انسان شناسي

نام کتاب: انسان شناسي

موضوع: عقايد

تهيه کننده: مرکز تحقيقات اسلامي

نمايندگي ولي فقيه در سپاه

تاريخ انتشار: زمستان 1378

فهرست عناوين
انسان شناسى از نظر اسلام 2
آفرينش انسان 5
روح از ديدگاه قرآن 7
تجرّد روح 9
اصالت روح 12
گرايشهاى درونى انسان (1) 14
منزلت انسان 22
انسان در قرآن 24
كرامت تكوينى 27
كرامت اختيارى 29
هدف آفرينش 32
بندگى راز آفرينش انسان 34
چگونگى بندگى خدا 37
آثار باطنى و ظاهرى بندگى (1) 40
آثار باطنى و ظاهرى بندگى (2) 43
( فهرست منابع ) 45

--------------------------------------------------------------------------------

2

انسان شناسى از نظر اسلام

انـسـان از جـمـله موجودات شگفت انگيز عالم هستى است كه داراى جنبه هاى مختلفى مى باشد و با توجّه به هر جنبه اى ، موضوع علمى از علوم بشرى قرار مى گيرد.

مـحـور و اسـاس مـسـائل اسلام نيز انسان مى باشد، لكن نه اينكه وجود او را از هر جهت بررسى كـنـد، بـلكـه بـر بيان حقيقت و ابعاد و حالتها و هدف از وجودش و راه رسيدن به هدف تكيه مى كند.

بـا كمى درنگ و تاءمل درمى يابيم كه قابليتها و استعدادهايى در انسان وجود دارد كه در ديگر جانداران به چشم نمى خورد و علاوه بر پيچيدگى و عظمتى كه در خلقت مادى وى به كار رفته و وجـه مشتركى از اين جهت با ديگر جانداران دارد، ويژگيهاى روحى منحصر به فردى دارد كه سـبـب امـتـياز او از ساير موجودات شده است ، مانند خلاّقيّت ، كرامت ، مسؤ وليت و هدفمندى كه در آيـات و روايـات تـوجـه زيـادى به آنها شده است . مباحث انسان شناسى متعهد است تا به كليه سؤ الاتى كه درباره منزلت و موقعيت انسان و رابطه او با خالق و ديگر موجودات مطرح است ، پاسخ دهد.

موضوع و تعريف

در انسان شناسى ، انسان از نظر حقيقت و خصوصيات وجودى و اينكه انسانيت انسان و اصالت او به چيست و هدف و سرانجام وجود او چگونه است ، مورد بحث قرار مى گيرد.

اسلام اگرچه درباره جنبه مادى و مبداء وجودى انسان بحث به ميان آورده و احكامى را نيز بر اين جـنـبـه بـار كرده است ، لكن بحث از حقيقت انسان و اينكه اصالت او به روح و نفس است و با چه قـالب ، شـكل و گرايشهايى به وجود آمده و به چه مراحلى مى تواند راه يابد، اساس بحث را تشكيل مى دهد و دستورات تكليفى و اخلاقى نيز با توجّه به اين امور تعيين شده است .

اهميّت انسان شناسى

اسلام بر خلاف مكتبها و اديان ديگر به شناخت انسان اهميّت بسيار زيادى داده است ، زيرا اساس مـسـائل حـقـوقـى ، سـيـاسـى ، اقـتـصـادى ، تـربـيـتـى و سـايـر امـور ديـگـر را انـسـان تشكيل مى دهد، از اين رو وى را به شناخت خودش سفارش كرده است تا بتواند در مسير زندگى ، راه صحيح كه مطابق با ساختمان وجودى اش باشد، انتخاب كند.

قرآن كريم مى فرمايد:

(يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ اِذَااهْتَدَيْتُمْ...)(1)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد، مراقب خودتان باشيد، زمانى كه هدايت يافتيد گمراهان به شما ضررى نمى رسانند.

با دقّت در اين آيه شريفه ، ترغيب قرآن به شناخت نفس و اهميّت زياد آن فهميده مى شود، زيرا در صـورت شـنـاخـت صحيح نفس و مراقبت از آن ، گمراهى گمراهان در انسان اثر نخواهد داشت و نـيـز فـهـمـيده مى شود كه گمراهى آنان به سبب عدم شناخت صحيح نفس خودشان و مراقبت از آن است .(2)

در آيه ديگر مى فرمايد:

(وَ فى اءَنْفُسِكُمْ اءفَلا تُبْصِرُونَ)(3)

و در نفس خويش آيا نمى بينيد (تاءمّل نمى كنيد).

در ايـن آيـه نـيز همه افراد مؤ من و كافر را به تفكّر و شناخت وجودخويش سفارش و تحريك مى كند.

در روايت زيادى امامان (ع ) به شناخت نفس سفارش كرده و انسانها را از غفلت از آن برحذر داشته اند. حضرت على (ع ) فرمود:

(اءَفْضَلُ الْمَعْرِفَةِ، مَعْرِفَةُ الا نْسانِ نَفْسَهُ)(4)

برترين شناختها شناخت انسان به نفس خويش مى باشد.

و نيز مى فرمايد:

(مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدِ انْتَهى اِلى غايَةِ كُلِّ مَعْرِفَةٍ وَ عِلْمٍ)(5)

كسى كه خود را بشناسد، به نهايت هر شناخت و علمى رسيده است .

همچنين در نكوهش عدم شناخت نفس و اهمال نسبت به آن فرمود:

(اءَعْظَمُ الْجَهْلِ، جَهْلُ الاِْنْسانِ اَمْرَ نَفْسِهِ)(6)

بزرگترين نادانيها نادانى انسان نسبت به امر خويش مى باشد.

و نيز مى فرمايد:

(مَنْ لَمْ يَعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبيلِ النَّجاةِ وَ خَبَطَ فِى الضَّلالِ وَالْجَهالاتِ)(7)

كسى كه خويشتن را نشناسد، از راه نجات دور شده و در گمراهيها ونادانيها وارد مى شود.

--------------------------------------------------------------------------------

3

انـسـان شناسى با مسائل علوم انسانى ارتباط عميقى دارد، از اين رو ارتباطهاى مهم شناخت انسان با ساير مسائل را بيان مى كنيم .

ارتباط انسان شناسى با خداشناسى

خـداشـنـاسـى ، دو راه اسـاسـى دارد: اول شـنـاخـت ذات و صـفـات جـمـال و جـلال خـداونـد از راه تـفـكـّر و تـعـقـّل در آثـار و افـعـال او. ايـن راه بـه وسـيـله تـرتـيب مقدّمات و نتيجه گيرى عقلى به دست مى آيد. اين مقدّمات گـاهـى حـسـّى است و گاهى عقلى . مقدّمات حسّى گاهى از پى بردن به نظمها و شگفتيهاى جهان طبيعت به دست مى آيد، و گاهى از پى بردن به شگفتيهاى خصوصيّات جسمانى و روحى انسان . اين شناخت را در اصطلاح ، (علم حصولى ) مى نامند.

دوّم : شناخت خداوند متعال بگونه مشاهده قلبى به اندازه ظرفيّت وجودى خود، يعنى اگر انسان در راه بـنـدگـى حـقـيـقـى و خـالصـانه خداوند قدم بردارد و با نفس خويش مجاهده كند و او را در تـمـامـى امـور بـه خشنودى خداوند متوجّه گرداند، كم كم پرده هايى كه بين او و خدا وجود دارد، بـرداشـتـه مـى شـود، و بـه انـدازه ظـرفـيـّت وجـودى خود، شناخت قلبى و حضورى به خداوند متعال پيدا مى كند. به اين شناخت (علم حضورى ) گفته مى شود.

قرآن كريم در آياتى به اين راه ، اشاره كرده كه از همه آنها مهمتر آيه شريفه (يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ اءَنْفُسَكُمْ...)(8)

مى باشد.

عـلاّمـه طباطبايى (ره ) در بيان آيه مزبور مى فرمايد: ترغيب خداوند مؤ منان را به ملازم بودن بـر خـويشتن كه همان حفظ كردن راه هدايت است ، مى فهماند راهى كه لازم است انسانها بپيمايند، راه خويشتن است كه ايشان را به خداوند و سعادت حقيقى مى رساند.

و نيز مى فرمايد: شناختن نفس بهترين شناختهاست ، زيرا اگر چه شناخت آيات آفاقى و انفسى هـر دو ما را به شناخت خداوند و اسماء و صفاتش راهنمايى مى كنند و در نتيجه ما را به چنگ زدن بـه ديـن حـق و اصـلاح نـفس و اتّصاف به فضايل اخلاقى ، هدايت مى نمايد، لكن شناخت نفس و قـواى روحـى و بـدنـى و حـالات گـونـاگـون آن و شـناخت ملكه هاى فاضله و رذيله و سعادت و شـقـاوت آن ، جـداى از شـنـاخـت مـرضـهـا و دواهـاى آن نـيست ، و با اين شناختها انسان بطور عادى مشغول اصلاح نفس و رسيدن به سعادت حقيقى مى شود و اين راه نزديكتر است ، زيرا اين مقدّمات در خود انسان موجود است .(9) از اين رو، حضرت علىّ(ع ) فرمود:

(مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ)(10)

كسى كه خود را بشناسد، خدا را شناخته است .

و نيز فرمود:

(اَلْمَعْرِفَةُ بِالنَّفْسِ اءَنْفَعُ الْمَعْرِفَتَيْنِ)(11)

شناخت خود پرسودترين دو معرفت است .

در ظـاهـر، ايـن دو مـعـرفـت ، شـنـاخـت آيـات آفـاقـى و انـفـسـى مـى بـاشـد كـه درسوره فصّلت (12) و ذاريات (13) به آن تصريح شده است و در اين رابطه روايتهاى زيادى موجود است ، اما به همين مقدار بسنده مى كنيم .(14)

ارتباط انسان شناسى با راهنماشناسى

اعـتـقـاد بـه ايـنـكه در ميان انسانها بايد افرادى باشند تا با عالم غيب تماس داشته و به مقام نـبـوّت و رسـالت رسـيده باشند، با شناخت انسان ارتباط دارد، زيرا هنگامى كه در وجود انسان دقـّت كـنـيـم ، مـى يـابـيـم كـه او مـوجـودى بـا اخـتـيـار اسـت كـه بـه سـوى كمال و سعادت مى رود و رسيدن به كمال واقعى جدا از پيمودن راه سعادت امكان ندارد، و شناخت دقيق راه سعادت جز از طريق ارتباط با عالم غيب امكان ندارد و گرنه در ميان متفكّران در اين مورد اخـتـلافـى نبود؛ پس به يك راه دقيق و مطمئن نياز است كه او را به سعادت حقيقى برساند و آن جز با گرفتن وحى از عالم غيب به واسطه انسانى شايسته امكان ندارد.

ارتباط انسان شناسى با معادشناسى

اگر انسان را داراى روحى بدانيم كه مى تواند بعد از نابودى بدن باقى بماند، مى توانيم مـعـاد را كـه بـرگـشـت روح بـه بـدن اسـت ، بـراى رسـيـدن بـه جـزا و پـاداش اعـمـال نيك و بد و نير رسيدن به كمال مطلق بپذيريم ، ليكن اگر او را به جسم محدود كرديم كـه بـعـد از مـدتـى نـابـود و فـانى مى گردد، نمى توانيم معاد را اثبات كنيم پس اثبات معاد رابطه مستقيم با شناخت نفس و ابعاد وجودى او دارد.

--------------------------------------------------------------------------------

4

ارتباط انسان شناسى با مسائل اخلاقى

شـنـاخـت صـفـات پـسـنـديـده و لايـق انـسـان و اتـّصـاف او بـه آنـهـا و در مـقـابل ، شناسايى اخلاق نكوهيده و ناپسند، و تهذيب و پاك كردن نفس از آنها درصورتى امكان پـذيـر اسـت كـه انـسـان را بـا هـمـه ابـعـاد وجـودى او بـشـنـاسـيـم . بـر هـمين اساس بعضى از نـويـسـنـدگـان كـتـابـهـاى اخـلاقـى ، بـخـشـى از كـتـاب خـود را بـه ايـن امـر اخـتـصـاص داده انـد.(15) بـعـضـى از آنـهـا گـفـتـه انـد: شـنـاخـت خـود مـوجـب شـوق تـحـصـيـل كـمـالات و تـهـذيـب اخـلاق و بـاعـث سـعـى در رفـع رذايل مى گردد... .(16)

ارتباط انسان شناسى با مسائل اجتماعى

بـشـر بـه تـنـهـايـى نـمـى تـوانـد زنـدگـى كـنـد و بـه كمال حقيقى خود نايل شود، مگر در پرتو اجتماع تا هر فرد و گروهى نيازى از نيازهاى اجتماع را بـرآورده سـازد. بـرپـايـى اجـتـماع صالح در پرتو وجود قوانينى است كه با اجراى آن هر فـردى به حق خود دست پيدا كند و وضع احكام و قوانين و نيز شناخت حكمت آنها ارتباط مستقيم با شـنـاخـت انـسـان در هـمـه ابـعـادش دارد. هـر انـدازه كـه انـسـان بـر اثـر تـحـليـل وجـود خود، خويشتن را بهتر بشناسد، قوانين اجتماعى دقيقترى را براساس واقعيّات مى تواند وضع كند.

بـنـابراين ، شناخت دقيق انسان ارتباط اساسى با بينشها و گرايشهاى او دارد.(17) از اين رو، بحث را در شناخت ابعاد وجودى او در درسهاى آينده ادامه مى دهيم .

--------------------------------------------------------------------------------

5

آفرينش انسان

چگونگى آفرينش انسان از ديدگاه قرآن

قـرآن كـريـم درباره آفرينش انسان ، مطالب مختلفى بيان داشته است . گاهى راجع به انسان اولى و گـاهـى دربـاره هـمـه انـسـانـهـا، بـحـث بـه مـيـان آورده ، گـاهـى مـبـداء شـكـل گـيـرى و ايـجـاد او را زمـيـن مـى شـمـارد، گـاهـى خـاك ، گـاهـى گـِل و در بـعـضـى مـوارد مـنـشـاء را نـطـفـه و مـنـى ، و در چـنـد جـا مراحل خلقت انسان را به ترتيب بيان كرده است براى روشن شدن مطلب ، آيات شريفه قرآن را به چند قسمت تقسيم مى كنيم :

الف ـ آياتى كه مبداء پيدايش همه انسانها را زمين ذكر كرده و مى فرمايد:

(مَنْها خَلَقْناكُمْ وَ فيها نُعيِدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً اءُخْرى )(18)

شـمـا را از زمـيـن آفـريـديم و دوباره بدان باز مى گردانيم و بار ديگر شما را ازآن خارج مى كنيم .

از ايـن آيـه و آيـات ديـگـر اسـتـفـاده مـى شـود كـه انـسان از زمين خلق شده است ، هم اوّلين انسان (حـضـرت آدم (ع ) و هـم ذريـّه او كـه از نطفه خلق شده اند. اين تعبير كنايه اى مى باشد، يعنى هـمـان طـور كـه گـياه از زمين مى رويد و رشد مى كند و حيات مى يابد، شما نيز از همين موادّ به وجود آمده اى و خدا به شما حيات بخشيده است .

ب ـ آياتى كه منشاء پيدايش انسان را خاك مى داند كه آن نيز بخشى از زمين است مانند:

(وَمِنْ آياتِهِ اءَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ)(19)

از نشانه هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد.

ج ـ آيـات ديـگـر دلالت مـى كـنـد كـه خـدا انـسـان را از گِل چسبنده و خشك شده مانند سفال آفريده است :

(هُوَ الّذى خَلَقَكُمْ مِنْ طينٍ)(20)

خداوند كسى است كه شما را از گِل آفريد.

(إ نّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طينٍ لازِب )(21)

همانا انسانها را از گل چسبنده آفريديم .

(خَلَقَ الْاءِنْسانِ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارَ)(22)

خدا انسان را از گل خشكى مانند سفال آفريد.

د ـ آيـاتى كه دلالت مى كند، بشر (جز حضرت آدم (ع ) و حوا وحضرت عيسى (ع ) از آب و نطفه آفريده شده است ، مانند:

(ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مَن ماءٍ مَهينٍ)(23)

سپس نسل آدم را از آبى صاف كه مايعى پست و ضعيف است ، آفريد.

ه‍ ـ آياتى كه مراحل خلقت انسان را بيان مى كند، مانند:

نَ مـِنْ سـُلا لَةٍ مـِنْ طـيـنٍ ثـُمَّ جـَعـَلْن اهُ نـُطْفَةً فى قَر ارٍمَكينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعـَلَقـَةَ مـُضـْغـَةً فـَخـَلَقـْنـَا الْمـُضـْغَةَ عِظ اما فَكَسَوْنَا الْعِظ امَ لَحْما ثُمَّ اءَنْشَاْن اهُ خَلْقا آ خَرَ ....)(24)

هـمـانـا كه انسان را از گلى صاف آفريديم ، سپس او را به صورت نطفه دررَحِم مستقر كرده و بـعـد نـطـفـه را بـه صـورت خـون بـسـتـه شـده و خـون بـسـتـه شـده را بـه شـكـل گـوشـت جـويـده شـده و بـعـد آن را اسـتـخـوانـدار (يـا تـبـديـل بـه اسـتـخـوان ) كـرده ، سپس بر روى استخوان گوشت رويانيديم (و خلقتش را به حدّ كمال رسانديم ) آن گاه او را به شكل ديگر ايجاد كرديم ....

مبداء شكل گيرى انسان و نظريه (تطوّر انواع )

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال مـطـرح اسـت كـه آيـا آفـريـنـش آدم بـدون واسـطـه از خـاك و گـِل بـوده يـا آنـكـه انـواع ديـگـرى از مـوجـودات واسـطـه بـوده انـد؟ در اين مورد، نظريّه هاى گـونـاگـونى ارائه شده و بعضى از آنها مربوط به افرادى است كه به اسلام و قرآن عقيده ندارند و بيشتر آنها بطور فرضيّه و تخمين مى باشد، مانند داروين كه به وجود آمدن انسان از مـيـمون معتقد شده است و بعضى از آنها گفته اند: نژادهاى گوناگون بشر همچون سفيد، سياه ، سرخ و زرد بر اثر گوناگون بودن خونها و نسلها مى باشد و به يك پدر و مادر ـ آدم و حوا ـ ختم نمى شود.

مـتـاءسـفـانـه بـعـضـى از افـرادى كـه بـه اسـلام و قـرآن اعـتـقـاد دارنـد، ايـن فـرضـيـه هـا را قـبـول و تـا آنـجـا پـيـش رفـته اند كه آيات شريفه قرآن مجيد را بر بعضى از اين نظريه ها تطبيق كرده اند.

--------------------------------------------------------------------------------

6

نقد نظريه (تطور انواع )

ايـن گـونـه نـظـريـه هـا در حـدّ فـرضـيـّة بـوده ، گـمـان آور اسـت و عـلم آور نـيـسـت و دلايـل ارائه شـده تـنـهـا امـكـان ايـن گـونـه نـظريّه ها را ثابت مى كند، نه وقوع آن را و در عين حـال بـه حـكـم عقل ، مردود است . مرحوم علاّمه طباطبايى مى گويد: اين دليلها نمى تواند اثبات كند كه نوع انسان از تطور ديگر موجودات تولد يافته است .(25)

به معتقدان اسلام و قرآن نيز مى گوييم : ظواهر آيات قرآن كه نزديك به صراحت است ، دلالت بر منتهى شدن نسل كنونى (26) انسان به يك مرد و زن دارد و مى توان اين مطلب را از ضروريات قرآن به شمار آورد.(27) از جمله قرآن مى فرمايد:

(يا اءَيُّها النّاسُ إ تَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَمِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجا لاً كَثيرا و نِساءا...)(28)

اى مـردم تـقـواى پـروردگـارتان را پيشه كنيد، آن خدايى كه شما را از يك نفس آفريد و از آن زوجش را آفريد و مردان زياد و زنان را از آن دو تكثير كرد.(29)

--------------------------------------------------------------------------------

7

روح از ديدگاه قرآن

از ديـربـاز ايـن مـسـاءله مـطـرح بـوده كـه آيـا انـسـان غـيـر از بـُعـد مـادى و عناصر فيزيكى و فعل و انفعالات فيزيكى و شيميايى ، جنبه ديگرى نيز دارد يا خير؟ در صورت مثبت بودن ، كدام جنبه مساوى با حقيقت انسان است ؟

قـرآن كـريـم آفـريـنـش انـسـان را عـلاوه بـر ايـنـكـه از خـالك و گل يا نطفه و مراحل تكاملى آن مى داند، براى او حقيقت ديگرى نيز معتقد است كه گاهى از آن به روح و گاهى به خلق ديگر تعبير مى كند.

(... ثُمَّ اءَنْشَاْناهُ خَلْقا آخَرَ ....)(30)

سپس آن را به شكل ديگرى ايجاد كرديم .

(ثُمَّ سَوّاهُ و نَفَخَ فيه مِنْ رُوحِهِ)(31)

سپس در او بعد از آنكه وى را از گِل آفريد و به نيكويى و تناسب آراست ، روح دميد.

در دو مورد ديگر درباره نفخ روح به حضرت آدم (ع ) سخنى به ميان آورده است :

(فِإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى ...)(32)

هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم و از روح خود در او دميدم .

با تاءمل در اين آيات به دست مى آيد كه وجود روح از نظر قرآن امرى مسلم است . علاوه بر اين آن را غـيـر از جـنـبـه فـيـزيـكـى و مـادى اشـيـاء دانـسـتـه اسـت ؛ هـر چـنـد كـه ايـجـادش هـمـراه كـامـل شـدن جـنـبـه مـادّى بـدن مـى بـاشـد، البـتـه نـه آن گـونـه كـه مـاديـّهـا مـعـتـقـدنـد كه آن محصول فعل و انفعالات مكانيكى مادى است .

دلايل اثبات روح

مـا در تـمـام عـمـر، از خـود بـا كـلمه (من ) تعبير مى كنيم ، با اينكه تغييرات و دگرگونيهايى بـراى بـدن مـا پـيـش مى آيد ليكن آن چيز كه حقيقت ما به او است ، هيچ كاستى و افزايشى مانند آنـچـه بـر بـدن وارد مـى شـود پـيـدا نـمـى كـنـد. بـطـور مـثـال اگـر انـسـان بـر اثـر كـمبود مواد غذايى ، بيمارى ، پركارى ، پيرى ، يا سرما و گرما نـاتـوان و لاغر شود، اين كاهش و ضعف تنها در بدن او احساس مى شود، ولى از حقيقت انسانى او چـيـزى كـاسـتـه نـخـواهـد شـد و مـا او را هـمـان انـسان قبلى مى دانيم ، همچنين بر اثر رسيدگى كامل به وضع غذايى بدن ، انسانيّت او رشد و قوّت پيدا نخواهد كرد. از اين رو، در مى يابيم كـه آنچه حقيقت انسان به اوست ، جز روح يا نفس چيز ديگرى نيست و آن موجود غير از بدن است ؛ حـتـى اگـر جزيى از حسّاسترين عضو بدن انسان را كه مغز است و ماديگراها نسبت به آن توجه بـيـشترى نشان مى دهند، به وسيله عمل جرّاحى بردارند باز او را همان انسان قبلى مى دانيم و از حـقـيـقـت او چـيـزى كـاسته نمى شود، اگر چه مقدارى از معلومات خود را به واسطه از بين رفتن ابزار از دست بدهد. در مورد ساير اعضاى بدن انسان نيز چنين است .(33)

از نـظـر عـلمـى هـمـه سـلولهـاى بـدن انـسـان در طـول هـفـت يـا هـشـت سـال بـتـدريـج از كـار افـتـاده ، جاى خود را به سلولهاى جديد مى سپارند، حتى سلولهاى مغز اگـر چـه از نـظـر تـعـداد هـمـيـشـه ثـابـتـنـد، ليـكـن ايـن تـبـديـل در آنـهـا هـم وجـود دارد، ولى در عـيـن حال با اين همه تغييرات ، انسان امروز خود را همان انـسان ده سال قبل مى داند و هرگز اين حقيقت را انكار نمى كند اگر چه در دادگاهى در مورد جرم ده سـال قـبـل مـحاكمه شود. از اينجا ثابت مى شود كه حقيقت ديگرى در انسان غير از بدنش وجود دارد كه هميشه ثابت است و تغييرپذير نيست و آن همان روح است .(34)

مـا تـمـامـى افـعال و انفعالات گوناگون بدن را به خود نسبت داده ، مى گوييم : من خوردم ، با چشمم ديدم ، با پايم رفتم ، و با زبانم سخن گفتم ، و با گوشم شنيدم و با مغزم انديشيدم . در تـمـام اين تعبيرات ، افعال گوناگون راب ه يك واحد نسبت مى دهيم ، اين واحد چيست ؟ آيا خود ايـن اعـضـا بـا هم جهت واحدى دارند؟ بى شك مى دانيم كه كار هر يك از آنها به خود آنها مربوط اسـت و كـار هـر عـضـوى را نـمـى تـوان بـه عضو ديگرى واگذار كرد و يا نسبت داد، به وسيله گوش نمى توان ديد، به وسيله زبان نمى توان شنيد. به وسيله گوش نمى توان تكلّم كرد يـا غـذايى خورد و .... هر يك از اين اعضا مستقل از يكديگرند و از هر يك كارى مخصوص به خود سـاخـتـه است . بايد حقيقت واحد ديگرى كه غير از بدن است ، وجود داشته باشد كه بتوان تمام اين امور مختلف را به يك سياق به آن نسبت داد و ما آن حقيقت را روح مى دانيم .(35)

--------------------------------------------------------------------------------

8

وجود اين حقيقت واحد كه از آن با كلمه (من ) تعبير مى كنيم ، در نزد هر شخصى آن چنان معلوم و پـذيـرفـتـه شـده است كه گاه تمام افعال بدن را بدون واسطه قرار دادن عضو مخصوص به (مـن ) نـسـبـت داده و مـى گـويـد: مـن خـوردم ، مـن ديـدم و ... حـتـى اگـر از بـدن و اعـضـا افـعـال آن هـم غـافـل شـويـم ، از نـفـس خـود غـافـل نـخـواهـيـم شـد و معلوم است آنچه را كه از آن غـافـل مـى شـويـم ، غـيـر از چـيـزى اسـت كـه بـه آن تـوجـه داريـم و از آن غافل نمى شويم .(36)

--------------------------------------------------------------------------------

9

تجرّد روح

بـعـد از اثبات اينكه انسان حقيقت ديگرى غير از اين بدن دارد، بايد ديد كه آن نيز مادى بوده و حـالات مـادى دارد؟ يـا امرى است كه از خواص مادّه و آثار جسم مبراست ؟(37) فيلسوفان مـادى و الهـى و مـتـكـلمـان در اين باره ديدگاههايى دارند كه با يكديگر متفاوت است . برخى از مـتـكـلمـان مـعـتـقـدنـد كـه روح ، جـسـم است ، ولى نه مانند ديگر محسوسات ، بلكه جسمى لطيف و نـورانى است ، موجودى زنده و متحرك است كه در جميع اجزاى بدن نفوذ دارد، همان گونه كه آب در بـرگـهـاى گـُل و روغن در دانه هاى زيتون راه دارد و به حركت در مى آيد و اين روح است كه بـه جـسـم و بـدن حـيـات و حـركـت مـى بـخـشـد و پـس از فـسـاد بـدن بـه عـالم ارواح قـدم مـى گـذارد.(38) ايـن قـول را فـخـر رازى نـيـكـو شـمرده و آن را قوى و موافق با كتابهاى آسمانى دانسته است .(39)

گـروه ديـگـرى بـه نـام مـاديـگـراهـا بـه جسمانى بودن روح معتقد هستند و در مورد نظريه خود سـرسـختانه پافشارى مى كنند. آنان درباره حقيقت روح مى گويند: (غرض از روح خواصّ معين از تشكّل مخصوص ماده است .)(40) ارانى با توضيح بيشتر در جاى ديگر مى گويد؛ (اگـر اجزاى ماده رابطه زمانى و مكانى مخصوص نسبت به هم پيدا كنند، صاحب روح مى شوند و روح عبارت از همان رابطه اجزاء مادّه صاحب روح است .)(41)

فـيـلسـوفـان الهـى و جـمـعـى از متكلمان به تجرد روح و نفس معتقدند كه حق با ايشان بوده ، و دلايلى چند از قرآن و عقل به آن دلالت مى كند.

تجرّد ادراك

مـا مـى دانـيـم كـه در امـور مـادى اگر بخواهيم چيزى را به ظرف چيز ديگر قرار دهيم ، لازم است ظـرف از مـظروف خود بزرگتر يا مساوى آن باشد تا بتواند مظروف را در خود جاى دهد، زيرا هـرگـز نـمـى تـوان شـئ بـزرگـتـر را در شـئ كـوچـكـتـر جـاى داد. فـرض كـنـيـد كـه در مقابل منظره زيبايى ايستاده ايد، درختان سر به فلك كشيده و گلهاى رنگارنگ چشم شما را خيره كرده ، صفحه آسمان نيلگون ، زيبايى ديگرى به محيط بخشيده و استخر بزرگى كه ماهيهاى خـوش نـقـش و نـگـارى در آن شـنـاورنـد، در كـنار شما جاى گرفته است و ما اين همه موجودات را تصور مى كنيم ، صورت آنها در كجاى مغز ما جاى مى گيرد؟!

بـا ايـنـكـه مـجموع مغز و سلولهاى آن و سلسله اعصاب مربوط به آن بمراتب از تصاوير درك شده كوچكتر است و اگر اين صورتها در سلولهاى مغز جايگزين شده باشد، انطباق بزرگ در كـوچـك لازم مـى آيـد و ايـن مـحـال اسـت ، پـس آن صـورت اداركـى كـه بـه هـمـان شكل درك مى شود، يك حقيقت مجردى دارد كه در مغز مادى جاى نمى گيرد و آن را حقيقت انسانى به واسطه مغز درك مى كند و او بايد مجرد باشد.

اشـكـال : مـغـز مـا تـصـاويـر كـوچـكـى مانند تصويرهاى ميكرو فيلم مى گيرد و سپس به وسيله فعل و انفعالات شيميايى ، آنها را بزرگ مى كند و نيازى به روح و تجرد آن نيست .

پـاسـخ : مـا فعل و انفعالات مغز و وسيله بودن آن را هرگز منكر نيستيم ، اما كلام در اين است كه بـعد از اين فعل و انفعالات ، آن صورت بزرگ چگونه تصوّر مى شود و در كجا جا گرفته و مـنـعـكـس ‍ مـى گـردد؟ اگـر بـگـويـيـم ايـن تـصور در مغز انسان مى باشد.در اين صورت بايد تـصـويـرى بـزرگ در سـلولهـاى مـغـز جاى گيرد كه همان انطباق بزرگ بر كوچك مى باشد يـعـنـى صـورت ادراكـى در عـيـن حـال كـه بـزرگ اسـت در جـاى كـوچـك جـاى گـيـرد و ايـن امـر مـحـال اسـت . بنابر اين بايد بگوييم : صورت ادراكى كه خصوصيت ماده را ندارد و امرى مجرد است ، به وسيله روح مجرّد درك شده است .

--------------------------------------------------------------------------------

10

يادآورى و بازشناسى

يـكـى از ويـژگـيـهـاى نفسانى ما اين است كه پس از آنكه با پديده اى رو به رو شديم ، آن را درك كـرده ، سـپـس به خزانه نفس و حافظه مى سپاريم ، ليكن مى توانيم پس از گذشت زمان ، همان را به ياد آورده و بطور كامل تشخيص دهيم كه آنچه به ياد آورده ايم ، همان ادراك گذشته مـاسـت ، بـدون آنـكـه احـسـاسـى جـديـد لازم داشـته باشيم و اين مساءله يكى از اسرارآميزترين مـسائل روحى است . اگر آن چيزى كه قبل از اين درك كرده ايم با آنچه را كه يادآورى مى كنيم ، يـكـى نـباشد، تمام پايه هاى فعاليتهاى اجتماعى و حقوقى و علمى كه همگى مبتنى بر ادراكات اسـت ، در هـم فـرو ريـخته و مختل مى گردد. هنگامى مى توانيم حكم كنيم كه درك شده ما درهر دو حـال يكى است كه معتقد باشيم ادراكات و نگهدارى و يادآورى آنها، همه كار روح و نفس است و از آن جـهـت كـه روح مجرد است ، صورتهاى ادراكى را در حالات مختلف حفظ كرده و مقايسه مى كند و حـكـم وحـدت آنـهـا را صادر مى كند. اما اگر بگوييم : صورتهاى ادراكى را با جاى گرفتن در سلولهاى مغز درك مى كنيم ، با توجه به اينكه سلولهاى مغز، مادّى و محكوم ويژگيهاى عمومى مـادّه مـى باشند كه از آن جمله (تغييرپذيرى ) است ، اداركات نيز نمى توانند ثابت باشند و شخصى كه خاطرات پنجاه سال قبل خود را به ياد مى آورد، چگونه مى تواند بگويد: اين همان چـيـزى اسـت كـه قـبـل از ايـن درك كرده ام ؟! و حال آنكه در ظرف اين مدت اعصاب و مغز او با همه مـحـتـويـات مـادى خـود چـنـديـن بـار تـا آخـريـن جـزء مـادى و سـلولهـاى آن تـغـيـيـر و تبديل يافته است .(42)

آيات قرآن

بـه چـنـد نـمـونـه روشـن از آيـاتـى كـه بـه آن بـراى تـجـرد نـفـس و روح استدلال شده ، اشاره مى كنيم :

الف ـ آيات (توفّى ) كه به بيان يك نمونه از آنها بسنده مى كنيم :

(وَ قـالوُا ءَ إِذا ضـَلَلْنـا فـىَ الْاءَرْضِ ءَ إِنـّا لَفـى خـَلْقٍ جـَديـدٍ بـَلْ هـُمْ بـِلِقـاءِرَبِّهـِمـْ كافِرُونَ)(43)

در اين آيه شريفه پروردگار شبهه كافران را مطرح مى سازد كه گفتند:هنگامى كه ما در زمين گم شديم (بر اثر تجزيه و تفرقه اعضاى بدن ) آيا بار ديگر آفرينش جديدى خواهيم داشت ؟! اينها به ملاقات با پروردگارشان كافرند. بعد به پيامبرش چنين امر مى كند:

(قُلْ يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)(44)

در پـاسـخ آنـهـا بگو ملك الموت كه بر شما گماشته شده ، شما رامى گيرد و بعد به سوى پروردگارتان بازگردانيده مى شويد.

پـيـداسـت كـه مـنـكـران مـعـاد يـا كـسـانـى كـه قـرآن كـلام آنـهـا را نقل مى كند، معتقد بودند كه انسان همين بدن مادّى است و وقتى مى ميرد و بدنش متلاشى مى شود، گم شده و از بين رفته و قابل بازگشت نيست .

خـداونـد مـتعال در جواب اين شبهه مى فرمايد: شما هرگز گم نمى شويد، زيرا شما بدن مادى نـيـسـتـيـد، بـدن مادى قابليت انقسام و تجزيه و تفرقه دارد، ولى شما را (روح شما را) ملائكه مـاءمـور در امـر مـرگ شـمـا، گـرفـتـه و نـگـه مـى دارنـد و چـون روح قـابـل تـجـزيـه و تـفـرقـه نـيست ، از بين نخواهد رفت و گم نخواهد شد و سپس شما به سوى پروردگارتان باز مى گرديد.(45)

ب ـ خـداونـد حـكـيـم در سـوره مـؤ مـنـون پـس از تـشـريح مراتب خلقت انسان به مرحله ايجاد روح پرداخته و فرموده است :

(... ثُمَّ اَنْشَاءْناهُ خَلْقا آخَرَ)(46)

سپس او را آفرينشى ديگر داديم .

مـنـظور اين است به انسان بفهماند كه تا اين مرحله تو تنها جسم و ماده بودى ، ولى از اين به بـعـد موجود ديگرى هستى و اصالت تو به موجودى غير مادى مى باشد كه همان روح است ، به هـمـيـن خـاطـر، ايـن تـعـبـيـر در مـراحـل قـبـل بـه كـار نـرفـتـه اسـت بـا آنـكـه هـر يـك از مراحل قبل نيز خلقى غير از مرحله قبل خود بوده است .(47)

--------------------------------------------------------------------------------

11

ج ـ آيه اى كه روح را از عالم امر معرفى كرده است :

(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ، قُلِ الرُّوحُ مِنْ اءَمْرِ رَبّى ...)(48)

از تو درباره روح مى پرسند، بگو: روح از (عالم ) امر الهى است !

يعنى روح موجودى است از عالم ديگر غير از ماده و خلق مادى و ازسنخ موجودات مادى نيست تا زمان بردار بوده و متوقّف بر مادّه و ماديّات باشد.(49)

--------------------------------------------------------------------------------

12

اصالت روح

بعد از اثبات اينكه انسان داراى دو بعد جسم و روح بود. و روح امر مجردى است ، اين بحث مطرح مـى شـود كـه انـسـانـيـت انـسـان بـه كـدام يـك مـى بـاشـد، يـعـنـى اعـمال و صفات انسانى به كدام يك نسبت واقعى دارد. آيا اصالت انسان به جسم و بدن اوست ، يـا بـه روح اوسـت يـا هـر دو بـُعـد او بـا هـم ، شـخـصـيـت انـسـان را تشكيل مى دهند و به او اصالت مى بخشد؟

جـواب اصـالت انـسـان بـه دلايـل عـقـلى و نـقـلى بـه روح اوسـت . ايـنـكـه شـرح دلايل :

دليل عقلى بر اصالت روح

آنـچـه كـه در درس سـوم تـحـت عـنـوان دلايـل اثـبـات روح ذكـر شـد، هـمـه دلايل عقلى اصالت روح نيز هست كه ديگر تكرار نمى شود.

عـالم خـواب نيز مى تواند تاءييد خوبى بر اصالت روح باشد. در آن هنگام ، تعلق روح به بدن بطور كلى قطع نمى شود، از اين رو بدن با تعلّق ضعيف روح به آن از فعاليت ضعيفى برخوردار است ، اما خود نفس در عالم خواب با قدرتى كه دارد و تا حدودى از ماده به درآمده و از مـحدوديت ماده خود را رهانده است ، گاهى كارهايى انجام مى دهد كه در عالم بيدارى هرگز براى او مـمـكـن نـيـسـت ، اطلاعاتى كه مى تواند در خواب از گذشته و آينده كسب كند، گاه چنان حيرت انگيز است كه راه هر گونه انكار را نسبت به اصالت روح سد مى كند.(50)

دليل نقلى بر اصالت روح

از آيـات و روايـات بـسـيـارى بـه صراحت يا اشاره مى توان اين حقيقت را دريافت كه شخصيت و حـقـيـقـت انـسان به بُعد روحانى و نفسانى اوست ، نه جنبه جسمانى و بدن او. براى نمونه به تعدادى از آنها اشاره مى كنيم :

1ـ (وَ لا تَكوُنُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللّ هَ فَاءَنْسي هُمُ اءَنْفُسهُمْ)(51)

و مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، پس خدا هم خودشان رااز يادشان برد.

مـا مـى دانـيم كه كافران مسائلى از قبيل خوراك و پوشاك و رسيدگى به لذّت هاى مربوط به بدن خود را فراموش نكرده بودند، بلكه تمام همّت خود را در اين بُعد به كار مى بردند، پس آنچه مورد غفلت و فراموشى قرار گرفته بود، جنبه معنوى و روحى بوده است . در اين آيه نيز حقيقت انسان به جنبه روحى او معرّفى شده است .

2ـ (و نـَفْسٍ وَ ما سَوّاها # فَاءَلْهَمَها فُجُورَها و تَقْويها # قَدْ اءَفْلَحَ مَنْ زَكّيها # وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّيها)(52)

قـسـم بـه نـفـس انـسـان و آن خدايى كه او را بطور كامل آفريد پس پليديها وخوبيها را به او الهـام كـرد، بـتـحـقيق رستگار شد انسانى كه نفس خويش را تزكيه نمود و بدبخت شد كسى كه نفس خود را تزكيه نكرد.

اين آيات ، سعادت و رستگارى را با يازده سوگند براى اصلاح نفس مى داند، نه براى بدن ، همان طور كه شقاوت و بدبختى را براى نفس به حساب مى آورد.

3ـ (يا اءيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اءَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ)(53)

اى مؤ منان مراقب خود باشيد كه وقتى هدايت يافتيد گمراهان به شماآسيبى نمى رسانند.

روشـن اسـت كـه گمراهى و راهنمايى هيچ ارتباطى به بدن انسان ندارد. گمراهان ، بدنشان را گـمـراه نـكـرده انـد و گـاهى از نظر بدنى و حالات جسمى خيلى هدايت يافته تر از ديگران مى باشند. گمراهان گاهى ضرر و زيان بدنى به هدايت يافتگان مى زنند، ليكن ايشان تا وقتى كـه در راه هدايت باشند گمراهان ضررى به نقس و روح آنها نمى توانند، بزنند. پس ، از اين آيات استفاده مى شود كه اصالت با نفس انسانى است .

4ـ از امام صادق عليه السلام نقل شده كه امير مؤ منان (ع ) فرمود:

(اءِصْلُ الْاِنْسانِ لُبُّهُ و عَقْلُهُ دينُهُ)(54)

اصالت انسان به خرد اوست و عقل او دينش است .

5ـ امير مؤ منان عليه السلام فرمود:

(اءَعْجَبُ ما فىِ الْاِنْسانِ قَلْبُهُ وَ لَهُ مَوادُّ مِنَ الْحِكْمة ...)(55)

--------------------------------------------------------------------------------

13

عجيب ترين چيز در انسان قلب (روح ) اوست و براى آن عناصرى ازحكمت است .

رابطه روح با بدن

از آنـجـا كـه نـفـس پـس از مـوجـوديت بدن ايجاد مى شود بنابر گفته مشهور حكماى الهى علوم و معارف از ذاتيات وجود او نيست .(56) پس در كسبِ معارف و علوم احتياج به وسيله و ابزار دارد تـا بـتـوانـد بـه كمال مطلق برسد و وسيله او بدن مى باشد. به بيان روشنتر، روح با تـعـلقـش بـه بـدن و بـا به كار بردن قواى مادّى آن و از راه محسوساتى كه به وسيله حواس پـنـجـگـانـه بـيـنـايـى ، شـنـوايـى ، بـويـايـى ، چشايى و لامسه ، ادراك و احساس مى كند، به مـجـهـولاتـى پـى مـى برد كه قبل از آن به آنها آگاه نبود. اين معنى با قطع ارتباط حواس با جهان خارج و جدايى روح از بدن (بعد از مرگ ) بخوبى روشن مى شود.

از روايات پيرامون معاد استفاده مى شود كه بعد از جدائى روح از بدن ، ديگر استكمالى براى انـسـان نـخـواهـد بـود، مـگـر بـراى افـرادى كـه در دنـيـا تـخـم بـعـضـى از اعمال نيك را افشانده باشند و در عالم برزخ از آن بهره مند شوند.

در عـيـن حـال كـه روح بـا رابـطـه اش بـه بـدن بـه كـمـال و رشـد مـى رسـد، بـدن را نـيـز تـدبير مى كند و او را مورد تربيت و رشد قرار مى دهد. گـمـان نـشـود كـه روح داخل در بدن و يا خارج از آن است ، زيرا زمان و مكان براى موجود مجرّد، مـعـنى ندارد، بلكه رابطه اش رابطه تعلقى است كه احاطه به بدن دارد، يعنى در هر عضوى در عـيـن حال كه آن عضو است ، روح نيز موجود است ، ليكن وجود روح ، محدود به آن عضو نيست و روح در عين اينكه بالاست ، پايين نيز مى باشد، همچنان كه امام صادق (ع ) فرمود:

(إ نَّ الْاءَرْواحَ لا تُمازِجُ الْبَدَنَ وَ لا تُواكِلُهُ وَ إِنَّم ا هِىَ كِلَلٌ لِلْبَدَنِمُحيطَةٌ بِهِ)(57)

هـمـانـا روحها با بدن آميخته و مخروج بوده و متكى بر آن نيستند، بلكه بربدن تسلط و احاطه دارند.

--------------------------------------------------------------------------------

14

گرايشهاى درونى انسان (1)

فطرت

يـكـى از بـحـثـهاى مورد توجه فيلسوفان و روان شناسان اين است كه آيا اعمالى كه از انسان صـادر مـى شـود، فـقـط بـا انـتـخـاب و اراده اوسـت يا امور ديگرى نيز در آن مؤ ثر است ؟ و آيا تمامى معلومات و اطلاعات او اكتسابى است يا غير اكتسابى نيز مى باشد؟

قـرآن ايـن نكته را اثبات مى كند كه علوم او اكتسابى بوده و اختيار و اراده در افعالش و از جمله كسب علوم مؤ ثر است .

انـسـان در ابـتـداى تـولد هـيـچ عـلمـى نـداشـتـه و خـداونـد فـقـط ابـزارى بـراى تـحـصـيـل عـلم در او قـرار داده اسـت ، ليـكـن آنـچه اساس بحث در شناخت نفس انسانى است ، وجود قـابليتها و تواناييهاى ذاتى در نفس انسان است كه در تمامى حركتهاى او تاءثير داشته و مى تواند بعد از تولد معارف را كسب كند و اعمال حياتى خاصى انجام دهد بگونه اى كه اگر اين قابليتها در انسان وجود نداشت ، هيچ علمى براى او امكان پذير نبود.

معناى لغوى و اصطلاحى فطرت

فـطرت از ماده فَطَر مى باشد و در همه جا مفهوم اين كلمه ابداع و خلق كردن است و به يك معنى آن را آفـريـنـش بـدون سـابـقـه مـى دانـنـد.(58) بـه طـور مثال گفته مى شود: (اءَنا فَطَرْتُ الْبِئْرَ) يعنى من چاه را براى اولين بار حفر كردم .

فـطـرت با اين وزن (فِعْلهْ) فقط در يك آيه آمده و آن هم در مورد انسان است . قرآن در اين زمينه مى فرمايد:

(فـَاءَقـِمْ وَجـْهـَكَ لِلّذيـنِ حـَنـيـفـا فـِطـْرَةَ اللّهِ الَّتـى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّ هِ)(59)

رو بـه جـانـب آيـيـن پـاك آور، آن فـطـرت خـدايـى كـه مردم را بر آن آفريد،دگرگونه براى آفرينش او نيست .

ايـن آيـه گوياى آن است كه آفرينش انسان بگونه خاصى بوده و ويژگى منحصر به فردى در او قـرار گـرفـتـه اسـت كـه مـى تواند به واسطه آن به رشد و بالندگى برسد و امكان نـدارد بـا تـعـليـم و تـربـيـت آن خـصـوصـيـات را بـه دسـت آورده بـاشـد. بـه عـنـوان مثال ، حقيقت خواهى يا كمال خواهى (60) امرى نيست كه ضرورتهاى اجتماعى براى انسان بـه وجـود آورده باشد، بلكه او حقيقت خواه آفريده شده است و اين حس در نهاد و سرشت او ريشه دارد، بـگـونه اى كه مى توان به واسطه آن ، قوانينى كلى درباره همه انسانها و برنامه هاى تـربـيـتـى كـلى بـراى هـمـه انـسـانـهـا تـنـظـيـم كـرد. اصـالت انـسـان و انـسـانـيـت در گـرو قبول بعضى از فطريات است . آن دسته از انديشمندان غربى نيز كه اصالت را به انسان مى دهند، اما هر گرايش فطرى را نفى مى كنند، در حقيقت انسان را با ديگر جانداران ، مساوى دانسته و ارزشهاى او را نفى كرده اند.

حال بايد امور فطرى و نظر دانشمندان در اين مورد را بررسى كرد تا ديدگاه حق روشن شود.

نظر متفكران درباره شناخت فطرى (61)

درباره شناخت فطرى ، نظرات متفاوتى ارائه شده است كه با نظر قرآن در اين باره ، تفاوت فاحشى دارد. در اينجا به بعضى از آنها اشاره مى كنيم :

الف ـ نطر افلاطون

وى مـعـتـقـد اسـت كـه انـسـان قـبـل از تـولد، بـه هـمـه امـور، عـلم پـيـدا كـرده اسـت ،زيـرا روح قـبـل از تـعلق به بدن در عالم ديگر (عالم مُثُل ) كه حقيقت او در آنجا قرار دارد، علم پيدا كرده اسـت و عـالم مـاده و جسم بين او و معلوماتش عجاب است بنابر اين ، با تعليم و تعلم ، آنچه كه مى دانسته ، به يادش مى آيد.(62)

ب ـ نظر تجربه گرايان :

تـجـربـه گـرايـان غـربى همچون (لاك ) و (هيوم ) معتقدند كه همه ادراكات و معلومات انسان اكـتـسـابـى اسـت و در ابتداى خلقت ، انسان همچون لوح نانوشته اى است كه هيچ امرى بر آن حك نشده است و فقط با حواس پنجگانه مى توان به شناخت و معلومات رسيد.(63)

ج ـ نظر كانت و دكارت :

كـانـت مـعـتـقـد اسـت كه انسان بعضى از معلومات را در خود دارد. وآنهارا ازحس و تجربه دريافت نـكـرده اسـت ، بـلكـه قبل از تجربه حاصل بوده است . اين معلومات ، لازمه ساختمان ذهن است كه به واسطه آن مى توان درباره قضايا حكم داد.

--------------------------------------------------------------------------------

15

دكـارت نـيـز، مـعـتـقـد است كه انسانها داراى تصوراتى هستند كه بالفطرة در آنها نهاده شده و تـجـربـه و حـس نـيـز در ايـن بـاره بـه انـسـان كـمـكـى نـكـرده اسـت . او حـس را عـامـل خـطـاى فـكـر انـسـان مـى دانـد و مـعـتـقـد اسـت كـه تـصـور خـدا، كمال و قضاياى رياضى و همه معلومات انسان ، فطرى است . در اينجا على رغم اختلافى كه در روش كـانـت و دكـارت ، از نـظـر اعـتـقـاد بـه فطرت وجود دارد، مى توان هر دو را از معتقدان به تصورات فطرى دانست .(64)

د ـ ديدگاه قرآن :

قرآن اعلام مى كند كه انسان در ابتداى تولد، هيچ معلوم ذهنى ندارد و قوّه محض است (اين بخش از سخن تجربه گرايان ، صادق است ) و قرآن مى فرمايد:

(وَ اللّهُ اَخـْرَجـَكـُمْ مـِنْ بـُطـُونِ اُمَّهـاتـِكـُمْ لا تـَعـْلَمـُونَ شَيْئا وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْاَبْص ارَ وَ الْاَفْئِدَة )(65)

يـعـنـى هـنـگـام تولد هيچ امرى را نمى دانستيد، ليكن خداوند قابليتها و استعدادهايى را در وجود انـسـان قـرار داده كـه مـى تـوانـد بـه وسـيـله حواس خود به معلوماتى برسد كه براى ديگر جـانـداران امـكـان پذير نيست . بنابر اين ، انسان با استفاده از تجربه حسى و قدرت فطرى ، دست به شناخت عالم مى زند.

از ايـن رو، نـه سـخـن افـلاطـون و دكارت و كانت درست است كه فقط شناخت را فطرى و مقدم بر تـجـربه مى دانند، و نه سخن آنان كه ريشه همه معلومات را در تجربه مى بينند، بلكه قرآن هـر دو را در خـاسـتـگـاه خـود مـى پـذيرد، بدين گونه كه معلومات فطرى از راه حس و تجربه ظـهـور مـى كـنـد.(66) و در انـسـان مـتـبـلور مـى شـود. بـه عـنـوان مـثـال ؛ بـچـه در كـودكـى قـبـل از داشـتـن تـصـورى از جـزء و كـل نـمـى تـوانـد حـكـم كـنـد كـه كـل از جـزء بـزرگـتـر اسـت ولى هـمـيـنـقـدر كـه تـصـورى از كـل و جـزء را بـا حـس و تـجـربـه پـيـدا كـرد، بـطـور فـطـرى حـكـم مـى كـنـد كـه كل از جزء بزرگتر است .

امور فطرى

در انـسـان مـجـموعه اى از امور فطرى وجود دارد كه شهيد مطهرى از آنها به خواسته هاى روحى تعبير كرده است در مقابل ، خواسته هاى جسمى است كه از ويژگيهاى غريزه و مشترك بين تمامى جانداران مى باشد سپس خواسته هاى روحى را به پنج نوع تقسيم كرده است .

الف ـ حقيقت جويى :

هـر فـردى در صـدد اسـت تـا بـه واقـعـيـت نايل شود و هر چه بيشتر درباره خود و عالم خارج ، معرفت پيدا كند. تاريخ علم و انديشه گوياى شخصيتهايى است كه تمامى عمر خويش را در راه اين امر خطير صرف كردند و به علم ، حكمت و فلسفه دست يازيدند. اگر اين گرايش در انسان نـبـود، ايـن هـمـه خـلاقـيـتـهـا در زمـينه هاى متفاوت به مَنَصه ظهور نمى رسيد هر فردى از دوره طـفـوليت تا پيرى ، در صدد پاسخ ‌يابى براى سؤ الات گوناگونى است كه برايش مطرح شـده و بـا پـرداخـتـن بـه ايـن سـؤ الات عـلوم بـشـرى را تكامل بخشيده است .

ب ـ خير اخلاقى :

هـر فـردى در درون خـويـش تـوجـهى به فضيلتها مى بيند، صداقت را امر مطلوبى مى شمارد، جـزاى احـسـان و محبت را احسان مى داند، از خودگذشتگى در راه هدف را تحسين مى كند و گرايش ‍ بـه بـسـيـارى از فـضـيلتهاى اخلاقى كه بدون تعليم و تربيت آن را يافته در درون خود مى يـابـد و آموزش و تربيت فقط در تقويت يا تضعيف آنها مؤ ثر است ، نه اينكه آن حالت درونى را ايجاد كرده باشد.

ج ـ زيبا پسندى :

هـر فـردى در درون خـويـش كـشـش و جاذبه اى نسبت به اشياى زيبا كه داراى تناسب و ويژگى فـرح انـگـيـز بـاشـنـد، مـى بـيـند. در مورد اينكه يك شئ زيبا چه خصوصياتى را بايد داشته بـاشـد، بين انديشمندان اختلاف است ، ليكن در اصل وجود احساس زيبايى در انسان كسى ترديد نـدارد، حـتـى ايـن حـس ، حـاكـم و جـهـت دهـنـده ديـگـر تـمـايلات و غرايز انسانى است . به عنوان مـثال ، هر انسانى علاوه بر ارضاى غريزه گرسنگى بگونه اى در انتخاب غذا و خوراك از حس زيـبـايـى خـويـش كـمـك مى گيرد و همچنين در خانه سازى بر خلاف حيوانها كه كيفيت غذا و خانه سازى آنها غريزى بوده و همواره يكنواخت مى باشد، از اين حس بهره مند مى گردد.

--------------------------------------------------------------------------------

16

د ـ خلاقيت و ابداع :

نـوآورى يـكـى ديگر از تمايلات ذاتى بشر است كه بى رابطه با حسّ حقيقت جويى وى نيست . تاريخ علوم ، گوياى فرضيه ها و تلاشهاى بى پايان افراد زيادى است كه در صدد بودند كـاروان عـلم و انـديـشـه را بـا سـرعـت بيشترى به پيش ببرند. اين احساس بدون آموزش در هر فـردى متبلور است و چه بسا شخصى در گوشه اى جدا از اجتماع و مردم براى ادامه حيات خويش دست به خلاقيت و آفرينش مى زند.

ه‍ ـ عشق و پرستش

يـكـى از تمايلات قوّى انسان ، احساس عشق و علاقه به موجود برتر است ؛ علاقه و محبتى كه گـاهـى خـويـشـتـن را از يـاد بـرده و فـقـط مـعـشـوق نـزد او جـلوه گـرى مـى كـنـد. حال ، ملاك اين برتر ديدن ، گاهى غير واقعى و موهوم است و به آن عشق مجازى گفته مى شود و ويـژگـى آن ايـن گـونـه اسـت كـه پـس از رسـيـدن عـاشـق بـه مـعـشـوق و ارضـاى امـيـال خـود تـمـايـلى در او بـاقـى نـمـى مـانـد، بـلكـه حـتـى تـبديل به تنفر مى شود و گاهى واقعى و حقيقى است كه به آن عشق حقيقى گفته مى شود و هر چـه فـرد بـه معشوق خود نزديك شود اشتياق و علاقه شديدترى نسبت به او پيدا مى كند. عشق عارفان حقيقى به خدا از اين نمونه است .

پرستش به دنبال عشق ظهور مى كند و هر عاشقى نسبت به معشوق خود با ديده تقدس مى نگرد و اطـاعـت و خـضـوع محضى نسبت به او و خواسته هايش دارد، حتى در عشق مجازى چنين است به عنوان مثال ، ليلى در همه چيز، معشوق خود مجنون را مى بيند و چيزى غير از او را مشاهده نمى كند و حتى با نام او خود را تسلّى مى دهد.(67)

غرايز

هـمـان طـور كه در درس پيشين اشاره شد، شناخت انسان و بيان جهت گيريهاى او به اين بستگى دارد كـه از تـمـامى اجزا و نيروهاى تشكيل دهنده جسم و نفس او آگاهى داشته باشيم و بسيارى از حـقـايـق وجـودى او هـنـگـامـى بـر مـا آشـكـار مـى شـود كـه بـدانـيـم خـداونـد بـراى حـركـت در راه كمال چه قابليتها و توانمنديهايى را در انسان به امانت گذاشته است . با اين شناخت ، فلسفه بـسـيـارى از انـتـظـارهـا و اهـداف ديـنـى روشـن مـى شـود و بـه آسـانـى مى توانيم ، هماهنگى و سازگارى دين با حيات بشرى را دريابيم .

وجود غرايز در كنار امور فطرى ، و گرايشان ديگر گوياى چند بُعدى بودن انسان و بيانگر اسـتـعـدادهـايـى اسـت كـه خـداونـد بـه مـنـظـور تكامل و هدايت به بشر داده است . قرآن كريم مى فرمايد:

(اءَلَّذى اءَعْطى كُلَّ شَئٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى )(68)

خداوند خلقت همه چيز را عطا كرد، سپس (آن را) هدايت نمود.

عـلامـه طـباطبايى در ذيل اين آيه مى نويسد: اين هدايت ، هدايتى است مربوط به تمامى موجودات يـعـنـى هـر موجودى را به سوى كمال مخصوص به خودش هدايت كرده و او را براى حفظ و بقاى نـسـلش بـه اعـمـال مـخـصـوص بـه خـودش سـوق داده ، چـه آن مـوجـود داراى شـعـور باشد و چه نباشد.(69)

فرق فطرت با طبيعت و غريزه

هـر يـك از ايـن سـه واژه ، بر مفهومى دلالت مى كند كه اگر از يكديگر جدا نشوند، موجب اشتباه خـواهـد شـد. فرق فطرت با طبيعت اين است كه طبيعت يا طبع در مورد بى جانها و يا ويژگيهاى وجـودى جـانـداران بـه كـار بـرده مـى شود، بطور مثال مى گوييم : طبيعت آتش سوزاندن است ، طـبـيـعت آب رطوبت است و يا در مورد جانداران مى گوييم طبيعت شيره درندگى و طبيعت گوسفند، رام بـودن اسـت . در فـلسـفـه قـديـم ، لفظ طبيعت براى نشان دادن خاصيت اشياء و امتياز آنها از يكديگر، به كار برده مى شد از اين رو براى هر جسم يا جاندارى ويژگيهايى ذكر مى شد تا قابل شناخت باشد.

امـّا غريزه از الفاظى است كه رابطه نزديكى با فطرت دارد و در كتابهاى مختلف ، تعبيرهاى مـتـفـاوت يـا مـشترك با فطرت پيدا كرده است . بعضى همچون شهيد مطهرى ، معتقدند كه غريزه هـنوز ماهيتش روشن نيست ، يعنى هنوز كسى نتوانسته آن را درست توضيح دهد؛ همين قدر مى توان گـفـت : غـريـزه بيشتر در مورد حيوانات به كار مى رود و كمتر درباره انسان استفاده مى شود و گوياى ويژگيهاى درونى حيوانات مى باشد كه راهنماى زندگى آنهاست .

--------------------------------------------------------------------------------

17

بـه مـوجـب ايـن حـالت غـير اكتسابى كه نيمه آگاهانه است ، مى توانند مسير خويش را تشخيص دهـنـد، مـانـنـد بـسيارى از حيوانات كه بعد از تولد مى توانند كارهايى را انجام دهند كه بدون آمـوزش و يـادگيرى براى بسيارى از ديگر موجودات امكان پذير نيست ، مانند اردكى كه پس از تولد براحتى شنا مى كند و يا دنبال مادرش به راه مى افتد.(70)

بـنـابـر ايـن ، غريزه آن حال ريشه دار و ثابتى است كه به صورت نياز و خواسته در ضمير جـانـداران اعم از انسان و حيوان آشكار مى شود و نيازمند معلم نيست و موجود را به سوى هدفهاى خـاص ‍ مـى كـشـاند، مانند گرسنگى و تشنگى كه موجودات را به طرف بقا و حفظ جسم خود مى كشاند.

در اينجا بايد اشاره كرد كه فطرت و غريزه دو امر تكوينى غير اكتسابى است ؛ با اين تفاوت كـه فـطـرت از غـريـزه ، آگاهانه تر و ويژه انسان مى باشد، اما غريزه در محدوده امور مادى و حـيـوانـى كـليـه جـانـداران قـرار دارد و نـاظـر بـه جـنـبـه هـايـى اسـت كـه كمال انسان به آن مربوط نمى شود.

متفكران اسلامى ، فطرت را پايه و اساس روان شناسى اسلامى دانسته اند. آنها فرق انديشه هـاى روان شـنـاسـى غـرب با روان شناسى اسلامى را اعتقاد و عدم اعتقاد به فطرت مى دانند هر چـنـد عـده اى مـحـدود در غـرب بـعـضـى از امور فطرى را پذيرفته اند، اما بسيارى از تجربه گـرايـان مـخـالف آن مـى باشند.(71) عده اى معتقدند كه فطرت به اجزايى تقسيم مى شـود و غـرايـز و عواطف را از اقسام آن مى دانند. بنابر اين ، غرايز را از امور فطرى تلقى مى كنند. شهيد مطهرى در رابطه با اين بحث مى گويد:

(... مـا هيچ ابايى نداريم كه همه اين مسائل فطرى را كسى غريزه نيز بنامد. بحث سر ماهيت آن امـر غـريـزى و آن امر فطرى است . حالا اسمش را مى خواهيد بگذاريد غريزه يا فطرت .... بحث سر اين است كه آيا در آنچه كه به نام انسانيت ناميده مى شود، در چيزهايى كه ملاكهاى انسانى شـنـاخـتـه مـى شـود آيـا آن مـلاكـهـا اكـتـسابى است يا غير اكتسابى آيا اينها از خارج بر انسان تـحميل مى شود يا از ذات انسان مى جوشد؟ اينكه وقتى مى گوييم اين ملاكها فطرى است يعنى از ذات انسان مى جوشد.)(72)

بـه هـر صـورت بايد در رابطه غريزه با فطرت ، خاطرنشان سازيم كه چه غريزه را امرى فـطـرى بـدانـيـم و چـه مـسـتقل از آن بشماريم ، به آن امورى اطلاق مى شود كه غير اكتسابى و مـشـتـرك بـيـن هـمـه حـيـوانات مى باشد، اما فطرت به امورى كه غير اكتسابى و انسانى است ، گفته مى شود.

انواع غرايز

بـراى غـريزه مصداقهايى شمرده شده است مانند كنجكاوى ، خودپسندى يا حب ذات ، گرسنگى و تـشـنـگـى ، غـريـزه جـنـسـى ، فـرزنـد خـواهـى ، بـرتـرى جـويـى و امـثـال آن . اگر دقت كنيم ؛ مى بينيم هر يك از اين غرايز به واسطه خداوند در جانداران بگونه اى قـرار گـرفـتـه است كه بتوانند در مراحل مختلف حيات خويش ، زيستى طبيعى داشته باشند. بـعـضـى از ايـن غـرايـز از ابـتداى تولّد مورد نياز است ، مانند احساس تشنگى و گرسنگى كه نـوزاد بـدون اراده ؛ بـه آن نـيـاز دارد يـا بـعـضـى از آنـهـا مـانـنـد نـيروى جسمى در زمانى به شـكـوفـايـى و جـوشـش مـى رسـد كـه جـانـدار بـتـوانـد از خـود و خـانـواده خـويـش حـمايت كند و قـبـل از ايـن مرحله براى او امكان اين مسؤ وليت وجود نداشت . همچنين غريزه خود دوستى به عنوان نيروى محرك يا بازدارنده ، رفتار جاندار را تعديل مى كند و حدود روابط او با ديگر موجودات اطرافش را تعيين مى نمايد.

بايد به اين نكته اشاره كرد كه چون غريزه بگونه اى طبيعى و غير ارادى در انسان وجود دارد بـايـد بـراى جـلوگـيـرى از طـغـيـان آن ، حـدود و ضـوابـطـى مـشخص شود. اين امر در اسلام با دستوراتى تعديل شده است و سبب لزوم تربيت دينى و نياز به مربى شده است .

--------------------------------------------------------------------------------

18

غريزه انسان فقط گوياى اين است كه بايد نيازهاى او ارضا شود و بدون نظارت و هدايت دين هيچ مانع مستحكمى براى جلوگيرى از افراط و خطاى آن وجود ندارد.

عواطف و مشخصات آن

انسان موجودى است كه هم از نيروهاى درونى خود متاءثر است و هم از نيروهاى بيرونى .

روان شـنـاسـان آن نـيروى درونى را كه در ارتباط با پديده هاى خارجى در انسان به وجود مى آيـد، نـيـروى عـاطفى مى نامند. عوامل خارجى در ايجاد اين نيرو مؤ ثر مى باشند به بيان ديگر آنـهـا عـواطـف را بـازتـاب مـحـيـط در روان انـسـان تـعـريـف كـرده انـد.بـه عـنـوان مـثال ، وقتى كه فردى به شخص ديگر ظلم مى كند، بطور حتم در آن شخص حالت نفرت ايجاد مـى كـنـد يـا اگـر بـه شـخـص مـحـبـت بـكـنـد، در او مـيـل و رغـبـت بـه وجـود مـى آورد. ايـن ميل يا نفرت را حالات عاطفى مى گويند كه محرك انسان در انجام امور مى باشد.

نـيـروى عـاطـفـى از يـك طـرف مـتـاءثـر و مـعـلول عـوامـل خـارجى است ، مانند محبت به شخص كه عامل ايجاد عشق در او مى شود و از طرف ديگر علت فـعـاليـتـهـاى فـرد مـى بـاشـد، مانند نيروى عاطفى كينه كه موجب دست زدن به انتقامجويى مى گردد.

بـعضى از روان شناسان علاوه بر ميل و نفرت موارد ديگرى براى عواطف برشمرده اند، از جمله تـرس ، نـگـرانـى ، وحـشـت ، شـادى و غـم ، غـصـّه و آرزو. البته مى توان اينها را از مصداقهاى ميل و نفرت دانست و بعضى مانند غزالى از نفرت و مصداقهاى آن به انفعالات تعبير كرده و آن را در مقابل عواطف قرار مى دهند.(73)

از مهمترين ويژگيهاى عواطف سه مورد زير است :

1ـ شدت

2ـ دوام

3ـ تغييرات داخلى

عواطف سبب ايجاد نيروى شديد در انسان مى شود و وقتى در انسان ظهور مى كند نيروى بيشترى در او بـه وجـود مـى آيـد. همچنين با وجود اينكه عوامل محيطى و وراثتى در شدت و ضعف عواطف مؤ ثر است ، اما تا آخر عمر در انسان وجود دارد و از بين نمى رود.

ويـژگـى ديـگـر عـواطـف را تـغـيـيـرات داخلى بر شمرده اند، به اين صورت كه عواطف شديد، تـغـييرات زيادى در وضع دستگاه گردش خون ، دستگاه تنفس ، غده هاى داخلى و ماهيچه ها ايجاد مـى كـنـد.(74) بـديـن تـرتـيـب بـايـد عـواطـف را هـمـچـون ديـگـر اجـزاى تشكيل دهنده شخصيت انسان دانست كه رابطه تنگاتنگى با انسان شناسى دينى دارد. بسيارى از روايـات در رابـطـه بـا تـعـديـل بـخشيدن به اين نيروهاى عاطفى است . پافشارى روايات بر جـلوگـيـرى از خشم ، دورى از كينه و انتقام و پيروى نكردن از آرزوهاى دراز گوياى اهميتى است كـه عـواطـف در پـيـشـبـرد و كـمال روح دارد. بايد متوجه بود كه سازندگى و مخرب بودن امور عاطفى همچون نفرت ، عشق و اضطراب وابسته به استفاده اى است كه از آن مى شود، مانند عشق و نفرتى كه در راه دوستى خدا يا در راه باطل صرف مى شود.

احساسات

احـسـاس ، حـالت و كيفيتى درونى درباره نگرش و ديد روانى فرد نسبت به ديگران (يا اشياء) بـوده و عـامـل دورى يـا نـزديـكى وى با آنان است . بهترين راه شناخت احساس ، مراجعه به نفس ‍ خـويـش اسـت ، زيرا هر شخصى مى تواند در خود، تصورى از احساس داشته باشد. روح انسان بـه واسـطـه احـسـاس ، تـمـايـل و رغـبـت و يـا نـفـرت بـه امـور پـيـدا مـى كـنـد. احـسـاسـات عـوامـل روانـى هـسـتـنـد كـه فـرد آنـهـا را پـذيـرفـته و در باطن ، خود را با آنها وفق داده است و اعـمـال او مـتـاءثـر از آنهاست به عنوان مثال ، كودك نسبت به مادر يا هر فردى نسبت به دوست ، پـدر و مادر و همكاران خويش احساسى دارد. اين احساس ممكن است بگونه هاى متفاوتى تجلّى كند؛ گـاهـى بـه شـكـل وطـن دوسـتـى ، تـجـليـل و سـتـايـش از ديـگـران و گـاهـى بـه شكل تعجب و ترحم .

--------------------------------------------------------------------------------

19

بـا تـوجـه بـه ايـن ويـژگـى ، هـدف تـعـليـم و تـربـيـت روانى ، اخلاقى و مذهبى بايد ايجاد احـسـاسـات صـحـيح و تمايلاتى باشد كه آدمى را به مقاصد و منظور صحيح ، رهبرى و هدايت كـنـد. بـا تـوجه به توضيحات ياد شده ، ويژگيهاى احساسات را مى توان به صورت زير برشمرد:

1 ـ احساسات عواملى هستند كه آنها را در خود مى يابيم و جزء شخصيت ما هستند.

2 ـ هـر فـردى نـسـبـت بـه اشـيـاء و اشـخـاص ، داراى احـسـاسـى بـد يـا خـوب اسـت و آن در عمل و كيفيت رويارويى با آنها مؤ ثر است .

احساس مذهبى

در بـررسـى احـساسات همان طور كه اشاره شد، دو واكنش و بازتاب روانى را مى توان مشاهده كـرد؛ نـخـسـت تـمـايـلى كـه از احـسـاس مـثـبـت نـسـبـت بـه يـك امـر حاصل مى شود و ديگرى انزجار و عقده اى كه از احساس منفى نسبت به آن امر، پديدار مى گردد. يـكـى از اهـداف تـربـيـت اسلامى ، ايجاد احساسات دينى در اشخاص مى باشد. تحريك و زمينه سـازى ايـن احـسـاسـات در سـنـيـنـى كـه انـسـان بـيـش از عـقـل تـابـع احـسـاس مـى بـاشـد، در پـذيـرش روحـى و عـقـلانـى فـرد در مـراحـل ديـگـر زنـدگـى او تـاءثـيـر بـسـزايـى خـواهـد داشـت . بـه عـنـوان مـثال ، براى مؤ منان نظافت ، معطّر بودن ، خوش ‍ اخلاقى و هر امر اخلاقى ديگرى كه برازنده احـسـاس مـثـبت در افراد ديگر مى باشد، مورد توجه قرار گرفته است و بتحقيق ، مى توان ادعا كـرد كـه بـسـيـارى از جـاذبـه هـاى ديـنـى در رابـطـه بـا ايـن نـوع ابـزار تـبليغى مى تواند دربـرانگيختن احساس مذهبى قوى مؤ ثر باشد. ستايشها و نكوهشهاى قرآن و روايات درباره مؤ مـنـان و كافران و نسبت به اعمال خوب يا بد، بطور ناخودآگاها رغبت يا بيزارى را در هر فرد مـؤ مـن و معتقدى ايجاد مى كند كه از آن به احساس مذهبى تعبير مى نماييم . بنابراين ، در جامعه ديـنى بايد هر امرى ، براساس جايگاهى كه در دين دارد، نمايانده شود تا احساسى مخالف با واقعيت پديدار نگردد.

انفعالات

مـنـظور از انفعالات آن واكنش و حالت درونى مى باشد كه بر اثر تاءثيرپذيرى از يك محرّك خـارجـى يـا پـيـش بـيـنـى وقـوع يـك حـادثـه يـا ضـرر در آيـنـده ، بـراى انـسـان حاصل مى شود و مصاديق آن را مى توان ترس و غضب نام برد.

هـمـان طـور كه در بحث عواطف ذكر شد، بعضى از روان شناسان انفعالات را از مصاديق عواطف مى دانـنـد(75) و عـواطـف را بـه مـيـلهـا و نفرتها تقسيم مى كنند كه نفرت بحث كنونى ما را تشكيل مى دهد. با اين حال ، بدون آنكه اين دوگانگى يا وحدت به بررسى موضوع ، لطمه اى بزند، درصدد تبيين مساءله برمى آييم .

تـوصـيـف انـفـعـال و تـفـسـيـر آن به اضطراب و اختلال و دگرگونيهاى ناخوشايند و نامطبوع جـسـمـانـى و روانـى ، تـوصـيفى است كه با نظر اغلب روان شناسان تناسب دارد. غزالى ، كه تـرس و غـضب را از مهمترين انفعالات انسان مى داند، مى گويد: غضب مانند سنگ برافروخته اى كه در زير خاكستر قرار مى گيرد، در لابلاى دل آدمى جايى براى خود مى يابد.(76)

عناصر انفعال

اجزاى به وجود آورنده انفعالات انسان عبارتند از:

الف ـ انگيزه

مـنـظـور از انـگـيـزه عـامـلى اسـت كـه انـفـعـال و تـاءثـيـر را در انـسـان ايـجاد مى كند و ممكن است عـامـل بـيـرونـى بـاشد، مانند ديدن يك حيوان درنده يا درونى باشد، مانند نگرانى و توهم به وقـوع پـيـوسـتـن حـادثـه اى در آيـنـده . ايـن دو انـگـيـزه مـوجـب پـديـدار گـشـتـن انفعال و آثار آن مى شود.

ب ـ پاسخهاى ادراكى و رفتارى موجود زنده

انـفـعـال عـبـارت است از واكنش و اضطرابى كه داراى ريشه روانى است و گاهى مانند گريه و تاءثر زياد، داراى شدت مى باشد، از اين رو، تاءثيراتى در سيستم بدن و روح انسان به جا مى گذارد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:

# دگـرگـونـى رنـگ بـدن و انـدام ، لرزش شديد پلكهاى چشم و از هم گسيختگى در حركات و سخنان فرد.

--------------------------------------------------------------------------------

20

# ايجاد اختلالات درونى همچون ترشح غده ها، سرعت گردش خون ، تند شدن ضربان قلب .

# ضعف شديد جسمى و كاسته شدن فعاليت ذهنى و ادراكى .

# تـحـت الشـعـاع قرار گرفتن اختيار و اراده انسانى به گونه اى كه انسان در حالت غضب يا ترس ، دچار اعمالى مى شود كه غير طبيعى و دور از واقع مى باشد.

محيط و وراثت

دو عـامـل مـهـم كه نقش بسزايى در شخصيت انسان دارد، محيط و وراثت است . روان شناسان معتقدند كـه بـسـيارى از ويژگيهاى روانى ، حاصل كنش متقابل بين آن دو است . البته بعد از اين خواهيم گـفـت ، در عـين حال كه تاءثير اين دو عامل در اعمال و رفتار انسانى از جانب دين پذيرفته شده اسـت ، ليـكـن عـامـل سـومـى بـه نـام اخـتـيـار در جنب آن دو قرار دارد و اين گونه نيست كه تمامى رفـتـارهـاى انسانى بگونه اى جبرى برخاسته از محيط و وراثت باشد و انسان هيچ اراده اى در تـصـميم گيرى و ا عمال خويش نداشته باشد. بسيارى از حوادث تاريخى مؤ يد اين مطلب است كـه اراده و اخـتـيـار انـسـان بـرخـلاف جـريـان مـحيط عمل كرده است ؛ ايمان بسيارى از مؤ منان كه بـرخـلاف جـوّ حـاكـم بـر مـحـيـط آنـان عـمـل كـرده انـد، از ايـن قبيل مى باشد و خروج اصحاب كهف از زادگاه كفرآلودشان گواهى روشنى بر اين مدعاست .

الف ـ محيط

يـكـى از عوامل مهمّ بهسازى يا انحراف شخصيت ، محيط است . درتعريف آن مى توان گفت : تمامى افراد و فضاهايى كه انسان از دوره جنينى تا مرگ ، با آنها در ارتباط مى باشد و به گونه اى بـا او پـيـونـد دارد، محيط شخص محسوب مى شود. بسيارى از خلق و خويها، رفتارها، آداب و سـنـتها، هنجارها و ناهنجاريها برخاسته از تاءثير محيط بر شخصيت فرد مى باشد. هر فردى بـه تناسب رشد جسمانى و روحى با نوعى محيط خاص در ارتباط است كه از جنين شروع شده ، سپس به ترتيب در خانواده ، محله ، مدرسه ، محل كار و اجتماع ادامه مى يابد و هر يك از آنها به گـونـه اى در روحـيـه و رفـتـار حـتـى در ايـمـان او تـاءثـير مى گذارد، بويژه محيط خانواده و دوستان .

بـخـش عـمـده تاءكيدان اسلام در رابطه با تعديل و جهت دادن به ارتباطاتى است كه مى تواند به گونه اى در هدايت يا گمراهى او مؤ ثر واقع شود، زيرا بديهى است كه زندگى فرد با مـنـافـع و حـيات ديگران در پيوند مى باشد و از طرف ديگر انزواطلبى ، مطرود شمرده شده و انـسـان نـيز چاره اى جز گزينش محيطهاى مختلف زندگى ندارد. در اين راستا، روايات زيادى از امامان معصوم (ع ) درباره گزينش دوست خوب ، همنشينى با مؤ منان ، پرهيز از مجالس لهو و بى فايده و پرهيز از رقابت با انسانهاى فاخر و شرور، رسيده است يا در مورد تربيت فرزندان بـه پـدر و مادر توصيه شده كه اخلاق خود را نيكو سازند تا فرزندان در محيط پاك و سالم پـرورش يـابـند، چرا كه مصونيت از گناه در محيطى كه انسان را به فساد دعوت مى كند بسى مشكل است .

ب ـ وراثت

وراثـت نـيـز مى تواند در ساختن ويژگيهاى شخصيتى و ساختارى فرد تاءثير داشته باشد و در تـعـريـف آن مـى گـويـنـد: خـصـوصـيـات و صفاتى است كه فرزندان از پدر و مادر خود مى گيرند و آن يا در ويژگيهاى بدنى مانند قد، ساختار استخوانى ، رنگ مو و چشم يا در جنبه هاى روانى نظير توانايى ذهنى ، خلق و خو و استوارى هيجانى مى باشد.(77) البته بايد خـاطـرنـشـان سـاخـت كـه صـفـات اكـتـسـابـى پـدر و مـادر قابل انتقال نبوده و اين گونه نيست كه اگر پدر داراى حرفه يا علم خاصى باشد، بطور حتم فرزندان وى نيز چنين باشند.

ديدگاه قرآن درباره عوامل درونى شخصيت انسان

--------------------------------------------------------------------------------

21

در قرآن مجيد آمده است :

(كُلُّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِه )(78)

هر فردى براساس شكل و ساختار خويش عمل مى كند.

علامه طباطبايى در ذيل اين آيه مى نويسد: به تجربه و پژوهشهاى علمى ، اثبات شده كه بين ملكه ها و حالتهاى روانى فرد با اعمال او رابطه خاصى برقرار است و در يك حالت دهشت زا، برخورد يك فرد شجاع و يك فرد ترسو متفاوت مى باشد يا در موقعيت بخشش و احسان ، انسان بـخـشـنـده بـگـونه اى عمل مى كند كه فرد بخيل نمى تواند آن گونه باشد. همه اين تفاوتها بـرخـاسـتـه از ويـژگـيهاى غريزى و عوامل خارجى و محيطى سازنده شخصيت و هويّت فرد است .(79)

بـنـابـرايـن ، هـمـان طور كه اراده و اختيار فرد در رفتار او مى تواند مؤ ثر باشد، عواملى كه تـحـت عـنـوانهاى غرايز، محيط و وراثت بحث شد، مى تواند پايه هاى رفتارى و روانى فرد را استحكام بخشد.

--------------------------------------------------------------------------------

22

منزلت انسان

ارتباط انسان شناسى با شناخت گرايشات درونى او

انـسان دوگونه گرايش دارد، يكى گرايشهايى كه تمامى حيوانات نيز از آن بهره مند هستند و ديـگـرى گـرايـشـهايى كه مخصوص انسان است . در بحث انسان شناسى بيشتر با گرايشهاى خـاص ‍ انـسـان كـه سـبـب تـحـقـق انـسـانـيـّتـش مى باشد، سر و كار داريم . در جنبه انسانى او، ويژگيها و خصوصياتى وجود دارد كه در ديگر موجودات ديده نمى شود. او ارزشجو، آرمانخواه ، هـدفـدار و داراى كـرامـت وجـودى اسـت ، هدف و كمال برايش برتر از همه ارزشهاى مادى است و فعاليتهايش در رفع نيازهاى جسمانى در راستاى اعتلاى اخلاقى و انسانى اوست .

بـراى شـنـاخـت انـسـان بـايـد گـرايـشـهـاى مـخـتـلف وجـودى او را شـنـاخـت و آنـهـا را تحليل كرد تا روشن شود كه كدام يك اصيل و مرتبط با انسانيت اوست و كدام يك مشترك بين او و ساير حيوانات است تا جهتگيرى او در زندگى ، صحيح باشد.

آيا انسانيت انسان روبناست ؟

بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه انـسـان داراى دو جـنـبـه حـيـوانـى و مـعـنـوى اسـت ، ايـن سـؤ ال مـطـرح مـى شود كه كداما يك زيربنا و اصل و كدام يك فرع آن مى باشد؟ هر چند اين بحث از جـنـبه جامعه شناسانه مى باشد، ليكن از نظر دينى ، روان شناسى و فلسفى هم مى توان به آن نگريست . در طول تاريخ و ميان اقوام مختلف ، دو پاسخ به اين پرسش داده شده است . هر يك از اين دو نظر داراى لوازم و پيامدهايى است كه بطور قطع از يكديگر تفكيك ناپذير است .

لازمـه نـظـر اوّل (زيـربـنـا بـودن جـنـبـه حـيـوانـى ) عـدم تـمايز اساسى بين انسان و حيوان و اصالت دادن به گـرايـشهاى انسانى است ، از طرف ديگر واقع گرايى انسان درباره جهان نفى مى شود، زيرا طبق اين بينش ، هيچ ديد و نگرشى نمى تواند بى طرفانه باشد و هر ديدى يك گرايش خاص مادى را منعكس مى كند.

در كـشـورهـاى غـربـى كـه در حـال حـاضـر تـفـكـر اومـانـيـسـتـى يـا اصـالت انـسـان در حـال رشد است ، مشهور شده كه وقتى شخصى با فرد ديگر صحبت مى كند، نخست مى سنجد كه اين صحبت چقدر از جهت مالى براى او نفع دارد و على رغم آنچه كه در دفاع از اصالت دادن به انسان سخن مى رانند، جنبه مادى بشر را اساس بينش خود قرار داده اند و اين تناقض است .

براساس نگرش دوّم (اصالت معنويت )، سير تكامل انـسـان از حـيـوانـيّت آغاز و به سوى انسانيّت كمال مى يابد و پرورش روحى زيربنا بوده و گـرايـشـهـاى انـسـانـى نـفـى نـمـى شـود؛ هـر كـسـى مـى تـوانـد بـطـور كامل بر جنبه حيوانى خود چيره شود و ايمان و اعتقاد دينى پيدا كند و توسط انبيا از جانب خداوند پـرورش مـى يـابـد. در ايـن نـگـرش ، انـسـان داراى تـكـليـف ، مـسـؤ وليـت ، تكامل ، استقلال و اختيار مى باشد و نسبت به هر پديده اى ، در مسير هدفدار خويش ، نمى تواند بـى تـفاوت باشد.(80) او مانند حيوانى نيست كه گرسنگى ، درد و رنج ديگران او را نـيـازارد يـا نـسـبـت بـه سرنوشت خود و ديگران بى تفاوت باشد، بلكه در راه اهداف معنوى ، تلاش ، جوشش ، حركت و يا حدّاقل احساس تاءسف و درد دارد.

نگرشى جامع به كرامت انسان از ديدگاه علوم

يـكى از نكات قابل توجهى كه در زمينه منزلت تكوينى انسان مؤ ثر است ، بررسى انسان از زواياى متفاوت است كه هر انديشمند و متفكرى برحسب تخصص و معرفت خويش ، مطرح مى سازد و گوياى ارزشهاى متفاوتى است كه در بشر نهفته است . فيلسوفان انسان را حيوان يا جاندارى عـاقل و انديشمند و عرفا انسان را حيوانى عاشق و محبت ورز مى دانند و هر يك مى تواند گوياى وجود سرچشمه هاى بزرگ در روح انسانى باشد. همچنين دانشمندان تجربى در بين عظمت انسان ، او را مـوجـودى نـاشـناخته و پيچيده مى دانند كه داراى شخصيّت ناگشوده و مبهم است ، درحالى كـه امـامان معصوم (ع ) فرموده اند: هر فردى مى تواند با روشهايى كه عرضه شده ، در مسير شناخت خويش گام بردارد و خودشناسى را مستلزم ، خداشناسى يا عين آن دانسته اند.

--------------------------------------------------------------------------------

23

فـيـزيـولوژيـسـتـها نيز از ديدگاه فيزيك و طبيعى ، جزايى و حقوقى و جامعه شناسها از جنبه اجـتـمـاعـى ، انـسـان را سـنجيده و حاصل تلاش و معرفت خويش را در دسترس بشر قرار داده اند. بـديـهـى اسـت كـه اگـر بـه انـسـان از زوايـاى مـخـتـلف نـگـاه شـود، هـر يـك از عـلوم و مـعـارف مـكـمـّل يـكـديـگـر خـواهـد بـود و هـيـچ يـك بـه تـنـهـايـى آن شـنـاخـتـى را كـه از جـنـبـه ديـگـر حـاصـل مـى شـود، تـاءمين نمى كند و هر زوايه اى يك روزنه براى معرفت جديد مى باشد و با جـمـع شـدن همه آنها معلومات كاملى ايجاد مى شود كه ترسيم كننده تصويرى عميق از انسان مى باشد. در زمينه تبيين كرامت انسان ، اين راه جامعترين و كاملترين طريق ممكن شمرده شده است .

مولوى تمثيلى را در رابطه با عده اى كه در تاريكى ، اعضاى فيلى را لمس مى كردند بيان مى كـنـد. آنـكـه پـاى فـيـل را لمـس مـى كـرد، آن را بـه شـكـل سـتـون مـى دانـسـت و آن كـه گـوش فـيـل را لمـس ‍ مـى كـرد، فـيـل را بـه شـكـل بـادبـزن و آن كـه پـشـتـش را لمـس مـى كـرد فـيـل را بـه شـكـل تـخـت مـى پـنـداشـت . امـا وقـتـى كـه چراغ روشن شد و او را ديدند هيچ يك در فيل بودن آن شكى روا نداشتندد. اين تمثيل بهترين شاهد بر اثبات مدّعاى ماست كه بدون شناخت تـمامى جوانب يك امر نمى توان تصويرى كامل و تحليلى صحيح از آن ارائه داد. شناخت واقعى مـنـوط بـه ايـن اسـت كـه هـيـچ زاويـه اى بـر مـا پـوشـيـده نـبـاشـد و جهل و به هر بخش قضيه ، موجب خطا و اشتباه در كلّ معرفت خواهد شد.

انسان شناسى از ديدگاه عرفاى اسلامى

يـكى از زيباترين نگرشها به حقيقت انسان ، گاهى است كه عرفا به وى دارند. آنان انسان را داراى عمق و ژرفاى بى نهايت مى دانند كه از ظاهر او، فهميده نمى شود، بلكه با تلاش و دقت در باطنش مى توان به آن حقايق پى برد. در عرفان بر خودشناسى بسيار تكيه شده و آن را مـنـشـاء اصـلى خـداشـنـاسـى دانـسـتـه انـد. در ايـن عـلم ، اوضـاع و احوال درون ، قواى نيك و بد، تمايلات خير و شرّ، كششها و جذبه هاى مختلف به دقت بررسى مـى شـود. آنـهـا مـعـتـقـدنـد كـه اگـر انـسان هزاران علم و فن بياموزد، اما خود را نشناخته باشد، ارزشى ندارد.

انـسـان در نـزد عـرفـاى اسـلامـى ، مـوجـود گـرانـقـدر و عـظـيـمـى اسـت كـه بـه سـوى تـكـامـل و ترقى پيش مى رود، بگونه اى كه مى تواند فردى ممتاز و از هر جهت مورد رضايت و پـذيرش الهى قرار گيرد. يكى از امورى كه در عرفان اسلامى و عرفان تمامى مكتبهاى شرق و غرب قابل قبول است و هر انديشه و نظام عرفانى نظر خويش را به آن معطوف داشته و به صـورت يـك آرمـان به آن پرداخته (انسان كامل است ؛) حتى آن عده از مكتبهايى كه به دروغ از مـعرفت و عرفان سخن مى گويند، ادّعا مى كنند كه مى توانند افراد را با وفادارى به مكتبشان بـه كـمـال انـسـانـى (انـسـان كـامل ) سوق دهند. بحث انسان شناسى در تاريخ عرفان اسلامى ، اولين بار در آثار محى الدين عربى مطرح شد و پس از او ديگر عرفا درباره او سخن گفتند.

--------------------------------------------------------------------------------

24

انسان در قرآن

قرآن به عنوان كاملترين كتاب آسمانى كه قوانين حاكم بر نظام هستى و واقعيتهاى مربوط به انـسان و جهان را بين كرده ، و حقايق را آن چنان كه هست بازگو مى كند، درباره انسان به عنوان گـل سـرسـبـد جـهـان آفـريـنـش و اشـرف مـخـلوقـات بـه بـهـتـريـن شـكـل سـخـن گفته و از حقايق مربوط به او پرده برداشته است . با توجه به ويژگيهاى اين كـتـاب آسـمـانـى مى توان گفت آن گونه كه قرآن درباره انسان سخن گفته هيچ كتاب آسمانى سخن نگفته است .

قـرآن مـى خـواهـد شالوده جامعه اى نوين با الهام از وحى الهى و قوانين مترقى و حياتبخش تحت رهـبـريـهـاى پـيـشـوايـان مـعـصـوم (ع ) پـى ريـزى كـنـد كـه انـسـان تـنـهـا عـنـصـر تشكيل دهنده آن است .

قرآن كريم بر پايه واقعيتهاى مربوط به انسان از يكسو از وى ستايش كرده و از سوى ديگر نـكـوهـش عـاليـتـريـن سـتـايـشـها و بزرگترين نكوهشهاى قرآن مربوط به انسان است ؛ برخى انـسـانـهـا را از همه موجودات زمينى و آسمانى ، حتى از فرشته برتر دانسته ، و بعضى را از ديو چارپايان پست تر شمرده است . از نظر قرآن ، انسان موجودى است كه توانايى دارد جهان را مسخّر خويش ‍ سازد، و فرشتگان را به خدمت گمارد(81) و نيز مى تواند راه انحطاط و پـسـتـى را پـيـمـوده ، از هـمـه ارزشها تهى شود، و به پايين ترين درجه ممكن ، و به تعبير قـرآن بـه (اَسـْفَل السّافلين )(82) سقوط كند. اين انسان است كه بايد درباره خود تصميم بگيرد، و سرنوشت نهايى خويش را تعيين كند.(83)

در ايـنـجا آن قسمت از آيات قرآن كريم را كه ارزشهاى والا و ممتاز انسان را بيان مى كند، و به تعبير جامعتر، انسان را آن گونه كه هست و يا بگونه اى كه بايد باشد تعريف كرده است ، مى آوريـم . ارزشهاى بسيار والا و منزلتهاى ممتاز انسان كه به او شخصيت برتر از فرشته داده است ، عبارتند از:

جانشينى خدا در زمين

قـرآن در عـاليـتـرين تعبير خود درباره انسان ، او را به عنوان جانشين خدا در زمين (خليفة الله ) معرفى كرده است :

ِنِّي جـَاعـِلٌ فـِي الاَرْضِ خـَلِيـفـَةً قـَالُوا اءتـَجـْعـَلُفـِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نـُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي اءَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ # وَعَلَّمَ اَّدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عـَلَى# قـَالُوا سـُبـْحـَانـَكَ لاَ عـِلْمَ لَنـَا إِلا مـَا عـَلَّمـْتَنَا إِنَّكَ اءَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ # قَالَ يَا اَّدَمُ اءَنـْبـِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا اءَنْبَاءَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قَالَ اءَلَمْ اءَقُلْ لَّكُمْ إِنِّي اءَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاءَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ)(84)

هـنـگـامـى كـه پـروردگـار تـو بـه فـرشتگان گفت : من در روى زمين ، جانشينى قرار خواهم داد. فـرشـتـگـان گـفـتـند (پروردگارا) آيا كسى را در زمين قرار مى دهى كه فساد و خونريزى كند (اگـر هـدف از آفـريـنـش انـسـان عـبادت و بندگى و تسبيح و تقدس ‍ توست ) ما تو را عبادت و بـنـدگى كرده ، و به تقدس تو مى پردازيم . پروردگار فرمود: من حقايقى مى دانم كه شما نمى دانيد. سپس علم اسماء (موجودات زنده عقلانى در عالم غيب ،(85) يا كليد فهم و درك هـمـه چـيزها(86)، يا نام همه موجودات حتى كوهها و ظرفها و يا نامهاى چهارده معصوم (ع )،(87) يا علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات (88)) را همگى به آدم آموخت . سـپـس آنـهـا را بـه فـرشـتـگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى گوييد، اسامى اينها را بـرشـماريد. فرشتگان عرض كردند: منزهى تو، ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده اى ، نمى دانيم (و در حقيقت استعداد اين علوم در ما نيست ، و معترفيم كه آدم موجودى است شايسته تر از ما، و اعـتـراف مـى كـنيم ) تو توانا و حكيمى . (خداوند) فرمود: اى آدم آنها را از اسامى (و اسرار) اين مـوجـودات آگاه كن . هنگامى كه آنها را آگاه ساخت ، (خداوند) فرمود: نگفتم من غيب آسمانها و زمين را مى دانم ، و نيز آنچه را كه شما آشكار مى كنيد يا پنهان مى داشتيد، مى دانم .

--------------------------------------------------------------------------------

25

با دقت در معنا و مفهوم بلند خلافت در آيه مزبور به جايگاه بلندانسان نزد خدا و عظمت وجود او پـى مـى بـريـم . درباره معناى خلافت گفته اند: خلافت ، جايگزينى چيزى ديگر را گويند، و خـلافـت و جـايـگزينى تمام نمى شود، مگر اينكه خليفه در جميع شؤ ون وجود مستخلف و آثار و احـكـام و تـدابـيـر او جـانـشين گردد.(89) به همين خاطر خلافت در اينجا (با توجه به دلايلى كه علما و مفسران ذكر كرده اند) جز جانشينى خدا در زمين نبوده است .

نكته ديگر اينكه ، گر چه تمام خلافت الهى براى انسان نخستين ، يعنى حضرت آدم (ع ) ثابت شـده اسـت ، امـا مـنـحـصـر بـه ايـشـان نـبـوده و عـمـومـيـت دارد، و شـامـل انـسـانهاى بعد از او نيز مى شود. در اين صورت معناى تعليم اسماء به ديگران اين مى شـود كـه خداى تعالى استعداد فراگيرى اين علم را در انسانها به وديعه سپرده ، بطورى كه آثار آن بتدريج و پيوسته در آنها ظاهر مى شود؛ البته به شرط اينكه خودشان شرايط لازم را كسب كنند.

گواه بر اين عموميت آيه ديگرى است كه مى فرمايد:

(وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الاَرْضِ)(90)

و شما را جانشينان در زمين قرار مى دهد.

دربـاره ايـنـكه چه كسانى از فرزندان آدم توانسته و يا مى توانند به اين مقام برسند؟ بايد گفت : كسانى از فرزندان آدم توانسته اند (و يا مى توانند) به مقام والاى خلافت و ولايت مطلق تـكـويـنـى الهـى بـرسـنـد، كـه (عـلم اسـمـاء) را بـه تـمـام و كـمـال دارا بـوده و بـه ايـن صـفـت مـتـصـف شـده بـاشـنـد و آنـهـا طـبـق دلايـل و شـواهد آشكار، پيامبران الهى (با مراتب درجات )، و در راءس آنان پيامبر خاتم (ص ) و امـامـان مـعـصـوم (ع ) از جـانـشـيـنـان بـحـق او مـى بـاشـنـد كـه بـطـور كامل ازاين علوم برخوردار بوده و داراى مقام خلافت و ولايت تكوينى مطلق الهى بوده و بر جان و جهان حكومت كرده و مى كنند.(91)

دميده شدن روح خدا در انسان

يـكى از ويژگيهاى انسان كه به او شرافت و عظمت خاصى بخشيده اين است كه خداوند او را در نيكوترين وجه و زيباترين تركيب آفريده ، و در او از روح خود دميده است :

(اَلَّذى اَحْسَنَ كُلَّ شَىْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَاَ خَلْقَ الاْ نْسانِ مِنْ طينٍ ثُمَّجَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلا لَةٍ مِنْ م اءٍ مَهينٍ ثُمَّ سَوّ اهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ ...)(92)

او كـسـى اسـت ه هـر چـه را آفـريـد نـيـكـو آفـريـد و آغـاز آفـريـنـش انـسـان را از گل قرار داد، سپس نسل او را از عصاره اى از آب ناچيز و بى قدر خلق كرده بعد اندام او را موزون ساخت ، و از روح خويش در وى دميد.

در بـاره ايـنـكه حقيقت روح چيست ، بايد گفت : همان طور كه در قرآن تصريح شده آگاهى بشر نسبت به آن بسيار ناچيز است ،(93) ولى با توجه به آيه هاى مربوط به روح ، كه در آنـهـا خـداونـد روح را مـنـسـوب به خود دانسته است ، روشن مى شود كه اصافه روح به خدا بـديـن مـعـنا نيست كه روح جزيى از خدا مى باشد، بلكه از نوع (اضافه تشريفى ) است ، و نـشانگر اوج شرافت و قداست اين مخلوق خداوند است ؛ يعنى در انسان از يك عنصر بسيار شريف و ارزشـمـنـدى بـه نـام (روح ) دمـيده شد، و آن عنصر از چنان شرافت و قداستى برخوردار مى بـاشـد كـه سـزاوار است روح خدا ناميده شود. مطلب مزبور خود گوياى اين واقعيت است كه گر چه انسان از نظر (مادى ) از (خاك تيره ) و يا از (آب بى مقدارى ) به وجود آمده لى از نظر (مـعنوى و روحانى ) حامل (روح الهى ) مى باشد بگونه اى كه انسانيت و اصالت او وابسته بـه آن است . به عبارت ديگر، همين روح دميده شده در آدم است كه او را سزاوار تقديس و تكريم فرشتگان گردانيد.(94)

--------------------------------------------------------------------------------

26

مسجود فرشتگان

انـسـان ، بـرگـزيـده خـدا در زمين ، شايسته مقام (خليفة اللهى )، برخوردار از مقام والاى علمى (عـلم اسـماء)، متصف به شرافت ذاتى به نام (روح خدايى ) است كه دربردارنده استعدادهاى لازم جـهـت رسـيدن به بالاترين درجه تكامل و قرب الهى است . از اين رو سزاوار چنان تعظيم و تقديسى است كه خدايش به فرشتگان فرمان سجده و كرنش در برابرش داد و فرمود:

(وَ اِذْ قـُلْنـا لِلْمـَلا ئِكـَةِ اسـْجـُدُوا لِآ دَمَ فـَسـَجـَدُوا اِلاّ اِبـْليـسَ اَبـى وَاسْتَكْبَرَ وَ ك انَ مِنَ الْك افِرينَ)(95)

و هـنگامى كه به فرشتگان گفتيم بر آدم سجده (و كرنش ) كنيد،همگى سجده كردند، جزشيطان كه سرباز زد، و تكبّر ورزيد (و به خاطر نافرمانى و تكبر) از كافران شد.

چـنـانـچـه از قـرآن بـر مـى آيـد امـر بـه سـجـده فـرشـتـگـان بـر آدم ، بـعـد از تـكـمـيـل آفـرينش انسان و دميده شدن روح در او صادر شده است (96) و همان طور كه در بـالا اشـاره شـد، اين دليل روشنى بر شرافت و بزرگى مقام انسان است ، چون فرشتگان كه خود مقربان درگاه ربوبى بودند، همگى موظف شدند كه در برابر او سجده كنند، و هنگامى كه يـكـى از آنـان يعنى (شيطان )(97) با آن همه سوابق بندگى و منزلتى كه نزد خدا داشت ،(98) از فرمان سجده سرپيچى كرد، يكباره از مقام خود سقوط كرده ، و از درگاه الهى براى هميشه رانده شد.(99)

بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه مـنـزلتـهـاى بـرشـمـرده بـراى حـضـرت آدم مـنـحـصـر در او نـبـوده و شـامـل همه كسانى كه اين مقامها را احراز كرده باشند، مى شود. اين فضيلت (مسجود فرشتگان ) نيز منحصر به حضرت آدم نبوده ، و هر كس از فرزندان وى كه داراى اين منزلتها باشند، و يا از طـريـق شـكـوفـا كـردن اسـتـعـدادهـاى خـود بـه ايـن مـقـام والاى (انـسـان كـامـل ) نـايل آيد، شامل اين فضيلت مى شود. اين حقيقت از آيه 11 سوره اعراف بخوبى استفاده مى شود.(100)

--------------------------------------------------------------------------------

27

كرامت تكوينى

از آنـچـه گـذشـت بـدسـت آمـد كـه قـرآن كـريـم بـراى حـضـرت آدم ، بـه عـنـوان نـمونه انسان كـامـل ، امـتـيازها و منزلتهايى در نظر گرفته است . اين امتيازها اختصاص به آدم نخستين ندارد، بـلكـه هـر كس از فرزندان او كه مقام انسان كامل را كسب كند يا بتواند به مرتبه اى از اين مقام نـايل آيد، به همان نسبت استحقاق آن امتيازها را خواهد داشت . آيه هاى ديگرى براى نوع بنى آدم امـتـيـازهـا و كمالاتى را ثابت كرده و بر كرامت (تكوينى ) و فضيلت ذاتى او بر بسيارى از مـوجـودات مـادى ديـگـر تـاءكيد ورزيده است ؛ همچنين در آيه هاى ديگرى نيز خاطر نشان شده كه انـسـان شـايـستگى كرامت و فضيلت افزون بر آن را نيز داراست و مى تواند در سايه تلاش و مـبـارزه پـيـوسـتـه بـا نـفـس امـاره و پـليـديـها و شيطان وسوسه گر به مقامى بس والا و حتى بـالاتـريـن درجـه از مـيان همه موجودات جهان آفرينش برسد، و به برترين كرامتها و كمالات روحى و اخلاقى دست يابد.

يكى از آيه هايى كه كرامت ذاتى و تكوينى انسانها را بيان مى كند چنين است :

(وَ لَقـَدْ كـَرَّمْنا بَنى آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فىِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلا)(101)

مـا بـنـى آدم را گـرامـى داشـتـيـم و آنـان را در خـشـكـى و دريـا (بـر مـركـبـهـاى راهوار)حمل كرديم ، و از انواع روزيهاى پاكيزه به آنان روزى داديم ، و بر بسيارى از آنهايى كه آفريديم ، برترى بخشيديم .

يـعـنـى ما در سرشت انسانها استعدادها و لياقتهايى قرار داده ، و به او امكاناتى (نظير نيروى تفكر و عقل و قدرت تصميم گيرى و اختيار و مانند آن ) عطا كرديم كه در سايه آن بر بسيارى از مـوجـودات مـادى بـرتـرى پـيـدا كـرده اسـت ، هـمـچـنـيـن بـر اثـر اسـتـمـداد از نـيـروى عـقـل و اخـتيار و آزادى ، قدرت يافت تا به سفرهاى دريايى (هوايى و غير آن )بپردازد و از ميان روزيها، پاكيزه ترين و بهترين آن (102) را برگزيند.

تعريف كرامت تكوينى و فرق آن با فضيلت

از گـفـتـار سـابـق اسـتـفـاده مى شود كه كرامت تكوينى ، يعنى آن دسته ازشايستگيهاى ذاتى و استعدادهاى انسان كه مى تواند در معرض هدايت و تربيت تعاليم آسمانى پيامبران قرار گيرد، و بـاعـث رشـد و صعود انسان به مراتب كمال و مقامات والاى انسانى مى شود و انسان را تا سر حـد فـرشـتـه شـدن بـالاتـر از آن تـعـالى مـى بـخـشـد. بـنـابـر ايـن ، كرامت تكوينى ، يعنى برخوردارى از شرافت وجودى نشاءت گرفته از روح مقدس خدايى .

در مـورد تـفـاوت كـرامـت با فضيلت ، نظرات گوناگونى از سوى مفسّران ارائه شده است . از ميان آنها نظر علامه طباطبايى بهتر و به واقع نزديكتر مى باشد. ايشان پس از بحث پيرامون كرامت و فضيلت مى نويسد:

هـر يـك از دو كـلمـه تفضيل و تكريم ناظر به يك دسته از موهبتهاى الهى است كه به انسان داده شـده اسـت ؛ تـكريمش به دادن عقل است كه به هيچ موجود ديگرى داده نشد، و انسان به وسيله آن خـيـر را از شـر و نـافـع را از مـضـر و نـيـك را از بـد تـمـيـز مـى دهـد؛ مـوهـبـتـهـاى ديـگـرى از قـبـيـل تـسـلط بـر سـايـر مـوجـودات و اسـتـخـدام و تـسـخـيـر آنـهـا بـراى رسيدن به هدفها، از قـبـيـل نـطـق و خـط و امـثـال آن نـيـز زمـانـى مـحـقـق مـى شـود كـه عقل باشد.

تـفـضـيل انسان بر ساير موجودات به اين است كه از آنچه كه به آنها داده ، سهم بيشترى به انـسـان داده است . اگر حيوان غذا مى خورد، خوراك ساده اش از گوشت و يا ميوه و يا گياهان و يا غـيـر آن اسـت ، ولى انـسـان كـه در اين جهت با حيوان شريك است ، همان مواد غذايى را گرفته و انواع طعامهاى پخته و خام را براى خود ابتكار مى كند كه نمى توان به شماره اش آورد، همچنين پـوشـيـدنـى و آشـامـيدنى و آميزش جنسى و طريق مسكن گزيدن در حيوانات و انسان بدين قياس است .(103)

--------------------------------------------------------------------------------

28

مظاهر كرامت تكوينى

چـنـانـچـه گـفتيم قرآن روح را به عنوان گوهر اصلى وجود انسان به عنوان يك موجود شريف و كـريـم مـعـرفى مى كند و آن را منشاء كرامت و فضيلت بر سايرين مى داند، ليكن اين بدين معنا نيست كه زيباييهاى جسم و موزون بودن اين كالبد خاكى در برترى انسان نقش نداشته باشد. بـايـد گفت : برترى انسان ، محصول روح در قالب جسم زيبا و موزون با تركيب ويژه اش مى باشد.

بـراى هـمـيـن ، عـلمـا و مـفـسـران در مـورد ايـنـكـه انـسان به چه چيز گرامى داشته شده ، نظرات گـونـاگـونـى ارائه كـرده انـد. بـرخـى كـرامـت و يـا بـهتر بگوييم مظاهر كرامت انسان را قوه عقل و نطق و استعدادهاى مختلف و آزادى اراده او مى دانند. بعضى موهبت انگشتان را كه انسان با آن كـارهـاى ظريف و دقيق را مى تواند انجام دهد و نيز قدرت بر نوشتن را معرفى مى كنند. برخى بـرتـرى انسان را به اين مى دانند كه تقريبا تنها موجودى است كه مى تواند غذاى خود را با دسـت بـخـورد و بـرخـى بـه انـدام مـوزون و قامت راست ، و بعضى به خاطر سلطه او بر تمام مـوجـودات روى زمـيـن ، و بـعـضـى ديـگـر بـه خـاطـر شـناخت خدا و قدرت بر طاعت فرمان او مى دانند.(104)

روشن است كه همه اين امكانات در انسان جمع است و هيچ گونه تضادى با هم ندارند. بنابر اين ، گـرامـيداشت خدا نسبت به اين مخلوق بزرگ ، به واسطه اين مواهب و غير اينهاست ، كه برخى از آنها مختص انسان است ، و برخى مشترك ، ولى انسان از ديگران بيشتر و كاملترش را دارد.

بررسيها نشان مى دهد كه بزرگترين ويژگيهاى انسان دو چيز است :

1 ـ عقل

2 ـ اختيار و اراده

عـقـل و قـوه انـديـشـه بـرخـاسته از روح خدايى است كه منشاء كارهاى فوق العاده و ممتاز است و انـسـان مـى تـوانـد در سايه تواناييهاى ذهنى و استعداد فراگيرى به معارف بلند الهى دست يـابـد، و راه سـلطـه بـر جـان و جـهـان را هـموار كرده ، و به اصطلاح مام طبيعت را مسخّر و مطيع خويش گرداند.(105)

هـمـچـنـيـن بـا اسـتـفـاده از اراده و اخـتـيـار و آزادى عـمـل و بـا كـمـك عـقـل مـى تـوانـد راه و روش دلخـواه خـويـش ، بـويـژه راه رشـد و كـمـال را بـرگـزيـنـد و مـراتـب كـمـال را در نـوردد تـا بـه مـقـام والاى انـسـان كامل برسد (مقامى كه انبيا و اولياى الهى بويژه پيامبر عظيم الشاءن اسلام و امامان معصوم (ع ) مـرتـبـه كـامـل آن را دارا بـودنـد). بـنـابـر ايـن ، عـقـل ، و اراده نـشـاءت گـرفـتـه از عـقـل اسـت كـه انـسـان را از سـايـر مـوجـودات بويژه حيوانات ممتاز مى كند، زيرا كارهاى آنها از غرايز سرچشمه مى گيرد، و به هيچ وجه ارادى نيست .(106)

--------------------------------------------------------------------------------

29

كرامت اختيارى

قرآن كريم علاوه بر آيه هايى كه در آنها از ويژگيهاى وجودى انسان و امتيازهاى ذاتى او بر ساير موجودات مادى سخن به ميان آورده و به اصطلاح (كرامت تكوينى ) انسان را مطرح كرده اسـت ؛ در بـرخـى ديـگر از آيه ها نوعى ديگر از كرامت را خاطر نشان ساخته كه به آن (كرامت اخـتـيـارى ) مى گويند.(107)قرآن راه رسيدن به اين نوع كرامت را نيز فرا راه انسان قرار داده است . چنانچه در درس گذشته اشاره شد، انسان به خاطر داشتن (روح خدايى ) داراى استعدادهاى سرشار رشديابنده و متعالى است ، كه اگر بخواهد مى تواند تحت تعليم وتربيت اسلامى به كرامتهاى والاى نفسانى ومنزلتهاى ارزشمند انسانى برسد.

بـه تـصـريـح قـرآن ، هـم راههاى رشد و كمال ، و هم راههاى ركود و انحطاط به نفس آدمى الهام شـده (108) و هـم تـوان لازم بـراى طـى مـسـيـر كـمـال در نـهـاد او قرار داده شده است ؛ علاو بر اين هيچ گونه محدوديتى در انتخاب شيوه درست جـهـت رسـيـدن بـه آن كـرامـتـهـا در پـيـش روى او نـيـسـت ، و از آزادى و اخـتـيـار كامل در رفتار و كردار برخوردار است .(109)

در ايـن درس راه يـا راهـهـاى رسـيـدن بـه كـرامـت اخـتـيـارى و بـرخـى مسايل ديگر مربوط به آن را مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم .

تقوا و كرامت

در ايـنـجـا دو مـساءله قابل بحث است : يكى اينكه انسان مسافر است و مسافر ره توشه و زاد راه مـى خـواهـد. ديگر اينكه زاد راه انسان كه مسافر به سوى خداست ، فقط تقواست ، و اگر كسى اهل تقوا نبود، در بين راه مى ماند.

تـوضـيـح ايـن كـه قرآن كريم انسان را مسافرى معرفى مى كندكه به سمت (الله ) در حركت است ، و راه درازى در پيش دارد كه تواءم با رنج و زحمت است ، و سرانجام خداوند را ملاقات مى كـنـد.(110) انـسـان اگـر بـخـواهـد بـه جـمـال الهـى و رحـمـت خـاص او، و در نتيجه به كـمال مطلوب انسانى برسد، بايد اين سفر را با زاد و توشه الهى طى كند. و خداوند نيز زاد و توشه اين سفر پر رنج همراه با سعادت را معين كرده است :

(تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى )(111)

زاد و توشه تهيه كنيد كه بهترين زاد و توشه ، پرهيزگارى است .

در قـرآن بـجـز تقوا چيز ديگرى به عنوان توشه مسافر به سوى خدامعرفى نشده است . به فرموده قرآن (تقوا) تنها چيزى است كه از انسان به خدا مى رسد؛(112) بنابر اين ، فقط تقواست كه معيار و مدار ارزشهاى اصيل اسلامى ، انسانى و كمالات روحى بوده ، و تنها راه رسيدن به مقام قرب الهى و كرامت نفسانى است .

گواه ما آيه زير است كه پس از خط بطلان كشيدن روى همه امتيازات ناپايدار قومى و نژادى و نظاير آن ، چنين مى فرمايد:

(اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ)(113)

همانا گرامى ترين شما نزد خدا با تقواترين شماست .

ايـن آيـه بـصـراحـت بـيـان كرده كه تنها معيار كرامت نزد خدا (تقوا) است و هر چه تقوا بيشتر بـاشـد كـرامـت انـسـان نـزد خـدا افـزونـتـر اسـت . از ايـن رو، هر چه انسان بكوشد تا از تقواى بيشترى برخوردار شود، به همان نسبت نزد خدا محبوبتر و به لقاى او نزديكتر است ، چنان كه قرآن كريم نيز ضمن فرمان عمومى بدان تصريح كرده و فرمود:

(فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ)(114)

هر چه مى توانيد تقوا پيشه كنيد.

بـنـابـرايـن ، كـرامـت انـسـان حـدى نـدارد، چـون تـقـوا كه پايه واساس كرامت است ، محدود نيست .(115)

مطلب ديگرى كه از اين آيه به دست مى آيد اينكه خداوند كرامت و تقوا را به خودش نسبت داده و از آنـجـا كـه طـبـق گـفـتـه قـرآن هـر چـه كـه نـزد خـداسـت زوال نـاپـذيـر و ثـابـت و حق است ، چون خداثابت و حق و پايداراست ،(116) پس كرامت وتقوا نيز ثابت و حق و پايدار است .

--------------------------------------------------------------------------------

30

آيا انسان از فرشته برتر است ؟

بـعـد از آنكه دانستيم ، انسان بر ساير موجودات مادى برترى دارد، اين پرسش مطرح مى شود كـه آيـا انـسـان بـرتـر اسـت يا فرشته ؟ در اين رابطه ، متكلمان و مفسّران اسلامى ديدگاههاى متفاوتى ارائه كرده اند.(117)

فشرده سخن اينكه هم انسان و هم فرشتگان داراى ويژگيها و برتريهاى ذاتى هستند كه ساير موجودات آن را ندارند.

فـرشـتـگـان بـر حـسـب ذات ، مـوجـودات شـريـف و داراى مـراتـبـى از كـمـال مـعـنـوى مـى بـاشند كه از اين حيث از سايرين برترند.(118) از جمله اينكه آنها داراى طـيـنـت كـامـلا پـاك و بـى آلايـش بـوده ، و از هـر گـونـه زشـتـى و پـليـدى بـدور مـى باشند،(119) از مقام خلوص در بندگى برخوردار بوده ، از شرك و ريا و كفر و نفاق ، پـاك هـسـتـنـد؛(120) مـطـيـع مـحـض خـدايـنـد، و دسـتـورات الهـى را بـدون چـون و چـرا عمل مى كنند.(121)

در مقابل ، انسانها نيز داراى منزلتها و كرامتهاى ذاتى هستند كه ساير موجودات (حتى فرشتگان در بـرخـى جـهـات ) از آن بى بهره اند. انسان داراى روح مقدس خدايى و استعداد رشد و تعالى بـوده و قـدرت تـرك زشـتـى را دارد، و از آزادى عـمـل و اخـتـيـار كامل در انتخاب نوع عمل نيز برخوردار است .

تـوضـيـح ايـنـكـه ، انـسـان از اسـتـعـدادهـا و نـيـروهاى مختلف مادى و معنوى ، جسمانى و روحانى بـرخـوردار اسـت ، و اسـتـعـداد تكامل و پيشروى نامحدود دارد. به عبارت ديگر انسان موجودى دو بـعـدى اسـت كـه يـكـسـويش به خاك منتهى مى شود، و سوى ديگرش به عرش پروردگار. به اصطلاح (طُرفه معجونى است كز فرشته سرشته و ز حيوان )، به خاطر همين دو بعد، قوس صـعـودى و نـزولى ، تـكـامـل و انـحـطـاط او بـسـيـار وسـيـع اسـت . جـنـبه خاكى و مادى انسان را گـل بدبوى تيره رنگ (لجن ) تشكيل مى دهد(122) كه فاقد هر گونه ارزشى است و جـنـبـه مـعـنـوى او چـيـزى بـه نـام (روح ) كـه در حـد اعـلاى قـداسـت و ارزش اسـت . بـه هـمـيـن دليـل ، قـوس صـعـودى او آن قـدر بالاست كه مى تواند به جايى برسد كه بجز خدا نبيند، و نيز قوس نزولى او آن مقدار پايين است كه از چهارپايان پست تر خواهد شد.(123)

با اين بيان نتيجه مى گيريم كه فرشتگان از حيث ذات (كرامت ذاتى و تكوينى ) به خاطر دارا بـودن پاكى مطلق و عصمت از گناه و مطيع محض خدا بودن و خلوص نيت ، برتر از انسان هستند كـه ذاتـش آميخته با هواهاى نفسانى و قواى غضب و شهوانى مى باشد؛ و نيز اعمالش آلوده به شـرك خـفى و جلى و علاقه هاى نفسانى است به عبارت ديگر كمالى كه انسان در پى آن است و مـى خـواهـد بـا مبارزه مستمر با نفس اماره و خودسازى ، و استمرار در طاعت و بندگى به آن دست يابد، فرشتگان در آغاز وجودشان بالفعل دارند.

از آنـجـا كـه انـسـان داراى اسـتـعـداد كمال يابى بوده ، و ميدان عملش باز است و نيز قدرت بر تعيين مسير خويش را دارد، مى تواند بر اثر تداوم جهاد با نفس و تصفيه درون و بيرون و طاعت و بـنـدگـى ، و نـيـز فـراگـيـرى مـعـارف الهـى بـه درجـه اى از كـمـال معنوى و طهارت روحى (كرامت اختيارى ) برسد كه بسى فراتر از مقام و منزلت فرشته باشد؛ تا جايى كه سزاوار تقديس و تكريم همگان بويژه فرشتگان شود؛ مقامى كه بندگان مـخلص خدا از پيامبران ، اوصيا و اوليا، بويژه پيامبر عظيم الشاءن اسلام و امامان معصوم (ع ) دارا بوده اند.(124)

گـواه ايـن سـخـن احـاديـثـى اسـت كـه از پـيـشـوايـان مـعـصـوم (ع ) نقل شده است . از جمله ، حضرت على (ع ) مى فرمايد:

(خـداونـد عـَزَّ و جَلَّ در فرشتگان عقل قرار داد بدون شهوت و غضب ، و درحيوانات مجموعه اى از غـضـب و شـهـوت قـرار داد بـدون عـقـل ، و در بـنـى آدم هـر دوى آنـهـا را نـهـاده اسـت ؛ پـس اگـر عقل بر شهوتش پيروز شود، از فرشتگان برتر است ، و اگر شهوتش بر عقلش چيره گردد، از حيوانات شرورتر (و پست تر) مى شود.)(125)

--------------------------------------------------------------------------------

31

تفاوتهاى كرامت اختيارى با كرامت تكوينى

از مـجـمـوع بـحـثهاى پيرامون كرامت تكوينى و كرامت اختيارى به دست مى آيد كه ميان اين دو چند تفاوت اساسى وجود دارد:

1 ـ كرامت تكوينى فراگير است ، اما كرامت اختيارى فراگير نيست .

2 ـ كـرامـت تـكـويـنـى از ارزش اخـلاقـى بـرخـوردار نـبـوده ، و بـه اصـطـلاح كـمـال انـسـان بـه حـسـاب نـمـى آيـد، امـاكـرامـت اخـتـيـارى يـك ارزش اخـلاقـى بـوده ، و كمال انسان محسوب مى شود.

3 ـ انسان با كرامت اختيارى به مقامى برتر از مقام فرشتگان دست مى يابد، اما كرامت تكوينى موجب برترى انسان بر فرشتگان نمى شود، بلكه نوعى امتياز ذاتى بر ساير موجودات مادى به شمار مى آيد.

4 ـ كـرامـت تـكـويـنـى اسـتـعداد است ، و كرامت اختيارى فعليت يافتن آن استعدادهاست ؛ به تعبير روشـنتر، كرامت تكوينى زمينه و مقدمه اى براى رسيدن به كرامت اختيارى است . ازاين رو، كرامت اختيارى اهميت و ارزشش بسى بالاتر از كرامت تكوينى است .

--------------------------------------------------------------------------------

32

هدف آفرينش

انسان ، موجود پژوهشگر

حـسّ كـنـجـكـاوى و پـژوهـشـگـرى نـهـفـتـه در فـطـرت پـاك و اصـيـل بـشر، وى را به جستجو وپرسش وا مى دارد. اين حس در همه افراد انسان كم و بيش وجود دارد.

در مـيـان صـدهـا سـؤ ال انـسـان ، چند پرسش است كه از روز نخست پيدايش وى در اين كره خاكى براى همه كسانى كه از عقل سليم و قدرت تفكر برخوردار بوده و مى باشند مطرح بوده و هست . از طـرف ديـگـر، انـسـان بـه خـاطـر اهميّت و حساسيتى كه دارد، نمى تواند به آسانى و بى تفاوت از كنار آن بگذرد؛ زيرا پرسشها، پيرامون فلسفه وجودى انسان بوده و پاسخ صحيح به آنها از معماى وجود انسان و راز پيدايش او پرده برداشته و سرنوشت او را رقم مى زند. از اين رو، پيوسته در صدد كشف راز پيدايش خويش و جهان هستى بوده و هست .

ايـن پـرسـشـهـا عـبـارتـنـد از: از كـجـا آمـده ايـم ؟ براى چه آمده ايم ؟ به كجا خواهيم رفت ؟ راز خوشبختى ، چيست ؟ و ...

حضرت امير (ع ) در اين باره فرمود:

(رَحـِمَ اللّهُ امـْرَءا اَعـَدَّ لِنـَفـْسـِهِ وَ اسـْتـَعـَدَّ لِرَمـْسـِهِ وَ عـَلِمَ مـِنْ اَيـْنَ وَ فـى اَيـْنَ وَ اِلى اَيْنَ)(126)

خـدا رحـمت كند انسانى را كه نفس خويش را بارور سازد، و مستعد و مهياى مرگ گرداند، و بداند كه از كجا آمده است ، و در كجا قرار دارد و به كجا مى رود.

تاءثير مبانى بر شناخت هدف آفرينش

يـكـى از امـورى كه در پاسخ (درست يا نادرست ) پرسشهاى ياد شده ، تاءثير بسزايى دارد، چگونگى نگرش به انسان و جهان است . توضيح اينكه هر كس از جهان بينى خاصى پيروى مى كـنـد و در ديـدگـاهـهـاى فـكـرى و عـقـيـدتـى خـود پـايـبـنـد بـه اصـول آن جـهـان بـيـنـى اسـت و در نـگرش به مسايل و پاسخ به آنها بطور طبيعى از آن جهان بـيـنـى پـيـروى كـرده ، بـر آن اسـاس ، بـه سـؤ الات پـاسخ مى دهد، و به ارزيابى آنها مى پردازد. پس ، پاسخها متفاوت و چه بسا متضاد خواهد بود.

بـه عـنـوان مـثال ، كسى كه از جهان بينى مادى پيروى كرده و همه پديده ها و موجودات ، از جمله انـسـان را بـا عينك مادى و حسى ارزيابى مى كند، نسبت به انسان و هدف آفرينش او نيز در همان چـارچـوب مـادى مـى انـديـشـد، و بـا ابزار حس و تجربه نظر مى دهد بر عكس كسى كه از جهان بـيـنـى تـوحـيـدى پـيـروى مـى كـنـد و بـه ارزشـهـاى الهـى پـايبند است بناچار در نگرش به مسايل و ارزيابى و پاسخگويى سؤ الات از همان ديدگاه توحيدى كمك مى گيرد. بنابر اين ، هر پاسخى واقع بينانه نخواهد بود.

روشـن اسـت كـسـى مـى تـوانـد به اين پرسشها پاسخ صحيح و منطقى بدهد كه از جهان بينى صحيح ومنطقى برخوردار باشد و در ديدگاههاى فكرى ، عقيدتى از آن پيروى كند.

اكنون بايد ديد چه نوع جهان بينى مى تواند به اين سؤ الات ، پاسخ درست و واقعى بدهد؟

خداشناسى و تاءثير آن بر هدف آفرينش

آن جـهـان بينى اى مى تواند به مسايل انسان ، بويژه هدف از آفرينش او پاسخ درست و منطقى بـدهـد كـه ارزيـابـى درسـتـى از انـسـان و جـهـان داشـتـه بـاشـد و نـيـازهـاى اصيل و فطرى بشر را مورد شناسايى قرار داده ، و در پى برآوردن اين گونه نيازها باشد.

چـنـانچه در جاى خود اثبات شده ، اين نوع جهان بينى واقع نگر بطور قطع ، به وجود مبدئى بـا شـعـور بـنـام (خـدا) مـعـتـقـد بـوده ، و مـدعـى اسـت كـه راهـيـابى انسان به سوى تعالى و كمال ، بدون تفكر برخاسته از ديدگاه توحيدى ميسر نبوده و هدف آفرينش انسان نيز معنا پيدا نمى كند.

بـنـابـر اين ، اگر بخواهيم هستى خود و جهان را بدون وجود مبدئى باشعور، ارزيابى و تبيين كـنـيـم ، هيچ گاه نمى توانيم به پاسخ درست هدف آفرينش ، دست يابيم . بطور كلى ، بدون اعـتـقـاد بـه خـدا و جـهـان بينى توحيدى نمى توان هدفى را براى جهان هستى در نظر گرفت ، زيـرا هـسـتـى بدون مبداء هستى بخش ، پوچ و بيهوده خواهد بود. اين تنها انديشه توحيدى است كه براى آفرينش انسان و جهان هدفى در نظر گرفته آفرينش آنها را عبث و بيهوده نمى داند.

--------------------------------------------------------------------------------

33

قرآن كريم با اشاره به همين مطلب مى فرمايد:

(وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَّ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لا عِبينَ)(127)

ما آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو قرار دارد به بازيچه نيافريديم .

خداوند متعال درآيه ديگرى خطاب به انسان چنين مى فرمايد:

(اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثا وَ اَنَّكُمْ اِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ)(128)

آيـا چـنين پنداشتيد كه ما شما را عبث و بيهوده آفريديم و (پس از مرگ )هرگز به سوى ما باز نخواهيد گشت ؟

براستى ، اگر انسانهاى هدفدار و كمالجو در پيرامون آفرينش آسمانها و زمين و موجودات آنها به تحقيق و تفكر بپردازند، به اين حقيقت غير قابل انكار يعنى هدفدارى آفرينش هستى و انسان پـى خـواهـنـد بـرد، آن گـاه خود زبان به اعتراف گشوده و به اين حقيقت گواهى مى دهند. قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد:

(اَلَّذينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياما وَ قُعُودا وَ عَلى جُنُوبِهِم وَ يَتَفَكَّرُونَ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلا سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ)(129)

آنـان كـه در حـالت ايـسـتاده و نشسته و خوابيده بر پهلو، خدا را ياد مى كنند وپيوسته درباره خلقت آسمانها و زمين انديشه مى كنند و مى گويند: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده و باطل نيافريده اى ، پاك و منزهى ، ما را (به لطف خود) از عذاب آتش نگاه دار.

چـنانچه ملاحظه كرديم ، خداوند در اين آيات ، هر گونه پندار پوچى و بيهودگى در آفرينش جـهـان هـسـتى و هدفدارى نظام خلقت را نفى و تصريح مى كند كه همه موجودات جهان هر چند به ظـاهـر نـاچـيز و بى مقدار به حساب آيند، ولى در نظام متقن و هدفدار آفرينش روى محاسبه دقيق علمى و عقلى آفريده شده و هدفى را تعقيب مى كنند.

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار!

در قـرآن كـريـم به آيات بسيارى بر مى خوريم كه در آنها عبارت (سَخَّرَ لَكُمْ) يعنى براى شـمـا رام و مـسخّر گردانيد، به چشم مى خورد.(130) از آنجا كه بحث و تحقيق پيرامون واژه (تـسـخـير) ما را در پاسخ به پرسش هدف آفرينش موجودات ، يارى مى دهد، به شرح و تفسير آن مى پردازيم . قرآن كريم مى فرمايد:

(اَلَمْ تـَرَوْا اَنَّ اللّهَ سـَخَّر لَكـُمْ مـا فـىِ السَّمواتِ وَ ما فىِ الاَْرْضِ وَاَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً و باطِنَةً)(131)

آيـا نـمـى بـينيد كه خداوند آنچه را در آسمانها و زمين است ، مسخر شما كرده و نعمتهاى ظاهرى و باطنى اش را بر شما گسترده است .

واژه (تـسـخـيـر) بـه مـعـنـاى وادار كـردن فـاعـل بـه فـعـلش مـى بـاشـد، بـطـورى كـه فـاعـل فعل خود را به اراده اش انجام ندهد، بلكه به اراده تسخير كننده انجام دهد. همان طور كه نويسنده قلم را وادار مى كند تا به اراده او بنويسد، و مولا خدمتگزارش را وادار مى كند تا مطابق دسـتـور او كار را انجام دهد. اسباب مؤ ثر در عالم نيز چنين هستند و آن كارى را انجام مى دهند كه خدا مى خواهد.

از آنـچـه گـذشـت مـعـلوم مـى شـود كـه (لام ) در كـلمـه (لكـم ) لام تعليل غايى است و معناى آن (به خاطر شما) است .(132) با اين بيان ، معناى آيه چنين مـى شـود: آنـچـه در آسـمانها و زمين است ، به خاطر شما و براى شما آفريده شده است . البته تـسـخـيـر مـوجـودات آسـمـانـى و زمـيـنـى بـراى انـسـان مـفـهـوم وسـيـعـى دارد كـه هـم شـامـل امـورى مـى شـود كـه در قـبـضـه اخـتـيـار اوسـت و بـا مـيـل و اراده اش آنـها را در مسير منافع خود به كار مى گيرد و هم امورى كه در اختيار انسان نيست امـا خـداونـد آنـهـا را مـاءمـور سـاخته كه به انسان خدمت كنند، همچون خورشيد و ماه و ستارگان . بنابر اين ، از مجموع اين گونه آيات چند نتيجه مى گيريم :

هـمـه مـوجودات مسخر فرمان خدا در طريق سود انسانها هستند، خواه مسخر فرمان انسان باشند يا نباشند.

انـسان تكامل يافته ترين موجود اين جهان است ، و از نظر جهان بينى اسلام آن قدربه او ارزش و مـقـام داده شـده كـه هـمـه مـوجـودات ديـگـر مـسـخـر او هـسـتـند؛ انسانى كه (خليفة الله ) است و برخوردار از كرامت ذاتى !

--------------------------------------------------------------------------------

34

بندگى راز آفرينش انسان

پـس از آنـكـه انـسـان بـه وجـود مبداء هستى بخش بى پايانى به نام (خدا) پى برد، و او را شناخت و نيز با دلايل عقلى و نقلى دريافت كه هيچ موجودى در جهان آفرينش بيهوده و عبث آفريده نـشـده و آفـريـنـش (هـمه تسبيح خداوند دل است ) و همه موجودات به اقتضاى غرايز و ذات به ولى نعمت مطلق خويش مشغولند، خود با رغبت ، خداى يكتاى بى همتا را تقديس كرده و تسبيح مى كند.(133)

انـسـان بـه عـنـوان گـل سـرسـبـد جـهـان آفـرينش ، حسابش از ساير موجودات جداست ، زيرا با بـرخـوردارى از عـقـل و انـديشه ، مسؤ وليت بس سنگينى در برابر خداى خويش و نيز تقديس و تـسـبـيـح او دارد. تـوضـيـح ايـن كـه ، شـناخت خداى يگانه به عنوان كاملترين ذات ، كاملترين صـفـات و منزه از هر گونه نقص و شناخت رابطه او با جهان واكنشى در انسان ايجاد مى كند كه از آن بـه (پـرستش ) (چيزى فراتر از تسبيح تكوينى و غريزى ديگر موجودات ) تعبير مى شـود. هـمـچنين شناخت خداوند به عنوان يگانه مبداء هستى و تنها خداوندگار همه چيز، ايجاب مى كند كه هيچ مخلوقى را شريك او نسازيم .(134)

قـرآن كريم ، به عنوان كاملترين كتاب آسمانى و بيان كننده حقايق ، بصراحت هدف از آفرينش انـسـان را (عـبـادت و پـرسـتـش ) خـدا اعلان كرده و تاءكيد و اصرار زياد دارد كه عبادت بايد مخصوص ‍ خدا باشد، و هيچ گناهى مانند شرك به خدا نيست . آيه زير هدف از آفرينش انسان را خاطر نشان ساخته و مى فرمايد:

(وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونِ)(135)

جن و انسان را نيافريدم جز اينكه مرا عبادت كنند.

از اين آيه چند نكته مهم به دست مى آيد:

1 ـ هـدف آفـريـنـش جـن و انـس ، عـبـادت و بندگى خداست ، زيرا اثبات يك چيز با نفى غير آن ، انحصار مقصود در آن چيز را مى رساند؛ يعنى هدف از آفرينش جن و انس ، تنها عبادت و پرستش ‍ خـداسـت و بـس . گـواه بـر آن لام در (ليـعـبـدون ) است كه لام غرض مى باشد. علاوه بر اين ، خداوند در اينجا هدف از آفرينش انسان را بدون واسطه و با ضمير متكلم وحده (خَلَقْتُ) آورده ، و آن را بـه خـودش اخـتـصـاص داده اسـت ، بـا ايـنـكـه مى دانيم در جاهاى ديگر هر گاه كه قرآن از مـسـايـلى نـظـيـر خـلقـت انـسـان و مـوجـودات ، فـرسـتـادن رسـولان و نـزول عـذاب سـخـن بـه مـيـان مـى آورد، با لفظ جمع و به صورت (خَلَقْنا) و (اَرْسَلْنا) و (اَنـْزَلْنـا)، آورده و وسـايـل و اسـبـاب مـانـنـد فـرشـتـگـان را در افـعال خود دخالت داده است . بدين ترتيب ، معلوم مى شود كه هم مساءله غرض از آفرينش امرى مـهـمـتـر از ديـگر مسايل بوده و واسطه پذير نيست و هم غرض خداوند از خلقت انسان فقط عبادت است ، و غير از آن نيست .(136)

تعريف عبادت و حقيقت آن

عـبادت ، به معناى خضوع ، طاعت و خود را ذليل دانستن ، همراه با تقديس است . واژه هاى عبوديت و عـُبـودت و عـبـادت هـر سـه بـه مـعـناى طاعت است ،(137) ليكن مرحوم راغب اصفهانى در (مفردات ) عبادت را در رساندن معنا رساتر از عبوديت دانسته ، مى گويد:

عـبـوديـت اظـهـار تـذلّل اسـت ، و عـبـادت رسـاتـر از آن اسـت ، زيـرا عـبـادت نـهـايـت تـذلل و كـرنـش اسـت ، و كـسـى اسـتـحـقـاق آن را نـدارد، مـگـر آنـكـه آخـريـن درجـه تـفـضـّل را دارا بـاشد و او فقط خداوند يكتا و بزرگ است ، عبادت بر دو قسم است : عبادت به تـسخير، (كه آن مطلق انقياد و تذلل موجودات ، اعم از انسان و حيوانات و نباتات است ) و عبادت به اختيار، و آن براى موجود داراى شعور و ادراك است .(138)

بـنـابـر ايـن ، هـمـان گـونـه كـه عـلامـه طـبـاطـبـايـى (ره ) فـرمـود، اعـمـال عـبادى ظاهرى و به بيان ديگر عباداتى كه به وسيله اعضا و جوارح ظاهرى انسان انجام مـى شـود، از قبيل قيام و ركوع و سجود، و نظاير آنها، وسيله و غرضى هستند براى رسيدن به غرض بالاتر و مهمتر كه آن قرار گرفتن بنده در پيشگاه پروردگار جهان با ذلتِ عبوديت ، و فـقـر بـنـدگـى مـحـض در بـرابـر عـزت و بـزرگى بى نهايت ، و غنا و بى نيازى مطلق است .(139)

--------------------------------------------------------------------------------

35

ايشان درباره حقيقت عبادت مى گويد:

حقيقت عبادت ، يعنى اينكه بنده خودش را در مقام ذلت و عبوديت و توجه دادن خودش به مقام و عظمت پـروردگـار قـرار دهـد؛ پـس حقيقت عبادت كه غرض نهايى آفرينش انسان مى باشد اين است كه بنده از خودش و از هر چيز ديگرى بريده شود و به ذكر پروردگارش بپردازد.(140)

بنابر اين ، حقيقت عبوديت با همه مراتب آن ، منتهى درجه تسليم انسان در برابر ذات پاك الهى و اطـاعـت بـى قـيـد و شـرط از او در هـمـه زمـيـنـه هـاسـت . عـبـادت و بـنـدگـى كامل كه موجب قرب انسان به خدا و رسيدنش به آخرين درجه ترقى و تعالى روحى و معنوى مى شـود ايـن اسـت كـه انـسـان جـز بـه مـعـبـود حـقـيـقـى ، يـعـنـى كـمـال مـطلق نينديشد، و جز او را نپرستد، و هر چه غير اوست را فراموش كند، حتى خويشتن را، و مـحـبـت و دلبـسـتـگـى بـه هـمـه چـيـز و هـمـه كـس را از صـفـحـه دل بزدايد، و چنان غرق در ياد و ذكر حق شود كه لذت انس با او سراسر وجودش را فرا گيرد، و حريم دلش فقط حرم خدا گردد.

علل و انگيزه هاى عبادت

پـس از روشـن شـدن فـلسـفـه آفـريـنـش انـسـان و حـقـيـقـت بـنـدگـى بـايـد بـدانـيـم كـه چـه عـلل و انـگـيـزه هـايـى مـوجـب كـرنش و تذلل انسان در برابر خداوند يكتا شده ، و انسان را به بـندگى در پيشگاه معبود يكتا وا مى دارد. عمده ترين انگيزه هايى كه انسان را به عبادت خدا وا مى دارد، عبارتند از:

1 ـ طـمع رسيدن به نعمتهاى بهشتى و ترس از دچار شدن به عذاب جهنم . پرستش خدا به اين انـگـيـزه هـر چـنـد شيوه بندگان مقرّب و اولياى خاص الهى نيست ، ليكن از ديدگاه اسلامى هيچ گونه عيب و اشكال شرعى ندارد. امير مؤ منان على (ع ) بدين شيوه تصريح كرده و فرمود:

(اِنَّ قـَوْمـا عـَبَدُوا اللّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ التُجّارِ، وَ اِنَّ قَوْما عَبَدُوا اللّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ)(141)

گروهى خداوند را به انگيزه رسيدن به پاداش (و دستيابى به نعمتهاى بهشتى ) بندگى مى كنند. اين (قسم ) عبادت سوداگران سودجوست . برخى خداوند را از ترس عذاب مى پرستند، اين (قسم ) نيز عبادت بردگان است .

2 ـ شكرگزارى در برابر نعمتها. عقل حكم مى كند كه انسان در برابر نعمتهاى بى كران الهى شـكـرگـزارى كـنـد، هـر چند به فرموده قرآن ، اندك افرادى به شكرگزارى خداوند موفق مى شـونـد.(142) روشن است كه بهترين شيوه شكرگزارى همانا عبادت و بندگى خداوند متعال است .

از مـيـان نـعـمـتـهـاى بـى شـمار خداوندى ، دو نعمت از اهميت و ارزش بيشترى برخوردار است ، كه انگيزه قويترى در انسان براى پرستش خدا ايجاد مى كند: يكى نعمت حيات و آفرينش انسان است ، كه خداوند به خاطر آن دستور پرستش داده است .(143) ديگرى نعمت هدايت انسان به صـراط مـسـتـقـيـم الهـى و نـجات از گمراهى است كه طبق برخى از روايات برترين نعمتها به شمار مى آيد؛ چنانكه حضرت على (ع ) فرمود:

(... وَ اِنَّ قَوْما عَبَدُوا اللّهَ شُكْرا فَتِلْكَ عِبادَةُ الاَْحْرارِ، وَ هِىَاَفْضَلُ الْعِبادَةِ)(144)

هـمـانا كسانى هستند كه خداوند را به منظور شكرگزارى (و انجام وظيفه بندگى ) پرستش مى كنند. اين عبادت آزادگان است و چنين عبادتى برترين (نوع ) عبادت است .

3 ـ عظمت خداوند و بزرگى مقام بى مثل و مانند او اقتضا مى كند كه انسان در برابرش سجده و كرنش كرده و به تنزيه و تسبيح و ذكر او بپردازد.

خـدايـى كـه بـزرگتر از آن است كه بتوان وصف كرد. (اَللّهُ اَكْبَرُ مِنْ اَنْ يُوصَفُ) و قدرت و كـبـريـايـى اش بـى انـتـهـاست (فَتَعالَى اللّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ...)(145) و بر هر كارى تواناست .

(وَ هُوَ عَلى كُلِّ شى ءٍ قَديرٌ)(146)

حضرت على (ع ) فرمود:

(وَ لَوْ فَكَّرُوا فى عَظيمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسيمِ النِّعْمَةِ لَرَجَعُوا اِلىَالطَّريقِ)(147)

اگـر مـردم در بـزرگـى قـدرت و كـلانى نعمت (خداوند) مى انديشيدند، بدون شك به راه راست هدايت (و به طريق مستقيم بندگى خدا) باز مى گشتند.

--------------------------------------------------------------------------------

36

از حـديث قدسى نيز چنين بر مى آيد كه عبادت كامل و خداپسندانه آن است كه به خاطر عظمت خدا انجام شود:

(يا مُوسى ! لا اَقْبَلُ الصَّلاةَ اِلاّ مِمَّنْ تَواضَعَ لِعَظَمَتى ...)(148)

اى موسى ! نماز را نمى پذيرم ، مگر از كسى كه براى عظمت من فروتنى كند.

4 ـ بـه نـظـر مـى رسـد كـه بـزرگـتـريـن فـلسـفـه عـبـادت خـدا طـهـارت ضـمـيـرانـسـان و تـكـامـل و رسـيـدن بـه مـقـام قـرب الهـى (149) و نـيـل به مقام خليفة اللهى باشد، زيرا انسان تنها موجودى است كه خداوند او را از ميان موجودات مادى برگزيده و راههاى رشد و تكامل و سازندگى را برايش هموار كرده است ، و از روح خويش در او دميده تا او بتواند از راه بندگى و كسب تقوا و معارف ارزشمند الهى به آن مقام دست يابد و خدا گونه شود. قرآن مى فرمايد:

(مـا يـُريدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُم لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)(150)

خـداوند نمى خواهد مشكلى براى شما ايجاد كند بلكه مى خواهد شما راپاك سازد و نعمتش را بر شما تمام كند شايد شكر او را بجا آوريد.

5 ـ خـداپـرسـتـى ، گـرايـش فـطرى انسان است . انسان بر حسب فطرت ، طالب پرستش خدا و كـرنـش و خـضـوع و تـسـليم در برابر اوست . توضيح اينكه در نهاد آدمى حس مذهبى و يا (حس پـرستش ) وجود دارد كه انسان بر مبناى آن به خدا گرايش دارد و به او عشق و محبت مى ورزد و چـيـزى جـز رابطه با خدا و پرستش ذات پاكش و اظهار عشق و علاقه به او اين احساس را ارضا نـمـى كـنـد. و هـر قـدر كـرنش و تواضع و بندگى انسان نسبت به خدا بيشتر و خالصانه تر بـاشـد، مـحـبـت و عـشـق او بـه خدا بيشتر و شديدتر مى شود تا آنجا كه انسانِ محب مى خواهد در برابر محبوبش فدا شود و فانى در ذاتش گردد.(151)

--------------------------------------------------------------------------------

37

چگونگى بندگى خدا

مظاهر طاعت و بندگى

مظاهر طاعت و بندگى چيست ؟ به عبارت ديگر راههايى كه مى شود بندگى خدا را آشكار ساخت كدامند؟

يـكـى از ويـژگـيـهـاى آيين جهانى اسلام فراگير بودن آن است ، تا حدى كه درباره همه ابعاد زنـدگـى انـسـان و شـؤ ون فردى و اجتماعى او دستورات سازنده و قوانين حيات بخش و مترقى آورده اسـت و آنـهـا را بـا مـعـيـارهـا و مفاهيم بلند ارزشى همراه ساخته ، و به آنها قداست خاصى بـخـشـيـده اسـت ، بـه ايـن مـعنا كه دستور داده انسانهاى مؤ من علاوه بر آنكه در هر عبادتى قصد قربت داشته باشند، در همه كارهاى روزمره و عادى اعم از گفتار و رفتار و خواب و خوراك و غير آنـهـا نيز انگيزه خدايى و قصد قربت داشته باشند و به تعبير قرآن به كارها، رنگ و صبغه الهى بدهند،(152) و به اصطلاح از خلوص نيت برخوردار باشند. در اين صورت است كـه تمام آن اعمال و رفتار، عبادت محسوب مى شوند، و داراى ارزش و اعتبار دينى ـ خدايى بوده موجب نزديكى انسان به خدا و نيل به مقام والاى عبوديت و بندگى مى شوند. چنانچه عكس آن نيز ثـابـت اسـت ، بـه ايـن مـعـنـا كـه اگـر انـسـان نـيـت خـود را در عـبـادات و اعـمـال ، خـالص نـكـنـد، يـا بـه آنـهـا رنـگ خـدايـى و ديـنـى نـدهـد، نـه تـنـهـا آن كـارهـا و اعمال از ارزش دينى برخوردار نبوده و عبادت محسوب نمى شود، بلكه حتى عبادات متعارف دينى او نـيـز از هـر گـونـه ارزش مـعـنـوى و مـطـلوبيت دينى بدور خواهد بود. با اين بيان نتيجه مى گـيـريـم كـه راهـهـاى طـاعت و بندگى محدود نبوده و داراى دامنه وسيع و ابعاد گوناگونى مى باشد.

بـا ايـن حـال در مـتـون ديـنـى روى بـرخى از اعمال دينى بخاطر اين كه راههاى بندگى در آنها ظـهـور وبـروز بـيشترى دارد، تاءكيد زيادى شده است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم :

1 ـ نـمـاز يكى از اعمال دينى است كه سفارش زيادى به آن شده و به عنوان ستون دين معرفى گـرديـده اسـت . در صورتى كه نماز با تمام شرايط ظاهرى و باطنى اش انجام شود، كارهاى ديـگـر انـسان را تحت تاءثير قرار مى دهد و در نهايت انسان را به دورى از فحشاء و منكرات و بالاخره به قلّه رفيع تقوا مى رساند. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ اَقِمِ الصَّلا ةَ لِذِكْرى )(153)

و نماز را براى ياد من بپا دار.

و در موردى اهميت دادن به نماز از اوصاف مردان الهى شمرده شده است :

(رِجـالٌ لا تـُلْهـيـهـِمْ تـِج ارَةٌ وَ لا بـَيـْعٌ عـَنْ ذِكـْرِ اللّ هِ وَ اِق امِ الصَّلا ةِ وَايـت اءِ الزَّك اةِ)(154)

مـردانـى كـه هـيـچ تـجـارت و مـعـامـله اى آنـان را از يـاد خـدا و بـرپـاداشـتـن نـمـاز و اداى زكات غافل نمى كند.

(اِنَّ الصَّلا ةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْش اءِ وَ الْمُنْكَرِ)(155)

همانا نماز از زشتيها و گناه باز مى دارد.

2 ـ دعـا: يـكـى از مـظـاهـر بـنـدگـى خـدا، دعـا كـردن و مـناجات به درگاه ربوبى است . خداوند مـتـعال در بسيارى از آيات قرآن با تاءكيد دستور به دعا كردن داده است .(156) سيره پـيـشـوايـان مـعـصـوم (ع ) نـيـز از اهـميت و نقش سازنده آن در انسان حكايت مى كند. در اين راستا، رسـول اكـرم (ص ) در حـديـثـى دعا را (مُخ عبادت )(157) و امير مؤ منان على (ع ) آن را محبوبترين اعمال نزد خداوند ياد كرده است .(158)

3 ـ تفكر: تفكر و انديشه درست ، زير بناى تعاليم آيين آسمانى اسلام مى باشد. انديشه اى كـه انـسـان را از سـرگـردانـى فـكـرى نجات بخشد، و در تصميم گيرى درست و انتخاب راه و روش ‍ سـعـادت آفـرين يارى دهد. چنين انديشه اى است كه به فرموده پيامبر اسلام (ص ) از يك سـال عبادت ارزشمندتر است ،(159) و به فرموده امام صادق (ع ) برترين عبادت به شمار مى آيد.(160)

--------------------------------------------------------------------------------

38

4 ـ انـتظار فرج : انتظار ظهور حضرت مهدى (عج ) يكى از وظايف مهم ايمانى ـ اسلامى در عصر غـيـبـت اسـت ؛ بـه ايـن مـعـنـا كـه هـر مـسـلمـانـى مـوظـف اسـت ضـمـن دعـا بـراى تعجيل فرج آن حضرت ، خود را براى ظهورش آماده سازد، و در حد توانش شرايط را براى آمدن آن بزرگوار مهيا كند.

در روايـات مـعـصـومـيـن (ع ) بـويـژه از رسـول اكـرم (ص ) و امـام عـلى (ع ) روايـت شده است كه (انـتـظـار فرج بهترين عبادت خدا و محبوبترين اعمال نزد او مى باشد) و نيز مردن به حالت انتظار فرج ، ثواب شهيد را دارد.(161)

5 ـ كـسـب حـلال : در روايـات اسـلامـى ، دربـاره تـحـصـيـل روزى حـلال و تـاءمـين معاش زن و فرزند از راههاى مشروع تاءكيد زياد شده ، تا جايى كه امام موسى كـاظـم (ع ) در روايـتـى جـويـنـده رزق حـلال را مـانـنـد مـجـاهـد فـى سبيل الله دانسته است .(162) رسول اكرم (ص ) نيز در اين زمينه فرمود:

(اَلْعِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءا، اَفْضَلُها جزءا طَلَبُ الْحَلالِ)(163)

عـبـادت هـفـتـاد جـزء دارد، كـه بـهـتـريـن جـزء آن طـلب روزى حلال است .(164)

موانع رسيدن به بندگى حقيقى

عـوامـل مـثـبـت زيـادى مـوجب رشد وافزايش بندگى در انسان مؤ من مى شود، و در آمادگى او براى بندگى بهتر و عاليتر، مؤ ثر است . و از سوى ديگر مطلق گناهان نيز سد راه بندگى خدايند و عـوامل منفى و (آفات ) بندگى محسوب مى شوند. اگر انسان با آنها مبارزه نكند، و آفات را از مـسـيـر بـنـدگـى دور نسازد، تاءثير بدى در روح انقياد و اطاعت او به جا مى گذارد، و موجب كاسته شدن رغبت و اشتياق باطنى او به عبادت ، و در نتيجه سبب كاهش كمى و كيفى بندگى او مى شود و چه بسا مسير او را از خدا و پرستش وى تغيير دهد. در اينجا به برخى از آن موانع و آفات مهم بطور فشرده اشاره مى كنيم .

1 ـ تـكـبر: آنچه از آيات و روايات به دست مى آيد، غرور يكى از زشت ترين صفات اخلاقى و نـيـز از بـزرگـترين آفات بندگى به شمار مى آيد، تا جايى كه خداوند بزرگ به كسانى كـه از عـبـادت او تكبر ورزيده و در پيشگاه با عظمت الهى اش پيشانى ذلت و بندگى به خاك نسايند، وعده عذاب داده و فرموده است :

(اِنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ)(165)

كسانى كه از عبادت من تكبر مى ورزند، بزودى با ذلت وارد دوزخ خواهند شد.

از جـمـله كـسـانـى كه تكبر و غرور ورزيده و آثار زيانبار و جبران ناپذير آن دامنگيرش شده و بـيـكباره از مقام والاى خود محروم شد، (ابليس ) بود. وى بر اثر تكبر و خود بزرگ بينى از فرمان الهى سرپيچى كرد و در نتيجه عبادت چند هزار ساله اش از بين رفت ، تا جايى كه به گواهى قرآن بر اثر تكبر كافر شده ، و سزاوار عذاب ابدى شده است .(166)

2 ـ ريـا: بـه هـمـان نـسـبـت كـه اخـلاص در عـمـل ، در قـبـولى اعمال و عبادات نزد خداوند نقش تعيين كننده دارد، آفت ريا و خودنمايى نيز در عدم قبولى آن نقش تعيين كننده دارد. همين بس كه خداوند رياكار را كافر معرفى كرده ، و براى هميشه از رستگارى و هـدايـت مـحـروم دانـسته و عبادت ريايى او را به بذرى تشبيه مى كند كه روى سنگ سختى كه لايـه اى از خاك بر آن باشد پاشيده شود، و بارانى بر آن ببارد و آن را بشويد و محو كند و در نتيجه هيچ حاصلى نصيب صاحبش نشود.(167)

3 ـ دنـيا دوستى : از نظر اسلام دنياگرايى بطور مطلق نهى نشده ، بلكه اگر دنيا و نعمتهاى آن وسـيـله و ابـزارى براى خدمت به همنوعان و كسب ثواب اخروى و كمالات معنوى باشد، بسيار پـسـنـديـده و مـطـلوب اسـت ، ولى هـمـيـن دنـيـا و مـظـاهـر آن ، بـويـژه مـال و مـنال و زن و فرزند كه قرآن كريم آنها را شاخصهاى دنيا و مظاهر بارز آن معرفى كرده (168) اگـر مـحـبـوب و هدف عالى و نهايى انسان واقع شود، و در نتيجه انسان به آن دلبستگى پيدا كند، مورد نكوهش قرار گرفته است . چنين انسانى در درونش بذر زشتيها و زمينه هـاى گـرايـش بـه هـر كـار خـلافـى فـراهـم شـده ، و نـهـادش محل تاخت و تاز اميال و وسوسه هاى شيطانى قرار مى گيرد.

--------------------------------------------------------------------------------

39

اين دنيادوستى در كلام امام چهارم على بن حسين (ع ) چنين معرفى شده است :

(حُبُّ الدُّنْيا رَاءْسُ كُلِّ خَطيئَةٍ)(169)

دوستى دنيا سرآغاز هر خطا و زشتى است .

قـرآن كـريـم چـنين دنيا دوستى را عامل مهم غفلت و فراموشى از يادخدا اعلان داشته ، و نسبت به خطر آن هشدار داده است :

(يـا اَيُّهـَا الَّذيـنَ امـَنـُوا لا تـُلْهـِكـُمْ اَمـْو الُكـُمْ وَ لا اَولا دُكـُمْ عـَنْ ذِكـْرِ اللّ هِ وَ مـَنْ يـَفـْعـَلْ ذ لِكـَ فَاُول ئِكَ هُمُ الخ اسِرُونَ)(170)

اى كـسـانـى كـه ايمان آورده ايد، اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا بازندارد، و هر كس چنين كند زيانكار است .

4 ـ حـرامـخـوارى : در اسـلام از مـال حرام و اثرات منفى آن به زشتى ياد شده است . پيامبر اكرم (ص ) نقش مخرّب حرامخوارى در روح انسان را چنين ياد كرده است :

(اَلْعِبادَةُ مَعَ اَكْلِ الْحَرامِ كَالْبِناءِ عَلَى الرَّمْلِ)(171)

عبادت تواءم با خوردن مال حرام ، مانند ساختمان روى شنزار است .

هـمچنين فرمود: اگر كسى مال حرامى به دست آورد، (و با آن صدقه بدهد و بنده آزاد كند، و حج رود،) خـداونـد صـدقـه و بـنـده آزاد كـرن و حـج او را قبول نمى كند.(172)

--------------------------------------------------------------------------------

40

آثار باطنى و ظاهرى بندگى (1)

چـنـانـچـه گذشت بندگى ، راز آفرينش جن و انس و به عنوان مهمترين وظيفه انسان مطرح است . بـر ايـن اسـاس ، خـداوند متعال ، طاعت و عبادت خويش را بر بندگان واجب گردانيد و فرمان داد كـه پـيشانى ستايش و كرنش بر خاك بسايند و تنها يگانه معبود حقيقى را پرستش كنند، ليكن اين بدين معنا نيست كه خداوند به پرستش نياز دارد و عبادت انسان سودى عايد او مى كند. زيرا پـروردگـار يـكـتـا، بـى نـياز مطلق و كمال مطلق و هستى بخش مطلق و فيّاض مطلق است . قرآن كريم مى فرمايد:

(يا اَيُّهَا النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَى اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَميدُ)(173)

اى مردم ! شما (همگى ) نيازمند به خدا هستيد، تنها خداوند است كه بى نياز و شايسته هرگونه ستايشى است .

حضرت على (ع ) نيز در اين زمينه فرمود:

(غَنِيّا عَنْ طاعَتِهِمْ، آمِنا مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لِاَنَّهُ لا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَص اهُ وَ لا تَنْفَعُهُ ط اعَةُ مَنْ اَط اعَهُ)(174)

خـداونـد از بندگى شان بى نياز، و از نافرمانى آنها ايمن است ، زيرا گناه گناهكاران به او زيان نرساند، و طاعت و فرمانبردارى فرمانبرداران سودى عايد او نكند.

بنابر اين ، آثار و پيامدهاى سودمند عبادت چه در اين دنيا و چه در سراى باقى تنها نصيب خود انـسـان مـى شـود، چـه ايـنـكـه بـه گـواه قـرآن ، آثـار نـيـك و بـد اعمال تنها به انسان بر مى گردد.

(مَنْ عَمِلَ صالِحا فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ اَساءَ فَعَلَيْها)(175)

هـر كس كار شايسته اى انجام دهد، براى خودش مى باشد، و هر كس مرتكب كار زشتى شود، به زيان خودش اقدام كرده است .

با توجه به اين مقدمه به بررسى آثار پسنديده و ارزشمند بندگى خدا مى پردازيم .

يقين و معرفت

بدون ترديد، بزرگترين اثر و فايده عبادت و تقوا، رسيدن انسان به مقام شامخ (يقين ) با مراتب آن است ، كه از آن به (معرفت شهودى ) و يا (بصيرت دينى ) نيز تعبير مى شود. اين مـرتـبـه مـقـامـى بـس والا و ارزشـمـنـد اسـت كـه جـز بـا زحـمـت بـسـيـار حـاصـل نمى شود و مرتبه كامل آن ، همان مرتبه نهايى ايمان است . قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد:

(وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَاءْتِيَكَ الْيَقينُ)(176)

پروردگارت را عبادت كن تا يقين برايت حاصل شود.

مـفـسـران دربـاره مـراد از يـقـيـن دو نـظـريـه ارائه كـرده اند، يكى به معناى مرگ ، يعنى خدا را بـنـدگـى كـن تـا ايـن كـه مـرگـت فـرا رسـد.(177) و ديـگـرى بـه مـعـنـاى يـقـيـن قـول دوّم ، شـاهـد گفتار ماست . با اين وصف ، معناى آيه چنين مى شود: خدا را پرستش كن تا به يقين برسى .(178)

پـس يـقـيـن ، ثمره مهم واساسى عبادت ، و مرتبه كمال آن به حساب مى آيد. ناگفته نماند، اين بـدان مـعنا نيست كه اگر بنده به مقام يقين رسيد، ديگر نيازى به عبادت ندارد، چنانچه برخى از فرقه هاى صوفيه چنين پندار باطلى دارند، بلكه مراد اين است كه راه رسيدن به يقين ، آن هـم از نـوع يـقين شهودى ، عبادت و تقوا و تزكيه نفس از زشتيهاى اخلاقى است ؛ چه اينكه اگر اتصال و ارتباط انسان با خدا از طريق عبادت ، حتى براى مدت كوتاهى قطع شود، بطور حتم نور ايمان و يقين او كاهش مى يابد.

نـاگـفـتـه نـمـانـد، گـر چـه عـلم حـصـولى يـا يـقـيـن اسـتـدلالى كـه از راه بـرهـان و اسـتـدلال نـصـيـب انـسـان مـى شـود، كـمـال علمى به حساب مى آيد، ولى همان گونه كه عرفاى اسـلامـى مـى گـويـنـد: (پـاى اسـتـدلاليـان چوبين بود) اين علم نسبت به نور يقين (يا معرفت شـهودى و بصيرت دينى حاصل از عبادت و تقوا) مقدمه و وسيله محسوب مى شود.(179) از جمله آياتى كه بصراحت گواهى مى دهد كه راه دستيابى به نور يقين و بصيرت دينى تقوا و بندگى خداست ، آيه زير است :

(يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا ...)(180)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر تقواى الهى پيشه كنيد براى شما فرقان (ديده بصيرت ) قرار مى دهد.

--------------------------------------------------------------------------------

41

مـعـنـايـى كـه در تـفـسـيـر بـراى واژه (فـرقـان ) آمـده (قـدرت تـشـخـيـص مـيـان حـق و بـاطـل و نـيـز روشـن بـيـنـى مـعـنـوى و بـصـيـرت دقـيـق و عـمـيـق ديـنى ، نسبت به كارهاى نيك و بـد)(181) و مـعـناى جامعى كه در روايت براى عبادت و تقوا بيان شده ،(182) هـمـگى گوياى اين حقيقت است كه عبادت و تقوا بهترين و دقيقترين راه رسيدن به معارف دينى و حقايق معنوى ، و نيز آگاهيهاى غيبى است .

محبّت و عشق

يـكـى از آثـار عبادت و يقين ، محبت و عشق به خداست ، زيرا تا انسان به چيزى معرفت پيدا نكند بدان عشق و محبت نمى ورزد، يعنى وقتى كه بنده ، محبوب حقيقى را شناخت ، و دريافت كه تنها او سـزاوار بـنـدگى و پرستش است ، به عبادتش مى پردازد و به اصطلاح از توحيد در ذات به توحيد در عبادت مى رسد، چه اينكه بر اثر شناخت ، شوق و رغبت به سوى خدا و نيز پيروى از دسـتـورات او در انسان ايجاد مى گردد، و اين موجب اطاعت و بندگى او مى شود، چنانكه قرآن مى فرمايد:

(اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ)(183)

سـخـنـان پـاكـيـزه بـه سـوى او (خـدا) بـالا مـى رود، و عمل صالح را بالا مى برد.

(كـلم الطـيـب ) يـعـنـى اعـتـقـادات حـق و درسـت ، و عـمـل صـالح ، يـعـنـى عـمـل خـالص و عـبـادتـى كـه بـراى خدا و به جهت بندگى او انجام شود. پس معناى آيه چنين مى شـود: (اعـتـقـادات حق و درست (كه تصحيح كننده عمل است و) موجب پذيرش آن و نيز باعث قبولى اعمال صالح مى گردد.(184)

انـسـان مـؤ مـن بـر اثر استمرار عبادت و بندگى چنان غرق در محبت و عشق خدا مى گردد، و شعله هـاى سـركـش عشق الهى درونش را مشتعل مى سازد كه از توحيد در ذات و عبادت ، به (توحيد در محبت ) مى رسد، و در زمره كسانى قرار مى گيرد كه خداوند درباره آنها چنين فرمود:

(وَ الَّذينَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ ...)(185)

آنان كه ايمان آورده اند شديدترين محبت (و عشق ) را به خدا دارند.

همچنين مصداق بارز اين حديث نبوى (ص ) مى شوند كه فرمود:

(اَفـْضـَلُ النـّاسِ مـَنْ عـَشـِقَ الْعـِبـادَةَ فـَعـانـَقـَهـا وَ اَحـَبَّهـا بـِقـَلْبـِهِ وَ باشَرَهابِجَسَدِهِ)(186)

از هـمـه مـردم بـرتـر و بـهـتر در پرستش خدا كسى است كه به عبادت خداعشق ورزد، و با آن در آويـزد، و از صـمـيـم دل و عمق جانش آن را دوست بدارد، و با بدن (و اعضاى ظاهرى ) آن را انجام دهد.

اكـسـيـر عـشـق و مـحـبـت از چـنـان اهـمـيـت و ارزشـى بـرخـوردار اسـت ، كـه رسول اكرم (ص ) در دعايش آن را طلب كرده ، فرمود:

(اَللّهُمَّ ارْزُقْنى حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَ حُبَّ ما يُقَرِّبُنى اِلى حُبِّكَ وَ اجْعَلْ حُبَّكَ اَحَبَّ اِلَىَّ مِنَ الْماءِ الْبارِدِ)(187)

پـروردگـارا! دوسـتـى خـودت و دوسـتـى كـسـى كـه تـو را دوسـت دارد، و دوستى عملى كه موجب دستيابى به محبت تو مى شود، روزى من گردان ، و دوستى خود را در نظر و ذائقه من از آب خنك لذيذتر و عزيزتر قرار ده .

نـقـل شده است كه شعيب پيامبر (ع ) بر اثر عشق و محبت خدا آن قدر گريست كه ديدگانش نابينا شـد؛ خـداى مـتـعال نور چشمانش را باز گرداند، دوباره آن قدر گريست كه چشمانش بى فروغ شـد؛ بـاز خـداونـد چـشمانش را بينا ساخت ؛ تا چهار بار اين كار تكرار شد. سپس خداوند خطاب به وى فرمود: اى بنده ام شعيب ! تا كى به اين كار مى پردازى ؟ اگر از ترس آتش جهنم مى نـالى ، تـو را ايـمـن مـى گـردانـم ، و اگر مشتاق بهشتى آن را به تو ارزانى مى دارم . عرض كـرد: اى آقاى من ! مى دانى كه از ترس آتشت نمى نالم و از اشتياق بهشتت نمى گريم ، بلكه اكـسـيـر مـحـبـت و عـشـقـت دلم را ربـوده و صـبـر و طـاقـتـم را بـرده ، و شكيبايى ندارم ، مگر به وصـال تـو نـايـل آيـم . آن گـاه خـداى مـتـعـال بـدو فـرمـود: اكـنـون كـه بـراى وصال من مى گريى ، موسى بن عمران ، كليم خود را به خدمت تو مى گمارم !(188)

--------------------------------------------------------------------------------

42

رسيدن به قرب الهى

يـكـى ديـگـر از آثار بندگى ، رسيدن به مقام قرب الهى است ؛ چه اينكه تنها راه رسيدن به قرب خدا، بندگى و پرستش اوست . بنده مؤ من مى تواند از راه عبادت مسير طولانى رسيدن به قـرب حـق را نـزديك كرده ، روحش را تا سر كوى دوست به پرواز درآورد و عروج كند و به خدا برسد؛ زيرا به فرموده پيامبر (ص ):

(اَلصَّلا ةُ مِعْر اجُ الْمُؤ مِنِ)(189)

نماز معراج مؤ من است .

و نيز:

(اَلصَّلا ةُ قُرْب انُ كُلِّ تَقىٍ)(190)

نماز نزديك كننده هر بنده پرهيزگارى به مقام قرب خداست .

انس و لذت معنوى

انـسـانـى كـه در سايه عبادت و بندگى ، به مقام قرب و انس خدا راه يافت و به محبت و عشق او رسـيـد، چـنان در لذت معنوى و سرور روحى غرق مى شود كه به هيچ وجه حاضر نيست آن را با چـيـز ديـگـرى عوض كند. هر قدر محبت و انس بيشتر باشد، ثمره آن ، يعنى سرور و لذت معنوى افـزونـتر است ، تا آنجا لذت معنوى در كامش شيرين و گوارا مى شود كه همه لذتهاى دنيوى و اخـروى نـزد او بـى اعـتـبـار مـى گردد؛ بحدى كه اگر بهشت و نعمتهاى آن را در عوض لذتهاى معنوى و بهجتهاى روحى به او بدهند، نمى پذيرد و به آن خشنود نمى شود.(191)

امام على بن حسين (ع ) در مناجات با خدا مى فرمايد:

(پـروردگـارا! كـيست كه شيرينى دوستى تو را بچشد و ديگرى را به جاى توبرگزيند؟ و كيست كه به قرب تو ماءنوس شود و از تو روى بگرداند؟)(192)

و نيز فرمود:

(پروردگارا! چه بسيار شيرين است خاطرات الهام آميز ياد تو بر صفحات دلها و چقدر شيرين اسـت سـيـر بـه سـوى تـو به كمك انديشه در راههاى ناپيدا، و چقدر لذيذ است طعم محبت تو، و چقدر خوشگوار است شراب قرب و وصل تو.)(193)

--------------------------------------------------------------------------------

43

آثار باطنى و ظاهرى بندگى (2)

آرامش روحى

يـكى ديگر از آثار معنوى عبادت خدا، آرامش روحى و اطمينان خاطر است . انسان به وسيله عبادت ، با خدا پيوند و رابطه معنوى برقرار مى كند، و اين ارتباط موجب آرامش روان و كاهش ‍ فشارهاى روحى و اضطرابهاى درونى انسان مى شود. قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد:

(اَلَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللّهِ اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّالْقُلُوبُ)(194)

آنان كه ايمان آورده اند و دلهايشان به ياد خدا مطمئن (و آرام ) است ؛ آگاه باشيد با ياد خدادلها آرام مى گيرد!

رسـول خـدا (ص ) بـا تـوجـه بـه نـقـش سـازنـده نـمـاز در تكامل روحى و آرامش باطنى انسان مى فرمايد:

(جُعِلَتْ قُرَّةُ عَيْنى فىِ الصَّلا ةِ)(195)

روشنى ديده (و آرامش روان ) من در نماز قرار داده شده است .

آن حـضـرت هـنـگـامـى كـه اوقـات نـمـاز نـزديـك مـى شـد، بـه بـلال مـى فـرمـود: (اَرْحـِنـا يـا بـِلا لُ)(196) اى بـلال ! (بـا اذان گـفتن ) ما را راحتى بخش ، يعنى اذان بگو تا به اقامه نماز بپردازيم ، و در سـايـه آن آرامـش خـاطر و انبساط روحى پيدا كنيم . شايد به خاطر نقش عبادات (بويژه نماز) در آرامـش انـسـان اسـت كـه هنگام بروز حوادث بزرگ طبيعى مانند زلزله ، آفتاب و ماه گرفتگى ، بـادهـاى شـديـد و تـرسـناك خواندن دو ركعت نماز (آيات ) واجب شده است ، زيرا انسان در چنين مـواقـعـى دچار اضطراب روحى و ترس و وحشت شديد درونى مى شود، و سپس در سايه خواندن نماز و توجه به خدا، تعادل روحى خويش را به دست مى آورد.

دانـشـمـندان بزرگ دنيا و در راءس آنان روانشناسان و جامعه شناسان مى گويند تنها راه نجات دنـيـاى كـنـونـى بـويـژه جـامعه هاى غربى كه بر اثر دورى از خدا و معنويت ، دچار بحرانهاى شـديد روحى و سقوط ارزشهاى اخلاقى شده اند، بازگشت به مذهب و پناه بردن به نيايش خدا در خلوتگاههاست .

بـه عـنـوان نـمـونـه ، دانـشـمـنـد بـزرگ فـرانـسـوى (دكـتـر الكـسـيـس كارل ) مى نويسد:

در سـكـوت ايـن پـنـاهـگاهها انسان مى تواند در حالى كه انديشه به سوى خدا در پرواز است ، عضلات و اعضايش را آرامش بخشد، روحش را سبكبار كند، و نيروى سنجش و تشخيص خويش را جلا دهد و قدرت تحمل زندگى دشوارى كه تمدن جديد بر دوش او بار كرده و به زانويش در آورده اسـت ، بـه دسـت آورد. اجـتـمـاعـاتـى كـه احـتـيـاج بـه نـيـايـش را در خـود كـشـتـه انـد، بـطـور معمول از فساد و زوال مصون نخواهند بود.(197)

تجليات قلبى

هـمـان گـونـه كـه گـناه ، تيرگى و آلودگى و سياهى است ، و هر گاه انسانى به گناه روى آورد، ظـلمـت و تـاريـكـى ، آيـيـنـه دلش را فـرا مـى گـيـرد، و از يـاد حـق غـافـل مـى شـود، پـرهـيـز از گـنـاه و روى آوردن بـه بـنـدگـى خـدا و تحصيل تقوا، و پرهيزكارى نيز آيينه دل را صاف كرده ، جلا مى بخشد، و پاك و بى آلايش مى كـنـد؛ و مـوجـب مـى شـود تـا حـقـايـق آشـكـار و نـهـان جـهـان در دل بتابد، و حقيقت اسلام و ايمان و نبوت و ولايت و امامت برايش روشن شود؛ در اين هنگام ، انسان حـقـيـقـت وجـود خـويـش و عـظـمـت روحـش را درك مـى كـنـد. بـالاتـر از هـمـه ، رخ يـار بـى هـمـتـا و جـمـال دل آراى حـضـرت حـق در دل چـنـين بنده اى جلوه گر و نمايان مى شود، چه اينكه تنها جاى تجلى نور حق ، دلهاى مستعد و منزه از اغيار است .

امير مؤ منان على (ع ) در اين زمينه فرمود:

(خـداونـد يـاد خود را جلاى دلها قرار داد، بدين وسيله دلها از پس كرى شنواو از پس نابينايى بـيـنـا و از پس سركشى و طغيان ، رام مى گردند. فرشتگان آنان را در ميان گرفته اند. آرامش بر دلهايشان فرود آمده است . درهاى ملكوت بر روى آنها گشوده شده است ... آن گاه كه خداوند را مى خوانند بوى مغفرت و گذشت الهى را استشمام مى كنند و كنار رفتن پرده هاى تاريك گناه را احساس مى كنند.(198)

--------------------------------------------------------------------------------

44

محبوب دلها شدن

ايـمـان و عبادت و تقوا، بنابر آنچه در آيات و روايات آمده است ، موجب محبوبيت انسان نزد خدا و خلق مى شود. قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:

(اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا)(199)

كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مى دهند، خداوندرحمان ، محبت آنهارا دردلها مى افكند.

ايـمان و عمل صالح ، جاذبه و كشش بسيار زيادى دارد، اعتقاد به يگانگى خدا و دعوت پيامبران و پـايـبـندى عملى به دستورات الهى كه بازتابش در روح و فكر و گفتار و كردار انسان به صـورت تـقـوا، پـاكـى و درسـتـى ، امـانـت ، شجاعت ، ايثار و ... تجلى مى كند، همچون نيروهاى مغناطيس ، جذب كننده و رباينده است و دلهاى ديگران را به خود جذب مى كند. اين در حقيقت نخستين پاداشى است كه خداوند به مؤ منان و صالحان مى دهد كه دامنه اش از دنيا به سراى ديگر نيز كـشـيـده مـى شـود. در هـمـيـن زمـيـنـه حـديـث زيـر از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (ص ) نقل شده است :

(هـنـگـامـى كـه خـداونـد كـسـى از بـنـدگـان خـويـش را دوسـت دارد، بـه فـرشـتـه بـزرگـش جـبـرئيـل مـى گـويـد: مـن فـلان كـس را دوسـت دارم ، او را دوسـت بـدار. جـبـرئيـل او را دوسـت مـى دارد. سـپـس در آسـمـانـهـا نـدا مـى دهـد كـه اى اهـل آسـمـان ! خـداونـد فـلانـى را دوسـت دارد، او را دوسـت بـداريـد و بـه دنـبـال آن هـمـه اهـل آسـمـان او را دوسـت مـى دارنـد. سـپـس پـذيرش اين محبت در زمين نيز منعكس مى شود.)(200)

ايـنـكـه در روايـات بـسـيـارى از طـريـق شـيـعـه و سـنـى نـقـل شـده كـه آيـه مـزبـوردربـاره مـحـبـت عـلى و اهـل بـيـت (ع ) او نـازل شـده ،(201) مـنـافـاتـى بـا بـيـان بـالا نـدارد، زيـرا نـزول ايـن آيـه دربـاره آنـان بـه عـنـوان يـك نـمـونـه اتـم و اكمل است ، و مانع تعميم آن به همه مؤ منان نمى شود.

ظهور كارهاى شگفت انگيز

عـبـادت و تـقـوا و تـهـذيـب نـفس و خودسازى ، علاوه بر آنكه به گواهى آيات و روايات ، موجب سـعـادتـمـنـدى انسان و رسيدن به نعمتهاى بى پايان الهى در سراى باقى و بهشت برين ، و نـيـز نـجـات از عـذاب ابـدى جهنم مى شود، در اين دنيا نيز آثار ارزنده اى را در بر دارد، و آن : دسـتـيـابـى مؤ من به قدرت بسيار زياد روحى و توانايى بر انجام كارهاى شگفت انگيز است ، كه از ديگران ساخته نيست . حضرت صادق (ع ) در اين زمينه فرمود:

(اَلْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ)(202)

بـنـدگـى خـدا و پـيمودن راه حق ، گوهرى است كه نهايت آن خداوندگارى (وقدرت و توانايى ) است .

مـفـسـّر كـبـير قرآن علامه طباطبايى (ره ) درباره (معرفت نفس ) و راههاى رسيدن به آن ، و نيز آثار ارزشمندى كه بر آن مترتب مى شود، ذيل آيه 105 از سوره مائده مى نوسد:

1 ـ ايـن آيـه مـى رسـاند كه تنها راه هدايت و رشد و تعالى ، و دستيابى به سعادت مراقب نفس بـودن ، و كـشيك نفس كشيدن و دور نگه داشتن آن از زشتيها و پليديها، و پايبندى به دستورات الهى و انجام آنها، و به تعبير جامعتر: (عبادت و تقوا) مى باشد.

2 ـ حاصل اين رياضت و مجاهدت و بندگى دستيابى به (معرفت نفس ) و به فعليت در آوردن اسـتـعـدادهـاى انـسـانـى و تـعـالى بـخـشـيـدن بـه آن ، و در نـتـيـجـه تـقـويـت بـنـيـه مـعـنـوى و تـحـصـيـل قدرت روحى است ، چنانكه شخص بر انجام كارهاى شگفت انگيز توانا مى شود مانند: مـشـاهـده وقـايـع غـيـبـى ، استجابت دعاها، شفاى بيمارانى كه درمان آنها از راه عادى ميسر نيست و نجات از حوادث و صحنه هاى خطرناك بطور معجزه آسا و نظاير آن .

3 ـ هـمـه مـلتـهـا و مـذاهـب و مـسـلكـهـاى گـونـاگـون بـر ايـن اصل اتفاق دارند كه تنها راه تقويت اراده و نفس ، و قدرت يافتن بر انجام كارهاى شگفت انگيز هـمـانـا ريـاضت كشيدن و تحصيل (معرفت نفس ) است ؛ كه اين هم در رابطه با خدا معنا پيدا مى كـنـد، و تـنـهـا قـدرت لايزال الهى است كه چنين آثار بزرگى را براى تهذيب نفس و معرفت آن قـرار داده اسـت . از ايـن رو، گـر چـه انـسانها اين راه را به طرق گوناگون طى كرده ، و از آن راهـها به نتايج رياضت نفس خويش تا حدودى دست مى يابند، ولى همگى خواسته يا ناخواسته در طـلب خـدايـند و آن را از ذات او مى طلبند، چون (گمشده شان نزد خداى سبحان است و بس )؛ جـز ايـنـكـه بـعـضـى از راهـها كوتاه بوده و در آن رشد و رستگارى نهفته است ، و راههاى ديگر طـولانـى بـوده ، و بـه سـعـادت مـنـتـهـى نـمى شود، و بهره شان از اين زحمتهاى طاقت فرساى ريـاضت نفس ، همان آثار اندكى است كه از آنها بروز مى كند. بنابر اين ، در صورتى اين راه بـه سـرانـجـام سـعـادتـمـنـدانـه مـنـتـهـى مـى شـود كـه در سايه تعاليم آسمانى اسلام تداوم يابد.(203)

--------------------------------------------------------------------------------

45

ظهور خلافت الهى

هـر گـاه بـنـده مـؤ مـن ، راه بـنـدگـى خـدا را تـداوم بـخـشـيـد و مـراحـل آن را يـكـى پـس از ديگرى پشت سر گذاشته و بخوبى پيمود، و به تعبير قرآن ، راه (رشد) و كمال را در نورديد، و از اين رهگذر استعدادهاى متعالى نهفته در وجود خويش را بارور سـاخـت ، بـه مـقـام والاى انسانيت و شرافت ذاتى نايل مى آيد، و داراى اوصاف پسنديده و اخلاق نـيـكو، و به اصطلاح (خداگونه ) مى شود و در نتيجه شايستگى لازم ، مقام (خليفة اللهى ) را بـه دسـت مى آورد. چنين انسانى بقدر ظرفيت وجودى و استعداد و شايستگى روحى اخلاقى كه كـسب كرده از اين مقام بسيار ارزشمند الهى برخوردار گشته و مظهر اسماء و صفات الهى و نيز مظهر اراده و قدرت بى همتاى ربوبى در زمين مى شود.

خداوند بزرگ در حديث قدسى خطاب به انسان مى فرمايد:

(اى فـرزنـد آدم ! مـن غـنـى و بـى نـيـاز هـسـتـم تـو هـم بـه دسـتـورات مـن عمل كن ،تا تو را هم غنى كنم كه فقير نشوى ، اى فرزند آدم ! من زنده اى هستم كه (هرگز) نمى مـيرم ، تو هم مرا اطاعت كن تا تو را زنده و جاودان كنم ؛ من به هر چيزى بگويم باش موجود مى شـود، تـو هـم مـرا اطـاعـت و بـنـدگـى كـن تـا اراده ات مـانـنـد اراده مـن (تـوانـا و قـوى ) گردد.)(204)

( فهرست منابع )

اسـلام و روان شـنـاسـى ، مـحـمـد آل اسـحـاق ، نـشـر روح ، قـم ، چـاپ اول ، سال 1369

اقـرب المـوارد، سـعـيـد الخـورى الشـرتـونـى ، طـبـع بـيـروت ، سال 1889 م

اسرار عبادت ، عبدالله جوادى آملى ، انتشارات الزهراء، تهران ، پائيز 1369

اسـرار الحـكـم ، هـادى سـبـزوارى ، انـتـشـارات اسـلامـى ، تـهـران سال 1351

الحكمة المتعاليه (اسفار)، محمد صدر الدين (ملا صدرا)، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، 1981

الدر المنثور فى التفسير بالماءثور، جلال الدين سيوطى ، چاپ دار المعرفة ، بيروت .

المـيـزان فـى تـفـسـيـر القـرآن ، مـحـمـد حـسـيـن طـبـاطـبـايـى ، دفـتـر انـتـشـارات اسلامى ، قم ، سال 1364

الميزان فى تفسير القرآن ، محمد حسين طباطبايى ، انتشارات جامعه مدرسين قم

اصول كافى ، ابو جعفر كلينى ، ترجمه مصطفوى ، چاپ تهران

المعجم المفهرس ، محمد فؤ اد عبدالباقى ، انتشارات دار الكتب المصريّه ، قاهره ، 1364

انسان كامل ، عزيز الدنى نسفى ، انتشارات انجمن ايران شناسى فرانسه ، تهران ، 1359

اخلاق حسنه ، ملا محسن فيض كاشانى ، ترجمه ساعدى ، انتشارات پيام آزادى ، تهران

بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسى ، چاپ مؤ سسه الوفاء، بيروت ، 1403 ه‍ ق

بـررسـى مـقـدمـات اصـول روان شـنـاسـى اسلامى ، ابوالقاسم حسينى ، انتشارات فردوسى ، 1364

تاريخ فلسفه غرب ، ترجه نجف دريابندرى ، چاپ نشر پرواز، تهران پائيز 1365

تـفـسـيـر نـمونه ، ناصر مكارم شيرازى و جمعى از نويسندگان ، دار الكتب الاسلاميه ، تهران ، خرداد 1364

تفسير روح المعانى ، آلوسى بغدادى ، دار احياء التراث العربى ، بيروت

ترجمه قرآن ، عبد المحمد آيتى ، انتشارات سروش ، تهران ، 1371

تفسير كبير، فخر الدين رازى ، دار الكتب الاسلاميه

ترجمه نهج البلاغه ، جعفر شهيدى ، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى ، تهران 1368

تفسير نور الثقلين ، شيخ عبد على بن جمعه ، چاپ حكمت ، قم

تمهيدات ، عبدالله بن محمد، تصحيح عفيف عُسَيران ، انتشارات منوچهرى ، تهران

روان شناسى ازديدگاه غزالى و دانشمندان اسلامى ، محمدباقرحجتى ، دفترنشر فرهنگ اسلامى ، تهران 1361

روان شناسى انگيزه ها و عواطف ، انتشارات مشعل ، اصفهان ، 1369

روان شناسى و اخلاق ، ترجمه على پريور، چاپ ترجمه و نشر كتاب ، تهران

روش رئاليسم ، مرتضى مطهرى ، دفتر انتشارات اسلامى ، قم

زمينه روان شناسى ، ترجمه محمد براهنى ، انتشارات رشد، تهران ، 1368

شرح مبسوط منظومه سبزوارى ، مرتضى مطهرى ، انتشارات اسلامى ، قم

سيرى در نهج البلاغه ، مرتضى مطهرى ، انتشارات صدرا، قم ، 1354

--------------------------------------------------------------------------------

46

سير حكمت در اروپا، محمد على فروغى ، كتابفروشى زوّار، تهران ، مهر 1360

شفا، ابن سينا، منشورات مكتبة المرعشى النجفى ، قم ، 1405

علم و دين ، ترجمه بهاء الدين خرمشاهى ، نشر دانشگاهى ، تهران ، 1361

عرفان اسلامى ، حسين انصاريان ، انتشارات المهدى ، چاپ افست مروى ، تهران

غـرر الحـكـم و درر الكـلم ، آمـدى ، تـصـحـيـح مير جلال الدين اُرموى ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1360

فطرت ، مرتضى مطهرى ، چاپ انجمن اسلامى دانشجويان مدرسه عالى ساختمان ، 1361

فطرت بنيان روان شناسى اسلامى ، على اصغر احمدى ، انتشارات اميركبير، تهران ، 1362

فى ظلال القرآن (تفسير)، سيد قطب ، دار احياء التراث العربى ، بيروت

فرهنگ لغات و اصطلاحات روان شناسى ، انتشارات اسلامى ، تهران ، 1368

فرهنگ علوم عقلى ، جعفر سجادى ، انجمن حكمت و فلسفه ، تهران ، 1361

قاموس قرآن ، على اكبر قرشى ، دار الكتب الاسلاميه ، تهران

قرب الاسناد، عبدالله بن جعفر حميرى قمى ، چاپ كتابفروشى نينوا، تهران

كرامت در قرآن ، جوادى آملى ، مركز نشر فرهنگى رجاء، قم

كليات حديث قدسى ، شيخ حرّ عاملى ، انتشارات فقيه ، تهران ، زمستان 1364

گفتارهاى معنوى ، مرتضى مطهرى ، انتشارات صدرا، قم

مـبـداء و مـعـاد، صـدر الديـن شيرازى ، ترجمه حسينى اردكانى ، مركز نشر دانشگاهى ، تهران ، 1362

مقدمه اى بر جهان بينى اسلامى ، مرتضى مطهرى ، انتشارات صدرا، قم

مجموعه ورام ، ورّام بن ابى فراس ، چاپ دار العصعب ـ دار التعارف ، بيروت

مـجـمـع البـيـان فـى تـفـسـيـر القـرآن ، شـيـخ ابـوعـلى فضل ، طبرسى ، چاپ مكتبة الحيات ، بيروت

معراج السعاده ، ملا احمد نراقى ، انتشارات رشيدى

مفاتيح الجنان ، شيخ عباس قمى ، انتشارات اسلامى ، تهران

مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه ، انتشارات انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ، تهران

معارف قرآن ، محمد تقى مصباح ، انتشارات راه حق ، قم

معجم مفردات الفاظ قرآن ، راغب اصفهانى ، المكتبة المترضويه ، تهران

ميزان الحكمه ، محمد محمدى رى شهرى ، مركز النشر الاعلام الاسلامى ، تهران

نهاية الحكمه ، علامه محمد حسين طباطبايى ، انتشارات دار التبليغ اسلامى ، قم

وسـايـل الشـيـعـه ، شـيـخ حـر عـاملى ، به اهتمام عبدالرحيم ربانى شيرازى ، دار احياء التراث العربى ، 1403 ق

الفلوك يا كليد اسرار فصوص الحكم ، صدر الدين قونوى ، ترچمه محمد خواجوى ، انتشارات مولى ، تهران سال 1371

مقدّمه ...

اينكـه از خـاك و گل را بـه يك

آيات قرآن توضيح دهيد.حجاب الدين در راه حق ، قم

المرتضويه

پاورقى

1- مائده ، آيه 05(ره ).

2- الميزان ، ج 2، ص 74(ره ) ـ 80(ره )، اقتباس .

3- ذاريات ، آيه (ره )2.

4- شرح غررالحكم ، ج 7، ص 387.

5- همان .

6- شرح غررالحكم ، ج 7 ، ص 53.

7- همان ، ص 387.

8- مائده ، آيه 05(ره ).

9- ر. ك . الميزان ، ج 6، ص 65(ره ) و 70(ره ).

10- شرح غررالحكم ، ج 7، ص 387.

11- همان ، ص 243.

12- آيه 53.

13- آيه (ره )2.

14- الميزان ، ج 6، ص 82(ره ) ـ 86(ره )، اقتباس .

15- جامع السعادات ، ج (ره )، ص 5 ـ 9 و طهارة الاعراق ، ابن مسكويه ، ص 28 ـ 32.

16- معراج السعادة ، ص 6، انتشارات جاويدان .

17- ر. ك . به معارف قرآن ، محمدتقى مصباح يزدى ، ص (ره )32 ـ 324، انتشارات در راه حق .

18- طه ، آيه 55.

19- روم ، آيه 20.

20- انعام ، آيه 2.

21- صافات ، آيه 11.

22- رحمن ، آيه 14.

23- سجده ، آيه 14. (با استفاده از ترجمه الميزان )

24- مؤ منون ، آيات 12 ـ 14.

25- الميزان ، ج 16، ص 263.

26- مـمـكـن اسـت نـسـلهـاى ديـگـرى از آدمـهـا قـبـل از ايـن نسل بوده باشند. در اين باره به روايات ص 156، ج 4، تفسير الميزان رجوع شود.

27- الميزان ج 16، ص 263.

28- نساء، آيه 2.

29- ر. ك . معارف قرآن ، ص 341 به بعد؛ و الميزان ج 16، ص 256 ـ 257.

--------------------------------------------------------------------------------

47

30- مؤ منون ، آيات 12 ـ 14.

31- سجده ، آيه 9.

32- حج ، آيه 29، ص ، آيه 72.

33- الميزان ، علاّمه طباطبايى ، ج 1، ص 269 ـ 374.

34- جـزوه مـعارف ، محمد تقى مصباح ، درسهاى دانشگاه بخش دوّم انسان شناسى ، درس 31، ص 42.

35- احوال النفس ، ابن سينا، ص 184.

36- نهاية الحكمة ، علامه طباطبايى ، ص 236، انتشارات اسلامى .

37- تـجـرد در لغـت به معناى برهنه بودن است و در اصطلاح فلسفه بركنار بودن شئ از خـواص مـاده مـانـنـد تـقـسـيـم پذيرى و تغيير و تحوّل و مانند آنهاست . ر. ك . معارف قرآن ، ص 456.

38- تفسير روح المعانى ، آلوسى ج 15، ص 143.

39- التّفسير الكبير، ج 21، ص 44.

40- بسيكولوزى ، ارانى ، ص 9.

41- همان مدرك ، ص 31.

42- نـهـايـة الحـكـمـة ، ص 239، و حـاشـيـه ، مـصـبـاح ، ص 354 چـاپ مستقل .

43- سجده ، آيه 10.

44- همان ، آيه 11.

45- معارف قرآن ، ص 451 ـ 450، اقتباس .

46- مؤ منون ، آيه 14.

47- معارف قرآن ، ص 457، اقتباس .

48- اسرا، آيه 85.

49- الميزان ، ج 13، ص 197، اقتباس .

50- ر. ك . مبداء و معاد، صد المتاءلمين ، ص 383 ـ 382؛ و اسفار، ج 9، ص 186.

51- حشر، آيه 19.

52- شمس ، آيات 7 ـ 10.

53- مائده ، آيه 105.

54- بحار الانوار، ج 1، ص 82، چاپ ايران .

55- بحار الانوار، ج 70، ص 52، چاپ ايران .

56- نهاية الحكمة ، ص 213، جامعه مدرسين حوزه علميه قم .

57- بحار الانوار، ج 61، ص 40.

58- مفردات الفاظ القرآن ، الراغب الاصفهانى ، ص 382.

59- روم ، آيه 30.

60- فطرت ، شهيد مطهرى ، ص 23، نشر انجمن اسلامى مدرسه عالى ساختمان .

61- ر. ك . فطرت ، ص 33 به بعد.

62- ر. ك . سير حكمت در اروپا، ج 1 ص 28 ـ 33.

63- ر. ك . سير حكمت در اروپا، ج 2، ص 128.

64- ر. ك . سير حكمت در اروپا، محمد على فروغى ، ج 1،ص 181.

65- نحل ، آيه 78 (ترجمه آيه در اول درس گذشت ).

66- اين بحث بطور دقيق نظر فيلسوفان متاءخر اسلامى درباره معقولات ثانيه فلسفى و معقول اوّل مى باشد. (ر. ك . شرح مبسوط منظومه ، مرتضى مطهرى ).

67- ر. ك . به فطرت ، ص 49 ـ 63.

68- طه ، آيه 50.

69- ترجمه الميزان ، ج 2، ص 174، اقتباس .

70- فطرت ، شهيد مطهرى ، ص 20 ـ 30، اقتباس .

71- زمينه روان شناسى ، ريقا انكينسون ، ص 283.

72- فطرت ، مرتضى مطهرى ، ص 28 ـ 29.

73- اسـلام و روانـشـنـاسـى ، بـخـش عـواطـف ، مـحـمـد آل اسـحـق ـ فـطـرت بـنـيـان روان شـنـاسى اسلامى ، على اصغر احمدى ـ روان شناسى انگيزه و عواطف ، على پور مقدس ، اقتباس .

74- روان شناسى انگيزه ها و عواطف ، ص 81.

75- ر. ك . روان شـنـاسـى انـگـيـزه هـا و عـواطـف ، على پورمقدس ، بحث عواطف اسلام و روان شناسى ، محمد آل اسحق .

76- روان شـنـاسـى از ديـدگـاه غـزالى و دانـشـمـنـدان اسلامى ، عبدالكريم عثمان ، ترجمه محمدباقر حجتى ، ج 2، ص 40(ره )، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، اقتباس .

77- زمينه روان شناسى ريتال ، اتكينسون ، ترجمه محمد امينى ، ج (ره )، ص 99، اقتباس .

78- اسراء، آيه 84.

79- الميزان ، ج 3(ره )، ص 203، اقتباس .

80- در اين بخش ، از كتاب انسان و ايمان ، شهيد مرتضى مطهرى ، استفاده شده است .

81- امـام بـاقـر(ع ) در ايـن زمينه مى فرمود: ما خَلَقَ اللّهُ خَلْقا اَكْرَمَ عَلىَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ مُؤْمِنٍ لَاَنَّ الْمـَلا ئِكـَةَ خـُدّ امُ الْمـُؤْمـِنينَ خداوند مخلوقى شريفتر و بزرگوارتر از مؤ من خلق نكرده است زيـرا فـرشـتگان خدمتگزار مؤ منان هستند (ر. ك . بحار الانوار، ج 69، ص 19. انتشارات المكتبة الاسلامية )

--------------------------------------------------------------------------------

48

82- تين ، آيه 5.

83- جهان بينى اسلامى ، مرتضى مطهرى ، ص 247، انتشارات صدرا، قم ، اقتباس .

84- بقره ، آيه 30 ـ 33.

85- ر. ك . تفسير الميزان ، ج 1، ص 116 ـ 118، انتشارات جامعه مدرسين قم .

86- جهان بينى اسلامى ، مرتضى مطهرى ، ص 283.

87- ر. ك . معارف قرآن ، مصباح يزدى ، ص 360، انتشارات موسسه در راه حق ، قم .

88- ر. ك . تفسير نمونه ، ج 1، ص 121 ـ 122، انتشارات دار الكتب الاسلاميه .

89- تفسير الميزان ، ج 1، ص 115.

90- نـحـل ،آيـه 62 و آيـه هاى ديگرى نظير آيه هاى 14 سوره يونس و 69 سوره اعراف و غير اينها.

91- تفسير الميزان ، ج 1، ص 116؛ و معارف قرآن ، ص 366، اقتباس .

92- سجده ، آيه 7 ـ 9.

93- اسراء، آيه 85.

94- ر. ك . تـفـسـيـر نـمـونـه ، ج 17، ص 127 ـ 128؛ و مـعـارف قـرآن ، ص 356 ـ 358. ناگفته نماند كه روح ، شرط لازم در مسجود واقع شدن انسان است نه شرط كافى ، يعنى اگر روح نبود، انسان شايسته اين تقديس نمى شد، نه اينكه شرط يا شورط ديگرى ندارد.

95- بقره ، آيه 34.

96- حجر، آيه 29 ـ ص ، آيه 72.

97- قرآن كريم (از جمله در آيه 50 سوره كهف ) شيطان را از جنيان معرفى مى كند.

98- حـضـرت عـلى (ع ) در نـهـج البـلاغـه خـطـبـه قـاصـعـه مـى فرمايد: شيطان شش هزار سـال خـدا را بـنـدگـى كـرد كـه مـعـلوم نـيـسـت آيـا از سـال دنـيـا اسـت يـا از سال آخرت .

99- دربـاره چـگـونـگى امر به سجده و تمرّد شيطان ، به تفسير آيه هاى 26 ـ 43 سوره حجر و 71 ـ 85 سوره (ص ) رجوع كنيد.

100- ر. ك . تفسير الميزان ، ج 8، ص 20، انتشارات جامعه مدرسين قم .

101- اسراء ، آيه 70 .

102- قـامـوس قـرآن ، عـلى اكـبر قرشى ، ج 5 ، ص 191 ؛ و الميزان ، ج 13 ، ص 156 ، اقتباس .

103- الميزان ، ج 13 ، ص 158 .

104- ر . ك . تفسير نمونه ، ج 12 ، ص 198 ؛ و الميزان ، ج 13 ، ص 158 ـ 159 .

105- ر . ك . الميزان ، ج 13 ، ص 156 .

106- ر . ك . معارف قرآن ، ص 378 .

107- كـرامـت اخـتـيـارى ، چـنـانـچـه از نـامـش پـيـداسـت در ارتـبـاط كـامـل بـا اخـتيار و انتخاب انسان مى باشد . مراد از اختيار در اينجا بدين معناست كه انسان داراى جاذبه هاى درونى مختلفى است كه مى تواند يكى را بر ديگرى ترجيح داده و آن را انتخاب كند و اين اختيار ، ملاك تكليف انسان مى باشد ( ر . ك . معارف قرآن ، ص 374 ـ 392 ) .

108- شمس ، آيه 8 .

109- كهف ، آيه 29 ؛ بقره ، آيه 256 .

110- انشقاق ، آيه 6 .

111- بقره ، آيه 197 .

112- حج ، آيه 37 .

113- حجرات ، آيه 13.

114- تغابن ، آيه 16 .

115- قسمتى از مطالب اين بخش از كتاب كرامت در قرآن ، جوادى آملى ، ص 51 ، 65 ، 66 و 228 اقتباس شده است .

116- نحل ، آيه 96 ؛ و حج ، آيه 6 .

117- ر . ك . الميزان ، ج 13 ، ص 160 ـ 163 ، مؤ سسه الاعلمى للمطبوعات ، بيروت .

118- انبياء ، آيه 26 .

119- تحريم ، آيه 6 .

120- نحل ، آيه 49 ـ 50 ؛ و شورى ، آيه 5 .

121- انبياء ، آيات 27 ـ 28 .

122- واژه هاى (صَلْصال ) و (حَمَإ مَسْنُون ) در چهار آيه از قرآن ( حجر آيات 26 و 28 و 33 و رحـمـن ، آيـه 14 ) آمـده اسـت و بـه عـنـوان سـنـگ بـنـاى خـلقـت انـسـان مـطـرح شـده اسـت . صـلصـال بـه مـعـنـاى گـِل خشك ، و حَمَإ به معناى گل سياه بدبو ، و مسنون به معناى آميخته يا مصور مى باشد ( ر . ك . قاموس قرآن ، على اكبر قرشى ، ج 4 ، ص 146 ، دارالكتب الاسلاميه ) .

--------------------------------------------------------------------------------

49

123- تـفـسـيـر نـمـونه ، ج 11 ، ص 78 و ج 12 ، ص 199 ـ 200 ؛ و ج 17 ، ص 128 ، اقتباس .

124- الميزان ، ج 13 ، ص 164 ـ 165 ، اقتباس .

125- بحارالانوار ، ج 60 ، ص 299 ، اسلاميه .

126- اسفار ، ملا صدرا ، ج 1 ، ص 21 ـ 22 ؛ دار احياء التراث العربى ، بيروت .

127- انبياء ، آيه 16 .

128- مؤ منون ، آيه 115.

129- آل عمران ، آيه 191 .

130- بـرخى از آنها عبارتند از حج ، آيه 65 ؛ لقمان ، آيه 20؛ جاثيه ، آيات 12 ـ 13 ؛ ابراهيم ، آيات 32 ـ 33 .

131- لقمان ، آيه 20 .

132- الميزان ، ج 16 ، ص 229 ، مؤ سسه اعلمى للمطبوعات ، بيروت .

133- در قـرآن كريم ، آيه هاى زيادى وجود دارد كه در آنها تصريح شده همه موجودات آسمانى و زمـينى خدا را تسبيح و تقديس مى كنند . از آن جمله آيه هاى زير است : اسراء ، آيه 44 ؛ انبياء ، آيـه 79 ؛ نـور ، آيـه 41 ؛ رعـد ، آيـه 15 ؛ و آيـه اوّل سوره هاى حديد، حشر، جمعه ، تغابن و صف و غير آنها . براى تحقيق بيشتر به تفسير آيه هاى مزبور رجوع كنيد .

134- جهان بينى اسلامى ، مرتضى مطهرى ، ص 82 ـ 83 ، انتشارات صدرا ـ قم ، اقتباس .

135- ذاريات ، آيه 56 .

136- الميزان ، ج 18 ، ص 386 ، مؤ سسه اعلمى للمطبوعات ، بيروت ، اقتباس .

137- قاموس قرآن ، قرشى ، ج 4، ص 279.

138- المفردات فى غريب القرآن ، ص 319 و 223 ، دار المعرفة ، بيروت .

139- الميزان ، ج 18 ، ص 388 ، اقتباس .

140- همان .

141- تحف العقول ، تصحيح على اكبر غفارى ، ص 246 ، انتشارات جامعه مدرسين قم .

142- سباء ، آيه 13 .

143- بقره ، آيه 21 .

144- تحف العقول ، ص 246 .

145- طه ، آيه 114 .

146- تغابن ، آيه 1 .

147- نهج البلاغه ، ترجمه و شرح شهيدى ، خطبه 185 ، نشر سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى .

148- عرفان اسلامى ، حسين انصاريان ، ج 5 ، ص 91 .

149- اسرار عبادات ، جوادى آملى ، ص 39 ؛ گفتارهاى معنوى ، مرتضى مطهرى ، ص 74 .

150- مائده ، آيه 6 .

151- معارف قرآن ، مصباح يزدى ، ص 27، اقتباس .

152- بقره ،آيه 138 .

153- طه ، آيه 14 .

154- نور ، آيه 37 .

155- عنكبوت ، آيه 45 .

156- از جمله آيات 77 سوره فرقان و 60 سوره غافر و 186 سوره بقره و 8 سوره زمر و 12 سوره يونس و 62 سوره نحل مى باشد .

157- بحار الانوار ، ج 93 ، ص 300 ، چاپ المكتبة الاسلاميه ، تهران .

158- اصول كافى ، ج 2 ، ص 339 ، تصحيح آملى و غفارى ، چاپ المكتبة الاسلامية تهران .

159- ر . ك . بحار الانوار ، ج 68 ، ص 327 ـ 327 ، مؤ سسه الوفاء ، بيروت .

160- ر . ك . اصـول كـافـى ، تـرجـمـه كـمـره اى ، ج 3 ، ص 95 ، كـتـابفروشى اسلاميه تهران .

161- بحارالانوار ، ج 52 ، ص 122 ـ 123 .

162- قرب الاسناد ، ص 146 ، چاپ كتابفروشى نينوا ، تهران .

163- بحار الانوار ، ج 103 ، ص 17 ـ 18 ، انتشارات المكتبة الاسلامية ، تهران .

164- تـعـبـيـر بـهـتـريـن و بـرترين و نظاير آن در اين گونه روايات از باب مبالغه در تعبير و به معناى برترى نسبى است نه برترى مطلق .

165- مؤ من ، آيه 60 .

166- ر . ك . بقره ، آيه 34 ؛ ص ، آيات 73 ـ 78 .

--------------------------------------------------------------------------------

50

167- بقره ، آيه 264 .

168- كهف ، آيه 46 .

169- ر . ك . اصول كافى ، ترجمه و شرح سيد جواد مصطفوى ، ج 3 ، ص 197 .

170- منافقون ، آيه 9.

171- بحار الانوار ، ج 103 ، ص 16 ، المكتبة الاسلاميه ، تهران .

172- همان .

173- فـاطر ، آيه 15.لفظ غنى (بى نيازى ) در بسيارى از آيات تكرار شده است . از آن جـمـله ، آيـات 40 سـوره نـمـل و 38 سـوره مـحـمـد و 6 سـوره عـنـكـبـوت و 9 آل عمران و 8 سوره ابراهيم .

174- نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، خطبه 184 ، ص 611 ، انتشارات فقيه ، تهران .

175- فصلت ، آيه 46 .

176- حجر ، آيه 99 .

177- الميزان ، ج 12 ، ص 196 .

178- ر . ك . شـنـاخـت شـنـاسـى در قـرآن ، جـوادى آمـلى ، ص 156 ، چـاپ اهل بيت (ع ) قم ؛ اسرار عبادات ، جوادى آملى ، ص 255 و 271 ، انتشارات الزهرا (س ) ، قم .

179- اسرار عبادت ، ص 10 و 255 و 260 ، اقتباس .

180- انفال ، آيه 29 .

181- الميزان ، ج 9 ، ص 56 .

182- ر . ك . بـحـارالانوار ، ج 77 ، ص 45 . اين روايت در درس پانزده مورد استفاده قرار گرفت .

183- فاطر ، آيه 10 .

184- ر . ك . الميزان ، ج 17 ، ص 23 ـ 24 .

185- بقره ، آيه 165 .

186- اصول كافى ، ج 2 ، ص 83 ، چاپ دار الصعب و دار التعارف للمطبوعات ، بيروت .

187- اخـلاق حـسـنـه ، مـلا مـحـسـن فـيـض كـاشانى ، ترجمه محمد باقر ساعدى ، ص 205، انتشارات پيام آزادى ، تهران .

188- همان ، ص 207 ـ 208 .

189- معراج السعاده ، ص 16 .

190- بحارالانوار ، ج 10 ، ص 99 .

191- معراج السعاده ، ص 578 ، اقتباس .

192- مفاتيح الجنان ، شيخ عباس قمى ، مناجات خمس عشره ، مناجات المحبيّن .

193- اخلاق حسنه ، ص 212 .

194- رعد ، آيه 28 .

195- بحار الانوار ، ج 82 ، ص 193 ، چاپ المكتبة الاسلاميه ، تهران .

196- بحارالانوار ، ج 82 ، ص 193 ، چاپ المكتبة الاسلاميه ، تهران .

197- نـيـايـش ، ص 27 و 50 و 57 ، بـه نـقل از عبادت در اسلام ، صادقى اردستانى ، ص 94 و 100 ، انتشارات خزر ، تهران .

198- نـهـج البـلاغـه ، فـيـض الاسـلام ، خـطـبه 213 ، ص 703 ـ 705 ، انتشارات فقيه ، تهران .

199- مريم ، آيه 96 .

200- تـفسير فى ظلال القرآن ، سيد قطب ، ج 5 ، ص 454 ، دار احياء التراث العربى ، بيروت .

201- ر . ك . تفسير نمونه ، ج 13 ، ص 147 ـ 149 ، دار الكتب الاسلاميه ، تهران .

202- مـصـبـاح الشـريـعـه و مـفـتـاح الحـقـيـقـة ، تـرجمه و شرح حسن مصطفوى ، ص 453 ، انتشارات انجمن اسلامى حكمت و فلسفه .

203- الميزان ، ج 6 ، ص 162 ـ 163 و 182 ـ 184 و 190 ـ 191 ، اقتباس .

204- كليات حديث قدسى ، شيخ حر عاملى ، مترجم كاظمى خلخالى ، انتشارات فقيه كاظمى

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 7 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .