با جوانان تا آسمان (هادوی تهرانی )

فهرست عناوين
سخن هم‏دهم 2
تراوش قلم 4
نامه‏اى براى همه‏ى زمان‏ها 5
جستجوگرى 7
با جوان تا بهار [ جوان و جستجو گرى] 8
شكوفه ‏هاى بهارى 9
واژگان آغازين على 10
1. تقوا 10
2. اكتفا بر وظايف واجب 10
3. انتخاب مسير گذشتگان صالح 10
گردش در بهار 12
1. بو كردن گل 12
2. آبيارى 12
در زلال صفا 14
در سرگردانى و ابهام 15
با جوان تا باران [جوان و خودسازى] 16
جوان، نشاط، شادابى 17
در مسير باران 18
معمارى دل 19
دست در دامن معشوق 20
يقين محكم و باور استوار 21
دل و زندگى 22
هم آغوشى مرگ و زندگى در خلوت دل 23
سر در دل ابرها 24
در آيينه‏ ى تاريخ 25
بالى براى پرواز 27
با جوان تا دريا [جوان و جامعه] 28
عيار و معيار 29
معيار پرتكرار 31
معيار تعيين كننده 32
شرطها و مرحله ‏ها 33
خانواده‏ى دريايى 34
مقاومت در اعماق 35
با جوان تا آسمان [جوان و جهان آخرت] 37
37 با جوان تا آسمان [جوان و جهان آخرت] 40
از آشفتگى تا آسايش 42
پاورقي: 45

--------------------------------------------------------------------------------

2

سخن هم‏دهم

چترها را بايد بست زير باران بايد رفت زندگى‏تر شدن پى در پى زندگى آب تنى كردن در حوضچه‏ى اكنون است »سهراب سپهرى« جوان عزيز، دخترم، پسرم نام مقدس على، شايد اولين واژه‏اى باشد كه در دل و جانت نشسته است.

چون به دنيا آمدى، نام او را بر گوشَت زمزمه كردند، وقتى شير مى‏نوشيدى، مادر نام او را در كامَت ريخت و چون توانايى ديدن يافتى، ايستادن بابا را با نام على، در چشمانت نقش كردى....

، بزرگتر شدى، همه‏جا نام على همراهت بود.

درخانه، در مدرسه، در مسجد...، از او بسيار شنيده‏اى.

از قضاوت و عبادتش، از جنگ و شجاعتش، از ظلم ستيزى و عدالتش، از زهد و تقوايش و... آنقدر از او برايت گفته‏اند و نوشته‏اند كه وقتى از او سخن مى‏گويى، گويا او را ديده‏اى و با او زندگى كرده‏اى.

در سختى‏هاى زندگى چشم به گره‏گشايى او دارى و در مشكلات آينده اميد به دستگيريش .

اما... آيا اين همه، باعث دوست داشتن او هم هست؟؟؟ على قهرمان بى‏نظير جنگ‏هاست، اما اگر كسى خوب شمشير مى‏زده آيا مى‏توان به او عشق ورزيد؟؟ على قاضى بى خطايى است، اما آيا يك قاضى - هرچند عادل - دوست داشتنى است؟؟ على در عبادت نمونه ندارد! - هزار ركعت نماز در يك شب - اما افراد عابد و زاهد قابليت براى عشق‏بازى و معشوق شدن را نيز خواهند يافت؟!!، و... پس على را چرا دوست مى‏دارى؟ و چرا به او عشق مى‏ورزى؟؟ على را وقتى مى‏توان دوست داشت كه بفهمى و بدانى كه او نيز تو را از صميم قلب دوست مى‏داشته، به على وقتى مى‏توان عشق ورزيد كه دريابى على به تو عشق مى‏ورزيده و على وقتى معشوق تو و من قرار خواهد گرفت كه ببينى و ببينيم او نيز پاك‏ترين عشقش را نثار ما كرده است.

اين كتاب كوچك در پى نشان دادن اين زلال جاودانه است.

نويسنده‏ى اين كتاب كه ضمن آشنايى با علوم مختلف، خود، چون تو از نعمت جوانى و شوق و خطرش بهره‏مند است، از قله‏ى بلند دانش دست دراز كرده تا چهره‏ى دوست داشتنى على را ببيند و بنماياند، نگاهى سرشار از جوانى و دانش و عشق به زلالِ عشق همه‏ى هستى، نگاهى كه راز عشق معشوق به عاشق - و نه عشق عاشق به معشوق - را مى‏گشايد، نگاهى كه در طول آن، كلام عاشقانه‏ى على به جوان شنيده مى‏شود: »اگر لطمه‏اى به تو بخورد مثل اين است كه به من لطمه‏اى وارد آمده.

اگر مرگ تو را تهديد كند گويا سراغ من آمده كه من تو را پاره‏اى از خويش - يا كه نه - خويشتن خويش و همه‏ى وجودم مى‏يابم...!!!« اين كلمات را على بن ابيطالب در نامه‏اى كه براى فرزند جوانش امام حسن نوشته آورده، اما بايد بدانى كه سطرهاى اول نامه را على به گونه‏اى نگاشته كه هر خواننده‏اى بفهمد پسرش بهانه بوده و خطاب نامه منحصر در او نيست بلكه اين نوشته، نامه‏اى است به همه‏ى جوانان زمين و همه‏ى دوستان جوان على در تمامى زمان‏ها.

آه كه اين على چقدر دوست داشتنى است.

على دوست داشتنى است چون او نيز مرا دوست دارد.

على معشوق من است چون من مورد عشق و خطاب او هستم... حال مى‏فهمم كه چرا اين اندازه على را دوست داشته و خواهم داشت... على باران عشق در همه‏ى زمان‏هاست، على درياى دوست‏داشتن در گذشته و اكنون است، چتر را مى‏بندم كه بايد از اين باران خيس شوم و تنم را به نوازش موج‏هاى زلال او كه در حوضچه‏ى اكنون از عشق لبالب شده، بسپارم... »كتاب هم‏دم«، نام مجموعه‏اى از كتاب‏ها است كه به صورتى مداوم منتشر خواهد شد.

كتاب‏هايى كه ويژه‏ى تو دختر و پسر، و خواهر و برادر جوانم است، كتاب‏هايى با نگاه به نيازهاى روحى و معنوى تو و در پاسخ به پرسش‏هاى جدّى و بى شمارت.

»با جوان تا آسمان« طليعه‏ى اين حركت است و سر آغاز اين تلاش و اولين كتاب اين مجموعه ....

--------------------------------------------------------------------------------

3

هم‏دم

--------------------------------------------------------------------------------

4

تراوش قلم

سال 1379 سال دو غدير است كه با نام امام على‏عليه السلام آذين شده است و گرچه هر سال و همه‏ى عمر ما بانام و ياد اين امام و راهبر والاى شيعه همراه است اما اين سال و اين نام بهانه‏اى است تا كمى بيشتر در زندگى ايشان تأمل كنيم، و آسانترين و سريعترين مسير براى رسيدن به اين زندگى درخشان، تأمل در سخنان جاودانه و كلمات بلند اين امام بزرگ است.

كلماتى كه سال‏ها و قرن‏ها با آن زيسته‏ايم، اما شايد هرگز آن‏گونه كه بايد از آنها بهره نبرده‏ايم.

كلماتى كه هر قدر بيشتر در آنها تأمل مى‏كنيم و هر قدر بيشتر آنها را مى‏خوانيم، نكات تازه و زواياى جديدى را بر ما روشن مى‏كند.

كلمات على گرچه از خيلى جهات قابل قياس با قرآن و كلام خدا نيست اما از يك جهت همانند آيات كتاب آسمانى است.

كلمات على و كلام خدا هميشه زنده، نو، و باطراوت است، براى خوانندگانش از هر قوم و هر مليت و در هر كجاى تاريخ، مطالبى جديد و تازه دارد و براى هرپرسنده‏اى، پاسخى مناسب و متناسب ذهن و زمان او.

--------------------------------------------------------------------------------

5

نامه‏اى براى همه‏ى زمان‏ها

سال‏هاى آخر عمر على است، همه‏ى شيرينى‏ها و تلخى‏هاى زندگى را تجربه كرده است، اينك در راه‏بازگشت از جنگ صفين است و يكى از آخرين و تلخ‏ترين تجربياتش را پشت سر گذارده است.

در محله‏اى به نام »حاضرين« شمشير را به كنارى گذارده، قلم به دست گرفته و نامه‏اى را خطاب به فرزندش امام حسن مجتبى آغاز مى‏كند.

اولين برداشت اين است كه اين نامه، نامه‏اى از امامى براى امامى ديگر است در حالى كه هرگز چنين نيست و به محض شروع جملات على متوجه مى‏شويم كه اين نامه از پدرى است با تجربه‏اى به طول تاريخ، براى تمامى فرزندانش كه در همه‏ى تاريخ مى‏خواهند تجربه را آغاز و مزه مزه كنند.

فرزندانى كه چون جوانند، نياز به راهنما دارند و چون عمرشان به نهايت رسيد، بايد تجربياتشان را به نسل پس از خود، انتقال دهند.

اين نامه، نامه‏ى امام على به امام حسن نيست، شيوه‏ى گفتگوى دو نسل است - نسل ديرين و پيشين و نسل نوخاسته و پسين - اين نامه، نامه‏اى شخصى، از پدرى به پسرش نيست.

اين نامه، بيانيه‏اى جاودان براى همه‏ى نسل‏ها در همه‏ى عصرهاست.

دليل اين ادعا كلماتى است كه امام در جاى جاى نامه بر آن اصرار مى‏ورزد.

در طليعه‏ى نامه امام مى‏فرمايد: »از پدرى رفتنى!، پدرى كه عمر را پشت سر نهاده، پدرى كه زمانه او را فرتوت نموده و... به پسرى كه آرزوى داشتن هايى را دارد كه هنوز به آن دست نيافته، پسرى كه در مسير نيستى و هلاكت قدم نهاده و...(1)» اين نوع تعبيرات و وصف‏ها هرگز در ساحت امام معصوم راه ندارد.

معصوم - طبق باورهاى ما - هرگز به دنبال آرزوهاى دنيايى تمامى‏ناپذير نيست، معصوم هرگز مسير كسانى كه در طريق هلاك مى‏روند، نمى‏پويد، معصوم هرگز خود را به زمان نمى‏سپارد تا او را به هر سو كه مى‏خواهد، ببرد، معصوم هرگز عمر خود را از دست رفته نمى‏انگارد و معصوم هرگز....

.

اين واژگان و اين توصيفات در قاموس امامت جايى ندارد.

و امام على عليه السلام خود بيش از همه از اين اسرار آگاه است و چنانچه عمر پرحادثه و پرنشيب و فرازش نشان داده، هرگز اجازه نمى‏دهد رخنه‏اى در ارزش والاى امامت ايجاد شود و خدشه‏اى بر حقيقت هميشگى ولايت وارد آيد.

اين عبارات وى تأكيد مداوم بر اين مدعاست كه على بر آن است كه با جوانان همه‏ى تاريخ به گفتگو بنشيند.

جوانانى كه همچون همه‏ى فرزندان آدم در اوهام و آرزوهاى دست نيافتنى، عمر خويش را سپرى مى‏نمايند و مسير مكررى را كه از ابتداى خلقت آدم تجربه شده، باز هم مى‏آزمايند و در نهايت، سر در مسير گذشتگان خويش مى‏گذارند و زندگى را بر سر آزموده‏هاى بى نتيجه‏ى نسل‏هاى قبل مى‏بازند؛ »پوينده‏ى مسير هلاكت يافتگان گذشته(2)»، خطاب على با اينان است.

نامه‏ى على براى همه‏ى اين جوانان ارسال شده است.

نامه‏ى على بيان اختلاف و تفاوت دو نسل كهنسال اما پرتجربه و جوان اما با نشاط و پرتحرك است.

نامه‏ى على تبيين وظيفه‏ى همه‏ى پدران در برخورد با فرزندان خويش و وظيفه‏ى همه‏ى جوانان در برابر بزرگان خود است.

نامه‏ى على به پدران مى‏آموزد چگونه با فرزندان خود گفتگو كنند، چه روش‏هايى را به آنان ياد دهند، چه سفارشاتى را همراهشان نمايند و به جوانان مى‏آموزد كه بهينه‏ترين مسير بهره‏ورى از اين تجربيات چيست؟ جوان در زبان على، منحصر به سن و سال خاص نيست.

جوان در نامه‏ى على به افراد تازه بالغ و يا بيست ساله و سى‏ساله اطلاق نمى‏شود.

جوان در اين خطاب، هر فردى است كه به دنبال حقيقت است، جوان هر انسان با نشاطى است كه روح جستجوگر دارد، جوان هر زن و مرد پويايى است كه مى‏خواهد در جامعه‏ى خويش نقشى فعال و زنده ايفا نمايد و جوان هر عاشق سرگشته‏اى است كه به دنبال معشوق حقيقى‏اش مى‏گردد و دل به وصالش در جهان آخرت مشغول نموده است و به اميد آرامش در جنب محبوب لحظه شمارى مى‏كند و مگر نه اين است كه بهشت جايگاه جوانان است و پيران و فرسودگان در آن راه ندارند؟ و مگر نه اين است كه حسن و حسين سرداران جوانان بهشتى هستند(3)؟ پس هر آن‏كس بهشتى است، جوان است و از شادابى جوانى برخوردار و هر كه چنين روح و روحيه‏اى دارد - در هر برهه‏اى از دوران زندگى - مورد خطاب نامه‏ى امام على‏عليه السلام است.

--------------------------------------------------------------------------------

6

با هم فرازهايى از اين نامه را مرور مى‏كنيم البته نه به ترتيبى كه در نامه‏ى امام آمده است، و شروع را از فرازى در ميانه‏ى نامه برمى‏گزينيم.

--------------------------------------------------------------------------------

7

جستجوگرى

كه يكى از برجسته‏ترين ويژگى‏هاى جوان است به صورتى آشكار در نامه‏ى امام رخ مى‏نمايد، امام روح جستجوگر جوان را باور داشته و بر آن مهر تأييد مى‏زند.

جوان در جستجوست، جستجوى حقيقت، جستجوى خويشتن خويش، جستجوى آينده، جستجوى بايدها و نبايدها جستجوى اينكه »خوب« چيست و چرا؟ »بد« چيست و چرا؟ درست كدام است و نادرست كدام؟، چه راهى را بايد انتخاب كرد و از چه راهى بايد اجتناب نمودووو.

.

؟؟!! امام على همانند برخى از پدران، تجربه‏ى نسل گذشته را بى‏نياز كننده‏ى نسل جوان از جستجو، نمى‏بيند و هرگز تلاش جوان براى جستجو را انكار يا با آن مخالفت نمى‏نمايد، اما....

براى اين روح جستجوگر و پرسش‏خيز، شرايطى مطرح مى‏كند.

شرايطى كه به اين ويژگى جوان، هدف، مسير و ثمر مى‏بخشند، شرايطى كه اگر جستجو با آنها همراه نشود چيزى جز سردرگمى، يأس و انحراف، فراروى جستجوگر نخواهد بود و تلاش پيگير سال‏هاى نشاط و طراوت انسان كه مى‏تواند اوج بلند پيروزى را برايش به ارمغان آورد، هديه‏اى جز تنهايى، انزوا و وحشت نخواهد داشت!

--------------------------------------------------------------------------------

8

با جوان تا بهار [ جوان و جستجو گرى]

»پسرك جوانم! بدان آنچه در بين سفارشات خود، بيش از همه به آن علاقه دارم و بر آن تأكيد مى‏كنم، سه چيز است: تقواى الهى، اكتفا بر وظايفى كه خدا برتو واجب كرده است و انتخاب مسيرى كه گذشتگان صالح خانواده‏ى تو برگزيده‏اند(4).

» امام على فرزندش را به سه چيز سفارش مى‏كند و در ضمن اين سه، جستجوگرى جوان را روشن و شرايطش را بيان مى‏نمايد.

--------------------------------------------------------------------------------

9

شكوفه ‏هاى بهارى

تقوا را معمولاً به ترس از خدا ترجمه مى‏كنند.

با اين ترجمه ما از خدا بايد بترسيم چانچه از يك امر هولناك مى‏هراسيم! در كودكى از يك سر دوگوش و لولو، در نوجوانى از گودزيلا و اكنون و در جوانى از خدا!! در حالى‏كه هرگز تقوا، چنين معنا نمى‏شود.

تقوا توجه دايمى به اين است كه در ديد و منظر خدا هستيم، تقوا، حال عاشقى است كه در نگرانى نگاه نگران معشوق خود به سر مى‏برد.

خدا زيباترين و دوست داشتنى‏ترين معشوق و محبوب و معبود هستى است و عاشق، هميشه و هميشه، خود را در زير سنگينى نگاه او حس مى‏كند.

نگاهى كه نه تنها رفتار ظاهرى او را فرا مى‏گيرد كه فكر و دل و انديشه و دلواپسى‏هاى او را نيز در مى‏نوردد.

با اين حال و اين دريافت است كه اگر خلاف خواسته‏ى معشوق عمل كرده باشد، برخود مى‏لرزد و اگر به آنچه معشوق از او خواسته، مو به مو عمل كرده باشد، باز خود را نيازمند، عاجز و زار او مى‏بيند.

با اين ترجمه است كه دورى ازگناه و اطاعت از خدا، مصداق‏هاى تقوا قرار مى‏گيرد، گرچه تقوا مفهومى وسيع‏تر و والاتر از اين موارد است.

--------------------------------------------------------------------------------

10

واژگان آغازين على

امام على دومين خواسته‏ى مورد علاقه‏ى خود از جوان و فرزندش را عمل به واجبات و دورى از محرمات عنوان مى‏كند.

او به جوانان مى‏گويد كه به بهانه‏ى جستجوگرى، دست از وظايف آسمانى خويش نكشند و به پدران مى‏آموزد كه سفارش به انجام واجب و ترك حرام را به فرزندان، سرلوحه‏ى برنامه‏هاى خويش قرار دهند.

انجام واجبات و ترك محرمات كليد ورود به خانه‏ى معشوق و مسير عشق‏بازى و راه بندگى است.

بدون اين دو نمى‏توان به آسمان عشق خدا وارد شد و نمى‏توان مقامات معنوى را يافت.

امام على اولين شرط و لازم‏ترين شرط را التزام به اين دو مهم مى‏داند و سفارش مى‏كند: كه اگر اين دو حاصل شد مسير، هموار و بقيه‏ى امور براى جوان مهياست و بدون اين دو، عمل به همه‏ى مستحبات و دورى از تمامى مكروهات بدون اثر خواهد بود.

و چنين است كه وقتى از عارفان طريق محبوب و سالكان راه معشوق سئوال مى‏شود: چگونه مى‏توان دل را نورانى كرد و زنگارهايش را زدود؟ جواب مى‏دهند: واجب را عمل كن، حرام را رها كن! در كتاب‏هاى اهل معرفت و سلوك نيز باز اول قدم، همين دو نكته است: عمل به واجب، دورى از حرام.

و على كه خود مراد و راهبر همه‏ى عاشقان و شيفتگان معشوق حقيقى و محبوب جاودانى است، پيش از همه بر اين مهم تأكيد و سفارش مى‏كند.

1. تقوا

سومين سفارش دوست داشتنى على - كه آغاز بحث اين كتاب نيز هست - اين است كه فرزندان، گذشتگانشان را مرور كنند و مسير صالحان و آنان كه به اوج انسانى خويش دست يافته‏اند، برگزينند.

امام براى اين مهم در ادامه‏ى نوشتار خويش، دليلى ذكر مى‏كند: »آنها همان‏طور كه تو به فكر خودت هستى، به فكر خودشان و در جستجو بوده‏اند.

آنها همان‏گونه كه تو مى‏انديشى، انديشيده‏اند و نهايت اين انديشه و اين فكرها به آنجا رسيده كه فهميدند آنچه را شناخت پيدا كردند، بگيرند و آنچه را به آن مكلف نشدند، رها كنند(5)».

گذشتگان تو، انديشيده‏اند، فكر كرده‏اند، جستجو نموده‏اند تا راهشان را يافته‏اند، زحمتى را كه تو مى‏خواهى تحمل كنى، آنها تحمل كرده‏اند تا بهترين را بيابند.

پس تو به راه آنان برو و همين مسير را ادامه بده و سپس ادامه مى‏دهد: »اگر نفس تو از پذيرش روش گذشتگان موفق خود، سرباز مى‏زند و آنچه آنان يافته‏اند، نمى‏پسندد، پس جستجوى خويش را براى فهم و علم قرار بده، نه براى غرق شدن در شبهات و چنگ زدن به دشمنى‏ها(6)».

2. اكتفا بر وظايف واجب

امام على روح جستجوگر جوان را مى‏شناسد و مى‏داند كه اكثراً علاقه‏اى به ادامه‏ى آنچه ديگران كرده‏اند و راهى كه ديگران رفته‏اند، ندارد.

از اين رو، اين سرباز زدن را نه منع مى‏كند و نه سرزنش: اگر دلت به پيروى از پيشينيان راضى نمى‏شود و خودت مى‏خواهى وارد عمل شوى و راه را تجربه كنى، بسيارخوب، شروع كن.

اگر مسير گذشتگان و زحماتى كه آنان متحمل شده‏اند، برايت ناكافى است و تو را بى نياز نمى‏نمايد، چه عيبى دارد؟ حركت كن، جستجوكن، جستجوگر باش.

على، خوب روحيه‏ى جوان را دريافته است و از اين رو هرگز نمى‏گويد: اين كار غلط است و فقط آنچه آنان گفته‏اند و كرده‏اند، بايد عمل كنى، هرگز.

امام مى‏فرمايد، اگر مى‏خواهى خودت تجربه كنى بپاخيز و كمر همت ببند و پاى در راه گذار، اما... با دو شرط: 1.

در جستجو فهميدن را اصل قرار بده، 2.

دست نيازمندت را به سوى خداى بى نيازت برافراز.

3. انتخاب مسير گذشتگان صالح

شرط اول اين است كه تلاش و جستجوى تو در مسير فهميدن و فرا گرفتن باشد.

از عمق جان بخواهى كه بفهمى و يادبگيرى، واقعاً در جستجوى حقيقت و حق باشى، نه اينكه در شبهه فرو روى و به دشمنى چنگ زنى....

گويا على اين جملات را ويژه‏ى جوانان امروز فرموده باشد.

امروز همه مى‏گويند: جوان، جستجوگر است.

همه تأكيد مى‏كنند: جوان، خود بايد بيانديشد، خود بايد بيابد، خود بايد باور داشته باشد و... اما آنچه به نام جستجوگرى و جويايى حقيقت عرضه مى‏شود، بيش از آنكه در مسير فهميدن و دانستن باشد، چسبيدن به دشمنى‏ها و فرورفتن در شبهه‏هاست.

--------------------------------------------------------------------------------

11

پرسش براى پرسش، جستجو براى جستجو، و نه پرسش براى پاسخ و جستجو براى يافتن و فهميدن! اگر جوان شك كند، بسيار خوب است اما شكى كه مقدمه‏ى يقين باشد.

اگر شك كرد و در شك خود باقى ماند و در آن گرفتار شد، آيا باز هم خوب است يا اين شك، جهالت است و ضلالت؟! بايد ببينيم كه سئوال و پرسشى را كه مطرح مى‏كنيم در مسير فهميدن و دانستن است، جستجويى كه مى‏كنيم در مقام حق جويى و دستيابى به حقيقت است يا صرفاً سئوال مى‏كنيم تا شبهه‏اى را بگسترانيم، خودِ سئوال را در ذهن‏ها راسخ نماييم و دشمنى‏ها را افزايش دهيم؟! امروز جو سياسى كشور و كشمكش‏هاى شاخه‏هاى مختلف سياسى، همه‏ى مسايل را تحت الشعاع خود قرار داده و حبّ و بغض‏هاى گروهى - آنچه امام على آن‏را به چنگ زدن در دشمنى‏ها تعبير مى‏كند - بر همه چيز سايه افكنده است.

جوان گاه گرفتار اين دشمنى‏هاى ناخواسته شده، و پيش از آنكه در پى يافتن حق باشد و در خود مطلب شنيده شده، بيانديشد، به اين مى‏نگرد كه گوينده‏اش كيست؟ اگر كسى بود كه دوست مى‏انگاشت، بدون فكر آن را مى‏پذيرد و اگر گوينده را دشمن بينگارد، بدون تأمل آن را رد مى‏كند.

در ذهن جوان ما چنين نشسته است كه ذات پرسشگرى ارزش است، ذات سئوال كردن لازم است و ذات نپذيرفتن، قابل ستايش... هر چند هدف از اين سئوال، فهميدن و هدف پرسشگر، رسيدن به حق نباشد.

به همين دليل است كه ما امروز با گسترش شبهات مواجهيم.

بسيارى از كسانى كه مى‏پرسند نمى‏خواهند بدانند.

مى‏پرسند تا شبهه‏ى خود را گسترده‏تر كنند.

سئوال مى‏كنند تا سئوال را در ذهن جامعه بنشانند.

از اين روى اگر در مسير جواب قرار بگيرند، به آن گوش نمى‏دهند و به تكرار سئوالشان مى‏پردازند.

و به تعبير قرآن گويا درگوششان پرده‏اى است يا انگشت در گوششان فرو برده‏اند.

متأسفانه اين فضا كه اكنون بر ما حاكم شده، فضايى است كه در سده‏هاى گذشته در غرب پيدا شده و امروز به ما رسيده است.

در اين فضا، انكار همه‏ى معيارها و پرسش از تمامى ارزش‏ها خود، ارزش محسوب شده و معيار و عيار تفكر و انديشه به شمار مى‏رود، امام اين روحيه را نهى مى‏كند و شرط اول جستجوگرى را فهميدن و دانستن، معرفى مى‏نمايد: اگر جستجو مى‏كنى، سئوال مى‏كنى، اعتراض مى‏كنى و... همه براى فهميدن باشد، همه براى يافتن باشد، نه گرفتار شدن در شبهه و خود سئوال، براى يادگرفتن باشد، براى دانستن باشد و نه براى دوستى‏ها و دشمنى‏هاى بى اساس.

--------------------------------------------------------------------------------

12

گردش در بهار

امام شرط دوم را چنين بيان مى‏كند: »قبل از اينكه جستجو را آغاز كنى از خداوند طلب يارى كن(7)».

مسير، مسير خطرناكى است، جستجوگرى و خطر درهم پيچيده‏اند و چنين نيست كه هر كس پاى در اين مسير گذارد، به راحتى آن‏را طى كرده و پيروز از آن سوى خارج شود.

پس‏كوچه‏هاى جستجو سخت و صعب العبور است و ديوارهاى آن، بلند و خطرناك.

اى كه از كوچه‏ى معشوقه‏ى ما مى‏گذرى برحذر باش كه سر مى‏شكند ديوارش هر كس مى‏خواهد وارد شود، بايد با خطر آشنا باشد و مهياى درگيرى.

»قبل از حركت در اين مسير از خدايت يارى بجوى و براى موفقيت به او ميل پيدا كن و براى ترك آلودگى‏هايى كه تو را در شبهه فرو برد و يا تسليم گمراهى نمايد، روبه سوى او آور(8).

» به سوى او رو بياور تا مبادا گرفتار ظلمت شبهه‏ها شوى و از صفا، يقين و ايمان دور افتى.

از او مدد بگير تا گمراهى تو را نگيرد....

1. بو كردن گل

»اگر يقين كردى كه روى آوردن به خدا دلت را صفا داده و در مقابل حق خاشع شده است، اگر صفاى باطن پيدا كرده‏اى و خشوع در خويش يافته‏اى، اگر انديشه و بينشت به كمال رسيده و قدرت تصميم‏گيرى پيدا كرده‏اى و اگر تمام عزم خودت را براى رسيدن به حقيقت جزم كرده‏اى، در اين لحظه به آنچه برايت گفتم و تفسير كردم بيانديش و اكنون خود به ميدان تجربه بيا و صحنه‏ى آزمون را بيازما.

(9)» »

2. آبيارى

اما اگر اين‏ها همه، براى تو حاصل نشد و آمادگى روحى و فكرى و اراده‏ى رسيدن به حقيقت و توانايى دستيابى به آن را نيافتى، بدان تو مثل كسى هستى كه چشم بسته در تاريكى قدم مى‏گذارد و در ظلمت ضلالت و گمراهى فرو مى‏رود.

حقيقت‏جويى و دين‏خواهى از مسير سرگردانى و اشتباه ممكن نيست و در چنين حالى اجتناب و بازگشت از اين مسير شايسته‏تر است.

(10)» جستجوگرى، خطرناك است، جستجوگرى، مرد ميدان مى‏طلبد.

جستجوگرى، نداى هل من مبارز سرمى‏دهد.

كسى كه قدرت تشخيص ندارد و حق و باطل را در هم مى‏آميزد، هر سخنى را مى‏پذيرد و ياراى كشف حقيقت در او نيست، در انتخاب سرگردان و در گزينش ميسر حق، وامى‏ماند، چنين كسى نمى‏تواند دين را بيابد و ناخواسته در مسير بى دينى و خلاف حقيقت، حركت مى‏كند.

اين فرد بهتر است دست از جستجوى عبث و بى‏ثمر خود بكشد و به آزموده‏هاى صحيح گذشتگان موفق خويش بسنده كند.

امام دو شرط حياتى را براى جستجو عنوان مى‏نمايد تا همه گمان نكنند توانايى گام نهادن در اين مسير را دارند.

اگر اين دو شرط حاصل شد و قلب و فكر و عزم آماده گشت و خدا راهنمايى ما را پذيرفت، جستجو را با همه‏ى خطراتش آغاز مى‏كنيم و گرنه خوددارى از اين حركت و قناعت به يافته‏هاى گذشتگان صالح مناسب‏تر است.

اگر خود نمى‏توانيم آغازگر جستجو باشيم، به جستجوى ديگرانى كه اين توانايى را داشته‏اند و راه را درست يافته‏اند، اكتفا نماييم و در زندگى خويش از آنان الگو بگيريم.

از آنان پيروى كنيم و باور كنيم كه پيروى از انديشمندانى كه با خردِ بارور خويش، بر طريق صواب قدم گذارده‏اند، هرگز ضدارزش نيست، بلكه خود از برترين ارزش‏هاست.

آنچه ضدارزش است، جستجوگرى همراه با غفلت از خطرات آن است.

جستجوگرى بدون بينش و فراموش كردن مشكلات آن، ضدارزش است.

جستجوگرى منتهى به گمراهى و سرگردانى و نااميدى، ضدارزش است.

اگر به هر دليل مقدمات جستجو براى ما فراهم نيست بهتر آن است كه به فرموده‏ى على‏عليه السلام راه صالحان گذشته و پيشينيان فرهيخته را كه به صلاح و موفقيت شهرت يافته‏اند، پيش گيريم و از حركت در مرزهاى سرگردانى و گمراهى، چشم فروبنديم.

توانايى تحول در خويش يكى از امتيازات انسان نسبت به ساير موجودات زنده، توانايى تحول در خويش و زندگى پيرامونش است.

ميليون‏ها سال است كه زنبور عسل خانه‏ى خود را از جنس موم و به شكل شش ضلعى منتظم مى‏ساخته و در طول اين سال‏ها هرگز كمترين تحولى در شكل و ساختار آن به وجود نياورده است، مورچه و موريانه نيز هزاران سال است كه معمارى خويش را با هيچ دگرگونى روبرو نكرده‏اند و هيچ تحولى در سازمان اجتماعى خويش به وجود نياورده‏اند، اما انسان هر روز تحول و تغييرى، زندگيش را ديگرگون كرده است.

--------------------------------------------------------------------------------

13

از پارينه سنگى به نوسنگى، از غارنشينى به كشاورزى، از خام خوارى به كشف آتش، از ابزار سنگى به اختراع مفرغ، از ماقبل تاريخ به خلق الفبا و....

.

تا قرن بيست و يكم كه تحولاتش روز به روز بلكه ساعت به ساعت و لحظه به لحظه است.

هيچ نسلى قادر به تصور پيشرفت‏ها و تحول نسل بعد از خود نيست.

اين انسان يكى از سخت‏ترين و صعب ترين تحولاتى كه در پيش رو دارد، تحول در خود است، سازندگى روح و تعالى خويشتن.

در انديشه‏هاى الهى، اين تحول اصل و پايه‏ى ارزش‏هاى انسانى است و مبدأ و خاستگاهش سال‏هاى پرنشاط جوانى.

امكان تحول هميشه و همه وقت براى انسان هست و خودسازى در تفكرى آسمانى، مخصوص قشر خاص، سال خاص و نسل ويژه‏اى نيست و همه مردمان در همه‏ى زندگى موظف به خودسازى هستند.

هميشه بايد مراقب اعمال، رفتار، و گفتار بود و به خود پرداخت: »ساماندهى خويشتان، با خودتان است«(11).

»خويشتن و خانواده‏تان را مراقب باشيد«(12).

اما سال‏هاى جوانى براى ايجاد اين تحول سال‏هاى ديگرى است.

نشاط جسمى و روحى جوان، امكان اين تحول را صدچندان مى‏كند و هرچه به طرف كهنسالى و فرتوتى گام برداريم، امكان تغيير مسير كمتر و ايجاد تحول در انسان مشكل‏تر و جبران اشتباهات سخت‏تر مى‏شود.

از اين روى در انديشه‏ى دريايى اسلام، تأكيد مى‏شود در جوانى به مسايل ماورايى و معارف آسمانى توجه شود.

--------------------------------------------------------------------------------

14

در زلال صفا

يكى از موانع تغيير و تحول روح و جان، كسالت و خمودى است.

جوان بايد سرشار از انرژى، تحرك و نشاط باشد.

تنبلى و انزوا از دام‏هاى شيطان است(13). انسان با كسالت از حركت در مسير حق باز مى‏ماند.

جوان بايد از نشاط و شادابى كه لازمه‏ى سن و سال اوست برخوردار باشد.

در خانه، در بيرون، در برخورد با ديگران، در كار و... لحظه به لحظه اين روحيه‏ى نشاط را در خويش تقويت نمايد.

اگر تلقين‏هايى بر خلاف اين، با خود زمزمه كنيم، اگر بگوييم: نمى‏توانيم، نمى‏شود، ممكن نيست، از من بر نمى‏آيد و...، امكان شدن و توانايى را از خود سلب كرده‏ايم و در مقابل اگر مبارزه با سختى‏ها، تحمل مشكلات و قدرت به دست آوردن كمالات ظاهرى و باطنى را در خود تقويت نماييم، موفق خواهيم بود و راه براى ما باز است.

--------------------------------------------------------------------------------

15

در سرگردانى و ابهام

پس از اين مقدمه‏ى كوتاه، يك بارديگر نامه‏ى پدر آگاه و دلسوز، على را بگشاييم و دست در دست او در مسير تحول و پر گشودن به زلال آسمانى خويشتن، با صفاى جوانى پرواز كنيم.

»اى پسركم! من تو را به تقواى الهى و مداومت در دستوراتش وصيت مى‏كنم.

(14)» گام اول در مسير حق، التزام به دستورات او، انجام واجب و ترك حرام است.

اطاعت از خدا كه تصوير خارجى تقوا است، انسان را در مسير حقيقت ثابت قدم مى‏گرداند .

انسان با حركتى معكوس - ترك واجب و انجام حرام - بديهى است كه هرگز به سرمنزل نرسد، اگر چه سال‏هاى متمادى مشغول ذكر و ورد و مستحبات باشد.

»

--------------------------------------------------------------------------------

16

با جوان تا باران [جوان و خودسازى]

تو را سفارش مى‏كنم كه با ياد او قلبت را آباد كنى«(15) آبادانى قلب با ذكر خدا! چگونه؟ با تكرار مداوم واژگان مقدس »الحمدللّه« »لا اله الا اللّه« »سبحان اللّه« و...؟ آيا اين اذكار در آذين دل و آبادانى آن كافى است؟ يا ذكر را معناى ديگرى است؟ و نگاه امام على در اين فراز به بلنداى ديگرى؟؟ درست است كه اذكار و ادعيّه در روشنايى دل مؤثرند، اما حقيقت ذكر، حركت مداوم لب‏ها و تكرار وردهاى زبانى نيست كه چه بسيار لب و زبان كار خودش را مى‏كند و فكر و دل به راه خودش مى‏رود.

روى به محراب نمودن چه سود دل به بخارا و بتان طراز ايزد تو زمزمه‏ى عاشقى از تو پذيرد نپذيرد نماز حقيقت ذكر، زمزمه‏ى عاشقى است، حقيقت ذكر، ياد معشوق است، حقيقت ذكر، از خدا و معبود غافل نشدن است.

ذكر يعنى هميشه توجه داشته باشيم در تيررس نگاه محبوب و معبودمان هستيم.

توجه داشته باشيم كه او به همه‏ى رفتار ما بيناست، لحظه‏اى از ما غفلت ندارد، خستگى و خواب ندارد(16)، به امور و كردار ما آشناست و... اگر اين حال در عاشق ايجاد شد و هميشه خود را در مقابل نگاه نگران معشوق يافت آنگاه رفتار و كردارش به گونه‏اى ديگر مى‏شود كه نشان از خشوع قلبش دارد، نشان از آبادانى و عمارت دلش دارد و نشان از آرامش دل با ياد خدا دارد.

(17) »

--------------------------------------------------------------------------------

17

جوان، نشاط، شادابى

پسرم توصيه‏ى من به تو چنگ زدن به ريسمان الهى است كه اگر آن را به دست آوردى ديگر چه رابطه‏اى محكم‏تر از رابطه تو با خدا يافت خواهد شد(18)».

چرا به دنبال هر جنبنده‏اى رفته‏ايم؟، چرا به هر خس و خاشاكى دست انداخته‏ايم؟! چرا به هزاران ريسمان پوسيده چنگ زده‏ايم؟ و دامن معشوق را فراموش كرده‏ايم؟؟!! از ارتباط با او چه ضررى ديده‏ايم كه دل به عشق غير او سپرده‏ايم؟! صاحب دلى نماز صبح را در حرم مطهر امام رضاعليه السلام در مشهد خواند و ساعت 10 صبح در قم بر منبر بود! وقتى از او راز چگونگى اين مقامات را پرسيدند، گفت: رابطه‏ام را با خدا اصلاح كردم او هم امورم را اصلاح كرد!! او اين جملات را به سادگى تمام ابراز مى‏كرد بدون اينكه به رازهاى نهفته در دل اشاره‏اى كند يا به اين مقامات مباهات نمايد.

اين‏ها واقعيت‏هاى زمان ماست، اين‏ها افسانه‏هاى صدها سال پيش نيست اين‏ها حالات صحابى پيامبر و امامان نيست... اين‏ها احوال مردان روزگار خودماست.

اگر تصميم بگيريم كارهاى نادرست را كنار بگذاريم، اگر تصميم بگيريم اعمال پسنديده را روش خويش سازيم و اگر همه را فقط براى خشنودى خدايمان انجام دهيم.

اين آثار را در زندگى خويش خواهيم يافت.

اين مسايل را مى‏توان تجربه كرد و بايد تجربه كرد(19) در زندگى روزمره، در كسب و كار... در درس خواندن... در خانواده... در دوستى‏ها... و در همه‏ى لحظات زندگى... اينها براى شنيدن و خواندن نيست براى عمل كردن است.

انسان در همين زندگى روزمره و در همين رفتارهاى معمولى و عادى به مقامات معنوى دست پيدا مى‏كند، براى رسيدن، براى كمال...، نيازى به كارهاى خارق العاده و چله نشستن و رياضت‏هاى غريب نيست.

بايد در زندگى روزمره همسان همه‏ى مردم، مرد خدا باشيم.

مگر جز اين است حال پيرمردى كه پيامبر خبر از مقامات او دادند و فردى هر چه در زندگى او جستجو كرد، هيچ حركت فوق العاده‏اى از او نديد، كلام پيامبر را كه در موردش فرموده بودند به او گفت و وى در جواب گفت: من هيچ كار خاصى انجام نمى‏دهم فقط سعى مى‏كنم آن‏گونه باشم كه خدا مى‏خواهد.

آنچه مانع تعالى روح ماست اين گمان باطل است كه خدا را در زندگى عادى نمى‏توان عبادت نمود.

جاى خدا در مسجد و بر روى سجاده و در ميان دانه‏هاى تسبيح است! نه در ميانه‏ى كسب و كار، نه در هنگامه‏ى درس و تحصيل و نه در سرخوشى‏هاى تفريح و سرگرمى.

ما در غير از اماكن مقدس خود را در محضر خدا نمى‏يابيم.

ما عبادت را در اذكار و ادعيه و نماز و مناجات خلاصه مى‏كنيم، ما زندگى عادى خويش را جدا از مسير بندگى به حساب مى‏آوريم، در حالى كه هرگز چنين نيست و در همه جا و همه وقت و همه حال مى‏توان و بايد پيشانى بر خاك خضوع و خشوع ساييد و دست در دامن او و دل مالامال از عشق او تا اوج هستى به معراج رفت.

--------------------------------------------------------------------------------

18

در مسير باران

»دلت را با پند زنده نما«(20) قلب انسان مى‏ميرد، دل انسان سنگ مى‏شود، هر چند صاحبش زنده باشد، نفس بكشد، بخورد، بخوابد، راه برود.

اما دلش مرده است.

آنچه دل را نيز حيات مى‏دهد و زنده نگه مى‏دارد، موعظه است، پند و اندرز پياپى است.

قرآن خود را موعظه و پند و اندرز معرفى مى‏كند(21).

قرآن‏زيباترين موعظه است قرآن والاترين و بلندترين اندرزهاست، انس با قرآن، توجه به قرآن و خواندن آياتى از آن - بخصوص اگر با تفكر همراه باشد - زنگار از دل مى‏زدايد و آثارى شگرف از طراوت و زندگى برجاى مى‏گذارد.

خواندن آيات قرآن خود ارزش است و صواب زيادى براى آن ذكر شده است اما آنچه از درجه اهميت بيشترى برخوردار است، مفاهيم كلمات الهى است.

اين كلمات گنج‏هايى از حقيقت در خود دارند كه بدون تدبر و تأمل در روح آدمى رسوخ نمى‏كنند.

اما اگر خواندن قرآن با تفكر و تدبر همراه شد در عمق جان نشسته و دل را زندگى مى‏بخشد تا آنجا كه انسان را تبلور خليفة اللهى مى‏نمايد.

التزام به خواندن قرآن حتى يك آيه در روز! همراه با تفكر و تعمق در معنا، آرام آرام و گاه پرشتاب و سريع، اثر جان بخش خويش را ظاهر مى‏نمايد.

--------------------------------------------------------------------------------

19

معمارى دل

»فرزندم قلبت را با موعظه زنده گردان و با زهد بميران«(22).

خدايا! اين چه تركيبى است كه على آورده؟ قلب را زنده كنم يا بميرانم؟! زندگى و مرگ نقيض همند، چگونه دلم را مخاطب هر دو كنم؟ چگونه از يك سو به زنده كردن دلم فرمان مى‏دهد و از سويى به ميراندن آن؟ و چگونه دلم هم بايد بميرد و هم بايد زنده شود؟؟ هم‏آغوشى مرگ و زندگى چه سان ممكن است؟؟!!...آه... شايد اين دو در تالار دل در عرض هم قرار مى‏گيرند! آرى... زهد و موعظه در كنار همند، نه در امتداد هم.

اگر زهد و اندرز در دل جاى بگيرند كه مى‏گيرند پس مرگ و زندگى هم با هم جمع مى‏شوند.

ميراندن با زهد، عين زنده كردن است.

آرى... غير از اين نيست.

اگر غرايزى كه ما را به دنيا مى‏بندد، كشش‏هايى كه ما را به سوى جهانى پست مى‏كشد و جاذبه‏هايى كه ما را اسير حيوانيت مى‏كند، كشتيم و علاقه و ارتباط دل را با اين غرايز و جاذبه‏ها قطع نموديم، دل را زنده كرده‏ايم.

اين ميراندن همان زندگى بخشيدن است.

امام على در بليغ‏ترين و فصيح‏ترين بيانى كه ممكن است زنده كردن دل را به ميراندن آن با زهد تصوير كرده است، آيا مسيحاى موعظه، دلى را كه با علايق خاكى و مادى، گرفتار مرگ شده، مى‏تواند با دم معجزه‏گر خويش، زنده گرداند؟ هرگز.

زندگىِ با موعظه از دلِ مرگ با زهد بپا مى‏خيزد.

اين زنده كردن بدون آن ميراندن امكان‏پذير نيست.

بايد در اينجا بميرى تا در آنجا زنده شوى و سفر به سوى آسمان را آغاز نمايى.

زهد بريدن وابستگى‏هاست، نه بريدن شريان زندگى، زهد، قطع دلبستگى‏هاست، نه جدايى از اجتماع و كار و تلاش.

زهد عمل نيست، زهد يك روش است يك منش است يك اعتقاد و باور است، اعتقاد و باورى كه در عمل انسان تأثير مى‏گذارد و در كردار افراد، خود را نشان مى‏دهد.

كسى كه وابسته به دنيا نيست و دل به ظواهر فريبنده نبسته است، هر كارى نمى‏كند، هر سخنى نمى‏گويد و درِ خواستن‏ها را به مشت ذلت نمى‏كوبد.

يكى از راه‏هاى زهد براى جوان، روزه است.

مزه مزه كردن گرسنگى و تشنگى به عشق محبوب، آغاز شيرينى براى قطع وابستگى‏ها و دلبستگى‏هاست و شروعى موفق براى بى اعتنايى به كشش‏هاى دنيايى...

--------------------------------------------------------------------------------

20

دست در دامن معشوق

»قلبت را با يقين تقويت، با حكمت نورانى و با ياد مرگ خوار گردان(23)».

--------------------------------------------------------------------------------

21

يقين محكم و باور استوار

، باعث تقويت دل مى‏شود و پژوهش و دانش، و يافتن حقيقت هر چيز قلب را روشن و نورانى مى‏نمايد.

باورى محكم و دانشى حقيقت خيز، راه را براى انسان خواهان كمال، هموار مى‏كند و كدام باور محكم‏تر و چه علم و حكمتى نورانى‏تر از قرآن و كلمات اهل بيت؟ اما اين دل گر چه قوى و نورانى شده است اما بايد مرتب كنترل شود.

غرور، برترى‏طلبى، زياده خواهى، خود بزرگ بينى،... كه تيرگى دل را به دنبال دارد، بايد مهار گردد.

اين امر جز با يادآورى دايمى و دم به دم مرگ ميسر نيست، بايد هميشه و هر صبح و شام، خويش را مخاطب قرار دهيم كه: هان اى در محمل امن و آسايش غنوده و اى به تلاش دنيا و ماديات ايستاده! هشدار، پايان راه، مرگ و حرمان و جدايى است! تا كى دنيا را براى دنيا خواستن و تا كجا كار براى كار و زندگى براى زندگى! و تا چه اندازه تن به ذلت دادن؟ طلب دنيا براى دنيا طلبيدن! مذموم است، مردود است و در انديشه‏اى آسمانى مطرود.

اما همين دنيا اگر وسيله شد، وسيله براى آخرت، مزرعه شد، مزرعه براى جهان ديگر، سرمايه شد، سرمايه براى كسب سود در عالم هميشگى، آن وقت اين دنيا جاى آبادانى است جاى كاشت است و جاى سپرده گذارى و پس انداز! اولياى خدا، پيامبران، امامان همه مرد كار بودند، مرد آبادانى دنيا بودند، مرد تلاش بودند، اما لحظه‏اى از ياد خدايشان غافل نبودند، يك لحظه كار را براى دنيا نخواستند و دنيا را براى داشتن و انباشتن، باور نكردند.

ياد مرگ، انسان را از تلاش و كوشش در دنيا باز نمى‏دارد؛ بلكه او را وادار مى‏سازد تا فرصت اندك، سرمايه‏ى ناچيز و توان قليل خويش را براى سفرى جاودانه به كار گيرد.

اگر چنين شد و روش ما روش انبيا و منش ما منش اوليا شد، لحظه لحظه‏ى تلاشمان در زندگى، عبادت است، چرا كه براى خداست، آبادانى خاك و دل نبستن به آن، عبادت است چرا كه دنيامان پلى به سوى آخرت است.

و اين چنين پرداختن به زندگى و خاك و دنيا هرگز مذموم و مردود نيست.

»و از قلب اقرار بگير كه ماندنى نيست و ناگوارى‏هاى دنيا را به او عرضه كن و او را از دگرگونى شب و روز و زشتى آن بترسان(24)».

به قلب خويش بفهمان كه براى ماندن نيامده و براى رفتن پا در اين عرصه نهاده است.

زشتى‏ها، پيچيدگى‏ها، و سختى‏ها را براى دلت بيان كن تا دنيا نزد او بى‏ارزش و بى‏بها جلوه كند، از جاده‏هاى ناهموار و تاريك زندگى برايش سخن بگو تا دل بر آن نبندد و عزم اُتراق نكند و سريع‏تر از آن گذشته، دل به آخرت بسپارد.

--------------------------------------------------------------------------------

22

دل و زندگى

»تاريخ گذشتگان را بر او بنما و آن چه بر سر پيشينيان آمده است به يادش آور، و در آثار و ديارشان گردش كن و انديشه كن كه آنها چه كردند و از كجا آمدند و به كجا كوچ نمودند(25)».

چشم بر احوال گذشتگان بازكن، كسانى كه پيش‏تر از تو در اين جهان زندگى مى‏كردند.

به رفتارشان نظاره كن و ببين از كجا به كجا منتقل شدند.

على جان فايده‏ى اين نگاه چيست؟ چرا بايد زندگى آنها را ببينم؟ ببينم كه چه حقيقتى برايم روشن شود؟ »تو درخواهى يافت كه آنان از ميانه‏ى دوستان جدا شدند و در دل غربت و تنهايى جاى گرفتند(26)».

تو نيز به جايى خواهى رفت كه آنان رفته‏اند، به سرزمين تنهايى، سرزمين غربت، سرزمينى كه هيچ دوستى با تو نيست جز عملت در دنيا.

عمل، تنها و صميمى‏ترين دوستى است كه تو را همراهى خواهد كرد.

آنان كه گذشته و آينده در آيينه‏ى نگاهشان زلال و شفاف نمايان است، چنين نشان داده‏اند كه: وقتى انسان بى‏جان به طرف قبر مى‏رود، روح بر اين صحنه نظاره مى‏كند، دوستان و نزديكان را مى‏بيند كه بعد از پايان يافتن دفن، پراكنده مى‏شوند و مى‏روند.

فرياد مى‏زند كه هان كجا مى‏رويد؟ عزيزان من! ياران من! همسر و فرزندان من! چرا مرا تنها مى‏گذاريد؟! اما....

صدايش به هيچ كس نمى‏رسد و حتى نيم نگاهى هم از آنان كه عمر و هستيش را برايشان داده، به او هديه نمى‏شود.

كمى كه گذشت و باور كرد كه در اين تنهايى وحشتناك هيچكس را ندارد، حس مى‏كند تنهاى تنها هم نيست و چيزى كنارش هست.

سئوال مى‏كند: تو كيستى؟ تو چرا نرفته‏اى، تو چرا در اينجا مانده‏اى؟ آن تنها همنشين لب مى‏گشايد: فرزندانت كه آنهمه براى آنها زحمت كشيدى، رفتند، اموالى كه در جمع آوريش آن همه تلاش كردى از دست دادى و... من كه اينجا مانده‏ام، همان هستم كه توجه‏ات به من از همه كمتر بود.

من عمل تو هستم....

در اين سرزمين فقط انسان است و عمل، نه برادر، نه پدر، نه فرزند، نه همسر، نه ثروت و نه....

هيچكدام!، در اين ديار غربت، فقط آن چيزى همراه فرد است كه در زنده بودن از آن غافل بوده: رفتار و عمل او.

--------------------------------------------------------------------------------

23

هم آغوشى مرگ و زندگى در خلوت دل

»گويا زمانى نمى‏گذرد كه تو هم يكى از آنانى، پس جايگاهت را آباد كن آخرتت را به دنيا مفروش، سخن درباره‏ى آنچه نمى‏شناسى ترك كن و آنچه برايت ضرورى نيست بر زبان نياور(27)».

نكته‏ى مهمى كه در مطالعه‏ى احوال گذشتگان وجود دارد، اين است كه همه‏ى آنها در پايان راه به سوى آخرت پر گشوده‏اند و سفرى قطعى را آغاز نموده‏اند و در اين پرواز و سفر، آنچه از دنياست، در دنيا نهاده‏اند و با خويش هيچ نبرده‏اند.

بر فتم سوى قبرستان از اين پيش بديدم قبر دولتمند و درويش نه درويشى در آنجا بى كفن بود نه دولتمند برد از يك كفن بيش از آن‏جا كه اين پرواز براى همه‏ى ما هست و اين سفر پس از زمانى كوتاه رخ خواهد نمود، امام مى‏فرمايد: خود را آماده‏ى اين سفر كن، اسير دنيا نباش، درباره‏ى آنچه نمى‏دانى، سخن مران و در مورد آن اظهار نظر نكن و چيزى را كه وظيفه‏ى تو نيست، ابراز ننما.

يكى از مشكلات ما و روزگار ما اين است كه در همه چيز خود را صاحب نظر مى‏دانيم و درباره‏اش سخنانى مى‏گوييم كه در وظيفه‏ى ما نيست و از اين روست كه بسيارى از مطالب ما پشتوانه‏ى علمى ندارد و باعث آشفتگى‏هايى در سطح خانواده، اجتماع و گاهى كشور مى‏شود.

افرادى نسنجيده و نفهميده با اضافه و كم كردن مطالبى، آنها را براى ديگران نقل مى‏كنند و اين رشته همچنان توسط ديگران ادامه مى‏يابد.

ناگهان با انبوهى از اطلاعات نادرست و غير واقعى روبرو مى‏شويم كه كشف حقيقت از بين آنها بسيار مشكل و گاه محال مى‏شود.

على به جوان مى‏گويد: آخرتت را نفروش، حرف بى پايه نزن و اضافه بر وظيفه و تكليفت اظهارنظر نكن.

»از راهى كه مى‏ترسى مسير گمراهى باشد دورى گزين چرا كه خويشتن دارى در هنگام حيرت و هنگامه‏ى ضلالت، بهتر از سقوط در پرتگاه تباهى و خطرهاست(28)».

آخرين سخن امام در اين بخش، كنترل كنجكاوى جوان است، جوان سرى پر شور و دلى خطرپذير دارد.

اين شور و خطرپذيرى بايد كنترل گردد و حسابگرانه و سنجيده از آن بهره برده شود.

چه بسا انسان بر اثر همين كنجكاوى و حركت‏هاى بدون تأمل، در مسيرى قرار بگيرد كه بازگشت از آن ممكن نباشد و چه بسيار جوانانى كه بخاطر آزمون چيزهايى كه فقط بر اثر تحريك حس كنجكاوى آنان صورت گرفته، در دام‏هاى غيرقابل رهايى افتاده‏اند.

مگر اكثر جوانانى كه به اعتياد كشيده مى‏شوند، منشأى غير از كنجكاوى آنان را وادار به ورود به اين وادى هولناك كرده است؟! - چيست؟ چه طعمى دارد؟ چه حالى مى‏دهد؟! و... چرا جوان قبل از اينكه گرفتار شود در حال خود و پايان مسير تأمل نكند.

چرا عاقبت انديش نباشد و نگاه دورنگر خود را به انتهاى جاده و افق وادى گسترده‏اى كه مى‏خواهد وارد آن شود، نيندازد.

كه اگر چنين كرد به سفارش امامش عمل كرده و براى هميشه از سرگردانى و رنج نجات يافته است.

--------------------------------------------------------------------------------

24

سر در دل ابرها

پرداختن به خود، نگران حال خود بودن، خودسازى، انتخاب شيوه‏ى صحيح در زندگى شخصى، وظيفه‏ى همه‏ى انسان‏هاست.

اما اين وظيفه، تنها وظيفه نيست.

انسان موظف است ارتباطش با ديگران را هم بهبود بخشد.

مسئوليت‏هاى اجتماعى و روابط انسانى، يكى ديگر از گستره‏هايى است كه انسان و جوان بايد در بالابردن سطح آن به سوى هر چه مطلوب‏تر شدن، همت گمارد.

روابط فرد در خانه، در محيط كار، با دوستان، با نزديكان و... با همه‏ى افراد مختلف اجتماع و در همه‏ى محيطهاى زيستى.

انسان موجودى نيست كه به تنهايى قادر به ادامه‏ى زندگى باشد و ناگزير بايد همراه افراد متعدد ديگرى به حيات ادامه دهد.

اين همراهى با سايرين و همزيستى با ديگران روابط خاصى را مى‏طلبد و كنش‏ها و واكنش‏هاى مختلفى را بين فرد و اجتماع باعث مى‏شود.

براى بهتر شدن اين روابط و بهينه شدن اين عكس‏العمل‏هاى انسانى فرمول‏ها و معيارهاى متفاوتى عنوان شده است.

امام على در توصيه به جوانان براى چگونگى روابط اجتماعى و عملكرد صحيح و مناسب در قبال جامعه، معيارهايى را عنوان مى‏كند.

--------------------------------------------------------------------------------

25

در آيينه‏ ى تاريخ

»پسركم خويشتنت را ميزان ارتباط خود با ديگران قرار بده، پس براى ديگران همان را دوست داشته باش كه براى خود دوست مى‏دارى و براى ديگران مپسند آن‏چه براى خود نمى‏پسندى(29)».

معيار على هيچ پيچيدگى ندارد.

فرمول غير قابل حل و دور از فهم نيست، معيارى است بسيار آسان و قابل پذيرش براى همه، اما بسيار سخت در عمل، معيارى است با عيارى بالا، معيارى ساده در فهم و مشكل در انجام با عيارى كه همه‏ى روابط انسانى را بهبودى مى‏بخشد.

- پسرم خودت را ميزان ارتباط با ديگران قرار بده.

خود ميزان عمل خود باش.

نفست ترازوى برخوردهايت با سايرين باشد.

- چگونه؟ »من« من چگونه مى‏تواند ميزان اعمال »من« باشد؟ - »براى ديگران همان را دوست بدار كه براى خودت دوست مى‏دارى«.

در يك كفه‏ى ترازوى نفست، خودت را بگذار و در كفه‏ى ديگر، ديگران را.

اگر دو كفه مساوى شد، روش على را عمل كرده‏اى و سفارش او را به انجام رسانده‏اى و اگر كفه‏ى »من« سنگين‏تر بود در روابط اجتماعى‏ات با مشكل مواجهى! اگر دوست دارى به تو احترام كنند، ديگران را احترام كن.

اگر دوست دارى راز تو را حفظ كنند راز ديگران را حفظ كن، اگر دوست دارى عيب تو را بپوشانند، عيب ديگران را نديده بگير و... »بر ديگران مپسند آنچه را براى خود نمى‏پسندى«، آنچه براى خودت نمى‏خواهى براى ديگران مخواه.

تو دوست ندارى آبرويت را بريزند، آبروى ديگران را مريز، ناراحت مى‏شوى از تو سخن بگويند، غيبت ديگران را مكن، از دروغ شنيدن آشفته مى‏شوى به ديگران دروغ نگو و ... به راستى اگر ما به همين معيار على گوش فرا مى‏داديم، چقدر عيار طلاى وجودمان بالا مى‏رفت و اجتماعمان با آنچه مى‏بينيم، تفاوت مى‏كرد! نگاهى به پشت سر و گذشته، حال ما را بر ما روشن مى‏كند، نگاه به برخوردهايى كه با ديگران كرده‏ايم؛ و رفتارهايى كه با ديگران داشته‏ايم.

دوست داريم همان برخوردها و نظير همان رفتارها را در حق ما روا بدارند؟! اگر با مرور افكار و رفتارمان ببينيم كه همانند آنچه كرده‏ايم در مورد خود نيز مى‏پسنديم، بدانيم به معيار على رفتار كرده‏ايم و از رابطه‏اى پذيرفته و قابل تحسين با اجتماع برخورداريم.

على به عنوان پدرى دلسوز كه عمرش رو به انتهاست و اين كلمات و جملات را در آخرين نفس‏هاى زندگيش به ما مى‏رساند، در سراسر عمر چنين بوده است و جوان شيعه در هر كجاى زمان و زمين از آنجا كه شيعه‏ى او و پيرو اوست بايد كه چنين و چون او باشد.

معيار على هرگز پيچيده و سخت نيست اما همت مى‏خواهد.

كدام يك از ما از اينكه در هنگام خريد جنسى، كلاه سرش بگذارند، خوشش مى‏آيد، پس چرا در مقام يك فروشنده كه قرار بگيريم، عيب جنس را مخفى مى‏كنيم، قيمت واقعى را ابراز نمى‏كنيم و از اينكه كلاهى هر چه گشادتر سر مشترى گذارده‏ايم، خشنوديم؟ كدام يك از ما دوست داريم در هنگام مراجعه به اداره‏اى، كارمان بى‏جهت طولانى شود و از اطاقى به اطاق ديگر سوق داده شويم، پس چرا هنگامى‏كه جامه‏ى كارمندى مى‏پوشيم، ارباب رجوع را ساعت‏ها و روزها و هفته‏ها گرفتار و خسته مى‏كنيم.

كدام يك از ما، اگر كارفرما باشيم، دوست داريم كارمندان ما بى‏قيد و بى‏نظم باشند.

پس چرا هنگام كار از وجدان كارى بدوريم و نه در زمان و نه در كيفيت كار، هيچ دقتى نداريم و... كارمند اداره....

، كارگر كارخانه....

، معلم مدرسه...، دانش‏آموز در حال تحصيل... كشاورز در مزرعه... و همه و همه دوست داريم آنچه براى ديگران مى‏پسنديم و به آنان روا مى‏داريم، براى ما بپسندند و بر ما روا بدارند؟ ببينيد با عمل به اين معيار ساده و آسان، چگونه روابط و قواعد اجتماعى عوض شده و زندگى جمعى جامعه دچار دگرگونى خواهد گرديد.

امروز در جامعه‏ى ما توجيهى براى همه‏ى اين ناهنجارى‏ها هست كه اغلب از زبان اين و آن شنيده مى‏شود و آن اينكه: ديگران هم مى‏كنند!!! - چرا كم‏كارى مى‏كنى؟ - آقا همه مى‏كنند!! - چرا گران فروشى مى‏كنى؟ - آقا كى نمى‏كند؟! - زير و روى جنست فرق مى‏كند؟ - چون همه اين كار را مى‏كنند و... اين عذر بدتر از گناه است.

--------------------------------------------------------------------------------

26

واقعاً چنين جوابى قابل قبول و چنين توجيهى پذيرفته است؟! اگر با ما چنين رفتارى بشود، توجيه »همه مى‏كنند« را قبول مى‏كنيم؟! معيار على ساده اما دقيق و سخت است.

خودمان را ميزان روابط با ديگران قرار دهيم تا جامعه مان الگوى جوامع بشرى باشد... »ظلم نكن چنانچه دوست دارى به تو ظلم نشود، نيكى كن چنانچه دوست دارى با تو نيكى كنند و آنچه را براى ديگران زشت مى‏دانى برخود زشت شمار و راضى شو از ديگران به اندازه‏اى كه براى خودت رضايت مى‏دهى(30)».

به ديگران سخت نگير، آنان را تحت فشار مگذار چنانچه خود دوست دارى با تو به سختى برخورد نكنند.

روابطت را بر اساس نيكى به ديگران پايه گذارى كن چنانچه دوست مى‏دارى ديگران با تو به نيكى برخورد كنند و كارهايى را كه ديگران انجام مى‏دهند و تو مى‏گويى: زشت است، خوب نيست، غيرقابل تحمل است، بدان وقتى كه تو هم آن رفتار را داشته باشى، باز هم زشت است و غير قابل قبول.

--------------------------------------------------------------------------------

27

بالى براى پرواز

»آنچه را نمى‏دانى نگو، هر چند دانسته‏هايت اندك است(31)».

از ابتداى نامه‏ى امام تا انتهاى آن، اين ارزش به بهانه‏هاى مختلف و در بزنگاه‏هاى گوناگون تكرار مى‏شود: سخن ندانسته نگو.

زبان را وقتى به حركت در آور كه سخنت مبتنى بر دانسته‏ها و اطلاعات باشد و اگر اطلاع و دانش تو كم است، سخن را نيز كم و كوتاه كن.

يكى از مشكلات همه‏ى ما اين است كه در هر چيزى اظهارنظركرده و به داد سخن در آن مى‏پردازيم، هر چند هيچ اطلاعى از كم و كيف آن نداشته باشيم.

تكرار اين كلمات از على‏بن‏ابيطالب و پافشارى او بر رها كردن اين ضد ارزش‏ها، نشان دهنده‏ى اهميت اين فراز است.

امام نه تنها در اين نامه كه در جاى جاى زندگيش براين حقيقت تأكيد مى‏كند كه ميزان ارزش انسان و جوان و مسلمان در گفته‏ها و سخنانش است و همچنانكه حكمت در واژه‏هاى حكيمانه و توأم با انديشه، نهفته است، رشد و تعالى نيز در سكوت و اجتناب از سخن نابخردانه است.

اين مؤلفه‏ى منفى هم لطمات شخصيتى و شخصى را در پى دارد و هم آشفتگى‏هاى اجتماعى و جمعى.

چه بسيار مجموعه‏هاى انسانى كه با كلمات بى‏حساب و بى‏پايه‏ى فردى، دچار بحران مى‏شود، چه بسيار خانواده‏هايى كه با اما و اگرِ فردى در آستانه‏ى فروپاشى قرار مى‏گيرد و چه بسيار آبروها و حيثيت‏ها و منافع اشخاص كه با يك موضع‏گيرى و ابراز چند واژه به پرتگاه نابودى سوق داده مى‏شود! امام على مى‏فرمايد: نگو....

دانشت اندك است، در محدوده‏ى دانش خود سخن بگو.

هر چقدر دانشت كم، سخنت كمتر باشد و هيچ نگران نباش كه در قضاوت ديگران، فرد كم اطلاعى به حساب بيايى.

اگر چنين ارزشى را در خود بوجود آوردى، تمرين كردى، ممارست داشتى و به اين مهم نايل آمدى، حال لياقت دارى كه پله‏اى بالاتر بيايى و معيارى جديد را در روابط اجتماعى تجربه نمايى: »آنچه را دوست ندارى به تو بگويند به ديگران نگو(32)».

كسى كه هر سخنى را مى‏گويد و در هر وادى اظهار رأى و نظر مى‏كند، بديهى است نسبت به ديگران هم هر نسبتى را روا مى‏دارد.

ابتدا بايد تمرين كرد كه سخن انديشيده و گزيده گفت تا بتوان به اين ارزش والا دست يافت و به ديگران سخنانى گفت كه خود دوست داريم در حقمان ابراز شود.

بايد زحمت كشيد كه هر سخنى را نگوئيم تابتوانيم در برخورد با افراد جامعه از گفتار ناخوشايند دست شوئيم.

--------------------------------------------------------------------------------

28

با جوان تا دريا [جوان و جامعه]

»به نيكى دستور بده تا از اهل نيكى باشى و با دست و زبانت زشتى را طرد كن(33)».

امام در اين فراز يكى از مهم‏ترين و تعيين‏كننده‏ترين وظايف اجتماعى جوان را بيان مى‏كند(34)، امر به معروف و دستور به رفتار نيك و مورد قبول دين و جامعه.

امر به معروف يكى از تكاليف اجتماعى، جدى، مشكل و حياتى جوان است كه بايد آن را دقيق فرابگيرد و جامه‏ى عمل بپوشاند.

امر به معروف مورد مشابهى دارد كه نزديك به آن است اما امر به معروف نيست و مشكلات آن را هم ندارد و آن ارشاد جاهل است.

ارشاد جاهل اين است كه شخصى با اصل معروف بيگانه است، واجب و حرام را نمى‏شناسد، خوب و بد را نمى‏داند.

به چنين فردى بايد همه‏ى اينها را آموخت، نمى‏داند دروغ حرام است بايد به او گفت: دروغ گويى در دين نهى شده است، نمى‏داند روزه واجب است بايد به او گفت: روزه با اين شرايط بر تو لازم است و... اين‏ها ارشاد جاهل است.

اما امر به معروف جايى است كه فرد مى‏داند حرام و واجب چيست و چه كارى حرام و چه كارى واجب است اما با اين آگاهى خلاف آن را عمل مى‏كند.

مى‏داند دست‏اندازى به ناموس ديگران منكر است اما به آن مبادرت مى‏كند، مى‏داند رعايت اموال افراد واجب است اما دست درازى مى‏كندو... در اينجا تكليف امر به معروف و نهى از منكر مسلمانان را وارد ميدان مى‏كند تا از اعمال خلاف اينان جلوگيرى كنند.

--------------------------------------------------------------------------------

29

عيار و معيار

امر به معروف همانند هر واجب ديگر دارارى شرايطى است.

شرط روزه، سلامت جسم است و اگر كسى اين شرط را ندارد اما روزه بگيرد از او پذيرفته نيست و بايد روزه‏اش را در هنگام سلامتى تكرار كند.

شرط حج امنيت راه است، شرط خمس و زكوة داشتن مال است و... امر به معروف نيز شرايطى دارد.

1.

كسى كه امر به معروف و نهى از منكر مى‏كند، خودش معروف و منكر را بشناسد، خودش بداند چه چيزى واجب است و چه چيزى حرام.

معروف كدام است و منكر كدام.

2.

احتمال تأثيرگذارى در امر يا نهيش باشد.

بداند كه كلام‏او و حركت او مؤثر است و كسى كه مبادرت به ترك معروف يا انجام منكر كرده با عكس‏العمل او دست از كار ناشايست خود خواهد كشيد.

3.

ضرر و خطرى متوجه آمر به معروف و ناهى از منكر نباشد.

اين‏ها شرايط امر به معروف و نهى از منكر در وظايف فردى است، اما در وظايف اجتماعى، گاهى بعضى از اين شرايط حذف مى‏شود؛ مثلاً امام امت‏قدس سره شرط تأثير را در امور اجتماعى منتفى مى‏دانند به اين صورت كه اگر فردى ببيند گفتن او بى تأثير است اما اگر اين گفتن‏ها تكرار شود، مؤثر خواهد بود، بر او واجب است كه امر به معروف يا نهى از منكر كند.

فردى خلافى را انجام مى‏دهد، اگر من او را نهى كنم اعتنا نمى‏كند، دومى نهى كند عمل نمى‏كند، اما بالاخره وقتى چند نفر پشت سر هم به او تذكر دادند به گونه‏اى كه عرصه بر او تنگ شد و احساس كرد اين اجتماع و اين مجموعه‏ى انسانى راه به اين خلاف او نمى‏دهند و بايد دست بكشد، در اين صورت بر همه واجب است كه به اين اصل عمل كنند و او را نهى از منكر نمايند.

يكى از محاسن اين تكرارها اين است كه زشتى منكرات درجامعه از بين نمى‏رود.

در شرايط كنونى ما به سويى مى‏رويم كه قبح بعضى از حرام‏ها و منكرها از ميان ما رخت بسته است و بعضاً اصل حرام بودن و منكر بودنش از يادمان رفته است، تذكر پياپى فردى و جمعى، كم‏ترين اثرش اين است كه جلو اين فراموشى را مى‏گيرد و ارزش‏ها جاى خود را به ضد ارزش‏ها نمى‏دهند.

اما اگر در جايى - چنانكه امروز - اين روح جمعى بوجود نيامد، به گونه‏اى كه آمر به معروف مورد استهزا قرار گرفت و مسخره شد، اين منتفى شدن همان شرط تأثير است كه وجوب را از فرد بر مى‏دارد.

البته اين شرط در امر و نهى‏هاى جزيى است اما اگر منكرى حياتى در حال انجام بود يا معروفى حياتى در حال ترك، اين شرايط چندان قابل عمل نيست.

مثلاً اگر در جايى بى‏گناهى در حال كشته شدن است و ما مى‏دانيم كه فريادهاى ما تأثيرى ندارد، اين وجوب را از ما بر نمى‏دارد و تا جايى كه ممكن است بايد جلو چنين منكرى ايستادگى كنيم.

شرط عدم ضرر در وجوب امر به معروف و نهى از منكر قطعى است اما در حالى كه فرد بى گناهى در دست انسان لاابالى تهديد به مرگ مى‏شود تا آنجا كه ضرر را متوجه خود ما نكند بايد تلاش كنيم.

ممكن است در چنين شرايطى جان ما هم به خطر بيفتد اما بايد بدانيم كه مرگ در راه نشر هر يك از ارزش هاى اسلامى شهادت است و فوز عظيم.

گرچه بايد قبل از امر و نهى مواظبت كنيم كه خطرى تهديدمان نكند اما اگر در اثناى آن حادثه‏اى پيش آمد كه بر اثر آن جان باختيم بايد بدانيم در زمره‏ى شهداى راه خدا و راه اسلام محسوب و محبوب شده‏ايم.

امر به معروف مراتب و مراحلى نيز دارد.

مرحله‏ى اول اين است كه ما با عملمان فرد خلاف كار را متوجه كنيم.

او كارى را به صورت ناشايست انجام مى‏دهد، ما عمل شايسته و صحيح را در مقابل او انجام دهيم به گونه‏اى كه متوجه شود اين حركت ما در قبال اوست و متنبه شده، دست از خلاف كاريش بردارد.

--------------------------------------------------------------------------------

30

مرحله دوم اين است كه با زبان و به صراحت او را متوجه خلافش بكنيم و با كلام خويش و مستقيماً او را از كار زشت بازداشته و يا به كار خير دعوت نماييم.

مرحله سوم جايى است كه ممكن است نياز به خشونت باشد و با تندى با او برخورد كنيم.

البته در تمام اين مراحل تصريح شده است بايد به مرحله پايين‏تر بسنده كرد مگر اينكه انسان يقين داشته باشد بى تأثير است و نياز به حركتى جدى‏تر دارد كه در اينصورت بايد وارد مراحل بعدى شد.

امر به معروف مراحل و مراتبى بالاتر نيز دارد كه اين مراحل به عهده‏ى حكومت واگذار شده است يعنى از حيطه‏ى وظيفه‏ى شخصى خارج و جنبه‏ى حكومتى پيدا مى‏كند.

مثلاً اگر امر به معروف و نهى از منكر، مستلزم رساندن صدمه‏اى به خلافكار باشد، اين در عهده‏ى اشخاص نيست و حكومت است كه بايد وارد عمل شود و اشخاص فقط در صورتى كه حكومت از آنان كمك بخواهد، بايد او را مدد كنند و خود شخصاً صلاحيت ورود به اين حوزه را ندارند.

از طرف ديگر حكومت نيز بايد زمينه را براى مراحل ابتدايى كه وظيفه‏ى اشخاص و آحاد مسلمانان است، فراهم كند.

حكومت بايد فضا را براى انجام واجبات فردى و اجتماعى آماده كند.

مثلاً روزه يك واجب فردى است اما اگر انجام اين واجب نياز به تسهيلاتى دارد، حكومت بايد اين تسهيلات را فراهم كند.

اگر ساعت كار ادارات در ماه مبارك رمضان اصلاح شود، اين واجب سهل‏تر و همه گيرتر مى‏شود.

حكومت بايد اين تغيير را در ساعت كار دواير دولتى لحاظ نمايد.

خريد بعضى از اجناس در نيمه شب ماه رمضان، اگر اجتناب‏ناپذير است، حكومت بايد نسبت به عرضه يا ملزم كردن افرادى نسبت به عرضه‏ى آن اجناس اقدام نمايد و....

همچنين نماز.

اگر خواندن نماز نياز به تسهيلاتى در ادارات، در مدارس، در جوامع، در راه‏ها و... دارد، حكومت بايد پيگير انجام اين تسهيلات باشد.

اين در موارد واجبات فردى و وظايف شخصى است.

در آنجا نيز كه امر به معروف، پديده‏اى اجتماعى است و واجبى غير فردى، حكومت بايد نهايت تلاش خويش را مبذول نمايد.

تبليغات فرهنگى گسترده، آموزش‏هاى اجتماعى همه گير و حمايت‏هاى ظاهرى و باطنى از آمرين و ناهين، همه در عهده‏ى حكومت اسلامى و از وظايف او است.

در جوامع غير اسلامى اين امر به معروف و نهى از منكر در محدوده‏ى قوانين خودشان بسيار خوب آموزش داده و حمايت مى‏شود.

اگر شما از چراغ قرمز خيابان عبور كنيد، ده‏ها نفر به شما تذكر مى‏دهند تا آنجا كه شما را شرمسار از اين خلاف مى‏كنند.

وارد خيابان ورود ممنوع كه بشويد، هر عابر پياده يا سواره‏اى با زبان با اشاره با بوق زدن با چراغ دادن شما را از اين كار پشيمان مى‏كنند.

و دولت‏ها هم از اين امر و نهى‏ها حمايت مى‏كنند.

اگر تلفنى به اداره پليس بشود كه ماشينى با شماره‏ى پلاك فلان از چراغ قرمز عبور كرد، به او نمى‏گويند: دليل و مدرك ارايه كن.

بلكه اين راننده‏ى آن ماشين است كه بايد اثبات كند در آن ساعت در آن تقاطع نبوده است تا از جريمه خلاصى يابد.

يعنى اصل بر حمايت از آمرين به معروف، و ناهيان از منكر - در چهارچوبه‏ى قانون خودشان - است و نه اصل بر حمايت از خلاف كار.

به گونه‏اى كه اين جلوگيرى از كار خلاف برايشان به صورت يك روح اجتماعى در آمده است.

متأسفانه در كشورهاى اسلامى كه امر به معروف و نهى از منكر جزء باورهاشان و از فروع دينشان است، يكى از كم رنگ‏ترين و مهجورترين ارزش‏ها همين دو اصل حياتى دينى است.

--------------------------------------------------------------------------------

31

معيار پرتكرار

امام در انتهاى اين سفارش مى‏فرمايند: امر به معروف كن تا خود از خانواده‏ى معروف شوى، »تكن من اهله«.

اين جمله‏ى كوتاه امام على دو ثمره‏ى باارزش دارد، يكى فردى و ديگرى اجتماعى.

ارزش فردى آن اين است كه وقتى تو ديگرى را امر كردى كه كار خوبى را انجام دهد، خودت لاجرم آن كار را انجام خواهى داد و چون كسى را از كار زشتى نهى كردى، اگر به همان كار زشت آلوده شوى خودت شرمسار خواهى شد.

از سوى ديگر و در حيطه‏ى اجتماعى، وقتى اين امر به معروف و نهى از منكر انجام شد و به صورت روح اجتماعى درآمد، اجتماع اسلامى تبديل به خانواده‏ى خوبى‏ها مى‏شود.

حركتى كه جوان آغاز مى‏كند و آن حركت تكرار مى‏شود تا همه‏ى جامعه‏ى مسلمان به آن خو بگيرند ديگر جايى نمى‏گذارد كه خود اين فرد، دست به ارتكاب خلاف بزند.

خود اين مسلمان نيز اگر در زمانى و هنگامه‏اى تحت تأثير تمايلات شيطانى قرار گرفت، چون جامعه‏ى پيرامونش همه خوبند و خانواده‏اى بزرگند كه بر محور خوبى و معروف حركت مى‏كنند، همه او را از آن كار نهى خواهند كرد.

و او كه آغازگر اين راه بوده است خود از نعمت خانواده‏اى نمونه بهره‏مند خواهد شد كه به او مجال بدى و خلاف نمى‏دهند.

امر به معروف نظارتى همگانى را بانى مى‏شود كه در آن نيازى به ناظر و محتسب نيست.

گاه شنيده مى‏شود در جايى خلافى صورت مى‏گيرد و برخى اعتراض مى‏كنند چرا ناظر نمى‏گذاريد؟ سئوال مى‏كنيم: اگر ناظر خود خلاف كرد، چه؟ براى او هم ناظر بگذاريم؟ اگر اين ناظر دوم هم خلاف كرد، چه؟ امر به معروف و نهى از منكر نظارت همگانى در همه‏ى اركان جامعه است.

با امر به معروف، جامعه‏ى اسلامى را به خانواده‏اى از خوبى‏ها تبديل مى‏كنند كه همه ناظر، مواظب و دلسوز يكديگرند و همه مى‏دانند كه اگر كشتى اجتماعشان در نقطه‏اى سوراخ شود، گرچه اين سوراخ در زير پاى ديگرى باشد، باعث هلاك همه‏ى كشتى نشستگان خواهد شد.

--------------------------------------------------------------------------------

32

معيار تعيين كننده

امام در آخرين فرازهاى اين بخش مى‏فرمايند: »سرزنش سرزنش كنندگان تو را از راه باز مدارد(35)».

جوان وقتى راه را شناخت بايد در مسير حق پايدار باشد.

قطعاً مسير، مسير هموار و آماده‏اى نيست و با مشكلات مواجه است، قطعاً افرادى يافت خواهند شد كه با سرزنش و استهزا انسان را نسبت به ادامه‏ى راه دلسرد مى‏كنند.

بايد مقاومت كرد.

اگر اهل كسب و كار باشى و سلامت، خواهند گفت: اى بابا با اين شكل كه تو معامله مى‏كنى، هيچ وقت به هيچ جا نمى‏رسى.

زرنگ باش از فلانى ياد بگير دو ساله بارش را بست!! و....

اگر كارمند اداره باشى: بابا اين چه جور كاركردنه، حالا واجب نيست كه تا ارباب رجوع آمد، كارش تمام شود، بگو بعداً بيايد، يك نفسى بكش.

مگر دولت به تو چقدر حقوق مى‏دهد كه خودت را برايش مى‏كشى! و....

امام على توصيه قرآن را تكرار مى‏نمايد: سرزنش سرزنش كنندگان تو را در مسير خدا سرد و نااميد نكند.

به سخن آنان گوش نده و در مسير حق بردبار و صبور باش و بدان كه »نتيجه‏ى نهايى از آن افراد با تقواست(36)»، موفقيت از آن متقين است و پيروزى با آنهاست.

سرزنش كننده هرچه مى‏خواهد بگويد و هر چه توان دارد، تو را نكوهش كند، پيروزى از آن توست، تو كه حق را شناختى و بر آن پافشارى كردى.

اگر اين عزم اين اعتماد و اين ثبات قدم در جوان بوجود آمد و بر خدا توكل كرد عاقبت و پيروزى نهايى از آن اوست...

--------------------------------------------------------------------------------

33

شرطها و مرحله ‏ها

گذر از دنيا و سفر به آخرت بارها توسط امام على‏عليه السلام عنوان شده است.

در اين نامه نيز كه خطابى به همه‏ى جوانان عالم در همه‏ى حال و آينده‏ى تاريخ است، اين تأكيد بارها و به مناسبت‏هاى مختلف، تكرار مى‏شود.

على بر اين حقيقت پافشارى مى‏نمايد كه دنيا به جز پلى كه بايد از آن گذشت، نيست و خبر حقيقى و وصال در آن سوى پل، انتظار ما را مى‏كشد؛ و ما بايد با همه‏ى وجود آن حقيقت را باور كنيم.

عاشق در مسير عشق جز به خانه‏ى معشوق نمى‏انديشد.

هرگز حاضر نيست آن خانه و لحظه‏ى وصل را با آذين‏هاى راستين و دروغين كوچه‏هاى سر راه معاوضه نمايد.

راه برايش فقط ارزش گذشتن و رسيدن را دارد و به همين اندازه به آن بها مى‏دهد.

اگر ضرورت دارد مسير را هموار كند، مى‏كند اما به عزم گذشتن، نه ماندن.

اگر لازم است در مسير، نفسى تازه كند، تأملى مى‏كند اما به نيت نيرو گرفتن و راه افتادن.

اگر تشنه شده است آبى مى‏نوشد اما به قصد شاداب شدن و توان راه يافتن و... هرگز جز به ديدار و جز به رسيدن نمى‏انديشد.

على عاشقى است كه خود، چون افق منزلگاه دوست را در مى‏يابد، فرياد بر مى‏دارد: به خداى كعبه رستگار شدم؛ هر چند خون سر و خون جگرش در هم آميخته و در سنگلاخ مسير پرفراز و نشيب محبوب و معبود، زخم‏ها برداشته است.

--------------------------------------------------------------------------------

34

خانواده‏ى دريايى

اين على پس از تجربه‏اى سخت اما موفق، حاصل دست‏آوردهايش را با كمال اخلاص و دلسوزانه به جوان هديه مى‏كند: »پسركم تو را از حال دنيا و زوال دنيا و تحولات دنيا و نيز از آخرت و آنچه براى اهلش آماده كرده‏اند، آگاه كردم و براى هر كدام مثال‏ها آوردم تا تو عبرت بگيرى و چونانكه بايد، ره بپويى - و اكنون مثالى ديگر - آنانكه دنيا را آزموده‏اند، در يافته‏اند كه حال مردان حق اين است كه دنيا را خانه‏اى سخت و غيرقابل تحمل يافته‏اند كه به اميد آرامش و راحت، عزم خانه‏ى آسايش آخرت كرده‏اند(37)».

تشبيه و مثال امام بسيار عجيب است.

امام حال دنيا و آخرت و مسافران اين مسير را چنين بيان مى‏كند: حال مردمى كه در اين دنيا هستند، حال افرادى است كه در خانه‏اى بدون قوت و غذا و در سرزمينى بى آب و علف زندگى مى‏كنند اما همه‏ى دلخوشيشان اين است كه پس از اين سختى‏ها به خانه‏اى امن و آرام و به سرزمينى آباد و حاصل خيز خواهند رسيد، سرزمينى كه جز آسايش در آن نيست، سرزمينى كه آرامش كامل در آن، انتظارشان را مى‏كشد.

چون چنين مى‏انديشند و دنيا را اينگونه مى‏بينند و آخرت را آنگونه مى‏شناسند، »پس سختى راه را تحمل مى‏كنند و جدايى دوستان را مى‏پذيرند، خشونت سفر و نامناسب بودن پذيرايى و... همه را خوشايند مى‏دارند(38)».

چرا كه مى‏دانند به كجا مى‏روند، چرا كه آگاهانه قدم در راه گذارده‏اند، چرا كه با حال خود و زندگى پيرامونشان به خوبى آشنا هستند و انتهاى مسير را نيز به كمال مى‏شناسند.

راه سخت است، باشد! پايان راه شادى آفرين است.

سفر خشن است، باشد! پايان سفر حيات بخش است.

دوستان همراه ما، ما را ترك مى‏كنند، جلو يا عقب مى‏افتند، چه اشكالى دارد! در نهايت مسير و در هنگام خوشى يكديگر را ملاقات خواهيم كرد.

بايد فقط به رفتن انديشيد و به رسيدن، دل خوش كرد.

جاى ما آنجاست.

--------------------------------------------------------------------------------

35

مقاومت در اعماق

مردان آسمانى زمين، فقط در اين انديشه‏اند كه »به جايگاه گسترده و وسيع و پناهگاه امن و قرار خود برسند و در اين مسير هرگز احساس رنج و درد نمى‏كنند(39)».

در مسير كه هستند مشكلات زياد دارند، سختى زياد مى‏كشند، زخم و سنگ و دشنام زياد مى‏بينند اما گويا رويين‏تن‏اند.

گويا هيچ زحمتى بر آنان كارگر نيست و هيچ سنگى آنان را از پاى نمى‏اندازد.

هيچ دردى حس نمى‏كنند چرا كه شوق رسيدن، محيط پيرامونشان را از يادشان برده، حس نمى‏كنند در اطرافشان چه مى‏گذرد، فقط به وصال مى‏انديشند و به جمال معشوق مى‏نگرند.

زمينى‏ها، كسانى كه مسير را هدف خود قرار داده‏اند نه سرمنزل را، كسانى كه درگوشه و كنار راه پناه گرفته‏اند، اينان وقتى اين رهروان را مى‏بينند، گمان مى‏كنند در رنج و سختى هستند، در حال شكنجه و در حال زجر كشيدن هستند، در حالى‏كه هرگز چنين نيست.

حال اينها حال ديگرى است.

اين سختى‏ها برايشان سخت نيست كه شايد شيرين و دوست داشتنى است.

ما وقتى مردان خدا را مى‏بينيم كه در فقر و درويشى زندگى مى‏كنند، گمان مى‏كنيم كه سختى مى‏كشند در حالى‏كه آنها خود چنين احساسى ندارند.

فقر بد است، نداشتن سخت است، ولى سخت‏تر از آن فقر نفسى و خواستن است.

بعضى انسان‏ها هميشه احساس نادارى و كمبود مى‏كنند.

اين سخت است.

هميشه مى‏خواهند كه داشته باشند.

هميشه در حسرت ديگران هستند.

اين سخت است.

خودشان از امكانات خوبى بهره‏مندند و زندگى مرفهى دارند اما چشمشان به دنبال ديگران است كه از آنها بيشتر و بهتر دارند.

اين فقر است، اين رنج‏آور است.

در مقابل افرادى هستند كه آسمانى‏اند، به سرمنزل مى‏انديشند، و خودشان را از مسير نجات داده‏اند، اينان هرگز در حسرت ديگران نيستند.

اينان غنى نيستند اما مستغنى‏اند، افراد زيادى هستند كه اين استغنا را ندارند، ثروتمندند اما هميشه خود را فقير و نيازمند مى‏بينند.

هميشه در حسرت برتر از خود هستند، هرگز سيرايى ندارند.

على در جايى به اين سيرى ناپذيرى اشاره كرده است: »دو گرسنه‏اند كه سير نمى‏شوند گرسنه‏ى دانش و گرسنه‏ى دنيا(40)».

گرسنه‏ى مال هر چه مى‏بلعد باز احساس گرسنگى مى‏كند، احساس نادارى مى‏كند.

در مقابل آسمانيانِ زمين، ندارند اما احساس غنا مى‏كنند، ظاهراً فقيرند ولى درباطن ثروتمند، آنها مستغنى از همه‏ى داشتن‏ها و خواستن‏هايند.

آنها گنج بزرگ استغنا را به چنگ آورده‏اند.

در تاريخ ما، نمونه‏هايى از اين‏گونه فراوان است.

شاهِ زمان به ديدن حاج ملاهادى سبزوارى آمد، زندگى زاهدانه و فقيرانه‏ى ايشان را از نظر گذراند و تصميم گرفت كمكى جدى و بخششى بى‏اندازه به ايشان بنمايد.

نيتش را به زبان آورد و گفت: آقا چه لازم داريد كه تقديمتان كنيم.

مرحوم حاجى فرمود: ما استغنا داريم.

شاه نفهميد! دوباره تكرار كرد، آقا فرمود: ما استغنا داريم.

گفت: براى نزديكانتان و اقوامتان.

حاجى سبزوارى تكرار كرد: ما استغنا داريم.

شاه چندين بار مطلبش را گفت و حاج ملاهادى همان كلمه را پاسخ داد.

شاه كه خود غنى بود اما استغنا نداشت، معنى اين كلمه را هم نمى‏فهميد.

فكر كرد استغنا چيزى است مثل خانه، درآمد، املاك و...!! وقتى بيرون آمد گفت: تحقيق كنيد استغناى اين آقا كجاست و چقدر است كه من هر چه مى‏خواهم به او بدهم او مى‏گويد نمى‏خواهم من استغنا دارم!!! استغنا حالتى است كه در نفس و خويشتنِ خويشِ انسان‏هاى آسمانى بوجود مى‏آيد.

حاج ملاهادى سبزوارى كه يكى از اينان است وقتى مى‏گويد: استغنا دارم، يعنى احساس نياز نمى‏كنم، نيازمند كمك هيچكس و از جمله تو كه شاه هستى، نيستم، از زندگيم لذت مى‏برم و احساس سختى و مشقت نمى‏كنم، گرچه شاه كه به اين زندگى مى‏نگرد جز فلاكت و مشقت نمى‏بيند.

على در ادامه مى‏فرمايد: »رنجى در راه حس نمى‏كنند و هزينه‏اى را كه در اين مسير مى‏نمايند، از دست رفته نمى‏انگارند(41)».

اين انسان‏هاى آسمانى نه تنها دست به سوى كسى دراز نمى‏كنند و نيازى ابراز نمى‏نمايند كه از اموال خود نيز به نيازمندان مى‏بخشند.

اينان اين بخشش‏ها را از دست دادن مال نمى‏بينند، غرامت نمى‏دانند.

همه كمك است به رسيدن.

مگر مى‏شود انسان هزينه‏اى را كه براى رسيدن مى‏كند، از دست رفته بينگارد.

--------------------------------------------------------------------------------

36

اين داشتن‏ها همه براى صرف در همين كار است، خرج ديگرى نداريم مال داريم كه هزينه كنيم و به سرمنزل مقصود برسيم.

يعنى چه كه هزينه‏ى سفر را تلف شدن مال بدانيم! و امام على اين نكته را بيش از همه و پيش از همه مى‏داند و باور دارد وبه باور ما مى‏نشاند.

انسان در مسير دين هزينه‏هايى مى‏كند.

آنكه سفر آخرت را هدف زندگى خود نمى‏داند، اين هزينه‏ها را از دست دادن مالش مى‏انگارد.

- خمس بده! - يك پنجم مال را بايد بى‏جهت و بى دليل به ديگران بدهم؟ چرا يك پنجم ثروتى را كه با اين زحمت به‏دست آورده و اندوخته‏ام، ببخشم؟! - حج كن! - اين همه سفر رفته‏ام تا پولى ذخيره كنم، حال بخشى از آن را براى سفرى كه نمى‏دانم چه فايده‏اى دارد، هزينه كنم؟! همه غرامت است، همه اتلاف ثروت است، همه دست‏اندازى به حاصل رنج‏ها و تلاش‏هاست! اما براى آن كس كه دنيا را راه رسيدن به آخرت مى‏شمارد، باورها به گونه‏اى ديگر است: محبوب، خود، ثروتى را به من امانت داده و اكنون از اين ثروت چهارپنجم را در اختيار خودم مى‏گذارد و به من مى‏بخشد و يك پنجم را براى خود طلب مى‏كند.

و نه براى خود كه براى عاشقانى ديگر كه زاد و توشه‏ى مادى‏شان در مسير كم آمده.

اين غرامت نيست، اين تلف شدن نيست، اين بخشش هشتاد درصد از ثروت محبوب به من است.

و نيز موارد ديگر: حج، زكات، صدقات واجب، صدقات مستحب، انفاق...، همه و همه هزينه‏هاى رسيدن به سرمنزل مقصود است.

و نه تنها اين هزينه‏ها براى آنان سخت نيست كه دوست داشتنى است.

»هيچ چيزى براى آنان دوست داشتنى‏تر از آن نيست كه به منزل و قرارگاه نزديكشان كند و از محله‏اى كه در آن به سر مى‏برند، دورشان سازد(42)».

اين جهان بر ايشان محله‏اى غير قابل تحمل است.

ماندن بر ايشان مشكل است، آرزو مى‏كنند كه هر چه زودتر از اين دورى دهشتناك و از اين فراق دردناك، رهايى يابند و به خانه‏ى دوست برسند و آنچه آنان را به اين هدف نزديك نمايد بر ايشان هديه‏اى بزرگ محسوب مى‏شود.

امام سجاد جمله‏اى دارند كه ورد اهل معرفت است و چه بزرگانى كه آن‏را با آه و حسرت تكرار مى‏كنند: »خدايا آخرت مرا اصلاح كن كه آنجا خانه‏ى آرامشم است و آغاز رهايى‏ام از همنشينى افراد پست و وابسته‏ى به دنيا(43)».

براى اهل آخرت تحمل دنيا مشكل است، تحمل اهل دنيا مشكل است گرچه به عنوان وظيفه تحمل مى‏كنند و هرگز ابراز ناخشنودى هم نمى‏كنند.

--------------------------------------------------------------------------------

37

با جوان تا آسمان [جوان و جهان آخرت]

در مقابل اين دسته كه آسمانى هستند و زندانى زمين، امام حال عده‏اى ديگر را نيز بازگو مى‏كند كه آسمان در اختيارشان است و خود نمى‏دانند و همه‏ى آسمان را به مشتى خاك خرابه مى‏فروشند.

اينان در كلام امام چنين تصوير مى‏شوند: »مثال كسانى كه مغرور به اين دنيا شده‏اند، مثل كسانى است كه مى‏خواهند از سرزمينى آباد به ديارى خراب منتقل شوند.

پس براى اينها هيچ چيزى بدتر از ترك دنيا و رفتن به سوى آخرت و جايى كه آنان را خواهند برد، نيست(44)».

كلمات على در ضمن سادگى و زيبايى، عميق و قابل توجه‏اند.

على دنياخواهان را مغرور به دنيا معرفى مى‏كند، كسانى كه فريفته‏ى دنيا شده‏اند، فريب دنيا را خورده‏اند، نه اينكه دنيا مال آنان شده است و صاحب دنيا شده‏اند.

چرا كه دنيا قابل تصاحب نيست.

دنيا حقيقت ندارد، دنيا - به تعبير قرآن(45) - سراب است.

انسان تشنه است، واقعاً تشنه است و به دنبال آب.

جستجو مى‏كند كه آب بيابد و عطش خود را برطرف كند و دنيا سراب است، آب نماست.

انسان تشنه به گمان اينكه آنچه در دوردست خود را نشان مى‏دهد، آب است، براى رفع تشنگى به سوى آن مى‏رود، اما هر چه مى‏رود، آن آب دورتر مى‏شود و يا در جهات ديگر خود را مى‏نمايد.

به دنبال آن مى‏رود.

باز در سوى ديگر شكل آب تصوير مى‏شود و اين دويدن‏ها ادامه مى‏يابد تا عمر به پايان رسد و عطش همچنان باقى است.

امامان ديگر نيز در اين مورد بسيار گفته‏اند.

فرموده‏اند: دنيا همانند سايه است.

چون به دنبالش بروى از تو مى‏گذرد و چون از او بگريزى، دنبالت خواهد آمد.

كسانى كه اهل آخرتند، دنيا به طرف آنان مى‏آيد و آنان بى نياز از آنند؛ اما اهل دنيا به دنبال آنند و در پايان عمر هنوز از آنچه به دست آورده‏اند، خشنود نيستند و آن را خواسته‏ى اصلى خود نمى‏دانند.

از كسانى كه روحيه‏ى دنيادارى و دنياخواهى دارند و عمرى را پشت سر گذارده‏اند، سئوال كنيد: آيا در نوجوانى و جوانى آرزويى داشتى كه به آن برسى؟ و اگر رسيدى، آيا احساس كاميابى كرده‏اى؟ قطعاً جواب خواهيد شنيد: رسيده‏ايم ولى احساس كرده‏ايم اين كه آرزويى نبود، اين خواسته‏ى ما نبود.

آرز و خواسته‏ى ما داشتن بيشترى بود كه هنوز هم به آن دست نيافته‏ايم.

اين معناى غرور است كه امام در مورد آنان به كار مى‏برد و ادامه مى‏دهد: »مثل آنان مثل كسانى است كه مى‏خواهند از خانه‏اى آباد به خانه‏اى خراب بروند«، اينها دنياشان را آباد كرده‏اند و آخرتشان را خراب.

گرچه آبادانى دنياشان نيز برايشان كافى نيست و هرچه ساخته‏اند، هنوز كفايتشان نمى‏كند و هر چه دويده‏اند، هنوز نرسيده‏اند.

ين مسير هرگز احساس رنج و درد نمى‏كنند(39)».

در مسير كه هستند مشكلات زياد دارند، سختى زياد مى‏كشند، زخم و سنگ و دشنام زياد مى‏بينند اما گويا رويين‏تن‏اند.

گويا هيچ زحمتى بر آنان كارگر نيست و هيچ سنگى آنان را از پاى نمى‏اندازد.

هيچ دردى حس نمى‏كنند چرا كه شوق رسيدن، محيط پيرامونشان را از يادشان برده، حس نمى‏كنند در اطرافشان چه مى‏گذرد، فقط به وصال مى‏انديشند و به جمال معشوق مى‏نگرند.

زمينى‏ها، كسانى كه مسير را هدف خود قرار داده‏اند نه سرمنزل را، كسانى كه درگوشه و كنار راه پناه گرفته‏اند، اينان وقتى اين رهروان را مى‏بينند، گمان مى‏كنند در رنج و سختى هستند، در حال شكنجه و در حال زجر كشيدن هستند، در حالى‏كه هرگز چنين نيست.

حال اينها حال ديگرى است.

اين سختى‏ها برايشان سخت نيست كه شايد شيرين و دوست داشتنى است.

ما وقتى مردان خدا را مى‏بينيم كه در فقر و درويشى زندگى مى‏كنند، گمان مى‏كنيم كه سختى مى‏كشند در حالى‏كه آنها خود چنين احساسى ندارند.

فقر بد است، نداشتن سخت است، ولى سخت‏تر از آن فقر نفسى و خواستن است.

بعضى انسان‏ها هميشه احساس نادارى و كمبود مى‏كنند.

اين سخت است.

هميشه مى‏خواهند كه داشته باشند.

هميشه در حسرت ديگران هستند.

اين سخت است.

خودشان از امكانات خوبى بهره‏مندند و زندگى مرفهى دارند اما چشمشان به دنبال ديگران است كه از آنها بيشتر و بهتر دارند.

--------------------------------------------------------------------------------

38

اين فقر است، اين رنج‏آور است.

در مقابل افرادى هستند كه آسمانى‏اند، به سرمنزل مى‏انديشند، و خودشان را از مسير نجات داده‏اند، اينان هرگز در حسرت ديگران نيستند.

اينان غنى نيستند اما مستغنى‏اند، افراد زيادى هستند كه اين استغنا را ندارند، ثروتمندند اما هميشه خود را فقير و نيازمند مى‏بينند.

هميشه در حسرت برتر از خود هستند، هرگز سيرايى ندارند.

على در جايى به اين سيرى ناپذيرى اشاره كرده است: »دو گرسنه‏اند كه سير نمى‏شوند گرسنه‏ى دانش و گرسنه‏ى دنيا(40)».

گرسنه‏ى مال هر چه مى‏بلعد باز احساس گرسنگى مى‏كند، احساس نادارى مى‏كند.

در مقابل آسمانيانِ زمين، ندارند اما احساس غنا مى‏كنند، ظاهراً فقيرند ولى درباطن ثروتمند، آنها مستغنى از همه‏ى داشتن‏ها و خواستن‏هايند.

آنها گنج بزرگ استغنا را به چنگ آورده‏اند.

در تاريخ ما، نمونه‏هايى از اين‏گونه فراوان است.

شاهِ زمان به ديدن حاج ملاهادى سبزوارى آمد، زندگى زاهدانه و فقيرانه‏ى ايشان را از نظر گذراند و تصميم گرفت كمكى جدى و بخششى بى‏اندازه به ايشان بنمايد.

نيتش را به زبان آورد و گفت: آقا چه لازم داريد كه تقديمتان كنيم.

مرحوم حاجى فرمود: ما استغنا داريم.

شاه نفهميد! دوباره تكرار كرد، آقا فرمود: ما استغنا داريم.

گفت: براى نزديكانتان و اقوامتان.

حاجى سبزوارى تكرار كرد: ما استغنا داريم.

شاه چندين بار مطلبش را گفت و حاج ملاهادى همان كلمه را پاسخ داد.

شاه كه خود غنى بود اما استغنا نداشت، معنى اين كلمه را هم نمى‏فهميد.

فكر كرد استغنا چيزى است مثل خانه، درآمد، املاك و...!! وقتى بيرون آمد گفت: تحقيق كنيد استغناى اين آقا كجاست و چقدر است كه من هر چه مى‏خواهم به او بدهم او مى‏گويد نمى‏خواهم من استغنا دارم!!! استغنا حالتى است كه در نفس و خويشتنِ خويشِ انسان‏هاى آسمانى بوجود مى‏آيد.

حاج ملاهادى سبزوارى كه يكى از اينان است وقتى مى‏گويد: استغنا دارم، يعنى احساس نياز نمى‏كنم، نيازمند كمك هيچكس و از جمله تو كه شاه هستى، نيستم، از زندگيم لذت مى‏برم و احساس سختى و مشقت نمى‏كنم، گرچه شاه كه به اين زندگى مى‏نگرد جز فلاكت و مشقت نمى‏بيند.

على در ادامه مى‏فرمايد: »رنجى در راه حس نمى‏كنند و هزينه‏اى را كه در اين مسير مى‏نمايند، از دست رفته نمى‏انگارند(41)».

اين انسان‏هاى آسمانى نه تنها دست به سوى كسى دراز نمى‏كنند و نيازى ابراز نمى‏نمايند كه از اموال خود نيز به نيازمندان مى‏بخشند.

اينان اين بخشش‏ها را از دست دادن مال نمى‏بينند، غرامت نمى‏دانند.

همه كمك است به رسيدن.

مگر مى‏شود انسان هزينه‏اى را كه براى رسيدن مى‏كند، از دست رفته بينگارد.

اين داشتن‏ها همه براى صرف در همين كار است، خرج ديگرى نداريم مال داريم كه هزينه كنيم و به سرمنزل مقصود برسيم.

يعنى چه كه هزينه‏ى سفر را تلف شدن مال بدانيم! و امام على اين نكته را بيش از همه و پيش از همه مى‏داند و باور دارد وبه باور ما مى‏نشاند.

انسان در مسير دين هزينه‏هايى مى‏كند.

آنكه سفر آخرت را هدف زندگى خود نمى‏داند، اين هزينه‏ها را از دست دادن مالش مى‏انگارد.

- خمس بده! - يك پنجم مال را بايد بى‏جهت و بى دليل به ديگران بدهم؟ چرا يك پنجم ثروتى را كه با اين زحمت به‏دست آورده و اندوخته‏ام، ببخشم؟! - حج كن! - اين همه سفر رفته‏ام تا پولى ذخيره كنم، حال بخشى از آن را براى سفرى كه نمى‏دانم چه فايده‏اى دارد، هزينه كنم؟! همه غرامت است، همه اتلاف ثروت است، همه دست‏اندازى به حاصل رنج‏ها و تلاش‏هاست! اما براى آن كس كه دنيا را راه رسيدن به آخرت مى‏شمارد، باورها به گونه‏اى ديگر است: محبوب، خود، ثروتى را به من امانت داده و اكنون از اين ثروت چهارپنجم را در اختيار خودم مى‏گذارد و به من مى‏بخشد و يك پنجم را براى خود طلب مى‏كند.

و نه براى خود كه براى عاشقانى ديگر كه زاد و توشه‏ى مادى‏شان در مسير كم آمده.

اين غرامت نيست، اين تلف شدن نيست، اين بخشش هشتاد درصد از ثروت محبوب به من است.

و نيز موارد ديگر: حج، زكات، صدقات واجب، صدقات مستحب، انفاق...، همه و همه هزينه‏هاى رسيدن به سرمنزل مقصود است.

--------------------------------------------------------------------------------

39

و نه تنها اين هزينه‏ها براى آنان سخت نيست كه دوست داشتنى است.

»هيچ چيزى براى آنان دوست داشتنى‏تر از آن نيست كه به منزل و قرارگاه نزديكشان كند و از محله‏اى كه در آن به سر مى‏برند، دورشان سازد(42)».

اين جهان بر ايشان محله‏اى غير قابل تحمل است.

ماندن بر ايشان مشكل است، آرزو مى‏كنند كه هر چه زودتر از اين دورى دهشتناك و از اين فراق دردناك، رهايى يابند و به خانه‏ى دوست برسند و آنچه آنان را به اين هدف نزديك نمايد بر ايشان هديه‏اى بزرگ محسوب مى‏شود.

امام سجاد جمله‏اى دارند كه ورد اهل معرفت است و چه بزرگانى كه آن‏را با آه و حسرت تكرار مى‏كنند: »خدايا آخرت مرا اصلاح كن كه آنجا خانه‏ى آرامشم است و آغاز رهايى‏ام از همنشينى افراد پست و وابسته‏ى به دنيا(43)».

براى اهل آخرت تحمل دنيا مشكل است، تحمل اهل دنيا مشكل است گرچه به عنوان وظيفه تحمل مى‏كنند و هرگز ابراز ناخشنودى هم نمى‏كنند.

--------------------------------------------------------------------------------

40

37 با جوان تا آسمان [جوان و جهان آخرت]

در مقابل اين دسته كه آسمانى هستند و زندانى زمين، امام حال عده‏اى ديگر را نيز بازگو مى‏كند كه آسمان در اختيارشان است و خود نمى‏دانند و همه‏ى آسمان را به مشتى خاك خرابه مى‏فروشند.

اينان در كلام امام چنين تصوير مى‏شوند: »مثال كسانى كه مغرور به اين دنيا شده‏اند، مثل كسانى است كه مى‏خواهند از سرزمينى آباد به ديارى خراب منتقل شوند.

پس براى اينها هيچ چيزى بدتر از ترك دنيا و رفتن به سوى آخرت و جايى كه آنان را خواهند برد، نيست(44)».

كلمات على در ضمن سادگى و زيبايى، عميق و قابل توجه‏اند.

على دنياخواهان را مغرور به دنيا معرفى مى‏كند، كسانى كه فريفته‏ى دنيا شده‏اند، فريب دنيا را خورده‏اند، نه اينكه دنيا مال آنان شده است و صاحب دنيا شده‏اند.

چرا كه دنيا قابل تصاحب نيست.

دنيا حقيقت ندارد، دنيا - به تعبير قرآن(45) - سراب است.

انسان تشنه است، واقعاً تشنه است و به دنبال آب.

جستجو مى‏كند كه آب بيابد و عطش خود را برطرف كند و دنيا سراب است، آب نماست.

انسان تشنه به گمان اينكه آنچه در دوردست خود را نشان مى‏دهد، آب است، براى رفع تشنگى به سوى آن مى‏رود، اما هر چه مى‏رود، آن آب دورتر مى‏شود و يا در جهات ديگر خود را مى‏نمايد.

به دنبال آن مى‏رود.

باز در سوى ديگر شكل آب تصوير مى‏شود و اين دويدن‏ها ادامه مى‏يابد تا عمر به پايان رسد و عطش همچنان باقى است.

امامان ديگر نيز در اين مورد بسيار گفته‏اند.

فرموده‏اند: دنيا همانند سايه است.

چون به دنبالش بروى از تو مى‏گذرد و چون از او بگريزى، دنبالت خواهد آمد.

كسانى كه اهل آخرتند، دنيا به طرف آنان مى‏آيد و آنان بى نياز از آنند؛ اما اهل دنيا به دنبال آنند و در پايان عمر هنوز از آنچه به دست آورده‏اند، خشنود نيستند و آن را خواسته‏ى اصلى خود نمى‏دانند.

از كسانى كه روحيه‏ى دنيادارى و دنياخواهى دارند و عمرى را پشت سر گذارده‏اند، سئوال كنيد: آيا در نوجوانى و جوانى آرزويى داشتى كه به آن برسى؟ و اگر رسيدى، آيا احساس كاميابى كرده‏اى؟ قطعاً جواب خواهيد شنيد: رسيده‏ايم ولى احساس كرده‏ايم اين كه آرزويى نبود، اين خواسته‏ى ما نبود.

آرز و خواسته‏ى ما داشتن بيشترى بود كه هنوز هم به آن دست نيافته‏ايم.

اين معناى غرور است كه امام در مورد آنان به كار مى‏برد و ادامه مى‏دهد: »مثل آنان مثل كسانى است كه مى‏خواهند از خانه‏اى آباد به خانه‏اى خراب بروند«، اينها دنياشان را آباد كرده‏اند و آخرتشان را خراب.

گرچه آبادانى دنياشان نيز برايشان كافى نيست و هرچه ساخته‏اند، هنوز كفايتشان نمى‏كند و هر چه دويده‏اند، هنوز نرسيده‏اند.

تعبير ديگر امام نيز در اين مقطع شنيدنى است.

امام براى جايگاه ابدى اينان فقط »آخرت« را به كار نمى‏برد بلكه مى‏فرمايد: »جايى كه آنان را خواهند برد و با هجوم و فشار به آن منتقل خواهند كرد(46)».

اينان قصد سفر ندارند.

از سويى آنچه را انجام داده‏اند، كافى نيست و عمرهاى مكرر ديگرى، لازم دارند تا به آرمان‏هايشان برسند - كه البته باز هم نخواهند رسيد - و هنوز رفتن برايشان خيلى زود است و از طرفى از آنچه بدست آورده‏اند، دل نمى‏كنند.

هميشه در وحشت و اظطراب از دست دادن آنها هستند، هميشه نگران دارايى و مقام به چنگ آورده هستند.

اينان به هيچ وجه تصميم جدايى ندارند اما چه بخواهند و چه نخواهند آنان را خواهند برد.

به كجا؟ به جايى كه هرگز در پى ساختن آن نبوده‏اند، بلكه به عكس آن‏را خراب كرده‏اند.

و چه سخت است انتقال از كاخ به كوخ و از قصربه زاغه.

امام توصيه‏اش به جوان اين است كه عمر را صرف يافتن دنيا نكند و آب را از سراب تشخيص دهد تا عطش واقعى را بر طرف و خود را سيراب نمايد.

امام به جوان گوشزد مى‏كند كه عمر را كه گرانبهاترين سرمايه‏ى انسان براى تجارت پرسود آخرت است، از دست ندهد و آن‏را صرف خريد اجناس قلب و بدلى نكند.

--------------------------------------------------------------------------------

41

جوان وانسان در پى رفع عطش است، در پى آرامش است، در پى علم است، در پى ثروت است اما علم حقيقى نزد خداست، قدرت حقيقى نزد خداست، ثروت حقيقى نزد اوست، آسايش حقيقى و آرامش حقيقى، همه و همه در پيشگاه او و در آن سوى دنياى بى‏حقيقت، نهفته است.

اگر طالب خدا شدى همه را خواهى يافت و به همه خواهى رسيد و اگر راه را نيافتى در تشنگى خواهى مرد و در آرزوى آب و در حسرت سراب، جهان را ترك خواهى كرد.

امام به جوان تأكيد مى‏كند كه سرمايه‏ى خويش يعنى عمر را در غفلت و ندانم كارى صرف نكند كه اولين سؤال او در قيامت اين است: جوانى را در چه مسيرى و براى به دست آوردن چه متاعى هزينه كردى؟ و اين نعمت به سرعت رو به كاهش و پايان است.

و همه ما با هر نفس بخشى از اين سرمايه را از دست مى‏دهيم و گامى به مرگ نزديك مى‏شويم تا آنجا كه در دل آن پنهان خواهيم شد.

در گفتار امامان راستگوى ماست كه چون مرگ مى‏آيد، انسان از او مى‏پرسد: چه بى خبر؟ در جواب مى‏گويد: هرگز! من بارها و در فواصل متعددى، خبر آمدنم را به تو اعلان كردم.

يكى از آنها مرگ دوستان و همسالان تو بود.

و اين تو بودى كه هرگز نخواستى آمدن مرا ببينى و رفتن خود را باور كنى.

--------------------------------------------------------------------------------

42

از آشفتگى تا آسايش

»پسركم....

بدان راهى طولانى و دور و مشكل و سخت در پيش رودارى و چاره‏ايت نيست جز اينكه آنچه بايد، طلب كنى و سبكبار باشى و سبكبال؛ كه نجات از آنانى است كه كوله‏بارشان سبك‏تر است و قامتشان راست‏تر.

بر شانه‏ات بار اضافى نگذار كه برايت دست و پاگير است.

اگر كسى را يافتى كه بارت را با او تقسيم كنى تا برايت حمل كند و در روزگار نياز به تو بازگرداند، ترديد مكن و از اندوختن آن اجتناب كرده، بار خويش را هر چه بيشتر به او بسپار پس شايد در جستجوى چنين كسى باشيد و او را نيابيد(47)».

امام پس از آگاه كردن و بيم دادن از مسير سخت آينده، راهنمايى‏هاى تعيين كننده‏اى را بيان مى‏كند كه در مسير جوان به سوى آسمان آخرت بسيار سودمند است: هر چه مى‏توان بايد آلودگى به دنيا را كم‏تر كرد.

براى راهى طولانى، آنكه سبكبارتر است، خستگى كم‏تر و موفقيت بيشترى را نصيب خود خواهد كرد.

پشتت را زير بار داشتن‏ها، خم مكن.

چشم به كردار دنيايى ديگران مينداز بلكه به عكس اگر باركشى يافتى هر چه بيشتر بارت را به او بسپار تا برايت حمل كند و در هنگام نياز به تو بر گرداند.

على در اين فراز راه ديگرى را براى سبكبارى، ذلت نخواستن، نكبت نداشتن و دل كندن از زمين، فراروى جوان باز مى‏كند: جوانان زمان! آسمانيان زمين! اندوخته‏هاى خويش را كه از ثروت دنيا و از مسير صحيح به دست آورده‏ايد، به ديگران بسپاريد.

امروز كه داريد و مى‏توانيد، ديگران را هر چه بيشتر بى‏نياز كنيد و هرگز گمان نكنيد: اين شما هستيد كه به آنان كمك مى‏كنيد، هرگز! اين آنانند كه بار سنگين شما را حمل مى‏كنند تا در روز نياز و احتياج، به شما بازگردانند! كمك‏هاى مالى امروز شما به نيازمندان، صدقات شما، انفاق‏هاى شما، همه و همه كمكى به حال خود شماست.

شما بدهكار آنان هستيد نه آنان وام دار شما.

هر چه بيشتر داديد، بيشتر خود را سبك كرده‏ايد و اگر چنين نيازمندانى يافتيد،فرصت را غنيمت بشماريد، چه بسا اين راه سعادت بر شما بسته شود.

»به كسى كه در زمان داشتنِ شما آن‏را به قرض مى‏خواهد، بسپاريد تا در روز نداشتن، به شما برگرداند؛ و اين فرصت غنيمت است(48)».

اموال و داشته‏هاى مادى ما، وبال و سنگينى و خستگى را براى ما در پى دارد، بايد هر چه بيشتر آن را به ديگران سپرد تا در روز نياز، روز قيامت، روز تنگدستى كه هر چه آورده باشيم بازهم نياز خواهيم داشت، به ما باز گردانده شود.

على در جايى ديگر در وصف كسانى كه از جنس آسمان‏اند و در زمين ميهمان، تعابير زيبايى دارد: »اينان طايفه‏اى از اهل دنيا هستند كه از اهل دنيا نيستند! در زمين‏اند اما از زمين نيستند! با بصيرت و آگاهى عمل مى‏كنند و از آنچه زشت مى‏شمارند، پرهيز مى‏نمايند(49)».

اينان ظاهراً مثل بقيه‏اند.

در دنيا زندگى مى‏كنند اما جنسشان با اهل دنيا تفاوت دارد.

اينان آسمانى‏اند.

بابصيرتند و از روى آگاهى عمل مى‏كنند.

اينان دنيا را نمى‏بينند.

افق نگاهشان آسمان‏ها را در مى‏نوردد و عملشان نيز چون خودشان آسمانى است.

اينها همانند همه‏ى زمينيان تلاش مى‏كنند اما دلى به آن نمى‏بندند، كار مى‏كنند اما اعتمادشان به كارشان نيست.

تكيه بر خدا دارند و همه چيز را از او مى‏دانند و مى‏بينند.

چون خود را صاحب داشته‏هايشان نمى‏شناسند، دل كندن از آنها برايشان آسان است.

اينها امينند و كدام امانت دارى دل به امانت مى‏سپارد؟! آنها حافظ امانت هستند، نه صاحب امانت! جوان آماده‏ترين رهرو و جوانى بهترين خاستگاه اين حركت آسمانى است و على با جوان سخن مى‏گويد تا دست او را در دستان گرم و مهربان خويش بگيرد واو را تا اوج آسمان‏هاى حقيقت پرواز دهد.

على كه خود آبى‏ترين آسمانى زمين است، دلسوزانه تلاش مى‏كند چون پدرى مخلص فرزندانش را به رنگ آسمان در آورد.

او در اين نامه كه آخرين خطاب‏هاى زندگى و آخرين دست نوشته‏هاى عمرش است، همه اندوخته‏هايش در زندان زمين و آرزوى پرواز به آسمان را فراروى فرزندان جوانش قرار مى‏دهد.

--------------------------------------------------------------------------------

43

امام در لايه‏ى پنهانى اين نامه رهنمودهايى دارد: جوان! تلاش كن كه عبد و بنده‏ى دنيانباشى، خودت را از بندگى زمين رها كن تا آزاد شوى و آزادگى را مزه مزه كنى.

طعم اين آزادگى تو را به سفره‏اى ميهمان مى‏كند كه جز حق در آن نهاده نشده است.

سخنان سرزنش‏كنندگان و طعنه‏زنان در آنجا بى‏اثر است و كششهاى خاكى در آن راه ندارد.

با چشيدن شيرينى‏هاى اين سفره در خواهى يافت كه قدرتى خارق العاده و باور نكردنى يافته‏اى.

كارهايى مى‏كنى كه از دست تو به عنوان يك جوان زمينى بر نمى‏آمده.

گويا ديگرى، دست تو را گرفته و تو را تقويت كرده تا به اين اوج نايل شوى.

قله‏هايى را فتح مى‏كنى كه كار انسان‏هاى زمين نيست، قله‏هايى كه سر در دل آسمان دارند.

جوان بايد مفاهيمى را كه على خالصانه به وى هديه كرده، در جاى جاى زندگى تجربه كند؛ در تحصيل، در كار، در خانواده، در گفتگوها، در روابط، در برخوردها و....

و چون چنين شد دست خدا را آشكارا در همه‏ى لحظات زندگى بر پشت و شانه‏ى خود حس مى‏كند، كمك‏هايش را به وضوح درمى‏يابد و با او انس مى‏گيرد، به او عشق مى‏ورزد و عشق او را نسبت به خويش، باتمامى وجود درك مى‏كند.

جوان با عمل به اين وصيت، آماده‏ى پرواز مى‏شود، پرواز به اوج خوبى‏ها، پرواز به قله‏ى موفقيت‏ها.

سفارشات على، بال‏هاى اين پروازند كه جوان را تا آسمانِ همه‏ى ارزش‏ها، به معراج مى‏برند.

هم‏دم آثارمهدى‏هادوى هم دم امروز شما ميقات سبز: نگاهى راهبردى به تلاش سبز دانش پژوهان جوان حوزه‏ى علميّه، اين احرام بستگان الهى‏ترين ميقات زمين دارد.

آثارمهدى‏هادوى هم دم آينده‏تان 1.

سبزترين سرخ: تابلوى زيباى هستى كه زمينه‏ى سبز خود را از آل محمدعليهم السلام وام گرفته چرا نقشى سرخ يافته و حسين سبزترين سرخ آفرينش تا هميشه‏ى تاريخ قد برافراشته است؟ 2.

ناگهان عشق، ناگهان رهايى: كربلا، راه‏هاى ورودى بسيار دارد، و راه‏هاى خروجى بسيار... سياست، اجتماع، اخلاق و... خوانندگان اين كتاب از دريچه‏ى سياست به »عشق« وارد كربلا مى‏شوند و از دروازه‏ى »رهايى« آن سرانجام مى‏جويند.

3.

اى جوانان وطن: پاسخ به جدى‏ترين پرسش‏ها و جستجوى راه حل براى اصلى‏ترين مشكلات جوانان امروز ايران در همّت اين كتاب است.

4.

انفجار نور: روح خدا با عصاى محمدصلى الله عليه وآله و ذوالفقار على‏عليه السلام به جنگ بت‏ها آمد و آنان را به دست نابودى سپرد.

هشدار كه دوباره جان نگيرند! 5.

با خليل: قرآن برجسته‏ترين قهرمانان را در زيباترين قصه‏ها معرفى نموده است.

هم‏دم بودن با قهرمان بت شكن تاريخ - ابراهيم‏عليه السلام - در زلال قصه‏ى قرآن، بدون پيرايه‏ى تحليل هدف كتاب »خليل« است.

6.

طور سينا: موسى‏عليه السلام قهرمان پرتكرار قرآن بى‏آرايه و افزونه‏اى به روايت فرقان هم‏دم خوانندگان اين كتاب است.

جوان... از وقتى شنيدن را آموخته‏اى على‏عليه السلام راهم شناخته‏اى.

اما... هرگز انديشيده‏اى كه آيا امام على هم با تو و به ياد تو بوده است يا نه؟؟ اين كتاب با الهام از نامه‏ى امام به فرزند جوانش مجتبى جستجوگرى تو را مى‏نماياند، عشق به خود سازيت را بيان مى‏كند، نقش سازنده‏ات را در جامعه تبلور مى‏بخشد و جهان آخرت و دغدغه‏هايش را برايت تبديل به آرامشى دوست‏داشتنى مى‏نمايد.

اين كتاب دستت را در دستان نوازشگر امامت على مى‏گذارد كه تا آسمان پروازت دهد.

قسمتى از روى جلد من الوالد الفان، المقر للزمان، المدبر العمر، المستسلم للدنيا، الساكن مساكن الموتى، و الظاعن عنها غذاً، الى المولود المؤمل ما لا يدرك، السالك السبيل من قد هلك.

أى بنى، انى لما رأيتى قد بلغت سنّاً و رأيتنى أزداد و هناً بادرت بوصيتى اليك و اوردت خصالاً منها قبل ان يعجل بى أجلى دو ان افضى اليك بما فى نفسى او ان انقص فى رأيى كما نقصت فى جسمى.

أى بنى انى وان لم اكن عمرت عمر من كان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخبارهم و سرت فى آثارهم حتى عدت كأحدهم بل كأنى بمن انتهى الىّ من أمورهم قد عمرت مع اولهم الى آخرهم.

--------------------------------------------------------------------------------

44

يا بنىّ انى قد انبأتك عن الدنيا و حالها و زوالها و انتقالها و انبأتك عن الآخره و ما أعد لأهلها فيها و ضربت لك فيهما الامثال لتعتبر بها و تحذوا عليها.

انما مثل من خبر الدنيا كمثل قوم سفر نبا بهم منزل جديب.

يابنىّ اجعل‏نفسك ميزاناً فيما بينك وبين غيرك فأحبب لغيرك ماتحب لنفسك و اكره‏له ما تكره لها.

يا بنىّ اكثر من ذكر الموت و ذكر ما تهجم عليه و تفضى بعد الموت اليه حتى يعطيك و قد اخذت منه حذرك و شددت له أزرك و لا يعطيك بغتة فيبهرك و اياك ان تغترّ بما ترى من اخلاد أهل الدنيا اليها.

واعلم يا بنىّ ان رزق رزقان رزق تطلبه و رزق يطلبك فان انت لم تأته اتاك ما اقبح الخضوع عند الحاجة و الجفاء عند الغنى انما لك من دنياك ما أصلحت به مثواك.

--------------------------------------------------------------------------------

45

پاورقي:

1) من الوالد الفان، المقر للزمان، المدبر العمر....

الى المولود المؤمل مالايدرك، السالك سبيل من قد هلك...

2) السالك سبيل من قد هلك.

3) الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة.

4) واعلم يا بنى انّ احب ما انت آخذ به الىّ من وصيتى: تقوى الله و الاقتصار على ما فرضه الله عليك و الاخذ بما مضى عليه الاولون من آبائك و الصالحون من اهل بيتك.

نهج البلاغة، نامه‏ى 31.

همين جا يادآور مى‏شويم پاورقى‏هاى مربوط به همين نامه، فقط با علامت ستاره »×« مشخص مى‏شوند.

5) فانهم لم يدعوا ان نظروا لانفسهم كما انت ناظر، و فكروا كما انت مفكر، ثم ردهم آخر ذلك الى الاخذ بما عرفوا، و الامساك عما لم‏يكلفوا.

6) فان ابت نفسك ان تقبل ذلك، دون ان تعلم كما علموا، فليكن طلبك ذلك بتفهم و تعلم، لا بتورط الشبهات و علق الخصومات×.

7) و ابدأ قبل نظرك من ذلك بالاستعانة بالهك×.

8) وابدأ قبل نظرك فى ذلك بالاستعانة بالهلك و الرغبة اليه فى توفيقك و ترك كل شائبة اولجتك فى شبهة او اسلمتك الى ضلالة×.

9) فان ايقنت ان قد صفا قبلك فخشع، و تم رأيك فاجتمع و كان همك فى ذلك همّاً واحداً فانظر فيما فسرت لك×.

10) و ان لم يجتمع لك ما تحب من نفسك و فكرك، فاعلم انك انما تخبط العشواء و تتورط الظلماء و ليس طالب الدين من خبط او خلط والامساك عن ذلك امثل×.

11) عليكم انفسكم.(مائدة، 105)

12) قوا انفسكم و اهليكم... – (نجم، 6)

13) چنانچه در روايات ما نيز آمده است.

14) فانى اوصيك بتقوى الله، اى بنىّ و لزوم امره×.

اگر بخواهيم واژگان على را چنانچه هست ترجمه كنيم عباراتش بسيار صميمى‏تر از اين كه در متن آمده، بايد باشد.

اى بنى... »اَىْ« براى خطاب بسيار نزديك است و »بنىّ« حاوى عشقى پدرانه.

مثل اين است كه امام على جوان را به سينه چسبانده و با او نجوا كند: عزيز دلم، جوان دوست داشتنيم، پسرك نازنينم... تقواى الهى، دستور خدائى و....

!!

15) فانى اوصيك بتقوى الله اى بنى و لزوم امره و عمارة قلبك بذكره×.

16)﴿ لا تأخذه سنة و لا نوم..﴾. (بقره، 255)

17) ﴿الا بذكر اللَّه تطمئن القلوب.﴾(رعد،28)

18) والاعتصام بحبله و اى سبب اوثق من سبب بينك و بين اللَّه ان اخذت به×.

19) به تعبير مرحوم آيت اللَّه بهاء الدينى: تجربه، بهترين راه رسيدن به علم و يقين است.

20) احى قلبك بالموعظة×.

21) ﴿هذا بيان للناس و هدى و موعظة للمتقين.﴾(آل عمران، 138)

22) احى قلبك بالموعظة و امته بالزّهادة×.

23) و قوّه باليقين و نوّره بالحكمة و ذلّله بذكر الموت×.

24) و قرره بالفناء، و بصّره فجائع الدنيا و حذّره صولة الدهر و فحش تقلب الليالى و الايام×.

25) و اعرض عليه اخبار الماضين و ذكره بما اصاب من كان قبلك من الاولين و سر فى ديارهم و آثارهم فانظر فى ما فعلوا و عمن انتقلوا و اين حلوا و نزلوا×.

26) فانك تجدهم قد انتقلوا عن الاحبه و حلوا ديار الغربة×.

27) و كانك عن قليل قد صرت كأحدهم، فاصلح مثواك ولا تبع آخرتك بدنياك و دع القول فيما لا تعرف و الخطاب فيما لم تكلف×.

28) و امسك عن طريق اذا خفت ضلالته، فان الكف عند حيرة الضلال خير من ركوب الاهوال×.

29) يا بنى اجعل نفسك ميزاناً فى ما نفسك و بين غيرك فاحبب لغيرك ما تحب لنفسك و اكره له ما تكره لها×.

30) و لا تظلم كما لا تحب ان تظلم و احسن كما تحب اين يحسن اليك و استقبح من نفسك ما تستقبحه من غيرك و ارض من الناس بما ترضيه لهم من نفسك×.

31) و لا تقل ما لا تعلم و ان قل ما تعلم×.

32) و لا تقل ما لا تحب ان تقال لك×.

33) وأمر بالمعروف تكن من اهله، و أنكر المنكر بيدك و لسانك×.

34) اينكه در جاى جاى اين نوشته ما اشاره به جوان مى‏كنيم به اين معنا نيست كه اين وظايف فقط مختص جوانان است و ديگران چنين وظيفه‏اى نداشته و اين دستورات شامل آنان نمى‏شود.

هرگز! اشاره‏ى ما به جوانان به اين جهت است كه خطاب نامه‏ى امام على به امام مجتبى با عنوان جوان است، جوان آمادگى پذيرش بيشترى دارد، جوان در ابتداى راه اجتماعى و فردى و در آغاز شروع مسئوليت‏هاى خويش است.

--------------------------------------------------------------------------------

46

جوان در حال فراگيرى است و بايد اين تكاليف را بياموزد و شروع به عمل كند و همه اينها دليل اين نيست كه اين موضوعات و تكاليف از ديگران سلب شده و آنان وظيفه‏اى نسبت به اجتماع ندارند.

آنان كه دوران جوانى خود را سپرى كرده‏اند، قطعاً در همان اوان جوانى اين حركت‏هاى حياتى را شروع كرده و خود را ساخته‏اند و از همان دوران تاكنون به وظايفشان عمل مى‏كنند و از اين پس نيز آنان به جهت آگاهى از اين ارزش‏ها و عمل به آن در دوره‏هاى مختلف زندگى، نياز به اين تذكرات ندارند.

و گرنه اصل وظيفه مربوط به همه‏ى ماست، جوان و پير، زن و مرد.

و اگر كسى در ميان‏سالى و كهنسالى قرار دارد اما در اين امور اهمال كرده و به آن تقيد ندارد، بايد همچون جوانان شروع به فراگيرى، خودسازى و عمل نمايد.

35) و لا تأخذك فى الله لومة لائم×.

36) العاقبة للمتقين.

37) يا بنىّ انّى قد انبأتك عن الدنيا و حالها، و زوالها و انتقالها، و أنبأتك عن الآخرة و ما اُعدّ لأهلها فيها و ضربت لك فيهما الامثال، لتعتبر بها، و تحذوا عليها.

انما مثل من خبر الدنيا كمثل قوم سفر نبا بهم منزل جديب فأموا منزلاً خصيباً و جناباً مريعاً×.

38) فاحتملوا وعثاء الطريق، و فراق الصديق و خشونة السفر و جشوبة المطعم×.

39) ليأتوا سعة دارهم و منزل قرارهم فليس يجدون لشى‏ء من ذلك الما×.

40) منهومان لا يشبعان: طالب علم و طالب دنيا.( نهج‏البلاغة، حكمت 457)

41) فليس يجدون لشى‏ء من ذلك الماً و لا يرون نفقة فيه مغرماً×.

42) و لا شى‏ء احب اليهم مما قربهم من منزلهم و ادناهم من محلتهم×.

43) أصلح لى آخرتى فانها دار مقرى و اليها من مجاورة اللئام مفرّى.

مفاتيح الجنان، دعاى روز سه شنبه از امام سجادعليه السلام

44) و مثل من اغترّ بها كمثل قوم كانوا بمنزل خصيب فنبا بهم الى منزل جديب فليس شى‏ء اكره اليهم و لا افظع عندهم من مفارقة ما كانوا فيه الى ما يهجمون عليه و يصيرون اليه×.

45) ﴿كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماء.﴾(نور، 39)

46) فليس شى‏ء اكره اليهم و لا افظع عندهم من مفارقة ماكانوا فيه، الى ما يهجمون عليه و يصيرون اليه×.

47) واعلم ان امامك طريقاً ذامسافة بعيدة و مشقة شديدة و انه لاغنى بك فيه عن حسن الارتياد و قدر بلاغك من الزاد مع خفة الظهر، فلاتحملن على ظهرك Eفوق طاقتك فيكون ثقل ذلك وبالاً عليك و اذا وجدت من اهل الفاقة من يحمل لك زادك الى يوم القيامة فيوافيك به غداً حيث تحتاج اليه فاغتنمه و حمله اياه و اكثر من تزويده و انت قادر عليه، فلعلك تطلبه فلاتجده×.

48) واغتنم من استقرضك فى حال غناك، ليجعل قضاءه لك فى يوم عسرتك×.

49) كانوا قوماً من اهل الدنيا و ليسوا من اهلها فكانوا فيها كمن ليس منها عملوا فيها بما يبصرون و بادروا فيها ما يحذرون.(نهج البلاغة، خطبه 230)

فهرست آيات
لا تأخذه سنة و لا نوم.. 45
الا بذكر اللَّه تطمئن القلوب. 45
هذا بيان للناس و هدى و موعظة للمتقين. 45
كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماء. 46

فهرست روايات
منهومان لا يشبعان: طالب علم و طالب دنيا. 46
كانوا قوماً من اهل الدنيا و ليسوا من اهلها فكانوا فيها كمن ليس منها عملوا فيها بما يبصرون و بادروا ... 46

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
11 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .