آن خطبه معروف استناد كرد به حديث معروف رسول خدا : من رأى سلطانا جائرا . . . ايضا فرمود : الا ترون ان الحق لا يعمل به و أن الباطل لا يتناهى عنه , ليرغب المؤمن . . . نفرمود : ليرغب الامام . يعنى وظيفه هر مؤمنى اين بود نه وظيفه امام حسين از آن نظر كه امام بود .
ولى معمولا گويندگان براى اينكه به خيال خودشان مقام امام حسين را بالا ببرند مى گويند دستور خصوصى براى شخص امام حسين براى مبارزه با شخص يزيد و ابن زياد بود و در اين زمينه از خواب و بيدارى هزارها چيز مى گويند . در نتيجه قيام امام حسين را از حوزه عمل بشرى قابل اقتدا و اقتفا كه و لكم فى رسول الله اسوة حسنة ( 1 ) خارج مى كنند و به اصطلاح از زمين به آسمان مى برند و حساب[ ( كار پاكان را قياس از خود مگير] ( به ميان مىآيد و امثال اينها . هر اندازه در اين زمينه خيالبافى بيشتر بشود , از جن و ملك و خواب و بيدارى و دستورهاى خصوصى زياد گفته شود اين نهضت را بى مصرف تر مى كند .
حالا ببينيم آيا اگر امام حسين با دستور خصوصى عمل كرده باشد مقامش بالاتر است يا اگر با دستور كلى و تطبيق كلى بر جزئى و اصابه در تطبيق آن در حالى كه دهات و كبار صحابه مانند ابن عباس از تطبيق آن عاجز بودند عمل كرده باشد مقامش بالاتر است ؟ ما شرقيها مقام را فقط به اين مى دانيم كه گفته شود فلان شخص اهل مكاشفه است , اهل كرامت و معجزه است , جن در تسخير دارد , با فرشتگان تماس دارد . شك نيست كه امام حسين داراى مقام ملكوتى است اما او داراى مقام جمع الجمعى است , انسان كامل است , مقام انسان از مقام فرشته بالاتر است . حد اعلاى كمال انسان در اين نيست كه با فرشته در تماس باشد . حد اعلاى كمال انسان اينست كه انسان كامل باشد . ما مى گوئيم در معراج جبرئيل از تك فروماند . اگر امام حسين با راهنمائى مستقيم فرشته حركت كرده باشد معنايش اينست كه با عقل و تشخيص شخص خودش قادر نبود كه وظيفه خود را تشخيص دهد .
اما اگر با عقل خود تشخيص داده باشد معنيش اينست كه عقل و ادراك شخص خودش از همه بالاتر بود و كار الهام را كرد . الهام در جايى است كه هدايت عقل و شرع وافى نباشد , در صورتى كه هدايت عقل و شرع براى امام حسين كافى بود . عليهذا معناى ان الله شاء ان يراك قتيلا اينست كه مشيت كلى تشريعى اين را اقتضا كرده نه مشيت تكوينى يا مشيت تشريعى مخصوص شخص خود تو . در قديم علماى ما روى اين جهت زياد بحث كرده اند كه آيا مشيت در جمله : ان الله شاء ان يراك قتيلا مشيت تشريعى است يا تكوينى ؟ و قبول كرده اند مشيت تشريعى است , ولى در اين جهت بحث نكرده اند كه بنابر مشيت تشريعى آيا اين مشيت , همان مشيت كلى است كه شامل همه مسلمين بوده است 87 يا نه , يك مشيت تشريعى و دستور تشريعى بوده است كه اختصاص داشته به امام حسين عليه السلام ؟ طور ديگر هم مى توان بحث كرد كه عاقلانه تر باشد : آيا امام حسين كه قيام كرد از آن جهت قيام كرد كه امام بود يا از آن جهت كه يك نفر مؤمن و مسلمان بود ؟ به عبارت ديگر اگر بخواهيم در اطراف حديث ان الله شاء ان يراك قتيلا بحث كنيم بايد بگوئيم آيا مشيت تكوينى بود يا تشريعى , و بنابر تشريعى آيا تكليف خصوصى و شخصى بود يا تكليف كلى ؟ و بنابر دوم آيا آن تكليف كلى متوجه امام و پيشواى مسلمين بود يعنى از نوع وظائف و تكاليفى است كه براى ائمه وضع شده يا از نوع تكاليفى است كه براى عموم مؤمنين و مسلمانان وضع شده ؟ در اين زمينه بايد مثالهاى توضيح دهنده اى ذكر شود , ضمنا آنجا كه تكاليف مخصوص ائمه مسلمين ذكر مى شود فرق گذاشته شود بين تكاليف امام به معنى زعيم فعلى مسلمين و بين امام به معنى صاحب مقام ولايت و وصايت .
88 فرق معاويه و يزيد امام حسين به مروان حكم در مدينه فرمود : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد . راجع به كلمه[ ( مثل يزيد] ( بايد تأمل كرد كه چه خصوصيتى در يزيد بود كه حتى در معاويه نبود ؟ اين جهت را تا اندازه اى قبلا گفتيم . ديگر اينكه دو مقدمه بايد اينجا اضافه كنيم : يكى اينكه نبايد گمان كرد كه معاويه و يزيد آنطور كه بودند و در اين زمانها كاملا شناخته شده اند در آن زمان هم كاملا شناخته شده بودند ( همچنان كه در عصر ما بعضى از جنايتكاران گذشته , از قديسين مى باشند چون كسى آنها را نشناسانده است مثل شاه عباس صفوى ) . با نبودن وسائل و ارتباطات در آنروز , امام حسين كاملا يزيد را مى شناخت امام عموم مردم كما هو حقه آگاه نبودند . لهذا عبدالله بن حنظلة غسيل الملائكه بعد از آنكه يك سفر با وفدى به شام رفت عقيده اش عليه يزيد آنقدر تحريك شد كه گفت ترسيديم در شام از آسمان سنگباران شويم , و بعد هم با هشت پسر خود در راه مبارزه با يزيد خود را به كشتن داد . پس امام حسين درخشت خام مى ديد آنچه را كه ديگران در آينه نمى ديدند .
89 مقدمه دوم اينكه فرق است بين خليفه اى كه شخصا ناصالح است ولى امور را درست مى چرخاند و بين خليفه اى كه وجودش در حال حاضر عليه مصالح مسلمين است . لهذا على عليه السلام در وقتى كه بنا شد با عثمان بيعت شود فرمود : لقد علمتم انى احق الناس بها من غيرى , و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة التماسا لاجر ذلك وفضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه . ( 1 ) در زمان امام حسين عمده اين بود كه مدار خلافت اسلامى تبديل به سلطنت جائرانه و ظالمانه و مترفانه و فاسقانه عربى شده بود و نفاقها از پرده در افتاده بود و همچنانكه قبلا گفتيم اگر امام حسين قيام نمى كرد خطر اين بود كه بساط اسلام از طرف مردم با انقلاب ممالك فتح شده برچيده شود .
________________________________________
1- ترجمه : هر حيله اى دارى بكار بر , و هر كوششى توانى بكار گير] .
1- ترجمه : مبرد در كتاب كامل آورده كه : معاوية بن ابى سفيان اموى گفت : بايد شعر بزرگترين كوشش و بيشترين ادبيات شما باشد كه آثار پيشينيان شما و مواضع ارشاد و راهيابى شما در آن نهفته است . همانا من در روز هزيمت ( گريز از جنگ ) تصميم برفرار گرفتم , و چيزى مرا باز نگرداند جز اين سخن ابن اطنابه انصارى[ : ( عفت و ورزيدگى من و اينكه خواستم با بهائى گران ستايش را براى خود بخرم و نفسم را بر ناگواريها واداشتم , و بر فرق دليرى كه خود را مى پايد كوفتم , و به نفس خود وقتى بى تابى و غضب مى كرد گفتم سرجاى خود باش تا ستايش شوى يا استراحت كنى همه اينها باعث شد كه از ميدان كارزار نگريزم , تا از آثار صالح و شايسته دفاع كنم و از آبروى نيك خود حمايت نمايم] .
1- در نسخه دستنويس استاد شهيد در زير هر يك از تيترهاى فوق محلى براى توضيح قرار داده شده است ولى مطلبى نوشته نشده است] .
1 - سوره نساء , آيه[ . 65 نه , به خدا سوگند ايمان ندارند تا اينكه در مشاجرات خود تو را داورى دهند] .
2- ترجمه : او مالك قلبش بود و حال آنكه همه اشياء اطراف او موجب ضعف قلب بودند] .
1 - در اينجا بايد فرق بين قضاياى شخصيه و خارجيه و حقيقيه و اينكه به اصطلاح متأخرين جعل احكام بر طبق قضاياى حقيقيه است شرح داده شود .
1 - سوره احزاب , آيه[ 21 ترجمه : و براى شما در وجود رسول خدا نمونه و الگوى خوبى است] .
1 - نهج البلاغة , خطبه[ 72 ترجمه : وراستى كه شما خود مى دانيد كه من از ديگران به خلافت سزاوارترم و به خدا سوگند تا زمانى به مسالمت رفتار مى كنم كه امور مسلمين سالم بماند و تنها به شخص من ستم شود , و اين كار را به جهت دريافت اجر و فضيلت آن و بى رغبتى در زينت و جلوه گريهاى آنچه شما در راه آن با يكديگر رقابت مى ورزيد انجام مى دهم] .
علت شهادت امام حسين و علت ترغيب ائمه ( ع )
به اقامه عزاى حسينى
با دو سؤال مواجه خواهيم شد و خوب است كه جواب اينها را قبلا بدانيم كه هم خود ما روشن باشيم و هم از عهده جواب برآئيم . يكى اينكه چرا امام حسين شهيد شد ؟ ديگر اينكه چرا ائمه دين دستور دادند كه عزاى امام حسين هميشه اقامه شود و در نتيجه ما وقتها و عمرها و پولها و نيروها و انرژيها هر سال در دو ماه محرم و صفر و بلكه در غير اين دو ماه صرف كنيم . راجع به قسمت اول بايد بگوئيم در اين زمينه خيلى حرفها گفته شده . دشمنان گفته اند امام حسين قصد حكومت داشت و كشته شد , هدف شخصى داشت و نرسيد . دوستان نادان گفته اند كشته شد كه گناهان امت بخشيده شود . جنبه آسمانى و خيالى به قضيه دادند , آن را گفتند كه نصارى درباره مسيح گفته بودند .
حقيقت همان است كه خود امام حسين فرمود در مواردى از قبيل : ما خرجت اشرا و لا بطرا . . . الا ترون ان الحق لا يعمل به , و ان الباطل لا يتناهى عنه , ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا . . . ايها الناس من رأى سلطانا جائرا . . .
در قسمت دوم هم بايد گفت تكاليف شرعى بدون حكمت نيست . منظور اين نبوده كه همدردى و تسليتى باشد براى خاندان پيغمبر , به قول روضه خوان ها زهرا را خوشحال بكنيم . خيال مى كنيم هر اندازه ما گريه كنيم تسلى خاطر بيشترى براى حضرت رسول و حضرت زهرا هست . چقدر در اين صورت ما حضرت رسول و حضرت زهرا و حضرت امير را كه هميشه آرزوى شهادت مى كشيدند و فخر خود مى دانستند كوچك كرده ا يم و خيال مى كنيم هنوز هم بعد از هزار و سيصد و بيست سال در حال جزع و فزع مى باشند . بلكه مقصود اينست كه داستان كربلا به صورت يك مكتب تعليمى و تربيتى هميشه زنده بماند . در حقيقت جواب سؤال اول اگر درست داده شود جواب سؤال دوم هم معلوم مى گردد . در [ ( لؤلؤ و مرجان] ( صفحه 3 از[ ( كامل الزيارة] ( نقل مى كند كه حضرت صادق عليه السلام به عبدالله بن حماد بصرى فرمود ( 1 ) : بلغنى ان قوما يأتونه - يعنى الحسين عليه السلام - من نواحى الكوفة و ناسا من غيرهم و نساء يندبنه و ذلك فى النصف من شعبان , فمن بين قارء يقرأ , و قاص يقص , و نادب يندب , و قائل يقول المراثى . فقلت له : نعم , جعلت فداك قد شهدت بعض ما تصف , فقال : الحمد الله الذى جعل فى الناس من يفدالينا و يمدحنا و يرثى علينا , و جعل عدونا من يطعن عليهم من قرابتنا أو من غيرهم يهددونهم و يقبحون ما يصنعون . ( 1 ) ايضا در صفحه 38 نقل مى كند : ان القتل الحسين حرارة فى قلوب المؤمنين لا يبرد ابدا . پس معلوم مى شود فلسفه اين كار تهديد دشمن و تقبيح كارهاى آنها است , تحسين اين دسته و تشويق به اين نوع كار و تقبيح آن دسته و ايجاد نفرت[ نسبت به] آن نوع كار . ( 1 ) البته حضرت زهرا خوشحال مى شود اما از باب اينكه نيت و هدف حضرت زهرا و حضرت رسول و حضرت امير و حضرت امام حسين همه يكى است و آن يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة است . البته خوشحال مى شود كه به وسيله ذكر فرزندش حسين مردم در دنيا و آخرت سعادتمند شوند , مردم در همان راهى حركت كنند كه فرزندش حسين حركت كرده است .
بعد از مردن معاويه از امام حسين بيعت خواستند . در منزل حاكم مدينه حاضر شد و بيعت نكرد . روز بعد مروان حكم در ميان كوچه آن حضرت را ديد و به عنوان نصيحت از آن حضرت خواست كه بيعت كند . حضرت فرمود : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد . روى اين كلمه : براع مثل يزيد بايد دقت كرد . معلوم مى شود خصوصيتى در يزيد است كه حتى در معاويه هم نبود . از نظر عوام شيعه فرقى بين يزيد و غير يزيد نيست زيرا همه باطل و غاصب بوده اند . ولى حقيقت اينست كه فرق است بين آنها , زيرا از غاصب تا غاصب فرق است .
اميرالمؤمنين هنگامى كه مردم خواستند با عثمان بيعت كنند فرمود : لقد علمتم انى احق الناس بها من غيرى ووالله لاسلمين ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنا فستموه من زخرفه و زبرجه در موقع بيعت با ابى بكر هم فرمود : شقوا امواج الفتن بسفن النجاة ( 1 ) . . . الى آخره . پس فرق است بين غاصبى كه ولو براى مصلحت شخصى خودش باشد حافظ و نگهبان عموم باشد و غير آن . اما يزيد با همه اسلاف فرق داشت به ترتيبى كه قبلا گذشت .
قبلا در ضمن احوال ابن زياد و يزيد گفتيم كه يك علت اين فاجعه و اين آتش كه اول دامن خود آنها را گرفت اين بود كه جوان و ناآزموده بودند .
شاعر عرب مى گويد :
ان الشباب و الفراغ و الجدة { مفسدة للمرء اى مفسدة ( 1 ) مسئله گريه بر سيد الشهداء يكى از مسائل مربوط به سيد الشهداء مسئله گريه است . بايد مسئله گريه و خنده از چند نظر[ بررسى شود] : يكى از نظر اينكه از مختصات و اعراض خاصه انسان به شمار رفته اند . ديگر از نظر علل و مبادى جسمى و روحى . سوم از نظر آثار و عوارض جسمى و روحى . چهارم از نظر اخلاقى و عقيده علماء اخلاق و آداب . پنجم از نظر آثار اجتماعى خنده و گريه . ششم انواع خنده ها و گريه ها و آيا همه خنده ها خوب است و همه گريه ها بد يا نه ؟ و اينكه نوع گريه بر امام حسين لذتبخش است و به قلب صفا و روشنى مى دهد . و بايد مقايسه اى شود بين مكتب امام حسين و مكتبهاى خنده و كمدى , و اشاره اى شود به فيلمهاى كمدى و فيلمهاى تراژدى و اشعارى كه شعراى ما در باب گريه و مدح آن گفته اند مثل اينكه : گريه بر هر درد بى درمان دوا است { چشم گريان چشمه فيض خداست در همه اينها بحث شود .
خنده و گريه مظهر شديدترين حالات احساسى انسان است . آنوقتى كه كسى بتواند مالك خنده و گريه مردمى بشود , به حقيقت مالك قلب آنها شده و با عواطف آنها بازى مى كند . كارهاى قلبى غير از كارهاى عقلى است . تا كنون با قلبهاى مردم از راه گريه[ بر] سيد الشهدا بازى شده بدون اينكه تحت كنترل عقل بيايد و هدف داشته باشد . تنها هدف داشتن كافى نيست , نظم و سازمان هم لازم است .
در مجله راديو ايران شماره 70 , مقاله اى به قلم دكتر حسن علوى ( مرز دانش ) كه سخنرانى او است در[ برنامه] مرزدانش درباره اشك چشم دارد كه خالى از فائده نيست . در آنجا مى گويد : اشك تمساح دروغ است .
مى گويد[ : ( دارون] ( در كتاب[ ( بيان احساسات و تأليمات در انسان و حيوان 1890 ميلادى] ( , نوشته است كه فيل تحت تأثير احساسات مى گويد ولى اين موضوع به هيچ وجه هنوز تأييد نشده است . مى گويد : خنده انواع و اقسام دارد : خنده محبت , خنده تمسخر , خنده شادى , خنده تأثر يا خشم , گريه هم همه جا از اثر اندوه و غم نيست و براى همه اتفاق افتاده و چشيده اند لذت گريه شوق را , و منظره اشك شوق يكى از بهترين مناظر است . سخن را به اين شعر حافظ ختم مى كند : دل بسى خون به كف آورد ولى ديده بريخت { الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود ؟ شاعر عرب مى گويد : اگر اشك نبود سرزمين[ ( وداع] ( آتش مى گرفت ( كليله و دمنه ) . سعدى مى گويد : بگذار تا بگريم چون . . . حافظ مى گويد : دل سنگين تو را اشك من آورد به راه { سنگ را سيل تواند به لب دريا برد
تحريف كلمه , تحريف حادثه امام حسين
. . . حادثه امام حسين , هم مشمول تحريف ظاهرى و لفظى و پيكرى شده و هم تحريف معنوى ولبى و باطنى در آن راه يافته است . در اين مبحث مى توان مفصل سخن گفت[ همانطور كه در يادداشتهاى[ ( تحريفات در واقعه تاريخى كربلا] ( كه در همين كتاب خواهد آمد و نيز در سخنرانيهايى تحت همين عنوان كه در جلد اول اين مجموعه به چاپ رسيده سخن گفته شده است] .
امام حسين ميان قيام عليه خلفا و عليه اسلام تجزيه كرد - اثر قيام حسينى
يكى از بزرگترين آثار قيام حسينى اين بود كه مجزا كرد بين قيام عليه خلفا و قيام عليه اسلام را , همانطورى كه قبلا گفتيم اگر امام حسين عليه يزيد قيام نمى كرد ممكن بود خرابكاريها و سوء سياست يزيد منجر به قيامى از طرف عناصرى بشود كه به اسلام هم علاقه اى نداشتند . اكنون مى گوئيم اگر چه در تاريخ اسلام قيامهاى زيادى مى بينيم كه عليه دستگاه خلفا است و در عين حال جنبه حمايت از اسلام را دارد مثل قيام ايرانيان عليه امويان , ولى بايد دانست كه اين امام حسين بود كه اولين بار قيام دسته جمعى مسلحانه عليه دستگاه خلافت كرد و او بود كه حساب اسلام را از حساب متصديان امر جدا كرد بلكه راه قيام عليه دستگاه را از نظر اسلامى باز كرد و قيام آن حضرت نمونه و سرمشق ديگران قرار گرفت , ديگر نقش خلفا به عنوان حاميان اسلام باطل شد , اسلام در طرف مخالف قرار گرفت .
قبل از امام حسين هم قيامهائى فردى يا دسته جمعى انجام شد . آنها يا مسلحانه و فردى بود يا جمعى و غير مسلحانه . ولى قيام و شورش دسته جمعى و مسلحانه را امام حسين آغاز كرد . ( قيام عليه عثمان نيز نوعى تفكيك بين اسلام و خلافت بود ) .
مقام خلافت در آنروز عاليترين مقام روحانى و سياسى بود و چنانكه مى دانيم باز هم تا اندازه اى خلفاى عباسى مقام روحانى خود را حفظ كردند و كسى كه اين قسمت را براى آخرين بار درهم شكست كه ديگر بپا نخاست خواجه نصيرالدين طوسى بود كه از علماء بزرگ شيعه است . خواجه با هلاكو همكارى كرد براى اينكه دستگاه جبار خلافت را از ميان بردارد . اما سعدى در مرثيه مقام خلافت مى گويد : آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمين { از براى قتل مستعصم امير المؤمنين معلوم مى شود سعدى هم حتى[ تحت] تأثير جلال روحانى مقام خلافت بوده .
________________________________________
[ - 1 به من خبر رسيده كه در نيمه شعبان گروهى از نواحى كوفه و مردمى ديگر بر سر مزار حسين ( ع ) مىآيند و نيز زنانى كه براى آنحضرت نوحه گرى مى كنند , و عده ا ى قرآن مى خوانند و پاره اى حوادث كربلا را بيان مى كنند و دسته اى نوحه گرى مى كنند و گروهى ديگر مرثيه مى خوانند . عرض كردم : فدايت شوم آرى من نيز پاره اى از آنچه فرمودى ديده ام . فرمود : سپاس خداى را كه در ميان مردم گروهى را قرار داد كه به نزد ما مىآيند و ما را مى ستايند و براى ما مرثيه مى خوانند , و دشمنان ما را كسانى قرار داد كه بر ايشان خرده مى گيرند از خويشان ما يا غير آنها , آنان را تهديد مى كنند و اعمال ايشان را زشت مى شمرند] .
[ - 1 در حاشيه اين پاراگراف استاد شهيد نوشته اند] : آيا منظور از عزادارى همدردى و تسليت است ؟ ! و يا منظور بردن ثواب است ؟ ! در صورتى كه خود ثواب و كار درست و معقول , داراى مصلحت ذاتى است . پس نخست بايد ببينيم كه آن مصلحت ذاتى كه در سلسله علل حكم است چيست تا نوبت برسد به ثواب كه در سلسله معلولات حكم است .
1 - نهج البلاغه , خطبه[ 5 ترجمه : اى مردم امواج آشوبها را با كشتيهاى نجات در هم بشكنيد] .
[ - 1 ترجمه : جوانى و بيكارى و ثروت مفسده بزرگى براى آدمى است] .
دو چهره حادثه كربلا
و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك , قال انى اعلم ما لا تعلمون ( 1 ) .
زندگى بشر مجموعه اى از تاريكى و روشنائى , زشتى و زيبائى , شر و خير است . آنچه فرشتگان ديدند جنبه تاريك فرزند آدم بود و آنچه خداوند اشاره كرد قسمتهاى روشن آن بود كه بر قسمتهاى تاريك بسى ترجيح دارد .
حادثه كربلا داراى دو ورق است : ورق سياه و ورق سفيد . از لحاظ ورق سياه يك داستان جنائى است , داستانى خيلى تاريك و وحشتناك , و ما بعدا در حدود بيست مظهر از بيرحمى و قساوت و دنائت و نامردمى[ را كه در اين حادثه انجام شده] نشان خواهيم داد . از اين جنبه در اين داستان حد اكثر بيرحمى و قساوت و سبعيت ديده مى شود .
از لحاظ ورق سفيد , يك داستان ملكوتى است , يك حماسه انسانى است , مظهر آدميت و عظمت و صفا و بزرگى و فداكارى است .
از لحاظ اول نام اين قضيه فاجعه است و از لحاظ دوم قيام مقدس . از لحاظ اول قهرمان داستان شمر است و ابن زياد و حرمله و عمر سعد و . . . و از لحاظ دوم قهرمان داستان امام حسين است و ابى الفضل و على الاكبر و امثال حبيب ابن مظهر , و زينب و ام كلثوم و ام وهب و امثال اينها . از لحاظ اول اين داستان ارزش آنرا ندارد كه بعد از هزار و سيصد و بيست و اند سال , با اين عظمت , خاطره و ذكرايش تجديد بشود , وقتها و پولها و اشكها و تأثرها و احساسات صرف آن بشود , نه از آن جهت كه از داستان جنائى نمى توان استفاده كرد ( زيرا جنبه هاى منفى زندگى بشر نيز ممكن است آموزنده باشد . از لقمان پرسيدند ادب از كه آموختى ؟ گفت : از بى ادبان ) و نه از آن جنبه كه اين داستان از جنبه جنائى چندان مهم نيست يا چندان آموزنده نيست . ما قبلا ثابت كرديم كه[ اين داستان] از اين نظر مهم است و گفتيم كه كشته شدن امام حسين بعد از پنجاه سال از وفات پيغمبر به دست مردمى مسلمان بلكه شيعه معماى بسيار قابل توجهى است . بلكه از آن نظر جنبه جنائى قضيه ارزش اينهمه بزرگداشت ندارد كه داستان جنائى در هر شكل و قيافه زياد است , در قرون قديم , قرون وسطى , قرون جديد , قرون معاصر زياد بوده و هست . در حدود بيست سال پيش يعنى در حدود سالهاى 1940 ميلادى بود كه بمبى بر شهرى فرود آمد و شصت هزار نفر صغير و كبير و بيگناه تلف شد .
در شرق و غرب عالم داستان جنائى زياد واقع شده و مى شود , و[ مثلا] نادريك قهرمان جنائى است . همچنين ابو مسلم , با بك خرم دين . جنگهاى صليبى , جنگهاى اندلس مظهرهاى بزرگى از جنايت بشرند .
اين داستان از نظر دوم يعنى از لحاظ ورق سفيدى كه دارد اينهمه ارزش را پيدا كرده است . از اين جهت است كه كم نظير بلكه بى نظير است , زيرا در دنيا افضل از امام حسين بوده است اما صحنه اى مثل صحنه امام حسين براى آنها پيش نيامد . امام حسين رسما اصحاب و اهل بيت خود را بهترين اصحاب و بهترين اهل بيت مى شمارد .
لهذا بايد جنبه روشن و نورانى اين داستان از آن جنبه كه اين داستان مصداق انى اعلم ما لا تعلمون است نه از آن جنبه كه مصداق من يفسد فيها و يسفك الدماء است , از آن جنبه كه حسين و زينب قهرمان داستانند نه از آن جنبه كه عمر سعد و شمر قهرمان داستانند ,[ بررسى شود ] . ( بنت الشاطى كتابى نوشته به نام بطله كربلا ) .
اما از لحاظ امام حسين ( ع ) : بايد ببينيم چطور شد امام حسين قيام كرد ؟ در قيام حسين عليه السلام چند عامل را بايد در نظر گرفت :
الف - از امام حسين براى خلافت يزيد بيعت و امضا مى خواستند . آثار و لوازم اين بيعت و امضاء چقدر بود ؟ و چقدر تفاوت بود ميان بيعت با ابوبكر يا عمر يا عثمان و صلح با معاويه و ميان بيعت با يزيد . به قول عقاد اولين اثر اين بيعت امضاء سب و لعن على ( ع ) بود كه در زمان معاويه شروع شده بود , و هم امضاء ولايت عهد و وراثت خلافت بود .
ب - خودش مى فرمود : اصلى در اسلام است كه در مقابل ظلم و فساد نبايد سكوت كرد , اصل امر به معروف و نهى از منكر . خودش از پيغمبر روايت كرد : من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله . . . ايضا مى گفت : الا ترون ان الحق لا يعمل به . . .
ج - مردم كوفه از او دعوت به عمل آوردند و نامه ها نوشتند و هجده هزار نفر با مسلم بيعت كردند . بايد ديد آيا عامل اصلى , دعوت اهل كوفه بود و الا اباعبدالله هرگز قيام يا مخالفت نمى كرد و بيعت مى كرد ؟ اين مطلب خلاف رأى و عقيده حسين عليه السلام بود و قطعا چنين نمى كرد بلكه تاريخ مى گويد چون خبر امتناع امام حسين از بيعت به كوفه رسيد مردم كوفه اجتماع كردند و هم عهد شدند و نامه دعوت نوشتند . روز اول كه در مدينه بود از او بيعت خواستند بلكه معاويه در زمان حيات خود از او بيعت خواست و حسين ( ع ) امتناع كرد . بيعت كردن با يزيد صحه گذاشتن بر حكومت او بود كه ملازم بود با امضاء بر نابودى اسلام : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد . پس موضوع امتناع از بيعت خود اصالت داشت . حسين ( ع ) حاضر بود كشته بشود و بيعت نكند , زيرا خطر بيعت خطرى بود كه متوجه اسلام بود نه متوجه شخص او , بلكه متوجه اساس اسلام يعنى حكومت اسلامى بود نه يك مسئله جزئى فرعى قابل تقيه .
اما موضوع دوم نيز به نوبه خود اصالت داشت . از اين نظر اين جهت را بايد مطالعه كرد كه آيا شرط امر به معروف يعنى احتمال اثر و منتج بودن در آن بود يا نه ؟ از گفته هاى خود امام حسين كه مى فرمود : ثم ايم الله لا تلبثون بعدها الا كريثما يركب الفرس حتى تدور بكم دور الرحى و تقلق بكم قلق المحور . يا در جواب شخصى كه[ ( رياش)] نقل مى كند فرمود : ان هؤلاء اخافونى و هذه كتب اهل الكوفة و هم قاتلى فاذا فعلوا ذلك و لم يدعوا الله محرما الا انتهكوه بعث الله اليهم من يقتلهم حتى يكونوا اذل من قوم الامه . ( فرام الامة ) و همچنين است جمله هائى كه در وداع دوم به اهل بيت خودش فرمود : استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و يعذب اعاديكم بانواع البلاء , از اينها معلوم مى شود كه امام حسين توجه داشت كه خونش بعد از خودش خواهد جوشيد و شهادتش سبب بيدارى مردم مى شود . پس شهادتش مؤثر بود .
اما از نظر سوم : از اين جهت همينقدر مؤثر بود كه امام را متوجه كوفه كرد . اما آيا اگر به كوفه نمى رفت , در محل امن و امانى بود ؟ اگر در مكه يا مدينه هم بود چون از بيعت امتناع مى كرد و به علاوه به خلافت يزيد معترض بود دچار خطر بود و امام حسين ابا داشت كه در مكه حرم خدا كشته شود و شايد از اينكه در حرم پيغمبر هم كشته شود اباداشت . اينكه در وسط راه به اصحاب حر گفت و از نامه عمر سعد به ابن زياد برمىآيد كه در خود كربلا به عمر سعد هم گفته است : اگر نمى خواهيد برمى گردم , فقط ناظر به اين قسمت است كه چرا به عراق آمد نه اينكه قضيه فقط يك جنبه دارد و آن هم جنبه دعوت و بعد هم پشيمانى از آمدن به عراق است . امام حسين كه نگفت حالا كه مردم كوفه نقض عهد كردند پس من بيعت مى كنم يا اينكه ديگر موضوع اعتراض به خلافت يزيد را پس مى گيرم و ساكت مى شوم .
مسائلى كه در اينجا هست : الف - قبل از مردن معاويه مسئله امتناع مردم مدينه بالخصوص حسين بن على ( ع ) از بيعت مطرح بود . امام حسين در جواب نامه معاويه سخت به او تاخت و به موضوع ولايت عهد يزيد اعتراض و انتقاد كرد[ . ( سرمايه سخن)] و[ ( ابوالشهداء)] عقاد ) .
ب - مسئله ولايت عهد يزيد يك بدعت بزرگ بود در اسلام و نقشه اى كه از سى و چند سال پيش امويين كشيده بودند . ابوسفيان در خانه عثمان گفت : تلقفوها تلقف الكرة و لتصيرن . . . اما و الذى يحلف به ابوسفيان لا جنة و لا نار . از اين نظر فوق العادة مهم بود , نه با شورا و آراء عمومى منطبق بود و نه جعل الهى , نصب پدر بود پسر را .
ج - تسليم خليفه شدن در يك وقت جايز است كه بحث در اطراف اصلحيت فرد ديگر باشد ولى غير صالح كارها را بر مدار و محور اسلامى مى چرخاند . على ( ع ) فرمود : والله لا سلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة .
د - بيعت , عقد بود مانند عقد بيع و اجاره و نكاح , و تعهدآور بود , قابل نقض نبود . على ( ع ) فرمود : عهد با كافر را نيز نبايد نقض كرد و الا امان باقى نمى ماند .
ه - مسئله اعتراض به كار خليفه وقت ولو منتهى به عزل او بشود در صورتى كه انحراف پيدا مى كند , خود يك مسئله اى است در اسلام به نام امر به معروف و نهى از منكر . امام حسين مكرر به اين اصل استناد كرد . شرط اين اصل نيست كه خون ريخته نشود , شرطش اينست كه نتيجه نهائى آن به نفع اسلام باشد , نظير خود جهاد با كفار .
و - موضوع دعوت امام از طرف مردم كوفه و اتمام حجت , خود يك مطلبى است . امام هم خيلى عاقلانه و مدبرانه عمل كرد : اول به نامه هاى آنها جواب داد , چندين بار پيك رد و بدل شد , ابتدا نماينده اى از طرف خودش فرستاد , مسلم هم سياست علوى را به كاربرد , يعنى بدون هيچ نوع نيرنگ و اغفالى در كمال صراحت با مردم عمل كرد , نه پولى از مردم گرفت و نه پولى در ميان رؤسا تقسيم كرد , همان سياستى كه حاضر نيست هدف را فداى وسيله كند . امام كه امتناع از بيعتش قطعى و همچنين تصميم به اعتراضش قطعى بود , به آنها جواب مساعد داد . علت اينكه از مكه در آنوقت حركت كرد يكى اين بود كه فرصت خوبى بود , ديگر اينكه خطر بزرگى پيش آمده بود . فرصت اين بود كه در روز هشتم ذى الحجة كه همه مردم عازم عرفات و انجام اعمال حجند او حركت مى كند . اين عمل مردم مسلمان را به فكر وا مى دارد كه چه موضوع مهمى پيش آمده كه فرزند پيغمبر از انجام عمل حج منصرف و به طرف ديگر مى رود . اين عمل به اصطلاح ژشت بسيار عالى بود . اما خطر مطلب اين بود كه خطر كشته شدن در ضمن اعمال حج داشت . به نقل[ ( سرمايه سخن)] عمرو بن سعيد بن العاص با لشكرى مأمور شده بود حسين ( ع ) را در همان مكه بكشد . خودش به فرزدق گفت : اگر بيرون نمى آمدم كشته مى شدم . در منتخب طريحى نوشته است كه سى نفر مأموريت مخفيانه يافته بودند كه حسين ( ع ) را ضمن اعمال حج بكشند ( و بعد هم تحت عنوان مشاجره شخصى قضيه را لوث كنند و يا مثل سعد بن عباده بگويند جنها او را كشتند ) . پس به هر حال اگر دعوت اهل عراق هم نبود موسم حج و ازدحام حج خطر كشته شدن براى امام حسين داشت و امام مصمم بود كه ايام حج در مكه نماند . او كه نمى توانست بالباس احرام مسلح شود . به علاوه توهين عظيمى بود براى بيت الله كه پس از پنجاه سال كه از وفات پيغمبر گذشته است فرزند پيغمبر را در محيط[ ( و من دخله كان آمنا)] بكشند . عليهذا حركت امام حسين در آنوقت از مكه به جاى ديگر ضرورى به نظر مى رسيد . اگر از دعوت اهل عراق هم صرف نظر بكنيم جايى ديگر كه از عراق براى امام حسين بهتر باشد وجود نداشت .
ز - امام حسين از لحاظ عامل دوم يعنى انجام وظيفه اصلاح در امت اسلاميه كشته شدن خود را مفيد مى ديد , احساس مى كرد موقعيت طورى است كه اگر كشته بشود نفله نشده است .
مى توانيم مطلب را به صورت جامعتر و كاملترى بيان كنيم : در حادثه كربلا جهات زيادى هست :
1 - امام يگانه شخصيت لايق و منصوص و وارث خلافت بود . يزيد , نالايق و غاصب بود . اين جهت ميان وضع امام و وضع پدرش و فرزندانش با خلفاء وقت مشابه بود . بايد ببينيم صرف اين جهت چه وظيفه اى براى امام ايجاد مى كند ؟
2 - آنها از امام بيعت مى خواستند و به هيچ وجه از آن صرف نظر نمى كردند . بايد ببينيم بيعت چيست و چه اثرى دارد و تكليف به بيعت چه وظيفه اى براى امام ايجاب مى كند ؟
3 - اوضاع و احوال مسلمين از نظر اجراء حدود و موازين اسلام وضع بسيار بدى پيدا كرده بود كه با ريشه اسلام سر و كار داشت . بايد ببينيم تكليف امر به معروف كه خود امام به آن استناد مى كرد چه وظيفه اى ايجاب مى كرد ؟
4 - مردم كوفه از امام دعوت كردند و نوعى اتمام حجت شد . دعوت آنها چه وظيفه اى ايجاب مى كرد ؟
5 - آنها در آخر كار امام را مخير كردند ميان دو چيز : تسليم و يا كشته شدن . اين جهت چه وظيفه اى را براى امام ايجاب مى كرد ؟ اما مسئله احقيت به خلافت اگر توأم با چيز ديگر نباشد يعنى فقط شخص جاى خود را عوض كرده باشد و هر اندازه تفاوت هست همان است كه لازمه قهرى زمامدارى اصلح و غير اصلح است ظاهرا در اين مورد[ امام] وظيفه اى جز اين ندارد كه حق خود را مطالبه كند و اگر اعوان و انصار به قدر كافى دارد اقدام كند و اگر نه سرجاى خود مى نشيند همانطور كه على ( ع ) در موقع خلافت ابوبكر گفت : افلح من نهض بجناح او استسلم فاراح ( 1 ) . و در موقع خلافت عثمان گفت : والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة .
على ( ع ) با خلفاى زمان خود در مسائل قضايى و سياسى و علمى همكارى مى كرد يعنى به آنها مشورت مى داد و آنها را تقويت و تأييد مى كرد .
قضاوتهاى مولى و مشورتها و جوابهاى علمى او مشهور است .
در اين قسمت اين جهت را كه افكار عمومى چگونه قضاوت مى كند بايد در نظر گرفت . اگر امام به حق را مردم از روى جهالت و عدم تشخيص نمى خواهند , او به زور نبايد و نمى تواند خود را به مردم به امر خدا تحميل كند . لزوم بيعت هم براى اين است .
اما قسمت دوم يعنى بيعت . اولا بيعت چيست ؟ تعريفى كه ما از بيعت پيدا كرده ايم همان است كه در[ ( النهاية)] ابن اثير ماده بيع آمده است . مى گويد[ : ( و فى الحديث : ألا تبايعونى على الاسلام . هو عبارة عن المعاقدة عليه و المعاهدة , كأن كل واحد منهما باع ما عنده من صاحبه و أعطاه خالصة نفسه و طاعته و دخيلة أمره)] ( 1 ) .
بيعت فقط در مورد حاكم و سلطان است . پيمان رفاقت دو رفيق را بيعت نمى گويند يعنى در بيعت تسليم يك طرف براى يك طرف است . ( رجوع شود به كشاف و مجمع البيان ) .
در قرآن ذكر بيعت آمده است : لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة . . . اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن بالله و لا يسرقن و لا يزنين ولا يقتلن اولادهن .
پيغمبر ( ص ) براى على ( ع ) در غدير خم بيعت گرفت . در[ ( ليلة العقبة)] اهل مدينه با پيغمبر بيعت كردند . در سقيفه از مردم بيعت گرفتند و همين بيعت كار را تمام كرد و مردم پس از توجه نيز بيعت خود را نقض نكردند . على عليه السلام در زمان خلافت از مردم بيعت گرفت .
زبير كه بعد پشيمان شد گفت : بيعت من ظاهرى بود . در نهج البلاغة خطبه 8 مى فرمايد : يزعم انه قد بايع بيده و لم يبايع بقلبه فقد أقر بالبيعة و ادعى الوليجة فليأت عليها بامر يعرف و الا فليدخل فيما خرج منه . ( 2 ) امام در اينجا روى اصول قضايى عليه زبير استدلال مى كند . به هر حال امام در اينجا بيعت را به عنوان يك امر الزام آور ياد مى كند .
ايضا امير المؤمنين در نهج البلاغة خطبه 34 مى فرمايد : ان لى عليكم حقا و لكم على حق . فاما حقكم على فالنصيحة لكم , و توفير فيئكم عليكم , و تعليمكم كيلا تجهلوا , و تأديبكم كيما تعلموا ( تعلموا]( 1 ) . و اما حقى عليكم فالوفاء بالبيعة , و النصيحة فى المشهد و المغيب , و الاجابة حين ادعوكم , و الطاعة حين آمركم ( 2 ) . ايضا اصحاب جمل به عنوان ناكثين يعنى نقض كنندگان بيعت شناخته شدند . درباره امام زمان دارد او مخفى شد تا بيعت كسى به گردن او نباشد .
امامزادگان و تمام كسانى كه مى خواستند قيام كنند عليه خلفا مثل محمد نفس زكيه و زيد بن على از اتباع خود بيعت مى گرفتند . ابوحنيفه فتوا داد كه بيعت اهل مدينه با عباسيها درست نيست چون قبلا با محمد نفس زكيه بيعت كرده اند . امام صادق ( ع ) فرمود : من حاضرم با محمد نفس زكيه بيعت كنم به شرط اينكه قيامش قيام امر به معروف باشد نه مهدويت . خود امام حسين ( ع ) از اصحاب خود بيعت گرفت و در شب عاشورا فرمود : من بيعت خودم را از گردن شما برداشتم : انتم فى حل من بيعتى . مسلم نيز از مردم كوفه براى امام بيعت گرفت . معاويه به حضرت امير مى نويسد كه تو را مانند شترى كه مهارش را بكشند براى بيعت بردند : و كنت تقاد كما يقادالجمل المخشوش . امير المؤمنين در جواب او نوشت ( نامه 28 ) : و قلت : انى كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتى أبايع والعمر الله لقد اردت ان تذم فمدحت , و ان تفضح فافتضحت ! و ما على المسلم من غضاضة فى ان يكون مظلوما ما لم يكن شاكا فى دينه و لا مرتابا بيقينه , و هذه حجتى الى غيرك قص دها و لكنى اطلقت لك منها بقدر ما سنح من ذكرها . ( 1 ) اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه بيعت چه لزومى دارد كه پيغمبر و امام از مردم بيعت مى گرفتند , و از نظر شرعى چه اثر الزام آورى دارد ؟ آيا اگر مردم بيعت نمى كردند اطاعت پيغمبر واجب نبود ؟ ! و چرا امير المؤمنين به بيعت استناد مى كند ؟ به نظر مى رسد بيعت در بعضى موارد صرفا اعتراف و اظهار آمادگى است , قول وجدانى است . بيعتى كه پيغمبر اكرم مى گرفت از اين جهت بود , خصوصا با توجه به اينكه در خوى عرب اين بود كه قول خود و بيعت خود را نقض نكند , نظير قسم خوردن نظاميها يا وكلا است كه به هر حال هيچكس نبايد به مملكت خود خيانت كند . ولى اين قسم تأكيد و گرو گرفتن وجدان است . تا شخص بيعت نكرده , فقط همان وظيفه كلى است كه قابل تفسير و تأويل است , ولى با بيعت , شخص به طور مشخص اعتراف مى كند به طرف و مطلب از ابهام خارج مى شود و بعد هم وجدان خود را نيز گرو مى گذارد , و بعيد نيست كه شرعا نيز الزامى فوق الزام اولى ايجاد كند . ولى در برخى موارد صرفا پيمان است مثل آنجائى كه قبل از بيعت , هيچ الزامى در كار نيست . مثلا اگر خلافت به شورا باشد نه به نص , قبل از بيعت هيچ الزامى نيست اما بيعت الزام آور مى كند . امير المؤمنين كه با زبير و غير زبير به بيعت استناد مى كند در حقيقت مسئله منصوصيت را كه خلافت ابوبكر و عمر و عثمان آنرا از اثر انداخته , صرف نظر مى كند و به يك اصل ديگر كه آن هم يك اصل شرعى است استناد مى كند همچنانكه خلفا نيز نص بر على ( ع ) را ناديده گرفته و به يك اصل ديگر از اصول اسلام كه آن هم محترم است استناد كردند و آن شورا بود : و شاورهم فى الامر و امرهم شورى بينهم .
بيعت با رأى دادن در زمان ما كمى فرق مى كند , پر رنگ تر است . رأى صرفا انتخاب كردن است نه تسليم اطاعت شدن . بيعت اين است كه خود را تسليم امر او مى كند . بيعت از رأى دادن پر رنگ تر است . حالا ببينيم امام حسين اگر بيعت مى كرد , اين بيعت چه معنيى داشت ؟ در اين مرحله يعنى مرحله امتناع از بيعت , تكليف امام حسين يك تكليف منفى است ( مانند مرحله چهارم و پنجم ) : بيعت نكردن , برخلاف مرحله اول و سوم كه تكليف مثبت پيدا مى كند . از اين نظر امام حسين[ ( نه)] مى گويد , بايد دست خود را عقب بكشد , بايد جا خالى كند . از نظر اين تكليف اگر امام از كشور خارج مى شد وظيفه خود را انجام داده بود , اگر به ميان كوهها مى رفت كه دسترسى به او نبود ( به قول ابن عباس شعاب الجبال ) باز وظيفه خود را انجام داده بود . اگر فرضا در خانه ها مخفى شده بود باز هم وظيفه خود را انجام داده بود , ولى اگر بيعت زورى و اكراهى انجام مى داد معذور نبود . اكراه از نظر اسلام شامل اين مسائل نمى شود . رفع ما استكر هوا عليه و لا ضرر و لا ضرار شامل جايى كه ضرر بر اسلام وارد شود نيست , مثل اينكه كسى را مجبور كنند كه عليه السلام كتاب بنويسد يا قرآن را تخطئه كند .
در اينجا اين نكته گفته شود كه بعضى مى گويند چرا امام حسين در زمان معاويه اقدام نكرد و بعضى ديگر جواب مى دهند چون در آن وقت موضوع صلح امام حسن در بين بود و امام نمى خواست بر خلاف عهد برادرش رفتار كند .
اين سخن درست نيست زيرا معاويه خودش آن پيمان را نقض كرده بود . قرآن كريم عهد و پيمان را محترم مى شمارد تا وقتى كه ديگرى محترم بشمارد . قرآن نمى گويد اگر طرف نقض كرد تو باز هم وفادار بمان بلكه مى گويد : فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم . البته عهد با كافر هم محترم است .
پيغمبر اكرم با قريش در حديبيه قرارداد بست و چون نقض از ناحيه آنها شروع شد پيغمبر اكرم هم آنرا ورق پاره اى بيش نشمرد . بلكه سر عدم قيام سيد الشهداء اين بود كه انتظار فرصت بهتر و بيشترى را مى كشيد . اسلام تاكتيك و انتظار فرصت بهتر را جايز بلكه واجب مى داند . مسلما فرصت بعد از مردن معاويه از زمان معاويه بهتر بود . امام در زمان خود معاويه نيز ساكت نبود , دائما اعتراض مى كرد , به وسيله نامه كه به معاويه نوشت ( 1 ) حضورا با او محاجه كرد . اكابر مسلمين را جمع كرد و با آنها صحبت كرد , براى قيام به سيف بهترين وقت را اين دانست كه صبر كند معاويه بميرد . امام قطع داشت كه معاويه يزيد را نصب كرده و بعد از مردن معاويه مردم را به اطاعت از يزيد دعوت خواهند كرد . عليهذا از نظر امام خلافت يزيد چيز تازه و غير مترقبى نبود .
1 - نهج البلاغه , خطبه[ 5 رستگار كسى است كه با يار و ياور برخيزد , و يا تسليم شود و ديگران را از كشمكش بيهوده آسوده سازد] .
[ - 1 ترجمه : بيعت عبارت است از عقد بستن و معاهده نمودن بر آن ( اسلام ) . گويى هر كدام از طرفين دارائى خود را به ديگرى مى فروشد و خالص نفس و طاعت و امور داخلى و باطنى خود را به او واگذار مى كند] .
[ - 2 ترجمه : وى چنين پندارد كه با دست خود بيعت نموده ولى دلش با آن هماهنگ نبوده . به بيعت خود مقر است و ادعا دارد كه در باطن موافقت نداشته است . لذا بايد بر اين ادعا دليل روشنى آورد و گرنه در بيعتى كه از آن بيرون رفته داخل گردد] .
1 - ابن ميثم[ ( تعملوا)] شرح كرده و آن درست است .
[ - 2 ترجمه : مرا بر شما حقى است و شما را نيز بر من حقى است . حق شما بر من اينست كه براى شما خير خواهى و دلسوزى كنم , و دارائى بيت المال را بدون كم و كاست به شما رسانم , و شما را بياموزم تا نادان نمانيد , و به شما آداب آموزم تا بدانيد ( تا عمل كنيد ) . و اما حق من بر شما آنست كه در بيعت خود وفادار بمانيد , و در حضور و غياب من خيرخواه من باشيد , و هر گاه شما را بخوانم اجابتم كنيد , و چون فرمانتان دهم فرمان ببريد] 1 - نهج البلاغه , نامه[ . 28 ترجمه : و گفتى كه مرا مانند شتر لجام شده مى كشيدند تا بيعت كنم . به خدا سوگند تو خواستى مذمت كنى ستايش كردى و خواستى رسوا كنى , رسوا شدى . البته بر مرد مسلمان عار و عيب نيست كه مظلوم واقع شود تا زمانى كه در دينش شك نكند و در يقين خود ترديد راه ندهد . البته روى اين دليل من به ديگرى است ولى به اندازه لازم با تو به سخن پرداختم] .
1 - رجوع شود به مقدمه[ ( بررسى تاريخ عاشورا)] و به[ ( سرمايه سخن )] .
موضوعات درباره قيام حسينى
1 - اين حادثه به خاطر نفروختن عقيده و رأى به وجود آمد .
2 - جمله آثروا الموت به حقيقت درباره آنها صادق است . ( مقايسه بين آنها و بدريون و صفينيون و اصحاب طارق ) .
3 - مهمترين درس حادثه عاشورا اينست كه بفهميم آيا دين , قوت است يا ضعف ؟ قيد است يا آزادى ؟ ترياك است يا مقوى ؟ معاويه به بهانه خون عثمان در جستجوى خلافت بود [ عقاد در كتاب ابوالشهداء ص 12 مى گويد] : ان الذين انخدعوا او تخادعوا . . . و الاجام .
چند نكته در اينجا هست ( فرق اصحاب معاويه و اصحاب ابن زياد ) : الف - بين اصحاب معاويه در صفين و اصحاب يزيد در كربلا فرق بود زيرا معاويه با يك نوع ظاهرسازى آنها را فريب داده بود و آنها خيال مى كردند فقط براى انتقام خليفه مظلوم مى جنگند و هنوز پرده از روى مقاصد معاويه برداشته نشده بود بر خلاف عصر يزيد و دوره يزيد . و به همين دليل در مبارزه على ( ع ) و امام حسن با معاويه نفاق طرف آنقدر آشكار نبود كه در مبارزه امام حسين آشكار بود . ولى مردم در طول اين بيست سال تا اينقدر عقب رفته بودند و به نظر نمى رسد كه در دوره معاويه مردم در حادثه اى مثل حادثه كربلا از بنى اميه دفاع مى كردند . پس بنى اميه م ردم را به مقدار زيادى در اين مدت عقب بردند .
ب - در قضيه معاويه و طلب ثار و انتقام كه مردم به حركت آمدند بى شك روح عصبيت و جاهليت و ميل به خونخواهى و خونخوارى كه در طبيعت عرب بود و در جاهليت به صورتهاى ديگرى تظاهر مى كرد , در اين حادثه موجود بود ولى تظاهرش رنگ اسلامى داشت .
ج - معاويه در زمان خلافت خود كار مهمى كرد كه همان چيز موجب زوال حكومت از بنى اميه شد و آن , موضوع ولى عهد قراردادن يزيد بود كه اولا يزيد ناصالح ترين افراد بود و ثانيا ولايت عهد درست بازى كردن و دست بدست كردن خلافت به صورت سلطنت بود و مخصوصا معاويه در زندگى خودش براى يزيد بيعت گرفت . اساسا معاويه در ساير كارها نيز روش خلافت را تبديل كرده به روش سلطنت هر چند از زمان عثمان بنى اميه خلافت را ملك خود مى ناميدند .
د - عمل اعوان بنى اميه در كربلا منتهاى قوس نزول اخلاق در امت اسلاميه بود و از حادثه كربلا انتباه و شعور به آزادى و زير بار نرفتن شروع شد .
قيام مدينه و قيامهاى كوفه و مخصوصا قيام عبدالله بن عفيف ازدى نمونه اى از آغاز تجليات روحى اسلامى به شمار مى رود . اعوان بنى اميه بعد از كربلا هم خست و دنائت خود را به خرج دادند ولى شروع بيدارى از حسين بن على ( ع ) شد .
اصحاب بنى اميه در كربلا با عقيده خودشان مى جنگيدند موضوع عجيب اينست كه اعوان يزيد در حادثه كربلا و حادثه مدينه يك نوع خست و دنائتى نشان دادند كه نظير نداشت . اينها اين كارها را مى كردند در حالى كه كافر و منكر مطلق نبودند , واقعا نماز مى خواندند و شهادتين مى گفتند . عقاد مى گويد[ : ( بل حسبك من خسة ناصريه ( يزيد ) انهم كانوا يرعدون من مواجهة الحسين بالضرب فى كربلاء لاعتقادهم بكرامته و حقه , ثم ينتزعون لباسه و لباس نسائه فيما انتزعوه من أسلاب , و لو أنهم كانوا يكفرون بدينه و برساله جده لكانوا فى شريعة المروءة أقل خسة من ذاك] ( . ( 1 ) از اينجا معلوم مى شود كه جنگ اصحاب ابن زياد جنگ عقيده نبوده بلكه جنگ با عقيده بوده يعنى به خاطر شكم و رياست و دنيا با عقيده خودشان مى جنگيدند و از يك نظر اينها از كفار بدر و احد پستتر بودند زيرا جنگ آنها تا حدى جنگ در راه عقيده بود .
كرامت آل على ( ع ) در استخدام وسيله پيروزى
آل على همانطورى كه با مخالفين خود از لحاظ مقصد و هدف فرق داشتند از نظر استخدام وسيله و سبب نيز فرق داشتند . آنها هر وسيله اى را براى رسيدن به هدف به كار نمى بردند . مثلا معاويه به مسموم كردن كه يكى از اعمال ناجوانمردانه دنياست متوسل مى شد , امام حسن و اشتر نخعى و سعد وقاص و حتى عبدالرحمن بن خالد بهترين دوست و نصير خود را كه چشم به خلافت بعد از معاويه داشت مسموم كرد و مى گفت : ان الله جنودا من عسل .
ولى آل على از به كار بردن اين وسائل امتناع داشتند زيرا با كه مقصدشان كه اشاعه فضيلت بود منافات داشت برخلاف معاويه كه مقصدى جز تكيه زدن به مسند خلافت نداشت . مسلم بن عقيل حاضر نشد ابن زياد را در خانه[ ( هانى] ( غيلة و غفلة بكشد و گفت : انا اهل بيت نكره الغدر ( 1 ) و يا گفت : من به يادم[ هست] حديثى از پيغمبر كه فرمود : الايمان قيد الفتك . ( 2 )
تحليل روحيه قاتلين سيد الشهداء
تحليل روحيه اعوان ابن زياد كار آسانى نيست . آيا واقعا اينها به اصول اسلام مؤمن نبودند ؟ و يا به اسلام مؤمن بودند ولى خيال مى كردند امام حسين طاغى و ياغى است و خارج بر امام وقت است و به حكم اسلام بايد با او جهاد كرد ؟ همانطورى كه عمر سعد مى گفت : يا خيل الله اركبى , و بالجنة ابشرى . و يا آنكه صرفا طمع و حرص بر دنيا بوده و يا صرفا جهالت و نادانى و عدم تشخيص بوده ؟ ظاهر اينست كه عموم آنها خالى از يك نوع ايمان عاميانه نبوده اند يعنى در سر ضمير , كافر و منكر اسلام يا كافر و منكر امام حسين نبوده اند , اما رؤساى آنها كرو كور رشوه و مقام بودند همانطورى كه آن مرد به امام حسين گفت : اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم و اين هم خود يك معماى عجيبى است در روح فرزند آدم كه با عقيده خود مبارزه مى كند و عملى مى كند به حكم حرص و آز و دنياپرستى كه با عقيده و ايمان خودش سازگار نيست . مثلا در زمان ما كسانى هستند كه واقعا نماز مى خوانند و روزه مى گيرند و يك نوع علاقه اى به قرآن دارند و در عين حال خادم اجانبند و حوادثى نظير حادثه حمله به مدينه و يا حمله مغول به وجود مىآورند , مثل اينكه بين عقيده و عملشان فصل واقع شده و يا به عبارت ديگر تعدد شخصيت پيدا كرده اند . و اما مرؤوسين صرفا تابع روح تقليد و تبعيت كور كورانه از رؤسا بودند . ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراء نافاضلونا . خلاصه اينكه معماى قلوبهم معك و س يوفهم غدا مشهورة عليك در كربلا وجود داشته .
به عقيده عقاد هر دو طرف , عقيده و ايمان به آخرت داشته اند ولى عقيده و ايمان در يك طرف در روحى موجود بوده كريم و بزرگوار , و در طرف ديگر در روحى بوده لئيم و پست , آنها بالطبيعه ايده آليست و صاحب هدف بوده اند و اينها بالطبيعه منفعت پرست .
منشأ اختلاف آل على ( ع ) و آل معاويه
عللى كه از جنبه تاريخى مى توان خصومت آل على ( ع ) و آل معاويه را توجيه نمود زياد است . البته علت اصلى , اختلاف طينت و سرشت آنها بود . مثل اين بود كه اينها دو سرشت بودند و روى همين جهت آل على ( ع ) به ايمان و اخلاق و فضيلت پابند بودند و آل معاويه به منافع و جاه و مقام و مال و ثروت . مجموع علل را مى توان گفت عبارت است از : اختلاف نژادى , و خونخواهيها , و سياست يا رقابت سياسى , كينه شخصى , اختلاف در طرز فكر و ادراك و احساسات . البته آل على ( ع ) منزه بودند از بعضى از اين امور ولى در آل معاويه همه اين امور تأثير داشت به علاوه احساس حسادتى كه از كرامت آل على ( ع ) و شرف مردمى آنها مى كردند . ام يحسدون الناس على ما ايتهم الله من فضله ( 1 ) . عقاد مى گويد[ : ( و كان هذا التنافس بينهما ( حسين ( ع ) و يزيد ) يرجع الى كل سبب يوجب النفرة بين رجلين من العصبية الى التراب الموروثة , الى السياسة , الى العاطفة الشخصية , الى اختلاف الخليقة و النشأة و التفكيرة] ( ( 1 ) .
عنصر آل على به حسب اصل فطرت و به حسب تربيت و حجرهائى كه آنها را پرورش داده بود با عنصر اموى دو عنصر بود .
اميه و هاشم از قديم با هم بر سرزعامت اختلاف كردند و اميه شكست خورد و به شام رفت . در اسلام هم ابوسفيان كه از همه قريش زيركتر بود , تحت تأثير عواطف كينه آميز تا فتح مكه با پيغمبر مبارزه كرد و حال آنكه عقل او اقتضاء مى كر د زودتر تسليم شود . ابولهب هم كه اينقدر مخالف پيغمبر بود , چون شوهر خواهر ابوسفيان بود . ( قصه ابوسفيان و عباس و فتح مكه ) .
گويند روزى ابوسفيان - بعد از فتح مكه - چشمش به پيغمبر افتاد , با خود گفت : ليت شعرى باى شىء غلبنى ( 2 ) ؟ رسول اكرم سخن او را شنيد يا ضميرش را خواند . آمد و دست به شانه اش زد و فرمود : بالله غلبتك يا ابا سفيان ( 3 ) .
دشمنى ابوسفيان با اسلام
در غزوه حنين[ ابوسفيان] همينكه هزيمت مسلمين را ديد با خوشحالى گفت : ما اريهم يقفون دون البحر ( 1 ) . و در جنگ شام وقتى كه روميها جلو مى رفتند مى گفت : ايه بنى الاصفر ( 2 ) و همينكه عقب مى نشستند مى گفت : ويل لبنى الاصفر ( 3 ) .
پيامبر براى تأليف قلب , دخترش را تزويج كرد , خانه اش را مأمن قرار داد , او را در رأس مؤلفة القلوب قرارداد ( ولى حكومت به او و پسرانش نداد , همين قدر كه تأليف قلب شده باشد نه اينكه قدرتى در اختيار آنها گذاشته شود ) . در عين حال مسلمين از او اجتناب مى كردند . او از اين كار خسته شد و از رسول اكرم خواهش كرد كه معاويه كاتب آنحضرت ( نه كاتب وحى ) بوده باشد . در قضيه خلافت آمد به در خانه على ( ع ) و عباس . . . عقاد مى گويد : على فرمود : لا والله لا اريد أن تملاها عليه خيلا و رجلا , و لو لا أننا رأينا أبابكر لذلك أهلا ما خليناه و اياه . ( 1 ) ( اين جمله قطع نظر از همه چيز با جمله نهج البلاغة در همين قصه : شقوا امواج الفتن ( 2 ) نيز منافات دارد . ثم ابنه قائلا يا اباسفيان ! ان المؤمنين قوم نصحة بعضهم لبعض , و ان المنافقين قوم غششة بعضهم لبعض تتخاذلون و ان قربت ديارهم و أبدانهم . ( 3 ) در روز اول خلافت عثمان گفت : يا بنى امية ! تلقفوها تلقف الكرة . .
مقدمات ولايت عهد يزيد
عقاد مى گويد ( ص 29 - 31 ) : معاويه قصدش اين بود كه خلافت را تبديل به ملك اموى كند و در فكر زمينه براى يزيد بود تا ديد پير شده و ممكن است بميرد و اين كار انجام نشود . به مروان حكم نوشت كه از مردم بيعت بگيرد و چون خود مروان طمع در خلافت داشت اباء كرد از اين كار , و ديگران را هم عليه يزيد تحريك كرد . معاويه مروان را معزول كرد و بجاى او سعيد بن العاص را حكم داد و به او موضوع را نوشت . البته كسى به سخنش پاسخ موافق نداد . معاويه نامه هايى به امام حسين ( ع ) و عبدالله بن عباس و عبدالله زبير و عبدالله جعفر نوشت و سعيد را مأمور ايصال كرد كه جواب بگيرد ( و ظاهرا هيچكس جواب ننوشت ) . به سعيد نوشت : و لتشد عزيمتك و تحسن نيتك , و عليك بالرفق , و أنظر حسينا خاصه فلا يناله منك مكروه , فان له قرابة و حقا عظيما لا ينكره مسلم و لا مسلمة . .
و هو ليث عرين , و لست آمنك ان ساورته ألا تقوى عليه . ( 1 ) سعيد رنجها در اين راه برد كه مردم را و بالاخص اين چند نفر را راضى كند ( و موفق نشد ) . معاويه خودش به قصد مكه ( ظاهرا و باطنا براى بيعت گرفتن براى يزيد ) به مدينه آمد و همين چند نفر را خواند و با نرمى و تعارف گفت : من ميل دارم كه شما با يزيد كه برادر شما و ابن عم شماست بيعت كنيد به خلافت , و البته اختيار عزل و نصب با شما خواهد بود و همچنين جبايت و تقسيم مال و اسم خلافت از يزيد باشد ! ابن زبير گفت : بهتر اينست كه تو يا مثل پيغمبر بكنى كه هيچكس را معين نكرد و يا مثل ابوبكر بكنى كه كسى از غير فرزندان پدر خود انتخاب كرد , يا مثل عمر كار را به شورا واگذارى . معاويه ناراحت شد و روى خشونت نشان داد , به او گفت : غير از اين هم سخنى دارى ؟ گفت نه .
به ديگران گفت شما چطور ؟ آنها هم گفتند : نه . گفت : عجب ! شما از حلم من سوء استفاده مى كنيد . گاهى من در منبر خطابه مى خوانم , يكى از شما بلند مى شود و مرا تكذيب مى كند و من حلم مى ورزم . قسم به خدا اگر يكى از شما در اين موضوع سخن مرا رد كند از من سخنى نخواهد شنيد تا آنكه شمشير به فرقش فرود آيد : لئن رد على أحدكم فى مقامى هذا لا ترجع اليه كلمة غيرها حتى يسبقها السيف الى رأسه , فلا يبقين رجل الا على نفسه . بعد به رئيس شرطه امر كرد كه بالاى سر هر كدام از اينها دو نفر مسلح بگذارد و دستور داد كه هر كدام از اينها كه در پاى منبر من ( با رسول خدا ) قرابت و نزديكى است و او را حقى است كه احدى از مرد و زن مسلمان منكر آن نيست . . . و او شير بيشه شجاعت است , و از تو مطمئن نيستم كه اگر با او درگير شوى بتوانى بروى دست پيدا كنى] . بخواهد سخنى به تصديق يا تكذيب بگويد گردنش را بزن ( 1 ) .
بعد از اين مقدمه معاويه به منبر رفت و بعد از حمد و ثناى پروردگار ! [ گفت] : اين جماعت بزرگان مسلمين و نيكان مسلمين مى باشند . هيچ كارى بدون رأى و نظر و عقيده اينها انجام نمى شود و بدون مشورت اينها كارى نبايد انجام شود . اينها عقيده دارند كه با يزيد بيعت شود و خودشان هم بيعت كردند : هؤلاء الرهط ساده المسلمين و خيارهم لا يبرم أمر دونهم , و لا يقضى الا على مشورتهم و انهم قد رضوا او بايعوا ليزيد , فبايعوه على اسم الله . فبايع الناس ! ( 2 ) معاويه در عين حال مى دانست كه اين بيعت اساسى ندارد , لهذا وصيت كرد به يزيد كه بعد از مردنش از اينها بيعت بگيرد - به ترتيبى كه در[ ( نفس المهموم] ( هست - ولى يزيد كه جوانى و بى تجربه بود و مستشارهائى مثل مستشارهاى پدرش از قبيل 1 - انتخاب آزاد ! بى شباهت به انتخابات زمان ما نيست ( 1 ) هم مى خواست يزيد را به ولايت عهد نصب كند و هم مى خواست از مردم بيعت بگيرد . در آنوقت قانونى نبود كه اگر خليفه كسى را در زمان حيات به ولايت عهد نصب كرد بعد از مردنش او خليفه است - استثناء در مورد عمر عملى شد - ناچار مى بايست پاى مردم را هم به ميان بكشند و از مردم بيعت بگيرند . بيعت آنروز مثل رأى دادن امروز بود يعنى عمل و انتخابى بود از مردم . معاويه به زور مى خواست رأى بگيرد . در زمان ما نيز كه حكومت به حسب قانون مشروطه است و كيل بايد انتخاب شود ولى چماق بالاى سر رأى دهنده ها است و چون تمدن بالا رفته و رأى نوشتن و صندوق به ميان آمده يعنى ابزارها عوض شده نه روحيه ها گاهى صندوق را مى دزدند و رأيها را عوض مى كنند .
عمر و عاص و زياد و مغيره نداشت , در عمل خشونت كرد و در نامه اى كه به وليد بن عتبة بن ابى سفيان عامل آنوقت مدينه نوشت اينطور نوشت[ : ( خذ حسينا و عبدالله بن عمر و عبدالله بن الزبير بالبيعة اخذا شديدا] ( ( 1 ) . وليد فرستاد دنبال مروان براى مشورت , الى آخر .
استفاده امويها از الغاء عصبيت در اسلام
عقاد مى گويد : از عجائب حيله هاى غريزه انسانى براى بقاى خودش موضوع مبارزه امويها با هاشميها است كه به حكم اسلام كه الغاء عصبيت كرده , با آنها احتجاج مى كردند و به همين وسيله خود را جلو انداختند .
جنگ تبليغاتى معاويه با علويين
عقاد مى گويد ( ص 37 ) : معاويه مى دانست كه به مال و سلاح بر على ( ع ) و آل على غالب است و در شهرت و احساسات مردم , مغلوب . براى اينكه جلب آل على كرده باشد هدايا و تحف زيادى براى آنها مى فرستاد و از مال مضايقه نمى كرد و براى اينكه سمعه و عواطف را در مورد على از بين ببرد و حكومت على را در دلها زايل كند , مبارزه تبليغاتى و جنگ سرد مى كرد , دستور مى داد در منابر و نمازها لعن كنند , ولى اين قسمت بيشتر سبب تنفر مردم از خود او شد . جعل حديث هم يكى از وسائل تبليغاتى بود .
قصه زينب بنت اسحاق
عقاد مى گويد : اگر قصه زينب دختر اسحاق كه بسيارى از مورخين نقل كرده اند راست باشد , بر موجبات اختلاف بين حسين ( ع ) و يزيد يك علت ديگر هم افزوده شده .
تربيت هاشمى و اموى در جاهليت
عقاد مى گويد ( ص[ : ( 49 ( كان بنو هاشم يعملون فى الرئاسة الدينية , و بنو عبد شمس يعملون فى التجارة أو الرئاسة السياسية و هما ما هما فى الجاهلية من الربا و المماكسة و الغبن و التطفيف و التزييف , فلا عجب أن يختلفا هذا الاختلاف بين أخلاق الصراحة و أخلاق المساومة , و بين وسائل الايمان و وسائل الحيلة على النجاح ( 1 ) ( مقصود اختلاف تربيت اين دو اسره است] ( . بعد مى گويد : رياست دينى بنى هاشم نظير متولى گرى كهان بى عقيده نبود . بلكه خود آنها بيش از هر كسى به احترام كعبه و به خدا ايمان داشتند . قصه قصد ذبح عبدالمطلب فرزند خود را اول دليل بر اين مطلب است .
بعد مى گويد : همين اخلاق عالى هاشمى بعد از ظهور نبوت به نحو كاملترى در اعقاب ظهور كرد به طورى كه آل على ( ع ) تا قرنها بعد كه انسان مطالعه مى كند , مى بيند افرادى را كه گويا على كوچكى هستند ( ذرية بعضها من بعض ) . ابا عبدالله هم در عاشورا از حجور طابت و طهرت نام برد . قصه على اكبر و خواندن ابا عبدالله اين آيه را ) و آنگاه قصه يحيى بن عمر علوى را به عنوان نمونه ذكر مى كند . ( 1 ) خلق هاشمى و خلق اموى عقاد مى گويد[ : ( و لم يكن لبنى امية . . . و مناعم الحياة] ( ( 2 ) بعد مى گويد : حسين ( ع ) و يزيد نمونه كاملى از دو فاميل بودند با اين اختلاف كه حسين ( ع ) واجد جميع فضائل هاشمى بود ولى يزيد صفات خوب امويها را نداشت .
اخلاق معاويه فضيلت نبود ضمنا اين نكته بايد معلوم باشد كه آن حلم و آن صبر در شرع [ و از نظر] عقل فضيلت شناخته مى شود كه براى زندگى ابزار خلق نشده باشد بلكه مولود فضيلت طلبى و كمال طلبى و شرافت نفس باشد . آن صبر و حلمى كه يك تاجر يا يك سياسى براى رسيدن به مقصود انتخاب مى كند فقط يك ابزار است و ارزش وسيله را دارد . آن , كمال و علو نفس و ارزش ذاتى نفس و مقام انسانى و خلافت الهى شمرده نمى شود . اين نكته بسيار مهم است . عليهذا اگر مى گوئيم اخلاق خوب امويها , فقط خوب مادى است . اخلاق زندگى و سياسى امروز نيز از همين قبيل است . اخلاقى كه ما كياول مى گويد و حتى اخلاق ديل كارنگى از همين قبيل است . اين اخلاقها مولود اصولى عالى نيست مولود تجارت و سياست و راه يافتن به زندگى است .
در[ ( راهنماى دانشوران] ( جلد اول ذيل عنوان[ ( حيص بيص] ( ( شهاب الدين ابو الفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صيفى معروف به ابن صيفى كه از فقهاء شافعيه به شمار آمده ) از ابن خلكان نقل مى كند كه نصرالله محلى ( يا مجلى ) گفت : در خواب على بن ابى طالب را ديدم و گفتم : شما مكه را فتح كرديد و گفت يد آنكس كه به خانه ابوسفيان در آيد آمن است و آنگاه آنها با فرزندت حسين كردند آنچه كردند . گفت مگر اشعار ابن صيفى را نشنيده اى ؟ گفتم نه . گفت از خودش بشنو . از خواب كه برخاستم به خانه[ ( حيص بيص] ( رفتم و خوابم را گفتم . بانگش به گريستن بلند شد و گفت اين اشعار را ديشب نظم كردم و سوگند ياد كرد كه آن را بر هيچكس نخوانده ام و آنگاه خواند : ملكنا فكان العفو منا سجية { فلما ملكتم سال بالدم ابطح و حللتم قتل الاسارى فطالما { غدونا على الاسرى فنعفو و نصفح فحسبكم هذا التفاوت بيننا { و كل اناء بالذى فيه ينضح ( 1 )
نسب شريف امام حسين ( ع ) و اثرش در قضيه عاشورا عقاد مى گويد : موضوع نسب امام حسين و محبت زائد الوصف پيغمبر اكرم را در تحليل قضيه كربلا نبايد از ياد برد زيرا با اين مقياس كاملا مى توانيم بفهميم كه سپاه يزيد چگونه مردمى بدون ايده آل و منفعت پرست بودند و چگونه على رغم احترامى كه براى امام حسين ( ع ) در دل قائل بودند عمل مى كردند . اين خصوصيت است كه آنها را صد در صد در رديف مردم بى اصول و منفعت پرست قرار مى دهد . قصه هايى از محبت پيغمبر نسبت به امام حسين و همچنين استدلال امام حسين به محبت پيغمبر نسبت به خودش[ در تاريخ ثبت است] .
جمله هاى امام حسين به ابوذر عقاد در ص 64 در مقام بيان فصاحت امام حسين جمله هائى را كه به ابوذر فرموده نقل مى كند[ : ( يا عماه ان الله قادر ان يغير ما قد ترى , والله كل يوم فى شأن , و قد منعك القوم دنياهم و منعتهم دينك , و ما اغناك عما منعوك ! و ما احوجهم الى ما منعتهم فاسئل الله الصبر و النصر , و استعذ به من الجشع و الجزع , فان الصبر من الدين و الكرم , و ان الجشع لا يقدم رزقا و الجزع لا يؤخر اجلا] ( 1 ) . عقاد مى گويد : و كان يوم ئذ فى نحو الثلاثين من عمره فكأنما اودع هذه الكلمات شعار حياته كاملة منذ أدرك الدنيا الى أن فارقها فى مصرع كربلا ( 2 ) .
اين اشعار را به آنحضرت نسبت مى دهد : اغن عن المخلوق بالخالق { تغن عن الكاذب بالصادق و استرزق الرحمن من فضله { فليس غير الله من رازق من ظن ان الناس يغنونه { فليس بالرحمن بالواثق ( 3 ) و ايضا : لعمرك اننى لا حب دارا { تكون لها سكينه و الرباب احبهما و أبدل كل مالى { و ليس لعاتب عندى عناب ( 1 )
تربيت يزيد و صفات روحى و اخلاق او ( 1 )
مادر يزيد دختر مجدل كلبيه است كه زندگى با معاويه و در شهر را كراهت داشت و اشعار معروفى دارد :
للبس عبائة و تقرعينى { احب الى من لبس الشفوف و بيت تخفق الا رياح فيه { احب الى من قصر منيف . . .
و خرق من بنى عمى فقير { أحب الى من علج عنيف ( 2 ) معاويه آن زن را با يزيد پسرش به باديه فرستاد و يزيد در باديه رشد يافت , لهذا اخلاق باديه نشينى و صحرانشينى داشت . زبانش فصيح بود - يزيد ديوانى دارد كه چاپ شده . ابن خلكان را مى گويند از مريدهاى فصاحت يزيد است - و به شكار علاقه فراوانى داشت ( صيد لهو در اسلام و حكم صلاة مسافر در سفر لهو ) . سوم اينكه به اسب سوارى و مسابقه و تربيت حيوانات و مخصوصا سگ علاقه فراوانى داشت .
اين صفات در يك مردى كه قوى و نيرومند و صاحب ملكات فاضله باشد كمال و موجب تكميل قواى او مى شود ولى در اهل تنعم و اعقاب سلالات و آقازاده ها و اشراف زاده ها و شاهزاده ها سبب بطالت و اغراق در ترف و تنعم مى شود .
يزيد روى خصلت فصاحت بدوى به معاشرت با شعراء و منادمت اهل اباطيل علاقه فراوانى داشت آنهم از نوع اشعارى كه در اسلام لغو و لهو است ( لان يملا بطن الرجل قيحا خير من ان يملا شعرا ) ( 1 ) غرق شدن در شعر و خيال ضررهاى زيادى دار د . شعر تا حدى از مظاهر جمال است , آثار اجتماعى مفيدى ممكن است داشته باشد . داستانها در اين زمينه هست و به همين دليل كه خوبى دارد بدى هم دارد . دربارهائى كه دربار شعر و خلاعت و لغو بوده بسيار فاسد بوده . خيليها بوده اند كه به واسطه يك شعر در دربار امويها صله هاى فراوانى برده اند . ( داستان وليد اموى و ابن عايشه ص 75 مكتب تشيع ) .
به هر حال شعراء و بطالها در دربار يزيد مقامى داشتند و خودش هم در وصف خمر و ساير چيزها اشعارى دارد , از آنجمله : شميسة كرم برجها قعردنها { و مشرقها الساقى و مغربها فمى فان حرمت يوما على دين احمد { فخذها على دين المسيح بن مريم . . .
1- ترجمه : حكومت كه در دست ما آمد عفو و بزرگوارى روش ما بود و چون به دست شما رسيد خون در سرزمين ابطح جارى شد .
شما كشتن اسيران را روا شمرديد ولى ما از اسيران گذشتيم و آنها را بخشوديم . همين تفاوت ميان ما و شما بس كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست] .
و از آنجمله : دع المساجد للعباد تسكنها { و اجلس على دكة الخمار و اسقينا ان الذى شربا فى سكره طربا { و للمصلين لا دنيا و لا دينا ما قال ربك ويل للذى شربا { لكنه قال ويل للمصلينا . . . ( 1 ) و از آنجمله است : لما بدت تلك الرؤوس و أشرقت { تلك الشموس على ربى جيرون صاح الغراب فقلت صح أولا تصح { فلقد قضيت من النبى ديونى . . . ( 2 ) و از آنجمله است اشعارى كه به اشعار ابن الزبعرى ملحق كرد كه مفصل است .
علاقه و افر يزيد به شكار و تفريح مانع رسيدگى به كارهاى مملكتدارى و سياست بود و ناچار كارها در دست ديگران بود .
و اما علاقه او و سرگرمى او به بازى با حيوانات , كارهاى او را به صورت مسخره ا ى در آورده بود . نه تنها به اسب سوارى و اسب دوانى علاقه وافرى نشان مى داد ( اين عمل در اسلام ممدوح است ) او يك عدل بوزينه و يوز ( فهادين ) تهيه كرده بود با آنها سرخوش بود . يك بوزينه اى داشت كه او را تعليم كرده بود . بوزينه هم از هر حيوانى بهتر تعليم قبول مى كند . ( قصه بوزينه و وزارت ) به او كنيه ابوقيس داده بود ( عرب به حيوانات لقب و كنيه مى دهد . ) من ذاك ام عريط للعقرب { وهكذا ثعاله للثعلب ( 1 ) به جعل مى گويد ابو جعرانه و احيانا به حيوان شخصى ممكن است علم شخصى بدهد . يزيد يك كنيه شخصى به اين ميمون داده به نام ابوقيس ) . به اين حيوان لباس ابريشم و حرير و ديبا و جامه هاى زربفت مى پوشيد و او را در مجلس شراب خويش حاضر مى كرد . ( بنازم غيرت ندماى يزيد را و حتما بسيارى از امرا و حكام در آن مجلس حاضر مى شده اند ! ) از طرف ديگر ماده الاغ چابكى داشت و گاهى ابا قيس كه تعليم داده شده بود سوار آن ماده الاغ مى شد و در مسابقه اسبها شركت مى كرد . خودش خيلى علاقه داشت كه ابا قيس برنده مسابقه بشود ( و شايد هم احيانا سوار كارها به خاطر يزيد عمدا ماده الاغ را جلو مى انداختند ) .
اين اشعار يزيد ( 2 ) در اين زمينه است : تمسك أبا قيس بفضل عنانها { فليس عليها ان سقطت ضمان ألا من راى القرد الذى سبقت به { جياد أمير المؤمنين أتان ( 3 )
اين بود شمه اى از اخلاق يزيد , و معاويه مى خواست او را برگردن مسلمين سوار كند .
وضع حكومت يزيد صورتى داشت كه قابل صلح و معاهده و معاقده نبود .
امام مجتبى با معاويه قرارداد صلح بست . معاويه عقل و خلقى داشت كه مى توانست تا حدودى حفظ ظاهر بكند و جز در مواردى كه براى ملك و سياستش خطر بود رعايت ظواهرى را بنمايد . ولى وضع يزيد تجاهر به فسق و تجاهر به رذالت و پستى و تجاهر به عياشى بود . اگر هم از ناحيه امام حسين و به نام اسلام و قرآن قيامى نمى شد و[ طومار] حكومت يزيد را در ظرف سه سال در هم نمى پيچيد و چند سال طول مى كشيد , ممكن بود قيام ديگرى عليه يزيد شود كه عنصر اسلامى هم نداشته باشد و آنوقت خطر مواجه عالم اسلام مى شد .
به قولى مردن يزيد در يك مسابقه اى واقع شد كه با ميمونى - و شايد همان ابو قيس بوده - گذاشته بود . قيام اهل مدينه تنها سببش شهادت امام حسين نبود , سبب ديگرش وضع ناهموار يزيد بود : عبدالله بن حنظله با عده اى به نمايندگى اهل مدينه آمد به شام , اوضاع را طورى ناراحت كننده ديد كه گفت : والله ما خرجنا على يزيد حتى خفنا أن نرمى بالحجارة من السماء . ان رجلا ينكح الامهات والبنات والاخوات , و يشرب الخمر , و يدع الصلاة , والله لو لم يكن معى أحد من الناس لابليت الله ( 1 ) فيه بلاء حسنا . ( 2 )
بعضى گفته اند به[ ( ذات الجنب] ( مرد در سن 37 سالگى . ( 1 ) احتمال داده مى شود كه افراط در شراب و لذات , كبدش را از بين برده بوده . يزيد در كودكى در باديه مرض آبله گرفت و آبله رو بود . عقاد مى گويد : و سيم و بلند قامت بود . همچنين مى گويد : يزيد به مسابقه و مطارده علاقمند بود ولى بيشتر جنبه لهوى داشت نه جنبه جدى و شجاعانه .
يزيد شخصا خصلت شجاعت و تهور عربى را كه بعضى از آباء مادريش مثل عتبه و وليد عمويش و شيبه داشتند نداشت و به تمام معنى مردى مهمل و عياش و سبكسر بود و لهذا در يكى از جنگهاى زمان معاويه كه معاويه سپاه سفيان بن عوف را براى جنگ قسطنطنيه يا براى فتح قسطنطنيه فرستاد يزيد تمارض و تثاقل كرد تا سپاه حركت كرد و بعد هم شايع شد كه سپاه دچار مرض و قحطى شدند . خبر به يزيد عياش رسيد . اين شعرها را گفت : ما أن أبالى بما لاقت جموعهم { بالفرقدونة من حمى و من موم اذا اتكأت على الانماط مرتفقا { بدير مران عندى ام كلثوم ( 2 ) معاويه وقتى شنيد قسم خورد كه يزيد را به سپاه ملحق مى كنم براى رفع عار شماتت .
از اينجا دو نكته معلوم مى شود : الف - روى كار آمدن يزيد كه هيچگونه , لياقتى نداشت , نه لياقت خلافت و نه لياقت ملكدارى و سياست , صرفا معلول فساد تدريجى اخلاق مسلمين در آن عهد بود . معاويه اگر لياقت خلافت نداشت ولى لياقت سياست و ملكدارى داشت .
ب - فرق ظاهرى ديده مى شود بين عمر و معاويه كه عمر حاضر نشد عبدالله پسرش را انتخاب كند و يا جزء شورا قرار دهد و گفت : عبدالله در تدبير منزل خودش عاجز است , ولى معاويه على رغم عقيده خودش به عدم لياقت يزيد , زمام كار را به دست او سپرد .
قلوبهم معك و سيوفهم عليك
فرزدق به امام گفت[ : ( قلوب الناس معك و سيوفهم مع بنى امية , و القضاء ينزل من السماء , والله يفعل ما يشاء] ( . ( 1 ) مجمع بن عبيد عامرى ( 2 ) گفت[ : ( أما أشراف الناس فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم , فهم الب واحد عليك , و أما سائر الناس بعدهم فان قلوبهم تهوى اليك و سيوفهم غدا مشهورة عليك] ( . ( 3 ) ايضا بشر بن غالب در ذات عرق به نقل نفس المهموم ص 93 .
فرزدق نظر عامة را گفت , عامه اى كه محكوم روش كبراء و رؤساء بودند و از خود اراده اى نداشتند ولى مجمع بن عبيد تجزيه كرد اشراف بى ايمان را از عامه مؤمن ضعيف تابع صفت مقلد مسلك كه طبق منطق قرآن كريم هر دو در آتشند . در حقيقت معناى جمله فرزدق اينست كه دل اينها با تو است ولى دلشان هيچ كاره است , حاكم معزول است ولى شكمشان با دشمنان تو است و اينها هم بنده شكمنده و به امر شكم با دل خودشان مى جنگند , قبل از اينكه با تو بجنگند , با سپاه شكم به جنگ دل خودشان رفته اند و ضمير خود را مجروح كرده اند . اجمالا معلوم مى شود كه ممكن است بشر دلش حق را بخواهد و آرزو كند و در عين حال على رغم عشق و علاقه اش قدم بردارد و به روى محبوب خودش خنجر بكشد .
مى گويند مأمون شيعه امام كش بود . عموم مردم حق را دوست دارند يك نوع دوستى كاذبى يعنى دوستى بى ريشه اى . نظير اشتهاى كاذب و اشتهاى صادق , و نظير صبح كاذب و صبح صادق . تعصى الاله و أنت تظهر حبه ( 1 ) . . .
فرق انصار و مشاورين معاويه با انصار و مشاورين يزيد (1 )
[ ( عقاد] ( اعوان معاويه را كه عقلا بودند انصار الدول و بناة العروش مى خواند ولى انصار يزيد را جلادين مى خواند . مى گويد[ : ( فكان أعوان معاوية ساسة و ذوى مشورة , و كان أعوان يزيد جلادين و كلاب طراد فى صيد كبير] ( ( 2 ) . يزيد عادت داشت كه سگهائى را به دنبال شكار بيگناهى بفرستد .
عقاد اعوان يزيد را بالاتر از دنياپرست و هوادار دنيا مى خواند . مثلا عمر و عاص و كليه زير كان دور و بر معاويه هواخواه دنيا بودند , ولى سران اعوان يزيد يك عده اى بودند كه فطرت بشرى آنها به كلى مسخ شده بود .
اخلاق و صفات شمر و عبيد الله و مسلم بن عقبه هر يك از اين سه نفر يك نقصى در بدن يا در نسب داشتند و روى قاعده روانشناسى هر كسى كه نقصى دارد مى خواهد هر طور شده آن نقص را جبران كند و فعاليت زيادى مى كند ( 1 ) و احيانا جبران نقص خود را در پائين آوردن و منكوب نمودن ديگران مى خواهد بنمايد تا تعادل برقرار شود . درباره شمر گفته اند : كان أبرص كريه المنظر , قبيح الصورة و كان يصطنع المذهب الخارجى ( چون در سايه اين مذهب بهتر مى شود از اجتماع انتقام گرفت ) يحارب بها عليا و أبناءه , و لكن لا يتخذه حجة ليحارب بها معاوية و أبناءه . ( 2 ) درباره مسلم بن عقبه گفته اند : كان أعور أمغر , ثائر الرأس , كأنما يقلع رجليه من وحل اذا مشى . ( 3 ) درباره عبيدالله گفته اند : كان متهم النسب فى قريش ( عرب به افتخار نسبى قطع نظر از حلال زاده بودن اهميت زيادى مى داد ) لان أباه زيادا كان مجهول النسب فكانوا يسمونه زياد بن أبيه . ثم ألحقه معاوية بأبى سفيان القصة . . . و كانت أم عبيدالله جارية مجوسية تدعى مرجانة ( ظاهرا ايرانى بوده و شايد در مدت ولايت فارس او را پيدا كرد ) فكانوا يعيرونه بها و ينسبونه اليها , كان الكن اللسان لا يقيم نطق الحروف العربية , فكان اذا عاب الحرورى من الخوارج قال[ ( هرورى] ( فيضحك سامعوه , و أراد مرة أن يقول : اشهروا سيوفكم فقال : افتحوا سيوفكم فهجاه يزيد بن مفرغ : ( 4 )
و يوم فتحت سيفك من بعيد { أضعت و كل أمرك للضياع ( 1 ) مسلم بن عقيل درباره اش گفت[ : ( و يقتل النفس التى حرم الله قتلها على الغضب و العداوة و سوء الظن و هو يلهو و يلعب كأنه لم يصنع شيئا ) ] . ( 2 ) ( موت وجدان ) . عبيدالله در وقعه كربلا فقط 28 سال داشت .
يزيد به واسطه امتناعى كه زياد از بيعت گرفتن اهل بصره براى يزيد كرد , از زياد و پسرش بدش مىآمد ( 4 ) و اين هم يك علتى بود براى اينكه عبيدالله كوشش بيشترى در خدمت بكند و بيشتر اظهار اخلاص بكند اما عمر بن سعد صرفا كور و كر طمع منصب , پول و لذت بود .
اباء حسين ( ع ) از بيراهه رفتن
در[ ( نفس المهموم] ( است ( ص 40 ) : فقال له اهل بيته : لو تنكبت الطريق الا عظم كما فعل ابن الزبير كيلا يلحقك الطلب , فقال : لا والله لا افارقه حتى يقضى الله ما هو قاض . ( 1 ) اين هم يك نمونه است از روح شجاعت و فروسيت و مردانگى اسد اللهى .
ابن زياد بعد از تنها ماندن مسلم تصميم گرفت نماز را در مسجد بخواند .
گفت[ : ( برئت الذمة من رجل من الشرطة و العرفاء و المناكب - رؤوس العرفاء - و المقاتلة صلى العشاء الا فى المسجد . ( 2 ) معناى[ ( مقاتل] ( سرباز است , شرطه و شرطى كه جمعش شرط است : و هم الطائفة من خيار أعوان الولاة و فى زماننا هم رؤساء الضابطة ( منجد[ . ( ( عرفاء] ( جمع عريف است : القيم بأمر القوم . ( 1 ) مناكب جمع منكب است به معناى عريف , و در اينجا رؤساء آنها مراد است .
كراهت اباعبدالله از شروع به قتال بعد از آنكه امام حسين ( ع ) و[ ( حر] ( به نينوا رسيدند و نامه عبيدالله رسيد كه[ : ( اما بعد فجعجع بالحسين حتى يبلغك كتابى و يقدم عليك رسولى , فلا تنزله الا بالعراء فى غير حصن و على غير ماء] ( ( 1 ) زهير پيشنهاد كرد كه الان با اينها بجنگيم . اباعبدالله فرمود[ ( أنى أكره ان ابدأهم بالقتال] ( ( 2 ) . امام حسين يكى از مبادى و اصولش عدم شروع به جنگ بود . ( قصه على ( ع ) و كشتن كريب بن الصباح و خواندن آيه : الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص لو لم تبدأ و ناما بدأناكم ) .
مأموريت يافتن عمر سعد ص 114 : و كان الديلم قد ثاروا على يزيد بن معاوية و استولوا على دستبى بارض همدان , فجمع لهم عبيدالله بن زياد جيشا ( 3 ) . . . معلوم مى شود كه فرمان جنگ با[ ( ديلم] ( را عبيدالله در زمان حكومت بصره ( فقط ) قبل از آمدن به كوفه به عمر سعد داده بود .
كراهت باطنى مردم از رفتن به جنگ حسين ( ع ) ص 116 : و كان جنود الجيش ( مثل اينكه هسته جيش كربلا همانهائى بودند كه آماده رفتن به غزو ديلم بودند ) يستللون منه و يتخلفون بالكوفة , فندب عبيدالله رجلا من اعوانه - هو سعد بن عبد الرحمن المنقرى - ليطوف بها و يأتيه بمن تخلف عن المسير لقتال الحسين , و ضرب عنق رجل جىء به .
و قيل انه من المتخلفين فاسرع بقيتهم الى المسير] ( ( 1 ) .
اگر همين كشتارهائى كه اهل كوفه در موافقت و تبعيت ابن زياد دادند در مخالفت با او مى دادند بلكه اگر ده يك اين كشتار را مى دادند موفق مى شدند و به آرزوى دل خود كه سقوط بنى اميه بود نائل مى شدند , ولى مثل اينكه مستسبع و خود باخته بودند نمى توانستند خود را جمع و جور كنند و به كار خود نظم بدهند . درباره[ ( هانى] ( گفته اند كه چندين هزار نفر مسلح موافق داشت . عجب اينست كه ابن زياد با يك تهور همه آنها را مرعوب مى كرد . ابن زياد كه از شام يا بصره با خود سپاهى نياورده بود .
فلسفه قيام حسينى
عقاد مى گويد : . . . انما الحكم فى صواب الحسين و خطئه لامرين لا يختلفان باختلاف الزمان و اصحاب السلطان , و البواعث النفسية التى تدور على طبيعة الانسان الباقية و النتائج المقررة التى مثلت للعيان باتفاق الاقوال . . .
[ ( عقاد] ( علل و بواعث نفسى را اينطور توضيح مى دهد : اولا ملك يزيد ثابت و محكم و پابرجا نبود - مثل ملك معاويه - به جهت اينكه تنها مغيرة بن شعبه حاكم آنوقت كوفه كه از حكومت عزل شده بود اين پيشنهاد ( ولايت عهدى يزيد ) را كرد و خود معاويه باور نمى كرد , با زياد مشورت كرد او هم صلاح نديد ( لا اقل حاضرا ) . مروان حكم سخت مخالف بود و خودش طمع داشت و حتى در فكر شورش افتاد و بعد با ماهى هزار دينار براى خود و صد دينار براى دوستان قانع شد . سعيد پسر عثمان از معاويه گله كرد كه پدر و مادر و خود من از يزيد و پدر و مادرش بهترين هستيم و بعد هم با دريافت ولايت خراسان راضى شد و رفت . پس اين حكومت استقرار نداشت بذاته .
ثانيا دولت يزيد از ابتدا بناء كارش برسب على ( ع ) و آل على بود و اگر حسين ( ع ) بيعت مى كرد ناچار بود وفا كند و اين خود امضاء اين سنت سيئه بود و نسل بعد نسل مورد قبول واقع مى شد . ( حكومت يزيد از معاويه صد درجه بدتر بود زيرا سر به رسوائى زده بود ) .
اما راجع به نتايج اين حركت : اولا خود يزيد نتوانست آب خوشى از گلويش فرو برود . حادثه مدينه دنبال حادثه كربلا بود . عبدالله بن زبير وسيله تبليغاتى خوبى يافت و قضيه مكه واقع شد .
بعدها[ ( يالثارات الحسين] ( ستارى بود كه در تمام مدت شصت ساله بعدى بنى اميه همواره حكومت امورى را مى لرزانيد . لهذا بعضيها مثل مارتين آلمانى سياست حسينى را از اول متوجه همين هدفها مى دانند .
عقاد راجع به حركت دادن نساء و اطفال مى گويد[ : ( . . . انما يبدو الخطاء فى هذه الحركة حين تنظر اليها من زاوية واحدة ضيقة المجال قريبة المرمى , و هى زاوية العمل الفردى الذى يراض باساليب المعيشة اليومية و يدور على النفع العاجل للقائمين به والدا عين اليه] ( . . . ( 1 ) مى گويد مسلم قادر بود خيلى كارها از قبيل كارهاى ابن زياد بكند , مالهائى بگيرد و ببخشد و بكشد , ولى برخلاف اصولى بود كه پيروى مى كرد .
مسلم در حالى كه آماده كشته شدن بود وصيت كرد هفتصد در هم قرض دارم , زره و شمشيرم را بفروشيد و ادا كنيد ! ( مسلم در فكر صاف كردن مال مردم هم در دوره چند روزه حكومت خودش نيافتاد با اينكه فرمان حضرت به منزله اجازه سهم امام هم بود ! ) .
كلمه كربلا
مى گويند كربلا در اصل[ ( كور بابل] ( بود .
روحيه اصحاب امام حسين و عشق صادق آنها و اينكه آنها مرگ را[ ( ايثار و اختيار)]
اين خصوصيت در ميان همه شهداء كربلا بوده كه آثروا الموت يعنى اختيارا مردن را بر زندگى ننگ آور ترجيح دادند . احدى نبود كه راه نجات نداشته باشد . گاهى اتفاق مى افتد كه جمعيتى مرد يا زن و مرد و اطفال ناگهان در جائى گرفتار مى شوند و به وضع بسيار فجيعى كشته مى شوند , ولى خصوصيت حادثه كربلا در ميان حوادث فجيع ديگر جهان اينست كه همه آنها با آنكه راهى براى نجات داشتند منتها با قبول ذلت و بى ايمانى , طريق ايمان و فدا و ايثار و تعظيم حق را ترجيح دادند . آنها جمال اخلاق و زيبائى شهادت و كمال عبوديت را درك كرده بودند . قضيه امان عباس بن على ( ع ) و قصه محمد بن بشر الحضرمى و حل بيعت كردن سيد الشهداء از عموم و قضيه قاسم و قضيه غلام سياه , همه گواه موت اختيارى است .
خصوصيت ديگر صحابه ابا عبدالله اين بود كه خودشان را قبل از شهادت حضرت و بنى هاشم به شهادت رساندند و اين , دليل بر كمال ايمان اينها به قائدشان بود .
اصحاب ابا عبدالله نه براى مزد و اجرت مى جنگيدند و نه از ترس و بيم , فقط براى ايمان و عقيده و حريت مى جنگيدند .
از عجائب اينست كه در هيچ موطنى اينها در مقام عذر و توجيه براى تسليم و سلامت بيرون آمدن برنيامدند . عقاد مى گويد ( ص 157 ) : و لم يخطر لا حد منهم ان يزين له العدول عن رأيه ايثارا لنجاتهم و نجاته , و لو خادعوا انفسهم قليلا لزينوا له التسليم و سموه نصيحة مخلصين يريدون له الحياة ( 1 ) آنطور كه ابن عباس و ديگران كردند - و ليكنهم لم يخادعوا انفسهم و لم يخادعوه وراء اصدق النصيحة له ان يجنبوه التسليم و لا يجنبوه الموت , و هم جميعا على ذلك ( 2 ) , با آنكه عيال و اطفال را مى ديدند و عاقبت آنها را مى دانستند و اين خيلى عجيب است و دليل بر اينست كه مكتب حسينى مكتب عشق بود . مناخ ركاب و منازل عشاق .
شود آسان به عشق كارى چند { كه بود نزد عقل بس دشوار
منطق ابن عباس و منطق امام حسين ( ع )
منطق ابن عباس منطق سياست و بازى سياسى بود , منطق عقل و دها و رعايت مصالح نفس خود بود . او با منطق عقلى , صحيح مى گفت كه : انى اتخوف عليك فى هذا الوجه الهلاك , ان اهل العراق قوم غدر ( 1 ) پس توهم با آنها سياست بازى و غدر كن - اقم بهذا البلد فانك سيد اهل الحجاز , فان كان اهل العراق يريدونك كما زعموا فلينفوا عدوهم ( 2 ) خودشان بروند دم چك , اگر كشته شدند كه به جهنم , اگر غالب شدند و مهيا شد تو برو . درست اين منطق , منطق سياسيون نفعى است نه منطق شهدا - ثم اقدم عليهم , فان ابيت الا ان تخرج فسر الى اليمن فان لها حصونا و شعابا , و لا بيك بها شيعة . ( 3 ) معناى كلام ابن عباس اينست كه اگر اهل عراق حاكمشان را بيرون نكردند و اهل جهاد نبودند توهم آنها را رها كن . اين منطق منطق معامله است . منطق امام نه منطق غدر و كيد بود و نه منطق معامله و همكارى انتفاعى , صرفا منطق ايثار و عقيده و شهادت در راه عقيده بود . بشر يا منطق مكر دارد مثل اغلب سياسيون دنيا , يا منطق معامله دارد مثل احزاب سياسى امروز , يا منطق فدا و عقيده دارد مثل نوادر خلقت از قبيل امام حسين عليه السلام .
فقال له الحسين يا ابن عم انى اعلم انك ناصح مشفق ( 1 ) براى شخص من و مصالح شخص من - ولكنى قد أزمعت و أجمعت على المسير . ( 2 ) مقصود حضرت اين نيست كه گفتارى از روى حسن نيت است ولى من اين مقدمات و نتايج را قبول ندارم , بلكه مقصود اينست كه اين مقدمات و نتايج براى كسى كه بخواهد , از اين راه برود و اهل معامله و معاوضه باشد درست است ولى راه من اين راه نيست و منطق من منطق درد عقيده داشتن و درد خيرخواهى داشتن است . درد طبيبى است كه از غم مريضها رنج مى برد .
عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم . راه من راه شهادت است . منطق شهيد منطق دي گرى است غير از منطق عقلى عملى انتفاعى . معناى ان الله شاء ان يريك قتيلا اينست كه خدا از تو روح شهادت مى خواهد ان لك درجة لن تنالها الا بالشهادة .
صفاتى كه از ابا عبدالله در كربلا ظهور كرد
صفاتى كه از ابا عبدالله در روز عاشورا ظهور كرد عبارت بود از : 1 - شجاعت بدنى 2 - قوت قلب و شجاعت روحى 3 - ايمان كامل به خدا و پيغمبر و اسلام 4 - صبر و تحمل عجيب 5 - رضا و تسليم 6 - حفظ تعادل و هيجان بيجانكردن و يك سخن سبك نگفتن نه خودش و نه اصحابش 7 - كرم و بزرگوارى و گذشت 8 - فداكارى و فدا دادن .
فلسفه جنگ نور و ظلمت در ميان بشر
ص[ : 162 ( فجيرة كربلا كانت قديما من معاهد الايمان بحرب النور و الظلام , و كان حلولها اناس يؤمنون بالنضال الدائم بين اورمزد و اهرمان ( 1 ) ( دو علم افراشت اسپيد و سياه . . . ) و لكنه كان فى الحقيقة ضربا من المجاز و فنا من الخيال . و تشاء مصادفات التاريخ ان لاترى هذه البقاع التى آمنت باورمزد و اهرمان حربا هى اولى ان تسمى حرب النور و الظلام من حرب الحسين و مقاتليه ( 1 ) ( فلسفه اينكه امام حسين در نزديك ايران مدفون شد ) . و هى عندنا اولى بهذا الاسم من حرب الاسلام و المجوسية فى تلك البقاع و ماوراء ها من الارض الفارسية , لان المجوسى كان يدافع شيئا ينكره , خفى دفاعه شىء من الايمان بالواجب كما تخليه و رآه .
( 2 ) ( شاميون تا حدى نسبت به آل على از روى عقيده مخالفت مى كردند .
قصه عصام بن المصطلق شاهد اين مدعا است ) و لكن الجيش الذى ارسله عبيد الله بن زياد لحرب الحسين كان جيشا يجارب قلبه لا جل بطنه , او يجارب ربه لاجل واليه ( 3 ) ( و حتى مشركين بدر و احد هم غير رؤسايشان روى عقيده مى جنگيدند ) .
روحيه اصحاب ابن زياد
و ركب اناسا منهم الفزع الدائم بقية حياتهم ( 1 ) ( چون عقيده و وجدانش ضد عمل خودش بود و دائما وجدانش به او القاءاتى مى كردند مثل بسيارى از كسانى كه گرفتار عذاب وجدان مى شوند و فرياد مى زنند : مرا بكشيد ! اين وجود ننگين را از بين ببريد ! ديوانگى بسر بن ارطاة در آخر عمرش شايد از همين قبيل بوده . آن فرشته مأمور عذاب اينگونه افراد همان وجدان خود آنها است ) لانهم عرفوا الاثم فيما اقترفوا عرفانا لا تسعهم المغالطة فيه ( 2 ) . . .
خبث باطنى اصحاب عمر سعد
جبن و طمع نمى توانند وقايع جنايت آميز كربلا را توجيه كنند و كينه شخصى نيز اگر علاوه شود همچنين , زيرا كينه شخصى در كار نبوده . امام حسين هم در عاشورا فرمود : آيا حلالى را حرام و حرامى را حلال كرده ام - كه از روى عقيده با من [ - 1 و بر پاره اى از آنان در بقيه عمرشان وحشتى دائمى چيره گشته بود] .
[ - 2 زيرا آنان به خوبى فهميده بودند كه گناهى بزرگ مرتكب شده اند به طورى كه نمى توانستند مغالطه كنند و خودشان را گول بزنند] .
165 بجنگيد ؟ - يا مالى را برده ام و خونى را ريخته ام - كه روى عداوت شخصى با من بجنگيد ؟ - جبن و طمع نمى توانند مثله و تنكيل و كشتن طفل صغير و آب بستن و اسب تاختن را توجيه كند . بايد گفت در طينت امثال شمر يك نوع خبث ذاتى و كينه با حقى وجود داشته و با هر عمل جوانمردانه مخالف بودند .
نظم در اصحاب سيد الشهداء
مطابق نقل عقاد ( ص 184 ) نظمى در كار اصحاب سيد الشهدا بود از اين جهت كه بعضى خودشان را وقايه و سپر امام حسين قرار مى دادند و تا او مى افتاد فورا آن جا ( خلا ) پر مى شد .
گاهى شعرا در بيان خود مى گويند : آرزويم اينست كه يك لحظه محبوب خود را ببينم و بميرم , آرزويم اينست فلان مقصودم حاصل شود و بميرم . به قدرى يك موضوع جالب مى شود كه حاضرند تمام زندگى را و تمام امتداد زمان را در يك لحظه جمع كنند ولى با آن كيفيتى كه مى خواهند . از حيات , كيفيت حيات را مى خواهند نه كميت آن را . ( اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست . . . ) . اصحاب ابا عبدالله از كميت حيات گذشتند و همه حيات را و خوشيهاى حيات را - خوشيهائى كه فقط عده معدودى از صاحبان روحيه عظيم آن را درك مى كنند - در يك نصف روز به علاوه يك شب جمع كردند براى خود . خدا مى داند كه چه عظمت و جلال و زيبائى و جمالى داشته آن فداكاريها و آن به خاك افتادن ها ! انسان نصف روز زنده بماند ولى غرق در آن حالت معنوى باشد برترى دارد بر هزار سال زندگى حيوانى كه جز خوردن و خوابيدن كيفيتى ندارد .
بعضى گفته اند ما طالب عرض عمريم نه طول عمر . عرض عمر كيفيت عمر است . عرض عمر هم در نظرها مختلف است , از نظر بعضيها شكمخوارگى و مستى و قمار و باده گسارى است و از نظر بعضى حريت و استقلال و زير فشار نبودن و عشق معنوى و الهى است[ . ( موسولينى] ( مى گفت : انسان يك سال مثل شير زندگى كند بهتر است از اينكه صد سال مثل گوسفند زندگى كند , ولى گفت : اين گفته را پنهان كنيد . عرض عمر در نظر موسولينى شيرى و درندگى بود و در نظر على ( ع ) مثلا عبادت و خدمت به حقيقت بود .
شجاعت اصحاب اباعبدالله و اعمال حاكى از عقب نشينى لشكر عمر سعد كارهائى سپاه عمر سعد در كربلا كردند كه مى نماياند واقعا در مقابل اين عده قليل عاجز ماندند . از آن جمله :
1 - سرباز زدن از جنگ تن بتن و دست به تيراندازى زدن .
2 - حمله كردن از پشت خيمه ها براى اينكه خيمه ها را بسوزانند و يا از پشت خنجر بزنند .
3 - دستور عمر سعد در مقاتله با شخص سيدالشهدا كه گفت : هذا ابن قتال العرب و دستور او كه مانع صحبت كردن حسين ( ع ) بشوند .
اعمال دنائت ما بانه لشكر عمر سعد دنائتهائى كه اصحاب يزيد به خرج دادند كه از قانون جنگ و فروسيت به كلى دور بود : 1 - منع آب ( نه تنها بر حريف بلكه بر اطفال و كودكان ) .
2 - كشتن اطفال , خصوصا در برابر ديدگان مادر و خواهر و عمه , نظير قضيه طفلى كه له قرطان . ( 1 ) 3 - برهنه كردن بدن امام حسين به واسطه طمع در لباسهاى آن حضرت .
4 - ريختن به سرزنها و كندن حلى و زيور از بدن آنها .
5 - سنگباران و تير باران كردن آن عده قليل .
6 - شماتتهاى لاذع ( 2 ) .
7 - سر شهيد به گردن اسب آويختن .
8 - سب و دشنام .
9 - اسب تاختن بر بدن آن حضرت .
10 - تنگ گرفتن بر اسيران و زدن آنها و سوار كردن آنها بر شتران بى جهاز .
11 - غل كردن بيمار ( امام سجاد عليه السلام ) .
12 - مقابل كردن سرها و اسراء .
13 - جاى بد به اسيران دادن .
14 - شماتت به اسيران داغديده .
15 - جسارت به سر مقدس و دندانهاى مقدس .
16 - كشتن زن ( مادر وهب ) .
17 - عبور دادن اسيران از قتلگاه ( اگر به تقاضاى خود اسيران براى وداع نبوده ) .
18 - آتش زدن به خيام در شبى كه اسرا بايد هنوز بمانند و بسر برند .
19 - نان و غذا ندادن به اطفال به طورى كه اطفال معصوم از دست مردم نان و خرما مى گرفتند و ام كلثوم مانع مى شد .
سه عمل يزيد كه موجب زوال ملك اموى شد ( و مخصوصا اثر عظيم حادثه كربلا ) ص[ : 216 ( لقد كانت ضربه كربلا و ضربة مدينة و ضربة البيت الحرام اقوى ضربات امية لتمكين سلطانهم و تثبيت بنيانهم و تغليب ملكهم على المنكرين و المناز عين , فلم ينتصر عليهم المنكرون و المنازعون بشىء كما انتصروا عليهم بضربات ايديهم , و لم يذهبوا بها ضاربين حقيقة حتى ذهبوا بها مضروبين الى آخر الزمان , و تلك جريرة يوم واحد هو يوم كربلا فاذا بالدولة العريضة تذهب فى عمر رجل واحد مديدالايام ( 1 ) ( و شايد اگر حادثه كربلا نبود به اندازه ملك بنى العباس دوام پيدا مى كرد ) . . .
پاداش سيدالشهدا در دنيا و فلسفه تعظيم عاشورا
ص[ : 224 ( و تسديد العطف الانسانى منا فرض من اقدس الفروض على الناظرين فى سير الغابرين ( 1 ) ( فلسفه عزادارى سيد الشهدا و پاداشى كه بايد تاريخ بدهد ) لان العطف الانسانى هو كل ما يملك التاريخ من جزاء و هو الثروة الوحيدة التى يحتفظ بها الخلود ( 2 ) ( فلسفه تذكر سيدالشهدا از يك جنبه مربوط به ما است كه از يك سرچشمه فيض استفاده مى كنيم , از طرف ديگر تقديرى از شهدا و شهادت است , و از طرف ديگر يك فريضه تاريخى و يك وظيفه اجتماعى در برابر اجتماع است . . . ) .
منفعت فردى عامل تنازع و تضارب و قبض و استخدام اجتماع است , و حس منفعت عمومى و به عبارت ديگر اصول عالى اخلاقى انسان عامل حفظ و تعاون و افاضه و اعانه است . پس اصحاب خير عموم , خدام واقعى اصول و نواميس اجتماعند و از همين جهت است كه اجتماع از آنها تقدير مى كند .

________________________________________
[ 1- ترجمه : در پستى ياوران او ( يزيد ) همين بس كه در كربلا به جهت اعتقادى كه به كرامت و حق آنحضرت داشتند از مقابله رو در رو با آنحضرت مى هراسي دند , ولى پس از شهادت لباس او و زنانش را در ميان اموال غارت شده بيرون مىآوردند . و اينان اگر به دين او و رسالت جدش هم كافر بودند اين عمل آنها در مذهب مردانگى پستترين كار بود] .
1- عقاد , ص[ . 18 ما خاندانى هستيم كه مكر و حيله را ناخوشايند مى داريم] .
2- سرمايه سخن , جلد دوم [ . ايمان از ترور جلوگيرى كرده است] .
1 - سوره احزاب , آيه[ . 67 پروردگارا ما از سروران و بزرگان خود پيروى كرديم و آنها گمراهمان كردند] .
1 - سوره نساء , آيه[ 54 ترجمه : بلكه ( يهود ) نسبت به مردم ( مسلمين ) حسد مى ورزند به خاطر آنچه كه خدا از فضلش به آنها عطا كرده است] .
1- ترجمه : و اين درگيرى ميان آن دو ( حسين ( ع ) و يزيد ) بازگشت آن به اسبابى بود كه موجب نفرت و جدايى ميان اين دو نفر مى شد كه همان تعصب و حمايت از آثار موروثه گذشتگان آنها , و تعصب در سياست , در عواطف شخصى , در اختلاف اخلاق و تربيت و رشد و تفكر آنها بود] .
2- ترجمه : اى كاش مى دانستم كه او به چه چيز بر من پيروز شد] .
3- ترجمه : به سبب خدا بر تو پيروز شدم اى ابوسفيان] .
1- ترجمه : گمان ندارم كه تا پيش از رسيدن به دريا توقف كنند] .
2- ترجمه : اى روميان ادامه دهيد] .
3- ترجمه : واى بر بنى اصفر ( روميان] ( .
1- ترجمه : نه - به خدا سوگند - نمى خواهم خانه را بر ضد او از سواره و پياده پركنى , و اگر ابوبكر را اهل اين كار نمى ديديم او را در اين امر آزاد نمى گذاشتيم] .
2- نهج البلاغه , خطبه[ . 5 امواج درياى فتنه را ( با كشتيهاى نجات ) بشكافيد] .
3- ترجمه : سپس پسرش گفت : اى اباسفيان مؤمنان گروهى هستند كه خيرخواه يكديگرند , و منافقان گروهى دغلبازند كه دست از يارى يكديگر مى دارند هر چند شهرها و بدنهاشان بهم نزديك باشد] .
1- ترجمه : و بايد كه عزمت محكم و نيتت نيكو باشد , و رفق و نرمى را از دست مده , و حسين را تنها مهلت ده ( تحت نظر بگير ) مبادا ناخوشايندى از تو به او برسد كه او را [ - بايد توجه داشت كه اين يادداشتها در زمان رژيم منفور پهلوى نگارش يافته است] .
2 - ابو الشهداء , ص 32 .
1- ترجمه : از حسين ( ع ) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير با شدت بيعت بگير] .
1- ترجمه : بنى هاشم در مورد رياست دينى كار مى كردند , و بنى عبدشمس در تجارت و رياست سياسى , كه در جاهليت عبارت بود از ربا و چانه زدن در نرخ اجناس و كلاه گذاشتن سرديگران و كم فروشى و اجناس معيوب را به ديگران انداختن . لذا شگفتى ندارد كه اين اختلاف فاحش ميان آنها باشد , ميان رك گويى و روراستى و اخلاق بازارى و معامله گرى , و ميان وسائل ايمان و وسائل حقه بازى براى رسيدن به هدف] .
1- ( ابوالشهداء] ( ص 52 .
2 - ص[ 56 ترجمه : و بر عكس , بنى اميه را نصيب قابل توجهى از اخلاقيات نمونه و شمائل دينى نبود , و در مقابل بنى هاشم در ميان آن خاندان مقام نبوتى پيدا نشده بود كه به مناقب آن ببالند چنانكه فرزندان آنها ( بنى هاشم ) به مناقب نبوت خاندان خويش افتخار مى كردند , يا حداقل دست آنها را بگيرد و آرام آرام آنها را به سوى صفاتى سوق دهد كه با اين صفات موجود در آنها تفاوت داشته باشد و به مزايايى بكشاند تا جاى آن مزايائى را كه در بنى هاشم بود پر كند . . . و حال آنكه پيش از ظهور نبوت و پس از آن خلق و خوى عملى آنها كه ناشى از بهره گيريهاى تجارى و مطامع سياسى بود بر آنها حاكم بود . و از همين جهت در ميان بنى هاشم سرانى به آن اخلاقيات شريف مشهور شدند و در ميان بنى اميه سرانى به اين خلق و خوى ننگين . از آنان ( بنى هاشم ) صفات بردبارى و صبر و آزمودگى و تيزهوشى و خوش فكرى انتشار يافت , چنانكه از اينان صفات حيله گرى و آز و راحت طلبى و خوشگذرانى شهرت گرفت] .
1- ترجمه : عموجان ! خداوند قادر است كه وضع كنونى را دگرگون سازد , و خداوند هر روزى دست به كار چيزى است , و اين قوم دنياى خود را از تو باز داشتند و تو دين خود را از آنان . راستى كه تو چه بى نيازى از آنچه تو را محروم ساختند , و آنان چقدر به آنچه تو آنها را محروم ساختى نيازمندند . پس از خداوند صبر و يارى بخواه , و از حرص و بى تابى به او پناه بر , كه صبر از دين و كرم است . و نه حرص روزى را پيش اندازد و نه بى تابى اجل را به تأخير افكند] .
2- ترجمه : و آنروز آنحضرت سى ساله بودند , و گويا شعار تمام زندگى خود را از روزى كه پا به دنيا گذارد تا روزى كه در قتلگاه كربلا از دنيا مفارقت كرد در اين چند كلمه گنجانده بود] .
3- ترجمه : با پيوستن به خالق , از مخلوق بى نيازى جو تا با پيوستن به راستگو , از دروغپرد از بى نياز شوى . و از فضل خداى رحمان روزى طلب , كه جز خداوند روزى دهنده اى نيست . هر كس پندارد كه مردم وى را بى نياز توانند كرد بى شك به خداى رحمان و ثوق و اطمينان ندارد] .
1- ترجمه : به جان تو سوگند كه من خانه اى را كه سكينه و رباب داشته باشد دوست مى دارم . من آن دو را دوست دارم و همه دارائى خود را در راهشان مى دهم , و سرزنش كسى برايم اهميت ندارد] .
1 - امام حسين فرمود : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد . اكنون بايد ديد يزيد چه كسى بوده كه امام حسين اين جمله را درباره اش فرمود .
2- همانا پوشيدن عباى خشن همراه با خوشى و روشنى چشمم را از پوشيدن لباسهاى نازك بيشتر دوست دارم .
و خانه اى كه بادهاى تند در آن بوزد نزد من از قصر مشرف باشكوه محبوبتر است . . .
و يكى از پسر عموهاى فقير و بدخويم براى من از مردى تنومند و درشتخو بهتر است] .
1- ترجمه : اگر شكم مردى از چرك و خون پرشود بهتر از آن است كه درون وى از شعر برگردد] .
[ - 1 ترجمه : مساجد را براى عابدان واگذار تا در آن سكنى گزينند , و خود بردكان شرابفروش نشين و ما را شراب ده . آن كس كه شراب نوشد در حالت خمارى به طرب پردازد , در حالى كه نمازگزاران نه دين دارند و نه دنيا . پروردگارت در قرآن[ ( واى بر شرابخواران] ( نگفته , ولى[ ( واى بر نمازگزاران] ( گفته است] . . . .
[ - 2 ترجمه : چون آن سرها پيدا شد و آن خورشيدها به تپه هاى جيرون بتابيد , كلاغ صدا كرد و من گفتم چه صدا بكنى چه نكنى من ديون خود را از پيامبر وصول كردم] .
[ - 1 ترجمه : يكى از آنها ام عريط است كه كنيه عقرب است , و نيز ثعاله كه نام روباه است] .
2 - در تتمه المنتهى مثل اينكه اين رباعى را به شخص ديگرى نسبت مى دهد . رجوع شود به شرح حال يزيد در آن كتاب .
[ - 3 ترجمه : اى ابا قيس ( نام ميمون يزيد ) زمان مركب خود را محكم بگير كه اگر از زين به زير افتادى مركبت ضامن نيست .
هان چه كسى ميمونى را كه گورخرى آنرا بر اسبهاى امير المؤمنين ( يزيد ) پيش انداخته ديده است ؟] ! .
1 - ظ : لله .
[ - 2 ترجمه : به خدا سوگند ما بر يزيد نشوريديم مگر به خاطر اينكه ترسيديم بر ما سنگ از آسمان ببارد . او مردى است كه با مادران و دختران و خواهران خود نكاح مى كند , و شراب مى نوشد , و نماز را ترك مى كند . به خدا سوگند اگر احدى از مردم هم با من نبودند من خودم را در راه خدا به گرفتارى نيكوئى گرفتار مى ساختم] .
1 عقاد , ص 78 .
[ - 2 ترجمه : مرا چه باك كه تمام لشكر اسلام از مرض آبله و تب مردند . من اكنون در دير مران بر متكاهاى پرقو تكيه داده و راحتم , و ام كلثوم در آغوش من است] .
1 - نفس المهموم ص[ . 91 ترجمه : مردم دلهاشان با توست و شمشيرهاشان با بنى اميه , و سرنوشت از آسمان فرود مىآيد , و خداوند هم هر كار بخواهد مى كند] .
2 - يا عامر بن مجمع عبيدى , مجمع بن عامر .
[ - 3 ترجمه : اما اشراف مردم كه رشوه فراوان به آنان داده شده و خرجينهاشان پرشده است , لذا همه يكدست عليه تواند . و ساير مردم نيز دلهاشان مايل به شماست و شمشيرهاشان فردا عليه شما كشيده خواهد شد] .
[ - 1 ترجمه : معصيت خدا را مى كنى در حالى كه اظهار دوستى او را مى نمايى] . . . .
1 - از باب[ ( تعرف الاشياء با ضدادها] ( بايد هيئت حاكمه آن زمان شناخته شود تا امام حسين ( ع ) و سر نهضت آن حضرت شناخته شود .
2 - ص[ 88 ترجمه : ياران معاويه همگى سياستمدار و اهل شور بودند , و ياران يزيد همه جلاد و سگان ولگردى بودند كه براى صيد بزرگى رها شده بودند ] .
1 - در روانشناسى جديد مكانيسم جبران اصطلاح شده است .
[ - 2 ترجمه : او پيس و زشت رو و بدقيافه بود , مذهب خوارج را اختيار كرده بود تا به اين بهانه با على و فرزندانش بجنگد , ولى آنرا حجت و دليل قرار نمى دا د تا با معاويه و اولادش بجنگد] .
[ 3 ترجمه : يك چشم و گلگون و سپيدموى بود , و چون راه مى رفت گويى دو لنگش را مى خواهد از گل بيرون آورد] .
4 رجوع شود به بيست مقاله قزوينى ص 39 داستان يزيد بن مفرغ و عباد بن زياد و شعر معروف : الا ليت اللحى كانت حشيشا { فتعلفها خيول المسلمينا و او ارجاع به جلد 17 اغانى ص 56 و طبرى سلسله 2 ص 192 و 193 و طبقات الشعراء ابن قتيبه ص 120 مى دهد , و در بيست مقاله مختصر شده .
ايضا در اين قصه رجوع شود به جلد 5 ابن خلكان ص 384 .
[ - 1 ترجمه : در نسب خود ميان قريش متهم بود زيرا پدرش زياد نسبش ناشناخته بود لذا او را زياد بن ابيه مى خواندند . سپس معاويه او را فرزند ابوسفيان قرار داد داستانش معروف است . . . و مادر عبيدالله كنيزى مجوسى بود كه مرجانه نام داشت , و مردم وى را به خاطر او سرزنش مى كردند و وى را به او منتسب مى دانستند . او زبانش لكنت داشت و حروف عربى را به خوبى ادا نمى كرد , و چون مى خواست يكى از حروريان خارجى را عيب گويد مى گفت : هرورى , و شنوندگان همه به او مى خنديدند . يكبار خواست بگويد : شمشيرهاتان را بركشيد , گفت : شمشيرهاتان را باز كنيد , و يزيد بن مفرغ او را به اين بيت هجو كرد : و روزى كه شمشيرت را از دور باز كردى خود را ضايع نمودى , و همه كارهايت ضايع است] .
[ - 2 و او انسان بى گناه را به محض خشم و دشمنى و بدگمانى مى كشت و با اين حال به لهو و لعب مى پرداخت كه گويى اصلا عمل زشتى مرتكب نشده است ] .
3 - در جلد[ ( 1 ) ( ضحى الاسلام] ( ص 175 : قال يزيد بن معاوية يعدد فضل بيته على زياد بن ابيه : لقد نقلناك من ولاء ثقيف الى عز قريش , و من عبيد الى أبى سفيان , و من القلم الى المنابر[ . ترجمه : يزيد بن معاويه فضائل خاندان خودش را بر زياد بن ابيه بر مى شمرد و مى گفت : ما تو را از غلامى ثقيف تحت عزت قريش , و از عبيد به ابوسفيان , و از قلم ( نويسندگى ) به منبرها انتقال داديم] .
[ - 1 ترجمه : خاندانش به او گفتند : بهتر است از شاهراه نروى چنانكه ابن زبي ر نرفت تا به تو دسترسى پيدا نكنند . فرمود : نه به خدا سوگند از شاهراه جدا نشوم تا خدا آنچه را مقدر فرموده عملى سازد] .
[ - 2 من از تمام سران مأموران امنيتى و سرپرستان قبائل و سربازانى كه نماز عشاء را در مسجد نخوانند امان را برداشتم] .
[ - 1 شرط گروهى از بهترين ياران زمامداران را گويند , و در زمان ما همان مأموران امنيتى هستند . و عرفاء جمع عريف است كه سرپرست امور قوم را گويند] .
[ - 1 كار را بر حسين تنگ گير تا نامه ام به دستت برسد و فرستاده ام نزد تو آيد , و از او جدا مشو تا اينكه او را به سرزمين خشك بى پناهگاه و بى آبى فرود آورى] .
[ - 2 من خوش ندارم كه آغازگر جنگ با آنها باشم] .
[ - 3 ديلميان بر يزيد بن معاوية شوريدند و بر سرزمين دستبى در همدان استيلا يافتند . پس عبيدالله بن زياد لشكرى را جمع آورد] . . . .
[ - 1 و لشكريان مخفيانه مى گريختند و در كوفه مى ماندند . عبيدالله يكى از يارانش را فرا خواند تا در كوفه بگردد و هر كه را كه از حركت به سوى حسين خوددارى كرده نزد وى برد . و گردن مردى را كه نزد وى بردند زد .
گفته شده كه آن مرد از كسانى بود كه نرفته بودند , لذا بقيه لشكر در حركت شتاب كردند] .
[ - 1 البته خطا و اشتباه در اين حركت از آنجا سرچشمه مى گيرد كه ما از يك زاويه واحد و تنگ و محدود به آن نگاه كنيم و آن همان زاويه عمل فردى است كه با انواع گوناگون اسباب زندگى روزانه درگير است و براى كسانى كه بدان توجه دارند تنها بر سود زودرس دنيوى دور مى زند] .
يك وقت امام حسين را به صورت يك شخص محدود در نظر مى گيريم كه مثل ديگران بايد خوب بخورد , مثل آنها خوب بپوشد , بهتر آقايى كند , راحت و با آسايش باشد , لوازم عيش و خوشى برايش فراهم باشد , و آنوقت مى گوييم براى اين فرد و مصلحت اين فرد ( در مقابل فرد ديگرى مثل ابن زياد ) چنين و چنان بود , و يك وقت امام حسين را داراى شخصيتى وسيعتر و عظيمتر مى بينيم كه ساير افراد غير خودش و ساير زمانهاى غير زمان خودش را هم شامل است , وجودش وجود يك سلسله اصول است يعنى او شده عدل , شده حق , شده توحيد , شده راستى و صراحت , شده نماز و بندگى قل ان كان آباءكم و ابناءكم و ازواجكم . . .
[ - 1 و به انديشه هيچكدام آنها خطور نكرد كه براى نجات خودشان و آنحضرت بازگشت از اين حركت را در نظر حضرتش جلوه دهند , و اگر مى خواستند خود را بفريبند مى توانستند تسليم در برابر دشمن را در نظر حضرتش جلوه دهند و نامش را نصيحت و خيرخواهى گذارند و چنين و انمود كنند كه اخلاص مى ورزند و ادامه زندگى را براى حضرتش آرزو دارند] .
[ - 2 و ليكن نه خودشان را فريفتند و نه آنحضرت را از روى خيرخواهى صادقانه خود كه او را از تسليم دور مى داشتند و از مرگ نه , و همگى بر اين حالت بودند] .
[ - 1 من بر تو در اين سفر بيم كشته شدن دارم , زيرا اهل عراق قومى خيانت پيشه اند] .
[ - 2 در همين شهر بمان , زيرا تو سرور اهل حجازى , پس اگر اهل عراق خواهان تو باشند چنانكه مدعى اند بايد دشمنانشان را دور سازند و از شهر خود برانند] .
[ - 3 سپس نزد آنها برو , و اگر تصميم حتمى دارى كه بيرون شوى پس به يمن بر و زيرا كه دژها و دره هاى فراوان دارد , و پدرت در آنجا شيعيانى دارد] .
[ - 1 حضرت به او فرمود : پسر عمو ! من مى دانم كه تو قصد خيرخواهى و دلسوزى دارى] .
[ - 2 ولى من تصميم قطعى براى حركت گرفته ام] .
[ - 1 و سرزمينهاى اطراف كربلا از دير زمان مهد ايمان به مبارزه نور و ظلمت بود , و در اطراف آن مردمى بودند كه به درگيرى دائمى ميان اهورمزدا و اهريمن ( نور و ظلمت , خدا و شيطان ) ايمان داشتند] .
[ - 1 ولى در حقيقت , اين , نوعى مجاز و پندار بود , و حوادث تاريخى خواهان آن نبود كه اين سرزمينهايى كه به اهور مزدا و اهريمن ايمان دارد شاهد جنگى باشد كه بهتر است آن را جنگ نور و ظلمت ناميد , جنگ حسين و قاتلانش] .
[ - 2 و اين جنگ نزد ما به اين نام شايسته تر است از جنگ اسلام و مجوس كه در اين سرزمينها و اطراف آن از زمينهاى فارسيان صورت گرفته است . زيرا يك مجوسى با چيزى مبارزه مى كند كه در اعتقاد خود آنرا نپذيرفته , لذا در دفاع وى چيزى از ايمان نسبت به آنچه پنداشته و معتقد است وجود دارد] .
[ - 3 به خلاف سپاهى كه عبيد الله براى جنگ با حسين گسيل داشته بود , كه آنان سپاهى بودند كه با قلب خويش به خاطر شكم خود , و با پروردگار خويش به خاطر زمامدارشان مى جنگيدند] .
[ - 1 دو گوشواره داشت] .
[ - 2 شماتتهاى نيش دار و گزنده] .
[ - 1 تحقيقا ضرباتى كه بنى اميه در كربلا و مدينه و مكه وارد ساختند نيرومندترين ضرباتى بود كه براى پايدارى حكومت و تثبيت بنيان و چيرگى حكومتشان بر مخالفان خود وارد ساختند , و مخالفان هرگز نتوانستند از آنان انتقام كشند بمانند ضربات دست خود آنان , و بنى اميه در واقع زننده نبودند بلكه ضربه اى خوردند كه تا پايان روزگار ادامه دارد . و همين جنايت يكروزه كه در كربلا واقع شد موجب گشت كه يك دولت عريض و طويل آنچنانى تنها به اندازه عمر يك شخص عمر كند] .
[ - 1 و اقامه و تحريك عواطف انسانى از سوى ما يكى از مقدس ترين و اجباتى است كه بر ناظران در سيره گذشتگان واجب گشته است] .
[ - 2 زيرا عواطف انسانى تمام پاداشى است كه تاريخ مى تواند به كسى بدهد , و آن تنها ثروتى است كه جاودانگى با آن محفوظ مى ماند] .
بخش دوم : يادداشت ماهيت قيام حسينى
1 - بحث در اينست كه حادثه عاشورا چه نوع حادثه اى است و از چه مقوله است ؟ آيا از نظر اجتماعى يك انفجار بدون هدف بود مانند بسيارى از انفجارها كه در اثر فشار ظلم و تشديد سختگيريها رخ مى دهد و احيانا به وضع موجود كمك مى كند , و يا يك تصميم آگاهانه و هوشيارانه نسبت به اوضاع و احوال موجود و نسبت به آثار و نتايج اين حركت بود ؟ و در صورت دوم آيا يك قيام و نهضت و انقلاب مقدس بود يا يك دفاع شرافتمندانه مقدس ؟ يعنى آيا هجوم بود يا دفاع ؟ آيا كارى بود كه از طرف امام شروع شد و حكومت وقت مى خواست آنرا سركوب كند , و يا او از طرف حكومت وقت مورد تجاوز قرار گرفت و او بجاى سكوت و تسليم , شرافتمندانه از خود دفاع كرد ؟ به عبارت ديگر آيا چيزى از سنخ تقوا در جامعه بود و مظهر يك تقواى بزرگ در حد دادن جان بود , يا مظهر يك احسان و عصيان و قيام مقدس ؟ آيا از نوع حفظ و اثبات خود بود يا از نوع نفى و انكار جبهه مخالف ؟ ( 1 )
بنابر فرض اول ناچار اهدافى داشت اجتماعى و اصولى , و بنابر فرض دوم هدفش جز حفظ شرف و حيثيت انسانى خود نبود , و بنابر اينكه از نوع انقلاب و قيام ابتدائى بود آيا مبناى اين انقلاب صرفا دعوت مردم كوفه بود كه اگر مردم كوفه دعوت نمى كردند قيام نمى كرد ( و قهرا پس از اطلاع از عقب نشينى مردم كوفه در صدد كنار آمدن و سكوت بود ) يا مبناى ديگرى جز دعوت مردم كوفه داشت و فرضا مردم كوفه دعوت نمى كردند , او در صدد اعتراض و مخالفت بود هر چند به قيمت جانش تمام شود ؟ در جريان حادثه كربلا عوامل گوناگونى دخالت داشته است ( 1 ) يعنى انگيزه هاى متعددى براى امام در كار بوده است كه همين جهت از طرفى توضيح و تشريح ماهيت اين قيام را دشوار مى سازد زيرا آنچه از امام ظاهر شده گاهى مربوط به يك عامل خاص بوده و گاهى به عامل ديگر , و سبب شده كه اظهار نظر كنندگان , گيج و گنگ بشوند و ضد و نقيض اظهار نظر كنند , و از طرف ديگر به اين قيام جنبه هاى مختلف مى دهد و در حقيقت از هر جنبه اى ماهيت خاصى دارد . ( در امور اجتماعى و مركب , مانعى نيست كه يك چيز داراى چند ماهيت باشد همچنانكه مخصوصا در درسهاى فلسفه تاريخ ثابت كرده ايم ) .
عوامل كه در كار بوده و ممكن است در اين امر دخالت داشته باشد و يا دخالت داشته است :
الف - اينكه امام يگانه شخصيت لايق و منصوص و وارث خلافت و داراى مقام معنوى امامت بود . در اين جهت فرقى ميان امام و پدرش و برادرش نبود , همچنانكه فرقى ميان حكومت يزيد و معاويه و خلفاى سه گانه نبود .
اين جهت به تنهائى وظيفه اى ايجاب نمى كند . اگر مردم اصلحيت را تشخيص دادند و بيعت كردند و در حقيقت با بيعت , صلاحيت خود را و آمادگى خود را براى قبول زمامدارى اين امام اعلام كردند او هم قبول مى كند . اما مادامى كه مردم آمادگى ندارند از طرفى , و از طرف ديگر اوضاع و احوال بر طبق مصالح مسلمين مى گردد , به حكم اين دو عامل , وظيفه امام مخالفت نيست بلكه همكارى و همگامى است همچنانكه امير عليه السلام چنين كرد , در مشورتهاى سياسى و قضائى شركت مى كرد و به نماز جماعت حاضر مى شد . خودش فرمود : لقد علمتم انى احق الناس بها من غيرى , و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة . ( 1 ) در قضيه كربلا اين عامل به تنهائى دخالت نداشته است . اين عامل را به ضميمه عامل سوم كه دعوت اهل كوفه است بايد در نظر بگيريم چون عامل دعوت مردم , براى به دست گرفتن حكومت بود نه چيز ديگر . پس اين عامل , عامل جداگانه نيست و بايد در ضمن آن عامل ذكر شود .
ب - از امام بيعت مى خواستند و در اين كار رخصتى نبود : يزيد نوشت : خذ الحسين بالبيعة اخذا شديدا ليس فيه رخصة .
بيعت , امضا و قبول و تأييد بود ( 1 ) .
ج - مردم كوفه پس از امتناع امام از بيعت او را دعوت كردند و آمادگى خود را براى كمك او و به دست گرفتن خلافت و زعامت اعلام كردند , نامه هاى پى در پى آمد , قاصد امام هم آمادگى مردم را تأييد كرد .
د - اصلى است در اسلام به نام امر به معروف و نهى از منكر , مخصوصا در موردى كه كار از حدود مسائل جزئى تجاوز كند , تحليل حرام و تحريم حلال بشود , بدعت پيدا شود , حقوق عمومى پايمال شود , ظلم زياد بشود . امام مكرر به اين اصل استناد كرده است . در يك جا فرمود : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما , انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى , اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر ( 2 ) و اسير بسيرة جدى و ابى . جاى ديگر فرمود : سمعت جدى رسول الله : من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله .
. . در جاى ديگر فرمود : الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا , انى لا ارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما .
________________________________________
1 - بلكه مى توان گفت سه نوع ماهيت مى توان فرض كرد : ماهيت تقوائى , ماهيت هجومى و قيامى , و ماهيت پاسخگوئى به يك نداى مقدس , كه ماهيت تعاونى دارد .
امام از نظر عامل بيعت , عكس العمل كار بود آنهم عكس العمل منفى , از نظر عامل دعوت , عكس العمل كار بود اما عكس العمل مثبت , و از نظر عامل امر به معروف , آغازگر بود و مهاجم .
1 - همان طورى كه در سخنرانيهائى كه در دانشكده ادبيات تهران و دانشگاه اهواز در محرم 1392 تحت عنوان[ ( تحليلى از قيام عاشورا] ( گفتيم , حوادث اجتماعى مانند حوادث طبيعى و مادى , شناخت آنها نيازمند به نوعى تجزيه و تحليل به عناصر اوليه است كه سازنده آن حادثه است . چيزى كه هست پديده هاى مادى در يك لابراتوار قابل تجزيه و بار ديگر تركيب است ولى پديده هاى تاريخى را صرفا با قدرت منطق و در لابراتوار منطق مى توان تجزيه و تحليل كرد . تحليل حادثه اى مانند قيام عاشورا به اينست كه سه نوع عنصر در آن شناخته شود : اول انگيزه ها يعنى عواملى كه در محيط رخ داد كه بالقوه مى توانست منشأ يك حركت يا نهضت شود و يا احيانا موجى ايجاد بكند . از لحاظ اين عنصر بايد عوامل محيط را از جنبه اخلاقى , سياسى , اقتصادى و غيره و جريانات خاص انسانى آن محيط را به دست آورد . عنصر دوم عكس العملى كه قهرمان نهضت يعنى امام حسين ( ع ) در حادثه عاشورا در برابر هر يك از عوامل فوق نشان داد كه البته اين جهت بستگى زيادى دارد به شخصيت امام , و با عوض شدن و جانشين شدن شخصيت ديگر , يعنى اگر شخص ديگر بجاى امام مى بود اى بسا كه عكس العمل ديگرى ابراز مى داشت . در اين مرحله است كه ما هدفهاى امام را كه با شخصيت معنوى او بستگى دارد , در اين حادثه بايد بررسى كنيم . عنصر سوم روش و متد امام است در اين عكس العمل , كه خود عكس العمل ماهيتش اينست كه امام اهداف مشخصش در برابر آن حادثه چه بوده است . پس معنى روش امام اينست كه مثلا روش امام در امتناع از بيعت چه بوده و تا چه حد مى خواسته مقاومت كند و در چه حد احيانا تسليم مى شد و يا اصلا تسليم نمى شد آنچنانكه از سخنان خود امام بر مىآيد . و روشش از نظر اجابت دعوت مردم كوفه و به دست گرفتن حكومت چه بود و در چه حد بود و آيا مانند امتناع از بيعت تا آخرين قطره خون حاضر بود فدا كند يا پس از بهم خوردن وضع كوفه حاضر بود از اين هدف دست بردارد , كه البته شق دوم صحيح است . و روشش از نظر عامل سوم حتى از عامل اول هم شديدتر بود , بالاتر از كشته شدن بود , در حد توسعه انقلاب و دامنه خونريزى بود . در اينجا منطقش منطق شهيد بود , منطق يك نفر انقلابى بود . منطقش در امتناع از بيعت , منطق يك انسان با شرف بود و نه بيشتر , و منطقش در مقابل عامل دعوت , منطق يك سياستمدار ورزيده و صالح بود , و منطقش در مقابل عامل سوم منطق شهيد بود .
1 - نهج البلاغه , خطبه[ . 72 حقا شما مى دانيد كه من از همه مردم به خلافت شايسته ترم . به خدا سوگند تا زمانى راه مسالمت مى پويم كه امور مسلمين به سلامت باشد و جز به شخص من ستم نشود] .
1 - بيعتى كه امام حسين را بدان مكلف مى كردند , تصويب ولايت عهد بود , با بيعت على ( ع ) و ائمه ديگر كه تسليم را اكثريت خاطى بود فرق داشت .
2 - بعدها منكراتى كه موجب نهى از منكر و قيام شد شرح داده خواهد شد , ولى جمله : و اسير بسيرة جدى و ابى با توجه به آنچه در آن ايام به نام سيره شيخين مطرح بوده كه على و خاندانش آنرا قبول نداشته اند , عطف به انحرافاتى هم كه از زمان شيخين شروع شده هست , از قبيل تقسيم[ بيت المال] به غير سويه , و از قبيل تحقير نماز به عنوان خير العمل , و از قبيل مطلق اجتهادهاى ( به اصطلاح ) روشنفكرانه عمر . دو جريان انحرافى وجود يافت يكى عمرى و ديگر عبدالله عمرى . انحراف عمرى , اقبال به جهاد منهاى عبادت , يعنى سنگين كردن كفه برونگرائى و عملى عينى و سبك كردن كفه معنوى بود . انحراف عبدالله عمرى , بر عكس , سنگين كردن كفه عبادت و تحقير كارهاى سخت دنيائى و جهادى بود كه در نتيجه نه جهاد , جهاد بود و نه نماز , نماز . اما امام حسين در شب عاشورا : لهم دوى كدوى النحل , و در روز عاشورا ذكرت الصلاة جعلك الله من المصلين .
اما عامل بيعت
امام حاضر بود كه كشته شود و به هيچ وجه حاضر به بيعت نبود . وظيفه امام از اين نظر فقط امتناع بود . اين وظيفه را با خروج از كشور , با متحصن شدن به شعاب جبال ( آنچنانكه ابن عباس پيشنهاد كرد ) , با مخفى شدن هم مى توانست انجام دهد . به عبارت ديگر روش و متد امام از اين نظر جز زير بار نرفتن به هر شكل و لو به خروج از مرز و تا سر حد كشته شدن نيست . روش امام در مقابل عامل بيعت خواستن , محدود به حد امكانات براى به دست گرفتن حكومت نيست و محدود به حد كشته نشدن هم نيست , ولى هيچ وظيفه اى مثبت از قبيل توسعه انقلاب و گسترش دعوت و غيره را ايجاب نمى كند , جلوگيرى از خونريزى ديگران لازم مى شود . از اين نظر امام فقط بايد بگويد : نه .
در آن زمان بيعت امام قطعا جدى و از روى رضا تلقى مى شد و واقعا صحه گذاشتن به خلافت يزيد بود . قرائنى در دست است كه امام به هيچ وجه حاضر به بيعت نبود . آقاى صالحى از[ ( مقتل] ( خوارزمى نقل مى كند كه امام در مذاكراتش با[ ( محمد ابن حنفية] ( فرمود : لو لم يكن فى الدنيا ملجا و لا مأوى لما بايعت يزيد بن معاوية .
اما موضوع امر به معروف و نهى از منكر
در اينجا بايد اوضاع خاصى را كه در زمان معاويه و در اثر خلافت يزيد پيدا شده بود در نظر گرفت :
الف - خود موضوع خلافت موروثى كه جامه عمل پوشيدن به آرزوى ديرين ابوسفيان بود كه گفت : تلقفوها تلقف الكرة و لتصيرن الى اولادكم وراثة .
أما و الذى يحلف به ابوسفيان لاجنة و لانار . . . ( 1 ) امام در زمان خود معاويه به اين امر و به كارهاى معاويه معترض بود و حتى در يك نامه به معاويه نوشت : من مى ترسم در نزد خدا از اينكه عليه تو قيام نمى كنم م س…ول باشم . امام در زمان معاويه اقداماتى مى كرد كه معلوم بود قصد شورش دارد ( 2 ) .
در اينجا يك مطلب هست و آن اينكه اينگونه قيامها بلكه مطلق امر به معروف ها و نهى از منكرها يك وظيفه تعبدى نيست كه ما هر وقت منكرى را ديديم نهى كنيم و بر ما نباشد كه به نتيجه و اثر كار توجه داشته باشيم , بلكه احتمال اثر يا اطمينان به نتيجه لازم است , يعنى اين كار از نوع كارهائى است كه بر مكلف است نتيجه كار را برآورد كند , والا بى جهت نيرويى را مصرف كرده و به هدر داده است . ( مسئله اعتقاد امام به نتيجه كارش مربوط است به آنچه قبلا گفتيم كه امام از نظر عامل امر به معروف و نهى از منكر , منطقش منطق انقلابى و منطق شهيد و طرفدار توسعه خونريزى و گسترش انقلاب بود , مطلبى و پيامى داشت كه آن پيام را فقط مى خواست با خون رقم كند كه هرگز پاك نشود . ) آيا امام خود به نتيجه كار خود و هدر نرفتن خود معتقد بود يا نه ؟ بلى معتقد بود , به چند دليل : الف - در جواب شخصى كه[ ( رياشى] ( نقل مى كند فرمود : ان هؤلاء اخافونى و هذه كتب اهل الكوفة و هم قاتلى , فاذا فعلوا ذلك و لم يدعوالله محرما الا انتهكوه بعث الله اليهم من يقتلهم حتى يكونوا اذل من فرام المرأة . ( 1 ) ( كامل ابن اثير , جلد 3 ) .
ب - در روز عاشورا خطاب به مردم فرمود : ثم ايم الله لا تلبثون بعدها الا كريثما يركب الفرس حتى تدور بكم دور الرحى و تقلق بكم قلق المحور . ( 2 ) ج - در روز عاشورا خطاب به اهل بيت خود فرمود : استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء
و يعذب اعاديكم بانواع البلاء ( 1 ) .
د - به عمر سعد فرمود : به خدا ملك رى نصيب تو نخواهد شد , مى بينم كه بچه هاى كوفه به سرت سنگ مى پرانند آنطور كه به درخت ميوه سنگ مى زنند .
________________________________________
1- خلافت را چون توپ به يكديگر پاس دهيد و آنرا نزد اولاد خود به ارث نهيد . هان سوگند به آنكه ابوسفيان به او سوگند مى خورد نه بهشتى در كار است و نه دوزخى] .
2- اما اينكه در نمره 6 يادداشتهاى نهضت حسينى از كتاب آقاى صالحى از[ ( رجال كشى] ( و از[ ( الامامة و السياسة] ( نقل كرديم كه امام به او نوشت : لا اريد لك حربا و لا عليك خلافا , ناظر به زمان حال بود و قطعا امام در زمان معاويه و براى آن زمان چنين قصدى نداشت .
1- اينان براى من ايجاد وحشت كرده اند , و اينها نامه هاى دعوت كوفيان است كه اكنون به قتل من كمر بسته اند , و چون دست به خون من بيالايند و حرامى را نگذارند جز اينكه مرتكب شوند , خداوند كسى را برانگيزد تا همه را قتل عام كند تا آنجا كه از كهنه رگل زنان بى ارزش تر خواهند شد .
2 - لهوف , ص[ . 42 سپس به خدا سوگند جز زمان اندكى به اندازه زمان سوارشدن بر اسب نمانيد تا اينكه اين آسياب به گردش آيد و شما را در تنگناى محور خويش گيرد .
اما موضوع دعوت مردم كوفه :
اين دعوت براى چيست ؟ قطعا براى قبول زمامدارى و به ست آوردن قدرت و مركز قرار دادن كوفه بود . كوفه سرباز خانه جهان اسلام بود . نامه اى كه وجوه رجال و اشراف كوفه نوشتند , بسيار محكم و اصولى بود كه در يادداشتهاى[ ( نهضت حسينى] ( شماره 16 نقل كرديم : اما بعد فالحمد لله الذى قصم عدوك الجبار العنيد الذى انتزى على هذه الامة فابتزها امرها , و غصبها فيئها , و تأمر عليها بغير رضا منها , ثم قتل خيارها , و استبقى شرارها , و جعل مال الله دولة بين جبابرتها و اغنيائها , فعبدا له كما بعدت ثمود . انه ليس علينا امام فاقبل لعل الله يجمعنا بك على الحق . ( 2 )
امام هم در جواب آنها ضمن ابلاغى كه به نام مسلم صادر مى كند مى نويسد : انى بعثت اليكم اخى و ابن عمى و ثقتى فى اهل بيتى . . . و لعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب , القائم بالقسط , الدائن بدين الله . ( 1 ) در اين نامه تز ام ام راجع به حاكم و حكومت مشخص مى شود , و نشان مى دهد عنايت امام را به مسأله رهبرى در درجه اول , و اينكه بزرگترين منكر خود يزيد است و پستى كه اشغال كرده است .
وضع امام از اين جهت عينا وضع پدرش على ( ع ) است بعد از كشته شدن عثمان كه آن حضرت اجتماع مردم را بر بيعت , اتمام حجت برخود مى داند با اينكه قلبا مايل نيست از باب اينكه آينده را مبهم مى داند و فرمود : فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان ( 2 ) . . . و فرمود : لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر لالقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها . ( 3 ) اتمام حجت به معنى اين نيست كه حجت خداى عالم السر و الخفيات بر مردم تمام شود ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينه ( 1 ) بلكه تمام شدن حجت امام است بر مردم حاضر و آينده , زيرا قطعا اگر امام زير بار نمى رفت , مردم آن عصر و عصرهاى آينده آنرا به عنوان از دست دادن يك فرصت بسيار مناسب تشخيص مى دادند .
در حادثه حسينى نيز قيام كوفه يك حجت تاريخى عليه امام به شمار مى رفت و امام لازم بود كه حجت خود را بر مردم در مقابل تاريخ تمام كند .
در اينجا چند مطلب است : الف - حركت امام از مكه به كوفه تنها به علت دعوت كوفه نبود بلكه دلائل قطعى در دست است كه امام به هر حال نمى توانست در مكه بماند , و قرائنى از اين جهت در دست است : اولا امام عمل حج را ناتمام گذاشت . ما مى دانيم كه در حج تمتع پس از شروع عمل , اتمامش واجب است و فقط ضرورت بسيار مهمى نظير خوف قتل سبب جواز عدم ادامه مى شود . مگر اينكه فرض كنيم امام از اول , عمره تمتع بجا نياورد و از اول قصد عمره مفرده كرد , چون مسلما امام در آن ايام محرم شده بود , و از احرام خارج شد .
ثانيا امام حين خروج از مكه وضع خود را تشبيه مى كند به وضع موسى بن عمران در وقتى كه از مصر خارج شد و صحراى سينا را به طرف مشرق طى مى كرد و به طرف فلسطين مىآمد , زيرا امام اين آيه را مى خواند : فخرج منها خائفا يترقب , قال رب نجنى من القوم الظالمين و لما توجه تلقاء مدين قال عيسى ربى ان يهدينى سواء السبيل ( 1 ) .
اين جريان موسى بعد از آن بود كه به او اطلاع رسيد : ان الملا يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين . ( 2 ) ثالثا خود امام در جواب[ ( ابوهرة ازدى] ( فرمود : ان بنى امية قد اخذوا مالى فصبرت , وشتموا عرضى فصبرت , و طلبوا دمى فهربت . ( 3 ) در جواب[ ( فرزدق] ( فرمود : لو لم اعجل لاخذت . ( 4 ) شيخ مفيد مى گويد : و لم يتمكن من تمام الحج مخافة ان يقبض عليه بمكة فينفذ به الى يزيد بن معاويه . ( 5 ) [ ( سرمايه سخن] ( مى نويسد : عمرو بن سعيد بن العاص مأمور بود با عده اى كه امام را بكشد[ . ( طريحى] ( نوشته است كه سى نفر از شياطين بنى اميه مأمور اين كار شده بودند . در يادداشتهاى[ ( نهضت حسينى] ( نمره 10 از[ ( مقتل خوارزمى] ( نقل كرديم كه امام ضمن درد دل كتبى به ابن عباس مى گويد : مرا در مكه آرام نمى گذارند و از جوار حرم الهى مجبور به خروج مى كنند . ابن عباس هم در نامه اى كه به يزيد مى نويسد و سخت او را ملامت و فحش كارى مى كند , مى گويد : شما به زور حسين را از حرم الهى اخراج كرديد .
ب - ارزش اين عاملها چقدر بود ؟ كداميك از اينها از نظر امام , هدف اصلى بود ؟ دو عامل اول هيچكدام قطعا تابع ديگرى نبود يعنى فرضا امام مورد در خواست بيعت هم واقع نمى شد , به عنوان امر به معروف اعتراض مى كرد , و فرضا اعتراض نمى كرد , بيعت هم نمى كرد . بحث در مقدار ارزش و اصالت عامل سوم است .
اينجا ممكن است كسى گمان كند كه عامل اصلى در اين جريان اين بود كه امام مى خواست زمام امور را به دست بگيرد , دو جريان ديگر يعنى امتناع از بيعت و اعتراض و انتقاد به نام امر به معروف و نهى از منكر مقدمه اين كار بود . بديهى است كسى كه اوضاع را به نفع خود مساعد مى بيند و قصد زمامدارى دارد , هم نبايد بيعت كند زيرا زمينه خودش را خراب مى كند , و هم بايد سوژه تبليغاتى عليه دستگاه داشته باشد و از آنها انتقاد كند , طبق شرائط آنروز يك اصل اسلامى به نام امر به معروف و نهى از منكر را دستاويز قرار دهد . يعنى امتناع از بيعت و اعتراض به نام امر به معروف , مقدمه رفتن به كوفه است . نتيجه اينست كه همان لحظه اى كه متوجه مى شود كه اوضاع مساعد نيست , وضع خودش را از نظر آن دو جريان ديگر عوض كند , هم حاضر شود براى بيعت , و هم اينكه دست از اعتراض و انتقاد بردارد .
از كتاب آقاى صالحى برمى آيد كه مطلب همينطور است , در صورتى كه چنين نيست . اشتباه بزرگ آقاى صالحى همين است . امام نه حاضر شد به بيعت و تسليم , و خود گفته بود به هر حال من بيعت نخواهم كرد و لو لم يكن ملجا و لا ما…ى , يعنى خواه كوفه مرا بپذيرد و خواه نپذيرد بيعت نخواهم كرد , و هم اينكه پس از يأس از ياورى كوفيان نيز دست از انتقاد نكشيد . خطبه هاى داغش را پس از برخورد با[ ( حر] ( و اطلاع از وضع كوفه ايراد كرد . بعد از اطلاع از شهادت[ ( مسلم] ( يا[ ( قيس بن مسهر] ( يا[ ( عبدالله بن يقطر] ( تازه اين آيه را مى خواند : من الم…منين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه ( 1 ) . . . پافشارى امام پس از تغيير اوضاع كوفه شايد بيشتر براى اين بود كه بفهماند امتناع از بيعت و هم اعتراض و انتقادش مقدمه به قدرت رسيدن و تسلط بر كوفه نيست . و اما اعلام انصراف امام , فقط انصراف از رفتن به كوفه است نه از امتناع از بيعت و نه از اعتراض و انتقاد و امر به معروف و نهى از منكر .
برخلاف عقيده صالحى , ترك بيعت و اقدام به اعتراض امام منوط به زمينه كوفه نبود كه با سقوط اين زمينه , هم حاضر به بيعت شود و هم ترك اعتراض كند . و خطر اعتراض را هم مى دانست و به اثر اين اعتراض خونين هم واقف بود , مى خواست اعلام جرم خود را با خون بنويسد كه هرگز پاك نشود . و هم اينكه راهى پيش نگرفت كه لااقل از كشته شدن فرزندان و يارانش جلوگيرى كند , زيرا فرضا بگوئيم خود را در خطر مى ديد , اصحاب و خاندان خود را كه قطعا در خطر نمى ديد , چرا حاضر شد آنها كشته شوند ؟ به علاوه چرا حتى پس از برخورد با حر بن يزيد , عبيدالله بن حر جعفى و ضحاك بن عبدالله مشرقى ( رجوع شود به تاريخ كه اين كار پس از برخورد با حر بوده است يا نه[ ( آنها را] و مخصوصا بنى اسد را در شب عاشورا به همراهى و نصرت مى خواند ؟ ج - آيا امام واقعا به مردم كوفه اعتماد و حسن ظن پيدا كرده بود و به اصطلاح روى مردم كوفه حساب مى كرد , يا نه ؟ بعضى ها مثل[ ( ابن خلدون ) ] و[ ( قاضى ابن العربى] ( و بعضى ديگر و از آن جمله آقاى صالحى , عامل اصلى را در نهضت امام , وضع كوفه و دعوت كوفيان دانسته اند و قهرا فرض كرده اند كه امام اعتماد پيدا كرده بود به وضع خود در ميان كوفيان , آنگاه اين جهت را بر امام عيب گرفته اند كه حسن ظن امام به مردم كوفه به موقع نبوده است , و يا مثل آقاى صالحى گفته اند كه اعتماد امام به مردم كوفه و حساب كردن روى آنها بجا بوده و لكن تغيير اوضاع , غير قابل پيش بينى بوده و از مجارى عادى ممكن نبود كسى چنين پيش بينى كند , نظير تغيير اوضاع در[ ( احد] ( كه قابل پيش بينى نبود و از خطاى تيراندازان جبل الرماة پيدا شد .
بديهى است كه اگر عامل اصلى نهضت امام , دعوت كوفيان مى بود , امام مى بايست احتياط بيشترى مى كرد و نصيحت ابن عباس را به كار مى بست و اعتماد نمى كرد . اما حقيقت اينست كه امام هيچگونه اعتمادى به كوفيان نكرده است . مكرر افرادى گفتند كه قلوبهم معك و سيوفهم عليك . خود امام هم فرمود : لا يخفى على الامر . در جواب[ ( فرزدق] ( فرمود كه اگر كارها بر وفق آنچه مى خواهيم انجام گيرد خدا را شكر مى كنيم و ان حال القضاء دون الرجاء فلن يتعد ( يعتد ) من كان الحق نيته و التقوى سريرته ( 1 ) . به علاوه از امام جمله هائى شنيده شده است در بين راه كه نشان مى دهد امام اين سفر خود را سفر سلامت نمى دانسته است . اگر خطبه خط الموت على ولد آدم . . . و جمله : و ان من هوان الدنيا ان رأس يحيى بن زكريا اهدى الى بغى من بغايا بنى اسرائيل , ( 2 ) و همچنين خواب معروف ان الله شاء ان يراك قتيلا , يا : ان لك درجة عندالله لن تنالها الا بالشهادة اصل قابل اعتمادى داشته باشد كه ديگر مطلب خيلى واضح است .
د - آيا امام از اول به قصد كربلا حركت كرد يا نه ؟ و اگر فرضا به قصد كربلا حركت نكرد , آيا به قصد كشته شدن و با علم به كشته شدن حركت كرد يا نه ؟ از نظر تاريخى نمى توان اثبات كرد كه امام به قصد كربلا و يا با علم به كشته شدن حركت كرد , بلكه از نظر تاريخ كه ظواهر قضايا را نقل مى كند , امام به طرف كوفه و قصد كوفه حركت كرد و در اثر برخورد با[ ( حر] ( و اجازه ندادن[ ( حر] ( كه امام از حوزه عراق خارج شود و حاضر نشدن امام كه تحت الحفظ[ ( حر] ( به كوفه برود , راهى را به طرف غرب و چپ جاده پيش گرفتند تا رسيدند به كربلا , و بعد در اثر نامه ابن زياد در آن محل متوقف شدند . و از نظر علم به كشته شدن هم تاريخ جز مخطور بودن و غير قابل اطمينان بودن اين سفر را اثبات نمى كند .
در عين حال اين جهت منافات ندارد با جهت ديگر و آن اينكه امام در يك سطح ديگرى كه سطح معنويت و امامت است , مى دانسته كه عاقبت به كربلا نزول خواهد كرد و در همانجا شهيد خواهد شد .
ه - امام پس از برخورد با[ ( حر] ( و در كربلا در چند جا اعلام انصراف كرده است . اين اعلام انصراف به چه معنى است ؟ قبلا گفتيم كه اعلام انصراف امام , انصراف از رفتن به كوفه و از داوطلبى از تشكيل حكومت كوفه بود نه از انصراف از دفاع مقدس امتناع بيعت , و نه انصراف از قيام مقدس اعتراضى امر به معروف و نهى از منكر . بر خلاف عقيده آقاى صالحى , امام پس از سقوط كوفه , از دو هدف ديگرش دست برنداشت و امتناع از بيعت و همچنين اعتراض به حكومت را تنها در زمينه زعامت مفيد نمى دانست , به خطر ايندو هم كاملا واقف بود ولى مى خواست پيام خود را و اعلام جرم خود را و جواب[ ( نه] ( به بيعت را با خون خود بنويسد كه هرگز پاك نشود .
و - بديهى است كه از نظر عامل دعوت كوفيان , قيام امام يك قيام ابتدائى است , بلكه از اين جهت اقدام براى به دست گرفتن زمام امور است و تنها جنبه شورش بر ضد حكومت براى تضعيف يا اصلاح نيست . يعنى طبق عامل نهى از منكر , هدف بايد اصلاح باشد خواه به صورت تضعيف يا سقوط حكومت , و خواه به صورت اصلاح حكومت .
ز - معلوم شد به موجب هر يك از اين عاملها امام يك وظيفه مخصوص دارد . و ضمنا معلوم شد كه به اعتبار هر يك از عاملها نهضت امام ارزش مخصوصى پيدا مى كند . به موجب عامل دعوت و احتمال موفقيت كه حداكثر 50 درصد است , ارزش نهضت همينقدر است كه امام با پيدايش يك فرصت احتمالى , نمى نشيند و فرصت را از دست نمى دهد , و ضمنا نظر و تز امام راجع به حكومت كه در نامه به اهل كوفه توسط مسلم و در خطبه بيضه پيدا است , روشن مى شود . و از نظر عامل بيعت كه تا آنوقت حتى مردم كوفه اعلام نصرت نكرده بودند ارزش كار امام در اين حد است كه تقاضاى يك حكومت نيرومند و خونخوارى را براى بيعت نمى پذيرد و حاضر مى شود خونش را بريزند و بيعت نكند . به موجب اين عامل اگر حكومت كارى به او نمى داشت و از او چيزى نمى خواست , امام هم كارى به كار آنها نداشت , و به موجب عامل اول اگر مردم كوفه اعلام آمادگى نمى كردند , امام ياغى نمى شد و بسا كه بيعت هم مى كرد . به هر حال عامل امتناع از بيعت , ارزش بيشترى از عامل پذيرش دعوت دارد زيرا در عامل پذيرش دعوت , چند در صدى احتمال جان به سلامت بردن به علاوه موفقيت در زمامدارى و ساقط كردن حريف وجود دارد ولى در عامل امتناع از بيعت در روزهايى كه شروع شد احتمال قريب به يقين كشته شدن بود . اما عامل امر به معروف و نهى از منكر كه خود امام هم زياد به آن استناد كرده و در آن موارد نامى از امتناع بيعت يا پذيرش دعوت نبرده است , از هر دو عامل اول ارزش بيشترى دارد 191 زيرا به موجب اين عامل به هر حال امام خود را با حكومت وقت درگير كرده است و اين درگيرى از نوع هجوم بوده و از طرف خود او شروع شده است نه از ناحيه مردم و نه از ناحيه حكومت . به موجب اين عامل , امام , مهاجم و معترض است نه مدافع , كارش عمل ابتدائى است نه صرفا عكس العمل منفى در مقابل تقاضاى بيعت و يا عكس العمل مثبت در مقابل تقاضاى همكارى براى تشكيل حكومت . به موجب اين عامل خواه حكومت بيعت بخواهد و يا نخواهد , او معترض و طرفدار تغيير وضع موجود است . خواه مردم كوفه او را بپذيرند و يارى كنند و يا نپذيرند و يارى نكنند , باز هم او معترض و طرفدار تغيير است . و از اين نظر است كه فوق العاده ارزنده است و درس است و آموزنده است .
پس اين سه عامل , هم از نظر وظيفه و عكس العملى كه براى امام ايجاب مى كند , و هم از نظر ارزندگى و اهميت و قابليت بزرگداشت , و هم از نظر آموزندگى و درسى با هم تفاوت دارند , و چنانكه قبلا مكرر گفتيم , از نظر اين منطق , انقلاب است و امام طرفدار توسعه انقلاب است .
________________________________________
1- خود را آماده بلا كنيد , و بدانيد كه خداوند حافظ و رهايى بخش شما از دشمنان است , و دشمنانتان را به انواع بلا كيفر خواهد داد.
2- اما بعد , سپاس خدايى راست كه پشت دشمن جبار و گردنكش تو را شكست , همان دشمنى كه بر اين امت شوريد و زمام حكومتش را ربود , و دارائيش را غصب كرد , و بدون رضايتشان بر آنها فرمانروائى كرد , سپس خوبانشان را كشت , و اشرارشان را باقى داشت , و اموال خدا را ميان گردنكشان و ثروتمندانشان دست به دست گردانيد . از رحمت خدا دور باشد چنانكه قوم ثمود دور شدند . راستى كه ما رهبر نداريم , به سوى ما بشتاب , اميد آنكه خداوند ما را به دست شما گرد حق جمع آورد] .
1 - ارشاد مفيد , ص 214 با كمى اختلاف[ . من برادر و عموزاده و شخص مورد اطمينان خود از ميان خاندانم را به سوى شما گسيل داشتم . . . و به جان خودم سوگند كه مقام رهبرى را نسزد مگر آنكس كه عامل به كتاب خدا و قائم به دادگرى و حاكم و عامل به دين خدا باشد] .
2 - نهج البلاغه , خطبه 90 ,[ زيرا ما با امرى روبرو هستيم كه چندين رنگ و چهره دارد] .
3- نهج البلاغه , خطبه[ . 3 و اگر حضور مردم نبود و حجت خدا با وجود ياور بر من تمام نمى شد , ريسمان حكومت را بر كوهان شترش رها مى ساختم , و پايان خلافت را با جام آغازش سيراب مى كردم ( كنايه از آنكه دست از اقدام و قبول مى داشتم چنانكه در آغاز بداشتم] ( .
1 - سوره انفال , آية[ . 42 تا هر كس كه هلاك ( گمراه ) يا زنده ( هدايت ) مى شود از روى دليل باشد] .
1 - سوره قصص , آيه 21 و[ . 22 پس ( موسى عليه السلام ) از آن ديار ترسان و نگران بيرون شد و گفت : پروردگار من ! مرا از گروه ستمگران رهايى بخش . و چون به سوى مدين حركت نمود گفت : اميد آنكه پروردگارم مرا به راه راست رهنما باشد] .
2 - همان سوره , آيه[ . 20 سران قوم جلسه كرده و تصميم دارند كه تو را بكشند , پس بگريز كه من خيرخواه توام] .
3 - لهوف , ص[ . 29 بنى اميه ما لم را گرفتند صبر كردم , به آبرويم لطمه زدند صبر كردم , و خواستند خونم را بريزند پس گريختم] .
4- اگر شتاب نكنم دستگير مى شوم] .
5 - ارشاد مفيد , ص[ . 218 و نتوانست حج خود را به پايان رساند مبادا در مكه دستگير شده و به نزد يزيد بن معاويه فرستاده شود] .
1 - سوره احزاب , آيه 23 .
1- و اگر قضاى الهى مانع رسيدن ما به آرزويمان شود , البته آنكس كه نيتش حق بوده و باطنش به تقوا آراسته باشد متجاوز به حساب نيايد] .
2- مرگ بر فرزند آدم جاى دارد . . . و از پستى دنياست كه سر مبارك يحيى بن زكريا به نزد يكى از بدكاران بنى اسرائيل هديه گرديد] .
بخش پنجم :يادداشت تحريفات در واقعه تاريخى عاشورا
1 -تحريف از ماده حرف است و به معنى منحرف كردن و كج كردن يك چيز از مسير و مجراى اصلى است .
تحريف بر دو نوع است : لفظى و قالبى و پيكرى , ديگر معنوى و روحى , همچنانكه صنعت مغالطه نيز بر دو قسم است : لفظى و معنوى .
تحريف و مغالطه سابقه تاريخى دارد . قرآن كريم از تحريف كتب آسمانى گذشته سخن مى گويد كه در ورقه هاى[ ( تحريف كلمه] ( يادداشت كرديم . ( 1 ) تحريف همانطور كه از نظر نوع بر دو قسم است : لفظى و معنوى , از نظر عامل يعنى محرف نيز بر دو قسم است : يا از طرف دوستان است يا از طرف دشمنان . به عبارت ديگر يا منشاش جهالت دوستان است و يا عداوت دشمنان . همچنانكه از نظر موضوع يعنى محرف فيه نيز بر چند قسم است : يا در يك امر فردى و بى اهميت است مانند يك نامه خصوصى , و يا در يك اثر با ارزش ادبى است و يا در يك سند تاريخى اجتماعى است مثل جعل كتابسوزى اسكندريه , و يا در يك سند اخلاقى و تربيتى و اجتماعى است .
2 - مرحوم آيتى در سخنرانى پنجم[ ( بررسى تاريخ عاشورا] ( مى گويد اسارت اهل بيت عامل بزرگى بود براى اينكه حقيقت وقايع عاشورا به مردم گفته شود و حقيقت قلب نشود .
در سخنرانى ششم صفحه 151 مى گويد[ : ( بايد توجه داشت كه تاريخ نهضت ابا عبدالله الحسين عليه السلام نسبت به بسيارى از فصول تاريخ از تحريف مصون و محفوظ مانده است] ( . و مخصوصا فجيع بودن اين فصل تاريخ از نظر كسانى كه قضيه را از جنبه فجيع بودن آن مطالعه كرده اند , و عظيم بودن آن و قابل تكريم و احترام بودن آن از نظر كسانى كه اين قضيه را از آن جهت مورد مطالعه قرار داده اند خود سبب شده است كه اهتمام عظيمى به ثبت جزئيات واقعه بشود . پس جزئيات واقعه بازگوئى شده است و ثبت شده است . از اين جهت امثال طبرى , ابن واضح ( يعقوبى ) , شيخ مفيد , ابوالفرج اصفهانى , كه در قرون دوم و سوم و چهارم مى زيسته اند , جزئيات وقايع را با نقل از روات موثق نقل كرده اند .
مرحوم آيتى اصرار دارد ( ص 168 ) كه اهتمام زنان اهل بيت به خطبه و خطابه در فرصتهاى مختلف , با بودن امام على بن الحسين , همه براى اين بوده كه مانع تحريف حادثه كربلا بشوند ( چه تحريف لفظى و چه تحريف معنوى ) و خواستند نگذاريد اين حادثه قلب و تحريف بشود . متن آنچه واقع شده بود , به صورت خطبه و خطابه بيان كردند و هدف امام را هم تشريح كردند .
3 - مرحوم آيتى در آغاز سخنرانى 9 ( ص 175 ) ضمن اشاره به ارزش خطب و سخنان اهل بيت مى گويد[ : ( امروز مى توان واقعه كربلا را از روى خطبه هاى امام و اهل بيت كه در مكه و بين راه حجاز و عراق و كربلا و كوفه و شام و مدينه ايراد كرده اند و از روى سخنانى كه در پاسخ پرسشهاى اين و آن گفته اند و از روى رجزهايى كه خود امام و اصحاب او روز عاشورا در مقابل دشمن خوانده اند و در ماخذ معتبر ثبت و ضبط شده است , و از روى نامه هايى كه ميان امام و مردم كوفه و بصره رد و بدل شده و نامه اى كه يزيد به ابن زياد نوشته و نامه هاى عمر بن سعد به ابن زياد و نامه ابن زياد به حاكم مدينه كه همه اش در تواريخ معتبر مضبوط است و به دست آيندگان هم خواهد رسيد و هميشه محفوظ خواهد ماند , از روى اين مدارك مى توان واقعه عاشورا را با تمام جزئيات كه روى داده است شرح و توصيف كرد و هيچ نيازى به مدرك و مأخذ ديگرى نيست] ( .
4 - از جمله تحريفات دشمن اينست كه در ابلاغى كه يزيد براى ابن زياد صادر مى كند مى نويسد[ : ( دوستان ( جاسوسان ) من اطلاع داده اند كه مسلم پسر عقيل به كوفه آمده تا در ميان مسلمانان ايجاد اختلاف كند] ( .
ايضا ابن زياد به خود مسلم پس از گرفتارى مسلم گفت[ : ( پسر عقيل ! مردم اين شهر آسوده خاطر بودند , تو آمدى و ميان آنها تفرقه افكندى و مردم را به جان يكديگر انداختى] ( .
اما مسلم در جواب ابن زياد گفت[ : ( چنين نيست , بلكه من خود به اين شهر نيامدم كه مردم را پراكنده سازم , مردم اين شهر به ما نامه ها نوشتند و در آن نامه ها يادآور شدند كه پدرت[ ( زياد] ( نيكان آنها را كشت و خونشان را ريخت و چون بيدادگران و زورگويان دنيا با آنها رفتار كرد . ما آمديم تا عدالت را برقرار سازيم و مردم را به حكم قرآن مجيد دعوت كنيم] ( .
به هر حال اين تحريف نگرفت و مورخى در جهان پيدا نشد كه آنچنان قضاوت كند . تنها قاضى ابن العربى اندلسى بود كه گفت : . . .
5 - اما تحريفاتى كه لفظا يا معنى در حادثه عاشورا شده است : تحريفات لفظى ( 1 ) : الف - داستان شير و قصه ( 2 ) كه متأسفانه در[ ( كافى] ( نيز
آمده است .
ب - داستان عروسى قاسم كه ظاهرا خيلى مستحدث است و از زمان قاجاريه تجاوز نمى كند . ( از زمان ملا حسين كاشفى است . ) ج - داستان فاطمه صغرى در مدينه و خبر بردن مرغ به او .
د - داستان دختر يهودى كه افليج بود و قطره اى از خون ابا عبدالله به وسيله يك مرغ به بدنش چكيد و بهبود يافت .
ه - حضور ليلى در كربلا و امر حضرت به او كه برو در يك خيمه جداگانه موى خود را پريشان كن , و شعر : نذر على لئن عادوا و ان رجعوا { لازرعن طريق الطف ريحانا و اشعارى از اين قبيل : ليلى زغم اكبر . . .
خيز اى بابا از اين صحرا رويم { نك به سوى خيمه ليلا رويم و - داستان طفلى از ابى عبدالله كه در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مى گرفت و سر پدر را آوردند و همانجا وفات كرد . ( رجوع شود به[ ( نفس المهموم] ( .
ز - آمدن اسرا به كربلا در اربعين و اينكه به دوراهى عراق و مدينه رسيدند , از[ ( نعمان بن بشير] ( خواستند كه آنها را به كربلا ببرد , و اينكه آنچه در اربعين حقيقت دارد زيارت جابر است و عطيه عوفى . اما عبور شهدا از كربلا و ملاقات امام سجاد با جابر افسانه است .
ح - هشتصد هزار نفر بودن لشكر عمر سعد بلكه يك ميليون و ششصد هزار نفر , هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا , به 256 يك حمله ده هزار نفر را كشتن , تا برسد به اينكه نيزه هاشم مرقال هجده گز و نيزه قاتل قاسم هجده گز و نيزه سنان شصت گز بود .
ط - روضه هايى كه در آنها اظهار تذلل پيش دشمن است , از قبيل التماس كردن براى آب .
ى - داستان طفلى كه در حين اسارت گردنش را بسته بودند و سوار مى كشيد تا طفل خفه شد .
اما تحريفات معنوى : الف - اولين تحريف اين بود كه اين حادثه را يك حادثه استثنائى و ناشى از يك دستور محرمانه و خصوصى دانستند . امام حسين فداى گناهان امت شد ! او كشته شد تا گناهان امت بخشيده شود ! بدون شك اين يك فكر مسيحى است كه در ميان ما نيز رايج شده است . اين فكر است كه امام حسين را به كلى مسخ مى كند و او را به صورت سنگر گنهكاران در مىآورد , قيام او را كفاره عمل بد ديگران قرار مى دهد : امام حسين كشته شد كه گنهكاران از عذاب الهى بيمه شوند ! جوابگوى معصيت معصيتكاران باشد . ( 1 ) ( به شخصى گفتند تو چرا نماز نمى خوانى , روزه نمى گيرى , مشروب مى خورى ؟ گفت من ؟ ! شب جمعه در هيئت , سينه سه ضربه مرا نديدى ؟ ! آقاى بروجردى هر چه خواستند سردسته هاى قمى را از بعضى كارها منع كنند قبول نكردند , گفتند ما همه سال جز يك روز مقلد شما هستيم . ) چيزى كه هست فرق ما با مسيحيان اينست كه مى گوئيم يك بهانه اى
257 لازم است , به قدر بال مگسى اشك بريزد و همان كافى است كه جواب دروغگوئيها , خيانتها , شرابخواريها , رباخواريها , ظلمها و آدمكشيها بشود ! مكتب امام حسين بجاى اينكه مكتب احياء احكام دين باشد , مكتب اشهد انك قد اقمت الصلاة و آتيت الزكاة و أمرت بالمعروف و نهيت عن المنكر باشد , و همانطور كه خودش فرمود : اريد ان آمر بالمعروف , و انهى عن المنكر , مكتب ابن زياد سازى و يزيد سازى شد .
در اين زمينه است كه افسانه ها ساخته شده از قبيل داستان مردى كه سر راه را مى گرفت و آدمها را مى كشت و لخت مى كرد , اطلاع پيدا كرد كه قافله اى از زوار حسينى امشب از فلان نقطه عبور مى كنند , در گردنه اى كمين كرد و در حالى كه انتظار مى كشيد خوابش برد و قافله آمد و گذشت و او متوجه نشد . قافله كه مى گذشت , گرد و غبار بلند شده بود و روى لباسها و بدن او نشست . در همين حال خواب ديد كه قيامت بپا شده و او را هم كشان كشان به طرف جهنم مى برند به جرم خونهاى نا حقى كه ريخته و مالهايى كه دزديده و امنيتى كه سلب كرده است ( زيرا از نظر اسلام اينها محارب خوانده مى شوند و انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله . . . ان يقتلوا أو يصلبوا أو تقطع ايديهم ( 1 ) . . . رجوع شود به تفسير آيه و به بحث فقهى مطلب ) ولى همينكه به نزديك جهنم رسيد , جهنم از قبول او امتناع كرد و امر شد او را برگردانيد زيرا اين كسى است كه در وقتى كه در خواب بوده , غبار زوار حسينى بر روى او نشسته است !
فان شئت النجاة فزر حسينا { لكى تلقى الاله قرير عين فان النار ليس تمس جسما { عليه غبار زوار الحسين ( 1 ) پس وقتى كه غبار زوار حسين بر روى يك دزد جانى بنشيند او را نجات دهد , خود زوار چه مقام و درجه اى دارند ! و حتما بالاتر از ابراهيم خليل خواهند بود ! به قول شاعر : من خاك كف پاى سگ كوى كسى ام { كو خاك كف پاى سگ كوى تو باشد و به قول شاعر اصفهانى مردى را در قيامت مىآورند و ملائكه غلاظ و شداد او را به محضر عدل الهى مى برند و هى به گناهان او شهادت مى دهند و مورد توجه فرشته مأمور رسيدگى[ واقع] نمى شود , مى گويند : شكمها پاره كرده است , . . . ديوان مكرم صفحه 133 : اگر اين مرده اشكى هديه كرده { و لش كن گريه كرده عصيان گر معصيت يا خفيه كرده { ولش كن گريه كرده نماز اين بنده عاصى نكرده { مه حق روزه خورده ولى يك ناله در يك تكيه كرده { ولش كن گريه كرده اگر پستان زنها را بريده { شكمهاشان دريده هزاران مرد رابى خصيه كرده { ولش كن گريه كرده اگر از كودكان شيرخواره { شكمها كرده پاره به دسته گريه هاى نسيه كرده { ولش كن گريه كرده خوراك او همه مال يتيم است { گناه او عظيم است خطا در شهر و هم در قريه كرده { ولش كن گريه كرده اگر بر ذمه او حق ناس است { خدا را ناشناس است براى خود جهان را فديه كرده { ولش كن گريه كرده به دست خود زده قداره برفرق { به خون خود شده غرق تن خود زين ستم بى بنيه كرده { ولش كن گريه كرده نمى ارزد دو صد تضييع ناموس { به يك سبوح و قدوس اگر اشكى روان بر لحيه كرده { ولش كن گريه كرده 6 - قبلا گفتيم عامل تحريف دو چيز است . اكنون مى گوئيم عامل تحريف چند چيز است :
الف - اغراض دشمنان اين وقايع كه كوشش مى كنند اينها را قلب و تحريف كنند , چنانكه نمونه اش را در نمره 4 ديديم .
ب - حس اسطوره سازى و قهرمان سازى خيالى كه در بشر وجود دارد كه قبلا به آن اشاره شد و آقاى دكتر شريعتى در سخنرانى عيد غدير , مبناى توجه بشر را به اساطير به نحو احسن بيان كردند . و گفتيم همين حس است كه على را آنجا مى برد كه جبرئيل از آسيب شمشير على چهل روز نمى تواند بالا برود , و ضربت على آنچنان نرم و برنده صورت مى گيرد كه خود[ ( مرحب] ( متوجه نمى شود و به على مى گويد : يا على ! اينهمه كه از تو تعريف مى كنند , همه زور و هنر تو همين است ؟ ! على مى گويد خودت را يك تكان بده تا ببينى چه خبر است . تا تكان مى خورد نيمى به اين طرف و نيمى به آن طرف مى افتد !
ج - در خصوص حادثه عاشورا يك عامل خاصى هم دخالت كرده است و آن اينكه به خاطر فلسفه خاصى از طرف پيشوايان دين توصيه شده كه اين جريان به عنوان يك مصيبت يادآورى شود و مردم بر آن بگريند . فلسفه اين تذكر و گريستن و گرياندن , احياء اين خاطره است و فلسفه احياء آن اينست كه هدف كلى اين نهضت براى هميشه زنده بماند و امام حسين هر سال در ميان مردم به اين صورت ظهور كند و مردم از حلقوم او بشنوند كه : الا ترون ان الحق لا يعمل به , و ان الباطل لا يتناهى عنه , مردم هميشه بشنوند : لا ارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما , مردم بشنوند اين ندايى را كه با حماسه سروده شده است و ببينند اين تاريخى را كه با خون نوشته شده است .
ولى اين مطلب بدون توجه به هدف گريستنها و گرياندنها , خود گريستن موضوع شده است , بلكه هنر مخصوص شده است . گريز زدن خود يك هنرى است در ميان اهل منبر و روضه خوان ها . قهرا براى اينكه مردم بهتر و بيشتر گريه كنند , و به ظاهر براى اينكه اجر و ثواب بيشترى پيدا كنند , روضه هاى دروغ جعل شد . مردم ما هم فعلا مثل چايخورهايى كه به چاى پررنگ عادت كرده باشند كه چاى كمرنگ آنها را نمى گيرد , به روضه هاى خيلى داغ و پرحاشيه عادت كرده اند و اين خود عاملى شده كه اجبارا عده اى از اهل منبر براى اينكه مردم گريه بكنند , روضه هاى دروغ , و اگر بخواهيم محترمانه بگوئيم , روضه هاى ضعيف مى خوانند .
اينجا دو داستان دارم : مى گويند يكى از علماء آذربايجان هميشه از روضه هاى بى اصلى كه خوانده مى شد رنج مى برد و به اهل منبر اعتراض مى كرد . معمولا مى گفت اين زهر مارها چيست كه شما مى خوانيد ؟ ! ولى كسى به سخنانش گوش نمى كرد , تا آنكه يك دهه خودش در مسجد خودش روضه گرفت و بانى هم خودش بود . با روضه خوان شرط كرد كه به اصطلاح خودش از آن زهر مارها قاطى نكند . روضه خوان گفت : آقا ! من حرفى ندارم ولى بدانيد كه مردم گريه نمى كنند . گفت : تو چكار دارى ؟ ! در مجلس من نبايد از آن زهرمارى ها يعنى روضه هاى دروغ خوانده شود . مجلسى بپا شد . آقا خودش در محراب , و منبر هم كنار محراب . منبرى وارد روضه شد ولى هر چه خواست با روضه راست مردم گريه كنند نشد . آقا خودش هم دست را به پيشانى گذاشته بود و ديد عجب ! مجلس خيلى يخ شد , و لا بد با خود گفت الان مردم عوام خواهند گفت علت اينكه روضه آقا نمى گيرد اينست كه نيت آقا صاف نيست و مريدها خواهند پاشيد . يواشكى سرش را به طرف منبر برد و گفت قدرى از آن زهر مارى ها قاطيش كن .
داستان ديگر اينكه : در يكى از شهرستانها براى اولين بار يك روضه منفصلى شنيدم درباره داستان زنى كه در زمان متوكل رفت به زيارت ابا عبدالله ( ع ) , و مانع مى شدند و دست مى بريدند , تا عاقبت آن زن با شرح مفصلى كه يادم نيست , به دريا انداخته مى شود و فرياد مى كند : يا اباالفضل ! به فريادم برس . سوارى پيدا مى شود و مىآيد و به زن مى گويد : ركابم را بگير ! زن مى گويد : چرا دست دراز نمى كنى و مرا نمى گيرى ؟ مى گويد : آخر من دست در بدن ندارم .
پس معلوم مى شود خود مردم هم عاملى براى اين جعل و تحريف ها هستند .
بسيارى از زبان حال ها , زبان حال نيستند[ . اين شعر] : اى خاك كربلا تو به من ياورى نما { چون نيست مادرى تو به من مادرى نما يعنى چه ؟ ! نه امام چنين كلماتى به زبان آورده و نه شايسته شأن امام است , بلكه شايسته هيچ مردى نيست . يك مرد پنجاه و هفت ساله فرضا بخواهد از تنهايى و غربت بنالد , مادر را نمى خواند . مادر را خواندن در شأن يك بچه است كه هنوز احتياج به دامن مادر دارد . اين سنين وقتى است كه معمولا فرزندان پناه مادران هستند .
كتاب[ ( ل…ل… و مرجان] ( كه در نوع خود كتاب بى نظيرى است و از يك تبحر واقعى مؤلف مرحومش حكايت مى كند , بحث خود را در دو قسمت قرار داده است و از عهده هر دو نيكو بر آمده است : اخلاص , صدق .
در بحث صدق , صفحه 82 , آيات مربوطه را نقل مى كند . اول آيه : فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عندالله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم وويل لهم مما يكسبون . ( 1 ) سپس آيات افتراى كذب را نقل مى كند كه زياد است . ( 2 )
7 - در صفحه 92 به بعضى دروغهاى روضه خوان ها اشاره مى كند از قبيل : الف - پس از رفتن على اكبر به ميدان و برگشتن , امام به مادرش ليلى فرمود برخيز و برو در خلوت دعا كن براى فرزندت كه من از جدم شنيدم مى فرمود : دعاى مادر در حق فرزند مستجاب مى شود .
ب - حضرت زينب در حالت احتضار آمد به بالين امام فرمقها بطرفه فقال لها اخوه : ارجعى الى الخيمة فقد كسرت قلبى , وزدت كربى ! ( 1 ) .
ج - امام چند بار به دشمن حمله كرد و هر نوبت ده هزار نفر را كشت ! 8 - در صفحه 142 اشتباه شيخ مفيد را نقل مى كند در جراحت برنداشتن على عليه السلام , و در صفحه 149 داستان عبور اسرا را از كربلا در مراجعت از شام نقل مى كند كه[ ( لهوف] ( متفرد به آن است و فقط پس از او[ ( ابن نما] ( در[ ( مثير الاحزان] ( نقل كرده است . تأليف اين كتاب , بيست و چهار سال بعد از وفات سيد واقع شده است .
9 - در صفحه 163 از كتاب[ ( محرق القلوب] ( آخوند ملا مهدى نراقى نام مى برد كه مشتمل بر بعضى اكاذيب است از آن جمله : ( 2 ) [ - 1 پس حضرت با گوشه چشم به وى نگاهى انداخت و فرمود : به خيمه بازگرد كه دلم را شكستى و غمم را افزودى] .
2 - اين داستان به طول و تفصيل در[ ( روضة الشهدا] ( ى كاشفى آمده و [ ( محرق 264 [ ( چون بعضى از ياران به جنگ رفته شهيد شدند , ناگاه از ميان بيابان سوارى مكمل و مسلح پيدا شد , مركبى كوه پيكر سوار بود , خود عادى ( 1 ) فولاد بر سر نهاده و سپر مدور به سر كتف در آورده و تيغ يمانى جوهردار چون برق لامع حمايل كرده و نيزه هجده ذرعى ( ! ) در دست گرفته و ساير اسباب حرب را برخود آراسته كالبرق اللامع و البدر الساطع به ميان ميدان رسيد و بعد از[ ( طريد و جولان] ( ( 2 ) , روى به سپاه مخالف كرد و گفت : هر كه مرا نشناسد بشناسد : منم هاشم بن عتبة بن أبى وقاص پسر عم عمر سعد . پس روى به امام حسين كرد و گفت : السلام عليك يا ابا عبدالله اگر پسر عمم عمر سعد] ( . . . .
10 - در صفحه 166 اشاره مى كند به كتابهاى برغانيهاى قزوينى كه مشتمل بر برخى اكاذيب است .
11 - در صفحه 167 مى گويد : در ايام مجاورت كربلا و استفاده از محضر علامه عصر شيخ عبدالحسين طهرانى , سيد عرب روضه خوانى از[ ( حله] ( آمد و پدرش از اين طايفه بود و اجزاء ( جمع جزوه ) كهنه اى از ميراث پدر داشت . اول و آخر نداشت . در حاشيه اش نوشته بود از تأليفات فلان عالم از علماى جبل عامل از شاگردان صاحب معالم است . غرض , آن سيد استعلام حال آن كتاب نمود . مرحوم شيخ عبدالحسين اولا در احوال آن عالم كتابى در مقتل نيافت , ثانيا خود كتاب را مطالعه كرد و ديد آنقدر اكاذيب دارد كه ممكن نيست از عالمى باشد . لذا آن سيد را نهى كرد از نشر و نقل از آن . ولى بعد همين كتاب به دست مرحوم در بندى افتاد و مطالب آنرا در كتاب[ ( اسرار الشهادة] ( نقل كرد و بر عدد اخبار و اهيه مجعوله بى شمار آن افزود .
در[ ( اسرار الشهادة] ( ( 1 ) مى نويسد : عدد لشكريان كوفه به ششصد هزار سواره و دو كرور پياده ( يك ميليون و ششصد هزار] ( مى رسيده است .
12 - در صفحه 168 مى گويد : مرحوم دربندى مشافهة نقل كرد كه من در ايام سابقه شنيدم كه فلان عالم گفت يا روايتى نقل كرد كه روز عاشورا هفتاد ساعت بود و من در آنوقت غريب شمردم و متعجب شدم از نقل آن و لكن حال كه تأمل در وقايع روز عاشورا كردم خاطر جمع يا يقين كردم كه آن نقل , راست , و آنهمه وقايع نشود مگر در آن مقدار از زمان .
13 - در صفحه 169 : شخصى در شهر كرمانشاه خدمت عالم كامل جامع فريد آقا محمد على صاحب[ ( مقامع] ( و غيره قدس الله روحه رسيده و عرض كرد : در خواب مى بينم به دندان خود گوشت بدن مبارك حضرت سيد الشهدا عليه السلام را مى كنم . آقا او را نمى شناخت , سر به زير انداخت و متفكر شد . پس به او فرمود : شايد روضه خوانى مى كنى ؟ عرض كرد : بلى . فرمود : يا ترك كن يا از كتب معتبره نقل كن .
14 - در ص 170 مقدمه براى نقل نمونه اى از اكاذيب روضه خوان ها جريان مسناى بنى اسرائيل و تلمود را كه سينه به سينه به يهوديان رسيد و جمع آورى شد ذكر مى كند و تمثيل مى كند به صدور الواعظين و لسان الذاكرين .
15 - در صفحه 174 عبارت و بيانى در دنبال مطلب فوق دارد , مى گويد : [ ( لكن مسناى يهود كتاب معين و معهودى است كه به ملاحظه آن دو تفسير ( شروح مسنا ) از زيادى و نقصان مصون و محروس است , و اما روايات مسناى اين امت داراى قوه قويه نباتيه است كه چون از مجموعه اى ديگر نقل كند فورا نمو كند و با بركت شود و شاخه ها و برگهاى تازه با طراوت و نضارت براى آن پيدا[ شود] و چون در سير به منزل منابر برسد و موسم نقل آنها برسد قوه حيوانيه در او ظاهر گردد و بال و پر پيدا كند و چون طير خيال در هر لمحه به جهات مختلفه پرواز كند . و ما به جهت مثال به پاره اى از آنها اشاره كنيم به اينكه مختصرى از او نقل كنيم] ( . قبلا سه فقره نقل شد , لهذا از شماره چهار شروع مى كنيم : 16 - د - صفحه 175 : افسانه اى راجع به حضرت امير پس از ضربت خوردن .
ه - افسانه يكى از قاصدان كوفه كه نامه اى آورد براى امام حسين و جواب خواست . حضرت سه روز مهلت خواستند , روز سوم عازم سفر شدند . آن شخص گفت : برويم ببينيم جلالت شأن پادشاه حجاز را كه چگونه سوار مى شود . آمد ديد حضرت بر كرسى نشسته , بنى هاشم دورش را گرفته و مردان ايستاده و اسبان زين كرده و چهل محمل كه همه را به حرير و ديباج پوشانيده اند . . .
تا عصر عاشورا كه عمر سعد امر كرد شتران بى جهاز را حاضر كردند براى سوار شدن اسيران . . .
و - صفحه 177 : حضرت زينب در شب عاشورا به جهت هم و غم و خوف از اعداء در ميان خيمه ها سير مى كرد براى استخبار حال اقربا و انصار , ديد[ ( حبيب بن مظهر] ( اصحاب را در خيمه خود جمع كرده و از آنها عهد مى گيرد كه فردا نگذارند احدى از بنى هاشم قبل از ايشان به ميدان برود . .
. آن مخدره مسرورا آمد پشت خيمه ابوالفضل , ديد آنجناب نيز بنى هاشم را جمع كرده و به همان قسم از ايشان عهد مى گيرد كه نگذارند احدى از انصار پيش از ايشان به ميدان برود . مخدره مسرور در خدمت حضرت رسيد و تبسم كرد . حضرت از تبسم او ( در اين وقت ) تعجب كرد و سبب پرسيد . آنچه ديده بود عرض كرد . . .
ز - داستان اينكه در روز عاشورا بعد از شهادت اهل بيت و اصحاب , حضرت به بالين امام زين العابدين عليهما السلام آمد . پس از پدر حال معامله آنجناب را با اعداء پرسيد . خبر داد كه به جنگ كشيد . پس جمعى از اصحاب را پرسيد . در جواب فرمود : قتل , قتل , تارسيد به بنى هاشم , و از حال جناب على اكبر و ابى الفضل س…ال كرد , به همان قسم جواب داد و فرمود : بدان در ميان خيمه ها غير از من و تو مردى نمانده است] ( .
صفحه[ : 178 ( اين قصه است و حواشى بسيار دارد و صريح است در آنكه آنجناب از اول مقاتله تا وقت مبارزت پدر بزرگوارش ابدا از حال اقرباء و انصار و ميدان جنگ خبرى نداشت] ( .
ح - داستان عزم رفتن اباعبدالله به ميدان جنگ و طلب كردن اسب سوارى و[ اينكه] كسى نبود اسب را حاضر كند[ : ( پس مخدره زينب رفت و آورد و آن حضرت را سوار كرد . بر حسب تعدد منابر , مكالمات بسيار بين برادر و خواهر ذكر مى شود و مضامين آن در ضمن اشعار عربى و فارسى نيز در آمده و مجالس را به آن رونق دهند و به شور درآورند] ( .
ظاهرا از آنجمله است اينكه حضرت زينب هنگام وداع , برادر را ايست داد و فرمود : وصيتى از مادرم به يادم افتاد . مادرم به من گفته در همچو وقتى حسينم را بگير و از طرف من زير گلويش را ببوس . از آنجمله است اينكه حضرت ديد اسب حركت نمى كند , هر چه نهيب مى زند اسب نمى رود , يكمرتبه مى بيند طفلى خودش را روى سم اسب انداخته است . ( اشعار معروف صفى عليشاه در بيان دو جاذبه عشق و عقل مربوط به جريان حضرت زينب در همين وقت است ) . بايد متوجه بود كه حضرت زينب حين وفات حضرت زهرا تقريبا پنجساله بوده است .
ط - صفحه 179 : زينب آمد به بالين ابا عبدالله ( ع ) در قتلگاه : و رأته يجود بنفسه و رمت بنفسها عليه و هى تقول : انت اخى , انت رجا…نا , انت كهفنا , انت حمانا . ( 1 ) ى - صفحه 179 : افسانه منسوب به[ ( ابو حمزه ثمالى] ( كه در خانه امام سجاد را كوبيد , كنيزكى آمد , چون فهميد ابو حمزه است خداى را حمد كرد كه او را رساند كه حضرت را تسلى دهد چون امروز دو مرتبه حضرت بيهوش شدند . پس ابوحمزه داخل شد و تسلى داد به اينكه شهادت در اين خانواده موروثى است , جد , پدر , عم , . . . امام فرمود : بلى , ولى اسارت در اين خانواده موروثى نبود . آنگاه شمه اى از حالت اسيرى عمه ها و خواهران بيان كردند .
يا - از[ ( هشام بن الحكم[ [ ( مطلبى] نقل كرده اند كه خلاصه اش اينست[ : ( در ايامى كه امام صادق ( ع ) در بغداد بودند , هر روز مى بايست در محضر امام باشم . روزى يكى از شيعيان , هشام را به يك مجلس عزا دعوت مى كند و او معتذر مى شود كه بايد در حضور امام باشم . او مى گويد : از امام اجازه بگير , و هشام مى گو يد : اسم اين مطلب را پيش امام نمى شود برد كه منقلب مى شود . او گفت : بى اجازه بيا . هشام گفت : اين هم ممكن نيست زيرا امام از من خواهد پرسيد . آخر كار هر طور بود هشام را برد . روز بعد امام جويا شد و بعد از تكرار فاش كرد . امام فرمود : گمان مى كنى من در آنجا نبودم يا در چنين مجالسى حاضر نمى شوم ؟ ! عرض كرد : شما را در آنجا نديدم . فرمود : وقتى كه از حجره بيرون آمدى , در محل كفشها چيزى نديدى ؟ عرض كرد : جامه اى در آنجا افتاده بود . فرمود : من بودم كه عبا بر سر كشيدم و روى زمين افتادم ! ( نظير اين افسانه است افسانه اى درباره امام سجاد ( ع ) كه در يك مجلس عزادارى شركت كرده بود و چراغها را خاموش كردند و بعد كه مجلس ختم شد و چراغها روشن شد , ديدند امام كفشهاى عزاداران را جفت كرده است ) .
17 - در صفحه 183 مى گويد[ : ( دو چيز است كه سبب تجرى اين جماعت بلكه بعضى از ارباب تأليف شده در نقل اخبار و حكايات بى اصل و مأخذ بلكه در بافتن دروغ و جعل اخبار و حكايات : اول : گفته اند در اخبار مدح ابكاء ننوشته كه به چه قسم بگريانيد و چه بخوانيد , و از اين ذكر نكردن معلوم مى شود هر چه سبب گريانيدن , وسيله سوزانيدن دل و بيرون آمدن اشك باشد ممدوح و مستحسن است . عليهذا اخبار منع كذب در غير مقام تعزيه دارى است .
به اين بيان مى توان بسيارى از معاصى كبيره را مباح بلكه مستحب كرد .
مثلا اخبار فضيلت ادخال سرور در قلب م…من . پس مثلا غيبت يا بوسه و زناى با بيگانه يا لواط اگر موجب ادخال سرور بشود جايز است] ( .
18 - در صفحه 186 مى گويد[ : ( يكى از ثقات اهل علم زد براى من نقل كرد كه وقتى از يزيد پياده رفتم به مشهد مقدس از آن راه بيابان ( كوير ) كه مشقت بسيار دارد . در مسير منازل وارد قريه اى از دهكده هاى خراسان شدم . قريب نيشابور چون غريب بودم رفتم به مسجد آنجا .
چون مغرب شد اهل ده جمع شدند و چراغى روشن كردند و پيشنمازى آمد و نماز مغرب و عشا را به جماعت كردند . آنگاه پيشنماز رفت بالاى منبر نشست , پس خادم مسجد دامن را پر از سنگ كرد و برد بالاى منبر نزد جناب آخوند گذاشت . متحير ماندم براى چيست ؟ ! آنگاه مشغول روضه خوانى شد . چند كلمه كه خواند خادم برخاست و چراغها را خاموش كرد . تعجبم بيشتر شد .
در اين حال ديدم بناى سنگ انداختن شد از بالاى منبر بر آن جماعت , و فريادها بلند شد , يكى مى گويد : اى واى سرم , ديگرى فرياد از بازو , سومى از سينه , و هكذا گريه ها و شيونها بلند شد . قدرى گذشت , سنگ تمام و آخوند مشغول دعا شد و چراغ را روشن كردند . مردم با سر و صورت خونين و ديده اشكبار رفتند . پس به نزد پيشنماز رفتم و از حقيقت اين كار شنيع پرسيدم . گفت : روضه مى خوانم و اين جماعت به غير از اين قسم عمل گريه نمى كنند . لابد بايد ( براى اينكه به ثواب گريه بر اباعبدالله برسند ) به اين نحو ايشان را بگريانم] ( .
19 - صفحه 187 - دوم[ : ( استقرار سيره علما در م…لفات خود بر نقل اخبار ضعيفه و ضبط روايات غير صحيحه در ابواب فضائل و قصص و مصائب , و مسامحه ايشان در اين مقامات , خصوص مقام اخير چنانكه مشاهد و محسوس است] ( .
مرحوم حاجى بعدا وارد بحث در مسأله تسامح در ادله سنن مى شود و فرق مى گذارد ميان حديث ضعيف و موهون , و مى گويد : آنچه قابل تسامح است احاديث ضعيفه است نه موهونه .
20 - در صفحه 193 مى گويد[ : ( قصه زعفر جنى و عروسى قاسم در[ ( روضه ] ( كاشفى , و دومى در[ ( منتخب] ( شيخ طريحى هم هست . منتخب طريحى مشتمل بر موهونهايى از قبيل زنده دفن كردن حضرت عبد العظيم در رى است ) ] .
21 - صفحه[ : 194 ( قصه عروسى , قبل از[ ( روضه] ( كاشفى در هيچ كتابى ديده نشده است . اما قصه زبيده و شهر بانو و قاسم ثانى در خاك روى و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده , پس آن از خيالات واهيه است . . . تمام علماى انساب متفقند كه قاسم بن الحسن عقب ندارد ( بلكه صغير بوده ) .
22 - صفحه 195 - مى گويد[ : ( مسعودى كه شيعه است و معاصر كلينى است , در[ ( اثبات الوصية] ( عدد كشتگان امام را به 1800 تن رسانده است آنهم به عبارت : و روى انه قتل بيده ذلك اليوم الفا و ثمانمائة . و محمد بن ابى طالب به هزار و نهصد و پنجاه نفر رسانده است . اما در كتابى كه هزار سال بعد نوشته شده ( اسرار الشهاده در بندى ) عدد مقتولين امام را به سيصد هزار و عدد مقتولين حضرت ابوالفضل را به بيست و پنج هزار و از سايرين نيز به بيست و پنج هزار نفر رسانده است] ( .
( اگر فرض كنيم امام در هر ثانيه يك نفر كشته باشد , سيصد هزار نفر مقدار هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مى خواهد كه باروز هفتاد و دو ساعت نيز قابل اصلاح نيست , و بيست و پنج هزار نفر اگر هر نفر در يك ثانيه كشته شود , شش ساعت و پنجاه و شش دقيقه و چهل ثانيه وقت مى خواهد . به علاوه جمعيت يك ميليون و ششصد هزار نفر در صحراى كربلا جا نمى گيرد . وسائل و اسبابش از كجا فراهم مى شود ؟ آنهم همه از مردم كوفه بودند , از حجاز و شام كسى نبود . ( 1 ) خداوند عقلى بدهد .
23 - در صفحه 202 اشاره مى كند به افسانه ديگرى كه ما نظر به آنچه قبلا نقل كرده ايم آنرا دوازدهم قرار مى دهيم : يب - روزى حضرت امير در بالاى منبر خطبه مى خواند . حضرت سيدالشهدا عليه السلام آب خواست . حضرت به قنبر امر فرمود آب بياور . عباس در آنوقت طفل بود , چون شنيد تشنگى برادر را , دويد نزد مادر و آب براى برادر گرفت در جامى و آنرا بر سر گذاشت و آب از اطراف مى ريخت . به همين قسم وارد مسجد شد . چشم پدر بر او افتاد , گريست و فرمود امروز چنين و روز عاشورا چنان . . .
البته قصه بايد در كوفه باشد زيرا سخن از خطابه و منبر است , و در آنوقت امام حسين يك مرد سى و چند ساله است و ممكن نيست در حضور جمع در حين خطبه پدر از پدر آب بخواهد . به علاوه در هيچ مدركى وجود ندارد .
يج - حضرت ابوالفضل در صفين هشتاد نفر را يكى پس از ديگرى به هوا انداخت كه هنوز اولى برنگشته بود و هر كدام برمى گشت , با شمشير دو حصه مى نمود . . .
يد[ - ( براى ذريه طاهره دوشيزگانى بهم بافتند خصوص براى حضرت ابى عبدالله ( ع ) , بعضى را در مدينه گذاشتند و بعضى را در كربلا شوهر دادند و بعضى را به جهت صدق كلام جبرئيل صغيرهم يميتهم العطش در كربلا از تشنگى بكشتند و بعضى را در قتلگاه شبيه عبدالله بن الحسن شهيدش كنند] ( . . .
.
24 - صفحه 208 : خاتمه در مذمت گوش دادن به اخبار كاذبه و حكايات و قصص دروغ مجالس تعزيه دارى . خداوند در مقام مذمت يهودان بلكه منافقين و بيان صفات خبيثه و افعال قبيحه ايشان مى فرمايد : سماعون للكذب اكالون للسحت . ( 1 ) درباره اهل بهشت مى فرمايد : لا يسمعون فيها لغوا و لا كذابا . ( 2 ) درباره اهل دوزخ كه در اين جهان به دروغ عادت كرده اند و در آخرت و موقف نيز ترك نكنند مى فرمايد : ويوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة كذلك كانوا ي…فكون . ( 3 ) ايضا : و يوم يبعثهم الله جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم و يحسبون انهم على شىء الا انهم هم الكاذبون . ( 4 ) ايضا : ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا والله ربنا ما كنا 1 - سوره مائده , آيه[ . 42 به دروغ گوش دهند و حرام خورند] .
2 - سوره نبأ , آيه[ . 35 در آنجا سخن لغو و دروغ نشنوند] .
3 - سوره روم , آيه[ . 55 روزى كه قيامت بر پا شود مجرمان سوگند خورند كه جز ساعتى درنگ نكرده اند . اينچنين از حق منحرف و منصرف مى شوند] .
4 - سوره مجادله , آيه[ . 18 و روزى كه خدا همه آنها را برانگيزد پس براى او سوگند 275 مشركين انظر كيف كذبوا على انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون . ( 1 ) و ايضا : و اجتنبوا قول الزور . ( 2 ) ايضا : و الذين لا يشهدون الزور . ( 3 ) 25 - صفحه 213 : و نيز دلالت كند بر قبح و مذمت آن , استقراء غالب معاصى كه محل آن مانند غالب اقسام دروغ , زبان است مثل غيبت و غنا و سب و بهتان و استهزاء و نظاير آنها , زيرا كه چنانكه غيبت در شرع حرام است , گوش دادن به آن نيز حرام است , خوانندگى حرام است , گوش دادن به آن نيز حرام است , سب اولياء خداوند يا م…من كفر يا معصيت است , گوش دادن به آن نيز حرام است . خداى تعالى فرمايد : و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره انكم اذا مثلهم ( 4 ) . . . هر كس مرتكب گناهى شد , به آيه اى از آيات الهى استهزاء كرده است .
26 - حال سزوار است كه ارباب دانش و بينش , مجالس مصائب جديده حضرت ابى عبد الله ( ع ) را ترتيب مى دادند و صدماتى كه بر آن وجود مبارك مى رسد از زائر و مجاور و خادم و حامل علوم آن حضرت و متعبدين و ناسكين و مأمورين و غير ايشان به انواع و اقسامش در شب و روز جمع كرده به دست ديندار دلسوزى دهند كه در مجالس اهل تقوا و ديانت و غيرت و عصبيت بخوانند و بسوزند و بگيرند و از خداوند متعال تعجيل فرج و ظهور سلطان ناشر عدل و امان و باسط فضل و احسان و قامع كفر و نفاق و عدوان را بخواهند .
27 - اين بحث در چهار فصل بيان مى شود : الف - معنى تحريف و انواع تحريفها و اينكه در حادثه عاشورا انواعى از تحريف واقع شده است .
ب - عوامل تحريف به طور عموم و عوامل تحريف به طور خصوص در حادثه عاشورا , و به عبارت ديگر مسئولان تحريف در حوادث به طور عموم و در اين حادثه به طور خصوص .
ج - تشريح تحريفهايى كه لفظا يا معنى , شكلا يا روحا در حادثه عاشوراى حسينى صورت گرفته است .
د - وظيفه علماء امت در اين باب به طور عموم و در اين حادثه به طور خصوص كه : اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنة الله ( 1 ) . ايضا : و ان لنا فى كل خلف عدولا ينفون عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين , ( 1 ) و وظيفه ملت مسلمان در اين باب به طور عموم و در اين حادثه به طور مخصوص از نظر حرمت شركت در استماع و لزوم مبارزه عملى و نهى از منكر .
28 - معنى تحريف : راغب در[ ( مفردات] ( مى گويد : حرف الشىء طرفه . . . و تحريف الشىء امالته كتحريف القلم . و تحريف الكلام ان تجعله على حرف من الاحتمال يمكن على الوجهين . قال عز و جل : يحرفون الكلم عن مواضعه . . . و من بعد مواضعه . . . ( 2 ) در تفسير امام فخر رازى جلد ( 3 ) صفحه 134 ذيل آيه 75 از سوره بقره مى گويد : قال القفال : التحريف : التغيير و التبديل , و أصله من الانحراف عن الشىء و التحريف عنه , قال تعالى[ : ( الا متحرفا لقتال او متحيرا الى فئة] ( . ( 3 ) و التحريف هو امالة الشىء عن حقه .
يقال : قلم منحرف اذا كان رأسه قط مائلا غير مستقيم . قال القاضى : ان التحريف اما أن يكون فى اللفظ أو فى المعنى . و حمل التحريف على تغيير اللفظ اولى من حمله على تغيير المعنى ( 1 ) . . .
تحريف لفظى به اينست كه مثلا لفظى كم يا زياد مى كنند و يا كلمه يا جمله اى را پس و پيش كنند و به هر حال معنى را كم يا زياد[ كنند] يا تغيير دهند . خطر بزرگ در تحريفات مغير معنى است .
اينگونه تحريفات در كتب و نوشته ها زياد است حتى در متن اشعار خصوصا آنجا كه به اصطلاح مصحح[ ( شدرسنا] ( مى كند .
مولوى در يكى از اشعار خود گفته است : از محبت تلخها شيرين شود { از محبت مسها زرين شود بعد نساخ اضافه كرده اند[ ( از محبت دردها صاف , و دردها شفا , و خارها گل , و سركه ها مل , و دار تخت , و بار بخت , و سنگ روغن , و حزن شادى , و غول مارى , و مرده زنده , و شاه بنده مى شود] ( . مانده است بگويند سقف ديوار و خر بوزه هندوانه و استكان نعلبكى مى شود .
اما تحريف معنوى - سه مثال : الف - يا عمار ! تقتلك الفئة الباغية .
ب - لا حكم الا لله .
ج - اذا عرفت فاعمل ما شئت . ( 2 )
اولى مورد سوء استفاده معاويه , دوم مورد سوء استفاده خوارج , سوم مورد سوء استفاده شيعيان از حديث امام صادق شد كه خود آن حضرت به طور صحيح توضيح دادند .
در قرآن تحريف لفظى واقع نشده ولى تحريف معنوى كه عبارت است از سوء تفسير , زياد واقع شده است .
منطقيين در باب صنعت مغالطه گفته اند يا لفظى است و يا معنوى , و اقسامى ذكر كرده اند كه براى ما نحن فيه مخصوصا از نظر پيدا كردن مثال عربى و فارسى بسيار مفيد است .
قرآن از تحريف كلمه در آيات زيادى ياد و نكوهش كرده است . اما همانطور كه[ ( كلمه] ( در اصطلاح قرآن اعم است از جمله و شخصيت و حادثه , قهرا تحريف نيز اقسامى پيدا مى كند : تحريف عبارات , تحريف حادثه ها و تاريخچه ها , تحريف شخصيتها . ( براى قسم سوم رجوع شود به سخنرانى سيد مرتضى جزائرى در گفتار ماه ) .
29 - بحث ما در نوع دوم يعنى تحريف حادثه است كه هم ممكن است تحريف لفظى شود يعنى كم و زياد در نقل آن بشود , و هم ممكن است تحريف معنوى بشود يعنى روح حادثه كه عبارت است از علل و انگيزه ها و از هدفها و منظورها , مسخ بشود . از همينجا معلوم مى شود كه اهميت تحريف بستگى دارد به اهميت موضوع آن يعنى محرف فيه كه يك سخن عادى يا يك حادثه عادى و يا يك شخصيت عادى باشد يا آنكه در سخنى يا حادثه اى يا شخصيتى واقع شود كه سند تاريخى و اخلاقى و تربيتى و دينى يك اجتماع است . لهذا كذب بر خدا و رسول , اشنع اقسام كذب است و مبطل روزه است . از نظر قوانين نيز جعل و تحريف در اسناد رسمى از نظر جرمى جنايت تشخيص داده مى شود نه جنحه .
30 - واقعا حادثه هاى اخلاقى و نهضتهاى بزرگ الهى , آيه اى هستند از آيات الهى در كتاب مقدس تكوين . مردم وظيفه دارند حداكثر رعايت را در حفظ و رعايت و صيانت آنها بنمايند , و الا مناط مشمول اين جمله مى شوند : من فسر القرآن برائه فليتبوا مقعده من النار . ( 1 ) ايضا : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به . ( 2 ) ايضا : فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عندالله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم و ويل لهم مما يكسبون . ( 3 )
31 - در حادثه عاشورا هم تحريف لفظى صورت گرفته و بند و بيلها و كم و زيادهاى زياد در آن صورت گرفته كه در كمتر حادثه اى اينهمه برگ و ساز پيدا شده است . به قول شاعر : بس كه ببستند بر او برگ و ساز { گر تو ببينى نشناسيش باز دوستان و اصحابى , دشمنانى , فرزندانى , جمله هايى , كارهايى , سخنانى به امام نسبت داده شده كه اگر امام بشنود هيچ تشخيص نمى دهد كه درباره او صحبت مى كنند , با آنكه حادثه عاشورا برخلاف توهم بعضى , از نظر تاريخى بسيار روشن و خالى از ابهام است , كمتر حادثه تاريخى مثل اين حادثه اسناد صحيح و درست دارد به علت اهميت اين حادثه , و مخصوصا اهل بيت جزئيات اين حادثه را فاش كردند . ( 1 )
32 - اما عاملها : گفتيم كه عامل تحريف به طور كلى دو قسم است : عامل عداوت و غرض , و ديگر عامل اسطوره سازى . اينجا بايد عامل سومى هم اضافه كنيم , دوستى و تمايل . مثال عامل غرض , جعلها و تحريفهاى مسيحيان درباره رسول اكرم و جعل و تحريفهاى امويين درباره حضرت امير است , و مثال عامل دوستى , همه اكاذيبى است كه افراد و اقوام براى نياكان خود جعل مى كنند . در مورد امام او را اخلالگر و تفرقه ان داز خواندند كه قبلا گذشت .
اما[ ( اسطوره سازى] ( خود يك حس اصيل است در بشر كه قبلا اشاره كرديم . افسانه مجروح شدن پر جبرئيل در جنگ خيبر و همچنين افسانه دو نيم كامل شدن ( مرحب] ( و نفهميدن خودش . ايضا افسانه پرتاب كردن ابى الفضل هشتاد نفر را در صفين به هوا كه هشتادمين رفته بود بالا و هنوز اولى برنگشته بود , و پس از برگشتن يكى يكى را دو نيم كرد . همچنين است افسانه ششصد هزار كشته و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا .
عوامل سه گانه فوق در همه جهان بوده و هست .
اما عامل خصوصى : از طرف اولياء دين پيشنهاد شده كه اقامه عزاى حسين بن على بشود و قبرش زيارت شود و او به عنوان يك فداكار بزرگ هميشه نامش زنده و پاينده باشد . اين موضوع تدريجا سبب شد كه بعضى مرثيه خوانان حرفه اى پيدا شوند و كم كم مرثيه خوانى به صورت يك فن و هنر از يك طرف , و وسيله زندگانى از طرف ديگر درآيد , از طرفى فكرى پيدا شود كه چون گرياندن بر ابى عبدالله ثواب جزيل و اجر عظيم دارد پس به حكم الغايات تبرد المبادى[ ( هدف , وسيله را مباح مى كند] ( از هر وسيله اى مى شود استفاده كرد .
اينجا است كه جعل و دروغ در نظر عده اى مشروع مى شود .
به قول حاجى[ نورى] اگر اينچنين است , پس چون ادخال سرور در دل م…من نيز مستحب است و هدف وسيله را مباح مى كند , از غيبت و حتى از بوسه و زنا نيز مى توان استفاده كرد . اينجا است كه داستان روضه خوان سنگ پران كه قبلا گذشت به ياد مىآيد . و اينجا است كه بايد آن خواب روضه خوانى كه ديد گوشت بدن امام را با دندانهاى خود مى كند صادق دانست .
عجبا كه در پنج قرن پيش يك مرد بوقلمون صفت كه معلوم نيست شيعه است يا سنى به نام ملا حسين كاشفى[ كتابى مى نويسد به نام[ ( روضة الشهداء] . [ ( اين مرد واعظ است و چون اهل سبزوار و بيهق بوده و آنجا مركز تشيع بوده ذكر مصيبت هم مى كرده است .
اين مرد تا توانسته ساخته و پرداخته و حتى اسمهايى در اين كتاب هست از اصحاب و از مخالفين كه معلوم است مجعول است و ظاهرا از خود ساخته .
بعد اين كتاب چون فارسى بوده به دست مرثيه خوان ها مى افتد و سند و مدرك آنها مى شود كه اين كتاب را از رومى خ وانده اند و به همين مناسبت آنها را روضه خوان گفته اند , و اين كتاب بعد بجاى همه كتابهاى درست , منبع و مأخذ روضه هاى دروغ شده است . اين كتاب در اواخر قرن نهم يا اوايل قرن دهم نوشته شده است زيرا ملا حسين كاشفى در 910 وفات كرده است . بعد در اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم كتاب ديگرى كه صد چوب به سر آن كتاب زده به نام[ ( اسرار الشهادة] ( نوشته و چاپ مى شود و كار را مى رساند به آنجا كه رسانده اند . البته كتابهايى از قبيل[ ( محرق القلوب ] ( نيز بى تأثير نبوده اند .
تحريفهاى لفظى از قبيل : داستان ليلى و على اكبر , داستان عروسى قاسم , داستان آب آوردن حضرت ابى الفضل در كودكى براى امام حسين , آمدن زينب در حين احتضار به بالين ابا عبدالله ( ع ) , عبور اسرا در اربعين از كربلا , عدد مقتولين , هاشم بن عتبه با نيزه هجده ذرعى , روز عاشورا 72 ساعت بود , امام حسين بازى شاهان از مكه خارج شد , بى خبر بودن امام سجاد ( ع ) از وقايع , افسانه اسب آوردن زينب براى ابا عبدالله و بوسيدن گلوگاه آن حضرت , بيهوش شدن امام سجاد ( ع ) و امام صادق ( ع ) .
اين تحريفها بعضى مربوط است به قبل از حادثه نظير آب آوردن حضرت ابى الفضل در كودكى براى امام , بعضى مربوط است به بين راه مثل خروج امام از مكه بازى پادشاهان , بعضى مربوط است به روز عاشورا مثل داستان ليلى , عروسى قاسم , آمدن زينب در حين احتضار به بالين ابا عبدالله , اسب حاضر كردن زينب براى امام , افتادن سكينه روى سم اسب , بوسيدن زير گلو , آمدن هاشم مرقال , آمدن زعفر جنى , و عدد مقتولين , و بعضى مربوط است به بعد[ از اين حادثه] مثل حادثه اربعين , بيهوش شدن امام سجاد , افتادن امام صادق در كفشكن .
33 - اما تحريف معنوى : تحريف معنوى يعنى منحرف كردن روح و معنى يك جمله يا يك حادثه , و چون بحث در اطراف حادثه است پس تحريف معنوى يك حادثه يعنى اينكه علل و انگيزه ها و همچنين هدف و منظورهاى آن حادثه را چيز ديگر غير از آنچه هست معرفى كنيم . مثلا شما به ديدن شخصى مى رويد , يا شخصى را به خانه يا مجلس خودتان دعوت مى كنيد , ديگرى مىآيد مى گويد : مى دانى منظور فلانى از آمدن به خانه تو چيست ؟ ( يا از دعوت تو چيست ؟ ) مى خواهد مثلا دخترش را به پسر تو بدهد , در صورتى كه شما چنين منظورى هرگز نداريد .
تحريف در جمله ها سه مثال دارد كه قبلا اشاره كرديم .
در بسيارى از حوادث تاريخى جهان , از نظر تفسير و توجيه , تحريف شده يا عمدا يا جهلا كه فعلا وارد آنها نمى شويم .
حادثه بزرگ و با عظمت عاشورا گذشته از تحريفهاى لفظى و شكلى مربوط به حوادث و جرياناتى كه بوده است , دچار يك سلسله تحريفهاى مهمتر در ناحيه روح و معنى و تفسير و توجيه گرديده است .
مى دانيم امام حسين نهضتى كرده است كه شرائط سه گانه عظمت را دارا بوده است .
الف - مقدس بودن هدف و شخصى نبودن آن , به خاطر انسانيت بودن آن كه توأم با فداكارى و گذشت از منافع فردى بوده است . به همين دليل بشريت اينگونه افراد را كه مرز ميان خود و ديگران را شكسته اند از خود مى داند و خود را از آنها مى داند , او را فداى امت و مصالح امت مى بيند .
ب - اينكه توأم بوده با يك بصيرت قوى و نافذ , و آنچه ديگران در ظاهر نمى ديد ند او در پشت پرده مى ديده است . آنچه ديگران در آينه نمى ديدند , او در خشت خام مى ديده است . به عبارت ديگر از محيط خودش پيش بود .
ج - اينكه نورى بوده كه در ميان يك ظلمت كامل درخشيده است به شرحى كه قبلا گفته ايم .
از طرف ديگر اولياء دين سخت توصيه كرده اند به مردم راجع به اخبار اين حادثه و عزادارى دائم و زيارت تربت او .
در اينجا سخن اينست كه امام چرا نهضت كرد و بعد چرا پيشوايان اسلام توصيه كردند كه اين حادثه زنده بماند .
تحريفى كه در اصل حادثه رخ داد اين بود كه[ گفتيم امام حسين] كفاره گناه امت را بدهد و سنگر گنهكاران باشد , بيمه كند معصيتكاران را .
تحريف دوم اين بود كه اين حادثه جنبه خصوصى و فردى دارد , يعنى آن را به آسمان برديم و غير قابل پيروى قرار داديم و از مكتب بودن و درس بودن خارج كرديم , آن را در اوضاع و احوال عصر و زمان خود از يك طرف و دستورهاى اسلام در اين زمينه ها از طرف ديگر قرار نداديم كه بتواند مكتب و مدرسه و الهام بخش باشد .
پس دو كار به سرش آورديم . اول آن را از مكتب بودن از راه خصوصى كردن - خارج كرديم . دوم اينكه به علاوه آن را به صورت يك مكتب گنهكارسازى درآورديم و گفتيم هر گناهى بكنيم سينه سه ضربه آن را جبران مى كند .
تحريف ديگر در موضوع دستورها درباره فلسفه عزادارى است . در اينجا گاهى گفتيم براى تسلى خاطر حضرت زهرا است چون ايشان در بهشت هميشه بيتابى مى كنند و هزار و چهار صد سال است آرام ندارند , با گريه هاى ما ايشان آرامش پيدا مى كنند , پس آن را يك خدمت خصوصى به حضرت زهرا تلقى كرديم .
دوم اينكه به چشم يك آدم نفله شده كه حداكثر مقامش اينست كه بى تقصير به دست يك ظالم كشته شد پس بايد برايش متأثر بود به امام نگاه كرديم . فكر نكرديم كه تنها كسى كه نفله نشد و براى هر قطره خون خود ارزش بى نهايت قرار داد او بود . كسى كه موجى ايجاد كرد كه قرنها كاخهاى ستمگران را لرزاند و مى لرزاند و نامش با آزادى و برابرى و عدالت و توحيد و خداپرستى و ترك خود پرستى يكى شده چگونه هدر رفته است ؟ ! ما هدر رفته ايم كه عمرى را جز در پستى و نكبت زندگى نكرده و نمى كنيم .
هدف نهضت امام را خود امام از همه بهتر بيان كرده است .
هدفش همان هدف پيغمبر بود . خطبه هاى امام مبين هدف نهضت امام است . امام هدف نهضت خود را اصلاح امت اسلاميه معرفى كرد , خواست عملا درسهاى اسلام را بياموزد و به جهان بفهماند كه خاندان پيغمبر اسلام كه نزديكترين مردم به او هستند , از همه مردم ديگر به تعليمات او بيشتر ايمان دارند و اين خود دليل حقانيت اين پيغمبر است .
اما اينكه فلسفه اقامه عزاى حسين چيست ؟ براى اينكه صحنه اى بالاتر و بهتر از اين صحنه در جهان وجود ندارد كه : اولا اين اندازه درس توحيد و ايمان كامل به جهان غيب را بدهد و مظهر نفس مطمئنه باشد . پس روحش توحيد بود .
ثانيا همه تربيتها براى اينست كه روح بشر در برابر حوادث , شكست ناپذير شود , تنش با شمشيرها قطعه قطعه , ثروتش به باد , فرزندانش كشته , خاندانش اسير , ولى روحش ثابت و محكم بماند .
ثالثا چقدر فرق است ميان ادعا و عمل . مدعيان آزادى و آزاديخواهى , حقوق بشر , عدالت ,[ زيادند] اما داستان پادشاه و وزير و گربه تربيت شده است , ولى مردان الهى عملا نشان دادند كه اگر يك طرف حق باشد با محروميتها , با كشته شدن ها , با قطعه قطعه شدن ها , و طرف ديگر مال و ثروت و همه چيز باشد با پامال شدن حق و حقيقت , كدام طرف را مى گيرند .
چند چيز كه علامت شكست دشمن بود : الف - پرهيز از جنگ تن بتن .
ب - تير اندازى و سنگ پرانى .
ج - دستور عمر سعد كه از جنگ با شخص حسين پرهيز كنند : هذا ابن قتال العرب , والله نفس ابيه بين جنبيه . ( 1 ) د - دستور عمر سعد كه مانع سخنرانى او بشوند و نگذارند سخنانش شنيده شود . نه در مقابل شمشير و بازويش و نه در مقابل منطق و سخنش تاب نمى آوردند .
آنچه از امام ظهور كرد : الف - شجاعت بدنى .
ب - قوت قلب و روح .
ج - ايمان به حق و قيامت , كه ساعت به ساعت بر بشاشتش افزوده مى شد .
د - صبر و تحمل .
ه - رضا و تسليم .
و - طمأنينه و عدم هيجان روحى و نشنيدن يك سخن[ ازاو] كه حاكى از غضب و خشم و از جا در رفتن باشد .
ز - روح حماسى كه چنان خطبه اى انشاء كرد .
دو چيزى كه چشم امام را روشن داشت : الف - خاندان .
ب - ياران . ههنا مناخ ركاب و مصارع عشاق . ( 2 ) اصحاب و خاندان نشان دادند كه عاشقانه عمل مى كنند .
پس بى نظيرى و آموزندگى آن , علت اصلى و فلسفه اصلى عزاداريها است .
34 - اما وظيفه ما : اين وظيفه در دو قسمت بايد بيان شود : وظيفه علما و وظيفه عامه و توده مردم , و به زبان مردم اين عصر و بلكه براى مردم اين عصر : رسالت علماء ( خواص ) و رسالت توده ( عوام ) . معمولا علما اين انحرافات را به گردن توده و عامه مردم مى گذارند و تقصير عوامى و جهالت مردم مى دانند , و مردم عوام متقابلا مى گويند تقصير علما است كه نمى گويند , زيرا[ : ( ماهى از سرگنده گردد نى زدم] ( .
ولى حقيقت اينست كه در اين جريان هم خواص مس…ولند و هم عوام , هم علما مس…ولند و هم توده , اين ماهى , هم از سرگنده گرديده و هم از دم , سر و دم مشتركا مس…ول اين گنديدن هستند .
در حقيقت قبل از آنكه وظيفه خواص و وظيفه عوام بيان شود بايد معلوم شود كه تقصير از كى بوده است . چون اينكه وظيفه الان متوجه كيست يك مطلب است , و تقصير از كى بوده مطلب ديگر است . چنانكه گفتيم در تقصير هر دو شركت داشته اند و اين ماهى , هم از سرگنده گرديده است و هم از دم . و از لحاظ وظيفه نيز بيان خواهيم كرد كه هر دو طبقه مس…ولند , نه گناه , گناه يك طبقه است و نه وظيفه فعلى وظيفه يك طبقه بالخصوص است .
قبل از اينكه بيان وظيفه بشود , براى درك اهميت اين وظيفه بايد خطرات تحريف بيان شود .
به طور كلى هر چيزى آفتى دارد , از جماد , نبات , حيوان و انسان . مثلا موريانه آفت كتاب يا چوب است , كرم خاردار و سن و ملخ آفت گياه است و بعضى ميكروبها آفت حيوانها يا انسانها است , خود دين نيز آفتى دارد . پيغمبر اكرم فرمود : آفه الدين ثلاثه : فقيه فاجر , و امام جائر , و مجتهد جاهل . ( 1 ) بديهى است كه آفت هر چيزى يك شىء خاص است متناسب با خود او .
هرگز كردم خاردار آفت دين نيست , و سن و ملخ هم هرگز دين را نمى خورد , خوره و سرطان نيز آنرا از ميان نمى برد .
تحريف و قلب و بدعت , آفت بزرگ دين است . ( 2 ) تحريف , چهره و سيما را عوض مى كند , خاصيت اصلى را از ميان مى برد , بجاى هدايت , ضلالت مىآورد و بجاى تشويق به سوى عمل صالح , مشوق معصيت و گناه مى شود و به جاى فلاح , شقاوت مىآورد . تحريف , از پشت خنجر زدن است , ضربت غير مستقيم است كه از ضربت مستقيم خطرناكتر است . يهوديان كه قهرمان تحريف در تاريخ جهان اند هميشه ضربتهاى خود را از طريق غير مستقيم وارد كرده اند . على ( ع ) را دوستانه و از طريق تحريف , بهتر و بيشتر مى شود خراب كرد تا به صورت دشمنانه . قطعا ضرباتى كه از طرف دوستان جاهل على بر على وارد شده , از ضربات دشمنانش كارى تر و براتر بوده است .
تحريف , مبارزه بدون عكس العمل است . تحريف , مبارزه است با استفاده از نيروى خود موضوع .
تحريف سبب مى شود كه سيماى شخص بكلى عوض شود , مثلا على ( ع ) به صورت يك پهلوان مهيب بدقيافه سبيل از بناگوش در رفته تجسم پيدا كند , به صورتى درآيد كه هرگز نتوان باور كرد كه اين همان مرد محراب , خطابه , حكمت , قضا و زهد و تقوا و خوف از خدا است .
تحريف است كه امام سجاد را در ميان ما به نام امام بيمار معروف كرده است . تنها در ميان فارسى زبانان اين نام به آن حضرت داده شده و كار به جايى رسيده كه وقتى مى خواهيم بگوئيم فلانى خود را به ضعف و زبونى زده , مى گوئيم خود را امام زين العابدين بيمار كرده است , در صورتى كه اين شهرت فقط بدان جهت است كه امام در ايام حادثه عاشورا مريض بوده اند نه اينكه در همه عمر تب لازم داشته و عصا به دست و كمر خم راه مى رفته اند .
مرحوم آيتى در سخنرانى[ ( راه و رسم تبليغ] ( كه در انجمن ماهانه دينى ايراد كرد و چاپ شد ( جلد 2 صفحه 160 ) همين موضوع را عنوان كرد و گفت[ : ( چندى پيش شخصى در مجله اطلاعات از وضع دولت و كارمندان دولت انتقاد كرده بود كه غالبا متصديان امر يا بى عرضه و نالايقند و يا خائن و ناپاك , در صورتى كه ما نيازمند افرادى هستيم كه هم با عرضه باشند و هم پاك . مطلب را به اين صورت بيان كرده بود[ : ( اكثر رجال و مأمورين ما يا شمرند يا امام زين العابدين بيمار , در صورتى كه كشور اكنون بيش از هر موقع ديگر به حضرت عباس نيازمند است , يعنى افرادى كه هم پاك باشند و هم كاربر] ( . يعنى شمر كاربر بود و ناپاك . امام زين العابدين پاك بود ولى كاربر نبود , حضرت عباس خوب بود كه هم پاك بود و هم كاربر . ( 1 ) اينكه مى گويند عارفا بحقه , معرفت امام لازم است , براى اينست كه فلسفه امامت , پيشوايى و نمونه بودن و سرمشق بودن است . امام , انسان مافوق است نه مافوق انسان , و به همين دليل مى تواند سرمشق بشود , اگر مافوق انسان مى بود , به هيچ وجه سرمشق نبود . لهذا به هر نسبت كه ما شخصيتها و حادثه ها را جنبه اعجاز آميز و مافوق انسانى بدهيم , از مكتب بودن و از رهبر بودن خارج كرده ايم . براى سرمشق شدن و نمونه بودن , اطلاع صحيح لازم است , اما اطلاعات غلط و تحريف شده نتيجه معكوس مى دهد و به هيچ وجه الهام بخش نيكيها و محرك تاريخ در جهت صحيح نخواهد بود , بلكه اساسا نيرو نخواهد بود . نتيجه امام زين العابدين بيمار اينست كه امروز هر كس بيشتر آه بكشد و بنالد , مردم او را تقديس كنند كه آقا شبيه امام بيمارند .
تا اينجا خطر تحريف معلوم شد .
اكنون ببينيم مقصر كيست ؟ هم خواص يعنى علما مقصرند و هم عوام يعنى غير علما . اما علما از آن نظر كه در دوران شريعت ختميه آنها هستند كه هم بايد مانع تحريف و هم رافع و زائل كننده تحريف باشند : اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنه الله .
ايضا در حديث كافى است : و ان لنا فى كل خلف عدولا ينفون عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين .
اولين وظيفه علما اينست كه با نقاط ضعف مردم مبارزه كنند نه آنكه از آنها استفاده كنند . مثلا در جريان مجالس عزادارى و وعظ و خطابه , امروز دو نقطه ضعف در مردم هست , يكى از اينكه علاقه شديد دارند كه در مجالس , اجتماع و ازدحام زياد شود , ديگر اينكه مى خواهند از لحاظ گريه , مجلس بگيرد و شور بپا شود و كربلا شود . اينجا است كه يك خطيب , سر دو راهى قرار مى گيرد : ازدحام را زياد كند و مجلس را كربلا كند , يا حقايق را بگويد كه احيانا نه ازدحام مى شود و نه شور و واويلا .
علما بايد با عوامل پيدايش تحريفات مبارزه كنند , جلو تبليغات دشمنان را بگيرند , دست دشمنان را كوتاه كنند , با اسطوره سازى ها مبارزه كنند . مثلا كتاب[ ( لؤلؤ و مرجان] ( حاجى نورى يك نوع قيام به وظيفه به نحو شايسته است كه اين مرد بزرگ كرده است و ما امروز از نتيجه كار اين مرد بزرگ استفاده مى كنيم . علما بايد فضائح و رسوائى دروغگويان را ظاهر كنند . ( لهذا مى گويند از موارد جواز غيبت ,[ ( جرح] ( راوى حديث است . ) علما بايد متن واقعى احاديث معتبر , سيماى واقعى شخصيتهاى بزرگ , متن واقعى حوادث تاريخى را در اختيار مردم بگذارند و به دروغ بودن دروغها اشاره و تصريح كنند .
294 نگاهى به زبان حال هاى امروز كافى است كه بفهميم چقدر شخصيتها تحريف شده اند . بعضى زبان حال ها است كه واقعا آينه شخصيت امام است , مثل اشعار[ ( اقبال لاهورى] ( و بعضى اشعار بر[ ( حجة الاسلام تبريزى] ( ولى بعضى زبان حال ها است كه تحريف شخصيت است , مثل : افسوس كه مادرى ندارم . . . اى خاك كربلا تو به من مادرى نما . . .
اينها نه تنها زبان حال امام حسين با آن شخصيت عظيم و بى نظير نيست , اساسا زبان حال يك مرد پنجاه و هفت ساله نيست كه در اين سن دنبال آغوش مادر بگردد . اين سن , سنى است كه بر عكس , مادر به فرزند پناه مى برد . امام حسين از مادر ياد كرده است اما به صورت حماسه و افتخار : انا ابن على الطهر من آل هاشم . . . و فاطم امى . . . يأبى الله ذلك لنا و رسوله و حجور طابت و طهرت و نفوس ابيه و انوف حميه - و امثال اينها .
اما تقصير عوام و وظيفه آنها اولا يك اصل كلى كه حاجى نورى در[ ( ل…ل… و مرجان] ( ذكر كرده اند ذكر كنم و آن اينكه : چيزى كه گفتنش حرام است , ( عموما يا غالبا ) استماع و شنيدنش نيز حرام است , مثل غيبت , تهمت , سب و دشنام به م…من يا اولياء حق , آوازخوانى به باطل و استهزاء . پس اگر دروغ گفتن در روضه و ذكر مصيبت حرام است , شنيدن و استماع آن هم حرام است .
ثانيا خداوند در قرآن مى فرمايد : و اجتنبوا قول الزور ( سوره حج , آيه 30 ) و الذين لا يشهدون الزور ( فرقان 72 ) 295 سماعون للكذب , سماعون لقوم آخرين ( مائده 41 ) سماعون للكذب اكالون للسحت ( مائده 42 ) و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره انكم اذا مثلهم .
( النساء / 140 ) ( 1 ) به طور كلى عامه مصرف كننده اين كالا هستند . اينها اگر اين كالاها را كه غالبا خودشان مى دانند كالاى تقلبى است مصرف نكنند , عرضه كننده , آنرا عرضه نمى كند . عيب قضيه اينست كه عامه حتى مشوق هم هستند .
مردم عوام بجاى اينكه به مبارزه تحريفات برخيزند , از آنها حمايت مى كنند , مثلا مى گويند : چه مانعى دارد كه عروسى قاسم هم راست باشد ؟ مى گوئيم : اولا كه هيچ عقلى قبول نمى كند , و ثانيا اينچنين چيزى در يك مدرك معتبر يا نيمه معتبر قديم كه مدارك اصلى هستند نقل شود , آنوقت بحث بشود كه آيا مانعى دارد يا مانعى ندارد . فرض اينست كه در هيچ جا نقل نشده است .
اگر كسى بگويد : صبح عاشورا اصحاب و اهل بيت اول يك ساعت جفتك چهاركش بازى كردند چه مانعى دارد ؟ ولى آيا چنين كارى كرده اند يا خير ؟ اينجا بايد بحثى درباره رشد اجتماعى بكنيم , بلكه بهتر است درباره رشد اجتماع بحث شود نه رشد اجتماعى . رشد [ - 1 براى ترجمه آيات فوق رجوع شود به پاورقى صفحه] 275 .
296 اجتماع نظير رشد فرد است . رشد چيست ؟ رشد يعنى اين كه انسان در يك ناحيه از نواحى زندگى مثلا در امر ازدواج ( رشد معتبر در ازدواج ) , آنچنان حدى از فكر و عقل را داشته باشد كه مصالح خود را در انتخاب همسر و در اداره زندگى خانوادگى درك كند . به عبارت ديگر ارزشهاى لازم را در باب ازدواج درك كند كه : در زندگى خانوادگى چه چيزهايى لازم است و چه چيزهايى لازم نيست , چه چيزهايى مهم است و چه چيزهايى مهم نيست , چه چيزهايى در درجه اول اهميت است و چه چيزهايى در درجه دوم و سوم , و به عبارت ديگر سود و زيان و عوامل سود و زيان خود را تشخيص دهد . تنها رشد جسمى و جنسى براى ازدواج كه تشكيل يك واحد اجتماعى است كافى نيست .
رشد اقتصادى يعنى اينكه انسان به حدى برسد كه مصالح خود را و عوامل لازم را از لحاظ حفظ و نگهدارى و بلكه تكثير و توسعه ثروت درك كند , اگر نه هنوز رشيد نيست , و اگر از سنين رشد بگذارد و واجد رشد نباشد ,[ ( سفيه ] ( ناميده مى شود , اما اگر هنوز به آن نرسيده است و كودك است , ممكن است رشيد نباشد , ولى البته سفيه خوانده نمى شود . و ابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم . ( 1 ) پس رشيد , در هر ناحيه اى , كسى است كه سود و زيان را در آن موضوع درك مى كند و هم ارزش موضوعات مربوط را درك مى كند . تا ارزشها درك نشود , قدرت بر حفظ و نگهدارى و 1 - سوره نساء , آيه[ . 6 و كودكان يتيم را بيازماييد تا وقتى به سن بلوغ رسند . پس اگر در آنان رشد ( عقلى ) يافتيد اموالشان را در اختيارشان قرار دهيد] .
297 انجام وظيفه در كار نيست . رشيد در ازدواج , پسر يا دخترى است كه ارزشهاى لازم در تشكيل خانواده را درك كند . پسرى كه فقط به خاطر ژست قشنگ فلان دختر يا به خاطر لبهاى دالبرى او مى خواهد ازدواج كند , يا از راه رفتنش خوشش آمده و امثال اينها , رشيد نيست , اين را نمى فهمد كه عوامل لازم در سعادتمندانه بودن ازدواج صدها چيز است كه لبهاى دالبرى به حساب نمى آيد , ارزشهاى عوامل را درك نكرده است . و همچنين كسى كه ارزشهاى مربوط به ثروت را درك نمى كند , راه معامله را نمى داند , افراد خادم و خائن را تشخيص نمى دهد , نمى داند چه كسى را بايد به خود نزديك كند و از چه كسى بايد دورى گزيند , اينچنين فردى رشيد نيست .
اما رشد اجتماعى : بهتر اينست كه بجاى رشد اجتماعى كه صفت فرد است , رشد اجتماع را كه صفت جامعه رشيد است موضوع بحث قرار دهيم كه جامعه نيز گاهى رشيد است و گاهى سفيه و حداكثر نابالغ . جامعه اى كه خود را به عنوان يك واحد درك نكند , ارزش سرمايه هاى خود را از قبيل شخصيتهاى تاريخى و حوادث تاريخى نشناسد , آنچنان جامعه , رشيد نيست .
يكى از آن سرمايه ها شخصيتهاى گذشته است . يكى ديگر آثار هنرى , علمى , صنعتى , ادبى گذشته است . يكى هم تاريخ گذشته است , آنهم گذشته پرافتخار و آموزنده و سعادتبخش . و جريانهاى تاريخى گذشته سندهاى اخلاقى و تربيتى آيندگان است .
آثار هنرى و صنعتى در ميان يك ملتى پيدا مى شود و بعد آنها ارزش اينها را درك نمى كنند , آنها را خراب مى كنند . چه 298 بسيار شده كه يك نسخه نفيس خطى يك كتاب به دست يك بقال افتاده و به عنوان كاغذ چائى از آن استفاده شده است . بعضى آثار هنرى و صنعتى از قبيل محرابها , كاشى كارى ها , نقاشيها به دست افراد ناصالح كه افتاده است ملعبه كودكان واقع شده است .
از همين قبيل است تاريخ . گاهى بعضى از ملتها فرازهاى تاريخى دارند مملو از حماسه , افتخار , آموزندگى , زيبائى , عظمت , الهام بخشى , ولى همان طورى كه يك تابلو نفيس نقاشى را به دست كودكان مى دهند و آنها با قلم آنرا خراب مى كنند , اينها نيز آنقدر افسانه و خرافه از وهم به خود آنها ملحق مى كنند كه به كلى عظمت , زيبائى , الهام بخشى , حماسه , آموزندگى و افتخار آنرا از ميان مى برند و نابود مى كنند و بجاى آنكه الهام بخش عظمت و حماسه و محرك روح سلحشورى باشد , الهام بخش زبونى و بدبختى و تسليم در مقابل حوادث مى گردد .
واقعه تاريخى كربلا از آن نوع حوادث است كه در اثر عدم رشد اجتماع , مسخ و معكوس شده است , تمام عظمتها و زيبائيهايش فراموش شده , حماسه و شور و افتخاراتش محو شده و بجاى آنها زبونى و ضعف و جهالت و نادانى آمده است .
اين , نشانه عدم رشد اين ملت است و براى حفظ و نگهدارى تاريخ با عظمت و پرافتخار خويش .
اين از نظر عموم ملت . اما از نظر خصوص طبقه توده و عامه بايد بگوئيم كه مس…وليت حفظ و نگهدارى تاريخ پرافتخار گذشته اختصاص به علما ندارد , هر فردى بايد خود را مس…ول 299 بداند . همان طورى كه دروغ بستن به اين حوادث به صورت دروغ گفتن حرام است , دروغ شنيدن , دروغ مصرف كردن هم حرام است . در قرآن كريم يك جا مى فرمايد : و اجتنبوا قول الزور ( سوره حج , آيه 30 ) و هم مى فرمايد : و الذين لا يشهدون الزور و اذا مروا باللغو مروا كراما ( فرقان , آيه 72 ) ( 1 ) در تفسير[ ( كشاف] ( ذيل آيه اول ,[ ( قول زور] ( را قول باطل و كذب معنى مى كند , مى گويد[ : ( و جمع الشرك و قول الزور فى قرآن واحد و ذلك ان الشرك من باب الزور لان المشرك زاعم ان الوثن تحق له العبادة , فكأنه قال : فاجتنبوا عبادة الاوثان التى هى رأس الزور] ( تا آنجا كه مى گويد[ : ( الزور من الزور و الازورار و هو الانحراف] ( . ( 2 ) در تفسير آيه دوم مى گويد[ : ( يحتمل انهم ينفرون عن مجالس الكذابين و مجالس الخطائين فلا يحضرونها و لا يقربونها تنزها عن مخالطة الشر و أهله , و صيانه لدينهم عما يثلمه , لان مشاهد ( 3 ) الباطل شركه ( 4 ) فيه . و لذلك قيل فى النظارة الى كل مالم تس…غه الشريعة : هم شركاء فاعليه فى الاثم , لان حضورهم و نظرهم دليل الرضا به و سبب وجوده , لان الذى [ - 1 و آنانكه در مجالس باطل شركت نكنند و چون به كار لغوى گذر كنند با كرامت عبور نمايند] .
[ - 2 و شرك و قول زور در يك رديف گرد آمده اند چرا كه شرك , خود از باب زور است , زيرا مشركين چنين پندارد كه بت شايسته پرستش است . و گويا در اين آيه فرموده : از پرستش بتها كه رأس همه زورهاست بپرهيزيد . . . و زور از زور و از ورار گرفته شده كه به معنى انحراف است] .
3 و 4 - كذا .
300 سلط ( 1 ) على فعله هو استحسان النظارة و رغبتهم فى النظر اليه . و فى مواعظ عيسى ( ع ) : اياكم و مجالسه الخطائين] ( . ( 2 ) پس آيه اول فقط اجتناب از قول زور را مى گويد كه هم شامل گفتن است و هم استماع , و البته گفتن , اظهر مصداقين است , ولى آيه دوم رسما حضور در مجالس باطل را منع مى كند خواه حضور براى شنيدن باطل باشد و يا براى ديدن باطل .
اين آيه در واقع نوعى اعانت به اثم را نهى مى كند .
آيه ديگر : و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفربها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره . ( 3 ) ( سوره نساء آيه 140 ) تفسير صادقى[ : ( عن الصادق ( ع ) : و فرض الله على السمع ان يتنزه عن الاستماع الى ما حرم الله , و ان يعرض عما لا يحل له مما نهى الله عنه و الا صغاء الى ما اسخط الله , فقال فى ذلك : و قد نزل عليكم] ( . . .
. ( 4 ) 1 - كذا .
[ - 2 ممكن است معنى آيه اين باشد كه آنان از مجالس دروغگويان و خطاكاران دورى مى كنند و در آنها شركت نكرده و بدان نزديك نمى شوند تا از آميختن با بدى و بدان منزه باشند , و دينشان را از رخنه محفوظ دارند , زيرا حضور در باطل به منزله شركت در آنست , و به همين دليل به كسانى كه به آنچه شريعت جايز ندانسته مى نگرند , گويند : اينان با كننده هاى همان كارها در گناه شريكند . زيرا حضور و نظرشان در آنجا دليل رضايت دادن به آن كار و سبب وجود آنست , زيرا آنچه انگيزه عمل فاعل آن مى شود همان تشويق بينندگان و رغبتشان در ديدن اوست . و در پندهاى عيسى ( ع ) آمده : از همنشينى با خطاكاران بپرهيزيد] .
[ - 3 ترجمه در ص 275 گذشت] .
[ - 4 امام صادق عليه السلام فرمود : خداوند بر گوش واجب نموده كه از شنيدن آنچه 301 ايضا صافى[ : ( القمى : آيات الله هم الائمة عليهم السلام] ( .
ظاهرا مقصود از آيات اعم است از آيات تدوينى و آيات تكوينى الهى , اعم از شخصيتها مانند ائمه عليهم السلام يا حوادث تاريخى كه آيات تكوينى الهى مى باشند . تواريخى كه مظهر و مجلاى روح ايمان است نيز جزء آيات الهى مى باشند .
تفسير صافى , ذيل آيه : و اذا رأيت الذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيره . . . ( انعام / 68 ) مى گويد : العياشى : عن الباقر عليه السلام فى هذه الاية قال : الكلام فى الله و الجدال فى القرآن . قال : منه القصاص] ( . ( 1 ) ايضا[ ( صافى] ( ذيل آيه فوق[ : ( فى العلل : عن السجاد ( ع ) : ليس لك ان تقعد مع من شئت لان الله تبارك و تعالى يقول : و اذا رايت الذين يخوضون] ( . . . . ( 2 ) خلاصه بحث در وظيفه توده : الف - بحثى اسلامى و اخلاقى درباره اينكه هر چيزى كه حرام فرموده پرهيز كند , و از آنچه برايش حلال نيست و خداوند نهى فرموده و ا ز شنيدن آنچه خدا را به خشم مىآورد دورى جويد , و در اين مورد فرموده : و بر شما اين دستور فرستاد كه] . . . .
[ - 1 فرمود : مراد , سخن درباره ذات خدا و كشمكش در مورد قرآن است . و فرمود : و از آنجمله افسانه سرايان هستند] .
[ - 2 فرمود : اختيار با تو نيست كه با هر كس خواستى نشست و برخاست كنى , زيرا خداى تبارك و تعالى مى فرمايد : و چون ديدى كسانى را كه در ( مسخره و تكذيب كردن ) آيات ما فرو مى روند] . . . .
302 گفتنش حرام است , شنيدنش نيز حرام است . گوش و زبان نوعى اشتراك در وظيفه دارند زيرا گوش مصرف كننده كالاهاى زبان است , اگر گوش مصرف نكند , زبان توليد نمى كند , و اگر اهل گوش مصرف نكنند اكاذيب و مجعولات و غيبتها و دشنامها و كفرها را , اهل زبان نمى گويند , همان طورى كه چشم و قرائت مصرف كننده آثار قلمها و فيلمها هستند , اگر اينها مصرف نكنند , آنها توليد نمى كنند .
ب - آيات قرآن در اين زمينه .
ج - بحثى اجتماعى : همان طور كه فرد گاهى رشيد است و گاهى غير رشيد , و شرط صحت ازدواج و همچنين جواز تسليم كردن ثروتش به خودش رشد است , جامعه نيز چنين است , گاهى يك اجتماع رشيد است و گاهى سفيه .
معنى رشد , درك ارزشها و سرمايه ها و طرز استفاده و بهره بردارى از آنها است . رشد در ازدواج اينست كه[ شخص] بداند سرمايه هاى لازم براى زندگى خانوادگى چيست ؟ ارزش هر كدام از آنها چيست ؟ مثلا[ اينكه] دختر از خانواده هاى سرشناس باشد , چقدر براى ازدواج مفيد است . همچنين رشد فرد براى در اختيار گرفتن ثروت .
رشد اجتماع اينست كه خود اجتماع اولا خود را به صورت يك واحد درك كند , ارزشها و سرمايه هائى را كه سرمايه عمومى و ملى محسوب مى شود بشناسد و سپس در حفظ و نگهدارى آنها بكوشد . آن سرمايه ها يا از قبيل شخصيتها است يعنى شخصيتهاى تاريخى , و يا از قبيل آثار علمى , فلسفى , هنرى , 303 صنعتى , ادبى است , و يا از قبيل تاريخهاى پرافتخار است .
جامعه اى كه تاريخى مانند تاريخ حسين بن على دارد مملو از افتخار و حماسه و عظمت و زيبائى و آموزندگى و الهام بخشى , و آنرا پر مى كند از افسانه هاى احمقانه[ ( روضه الشهدا] ( ئى و[ ( اسرار الشهاده] ( اى , حقا چنين جامعه اى سفيه است نه رشيد . ما امروز بايد همان طورى كه به حفظ آثار تاريخى و ملى مى خواهيم بكوشيم , به حفظ تاريخ خودمان بكوشيم .
يادداشت 1 - تحريف در قرآن و توجيه و تفسير قرآن - نظير تفسير صافى و على بن ابراهيم .
2 - تحريف در شخصيت على ( ع ) مثل داستان شير در كربلا كه على از آب درآمد ! 3 - تحريف در تاريخ اسلام : اسلام با ثروت خديجه و شمشير على پيش رفت ! 4 - تحريف در شخصيتهاى شقى هم خود نوعى انحراف و مانع عبرت گرفتن است مثل اينكه غالبا آنها را يك ولد الزناى هفت جوش معرفى مى كنند , و در نتيجه مردم هرگز از معاويه چهارده قرن پيش عبرت نمى گيرند . مثلا مى گويند شمر هفت پستان داشت مثل سگ . بعضى هم مى گويند اسمش شيخ عبدالله بوده است .
________________________________________
1- مطالب اين ورقه ها در سلسله يادداشتها به چاپ خواهد رسيد] .
1 - اين تحريفات لفظى را چه عاملى به وجود آورده است ؟ به طور كلى شخصيتهاى بزرگ جهان از طرف مردم عوام موضوع افسانه ها قرار مى گيرند .
وقتى كه مردم براى بوعلى سينا افسانه مى سازند , وقتى كه رستم و سهراب افسانه اى خلق مى كنند . قهرا براى على بن ابى طالب ( ع ) و حسين بن على ( ع ) نيز افسانه مى سازند نظير افسانه ضربت على در خيبر و آسيب بدن و بال جبرئيل , و نظير هفتصد هزار نفر بودن دشمن در كربلا و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا . اينجا است كه بايد قصه كسى[ را] كه گفت نيزه سنان بن انس شصت گز بود و شخصى گفت نيزه شصت گزى در دنيا كسى نديده است , و او گفت آن را خدا از بهشت برايش فرستاده بود ,[ به ياد آورد] .
عامل ديگر كه اختصاصى است , موضوع گريانيدن بر حسين است كه بعدا درباره تأثير اين عامل سخن خواهيم گفت .
2 - در[ ( منتخب] ( طريحى و[ ( اسرار الشهادة] ( در بندى , از يك مرد اسدى نيز نقل شده كه شبها شيرى مىآمد و عاقبت معلوم شد كه آن شير , على بن ابى طالب است العياذ بالله
1 - امام حسين در سه مرحله شهيد شد و سه نوع شهادت داشت : شهادت تن , شهادت نام , شهادت هدف .
1 - سوره مائده , آيه 33 .
1- اگر نجات خواهى به زيارت حسين برو تا خداوند را با چشم روشن ديدار كنى . زيرا كه آتش دوزخ به جسمى كه غبار پاى زائران حسينى بر روى آن نشسته , نمى رسد] .
1- سوره بقره , آيه 79 .
2 - و شايد اگر مانند ما به آيات تحريف متمسك مى شد بسيار مناسب بود . القلوب] ( على الظاهر از آنجا گرفته است . در[ ( روضة الشهداء ) ] مى گويد فض ل بن على عليهما السلام به كمك هاشم شتافت !
1 - كذا[ يعنى مطلب مبهم است] .
2 - تعبير به[ ( طريد و جولان] ( در[ ( روضة الشهدا] ( ى كاشفى نيز آمده است .
1 - دو سه روز قبل از محرم امسال ( 1389 قمرى ) به مناسبت اينكه مى خواستم در اطراف[ ( تحريفات در واقعه تاريخى كربلا] ( بحث كنيم , به وسيله تلفن از آقاى[ على اكبر] غفارى مدير م…سسه كتابفروشى صدوق دروغترين كتابهاى مقتل را خواستم . نظر هر دو نفر به[ ( اسرار الشهادة ) ] بود . آقاى غفارى اين كتاب را نداشت و قول داد تهيه كند , اما بعد از دو سه روز تلفن كرد كه از هر كتابفروشى خواستم او هم دنبال اين كتاب بود زيرا مشترى زياد دارد و همه اهل منبر هستند , با اين تفاوت كه شما براى انتقاد و آنها براى نقل و استفاده مى خواهند .
1- و او را ديد كه مشغول جان دادن است . خود را به روى بدن او انداخت و مى گفتند : تو برادر منى , تو اميد مائى , تو پناه مائى , تو پشتيبان مائى ( خواننده محترم توجه دارد كه استاد شهيد در حال بر شمردن تحريفات معنوى حادثه عاشورا مى باشند] ( .
1 - در اينجا انسان به ياد آن افسانه مى افتد كه يك نفر اغراق گو در بزرگى شهر هرات در يك تاريخى گفت كه در آنوقت در هرات بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز بود . نظير اينها را در باره سرو كاشمر و عدد بنى اسرائيل و متقابلا لشكريان فرعون و غيره گفته اند .
خوردند چنانكه براى شما سوگند مى خوردند , و پندارند كه برحقند . آگاه باشيد كه اينان دروغگويانند] .
1 - سوره انعام , آيه[ . 24 سپس پاسخ آنها جز اين نبود كه گفتند به الله پروردگارمان سوگند كه ما مشرك نبوديم . بنگر كه چگونه برخود دروغ مى بندند و چگونه افتراهايشان از نظرشان گم شده است] .
2 - سوره حج , آيه[ . 30 و از گفتار باطل و دروغ بپرهيزيد] .
3 - سوره فرقان , آيه[ . 72 و كسانى كه شاهد و ناظر كارهاى لغو و باطل نمى شوند] .
4 - سوره نساء , آيه[ . 140 و حال آنكه در كتاب بر شما اين حكم را فرستاده كه چون شنيديد به آيات خدا كفر مى ورزند و ريشخند مى زنند با آنان منشينيد تا در سخنى ديگر فرو روند , كه شما هم مثل آنان خواهيد بود] .
1 - اصول كافى ج 1 ص 54 با كمى اختلاف[ . هر گاه بدعتها روى داد بر عالم است كه علم خويش آشكار كند , و گرنه لعنت خدا بر اوست] .
1 - اصول كافى ج 1 ص 32 . و در آن[ ( ينفون عنه] ( است[ . ما را در هر نسلى عادلانى است كه تحريف افراطيان و دروغزنى مبطلان را از ما ( از دين ) دور مى سازند] .
[ - 2 حرف يك چيز طرف و كنار آنست . . . و تحريف يك چيز كج كردن آنست مانند كج كردن و مايل ساختن قلم . و تحريف سخن آنست كه آنرا بر يكى از دو طرف احتمال حمل كنى در حالى كه امكان هر دو معنى را دارد .
خداى عز وجل فرموده : سخن را از جاى خود تحريف مى كنند] . . . .
[ - 3 قفال گفته : تحريف تغيير دادن و عوض كردن است , و ريشه آن از منحرف شدن از چيزى است . خداى متعال فرموده : جز اينكه بخواهد براى جنگ جا عوض كند يا در گروهى جاى گيرد] .
[ - 1 و تحريف كج كردن و مايل ساختن چيزى از محل شايسته آنست . گفته مى شود : قلم محرف يعنى قلمى كه سرش كج شده است . قاضى گفته : تحريف گاه در لفظ است و گاه در معنى . و تحريف را تغيير در لفظ بگيريم بهتر است از تغيير در معنى] . . . .
[ - 2 ترجمه سه جمله به ترتيب : اى عمار ! گروه متجاوز تو را مى كشند .
هيچ حكمى جز براى خدا نيست . چون شناختى هر چه خواهى بكن] .
1 - تفسير صافى , مقدمه پنجم[ . هر كس قرآن را به رأى و نظر خويش تفسير كند جايگاه خويش را در آتش فراهم كند] .
2 - سوره مائده ,[ . 13 چون پيمان خويش بشكستند آنان را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت نموديم . آنان سخن را از جاى خود تحريف مى كنند و بهره اى را كه از آنچه بدان تذكر داده شدند نصيبشان مى شد فراموش نمودند] .
3 - سوره بقره , آيه[ . 79 واى بر كسانى كه كتاب را با دست خود مى نويسند سپس مى گويند اين از نزد خداست تا بهره اندكى بخرند . پس واى بر آنان از كارى كه كرده اند و واى بر آنان از آنچه به دست مىآورند] .
1 - مطلب مهم اينست كه تمام اين تحريفها در جهت پائين آوردن است و امام را در سطح يك آدم پست كم فكر , العياذ بالله كم شعور پائين مىآورد , مثل آب خواستن وسط سخنرانى پدر در سن سى و چند سالگى , يا عروسى قاسم .
1- اين فرزند كشنده عرب است . به خدا سوگند جان پدرش در ميان دو پهلوى او است] .
[ - 2 اينجا باراند از سواران و قتلگاه عاشقان است] .
1- آفت دين سه چيز است : دانشمند فاجر , و پيشواى ستمكار , و در عبارت كوشاى جاهل] .
2 - داستان حديث : اذا عرفت فاعمل ما شئت مثال خوبى است براى اينكه تحريف نتيجه معكوس مى دهد[ . اين داستان در كتاب[ ( حق و باطل ] ( ( اثر استاد شهيد ) بخش[ ( احياى تفكر اسلامى] ( نقل شده است] .
1 - مرحوم شمس واعظ مى گفت : چندى پيش در مشهد ما را به منزلى دعوت كردند . ما هم نمى دانستيم , خيال مى كرديم رسما يك مهمانى است . موقع ناهار شد . جمعيت هم زياد بود . آش آوردند , اما چه آشى ! از لحاظ نيرو مثل ماش سفت كه به هر جا دست مى زدى , تمامش از بشقاب بيرون مى جست .
به صاحبخانه گفتم : خدا پدرت را بيامرزد اين چيست كه به حلق خلق الله فرو مى كنى ؟ ! گفت آقا ! اختيار داريد , شما چرا همچو حرفى مى زنيد ؟ ! اين آش امام زين العابدين بيمار است . گفتم : پس قطعا بيمارى ايشان از همين آش بوده .
بخش ششم نقدى بر كتاب
( حسين وارث آدم)
اين كتاب تأليف دكتر على شريعتى است . در سفرى كه در 26 - 30 آذر ماه / 51 به مشهد رفتم نسخه اى از آن را انتشارات طوس به من داد و در بين راه و تهران خواندم . آنچه دستگيرم شد از هدف اين جزوه كه در زير لفافه بيان شده است و به تعبير خود جزوه , نويسنده خواسته است[ ( تمام عقده ها و عقيده هاى خود را در اين جزوه بگويد] ( اينست :
1- اين جزوه نوعى توجيه تاريخ است بر اساس مادى ماركسيستى , نوعى روضه ماركسيستى است براى امام حسين كه تازگى دارد .
[ طبق اين جزوه] آغاز تاريخ بشر اشتراكيت و برابرى است , سپس نابرابرى و حق و باطل يعنى مالكيت آغاز مى گردد و از اينجا جامعه بشر دو بخش مى شود آنچنانكه دجله و فرات از يك سرچشمه مى جوشند و سپس دو بخش مى گردند و از يكديگر جدا مى شوند . دو بخش انسان يعنى دو طبقه : طبقه برخوردار و استثمارگر و طبقه محروم و استثمار شده . طبقه حاكم و برخوردار و استثمارگر سه چهره دارد : سياست , اقتصاد , مذهب , يا صاحبان زر و صاحبان زور و صاحبان تزوير كه كار اولى برده ساختن و كار دومى غارت كردن و كار سومى فريب دادن است . قصر و دكان و معبد , سه شعبه يك بنگاهند . تيغ و طلا و تسبيح يك كار مى كنند .
نظام حاكم بر تاريخ همواره همين بوده است و آنچه غير از اين بوده نهضتهايى بوده محكوم , قيامها و انقلابهايى بوده دلسوزانه و مذبوحانه , و چون زير بنا فاسد بوده , از همه آن نهضتها كه به وسيله ابراهيم ها و موسى ها و عيسى ها و محمدها و على ها و حسين ها صورت گرفته نتيجه معكوس گرفته شده است , آنچه بنا بوده قاتق نان بشر بشود بلاى جانش شده و زنجير ديگر بر دست و پايش .
آزادى سبطى بى دوام بوده ( ص 22 ) . نواى امام حسين , خاموش اما بانگ گوساله هاى سامرى هميشه بلند است ( 24 ) . سرنوشت محتوم همه وارثان آدم اسارت و گرفتارى است ( ص 28 ) . وراثت آزادى و عدالت و بيدارى , نهضت محكوم تاريخ است و وراثت بردگى و بيداد و مذهب خواب , نظام حاكم بر تاريخ ( ص 39 ) . امام حسين مظهر شكست آدم است ( ص 47 ) .
در اين جزوه سرزمين بين النهرين سمبل تمام زمين و تاريخش نمايشگر تاريخ تمام زمين است . دو نهر دجله و فرات سمبل دو جناح متضاد بشرى است كه از هم جدا شده و در نزديكى بغداد به طور دروغين بهم مى پيوندند آنچنانكه در دوره خلافت اسلامى , اين وحدت دروغين پيدا شد ( صفحات 9 , 29 , 39 ) و بار ديگر به شكل فجيعترى جنايت برقرار مى شود . همه جنايتكاران جهان در هر يك از سه چهره در چهره هاى سه گانه خلافت اسلامى ظهور و حلول مى كنند و بدبختيى آغاز مى شود كه در جهان سابقه ندارد ( صفحات 15 , 27 , 28 , 35 ) . آنچه بدان همه دارند اين تنها دارد .
سرنوشت دجله و فرات اينست كه در نهايت به دريا بريزند و آرامش يابند . سرنوشت بشريت و پايان تاريخ بشر نيز اشتراكيت و سوسياليسم است و تنها در آن وقت است كه بشر از يلاى مالكيت و نظام طبقاتى نجات مى يابد وزير بنا خراب مى شود و زير بناى واقعى عدل و داد واقعى درست مى شود .
تلاشهاى انقلابيون تاريخ با زير بناى طبقاتى , دلسوزانه ولى مذبوحانه و بى نتيجه بوده است . فقط با محو طبقات است كه جامعه به سعادت واقعى خويش نائل مى گردد ( ص 9 ) الا بالاشتراكية تطمئن القلوب .
امام حسين به سوى مرگ مى شتابد تنها و بى اميد ( ص 23 ) . او مظهر شكست آدم است و تعصبى بى حاصل به خرج مى دهد ( ص 47 ) .
در اين جزوه به طور كلى كلمه آدم يا انسان , سمبل انسان سوسياليست است و توحيد جهان , توجيه توحيد و وحدت جامعه است كما اينكه شرك اعتقادى سايه اى است از شرك و ثنويت حيات . با اين بيان بار ديگر جنبه
ماركسيستى جزوه روشن مى شود كه وجدان هر كس را مولود و انعكاسى از وضع اجتماعى او مى دانند و مى توانند مبين نظر دوركهايم باشد نه نظر كارل ماركس .
آنچه در اين جزوه به چشم نمى خورد شخصيت امام حسين و آثار نهضت او است . مبناى جزوه بر اينست كه در جامعه طبقاتى همه تلاشها بى حاصل است . انقلابيون تاريخ , وارث آدم يعنى انسان اشتراكى مى باشند و قيامشان براى حق بوده و حق يعنى عدالت , برابرى , يعنى اشتراكيت .
امام حسين اين جزوه همان امام حسين مظلوم و محكوم روضه خوانها است كه هيچ نقشى در تاريخ ندارد , با اين تفاوت كه امام حسين روضه خوانها لااقل سفره گريه اى براى توشه آخرت پهن كرده و امام حسين اين جزوه - به وسيله روضه ها و گريه ها ابزارى است در دست جناح حاكم براى بهره كشى طبقه محكوم .
در اين جزوه معبد هميشه در كنار قصر و دكان , و روحانى همواره در كنار حاكم و سرمايه دار[ است] , و البته آنچه در كنار است معبد است - نه خصوص كليسا و يا دير و صومعه و يا كنشت و يا بتخانه - كه شامل مسجد هم مى شود . طبعا تكليف روحانى هم روشن است .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
9 + 10 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .