حماسه حسینی-جلد 1

بخش اول : تحريفات در واقعه تاريخى كربلا
جلسه اول :معنى تحريف و انواع آن
بسم الله الرحمن الرحيم

> الحمدلله رب العالمين بارىء الخلائق اجمعين و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به ( 1 ) .
موضوع بحث , تحريفات در واقعه تاريخى كربلاست . در بازگوئى اين واقعه بزرگ , تحريفاتى صورت گرفته است . لهذا اين بحث را در چهار فصل خلاصه مى كنيم . فصل اول در اطراف معنى تحريف و انواع تحريفاتى كه در دنيا وجود دارد و اشاره به اينكه انواع تحريفات در حادثه تاريخى عاشورا واقع شده است . فصل دوم درباره عوامل تحريف است , يعنى بطور كلى در قضاياى دنيا كه تحريف صورت مى گيرد , به چه علت صورت مى گيرد , چرا بشر حوادث و قضايا و احيانا شخصيت ها را تحريف مى كند ؟ مخصوصا در نقل حادثه كربلا , چه عواملى دخالت داشته است كه تحريفاتى در اين قضيه واقع شود . فصل سوم عبارت است از توضيحى درباره تحريفاتى كه در همين داستان و حادثه تاريخى صورت گرفته است . فصل چهارم در اطراف وظائف ما , اعم از علماء و توده مسلمانان مى باشد .
بحث اول درباره معنى تحريف است.
تحريف يعنى چه ؟ تحريف در زبان عربى از ماده حرف است , يعنى منحرف كردن چيزى از مسير و وضع اصلى خود كه داشته است يا بايد داشته باشد . به عبارت ديگر تحريف نوعى تغيير و تبديل نيست كه كلمه تغيير و تبديل نيست . شما اگر كارى كنيد كه جمله اى , نامه اى , شعر و عبارتى آن مقصودى را كه بايد بفهماند , نفهماند و مقصود ديگرى را بفهماند , مى گويند شما اين عبارت را تحريف كرده ايد , مثلا شما گاهى مطلبى يا حرفى را به يك نفر مى گوئيد , بعد آن شخص سخن شما را در جاى ديگرى نقل مى كند , پس از آن كسى به شما مى گويد فلانى از قول شما چنين چيزى نقل مى كرد , شما مى فهميد كه از آنچه شما گفته بوديد با آنچه كه او نقل كرده خيلى متفاوت است . او سخنان شما را كم و زياد كرده است , قسمتى از حرفهاى شما كه مفيد مقصود شما بوده است را حذف كرده و قسمتهايى از خود به آن افزوده است , در نتيجه سخن شما مسخ شده و چيز ديگرى از آب در آمده است . آن وقت شما مى گوئيد اين آدم حرف مرا تحريف كرده است . مخصوصا اگر كسى در سندهاى رسمى دست ببرد , مى گويند سند را تحريف كرده است . اينها مثالهائى بود براى روشن شدن معنى كلمه تحريف و اين كلمه بيش از اين احتياج به توضيح ندارد . حال به شرح انواع تحريف مى پردازيم .
تحريف انواعى دارد كه مهمترين آنها عبارت است از : تحريف لفظى و تحريف معنوى . تحريف لفظى اين است كه ظاهر مطلبى را عوض كنند , مثلا از يك گفتار عبارتى حذف شود يا به آن عبارتى اضافه شود , و يا جمله ها را چنان پس و پيش كنند كه معنى آن فرق كند , يعنى در ظاهر و در لفظ گفتار تصرف كنند .
تحريف معنوى اين است كه شما در لفظ تصرف نمى كنيد , لفظ همان است كه بوده , ولى آن را طورى معنى مى كنيد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است . آن را طورى معنى مى كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصود اصلىگويند .
قرآن كريم كلمه تحريف را مخصوصا در مورد يهودى ها بكار برده و با ملاحظه تاريخ معلوم مى شود كه اينها قهرمان تحريف در طول تاريخ هستند . نمى دانم اين چه نژادى است كه تمايل عجيبى به قلب حقايق و تحريف دارد لهذا هميشه كارهايى را در اختيار مى گيرند كه در آنها بشود حقايق را تحريف و قلب كرد . من شنيده ام بعضى از همين خبر گزاريهاى معروف دنيا كه راديوها و روزنامه ها هميشه از اينها نقل مى كنند منحصرا در دست يهودى هاست . چرا ؟ براى اينكه بتوانند قضايا را در دنيا آن طورى كه دلشان مى خواهد منعكس كنند و قرآن چه عجيب درباره اينها حرف مى زند . اين خصيصه يهوديان كه تحريف است , در قرآن بصورت يك خصيصه نژادى شناخته شده است . در يكى از آيات قرآن در سوره بقره مى فرمايد : افتطمعون ان ي…منوا لكم اى مسلمانان آيا شما طمع بستيد كه اينها به شما راست بگويند ؟ اينها همان ها هستند كه با موسى مى رفتند و سخن خدا را مى شنيدند اما وقتى كه برمى گشتند تا در ميان قومشان نقل كنند آن را زير و رو مى كردند .
افتطمعون ان ي…منوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون ( 1 ) .
تحريف هم كه مى كردند , نه از باب اينكه نمى فهميدند و عوضى بازگو مى كردند , نه , اينها ملت باهوشى هستند و خوب هم مى فهميدند , اما در عين اينكه خوب مى فهميدند معذلك حرفها را , سخنان را به گونه اى ديگر براى مردم بيان مى كردند . تحريف همين است . يعنى پيچ دادن , كج كردن چيزى , از مسير اصلى منحرف كردن . اينها در كتب الهى تحريف كردند . قرآن در اين مورد در بسيارى از جاها يا كلمه تحريف را آورده و يا به صورت ديگرى مطلب را بيان كرده است . ولى مفسرين ذكر كرده اند كه تحريفى كه قرآن مى گويد اعم از تحريف 1 آيا طمع داريد كه يهودان به دين شما بگروند در صورتى كه گروهى از آنان كلام خدا را شنيده و بدلخواه خود آن را تحريف مى كنند با آنكه در كلام خدا تعقل كرده معنى آن را دريافته اند . سوره بقره , 75 . لفظى و تحريف معنوى است . يعنى بعضى از اين تحريف ها كه صورت گرفته است در لفظ بوده و بعضى در تفسير و در معنى بوده است نه در لفظ , كه چون از مطلب خيلى خارج مى شوم نمى خواهم در اطراف اين مطلب بيشتر از اين بحث كنم .
داستانى است كه بد نيست آن را بگويم . يك نفر از علماء نقل مى كرد كه در ايام جوانيش مداحى از تهران به مشهد آمده بود كه روزها در مسجد گوهرشاد يا در صحن مى ايستاد و شعر مى خواند , مديحه مى خواند . از جمله غزل معروف منسوب به حافظ را مى خواند : اى دل غلام شاه جهان باش و شاه باش { پيوسته در حمايت لطف اله باش قبر امام هشتم سلطان دين رضا { از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش اين آقا براى اينكه او را دست بيندازد , رفته بود و به او گفته بود آقا چرا اين شعر را غلط مى خوانى ؟ بايد اين طور بخوانى : قبر امام هشتم سلطان دين رضا { از جان ببوس و بر در آن , بار كاه باش يعنى وقتى به در حرم رسيدى همان طور كه يك بار كاه را از روى الاغ بزمين مى اندازند , تو هم فورا خودت را بزمين بينداز . از آن پس هر وقتى مداح بيچاره اين شعر را مى خواند , بجاى بارگاه مى گفت بار كاه و خود را هم بزمين مى انداخت . اين را مى گويند تحريف . در همين جا اين مطلب را بگويم كه تحريف از نظر موضوع نيز فرق مى كند . يك وقت است كه تحريف در يك سخن عادى است . مثل اينكه دو نفر در نقل قول و گفتار يكديگر تحريف كنند . يك وقت هم هست كه تحريف در يك موضوع بزرگ اجتماعى است , مثل تحريف در شخصيت ها . شخصيت هايى هستند كه قول و عملشان براى مردم حجت است , خلقشان براى مردم نمونه است . مثلا كسى سخنى را به على عليه السلام نسبت مى دهد كه نگفته است , يا مقصودش چيز ديگرى بوده , اين خيلى خطرناك است . خلق و خوئى را به پيغمبر , به امام نسبت مى دهد , در صورتى كه خلق او طور ديگرى بوده است . يا در يك حادثه بزرگ , در يك حادثه تاريخى كه از نظر اجتماع يك سند اجتماعى و يك پشتوانه اخلاقى و تربيتى است , تحريف بوجود آوردند . اين ديگر چقدر اهميت دارد و چقدر خطرناك است كه تحريفات , چه تحريف لفظى و چه تحريف معنوى در موضوعاتى صورت بگيرد كه موضوع عادى نيستند . يك وقت كسى در شعر حافظ تحريفى مى كند يا مثلا در كتاب موش و گربه دست مى برد اين چندان اهميتى ندارد . البته نبايد در يك كتاب ادبى با ارزش كسى تحريف بكند .
يك وقتى يكى از استادها مقاله اى درباره كتاب موش و گربه كه از نظر ادبى بسيار كتاب با ارزشى است نوشته بود و ثابت كرده بود كه بقدرى مردم در آن دست برده و شعرها را كم و زياد و كلمه ها را عوض كرده اند كه حد ندارد . بعد نوشته بود كه به نظر من قومى در دنيا به اندازه قوم ايرانى بى امانت نيست كه اين همه در آثار خودش دخل و تصرفها و تحريفهاى بى جا بكند . در مورد مثنوى هم همين طور , آنقدر شعر الحاقى در مثنوى اضافه كرده اند كه خدا مى داند . مثلا يك شعر عالى راجع به اثر محبت در مثنويهاى اصل بوده است كه مى گويد : از محبت تلخها شيرين شود { وز محبت مسها زرين شود كه حرف حسابى است . محبت مثل چيزى است كه تلخها را شيرين مى كند , محبت حكم كيميا را دارد كه مس وجود انسان را تبديل به زر مى كند . بعد ديگران آمدند و بدون اينكه تناسبى وجود داشته باشد اشعارى به آن افزودند . مثلا گفتند : از محبت مار مورى مى شود , و يا از محبت مثلا سقف ديوار مى شود و يا از محبت خربزه هندوانه مى شود كه اينها ديگر ربطى به موضوع ندارد . البته اينها نبايد بشود ولى اين تحريف ها به حيات و سعادت اجتماع ضربه نمى زند , در مسير اجتماع انحرافى ايجاد نمى كند , اما تحريف در چيزهائى كه بستگى به اخلاق و تربيت و دين مردم دارد خطرناك است , و واى به آنجا كه در اسناد و پشتوانه هاى زندگى بشر تحريف صورت بگيرد .
حادثه كربلا براى ما مردم , خواهى نخواهى يك حادثه بزرگ اجتماعى است . يعنى در تربيت ما , در خلق و خوى ما اين حادثه اثر دارد .
حادثه اى است كه خود بخود بدون اينكه هيچ قدرتى ما مردم را مجبور كرده باشد , ميليون ها نفر و قهرا ميليون ها ساعت از وقت خودمان را براى استماع قضاياى مربوط به آن صرف مى كنيم , ميليون ا تومان در اين راه خرج مى كنيم . اين قضيه بايد همان طورى كه بوده است بدون كم و زياد بيان شود و اگر كوچكترين داخل و تصرفى از طرف ما در اين حادثه صورت بگيرد , حادثه را منحرف مى كند و بجاى اينكه ما از اين حادثه استفاده بكنيم قطعا ضرر خواهيم كرد . حالا بحث من اين است كه در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا , ما هزاران تحريف وارد كرده ايم ! هم تحريف هاى لفظى , يعنى شكلى و ظاهرى كه راجع به اصل قضايا , راجع به مقدمات قضايا , راجع به متن مطلب و راجع به حواشى مطلب است , و هم تحريف در تفسير اين حادثه . با كمال تاسف اين حادثه , هم دچار تحريف هاى لفظى شده و هم دچار تحريف هاى معنوى . گاهى از اوقات تحريف هايى كه مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد , ولى ك0كاهى وقت ها تحريف هايى كه مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد , ولى گاهى وقت ها تحريف , كوچكترين هماهنگى كه ندارد هيچ , قضيه را هم مسخ مى كند قضيه را به كلى واژگون مى كند و به شكلى در مىآورد كه به صورت ضد خودش رمىآيد . باز هم با كمال تاسف بايد بگويم تحريفهايى كه بدست ما مردم در اين حادثه صورت گرفته است همه در جهت پائين آوردن و مسخ كردن قضيه بوده است , در جهت بى خاصيت و بى اثر كردن قضيه بوده است . و در اين قضيه , هم گويندگان و علماى امت , و هم مردم تقصير داشته اند كه همه اينها را انشاء الله توضيح خواهم داد .
من نمونه هايى از بعضى تحريف هايى كه در لفظ ظاهر , يعنى در شكل قضيه بوجود آورده اند و چيزهايى كه نسبت داده اند را ذكر مى كنم . مطلب آنقدرزياد است كه قابل بيان كردن نيست , آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم روضه هاى دروغى را كه مى خوانند جمع آورى كنيم شايد چند جلد كتاب پانصد صفحه اى بشود ! من فقط براى نمونه عرض مى كنم , مرحوم حاج ميرزا حسين نورى اعلى الله مقامه , استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمى و مرحوم حاج شيخ على اكبر نهاوندى در مشهد و مرحوم حاج شيخ محمد باقر بيرجندى محدث كه مرد بسيار فوق العاده اى بوده است , محدثى است كه در فن خودش فوق العاده متبحر بوده و حافظه اى بسيار قوى داشته است . مرد باذوق و سيار باشور و حرارت و با ايمانى بوده است . گو اينكه بعضى از كتاب هايى كه اين مرد نوشته در شان او نبوده و علماى وقت هم ملامتش كردند , ولى معمولا كتاب هايش خوب است , مخصوصا كتابى در موضوع منبر نوشته است بنام[ ( ل…ل… و مرجان] ( كه با اينكه كتاب كوچكى است ولى فوق العاده خوب است . در اين كتاب راجع به وظايف اهل منبر سخن گفته است . همه اين كتاب در دو فصل است , يك فصل آن درباره اخلاص , يعنى خلوص نيت است كه يكى از شرايط گوينده , خطيب , واعظ , روضه خوان اين است كه خلوص نيت داشته باشد . منبر كه مى رود , روضه كه مى خوان د , به طمع پول نباشد و چقدر عالى در اين موضوع بحث كرده است كه من وارد بحث آن نمى شوم . شرط دوم , صدق و راستى است , و در اينجاست كه موضوع راست گفتن و دروغ گفتن تشريح شده و انواع دروغ ها را چنان بحث كرده كه من خيال نمى كنم در هيچ كتابى درباره دروغ و انواع آن به اندازه اين كتاب بحث شده باشد و شايد نظير اين كتاب در دنيا وجود نداشته باشد . عجيب اين مرد تبحر از خودش نشان داده است . اين مرد بزرگ در همين كتاب نمونه هايى از دروغهايى را كه معمول است و به حادثه تاريخى كربلا نسبت مى دهند , ذكر مى كند . آنچه كه من مى گويم غالبا يا همه آن , همان هايى است كه مرحوم حاجى نورى هم از آنها ناله كرده است , و حتى صريحا اين مرد بزرگ مى گويد : امروز بايد عزاى حسين را گرفت اما براى حسين در عصر ما يك عزاى جديدى است كه در گذشته نبوده است و آن اينهمه دروغ هائى است كه درباره حادثه كربلا گفته مى شود و هيچكس جلوى اين دروغها را نمى گيرد . براى مصيبت حسين بن على بايد گريست , ولى نه براى شمشيرها و نيزه هايى كه در آن روز بر پيكر شريفش وارد شد , بلكه به خاطر دروغها . و در مقدمه كتاب هم نوشته است كه فلان عالم بزرگ از علماى هندوستان نامه اى به من نوشته و از روضه هاى دروغى كه در هندوستان خوانده مى شود شكايت كرده و از من خواهش كرده است كه كارى بكنم و كتابى بنويسم كه جلوى روضه هاى دروغ در آنجا گرفته شود بعد مرحوم حاجى مى نويسد : اين عالم هندى خيال كرده است كه روضه خوانها وقتى به هندوستان مى روند دروغ مى گويند , نمى داند كه آب از سرچشمه گل آلود است و مركز روضه هاى دروغ , كربلا و نجف و ايران يعنى همين مراكز تشيع است . حالا , من بطور نمونه تحريفاتى را بيان مى كنم كه بعضى از اينها مربوط به وقايع قبل از عاشورا , بعضى مربوط به وقايع بين راه , بعضى مربوط به ايام اقامت در ماه محرم , بعضى مربوط به ايام اسارت و بعضى هم مربوط به ائمه بعد از قضاياى كربلا , و اغلب مربوط به روز عاشورا است . حال براى هر كدام دو نمونه مىآورم . يك مطلب را لازم است قبلا بگويم كه در همه اينها مردم مس…ولند . يعنى شما مردمى كه در روضه خوانىها شركت مى كنيد , هيچ خيال نمى كنيد كه در اين قضيه مس…ول هستيد , بلكه فكر مى كنيد كه مس…ول فقط گويندگان هستند . دو مس…وليت بزرگ ردم دارند , يكى اينكه نهى از منكر بر همه واجب است . وقتى مى فهمند و مى دانند كه اغلب هم مى دانند كه دروغ است , نبايد در آن مجلس بنشينند كه حرام است و بايد مبارزه كنند . و ديگر از بين بردن تمايلى است كه صاحب مجلسها و مستمعين به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس بايد بگيرد , بايد كربلا شود . روضه خوان بيچاره مى بيند كه اگر هر چه مى گويد راست و درست باشد آن طور كه شايد و بايد مجلس نمى گيرد و همين مردم هم دعوتش نمى كنند , ناچار يك چيزى اضافه مى كند . مردم بايد اين انتظار را از سر خودشان بيرون كنند و با رفتارشان آن روضه خوانى را كه مى ميراند و مجلس را كربلا مى كند تشويق نكنند . كربلا مى كند يعنى چه ! مردم بايد روضه راست بشنوند تا معارفشان , سطح فكرشان بالا بيايد و بدانند كه اگر روحشان در يك كلمه اهتزاز پيدا كرد , يعنى با روح حسين بن على هماهنگ شد و در نتيجه اشكى ولو ذره اى , از چشمشان بيرون آمد واقعا مقام بزرگى است . اما اشكى كه از راه قصابى كردن از چشم بيرون بيايد اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد .
نقل مى كنند كه يكى از علماى بزرگ در يكى از شهرستانها تا اندازه اى درد دين داشت و هميشه به اين دروغهائى كه روى منبر گفته مى شد اعتراض مى كرد و تعبيرش هم اين بود كه اين زهرماريها چيست كه بالاى منبرها مى گوئيد . يك وقت يك واعظى به او گفت اگر اينها را نگوئيم اصلا بايد در دكان را تخته كنيم ! آن آقا جواب داد اينها دروغ است و نبايد گفته شود . از قضا چندى بعد خود اين آقا بانى شد و مجلسى در مسجد خودش تشكيل داد و همان واعظ را دعوت كرد , ولى قبل از شروع منبر به واعظ گفت من مى خواهم به عنوان نمونه مجلسى ترتيب بدهم كه جز روضه راست در آن خوانده نشود و تو هم بايد مقيد باشى كه جز از كتابهاى معتبر هيچ روضه اى نخوانى , و با تعبير خودش گفت از آن زهرماريها نبايد چيزى بگويى .واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست اطاعت مى شود . شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود , منبر هم كنار محراب بود . آقاى واعظ صحبت هايش را كرد و موقع خواندن روضه شد , شروع كرد به خواندن روضه و خود را مقيد كرده بود كه جز روضه راست چيزى نگويد , اما هر چه گفت مجلس تكان نخورد و همين طور يخ كرده بود . آقا ديد عجب , اين مجلس مال خودش هم هست بعد مردم چه مى گويند , زنها مى گويند لابد آقا نيتش پاك نيست كه مجلسش نمى گيرد , اگر آقا خودش نيتش درست بود , اخلاص نيت داشت , حالا كربلا شده بود . ديد كه آبرويش مى رود چه بكند ؟ يواشكى و زير چشمى به واعظ گفت يك كمى از آن زهرماريها قاطى كن .
اين انتظارى كه مردم براى كربلا شدن دارند , خود دروغ ساز است و لهذا غالب جعلياتى كه شده است مقدمه گريز زدن بوده است . يعنى براى اينكه بشود گريزى زد و اشك مردم را جارى كرد يك جعل صورت گرفته و غير از اين چيزى نبوده است . اين قضيه را من مكرر شنيده ام و لابد شما هم شنيده ايد , و حاجاى نورى در مقدمات قضايا آن را نقل كرده است كه مى گويند روزى اميرالم…منين على عليه السلام بالاى منبر بود و خطبه مى خواند . امام حسين عليه السلام فرمود من شنه ام و آب مى خواهم , حضرت فرمود كسى براى فرزندم آب بياورد , اول كسى كه از جا بلند شد , كودكى بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود , ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند وقتى كه وارد شدند در حالى وارد شدند كه آب را روى سرشان گرفته بودند و قسمتى از آن هم مى ريخت كه با يك طول و فصيلى قضيه نقل ميشود . بعد اميرالم…منين على عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد اشكشان جارى شد . به آقا عرض كردند چرا گريه مى كنيد ؟ فرمود قضاياى اينها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهى مى شود . حاجى نورى در اين جا يك بحث عالى دارد , مى گويد شما كه مى گوئيد على در بالاى منبر خطبه مى خواند , بايد بدانيد كه على فقط در زمان خلافتش منبر مى رفت و خطبه مى خواند . پس در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردى بوده كه تقريبا سى و سه سال داشته است . بعد مى گويد اصلا آيا اين حرف معقول است كه يك مرد سى و سه ساله در حالى كه پدرش دارد مردم را موعظه مى كند و خطابه مى خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مى خواهم ؟ اگر يك آدم معمولى اين كار را بكند مى گويند چه آدم بى ادب و بى تربيتى است , و از طرفى حضرت ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده , يك نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است . مى بينيد كه چگونه قضيه اى را جعل كردند . آيا اين قضيه در شان امام حسين است ؟ ! و غير از دروغ بودنش , اصلا چه ارزشى دارد ؟ آيا اين شان امام حسين را بالا مى برد يا پائين مىآورد ؟ مسلم است كه پايين مىآورد , چون يك دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروى امام را برده ايم , طورى حرف زده ايم كه امام را در سطح بى ادبترين افراد مردم پائين آورده ايم . در حالى كه پدرى مثل على مشغول حرف زدن است , تشنه اش مى شود , طاقت نمىآورد كه جلسه تمام شود و بعد آب بخورد , همانجا حرف آقا را مى برد و مى گويد من تشنه ام , براى من آب بياوريد ! نمونه ديگرى كه تحريف و جعل كردند اين است كه قاصدى براى اباعبدالله عليه السلام نامه اى آورده بود و جواب مى خواست , آقا فرمود كه سه روز ديگر بيا از من جواب بگير . سه روز ديگر كه سراغ گرفت , گفتند : آقا حركت كردند و امروز عازم رفتن هستند . او هم گفت پس حالا كه آقا مى روند , بروم ببينم جلال و كوكبه پادشاه حجاز چگونه است . رفت و ديد آقا خودش روى يك كرسى نشسته و بنى هاشم روى كرسيهاى چنين و چنان . بعد محملهائى آوردند , چه حريرها , چه ديباجها , چه چيزها در آنجا بود . بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامى سوار اين محملها كردند . اينها را مى گويند تا ناگهان به روز يازدهم گريز مى زنند و مى گويند اينها كه در آن روز چنين محترم آمدند روز يازدهم چه حالى داشتند . حاجى نورى مى گويد : اين حرفها يعنى چه ؟ اين تاريخ است كه مى گويد : امام حسين در حالى كه بيرون مىآمد اين آيه را مى خواند : فخرج منها خائفا يترقب ( 1 ) يعنى در اين بيرون آمدن خودش را به موسى بن عم ران كه از فرعون فرار مى كرد تشبيه كرده است : قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل ( 2 ) يك قافله بسيار بسيار ساده اى حركت كرده بود . مگر عظمت اباعبدالله به اين است كه يك كرسى مثلا زرين برايش گذاشته باشند ؟ ! يا عظمت خاندان او به اين است كه سوار محمل هائى از ديباج و حرير شده باشند ؟ ! اسبها و شترهايشان چطور باشد , نوكرهايشان چطور باشد ؟ ! نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا كه يكى از معروفترين قضايا شده است و حتى يك تاريخ هم به آن گواهى نمى دهد قصه ليلا مادر حضرت على اكبر است . البته ايشان مادرى به نام ليلا داشته اند , ولى حتى يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده است . اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و على اكبر داريم , روضه آمدن ليلا به بالين على اكبر . حتى من در قم , در مجلسى كه به نام آيه الله بروجردى تشكيل شده بود كه البته خود ايشان در مجلس نبودند , همين روضه را شنيدم كه على اكبر به ميدان رفت , حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم كه دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است , برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان كن , در حق فرزندت دعا كن شايد خداوند اين فرزند را سالم بما برگرداند ؟ ! اولا ليلائى در كربلا نبوده كه چنين كند . ثانيا اصلا اين منطق , منطق حسين نيست . منطق حسين در روز عاشورا , منطق جانبازى است . تمام مورخين نوشته اند كه هر كس اجازه مى خواست , حضرت به هر نحوى كه مى شد عذرى برايش ذكر كند , ذكر مى كرد , بجز براى على اكبر فاستاذن فى القتال اباه فاذن له ( 1 ) . يعنى تا اجازه خواست , گفت برو . حال چه شعرها كه سروده نشده ! از جمله اين شعر كه مى گويد : خيز اى بابا از اين صحرا رويم { نك بسوى خيمه ليلا رويم نمونه ديگرى در همين مورد را كه خيلى عجيب است من در همين تهران , در منزل يكى از علماى بزرگ اين شهر , در چند سال پيش , از يكى از اهل منبر كه روضه ليلا را مى خواند شنيدم و من در آنجا چيزى شنيدم كه به عمرم نشنيده بودم . گفت بعد از اينكه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان كرد , نذر كرد كه اگر خدا على اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود از كربلا تا مدينه را ريحان بكارد . يعنى نذر كرد كه سيصد فرسخ راه را ريحان بكارد ! اين را گفت و يكمرتبه زد زير آواز : نذر على لئن عادوا و ان رجعوا { لازرعن طريق التفت ريحانا من نذر كردم كه اگر اينها برگردند راه تفت را ريحان بكارم . اين شعر عربى بيشتر براى من اسباب تعجب شد كه اين شعر از كجا پيدا شده ؟ بعد بدنبال آن رفتم و گشتم , ديدم اين تفتى كه در اين شعر آمده كربلا نيست , بلكه اين تفت سرزمين مربوط به داستان ليلى و مجنون معروف است كه ليلى در آن سرزمين سكونت مى كرده و اين شعر مال مجنون عامرى است براى ليلى , و اين آدم اين شعر را براى ليلا مادر على اكبر و كربلا مى خوانده . تصور كنيد اگر يك مسيحى يا يك يهودى يا يك آدم لامذهب آنجا باشد و اين قضايا را بشنود , آيا نخواهد گفت كه تاريخ اينها چه مزخرفاتى دارد ؟ آنها كه نمى فهمند كه اين داستان را اين شخص از خودش جعل كرده است , بلكه مى گويند العياذ بالله زنهاى اينها چقدر بى شعور بوده اند كه نذر مى كردند از كربلا تا مدينه را ريحان بكارند . اين حرفها يعنى چه ؟ ! از اين بالاتر , ( حاجى نورى ) مى گويد در همان گرما گرم روز عاشورا كه مى دانيد مجال نماز خواندن هم نبود , اما نماز خوف ( 1 ) خواند و با عجله هم خواند . حتى دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند , و تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند , اين دو نفر در اثر تيرهاى پياپى كه مىآمد از پا در آمدند .
مجالى براى نماز خواندن به اينها نمى دادند , ولى گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسى را بيندازيد , من مى خواهم عروسى قاسم با يكى از دخترهايم را در اينجا , لااقل شبيه آن هم كه شده ببينم , من آرزو دارم , آرزو را كه نمى شود به گور برد ! شما را بخدا ببينيد حرفهائى را كه گاهى وقتها از يك افراد در سطح خيلى پايين مى شنويم كه مثلا مى گويند من آرزو دارم عروسى پسرم را ببينم , آرزو دارم عروسى دخترم را ببينم , به فردى چون حسين بن على نسبت مى دهند , آن هم در گرما گرم زدو خورد كه مجال نماز خواندن نيست ! و مى گويند حضرت فرمود من در همين جا مى خواهم دخترم را براى پسر برادرم عقد بكنم و يك شكل از عروسى هم كه شده است در اينجا راه بيندازم . يكى از چيزهايى كه از تعزيه خوانيهاى قديم ما هرگز جدا نمى شد عروسى قاسم نو كدخدا , يعنى نو داماد بود , در صورتى كه اين در هيچ كتابى از كتابهاى تاريخى معتبر وجود ندارد . حاجى نورى مى گويد ملا حسين كاشفى اولين كسى است كه اين مطلب را در كتابى بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضيه صددرصد دروغ است .
بقول آن شاعر كه گفت : بس كه ببستند بر او برگ و ساز { گر تو ببينى نشناسيش باز اگر سيدالشهداء عليه السلام بيايد و اينها را مشاهده كند ( البته او در عالم معنا كه مى بيند , اگر در عالم ظاهر هم بيايد ) , مى بيند ما براى او اصحاب و يارانى ذكر كرده ايم كه اصلا چنين اصحاب و يارانى نداشته است .
مثلا در كتاب محرق القلوب كه اتفاقا نويسنده اش هم يك عالم و فقيه بزرگى است , ولى از اين موضوعات اطلاع نداشته , نوشته شده است كه يكى از اصحابى كه در روز عاشورا از زير زمين جوشيد , هاشم مرقال بود , در حالى كه يك نيزه هجده ذرعى هم دستش بود . آخر يك كسى هم گفته بود سنان بن انس كه بنا بقول بعضى سر امام حسين را بريد , نيزه اى داشت كه شصت فرع بود . گفتند نيزه شصت ذرعى كه نمى شود ! گفت خدا برايش از بهشت فرستاده بود . در كتاب محرق القلوب هم نوشته كه هاشم بن عتبه مرقال با نيزه هجده ذرعى پيدا شد در حالى كه اين هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امير بوده و در بيست سال پيش كشته شده بود . ما براى امام حسين يارانى ذكر مى كنيم كه چنين يارانى نداشته است . و يا زعفرجنى جزو ياران امام حسين است . اما دشمنانى ذكر مى كنند كه نبوده است . در كتاب اسرار الشهاده نوشته شده است كه لشكر عمر سعد در كربلا يك ميليون و ششصد هزار نفر بود . بايد س…ال كرد اينها از كجا پيدا شدند ؟ اينها همه در كوفه بودند , مگر چنين چيزى مى شود ؟ ! و نيز در آن كتاب نوشته كه امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را با دست خودش كشت ! با بمبى كه در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر كشته شدند , و من حساب كردم كه اگر فرض كنيم كه شمشير مرتب بيايد و در هر ثانيه يك نفر كشته شود , كشتن سيصدهزار نفر , هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مى خواهد . بعد كه ديدند اين تعداد كشته با طول روز جور در نمىآيد , گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است ! همين طور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند كه بيست و پنج هزار نفر را كشت كه حساب كردم اگر در هر ثانيه يك نفر كشته شود , شش ساعت و پنجاه و چند دقيقه و چند ثانيه وقت مى خواهد . پس حرف اين مرد بزرگ , حاجى نورى را باور كنيم كه مى گويد : اگر كسى بخواهد امروز بگريد , اگر كسى بخواهد امروز ذكر مصيبت كند , بايد بر مصائب جديده اباعبدالله بگريد , بر اين دروغهائى كه به اباعبدالله عليه السلام نسبت داده مى شود , گريه كند .
نمونه ديگر , اربعين است . اربعين كه مى رسد , همه , اين روضه را مى خوانند و مردم هم خيال مى كنند اين طور است كه اسراء از شام به كربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات كردند و امام زين العابدين هم با جابر ملاقات كرد . در صورتى كه بجز در كتاب لهوف كه آن هم نويسنده اش يعنى سيد بن طاووس در كتابهاى ديگرش آن را تكذيب كرده و لااقل تاييد نكرده است , در هيچ كتاب ديگرى چنين چيزى نيست و هيچ دليل عقلى هم اين را تاييد نمى كند , ولى مگر مى شود اين قضايائى را كه هر سال گفته مى شود از مردم گرفت ؟ ! جابر اولين زائر امام حسين عليه السلام بوده است و اربعين هم جز موضوع زيارت قبر امام حسين عليه السلام هيچ چيز ديگرى ندارد . موضوع تجديد عزاى اهل بيت نيست , موضوع آمدن اهل بيت به كربلا نيست , اصلا راه شام از كربلا نيست , راه شام به مدينه , از همان شام جدا مى شود .
آن چيزى كه بيشتر دل انسان را به درد مىآورد اينست كه اتفاقا در ميان وقايع تاريخى كمتر واقعه اى است كه از نظر نقلهاى معتبر به اندازه حادثه كربلا غنى باشد . من در سابق خيال مى كردم كه اساسا علت اينكه اين همه دروغ در اين مورد پيدا شده , اين است كه وقايع راستين را كسى نمى داند كه چه بوده است , بعد كه مطالعه كردم ديدم اتفاقا هيچ حادثه اى در تاريخهاى دور دست مثل سيزده , چهارده قرن پيش به اندازه حادثه كربلا تاريخ معتبر ندارد . مورخين معتبر اسلامى از همان قرون اول و دوم قضايا را با سندهاى معتبر نقل كردند و اين نقلها با يكديگر انطباق دارد و به يكديگر نزديك هستند , و يك قضايائى در كار بوده است كه سبب شده جزئيات اين تاريخ بماند . يكى از چيزهائى كه سبب شده متن اين حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود اين است كه در اين حادثه خطبه زياد خوانده شده . در آن عصرها خطبه حكم اعلاميه در اين عصر را داشت . همان طور كه در اين عصر , در جنگها مخصوصا اعلاميه هاى رسمى بهترين چيزى است كه متن تاريخ را نشان بدهد , در آن زمان هم خطبه ها اين طور بوده است . لذا خطبه زياد است , چه قبل از حادثه كربلا و چه در خلال آن و چه بعد از آن كه اهل بيت در كوفه , در شام , در جاهاى ديگر خطبه هايى ايراد كردند . و اصلا هدف آنها از اين خطبه ها اين بود كه مى خواستند به مردم اعلام كنند كه چه گذشت و قضايا چه بود و هدف چه بود , و اين خودش يك انگيزه اى بوده كه قضايا نقل شود .
در قضيه كربلا س…ال و جواب زياد شده است و همينها در متن تاريخ ثبت است كه ماهيت قضيه را به ما نشان مى دهد .
در كربلا رجز زياد خوانده شده است , مخصوصا شخص اباعبدالله زياد رجز خوانده است و همين رجزها مى تواند ماهيت قضيه را نشان بدهد .
در قضيه كربلا چه قبل و چه بعد از آن , نامه هاى زيادى مبادله شده است , نامه هائ ى كه ميان امام و اهل كوفه مبادله شده است , نامه هائى كه ميان امام و اهل بصره مبادله شده است , نامه هائى كه خود امام قبلا براى معاويه نوشته است ( از اينجا معلوم مى شود كه امام خودش را براى قيامى بعد از معاويه آماده مى كرده است ) , نامه هائى كه خود دشمنان براى يكديگر نوشته اند , يزيد براى ابن زياد , ابن زياد براى يزيد , ابن زياد براى عمر سعد , عمر سعد براى ابن زياد , كه متن همه اينها در تاريخ اسلام مضبوط است . لذا قضاياى كربلا , قضاياى روشنى است و سراسر آن هم افتخار آميز است . ولى ما چهره اين حادثه تابناك تاريخى را تا اين مقدار مشوه و بزرگترين خيانتها را به امام حسين عليه السلام كرده ايم كه اگر امام حسين عليه السلام در عالم ظاهر بيايد و ببيند , خواهد گفت كه شما بكلى قيافه حادثه را تغيير داده ايد . آن امام حسينى كه شما در خيال خودتان رسم كرده ايد كه من نيستم , آن قاسم بن الحسنى كه شما در خيال خودتان رسم كرده ايد كه برادرزاده من نيست آن على اكبرى كه شما در مخيله خودتان درست كرده ايد كه جوان با معرفت من نيست , آن يارانى كه شما درست كرده ايد كه آنها نيستند . ما قاسمى درست كرده ايم كه آرزويش فقط دامادى بوده , آرزوى عمويش هم دامادى او بوده ! اين را شما با قاسمى كه در تاريخ بوده است مقايسه كنيد . تواريخ معتبر اين قضيه را نقل كرده اند كه در شب عاشورا امام عليه السلام اصحابش را در خيمه عند قرب الماء ( 1 ) يا نزديك آن خيمه جمع كرد و آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را به آنها القاء كرد كه نمى خواهم آن را به تفصيل نقل كنم . در اين خطبه امام بطور خلاصه به آنها مى گويد شما آزاد هستيد . امام نمى خواسته كسى رو دربايستى داشته باشد و خودش را مجبور ببيند , حتى كسى خيال كند كه به حكم بيعت لازم است بماند . لذا مى گويد همه شما را آزاد كردم , همه يارانم , خاندانم , برادرانم , فرزندانم , برادرزاده هايم . اينها جز به شخص من به كس ديگرى كار ندارند , شب تاريك است و از اين تاريكى شب استفاده كنيد و برويد و آنها هم قطعا با شما كارى ندارند . در اول هم از اينها تجليل مى كند و مى گويد منتهاى رضايت را از شما دارم , اصحابى بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم , اهل بيتى بهتر از اهل بيت خودم سراغ ندارم .
اما همه آنها بطور دسته جمعى مى گويند آقا چنين چيزى مگر ممكن است , جواب پيغمبر را چه بدهيم , وفا كجا رفت , انسانيت كجا رفت , محبت كجا رفت , عاطفه كجا رفت ؟ و آن سخنان پر شورى كه آنجا گفتند كه واقعا دل سنگ را كباب مى كند , يعنى انسان را به هيجان مىآورد . يكى مى گويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسى بخواهد فداى شخصى مثل تو كند , اى كاش هفتاد بار زنده مى شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى كردم . آن يكى مى گويد هزار بار , ديگرى مى گويد اى كاش امكان داشت جانم را فداى تو كنم , بعد بدنم را آتش بزنند , خاكسترش كنند , آنگاه خاكسترش را بباد دهند و دوباره مرا زنده كنند و باز . . . اول كسى كه به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم . همينكه اين سخنان را گفتند , امام مطلب را عوض كرد و از حقايق فردا قضايائى را گفت . به آنها خبر كشته شدن را داد كه همه آنها درست مثل يك مژده بزرگ تلقى كردند . همين جوانى كه اين قدر به او ظلم مى كنيم و آرزوى او را دامادى مى دانيم , س…الى كرد كه در حقيقت خودش گفته است كه آرزوى من چيست ؟ وقتى كه جمعى از مردان در مجلسى اجتماع مى كنند , يك بچه سيزده ساله در جمع آنها شركت نمى كند , پشت سر مردان مى نشيند .
مثل اينكه اين جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر مى كشيد كه ديگران چه مى گويند . وقتى كه امام فرمود همه شما كشته مى شويد , اين طفل با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه ؟ آخر من بچه هستم شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته مى شوند و من هنوز صغيرم . لذا رو كرد به آقا و عرض كرد : و انا فى من يقتل ؟ آيا من هم جزء كشته شدگان هستم يا نيستم ؟ حالا ببينيد آرزو چيست ؟ امام فرمود اول من از تو يك س…ال مى كنم , جواب مرا بده , بعد من جواب تو را مى دهم . من اينطور فكر مى كنم كه آقا اين س…ال را مخصوصا كرد , مى خواست اين س…ال و جواب پيش بيايد تا مردم آينده فكر نكنند كه اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد , و نگويند اين جوان در آرزوى دامادى بود , ديگر برايش حجله درست نكنند , جنايت نكنند . لذا آقا فرمود كه اول من س…ال مى كنم : كيف الموت عندك پسركم , فرزند برادرم , اول بگو كه مردن و كشته شدن در ذائ قه تو چه مزه اى دارد ؟ فورا گفت : احلى من العسل , از عسل شيرينتر است . اگر از ذائقه مى پرسى , كه مرگ از عسل در ذائقه من شيرينتر است . يعنى براى من آرزوئى شيرينتر از اين آرزو وجود ندارد . منظره چقدر تكان دهنده است ! اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده و ما بايد اين حادثه را زنده نگه داريم . چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنى . اين است كه اين مقدار ارزش مى دهد كه بعد از چهارده قرن اگر يك چنين حسينيه اى ( 1 ) بنامشان بسازيم كارى نكرده ايم . و گرنه آرزوى دامادى داشتن كه وقت صرف كردن نمى خواهد , پول صرف كردن نمى خواهد , حسينيه ساختن نمى خواهد , سخنرانى نمى خواهد . ولى اينها جوهره انسانيت هستند , مصداق انى جاعل فى الارض خليفه ( 2 ) هستند , اينها بالاتر از فرشته هستند . امام بعد از گرفتن اين جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم كشته مى شوى , بعد ان تبلو ببلاء عظيم اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است و گرفتارى بسيار شديدى پيدا مى كنى . لذا روز عاشورا پس از آنكه با اصرار زياد اجازه رفتن به ميدان را گرفت , از آنجا كه بچه است , زرهى متناسب با اندام او وجود ندارد , كلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد , اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد , نوشته اند عمامه اى به سرگذاشته بود كانه فلقه القمر ( 1 ) همين قدر نوشته اند بقدرى اين بچه زيبا بود كه دشمن گفت مثل يك پاره ماه است .
بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت { برگ گل سرخ را باد كجا مى برد راوى گفت ديدم بند يكى از كفشهايش باز است و يادم نمى رود كه پاى چپش هم بود . از اينجا معلوم مى شود چكمه پايش نبوده است . نوشته اند كه امام كنار خيمه ايستاده و لجام اسبش در دستش بود . معلوم بود منتظر است , كه يك مرتبه فريادى شنيد . نوشته اند امام به سرعت يك باز شكارى روى اسب پريد و حمله كرد . آن فرياد , فرياد يا عماه قاسم بن الحسن بود .
آقا وقتى به بالين اين جوان رسيد در حدود دويست نفر دور اين بچه را گرفته بودند . امام حمله كرد آنها فرار كردند و يكى از دشمنان كه از اسب پائين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند , خودش در زير پاى اسب رفقاى خود پايمال شد . آن كسى را كه مى گويند در روز عاشورا در حالى كه زنده بود زير سم اسبها پايمال شد , يكى از دشمنان بود نه حضرت قاسم . بهر حال حضرت وقتى به بالين قاسم رسيدند كه گرد و غبار زياد بود و كسى نمى فهميد قضيه از چه قرار است . وقتى كه اين گرد و غبارها نشست , يك وقت ديدند كه آقا بر بالين قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود : يعز و الله على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك صوته ( 1 ) برادرزاده ! خيلى بر عموى تو سخت است كه تو او را بخوانى , نتواند تو را اجابت كند , يا اجابت بكند , اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد . در همين حال بود كه يك وقت فريادى از اين جوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد .
خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما . ما را به حقايق اسلام آشنا كن .
اين جهلها و اين نادانيها را به كرم و لطف خودت از ما دور بگردان .
توفيق عمل و خلوص نيت به همه ما عنايت بفرما .
حاجات مشروعه ما را بر آور . اموات همه ما را ببخش و بيامرز .
لا حول و لاقوه الا باالله العلى العظيم .
وصلى الله على محمد و آله الطاهرين .
________________________________________
1- پس چون ( بنى اسرائيل ) پيمان شكستند آنان را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت گردانديم ( كه موعظه در آنها ثر نكرد ) , كلمات خدا را از جاى خود تغيير مى دادند و از بهره آن كلمات كه به آنها داده شد ( در تورات ) نصيب بزرگى را از دست دادند . سوره مائده 13 .
1- آيه به طور كامل اين است : فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجنى من القوم الظالمين يعنى موسى از مصر با ترس و نگرانى از دشمن به جانب شهر مدين بيرون رفت و گفت پروردگارا مرا از شر اين قوم ستمكار نجات ده . سوره قصص 21 .
2- آيه بطور كامل اين است : و لما توجه تلقاء مداين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل و چون از مصر بيرون شد و سر به بيابان رو بجانب شهر مدائن آورد با خود گفت اميد است كه خدا مرا به راه راست هدايت فرمايد . سوره قصص 22 .
1- اللهوف صفحه 47 . 1- نماز خوف همان نماز فريضه است كه بصورت قصر خوانده مى شود .
1- بحار الانوار جلد 44 صفحه 392 , اعلام الورى صفحه 234 , از ارشاد شيخ مفيد صفحه 231 , مقتل الحسين مقرم صفحه 257 . معلوم مى شود كه خيمه اى بوده است كه اختصاص به مشكهاى آب داشته و از همان روزهاى اول آبها را در آن خيمه جمع مى كرده اند .
1- منظور , حسينيه ارشاد است .
2- سوره بقره آيه 30 .
1- مناقب ابن شهر آشوب جلد 3 صفحه 106 , و نظير اين عبارت در اعلام الورى صفحه 242 و اللهوف صفحه 48 و بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 و ارشاد شيخ مفيد صفحه 239 و مقتل الحسين مقرم صفحه 331 و تاريخ طبرى صفحه 256 ذكر شده است .
1- مناقب اين شهر آشوب جلد 4 صفحه 107 , اللهوف صفحه 38 بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 , ارشاد شيخ مفيد صفحه 239 , اعلام الورى صفحه 243 , مقتل الحسين مقرم صفحه 332 , تاريخ طبرى جلد 6 صفحه 257 جلسه دوم : عوامل تحريف
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين بارىء الخلائق اجمعين والصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به ( 1 ) گفتيم تحريفاتى در واقعه عاشورا شده است , چه از نوع تحريف لفظى و چه از نوع تحريف معنوى . و همين تحريفات سبب شده كه اين سند بزرگ تاريخى و اين منبع بزرگ تربيتى براى ما بى اثر و يا كم اثر شود , و احيانا در مواقعى اثر معكوس ببخشد . عموم ما وظيفه داريم كه اين سند مقدس را از اين تحريفات كه آن را آلوده كرده است پاك و منزه كنيم . امشب درباره عوامل تحريف بحث مى كنم و سپس بحث ما در اطراف تحريفات معنوى اين حادثه خواهد بود .
عوامل تحريف : اين عوامل بر دو قسم است .
يك نوع عوامل عمومى است . يعنى بطور كلى عواملى وجود دارد كه تواريخ را دچار تحريف مى كند , اختصاص به حادثه عاشورا ندارد . مثلا هميشه اغراض دشمنان , خود , عاملى است براى اينكه حادثه اى را دچار تحريف كند . دشمن براى اينكه به هدف و غرض خود برسد , تغيير و تبديلهائى در متن تاريخ ايجاد و يا توجيه و تفسيرهاى ناروايى از تاريخ مى كند و اين نمونه هاى زيادى دارد كه نمى خواهم در اطراف آنها بحث بكنم , همين قدر عرض مى كنم كه در تحريف حادثه كربلا هم اين عامل دخالت داشته است . يعنى دشمنان در صدد تحريف نهضت حسينى برآمدند . و همان طورى كه در دنيا معمول است كه دشمنان , نهضتهاى مقدس را به افساد و اخلال و تفريق كلمه و ايجاد اختلاف متهم مى كنند , حكومت اموى نيز خيلى كوشش كرد براى اينكه نهضت حسينى را چنين رنگى بدهد .
از همان روز اول چنين تبليغاتى شروع شد . مسلم كه به كوفه مىآيد , يزيد ضمن ابلاغى كه براى ابن زياد جهت حكومت كوفه صادر مى كند , مى نويسد : مسلم پسر عقيل به كوفه آمده است و هدفش اخلال و افساد و ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان است ! برو و او را سركوب كن . وقتى مسلم گرفتار مى شود و او را به دارالاماره ابن زياد 41 مى برند , ابن زياد به مسلم مى گويد : پسر عقيل ! چه شد كه آمدى به اين شهر , مردم وضع مطمئن و آرامى داشتند , تو آمدى آشوب كردى , ايجاد اختلاف و فتنه انگيزى كردى ! مسلم هم مردانه جواب داد : اولا آمدن ما به اين شهر ابتدايى نبود . مردم اين شهر از ما دعوت كردند , نامه ه اى فراوان نوشتند و آن نامه ها موجود است . و در آن نامه ها نوشته اند پدر تو , زياد , در سالهايى كه در اينجا حكومت كرده , نيكان مردم را كشته , بدان را بر نيكان مسلط كرده و انواع ظلمها و اجحافها به مردم كرده است . از ما دعوت كردند براى اينكه عدالت را برقرار كنيم .
ما براى برقرارى عدالت آمده ايم . و حكومت اموى براى اينكه تحريف معنوى كرده باشد , از اين جور قضايا زياد گفت , ولى تاريخ اسلام تحت تاثير اين تحريف واقع نشد . و شما يك مورخ و صاحبنظر را در دنيا پيدا نمى كنيد كه بگويد حسين بن على العياذ بالله قيام نابجايى كرد , آمد كلمه مردم را تفريق كند , اتحاد را از بين ببرد . خير , دشمن نتوانست در حادثه كربلا تحريفى ايجاد كند . در حادثه كربلا هر چه تحريف شده , با كمال تاسف از ناحيه دوستان است .
عامل دوم عامل دوم تمايل بشر به اسطوره سازى و افسانه سازى است و اين در تمام تواريخ دنيا وجود دارد . در بشر , يك حس قهرمان پرستى هست كه در اثر آن درباره قهرمانهاى ملى و قهرمانهاى دينى افسانه مى سازد ( 1 ) . بهترين دليلش اين است كه مردم براى نوابغى مثل بوعلى سينا و شيخ بهايى چقدر افسانه جعل كردند ! بوعلى سينا بدون شك نابغه بوده و قواى جسمى و روحى او يك جنبه فوق العادگى داشته است . ولى همينها سبب شده مردم براى او افسانه ها بسازند . مثلا مى گويند بوعلى سينا مردى را از فاصله يك فرسنگى ديد و گفت اين مرد , نان روغنى , نانى كه چرب است مى خورد . گفتند از كجا فهميدى كه نان مى خورد و نان او هم چرب است ؟ ! گفت براى اينكه من پشه هايى را مى بينم كه دور نان او مى گردند , فهميدم نانش چرب است كه پشه دور آن پرواز مى كند ! معلوم است كه اين افسانه است , آدمى كه پشه را از يك فرسنگى ببيند , چربى نان را از خود پشه ها زودتر مى بيند .
يا مى گويند بوعلى سينا در مدتى كه در اصفهان تحصيل مى كرد , گفت من نيمه هاى شب كه براى مطالعه برمى خيزم , صداى چكش مسگرهاى كاشان نمى گذارد مطالعه كنم . رفتند تجربه كردند , يك شب دستور دادند مسگرهاى كاشان چكش نزنند , آن شب را بوعلى گفت آرام خوابيدم و يا آرام مطالعه كردم .
معلوم است كه اينها افسانه است .
براى شيخ بهايى چقدر افسانه ساختند . اين جور چيزها اختصاص به حادثه عاشورا ندارد . مردم درباره بوعلى هر چه مى گويند , بگويند , به كجا ضرر مى زند ؟ به هيچ جا . اما افرادى كه شخصيت آنها , شخصيت 1 در شبهاى عيد غدير آقاى دكتر شريعتى يك بحث بسيار عالى راجع به اين حس كه در همه افراد بشر ميل به اسطوره سازى و افسانه سازى و قهرمان سازى و قهرمان پر ستى آن هم بشكل خارق العاده و فوق العاده اى هست , ايراد كردند .
43 پيشوايى است , قول آنها , عمل آنها , قيام آنها , نهضت آنها سند و حجت است , نبايد در سخنانشان , در شخصيتشان , در تاريخچه شان تحريفى واقع شود . درباره اميرالم…منين على عليه السلام , ما شيعيان چقدر افسانه گفته ايم ! در اينكه على عليه السلام مرد خارق العاده اى بوده و بحثى نيست . در شجاعت على عليه السلام كسى شك ندارد . دوست و دشمن اعتراف دارند كه شجاعت على عليه السلام شجاعت فوق افراد عادى بوده است . على عليه السلام در هيچ ميدان جنگى , با هيچ پهلوانى نبرد نكرده مگر اينكه آن پهلوان را كوبيده و بزمين زد . اما مگر افسانه سازها و اسطوره سازها به همين مقدار قناعت كردند ؟ ! ابدا . مثلا گفته اند على عليه السلام در جنگ خيبر با مرحب خيبرى روبرو شد , مرحب چقدر فوق العادگى داشت . مورخين هم نوشته اند كه على در آنجا ضربتش را كه فرود آورد اين مرد را دو نيم كرد ( نمى دانم كه اين دو نيم كامل بوده يا نه ) ولى در اينجا يك حرفها , و يك افسانه هايى درست كردند كه دين را خراب مى كند . مى گويند به جبرئيل وحى شد فورا بزمين برو كه اگر شمشير على فرود بيايد , زمين را دو نيم مى كند , به گاو و ماهى خواهد رسيد , بال خود را زير شمشير على بگير . رفت گرفت , على هم شمشيرش را آنچنان فرود آورد كه مرحب دو نيم شد و اگر آن دو نيم را در ترازو مى گذاشتند با هم برابر بودند ! بال جبرئيل از شمشير على آسيب ديد و مجروح شد , تا چهل شبانه روز نتوانست به آسمان برود . وقتى كه به آسمان رفت خدا از او س…ال كرد اين چهل روز كجا بودى ؟ خدايا در زمين بودم , تو به من ماموريت داده بودى . چرا زود برنگشتى ؟ خدايا شمشير على كه فرود آمد بالم را مجروح كرد , اين چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بودم ! ديگرى مى گويد شمشير على آنچنان سريع و نرم آمد كه از فرق مرحب گذشت تا به نمد زين اسب رسيد . على كه شمشيرش را بيرون كشيد , خود مرحب هم نفهميد ! گفت على همه زور تو همين بود ؟ ! ( خيال كرد ضربت كارى نشده است ! ) همه پهلوانى تو همين بود ؟ ! على گفت خودت را حركت بده , مرحب خودش را حركت داد , نصف بدنش از يك طرف افتاد و نصف ديگر از طرف ديگر ! حاجى نورى , اين مرد بزرگ در كتاب ل…ل… و مرجان , ضمن انتقاد از جعل اينگونه افسانه ها مى گويد براى شجاعت حضرت ابوالفضل نوشته اند كه او در جنگ صفين ( كه اصلا شركت حضرت هم معلوم نيست , اگر شركت هم كرده يك بچه پانزده ساله بوده ) مردى را به هوا انداخت , ديگرى را انداخت , نفر بعدى را , تا هشتاد نفر , نفر هشتادم را كه انداخت هنوز نفر اول بزمين نيامده بود ! بعد اولى كه آمد دو نيمش كرد , دومى نيز همچنين تا نفر آخر ! قسمتى از تحريفاتى كه در حادثه كربلا صورت گرفته معلول حس اسطوره سازى است . اروپائيها مى گويند در تاريخ مشرق زمين مبالغه ها , اغراقها زياد است و راست هم مى گويند . ملا آقاى دربندى در اسرار الشهاده نوشته است : سواره نظام لشكريان عمر سعد ششصد هزار نفر و پياده نظامشان دور كرور بود و در مجموع يك ميليون و ششصد هزار نفر و همه اهل كوفه بودند ! مگر كوفه چقدر بزرگ بود ؟ كوفه يك شهر تازه ساز بود كه هنوز سى و پنج سال بيشتر از عمر آن نگذشته 45 بود , چون كوفه را در زمان عمربن خطاب ساختند . اين شهر را عمر دستور داد بسازند براى اينكه لشكريان اسلام در نزديكى ايران مركزى داشته باشند .
در آن وقت معلوم نيست همه جمعيت كوفه آيا به صد هزار نفر مى رسيده است يا نه ؟ اينكه يك ميليون و ششصد هزار نفر سپاهى در آن روز جمع بشود و حسين بن على هم سيصد هزار نفر آنها را بكشد , با عقل جور در نمىآيد . اين , قضيه را بكلى از ارزش مى اندازد .
گويند كسى در مورد هرات اغراق و مبالغه مى كرد و مى گفت : هرات يك زمانى خيلى بزرگ بود . گفتند : چقدر بزرگ بود ؟ گفت : در يك زمان واحد در هرات بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز وجود داشت . چقدر ما بايد آدم داشته باشيم و چقدر بايد احمد داشته باشيم و چقدر احمد يك چشم داشته باشيم و چقدر احمد يك چشم كله پز داشته باشيم كه بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز وجود داشته باشد ! اين حس اسطوره سازى , خيلى كارها كرده است . ما نبايد يك سند مقدس را در اختيار افسانه سازها قرار بدهيم فان فينا اهل البيت فى كل خلف عدو لا ينفون عنه تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تاويل الجاهلين ( 1 ) , ما وظيفه داريم . حال براى هرات هر كس هر چه مى خواهد , بگويد .
آيا صحيح است در تاريخ حادثه عاشورا , حادثه اى كه ما دستور داريم هر سال آن را بصورت يك مكتب , زنده 1 اصول كافى جلد , 1 صفحه 32 كتاب فضل علم , بصائر الدرجات صفحه 10 .
46 بداريم , اينهمه افسانه وارد شود ؟ ! عامل سوم عامل سوم , يك عامل خصوصى است . اين دو عامل كه عرض كردم يعنى غرضها و عداوتهاى دشمنان و حس اسطوره سازى و افسانه سازى بشر در تمام تواريخ دنيا هست . ولى در خصوص حادثه عاشورا يك جريان و عامل بالخصوصى هست كه سبب شده است در اين داستان , جعل واقع شود .
پيشوايان دين از زمان پيغمبر اكرم و ائمه اطهار دستور اكيد و بليغ داده اند كه بايد نام حسين بن على زنده بماند , بايد مصيبت حسين بن على هر سال تجديد شود . چرا ؟ اين چه دستورى است در اسلام , چرا ائمه دين اينهمه به اين موضوع اهتمام داشتند , و چرا براى زيارت حسين بن على اينهمه ترغيب و تشويق است ؟ به اين چرا بايد دقت كنيد . ممكن است كسى بگويد براى اينست كه تسلى خاطرى براى حضرت زهرا باشد ! آيا اين حرف مسخره نيست ؟ بعد از 1400 سال هنوز حضرت زهرا احتياج به تسليت داشته باشد , در صورتى كه به نص خود امام حسين و بحكم ضرورت دين , بعد از شهادت امام حسين , ايشان و حضرت زهرا نزد يكديگرند . اين چه حرفى است ؟ ! مگر حضرت زهرا بچه است كه بعد از 1400 سال هنوز هم بسر خودش بزند , گريه كند و ما برويم به ايشان سر سلامتى بدهيم ؟ ! اين حرفهاست كه دين را خراب مى كند ! حسين عليه السلام مكتب عملى اسلام را تاسيس 47 كرد . حسين عليه السلام نمونه عملى قيامهاى اسلامى است . خواستند مكتب حسين زنده بماند , خواستند سالى يك بار حسين با آن نداهاى شيرين و عالى و حماسه انگيزش ظهور كند , فرياد كند : الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب الم…من فى لقاء الله محقا ( 1 ) خواستند الموت اولى من ركوب العار ( 2 ) , مرگ از زندگى ننگين بهتر است , براى هميشه زنده بماند . خواستند لا ارى الموت الاسعاده و الحياه مع الظالمين الابرما ( 3 ) , براى هميشه زنده بماند . زندگى با ستمكاران براى من خستگى آور است , مرگ در نظر من جز سعادت چيزى نيست . خواستند آن جمله هاى ديگر حسين : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه ( 4 ) , زنده بماند هيهات منا الذله ( 5 ) زنده بماند . خواستند صحنه هايى از اين قبيل كه حسين عليه السلام مىآيد در مقابل سى هزار نفر مى ايستد در حالى كه در نهايت شدت از ناحيه خود و خاندان خود گرفتار است و مرد وار , كه چنين مردى دنيا بخود نديده است مى فرمايد : الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السله 1 بحار الانوارج 44 صفحه 381 , تحف العقول صفحه 176 , اللهوف صفحه 33 , مقتل الحسين خوارزمى ج 2 صفحه 5 .
2 مناقب ابن شهر آشوب ج 4 صفحه 110 , اللهوف صفحه 50 , بحار الانوار جلد 45 صفحه 50 , كشف الغمه ج 2 صفحه 32 .
3 بحار الانوار جلد 44 صفحه 381 , اللهوف صفحه 33 , تحف العقول صفحه 176 .
4 بحار الانوارج 44 صفحه 366 , اللهوف صفحه 25 .
5 اللهوف صفحه 41 , مقتل الحسين خوارزمى ج 2 صفحه 7 , 48 و الذله و هيهات منا الذله يابى الله ذلك لنا و رسوله و الم…منون و حجور طابت و طهرت ( 1 ) , زنده بماند . مكتب حسين عليه السلام زنده بماند , تربيت حسينى زنده بماند , پرتوى از روح حسينى در اين ملت دميده شود و بر آن بتابد . فلسفه اش خيلى روشن است .
نگذاريد حادثه عاشورا را فراموش شود . حيات شما , زندگى و انسانيت و شرف شما به اين حادثه بستگى دارد . به اين وسيله مى توانيد اسلام را زنده نگهداريد . پس ترغيب كردند كه مجلس عزاى حسينى را زنده نگهداريد و درست است . عزادارى حسين بن على واقعا فلسفه صحيحى دارد , فلسفه بسيار بسيار عالى هم دارد . هر چه ما در اين راه كوشش كنيم , بشرط اينكه هدف اين كار را تشخيص دهيم , بجاست . اما متاسفانه عده اى اين را نشناختند , خيال كردند بدون اينكه مردم را به مكتب حسين آشنا كنند , به فلسفه قيام حسينى آشنا كنند , مردم را عارف به مقامات حسينى كنند , همين قدر كه آمدند و نشستند و نفهميده و ندانسته گريه اى كردند , كفاره گناهان است .
مرحوم حاجى نورى نكته اى را در كتاب[ ( ل…ل… و مرجان] ( ذكر كرده است و آن اينكه عده اى گفتند موضوع امام حسين و گريه بر او , ثوابش آنقدر زياد است كه از هر وسيله اى براى اين كار مى شود استفاده كرد . يك حرفى امروزيها در مكتب[ ( ما كياول] ( در آورده اند كه تاريخ شام ابن عساكر جلد 4 صفحه 333 , مقتل الحسين مقرم صفحه 287 , ملحقات احقاق الحق ج 11 صفحه 624 و 625 , نفس المهموم ص 149 , تحف العقول ص 174 1 همان مدرك .
49 مى گويند هدف وسيله را مباح مى كند , هدف خوب باشد , وسيله هر چه شد , شد ! اينها هم گفتند ما يك هدف مقدس و منزه داريم و آن گريستن بر امام حسين است كه كار بسيار خوبى است و بايد گريست . به چه وسيله بگريانيم ؟ بهر وسيله كه شد ! هدف كه مقدس است , وسيله هر چه شد , شد . اگر تعزيه در آوريم , يك تعزيه هاى ا هانت آور , درست است يا نه ؟ گفتند اشك جارى مى شود يا نه ؟ همين قدر كه اشك جارى شود , اشكال ندارد ! شيپور بزنيم , طبل بزنيم , طبل بزنيم معصيت كارى بكنيم , به بدن مرد لباس زن بپوشانيم , عروسى قاسم درست كنيم , جعل كنيم , تحريف كنيم , در دستگاه امام حسين اين حرفها مانعى ندارد . دستگاه امام حسين از دستگاه ديگران جداست . در اينجا دروغ گفتن بخشيده است , جعل كردن , تحريف كردن , شبيه سازى , به تن مرد لباس زن پوشاندن , بخشيده است . هر گناهى كه اينجا بكنيد , بخشيده است , هدف خيلى مقدس است ! در نتيجه افرادى دست به جعل و تحريف اين قضيه زدند كه انسان تعجب مى كند ! در ده , پانزده سال پيش كه به اصفهان رفته بودم , در آنجا مرد بزرگى بود , مرحوم حاج شيخ محمد حسن نجف آبادى اعلى الله مقامه , خدمت ايشان رفتم و روضه اى را كه تازه در جايى شنيده بودم و تا آن وقت نشنيده بودم , براى ايشان نقل كردم . كسى كه اين روضه را مى خواند اتفاقا ترياكى هم بود . اين روضه را خواند و بقدرى مردم را گرياند كه حد نداشت . داستان پيرزنى را نقل مى كرد كه در زمان متوكل مى خواست به زيارت امام حسين برود و آن وقت جلوگيرى 50 مى كردند و دستها را مى بريدند تا اينكه قضيه را به آنجا رساند كه اين زن را بردند و در دريا انداختند . در همان حال اين زن فرياد كرد يا اباالفضل العباس ! وقتى داشت غرق مى شد سوارى آمد و گفت ركاب اسب مرا بگيرد .
ركابش را گرفت , گفت چرا دستت را دراز نمى كنى ؟ گفت من دست در بدن ندارم , كه مردم خيلى گريه كردند .
مرحوم حاج شيخ محمد حسن تاريخچه اين قضيه را اين طور نقل كرد كه يك روز در حدود بازار , حدود مدرسه صدر ( جريان , قبل از ايشان اتفاق افتاده و ايشان از اشخاص معتبرى نقل كردند ) مجلس روضه اى بود كه از بزرگترين مجالس اصفهان بود و حتى مرحوم حاج ملا اسماعيل خواجويى كه از علماء بزرگ اصفهان بود در آنجا شركت داشت . واعظ معروفى مى گفت كه من آخرين منبرى بودم . منبريهاى ديگر مىآمدند و هنر خودشان را براى گرياندن مردم اعمال مى كردند . هر كس مىآمد روى دست ديگرى مى زد و بعد از منبر خود مى نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببيند , تا ظهر طول كشيد . ديدم هر كس هر هنرى داشت بكار برد , اشك مردم را گرفت . فكر كردم من چه كنم ؟ همانجا اين قضيه را جعل كردم , رفتم قصه را گفتم و از همه بالاتر زدم , عصر همان روز رفتم در مجلس ديگرى كه در چارسوق بود , ديدم آنكه قبل از من منبر رفته همين داستان را مى گويد . كم كم در كتابها نوشتند و چاپ هم كردند ! اين موضوع كه دستگاه حسينى , دستگاه جدايى است و از هر وسيله اى براى گرياندن مردم مى شود استفاده كرد , اين توهم و خيال دروغ و غلط , عامل بزرگى 51 براى جعل و تحريف شد ! مرحوم حاجى نورى , اين مرد بزرگوار , استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمى كه حتى بر حاج شيخ عباس ترجيح داشته است به اعتراف خود حاج شيخ عباس و ديگران , مرد فوق العاده متبحر و با تقوائى است . ايشان اين مطلب را در كتاب خودشان طرح كرده اند كه اگر اين حرف درست باشد كه هدف وسيله را مباح مى كند , من اين جور مى گويم : يكى از هدفهاى اسلامى , ادخال سرور در قلب م…من است , يعنى انسان كارى كند كه م…منى خوشحال شود . من براى اينكه م…منى را خوشحال كنم , در حضور او غيبت مى كنم چون از غيبت خيلى خوشش مىآيد ! اگر بگويند مرتكب گناه مى شوى , مى گويم خير , هدفم مقدس است , من كه غيبت مى كنم , مى خواهم او را خوشحال كنم ! مثال ديگرى مرحوم حاجى نورى ذكر مى كند كه مردى زن بيگانه اى را مى بوسد .
بوسيدن زن نامحرم حرام است , مى گوئيم چرا اين كار را انجام دادى ؟ مى گويد من ادخال سرور در قلب م…من كردم ! در مورد زنا و شراب و لواط هم همين را مى توان گفت . اين چه غوغايى است ؟ ! اين چه حرف شريعت خراب كنى است ؟ ! اينكه براى گرياندن مردم در سوگ امام حسين , استفاده كردن از هر وسيله اى جايز است , بخدا قسم برخلاف گفته امام حسين است . امام حسين شهيد كه اسلام بالا برود , اشهد انك قد اقمت الصلوه و آتيت الزكوه و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده ( 1 ) . امام حسين كشته شد كه سنن 1 مفاتيح الجنان , زيارت امام حسين عليه السلام در شبهاى عيد فطر و قربان .
52 اسلامى , مقررات اسلامى , قوانين اسلامى زنده شود , نه اينكه بهانه اى شود كه پا روى سنن اسلامى بگذارند . امام حسين را ما بصورت العياذ بالله اسلام خرابكن در آورده ايم . امام حسينى كه ما در خيال خودمان درست كرده ايم اسلام خرابكن است .
حاجى نورى در كتابش نوشته است يكى از طلاب نجف كه اهل يزد بود , برايم نقل كرد كه در جوانى سفرى پياده از راه كوير به خراسان مى رفتم . در يكى از دهات نيشاپور مسجدى بود و من چون جايى را نداشتم , به مسجد رفتم . پيشنماز مسجد آمد و نماز خواند و بعد منبر رفت . در اين بين با كمال تعجب ديدم فراش مسجد مقدارى سنگ آورد و تحويل پيشنماز داد . وقتى روضه را شروع كرد , دستور دارد چراغها را خاموش كردند . چراغها كه خاموش شد , سنگها را به طرف مستمعين پرتاب كرد كه صداى فرياد مردم بلند شد .
چراغها كه روشن شد ديدم سرهاى مردم مجروح شده است و در حالى كه اشكشان مى ريخت از مسجد بيرون رفتند . رفتم نزد پيشنماز و به او گفتم اين چه كارى بود كه كردى ؟ ! گفت من امتحان كرده ام كه اين مردم با هيچ روضه اى گريه نمى كنند . چون گريه كردن بر امام حسين اجر و ثواب زيادى دارد و من ديدم كه راه گرياندن اينها منحصر است به اينكه سنگ به كله شان بزنم , از اين راه اينها را مى گريانم ! به قول او هدف وسيله را مباح مى كند . هدف , گريه بر امام حسين است ولو اينكه يك دامن سنگ به كله مردم بزند .
پس اين يك عامل خصوصى در اين قضيه بوده كه در جعلها و تحريفها دخالت داشته است .
53 انسان وقتى كه در تاريخ سير مى كند , مى بيند بر سر اين حادثه چه آورده اند ! بخدا قسم حرف حاجى نورى حرف راستى است . مى گويد امروز اگر كسى بخواهد بر امام حسين بگريد , بر اين تحريفها و مسخها بايد بگريد , بر اين دروغها بگريد .
كتاب معروفى است به نام[ ( روضه الشهداء] ( كه نويسنده آن ملا حسين كاشفى است . حاجى نورى مى گويد اين داستان زعفر جنى و عروسى قاسم اول بار در كتاب اين مرد نوشته شده و من اين كتاب را نديده بودم و خيال مى كردم در آن يكى دو تا از اين حرفهاست . بعد كه اين كتاب را كه به فارسى هم هست و تقريبا 500 سال پيش تاليف شده است , . . . ( 1 ) ملا حسين مرد ملا و با سوادى بوده و كتابهائى هم دارد و صاحب انوار سهيلى است .
تاريخش را كه مى خوانيم معلوم نيست شيعه بوده ي ا سنى و اساسا مرد بوقلمون صفتى بوده است , بين شيعه ها كه مى رفته , خودش را شيع ه صددرصد و مسلم معرفى مى كرده و بين سنيها كه مى رفته خودش را حنفى نشان مى داده ا ست . اهل سبزوار است و سبزوار مركز تشيع بوده است و مردم هم متعصب در تشيع . در سبزوار شيعه صد درصد بوده و گاهى كه به هرات مى رفته ( شوهر خواهر و يا باجناق عبدالرحمن جامى بوده است ) در آنجا سنى بوده و به روش اهل تسنن . واعظ هم بوده ولى تا در سبزوار بود ذكر مصيبت مى كرد . و وفاتش در حدود 910 بوده است يعنى در اوايل قرن دهم يا اواخر قرن نهم .
اولين كتابى كه در مرثيه به فارسى نوشته شده , همين 1 جمله , در متن سخنرانى به همين صورت است .
54 كتاب است كه در پانصد سال پيش نوشته شده است . قبل از اين كتاب , مردم به منابع اصلى مراجعه مى كردند . شيخ مفيد رضوان الله عليه[ ( ارشاد ] ( را نوشته است و چقدر متقن نوشته است . ما اگر به[ ( ارشاد] ( شيخ مفيد خودمان مراجعه كنيم , احتياج بجاى ديگرى نداريم . از اهل تسنن , طبرى نوشته , ابن اثير نوشته , يعقوبى و ابن عساكر و خوارزمى نوشته اند .
من نمى دانم اين بى انصاف چه كرده است ! وقتى كه اين كتاب را خواندم ديدم حتى اسمها جعلى است ! يعنى در اصحاب امام حسين اسمهايى را ذكر مى كند كه اصلا وجود نداشته اند , در ميان دشمن هم اسمهايى را مى گويد كه همه جعلى است . داستانها را بشكل افسانه در آورده است .
اين كتاب چون اولين كتابى است كه بزبان فارسى نوشته شد , لذا مرثيه خوانها كه اغلب بى سواد بودند و به كتابهاى عربى مراجعه نمى كردند , همين كتاب را مى گرفتند و در مجالس از رو مى خواندند . اينست كه امروز مجالس عزادارى امام حسين را روضه خوانى مى گوئيم . در زمان امام حسين و حضرت صادق و امام حسن عسكرى اصطلاح روضه خوانى رايج نبوده و بعد , در زمان سيد مرتضى و خواجه نصيرالدين طوسى هم روضه خوانى نمى گفته اند . از پانصد سال پيش به اين طرف اسمش روضه خوانى شده , روضه خوانى يعنى خواندن كتاب روضه الشهداء , يعنى خواندن همان كتاب دروغ . از وقتى كه اين كتاب بدست مردم افتاد , كسى تاريخ واقعى امام حسين را مطالعه نكرد .
55 در شصت , هفتاد سال پيش مرحوم ملا آقاى دربندى پيدا شد . تمام حرفهاى روضه الشهداء را باضافه چيزهاى ديگرى پيدا كرد و همه را يكجا جمع كرد و كتابى نوشت بنام اسرار الشهاده , واقعا مطالب اين كتاب انسان را وادار مى كند كه به اسلام بگريد .
حاجى نورى مى نويسد كه ما در درس حاج شيخ عبدالحسين تهرانى بوديم ( كه مرد بسيار بزرگوارى بوده است ) و از محضر ايشان استفاده مى كرديم كه سيد روضه خوانى اهل حله آمد و كتاب مقتلى به ايشان نشان داد كه ايشان ببينند معتبر هست يا نيست , اين كتاب نه اول داشت و نه آخر فقط در جايى از آن نوشته بود كه فلان ملاى جبل عاملى از شاگردان صاحب معالم است . مرحوم حاج شيخ عبدالحسين كتاب را گرفت كه مطالعه كند .
اولا در احوال آن عالم مطالعه كرد , ديد چنين كتابى به نام او ننوشته اند و ثانيا خود كتاب را مطالعه كرد , ديد مملو از اكاذيب است . به آن سيد گفت اين كتاب همه اش دروغ است . مبادا اين كتاب را بيرون بياورى و يا از آن چيزى نقل كنى كه جايز نيست , و اساسا اين كتاب نوشته آن عالم نيست و مطالبش دروغ است . حاجى نورى مى نويسد : همين كتاب دست صاحب اسرارالشهاده افتاد و تمام مطالبش را از اول تا آخر نقل كرد .
حاجى نورى حكايت ديگرى را نقل مى كند كه تاثر آور است و از اينكه مردى رفت نزد مرحوم صاحب مقامع ( 1 ) گفت ديشب خواب 1 مرحوم آقا محمد على پسر مرحوم وحيد بهبهانى كه هر دو مردان 56 وحشتناكى ديدم . چه خواب ديدى ؟ گفت خواب ديدم با اين دندانهاى خودم گوشتهاى بدن امام حسين عليه السلام را دارم مى كنم ! اين مرد عالم لرزيد , سرش را پايين انداخت , مدتى فكر كرد , گفت شايد تو مرثيه خوان هستى , گفت بله . فرمود بعد از اين يا اساسا مرثيه خوانى را ترك كن , و يا از كتابهاى معتبر نقل كن . تو با اين دروغهايت گوشت بدن امام حسين را با دندانهايت مى كنى ! اين لطف خدا بود كه در اين ر…يا اين را به تو نشان بدهد .
اگر كسى تاريخ عاشورا را بخواند مى بيند از زنده ترين و مستندترين و از پرمنبع ترين تاريخهاست . مرحوم آخوند خراسانى فرموده بود آنها كه بدنبال روضه نشنيده مى روند , بروند روضه هاى راست را پيدا كنند كه آنها را احدى نشنيده است . خطبه ها ئى كه امام حسين عليه السلام در مكه و بطور كلى در حجاز , در كربلا , در بين راه خوانده , خطابه هايى كه اصحابش خوانده اند , س…ال و جوابهايى كه با حضرت شده , نامه هائى كه ميان ايشان و ديگران مبادله شده , نامه هائى كه ميان خود دشمنان مبادله شده است , به علاوه اظهارات كسانى كه حاضر در واقعه عاشورا بوده ان د ( چه از دشمنان و چه از دوستان ) و اين حادثه را نقل كرده اند , آنها را مطالعه كنند . سه چهار نفر از دوستان امام حسين بودند كه جان بسلامت بردند . از جمله , غلامى است به نام عقبه بن سمعان كه از مكه همراه امام بود و وقايع نگار لشكر اباعبدالله بوده بزرگى بوده اند . مرحوم آقا محمد على به كرمانشاه رفت و خيلى هم نفوذ و اقتدار پيدا كرد .
او در روز عاشورا گرفتار شد و چون گفت غلامم , آزادش كردند . مرد ديگرى است بنام حميدبن مسلم كه از وقايع نگارهاى لشكر عمر سعد بوده است . يكى از حاضرين واقعه , شخص امام زين العابدين عليه السلام است كه همه قضايا را نقل كرده اند . نقطه ابهامى در تاريخ امام حسين وجود ندارد .
متاسفانه حاجى نورى يك داستان جعلى و تحريفى درباره امام زين العابدين عليه السلام نقل مى كند . مى گويد در روز عاشورا وقتى كه براى اباعبدالله ياورى باقى نماند , حضرت براى خداحافظى به خيمه امام زين العابدين عليه السلام رفتند . حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود : پدر جان ! كار شما و اين مردم به كجا كشيد ؟ ( يعنى تا آن وقت امام زين العابدين بى خبر بوده است ) ! فرمود : پسر جان به جنگ كشيد . امام زين العابدين فرمود حبيب بن مظاهر چطور شد ؟ فرمود قتل . زهير بن القين چطور شد ؟ قتل .
برير بن خضير چطور شد ؟ قتل . هر كس از اصحاب را كه اسم برد , فرمود كشته شد . بعد بنى هاشم را پرسيد , قاسم بن حسن چطور شد ؟ برادرم على اكبر چطور شد ؟ بر عمويم ابوالفضل چه شد ؟ . قتل اين , جعل است , دروغ است . امام زين العابدين كه العياذ بالله آنقدر مريض و بيهوش نبوده كه نفهمد چه گذشته است . تاريخ مى نويسد حتى در همان حال امام حركت كرد و فرمود عمه ! عصاى مرا با يك شمشير بياور . يكى از كسانى كه حاضر در واقعه بوده و آن را نقل كرده است , شخص امام زين العابدين عليه السلام است .
پس توبه كنيم , واقعا بايد توبه كنيم به خاطر اين جنايت و خيانتى 58 كه نسبت به اباعبدالله الحسين عليه السلام و اصحاب و ياران و خاندانش مرتكب مى شويم , همه افتخارات اينها را از بين مى بريم . توبه كنيم و بعد , از اين مكتب تربيتى استفاده كنيم .
چه كم و كسرى در زندگى عباس بن على آن طور كه مقاتل معتبر نوشته اند وجود دارد ؟ اگر نبود براى ابوالفضل مگر همين يك افتخار , كسى با او كارى نداشت , غير از امام حسين با هيچ كس كارى نداشتند . امام حسين هم فرمود اينها فقط به من كار دارند و اگر مرا بكشند , به هيچ كس ديگرى كار ندارند . وقتى كه شمر بن ذى الجوشن مى خواست از كوفه به طرف كربلا حركت كند , يكى از حضارى كه در آنجا بود , به ابن زياد اظهار كرد كه بعضى از خويشاوندان مادرى ما همراه حسين بن على هستند , خواهش مى كنم امان نامه اى براى آنها بنويس . ابن زياد هم نوشت . شمر در يك فاصله دور , از قبيله اى بود كه قبيله ام البنين با آنها نسبت داشتند . اين پيام را در عصر تاسوعا شخص او آورد . اين مرد پليد آمد كنار خيمه حسين بن على عليه السلام و فريادش را بلند كرد : اين بنوا اختنا ( 1 ) خواهر زادگان ما كجا هستند ؟ ابوالفضل عليه السلام در حضور اباعبدالله عليه السلام نشسته بود , برادرانش همه آنجا بودند , يك كلمه جواب ندادند تا امام فرمود : اجيبوه و ان كان فاسقا ( 2 ) جوابش را بدهيد هر چند آدم فاسقى است .
آقا كه اجازه داد , جواب دادند . گفتند : ما 2 و 1 مقتل الحسين مقرم ص 252 , بحار الانوارج 44 ص 391 , اللهوف ص 37 .
59 تقول , چه مى گوئى ؟ مژده اى براى شما آورده ام , بشارتى براى شما آورده ام .
براى شما از امير عبيدالله امان آورده ام , شما آزاديد , اگر الان برويد , جان بسلامت مى بريد . گفتند خدا ترا لعنت كند و اميرت ابن زياد و آن امان نامه اى كه آورده اى . ما امام خودمان , برادر خودمان را رها كنيم به موجب اينكه تامين داريم ؟ ! در شب عاشورا , اول كسى كه اعلام يارى نسبت به اباعبدالله كرد , برادر رشيدش ابوالفضل بود . بگذاريم از آن مبالغات احمقانه اى كه مى كنند , ولى آنچه كه در تاريخ مسلم است , اين است كه ابوالفضل بسيار رشيد , بسيار شجاع , بسيار دلير , بلند و خوش رو و زيبا بود . و كان يدعى قمر بنى هاشم ( 1 ) او را ماه بنى هاشم لقب داده بودند , اينها حقيقت است , البته شجاعتش را از على عليه السلام به ارث برده بود . داستان مادرش حقيقت است كه على عليه السلام به برادرش عقيل فرمود زنى براى من انتخاب كن كه و لدتها الفحوله ( 2 ) يعنى از شجاعان بدنيا آمده باشد . عقيل ام البنين را انتخاب مى كند و مى گويد اين همان زنى است كه تو مى خواهى . لتلدلى فارسا شجاعا ( 3 ) , دلم مى خواهد از آن زن فرزند شجاع و دليرى بدنيا بيايد . تا اين مقدار حقيقت است . آرزوى على در ابوالفضل تحقق يافت .
روز عاشورا مى شود , بنابر يكى از دو روايت ابوالفضل جلو مىآيد , عرض مى كند برادر جان به من هم اجازه بفرمائيد , اين سينه من تنگ شده است , ديگر طاقت نمى آورم , مى خواهم هر چه زودتر جان خودم را فداى شما كنم .
من نمى دانم روى چه مصلحتى امام جواب حضرت ابوالفضل را چنين داد , خود اباعبدالله بهتر مى دانست . فرمود برادرم حال كه مى خواهى بروى , برو بلكه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بياورى . لقب[ ( سقا] ( , آب آور , قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود , چون يك نوبت يا دو نوبت ديگر در شبهاى پيش ابوالفضل تواسنته بود برود صف دشمن را بشكافد و براى اطفال اباعبدالله آب بياورد . اين جور نيست كه سه شبانه روز آب نخورده باشند , نه , سه شبانه روز بود كه ممنوع بودند , ولى در اين خلال توانستند يكى دوبار از جمله در شب عاشورا آب تهيه كنند , حتى غسل كردند , بدنهاى خودشان را شستشو دادند . ابوالفضل فرمود چشم . ببينيد چقدر منظره باشكوهى است , چقدر عظمت است , چقدر شجاعت است , چقدر دلاورى است , چقدر انسانيت است , چقدر شرف است , چقدر معرفت و فداكارى است ؟ ! يك تنه خودش را به جمعيت مى زند . مجموع كسانى را كه دور آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته اند . وارد شريعه فرات شد , اسب را داخل آب برد ( اين را همه نوشته ان د ) . اول مشكى را كه همراه دارد پر از آب مى كند و به دوش مى گيرد . تشنه است , هوا گرم است , جنگيده است . همان طور كه سوار است و آب تا زير شكم اسب را فرا گرفته است , دست زير آب مى برد , مقدارى آب با دو 61 دستش تا نزديك لبهاى مقدسش مىآورد . آنهائى كه از دور ناظر بوده اند , گفته اند اندكى تامل كرد , بعد ديديم آب نخورده بيرون آمد , آبها را روى آب ريخت . كسى نفهميد كه چرا ابوالفضل در آنجا آب نياشاميد ؟ ! امام وقتى كه بيرون آمد رجزى خواند كه در اين رجز , مخاطب , خودش بود نه ديگران . از اين رجز فهميدند چرا آب نياشاميد : يا نفس من بعد الحسين هونى { فبعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين شارب المنون { و تشربين بارد المعين والله ما هذا فعال دينى { و لا فعال صادق اليقين ( 1 ) اى نفس ابوالفضل ! مى خواهم بعد از حسين زنده نمانى . حسين شربت مرگ مى نوشد , حسين در كنار خيمه ها با لب تشنه ايستاده باشد و تو آب بياشامى ؟ ! پس مردانگى كجا رفت , شرف كجا رفت , مواسات و همدلى كجا رفت ؟ مگر حسين امام تو نيست , مگر تو ماموم او نيستى , مگر تو تابع او نيستى ؟ ! هذا الحسين شارب المنون { و تشر بين بارد المعين هيهات ! هرگز دين من چنين اجازه اى به من نمى دهد , هرگز وفاى من چنين اجازه اى ب ه من نمى دهد . ابوالفضل مسير خود را در برگشتن عوض كرد . از داخل نخلستانها آمد . قبلا از راه مستقيم آمده بود . چون مى دانست همراه خودش امانت گرانبهايى دارد , راه خود را عوض كرد و تمام همتش اين بود كه آب را به سلامت برساند , چون امكان داشت تيرى بيايد و به مشك بخورد و آبها بريزد و نتواند به هدفش برسد . در همين حال بود كه ديدند رجز ابوالفضل عوض شد . معلوم شد حادثه تازه اى پ يش آمده است . فرياد زد : و الله ان قطعتم يمينى { انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقين { نجل النبى الطاهر الامين ( 1 ) بخدا قسم اگر دست راست مرا ببريد من دست از دامن حسين بر نمى دارم , طولى نكشيد كه رجز عوض شد : يا نفس لا تخشى من الكفار { و ابشرى برحمه الجبار مع النبى السيد المختار { قد قطعوا ببغيهم يسرى ( 2 ) در اين رجز فهماند كه دست چپش هم بريده شده است . نوشته اند با آن هنر و فروسيتى كه داشت , به هر زحمت بود مشك آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت . من نمى گويم چه حادثه اى پيش آمد , چون خيلى جانسوز است . در شب تاسوعا معمول است كه ذكر مصيبت اين مرد بزرگ مى شود .
اين را هم عرض كنم كه ام البنين مادر حضرت ابوالفضل در حادثه كربلا زنده بود ولى در كربلا نبود , در مدينه بود . به او خبر دادند كه در حادثه كربلا هر چهار پسر تو شهيد شدند . اين زن بزرگوار به قبرستان بقيع مىآمد و براى فرزندان خودش نوحه سرايى مى كرد نوشته اند نوحه سرايى اين زن آنقدر دردناك بود كه هر كس مىآمد گريه مى كرد , حتى مروان حكم كه از دشمن ترين دشمنان بود . در نوحه سرايى خود , گاهى همه فرزندانش و گاهى ارشد آنها را بالخصوص ياد مى كرد .
ابوالفضل , هم از نظر سنى و هم از نظر كمالات روحى و جسمى ارشد فرزندانش بود . من يكى از اين دو مرثيه اى را كه از اين زن بخاطر دارم براى شما مى خوانم . اين مادر داغدار در آن مرثيه هاى جانسوز خودش ( بطور كلى عربها مرثيه را خيلى جانسوز مى خوانند ) اين جور مى خواند : يا من راى العباس كر على جماهير النقد { و وره من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد { ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد ( 1 ) لو كان سيفك فى يديك لمادنى منه احد اى چشم ناظر , اى چشمى كه در كربلا بودى و آن مناظر را مى ديدى , اى كسى كه آن لحظه را تماشا كردى كه شير بچه من ابوالفضل از جلو و شير بچه گان ديگر من از پشت سرش بر اين جماعت پست حمله برده بودند , براى من قضيه اى نقل كرده اند , نمى دانم راست است يا دروغ ؟ گفته اند در وقتى كه دستهاى بچه من بريده بود , عمود آهنين بر فرق فرزند عزيز من وارد شد , آيا راست است ؟ ! ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد بعد مى گويد , ابوالفضل ! فرزند عزيزم , من خودم مى دانم , اگر دست مى داشتى مردى در جهان نبود كه با تو روبرو شود . اينكه آنها چنين جسارتى كردند براى اين بود كه دستهاى تو از بدن بريده شده بود .
لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم
وصلى الله على محمد و آله الطاهرين
________________________________________
1- سوره مائده آيه 13 .
1- العباس تاليف عبدالرزاق الموسوى المقرم ص 81 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 108 .
2- العباس تاليف عبدالرزاق الموسوى المقرم ص 69 .
3- ابصار العين فى انصار الحسين عليه السلام ص 26 .
1- ينابيع الموده ج 2 ص 165 , بحار الانوارج 45 ص 41 .
1- بحار الانوارج 45 ص 40 .
2- بحار الانوارج 45 , ص 40 .
1- منتهى الامال ج 1 ص 386 .
. جلسه سوم : تحريفات معنوى حادثه كربلا
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين بارىء الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به ( 1 ) .
گفتيم تاريخچه با عظمت كربلا كه به دست ما افتاده است , هم دچار تحريف لفظى شده است و هم دچار تحريف معنوى . تحريف لفظى يعنى اينكه ما از خودمان ساز و برگهايى بر پيكره اين تاريخ ساخته ايم كه چهره با عظمت و نورانى آن را تاريك و ظلمانى و قيافه زيباى آن را زشت كرده ايم . نمونه هائى را در اين زمينه عرض كردم .
تحريف معنوى : متاسفانه اين حادثه تاريخى در دست ما تحريف معنوى شده است و تحريف معنوى بسيار خطرناكتر از تحريف لفظى است . آنچه سبب شده است كه اين حادثه بزرگ براى ما از اثر و خاصيت بيفتد , تحريفات معنوى است نه تحريفات لفظى , يعنى اثر سوء تحريفات معنوى از تحريفات لفظى بيشتر است .
تحريف معنوى يعنى چه ؟ در يك جمله ممكن است ما از لفظ , نه كم كنيم و نه زياد , ولى وقتى كه مى خواهيم آن را توجيه و تفسير كنيم , طورى توجيه و تفسير كنيم كه درست برخلاف و بر ضد معنى واقعى آن جمله باشد . براى اين موضوع فقط يك مثال كوچك عرض مى كنم تا مطلب روشن شود .
در روزى كه مسجد مدينه را بنا مى كردند , عمار ياسر فوق العاده تلاش صادقانه مى كرد , نقل كرده اند ( از نقلهاى مسلم است ) كه پيغمبر اكرم فرمود : يا عمار ! تقتلك الفئه الباغيه اى عمار ! ترا آن دسته اى مى كشند كه سركشند . اشاره به آيه قرآن است كه مى فرمايد اگر دو دسته از مسلمانان با يكديگر جنگيدند و يك دسته سركشى كرد , شما به نفع آن دسته ديگر عليه دسته سركش وارد شويد و اصلاح كنيد . اين جمله را كه پيغمبر اكرم درباره عمار فرمود , شخصيت بزرگى به او داد . لهذا عمار كه در صفين در خدمت اميرالم…منين بود , وزنه بزرگى در لشكر على عليه السلام شمرده مى شد , حتى افراد ضعيف الايمانى بودند كه تا وقتى كه عمار كشته نشده بود هنوز مطمئن نبودند عملى كه در ركاب على مى كنند , بحق است , يعنى كشتن معاويه و سپاهيان او جايز است . روزى كه عمار به دست اصحاب معاويه در لشكر اميرالم…منين كشته شد , ناگهان فرياد از همه جا بلند شد كه حديث پيغمبر صادق آمد . بهترين دليل براى اينكه معاويه و يارانش بر باطل اند اين است كه اينها قاتل عمار هستند و پيغمبر اكرم در گذشته خبر داد : يا عمار ! تقتلك الفئه الباغيه ( 1 ) كه اشاره است به آيه : و ان طائفتان من الم…منين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفىء الى امرالله ( 2 ) . امروز مثل آفتاب روشن شد كه لشكر معاويه , لشكر[ ( باغى] ( يعنى سركش و ظالم و ستمگر است و حق با لشكريان على است . پس به نص قرآن بايد به نفع لشكريان على , عليه لشكريان معاويه وارد جنگ شد . اين قضيه تزلزلى در لشكر معاويه ايجاد كرد . معاويه كه هميشه با حيله و نيرنگ كار خود را پيش مى برد , اينجا دست به يك تحريف معنوى زد , چون نمى شد انكار كرد و گفت پيغمبر درباره عمار چنين چيزى نگفته است , زيرا اقلا شايد پانصد نفر در آنجا بودند كه شهادت مى دادند كه ما اين جمله را از پيغمبر شنيديم و يا از كسى شنيديم كه او از پيغمبر شنيده بود . بنابراين , اين جمله پيغمبر درباره عمار قابل انكار نبود . شاميها به معاويه اعتراض مى كردند كه عمار را ما كشتيم و پيغمبر فرمود : تقتلك الفئه الباغيه , گفت اشتباه كرديد ! درست است كه پيغمبر فرمود عمار را آن فئه سركش , طائفه سركش , لشكر سركش مى كشند , ولى عمار را ما نكشتيم ! گفتند لشكريان ما كشتند . گفت نه ! عمار را على كشت كه او را به اينجا آورد و
موجبات كشته شدنش را فراهم كرد ! عمر و عاص دو پسر داشت , يكى مانند خودش دنيادار و دنياپرست و ديگرى نسبتا جوان م…من و با ايمانى بود و با پدرش هماهنگى نمى كرد . اسم او عبدالله بود . در يك جلسه اى كه عبدالله حاضر بود , همين مغلطه معنوى را بكار بردند . عبدالله گفت اين چه حرفى است كه مى زنيد , اين چه مغلطه كارى است كه مى كنيد ؟ ! چون عمار در لشكر على بود پس على او را كشت ؟ ! گفتند بله ! گفت پس بنابراين حمزه سيدالشهدا را هم پيغمبر كشت , چون حمزه سيدالشهداء در لشكر پيغمبر بود و كشته شد . معاويه ناراحت و عصبانى شد به عمروعاص گفت چرا جلوى اين پسر بى ادبت را نمى گيرى ؟ ! اين را مى گويند تحريف معنوى .
اگر بخواهيم حوادث و قضايا را تحريف معنوى كنيم , چگونه تحريف مى كنيم ؟ حوادث و قضاياى تاريخى از يك طرف علل و انگيزه ها و از طرف ديگر منظور و هدفهايى دارند . تحريف يك حادثه تاريخى اين است كه يا علل و انگيزه هاى آن حادثه را بگونه اى غير از آنچه كه بوده است بگوئيم , يا هدف و منظور آن را بگونه اى غير از آنچه كه بوده است تفسير كنيم .
مثال : شما به منزل يك شخصى كه از مكه آمده است مى رويد . انگيزه شما اين است كه زيارت كردن حاجى مستحب است , لذا به ديدن او مى رويد . يك نفر مى گويد مى دانى چرا فلان كس به خانه فلان شخص رفت ؟ ديگرى مى گويد چرا ؟ مى گويد منظور او از رفتن به منزل فلانى اين است كه دختر او را براى پسرش خواستگارى كند , موضوع مكه را بهانه كرده است . منظور شما را اين چنين تحريف مى كنند . اين را تحريف معنوى مى گويند .
حادثه تاريخى عاشورا از يك طرف علل و انگيزه هايى دارد و از طرف ديگر هدفها و منظورهاى عالى . ما مسلمانان , ما شيعيان حسين بن على اين حادثه را تحريف كرديم همان طور كه معاويه بن ابوسفيان جمله پيغمبر درباره عمار تقتلك الفئه الباغيه را تحريف كرد . يعنى حسين عليه السلام در نهضت خود انگيزه اى داشت , ما چيز ديگرى براى آن تراشيديم ! حسين يك هدف و منظور خاصى داشت , ما يك هدف و منظور ديگرى براى او تراشيديم ! اباعبدالله عليه السلام نهضتى فوق العاده با عظمت و مقدس كرده است .
تمام شرائط تقدس يك نهضت , در نهضت اباعبدالله هست كه نظيرش در دنيا وجود ندارد . آن شرائط چيست ؟ اولين شرط يك نهضت مقدس اين است كه منظور و هدف آن , شخصى و فردى نباشد , 71 بلكه كلى , نوعى و انسانى باشد . يك وقت كسى نهضت مى كند بخاطر شخص خودش و يك وقت كسى نهضت مى كند بخاطر اجتماع , بخاطر انسانيت , بخاطر حقيقت , بخاطر حق , بخاطر توحيد , بخاطر عدالت , بخاطر مساوات , نه بخاطر خودش , در واقع آن وقتى كه او نهضت مى كند ديگر خودش به عنوان يك فرد نيست , اوست و همه انسانهاى ديگر . به همين جهت كسانى كه در دنيا , حركاتشان , اعمالشان , نهضتهايشان بخاطر شخص خودشان نبوده است , بخاطر بشريت بوده است , بخاطر انسانيت بوده است , بخاطر حق و عدالت و مساوات بوده است , بخاطر توحيد و خداشناسى و ايمان بوده است , همه افراد بشر آنها را دوست دارند . همان طور كه پيغمبر فرمود : حسين منى و انا من حسين ( 1 ) , ما هم مى گوئيم : حسين منا و نحن من حسين چرا مى گوئيم ؟ براى اينكه حسين عليه السلام در 1328 ( 2 ) سال پيش براى ما و بخاطر ما و بخاطر همه انسانهاى عالم قيام كرد . قيامش , قيام مقدس بود , قيام پاك بود , از منظورهاى شخصى بيرون بود .
شرط دوم براى اينكه قيامى مقدس باشد , اين است كه آن قيام با يك بينش و درك و بصيرت قوى توام باشد . يعنى چه ؟ يعنى يك وقت مردم اجتماعى , خودشان در غفلتند , بى خبرند , نمى فهمند , جاهلند . يك فرد بصير , چيز فهم و با درك پيدا مى شود كه درد اين مردم را صد درجه از خودشان بهتر مى فهمد . دواى اين مردم را از خود اين مردم بهتر مى فهمد . در وقتى كه ديگران هيچ چيز را نمى فهمند و درك نمى كنند و در ظاهر هم نمى بينند . يك فرد بصير و چيز فهم كه باصطلاح , آنچه را كه مردم ديگر در آئينه نمى بينند او در خشت خام مى بيند , پيدا مى شود كه قيام و نهضت مى كند . بيست سال , سى سال , پنجاه سال مى گذرد تازه ملت بيدار مى شود كه فلان شخص كه قيام كرد , حركت كرد , نهضت كرد , چه منظورهاى مقدسى داشت . پدران ما در بيست سال , سى سال , چهل سال , پنجاه سال پيش , ارزش اين را درك نمى كردند ! مثلا مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادى در حدود شصت , هفتاد سال پيش ( فوت اين مرد در سال 1310 قمرى بوده است , چهارده سال قبل از مشروطيت ) قيام كرد و يك نهضت اسلامى در كشورهاى اسلامى بپا كرد , شما امروز كه تاريخ اين مرد را مى خوانيد , مى بينيد واقعا غريب و تنها بوده است , درد و دواى ملت مسلمان را احساس مى كرد ولى خود ملت نمى فهميد , خود ملت به او دهن كجى مى كرد , خود ملت او را مسخره مى كرد , ملت از او حمايت نمى كرد . حالا كه شصت , هفتاد سال گذشته است , وقتى كه زواياى تاريخ درست روشن مى شود , مى بينيم اين مرد چه چيزهايى را در آن روز مى فهميده كه اساسا نود و نه درصد ملت ايران نمى فهميده اند .
لااقل آن دو نامه اى را كه اين مرد بزرگ نوشته است ببينيد , يكى نامه اى كه به مرحوم آيت الله ميرزاى شيرازى بزرگ اعلى الله مقامه نوشته است و ديگر نامه اى كه به عموم علماى ايران به عنوان يك متحدالمال فرستاده است . يا نامه هاي ى را كه اين مرد براى مرحوم حاج شيخ محمد تقى بجنوردى در مشهد و براى فلان عالم بزرگ در اصفهان , و فلان عالم بزرگ در شيراز فرستاده است , بخوانيد تا ببينيد اين مرد چقدر خوب مى فهميده است , چقدر درك مى كرده است , چقدر خوب استعمار را مى شناخته و چقدر خوب در صدد بيدار كردن اين ملت بوده است . ( از اين مزخرفاتى كه بعضى از ابزارهاى استعمار هنوز هم مى گويند بگذاريد , ديگر اين حناها رنگ ندارد ) اين نهضت , مقدس است چون مردى در زمانى پيدا مى شود كه در پشت اين ظواهر , حقايقى را مى بيند كه مردم عصر خودش نمى فهمند و درك نمى كنند .
نهضت حسينى چنين نهضتى است . امروز ما درست مى فهميم يزيد يعنى چه ؟ حكومت يزيد يعنى چه ؟ معاويه چه كرد ؟ نقشه امويها چه بود ؟ ولى صدى نود و نه ملت مسلمان در آن روز درك نمى كردند , مخصوصا با نبودن وسائل اطلاعاتى كه امروزه هست و در گذشته نبوده است . مردم مدينه درك نمى كردند , روزى فهميدند يزيد چه كسى است و خلافت يزيد يعنى چه كه حسين بن على كشته شده بود , بعد تكان خوردند كه چرا حسين بن على كشته شد ؟ ! يك هيئت از اكابر مردم مدينه را كه در راسشان مردى بنام عبدالله بن حنظله غسيل الملائكه بود , به شام فرستادند . وقتى فاصله ميان مدينه و شام را طى كردند و به دربار يزيد رفتند و مدتى در آنجا ماندند , تازه فهميدند قضيه از چه قرار است . هنگامى كه به مدينه برگشتند , از آنها پرسيدند چه ديدند ؟ گفتند همين قدر ما به شما بگوئيم كه در مدتى كه در شام بوديم , مى گفتيم خدا نكند كه از آسمان بر سر ما سنگ ببارد ! گفتند چه خبر بود ؟ گفتند ما با خليفه اى روبرو شديم كه علنا شراب مى خورد , قمار مى كرد , سگ بازى و يوزبازى و ميمون بازى مى كرد , حتى با محارم خود هم زنا مى كرد ! عبدالله بن حنظله غسيل الملائكه هشت پسر داشت , به مردم مدينه گفت چه شما قيام كنيد چه نكنيد من قيام مى كنم ولو با اين هشت پسر خودم . همين طور هم شد , در قيام حره ( 1 ) عليه يزيد هشت پسرش را قبل از خودش فرستاد و شهيد شدند و بعد خود اين مرد شهيد شد . عبدالله بن حنظله غسل الملائكه , دو يا سه سال پيش از اينكه اباعبدالله از مدينه خارج شود و در هنگام خروج بگويد : و على الاسلام السلام اذا قد بليت الامه براع مثل يزيد ( 2 ) .
من ننگ مى دانم اگر يزيد خلافت اسلامى را بدست گيرد , اگر چنين شود , چه به سر اسلام مىآيد , كجا بود ؟ آن روز آگاه نبود . بايد حسين كشته بشود , جهان اسلام تكان بخورد , تازه عبدالله بن حنظله غسيل الملائكه و صدها نفر ديگر مثل او در مدينه و كوفه و در جاهاى ديگر چشمشان باز شود و بگويند حسين عليه السلام حق داشت كه چنين حرفى زد ! شرط سوم براى اينكه نهضتى مقدس باشد اين است كه تك باشد , فرد باشد . يعنى چه ؟ يعنى برقى باشد كه در يك ظلمت كامل بدرخشد , ندائى باشد در ميان سكوتها , حركتى باشد در ميان سكونهاى مطلق . يعنى در يك شرايطى كه خفقان به طورى كامل حكمفرماست , مردم قدرت حرف زدن ندارند , تاريكى مطلق , ياس مطلق , نااميدى مطلق , سكوت مطلق , سكون مطلق است , يك مرتبه يك مرد پيدا مى شود و سكوت را مى شكند , سكونها را از بين مى برد , حركتى مى كند , برقى مى شود و در ميان ظلمت مى درخشد . تازه ديگران پشت سرش راه مى افتند . آيا نهضت حسينى اينچنين بود يا نبود ؟ آرى , اينچنين بود .
امام حسين چنين نهضتى كرد . او در اين نهضت چه هدفى داشت ؟ چرا ائمه اطهار اصرار داشتند كه عزاى حسين عليه السلام زنده بماند ؟ چرا امام حسين عليه السلام نهضت كرد ؟ چه احتياجى است كه ما از خودمان دليل ذكر كنيم ؟ حسين بن على خود , دليل نهضت را بيان كرده است : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ( 1 ) در كمال صراحت مى گويد دنياى ما را فساد گرفته است , امت جدم فاسد شده اند , قيام كردم براى اصلاح , من يك مرد اصلاح طلبم .
اريد ان آمر بالمعروف وانهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى ( 1 ) , هدفى جز امر به معروف و نهى از منكر ندارم . امام حسين هدف نهضت خودش را روشن كرده است . الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب الم…من فى لقاء الله محقا ( 2 ) , حسين عليه السلام مى گويد من نهضت كرده ام براى امر به معروف , براى اينكه دين را زنده كنم , براى اينكه با مفاسد مبارزه كنم . نهضت من يك نهضت اصلاحى اسلامى است . ما چيز ديگرى گفتيم . دو تحريف معنوى بسيار عجيب و ماهرانه كرديم ( نمى دانم بگويم ماهرانه يا جاهلانه ) يك جا گفتيم حسين بن على قيام كرد تا كشته شود , براى اينكه كفاره گناهان امت باشد ! حال اگر بپرسند اين حرف در كجاست ؟ آيا خود امام حسين عليه السلام چنين چيزى گفت ؟ پيغمبر گفت ؟ امام گفت ؟ ما مى گوئيم به اين حرفها چكار داريد ؟ امام حسين كشته شد براى اينكه گناهان ما بخشيده شود ! نمى دانيم كه ما اين فكر را از دنياى مسيحيت گرفته ايم يا نه ؟ ملت مسلمان ندانسته خيلى چيزها را از دنياى مسيحيت بر ضد اسلام گرفته است .
يكى از اصول معتقدات مسيحيت مسئله به صليب كشيدن , مسيح است براى اينكه فادى باشد . الفادى لقب مسيح است . از نظر مسيحيت اين جزء متن مسيحيت است كه عيسى به دار رفت تا كفاره گناهان امت باشد ! يعنى گناهان خودشان را به حساب عيسى مى گذارند ! فكر نكرديم كه اين , حرف دنياى مسيحيت است , با روح اسلامى سازگار نيست , با سخن حسين عليه السلام سازگار نيست . به خدا قسم تهمت به اباعبدالله است .
والله اگر كسى در ماه رمضان روزه داشته باشد و اين حرف را به حسين بن على نسبت بدهد و بگويد حسين براى چنين كارى بود و[ اين سخن را] از او نقل بكند روزه اش باطل است , دروغ بر حسين است . اباعبدالله كه براى مبارزه با گناه كردن قيام كرد , ما گفتيم قيام كرد تا سنگرى براى گنهكاران باشد ! گفتيم حسين يك بيمه درست كرد , يك شركت بيمه تاسيس كرد . بيمه چه ؟ بيمه گناه ! گفت شما را از نظر گناه بيمه كردم , در عوض چه بگيرم ؟ اشك . شما براى من اشك بريزيد , من در عوض , گناهان شما را جبران مى كنم . شما هر چه مى خواهيد باشيد , ابن زياد باشيد , عمر سعد باشيد . يك ابن زياد در دنيا كم بود ! يك عمر سعد در دنيا كم بود ! يك سنان بن انس در دنيا كم بود ! يك خولى در دنيا كم بود ؟ امام حسين خواست خولى در دنيا زياد شود , عمر سعد در دنيا زياد شود , گفت ايهاالناس هر چه مى توانيد بد باشيد كه من بيمه شما هستم ! تحريف معنوى دومى كه از نظر تفسير و توجيه حادثه كربلا رخ داده , اين است كه مى گويند : مى دانيد چرا امام حسين نهضت كرد و كشته شد ؟ مى گوئيم چرا ؟ مى گويند يك دستور خصوصى فقط براى او بود . به او گفتند برو و خودت را بكشتن بده . پس به ما و شما ارتباط پيدا نمى كند , يعنى قابل پيروى نيست ! به دستورات اسلام كه دستورات 78 كلى و عمومى است , مربوط نيست . تفاوت سخن امام با سخن ما چقدر است ؟ امام حسين فرياد كشيده كه علل و انگيزه قيام من مسائلى است كه منطبق بر اصول كلى اسلام است .
احتياجى به دستور خصوصى نيست . آخر دستور خصوصى را در جايى مى گويند كه دستورهاى عمومى وافى نباشد . امام حسين در كمال صراحت فرمود : اسلام دينى است كه به هيچ م…منى ( حتى نفرمود به امام ) اجازه نمى دهد كه در مقابل ظلم , ستم , مفاسد و گناه بى تفاوت بماند . امام حسين مكتب بوجود آورد ولى مكتب عملى اسلامى , مكتب او همان مكتب اسلام است . مكتب اسلام بيان كرد , حسين عمل كرد . ما اين حادثه را از مكتب بودن خارج كرديم , وقتى از مكتب بودن خارج شد , ديگر قابل پيروى نيست , وقتى كه قابل پيروى نبود , پس ديگر نمى شود از حسين استفاده كرد , يعنى از حادثه كربلا نمى توان استفاده كرد . از اينجا ما حادثه را از نظر اثر مفيد داشتن , عقيم كرديم . آيا خيانتى از اين بالاتر هم در دنيا وجود دارد ؟ اين است كه عرض كردم تحريف معنوى كه در حادثه عاشورا صورت گرفته است از تحريف لفظى آن صد درجه خطرناكتر است .
چرا ائمه اطهار ( حتى از پيغمبر اكرم روايت است ) گفتند كه اين نهضت بايد زنده بماند , فراموش نشود , مردم براى امام حسين بگريند ؟ هدف آنها از اين دستور چه بوده است ؟ ما آن هدف واقعى را مسخ كرديم . گفتيم فقط بخاطر اين است كه تسلى خاطرى براى حضرت زهرا سلام الله عليها باشد ! با اينكه ايشان در بهشت همراه 79 فرزند بزرگوارشان هستند , دائما بى تابى مى كنند تا ما مردم بى سر وپا يك مقدار گريه كنيم تا تسلى خاطر پيدا كنند ! آيا توهينى بالاتر از اين , براى حضرت زهرا پيدا مى كنيد ؟ عده اى ديگر گفتند امام حسين در كربلا بدست يك عده مردم تجاوزكار , بى تقصير كشته شد , پس اين تاثر آور است ! من هم قبول دارم امام حسين بى تقصير كشته شد . امام حسين بى تقصير كشته شد , امام همين ؟ ! يك آدم بى تقصير بدست يك عده متجاوز كشته شد ؟ ! روزى هزار نفر آدم بى تقصير بدست آدمهاى با تقصير كشته مى شوند . روزى هزار نفر آدم در دنيا نفله مى شوند و تاثر آور است , اما آيا اين نفله شدنها ارزش دارد كه سالهاى زيادى , قرنهاى زياد , ده قرن , بيست قرن , سى قرن مطرح باشد و ما بنشينيم و اظهار تاثر كنيم كه حيف , حسين بن على نفله شد , خونش هدر رفت ! حسين بن على بى تقصير كشته شد , بدست افرادى متجاوز كشته شد ! اما چه كسى گفته حسين بن على نفله شده است ؟ خون حسين بن على هدر رفت ؟ اگر در دنيا كسى را پيدا كنيد كه نگذاشت يك قطره از خونش هدر برود , حسين بن على است . اگر در دنيا كسى را پيدا كنيد كه نگذاشت يك ذره از شخصيتش هدر برود , حسين بن على است . او براى قطره قطره خونش آنچنان ارزش قائل شد كه نمى توان آن را توصيف كرد . اگر ثروتهاى دنيا را كه براى او مصرف مى شود تا دامنه قيامت حساب كنيم , براى هر قطره خونش ميلياردها ميليارد تومان بشر پول خرج كرده است . آدمى كه كشته شدنش سبب شد كه نام او پايه كاخ ستمكاران را براى هميشه بلرزاند , نفله شد ؟ ! خونش هدر رفت ؟ ! اما غصه بخوريم 80 براى اينكه حسين بن على نفله شد ؟ تو نفله شدى بيچاره نادان . من و تو نفله هستيم , من و تو عمرمان هدر رفت , غصه براى خودت بخورد . تو به حسين توهين مى كنى كه مى گويى نفله شد ! حسين بن على كسى است كه : ان لك درجه عندالله , لن تنالها الا بالشهاده ( 1 ) , آيا حسين بن على عليه السلام كه آرزوى شهادت مى كرد , آرزوى نفله شدن را مى كرد ؟ آنها كه توصيه كردند كه عزاى حسي
ن بن على بايد زنده بماند , براى اين بوده كه هدف حسين بن على مقدس بود . حسين بن على يك مكتب بوجود آورد , مى خواست مكتبش زنده بماند . هرگز نمونه اى از يك مكتب عملى در دنيا پيدا نمى كنيد كه نظير مكتب حسين بن على عليه السلام باشد . اگر شما نمونه حسين بن على را پيدا كرديد , آن وقت بگوئيد چرا ما هر سال بايد ياد او را تجديد كنيم ؟ ! نظير آنچه كه در حسين بن على در حادثه عاشورا , در آن ابتلاء و مصيبت پيدا شد , از توحيد , از جلوه ايمان , از جلوه خداشناسى , از ايمان كامل به جان ديگر , از رضا و تسليم , از صبر , از مردانگى , از طمانينه نفس , از ثبات و استقامت , از عزت و كرامت نفس , از آزاديخواهى و آزادى طلبى , از اينكه در فكر انسانها باشد , از اينكه در خدمت انسانها باشد , اگر در دنياى نمونه اى پيدا كرديد , آن وقت بگوئيد چرا ما نام حسين بن على را زنده كنيم ؟ ( بديل ندارد , مثل ندارد ) زنده كردن نام و نهضت او براى اين است كه پرتوى از روح حسين بن على بر روح ما و شما بتابد .
اگر اشكى كه ما براى او مى ريزيم , در مسير هماهنگى روح ما باشد , برواز كوچكى است كه روح ما با روح حسينى مى كند . اگر ذره اى از همت او , ذره اى ا ز غيرت او , ذره اى از حريت او , ذره اى از ايمان او , ذره اى از تقواى او , ذره اى از توحيد او در ما بتابد و چنين اشكى از چشم ما جارى شود , آن اشك بى نهايت قيمت دارد . اگر گفتند باندازه بال مگس هم باشد يك دنيا ارزش دارد , باور كنيد ! اما نه اشكى كه براى نفله شدن حسين باشد , بلكه اشكى كه براى عظمت حسين باشد , براى شخصيت حسين باشد . اشكى كه نشانه اى از هماهنگى با حسين بن على و پيروى كردن از او باشد , بله , يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد .
خواستند هميشه مردم , اين مكتب عملى را ببينند , مشاهده كنند كه خاندان پيغمبر دليل بر صدق و گواه خود پيغمبر هستند . اگر بگويند فلان مسلمان در جنگى كه مثلا در روم يا در ايران كرد , ايمان و شهامت زيادى از خود نشان داد , آنقدر دليل بر حقانيت پيغمبر نيست تا بگويند فرزند پيغمبر چنين كرد . چون هميشه خاندان يك نفر از هر كس ديگر سوء ظن و بد گمانيش به او بيشتر است . ولى اينكه خاندان پيغمبر را در نهايت صفا و ايمان مى بينيم , بهترين گواه بر صدق پيغمبر است . هيچ كس مانند على عليه السلام با پيغمبر نبوده , با پيغمبر بزرگ شده است . هيچ كس مانند على م…من به پيغمبر و فدائى او نيست . اين خود اول دليل بر صدق پيغمبر است . حسين فرزند پيغمبر است . او وقتى ايمان خود را به تعليمات پيغمبر نشان مى دهد , پيغمبر جلوه مى كند , پيغمبر متجلى مى شود . آن چيزهائى كه بشر هميشه بزبان مىآورد ولى در عمل او كمتر ديده مى شود در وجود 82 حسين ديده مى شود . چطور روح بشر اين مقدار شكست ناپذير مى شود ؟ سبحان الله ! بشر به كجا مى رسد , روح بشر چقدر شكست ناپذير بايد باشد كه بدنش قطعه قطعه مى شود , جوانانش جلوى چشمش قلم قلم مى شوند , در منتهى درجه تشنه مى شود و حتى به آسمان كه نگاه مى كند , بنظرش تيره و تار است , خاندانش را مى بيند كه اسير مى شوند , هر چه داشته از دست داده است ولى يك چيز براى او باقى مانده و آن روحش است . هرگز روحش شكست نمى خورد .
شما يك چنين صحنه نمايشى از فضائل انسانيت در غير حادثه كربلا نشان دهيد تا بجاى كربلا از آن حادثه ياد كنيم . پس چنين حادثه اى را بايد زنده نگهداريم . حادثه اى كه در آن يك جمعيت هفتاد و دو نفرى از نظر روحى يك جمعيت سى هزار نفرى را شكست دادند . چطور شكست دادند ؟ اولا با اينكه اينها در اقليت بودند و كشته شدنشان قطعى بود , يك نفر از اينها به دشمن ملحق نشد . امام از آن سى هزار نفر به اينها ملحق شدند . از جمله سردارشان حربن يزيد رياحى و سى نفر ديگر . اين دليل بر آن است كه از نظر روحى اينها بردند و آنها باختند . عمر سعد در كربلا كارهايى كرده است كه دليل بر شكست روحى خودش است . لشكريان عمر سعد در كربلا از جنگ تن به تن پرهيز داشتند . اول حاضر شدند . و طبق معمولى كه در آن دوره ها بوده است قبل از اينكه به اصطلاح جنگ مغلوبه يا تيراندازى شود[ جنگ تن به تن] يك نوع زور آزمايى بوده است . يك نفر از اين طرف مى رود , يك نفر از آن طرف مىآيد . چند نفر كه با اصحاب حسين مبارزه كردند , آنقدر به آنها نيروى روحى دادند كه عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن نكنند .
83 اباعبدالله در چه وقتى به ميدان آمد ؟ ( فكر كنيد ) عصر روز عاشورا است . تا ظهر هنوز عده اى از اصحاب بودند كه نماز هم خواندند . از صبح تا عصر تلاش كرده و بدن هر يك از اصحابش را غالبا خودش آورده و در خيمه شهداء گذاشته است . خودش به بالين يارانش آمده , اهل بيتش را خودش تسلى داده است . گذشته از همه اينها , داغهايى كه ديده است .
آخرين كسى كه بميدان مىآيد خودش است . خيال كردند كه در چنين شرايطى مى توانند با حسين مبارزه كنند . هر كسى كه جلو آمد لحظه اى مهلتش نداد .
فرياد عمر سعد بلند شد كه مادرتان به عزايتان بنشيند , به مبارزه كى رفته ايد ؟ هذا ابن قتال العرب ( 1 ) اين پسر كشنده عرب است , پسر على بن ابيطالب است , والله نفس ابيه بين جنبيه ( 2 ) بخدا روح پدرش على در كالبد اوست , به جنگ او نرويد . اين علامت شكست بود يا نه ؟ سى هزار نفر جنگ تن به تن كردند با يك مرد تنهاى غريب , آنهمه مصيبت ديده , آنهمه زحمت كشيده , آنهمه تلاش كرده , هم تشنه است و هم گرسنه , شكست مى خوردند و عقب نشينى مى كردند . نه تنها در مقابل شمشير اباعبدالله شكست خوردند , در برابر منطقش هم شكست خوردند .
اباعبدالله در روز عاشورا قبل از شروع جنگ , دو سه بار خطا به انشاء كرد . واقعا خود آن خطابه ها عجيب است ! كسانى كه اهل سخن هستند مى دانند كه ممكن نيست انسان در حال عادى بتواند سخن عاليى بگويد كه در حد اعلاى اوج باشد . روح بشر بايد به اهتزاز بيايد . مخصوصا اگر سخن از نوع مرثيه باشد , دل انسان بايد خيلى سوخته باشد تا مرثيه خوب بگويد . اگر بخواهد غزل بگويد بايد سخت دچار احساسات عشقى باشد تا غزل خوبى بگويد . اگر بخواهد حماسه بگويد بايد سخت احساسات حماسى داشته باشد تا يك سخن حماسى بگويد . وقتى خطبه هاى اباعبدالله ايراد مى شود , مخصوصا يكى از آن خطبه هائى كه در روز عاشورا ايراد مى كند و از مفصلترين خطبه هاست ,[ عمر سعد بر لشكريان خود مى ترسد] . امام براى خواندن اين خطبه از اسب پياده شد و براى اينكه مى خواست يك جاى مرتفعترى باشد تا صدايش بهتر برسد , بر بالاى شتر رفت و فرياد زد : تبا لكم ايتها الجماعه و ترحا حين استصر ختمونا و الهين , فاصر خناكم موجفين ( 1 ) .
كه براستى نمونه اى از خطبه هاى على عليه السلام است و اگر خطبه هاى على عليه السلام را كنار بگذاريم ديگر خطبه اى به اين پرشورى در دنيا پيدا نمى شود . و سه بار صحبت كرد . عمر سعد بر لشكريان خود ترسيد كه مبادا نطق حسين آنها را تحت تاثير قرار دهد . نوبت بعد كه اباعبدالله شروع به صحبت كرد , از آنجا كه روح دشمن شكست خورده بود , عمر سعد دستور داد فرياد كنيد و به دهانهايتان بزنيد تا صداى حسين را كسى نشنود . آيا اين علامت شكست نيست ؟ آيا اين علامت پيروزى حسين نيست ؟
بشر اگر با ايمان باشد . موحد باشد , اگر با خدا پيوند داشته باشد , اگر به آن دنيا ايمان داشته باشد , يك تنه بيست هزار , سى هزار نفر را از نظر روحى شكست مى دهد . آيا اين براى ما نبايد درس باشد ؟ نمونه اينها را كجا پيدا مى كنيد ؟ چه كسى را در دنيا پيدا مى كنيد كه در شرايطى مثل شرايط حسين بن على قرار بگيرد و دو كلمه از آن خطابه او را بتواند بخواند ؟ دو كلمه از خطابه زينب سلام الله عليها در دم دروازه كوفه را بتواند بخواند ؟ اگر گفتند اين عزا را احياء كنيد , زنده نگهداريد , براى اين است كه اين نكته ها را بفهميم و دريابيم , براى اينكه عظمت حسين را درك كنيم , براى اينكه اگر اشكى مى ريزيم از روى معرفت باشد . معرفت حسين ما را بالا مى برد , ما را انسانى مى كند , ما را آزاد مرد مى كند , ما را اهل حق و حقيقت مى كند , اهل عدالت مى كند , يك مسلمان واقعى مى كند .
مكتب حسين , مكتب انسان سازى است نه مكتب گنهكارسازى . حسين سنگر عمل صالح است , نه سنگر گناهكارى .
نوشته اند در صبح روز عاشورا حسين عليه السلام همينكه نماز صبح را با اصحابش خواند , برگشت به آنها فرمود : اصحاب من آماده باشيد . مردن جز پلى كه شما را از دنيايى به دنياى ديگر عبور مى دهد , نيست . از يك دنياى بسيار سخت به يك دنياى بسيار عالى و شريف و لطيف عبور مى دهد .
اين سخنش بود , اما عملش را ببينيد . اين را حسين بن على نگفته است , كسانى كه وقايع نگار بوده اند گفته اند . حتى هلال بن نافع كه وقايع نگار عمر سعد است , اين قضيه را گفته است . مى گويد من از حسين بن على تعجب مى كنم كه هر چه شهادتش نزديكتر و كاربر او سختتر مى شد , چهره اش برافروخته تر مى گرديد , مثل آدمى كه به وصل نزديكتر مى شود . حتى مى گويد در آن لحظات آخر , هنگامى كه آن لعين ازل و ابد سر مقدسش را از بد ن جدا كرده بود , رفتم سراغ حسين بن على عليه السلام , چشمم كه به حسين افتاد , آن بشاشت و روشنى چهره اش , آنچنان مرا گرفت كه مردنش را فراموش كردم . لقد شغلنى نور وجهه جمال هيبته عن الفكره فى قتله ( 1 ) . نوشته اند اباعبدالله در حملات خود , نقطه اى را انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد . به دو منظور : يكى اينكه مى دانست دشمنان چقدر نامرد و غير انسانند و اين مقدار حميت ندارند كه لااقل بگويند ما با حسين طرف هستيم , پس متعرض خيمه ها نشويم . مى خواس ت تا جان در بدن داريد , تا رگ گردنش مى جنبد , كسى متعرض خيام حرمش نشود . حمله مى كرد , از جلو او فرار مى كردند , ولى زياد تعقيب نمى كرد , برمى گشت تا خيام حرمش مورد تعرض قرار نگيرد . منظور ديگر اينكه مى خواست تا زنده است اهل بيتش بدانند كه او زنده است . لذا نقطه اى را مركز قرار داده بود كه صدايش به آنها مى رسيد . وقتى كه بر مى گشت و در آن نقطه مى ايستاد , فرياد مى كرد : لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم , فرياد حسين عليه السلام كه بلند مى شد اهل بيت سكونت خاطرى پيدا مى كردند . مى گفتند آقا هنوز زنده است . امام به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم از خيمه ها بيرون نيائيد ( اين حرفها را باور نكنيد كه اهل بيت دائما بيرون مى دويدند . ابدا . دستور آقا بود كه تا من زنده هستم شما در خيمه ها باشيد ) , حرف سستى از دهانتان بيرون نيايد كه اجر شما زايل شود , مطمئن باشيد كه عاقبت شما خير است , نجات پيدا مى كنيد , خداوند دشمنان شما را بزودى عذاب خواهد كرد . آنها اجازه نداشتند كه بيرون بيايند و بيرون هم نمىآمدند . غيرت حسين بن على اجازه نمى داد , غيرت و عفت خود آنها نيز اجازه نمى داد كه بيرون بيايند . لذا صداى امام را كه مى شنيدند : لا حول ولاقوه الا بالله العلى العظيم اطمينان خاطرى پيدا مى كردند . چون امام بعد از وداع كردن يك يا دو با
ر ديگر نيز آمده بودند و خبر گرفته بودند اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن ايشان را داشتند . در آن زمان اسبهاى عربى را براى ميدان جنگ تربيت مى كردند , چون اسب حيوان تربيت پذيرى است . وقتى كه صاحب آن كشته مى شد , عكس العملهاى خاصى از خود نشان مى داد . اهل بيت اباعبدالله در داخل خيمه هستند , منتظرند تا شايد صداى امام را بشنوند و يا يك بار ديگر جمال آقا را زيارت كنند , يك مرتبه صداى همهمه اسب اباعبدالله بلند شد , به در خيمه آمدند , خيال كردند آقا آمده است , يك وقت ديدند اسب آمده در حالى كه زين آن واژگون است . اينجا بود كه اولاد و خاندان اباعبدالله فرياد و احسيناه , ! وا محمدا ! را بلند كردند و دور اسب را گرفتند ( نوحه سرايى طبيعت بشر است , انسان وقتى مى خواهد درد دل خود را بگويد , بصورت نوحه سرايى مى گويد , آسمان را مخاطب قرار مى دهد , حيوانى را مخاطب قرار مى دهد , انسان ديگرى را مخاطب قرار مى دهد ) , هر يك از افراد خاندان اباعبدالله بنحوى نوحه سرايى را آغاز كردند . آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن نداريد , من كه مردم , البته نوحه سرايى كنيد . در همان حال شروع به گريستن كردند .
نوشته اند حسين بن على عليه السلام دخترى دارد بنام سكينه خاتون كه خيلى هم اين دختر را دوست مى داشت . او بعدها زن اديبه عالمه اى شد و زنى بود كه همه علماء و ادباء براى او اهميت و احترام قائل بودند . اباعبدالله خيلى اين طفل را دوست مى داشت . او هم به آقا فوق العاده علاقمند بود .
نوشته اند اين بچه بصورت نوحه سرايى جمله هايى گفت كه دلهاى همه را سوزاند . بحالت نوحه سرايى , اسب را مخاطب قرار داد كه : يا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا ؟ اى اسب پدرم ! پدر من وقتى كه رفت تشنه بود آيا او را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند ؟ اين در چه وقت بود ؟ در وقتى بود كه اباعبدالله از روى اسب به روى زمين افتاده بود .
وصلى الله على محمد و آله الطاهرين
لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم
________________________________________
1- مسند ابن حنبل ج 2 ص 199 .
2- سوره حجرات آيه 9 .
1- سيره حلبى جلد 2 صفحه 77 .
1- ارشاد شيخ مفيد صفحه 249 , اعلام الورى ص 216 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 71 , حليه الابرار , ج 1 ص 560 , كشف الغمه ج 2 ص 10 و 61 , ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 265 تا 279 .
2- اين سخنرانى در سال 1389 قمرى برابر با فروردين 1348 ايراد شده است .
1- مروج الذهب جلد 3 ص 69 .
2- اللهوف ص 11 , فى رحاب ائمه اهل البيت جلد 3 صفحه 74 .
1- مقتل الحسين ص 156 , مقتل العواصم ص 54 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 89 , مقتل الحسين خوارزمى ج 1 ص 188 , لمعه من بلاغه الحسين ص 64 , نفس المهموم ص 45 .
1- همان مدرك .
2- رجوع شود و به صفحه 47 .
1- نفايس الاخبار ص 21 به نقل از ابن شهر آشوب .
1- اللهوف ص 41 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 صفحه 110 , مقتل الحسين مقرم ص 6 و 286 , تحف العقول ص 173 .
1 بحار الانوارج 45 ص 50 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 110 مقتل الحسين مقرم ص 346 .
2- بحارالانوارج 44 ص 390 , ارشاد شيخ مفيد ص 230 .
1- بحار الانوارج 45 ص 57 , اللهوف صفحه 53 .
1- سوره مائده آيه 13 .
جلسه چهارم : وظيفه ما در برابر تحريفها
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين بارىء الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به (1) بحث ما در سه شب گذشته درباره تحريفات در واقعه تاريخى عاشورا بود كه در چهار قسمت قرار داديم:
1 بطور كلى در معنى تحريف و انواع آن .
2 در بيان تحريفاتى كه در خصوص واقعه تاريخى عاشورا صورت گرفته است و نمونه ه ايى از آن تحريفات .
3 عوامل تحريف , اسباب و موجباتى كه منجر به تحريف مى شوند بطور عموم , و عاملهاى خاصى كه در اين حادثه تاريخى دخالت كرده اند .
4 راجع به وظيفه ما مردم در برابر اين تحريفها , هم وظيفه علماى امت و هم وظيفه توده مردم .
از اين چهار بخش , سه بخش اول را در شبهاى گذشته صحبت كرديم و امشب به فضل الهى درباره قسمت چهارم صحبت مى كنيم .
بطور قطع و يقين در اين حادثه بسيار بزرگ تاريخى تدريجا تحريفاتى در طول زمان پيدا شده است و بدون شك در اينجا وظيفه اى هست كه بايد با اين تحريفات مبارزه كرد , بلكه به تعبير بهتر , اگر بخواهيم از خودمان ستايش كنيم و تعبير احترام آميزى درباره خودمان به كار ببريم , بايد بگوئيم كه نسل ما رسالتى براى مبارزه با اين تحريفات دارد . ولى قبل از آنكه اين وظيفه و اين رسالت را چه براى علماى امت ( به تعبير ديگر خواص ) و چه براى توده مردم ( به تعبير ديگر عوام ) عرض كنم , مقدمتان دو مطلب ديگر را بيان مى كنم , يكى اينكه نگاهى به گذشته كنيم و ببينيم مس…ول اين تحريفات چه كسانى هستند . آيا خواص و علماء مس…ول اين تحريفاتند و يا توده و عوام الناس ؟ امروزه وظيفه چيست و وظيفه كيست , يك مطلب است , در گذشته مقصر و مس…ول كه بوده است , مطلب ديگرى است . معمولا در اينگونه قضايا علماء به گردن عوام مى اندازند و عوام به گردن علماء . علماء مى گويند تقصير عوام الناس است , تقصير جهالت مردم است , بقدرى مردم جاهل و نادان و نالايق و ناشايسته اند كه سزاوار همين مهملات هم هستند , شايسته حقايق نيستند .
من از مرحوم آيت الله صدر اعلى الله مقامه شنيدم كه تاج نيشابورى در منبر حرفهاى مفت مى گفت , كسى به او اعتراض كرد كه اين حرفها چيست , اين همه اجتماع مى شود چرا دو كلمه حرف حسابى نمى زنى ؟ گفت مردم لايق نيستند ! بعد هم با يك دليل , به اصطلاح ثابت كرد .
مردم عوام يعنى توده مردم , منطقى در برابر خواص دارند , و اين منطق را اغلب بكار مى برند . مى گويند : ماهى از سر گنده گردد نى زدم . علماء به منزله سر ماهى هستند و ما دم ماهى . ولى حقيقت اين است كه در اين تقصير و در اين مس…وليت , هم خواص مس…ولند و هم عوام . اين را بدانيد كه عامه مردم و توده مردم هم در اين مسائل شريكند . در اين جور مسائل اين توده مردم هستند كه حقايق كشى مى كنند و خرافات را اشاعه مى دهند .
حديث معروفى است و علماء براى آن اعتبار قائل شده اند كه شخصى از امام صادق عليه السلام در ذيل آيه شريفه : و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا امانى ( 1 ) ( در اينجا خدا از عوام يهود انتقاد مى كند . با اينكه خدا عوام را بى سواد , امى و درس ناخوانده معرفى مى كند , در عين حال از همين عوام در قرآن انتقاد مى كند و آنها را مس…ول مى شناسد ) س…ال مى كند كه آقا ! علماى يهود مس…ول بوده اند درست , عوام چه مس…وليتى دارند ؟ اينها عوام بودنشان عذرشان است ( حديث مفصل است ) امام فرمود اين جور نيست .
مسائلى هست كه احتياج به درس خواندن دارد , فقط درس خوانده ها آنها را درك مى كنند , درس ناخوانده ها درك نمى كنند . در اينجا مى توان گفت عوام مس…ول نيستند چون درس خوانده نيستند . گواينكه گاهى عوام مس…وليتشان اين است كه چرا درس نمى خوان ند ؟ اين هم يك منطقى است . ولى اگر عوام مس…وليت نداشته باشند , در مسائلى است كه آن مسائل احتياج به تحصيل و درس و كتاب و معلم دارد . وقتى معلم نديده , مدرسه نديده , كتاب نخوانده چرا مس…ول باشد ؟ اما بعضى از مسائل هست كه بشر با فطرت سليم , آنها را درك مى كند و ديگر مدرسه و كتاب و معلم نمى خواهد , به تعبير من ديپلم داشتن نمى خواهد , كلاس شش را طى كردن نمى خواهد , ب لكه عقل داشتن كافى است , سلامت عقل كافى است . سپس امام مثال زد , فرمود : عالمى مردم را به زهد و تقوا دعوت مى كند , ولى در عين حال برخلاف زهد و تقوا عمل مى كند ! توبه فرما است , اما توبه فرمايان خود , توبه كمتر كنند و مردم عوام هم اينها را مى بينند كه بر ضد گفته خودشان عمل مى كنند ! امام فرمود آيا انسان بايد درس خوانده و معلم ديده باشد و كلاس طى كرده باشد تا بفهمد كه چنين آدمى لايق پيروى نيست ؟ عوام قوم يهود اينها را به چشم خودشان مى ديدند و با عقل خودشان درك مى كردند , و اضطروا بمعارف قلوبهم ( 1 ) , با يك معرفت فطرى درك مى كردند كه از چنين كسانى نبايد پيروى كرد معذلك پيروى مى كردند , پس مس…ولند .
يك سلسله مسائل هست كه احتياج به درس خواندن ندارد , به قول معروف خط سياه و سفيد خواندن نمى خواهد , عربى دانستن نمى خواهد , فارسى دانستن هم نمى خواهد , صرف و نحو نمى خواهد , فقه و اصول نمى خواه د , منطق و فلسفه نمى خواهد . فطرت سليم مى خواهد و فطرت سليم را هم همه دارند . فطرتشان درك مى كند . پيغمبر اكرم جمله اى دارد كه از پخته ترين جمله هاست , چون از فطرى ترين جمله هاست . فرمود انما الاعمال بالنيات و انما لكل امرى مانوى ( 1 ) عمل , به قصد و نيت بستگى دارد . اگر شما كارى انجام دهيد چه خوب و چه بد , اما آن كار بدون قصد از شما صادر شده باشد , اگر بد است مس…ول نيستيد و اگر خوب است پاداش نداريد .
اگر كسى آمد خوابى را نقل كرد , داستانى را نقل كرد , گفت فلان كس در يك جريان اضطرارى , در يك عالم بى خبرى , در يك كارى كه كوچكترين قصدى در آن نداشته است , بلكه قصد خلاف داشته است , در عين حال همين كار بدون قصد , او را به اعلى عليين بالا برد و تمام گناهانش را محو كرد , آيا بايد قبول كنيم ؟ بايد در كتاب خوانده باشيم ؟ عربى بايد بدانيم ؟ سياه و سفيد بايد خوانده باشيم ؟ گناهان انسان را فقط توبه پاك مى كند , يك بازگشت به حق پاك مى كند . ان الحسنات يذهبن السيئات ( 2 ) , كار نيك است كه اثر كار بد را مى برد . اما كار بدون اختيار اينچنين نيست . ما از همين فطرت خدادادى خودمان هرگز استفاده نمى كنيم .
در بعضى از كتابها نوشته اند يك نفر دزد كه راه را براى مردم مى گرفت و آنها را مى كشت , يك روز اطلاع پيدا كرد كه قافله زوارى مى خواهد به كربلا برود , آمد سر گردنه اى كمين كرد براى اينكه راه را بر زوار امام حسين ببندد و مالشان را بدزدد و اگر لازم شد آنها را بكشد .
منتظر بود قافله برسد كه ناگهان كنار راه خوابش برد , قافله آمد , رد شد و او بيدار نشد . در همين حال صحنه قيامت را خواب ديد كه او را به جهنم مى برند ؟ چرا به جهنم مى برند ؟ چون كوچكترين عمل صالح در نامه عملش نيست , هر چه هست گناه است , هر چه هست جنايت است . او را تا لبه پرتگاه جهنم بردند ولى جهنم نپذيرفت و برگشت ! چرا نپذيرفت ؟ چون اين مرد سر راهى خوابيده بود كه در آن قافله زوار مى رفت و گرد زوار بر تن و لباس او نشسته بود , بدون اينكه خودش قصدى داشته باشد , بلكه قصد كشتن زوار را داشته است , قصد بردن مال آنها را داشته است , ولى على رغم گفته پيغمبر كه : انما الاعمال بالنيات و انما لكل امرىء مانوى , اين عمل بدون اختيار , تمام گناهانش را محو كرد : فان النار ليس تمس جسما { عليه غبار زوار الحسين از جنبه شعرى خيلى خوب است اما از جنبه مكتب امام حسين متاسفانه درست نيست .
مطلب دومى كه بايد قبل از بيان اين رسالت و وظيفه عرض كنم , خطراتى است كه در اين تحريفات وجود دارد . مختصرى راجع به خطر تحريف بحث كنيم . انواع تحريفها در واقعه تاريخى عاشورا را بدست آورديم , عوامل تحريف را هم شناختيم . ممكن است كسى بگويد مگر تحريف چه عيبى دارد ؟ چه ضررى دارد ؟ چه خطرى دارد ؟ خطر تحريف فوق ال عاده زياد است . تحريف ضربت غير مستقيم است كه از ضربت مستقيم كارى تر است . يك كتاب كه تحريف مى شود ( چه تحريف لفظى , چه تحريف معنوى ) اگر كتاب هدايت باشد , تبديل به كتاب ضلالت مى شود , اگر كتاب سعادت باشد تبديل به كتاب شقاوت مى شود . اگر كتابى باشد كه انسان را رو به بالا مى برد , در اثر تحريف رو به پائين مىآورد . اساسا آن حقيقت را بكلى عوض مى كند . نه تنها بدون خاصيت مى كند , بلكه اثر معكوس مى بخشد .
هر چيزى آفتى متناسب با خودش دارد , پيغمبر اكرم مى فرمايد : آفه الدين ثلاثه : فقيه فاجر , امام جائر , مجتهد جاهل ( 1 ) , سه چيز آفت دين است :
1- دانشمند بد عمل , فاسق و فاجر .
2- زعيم و پيشواى ستمكار .
3- مقدس نادان .
پيغمبر اكرم اينها را بعنوان آفتهاى دين مى شمرد . همان طور كه جمادات , نباتات و حيوانات آفتهاى مخصوص بخود دارند , بدن انسانها آفتهاى مخصوص به خود دارد , دين , آئين و مسلك هم آفت مخصوص به خود دارد .
تحريف , كه بوسيله دو صنف از آن سه صنفى كه پيغمبر اكرم فرمود , يعنى عالم بد عمل و فاسق , و مقدس نادان ايجاد مى شود , آفت دين است , دين را از بين مى برد . تحريف چون موضوع را عوض مى كند مردم آن را بعنوان حقيقت مى پذيرند , اما نتيجه معكوس مى گيرند .
على عليه السلام , شخصيتى به آن عظمت , در نظر بعضى از ما مردم يك شخصيت تحريف شده عجيبى است . بعضى از مردم على را فقط و فقط به پهلوانى مى شناسند و بس ! گاهى به وسيله اشخاص بسيار معرض عكسهايى از على عليه السلام منتشر مى شود كه شمشيرى مانند زبان مار كه دو زبانه دارد در دست اوست و بازوها و قيافه اى براى ايشان درست مى كنند و نقاشى مى كنند كه معلوم نيست از كجا بدست آورده اند . اصلا عكس و مجسمه على و پيغمبر قطعا در دنيا نبوده است . يك قيافه هاى عجيبى درست مى كنند كه انسان باور نمى كند اين همان على عادل است , اين همان على اى است كه شبها از خوف خدا مى گريسته است . چون سيماى يك عابد , سيماى يك متهجد , سيماى كسى كه شبها استغفار مى كرده است , سيماى يك حكيم , سيماى يك قاضى , سيماى يك اديب , يك جور ديگر است .
مطلب ديگرى كه مخصوص ما ايرانيهاست اينست كه به امام چهارم عليه السلام مى گوييم امام زين العابدين بيمار ! غير از زبان فارسى در هيچ زبان ديگرى كلمه بيمار را دنبال اسم امام زين العابدين نمى بينيم . در زبان عربى چنين كلمه اى نيست . ايشان القاب زيادى دارند , السجاد يكى از القابشان است , ذوالشفنات يكى از القابشان است . آيا شما كتابى در دنيا پيدا مى كنيد كه لقبى به زبان عربى به امام داده باشند كه مفهوم بيمار را برساند ؟ ! امام زين العابدين تنها در ايام حادثه عاشورا بيمار بودند ( شايد تقدير الهى بود براى اينكه بايد امام زنده مى ماند و نسل امام حسين از اين طريق محفوظ مى شد ) و همان بيمارى سبب نجات ايشان شد . چند بار تصميم گرفتند امام را بكشند , اما چون بيمارى او شديد بود , گفتند انه لما به ( 1 ) چرا او را بكشيم ؟ او دارد مى ميرد . در دنيا چه كسى هست كه در عمرش بيمار نشده باشد ؟ در غير اين چند روز ببينيد آيا يك جا نوشته اند كه امام زين العابدين بيمار بود ؟ ! ولى ما امام زين العابدين را به صورت يك بيمار مريض زرد رنگ تب دارى كه هميشه عصا بدستش است و كمر خم كرده و راه مى رود و آه مى كشد , ترسيم كرده ايم ! همين دروغ , همين تحريف سبب شده است كه بسيارى از اشخاص آه بكشند , ناله بكنند , خودشان را به موش مردگى بزنند تا مردم آنها را احترام كنند و بگويند آقا را ببينيد درست مانند امام زين العابدين بيمار است ! اين تحريف است . امام زين العابدين عليه السلام با امام حسين عليه السلام و با امام باقر عليه السلام از نظر مزاج و بنيه هيچ فرقى نداشته است . امام بعد از حادثه كربلا چهل سال زنده بود . مانند همه سالم بود , با امام صادق عليه السلام فرقى نداشته , چرا بگوئيم امام زين العابدين بيمار ؟ ! (2)
امامت به معنى نمونه بودن و سرمشق بودن است . فلسفه وجود امام اين است كه يك انسان مافوق انسانها باشد , همان طور كه پيغمبران , بشر مثلكم يوحى الى ( 1 ) بودند , تا مردم از اين مثلهاى اعلى پيروى و تبعيت كنند . اما وقتى كه چهره اين شخصيتها اين قدر مشوه شد , خراب شد , سيمايشان تغيير كرد , ديگر قابل پيروى و لايق پيروى نيستند . يعنى پيروى از اين شخصيتهاى خيالى به جاى اينكه سودمند باشد , نتيجه معكوس مى بخشد .
پس اجمالا دانستيم كه خطر تحريف چقدر زياد است . واقعا تحريف ضربت غير مستقيم است , از پشت خنجر زدن است .
نسل يهوديان در جهان قهرمان تحريفند . هيچكس به اندازه اينها در تاريخ جهان تحريف نكرده است , و به همين دليل هيچكس به اندازه اينها به بشريت ضربه نزده است , حقايق را قلب و بدعتها ايجاد نكرده است .
رسالت و وظيفه ما مخصوصا در اين عصر بدانيد كه وظيفه سنگينى داريم . با حادثه تحريف شده نمى شود به مردم خدمت كرد , در گذشته هم نمى شد . در گذشته اگر فايده اى نداشت ضررش كم بود ولى در اين عصر ضررش خيلى زياد است . ما و شما بزرگترين وظيفه اى ك ه داريم اين است كه ببينيم چه تحريفاتى در تاريخ ما شده است , چه تحريفاتى در نقاشى شخصيتها و بزرگان ما شده است , چه تحريفاتى در قرآن شده است ؟ اما تحريف قرآن تحريف لفظى نيست , يعنى در قرآن نه يك كلمه كم شده است و نه يك كلمه زياد . خطر تحريف معنوى قرآن به اندازه خطر تحريف لفظى آن است . تحريف معنوى قرآن يعنى چه ؟ يعنى تفسير غلط , توجيه غلط , قرآن را غلط تفسير كردن , توجيه غلط كردن , همين هم نبايد باشد . ببينيم در تاريخهاى ما , آن تاريخهايى كه بايد براى ما درس آموزنده باشد و سند اخلاقى ماست , سند تربيت اجتماعى ما است , مانند حادثه تاريخى عاشورا , چه تحريفاتى شده است ؟ بايد با اين تحريفات مبارزه كنيم .
وظايف علماى امت و عامه مردم وظايفى كه علماى امت دارند چيست ؟ وظايف عامه و توده مردم چيست ؟ راجع به علماى امت يك سخن كلى را عرض مى كنم : عالم نقطه انحرافش در اينجاست كه هميشه خودش را در مقابل نقاط ضعف و عيبهاى مردم مى بيند .
نقاط ضعف روحى و اخلاقى و اجتماعى در افراد يك نوع بيمارى است . در بيماريهاى جسمانى , خود بيمار معمولا بيمارى خودش را احساس مى كند و خودش دنبال معالجه مى رود . ولى در بيماريهاى روحى آنچه كه كار را مشكل مى كند اين است كه شخص بيمار است ولى خودش نمى فهمد كه بيمار است ! بلكه برعكس , آن بيمارى را به عنوان سلامت مى پذيرد ! به بيمارى خودش علاقه دارد ! چنين نيست كه افراد , نقاط ضعف خودشان را به عنوان نقطه ضعف بشناسند و قبول كنند , بلكه آنها را نقطه قوت در خودشان مى دانند ! اين , عالم است كه مى فهمد نقاط ضعف اجتماعش چيست .
عالم كه در مقابل نقاط ضعف اجتماع قرار مى گيرد , دو حالت دارد :
1- با نقاط ضعف مردم مبارزه مى كند . اين را مصلح مى گويند مصلح يعنى كسى كه با نقاط ضعف مردم مبارزه مى كند . غالبا مردم از او خوششان نمىآيد !
2- مبارزه كردن با نقاط ضعف مردم را كار سخت و مشكلى مى بيند . مبارزه كردن با نقاط ضعف مردم نه تنها منفعت ندارد بلكه ضرر هم دارد , از نقاط ضعف مردم استفاده مى كند ! اينجاست كه مصداق فقيه فاجر مى شود كه به فرموده پيغمبر اكرم يكى از آفات سه گانه دين است .
در ساير مسائل بحث نمى كنيم بلكه فقط در واقعه عاشورا بحث مى كنيم .
عامه مردم دو نقطه ضعف در موضوع عزادارى امام حسين دارند , يكى از آنها اين است كه معمولا مؤسس يا مؤسسين و صاحبان مجالس , چه آنهايى كه در مساجد و چه آنهايى كه بالخصوص در منزلشان مجلسى بر پا مى كنند , در حدودى كه من تجربه دارم ( استثناء ندارد ) آن چيزى را كه مى خواهند ازدحام جمعيت است ! اگر جمعيت ازدحام كند راضى هستند اگر ازدحام نكند راضى نيستند ! اين نقطه ضعف است . اين جلسات براى اين نيست كه جمعيت ازدحام كند . مگر ما مى خواهيم سان ببينيم , مگر ما مى خواهيم رژه برويم ؟ ! هدف , آشنا شدن با حقايق است , مبارزه كردن با تحريفات است . اين يك نقطه ضعف است كه گويند در مقابل آن قرار مى گيرد . آيا با اين نقطه ضعف مبارزه كند يا از اين نقطه ضعف مانند تاج نيشابورى استفاده كند ! اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه كند , با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين كه از جمع شدن دور يكديگر و شلوغ شدن خوششان مىآيد , ناسازگار است , اگر هم بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده كند , فقط در فكر اين است كه چه كار كنم تا جمعيت , بيشتر جمع شود .
اينجاست كه يك عالم بر سر دو راهى قرار مى گيرد . حالا كه اينها احمق هستند , چنين نقطه ضعفى دارند , من از اين نقطه ضعف استفاده و بهره بردارى كنم يا على رغم وجود اين نقطه ضعف , با آن مبارزه كنم و به دنبال حقيقت بروم ؟ نقطه ضعف دومى كه در مجالس عزادارى هست و بيشتر از ناحيه عوام الناس است و خوشبختانه كمتر شده است , مسئله[ ( شومر و واويلا] ( بپا شدن است . منبرى در آخر منبرش حتما بايد ذكر مصيبت كند و در اين ذكر مصيبت هم نه تنها مردم اشك بريزند , كه تنها اشك ريختن قبول نيست , بايد مجلس از جا كنده شود و شور و واويلا بپا شود . من نمى گويم مجلس از جا كنده نشود , من مى گويم اين نبايد هدف باشد . اگر در آن مسير صحيح با بيان حقايق و واقعيات , بدون آنكه روضه دروغى خوانده شود , بدون آنكه جعلى شود , بدون آنكه تحريفى شود , بدون آنكه براى امام حسين اصحابى بسازند كه در تاريخ نيست و خود امام حسين آنها را نمى شناسد چون وجود نداشته اند , بدون آنكه براى امام حسين فرزندانى ذكر شود كه چنين فرزندانى در دنيا وجود نداشته اند , بدون اينكه براى امام حسين دشمنانى ذكر شود كه اصلا چنين كسانى وجود نداشته اند , اگر اشكى از روى صداقت و حقيقت ريخت , شور و واويلا هم بپا شد , مجلس هم كربلا شد , بسيار خوب است . ولى وقتى كه حقيقت و صداقت نبود , آيا بايد با امام حسين بجنگيم , دشمنى كنيم , دروغ ببنديم , دروغ بگوييم ؟ ! اين , نقطه ضعف مردم عوام است . با اين نقطه ضعف چه بايد كرد ؟ آيا بايد از اين نقطه ضعف مردم استفاده كرد ؟ بايد بهره بردارى كرد و سوارشان شد ؟ بايد مانند تاج نيشابورى گفت كه چون اينها احمقند , من از حماقتشان استفاده مى كنم ؟ ! نه , بزرگترين رسالت و بزرگترين وظيفه علماء مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است . اين است كه پيغمبر اكرم فرمود : اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه و الا فعليه لعنه الله ( 1 ) , آنجا كه بدعتها و دروغها ظاهر مى شود .
آنجا كه چيزهايى ظاهر مى شود كه در دين نيست , مسائلى پيدا مى شود كه من نگفته ام , برعهده دانايان است كه حقايق را بگويند ولو مردم خوششان نيايد . آن كسى كه حقايق را كتمان مى كند , لعنت خدا بر او باد . بالاتر از اين را خود قرآن كريم فرموده است : ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون ( 1 ) .
آن دانايانى كه حقايقى را كه ما گفته ايم , مى دانند ولى كتمان مى كنند , مى پوشانن د , اظهار نمى كنند , لعنت خدا ولعنت هر لعنت كننده اى بر آنها باد . وظيفه علما , در دوره ختم نبوت مبارزه با تحريف است . خوشبختانه ابراز اين كار در دست است و در ميان علماء , بوده و هستند افرادى كه با اين نقاط ضعف مبارزه كرده و مى كنند . كتاب ل…ل… و مرجان كه در همين موضوع حادثه عاشورا نوشته شده و در سه شب گذشته از آن نام برده , از مرحوم حاجى نورى ( رضوان الله عليه ) است كه درست همان قيام و وظيفه بسيار بسيار مقدسى است كه اين مرد بزرگ انجام داده است و مصداق قسمت اول آن حديث است اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه .
وظيفه علماست كه در اين موارد حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نيايد . وظيفه علماست كه با اكاذيب مبارزه كنند , وظيفه علماست كه مشت دروغ گويان را باز كنند . فقها در باب غيبت مطلبى دارند مى گويند غيبت مواردى دارد كه استثناء شده است . يكى از موارد استثناى غيبت كه همه علماى بزرگ مرتكب اين غيبت شده ا ند و آن را لازم و بلكه احيانا واجب مى دانند , جرح راوى است . يعنى چه ؟ يعنى : شخصى حديث روايت مى كند , از پيغمبر حديث روايت مى كند , از امام حديث روايت مى كند , آيا شما فورا بايد قبول كنيد ؟ نه , بايد تحقيق كنيد كه او چگونه آدمى است , آيا راستگو است يا دروغگو ؟ اگر در زندگى اين آدم نقطه ضعفى را كشف كرديد , اگر عيبى , نقصى , دروغى , فسقى را كشف كرديد , اينجا بر شما نه تنها جايز است , بلكه لازم است كه در متن كتابها , اين آدم را رسوا كنيد . اين اسمش جرح است . با اينكه غيبت است , با اينكه بدگويى است , و غيبت و بدگويى نه از مرده جائز است و نه از زنده , ولى در اينجا كه تحريف حقايق است , قلب حقايق است , بايد او را رسوا كنيد . دروغگو را بايد رسوا كرد .
يك عالم ممكن است در يك زمينه , بزرگ هم باشد , مانند ملاحسين كاشفى كه خيلى مرد ملايى بوده است ! اما روضه الشهدايش پر از دروغ است . به همه دروغ بسته حتى به ابن زياد و عمر سعد هم دروغ بسته است ! نوشته است ابن زياد پنجاه خروار زر سرخ به عمر سعد داد كه آمد كربلا و دست به اين كار زد ! هر كس بشنود مى گويد پس عمر سعد خيلى هم تقصير نداشته است , پنجاه خروار طلا را به هر كس بدهند دست به اين كار مى زند . در مورد ملا آقاى دربندى اتفاق نظر است كه آدم خوبى بوده است . حتى مرحوم حاجى نورى كه از كتابش انتقاد مى كند و به حق هم انتقاد مى كند , مى گويد مرد خوبى بوده است . واقعا نسبت به امام حسين عليه السلام مرد مخلصى بوده است و نوشته اند هر وقت نام امام حسين را مى شنيد اشكش جارى مى شد , فقه و اصول را هم به خوبى مى دانسته است . خودش خيال مى كرد كه از فقهاى درجه اول است ولى نه , از فقهاى درجه دوم و سوم لااقل بشمار مى رود .
كتابى نوشته به نام خزائن كه يك دوره فقه است و چاپ هم شده . معاصر با صاحب جواهر است . به صاحب جواهر گفت اسم كتاب شما چيست ؟ گفت جواهر . اسم كتاب خودش خزائن بود . گفت از اين جواهر شما در خزائن ما بسيار است . اما كتاب جواهر تا به حال ده بار چاپ شده است و هيچ فقيهى نيست كه از اين كتاب استفاده نكند , هيچ فقيهى نيست كه خودش را نيازمند به اين كتاب نبيند . ولى كتاب خزائن كه يك دوره چاپ شده , بعد از آن احدى به سراغ آن نرفت ! قيمت آن با اينكه هزار صفحه است , همان قيمت كاغذش بيشتر نيست . اين مرد با اينكه مرد عالمى است ولى اسرار الشهاده را نوشته كه به كلى حادثه كربلا را تحريف كرده است , قلب كرده است , زير و رو كرده است , بى خاصيت و بى اثر كرده است , كتابش مملو از دروغ است ! حال به خاطر اينكه او عالم بوده , باتقوا بوده , مخلص امام حسين بوده است , ما بايد درباره اش سكوت كنيم ؟ حاجى نورى نبايد درباره اسرار الشهاده او اظهار نظر كند ؟ بايد جرح بشود و اين وظيفه عالم است . از خداوند تبارك و تعالى توفيق مى خواهيم كه دلهاى همه ما را به حق و حقيقت رهبرى بفرمايد .
گناهانى را كه از طريق تحريف يا غير تحريف مرتكب شده ايم , بر ما ببخشايد .
به ما توفيق بدهد كه وظيفه و رسالتى را كه در اين زمينه داريم به خوبى انجام بدهيم.
________________________________________
1- سوره مائده آيه 13
1- سوره بقره آيه 78 .
1- احتجاج طبرسى ج 2 ص 457 .
1- بحار الانوارج 70 ص 225 , جامع الصغيرج 1 ص 3 .
2- سوره هود آيه 114 .
1- جامع الصغيرج 1 ص 4 .
1- بحار الانوارج 45 ص 61 , اعلام الورى ص 246 , ارشاد شيخ مفيد ص 242 .
2- خدا رحمت كند مرحوم آيتى رضوان الله عليه را كه گوهر گرانبهايى بود و از دست ما رفت . اين مرد بزرگ در پنج , شش سال پيش در جلسه اى از انجمن ماهانه دينى , راجع به راه و رسم تبليغ بحث كرد كه در جلد دوم گفتار ماه چاپ شده است . در آنجا همين موضوع را ايشان طرح كرد . گفت اين چه حرفى است كه ما به امام زين العابدين نسبت بيمارى مى دهيم ؟ ! يك لقب به امام داده ايم كه هر كس بشنود خيال مى كند امام در تمام عمر بيمار بوده است . بعد قضيه جالبى را نقل كرد , گفت : همين چندى پيش يكى از مجلات را مى خواندم كه در آن , نويسنده مقاله اى از وضع دولت و كارمندان دولت انتقاد كرده بود كه اغلب كارمندان دولت و متصديان امور يا افراد بى عرضه اى هستند يا افراد ناپاكى . يا عرضه دارند و ناپاكند , يا پاكند و بى عرضه . عين عبارت را ايشان نقل كردند كه نوشته بود : اغلب متصديان امور يا شمرند يا امام زين العابدين بيمار ! و حال آنكه ما نيازمنديم به افرادى كه حضرت عباس باشند و كاربر ! يعنى شمر كاربر بود ولى ناپاك , امام زين العابدين بيمار آدم پاكى بود ولى متاسفانه كاربرد نبود , ( العياذ بالله ) عرضه و لياقتى نداشت ! حضرت عباس هم پاك بود و هم كاربر . خوب ببينيد ! همين يك جريان كوچك چقدر انحراف بوجود مىآورد .
1- سوره كهف آيه 1 , سوره فصلت آيه 6 .
1- سفينه البحارج 1 ص 63 , اصول كافى ج 1 ص 54 .
1- سوره بقره آيه 159 .

بخش دوم : حماسه حسينى
جلسه اول : دو چهره حادثه كربلا
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين .
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : يا قوم ان كان كبر عليكم مقامى و تذكيرى بايات الله فعلى الله توكلت فاجمعوا امركم و شركائكم ثم لايكن امركم عليكم غمه ثم اقضوا الى و لا تنظرون ( 1 ) موضوع بحث , حماسه حسينى است . اول بايد كلمه حماسه را كه در زبان فارسى زياد استعمال مى شود , براى شما توضيح بدهم .
كلمه حماسه به معنى شدت و صلابت است , و گاه به معنى شجاعت و حميت استعمال مى شود . علماى شعر شناس , منظومه هاى شعرى را از نظر محتوى يعنى از نظر نوع معنى و هدف شعر به اقسامى
تقسيم مى كنند : بعضى از منظومه ها را منظومه هاى غنائى , بعضى را منظومه هاى حماسى و بعضى را منظومه هاى وعظى و اندرزى , بعضى را منظومه هاى رثايى و بعضى ديگر را منظومه هاى مدحى مى گويند , ديوان و غزليات حافظ , غزليات سعدى و ديوان شمس تبريزى , منظومه هاى غنايى است , يعنى اگر چه هدف در اينها عرفان است , ولى لااقل از نظر تشبيب , زبان عاشقانه است , سخن از حسن و بى اعتنائى محبوب است , سخن از درد فراق و درازى شب فراق و كوتاهى ايام وصال است .
فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش { گل در انديشه , كه چون عشوه كند در كارش دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند { خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش اين يك شعر غنائى است , گر چه در آخر به يك معنى عرفانى بسيار لطيف و عالى مى رسد و حافظ هميشه اين طور است . در آخر همين شعر مى گويد : صوفى سرخوش از اين دست كه كج كرده كلاه { بدو جام دگر آشفته شود دستارش اشعار غنائى زياد است .
شعر رثايى يا مرثيه كه براى بزرگان دين و ساير بزرگان دنيا و كسانى كه منشا خير و بركتى بوده اند , گفته شده است , نوع ديگر شعر است .
برامكه كه منقرض شدند , شعرايى كه از دستگاه آنها استفاده مى كردند قصايدى در رثاى آنها گفتند . خود همين حافظ , فرزند جوانش كه مى ميرد با همان زبان مخصوص خودش مرثيه مى گويد : بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل كرد { باد غيرت به صدش حال پريشان دل كرد .
طوطى اى را به هواى شكرى دل خوش بود { ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد آه و فرياد كه از چشم حسود مه و مهر { در لحد ماه كمان ابروى من منزل كرد اشعار رثايى زياد است . مدح و ستايش هم كه الى ماشاء الله , خصوصا تملق و چاپلوسى ! اشعار حماسى اشعار ديگرى است , كه معمولا فقط آهنگ خاصى را مى پذيرد .
شعر حماسى , شعرى است كه از آن بوئى از غيرت و شجاعت و مردانگى مىآيد , شعرى است كه روح را تحريك مى كند و به هيجان مىآورد , مثلا : تن مرده و گريه دوستان { به از زنده و طعنه دشمنان مرا عار آيد از اين زندگى { كه سالار باشم كنم بندگى اين تقسيم بندى اختصاص به شعر ندارد , نثر هم همين طور است , نثرهاى حماسى داريم , نثرهاى غنائى داريم , نثرهاى رثايى داريم , انواع نثرها داريم .
در جنگ صفين در اولين برخوردى كه ميان سپاه على عليه السلام و سپاه معاويه مى شود , على روى حساب خودش حاضر نيست كه شروع كننده جنگ باشد و تمام كوشش اين است كه تا حد ممكن مشكلات و اختلافات را حل بكند , بلكه بتواند معاويه و يارانش را به اصطلاح روبراه بكند , ولى يك وقت متوجه مى شود كه آنها پيشدستى كرده اند و شريعه , يعنى جائى كه مى شود از فرات آب برداشت را گرفته اند . على عليه السلام سعى مى كند با مذاكره مسئله را حل كند , و پيغام مى دهد كه هنوز بناى جنگ نيست و مى خواهيم مذاكره كنيم بلكه مسئله با مذاكره حل بشود . ولى طرف مقابل قبول نكرد , بنابر اين يا اصحابش بايد از تشنگى از پا در بيايند و يا بايد جنگيد .
جنگى كه دشمن شروع كرده است .
در[ ( نهج البلاغه] ( است كه على عليه السلام در مقابل جمعيت , ناراحت و عصبانى از اينكار مى ايستد و يك خطبه چند سطرى مى خواند , مى فرمايد : قد استطعموكم القتال ( 1 ) اينها گرسنه جنگند و از شما غذا مى خواهند اما از د م شمشير , فاقروا على مذله , و تاخير محله , او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء ( 2 ) لشكريانم ! نمى گويم برويد بجنگيد , برويد يكى از اين دو راه را انتخاب كنيد : يا تن به ذلت بدهيد كه آب را ببرند و شما نگاه كنيد , يا اينكه اين تيغه ا را از خون اين ناكسان سيراب كنيد تا خودتان سيراب شويد .
فالموت فى حياتكم مقهورين , والحياه فى موتكم قاهرين ( 3 ) زندگى اين است كه بميريد ولى فائق باشيد و مردن اين است كه زنده باشيد , ولى تو سرى خور . على عليه السلام با اين سخنان آنچنان هيجان ايجاد كرد كه در كمتر از دو ساعت , دشمن را بكلى از كنار شريعه فرات دور كردند كه ديگر دشمن از تشنگى له له مى زد . ولى على عليه السلام به سپاهيان خود گفت شما هر روز اجازه بدهيد كه بيايند و آب بردارند .
لشكريان گفتند آنها به ما آب ندادند , پس ما هم به آنها آب نمى دهيم , ولى على فرمود خير , اين يك كار غير انسانى است , آب يك چيزى است كه هر جاندارى حق دارد از آن استفاده بكند , به آنها آب بدهيد .
پس معلوم شد سخن مى تواند سخن حماسى باشد و سخن حماسى يعنى سخنى كه در آن بوئى از غيرت و شجاعت و مردانگى باشد , بوئى از ايستادگى و مقاومت باشد . اگر شعر يا نثرى داراى اين خصوصيات باشد , آن را حماسى مى گويند .
سرگذشتها و حادثه ها و تاريخچه ها هم اقسامى دارند . حادثه هايى داريم غنائى , حادثه هائى داريم اندرزى , حادثه هايى داريم رثايى و حادثه هائى داريم حماسى . يك سرگذشت تمامش فقط غناست , بوى غنا مى دهد , عشق است . مجلات را شايد كم و بيش مى خوانيد , در اينها چه حكايت واقعى , چه افسانه , چه مخلوطى از واقعيت و افسانه , همه اش داستان غنائى است .
حالا اين همه داستان غنائى به گوش اين ملت برود چى از آب در مىآيد , من نمى دانم
به اصطلاح تراژديها هم زياد است . صفحات حوادث روزنامه ها را اگر بخوانيد اغلب از اين جور قضايا مى بينيد . داستانهاى اندرزى هم داستانهائى هستند كه در آنها پند و اندرز است[ . ( داستان راستان] ( ( 1 ) همه اش داستانهاى اندرزى است . حتى شخصيتها هم اقسامى دارند , بعضى از شخصيتها , شخصيت حماسى هستند و روحشان حماسه است . بعضى روحشان غنائى است , بعضى روحشان اساسا رثايى است , آه و ناله است , بعضى شكل روحشان شكل پند و اندرز و موعظه است .
حالا كه به طور اجمالى معنى حماسه را فهميديم , مى توانيم در اطراف حماسه حسينى بحث بكنيم .
آيا حسين بن على حادثه حماسى دارد يا ندارد ؟ آيا شخصيت حسين بن على يك شخصيت حماسى هست يا نيست ؟ ما بايد شخصيت حسين بن على را كه براى ما يك شخصيت انسانى است بشناسيم . اين مرد كه ما هر سال به نام او وقتها صرف مى كنيم , پولها خرج مى كنيم , روزها تعطيل مى كنيم , بايد خصوصياتش براى ما شناخته شود و از جمله خصوصيات او همين است كه آيا حسين عليه السلام يك شخصيت حماسى هست يا نه ؟ آيا ما بايد با وجود حسين و سرگذشت او يك احساس حماسى داشته باشيم , يا يك احساس تراژدى , مصيبت , رثا و نفله شدن ؟ در اينجا لازم است مختصرى توضيح بدهم :
شخصيتهاى حماسى كه اغلب در منظومه هاى حماسى از آنها ياد شده است , جنبه نژادى و قومى دارند و اين اعم است از شخصيتهاى افسانه اى مثل رستم و اسفنديار و يا شخصيتهاى واقعى مثل جلال الدين خوارزمشاه در تاريخ ايران .
غالبا قهرمانان يك قوم اعم از واقعى و افسانه اى , از آن نظر كه انتساب به آن قوم دارند , احساسات آن مردم را تحريك مى كنند . اصولا قهرمان دوستى و قهرمان پرستى جزء سرشت بشر است . مخصوصا وقتى كه قهرمان , تعلقى هم به انسان داشته باشد كه انسان بخواهد به او افتخار كند . اين قهرمانهاى كشتى كه موفقيتى به دست مىآورند , براستى مردم براى آنها ابراز احساسات مى كنند , يا قهرمانى كه هالتر بلند كرده و ركورد را شكسته و مثلا سه كيلو بيشتر از ركورد جهانى بالا برده است , چقدر تاج گل نثارش مى كنند , و يا براى كسى كه كشتى گرفته و با يك فن , حريف خود را ضربه فنى كرده است , براستى ابراز احساسات مى كنند .
اينها به خاطر اين است كه قهرمان دوستى و قهرمان پرستى در سرشت بشر است و ضمنا او از قهرمان ملت و قوم خودش تجليل مى كند نه از قهرمان ديگرى . در كشتيهاى بين المللى افراد هر ملت چه آنهائى كه آنجا حاضرند و چه آنهائى كه از راديوها گوش مى كنند , احساساتشان متوجه هموطنان خودشان است كه افتخارى براى وطن و قوم خودشان كسب كنند . ما وقتى داستان رستم و اسفنديار و افراسياب و اين طور چيزها را مى خوانيم , چون مى گويند افراسياب از ماوراء النهر و از يك ملت ديگرى بوده و رستم از ملت ايران بوده است , قهرا دلمان مى خواهد كه هميشه تفوق مال رستم باشد , و افسانه ساز هم داستانها و افسانه ها را چنان ساخته است كه با ذائقه ما جور در بيايد , يعنى هميشه آن طرف مغلوب و محكوم و اين طرف غالب و قاهر باشد . اين حماسه ها , حماسه هاى قومى است , يعنى اختصاص به يك قوم و نژاد معين و يك آب و خاك معين دارد .
اما مطلب در مورد حسين عليه السلام غير از اين است . حسين يك شخصيت حماسى است اما نه آنطور كه جلال الدين خوارزمشاهى يك شخصيت حماسى است و نه آنطور كه رستم افسانه اى يك شخصيت حماسى است . حسين يك شخصيت حماسى است , اما حماسه انسانيت , حماسه بشريت , نه حماسه قوميت . سخن حسين , عمل حسين , حادثه حسين , روح حسين , همه چيز حسين هيجان است , تحريك است , درس است , القاء نيروست , اما چه جور القاء نيروئى ؟ چه جور درسى ؟ آيا از آن جهت كه مثلا به يك قوم بخصوص منتسب است ؟ ! يا از آن جهت كه شرقى است ؟ يا از آن جهت كه مثلا عرب است و غير عرب نيست ؟ ! يا به قول بعضى از ايرانيها از آن جهت كه مثلا زنش ايرانى است ؟ ! اساسا در وجود حسين يك چنين حماسه هائى نمى تواند وجود داشته باشد و علت شناخته نشدن حسين هم همين است . چون حماسه او بالاتر و مافوق اينگونه حماسه هاست , كمتر افراد مى توانند او را بشناسند . حالا ببينيم كه واقعا چطور است ؟ شما در جهان يك شخصيت حماسى مانند شخصيت حسين بن على از نظر شدت حماسى بودن و از نظر علو و ارتفاع حماسه يعنى جنبه هاى انسانى نه جنبه قومى و ملى پيدا نخواهيد كرد . حسين سرود انسانيت است , نشيد انسانيت است و به همين دليل نظير ندارد , و به جرات عرض مى كنم كه نظير ندارد . شما در دنيا حماسه اى مانند حماسه حسين بن على پيدا نخواهيد كرد , چه از نظر قدرت و قوت حماسه و چه از نظر علو و ارتفاع و انسانى بودن آن . و متاسفانه ما مردم اين حماسه را نشناخته ايم .
حادثه عاشورا و تاريخچه كربلا دو صفحه دارد , يك صفحه سفيد و نورانى و يك صفحه تاريك , سياه و ظلمانى كه هر دو صفحه اش يا بى نظير است و يا كم نظير . اما صفحه سياه و تاريكش از آن نظر سياه و تاريك است كه در آن فقط جنايت بى ن ظير و يا كم نظير مى بينيم .
يك وقت حساب كردم و ظاهرا در حدود بيست و يك نوع پستى و لئامت در اين جنايت ديدم و خيال هم نمى كنم در دنيا چنين جنايتى پيدا بشود كه تا اين اندازه تنوع داشته باشد . البته در تاريخچه جنگهاى صليبى , جنايتهاى اروپائيها خيلى عجيب است و اينكه جرات نمى كنم كه بگويم حادثه كربلا از نظر زيادى جنايت نظير ندارد , چون توجه من يكى به جنگهاى صليبى و جنايتهايى است كه مسيحيان در آن مرتكب شدند و يكى هم به جنايتهايى است كه همين اروپائيها در اندلس اسلامى مرتكب شدند كه آنهم عجيب است .
تاريخ اندلس مرحوم آيتى را كه دانشگاه چاپ كرده است بخوانيد , كتابى است بسيار تحقيقى و آموزنده .
در اين كتاب نوشته است : اروپائيها به صد هزار زن و مرد و بچه اجازه دادند كه هر جا مى خواهند بروند , بعد كه اينها راه افتادند , پشيمان شدند و شايد هم از اول حقه زدند كه اجازه حركت دادند . به هر حال تمام اين صدهزار نفر را كشتند و سر بريدند . شرقى هرگز از نظر جنايت به غربى نمى رسد . شما اگر در تمام تاريخ مشرق زمين بگرديد , دو جنايت را حتى در دستگاه اموى پيدا نمى كنيد , يكى آتش زدن زنده زنده , و ديگرى قتل عام كردن زنان , ولى در تاريخ مغرب زمين اين دو نوع جنايت فراوان ديده مى شود . زن كشتن در تاريخ مغرب زمين يك امر شايعى است . هنوز هم باور نكنيد كه اينها روح انسانى داشته باشند . آنچه در ويتنام صورت مى گيرد ادامه روحيه جنگهاى صليبى و جنگهاى اندلس آنها است . اين كار كه چند صدهزار نفر را زنده زنده در كوره آتش بگذارند ولو اين افراد جانى هم باشند , كار مشرق زمينى نيست و از عهده مشرق زمينى چنين جنايتى برنمىآيد . اين كار فقط از عهده مغرب زمين قرن بيستم برمىآيد .
اين جنايت كه در صحراى سينا دهها هزار سرباز را آب و نان ندهند تا از گرسنگى بميرند براى اينكه اگر اسير بگيرند بايد به آنها نان بدهند , فقط مال غربى است . شرقى اين جور جنايت نمى كند . يهودى فلسطينى صد درجه شريفتر از يهودى غربى است . اگر مردم فلسطين يهوديهاى ملى اهل همان فلسطين بودند كه اين جنايتها واقع نمى شد . اين جنايتها همه مال يهودى غربى است . به هر حال من جرات نمى كنم بگويم جنايتى مثل جنايت كربلا در دنيا وجود نداشته است , ولى نمى توانم بگويم در مشرق زمين وجود نداشته است .
از اين نظر حادثه كربلا يك جنايت و يك تراژدى است , يك مصيبت است , يك رثاء است . اين صفحه را كه نگاه مى كنيم , در آن , كشتن بيگناه مى بينيم , كشتن جوان مى بينيم , كشتن شيرخوار مى بينيم , اسب بر بدن مرده تاختن مى بينيم , آب ندادن به يك انسان مى بينيم , زن و بچه را شلاق زدن مى بينيم , اسير را بر شتر بى جهاز سوار كردن مى بينيم . از اين نظر قهرمان حادثه كيست ؟ واضح است وقتى كه حادثه را از جنبه جنايى نگاه كنيم , آن كه مى خورد قهرمان نيست , آن بيچاره مظلوم است . قهرمان حادثه در اين نگاه يزيد بن معاويه است , عبيدالله بن زياد است , عمر سعد است , شمربن ذى الجوشن است , خولى است و يك عده ديگر . لذا وقتى كه صفحه سياه اين تاريخ را مطالعه مى كنيم , فقط جنايت و رثاء بشريت را مى بينيم . پس اگر بخواهيم شعر بگوئيم چه بايد بگوئيم ؟ بايد مرثيه بگوئيم و غير از مرثيه گفتن چيز ديگرى نيست كه بگوئيم . بايد بگوئيم : ز آن تشنگان هنوز به عيوق مى رسد { فرياد العطش ز بيابان كربلا ( 1 ) اما آيا تاريخچه عاشورا فقط همين يك صفحه است ؟ آيا فقط رثاء است ؟ فقط مصيبت است و چيز ديگرى نيست ؟ اشتباه ما همين است . اين تاريخچه يك صفحه ديگر هم دارد كه قهرمان آن صفحه , ديگر پسر معاويه نيست , پسر زياد نيست , پسر سعد نيست , شمر نيست . در آنجا , قهرمان حسين است . در آن صفحه , ديگر جنايت نيست , تراژدى نيست , بلكه حماسه است , افتخار و نورانيت است , تجلى حقيقت و انسانيت است , تجلى حق پرستى است . آن صفحه را كه نگاه كنيم , مى گوئيم بشريت حق دارد به خودش ببالد . اما وقتى صفحه سياهش را مطالعه مى كنيم و مى بينيم كه بشريت سر افكنده است و خودش را مصداق آن آيه مى بيند كه مى فرمايد : قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ( 1 ) مسلما جبرئيل امين در مقابل اعلام خدا كه فرمود : انى جاعل فى الارض خليفه ( 2 ) س…الى نمى كند , بلكه آن دسته از فرشتگان كه فقط صفحه سياه بشريت را مى ديدند و صفحه ديگر آن را نمى ديدند , از خدا اين س…ال را مى كردند كه آيا مى خواهى كسانى را در زمين قرار دهى كه فساد كنند و خونها بريزند ؟ و خدا در جواب آنها فرمود : انى اعلم ما لا تعلمون ( 3 ) من مى دانم چيزى را كه شما نمى دانيد .
آن صفحه , صفحه اى است كه ملك اعتراض مى كند , بشر سرافكنده است و اين صفحه , صفحه اى است كه بشريت به آن افتخار مى كند . چرا بايد حادثه كربلا را هميشه از نظر صفحه سياهش مطالعه كنيم ؟ و چرا بايد هميشه جنايتهاى كربلا گفته شود ؟ چرا هميشه بايد حسين بن على از آن جنبه اى كه مورد جنايت جانيان است مورد مطالعه ما قرار بگيرد ؟ چرا شعارهائى كه به نام حسين بن على مى دهيم و مى نويسيم , از صفحه تاريك عاشورا گرفته شود ؟ چرا ما صفحه نورانى اين داستان را كمتر مطالعه مى كنيم , در حالى كه جنبه حماسى اين داستان صد برابر بر جنبه جنائى آن مى چربد . و نورانيت اين حادثه بر تاريكى آن خيلى مى چربد پس بايد اعتراف كنيم كه يكى از جانيهاى بر حسين بن على ما هستيم كه از اين تاريخچه فقط يك صفحه اش را مى خوانيم , و صفحه ديگرش را نمى خوانيم .
جانيهاى بر امام حسين آنهائى هستند كه اين تاريخچه را از نظر هدف منحرف كرده و مى كنند .
حسين را يك روز كشتند و سر او را از بدن جدا كردند , اما حسين كه فقط اين تن نيست , حسين كه مثل من و شما نيست , حسين يك مكتب است و بعد از مرگش زنده تر مى شود . دستگاه بنى اميه خيال كرد كه حسين را كشت و تمام شد , ولى بعد فهميد كه مرده حسين از زنده حسين مزاحمتر است , تربت حسين كعبه صاحبدلان است . زينب هم به يزيد همين را گفت . گفت اشتباه كردى , كد كيدك واسع سعيك , ناصب جهدك فوالله لا تمحواذ كرنا , و لا تميت و حينا , ( 1 ) هر نقشه اى كه دارى بكار ببر ولى مطمئن باش تو نمى توانى برادر مرا بكشى و بميرانى , برادر من زندگيش طور ديگر است , او نمرد , بلكه زنده تر شد . در آن وقت مرثيه گوها مثل مرثيه گوهاى حالا نبودند[ . ( كميت] ( مرثيه گو بود ,[ ( دعبل خزائى] ( مرثيه گو بود . همان دعبل خزائى كه گفت پنجاه سال است كه من دار خودم را بدوش كشيده ام . او طورى مرثيه مى گفت كه تخت خلفاى 1 بحار الانوارج 45 ص 135 , اللهوف ص 77 .
126 اموى و عباسى را متزلزل مى كرد .
او كه محتشم نبود , شعراى ما چرخ و فلك را مس…ول شهادت حسين دانسته اند ,[ ( كميت] ( كه اين جور نبوده , يك قصيده كه مى گفت دنيا را متزلزل مى كرد , ولى با تاريخچه حسين , با نام حسين , با مرثيه حسين .
ديدند عجب ! قبر حسين هم مصيبتى براى ما شده است , تصميم گرفتند كه قبرش را از بين ببرند , قبرش را خراب كردند , تمام آثار آن را محو كردند , پستى و بلنديهاى زمين را يكسان كردند , به محل قبر آب انداختند بطورى كه احدى در آن سرزمين نفهمد كه قبر حسين در كدام نقطه بوده است , اما مگر شد ؟ حتى روى آوردن مردم به آن بيشتر هم شد .
خود متوكل يك سر مغنيه ( 1 ) دارد , يك وقتى با او كار داشت و سراغ او را گرفت , گفتند نيست . گفت كجاست ؟ گفتند به مسافرت رفته است .
بعد از مدتى كه آمد , متوكل از او س…ال كرد كجا رفته بودى ؟ جواب داد براى زيارت به مكه رفته بودم , متوكل گفت الان كه وقت زيارت مكه نيست , نه ماه ذى الحجه است كه وقت حج باشد , و نه ماه رجب است كه وقت عمره باشد , و اصرار كرد كه بايد بگوئى كجا رفته بودى , بالاخره معلوم شد اين زن به زيارت حسين بن على رفته بود كه متوكل آتش گرفت , فهميد نام حسين را نمى شود فراموشاند .
1 سر مغنيه يعنى يك خانم خواننده رقاصه كه ساير رقاصه ها را تهيه مى كند و رئيس آنهاست .
127 من نمى دانم كدام جانى يا جانيهائى , جنايت را به مشكل ديگرى بر حسين بن على وارد كردند , و آن اينكه هدف حسين بن على را مورد تحريف قرار دادند و همان چرندى را كه مسيحيها در مورد مسيح گفتند درباره حسين گفتند كه حسين كشته شد براى آنكه بار گناه امت را به دوش بگيرد , براى اينكه ما گناه بكنيم و خيالمان راحت باشد , حسين كشته شد براى اينكه گنهكار تا آن زمان كم بود , بيشتر بشود . لذا بعد از اين انحراف چاره اى نبود جز اينكه ما فقط صفحه سياه و تاريك اين حادثه را بخوانيم , فقط رثاء و مرثيه ببينيم . من نمى گويم آن صفحه تاريك را نبايد ديد بلكه بايد آن را ديد و خواند , اما اين مرثيه هميشه بايد مخلوط با حماسه باشد . اينكه گفته اند رثاء حسين بن على بايد هميشه زنده بماند , حقيقتى است و از خود پيغمبر گرفته اند و ائمه اطهار نيز به آن توصيه كرده اند . اين رثاء و مصيبت نبايد فراموش بشود . اين ذكرى , اين يادآورى نبايد فراموش بشود و بايد اشك مردم را هميشه بگيريد , اما در رثاى يك قهرمان . پس اول بايد قهرمان بودنش براى شما مشخص بشود و بعد در رثاى قهرمان بگرييد , و گرنه رثاى يك آدم نفله شده بيچاره بى دست و پاى مظلوم كه ديگر گريه ندارد , و گريه ملتى براى او معنى ندارد . در رثاى قهرمان بگرييد براى اينكه احساسات قهرمانى پيدا بكنيد , براى اينكه پرتوى از روح قهرمان در روح شما پيدا شود و شما هم تا اندازه اى نسبت به حق و حقيقت غيرت پيدا كنيد , شما هم عدالتخواه بشويد , شما هم با ظلم و ظالم نبرد بكنيد , شما هم آزاديخواه باشيد , براى آزادى احترام قائل باشيد , شما هم سرتان بشود كه عزت نفس 128 يعنى چه ؟ شرف و انسانيت يعنى چه ؟ كرامت يعنى چه ؟ اگر صفحه نورانى تاريخ حسينى را ما خوانديم , آن وقت از جنبه رثائيش مى توانيم استفاده بكنيم و گرنه بيهوده است . خيال مى كنيم حسين بن على در آن دنيا منتظر است كه مردم برايش دلسوزى كنند يا العياذبالله حضرت زهرا عليه السلام بعد از هزار و سيصد سال , آنهم در جوار رحمت الهى , منتظر است كه چهار تا آدم فكسنى براى او گريه بكنند تا تسلى خاطر پيدا كنند ! چند سال پيش در كتابى ديدم كه نويسنده مقايسه اى ميان حسين بن على و عيسى مسيح كرده بود , نوشته بود كه عمل مسيحيها بر عمل مسلمين ( شيعيان ) ترجيح دارد , زيرا آنها روز شهادت عيسى مسيح را جشن مى گيرند و شادمانى مى كنند , ولى اينها در روز شهادت حسين بن على مرثيه خوانى و گريه مى كنند . عمل آنها بر عمل اينها ترجيح دارد , زيرا آنها شهادت را براى عيسى مسيح موفقيت مى دانند نه شكست , و چون موفقيت مى دانند شادمانى مى كنند .
اما مسلمين شهادت را شكست مى دانند و چون شكست مى دانند گريه مى كنند .
خوشا به حال ملتى كه شهادت را موفقيت بشمارد و جشن بگيرد و بدا به حال ملتى كه شهادت را شكست بداند و به خاطر آن مرثيه خوانى بكند .
جواب اين است كه اولا دنياى مسيحى كه اين شهادت را جشن مى گيرد , روى همان اعتقاد خرافى است كه مى گويد عيسى كشته شد تا بار گناه ما بريزد , و چون به خيال خودش سبكبال شده و استخوانش سبك شده آن را جشن مى گيرد , در حقيقت او جشن سبكى استخوان خودش را به خيال خودش مى گيرد , و اين يك خرافه است . ثانيا اين همان فرق اسلام و مسيحيت تحريف شده است كه اسلام يك دين اجتماعى و مسيحيت , دينى است كه همه آن چيزى كه دارد اندرز اخلاقى است . از طرف ديگر گاه به يك حادثه از نظر فردى نگاه مى كنيم و گاه از نظر اجتماعى . از نظر اسلام شهادت حسين بن على از ديدگاه فردى يك موفقيت بود . براى شخص حسين بن على اين شهادت شكست بود يا موفقيت ؟ هر مسلمانى مى گويد موفقيت و خود حضرت هم روز اول فرمود : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه , و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف ( 1 ) , از نظر يك انسان و از نظر خود شهيد , شهادت موفقيت است .
لازم نيست مسيحيها بگويند , در هزار و سيصد و پنجاه سال پيش خود پيشوايان اسلام گفته اند , على بن ابيطالب آن وقتى كه تيغ بر فرقش فرود آمده و تا نزديك ابرويش شكافته است , اين طور حرف مى زند : و الله ما فجانى من الموت وارد كرهته , او طالع انكرته , و ما كنت الا كقارب ورد و طالب وجد ( 2 ) , به خدا قسم مرگ ناگهانى و ضربت ناگهانى اى كه بر من خورد , يك ذره مورد كراهت من نيست , من افتخار مى كنم و آرزوى چنين روزى را داشتم , به خدا قسم مثل من مثل آن عاشقى است كه به معشوق خود رسيده باشد .
به قول شاعر : ديدار يار غائب , دانى چه ذوق دارد { ابرى كه در بيابان بر تشنه اى ببارد مثل من در حال اين ضربت خوردن مثل همان مردمى است كه در شبهاى تاريك دنبال آب مى گردند و ناگهان به آب مى رسند .
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند { اندر آن ظلمت شب , آب حياتم دادند اين از نظر شخصى و فردى , اما اسلام يك طرف ديگر هم دارد , قضايا را هميشه از جنبه شخصى مطالعه نمى كند , از جنبه اجتماعى هم مطالعه مى كند .
حادثه عاشورا از جنبه اجتماعى و نسبت به كسانى كه مرتكب آن شدند , مظهر يك انحطاط در جامعه اسلامى بود , لذا دائما بايد يادآورى بشود كه ديگر چنين كارى را مرتكب نشوند . اين همان[ ( آخى] ( است كه يك ملت مى گويد : ما مسلمانها چنين كارى كرديم ؟ ! لعنت به كسانى كه چنين كارى كردند , پس ديگر چنين كارى نكنيم . ثانيا اين موضوع براى صيقل دادن احساسات اسلامى و انسانى است , اما بشرط اينكه ما اين را درست درك بكنيم . امروز روزى نيست كه آدم سرش را زير آب بكند . ما بايد در اوضاع مذهبى خودمان رفرم ايجاد كنيم . البته نه در مذهب بلكه در كار خودمان , اشتباهات ما كه به مذهب مربوط نيست . مگر محتشم كاشانى هم يكى از اركان مذهب است ؟ ! بايد اين شعارهاى مفت ( 1 ) . . .
________________________________________
1- اى قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آيات خدا تكبر و انكار داريد , من تنها به خدا توكل مى كنم , شما هم به اتفاق بتان و خدايان باطل خود هر مكر و تدبيرى داريد انجام دهيد , تا امر بر شما پوشيده نباشد و درباره من هر انديشه باطلى داريد ببريد سوره يونس , آيه 71 .
1و2و3- نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 51 , صفحه 138 .
1 . داستانهاى رثايى و 1 اشاره به مجلات زمان طاغوت است .
1- اشاره به دو جلد كتاب داستان راستان نوشته استاد شهيد است .
1- متاسفانه بقيه بيانات شهيد آيه الله مطهرى ( دنباله اين مطلب ) در نوار ضبط نشده است .
1- ديوان محتشم .
1 ملائكه گفتند پروردگارا ! آيا كسانى را خواهى گماشت كه در زمين فساد كنند و خونها بريزند و حال آنكه ما خود , تو را تسبيح و تقديس مى كنيم ؟ سوره بقره , آيه 30 .
3 و 2- سوره بقره آيه 30 .
1- بحار الانوارج 44 ص 366 , اللهوف ص 25 , مقتل الحسين خوارزمى ج 2 ص 5 , كشف الغمه ج 2 ص 29 .
2 بحار الانوارج 42 , ص 254 , نهج البلاغه فيض الاسلام , از سخنان آن حضرت عليه السلام است كه نزديك بدرود زندگانى بطرز وصيت و سفارش فرموده , صفحه 875 .
1- متاسفانه بقيه بيانات شهيد آيه الله مطهرى ( دنباله اين مطلب ) در نوار ضبط نشده است .
جلسه دوم : نهضت حسينى , حماسه اى مقدس
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدالله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله وسلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : يا قوم ان كان كبر عليكم مقامى و تذكيرى بايات الله فعلى الله توكلت فاجمعوا امركم و شركائكم ثم لا يكن امركم عليكم غمه ثم اقتضوا الى ولا تنظرون ( 1 ) گفتيم يك سخن يا منظومه , يا شعر يا نثر حماسى آن است كه در روح انسانى جولان و هيجانى در جهت سلحشورى و مقاومت و ايستادگى و دفاع از عقيده ايجاد كند . و يك شخصيت حماسى , آن كسى است كه در روحش اين موج وجود دارد , يك روحيه متموجى از عظمت , غيرت , حميت , شجاعت , حس دفاع از حقوق و حس عدالتخواهى دارد . و باز عرض كرديم كه تاريخچه عاشورا , تاريخچه اى است كه دو صفحه دارد , يك صفحه آن صفحه اى است سياه و تاريك , نمايشى است كه از جنايت بشريت , جنايت بسيار بسيار عظيمى , يك داستان جنايى و يك ظلم بى حد و حساب است . و بنابر اين , داستان جنائى ما قهرمانانى دارد كه قهرمانان جنايتند . پسر معاويه , پسر زياد , پسر سعد و يك عده افراد ديگر , قهرمان اين داستان جنايى هستند . اما تمام اين داستان جنايت نيست . يعنى داستان ما يك صفحه ندارد , دو صفحه دارد . تنها اين نيست كه يك عده جنايتكار بر يك عده مردم پاك و بيگناه جنايت وارد كردند . بله , داستانهائى هست كه فقط و فقط جنايى است , يك صفحه بيشتر ندارد و آن هم مملو از جنايت است .
مثلا داستان پسران مسلم بن عقيل فقط يك داستان جنايى است و بس كه دو تا طفل نابالغ بيگناه پدر كشته غريب در يك شهر , بدست يك آدم جانى مى افتند و او به طمع اينكه به پولى برسد به شكل فجيعى آنها را به قتل مى رساند . وقتى ما اين تاريخچه را مطالعه مى كنيم , از يك طرف جنايت مى بينيم و از طرف ديگر , دو تا طفل معصوم نابالغ غريب كه جنايت بر آنها وارد شده است كه اينها , حرفى هم نداشته اند و نمى توانسته اند حرفى داشته باشند , چرا كه بچه هايى در سنين ده ساله و دوازده ساله يا كمتر بوده اند . اين فقط يك داستان جنايى است و از نظر آن دو طفل , رثاء است , مصيبت است , مظلوميت است . اما داستان كربلا اين طور نيست , يك داستان دو صفحه اى است كه از نظر آن صفحه ديگر بيشتر قابل مطالعه است . از نظر آن صفحه , جنبه مثبت دارد , صورت فعالى دارد , نمايشگاهى است از عظمت و علو بشريت , از رفعت بشريت , نمايشگاه معالى و مكارم انسانيت است , سراسر حماسه است , عظمت و شجاعت و حق خواهى و حق پرستى در آن موج مى زند . از اين نظر , ديگر قهرمان داستان ما پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد و ديگران نيستند . از اين نظر قهرمان داستان , پسران على هستند , حسين بن على است , عباس بن على است , دختر على زينب است , يك عده از مردان فداكار درجه اولى هستند كه خود حسين كه حاضر نيست يك كلمه مبالغه و گزاف در سخنش باشد , آنها را ستايش مى كند .
امام حسين در شب عاشورا اصحاب خودش را ستايش كرد . نگفت يك عده مردم بيگناه و بيچاره فردا كشته مى شويد و به عمر شما خاتمه داده مى شود , بلكه آنها را ستايش كرد و فرمود : فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى ( 1 ) , من يارانى در جهان بهتر از ياران خودم سراغ ندارم , يعنى من شما را بر ياران بدر كه ياران پيغمبر بودند , ترجيح مى دهم , بر ياران پدرم على ترجيح مى دهم , بر يارانى كه قرآن كريم براى انبياء ذكر مى كند و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير فما و هنوا لما اصابهم فى سبيل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و الله يحب الصابرين ( 1 ) , ترجيح مى دهم . يعنى اعتراف مى كنم كه همه شما قهرمان هستيد . سخنش اين طور آغاز مى شود[ : ( مرحبا , مرحبا به گروه قهرمانان] ( . بنابر اين حالا كه فهميديم اين داستان دو صفحه دارد , مى خواهيم صفحه دوم آن را هم مورد مطالعه قرار دهيم و اعتراف بكنيم كه ما در گذشته اين اشتباه را مرتكب شده ايم كه اين داستان را فقط از يك طرف آن مطالعه كرده ايم و غالبا آن طرف ديگر داستان را مسكوت عنه گذاشته ايم . يعنى ما نمايشگر قهرمانيهاى جنايتكارانه پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد بوده و هستيم .
من براى اين دسته ها حقيقتا احترام قائل هستم , چون ابراز احساسات است , احساساتى صددرصد طبيعى , ناشى از عقيده و ايمان . آنهائى كه مى دانند اگر در يك ملت احساسات طبيعى ناشى از عقيده و ايمان درباره قهرمانان بزرگ آن ملت وجود داشته باشد , چقدر ارزش دارد , مى دانند كه من چه مى گويم . نبايد اينها را نسخ كرد , نبايد با اينها مبارزه كرد , بايد اينها را اصلاح كرد . بايد اين احساسات بسيار بسيار عظيم را كه فقط ناشى از قدرت عقيده و ايمان است , اصلاح كرد . آيا اگر شما ميلياردها دلار خرج كنيد مى توانيد يك چنين احساساتى در ملت بوجود بياوريد ؟ ! اينكه آن بابا از جيب خودش پول خرج مى كند , خودش را بيكار مى كند , زنجير برمى دارد پشت خودش را سياه مى كند و اشك او هم متصل جارى است , ارزش دارد و نبايد با آن مبارزه كرد و گفت اين كارها وحشيگرى است .
ابراز احساسات براى قهرمانان بزرگ تاريخ وحشيگرى نيست . فقط اشتباه او در اين است كه وقتى مى خواهد ابراز احساسات بكند , به شكلى ابراز احساسات مى كند كه نمايشگر قهرمانى جنايتكارانه جنايتكاران و نمايشگر مظلوميت آن كسى است كه به او عشق مى ورزد و علاقه دارد . او نمى داند حالا كه مى خواهد نمايشگرى بكند , بايد طورى نمايشگرى بكند كه نمايشگر حماسه حسينى باشد , نمايشگر آن جنبه نورانى و روشن تاريخ عاشورا باشد , نمايشگر روح حسين بن على باشد . خوشبختانه كم و بيش اين بيدارى پيدا شده است و گاهى انسان به چشم مى بيند كه بعضى از دستجات توجه كرده اند كه چه بايد بكنند و چه مى كنند .
مرد بزرگ , روحش صاحب حماسه است , خواه براى خودش كار كرده باشد , يا براى يك ملت و يا براى بشريت و انسانيت كار كرده باشد , و يا حتى بالاتر از انسانيت فكر كند و خودش را خدمتگزار هدفهاى كلى خلقت بداند , كه اسم آن را رضاى خدا مى گذارد , بدين معنى كه خداوند اين خلقت را آفريده و براى آن يك مسير و هدف كلى قرار داده است , اين راه , راه رضاى خدا است .
مرد بزرگ كسى است كه در روحش حماسه وجود داشته باشد , غير از اين نمى تواند باشد . نادر شاه افشار اگر يك حماسه در روحش وجود نمى داشت , نمى توانست افاغنه را از ايران بيرون كند و نمى توانست هندوستان را فتح بكند , اين خودش يك حماسه است . اما اينكه بعد كارش به يك ماليخوليا كشيد و خودش دشمن جان ملت خودش شد , مطلب ديگرى است .
اسكندر , خواه ناخواه در روحش يك حماسه , يك موج وجود داشته است , شاه اسماعيل همين طور , ناپلئون همين طور . اسكندر , نادر شاه و شاه اسماعيل , همه اينها يك اراده بزرگ هستند , يك همت بزرگ هستند , يك حماسه بزرگ هستند ولى حماسه مقدس نيستند . براى اينكه هر يك از اينها مى خواهد شخصيت خودش را توسعه بدهد , مى خواهد همه چيز را در خودش هضم كند , مى خواهد ملتها و مملكتهاى ديگر را در مملكت خويش هضم كند , و لذا از نظر يك ملت , يك قهرمان ملى است , ولى از نظر ملت ديگر جنايتكار است . اسكندر براى يونانيان يك قهرمان است و براى ايرانيان يك جنايتكار . براى يونانى يك قهرمان است چون به يونان عظمت داد , چون قدرتهاى ديگر , ثروتهاى ديگر , عظمتهاى ديگر را خرد كرد و پرچم يونان را در مملكتهاى ديگر به اهتزاز در آورد , اما از نظر قوم مغلوب , او نمى تواند يك قهرمان باشد . ناپلئون براى فرانسويها قهرمان است , اما آيا براى روسيه يا براى انگلستان هم قهرمان است ؟ البته نه . آنها حماسه هستند , ولى يك حماسه فردى از نوع خودخواهى . يك حماسه بزرگ است يعنى يك خودخواهى بزرگ است , يك خودپرستى بزرگ است , يك جاه طلبى بزرگ است ( در مقابل جاه طلبيهاى كوچك , جاه طلبيهاى بزرگ هم در دنيا پيدا مى شود ) . اما اين حماسه ها , حماسه هاى مقدس شمرده نمى شوند .
حماسه مقدس مشخصات ديگرى دارد كه عرض مى كنم , مشخصاتى كه به موجب آنها ديگر ناپلئون و اسكندر نمى توانند حماسه مقدس باشند . حماسه مقدس آن كسى است كه روحش براى خود موج نمى زند . براى نژاد خود موج نمى زند , براى ملت خود موج نمى زند , براى قاره يا مملكت خود موج نمى زند , او اساسا چيزى را كه نمى بيند شخص خود است , او فقط حق و حقيقت را مى بيند و اگر خيلى كوچكش بكنيم بايد بگوئيم بشريت را مى بيند . اين آيه قرآن يك آيه حماسى است : قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ( 1 ) . اى اهل كتاب , اى كسانى كه ادعاى مذهب داريد ! بيائيد با همديگر يك سخن داشته باشيم , بيائيد خودمان را فراموش كنيم و فقط عقيده را ببينيم , بيائيد در راه يك عقيده خود را فراموش كنيم , بيائيد يك سخن را ايده خودمان قرار بدهيم , الا نعبد الاالله جز خدا هيچ موجودى را قابل پرستش ندانيم : و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله , بيائيد استثمار را ملغى كنيم , استعباد را ملغى كنيم , بشرپرستى را ملغى كنيم , عدل و مساوات را در ميان بشريت بياوريم . نگفت قوم من , قوم تو , با هم همدست شويم و پدر يك قوم ديگر را در بياوريم , اين حرفها نيست . پس يك جهت كه اين حماسه مقدس مى شود اين است كه هدفش مقدس و پاك و منزه است , مثل خورشيد عالمتاب است كه بر همه مردم و بر همه جهانيان مى تابد .
دومين جهت تقدس اينگونه قيامها و نهضتها اين است كه در شرايط خاصى كه هيچكس گمان[ وقوع آن را] نمى برد قرار گرفته اند , يعنى يك مرتبه در يك فضاى بسيار بسيار تاريك و ظلمانى يك شعله حركت مى كند , شعله اى در يك ظلمت مطلق . فرياد عدالتى است در يك استبداد و ستم مطلق , جنبشى است در يك سكون , در حالى كه همه ساكن و مرعوبند , كلام و سخنى است در يك خاموشى مرگبار .
به عنوان مثال نمرودى پيدا مى شود كه يك مرد باقى نمى گذارد . و در همين زمان نهضت مقدس ابراهيم صورت مى گيرد . ان ابراهيم كان امه قانتا ( 1 ) , و يا فرعونى پيدا مى شود و همان طورى كه قرآن مى فرمايد : ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفه منهم يذبح ابنائهم و يستحيى نسائهم ( 2 ) , و در همين عصر موسى اى پيدا مى شود . و يا در عصر بعثت خاتم الانبياء كه تمام دنيا در ظلمت و خاموشى و هرج و مرج و فساد فرو رفته است , ناگهان فرياد قولوا لااله الاالله تفلحوا بلند مى شود .
دولت اموى است , تمام نيروها را به نفع خودش تجهيز كرده است , حتى نيروى مذهب را . باين ترتيب كه محدثين از خدا بى خبر را استخدام كرده و به آنها پول مى دهد تا به نفع او حديث جعل كنند . مى گويند يك عالم اموى گفته است : ان الحسين قتل بسيف جده ( 1 ) , حسين با شمشير جدش كشته شد , و منظور او اين بوده است كه حسين به حكم دين جدش كشته شد . ولى من مى گويم اين حرفها به معنى ديگرى درست است و آن اينكه بنى اميه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف بكنند كه يك عده مردم از خدا بى خبر به عنوان جهاد و خدمت به اسلام به جنگ حسين بيايند . و كل يتقربون الى الله بدمه ( 2 ) , بعد از شهادت اباعبدالله به شكرانه اين عمل چندين مسجد ساخته شد . ببينيد ظلمت و تاريكى چقدر بوده است ! آن وقت شعله اى مانند شعله حسينى در يك چنين شرايطى پيدا مى شود .
شرايطى كه نوشته اند اگر يك نفر مى خواست يك جمله درباره على عليه السلام روايت بكند , مثلا بگويد من از پيغمبر چنين چيزى را درباره على شنيدم , يا مى خواهم فلان قضيه يا فلان خطبه را از على نقل بكنم , مى رفتند در صندوقخانه ها , درها را از پشت مى بستند , بعد كسى كه مى خواست جمله را نقل كند , طرف را قسمهاى م…كد مى داد كه من به اين شرط براى تو نقل مى كنم كه آن را براى احدى نقل نكنى , مگر براى كسى كه به اندازه خودت قابل اعتماد باشد , و تو هم او را به همين اندازه قسم بدهى كه براى شخص غير قابل اعتماد نقل نكند .
سومين جهت تقدس نهضت حسينى اين است كه در آن يك رشد و بينش نيرومند وجود دارد . يعنى اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است كه قيام كننده چيزى را مى بيند كه ديگران نمى بينند , همان مثل معروف , آنچه را كه ديگران در آينه نمى بين ند او در خشت خام مى بيند . اثر كار خودش را مى بيند , منطقى دارد مافوق منطق افراد عادى , مافوق منطق عقلائى كه در اجتماع هستند . ابن عباس , ابن حنفيه , ابن عمر و عده زيادى در كمال خلوص نيت , حسين بن على را از رفتن به كربلا نهى مى كردند , آنها روى منطق خودشان حق داشتند , ولى حسين چيزى را مى ديد كه آنها نمى د يدند . نه آنها به اندازه حسين بن على خطر را احساس مى كردند و نه مى توانستند بفهمند كه چنين قيامى در آينده چه آثار بزرگى دارد . اما او بطور واضح مى ديد . چندين بار گفت : به خدا قسم اينها مرا خواهند كشت , و به خدا قسم كه با كشته شدن من , اوضاع اينها زير و رو خواهد شد . اين بينش قوى اوست .
حسين بن على عليه السلام يك روح بزرگ و يك روح مقدس است . اساسا روح كه بزرگ شد , تن به زحمت مى افتد , و روح كه كوچك شد , تن آسايش پيدا مى كند . اين خود يك حسابى است . اين عباسها بيايند نهى بكنند , مگر روح حسين اجازه مى دهد . متنبى شاعر معروف عرب شعر خوبى دارد , مى گويد : و اذا كانت النفوس كبارا { تعبت فى مرادها الاجسام ( 1 ) مى گويد وقتى كه روح بزرگ شد , جسم و تن چاره اى ندارد جز آنكه به دنبال روح بيايد , به زحمت بيفتد و ناراحت شود . اما روح كوچك به دنبال خواهشهاى تن مى رود , هر چه را كه تن فرمان بدهد اطاعت مى كند . روح كوچك بدنبال لقمه براى بدن مى رود , اگر چه از راه دريوزگى و تملق و چاپلوسى باشد . روح كوچك دنبال پست و مقام مى رود ولو با گرو گذاشتن ناموس باشد , روح كوچك تن به هر ذلت و بدبختى مى دهد براى اينكه مى خواهد در خانه اش فرش يا مبل داشته باشد , آسايش داشته باشد , خواب راحت داشته باشد .
اما روح بزرگ به تن نان جو مى خوراند , بعد هم بلندش مى كند و مى گويد شب زنده دارى كن . روح بزرگ وقتى كه كوچكترين كوتاهى در وظيفه خودش مى بيند , به تن مى گويد اين سر را توى اين تنور ببر تا حرارت آن را احساس كنى و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى نكنى ( 2 ) .
روح بزرگ آرزو مى كند كه در راه هدفهاى الهى و هدفهاى بزرگ خودش كشته شود . فرقش شكافته مى شود , خدا را شكر مى كند ( 3 ) .
روح وقتى كه بزرگ شد , خواه ناخواه بايد در روز عاشورا سيصد زخم به بدنش وارد شود . آن تنى كه در زير سم اسبها لگدمال مى شود , جريمه يك روحيه بزرگ را مى دهد , جريمه يك حماسه را مى دهد , جريمه حق پرستى را مى دهد , جريمه روح شهيد را مى دهد .
و اذا كانت النفوس كبارا { تعبت فى مرادها الاجسام وقتى كه روح بزرگ شد به تن مى گويد من مى خواهم به اين خون ارزش بدهم .
شهيد به چه كسى مى گويند ؟ روزى چقدر آدم كشته مى شوند , مثلا هواپيما سقوط مى كند و عده اى كشته مى شوند , چرا به آنها شهيد نمى گويند ؟ چرا دور كلمه شهيد را هاله اى از قدس گرفته است ؟ چون شهيد كسى است كه يك روح بزرگ دارد , روحى كه هدف مقدس دارد , كسى است كه در راه عقيده كشته شده است , كسى است كه براى خودش كار نكرده است , كسى است كه در راه حق و حقيقت و فضيلت قدم برداشته است . شهيد به خون خودش ارزش مى دهد , همان طور كه مثلا يك نفر به ثروت خودش ارزش مى دهد و به جاى آنكه ثروتش در بانكها ذخيره باشد , آن را در يك راه خير مصرف مى كند كه هر يك ريالش با مقياس معنا بيش از صدها هزار ريال ارزش داشته باشد , ثروت خود را به صورت يك م…سسه عام المنفعه مفيد فرهنگى , مذهبى و اخلاقى در مىآورد و با اين عمل به آن ارزش مى دهد . ديگرى به فكر خودش ارزش مى دهد , به خودش زحمت مى دهد و يك كتاب مفيد و اثر علمى به وجود مىآورد . ديگرى به ذوق فنى خودش ارزش مى دهد و صنعتى را در اختيار بشر قرار مى دهد .
ديگرى به خون خودش ارزش مى دهد , در راه رفاه بشريت , خون خودش را فدا مى كند . كداميك بيشتر خدمت كرده اند ؟ شايد خيال بكنيد علماء يا مخترعين و مكتشفين و ثروتمندان بيشتر به بشر خدمت كرده اند , خير , هيچكس به اندازه شهداء به بشريت خدمت نكرده است . چون آنها هستند كه راه را براى ديگران باز مى كنند و براى بشر آزادى را به هديه مىآورند , آنها هستند كه براى بشر محيط عدالت به وجود مىآورند كه دانشمندان به كار دانش خود مشغول باشد , مخترع با خيال راحت بكار اختراع خودش مشغول باشد , تاجر تجارت بكند , محصل درس بخواند و هر كسى كار خودش را انجام بدهد . اوست كه محيط را براى ديگران به وجود مىآورد . مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است . اگر چراغ يا برق نباشد ما و شما چكار مى توانيم انجام دهيم ؟ قرآن كريم پيغمبر را تشبيه به يك چراغ مى كند , بايد چراغ باشد تا ظلمتها از ميان برود و هر كسى بتواند بكار خودش مشغول باشد . چقدر عالى گفته است اين شاعره زمان ما پروين اعتصامى , خدايش بيامرزد . از زبان شاهدى و شمعى مى گويد : يك شاهد , يك محبوب , يك زيباروى مورد توجه , يك شب تا صبح در كنار شمعى نشست , هنرنمائيها كرد , گلدوزيها كرد , صنعتى بخرج داد , همين كه از كارهايش فارغ شد , رو كرد به شمع و گفت , نمى دانى من ديشب چه كارها كردم .
شاهدى گفت به شمعى كامشب { در و ديوار مزين كردم ديشب از شوق نخفتم يكدم { دوختم جامه و بر تن كردم كسى ندانست چه سحر آميزى { به پرند از نخ و سوزن كردم تو بگرد هنر من نرسى { زانكه من بذل سر و تن كردم يعنى براى سر و تن خودم هنر بذل كردم . شمع هم به او جواب داد : شمع خنديد كه بس تيره شدم { تا زتاريكيت ايمن كردم پى پيوند گهرهاى تو بس { گهر اشك بدامن كردم تو مى گوئى كه من تا صبح گوهرها را بهم دوختم , ولى اين گوهر اشك من بود كه تا صبح ريخت تا تو توانستى آن گوهرها را در يك رشته بكشى و به گردن خود بيندازى .
خر من عمر من ارسوخته شد { حاصل شوق تو خرمن كردم من آن كسى هستم كه تا صبح سوختم و تابيدم تا تو به هدف و مقصدت رسيدى , بعد مى گويد : كارهايى كه شمردى بر من { تو نكردى , همه را من كردم ابن سينا قانون ننوشت , محمد بن زكريا الحاوى ننوشت , سعدى ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد , مولوى همين طور , مگر از پرتو شهداء , از آنهائى كه تمدن عظيم اسلامى را پايه گذارى كردند , موانع را از سر راه بشريت برداشتند , از آنهائى كه مثل شعله هائى در يك ظلمتهائى درخشيدند و جان خودشان را فدا كردند , از آنهائى كه سراسر وجودشان حماسه الهى بود , سراسر وجودشان حق خواهى و حق پرستى بود , آنهائى كه پرچم توحيد را در دنيا به اهتزاز در آوردند و مستقر كردند , آنهائى كه منادى عدالت بودند , منادى حريت و آزادى بودند . ما و شما كه اينجا نشسته ايم مديون قطرات خون آنها هستيم , مديون حماسه هاى آنها هستيم . حسين بن على سراسر وجودش حماسه است .
روانشناسها خصوصا كسانى كه بيوگرافى مى نويسند , كوشش مى كنند براى روحيه ها يك كليد شخصيت پيدا كنند . مى گويند شخصيت هر كس يك كليد معين دارد , اگر آن را پيدا بكنيد سراسر زندگى او را مى توانيد توجيه بكنيد . البته بدست آوردن كليد شخصيت افراد خيلى مشكل است , خصوصا شخصيتهاى خيلى بزرگ . عباس محمود عقاد دانشمند متفكر مصرى , كتابى نوشته بنام عبقريه الامام و در اين كتاب اظهار نظر مى كند كه : من كليد شخصيت على را در فروسيت جستجو و پيدا كردم . على , مردى است كه در سراسر زندگيش چه در ميدان جنگ , چه در محيط خانواده , چه در محراب عبادت , چه در مسند حكومت و در هر جائى , روح مردانگى وجود دارد .
فروسيت يعنى مردانگى , و مردانگى مافوق شجاعت است . او مى گويد كليد شخصيت على , مردانگى است . ملاى رومى حدود هفتصد سال قبل از او به اين نكته پى برده بوده است كه در على , چيزى بالاتر از شجاعت وجود دارد .
در آن داستان معروف وقتى على عليه السلام دشمنش را به زمين زد و خواست او را بكشد , آن مرد آب دهان خود را به صورت على انداخت 148 و على در آن لحظه او را نكشت و برخاست و قدم زد و بعد كه آمد سر او را ببرد آن مرد س…ال كرد : چرا اول مرا نكشتى ؟ گفت چون من تحت تاثير غضب خودم قرار گرفتم و نمى خواستم دستم حركت بكند در حالى كه خشم خودم هم تاثير داشته باشد , بلكه مى خواستم تو را در راه رضاى خدا و هدفهاى كلى خلقت كشته باشم . مولوى اين داستان را خيلى عالى به نظم درآورده است .
اين نظم دو بيت دارد كه به نظر من بهتر از اين در مدح على گفته نشده است , مى گويد : تو ترازوى احد خو بوده اى { بل زبانه هر ترازو بوده اى در شجاعت شير ربا نيستى { در مروت خود كه داند كيستى در بيت دومش كه مورد نظر من است مى گويد : در شجاعت , تو اسدالله هستى اما در مروت و مردانگى كه ما فوق شجاعت است , هيچكس نمى تواند تو را توصيف بكند , تو مافوق توصيف هستى . اين مرد مصرى هم به اينجا رسيده است كه به عقيده او كليد شخصيت على مروت است , مروئت است , فروسيت است .
ادعاى اينكه كسى بگويد من كليد شخصيت كسى مانند على يا حسين بن على را بدست آورده ام , انصافا ادعاى گزافى است , و من جرئت نمى كنم چنين سخنى بگويم , اما اين قدر مى توانم ادعا بكنم كه در حدودى كه من حسين را شناخته و تاريخچه زندگى او را خوانده ام و سخنان او را كه متاسفانه بسيار كم به دست ما رسيده است ( 1 ) به دست آورده ام , و در حدودى كه تاريخ عاشورا را كه خوشبختانه اين تاريخ مضبوط است مطالعه كرده و خطابه ها و نصايح و شعارهاى حسين را بدست آورده ام , مى توانم اين طور بگويم كه از نظر من كليد شخصيت حسين حماسه است , شوراست , عظمت است , صلابت است , شدت است , ايستادگى است , حق پرستى است .
سخنانى كه از حسين بن على عليه السلام نقل شده نادر است , ولى همان مقدارى كه هست , از همين روح حكايت مى كند . از حسين بن على پرسيدند , شما سخنى را كه با گوش خودت از پيغمبر شنيده باشى براى ما نقل بكن .
ببينيد انتخاب حسين از سخنان پيغمبر چگونه است , از همين جا شما مى توانيد مقدار شخصيت او را بدست آوريد.
حسين عليه السلام گفت آنچه كه من از پيغمبر شنيده ام اين است : ان الله تعالى يحب معالى الامور و اشراقها و يكره سفسافها ( 1 ) , خدا كارهاى بزرگ و مرتفع را دوست مى دارد , از چيزهاى پست بدش مىآيد .
رفعت و عظمت را ببينيد كه وقتى مى خواهد سخنى از پيغمبر نقل كند , اين چنين سخنى را انتخاب مى كند . در واقع دارد خودش را نشان مى دهد . از حسين عليه السلام اشعارى هم بدست ما رسيده است كه باز همين روح در آن متجلى است : سبقت العالمين الى المعانى { بحسن خليقه و علو همه
ولاح بحكمتى نورالهدى فى { ليال فى الضلاله مدلهمه يريد الجاحدون ليطف…ن { و يابى الله الا ان يتمه ( 1 ) سخنان بسيار محدودى كه از حسين عليه السلام به ما رسيده همين طور است .
اينها مربوط به حادثه عاشورا هم نيست , مربوط به قبل از آن است و ربطى به آنجا ندارد . سخن ديگر از او اين است : موت فى عز خير من حياه فى ذل مردن با عزت و شرافت از زندگى با ذلت بهتر است . جمله ديگرى كه باز از او نقل كرده اند اين است : ان جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها , بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولى من اولياء الله و اهل المعرفه بحق الله كفيئى الظلال ( 2 ) , ضمنا شما از اينجا بفهميد يك مردى كه حماسه الهى است فرقش با ديگران چيست ؟ مى گويد جميع آنچه خورشيد بر آن طلوع مى كند , تمام دنيا و مافيها , درياى آن و خشكى آن , كوه و دشت آن در نزد كسى كه با خداى خودش آشنائى دارد و عظمت الهى را درك كرده است و در پيشگاه الهى سر سپرده است , مثل يك سايه است .
بعد اين طور ادامه مى دهد : الا حر يدع هذه اللماظه لاهلها , ( 3 ) آيا يك آزاد مرد پيدا نمى شود كه به دنيا و مافيهاى آن بى اعتناء باشد ؟ دنيا و مافيها براى انسانى كه بخواهد خود را برده و بنده آن بكند , به آن طمع داشته باشد و آن را هدف كار خودش قرار بدهد , مثل لماظه است مى دانيد لماظه چيست ؟ آدم وقتى غذا مى خورد , لاى دندانهايش يك چيزهايى , مثلا يك تكه گوشتى باقى مى ماند كه با خلال آن را در مىآورد , همان را لماظه مى گويند . يزيد و ملك يزيد و دنيا و مافيهايش در منطق حسين عليه السلام لماظه هستند . بعد مى گويد , ايهاالناس در دنيا بجز خدا چيزى پيدا نمى شود ك ه اين ارزش را داشته باشد كه شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشيد , خودتان ر ا نفروشيد , آزاد مرد باشيد , خود فروش نباشيد .
جمله اى ديگر : الناس عبيد الدنيا مردم را به حالت بردگى و بندگيشان اين طور تحقير مى كند كه عيب مردم اين است كه بنده دنيا هستند , برده صفت هستند , بنده مطامع خودشان هستند . روى همين جهت , دين كه جوهر آزادى است و انسان را از غير خدا آزاد و بنده حقيقت مى كند , در عمق روحشان اثر نگذاشته است و الدين لعق على السنتهم يحوطونه مادرت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون ( 1 ) .
ابوذر غفارى را عثمان تبعيد مى كند و اعلام مى كند كه احدى حق ندارد اين مرد را كه از نظر حكومت مجرم است مشايعت كند . ولى على اعتنا به اين فرمان خليفه نمى كند و خودش و حسن و حسين او را مشايعت مى كنند . هر كدام از آنها جمله هائى دارند , حسين بن على هم جمله اى دارد كه مبين پرتو روحش است . ابوذر شيعه على است و در سنين عمرى مانند سنين على , و شايد هم از على بزرگتر باشد لذا حسين عليه السلام او را عمو خطاب مى كند و مى گويد عمو جان ! نصيحت من به تو اين است : اسال الله الصبر والنصر , و استعذ به من الجشع و الجزع ( 1 ) عموجان ! از خدا مقاومت و يارى بخواه و از اينكه حرص بر تو غالب بشود كه بدبخت مى شوى بر خدا پناه ببر , از جزع بترس . عمو جان ! توصيه من به تو اين است كه مبادا در مقابل فشارها و ظلمها اظهار جزع و ناتوانى بكنى . اين چه روحيه ا ى است كه در تمام سخنانش اين روح كه ما از آن غافل هستيم متجلى است . آن سخن اولش , كه گفت : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف ( 2 ) . در بين راه كه به كربلا مى روند , بعضيها با او صحبت مى كنند كه نرو خطر دارد , و حسين عليه السلام در جواب , اين شعرها را مى خواند : سامضى وما بالموت عار على الفتى { اذا مانوى حقا و جاهد مسلما و واسى الرجال الصالحين بنفسه { و فارق مثبورا و خالف مجرما اقدم نفسى لا اريد بقائها { لتلقى خميسا فى الهياج عرمرما فان عشت لم اندم و ان مت لم الم { كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما ( 1 ) به من مى گوئيد نرو , ولى خواهم رفت . مى گوئيد كشته مى شوم , مگر مردن براى يك جوانمرد ننگ است ؟ مردن آن وقت ننگ است كه هدف انسان پست باشد و بخواهد براى آقائى و رياست كشته بشود كه مى گويند به هدفش نرسيد . اما براى آن كسى كه براى اعلاى كلمه حق و در راه حق كشته مى شود كه ننگ نيست . چرا كه در راهى قدم برمى دارد كه صالحين و شايستگان بندگان خدا قدم برداشته اند .
پس چون در راهى قدم بر مى دارد كه با يك آدم هلاك شده بدبخت و گناهكار مثل يزيد مخالفت مى كند بگذار كشته بشود . شما مى گوئيد كشته مى شوم , يكى از اين دو بيشتر نيست : يا زنده مى مانم يا كشته مى شوم . فان عشت لم اندم اگر زنده ماندم , كسى نمى گويد تو چرا زنده ماندى . و ان مت لم الم و اگر در اين راه كشته بشوم , احدى در دنيا مرا ملامت نخواهد كرد اگر بداند كه من در چه راهى رفتم , كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما , براى بدبختى و ذلت تو كافى است كه زندگى بكنى اما دماغت را به خاك بمالند . باز مى بينيد كه حماسه است . در بين راه نيز خطابه مى خواند و مى فرمايد : الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ( 1 ) , بعد در آخرش مى فرمايد : انى لا ارى الموت الا سعاده و لا الحيوه مع الظالمين الا برما ( 2 ) من مردن را براى خودم سعادت , و زندگى با ستمگران را موجب ملامت مى بينم .
اگر بخواهم همه سخنان او را بيان كنم طولانى مى شود . مى پردازم به شب عاشورا و به نكته اى اشاره مى كنم كه معمولا به اين نكات كمتر توجه مى كنيم .
هر كس ديگرى , هر شخصيت تاريخى , در شرايطى قرار بگيرد كه حسين بن على عليه السلام در شب عاشورا قرار گرفت , يعنى در شرايطى كه تمام راههاى قوت و غلبه ظاهرى بر دشمن بر او بسته باشد , و قطعا بداند كه خود و اصحابش بدست دشمن كشته مى شوند , در چنين شرايطى زبان به شكايت باز مى كند و اين را تاريخ گواهى مى دهد . جملاتى مى گويند نظير : تف بر اين روزگار , افسوس كه طبيعت با من مساعدت نكرد . مى گويند وقتى ناپلئون در مسكو دچار آن حادثه شد , گفت : افسوس كه طبيعت چند ساعت با من مخالفت كرد . ديگرى دستش را بهم مى زند و مى گويد : روى تو اى روزگار سياه باد كه ما را به اين شكل در آوردى .
امام حسين بن على اصحابش را جمع مى كند چنانكه گوئى روحش از هر شخص موفقى بيشتر موج مى زند , و مى فرمايد : اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء , اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوه , و علمتنا القرآن , و فقهتنا فى الدين ( 1 ) مثل اينكه تمام محيط برايش مساعد است و واقعا هم مساعد بود , آن شرايط براى كسى نامساعد است كه هدفش حكومت دنيوى باشد . براى كسى كه حتى حكومت و همه چيز را در راه حق و حقيقت مى خواهد , و مى بيند در راه خودش قدم برداشته , محيط مساعد است . او جز سپاس و شكر چيز ديگرى نمى بيند .
از شعارهاى روز عاشوراى حسين عليه السلام يكى اينست : الموت اولى من ركوب العار { و العار اولى من دخول النار ( 2 ) تا آخرين لحظه ها عملش , حركاتش , سكناتش , سخنانش , تمام حق خواهى , حق پرستى و موجى از حماسه است . شب تاسوعا كه براى آخرين بار به او عرضه مى دارند يا كشته شدن يا تسليم ! اظهار مى دارد , و الله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد ( 3 ) .
به خدا قسم كه من هرگز نه دست ذلت به شما مى دهم و نه مثل بردگان فرار مى كنم . مردانه مقاومت مى كنم تا كشته بشوم . آن ساعتهاى آخر , اباعبدالله باز همان است . باور نكنيد كه اباعبدالله اين جمله را گفته باشد : اسقونى شربه من الماء فقد نشطت كبدى . من كه اين جمله را در جائى نديده ام , حسين اهل اين جور در خواستها نبود , بلكه او در مقابل لشكر دشمن مى ايستد و فرياد مى كند : الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله وهيهات منا الذله يابى الله ذالك لنا و رسوله و الم…منون و حجور طابت و ظهرت ( 1 ) مردم كوفه ! آن ناكس پسر ناكس , آن زنا زاده پسر زنازاده , امير شما , فرمانده كل شما , آن كسى كه شما به فرمان او آمده ايد به من گفته است كه از اين دو كار يكى را انتخاب كن يا شمشير , يا تن به ذلت دادن , آيا من تن به ذلت بدهم ؟ هيهات كه ما زير بار ذلت برويم ! ما تن خودمان را در جلوى شمشيرها قرار مى دهيم ولى روح خودمان را در جلوى شمشير ذلت هرگز فرود نمىآوريم . خداى من كه در راه رضاى او قدم بر مى دارم راضى نيست و مى گويد نكن , پيغمبر كه وابسته به مكتب او هستم , مى گويد نكن , آن دامنهايى كه من در آنها بزرگ شده ام , دامن على كه روى زانوى او نشسته ام به من مى گويد تن به ذلت نده .
اين يك حماسه است اما نه يك حماسه شخصى يا قومى . در آن منيت نيست , در آن خود پرستى نيست , خدا پرستى است . در روز عاشورا حسين عليه السلام حد آخر مقاومت را هم مى كند , ديگر وقتى است كه به كلى توانايى از بدنش سلب شده است . يكى از تيراندازان ستمكار تير زهر آلودى را به كمان مى كند و بسوى اباعبدالله مى اندازد كه در سينه اباعبدالله مى نشيند و آقا ديگر بى اخ تيار روى زمين مى افتد . چه مى گويد ؟ آيا در اين لحظه تن به ذلت مى دهد ؟ آيا خواهش و تمنا مى كند ؟ نه , بلكه بعد از گذشت اين دوره جنگيدن رويش را بسوى همان قبله اى كه از آن هرگز منحرف نشده است مى كند و مى فرمايد : رضا بقضائك و تسليما لامرك و لا معبود سواك يا غياث المستغيثين ( 1 ) اين است حماسه الهى , اين است حماسه انسانى .
و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين .
________________________________________
1- اى قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آيات خدا تكبر و انكار داريد , من تنها به خدا توكل مى كنم , شما هم به اتفاق بتان و خدايان باطل خود هر مكر و تدبيرى داريد انجام دهيد , تا امر بر شما پوشيده نباشد و درباره من هر انديشه باطلى داريد بكار ببريد سوره يونس , آيه 71 .
1- بحار الانوارج 44 , ارشاد شيخ مفيد ص 231 , اعلام الورى ص 234 , مقتل الحسين مقرم ص 258 , تاريخ طبرى ج 6 ص 238 و 239 , كامل ابن اثيرج 4 ص 24 , مقتل الحسين خوارزمى ج 1 ص 247 .
1- سوره آل عمران آيه 146 , چه بسيار رخ داده كه پيغمبرى جمعيت زيادى از پيروانش در جنگ كشته شده اند و با اين حال اهل ايمان با سختيهائى كه در راه خدا به آنها رسيد مقاومت كردند و هرگز بيمناك و زبون نشدند و سر به زير بار دشمن فرود نياوردند و راه صبر و ثبات پيش گرفتند كه خداوند صابران را دوست مى دارد .
1- سوره آل عمران آيه 64 , اى اهل كتاب بيائيد از آن كلمه حق كه ميان ما و شما يكسان است پيروى كنيم كه بجز خدا هيچكس را نپرستيم و برخى , برخى ديگر را به ربوبيت تعظيم نكنيم .
1- سوره نحل آيه 120 .
2- سوره قصص آيه 4 , همانا فرعون در زمين تكبر و گردنكشى آغاز كرد و ميان اهل آن سرزمين تفرقه و اختلاف افكند و طايفه اى را سخت ضعيف و ذليل كرد . پسرانشان را مى كشت و زنانشان را زنده مى گذاشت .
1- مقتل الحسين مقرم ص 6 , عبارتى است از ابوبكربن ابن العربى اندلسى در عواصم ص 232 .
2- بحار الانوارج 44 ص 298 .
1- ديوان متنبى , جزء دوم ص 267 چاپ مكتب دارالبيان بغداد .
2- اشاره به على عليه السلام و آن داستان معروف دارد .
3- اشاره به على عليه السلام است كه پس از شكافته شدن فرق مباركش ندا در داد فزت برب الكعبه , قسم به خداى كعبه كه رستگار شدم .
1- ديوان پروين اعتصامى چاپ هفتم ص 163 .
1- جامع الصغيرج 1 ص 75 .
1- بحار الانوارج 44 ص 194 .
3 و 2- لمعه من بلاغه الحسين ص 95 به نقل از نفس المهوم حاج شيخ عباس قمى .
1- الغديرج 8 ص 302 .
2- بحار الانوارج 44 ص 366 , اللهوف ص 25 , مقتل الحسين خوارزمى ج 2 ص 5 , نفس المهموم ص 100 , ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 598 , كشف الغمه ج 2 ص 29 .
1- علت اينكه مقدار كمى از سخنان حسين عليه السلام بدست ما رسيده اين است كه عصر اموى , عصر اختناق و سانسور درباره على و فرزندان على بود و كسى جرات نمى كرد كه با آنها تماس بگيرد و يا سخنى از آنها نقل كند .
1- تحف العقول ص 250 , مقتل الحسين مقرم ص 231 , مقتل الحسين خوارزمى ص 237 , فى رحاب ائمه اهل البيت ج 3 ص 101 .
1- فى رحاب ائمه اهل البيت ج 3 ص 97 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 69 , مقتل الحسين مقرم ص 217 , بحار الانوارج 45 ص 238 , ارشاد شيخ مفيد ص 225 , در اين سه كتاب آخر , اين ابيات بغير از بيت سوم و در كتاب اعلام الورى ص 230 بغير از بيت سوم و چهارم ذكر شده است .
2 و 1 بحارالانوارج 44 ص 381 , تحف العقول ص 176 , اللهوف ص 33 , مقتل الحسين مقرم ص 232 , تاريخ طبرى ج 6 ص 229 , تاريخ اين عساكرج 4 ص 333 , كشف الغمه ج 2 ص 32 .
1- بحار الانوارج 44 ص 392 , مقتل الحسين خوارزمى ج 1 ص 246 مقتل الحسين مقرم ص 257 , ارشاد شيخ مفيد ص 231 , اعلام الورى ص 234 .
2- بحار الانوارج 45 ص 50 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 68 و 110 , اللهوف ص 50 , كشف الغمه ج 2 ص 36 .
3- ارشاد شيخ مفيد ص 235 , مقتل الحسين مقرم ص 280 .
1- اللهوف ص 47 , مقتل الحسين خوارزمى ج 2 ص 76 , تاريخ شام ابن عساكرج 4 ص 333 , نفس المهموم ص 149 , ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 624 و 625 , مقتل الحسين مقرم ص 287 , تحف العقول ص 174 .
1- نظير اين عبارت در قمقام زخام صفحه 463 و مقتل الحسين مقرم ص 357 ذكر شده است .
جلسه سوم : نهضت حسينى , عامل شخصيت يافتن جامعه اسلامى
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين .
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 1 ) .
اين مطلب را مكرر بر زبان مىآوريم كه حسين بن على عليه السلام با آن جانبازى كه كرد اسلام را تجديد حيات و درخت اسلام را با ريختن خون خود آبيارى نمود . اشهد انك قد اقمت الصلوه و آتيت الزكوه و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده ( 2 ) شهادت مى دهم كه تو اقامه نماز كردى و زكات دادى و امر به معروف و نهى از منكر كردى و در راه خدا جهاد نمودى و حق جهاد را بجا آوردى .
لازم است ما از خود س…ال بكنيم كه چه رابطه اى ميان شهادت حسين بن على و نيرو گرفتن اسلام و زنده شدن اصول و فروع دين وجود 1 اى اهل ايمان چون خدا و رسول شما را به ايمان دعوت كنند اجابت كنيد تا به حيات ابدى برسيد . انفال , آيه 24 .
2 مفاتيح الجنان زيارت امام حسين عليه السلام در عيد فطر و قربان .
162 دارد ؟ زيرا مى دانيم صرف اينكه خونى ريخته بشود , منشا اين امور نمى شود . بنابراين ميان قيام و نهضت و شهادت حسين بن على و اين آثارى كه ما مى گوئيم و مدعى آن هستيم و واقعا تاريخ هم نشان مى دهد كه حقيقت دارد , چه رابطه اى وجود دارد ؟ اين رابطه را ما وقتى مى توانيم درك بكنيم كه موضوع گفته شده در دو گفتار پيشين را كاملا در نظر بگيريم .
اگر شهادت حسين بن على صرفا يك جريان حزن آور مى بود , اگر صرفا يك مصيبت مى بود , اگر صرفا اين مى بود كه خونى بناحق ريخته شده است و به تعبير ديگر صرفا نفله شدن يك شخصيت مى بود ولو شخصيت بسيار بزرگى , هرگز چنين آثارى را به دنبال خود نمىآورد . شهادت حسين بن على , از آن جهت اين آثار را به دنبال خود آورد كه به تعبيرى كه عرض كرديم , نهضت او يك حماسه بزرگ اسلامى و الهى بود , از اين جهت كه اين داستان و تاريخچه , تنها يك مصيبت و يك جنايت و ستمگرى از طرف يك عده اى جنايتگر و ستمگر نبود , بلكه يك قهرمانى بسيار بسيار بزرگ از طرف همان كسى بود كه جنايتها را بر او وارد كردند .
شهادت حسين بن على حيات تازه اى در عالم اسلام دميد و همان طور كه در گفتار اول گفتيم , اثر و خاصيت يك سخن يا تاريخچه و يا شخصيت حماسى اين است كه در روح موج به وجود مىآورد , حميت و غيرت به وجود مىآورد , شجاعت و صلابت به وجود مىآورد . در بدنها , خونها را به حركت و جوشش در مىآورد , و تن ها را از رخوت و سستى خارج مى كند , و آنها را چابك و چالاك مى نمايد . چه بسيار خونها در محيطهايى ريخته مى شود كه چون فقط جنبه خونريزى دارد , اثرش مرعوبيت مردم است , اثرش اين است كه از نيروى مردم و ملت مى كاهد و نفسها بيشتر در سينه ها حبس مى شود .
اما شهادتهائى در دنيا هست كه به دنبال خودش روشنائى و صفا براى اجتماع مىآورد . شما در حالت فرد امتحان كرده و ديده ايد كه بعضى از اعمال است كه قلب انسان را مكدر مى كند , ولى بعضى ديگر از اعمال است كه قلب انسان را روشن مى كند , صفا و جلا مى دهد . اين حالت عينا در اجتماع هم هست . بعضى از پديده هاى اجتماعى , روح اجتماع را تاريك و كدر مى كند , ترس و رعب در اجتماع به وجود مىآورد , به اجتماع حالت بردگى و اسارت مى دهد , ولى يك سلسله پديده هاى اجتماعى است كه به اجتماعى صفا مى دهد , نورانيت مى دهد , ترس اجتماع را مى ريزد , احساس بردگى و اسارت را از او مى گيرد , جرات و شهامت به او مى دهد .
بعد از شهادت امام حسين يك چنين حالتى به وجود آمد , يك رونقى در اسلام پيدا شد . اين اثر در اجتماع از آن جهت بود كه امام حسين عليه السلام با حركات قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده كرد , احساسات بردگى و اسارتى را كه از اواخر زمان عثمان و تمام دوره معاويه بر روح جامعه اسلامى حكمفرما بود , تضعيف كرد و ترس را ريخت , احساس عبوديت را زايل كرد . و به عبارت ديگر به اجتماع اسلامى شخصيت داد . او بر روى نقطه اى در اجتماع انگشت گذاشت كه بعدا اجتماع در خودش احساس شخصيت كرد . مسئله احساس شخصيت مسئله بسيار مهمى است . از اين سرمايه بالاتر براى اجتماع وجود ندارد كه در خودش احساس شخصيت بكند , احساس منش بكند , براى خودش ايده آل داشته باشد و نسبت به اجتماعهاى ديگر حس استغناء و بى نيازى داشته باشد , يك اجتماع اين طور فكر بكند كه خودش و براى خودش فلسفه مستقلى در زندگى دارد و به آن فلسفه مستقل زندگى خودش افتخار و مباهات بكند , و اساسا حفظ حماسه در اجتماع يعنى همين كه اجتماع از خودش فلسفه اى در زندگى داشته باشد و به آن فلسفه ايمان و اعتقاد داشته باشد , و او را برتر و بهتر و بالاتر بداند و به آن ببالد . واى به حال آن اجتماعى كه اين حس را از دست بدهد , اين يك مرض اجتماعى است و اين غير از آن[ ( خودى] ( اخلاقى است كه بد است و نفس پرستى و شهوت پرستى است .
اگر اجتماعى اين منش را از دست داد و احساس نكرد كه خودش فلسفه مستقلى دارد كه بايد به آن فلسفه متكى باشد , و اگر به فلسفه مستقل زندگى خودش ايمان نداشته باشد , هر چه داشته باشد از دست مى دهد , ولى اگر اين يكى را داشته باشد ولى همه چيزهاى ديگر را از او بگيرند باز روى پاى خودش مى ايستد . يعنى يگانه نيروئى كه مانع جذب شدن ملتى در ملت ديگر و يا فردى در فرد ديگر مى شود , همين احساس منش و شخصيت است .
معروف است كه آلمانها گفته اند ما در جنگ دوم همه چيز را از دست داديم , مگر يك چيز را كه همان شخصيت خودمان بود و چون شخصيت خودمان را از دست نداديم همه چيز را دوباره به دست آورديم و راست هم گفته اند . اما اگر ملتى همه چيز داشته باشد ولى شخصيت خودش را ببازد , هيچ چيز نخواهد داشت و خواه ناخواه در ملتهاى ديگر جذب مى شود . واى به حال اين خودباختگى كه متاسفانه در جامعه امروز ما وجود دارد .
در گفتارهاى اقبال لاهورى خواندم كه موسولينى گفته است : انسان بايد آهن داشته باشد تا نان داشته باشد , يعنى اگر مى خواهى نان داشته باشى , زور داشته باش . ولى اقبال مى گويد : اين حرف درست نيست . اگر مى خواهى نان داشته باشى , آهن باش , نمى گويد آهن داشته باش , بلكه آهن باش .
يعنى شخصيت تو شخصيتى محكم به صلابت آهن باشد . مى گويد شخصيت داشته باش , چرا به زور متوسل مى شوى , چرا به اسلحه متوسل مى شوى , چرا مى گوئى اگر مى خواهى نان داشته باشى بايد اسلحه داشته باشى ؟ بگو اگر مى خواهى هر چه داشته باشى خودت آهن باش , خودت فولاد باش , خودت شخصيت داشته باش . خودت صلابت داشته باش , خودت منش داشته باش . اگر يك ملت بيچاره و بدبخت ايمانش را به آنچه كه خودش از فلسفه زندگى دارد از دست بدهد و مرعوب يك ملت ديگر بشود , در تمام مسائل آنجور فكر مى كند كه ديگران فكر مى كنند و اصلا نمى تواند شخصا در مسائل قضاوت بكند . هر موضوعى را فقط به دليل اينكه مد است يا پديده قرن است , بدليل اينكه در جامعه آمريكا و در جامعه اروپا پذيرفته شده است , مى پذيرد و ديگر منطق سرش نمى شود .
در يكى دو سال قبل در كتابى از يك نفر از متجددين ايرانى كه كتاب بدى هم نيست مى خواندم كه در زمانى كه من در لندن بودم حادثه خيلى جالبى پيش آمد , و آن اينكه : دختر سفير كبير سابق انگلستان در مسكو كه قهرا از شخصيتهاى خيلى معتبر انگلستان بود , عاشق يك سياه پوست شده بود , و با اين سياه پوست ازدواج كرد و باعث غوغائى در انگلستان شد كه چرا اين دختر سفيد پوست آنهم دختر يكى از شخصيتهاى بزرگ انگلستان با يك سياه پوست ازدواج كرده است . مدتها اين مطلب سوژه شده بود و يك روزنامه نوشت كه اين موضوع اينهمه سر و صدا ندارد , دنيا دارد بطرف تساوى مى رود و دنياى امروز ميان نژادها تساوى قائل است و به علاوه در چهارده قرن پيش دين اسلام كه يكى از مذاهب بزرگ جهان است , اختلاف سفيد و سياه را برداشته است . در آن كتاب نوشته بود در يك مجلسى كه عده اى از انگليسيها در آن بودند چند جوان ايرانى هم بودند . صحبت اين حرف مى شود كه فلان روزنامه چنين حرفى نوشته و استناد كرده است به اسلام , كه اسلام در چهارده قرن پيش از سياهان حمايت كرده و آنها را همدوش سفيدها قرار داده است و يك مرد انگليسى گفته بود يك دين كثيف بايد هم از كثيفها حمايت بكند . و بعد نوشته بود دو نفر جوان ايرانى كه در آن مجلس بودند خيلى افسرده شده و گفته بودند چرا ما بايد يك دينى داشته باشيم كه اسباب سرشكستگى ما باشد و بعد هم , ماجراى اين مجلس را تعريف كرده بودند كه ما در جلسه اى بوديم و چنين حرفى زدند و گفتند يك دين كثيف بايد هم از يك نژاد كثيف حمايت بكند . آن دو جوان اظهار كرده بودند كه واقعا چطور اسلام نتوانسته درك بكند كه ميان سفيد و سياه فرق است ! اين را مى گويند شخصيت باختگى . اينها چون در محيطى قرار گرفته اند كه آن محيط اين طور فكر مى كند , به جاى اينكه يك ذره استقلال فكرى داشته باشند و بر دهان گوينده آن سخن بكوبند و بگويند حرف تو حرف مفت و مزخرفى است و مگر اختلاف رنگ مى تواند سبب امتياز فضيلت در ميان افراد بشر باشد , آنطور افسرده مى شوند و خود را مى بازند . زيرا او مى گويد وقتى فرنگى اين طور فكر مى كند لابد اين طور درست است ! ما مردم ايران يك حسن داريم و يك عيب . حسن ما مردم اين است كه در مقابل حقيقت تعصب كمى داريم و شايد مى توانيم بگوئيم بى تعصب هستيم .
يعنى اگر با حقايقى برخورد بكنيم و آنها را درك بكنيم شايد از هر ملت ديگر زودتر تسليم آن حقايق مى شويم , ولى يك عيب بزرگى در ما ملت ايران هست كه به موازات اينكه در مقابل حقايق تسليم مى شويم , به حماسه ها و اركان شخصيت خودمان زياد پايبند نيستيم , و با يك حرف پوچ زود آن را از دست مى دهيم و رها مى كنيم . هيچ ملتى به اندازه ما نسبت به شعائر خودش بى اعتنا نيست . شما هنديها و ژاپنيها و اعراب را ديده ايد , آنها هم مثل ما مشرق زمينى هستند , لكن از اين نظر مثل ما نيستند . به اندازه اى كه ما در مقابل لغات و عادات اجنبى تسليم هستيم هيچ ملتى تسليم نيست . به عكسهائى كه در كتابهاى تاريخ علوم هست نگاه كنيد , مى بينيد دانشمندان درجه اول هند با همان عمامه و لباس خودشان هستند .
نهرو كه يك سياستمدار بزرگ و يك وزنه جهانى بود با همان لباس هندى در همه جا حركت مى كرد . بلندى و كوتاهى لباس و يا سفيد و سياه بودنش اهميت ندارد , اما اينكه آن دانشمند عمامه خودش را سرش مى گذارد و يا نهرو با آن شلوار سفيد و گشاد و پالتوى مخصوص همه جا مى رود , مى خواهد به همه مردم دنيا بگويد كه من هندى هستم و بايد هندى باقى بمانم و در مقابل علم و صنعت تعصب ندارم كه علم و صنعت مربوط به كشور خاصى نيست . در مقابل عقايد بزرگ فلسفى و دينى تعصب ندارم , اما در مورد شعارهاى ملى , هر كسى به شعارهاى خودش پايبند است . من چرا بايد شعار يك ملت ديگر را بپذيرم ؟ ولى ما , اگر فرنگى يك زنار ببندد , ما دو تا زنار مى بنديم با اينكه او روى حساب شعار خودش اين كار را مى كند . در جامعه ما اين حسابها نيست .
هر روز يك زمزمه اى بلند مى شود و هر چند صباحى يكبار مسئله تغيير خط مطرح مى شود كه اين خط به درد نمى خورد و بايد خط لاتينى بكار ببريم و كلمات خودمان را با حروف لاتين بنويسيم , ( 1 ) حالا در اثر اين تغيير چه به سر معارف و فرهنگ و تمدن و شخصيت و حماسه ملى ما مىآيد , اين حسابها ديگر در كار نيست . ما آثار نفيسى داريم كه در دنيا نظير ندارد .
مگر دنيا كتابى مثل مثنوى مولوى دارد ؟
مگر دنيا كتابى مثل كتاب سعدى دارد ؟ اينها در قالب همين خطوط گفته و نوشته شده است . اگر شما اين خط را كه[ ( صادش] ( با[ ( سينش] ( و با[ ( ث] ( سه نقطه اش , و نيز حرف[ ( زاء] ( آن با[ ( ضادش و با [ ( ظينش] ( , فرق مى كند منسوخ كنيد , اگر شما اين قالب را برداريد , در ظرف صد سال ديگر اصلا مثنوى را نمى شود خواند , ولى من نمى دانم چرا ما اين طور هستيم ؟ ! پيغمبر اسلام به مردم عرب چه داد ؟ و اساسا يك آدم فقير و يتيم و كسى كه تمام قوم و قبيله اش با او دشمن هستند چه داشت كه به آنها بدهد و چطور شد كه آنها را از آن حضيض پستى به اوج عزت رساند ؟ ايمانى به آنها داد كه آن ايمان به آنها شخصيت داد . يك مرتبه آن عرب سوسمار خور , شير شترخور , عرب غارتگرى كه دخترش را زنده زنده به خاك مى كرد , اين احساس در او پيدا شد كه من بايد دنيا را از اسارت و از پرستش و اطاعت غير خدا نجات بدهم , و هيچ اهميت نمى دا د كه اعتراف بكند كه در گذشته چطور بوده است , و حتى افتخار مى كرد كه بگويد من در گذشته پست بودم , آنطور فكر مى كردم , هيچ سابقه درخشان ملى ندارم , ولى امروز اين طور فكر مى كنم , از شما عاليتر فكر مى كنم . اين را مى گويند شخصيت . آيا كلمه اى هست كه از كلمه لااله الا الله بيشتر به روح انسان حماسه و شخصيت بخشد ؟ معبودى , مطاعى , قابل پرستشى غير از خدا نيست . يك جرم فلكى , يك حيوان , يك سنگ , يك درخت كجا و سر تعظيم فرود آوردن يك بشر كجا ! من در مقابل غير خدا هر چه هست , سر تعظيم فرود نمىآورم . من طرفدار عدالتم , طرفدار حق و احسانم , طرفدار فضيلتم .
به اين مى گويند شخصيت . امويين كارى كردند كه شخصيت اسلامى را در ميان مسلمين ميراندند . كوفه مركز ارتش اسلام بود , و اگر امام حسين به كوفه نمى رفت , امروز تمام مورخين دنيا او را ملامت مى كردند , مى گفتند عراق كه مركز ارتش اسلامى بود از تو دعوت كرده بود و هجده هزار نفر با نماينده تو بيعت كردند و دوازده هزار نامه براى تو فرستادند , چرا به آنجا نرفتى ؟ مگر از عراق جايى بهتر و بالاتر هم بود ؟ ! اساسا كوفه شهرى است كه بعد از جنگهايى كه در صدر اسلام واقع شد , به دستور عمر بن خطاب توسط ارتش اسلام ساخته شد , و از كوفيها و مردم عراق شجاعتر و سلحشورتر وجود نداشت . در عين حال همين مردمى كه هجده هزار بيعت كننده داشتند , و دوازده هزار نامه نوشته بودند , به مجرد اينكه سر و كله پسر زياد پيدا شد همه فرار كردند , چرا ؟ چون زياد بن ابيه سالها در كوفه حكومت كرده بود , آنقدر چشم در آورده بود , آنقدر دست و پاها بريده بود , آنقدر شكمها سفره كرده بود , آنقدر افراد را در زندانها كشته بود كه اينها بكلى احساس شخصيت خودشان را از دست داده بودند . لذا تا شنيدند پسر زياد آمد , زن دست شوهرش را مى گرفت و او را از پيش مسلم كنار مى كشيد , مادر دست بچه خودش را مى گرفت , خواهر دست برادر خودش را مى گرفت , پدر دست فرزند خودش را مى گرفت و از مسلم جدا مى كرد , و بى شك مردم كوفه از شيعيان على بن ابيطالب بودند و امام حسين را شيعيانش كشتند , لذا در همان زمان هم مى گفتند : قلوبهم معه وسيوفهم عليه ( 1 ) , چرا كه امويها شخصيت ملت مسلمان را له كرده بودند , كوبيده بودند , و ديگر كسى از آن احساسهاى اسلامى در خودش نمى ديد .
اما همين كوفه بعد از مدت سه سال انقلاب كرد و پنج هزار نفر تواب از همين كوفه پيدا شد و سر قبر حسين بن على رفتند و در آنجا عزادارى كردند , گريه كردند و به درگاه الهى از تقصيرى كه كرده بودند توبه كردند و گفتند ما تا انتقام خون حسين بن على را نگيريم , از پاى نمى نشينيم . يا بايد كشته بشويم , يا انتقام بگيريم . و عمل كردند و قتله كربلا را همينها كشتند و شروع اين نهضت از همان عصر عاشورا و از روز دوازدهم محرم بود .
چه كسى اين كار را كرد ؟ حسين بن على . شخصيت دادن به يك ملت به اين است كه به آنها عشق و ايدهآل داده شود و اگر عشقها و ايدهآله ائى دارند كه رويش را غبار گرفته است آن گرد و غبار را از دود و دو مرتبه آن را زنده كرد . حسين بن على در سخنان و خطابه هاى خودش , آنجا كه از امر به معروف و نهى از منكر صحبت مى كند , همه اش صحبتش اين است : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد ( 2 ) .
انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ( 1 ) بعد از بيست سى سال كه اين حرفها فراموش شده بود , حسين بن على به نام يك نفر مصلح و به نام يك نفر اصلاح طلب كه بايد در امت اسلام اصلاح ايجاد كرد , قيام كرد و به مردم عشق و ايده آل داد . ركن اول حماسه زنده شدن يك قوم همين است . ملتى شخصيت دارد كه حس استغناء و بى نيازى در او باشد . اينهاست درسهاى آموزنده اى كه از قيام حسين بن على بايد آموخت . او حس استغناء و بى نيازى به مردم داد .
روزى كه مى خواهد از مكه حركت كند , يك ذره قيام خودش را مشروط نمى كند و اين طور مى فرمايد : خط الموت على ولد آدم ( 2 ) و در آخر خطبه مى فرمايد : فمن كان فينا باذلا مهجته موطنا على لقاء الله نفسه , فليرحل معنا فاننى راحل مصبحا انشاء الله تعالى ( 3 ) , من فردا صبح حركت مى كنم هر كس كه آماده جانبازى است و حاضر است خون قلب خودش را در راه ما بريزد و تصميم به ملاقات حق گرفته است , فردا صبح حركت كند كه من رفتم . ديگر بيش از اين حرفى نيست . اين مقدار استغناء قطعا در دنيا نظير ندارد .
از اين بالاتر , شب عاشورا است كه اصحاب و اهل بينش را جمع مى كند و از آنها تمجيد و تشكر مى كند . بعد به آنها مى گويد : بدانيد از همه شما متشكر و ممنونم , ولى بدانيد كه دشمنان با شما كارى ندارند , و اگر بخواهيد برويد مانع شما نمى شو ند , من هم از نظر شخص خودم كه با من بيعت كرده ايد بيعت خودم را از دوش شما برداشتم و محظور بيعت هم با من نداريد , هر كس مى خواهد برود آزاد است . حسين عليه السلام از اهل بيت و اصحابى كه درباره آنها گفته است كه اهل بيتى بهتر و باوفاتر از اينها سراغ ندارم , اين مقدار استغناء نشان مى دهد و هرگز سخنانى از اين قبيل كه من را تنها نگذاريد , من غريبم , مظلومم , بيچاره ام نمى گوي د . البته تكليف دين خدا را بر نمى دارد , لذا با افراد كه اتمام حجت مى كرد , اگر در آنها تمايل به ماندن نمى ديد به آنها مى گفت از اين صحنه دور بشويد زيرا كه من نمى خواهم شما به عذاب الهى گرفتار شويد , چون اگر از كسى استمداد بكنم و او صداى استمداد مرا بشنود و مرا مدد نكند , خداوند او را به عذاب جهنم مبتلا خواهد كرد . اين درس استغناء درس كوچكى نبود . همين استغناء بود كه بعدها روحيه استغناء به وجود آورد و چقدر قيامها و نهضتها به وجود آمد .
حسين بن على درس غيرت به مردم داد , درس تحمل و بردبارى به مردم داد , درس تحمل شدائد و سختيها به مردم داد . اينها براى ملت مسلمان درسهاى بسيار بزرگى بود . پس اينكه مى گويند حسين بن على چه كرد و چطور شد كه دين اسلام زنده شد , جوابش همين است كه حسين بن على روح تازه دميد , خونها را به جوش آورد , غيرتها را تحريك كرد , عشق و ايدهآل به مردم داد , حس استغناء در مورد مردم به وجود آورد , درس صبر و تحمل و بردبارى و مقاومت و ايستادگى در مقابل شدائد به مردم داد , ترس را ريخت , همان مردمى كه تا آن مقدار مى ترسيدند , تبديل به يك عده مردم شجاع و دلاور شدند .
اين داستان معروف است , مى گويند : نادر در يكى از جنگهايش سربازى را ديد كه فوق العاده شجاع و دلير بود , و از شجاعت و دلاورى او اعجاب مى كرد . يك روز او را خواست , گفت تو با اين شجاعت و دلاوريت , آن روزى كه افاغنه ريختند به اصفهان غارت كردند و كشتند كجا بودى ؟ گفت من اصفهان بودم , گفت تو اصفهان بودى و افاغنه آمدند و آنهمه جنايت كردند ؟ گفت بله بودم , گفت پس آن روز شجاعتت كجا بود ؟ گفت آن روز نادرى نبود . مقدارى از شجاعتى كه امروز من دارم , از روحيه نادر دارم , تو را كه مى بينم , غيرت من تحريك مى شود , شجاع و دلير و دلاور مى شوم .
اينكه من تاكيد مى كنم كه حماسه حسينى و حادثه كربلا و عاشورا بايد بيشتر از اين جنبه مورد استناد ما قرار بگيرد , بخاطر همين درسهاى بزرگى است كه اين قيام مى تواند به ما بياموزد . من مخالف رثاء و مرثيه نيستم , ولى مى گويم اين رثاء و مرثيه بايد به شكلى باشد كه در عين حال آن حس قهرمانى حسينى را در وجود ما تحريك و احياء بكند . حسين بن على يك سوژه بزرگ اجتماعى است . حسين بن على در آن زمان يك سوژه بزرگ بود , هر كسى كه مى خواست در مقابل ظلم قيام بكند , شعارش يا لثارات الحسين ( 1 ) بود امروز هم حسين بن على يك سوژه بزرگ است , سوژه اى براى امر به معروف و نهى از منكر , براى اقامه نماز , براى زنده كردن اسلام , براى اينكه احساسات و عواطف عاليه اسلامى در وجود ما احياء بشود .
با وجودى كه عرايض ديگرى در اين باره دارم در همين جا به عرايضم خاتمه مى دهم و بر مى گردم به آيه اى كه در ابتدا خواندم . آيه عجيبى است : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 2 ) ايها الناس ! اين دعوت پيغمبر را اجابت كنيد , مى خواهد شما را زنده كند . حيات يك ملت به داشتن ثروت زياد نيست , حتى به علم هم نيست , علم به تنهايى كافى نيست كه يك ملت را زنده بكند , بلكه حيات ملت به اين است كه آن ملت شخصيتى را در خودش احساس بكند . اى بسا ملتهاى عالم كه شخصيت ندارند , و اى بسا ملتهاى جاهل كه شخصيت خودشان را حفظ كرده اند . اگر الجزايريها بعد از صدو پنجاه سال مبارزه توانستند استعمار فرانسه را به زانو در آورند و به استقلال برسند , براى اين بود كه در آنها يك حماسه وجود داشت , يك احساس منش وجود داشت . اگر در آن طرف مشرق زمين , ملت ديگرى ( 1 ) دارد با قويترين و ثروتمندترين ملتهاى جهان مبارزه مى كند , چرا مبارزه مى كند ؟ آيا عدد يا ثروتش با آنها مبارزه مى كند ؟ ابدا .
احساس شخصيت و منش آن ملت مبارزه مى كند . مى گويد : من ترا به آقائى قبول ندارم , من يا بايد زنده باشم روى پاى خودم باشم و كسى بر من حكومت نكند , و يا بايد نباشم .
در حماسه حسينى آن كسى كه بيش از همه اين درس را آموخت و بيش از همه اين پرتو حسينى بر روح مقدس او تابيد , خواهر بزرگوارش زينب سلام الله عليها بود . راستى كه موضوع عجيبى است , زينب با آن عظمتى كه از اول داشته است و آن عظمت را در دامن زهرا عليه السلام و از تربيت على عليه السلام بدست آورده بود , در عين حال زينب بعد از كربلا , با زينب قبل از كربلا متفاوت است , يعنى زينب بعد از كربلا يك شخصيت و عظمت بيشترى دارد .
ما مى بينيم در شب عاشورا , زينب يكى دو نوبت حتى نمى تواند جلوى گريه اش را بگيرد , يكبار آنقدر گريه مى كند كه بر روى دامن حسين بيهوش مى شود , و حسين عليه السلام با صحبتهاى خود زينب را آرام مى كند . لا يذهبن حلمك الشيطان ( 2 ) . خواهر عزيزم ! مبادا هوس شيطانى بر تو مسلط بشود و حلم را از تو بربايد , صبر و تحمل را از تو بربايد .
وقتى حسين به زينب مى فرمايد كه چرا اين طور مى كنى , مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودى ؟ جد من از من بهتر بود , پدر ما از ما بهتر بود , برادر همين طور , مادر همين طور , زينب با حسين اين چنين صحبت مى كند : برادر جان ! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهى غير از تو داشتم , ولى با رفتن تو براى من پناهگاهى باقى نمى ماند . امام همينكه ايام عاشورا سپرى مى شود و زينب , حسين عليه السلام را با آن روحيه قوى و نيرومند و با آن دستورالعملها مى بيند , زينب ديگرى مى شود كه ديگر احدى در مقابل او كوچكترين شخصيتى ندارد . امام زين العابدين فرمود ما دوازده نفر بوديم و تمام ما دوازده نفر را بيك زنجير بسته بودند كه يك سر زنجير به بازوى من و سر ديگر آن به بازوى عمه ام زينب بسته بود .
مى گويند تاريخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است . بنابراين بيست و دو روز از اسارت زينب گذشته است , بيست و دو روز رنج متوالى كشيده است كه با اين حال او را وارد مجلس يزيد بن معاويه مى كنند , يزيدى كه كاخ اخضر او يعنى كاخ سبزى كه معاويه در شام ساخته بود , آنچنان بارگاه مجللى بود كه هر كس با ديدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه , خودش را مى باخت . بعضى نوشته اند كه افراد مى بايست از هفت تالار مى گذشتند تا به آن تالار آخرى مى رسيدند كه يزيد روى تخت مزين و مرصعى نشسته بود و تمام اعيان و اشراف و اعاظم سفراى كشورهاى خارجى نيز روى كرسيهاى طلا يا نقره نشسته بودند . در چنين شرايطى اين اسراء را وارد مى كنند و همين زينب اسير رنج ديده و رنج كشيده , در همان محضر چنان موجى در روحش پيدا شد و چنان موجى در جمعيت ايجاد كرد كه يزيد معروف به فصاحت و بلاغت را لال كرد . يزيد شعرهاى ابن زبعرى را با خودش مى خواند , و به چنين موقعيتى كه نصيبش شده است افتخار مى كند . زينب فريادش بلند مى شود : اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاسارى ان بنا على الله هوانا و بك عليه كرامه ؟ ( 1 ) اى يزيد ! خيلى باد به دماغت انداخته اى شمخت بانفك ( 2 ) ! تو خيال مى كنى اينكه امروز ما را اسير كرده اى و تمام اقطار زمين را بر ما گرفته اى , و ما در مشت نوكرهاى تو هستيم , يك نعمت و موهبتى از طرف خداوند بر تو است ؟ ! به خدا قسم تو الان در نظر من بسيار كوچك و حقير و بسيار پست هستى , و من براى تو يك ذره شخصيت قائل نيستم . ببينيد اينها مردمى هستند كه بجز ايمان و شخصيت روحى و معنوى همه چيزشان را از دست داده اند . آن وقت شما توقع نداريد كه يك همچون شخصيتى مانند شخصيت زينب چنين حماسه اى بيافريند , و در شام انقلاب به وجود بياورد ؟ همان طور كه انقلاب هم به وجود آورد .
يزيد مجبور شد در همان شام روش خودش را عوض بكند و محترمانه اسراء را به مدينه بفرستد , بعد تبرى بكند و بگويد خدا لعنت كند ابن زياد را , من چنان دستورى نداده بودم , او از پيش خود اين كار را كرد . چه كسى اين كار را كرد ؟ زينب چنين كارى را كرد . در آخر جمله هايش اينطور فرمود : يا يزيد كد كيدك واسع سعيك ناصب جهدك فوالله لا تمحوا ذكرنا و لا تميت و حينا ( 1 ) . زينب عليهاسلام به كسى كه مردم با هزار ترس و لرز به او يا اميرالم…منين مى گفتند , خطاب مى كند كه يا يزيد به تو مى گويم , هر حقه اى كه مى خواهى بزن و هركارى كه مى توانى انجام بده , امام يقين داشته باش كه اگر مى خواهى نام ما را در دنيا محو بكنى , نام ما محو شدنى نيست , آنكه محو و نابود مى شود تو هستى .
چنان خطبه اى در آن مجلس خواند كه يزيد لال و ساكت باقى ماند و خشم سراسر وجود آن مرد شقى و لعين را فرا گرفت و براى اينكه دل زينب را آتش بزند و زبان او را ساكت كند , و براى اينكه زينب منقلب بشود , دست به يك عمل ناجوانمردانه زد , با عصاى خيزران خود به لب و دندان اباعبدالله اشاره كرد .
لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم
________________________________________
1- اشاره به زمان طاغوت است كه هر چند صباحى يكبار قلم بدستانى در رابطه با سياست استعمارى رژيم , مسئله تغيير خط فارسى به لاتين را مطرح مى كردند .
1- مقتل المقرم ص 203 , تاريخ طبرى ج 6 ص 218 , كامل ابن اثيرج 6 ص 16 , ارشاد شيخ مفيد ص 218 , مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 195 كشف الغمه ج 2 ص 32 قلبهايشان با او بود و شمشيرهايشان بر عليه او .
2- اللهوف ص 11 , فى رحاب ائمه اهل البيت ج 3 ص 74 . زمانى كه امت مبتلا شد به چوپان و سرپرستى چون يزيد , بايد با السلام خداحافظى كرد .
1- مقتل الحسين مقرم ص 156 , مناقب ابن شهر آشوب ج 89 , مقتل الحسين خوارزمى ج 1 ص 188 , لمعه من بلاغه الحسين ص 64 , مقتل العواصم ص 54 , نفس المهموم صفحه 45 , ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 702 . من خروج نكردم براى جاه طلبى و رسيدن به مقام , بلكه منحصرا خروج كردم تا مفاسد بين امت جدم را اصلاح كنم .
3 و 2- بحار الانوارج 44 ص 366 , اللهوف ص 25 , نفس المهموم ص 100 , مقتل خوارزمى ج 2 ص 5 , ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 598 , كشف الغمه ج 2 صفحه 29 .
1- مسند الامام الرضاج 1 صفحه 148 , عيون الاخبار الرضاج 1 صفحه 299 .
2- سوره انفال آيه 24 .
1- منظور ملت ويتنام است .
2- بحار الانوارج 45 صفحه 2 , ارشاد شيخ مفيد صفحه 232 , اعلام الورى صفحه 236 .
2 و 1 بحار الانوار جلد 45 صفحه 133 , مقتل الحسين مقرم صفحه 462 , اللهوف صفحه 76 . اى يزيد آيا تو گمان كردى كه اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما گرفته اى و اين يك موهبتى است از طرف خدا براى تو و ذلت و خوارى است براى ما .
1- بحار الانوار جلد 45 صفحه 135 , اللهوف صفحه 77 .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
4 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .