تجرد روح

در رابطه با روح سه ديدگاه وجود دارد:
1- نظريه ماترياليستى:
روح جسمانية الحدوث و جسمانية البقاء است. در اين نگرش وجود روح مجرد انسانى به كلى نفى شده و حركات حياتى آن به فعل و انفعالات فيزيكى شيميايى تفسير گرديده‏است. چنين تفسيرى داراى اشكالات زيادى است و الهيون بطلان آن را با دلايل محكمى ثابت كرده‏اند.
2- نظريه ايده آليستى:
روح روحانية الحدوث و روحانية البقاء است. طبق اين نگرش روح از قبل وجود داشته و سپس با بدن متحد مى شود. اين ديدگاه كه منسوب به افلاطونيان است نيز اشكالاتى دارد از جمله چگونگى ارتباط يافتن آن با جسم در حال حاضر اين ديدگاه نيز منسوخ گرديده است.
3- نظريه رئاليستى:
روح جسمانية الحدوث و روحانية البقاء است اولين بيان كننده اين ديدگاه ملاصدرا است كه بر اساس حركت جوهرى و تأييد گرفتن از آياتى چند از كلام الله مجيد، معتقد است روح بر اثرتكامل جوهرى ماده پديد مى‏آيد؛ يعنى، وقتى ماده در بستر تكاملى خود قرار گيرد به جايى مى‏رسد كه تمام چارچوب‏هاى مادى را مى‏شكند و وارد مرحله و مرتبه وجودى بالاترى؛ يعنى، «عالم مجردات» مى‏شود. طبق اين نگرش اشكالات دو ديدگاه فوق بر طرف گرديده است.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: اصالت روح در قرآن، جعفرسبحانى.
اما اين كه در صورت مجرد بودن روح، چطور مى‏شود يك چيز مثل انسان در عين حال كه مادى است مجرد هم باشد؟ در پاسخ گفتنى است كه منظور از مجرد بودن روح، تجرد محض نيست؛ زيرا مجردات داراى مراتبى است. روح و عقل آدمى نيز مجردى هستند كه تعلق به ماده دارند و در اثر رشد و حركت ماده به وجود آمده‏اند (مثلاً جنين در اثر رشد و حركت در رحم مادر، داراى روح و حيات بشرى مى‏گردد و روح وى به طور كلى بى‏ربط از ماده نيست).
فلاسفه قائلند كه بعد از مرگ نيز روح، مجرد محض نمى‏گردد و بقاى تجردى آن در ضمن تعلق به ماده و جسم برزخى است؛ برخلاف وجود خداوند كه يك مجرد محض است.

براي آگاهي بيشتر در اين زمينه به مطالبي که در دو بخش خواهد آمد توجه نماييد. نخست به توضيح مشروحي درباره ي روح مي پردازيم و پس از آن نسبت ميان بدن و روح را، که در بردارنده ي پاسخ قسمت دوم پرسش است ، باز گو مي کنيم.
بخش نخست : توضيح عالم فرامادي روح (مطالب اين بخش از داده هاي دانش روح شناسي نوين فراهم آمده است. دانشمندان اين علم با تأکيد بر جنبه هاي روانشناختي انسان و با استفاده از روش احضار روح به حقايقي درباره روح دست يافته اند سعي ما بر آن است که داده هاي دانش معرفه النفس جديد را با آموزه هاي قرآن و روايات و فلسفه و عرفان اسلامي محک بزنيم.
ارتباط با روح و سخن گفتن با آن امري ممکن است و قرآن و روايات برآن صحه مي گذارد ر.ک: سبحاني جعفر، اصالت روح از نظر قرآن ، قم ، مؤسسه تحقيقاتي و تعليماتي امام صادق، ج ،2 1377 ، ص96 تا 145 (البته اين به آن معني نيست که تمام ادعاهاي ارتباط با روح درست و پذيرفتني قلمداد شود، بلکه سخن در مکان وقوع آن است).
فهرست مطالبي که در اين بخش خواهد آمد از اين قرار است:
1ـ موقعيت و جايگاه روح
2ـ دليل وجود روح و مکان آن
3ـ برخي ويژگيهاي روح
4ـ انسان در عالم روح
5ـ ادراکات و عواطف در عالم روح
6ـ عالم روح عالم تحول حيات
7ـ سيماي جسم غير مادي در عالم روح.
8ـ تصوير کلي طبيعت در عالم روح
9ـ منازل عالم روح
10ـ شهرهاي عالم روح
11ـ وسايل تفريح در عالم روح
12ـ آيا ارواح از آينده خبر مي دهند؟
13ـ زندگي اجتماعي در عالم روح
14ـ علني شدن حقايق در عالم روح
موقعيت و جايگاه روح
[صدر المتالهين(ره) درباره روح مي گويد: «برخي آيات مثل ؛ «نفخت فيه من روحي» که در آن «روح» به خدا نسبت داده شده است ، دلالت بر شرافت ذاتي روح دارد و تهي بودن آن از «جرم» مادي را مي رساند، و رواياتي همچون؛ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» از شرافت روح و تجرد ذاتي آن ، و قابليت قرب الي الله در صورت کامل شدن آن حکايت مي کند»
او درباره ماهيت (= چيستي) روح و رويکرد ديني (=اسلام) به حقيقت آن مي گويد: «گروهي از انديشمندان مسلمان از طريق تفکر در اين عرصه قدم نهاده اند، برخي نيز از راه ذوق و وجدان، نه از راه تفکر و استدلال و قواعد انديشه، پاي در اين وادي گذاشته اند . سخنان اهل ذوق (=عرفا) تاويل آيات و روايات و برداشتي احتمالي است نه تفسير و نظر قطعي، بنابراين نمي توان بر آنها اشکال کرد که ؛ شما در فرايند حرام تفسير به راي گرفتار آمده ايد: خلاصه آنکه داده هاي عرفاني اي که درباره «ماهيت روح» براساس آيات و روايات به دست آمده است ، تمام حقيقت آن را بيان نمي کند، و تنها بعضي از مقامات و درجات نفسي (= ملکوتي) و عقلي(=جبروتي) روح را در بر مي گيرد، زيرا علم و ادراک مادي انسان از دست يابي به درک «تجرد روح» و مسائلي از قبيل آن ، ناتوان است. پس همان طور که خدا و رسول او(ص) و امامان(ع) از بيان حقيقت روح خود داري کرده اند ، ما نيز مؤدبانه از آنها پيروي مي کنيم و از حقيقت سري و پر رمز و راز روح ، که خفي (=پنهان) و اخفي (=پنهان تر) است، سخن به ميان نمي آوريم.»
براساس سخن ملاصدرا(ره) ، تعاليم دين اسلام هيچ گاه در مقام بيان حقيقت روح نيست زيرا فرا چنگ انسان طبيعي و ادراکات محدود او نمي آيد. رويکرد عرفاني نيز با تأويل قرآن و روايات و برداشت احتمالي از آن ، سيمايي کامل از حقيقت روح ارائه نمي دهد پس براي درک حقيقت روح چاره اي جز آن نيست که از تيرگي هاي طبيعت مادي رخت بر بست و از توجه قلبي به دنيا و مظاهر آن روي گرداند و مجرد شد. (
ملاصدرا، مفاتيح الغيب، محمد خواجوي، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چ 1 1363، 527و 529). البته قرآن و روايات از مرتبه نازله روح ، که ذهن آدمي آن را مي فهمد، سخن گفته است.
آيه هاي قرآني راجع به بهشت و نعمات محسوس (به حس مثالي لطيف و شفاف) و نيز جهنم و عذاب هاي اخروي آن مربوط به مرتبه نازله عالم روح است.
داده هاي روح شناس نوين درباره روح مربوط به همين مرتبه نازله است. بنابراين نمي توان تمام واقعيت عالم روح را در ميان داده هاي اين علم جستجو کرد.]
[صدرالدين شيرازي مي گويد: «صورت هاي حسي قوالب و کالبدهايي هستند براي صور خيالي و صور خيالي ارواح و واقعيت صور حسي هستند» (ملاصدرا، رساله الحشر، محمد خواجوي ، تهران ، انتشارات مولي، ص 47).
براساس اين ديدگاه ، که نهادي استوار يافته بر آموزه هاي اسلامي دارد، عالم ماده ، نشانه اي از عالم مثال (و به تعبير روانشناسان روح شناس؛ «عالم روح ») است.
سيد جلال الدين آشتياني، عارف نامور و فيلسوف معاصر، در شرح مقدمه قيصري، برفصوص الحکم مي گويد: «اهل معرفت گفته اند آنچه موجود در عالم حس و ماده است، در عالم برزخ نزولي به نحو اتم و اعلي موجود است، با امري زائد ، ولي حقايق موجود در عالم مثال بنحو اتم در عالم ماده نيست، بلکه عالم ماده صورت نازله و تعيين عالم برزخ است (آشتياني، جلال الدين ، شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحکم، تهران، انتشارات امير کبير، چ 3 ، 1370، ص 507).
سخن ياد شده بر نشانه بودن عالم ماده از عالم مثال (و به عبارتي برزخ مهر تأييد مي زند)].
عالم ماده آغاز و انجام هستي نيست بلکه نشانه اي است از زادگاه اصلي - يعني عالم روح _ پديده هاي مادي اي که از ماهيت قدم بيرون مي نهند، هيچ گاه به خواص مادي خويش بر نمي گردند بکله خود را به لباس جسم غير مادي غير قابل وزن مي آرايند.
دانشمندان روح شناس به اين حقيقت دست يافته اند که تنها عالم حقيقي روح است و عالم مادي به وسيله حواص مادي انسان ساخته و يافته مي شود و اين ادراک به روح منتقل مي گردد. ر.ک: عبيد، رؤوف الانسان روح لاجسد، قاهره، دارالفکر ، 1966 م، ج 2، ص 23
[ عالم روح از ديدگاه روح شناسي نوين ، همان عالم ملکوت (و به عبارتي عالم مثال) از نظرگاه عرفاني است و به آن در آيات وروايات ، برزخ» اطلاق مي شود. اين عالم عالمي است تهي از ماده اين جهاني ماده سازنده جهان طبيعت، مرکب و فنا شونده است ولي ماده سازنده جهان ملکوت مرکب و فنا شونده نيست. اما با اين حال جهان ملکوت، جهان محسوس است که پديده هاي آن داراي تصوير، و قابل اشاره و امتيازند و به دليل «محسوس بودن» با عالم ماده تشابه دارد. (دقت کنيد که «محسوس بودن» و «مادي بودن» يکسان نيست. حس انسان نيز منحصر در احساسات مادي نيست.) بعداً خواهيم گفت که براساس نظريات روح شناسي تجربي و عرفان اسلامي، روح ساکن در عالم روح (=ملکوت) مي تواند در شرايطي خاص، در تصويري کاملاً شبيه جسم مادي متمثل گردد و پيش روي حس بينايي انسان قرار گيرد.
دانش روح شناس تجربي با چنين تجسد مثالي از انسان ارتباط برقرار کرده است به همين دليل مي توان گفت داده هاي اين علم از عالم مثال (=ملکوت يا روح) سخن به ميان آورده است و به همين خاطر احکامي که براي روح بر مي شمارد مربوط به همين عالم است. دانشمندان علم روح شناسي چنين عالمي را حقيقت يگانه عالم ماده مي دانند.
اما از ديدگاه عرفان اسلامي، که منبعث از آيات و روايات و شهود روحاني است، فراتر از عالم روح (=ملکوت) ، عوالم ديگري نيز وجود دارد، عوالمي که از هر گونه شباهت به عالم طبيعت تهي است و از هرگونه محسوس بودن يا متمايز گشتن. نشاني در خود ندارد.
عوالم فراملکوتي که در انتها به هستي مطلق و مبدا هستي (=خداوند) مي رسد، حقيقت و باطن عالم طبيعت و ملکوت است. دست يابي به ادراک چنين عوالمي، تنها از رهگذر انسان کامل فراملکوتي (پيامبران و امامان) و کشف و شهود روحاني امکانپذير است.
روح شناسي نوين که بر تجربه انسان استوار است، از درک چنين عوالمي که جاي هيچ گونه حس و تجربه اي در آن نيست ناتوان است و به همين دليل تنها عالم حقيقي را عالم روح (=ملکوت) مي داند.
براي اطلاعات بيشتر ر.ک: رساله الحشر/ 32 ـ 49 ]
[اگر اين سخن روانشناسان به معناي «هيچ انگاري» و «بطلان حقيقي جهان» باشد از نگاه فيلسوف عقل مدار سخني گزاف و نابجاست اما اگر به اين قدرت قلمداد شود که جهان مادي با توجه به ظرفيت ادراکي روح، چهره ي ديگري به خود مي گيرد، سخن يکسره صحيح و پذيرفتني است. به عبارتي آنکه که آدمي و ادراکات و احساسات او توانمند و مجرد از ماده گشت ، عام مادي را به گونه اي ديگر مي بيند و جهان نو در ديده ي عريان بين او نقش مي بندد.]
2- دليل وجود روح و مکان آن
معلومات اوليه فيزيکي روشن مي سازد که ذرات محسوس مادي از شبکه ي الکترون ها و پروتون ها ساخته مي شوند. الکترون ها و پروتون ها در فاصله بسيار زيادي از هم واقع شده اند به گونه اي که فاصله بعضي الکترون ها با هم، و نيز فاصله الکترون ها از پروتون ها، به نسبت حجم آنها فاصله ميان ستاره ها ، و يا ستاره و خورشيد به نسبت حجم آنها است! حتي اين شبکه الکتروني و پروتوني، وجود حقيقي اي به غير از آنچه حواس ما درک مي کند نيست! (الانسان روح لا جسد، ج 2، ص 56).
بايد پرسيد که چه چيزي ميان الکترون ها و پروتون هاي بي جان و مادي که نسبت به حجم سلول فاصله اي بسيار دور از هم دارند ارتباط برقرار مي سازد وباعث قوام و شکل گيري سلول مي شود؟
بدون ترديد، عامل مادي از عهده ي اين انسجام بر نمي آيد زيرا با توجه به ساختار شبکه ي الکتروني _ پروتوني عامل مادي ، سؤال پيشين دوباره مطرح مي شود. پس بايد عاملي غير مادي (=روح) در اين ميان قدم نهد و انسجام ذرات مادي را باعث گردد.(اين دليل علم روح شناسي تنها براي اثبات روح در مرحله جسم مثالي کافي است. بنابر اين دليل ، در مرتبه جسم مادي، جسمي مثالي (=غيرمادي) وجود دارد اما اين روح که در قالب جسم مثالي در کنار جسم مادي است ، آيا حقيقت ديگري دارد يا نه؟ يعني مرتبه بالا تر از عالم روح (=ملکوت) هم وجود دارد؟ از ديدگاه فلسفه اسلامي و عرفان روح در عالمي ديگر ـ که زادگاه حقيقي اوست ـ ريشه دارد و آن عالم جبروت (=مجردات محض يا عقل) است . پس روح در عالم جبروت، مجرد محض است و هيچ شباهتي به ماده ندارد. و در عالم ملکوت ، مجرد تام نيست و هنوز شباهت هاي به جسم مادي، مثل هيأت و صورت ، دارد ر. ک رساله الحشر / 47).
با توجه به آنچه گذشت، مي توان دانست که هر جا پديده اي مادي باشد و روح نيز وجود دارد و عالم روح درون دنياي مادي منزل گرفته است. (اين حرف روح شناسان براساس تغاير روح و بدن است بعدا خواهيم گفت که بدن نمود مادي روح است و تغاير جوهري ميان آن دو نيست. البته اين به آن معنا نيست که پديده غير مادي و به اصطلاح فلسفي «نفس» ، در همه موجودات از درجه کمال يکساني برخوردار است وجود غير مادي، در جماد، نبات، حيوان ، انسان و ملائکه مثالي وجود دارداما اين موجود غير مادي (=نفس) در هر موجودي از استعداد و توان خاصي برخوردار است استعداد نفس انساني، از نبات و جماد و حيوان بيشتر است و بهتر مي تواند کمالات را کسب کند و به تکامل برسد حتي يک ترکيب مکانيکي نيز داراي نفس است اما نفسي بسيار ضعيف و کم استعداد، خلاصه اين که تمام پديده هاي هستي داراي نفس (= روح) مثالي اند و از علم و شعور بهره مندند اما اين شعور و علم و حيات داراي مراتب و درجات است در برخي بسيار ضعيف مثل ترکيبات مکانيکي و در بعضي قوي مثل ترکيبات ارگانيکي و در ميان خود ترکيبات ارگانيکي نيز نفس انسان از همه توانمندتر و پر استعدادتر است.
در شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحکم آمده است: «هر نوعي از انواع موجود در اين عالم از جماد و نبات و حيوان و انسان داراي روح و معني ومثالند و از ملکوت عالم نصيب و بهره دارند فرقي که هست ملکوت پاره اي از انواع ظاهرتر است و در برخي موجودات خفي است لذا ملکوت در جمادات غير ظاهر است ولي در نباتات تا اندازه اي ظاهر است چون نفس نباتي حظي از ملکوت دارد و تا اندازه اي از ماده جسماني ترفع دارد. در آيات و روايات طواهر و نصوص متعددي بر سريان شعور در همه حقايق وجود دارد نظير: «ان من شيء الا يسبح بحمده ولکن لاتفقهون تسبيحهم» (ر.ک : شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحکم / 494 _ 495).
صورت انساني به واسطه داشتن مدارک و مشاعر ظاهري و باطني بزرگ ترين دليل و برهان بر وجود مطلق است و بالاترين دليل و شاهد بروجود عوالم سه گانه عالم حس (=طبيعت) و خيال منفصل (=عالم ملکوت يا به تعبيري عالم دوزخ) و عقل (=جبروت) است» براساس سخن ياد شده ملکوت انسان و استعدادات نفساني او از ديگر موجودات برتر است).
3- برخي ويژگي هاي روح
يکي از خصوصيات روح ، «حيات بخشي» به ماده ي بي جان است روح، پديده هاي مادي را جاندار و زنده مي کند و با توجه به استعداد شيء، اداره امور آن را عهده دار مي شود. ر.ک: جامي، عبدالرحمن، نقدالنصوص في شرح نقش الفصوص، ويليام چيتيک، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چ 2، 1370، ص 215 ـ 216
ويژگي ديگر آن که بر خلاف عالم ماده که در آن انديشه و اميال انساني پاي در قيود اين جهاني دارد، حقيقت و معرفت تنها قبله گاه انديشه و ميل انساني در عالم روح است. تفکر و تمايلات آدمي در جهان غير مادي از دام قيود دنيوي مي رهد و رشد و اتصال به بي نهايت را نظاره گر مي شود. عالم اثبات شده توسط دانشمندان روح شناس، انتهاي عالم نيست در عالم روح تکامل انسان به پايان نرسيده است بلکه هرگاه که روح از هر گونه نمود محسوس و متمايز، يعني جسم مثالي، تهي شد و به لطافت محض دست يافت، در عالم فراملکوتي جبروت، که از هر گونه نشان محسوس عاري است، به مقام فناي در هستي مطلق و اتصال به بي نهايت رسيده است . چنين روحي، مي تواند بي نهايت مراتب کمال را طي کند.
در کتاب مولوي نامه، «فنا» (= اتصال به بي نهايت) چنين تعريف شده است: «فنا » يعني: تعينات (هرگونه نمود مادي و محسوس ، چه محسوس به حس دنيوي و چه محسوس به حس ملکوتي) روح، در هستي مطلق و بي انتها، فاني و مستهلک گردد و وجود «روح» عين وجود حق جل و علا شود. روح فاني در هستي مطلق و پيوسته به بي انتها، قطره اي است به دريا پيوسته، وجود او و جنبش و آرامش او و هر عملي که از او صادر شود تابع درياست. (ر.ک: همايي، جلال الدين، مولوي نامه، تهران، شوراي عالي فرهنگ و هنر، ج 1، 1354، ص 98). (اين عقيده با نظر حکماي اسلامي سازگار است صدرالمتالهين مي گويد: «هر چه از اين عالم (=عالم طبيعت) بالا مي رود نخست به آن عالم که عالم اجسام رهاي از ماده است مي رسد پس جسمي که در آنجاست عين ادراک است چون آن عالمي زنده و ادراکي است که ماده در آن نيست و حس در آنجا به عينه تخيل است» (ر.ک : رساله الحشر / 38)
ويژگي هاي ديگر عالم روح از زبان يکي از دانشمندان روح شناس بدين قرار است: «هر چه بر سطح زمين مشاهده مي کنيم در آن عالم وجود دارد
[صدرالمتالهين دراين باره مي گويد: هر چه در جهان مادي پديدار است در عالم آخرت (=فرامادي) از صورتي ماندگار بهره مند است. اما ميان آسمان و زمين و حيوانات و... جهان مادي و جهان فرامادي، تفاوتي ژرف، جدايي افکنده است و اساساً تمام پديده هاي ان جهان در قالب هستي اي برتر و فرازمند که از جنس حيات جهان کنوني نيست، زندگي خود را پي مي گيرند (صدرالدين محمد شيرازي، الحمه المتعاليه في الاسفار العقليه الاربعه، قم ، انتشارات مصطفوي، ج 9، ص 268 و 295 ، 1379ه ؛ رساله الحشر، ص 39).
مردان و زنان همانند اين دنيا در آن جهان به زندگي مشغولند. در آنجا زندگي راحت تر است و هيچ کس از خطرها و آزارها در وحشت به سر نمي برد تمام موجودات در زندگي ابدي خويش ، خوش و کامرانند و هيچ گاه مرگ بر آنها سايه نمي افکند. دنياي غير مادي (دنياي انتقال از مراتب پايين به بالاست و براساس اين انتقال جسم غير مادي حالتي را رها مي کند و به حالتي بالاتر مي رسد تغيير و تحول ياد شده از طريق تعالي و فرازمند شدن جسم غير مادي تأثير يافته از روح ، انجام مي گيرد و رشد معرفت و اخلاق را به بار مي آورد.
[تنعم انسان ها و حقايق عوالم بهشتي (=عالم ملکوت و به تعبيري عالم روح) زوال ناپذيرند و به تعبير قرآن: «و ما هم منها بمخرجين» (حجر، آيه 48) اشارات و نکات موجود در آيات و روايات دلالت دارد که ورود به برزخ بعد از مرگ خود يک حرکت تکاملي و سرفصلي از حرکت کلي تکاملي انسان به سوي حق است که با اين انتقال روح در افق بالاتري از وجود قرار مي گيرد و بعد از ورود به برزخ براساس راه و روش صحيحي که در نظام قبل داشته ، به سير و حرکت خود و به تکامل و تقرب خود ادامه مي دهد. شور و اشتياقي که در عالم برزخ با بالا رفتن ردک و شعور و يا تجلي جمال و جلال حضرت حق عايد روح مي شود موجب انجذاب او به سوي حضرت حق مي شود. (ر.ک: شجاعي، محمد ، معاد يا بازگشت به سوي خدا، شرکت سهامي انتشار ، ج 1 ، چ 2، 1376 ص 141 و 155).
از ديدگاه عرفان اسلامي عالم روح (=ملکوت) محکوم به حکم مواد جسماني نيست و از حرکت و تجدد و کون و فساد و فنا معراست ، در لسان شرع انور از آن تعبير به عالم برزخ شده است جسم نوراني، علمي، زنده و حي است و حيات ذاتي وجود عالم مثال است : «و ان الدار الاخره لهي الحيوان لو کانوا يعلمون» (عنکبوت، آيه 64) (ر.ک شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحکم ، ص 484).
مهم ترين ويژگي حيات عالم روح ، تاثير روح در ماده است اين تأثير بدون هيچ استثنايي در همه پديده هاي جهان فرا طبيعي ديده مي شود زيرا هستي و حيا ت آن جهاني، تنها لباس غير ماديت (=روحي و عقلي) در بر دارد و در حقيقت آفرينش به فکر روش زندگي روزمره حيات عقلي به حساب مي آيد.(از ديدگاه عرفان اسلامي تصرفات و ابداعات برزخي ناشي از اقتدار روح است و ماده برزخي چون به صرف تجلي روح و ظهور و تعين نفس قائم است و احتياج به جهات اعدادي از قبيل حرکات و استمالات و تدرجات ندارد و قابل محض است و تابع مشيت و اقتدار ارواح است (يعني آنچه را بخواهد مي آفريند) ر.ک: شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحکم / 511).
مثلاً به سبب مرگ فيزيکي، جسم غير مادي انسان در عالم فرامادي عريان متولد مي شود اين جسم جديد، نيازمندي خود به لباس را احساس مي کند و عقل (=روح) لباسي متناسب و مانوس با زندگي دنيوي او، براي او مي آفريند.
ساکنان عالم روح با انديشه خود گل ها و نباتات و ... را مي آفرينند (لازم به يادآوري است که جسم مخلوقات مثالي (=روحي) شفاف تر و لطيف تر (=نوراني تر) از جسم پديده هاي عالم طبيعي است و در واقع سراسر عام روح (=ملکوت) را ظرافت و لطافت در بر گرفته است در مقام تشبيه، اکسيژن و هيدروژن هر دو از خانواده گازها هستند . و از چنان شفافيتي برخوردارند که باچشم ديده نمي شوند، اما وقتي به هم مي پيوندند و آب را پديد مي "آورند ، از لطافت پيشين آن کاسته مي شود و به صورت آب نمودار مي گردد حال اگر "آب نيز در شرايط برودت منجمد شود، لطافت خود را از دست مي دهد پس براي تقريب به ذهن مي توان گفت که موجوات طبيعي همچون آب هستند و پديده هاي عالم روح همچون اکسيژن و هيدروژن وقتي آب لطافت پيدا کند به صورت گاز در مي آيد و اگر از لطافتش کاسته شود به صورت يخ جلوه گر مي شود البته اينها همه تشبيه بود و حقيقت چيز ديگري است).
ديگر نيازي به روش هاي کشاورزي نمي بينند. در جهان عقل تمام اجسامي که از نظر ساکنان عالم ماده خشک و بي روح اند ، محسوس و زنده يافت مي شوند زيرا هر پديده ي به ظاهر سخت و بي روح دو بعد دارد، بعد مادي و بعد غير مادي چنين تأثيري ، با ترقي و پيشرفت حيات و هستي افزون مي شود و با پايين آمدن کاستي مي پذيرد. (ر.ک : الانسان روح لا جسد ، ج2، ص 113 - 117).
4. انسان در عالم روح
انسان در جهان غير مادي به صورت «مرد» و «زن» زندگي مي کند (در روايات اسلامي آمده است که روح در همان شکلي که در دنيا داشته به بهشت مي رود. (ر.ک: انسان از آغاز تا انجام / 85 ـ 86)بنابراين مرد و زن بودن روح در عالم آخرت امري صحيح است هر چند مرد و زن بودن متناسب با آن عالم است).
آن کس که در سنين جواني به آن عالم قدم نهاده هميشه جوان خواهد ماند و آن که در طفوليت به آنجا پا گذارد، رشد و نمو مي کند تا به سنين جواني برسد و شخصي که در سالهاي پيري در آنجا قدم نهد، تدريجاً به عالم جواني بر مي گردد زيرا عالم روح، عالم جواني و نشاط است، نه پيري و کسالت. (الانسان روح لا جسد ، ص 2، ص 94).
[از ديدگاه هاي عرفاني، عالم روح شبيه عالم ماده است و موجودات ساکن آن به صورت لطيف و تهي از ماده و حرکت، به زندگي مشغولند پس مرد و زن دنيوي، با صورتي زيباتر و لطيف تر، بسيط و تهي از ماده، در آن جهان مسکن گزيده اند. ولي تمثل و تجسد انسانها ، بستگي به اقتدار روح و نوع تجلي آن دارد. پس مي شود روح يک انسان به صورت پير ، جوان و کودک تجلي و تجسم پيدا کند . شايد هم تجلي و تجسم روح بسته به ادراک و اميال و اعمال او در دنيا، او را از صورت و تجسم انساني بيرون آورد. قرآن درباره کسي که به جاي قسط و عدل ظلم و جور روا داشت مي گويد: «و اما القاسطون فکانوالجهنم حطبا» (جن، آيه 15). چنين انسان ظالمي، از ديدگاه قرآن ، خود هيزم افروخته است. يعني نفس و روح او به صورت آتش افروخته تجلي مي کند او ديگر صورتي از انسان در خود ندارد. بلکه تجسد و تجسم آتش است.
درباره انسان هاي مقرب نيز آمده است: «فاما ان کان من المقربين. فروح و ريحان و جنه نعيم» (واقعه / 88 _ 89). بنابراين آيه روح پاک و نوراني، به صورت روح و ريحان، و بوستاني از نعمت تجلي مي کند. و جسم مثالي او، در هيأت حيات و راحتي و بهشت ، متسجد مي شود.
5. «ادراکات و عواطف در عالم لوح »
ادراکات و عواطف آدمي با رشد و نمو عقل کامل و بالنده مي شود و در حقيقت هر انساني به تناسب اندازه و نوع انديشه و ميلي که در اين دنيا داشته در آن جهان بقا و بالندگي پيدا مي کند [کساني که در اين عالم مطالب عقلاني و فضايل کسب کردند، راه برزخيشان کوتاه است و زود به عالم تجرد عقلاني مي رسند و سير برزخي آنها کمتر مي باشد.(اردبيلي، عبدالغني، تقريرات فلسفه امام خميني(ره) اسفار، تهران ، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، ج 1، 1381، ص 72).
وقتي انسان قدم در جهان روح گذاشت، انديشه ها و اميالي که با خود به همراه آورده تدريجاً رشد مي کند تا به بي نهايت برسد زيرا از بي نهايت سرچشمه گرفته و به سوي آن رهسپار گرديده و از اين طريق به معرفت «خير» و «حق» دست مي يابد.
البته اين دگرگوني معرفتي و اخلاقي تدريجاً صورت مي پذيرد و سرعت آن با توجه به درجه ي استعداد روح تغيير مي کند. حال آن کس که انديشه ها و تمايلاتش نادرست و ناپسند بود از دست يابي سريع به معارف جديد و فضايل زيبا باز مي ماند چنين شخصي به تناسب افکار خطا و اميال ناپسند خويش ، مراحل و موانعي ـ که زاده ي آن انديشه ها و تمايلات است ـ را در عالم غير مادي برزخ يا قيامت پشت سر مي گذارد تا بتواند به تعالي دست يابد (الانسان روح لا جسد، ج 2، ص 96).
6. «عالم روح عالم تحول حيات»
مرگ جسم مادي انسان منجر به انفجار دايره ي حيات محدود مادي او مي شود. وقتي با خروج از شکم مادر به عالمي پا مي گذاريم که ارتباط با عالم جنيني را از هم مي گسلد، چرا نپذيريم که عالم پس از حيات مادي حياتي ديگر به ما ارزاني مي دارد و روح را مرحله به مرحله و بيشتر و بيشتر دگرگون مي سازد (ر.ک الانسان روح لاجسد، ج 2،ص94).
[به تعبير قرآن حيات برزخي، حياتي نوين و ذاتي است که هيچ گاه فناء در آن راه پيدا نمي کند «و ان دارالاخره لهي الحيوان لو کانوا يعلمون» (عنکبوت، آيه 64)]. مجموع اشيايي که در عالم ماست اگر در آن عالم قرار گيرد نظير حلقه اي است که در بيابان وسيع و بزرگي که تناهي نداشته باشد و اطراف آن مرئي نباشد قرار گرفته باشد (ر.ک: شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحکم، ص 490).
7. «سيماي جسم غير مادي در عالم روح»
در دانش روح شناسي نوين اثبات شده است که روح بدون هيچ واسطه اي در ماده ي جسم غير مادي تأثير مي گذارد و از اين طريق مظهر و نمود خارجي جسم غير مادي را آشکار مي سازد.
[از ديدگاه عرفاني روح نسبت به بدن برزخي قدرت و سيطره تام دارد و تصرفاتي ارادي در آن دارد. از قبيل تخلخل، و تکاشف ، که به بصر مطلقو مقيد رؤيت نمي شود، در صورت تخلخل و گاهي به بصر مقيد ديده مي شود در مقام تکاثف خلاصه کلام، نفس و روح تاثير آن در بدن مادي و برزخي به اعتبار سيطره بر بدن دارد. بدن برزخي از سنخ اثير ، و بدن دنيايي از سنخ ماده و استبدال و تحليل است ، غايت الامر، تأثير روح در بدن دنيايي قهري و طبيعي و در برزخ و مثال ارادي است لذا در تشکلات و ظهورات و مقادير و الوان تابع اراده روح است. (ر.ک: پيشين / 511). در نتيجه جواني روح ، جواني و ابديت را براي جسم غير مادي به ارمغان مي آورد.
(بصرمطلق: اگر چيزي به چشم نزديکي بسيار يا دوري زياد داشته باشد ديده نمي شود اگر شما دستتان را بر چشمتان گذاريد و فشار آوريد. چشمان شما دستتان را نمي بيند زيرا خيلي به آن نزديک است. و همين طور اگر بزرگترين پديده عالم مادي از شما دور باشد آن را نمي بينيد.
نزديکي و دوري بايد مقيد و داراي حد متناسبي باشد تا فرايند ديدن رخ دهد اگر اين نزديکي و دوي به چنين تناسبي رسيد، (بصر مقيد) معنا پيدا کرده است و ديدن شيء حاصل شده است حال اگر جسم مثالي کاملاً متبلور و متجسد شد و نسبت به دستگاه بينايي ، در وضعيت و حد مناسبي قرار گرفت، مي توان با چشم آن را ديد. اما اگر وضعيت آن نسبت به چشم و دوري و نزديکي آن مناسب نبود و کاملاً متجسد نشد انسان توان ديدن آن را نخواهد داشت (=يعني بصر مطلق بوده است نه مقيد)).
سيماي جوان جسم غير مادي، با نوع تمايلات و انديشه هاي روح تناسب دارد اين سيما به اندازه علاقمندي انسان به حقايق پاک و مقدس و زندگي با آنها زيبايي پيدا مي کند زيرا در جهان روح چهره ي حقايق بي هيچ پرده اي عيان مي شود و جان همراهان دوستدار خويش را به شکل خود را در مي آورد. صدرالمتالهين اين نظر را مي پذيرد و با برخي از آيات قرآن تأييد مي کند (ر.ک: الحکمه المتعاليه في الاسفار الاربعه العلميه 9 / 294 ـ 296 - الانسان روح لا جسد ، ج 2، ص 103)
8. «تصوير کلي طبيعت در عالم روح»
دانشمندان روح شناس همگي برآنند که عالم روح عالمي حقيقي است و چنانچه برخي گمان مي کنند عالم خواب و رؤيا نيست بلکه نشاط و حيات عالم روح بر نشاط و حيات عالم ماده فزوني دارد و هيچ کدام از پديده هاي زيباي طبيعت دنيا نيست که در آنجا ديده نشود. البته زيبايي و لطافت مناظر جهان روح را نمي توان با زيبايي مناظر دنيا مقايسه کرد زيرا ما در جهان مادي تنها سايه اي از اشياء موجود در جهان روح را نظاره گريم اما حقيقت زيباي پديده ها در آن جهان خانه دارد زيرا زادگاه اصلي حقايق (=پديده ها) عالم روح است(ر.ک : الانسان روح لا جسد 105.2
به عقيده ي ملاصدرا ماده ي تشکيل دهنده ي عالم روح از ماده ي جهان مادي لطيف تر است(ر.ک: پيشين، 222).
9. منازل عالم روح
چون طبيعت حيات در عالم روح ، تهي از امور مادي است، در نتيجه منازل آن جهاني، مکاني براي پخت غذا يا نوشيدن آب وجود ندارد. چيزي که در آنجا به فراواني ديده مي شود منازل مخصوصي براي استقبال ميهمانان است [در برخي روايات است که وقتي شخصي در بهشت وارد مي شود، بهشتيان با توجه به اينکه او در شکل دنياي خود وارد شده او را مي شناسند و با او سخن مي گويند و در حقيقت از او استقبال مي کنند. (ر.ک: انسان از آغاز تا انجام / 85 ـ 86] و برخي منازل براي خواب ارواح تازه وارد در نظر گرفته شده است تا اين ارواح طبق عادت قديم _ که اندک اندک با رشد ادراکات از بين مي رود _ در آنجا بخوابند.
در بعضي منازل هم، مکان هايي براي عبادت وجود دارد زيرا عبادت از موقعيت والاتري نسبت به حيات دنيوي برخوردار است و اين جايگاه ارزشمند، به خاطر احساس نياز افزونتر ارواح به قدرت آفرينش ، به دست آمده است.
هر خانه اي باغي پر از گل دارد و درها و پنجره هايي که باز و بسته مي شود. منازل عالم فرامادي از زيراندازهايي بسيار زيباتر و چشم نوازتر از زيراندازهاي عالم مادي بهره مند است که با توجه به نوع .تمايلات و انديشه هاي روح ، با آن فرش شده است (ر.ک: الانسان روح لا جسد 117.2).
[قبلاً گفتيم که از ديدگاه عرفاني جسم مثالي ساکنان عالم روح، تجلي و نمود روح است پس روح با توجه به ادراکات و اميال خويش، به تجلي آنها دست مي زند و از گذر اقتدار شدت و ضعف آن تصوراتش را در خارج متجسد مي کند. پس نوع منازل و ويژگي هاي آن بستگي به تجلي روح دارد بايد ديد که روح با چه نوع ادراکات و اميال خو گرفته و عادت کرده است. اگر عادت او به عبادت بوده است ، منزلي مي آفريند براي عبادت، اما نه عبادتي همسان عبادت دنيوي و با شکل و شمايل ان، زيرا در آن دنيا تکليف نيست، بلکه او با توجه به عبادات پيشين خود، سير تقرب به سوي خداوند را طي مي کند و به تکامل دست مي يايد. آن کس هم که در دنيا هم و غمش خوردن و اکل و شرب بوده است و تنها به مطبخ و آشپزخانه توجه داشته است، منزل و مطبخي مي آفريند و با تصور خوراکي ها، لذت آنها را بدون وجود مادي آنها ادراک مي کند ( يعني بدون لب و دندان و غذا طعم لذيذ غذاهاي دنيوي را حس مي کند).]
10. شهرهاي عالم روح
در عالم فرا طبيعي شهرهايي زيباتر از شهرهاي جهان کنوني بنا شده ست خانه هاي اين شهر ها طبقات متعدد دارند و منزلي را نمي يابي که به خاطر فراواني مردم و کمبود جا مشترک باشد زيرا در آنجا مشکل کمبود جا و مکان در ميان نيست. زيبايي اين منازل تنها در رونق و رنگ آميزي و پرنوري آن خلاصه نمي شود بلکه جمال ان را بايد در انديشه هاي زيبا و پر برکتي جستجو کرد که روح با آن تغذيه شده است.
در اين شهرها حرکات و نقل و انتقال شهري با هياهو سر و صدا همراه نيست زيرا هرگونه نقل و انتقال و حرکتي از را ه انديشه انجام مي پذيرد و البته در برخي موارد به دليل عادت يا لذت ، وسايلي براي نقل و انتقال مي آفرينند.(همان / 121).
11. وسايل تفريح در عالم روح
تمام وسايل سرگرمي اين دنيايي در آن جهان نيز هست و ارواح به تناسب اميال و ادراکات خويش به آفرينش آنها دست مي زنند و نسبت به آنها معرفت پيدا مي کنند، (ر.ک: الانسان روح لاجسد 2/129)
لازم به يادآوري است که وسايل سرگرمي عالم روح، بسيار لطيف تر از وسايق تفريح دنيوي است و در ظرافت و شفافيت غيرقابل قياس با آن است.
12. آيا ارواح از آينده خبر مي دهند؟
همانطور که ما مي توانيم با توجه به مقدمات اتفاقات آينده، آينده را پيش بيني کنيم، روح نيز مي تواند به چنين مقدماتي بنگرد و نتايج احتمالي را باز گويد. البته او از اين مقدمات آگاهي بيشتري دارد زيرا انديشه او از قيد بندهاي دنيايي آزاد و رهاست. حال هر چه رشد ادراکي روح کامل تر گردد، اين قيود بيشتر برطرف مي شود و آگاهي روح از آينده فزوني مي يابد. و بسياري از اوقات روح بلند انديش به خاطر مصالح خاص آينده را آشکار نمي سازد، (همان، 2/140)
[ بررسي کلام روح شناسان با توجه به داده هاي عرفان اسلامي: در عالم روح تکامل وجود دارد. بر اساس اين تکامل، روح مرتبه پايين را وا مي نهد و به مرحله بالاتر قدم مي گذارد، سپس نوعي انتقال و حرکت در جهان ملکوت ديده مي شود، البته نه حرکت به معني کون و فساد و فنا (يعني روح مرتبه اي از آنان را پشت سر مي گذارند و به مرتبه اي بالاتر دست مي يابد) و به تعبيري حرکت به معني «لبس بعد اللبس» چنين تکاملي کل اجسام و پديده هاي ملکوتي را فرا مي گيرد. بنابراين کل عالم ملکوت، عالمي دگرگون شونده و متکامل است (دقت شود که در جهان ملکوت حرکت جوهري وجود ندارد). از سوي ديگر وجود پديده هاي برزخي، وجودي ادراکي و علمي (=تخيلي، يعني خيال منفصل موجود در خارج) است، و تا حد زيادي از محدوديت هاي عالم ماده، تهي است. در عالم روح حقايق موجودات بر ملا شده است و موجوداتي که در يک مرتبه هستند مي توانند به حقيقت خود بنگرند.
همچنين گفته شد که تمام پديده هاي طبيعي، از مثال حقيقي در عالم روح برخوردارند. پس موجودات عالم روح مي توانند، با توجه به مرتبه خود، و با عنايت به اقتدارشان، به مثال حقيقي پديده هاي طبيعي علم پيدا کنند. پس امکان دارد که يک روح مثالي (ملکوتي) از احوال ديگر ارواح هم رتبه خود يا از آينده جهان و انسان طبيعي، با عنايت به مثال ملکوتي (= برزخي) آن، و با توجه به اقتدار و استعداد خود، خبر دهد. ولي چون گفتيم عالم روح عالم تکامل و دگرگوني است، امکان پيشگويي غلط يک روح ضعيف وجود دارد. البته هر قدر که اقتدار روح افزون شود، پيشگويي او نيز درست تر خواهد بود.]
13. زندگي اجتماعي در عالم روح
در عالم فرا مادي، جوامعي بر اساس تشابه و همگوني تمايلات و ادراکات پديد مي آيد. اين تشابه از طرفي بيشتر و عميق تر از تشابهات به وجود آورنده ي جوامع جهان مادي است و از سويي به خاطر پيراستگي از هر گونه قيود مادي، جوامعي گوناگون و بي نهايت به وجود مي آورد، (گفتيم که عالم ملکوت برآمده از اقتدار روح و تجلي آن است، اينک اضافه مي کنيم که هر روح ملکوتي، با توجه به ادراکات و اميال خويش، از اقتدار و تجلي خاصي برخوردار است. ممکن است اقتدار بعضي ارواح ملکوتي در آفرينش حقايق نوراني الهي، و اقتدار برخي ديگر در تجلي صفات جلال خدا باشد و مثلاً به آفرينش غضب، که از صفات حلال خداست، دست بزند. اين ارواح که مظهر جمال و جلال الهي اند، در ميان خود نيز مراتب و درجات گوناگوني دارند و از اقتدار ها و استعدادها، و ادراکات و اميال متفاوتي بهره مي برند. اين استعدادها و اقتدارهاي بي نهايت متفاوت و متکامل، باعث ادامه جهان ملکوت تا بي نهايت مي شود.)
در چنين عالمي ارواح مناطق بالاتر مي توانند براي خدمت يا زيارت، به مناطق فرودست فرو آيند اما ارواح مناطق پايين تر چنين تواني ندارند زيرا ادراکات و اميال آنها، قدرت پرواز به فرا دست ها را نمي دهد، (ر.ک: الانسان روح لا جسد، 2/144)
[چون در تکامل برزخي (= روحي)، روح کمال مرتبه پايين را وا مي نهد و به کمال بالاتر راه مي يابد، پس روحي که هنوز در مرتبه پايين جاي دارد، و به دليل عدم اقتدار خويش قدرت راه يابي به مرحله بالاتر را ندارد، نمي تواند به عوالم بالاتر پران شود و با ساکنان آنجا ارتباط برقرار کند.
اما ارواح مناطق بالاتر که اقتدار روحي کاملتري دارند، از امکان سفر به مناطق فرودست برخوردارند، و مي توانند با ارواح آنجا رابطه برقرار سازند.
شايد يکي از راه هاي درک چگونگي دستگيري و شفاعت ارواح مترقي (مثل پيامبر(ص) و ائمه(ع)، و انبياء و علما و شهدا) از ارواح فرودست و بازمانده، مسأله امکان نزول ارواح عوالم بالا به مناطق پايين باشد.]
14. علني بودن حقايق در عالم روح
[قرآن عالم روح را عالمي معرفي مي کند که ساکنان آن آشکار و هويدايند و هيچ چيز ايشان بر خدا پوشيده نيست، (ر.ک: سوره مؤمن . 16)]
ساکنان عالم روح نمي توانند با نيرنگ و خودنمايي افکار و اعمال خود را بپوشانند زيرا از رهگذر فرآيند انديشه خواني (= تلپاتي)، نيت هيچ کس پنهان باقي نمي ماند و چند چهرگان پنهان کار، دچار رنج و محنت مي گردند و مؤمنان صادق و يکرنگ در محيطي امن سامان مي يابند، (ر.ک: همان / 147)
بخش دوم: نسبت روح و بدن
خوب است براي درک بهتر نسبت روح و بدن، مسأله «جسم غير مادي» را پيش کشيم. يکي از مسائلي که در دانش روح شناسي نوين به اثبات رسيده است، مسأله وجود جسم غيرمادي براي روح است.
اين جسم چنين انسان را همراهي مي کند و با رشد و نمو آن هماهنگ و رشيد مي گردد و به شکل آن در مي آيد. جسم غيرمادي بسيار لطيف تر و شفاف تر از جسم مادي است و از ماده ي فيزيکي اين جهان بهره اي ندارد و بين روح و جسم مادي ارتباط برقرار مي سازد. ميان جسم فرا مادي و مادي، از طريق رشته اي پنهان و مجرد ارتباط برقرار مي شود و روح به وسيله اين رشته اعضاي بدن را در احاطه ي خود قرار مي دهد، (ر.ک: الانسان روح لا جسد 1/427 _ 430)
بنابراين روح نه در بدن مادي است و نه در جايي ديگر، بلکه با ارتباطي بسيار تنگاتنگ بر تمام اعضاي بدن احاطه دارد و در نقش مدير جسم ايفاي وظيفه مي کند.
شايد بهتر باشد با نگاه دقيق فلسفي و عرفاني هم به مسأله بنگريم. از نظر بعضي عرفا روح تدبير جسم را بر عهده دارد ولي ارتباط مستقيم روح و جسم در تصور نمي گنجد زيرا روح، بسيط (= تهي از اجزاء) و جسم، مرکب است بنابر اين هيچ تناسبي ميان آنها ديده نمي شود.
حال که هيچ همگوني ميان جسم و روح نيست، روح از تأثيرگذاري بر جسم و افاضه ي رحمت خدا بر آن باز مي ماند. از همين روي خداوند دست به خلق جسم مثالي (= جسم غيرمادي) زد تا واسطه ي بين روح و جسم گردد.
از رهگذر ويژگي هاي عالم مثال، روح در قالب جسم غير مادي، سيمايي جسماني پيدا مي کند. (دقت کنيد که چنين جسمي از هر گونه ماديت تهي است و از هر گونه حجم و وزن و جرم و ديگر خصوصيات ماده، نشاني در خود ندارد.)
جسم غير مادي انسان (= نفس) با توجه به برخورداري از علم و آگاهي (= تعقل) بسيط و همگون روح است و به جهت آنکه ذاتاً از نيروهاي مادي اين جهاني جاي گرفته و پراکنده در اجزاي مختلف بدن برخوردار است، با جسم مادي مرتبط مي گردد.
در حقيقت جسم غير مادي انسان از يکسو، به صفات روح مجرد آراسته شده است و از سوي ديگر، از ويژگي هاي جسم مادي برخوردار گرديده است و اين ويژگي، ارتباط جسم مادي و روح ملکوتي را به ارمغان آورده است، (ر.ک: نقد النصوص في شرح نقش الفصوص . 54 _ 55)
[مطلبي که از کتاب «نقد النصوص» با اندکي تلخيص و تصرف، نقل شد مبتني بر آن است که در انسان سه پديده مستقل و جدا از هم وجود دارد؛ روح، نفس و جسم، و اين سه پديده مستقل ماهيتاً و جوهراً با هم متفاوت اند. اما نظريه دقيق تر در اين باب، نظريه صدر المتألهين شيرازي(ره) است. در صفحه 813 کتاب «شرح مقدمه قيصري» درباره اين نظريه چنين آمده است:
«نفس (= روح) در اول مرحله وجود، موجودي مادي و جسماني است، به اين معنا که عين صورت حاله در ماده است، بعد از استکمالات به مقام تجرد مي رسد. پس قول در نفس ، کلام کساني است که نفس را در اول وجود، عين مواد و اجسام مي دانند. نزد آنها نفس بعد از استکمالات به مقام خيال بالفعل و عقل بالقوه مي رسد، و از اين مقام ترقي کرده، استعداد آن مبدل به فعليت مي گردد، عقل محض و روح صرف و نور محض مي شود. ابتداي وجودش ماده و انتهاي آن فناء في الله است. نفس بعد از استکمالات و نيل به مراتب و درجات، بعد از آنکه عقل بالفعل به مقام فناء در حق و بقاء به او رسيد، مادامي که تعلق به بدن دارد، به اعتبار وجود نازل، عين مواد اجسام است، پس در جاتي از وجود را داراست که مرتبه اي از آن طبيعت و مرتبه اي مثال و مرتبه اي عقل صرف است. نفس قبل از استکمال و نيل به مقام تجرد از برزخ و خيال منفصل، از حق تعالي اخذ فيض مي نمايد. بعد از اتحاد با برزخ و تجاوز از برزخ و نيل به مقام عقل صرف، از وجود برزخي مستغني مي شود.
در صفحه 817 کتاب ياد شده آمده است: «روح در اصل وجود انزل از مواد جسماني است، و احتياج آن به بدن در مقام اعداد و استکمالات ذاتيه و تحولات جوهريه است، تعلق آن به بدن از امور عرضي و خارج از ذات روح نمي باشد. در ابتداي وجود نسبت به کمالات و حصول مقامات قوه صرف است، کم کم و به تدريج اين قوه به فعليت مي رسد تا موجودي مجرد تام مي شود روح به اعتبار وجود نازل، عين بدن است و به همين ملاک بر بدن حمل مي شود، و به اعتبار مراتبي که از اعداد بدن و استعدادات ماديه حاصل مي نمايد علت مقوم بدن و سريان و ظهور آن در بدن، سريان انبساطي است. اصل بدن و قواي مادي و روح، قائم به بدن مثالي و مرتبه خيال و مقام تجرد برزخي نفس است مرتبه تجرد خيال نفس، قائم به مقام عقلي، و مقام عقلي آن قائم به حق حقيقت است.
پس روح به اعتبار وجود مادي، عين بدن است، و به اعتبار قوه خيال، مقوم و علت ايجابي بدن است، و به اعتبار قوه عقلي که مقام صرافت روح است، علت مقوم وجود مثالي است. بين مجرد و مادي، تباين وجودي موجود نيست. ماديات، تنزلات مجردات، و مجردات اعلي و اتم ماديات است. ماديات تنزلات همان مجرداتند، و بعد از استکمالات ، متحد با اصل خود مي شوند. بايد داسنت که اضافه نفس به بدن، ذاتي و نحوه وجود آن است و نفس هميشه تعلق به بدن دارد، اعم از بدن دنيوي و اخروي»
خلاصه نظر ملا صدرا اين است که انسان (روح) وقتي در جهان قدم مي نهد و در قالب کنوني خويش جلوه گر مي شود، چيزي جز بدن نيست و بين بدن مادي و روح رابطه اين هماني برقرار است. پس بر خلاف نظريه دانشمندان روح شناسي نوين و عقيده برخي عرفا، لازم نيست نفس، و بنا به تعبير دانشمندان روح شناس، موجود غير مادي مثالي، بين روح و بدن ارتباط برقرار سازد، زيرا اساساً پديده ديگري غير از روح در اين ميان وجود ندارد، و از سويي، روح و بدن تباين ندارند تا نياز به پديده ثالثي، براي ارتباط دادن ميان اين دو، باشد.
مقصود از رابطه اين هماني بين روح و بدن مادي، عينيت روح و بدن و منطبق شدن کامل اين دو بر هم نيست، به گونه اي که روح نيز مثل بدن مادي باشد. بلکه مقصود آن است که روح همان بدن است اما بسيار لطيف تر و شفاف تر يعني روح همان باطن و پنهان جسم است و جسم پرتوي ضعيف از روح است. شايد اگر به تعبير مولوي از روح و جسم دقت شود، مسأله بهتر به فهم آيد: (تقريباً مثل همان مثالي که قبلاً زديم: اکسيژن و هيدروژن «همان» آب است اما به صورت لطيف تر و رقيق تر و آب همان اکسيژن و هيدروژن است اما با لطافت و سياليت کمتر. در اينجا، روح را به «اکسيژن و هيدروژن» تشبيه کنيد و «جسم» را به «آب». البته اين، صرف تشبيه است و ترکيب روح و بدن، با ترکيب عناصر تشکيل دهنده آب، تفاوت بنيادين دارد و چنانچه گفتيم روح، بر نمود مادي خود (= بدن) از سيطره و اقتدار تام برخوردار است و به صورت يک واحد بسيط (يعني پديده منفرد تهي از اعضاء)، بدن مادي که غليظ شده، سخت گرديده و محدوديت يافته روح است، را در بر گرفته و تمام آن را در احاطه خود دارد. بر خلاف ترکيب آب از اکسيژن و هيدروژن، که از سنخ ترکيبات مادي است.]
پس روح ساکن در جهان و بدن مادي عين هم هستند وقتي اندک اندک روح به حرکت درآمد و توانست به کمالات جديدي که بسيار لطيف تر و شفاف تر از کمالات مادي است برسد، ارتقاء پيدا مي کنند و در جهان ديگري به نام جهان روح، همان جهاني که در دانش روح شناسي نوين بحث از آن است و در فلسفه و عرفان به آن عالم ملکوت و در لسان شرع برزخ مي گويند، سکني مي گزيند. در عالم روح، روح عين بدن مثالي است و از لطافت و شفافيت زيادي برخوردار است. بدن مثالي به خاطر آنکه داراي صورت و شکل و مقدار است، شبيه بدن مادي است.
بعد از جهان روح، جهان فرا روحي قرار دارد. در اين جهان روح به کمالات جديدي دست پيدا مي کند و با توجه به آنها از هر گونه صورت و شکل و مقداري، تهي مي شود و به عبارتي مجرد محض مي شود. بنابراين انسان يک حقيقت بيش نيست و آن روح است. روح در عالم مادي به صورت بدن مادي در عالم روحي به صورت بدن مثالي، و در عالم فرا مادي در قالبي بدون شکل و صورت و تمايز نمودار مي شود.
خوب است که به نظريه عارف رومي جلال الدين مولوي، نيز در اين باب اشاره کنيم. مولانا چند قرن پيش از ملا صدرا(ره) به نظريه او اشاره کرده است. استاد جلال الدين همايي در مولوي نامه، در اين باره مي گويد: «روح حيواني و عقل جزوي و وهم و خيال انساني، بر مثال دوغ است و لطيفه جان و دل آدمي که باقي است و ابدي همچون روغن است که در آن دوغ پنهان شده باشد. جسم انسان سايه و پرتوي ضعيف از روح و جان و دل اوست، (ر.ک: مولوي نامه، تهران، مؤسسه نشر هما، چ 7، ج 1، 1369، ص 131 و 139).
پرسيده ايد که آيا با نابودي اجزاي جسم اجزاي روح نابود مي شود؟ و مثلاً وقتي دست قطع شد، روح دست از بدن جدا مي شود؟
پاسخ آن است که روح پديده اي مجرد است و از هيچ گونه اجزايي برخوردار نيست. نمود مادي اين پديده مجرد، بدن مادي است و با نابودي اين نمود يا برخي از اجزاء آن، روح، که باطن و حقيقت اين نمود است، نابود نمي گردد. اگر يکي از اعضاي بدن نابود شود، اعضاي بدن غيرمادي بر جاي مي ماند و در حال خواب يا مرگ وظيفه خود را انجام مي دهد.
برخي دانشمندان روح شناس و پزشکان، در طي تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده اند که در مواضع اعضاي مادي قطع شده، اعضاي غيرمادي اي وجود دارد، (از ديدگاه ملا صدرا) اين نظريه مورد تاييد است زيرا روح با توجه به اعضاي گوناگون انسان، گوناگوني و تجزيه مي پذيرد و در تمام اجزاي بدن گستردگي (= انبساط) پيدا مي کند. البته روح طبيعي (و به تعبيري ناسوتي) مثل نمود خود (= بدن) از اجزاء خارجي ترکيب نشده است، بلکه تجزيه روح به اعتبار نمود خود، يک تجزيه عرضي است و به عبارت ديگر به معني بسط، گسترش يک روح واحد بر تمام اجزاي بدن است، (ر.ک: الحکمه المتعاليه في الاسفار الاربعه العقليه 9/105) ) که درد، سردي و گرمي و لذت را احساس مي کند. بيشتر کساني که اعضاي مادي خود را از دست داده اند، عضو قطع شده يا شبحي از آن را در مي يابند، (ر.ک: الانسان روح لا جسد 1/437؛
منابع پيشنهادي براي مطالعه بيشتر: جهت مطالعه کامل تر درباره نسبت روح و بدن، ر.ک: تقريرات فلسفه امام(ره)، اسفار 1/257 _ 263 و نيز درباره حقيقت انسان (= روح)، ر.ک: سعيدي مهر، محمد، ديواني، امير، معارف اسلامي، قم، دفتر نشر معارف، چ 22، ج 1، 1381، ص 153 _ 160 و معاد يا بازگشت به سوي خدا 1/127 _ 155؛ معرفت نفس, حسن زاده آملي.
براي آگاهي بيشتر از جنبه هاي روان شناختي روح، ر.ک: مورس، ملوين، ادراکات لحظات نزديک به مرگ و تحولات روحي آن، رضا جماليان، تهران، مؤسسه اطلاعات، ج 2، 1380).
اين مساله که آيا ما چيزي بعنوان روح و نفس داريم يا نه؟ يکي از مسائل بسيار مهمي است که فکر بشر را تا به حال به خود مشغول داشته است. چرا که آيا مي گوئيم: ما روح و نفسي داريم؛ يعني انسان از جسم و نفس شکل يافته است که در اين صورت در مورد چگونگي هر يک، کارکردشان، مقدار تاثير شان بر يکديگر و ... با سئوالاتي جدي مواجه مي شويم. و اين که مي گوئيم: ما روح و نفسي نداريم و آنچه هست فقط يک جسم مادي است که با فعاليت هاي شيميائي و فيزيکي يک سري رفتارها و افعالي را بروز مي دهد همان طوري که در علوم طبيعي مي بينيم، وقتي بخشي از مغز حيوان يا انساني دچار آسيب مي شود او ديگر قادر به بروز برخي از رفتار ها نيست و آنها چنين اعلام مي کنند که اين بخش خاص از مغز عهده دار فلان رفتار است. همانطور که امروز با بازخواني ژن ها انساني مي توان گفت که ژني چه اعمالي را در بدن محقق مي کند علاوه بر اين که مغز نيز به حوزه هاي ادراکي دقيق تقسيم شده است.
اما با وجود اين همه آنچه ما را در اعتقاد به اين که روح و نفسي وجود ندارد دچار ترديد مي سازد وجود يک سري رفتارها و واکنش هايي است که به هيچ وجه نمي توان آنها را به جسم و بدن نسبت داد و به صورت فيزيکي تبيين شان کرد. مثلا: اراده، تصميم، باور، معرفت، شناخت و ...
چنين بحثي را در انديشه فلسفي غربي مي توان تحت عنوان «فلسفه ذهن» پيدا کرد. و در آثار فيلسوفان اسلامي بحث از اين گونه مسائل ذيل بحث «ادراک و شناخت» و «تجرد نفس» مطرح شده است.
حال پس از ذکر اين مقدمه، بهتر است وارد اصل بحث شويم و آنچه براي شروع بسيار مهم است، اثبات روح و نفس براي انسان و رد نظريه ماترياليست ها مي باشد. در اين مرحله هم مي توان از دلايل نقلي (آيات و روايات) سخن به ميان آورد و هم از استدلال هاي فلسفي مدد گرفت.
در مورد اين که انسان داراي روح است، آيات بسياري از قرآن صراحتا به اين مطلب اشاره دارند: مانند؛ «و التي احصنت فرجها فنفخنا من روحنا
؛ و به ياد آور زني را که دامان خود را پاک نگه داشت، و ما از روح خود در او دميديم» (سوره انبياء، آيه 91). در سوره تحريم آيه 13 نيز با چنين جملاتي مواجه مي شويم. آيه ديگر در سوره سجده، آيه 9، و نيز حجر آيه 29 مي باشد که مي فرمايد: «ثم سوئه و نفخ فيه من روحه
سپس (اندام) او را موزون ساخت و از روح خويش در وي دميد». و در سوره آل عمران، آيه 169 چنين مي خوانيم که: «ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون» که صراحتا بر اين مطلب دلالت دارد که حقيقت انسان چيزي غير از بدن مادي است.
اما از نظر فلسفي بايد گفت که: فلاسفه اسلامي - و غالب فلاسفه غربي- معتقد به وجود و تجرد روح هستند و بر آن استدلال هايي را مطرح کرده اند از آن جمله بحث «ادراک و شناخت» است. انسان کليات را درک مي کند و اين درک از راه حواس جسماني نيست چرا که حواس جسماني تنها قادر به درک جزئيات هستند نه کليات. امر کلي يعني امر و مفهومي که قابل صدق بر موارد زيادي باشد و امر جزئي، مفهومي است که بر يک مورد خاص صدق مي کند. آنچه را حواس ظاهري ما درک مي کنند، اين کتاب و آن صندلي و چيزهايي از اين قبيل است اما کليات را چيز ديگر درک مي کند که ويژگي مادي ندارد و آن روح است. علاوه بر اين که ما خود حواس ظاهري را نيز مورد تفکر قرار مي دهيم و آنها را درک مي کنيم و مطمئنا اين کار را به همان حس يا حس مادي ديگري انجام نمي دهيم. و نيز اين که انسان، خود را به عنوان «من» درک مي کند مني که در تمام طول زندگي براي او ثابت و بدون تغيير است در حالي که جسم او بارها و بارها عوض شده است. بحث علم حضوري نيز خود دليلي بر وجود روح و غير مادي بودن آن است. چرا که جسم و ماده خصوصيتش اين است که وضع و طرف دارد و يک طرفش احاطه اي بر طرف ديگرش ندارد و لذا از آن غافل است اما ما خود را يکپارچه و امري واحد درک مي کنيم. که اين امر خود نشان مي دهد ما واجد امر ديگري هستيم که اين قدرت را به ما مي دهد و آن امر، چيزي غير مادي است به نام روح.
(ر. ک: شرح تجريد الاعتقاد، خواجه نصير طوسي، علامه حلي)
از فلاسفه غربي مي توان دکارت را نام برد که نفس را جوهري مستقل و جدا از جوهر بدن به شمار مي آورد.
مطلب ديگري که قابل طرح است رابطه نفس و بدن است: فلاسفه اسلامي بر اين باورند که نفس و جسم از جمله جوهرها هستند و رابطه آنها به هم بدين نحو است که جسم و بدن، محلي براي نفس هستند بدون آن که نفس در وجودش به بدن نيازمند باشد. و در واقع نفس نقش تدبيرگري جسم را بر عهده دارد. و لذا در صورتي که بخشي از بدن آسيب بيند نفس نمي تواند در آن مورد نقش خود را ايفا نمايد.
در پايان به اين مطلب مي توان اشاره کرد هر چند ما بخواهيم تحت تاثير پيشرفت علم، نفس را نفي کنيم و تمام رفتارها و کنش هاي بدني را به صورت مادي تبيين نماييم. اما اموري وجود دارند که قابل تبيين مادي نيستند، اموري مانند اراده. اکنون نيز بحث اراده در مباحث «فلسفه ذهن» براي منکرين نفس و مادگرايان، معضل بزرگي است که قابل حل نيست. و اين که به هنگام اراده کنش ها و واکنش هاي مغزي صورت مي گيرد تبيين اصل اراده نيست، بلکه اين کنش ها و واکنش ها قابل اراده است.
منابعي براي مطالعه:
1. شهيد مطهري، مجموعه مقالات
2. علامه طباطبائي، شهيد مطهري، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 1و 2
3. فلسفه نفس(ذهن) امير ديواني
4. فلسفه ذهن، دکتر محمود خاتمي
5. روح و دانش جديد، پروفسور آپزنک و ... ترجمه دکتر محمدرضا غفاري. (لوح فشرده

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .