حقانيت شيعه

مدتي است در زمينه موضوعات ديني خصوصا امامت و شيعه مدام دچار شك مي شوم و نمي توانم خودم را قانع كنم كه دين ما دين حق است شايد مثل بسياري از فرق ضاله كه فكر مي كنند بر حق و رستگارند ما هم دچار اشتباه باشيم و از كجا معلوم همين خوش خيالي ما باعث سقوط ما به درك اسفل السافلين نشود و با عرض شرمندگي همراه با امامان خود به آتش خشم خدا وارد نشويم؟ اسم چند كتاب در مورد ام ابيها مي خواستم. كتاب هايي در زمينه امامت و شبهات موجود معرفي كنيد.

پرسش 1 . امتياز اسلام بر ديگر اديان چيست؟ چرا بايد مسلمان بود؟
دين مبين اسلام از جهات مختلفى بر شريعت‏هاى پيامبران پيشين و آنچه امروزه به نام اديان مختلف خوانده مى‏شود، امتياز دارد. بسيارى از اين امتيازات از سوى انديشمندان و متفكران غيرمسلمان، مورد تأكيد قرار گرفته است. بررسى جامع و تفصيلى اين مسئله، كاوشى ژرف مى‏طلبد و از حوصله اين نوشتار خارج است؛ از اين رو به اختصار نكاتى چند بيان مى‏شود :

يك. خردپذيرى و خردپرورى‏
از جمله امتيازات مهم اسلام، عقلانيت و خردپذيرى آموزه‏هاى آن است. اين مسئله در امور مختلفى نمودار است؛ از جمله :
1-1. نظام فكرى و عقيدتى اسلام : (مانند خداشناسى، هستى‏شناسى، انسان‏شناسى، راهنماشناسى و فرجام‏شناسى)؛
1-2. نظام اخلاقى اسلام؛
1-3. نظام رفتارى و قوانين و دستورات عملى؛
1-4. دعوت به تحقيق و پرسش گرى در انتخاب دين.
خردپذيرى آموزه‏هاى اسلام، از چنان وضوح و روشنى برخوردار است كه قرآن مجيد، آدميان را به بررسى هوشمندانه و انتخاب خردمندانه دين دعوت كرده و هر گونه تحميل و اجبار و پذيرش كوركورانه دين را نهى مى‏كند : «فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»(1)؛ «پس بشارت ده بندگانم را، آنان كه به سخنان [ مختلف‏] گوش فرا داده و برترين را بر مى‏گزينند» و «لا إِكْراهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»(2)؛ «هيچ گونه تحميل و اجبار در امر دين روا نيست [ ؛زيرا ]به خوبى راه هدايت از ضلالت روشن شد». اما مسيحيت كنونى به علت قرار گرفتن در تنگناهاى شديد معرفتى و ناتوانى در حل رابطه تثليث و توحيد و تجسد و خدا انگارى مسيح، به جداسازى و گسست ايمان از معرفت فتوا داده و دين و ايمان را با عقل و خرد بيگانه ساخته است!(3)
پروفسور لگنهاوزن(4) مى‏گويد : «چيزى كه در اسلام بيش از همه، براى من جاذبه داشت، اين بود كه چقدر اين دين از پرسش‏هاى انسان استقبال مى‏كند و همواره دعوت به تحقيقات بيشتر در تعاليم دين مى‏كند».(5)
همو مى‏گويد : «وقتى از كشيش‏ها مى‏پرسيدم كه من نمى‏فهمم چه طور خدا يكى است و سه شخص است؟ در اكثر موارد جواب مى‏گفتند كه ما نمى‏توانيم به درك اين آموزه برسيم. تنها خدا مى‏داند كه حقيقت اين امر چيست. اين رمزى ست كه فقط خدا آن را مى‏داند و عقل در اينجا به‏بن بست مى‏رسد! از جمله چيزهايى كه براى بنده خيلى جالب بود، اين بود كه در اسلام نگفته‏اند اصول دين را چشم و گوش بسته بپذير؛ بلكه دعوت كرده‏اند كه بپرس. مخصوصاً اين خصلت در ميان شيعيان خيلى بيشتر است»(6).
خانم مارگريت ماركوس (مريم جميله) نيز در اين زمينه مى‏نويسد :
«پس از آنكه عقايد همه كيش‏هاى بزرگ را مورد بررسى قرار دادم، به اين نتيجه رسيدم كه به طور كلى مذهب‏هاى بزرگ يكى بودند؛ ولى به مرور زمان فاسد شده‏اند. بت‏پرستى، فكر تناسخ و اصول طبقه بندى در كيش هندويى سرايت كرد. صلح‏جويى مطلق و انزوا از مشخصات كيش بودايى شد. پرستش آبا و اجداد جزء عقايد كنفسيوسى، عقيده اصالت گناه و تثليث و در نتيجه آن مفهوم خدايى مسيح و شفاعت به استناد مرگ ادعايى عيسى بر روى دار در مسيحيت، انحصارطلبى ملت برگزيده يهود و ... نتيجه اين انحرافات است. هيچ يك از اين انديشه‏هايى كه مرا منزجر ساخته بود، در اسلام پيدا نمى‏شد؛ بلكه به صورت روزافزونى احساس مى‏كردم كه تنها اسلام آن مذهب اصيلى است كه طهارت خودش را حفظ كرده است. ساير مذهب‏ها فقط و فقط بعضى اجزاى آن، مقرون با حقيقت است؛ ولى فقط اسلام است كه تمام حقيقت را حفظ كرده است»(7).

دو. اسلام و علم‏
به رغم آنچه در تعارض و ناسازگارى مسيحيت با علم و معرفت بيان شد، دين اسلام با دانش و معرفت پيوندى نزديك و ناگسستنى دارد. وفاق و آشتى دين و دانش در اسلام در سه حوزه چشمگير و در خور توجه است :
5-1. تشويق به فراگيرى دانش‏
در اين عرصه اسلام گوى سبقت از هر مكتب و آئينى ربوده است و از اين هم فراتر رفته و كسب دانش‏هاى لازم در جهت تأمين نيازمندى‏هاى دنيوى و اخروى را فرض و لازم دانسته است. چنان كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند : «ان طلب العلم فريضه على كل مسلم».(8)
همانا علم آموزى بر هر مسلمانى واجب است.
و نيز آمده است : عالمى كه از دانش او بهره برند از هفتاد هزار عابد برتر است.(9) در كتاب‏هاى روايى و نصوص دينى ابواب مفصلى در اين زمينه وجود دارد.(10)
5-2. تقويت روحيه علمى :
اسلام روحيه پژوهشگرى را ارج مى‏نهد و در مسير حقيقت‏يابى و معرفت اندوزى هيچ مانعى نمى نهد. قرآن مجيد آواى تحقيق و جست و جوى آزاد و گزينش رهاورد معقول پژوهش را صلا داده و فرموده است :
بشارت ده بندگانى را كه به سخنان گوش فرا داده و برترين آن‏ها را برمى‏گزينند.(11)
5-3. دارا بودن مضامين علمى :
نصوص دينى اسلام آكنده از مضامين و مطالب علمى است. در اين عرصه اسلام هم در بردارنده مبانى و پيش فرض‏هاى عام و متافيزيكى علوم است و هم دارنده بسيارى از گزاره‏هاى علمى، به گونه‏اى كه يكى از وجوه اعجاز كتاب آسمانى اسلام اعجاز علمى آن شناخته شده تا آن جا كه در اين زمينه دانشمندان مسلمان و غير مسلمان صدها كتاب در باب رهاوردهاى علمى قرآن به نگارش درآورده‏اند.
از جهت سازگارى با علم و دانش بشرى نيز اسلام كارنامه درخشانى دارد. موريس بوكاى(12) دانشمند فرانسوى به دو امتياز اساسى در اين رابطه اشاره مى‏كند :
2-1. غناى فراوان قرآن در حوزه مسائل علمى؛ در حالى كه عهد قديم (تورات) و عهد جديد (انجيل) نسبت به بسيارى از آنها ساكت و فاقد اطلاعات و داده‏هاى مشخصى هستند.(13)
2-2. استوارى و توافق داده‏هاى قرآن با دستاوردهاى متقن و معتبر علوم روز؛ در حالى كه عهد عتيق و اناجيل به تعارضات آشتى ناپذيرى در اين زمينه مبتلا هستند. بوكاى مى‏نويسد : «من بدون سبق ذهن و با عينيت كامل، ابتدا به قرآن توجه كردم و خواستم درجه سازگارى اين متن را با معلومات علمى امروز بسنجم ... در پايان كار بر من مسلّم شد كه قرآن، به ايجاب و اثبات هيچ مطلبى نمى‏پردازد كه در اين دوره معاصر، بتوان آن را از نظر گاه علمى محل انتقاد و ترديد قرار داد.
براساس همين روش عينى، عهد عتيق و اناجيل را نيز مطالعه كردم. در مورد عهد عتيق به هيچ وجه نيازى نبود كه پا را از كتاب نخست آن؛ يعنى، سفر تكوين (پيدايش) فراتر بگذارم، تا به تأكيداتى آشتى‏ناپذير، با معلومات متقن علمى اين روزگار برخورد كنم!
در همان صفحه اول انجيل نيز، شجره و نسب عيسى‏عليه السلام ما را دچار اشكال مى‏كند؛ زيرا در اين باب متن انجيل متى با متن انجيل لوقا آشكارا در تناقض است. درباره تاريخ ظهور بشر بر روى زمين نيز مطالب انجيل لوقا با معارف امروزى كاملاً ناسازگار است».(14)
5-4. پيوند علم، ايمان و رستگارى :
اسلام در اين باره، امتياز اساسى ديگرى بر مسيحيت دارد و آن نوع نگاه اسلام به علم و دانش است. اسلام به گسست ناپذيرى علم و عقل و ايمان و معرفت و رستگارى فتوا مى‏دهد.(15) اما به اعتقاد رسمى مسيحيت شجره ممنوعه - كه آدم و حوا به جرم خوردن آن از بهشت رانده شدند و به تبع آن همه انسان‏ها مورد خشم الهى قرار گرفته و گنهكار شدند - چيزى جز خوردن از شجره معرفت و دانش نيك و بد نبوده است : «پس گرفته خداوند پروردگار آدم را در بهشت عدن قرار داد تا او را رستگار و مورد عنايت خود سازد و آدم را امر نموده، چنين گفت : آنچه از درختان خواهى بخور؛ اما مبادا كه از درخت معرفت نيك و بد بخورى كه هر گاه از آن بخورى خواهى مرد».(16)
در باب سوم مى‏گويد : خداوند پس از تخلف آدم چنين گفت :
«اكنون انسان مانند يكى از ما شده كه نيك و بد را تميز مى‏دهد و اكنون است كه دست دراز كند و از درخت حيات نيز بخورد و تا ابد زنده بماند؛ پس او را از بهشت عدن بيرون كرد ...».(17)
بر اساس اين آموزه، جست و جوى دانش و معرفت در تعارض با رستگارى و خلود انسان در بهشت است. به عبارت ديگر چنين وانمود مى‏كند كه يا بايد رستگارى در بهشت را برگزيد و يا در جست و جوى دانش و معرفت برآمد. پس آنكه بهشت و رستگارى مى‏خواهد، بايد از پيمودن طريق دانش و معرفت فاصله گيرد و آنكه دانش و معرفت مى‏جويد، بايد بهاى سنگين خروج از بهشت و سعادت جاودان را تحمل كند!
استاد مطهرى در اين باره مى‏نويسد : «بر اساس اين برداشت همه وسوسه‏ها، وسوسه آگهى است؛ پس شيطان وسوسه‏گر همان عقل است»(18).

سه. كتاب معصوم الهى‏
يكى از مهم‏ترين امتيازات اسلام بر ديگر اديان، «كتاب آسمانى» آن است. قرآن‏مجيد، از چند جهت بر كتاب‏هاى آنان امتياز دارد. برخى از اين جهات عبارت است از :
3-1. كلام الهى؛ قرآن مجيد كتابى است كه تماماً از سوى خداوند، بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل شده و تمام الفاظ و كلمات به كار رفته در آن، عيناً كلام الهى است. به عبارت ديگر اسلام تنها دينى است كه مستقيماً كلام خدا را در دسترس بشر قرار مى‏دهد و انسان را با سخن او آشنا مى‏سازد؛ در حالى كه ديگر اديان موجود، از چنين امر مهمى تهى بوده و حتى ادعاى آن را ندارند.
دكتر موريس بوكاى مى‏نويسد :
«فرق اساسى ديگر ميان مسيحيت و اسلام - در مورد كتاب‏هاى مقدس - اين است كه مسيحيت متنى ندارد كه از طريق وحى نازل شده و تثبيت گرديده باشد؛ اما اسلام قرآن را دارد كه با ضابطه بالا مى‏خواند.
قرآن بيان و گزاره وحيانى است كه از طريق جبرئيل به محمدصلى الله عليه وآله رسيده است. بر خلاف اسلام، اصول مذهبى مبتنى بر وحى در مسيحيت، بر پايه گواهى‏هاى متعدد و غير مستقيم افراد انسانى استوار است و بر خلاف تصور بسيارى از مسيحيان، هيچ گونه قولى در دست نيست كه واسطه نقل آن، يك شاهد عينى زندگانى عيسى‏عليه السلام باشد»(19).
توماس ميشل - استاد الهيات و كشيش مسيحى - مى‏نويسد : بر خلاف قرآن، كتاب مقدس مجموعه‏اى بين 66 تا 73 كتاب است كه در طول 1500 سال تأليف شده و شمار بزرگى از مؤلفان - كه تاريخ نام بسيارى از آنها را فراموش كرده - براى تهيه آن به عمليات پيچيده‏اى پرداخته‏اند.
او همچنين مى‏گويد : «اصولاً مسيحيان نمى‏گويند خدا كتاب‏هاى مقدس را بر مؤلفان بشرى املا كرده است؛ بلكه معتقدند او به ايشان براى بيان پيام الهى به شيوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبك نويسندگى ويژه هر يك، توفيق داده است».(20)
ميشل اشاره مى‏كند كه نويسندگان كتاب‏هاى مقدس، معصوم نبوده و دچار محدوديت‏هاى علمى و تنگناهاى زبانى بوده و به رنگ زمان خود در آمده بودند و لاجرم خطاهايى نيز در كتاب مقدس به يادگار نهاده‏اند : «گاهى اين نويسنده بشرى، نظريات غلط يا اطلاعات اشتباه‏آميزى دارد كه اثر آن در متن كتاب باقى مى‏ماند»(21).
رابرت ا. هيوم نيز مى‏نويسد : «اسلام، از اين جهت كه متن مقدس آن صريحاً وحى خداوندى به يك فرد خاص - بنيانگذار اين دين - است، در ميان همه اديان جهان منحصر به فرد است. در قرآن سخنگوى اصلى خدا است ...»(22).
3-2. تحريف ناپذيرى؛ قرآن كتابى است تحريف‏ناپذير كه همواره اصالت و عصمت خود را در طى قرون حفظ و دست بشر را از دستبرد تحريف كوتاه كرده است؛ در حالى كه هيچ يك از اديان موجود، از اين ويژگى برخوردار نيست. «عصمت» امرى افزون بر اصل الهى بودن پيام قرآن است و براى آن مى‏توان مراحل زير را ذكر كرد :
3-2-1. عصمت از ناحيه نازل كننده (خداوند)(23)؛
3-2-2. عصمت از ناحيه حاملان وحى و فرشتگان رساننده به پيامبرصلى الله عليه وآله(24)؛
3-2-3. عصمت در دريافت وحى از سوى پيامبرصلى الله عليه وآله(25)؛
3-2-4. عصمت در ابلاغ وحى به مردم از سوى پيامبرصلى الله عليه وآله(26)؛
3-2-5. عصمت در بقا و استمرار تاريخى وحى در ميان بشر تا پايان تاريخ(27).
به اعتقاد مسلمانان، كتاب‏هاى آسمانى نازل شده بر پيامبران پيشين نيز از نظر عصمت در چهار مرحله نخست با قرآن مجيد همتا و همپاى‏اند(28)؛ ليكن مرحله پنجم عصمت (تحريف‏ناپذيرى ابدى در ميان مردم) از اختصاصات قرآن است.
3-3. معجزه جاويد و سند رسالت؛ پيامبران براى اثبات رسالت خود، معجزه آورده‏اند؛ ليكن كتاب آسمانى آنها، غير از معجزه و سند رسالتشان بوده است. اما قرآن خود معجزه است؛ يعنى، هم كتاب رسالت است و هم برهان صدق آن. از طرف ديگر اين كتاب معجزه‏اى جاودان و باقى و سندى زنده بر رسالت است كه قرن‏ها و عصرها را در مى‏نوردد و همگان را به تحدّى مى‏طلبد. در حالى كه معجزات پيامبران پيشين، فقط نزد حاضرين مشهود بوده و اثرى از آن باقى نيست و جوامع بشرى از مشاهده آن محروم‏اند.
افزون بر آن كتاب آسمانى اسلام، امتيازات بيشمارى از جهت محتوايى دارد كه بررسى آنها مجالى فراخ‏تر مى‏طلبد.

چهار. جامع بودن‏
از ديگر ويژگى‏هاى اسلام در برابر ديگر اديان، جامع بودن آن است. اسلام برنامه تكاملى بشر تا پايان تاريخ را به ارمغان آورده است. جان ديون پورت مى‏نويسد : «... قرآن مطابق تحقيقات كومب با انجيل فرق دارد؛ زيرا انجيل داراى مكتب و روش فقاهتى نيست؛ بلكه به طور كلى محتويات آن مركب است از قصص و روايات و بيانات تحريض و ترغيب بشر در نشر عواطف و احساسات عالى و فداكارى و ... ولى هيچ نوع عامل و رابطه منطقى جالب و جاذبى كه اين معانى را با يكديگر ربط دهد، در انجيل وجود ندارد. از اين گذشته قرآن مانند اناجيل نيست كه فقط به عنوان ميزان و شاخصى درباره عقايد دينى و عبادت و عمل درباره آن شناخته شده است؛ بلكه داراى مكتب و روش سياسى نيز هست؛ زيرا تخت و تاج يا به تعبير ديگر اساس دستگاه و سازمان سياسى، روى اين شالوده ريخته شده و هر نوع قانونى براى اداره امور كشور، از اين منبع گرفته مى‏شود. و بالاخره كليه مسائل حياتى و مالى با اجازه همين منبع و مصدر قانون‏گذارى، حل مى‏شود(29).(30)

پنج. نظام حقوقى اسلام‏
از جمله امتيازات انحصارى اسلام بر ديگر اديان، نظام حقوقى اصيل آن است. اين مسئله بسيارى از انديشمندان غرب را به تحسين و اعجاب وا داشته است. اگر چه اين مسئله در ذيل نظام رفتارى و بحث از «جامعيت اسلام» قابل بررسى است؛ ليكن به جهت اهميت ويژه‏اى كه دارد به طور مستقل مورد بررسى قرار مى‏گيرد. اولين نكته قابل توجه، نقش بى‏بديل اسلام در بنيان‏گذارى و توسعه حقوق بين الملل است.
مارسل بوازار(31) پژوهشگر انستيتوى تحقيقات عالى حقوق بين‏الملل در ژنو، مى‏نويسد :
«در قرون وسطى هر وقت ركودى در قوانين مسيحيت روى مى‏داد صاحب نظران از حقوق اسلامى استفاده مى‏كردند. در قرن سيزده ميلادى در چند دانشگاه اروپا، مبانى فقه اسلامى مورد پژوهش قرار گرفت. اگر فلسفه تأسيس دانش حقوق بين‏الملل را دگرگونى در روابط ملت‏ها و جلوگيرى از تجاوز زورمندان و توانگران و برابرى و برادرى انسان‏ها بدانيم؛ بايد اذعان كنيم كه پيغمبر اسلام‏صلى الله عليه وآله بنيانگذار حقوق بين‏الملل بوده است».(32)

اصول حقوق بشر در اسلام‏
حقوق بشر و يا حقوق بين الملل اسلامى داراى اصولى چند است؛ از جمله :
1. اصل حرمت و كرامت انسان؛
2. اصل عدالت، برابرى و نفى تبعيض؛
3. اصل صلح و همزيستى مسالمت‏آميز؛
4. اصل وفاى به عهد؛
5. اصل تفاهم و روادارى؛
6. اصل مشاركت و همكارى‏هاى بين‏المللى؛
7. اصل حمايت از ملل تحت ستم و ...(33).
اصول ياد شده در نگاه انديشمندان غربى، مورد توجه قرار گرفته است. مارسل بوازار در مورد اصول همزيستى مسالمت‏آميز و تفاهم مى‏نويسد :
«در مورد پيروان اديان الهى بايد گفت اصولاً اسلام آنها را مورد حمايت خود قرار داده و امنيت كاملى در جامعه اسلامى دارند. آنان مى‏توانند طبق دستورات دينى خود آزادانه عمل كنند، به خصوص كه در قرآن نيز رعايت حقوق آنان توصيه شده است. اين تساهل دينى در مسيحيت و يهود، مطلقاً وجود نداشته و به ويژه پيروان دين يهود، ناگزير از انجام فريضه‏هاى بسيار سخت و توان فرسا بوده‏اند»(34).
همو مى‏نويسد :
«در ديانت يهود برترى نژادى وجود دارد و در برادرى مسيحيت، رابطه الهى بر جنبه‏هاى عملى آن در زندگى اجتماعى غلبه يافته و در شرايط امروز قابل اجرا نيست. اما در ديانت اسلام اين افراط و تفريط به چشم نمى‏خورد ... اين تفكر كه از قرآن نشأت مى‏يابد، به ديانت اسلام سوداى جهان شمولى مى‏بخشد. اسلام به دنبال ساختن جهانى است كه همه مردم - حتى آنان كه به دين سابق خويش وفادار مانده‏اند - با تفاهم، همكارى، برادرى و برابرى كامل زندگى كنند».(35)

شش. خاتميت‏
اسلام دين خاتم است و اين خاتميت، اركان و لوازمى دارد؛ از جمله :
6-1. نسخ شرايع پيشين؛ هر پيامبرى كه شريعتى به ارمغان آوَرْد، شريعت پيشين را نسخ كرد و اسلام - به عنوان آخرين شريعت و برنامه كامل سعادت بشر از سوى خداوند - ناسخ همه شريعت‏هاى پيشين است.
6-2. نسخ ناپذيرى؛ دين و شريعت اسلامى به لحاظ خاتم بودنش، از پايايى و ماندگارى برخوردار است. اين دين هرگز نسخ نخواهد شد و شريعت ديگرى جايگزين آن نمى‏شود.
5-3. همگانى بودن؛ لازمه ناسخ بودن و پويايى اسلام، آن است كه اين دين، بديل‏ناپذير، همگانى و يگانه پرچمدار دعوت به سوى توحيد و وحدت بخش همه آدميان تحت لواى توحيد و يگانه شريعت و قانون سعادت‏آفرينِ خداوند باشد.
ويژگى‏هاى ديگرى نيز در باب جاذبه‏هاى اسلام و امتيازات معارف آن وجود دارد كه به جهت اختصار از ذكر آنها خوددارى مى‏شود.

هفت. نفى نيست انگارى(36)
يكى از امتيازات اساسى اسلام، در برابر برخى از ديگر اديان به ويژه مسيحيت، پيراستگى آن از درون‏مايه‏هاى نيست انگارانه و نفى زمينه گرايش به نيهيليسم(37) (نيست انگارى) است. به تعبير پروفسور فلاطورى، در اسلام عنصرى يافت نمى‏شود كه بهانه به دست نيست انگارى چون نيچه(38) دهد تا در اين حوزه فرهنگى، حكم به نيست انگارى كند. توضيح اينكه نيچه؛ نيهيليسم را مفهومى دو پهلو مى‏داند كه يكى از وجوه آن نيست انگارى به معناى قدرت روح و به تعبير وى «نيهيليسم فعال» است و ديگرى نيست انگارى به معناى سقوط و زوال قدرت روح (نيهيليسم منفعل)(39). نيست انگارى منفعل، از تباه شدن قوه خلاّقه و از بى‏هدفى و آنچه معناى حيات و ارزش‏هاى واقعى را تشكيل مى‏دهد، ناشى مى‏شود(40).
نيهيليسم فعال، بر ملا كننده بيهودگى مطلق و به تعبير ديگر افشاگر نيهيليسم منفعل است. نيست انگارى منفعل، به گذشته فرهنگ مغرب زمين تعلق دارد و بنياد آن از نظر نيچه، تصور متافيزيكى افلاطونى و باور دينى مسيحيت است. عمده‏ترين عنصر مسيحى - افلاطونى مورد توجه وى، نگاه منفى به جهانى است كه ما در آن زندگى مى‏كنيم. باور افلاطونى و ايمان مسيحى، اين جهان را كه ما در آن زندگى مى‏كنيم، جهانى خيالى و ساختگى، غير واقعى و دروغين و بد و زشت مى‏پندارد(41). او مسيحيت را مذهبى نيست‏انگارانه مى‏خواند(42) و مى‏گويد : آرى، نيست‏انگارى و مسيحيت هم قافيه‏اند و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم هستند.(43)
در مقابل، دو عنصر اساسى در تعاليم اسلامى وجود دارد كه راه را بر بسيارى از انتقادات وارد بر مسيحيت و يهوديت - از جمله اين نگرش نيچه - مى‏بندد. آن دو عنصر عبارت است از :
1. يكتا پرستى مطلق كه مضمون و محتواى اصلى ايمان دينى اسلام را تشكيل مى‏دهد.
2. نگرش مثبت به جهان به عنوان اصل و مبناى حيات.
در اين نگرش، پيامبر، داراى ذات و قلمروى الهى - به معناى قلمروى حقيقى و واقعى كه در برابر جهان غير واقعى و در مقابل جهان ظاهر قرار گرفته است(44) - نمى‏باشد. در دين اسلام بين جهان بود و نُمود، انفصال نيست و جهان نمود، به اندازه جهان بود، واقعى است. بنابراين تعاليم اسلام بهانه به دست كسى نمى‏دهد تا بر آن انگ نيست انگارى زند و همين مسئله باعث مى‏شود كه نيچه نيز در ضمن نفى مسيحيت - به عنوان مذهبى نيست‏انگارانه كه حيات را نابود مى‏سازد و علم و فرهنگ را به تباهى مى‏كشاند - از اسلام تعريف و تمجيد كند.
او مى‏نويسد : «مسيحيت، ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاى تمدن اسلامى محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامى در دوران حكمرانان مسلمان اندلس - كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم بوده و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه گوياتر از آنها است -، لگدمال شد؛ چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براى آنكه اصالت داشت ... براى آنكه به زندگى آرى مى‏گفت ...»(45).

هشت. عدم حاجت به عصرى كردن دين‏
نبود نص الهى در اديان ديگر و تعارض آموزه‏هاى كتب مقدس با ره آوردهاى علمى و حاجات عصرى، انديشمندان و متألهان غرب را بر آن داشت كه به عصرى كردن دين، روى آورند؛ زيرا نه چشم‏پوشى از دستاوردهاى نوين علمى و نيازهاى عصرى امكان‏پذير مى‏نمود و نه با تعارض مى‏توان زيست و نه متون مقدس از چنان اعتبار و وثاقت و درونمايه‏اى بر خوردار بود كه بر علم پيشى گيرد. از اين رو يا بايد با دين معارض عقل و علم، خداحافظى كرد و يا براى جمع بين ديندارى و زيستن در زمان حال، دين را به رنگ زمانه درآورد و اين گزينه مقبول انديشمندان غربى شد.
منظور از عصرى كردن دين، جايگزين ساختن دين يا كتاب‏هاى آسمانى جديد و تغيير پياپى آنها، همگام با تحولات عصرى نيست؛ بلكه تغيير فهم و ارائه قرائت‏هاى گوناگون از دين به تناسب تحولات فكرى، فرهنگى و تاريخى است.
به عبارت ديگر، اگر كتاب مقدس سخن خدا نباشد و نويسندگان آن برداشت خود از پيام الهى را نگاشته باشند، - برداشتى كه تابع فرهنگ زمان و علوم و دانسته‏هاى آن زمان بوده و عارى از خطا و اشتباه نمى‏باشد - هيچ دليل منطقى بر تعبّد در برابر نص نخواهد ماند و هر كس مى‏تواند دين را مطابق پسند و فرهنگ حاكم بر زمان خود - بدون داورى و سنجش كتاب مقدس - فهم و تفسير كند؛ زيرا آنچه در كتاب مقدس است، كلام مستقيم الهى نيست؛ بلكه فهمى از آن است، بدون آنكه نويسنده آن و فهم او از پيام خدا، برتر از فهم انسان امروزى باشد.
چنين چيزى در نهايت به آنارشيزم معرفتى(46) خواهد انجاميد و راه هرگونه ارزش داورى(47) در باب بسيارى از برداشت‏هاى گوناگون را مسدود خواهد ساخت؛ زيرا در اينجا نه مى‏توان «نص محور»(48) بود و نه «مؤلف محور»(49)، زيرا نصى الهى وجود ندارد و آنچه هست تفاسير و تجربه‏هاى مؤلفان بشرى است، و چون نص الهى در ميان نيست، راهى به سوى فهم مراد شارع نيز وجود ندارد. پس تنها يك راه مى‏ماند و آن «مفسّر محورى»(50) است. بنابراين دين، امرى كاملاً شخصى و عصرى مى‏شود؛ زيرا چنين دينى، چيزى جز معرفت دينى و برداشت مفسر نيست و هيچ نص و متن نهايى وجود ندارد كه بتوان معرفت دينى را با آن موزون كرد و مورد سنجش قرار داد.
اما در اسلام مسئله كاملاً برعكس است. در دسترس بودن متن وحى، جامعيت دين، هماهنگى اسلام با علم و عقل، اجتهاد زنده و پويا، هماهنگى دين با فطرت ثابت بشرى، وجود قوانين ثابت براى نيازهاى ثابت و قوانين متغير براى نيازهاى متغير و بسيارى از عوامل ديگر، حاجت به عصرى شدن و لجام گسيختگى در تفسير دين را مسدود مى‏سازد. آنچه در اينجا لازم است تنها شناخت نيازهاى نو شونده در طول زمان و عرضه آنها بر منابع دينى و گرفتن پاسخ از دين بر اساس متدلوژى فهم دين است. اگر چه در اين عرصه نيز گاه برداشت‏هاى متفاوتى رخ مى‏نمايد؛ اما چند تفاوت اساسى در اينجا وجود دارد؛ از جمله :
1. وجود برداشت‏هاى متفاوت، تنها در پاره‏اى از آموزه‏هاى دينى؛ يعنى، برخى از امور ظنى و نه همه آنها است و شامل امور يقينى و ضرورى نمى‏شود(51).
2. نص معتبر و خدشه ناپذيرى وجود دارد كه ملاك و معيار سنجش است و لاجرم هرگز به آنارشيزم معرفتى نمى‏انجامد.
افزون بر آنچه گذشت امتيازات ديگرى براى اسلام قابل شمارش است؛ از جمله : مورد بشارت انبياى پيشين بودن و اعتبار پذيرى اديان الهى و پيامبران پيشين از اسلام و ... كه به جهت اختصار از بررسى آنها خوددارى مى‏شود(52).

...................) Anotates (.................
1) زمر (39)، آيه 17و18.
2) بقره(2)، آيه 256.
3) جهت آگاهى بيشتر نگا :
الف. محمد تقى، فعالى، ايمان دينى در اسلام و مسيحيت، (تهران : مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اول 1378)؛
ب. حميدرضا، شاكرين، پرسمان سكولاريسم، (مشكلات كلامى مسيحيت)، (تهران : مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1384).
4) M.)G( Legenhausen.
5) محمد، لگنهاوزن، «با پرسش زنده‏ام»، پرسمان (ماهنامه)، پيش شماره اول، خرداد 80، ص 5.
6) همان، ص 6.
7) مارگريت، ماركوس، نقش اسلام در برابر غرب، ترجمه غلامرضا سعيدى، (تهران : شركت سهامى انتشار، 1348)، ص 9.
8) الشيخ المفيد : الامالى، ص 292.
9) بصائر الدرجات، باب فضل العالم على العابد، ص 6.
10) به عنوان نمونه ر.ك : اصول كافى، ج 1، كتاب فضل العلم.
11) فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه»، (زمر (18 :(39).
12) Mourice Bucallie.
13) موريس، بوكاى، عهدين، قرآن و علم، ترجمه حسن حبيبى، (تهران : حسينيه ارشاد) بى‏تا، ص 12.
14) همان، صص 13-12.
15) جهت آگاهى بيشتر نگا : اصول كافى، ج 1، كتاب «نفس العلم» و كتاب «العقل و الجهل».
16) تورات، سفر پيدايش 2، 17-15.
17) تورات، سفر پيدايش 3، 22.
18) مرتضى، مطهرى، مجموعه آثار، (قم : صدرا، چاپ هفتم، 1377)، ج 2، ص 30.
19) نگا : توماس، ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، (قم : مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چاپ اول 1377)، صص 23 و 24.
20) همان، ص 26.
21) همان، ص 27.
22) رابرت، ا. هيوم، اديان زنده جهان، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهى، (تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ هفتم، 1377)، ص 309.
23) نگا : بقره(2)، آيه 176؛ نساء(4)، آيه 122 و ... .
24) نگا : شعراء (26) آيه 193.
25) نجم (53)، آيه 3 و 4؛ تكوير (81)، آيه 23-19، بينه (98)، آيه 2.
26) همان.
27) فصلت(41)، آيه 42؛ حجر(15)، آيه 9، واقعه(56) آيه 77.
28) اين مسئله نشان مى‏دهد كه اعتبار كتب آسمانى و اديان پيشين نزد مسلمانان بسيار بالاتر از آن است كه مدعيان پيروى از آن اديان ادعا مى‏كنند. بهترين گواه اين مطلب سخنانى است كه از توماس ميشل درباره عهدين بيان شد.
29) جان، ديون پورت، عذر تقصير به پيشگاه محمدصلى الله عليه وآله و قرآن، ترجمه غلامرضا سعيدى، (قم : دارالتبليغ اسلامى، بى‏تا)، ص 99.
30) مترجم كتاب در پاورقى آورده است : «مردم بى‏خبرى كه حتى در همين كشور اسلامى تصور مى‏كنند دين از سياست جداست، بخوانند و متنبه شوند كه دستگاه تبليغات اسلامى غير از اديان منسوخ است و چقدر تأسف آور است كه يك نفر محقق خارجى اين معنى را كاملاً درك كرده و توضيح دهد؛ ولى كسانى كه خود را مسلمان معرفى مى‏كنند به تقليد كوركورانه از خارجيان مغرض، چه ياوه سرايى‏هايى مى‏كنند». (همان، صص 99 - 100).
31) Boizard, Marcell A.
32) مارسل، بوازار، اسلام در جهان امروز، ترجمه د.م.ى، (تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1361)، ص 270.
33) براى آگاهى بيشتر نگا :
الف. عبدالكريم، سليمى، نقش اسلام در توسعه حقوق بين الملل، (قم : مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1382)؛
ب. زين العابدين، قربانى، اسلام و حقوق بشر، (تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ پنجم 1375)؛
ج. مارسل، بوازار، انسان دوستى در اسلام، ترجمه محمد حسين مهدوى، (تهران : توس، 1362).
34) همان، ص 107.
35) مارسل، بوازار، اسلام و حقوق بشر، ترجمه دكتر محسن مؤيدى، (تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1358)، ص 106.
36) اين قسمت عمدتاً از مقاله «فرهنگ شرقى - اسلامى و نيست انگارى غربى» نوشته پروفسور «عبدالجواد فلاطورى» استفاده شده است كه توسط آقاى خسرو ناقد، از زبان آلمانى به فارسى ترجمه گرديده و در روزنامه شرق (فرهنگى)، شماره 3 - 262 به تاريخ 21 و 22، مرداد 1383، ص 6 چاپ شده است.
نام اصل مقاله عبارت است از :
konnte die islamisch- morenlaendische kultur zu einem dem abendlaen dischen nihilismus aehnelnden nihilismus fuehrer?
37) Nihilismus )Nihilism(.
38) Nietzche.
39) ارجاعات اين قسمت به «مجموعه آثار» نيچه به زبان آلمانى از سوى نويسنده مقاله است. همه ارجاعات با ذكر شماره مجلد و شماره صفحه آمده است. نام و مشخصات اصلى مجموعه آثار نيچه عبارت است از :
)Neitzche werke. Leipziq 1091(
40) همان، ج 15، صص 651 و 851.
41) همان، ج 16، صص 7، 47، 563 و نيز : ج 5، ص 572.
42) همان، ج 15، ص 852.
43) كنايه نيچه به هم قافيه بودن واژه‏هاى آلمانى nihilist und christ است.
44) اين جمله ناظر به تفكيك قلمرو مسيح از حكومت اين جهان در آيات انجيل است كه نخستين بذر سكولاريسم و جدا انگارى دين از دنيا را در جهان مسيحى افشانده است. نگا : انجيل متى، باب 22، آيه 21 ؛ لوقا، باب 20، آيه 25، يوحنا، باب 19، آيه 36.
45) همان، ج 8، ص 703.
46) Epistemic Anarchism.
47) Evaluation.
48) Text Oriented.
49) Author Oriented.
50) Interpreter Orientation.
51) جهت آگاهى بيشتر نگا :
الف. محمد، حسين زاده، مبانى معرفت دينى، (قم : مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ دوم 1380)، صص 87 - 120؛
ب. احمد، واعظى، تحول فهم دين، (تهران، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر).
52) جهت آگاهى بيشتر در اين زمينه به منابع زير رجوع كنيد :
الف. ميرمصطفى، تامر، بشارت‏هاى كتب مقدس، ترجمه بزرگ كيا، (قم : دليل، چاپ اول 1379)؛
ب. جعفر، سبحانى، احمد موعود انجيل ؛ نيز : منشور جاويد، ج 6 (تفسير موضوعى)، (قم : توحيد، چاپ اول، 1375)، صص 13 - 22؛
پ. انجيل برنابا، ترجمه حيدر قليخان قزلباش (سردار كابلى)، (بى‏جا، بى‏چا، دفتر نشر الكتاب، 1362)؛
ت. داود، عبدالاحد، محمد فى كتاب المقدس، (قطر : دارالضياء، للنشر و التوبيع، 1985م)؛
ث. محمد صادق، فخر الاسلام، انيس الاعلام فى نصرة الاسلام، (تهران : مرتضوى، 1351)؛
ج. موريس، بوكاى، عهدين، قرآن و علم، ترجمه حسن حبيبى : (تهران : حسينيه ارشاد، بى‏چا، بى‏تا)، صص 145 - 151؛
د. عبدالرحيم، سليمانى اردستانى، درآمدى برالهيات تطبيقى اسلام و مسيحيت، (قم : طه، 1382، چاپ اول).


شيعه‏
پرسش 1 . آيا در اسلام حتماً بايد پيرو فرقه خاصى بود يا اين كه انسان تابع كدام فرقه باشد تفاوتى ندارد؟ و اگر تنها يك گروه بر حق است به چه دليل آن گروه شيعه است؟
يك. ملاك اصلى مسلمان بودن ايمان به حقيقت ناب اسلام و پيروى از آموزه‏ها و تعاليم اسلام خالص و پيراسته از پيرايه‏ها است. اين مسأله در زمان پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله در تبعيت و پيروى يكپارچه از آن حضرت تبلور مى‏يابد. پس از رحلت پيامبر اعظم‏صلى الله عليه وآله نيز تبعيت از اسلام ناب در گرو پيروى كامل از مسيرى است كه حضرتش براى امت ترسيم فرموده و بدان راهنمايى كرده است.
دو. براساس آنچه در روايات متعدد و متواترى شيعه و سنى نقل كرده‏اند، پيامبر اكرم در موارد مختلفى مسير آينده امت را ترسيم كرده و راه راست و ضلالت‏ناپذير را پيروى كامل از «ثقلين» يعنى قرآن و عترت دانسته‏اند. از جمله در صحيح مسلم و مسند احمد بن حنبل و سنن دارمى و سنن بيهقى و ديگر منابع معتبر روايى اهل‏سنت آمده است كه پيامبرصلى الله عليه وآله در خطبه غدير فرمودند : «هان اى مردم! همانا من يك بشر هستم و انتظار مى‏رود كه فرستاده پروردگارم (ملك‏الموت) نزد من آيد پس او را اجابت گويم. به درستى كه من دو چيز گرانبها نزد شما مى‏گذارم : يكى از آن دو كتاب خداست كه در آن هدايت و نور است. پس كتاب خدا را دريابيد و به آن چنگ زنيد... و ديگرى اهل بيت من است...».(1) نيز آن حضرت اضافه فرمودند : «آن دو (قرآن و عترت) جدايى ناپذيرند تا بر حوض كوثر به من بازگردند. پس بنگريد پس از من چسان آن دو را پى مى‏گيريد».(2) و نيز بر اين نكته تأكيد كردند كه : «اگر آن دو را پيروى كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد».(3)
بنابراين گوهر هدايت اسلام ناب پس از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله جز از طريق پيروى قرآن و عترت به چنگ آمدنى نيست. از اين احاديث نكاتى چند به شرح زير به دست مى‏آيد :
2-1. قرآن و اهلبيت‏عليهم السلام هميشه همراه يكديگرند و جدايى ناپذيرند و طالبان حقايق قرآن بايد به اهلبيت‏عليهم السلام چنگ بزنند.
2-2. چنان كه پيروى از قرآن بدون هيچ قيد و شرطى بر همه واجب است پيروى از اهلبيت‏عليهم السلام نيز چنين است.
2-3. اهلبيت‏عليهم السلام معصومند، زيرا جدايى‏ناپذير بودن آنها از قرآن، و لزوم پيروى بى‏قيد و شرط از آنان از دلايل روشنى بر معصوم بودن آنها است، چرا كه اگر گناه و خطايى داشتند از قرآن جدا مى‏شدند، و پيروى از آنان، مسلمانان را از ظلالت و گمراهى بيمه نمى‏كرد، و اينكه فرمودند با پيروى از آنان در برابر گمراهى‏ها مصونيت داريد، دليل روشنى بر عصمت آنها است.
2-4. پيامبرصلى الله عليه وآله اين برنامه را براى تمام ادوار تاريخ مسلمين تا روز قيامت تنظيم كرده، مى‏فرمايد : «اين دو هميشه با هم‏اند تا در كنار حوض كوثر نزد من آيند». اين به خوبى نشان مى‏دهد كه در تمام طول تاريخ اسلام فردى از اهلبيت‏عليهم السلام به عنوان پيشواى معصوم‏عليه السلام وجود دارد، و همان گونه كه قرآن هميشه چراغ هدايت است، آنها نيز هميشه چراغ هدايتند.
2-5. جدا شدن يا پيشى گرفتن از اهلبيت‏عليهم السلام مايه گمراهى است و هيچ انتخابى را نبايد بر آنها مقدم داشت زيرا آنها از همه افضل و اعلم و برترند.(4)
سه. پيامبر اعظم‏صلى الله عليه وآله در موارد مكرر مصاديق اهل بيت را با نام و عدد معرفى نموده‏اند. دراين دسته از روايات كه در منابع مختلف شيعه و سنى نقل گريده است حضرت على‏عليه السلام به عنوان امام اول و جانشين بلافصل آن حضرت معرفى شده و آخرين امام كه دوازدهمين آنان است حضرت مهدى خواهد بود.(5)
چهار. بر اثر عللى كه پيش از اين گفته آمد امت اسلامى پس از آن حضرت به گروهاى مختلفى تقسيم شدند. عمده‏ترين تقسيم به دو گروه شيعه و سنى است. شيعه كسانى را گويند كه به لزوم پيروى از اهل بيت و امامت آنان به دليل اشارت قرآنى و نصوص قطعى رسيده از پيامبر ايمان دارند. در مقابل اهل سنت و جماعت كسانى را گويند كه منكر وابستگى امر امامت و رهبرى دينى و سياسى امت به نص بوده و لزوم پيروى از اهل بيت‏عليهم السلام را انكار مى‏كنند. گروه نخست به عنوان شيعه على‏عليه السلام شناخته شده و از زبان پيامبرصلى الله عليه وآله به اين نام خوانده شده‏اند.
از جمله پيامبر به حضرت على‏عليه السلام فرمود : «يا على انت و اصحابك فى الجنه، انت و شيعتك فى الجنه»؛ اى على تو و يارانت در بهشتيد، تو و شيعيانت در بهشتيد».(6)
مشابه اين روايت در منابع اهل سنت به تكرار يافت مى‏شود.(7)
پنج. همان طور كه حقانيت همه اديان در عرض يكديگر مردود است، حقانيت همه فرقه‏ها در درون يك دين نيز ممكن نيست و به تناقض مى‏انجامد.
در روايات متعددى كه شيعه و سنى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نقل كرده‏اند امت پس از آن حضرت به فرقه‏هاى متعددى تقسيم شده و در اين ميان تنها يك گروه اهل نجات و رستگارى‏اند.
نتيجه :
براساس آنچه گذشت آيا مى‏توان غير از تشيع راستين، يعنى پيروى حقيقى از قرآن و عترت را، راه حق و صراط مستقيم و نجات آفرين به حساب آورد؟

BR>1) صحيح مسلم، باب فضائل على ابن ابى طالب؛ مسند احمد، 4/364؛ سنن دارمى، 2/431؛ سنن بيهقى، 2/148 و 7/30؛ الطحاوى، 4/368.
2) الترمذى، 13/201؛ اسدالغابه، 2/12؛ الدر المنثور، تفسير سوره شورى، آيه مودت.
3) مستدرك الصحيحين و تلخيصه، 3/109؛ فضائل الطائى، ص 30؛ مسند احمد، 3/17 و... .
4) جهت آگاهى بيشتر بنگريد :
الف. آيه الله مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 9، ص 75 و 76، تهران : دارالكتب الاسلاميه، چهارم، 1377.
ب. على اصغر رضوانى، شيعه‏شناسى و پاسخ به شبهات، ج 2.
ج. حميدرضا شاكرين، چرا تشيع (مق) معارف (ماهنامه)، ش 53 و 54.
5) جهت آگاهى بيشتر به پاسخ پرسش‏هاى بعدى رجوع كنيد.
6) جهت آگاهى بيشتر بنگريد : على ربانى گلپايگانى، درآمدى به شيعه‏شناسى، ص 31-28، قم : مركز جهانى علوم اسلامى.
7) ابن حجر عسقلانى، الصواعق المحرقه، ص 161، ط. مكتبه القاهره.


قدس سرهم‏رضى الله عنه/عليه السلام‏0000قدس سرهم‏
پرسش 1 . چه دليلى بر حقانيت شيعه، در اعتقاد به امامت حضرت على‏عليه السلام وجود دارد؟
براهين موجود در اين زمينه را مى‏توان به سه دسته كلى تقسيم كرد :
1. براهين عقلى؛ 2. دلايل قرآنى؛ 3. روايات پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله.
هر يك از اين شيوه‏ها، دلايل بسيارى را شامل مى‏شود؛ به طورى كه گستردگى هر يك از اين استدلالات، مطالعه كتاب‏هاى متعددى را مى‏طلبد و در اين مختصر امكان بحث از آنها نيست؛ ليكن به طور فشرده چند برهان بيان مى‏گردد :

يك. ديدگاه قرآن‏
1. از نظر قرآن، رهبرى و امامت امت، اصالتاً بايد به دست معصوم و دور از هرگونه كژى باشد. اين نكته با تعابيرى مختلف در كتاب الهى بيان شده است؛ از جمله هنگامى كه ابراهيم‏عليه السلام به امامت رسيد و خداوند به او فرمود : «إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»(1) ابراهيم‏عليه السلام آن منصب الهى را براى فرزندانش درخواست كرد «قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى»؛ ولى در پاسخ آمد : «لايَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ»(2)؛ «عهد من به ستمكاران نمى‏رسد».
آيه بالا نشان مى‏دهد كه امامت منصبى الهى است - نه به انتخاب افراد - و به كسانى اعطا مى‏شود كه از هر ظلمى (اعتقادى، اخلاقى و رفتارى) پاك و مبرّا باشند و نفى مطلق ظلم، مساوى با عصمت است.
2. در آيه ابلاغ نيز مى‏فرمايد : «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(3) و به دنبال آن براى تحقق اين مسئله (معرفى و اعلام ولايت اميرمؤمنان‏عليه السلام در غدير خم) آيه اكمال دين نازل شد. بنابراين خداوند با اعلام ولايت و جانشينى حضرت على‏عليه السلام، كامل شدن دين اسلام را اعلام كرد و فرمود : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً(4)»(5).

دو. ديدگاه عقلى‏
1. لزوم رهبرى در جامعه، امرى انكارناپذير است.
2. رهبرى در جامعه اسلامى، بايد براساس احكام و قوانين الهى باشد.
3. احكام الهى به دست كسى اجرا مى‏شود كه به طور كامل به زواياى آن احكام، آگاه و نسبت به آنها متعهّد باشد. به عبارت ديگر اگر پيامبر نيست، پيشواى امت - از نظر شرايط و اوصاف - بايد نزديك‏ترين فرد به آن حضرت باشد.
4. به شهادت تاريخ و گواهى بسيارى از صحابه و تابعين و اعتراف خلفا، هيچ كس در جهات ياد شده قابل مقايسه با امامان معصوم‏عليهم السلام نبوده است. حتى خلفا در موارد بسيارى، احساس نياز به آنان مى‏كردند؛ چنان كه خليفه دوم خود بارها اعلام كرد : «لولا على لهلك عمر»(6)؛ يعنى، «اگر على‏عليه السلام نبود هر آينه عمر هلاك مى‏گشت».

سه. از ديدگاه روايى‏
روايات بى‏شمارى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در كتاب‏هاى شيعه و سنى، به تواتر نقل شده كه به صراحت امامت و ولايت اهل بيت‏عليهم السلام را اثبات مى‏كند؛ مانند :
1. روايات مربوط به حادثه غدير،
2. روايات ليلة الانذار،
3. احاديث سفينه،
4. احاديث ثقلين،
5. احاديث ائمه دوازده گانه؛
6. حديث منزلت و ... .(7)
در ميان احاديث مختلف - به عنوان نمونه - به بيان حادثه غدير و توضيحى درباره آن بسنده مى‏كنيم.

جريان حديث غدير خم‏
رسول خداصلى الله عليه وآله در سال دهم بعثت، تصميم گرفت عمل حج به جاى آورد و آن را به مسلمانان اعلام فرمود. عده زيادى به مدينه آمدند تا در ركاب آن حضرت حج به جاى آورند و به او تأسى كنند. آن حج را حجةالوداع، حجةالاسلام، حجةالبلاغ و حجةالكمال ناميده‏اند. رسول خداصلى الله عليه وآله از هجرت تا رحلت جز آن حج، حج ديگرى نياورده است.
پيامبرصلى الله عليه وآله پنج يا شش روز به ماه ذى‏حجه مانده، از مدينه خارج شد ... . آن گاه اعمال حج و عمره به هدايت خود ايشان انجام گرديد و عملى را كه تا قيامت بايد به جاى آورده شود، عملاً به مردم نشان داد. پس از پايان حج، از مكه به طرف مدينه خارج شد؛ در حالى كه جماعت ياد شده در محضرش بودند.
روز پنج شنبه هجدهم ماه ذى حجه با آن جمعيت انبوه به «غدير خم» در جحفه رسيد. در آنجا جبرئيل نازل شد و اين آيه را آورد : «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاس اِنَّ اللَّهَ لا يَهدِىَ القَومَ الكافِرينَ»(8).
بدين طريق خدا به پيامبرش امر كرد تا على‏عليه السلام را در جاى خويش نصب كند و ولايت و لزوم طاعت او را ابلاغ نمايد. در آن وقت طليعه كاروان به جحفه نزديك شده بود، حضرت فرمان داد تا آنهايى كه از محل گذشته بودند، برگردند و آنانى كه در محل بودند، توقف كنند. در آنجا پنج درخت كنار هم بود، فرمان داد كسى زير سايه آنها ننشيند. جمعيت همه در جاى خود قرار گرفتند، زير آن درخت‏ها را پاك كردند، آن گاه اذان نماز ظهر گفته شد.
حضرت رسول زير آن درختان ايستاد و نماز ظهر را با جماعت خواند. هوا به قدرى گرم بود و آفتاب چنان آتش مى‏ريخت كه مردم از شدت گرما، گوشه‏اى از عبا را سر كشيده و گوشه‏اى را از حرارت سنگريزه‏ها زير پا گذاشته بودند، پارچه‏اى بر يكى از درخت‏ها كشيده و براى آن حضرت سايبان درست كردند.
چون از نماز فارغ شد، بالاى جهازهاى شتر رفت كه روى هم چيده بودند. صدايش را بلند كرد، به طورى كه همه شنيدند و فرمود : «الحمدللّه، از خدا مدد مى‏جوييم، به او ايمان مى‏آوريم، بر او توكل مى‏كنيم و به خدا پناه مى‏بريم از شر نَفْسْ‏هاى خود از سيئات اعمال خويش ... .
شهادت مى‏دهم كه جز خدا معبودى نيست و محمد بنده و رسول او است ... احتمال مى‏رود كه خدا مرا به طرف خود ببرد و عمر من سر آيد؛ من پيش خدا مسئولم و شما مسئوليد، چه مى‏گوييد؟
گفتند : گواهى مى‏دهيم كه پيغام خدا را رساندى و در رساندن آن تلاش كردى و خيرخواه بودى، خدا تو را جزاى خير دهد! فرمود : آيا شهادت نمى‏دهيد كه جز خدا معبودى نيست و محمد بنده و رسول او است و بهشت و آتش خدا و مرگ حق است و قيامت خواهد آمد و خداوند مردگان را زنده خواهد كرد؟ گفتند : آرى شهادت مى‏دهيم. عرض كرد : خدايا! شاهد باش.
سپس فرمود : اى مردم! آيا سخن مرا نمى‏شنويد؟ گفتند : آرى مى‏شنويم. فرمود : من پيش از شما به كنار حوض كوثر خواهم رفت، شما در آنجا پيش من خواهيد آمد. عرض آن به فاصله صنعاء (پايتخت يمن) و بُصرى‏ (قصبه‏اى است از توابع دمشق) است. در كنار آن كاسه‏هايى به عدد ستارگان از نقره است؛ بنگريد در حفظ «ثقلين» كه چطور جانشين من خواهيد بود؟
گفتند : اى رسول خدا! ثقلين چيست؟ فرمود : ثقل بزرگ‏تر كتاب خدا است. يك طرف آن به دست خدا و طرف ديگرش به دست شما است. به آن چنگ زنيد تا گمراه نشويد. ثقل كوچك عترت (اهل بيت) من است. خداى لطيف خبير به من خبر داده كه آن دو، از هم جدا نمى‏شوند تا در حوض كوثر پيش من آيند. من از خدا چنين خواسته‏ام، از قرآن و اهل بيت جلو نيفتيد؛ وگرنه هلاك مى‏شويد و از آن دو كنار نمانيد؛ وگرنه نابود مى‏گرديد.
آن گاه دست حضرت على‏عليه السلام را گرفت و بلند كرد تا جايى كه سفيدى زير بغل هر دو ديده شد و همه على‏عليه السلام را شناختند، بعد از آن فرمود : مردم، كيست كه بر مؤمنان از خودشان مقدم‏تر است؟ گفتند : خدا و رسولش داناترند. فرمود : «ان اللّه مولاى و انا مولى المؤمنين و انا اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فعلى مولاه»(9). اين سخن را سه بار تكرار كرد.
سپس گفت : «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حيث دار»(10).
آن گاه فرمود : هر كه در اينجا حاضر است به غايبان برساند.
هنوز از آنجا حركت نكرده بودند كه جبرئيل اين آيه را آورد : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» ؛ «امروز دينتان را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و از دينتان اسلام راضى شدم».
رسول خداصلى الله عليه وآله‏فرمود : اللّه اكبر! بر اكمال دين و اتمام نعمت و رضاى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من. سپس جمعيت به امير مؤمنان على‏عليه السلام تهنيت گفتند؛ از جمله ابوبكر و عمر گفتند : «بخ بخ لك يا ابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة»؛ «به به بر تو اى پسر ابى طالب! صبح و شام كردى در حالى كه سرپرست من و سرپرست هر مؤمن و زن مؤمنى».
حسان‏بن ثابت شاعر كه در آنجا بود گفت : اى رسول خدا! اجازه دهيد درباره على ابياتى بگويم تا بشنويد؟ فرمود : بگو با بركت خدا. حسان گفت : اى شيوخ قريش! سخن من، پيرو سخن رسول خدا درباره ولايت و سرپرستى است. آن گاه گفت :
يناديهم يوم الغديرنبيّهم‏
بخم فاسمع بالرسول منادياً
و قال : فمن مولاكم و وليكم‏
فقالوا و لم يبدلوا هناك التعاديا
الهك مولانا و انت ولينا
و لن تجدن منا لك اليوم عاصياً
فقال له قم يا على فاننى‏
رضيتك من بعدى اماماً و هادياً
فمن كنت مولاه فهذا وليه‏
فكونوا له اتباع صدق موالياً
هناك دعا اللهم و ال وليه‏
و كن للذى عادى عليّاً معاديا

اين خلاصه‏اى از جريان غدير و تعيين حضرت على‏عليه السلام براى خلافت و امامت بود.(11)
شايان ذكر است كه واقعه غدير و خطبه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در آن، مورد اجماع و اتفاق جميع مسلمانان است و جايگاه ويژه‏اى در نصوص دينى و ادبيات و اشعار مسلمانان اعم از عرب و غير عرب - دارد. در متون اسلامى هيچ روايتى به اندازه اين واقعه، به حد تواتر يا فوق تواتر نرسيده است و احدى را ياراى ترديد در آن نيست. از صحابه پيامبرصلى الله عليه وآله 110 تن و از تابعين 89 تن آن را نقل كرده‏اند و طبقات راوى آن، به 360 تن رسيده است. شاعران بسيارى نيز اين جريان را به نظم درآورده‏اند؛ از جمله :
در قرن اول : حسان‏بن ثابت انصارى، قيس‏بن سعدبن عباده انصارى، عمر و بن عاص‏بن وائل و محمدبن عبداللَّه حميرى.
در قرن دوم : كميت‏بن زياد، سيداسماعيل‏بن محمد حميرى، شعيان‏مصعب كوفى.
در قرن سوم : ابو تمام حبيب‏بن اوس طايى و دعبل‏بن على‏بن رزين الخزاعى و در قرون بعد ده‏ها نفر ديگر.
از اهميت اين واقعه، همان بس كه علامه امينى يازده جلد كتاب ارزشمند الغدير را درباره آن به نگارش درآورده است.
اكنون اين سؤال رخ مى‏نمايد كه اگر اين واقعه در ميان همه مسلمين، اجماعى و مورد اتفاق است، پس اختلاف در چيست؟ در پاسخ گفتنى است : اساس اختلاف بر سر ماهيت و دلالت اين واقعه است؛ يعنى :
الف. اهل تسنن اظهار مى‏دارند كه اين حادثه عظيم تاريخى و سخنان و تأكيدات پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، به معناى لزوم «محبت و دوستى» حضرت على‏عليه السلام و يا حداكثر معرفى ايشان به عنوان يكى از نامزدهاى خلافت است و هيچ دلالتى بر امامت و زمامدارى و لزوم پيروى از ايشان ندارد! دليل آنان اين است كه «ولايت» چند معنا دارد و يكى از معانى آن «دوستى» است. بنابراين تا زمانى كه به اين معنا قابل حمل است، نمى‏توان به معانى ديگر آن تمسّك جست.
ب. ديدگاه شيعه اين است كه ماهيت اين حادثه و سخنان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، نص صريح و قاطع بر امامت و پيشوايى حضرت على‏عليه السلام و لزوم اطاعت از او است. قرينه‏ها و شواهد، به گونه‏اى است كه هرگز نمى‏توان آن را تنها به دوستى و محبت و يا نامزدى خلافت تفسير كرد. دلايل صحّت ديدگاه شيعه عبارت است از :
1. معناى ولايت : اگر چه در مواردى ولايت به معناى دوستى نيز به كار مى‏رود؛ ولى لغت شناسان و كتاب‏هاى معتبر لغت‏شناسى، عمدتاً كلمه ولايت را به معناى سرپرستى، عهده‏دارى امور، سلطه، استيلا، رهبرى و زمامدارى معنا كرده‏اند. در اينجا معناى اين كلمه با برخى از مشتقاتش از كتاب‏هاى لغت اهل سنت نقل مى‏شود :
- راغب اصفهانى مى‏نويسد : «وِلايت؛ يعنى، يارى كردن و وَلايت يعنى، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلايت و وَلايت، مانند دِلالت و دَلالت است و حقيقت آن «سرپرستى» است؛ ولىّ و مولا نيز در همين معنا به كار مى‏رود».(12)
- ابن اثير مى‏نويسد : «ولىّ؛ يعنى، ياور و هر كس امرى را بر عهده گيرد، مولا و ولىّ آن است». سپس مى‏گويد : و از همين قبيل است حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» و سخن عمر كه به على‏عليه السلام گفت : «تو مولاى هر مؤمنى شدى»؛ يعنى، «ولى مؤمنان گشتى».(13)
- صاحب صحاح اللغة مى‏نويسد : «هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گيرد، ولى او است».(14)
- مقاييس اللغة آورده است : «هر كس زمام امر ديگرى را به عهده گيرد، ولىّ او است».(15)
حال با گفته‏هاى صريح ارباب لغت، چگونه مى‏توان «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» را به «دوستى» صرف معنا كرد و سرپرستى اجتماعى و زمامدارى را از آن جدا ساخت؟ مگر نه اين است كه «ابن اثير» - لغت‏شناس معروف عرب و سنى - خودش تصريح مى‏كند كلمه «مولا» در روايت «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» از زبان پيامبرصلى الله عليه وآله و در واكنش عمر در همين معنا به كار رفته است؟
بنابراين استعمال ولايت در دوستى نياز به قرينه دارد و بدون آن، به معناى زمامدارى است. افزون بر آن در اين مورد همه قرينه‏ها به كاربرد آن در زمامدارى و مرجعيت دينى و سياسى و اجتماعى دلالت دارد.
2. خطاب تند و قاطع الهى : اگر حادثه غدير صرفاً براى اعلام دوستى حضرت على‏عليه السلام بود، آيا آن قدر اهميت داشت كه خداوند به پيامبرش وحى كند اگر آن را ابلاغ نكنى، رسالت الهى را انجام نداده‏اى : «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ إِنَّ اَللَّهَ لا يَهْدِى اَلْقَوْمَ اَلْكافِرِينَ»(16)؛ «اى پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن؛ و اگر نكنى پيامش را نرسانده‏اى. و خدا تو را از [ گزندِ] مردم نگاه مى‏دارد. آرى، خدا گروه كافران را هدايت نمى‏كند». آيا اين اخطار شديد اللحن به خوبى نشان نمى‏دهد كه مسئله بالاتر از اين حرف‏ها است؟ البته محبت اميرمؤمنان‏عليه السلام جايگاه بسيار بلندى دارد و يكى از نشانه‏هاى ايمان است؛ اما مولا در اينجا قطعاً به معناى محبت و منحصر به «ولاى محبت» نيست.
3. دوستى و ولاى محبت در قرآن : با واژه‏هايى چون «حب»، «مودّت» و ... اشاره شده است؛ چنان كه در مورد محبت اهل بيت‏عليهم السلام آمده است : «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى‏»(17)؛ «بگو : به ازاى آن (رسالت) پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان». بنابراين فرو كاستن معناى ولايت به محبت و مودّت و انحصار به آن، مغاير كاربرد قرآنى اين واژه است.
4. دلدارى خدايى : خداوند پيامبرصلى الله عليه وآله را دلدارى داده، مى‏فرمايد : در راستاى اجراى اين مأموريت، خداوند تو را در مقابل توطئه‏هاى مردم محافظت مى‏كند : «وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ». آيا اين مسئله نشان نمى‏دهد كه اين مأموريت، چنان مهم بوده است كه پيامبرصلى الله عليه وآله بيم آن داشته كه برخى بر اثر هواهاى نفسانى به مقابله برخاسته و عليه دين توطئه كنند؟! آيا فقط با اعلام دوستى حضرت على‏عليه السلام جاى خوف از توطئه بود؟
5. گزينش مكان : پيامبرصلى الله عليه وآله مكان جدا شدن و انشعاب مسافران را خود انتخاب كرد، تا همگى در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند و نيز دستور داد كسانى كه از آن مكان گذشته بودند برگردند و كسانى هم كه عقب مانده بودند، از راه برسند؛ اين نشانه چيست؟ اينكه دستور دادند شاهدان به غايبان، اطلاع دهند و اين خبر بزرگ را به گوش همگان برسانند، دلالت بر اين ندارد كه مسئله، براى امت اسلامى بسيار مهم و حياتى بوده است؟ آيا عاقلانه است كه پيشواى بزرگ مسلمانان، در آخرين سخنرانى عمومى خود، براى جمعيت باشكوه حج‏گزاران و در آن گرماى سوزان، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تأكيدات، با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد : «على را دوست داشته باشيد»؟
6. نزول آيه اكمال : پس از اجراى اين مأموريت، آيه نازل شد كه : «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِيناً»(18)؛ «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [ به عنوان ]آيينى برگزيدم». آيا نزول چنين آيه‏اى دلالت بر اين ندارد كه مسئله، بالاتر از صرف محبت بوده است؟ آيا فقط با دوستى حضرت على‏عليه السلام - نه رهبرى و پيشوايى آن حضرت - دين كامل شد و خداوند اسلام را پسنديد؟ اگر مسئله فقط دوستى و مودّت بود كه در اين رابطه آيه : «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِى اَلْقُرْبى‏»(19)، مدت‏ها پيش از آيه اكمال نازل گشته و از اين جهت نقصى در دين نبود. پس نتيجه مى‏گيريم كه آيه اكمال، پيام بسيار مهم ديگرى در بر دارد.
7. دليل ديگر : معرفى «ثقلين» است كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود : «انّى تارك فيكم الثقلين : كتاب اللَّه و عترتى ...»؛ «من در ميان شما دو چيز گران‏بها به وديعت مى‏گذارم : كتاب خدا و عترتم را». اكنون بايد پرسيد : چرا پيامبرصلى الله عليه وآله عترت را در كنار قرآن و به عنوان «ثقل اصغر» ذكر فرمود؟ آيا محبت اهل بيت‏عليهم السلام هم‏سنگ قرآن است يا امامت و پيشوايى و مرجعيت دينى و سياسى آنان؟
پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود قرآن و عترت از يكديگر جدا نمى‏شوند و امت بايد به هر دو چنگ بزنند. آيا صرف دوست داشتن قرآن، كافى است يا بايد از آن پيروى كرد و آن را امام و پيشواى خود دانست؟ هم‏سنگ قرار دادن قرآن و اهل بيت‏عليهم السلام از سوى پيامبرصلى الله عليه وآله، نشان مى‏دهد كه در مورد اهل بيت‏عليهم السلام، نيز بايد همين‏گونه رفتار كرد و آنان را سرمشق، الگو و پيشواى عملى خود قرار داد.
8. پيامبرصلى الله عليه وآله به مسئله ايفاى رسالت و سپس «اولويت» خود بر مؤمنان انگشت مى‏گذارد و بلافاصله موضوع «ولايت» را طرح مى‏كند؛ اين نشان مى‏دهد كه نوع ولايت مطرح شده در اينجا، از همان سنخ ولايت و اولويت پيامبرصلى الله عليه وآله بر مؤمنان است كه به موجب آن پيامبر خدا، حق تصرف در شئون دينى، سياسى و اجتماعى مسلمانان را دارد؛ نه صرف دوستى و محبت (بدون مشروعيت سياسى و اجتماعى).
9. پيامبرصلى الله عليه وآله مسئله ولايت را سه يا چهار بار تكرار مى‏كند؛ اين همه تأكيد براى چيست؟
10. اينكه پيامبرصلى الله عليه وآله در دعاى خويش مسئله يارى كردن امام على‏عليه السلام را مطرح مى‏كنند و بر تنها گذاشتن و يارى نكردن او نفرين مى‏فرستد، قرينه روشنى است بر اينكه ولايت مورد نظر، از نوع ولايت زعامت و رهبرى است، نه صرف محبت و علاقه قلبى؛ زيرا آنچه با اطاعت، و نصرت و يارى همگانى جامعه تلازم دارد، پيشوايى و رهبرى امت است، نه صرف محبت و علاقه قلبى.
11. برپايى حقيقت، همراه با امام على‏عليه السلام و همپايى آن دو نيز با ولايت، به معناى رهبرى تناسب دارد. به عبارت ديگر پيشوايى و مرجعيت دينى و سياسى امام على‏عليه السلام است كه مى‏تواند به برپايى حقيقت همگام با آن حضرت بينجامد؛ نه صرف دوستى و محبت آن حضرت.
12. پيامبرصلى الله عليه وآله بعد از اين حادثه فرمود : «اللَّه اكبر! بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من». نكته مهم در اينجا اين است كه اگر مقصود از «ولايت»، محبت باشد، ديگر قيد «بعد از من»، زايد است؛ زيرا محبت حضرت على‏عليه السلام مقيد به زمان پس از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله نيست. معنا ندارد منظور پيامبرصلى الله عليه وآله را اين بگيريم كه بعد از رحلت من، على را دوست بداريد! زيرا محبت على‏عليه السلام با حيات پيامبرصلى الله عليه وآله قابل جمع است؛ بلكه رهبرى امام على‏عليه السلام است كه پس از آن حضرت مورد نظر است؛ زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست.
13. بعد از اين ماجرا، مردم با حضرت على‏عليه السلام بيعت كردند. مگر دوستى بيعت دارد؟ بيعت در لغت به معناى التزام به فرمان‏بردارى و تبعيت است و حتى ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كرده، گفتند : «بخٍّ بخٍّ لك يا على! اصبحت و امسيت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة».
14.همه حاضران در آن جلسه از خطابه پيامبرصلى الله عليه وآله، مسئله «امامت و پيشوايى حضرت على‏عليه السلام» را فهميدند و بلافاصله «حسان‏بن ثابت انصارى» از پيامبرصلى الله عليه وآله اجازه گرفت و اشعارى زيبا سرود كه در يكى از ابيات آن، از زبان پيامبرصلى الله عليه وآله‏چنين مى‏گويد :
فقال له قم يا على! فانّنى‏
رضيتك من بعدى اماماً و هادياً
«پيامبر به او فرمود : اى على! برخيز، خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مى‏باشى».
ذكر اين نكته بايسته است كه «تقرير» - يعنى سكوت و عدم مخالفت پيامبرصلى الله عليه وآله در برابر يك سخن يا رفتار در نزد همه مسلمانان - حجت و جزء سنت است. بنابراين اگر مسئله غدير معنايى غير از امامت داشت، چرا پيامبرصلى الله عليه وآله سخنان «حسان‏بن ثابت» را تأييد كرده، او را تشويق فرمود؟ چرا ديگران اعتراض نكردند كه منظور پيامبرصلى الله عليه وآله «امامت و هدايت» امت نبوده است؟
15. نكته جالب توجّه ديگر، موضع‏گيرى‏هاى مخالفان مانند «جابربن نضر» يا «حارث‏بن النعمان الفهرى» است. در روايت است كه پس از انتشار سخن پيامبرصلى الله عليه وآله در غدير خم، وى نزد پيامبرصلى الله عليه وآله آمد و عرض كرد : «اى محمد! از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهيم كه جز خداى يگانه پروردگارى نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايى و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم. ما نيز همه اينها را از تو پذيرفتيم؛ ليكن به اين حد راضى نگشتى و پسر عمويت را بر ما برترى دادى و گفتى : «هر كه را من مولاى اويم، اين على مولاى او است». اكنون بگو كه اين سخن را از پيش خود گفتى، يا از جانب خدا؟ پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود : «سوگند به آنكه جز او خدايى نيست! اين مطلب از سوى خداوند است».
در اين هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت؛ در حالى كه مى‏گفت : خدايا! اگر آنچه محمدصلى الله عليه وآله مى‏گويد حق است، پس سنگى بر ما ببار، يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از طرف حق، سنگى بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت. آن گاه اين آيه نازل شد : «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ، مِنَ اَللَّهِ ذِى اَلْمَعارِجِ»(20)؛ «پرسنده‏اى از عذاب واقع شونده‏اى پرسيد كه اختصاص به كافران دارد [ و ]آن را بازدارنده‏اى نيست. [ و ]از جانب خداوند صاحب درجات [ و مراتب‏] است».
اكنون بايد ديد چه چيزى در سخن پيامبرصلى الله عليه وآله نهفته بود كه آن مرد خيره سر را برآشفته كرد؟ اگر صرف مسئله محبت و دوستى بود، آيا اين همه لجبازى و خيره‏سرى پديد مى‏آمد؟ به طور مسلّم مسئله بالاتر از اين بود. زيرا شخص ياد شده از طرفى دلى پر كينه نسبت به حضرت على‏عليه السلام داشت و از سوى ديگر، مى‏ديد با ولايت آن حضرت، بايد عمرى تحت فرمان و رهبرى ايشان سپرى كند واز سر بى‏خردى و كبر و كژانديشى، مرگ و عذاب را بر ولايت مولاى متقيان و فخر كائنات ترجيح داد.(21)
16. خود امير مؤمنان‏عليه السلام و ائمه اطهارعليهم السلام در اثبات امامت بارها به حديث غدير استناد كرده‏اند. عامربن واثله مى‏گويد : «در روز شورى با على‏عليه السلام كنار درب خانه ايستاده بودم و شنيدم او خطاب به آنان فرمود : من براى شما دليلى مى‏آورم كه احدى نمى‏تواند بر آن خدشه‏اى وارد كند. سپس فرمود :
اى جماعت! آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من به يگانگى خداوند ايمان آورده باشد؟ گفتند : نه!
- آيا در بين شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه با ملائك پرواز مى‏كند؟ گفتند : نه!
- آيا كسى از شما غير از من عمويى همچون حمزه شمشير خدا و شمشير رسول خداصلى الله عليه وآله دارد؟ گفتند : نه!
- آيا غير از من كسى از شما همسرى چون فاطمه، دختر پيامبرصلى الله عليه وآله و سرور زنان اهل بهشت دارد؟ گفتند : نه!
- آيا كسى از شما فرزندانى مانند حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشت دارد؟ گفتند : نه!
- آيا كسى از شما هست كه [ به دستور قرآن‏] پيش از نجوا با پيامبرصلى الله عليه وآله صدقه داده باشد؟ گفتند : نه!
- آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه پيامبرصلى الله عليه وآله درباره‏اش فرموده باشد : «من كنت مولاه فعلىٌ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره، ليبلّغ الشاهد الغائب؟» گفتند : نه!(22).
17. اگر مقصود از ولايت، همان محبت و دوستى باشد، آن گاه دعاى بعدى پيامبرصلى الله عليه وآله كه فرمود : «و احبّ من احبّه» تكرار و لغو خواهد بود. بنابراين وجود هر دو سخن نشان مى‏دهد كه اينها، دو موضوع متفاوت بوده و ولايت برتر از صرف محبت است؛ هر چند از لوازم ولايت، محبت و دوستى ولىّ است.
در پايان گفتنى است در رابطه با حقانيت شيعه، هزاران كتاب و مقاله به نگارش درآمده كه بسيارى از آنها مانند عبقات‏الانوار نوشته ميرحامد حسين لكنهوى، مشتمل بر ده‏ها مجلد است و تمام منابع و مدارك آن، بدون استثنا از منابع اوليه اهل سنت مى‏باشد(23).

...................) Anotates (.................
1) بقره (2)، آيه 124.
2) همان.
3) مائده (5)، آيه 67.
4) مائده (5)، آيه 3.
5) جهت آشنايى بيشتر با امامت در قرآن نگا : ناصر، مكارم شيرازى، پيام قرآن (تفسير نمونه موضوعى)، (تهران : دارالكتب الاسلامية، چاپ چهارم، 1377)، ج 9.
6) الف. محمد عبدالرؤف، المناوى، فيض القدير، شرح الجامع الصغير، (بيروت : دارالكتب العلمية، الطبعة الاولى)، ج 4، ص 470؛
ب. جمال الدين محمد، الزرندى الحنفى، نظم الدرر السمطين فى فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين، (مكتبة اميرالمؤمنين العامة، الطبعة الاولى، 1377ه.ق - 1958م)، ص 130.
7) براى آگاهى بيشتر ر.ك :
الف. مرتضى، مطهرى، امامت و رهبرى، (قم : صدرا)؛
ب. رهبرى امام على‏عليه السلام در قرآن (ترجمه المراجعات)؛
پ. تيجانى سماوى، آن گاه هدايت شدم؛
ت. ابراهيم، امينى، بررسى مسائل كلى امامت.
8) مائده(5)، آيه 67.
9) همانا خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و بر آنان از خودشان اولى‏ مى‏باشم. پس هر كه را مولا منم على مولاى اوست».
10) خدايا! دوستى گزين با هر كه او [ على‏] را دوست دارد و دشمن دار هر كه او را دشمن دارد؛ دوستش دار آنكه با او دوستى ورزد و خشمگين باش از آنكه به او خشم مى‏ورزد؛ يارى كن آنكه او را يارى كند و خوار گردان آنكه او را تنها گذارد و به او پشت كند؛ و حق را همپاى او بپادار».
11) على اكبر، قرشى، خاندان وحى، (تهران : دارالكتب الاسلاميه، چاپ اول 1368)، ص 152 - 157.
12) الراغب الاصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص 570.
13) ابوالحسن على‏بن عبدالواحد، ابن اثير، النهاية فى غريب الحديث والاثر، ج 5، ص 227.
14) اسماعيل‏بن حماد، الجوهرى، الصحاح فى لغة العرب، تحقيق احمدبن عبدالغفور عطار، (بيروت : دارالعلم للملايين)، ج 6، ص 2528.
15) معجم مقاييس اللغة، ج 6، ص 141.
16) مائده (5)، آيه 67.
17) شورى‏ (42)، آيه 23.
18) مائده (5)، آيه 3.
19) بگو : به ازاى آن [ رسالت‏] پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان» : شورى (42)، آيه 23.
20) معارج (70)، آيات 1 - 3.
21) براى آگاهى بيشتر ر.ك : الغدير، ج 1، صص 239-246.
22) براى آگاهى بيشتر ر.ك : الغدير، ج 1، صص 159- 213.
23) براى مطالعه بيشتر ر.ك :
الف. ابراهيم، امينى، بررسى مسائل كلى امامت؛
ب. مرتضى، مطهرى، امامت و رهبرى، (قم : صدرا)؛
پ. تيجانى سماوى، آن گاه هدايت شدم، ترجمه : سيد محمد جواد مهرى؛
ت. همو، اهل سنت واقعى كيست؟، ترجمه : سيد محمد جواد مهرى؛
ث. همو، از آگاهان بپرسيد، ترجمه : سيد محمد جواد مهرى؛
ج. علامه عسكرى، عبداللَّه‏بن سبا، ج 1- 3؛
چ. همو، نقش ائمه در احياى دين، ج 1- 15؛
ح. همو، يكصد و پنجاه صحابى ساختگى؛
د. همو، نقش عايشه در تاريخ اسلام؛
ذ. همو، انديشه‏هاى اسلامى در ديدگاه دو مكتب (ترجمه معالم المدرستين)، ج 1- 2،
ر. علامه سيد شرف الدين، رهبرى امام على‏عليه السلام در قرآن (ترجمة المراجعات)؛
ز. علامه طباطبايى، شيعه در اسلام؛
ص. علامه جواد شرى، شيعه و تهمت‏هاى ناروا؛
ض. سيد رضا، حسينى نسب، شيعه پاسخ مى‏گويد؛
ط. صالح الوردانى، فريب؛
ظ. سيد محمد، جواد مهرى، خاطرات مدرسه؛
ع. محمد صادق، نجمى، سيرى در صحيحين؛
غ. ميرحامد حسين، اللكنهوى، عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، بى‏تا، بى‏جا؛
م. شهيد تسترى، احقاق الحق.
ن. على اصغر رضوانى، شيعه‏شناسى و پاسخ به شبهات، ج 1 و 2.
[پايان كد انتخابي]
منابعي براي مطالعه درباره شخصيت حضرت زهرا(س):
1- نهج الحياه (فرهنگ سخنان فاطمه)، محمد دشتي، مؤسسه تحقيقاتي اميرالمؤمنين(ع)
ُ2- زندگاني زهرا(س)، محمد باقر مجلسي، ترجمه محمد روحاني علي آبادي، مهام تهران
3- فرهنگ فاطميه (الفباي شخصيتي حضرت زهرا(س)) مهدي نيلي پور، مرکز فرهنگي شهيد مدرس اصفهان
4- زهرا، برترين بانوي جهان، ايت الله مکارم شيرازي، هدف قم
5- جامي از زلال کوثر، محمد تقي مصباح يزدي، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني
6- چشمه در بستر، سيد مسعود پورسيدآقايي
7- برترين بانوي عالم، استاد ابراهيم اميني
8- فاطمه زهرا از تولد تا شهادت، سيد کاظم قزويني، ترجمه حسين فريدوني.
در زمينه شيعه شناسي و اعتقاد به امامت مى‏توانيد از كتاب‏هاى زير استفاده كنيد.
- راه ما، راه و روش پيامبر ما، علامه امينى، ترجمه: موسوى همدانى
- شيعه در اسلام، علامه طباطبايى
- حق‏جو و حق‏شناس (ترجمه المراجعات)، علامه سيد شرف‏الدين، ترجمه محمد رضا امامى
- شب‏هاى پيشاور، سلطان الواعظين شيرازى
- همراه با راستگويان، تيجانى سماوى، ترجمه: سيد محمد جواد مهرى
- عبداللّه بن سبا، ج 1 - 3، علامه عسكرى
- نقش ائمه در احياى دين، ج 1 - 15، علامه عسكرى
- يكصد و پنجاه صحابى ساختگى، علامه عسكرى
- انديشه‏هاى اسلامى در ديدگاه دو مكتب (ترجمه معالم المدرستين)، ج 1 - 2، علامه عسكرى، ترجمه: دكتر جليل تجليل
- شيعه پاسخ مى‏گويد، سيد رضا حسينى نسب
- فريب، صالح الوردانى
- خاطرات مدرسه، سيد محمد جواد مهرى
- سيرى در صحيحين، محمد صادق نجمى
- آنگاه هدايت شدم، تيجانى سماوى، ترجمه: سيد محمد جواد مهرى (به پيوست ارسال مي گردد)
- اهل سنت واقعى كيست؟، تيجانى سماوى، ترجمه: سيد محمد جواد مهرى
- از آگاهان بپرسيد، تيجانى سماوى، ترجمه: سيد محمد جواد مهرى
- اهل بيت، كليد مشكل‏ها، تيجانى سماوى، ترجمه: سيد محمد جواد مهرى (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 2/222325)