امام علي(ع) در قرآن

اين قضيه اي که حضرت علي در پاسخ به آن مردي که از ايشان پرسيده بودند که: چطور شما از تمامي پيامبران مقامتان بالاتر است و ايشان جواب دادند، درستي اين مطلب تا چه حد صحت دارد؟ چرا قرآن در جايي ذکر نکرده، يا از طرف خدا چيزي در اين مورد گفته نشده؟ اگر مقامشان اين قدر بالاست، خدا هم مانند تمامي پيامبران دستور مي داد که هدايت امت را بر عهده گيرند و اين قدر جنگ و جدل هم نبود؟

1. با توجه به روايات ديگري که دراين مورد داريم شايد بتوان گفت ترديدي درصحت آن باقي نمي ماند.
2.اينکه خداوند درجايي مقام وموقعيت حضرت علي(عليه السلام)را ذکر نکرده است کاملا غلط است وآيات زيادي مانند آيه ولايت (مايده-55) و آيه ليلة المبيت (بقره- 207) وآيه مباهله(آل عمران -61) که دراين آيات وآيات بسياري بنا به تفاسير موجود حتي از اهل سنت،راجع به امير المؤ منين علي عليه السلام است درآيه مباهله راجع به پنج تن آل عبا واينکه علي عليه السلام نفس پيامبر است تفسير وتإويل شده است.
اما اينکه در قرآن تصريح به نام حضرت علي عليه السلام نشده است دلايل قابل قبولي دارد بعضي از آن دلايل را شايد بتوان چنين گفت :
1- بنا نبوده که از زبان قرآ ن بيان شود چنانکه بسياري از دين از زبان رسول الله بيان شده بدون آنکه در قرآ ن کو چکترين ذکري از آنها شده باشد.
2- رسول الله نام و موقعيت ومقام حضرت علي عليه السلام را درنزد خداوندو خودش ودين متواترا ومکررا بيان کرده ودر کتب روايي اهل سنت ضبط است.
3- احاديث زيادي مانند حديث غدير ،و حديث ثقلين که جمع کثيري ازاکابر علماء اهل سنت حديث ثقلين را در روز غدير خم ثبت نموده اند مانند ابو عبدالرحمن عبدالله بن احمد بن حنبل درمستدرک وحاکم در مستدرک و...گوياي اين حقيقت برتري علي عليه السلام برديگران است و تسليم شدن مردم دراوامر رسول الله وباور کردن اينکه اوجز وحي چيزي نمي گويد، اين مردم در معرض امتحان الهي قرار داده است.
4- اهتمام دين بر عدم تحريف قرآن توسط معاندين ومنافقين و... گرفتن بهانه از ايشان دليل ديگري است از تصريح ننمودن نام علي عليه السلام درقرآن است.
حل اين مسأله در گرو كاويدن روش قرآن در معرفى امام على(ع) و ديگر ائمه هدى(ع) و پى جويى راز اين مسأله است. در اين باره بحث را از چند محور پى مى‏گيريم:
يك. شخص يا شخصيت‏
اصولاً روش قرآن در بسيارى از موارد بيان اصول، قواعد شاخص‏ها و معيارهاست، نه امور جزئى. در رابطه با امامان معصوم - به ويژه اميرمؤمنان(ع) و اهل بيت پيامبر(ص) شيوه قرآن اين است كه عمدتاً آنان را با معرفى «شخصيت» ممتاز و برجستگى‏هايشان بشناساند، نه از طريق معرفى شناسنامه‏اى. اين شيوه حكمت‏هاى متعددى دارد كه در خلال مباحث به بعضى از آنها اشاره خواهد شد.
دو. اهل بيت در قرآن‏
قرآن در موارد متعددى، پرده از امتيازات و ويژگى‏هاى مربوط به شخصيت حقيقى و حقوقى اهل بيت(ع) و به ويژه اميرمؤمنان(ع) برداشته است؛ برخى از اين آيات مانند آيه ولايت در مباحث پيشين گذشت. آيات متعدد ديگرى نيز در اين باره وجود دارند، از جمله:
2-1. «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً»؛ انسان (76)، آيه 9.؛ «و بر دوستى خدا به فقير و اسير و يتيم طعام مى‏دهند». مفسران بزرگ شيعه و سنى آورده‏اند: اين آيه در شأن على بن ابى‏طالب(ع) و اهل بيت ايشان است و مسئله روزه‏دارى حضرت على(ع) و اعضاى خانواده آن حضرت و نيز دادن افطار خود به مسكين، يتيم و اسير در سه شب متوالى به طور متواتر نقل شده است.
2-2. «...إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهل الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»؛ احزاب (33)، آيه 33.؛ «همانا خدا مى‏خواهد كه هر رجس و آلايشى را از شما [ خانواده نبوت‏] دور سازد و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند».
نفى هرگونه رجس و آلايش در آيه مساوى با عصمت است. در خصوص اين آيه مقالات و كتاب‏هاى متعددى نگاشته شده و در اينكه شامل حضرت على(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسين(ع) است، نزد شيعه و سنى اختلافى نيست. تنها اختلاف در شمول آن نسبت به همسران پيامبر(ص) است. علماى شيعه و برخى از اهل سنت (مانند امام شافعى)، به استناد ادله متعددى از جمله قرائن موجود در آيه و آيات و قبل بعد از آن شمول آن را نسبت به همسران پيامبر(ص) رد كرده‏اند.
2-3. در آيه مباهله قرآن حضرت على(ع) را به عنوان نفس پيامبر(ص) معرفى كرده است. آيات ديگرى نيز وجود دارد كه به همين موارد اكتفا مى‏كنيم. در آيه اول اوج ايثار در شدت نياز، در آيه دوم طهارت مطلق از هر كژى و كاستى و عيب و گناه (عصمت) و در آيات پيش گفته مانند آيه ولايت تلفيق دو عبادت بزرگ با يكديگر، همراه با اوج اخلاص و خدادوستى نمايان شده است. هم چنين آيات ولايت و ابلاغ و اكمال دين به شخصيت حقوقى يعنى ولايت اميرمؤمنان(ع) توجه داده‏اند.
سه. چگونگى معرفى شخصيت‏
چنان كه گذشت قرآن به جاى معرفى شناسنامه‏اى رويكرد معرفى شخصيت را برگزيده است. افزون بر آن در چگونگى معرفى شخصيت اهل بيت بويژه در عرصه شخصيت حقوقى، متد و شيوه خاصى دارد كه مى‏توان آن را «آشكار گويى در عين رمزگونگى» نام نهاد. به عنوان مثال آيه تطهير، ابلاغ و اكمال و... در لابلا و در لفاف مطالب ديگرى بيان شده است، هرچند قرائن و دلايل محكمى از نظر تاريخى و هم در مضمون و سياق آيات وجود دارد كه ارتباط قطعى آنها را با شخصيت حقيقى يا حقوقى اهل بيت(ع) روشن مى‏سازد. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 886-852، و ج 25، ص 193-185 و -288 302.
چهار. حكمت روش قرآن(ع)
شيوه ذكر شده حكمت‏هاى متعددى دارد؛ از جمله:
4-1. انگشت گذاشتن روى اشخاص در مواردى، چندان نقشى در روشنگرى ندارد؛ بلكه در نهايت به نوعى پيروى كوركورانه مى‏كشاند. البته اين مانع نيست كه در موارد بايسته، افراد نيز معرفى شوند؛ ولى اساساً معرفى شخصيت، معرفى الگوها است و در نتيجه جامعه را به جاى گرايش‏هاى تعصب آميز جاهلانه، به سمت تعقّل، ژرف‏انديشى و توجّه به ملاك‏ها، فضايل و امتيازات واقعى سوق مى‏دهد.
4-2. معرفى شخصيت زمينه‏ساز پذيرش معقول است؛ در حالى كه معرفى شخص در بعضى موارد موجب دافعه مى‏شود. اين روش، به ويژه در شرايطى كه شخص از جهاتى تحت تبليغات سوء قرار گرفته و يا جامعه به هر دليلى آمادگى پذيرش وى را ندارد، بهترين روش است. اين مسئله دقيقاً در مورد اميرمؤمنان(ع) وجود داشته است.
براى شناخت درست اين موضوع بايد شرايط و ويژگى‏هاى جامعه اسلامى در زمان نزول قرآن را در نظر گرفت تا در پرتو آن، بتوان به درك صحيحى از مسئله نايل آمد. بررسى دقيق اين مسئله از گنجايش اين نوشتار خارج است؛ ليكن به اختصار مى‏توان گفت به استثناى اندكى از مؤمنان برجسته، اكثريت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بيت(ع) - به ويژه حضرت على(ع) پذيرش لازم را نداشتند. پيامبر(ص) نيز در مقاطع مختلف، با دشوارى‏هاى زيادى، آن حضرت را مطرح مى‏ساخت و در هر مورد، با نوعى واكنش منفى و مقاومت رو به رو مى‏شد. دلايل اين امر متعدد است؛ از جمله:
الف. بسيارى از مخالفان، كسانى بودند كه تا مدتى پيش، در صف معارضان اسلام قرار داشتند و روياروى خود، شمشير امام على(ع) را ديده و از همان زمان كينه وى رابه دل گرفته بودند. حضرت فاطمه زهرا(س) يكى از علل روى گردانى مردم از آن حضرت را همين نكته (نكير سيفه) بيان فرموده است.
ب. تفكرات و سنت‏هاى غلط جاهلى، هنوز بر انديشه مردم حاكم بود و آنان امورى مانند گرايش‏هاى قبيله‏اى، مسئله سنّ و ... را در امور سياسى دخيل مى‏دانستند. لذا مثلاً به بهانه جوان بودن حضرت على(ع)، وى را چندان شايسته براى رهبرى جامعه نمى‏دانستند.
ج. تفكّرى خطرناك در سطح جامعه تبليغ مى‏شد، مبنى بر اينكه پيامبر(ص) درصدد است خويشان خود را براى هميشه، بر مسند قدرت و حكومت بنشاند. در اين راستا خدمات ارزنده آن حضرت را نوعى بازى سياسى تفسير مى‏كردند كه براى چنگ اندازى به حكومت، براى خود و اهل بيت‏اش انجام داده است. بازتاب اين مسأله در برخورد جابر بن نضر يا حارث بن النعمان الفهرى با پيامبر(ص) پس از واقعه غدير بنگريد: پاسخ پرسش 18. و نيز در خسنان يزيد پس از شهادت امام حسين(ع) كاملاً روشن است. در منابع تاريخى آم‏ده است كه چون سر مبارك حضرت امام حسين(ع) را نزد يزيد آوردند در ضمن اشعارى چنين گفت:

لعبت هاشم بالملك فلاخبر باء ولا وحى نزل‏

[بنى‏]هاشم چند روزى با حكومت بازى كردند و هر چه بود بازى‏هاى سياسى بود و نه خبرى از آسمان آمده و نه وحيى نازل شده بود.
ميرزا محمد تقى لسان الملك، ناسخ التواريخ، ج 6، ص 339، قم: محمدى، بى‏چا، بى‏تا.
اكنون اين سؤال پديد مى‏آيد كه در چنين وضعيتى، تا چه اندازه صلاح بود نام آن حضرت و يا امامان معصوم بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذكر شود؟
ممكن است كسى با خود بينديشد كه اگر چنين شده بود، ريشه اختلافات از بن كنده مى‏شد و امت اسلامى يكپارچه و هم‏آوا شده، راه هدايت را پيشه مى‏ساخت؛ زيرا قرآن مورد قبول همه است و در آن اختلافى نيست. اما آيا واقعيت چنين بود؟ هرگز! زيرا:
اولاً، موارد مختلفى در قرآن هست كه عليرغم بيان صريح يك مسأله باز در ميان مسلمانان اختلاف وجود دارد؛ از جمله: مسأله مسح پا در نماز كه قرآن به صراحت فرموده است: «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ»؛ مائده (5)، آيه .؛ «سر و پاهاى خود را تا برآمدگى دو پاها مسح كنيد». ولى در عين حال اهل سنت به جاى مسح، پاهاى خود را مى‏شويند. اين گونه مخالفت‏ها و اجتهادات در برابر قرآن يا سنت قطعى و معتبر بسيار زياد است.
علامه كاشف الغطاء در كتاب «الاجتهاد و النص» هفتاد مورد از اجتهادات خلفا در برابر نصوص صريح قرآنى يا سنت نبوى(ص) را با مستندات دقيق آنها ذكر كرده است. بنگريد: امام خمينى، كشف الاسرار، ص 120-112، تهران، نشر. بررسى اوضاع اجتماعى آن زمان نشان مى‏دهد كه اين خطر به طور جدى وجود داشت كه بر سر مسئله امير مؤمنان(ع)، اساس اسلام و قرآن به خطر افتد و اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مى‏آمد، اين مشكل وجود داشت كه طيف عظيمى - كه در جامعه، پايگاه تبليغاتى وسيعى داشتند و در صدر اطرافيان پيامبر(ص) نيز بودند به خاطر انگيزه‏هاى سياسى رسالت آن حضرت و قرآن را يكسره نفى و انكار كنند و خطر جدى براى اساس اسلام و قرآن بيافرينند!!
شايد اين مسئله اغراق آميز بنمايد؛ اما رخدادهاى مهم تاريخى، به خوبى از اين نكته پرده برگرفته است. در اينجا تنها به ذكر يك نمونه - كه در منابع تاريخى مهم اهل تسنن آمده و از مسلمات تاريخى است اكتفا مى‏شود:
همه مورخان برجسته آورده‏اند كه چون پيامبر(ص) لحظات آخر عمر خويش را مى‏گذراند، درخواست قلم و لوحى نمود تا سندى براى امت به يادگار نهد كه هيچ‏گاه به انحراف و گمراهى گرفتار نشوند. اين درخواست براى اطرافيان كاملاً روشن و هدف از آن - با توجه به موضع گيرى‏هاى پيشين پيامبر(ص) واضح بود. در اين هنگام خليفه دوم بانگ برآورد: «ان الرجل ليهجر!»؛ عبدالرحمن احمد، البكرى، من حياة الخليفة عمر بن الخطاب، صص 101-107.؛ «همانا اين مرد بر اثر شدّت تب هذيان مى‏گويد!!»
شگفتا! مگر خداوند در قرآن نفرموده است: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ ...»؛ «و او [ پيامبر] از سر هوس سخن نمى‏گويد، سخن او جز آنچه وحى مى‏شود نيست» نجم (53)، آيات 3 و 4.
؛ پس چرا پيامبر خدا و سخنگوى وحى در خانه‏اش و نزد عزيزترين و بهترين حاميانش، اين چنين جسارت آميز مورد طعن قرار مى‏گيرد و كار به جايى مى‏رسد كه از تصميم خود منصرف مى‏شود! زيرا پافشارى بر تصميم خود خطرى بزرگتر در پى دارد.
عمربن الخطاب در گفتگويى با ابن عباس گفت ما از روى دلسوزى براى اسلام على(ع) را به حكومت انتخاب نكرديم. اين كه خليفه در اين سخن و اين كار مخلصانه عمل كرده يا نه بحث ديگرى است، اما آنچه سخن خليفه به خوبى گواهى مى‏دهد اين است كه قريش از اين كه امامت در خاندانى باشد كه نبوت در آن بوده به شدت ابا داشته است.
استاد مطهرى در اين باره مى‏فرمايد:
«در ميان تمام فرمان‏هاى الهى هيچ دستورى مانند مسئله خاندان پيامبر و امامت اميرمؤمنان از جهت اجرايى كم شانس نبود زيرا به جهت تعصبات حاكم بر جامعه آن عصر آمادگى پذيرش اين مسئله وجود نداشت. امكان تمرد از دستور حضرت وجود داشت. با اين كه به پيامبر اكرم دستوراتى درباره اميرمؤمنان مى‏رسيد حضرت همواره نگران بودند منافقينى كه قرآن پيوسته از خطر آنها ياد مى‏كند به بهانه سپردن منصب‏ها و امتيازات ويژه به خويشاندان به تبليغات منفى بپردازند.
در صورتى كه سيره پيامبر در زندگى اجتناب از اختصاص امتياز ويژه براى خود و خاندانش بود و شايد سر به كارگيرى اين شيوه در قرآن يعنى در عين عدم صراحت گويا و آشكار سخن گفتن اين باشد كه از يك سو آيات مذكور دربردارنده قرينه‏ها و نشانه‏هايى است كه هر انسان منصف و بى‏غرضى ارتباط آنها با اهل بيت را درك مى‏كند و از سوى ديگر، تلاش شده مطلب به صورتى بيان شود كه آنهايى كه قصد تمرد و نافرمانى دارند تمردشان به نافرمانى صريح و آشكار در مقابل قرآن و اسلام منجر نشود» بنگريد: شهيد مطهرى، امامت و رهبرى، ص 160-152..

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
7 + 9 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .