ارتباط طينت سجينی با نفس اماره

سلام خسته نباشيدارتباط طينت سجين با نفس اماره وهمچنين طينت عليين با نفس لوامه ومطمينه چگونه است باتشكرخدانگهدار

با عرض سلام. دو پاسخ تقديم مي شود. پاسخ نخست: نفس اماره در طينت سجيني موثر تر ميتواند باشد تا طينت علييني ، هرچند كسي كه داراي طينت سجيني است ميتواند به مقام نفس مطمئنه نايل شود .(هرچند اين مسير براي او دشوارتر بوده در مقابل اجر و اثرش بيشتر است ) و كسي كه داراي طينت علييني است نيز هم داراي نفس اماره و هم لوانه و هم مطمئنه است . هرچند شايد مقاومت او درمقابل نفس اماره بيشتر است و مسيرش به سوي تحقق نفس مطمئنه راهوار تر . براي روشن شده پاسخ لازم است درخصوص مفاهيمي كه درمتن سوال وجود دارد توضيحاتي ارائه شود : مطلب اول: نخست بايد دانست؛ آنچه به صراحت در آيات و روايات آمده، اختيار انسان و تأثير اعمال او در دنيا و آخرت است. مانند «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا»؛ (انسان، آيه 3). و حتي گاهي از تأثير اعمال انسان درجلب لطف خدا و يا محروميت از لطف خدا سخن به ميان آمده «ان عدتم عدنا...» از اين رو درباره روايات طينت و سعادت و شقاوت و... لازم است با روشن بيني و جامع نگري قضاوت كرد تا بديهيات مخدوش نشود. از آن جمله اين گونه روايات را براساس اقتضائيت دانست مانند عوامل ژنتيكي و محيطي كه به طور معمول اثر خود را خواهند گذاشت. البته انسان توانايي آن را دارد كه آثار ژنتيكي و محيطي را به حداقل برساند و يا از راه هاي ديگر آسيب هاي آن را جبران كند. به همين جهت در برابر روايات طينت، روايات بدا و لوح محو و اثبات مطرح مي شود (طباطبايي، محمد حسين، پرسش و پاسخ ها در محضر علامه، صص 48 - 58). نكته مهم ديگر اين كه در تبيين روايات طينت بايد به اين نكته معرفتي توجه كرد كه برخي صفات خداوند هم صفات ذات است و هم صفات فعل مانند علم و اراده البته با توجه به مراتب مختلف؛ در مرتبه فعل، مجموعه عوامل از آنجمله اراده و اختيار خود انسان مظهر اراده فعلي خداوند است يعني عوامل مختلف به اضافه اراده خود انسان علت تامه براي تحقق فعلي و سزاواري پاداش و عذاب مي شود. با درك اين نكته دقيق مي توان به روشن بيني رسيد به طوري كه هم جايگاه اختيار انسان محفوظ مي ماند و هم تجلي اراده خدا بدون جبر و حلول و اتحاد معنا پيدا مي كنند. براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي كنيم: 1. اين ادعا كه بهشتيان از ازل براي بهشت و جهنميان براي جهنم آفريده شده اند، با آموزه هاي مسلم ديگر ديني، ناسازگار است كه به برخي از آنها اشاره مي شود: الف. قضا و قدر: روشن ترين معناي قضا و قدر كه به كارهاي اختياري انسان مربوط مي شود، نظام مند و سيستماتيك بودن جهان هستي است (قضا فعل خداوند و قدر مشكل جريان دستگاه هستي است). بدين توضيح كه در دستگاه پهناور هستي، خداوند ميلياردها عوامل و پديده ها را به جريان انداخته، كه گاهي براي انسان روشن، و ديگرگاه، تحت محاسبه او قرار نمي گيرند. چنين تفسيري از قضا و قدر، نه تنها انسان را در كارهاي خود مجبور نمي كند، بلكه او را وامي دارد تا در راه افزايش صدمات خود كوشيده، با تحت محاسبه درآوردن آنها در زندگي خود، گستره موفقيت خود را فزوني بخشد؛ وانگهي، اراده و اختيار انسان نيز در ردونه عوامل و پديده هاي مزبور قرار دارد. ب. اختيار انسان: بي ترديد انسان موجودي مختار بوده و در بستر كارهاي اختياري، خود را به سعادت حقيقي و يا نقطه مقابل آن خواهد رساند. افزون بر آن كه انسان، اين حقيقت را در باطن و درون خود مي يابد، از منظر استدلال عقلي نيز، مكلف و مسؤول بودن انسان تنها در پرتو اختيار معنا پيدا مي كند؛ وانگهي آيات قرآن نيز بر آن گواهي مي دهند از جمله: «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» V(دهر، آيه 3). «و ان ليس الانسان الا ما سعي و ان سعيه سوف يري ثم يجزاه الجزاء الاوفي» (نجم، آيه 41). و آيات مشابه ديگر. پيداست آيات مزبور، تنها در پرتو مختار بودن انسان، توجيه پذير است. نتيجه آن كه بهشت و جهنم، ثمره تلاش خود انسان بوده و دست يابي به آن، وامدار اعمال اختياري خود اوست. 2. در كنار آيات اشاره شده آياتي نيز وجود دارند مانند آيه 82 سوره مبارك اسراء كه مي فرمايد: «قل كل يعمل علي شاكلته فربكم اعلم بمن هو اهدي سبيلا؛ بگو، هر كس مطابق با روش (و خلق و خوي) خود عمل كرده و پروردگارتان كساني را كه راهشان نيكوتر است بهتر مي شناسد» ولي در توضيح آيه شريفه مزبور بايد گفت: گو اين كه ميان ملكات نفساني، احوال روح و ويژگي هاي دروني انسان و رفتارهايش، گونه اي پيوستگي وجود دارد، ولي در همان حال، از مرز اقتضاء تجاوز نكرده و اثرش تا بدان جا نيست كه انسان را به انجام كارهايي مناسب با آن ويژگي ها مجبور نمايد؛ به طوري كه ترك آن كارها را محال نمايد. به ديگر سخن، اثر صفات دروني، علت تامه رفتارهاي انسان نيست. آياتي كه دين را امري فطري دانسته كه آفرينش تبديل ناپذير انسان از آن خبر مي دهد نيز بر اين حقيقت گواهي مي دهند؛ چرا كه معنا ندارد از يك سو فطرت آدمي او را به سوي دين حق و سنت معتدله دعوت كرده، از ديگر سوي، آفرينش او وي را به سوي شر و فساد و انحراف فرا بخواند، آن هم به گونه عليت تامه و تخلف ناپذيرد. 3. سخن آخر آن كه خود مرحوم علامه طباطبايي در تفسير آيه 82 سوره مباركه اسراء، تصريح مي كند: «اين كه بعضي گفته اند سعادت و شقاوت، از لوازم ذات بوده و هرگز از آن تخلف نمي پذيرد... و يا اين كه گفته اند مسأله سعادت و شقاوت، قضاي ازلي الهي بوده و دعوت پيامبران نيز تنها براي اتمام حجت است، حرف غلطي است، ... زيرا در اين صورت حتي اتمام حجت انجام گرفته در دعوت نيز لغو بوده، بلكه حجت مزبور به نفع مردم و عليه خداوند متعال مي بود؛ چرا كه او خود، شقي را شقي، آفريده و يا از ازل شقاوت را برايش نوشته است پس، همين كه مي بينيم خداوند متعال عليه خلق، حجت اقامه مي كند، بايد بفهميم كه هيچ يك از سعادت و شقاوت، ضروري و لازمه ذات كسي نيست؛ بلكه از آثار اعمال نيك و بد او و اعتقادات حقه و باطله است» (علامه محمد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج 13، ص 190، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت 1972). براي مطالعه بيشتر ر.ك: 1. جبر و اختيار، مرحوم علامه محمد تقي جعفري 2. جبر و اختيار، استاد جعفر سبحاني 3. الميزان في تفسير القرآن، ج 7، ص 18 به بعد و نيز ج 3، ص 12 به بعد و اما درباره برخي روايات كه از طينت و سرشت اوليه انسان سخن به ميان آمده گفتني است: «طينت» بر وزن فعلت از واژه «طين» گرفته شده و آن به معناى گل است؛ زيرا گل ماده آفرينش انسان است: «هو الذى خلقكم من طين؛ او است آن كه شما را از گل آفريد»، (انعام، آيه 2). «طينت» بر وزن فعلت به معناى سرشت اوليه آمده است. بنابراين «طينت» به معناى خميره، سرشت و طبع است. «طين» مبدأ وجود و زندگى مادى انسانى است؛ اما مبدأ زندگى معنوى و روحانى آدمى، روح او است: «نفخت فيه من روحى؛ از روح خود در او دميدم)، (حجر، آيه 29؛ ص، آيه 72). پس انسان دو جنبه دارد: يكى جنبه مادى او كه از آن به «طينت و سرشت» تعبير مى‏شود و ديگرى جنبه معنوى او كه از آن به «فطرت و نفس مستوى» تعبير مى‏شود. در ميان روايات، اخبار بسيارى وجود دارد (كه به روايات «طينت» مشهور است). تفسير اين روايات و فهم و درك آنها، مشكل‏تر از آن است كه در توان هر كس باشد. از اين رو برخى گفته‏اند كه اين روايات، با آيات قرآن مخالف بوده و بايد كنار گذاشته شوند و برخى ديگر بيان داشته‏اند كه اين روايات، موجب جبر است كه آن نيز عقلاً باطل مى‏باشد. عالمان و دانشمندان شيعه، پاسخ‏هاى متعددى به اين اشكالات داده و سعى كرده‏اند كه روايات را با توجه به مضمون آنها و با كمك آيات و روايات ديگر تفسير كنند. شايد بهترين تفسير اين روايات از مرحوم علامه طباطبايى(ره) در تفسير «الميزان» باشد. ايشان مى‏فرمايند: رواياتى كه در باب طينت آمده، پنج دسته است: دسته اول احاديثى است كه اجمالاً دلالت دارند كه خداوند متعال انسان‏ها را در موقع آفرينش، به دو گونه آفريده است: گروهى سعادتمند و گروهى اهل شقاوت. تفسير اين روايات روشن است. اين روايات دلالت دارند كه اجمالاً نوع انسان به قضاى الهى بر دو گونه است: سعيد و شقى. اما اين كه چه كسانى سعيد و چه كسانى شقى‏اند، به اختيار خود آنان است. برخى به حسن اختيار خود، راه هدايت و سعادت را طى كرده، سعادتمند مى‏شوند و برخى به سوء اختيار خود راه ضلالت و شقاوت را طى مى‏كنند و شقى مى‏شوند. درست مثل اين كه مى‏گوييم: دانش‏آموزان اين مدرسه، دو گونه هستند: برخى درسخوان‏اند و قبول مى‏شوند و برخى تنبل‏اند و مردود مى‏شوند. دسته دوم: رواياتى كه به تفصيل دلالت دارند بر اين كه برخى از انسان‏ها، از گل بهشت خلق شده و سرانجام به بهشت مى‏روند و برخى از گل جهنم خلق شده و به آن جا باز مى‏گردند. دسته سوم: رواياتى كه خلقت انسان را به آب گوارا يا آب تلخ و شور منتسب مى‏كنند. دسته چهارم: رواياتى كه برگشت اختلاف در آفرينش انسان‏ها را به اختلاف در نور و ظلمت مى‏دانند. روايات اين سه دسته بسيار است و مرحوم علامه طباطبايى در تفسير شريف الميزان (ج 8)، نمونه‏هايى از آنها را ذكر كرده است. اما تفسير صحيح اين روايات چيست؟ 1. شايد بگوييم منظور سعادت و شقاوت ذاتى انسان‏ها است؛ يعنى، برخى ذاتا و حقيقتا از بدو آفرينش و در رحم مادر، سعادتمند و برخى ذاتا و حقيقتا، از بدو آفرينش و در رحم مادر، اهل شقاوت‏اند. مسلما معناى روايات چنين نيست؛ زيرا اين معنا با مالكيت و قدرت مطلقه الهى سازگار نيست و ذاتى به اين معنا كه خداوند تعالى نيز نتواند آن را تغيير دهد، درست نمى‏باشد. 2. شايد منظور از ذاتى، معنايى باشد كه در گزاره «زوجيت ذاتى چهار است» مورد نظر است. توضيح اين كه در بحث رياضيات مى‏گويند: عدد چهار زوج است. و زوجيت ذاتى عدد چهار است. منظور اين است كه هرگاه چهار موجود شد، به واسطه آن، زوجيت هم مى‏آيد. اما اگر چهار معدوم بود، زوجيت هم معدوم مى‏شود. به عبارت ديگر اگر عدد چهار نباشد، اصلاً زوج و فرد هم مطرح نيست؛ زيرا زوجيت، وصف چهار است و وقتى خود موصوف نباشد، وصفش هم نيست. مثال ديگر اين كه وقتى آتش آمد، حرارت هم با آن مى‏آيد. فلاسفه اسلامى مى‏گويند كه خداوند متعال، آتش را موجود مى‏كند و براى ايجاد حرارت نياز به جعل جديد نيست؛ يعنى، همين كه خداوند آتش را موجود كرد، حرارت نيز با آن مى‏آيد؛ زيرا حرارت ذاتى آتش است. پس حرارت و زوجيت لازمه آتش و چهار است. و اگر آتش و عدد چهار نبودند، حرارت و زوجيت هم موجود نمى‏شوند و به محض اين كه آنها موجود شدند، وصفشان هم كه لازمه آنها است، موجود مى‏شوند (بدون اين كه نياز به جعل جداگانه داشته باشند اين را مجعول مع الواسطه مى‏گويند). اما آيا سعادت و شقاوت به اين معنا ذاتى انسان‏ها است، يعنى، برخى از انسان‏ها به محض اين كه در رحم مادر موجود و از طرف حضرت حق آفريده مى‏شوند، سعادتمند و برخى ديگر اهل شقاوت مى‏شوند؟ به عبارت ديگر سعادت و شقاوت، لازمه موجود شدن اين انسان‏ها است؟ پاسخ اين سؤال نيز منفى است و دلايل متعدد براى نفى اين معنا وجود دارد. گفتنى است كه بهترين راه تفسير آيات قرآن، مراجعه به خود آيات قرآن است. و بهترين راه تفسير روايات، مراجعه به خود روايات است. در آيات و روايات، موارد متعددى وجود دارد كه نشان مى‏دهد كه در معناى اين روايات، چنين تصورى نيست: اول: تفسير روايات به اين كه «سعادت و شقاوت لازمه انسان‏ها است»، با تعاليم پيامبران سازگار نيست و با اصل هدايت - كه هدف آنان است - نمى‏سازد، زيرا اگر برخى از انسان‏ها ذاتا سعادتمند و برخى ذاتا اهل شقاوت باشند، و ذاتى هم اختلاف‏پذير و تخلف‏پذير نيست، در نتيجه بعثت پيامبران لغو مى‏شود؛ زيرا گفتارهاى آنان بر سندان كوبيدن است. هم عقل و هم نقل، صريحا با اين سخن كه مردم ذاتا چنين هستند، مخالف است. دوم: در زندگى خود و تاريخ، ديده‏ايم و خوانده‏ايم كه افراد بسيارى در ابتدا صالح بودند و بعد فاسد شدند. بسيارى ديگر نيز از ابتدا فاسد بودند و بعد صالح شدند. سوم: اگر سعادت و شقاوت ذاتى انسان‏ها باشد، توبه بى معنا مى‏شود؛ زيرا در اين صورت راه تغيير باز نيست. اما دعوت فراوان آيات و روايات به توبه، نشان مى‏دهد كه سعادت و شقاوت ذاتى نيست و تغيير در انسان‏ها امكان‏پذير است. چهارم: اگر كسى بالذات سعيد يا شقى بود، اصل تعليم و تربيت و تأثيرپذيرى آن بى معنا خواهد بود و اين همه تأكيد و كوشش انسان‏ها در امر تعليم و تربيت بيهوده مى‏باشد. پنجم: خداوند متعال كسى را «بد» نيافريده است؛ چنان كه قرآن مى‏فرمايد: «فطرة الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله؛ فطرتى كه خداوند، انسان‏ها را بر آن آفريده، دگرگونى در آفرينش الهى نيست»، (روم، آيه 30). اين كه مى‏فرمايد: «دگرگونى در آفرينش الهى نيست؛ يعنى، خداوند متعال هيچ كس را بدون فطرت نيافريده است. هم چنين در قرآن آمده است: «و نفس و ما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها؛ قسم به نفس آدمى و آن كه آن را منظم ساخته سپس فجور (گناهان) و تقوا (خير) را به او الهام كرده است»، (شمس، آيه 7 و 8). پس چنين نيست كه عده‏اى ذاتا به بدى و گناه تمايل داشته باشند و با شقاوت خلق شوند و گروهى نيز ذاتا به خوبى و تقوا تمايل داشته باشند و با سعادت آفريده شده باشند؛ زيرا هر كس داراى فطرت و نفس ملهمه است كه كارهاى خوب و بد را به او الهام مى‏كرد و او را به سمت خوبى‏ها و پاكى‏ها سوق مى‏دهد. پس روشن شد كه معناى اين دسته از روايات، اين نيست كه برخى ذاتا اهل شقاوت و گروهى ذاتا اهل سعادت‏اند و طينت علت تامه براى رفتار و اعمال انسانى است. اگر روايات «طينت» را بررسى كنيم، متوجه خواهيم شد كه همگى به جنبه مادى آفرينش انسان (آب و هوا، خاك، وراثت، محيط خانوادگى و اجتماعى) توجّه دارند. حتى رواياتى كه اشاره دارند كه برخى از انسان‏ها از طينت بهشتى يا عليين و برخى از طينت جهنم يا سجين آفريده شده‏اند، منظور بهشت و جهنمى نيست كه در قيامت ظهور مى‏كند؛ زيرا بهشت و جهنم آخرتى اصولاً از سنخ ماده و جهان مادى نيست؛ بلكه احتمال دارد معناى اين دسته از روايات، اين باشد كه برخى از ماده پاك زمينى و عده‏اى از ماده ناپاك زمينى آفريده شده‏اند. گروهى نيز مركّب از طينت پاك و ناپاك‏اند. پس پيام روايات طينت، اين است كه آب و هوا، خاك، وراثت و محيط خانوادگى و اجتماعى، زمينه‏ساز سعادت و شقاوت‏اند؛ يعنى، آب و هوا و فضاى خوب، محيط خانوادگى و اجتماعى خوب و تربيت خوب به منزله مواد اوليه خوب است و سعادت انسان با اين مواد اوليه ارتباط دارد. همچنين محيط مناسب، آب و هوا و خاك نامناسب و... به منزله مواد اوليه ناپاك مى‏باشد و شقاوت انسان با اين مواد اوليه ارتباط دارد. به عبارت ديگر مواد اوليه زمينه است، نه علت تامه؛ زيرا از هر دو طرف موارد متعدد نقض مشاهده مى‏شود؛ مثلاً در يك خانواده، دو برادر كه از جهت تمام مواد اوليه يكسان هستند، يكى امام معصوم مى‏شود، (امام حسن عسكرى(ع)) و ديگر جعفر كذاب از كار در مى‏آيد؛ يكى كميل بن زياد نخعى از اصحاب خاص امام على(ع) و ديگرى حارث بن زياد نخعى، قاتل فرزندان حضرت مسلم مى‏شود؛ يكى عالم و دانشمندى مهذب و ديگرى جاهلى بى تقوا در مى‏آيد. در اين موارد شرايط يكى است، زمينه‏ها و مواد اوليه، يكى است؛ اما افراد مختلف‏اند. پس احاديث «طينت»، بيان كننده شرايط و زمينه‏هاى سعادت و شقاوت‏اند؛ نه بيشتر. اين اصل در علوم تربيتى به اثبات رسيده است كه خانواده، شرايط پيش از ولادت، محيط خانوادگى، تربيتى و اجتماعى و آب و هوا (مثل مناطق معتدل يا مناطق استوايى و قطبى)، در شكل‏گيرى شخصيت افراد نقش اساسى دارند. اما آيا اين شرايط، عنصر محورى در شكل‏گيرى انسانيت انسان هستند؟ گفته شد كه انسان از دو جنبه مادى و معنوى تشكيل شده است. عنصر محورى و انسانيت او، به جنبه معنوى و روحانى او است كه تحت عنوان «فطرت و نفس» از آن ياد شده است. به عبارت ديگر هر انسان، حداقل معيار و شاخص انسانيت را دارد و اين معيار، موجب تكليف مى‏شود. البته هر كس امكانات و شرايط بيشترى داشته باشد، مسؤوليتش هم بيشتر است. پس با توجه به فطرت و نفس ملهمه، هر كس حداقل نصاب انسانيت را كه موجب تكليف و تحصيل سعادت و نجات از جهنم است، دارد. تفاوت در مراتب بالاتر است، آن كه نعمت بيشترى دارد، مسؤوليت بيشترى نيز دارد. خلاصه تمام مطالب گذشته اين كه هيچ كدام از عوامل مذكور، به عنوان سبب و علت تامه يا به معناى ذاتى نيستند؛ بلكه شرايط، زمينه‏ها و مواد اوليه سعادت و شقاوت‏اند؛ يعنى، آنهايى كه در آب و هواى بهتر تربيت شده‏اند، استعداد بيشترى براى خوب شدن دارند اما، در هر حال هيچ كس فاقد معيار اصلى و اولى سعادت نيست و اين نصاب، به صورت فطرت و نفس ملهمه در همه وجود دارد و به همه انسان‏ها اعطا شده است. از طرفى، افراد مختلف‏اند و هر كس استعداد بيشترى دارد، نعمتش بيشتر است و مسؤوليت او نيز سنگين‏تر است. پس نه جبر است و نه كسى مى‏تواند از زيربار مسؤوليت شانه خالى كند. «ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم؛ پس در آن روز (قيامت) از نعمت‏هايى كه داشته‏ايد، بازپرسى خواهيد شد»، (تكاثر، آيه 8). بنابراين روايات باب طينت، با آيات قرآن و احاديث ديگر منافات ندارد. اما آيا اين روايات مستلزم جبر است؟ پاسخ اين سؤال نيز از مطالب گذشته روشن مى‏شود. بين افعال اختيارى و اضطرارى تفاوت است؛ كسى كه كارى را از روى اضطرار انجام مى‏دهد و در عمل هيچ اختيارى از خود ندارد، آن كار نه خوب است و نه بد. اما فعل اختيارى متصف به حسن و قبح (خوب و بد) مى‏شود؛ يعنى، كسى كه كارش را از روى اختيار درست انجام مى‏دهد، متّصف به مدح مى‏شود و آنكه با سوء اختيار كار بدى مى‏كند، متّصف به ذم مى‏شود. ثواب و عقاب نيز مربوط به فعل اختيارى است؛ چنان كه تكليف در جايى است كه انسان اختيار داشته باشد و از آن جا كه روايات طينت در حد شرايط و زمينه هستند، منافاتى با اختيار انسان ندارند. گذشته از آن، تفسير روايات با توجه به احاديث ديگر، اصل اوليه فهم درست سخنان اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است. روايات بسيارى از اهل بيت وارد شده كه در آنها «جبر»، نفى شده و شديدا با انديشه جبر مقابله شده است. مرحوم علامه طباطبايى تفسير ديگرى براى روايات طينت بيان كرده‏اند كه بسيار دقيق است و نياز به توجه بيشترى دارد. به عنوان مقدمه ذكر چند مطلب لازم است: 1. اصل انسان، روح او است و روح نيز مجرد مى‏باشد، هر چند در دنيا و نشئه طبيعت، با ابزار مادى زمان‏دار و مكان‏مند كار مى‏كند؛ اما خود روح منزه از ماده است و تجرّد دارد. مثال بارز آن انديشه انسان است. انديشه آدمى، زمان‏دار و زمان‏مند نيست، قوانين رياضى، عقلى و فلسفى هيچ كدام، متصف به زمان و مكان خاصى نيستند؛ مثلاً گذاره «4=2×2» در همه مكان‏ها و همه زمان‏ها صحيح است و هر موجود مجرّدى نيز، اين گونه است. انديشه انسانى وصف «نفس و روح» انسان است و وقتى انديشه مجرد باشد، روحى هم كه آنها را درك مى‏كند، مجرّد خواهد بود. البته مقدمات و پايه‏هاى ادراك و انديشه، زمان‏مند و مكان‏مند است، مثلاً ما در زمان خاص و مكان خاص، مطالعه مى‏كنيم؛ اما فهم و درك ما منزّه از زمان و مكان است. تمامى ملكات نفسانى نيز اين گونه است؛ مثلاً در ملكه عدالت، عده‏اى با تمرين و ممارست به آن مى‏رسند. اين تمرين‏ها زمانى و مكانى است؛ اما خود عدالت، وصفى ثابت و راسخ است كه از زمان و مكان منزه مى‏باشد. 2. وقتى امرى ثابت شد، آن را مى‏توان هم به گذشته اسناد داد و هم به آينده؛ زيرا هم در گذشته بوده است و هم در آينده موجود خواهد بود. اگر اشكال شود كه انديشه ما در طول زمان تغيير مى‏كند، پس امر ثابتى نيست؛ پاسخش اين است كه انديشه تغييرى نمى‏كند؛ بلكه رابطه ما با انديشه عوض مى‏شود؛ زيرا انسان، هم اكنون يادش است كه ده سال پيش، فلان انديشه را داشته است و اكنون انديشه ديگرى دارد، مثلاً بين اين كه دماى آب عوض شده، گاهى يخ مى‏زند و گاهى جوش مى‏آيد، تفاوت آشكار است. در اين جا دماى آب واقعا عوض شده است. اما هيچ انديشه‏اى با انديشه ديگر عوض نمى‏شود. نه انديشه باطل حق مى‏شود و نه انديشه حق باطل مى‏گردد. اين انديشمند است كه رابطه‏اش، با علوم عوض مى‏شود؛ مثلاً ما قبلاً معتقد به هندسه اقليدسى بوديم و اكنون به هندسه نااقليدسى اعتقاد داريم؛ در اين جا رابطه ما با علوم عوض مى‏شود. يا مثلاً يادمان مى‏آيد در سن ده سالگى به فلان مطلب اعتقاد داشتيم و در پانزده سالگى اعتقاد پيدا كرديم كه اين نظر اشتباه بوده است و... با توجه به اين مقدمات، روايات باب طينت به شكل زير قابل تفسير است: 1. سعادت و شقاوت به جان انسان باز مى‏گردد و اين دو وصف نفس و روح آدمى است؛ 2. جان آدمى (روح و نفس او) مجرد است و طبيعتا سعادت و شقاوت هم - كه وصف جان آدمى است - مجرد مى‏باشد. 3. هر موجود مجردى، ثابت (برخوردار از تجرّد) است منزه از زمان و مكان مى‏باشد. 4. هر موجودى كه ثابت باشد، مى‏توان آن را، هم به گذشته نسبت داد و هم به حال و آينده. پس مى‏توان گفت: جان آدمى، قبلاً اهل سعادت بوده، الان هم همين طور است و بعدا نيز همين طور خواهد بود. منتها اين قبليت، معيت و بعديت زمانى نيست. مقدمه اين افعال زمانى مى‏باشد؛ مثل مقدمه انديشه و ادراك كه آنها هم زمانى بودند؛ اما اينها مقدمه و شرايط است، نه بيشتر. قانون و انديشه هميشه بوده است، منتها ما آن را اكنون درك كرده‏ايم. سعادت و شقاوت نيز هميشه بوده است؛ اما انسان به واسطه كار خود آن را اكنون درك كرده است. و گرنه آن دو ملكه ثابتى براى نفس است؛ چنان كه مى‏فرمايد: «كما بدأكم تودون فريقا هدى و فريقا حق عليهم الضلالة». بنابراين خداوند متعال، همه افراد را با فطرت الهى و نفس «ملهمه» آفريده است و هر كس هم طبق روش و خلق خود (طينت) عمل مى‏كند: «قل كل يعمل على شاكلته؛ بگو: هر كس طبق روش [و خلق و خوى] خود عمل مى‏كند»، (اسراء، آيه 84). شاكله و خلق وخوى آدمى، در درجه اول فطرت الهى او است. بر اساس فطرت خود عمل كند، راه او مستقيم خواهد بود؛ ولى اگر در «جهاد اكبر» كوتاهى نمايد، فطرت را آلوده كرده است. در اين صورت، اعمال او روى شالكه و خلق و خوى او نيست؛ بلكه بر او تحميل مى‏شود. از اين رو او با فشار گناه مى‏كند؛ بعد هم پشيمان مى‏شود و كم كم وقتى در مصاف جهاد اكبر، فطرت الهى او زير خروارها خاك اغراض و هواى نفسانى دفن شد و خانه نفس اماره روى آن بنا گرديد، مجارى ادراكى انسان بسته مى‏شود: در «بل ران على قلوبهم ما كانو يكذبون؛ بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دلهايشان نشسته است»، (مطففين، آيه 14). آن گاه خداوند آنان را به حال خودشان رها مى‏كند و روش و شاكله (خلق و خوى) ثانوى آنها اين مى‏شود كه به سوى بدى و شقاوت و بيراهه حركت مى‏كنند. چنين است كه نشئه قيامت، عكس العمل دنيا است و هر چه انسان در دنيا انجام مى‏دهد، در قيامت ظهور مى‏كند. با روايات باب «طينت» راه جبر باز نمى‏شود كه برخى افراد بخواهند از آن سوء استفاده كنند. البته چنانچه عرض شد درك آنها بسيار مشكل است و تفسير مرحوم علامه طباطبايى نيز داراى چنين ويژگى‏اى است، و فهم آن دقت بسيار مى‏طلبد. دسته پنجم روايات باب «طينت»، رواياتى است كه مى‏فرمايد: خداوند روز قيامت خوبى‏هاى بدان را از آنها مى‏گيرد و به خوبان مى‏دهد و بدى‏هاى خوبان را از آنان مى‏گيرد و به بدان مى‏دهد، يعنى، شخص كافر، اگر خوبى هم داشته باشد، از او گرفته و به مؤمن داده مى‏شود. علامه طباطبايى(ره) درباره اين روايات مى‏گويد: خوبى‏ها و بدى‏ها، امور اعتبارى نيست، بلكه ريشه در تكوين و ريشه در سنت‏هاى الهى دارد؛ يعنى، اطاعت و فرمانبردارى در حقيقت شهد و معصيت و گناه در واقع سم است. به عبارت ديگر خوبى‏ها و بدى‏ها حقيقى است و اين حقيقت به صورت دستورات و احكام اعتبارى (بايد و نبايد) در آمده است. بنابراين بايد سنخيتى بين فرد و عمل او باشد. حال كه چنين است، همه حسنات و خوبى‏ها به مؤمن باز مى‏گردد، زيرا خداوند اصل همه خيرها است و مؤمن حقيقى، ايمان به خدا دارد. تمام بدى‏ها نيز به كافر باز مى‏گردد؛ زيرا دورى و انكار خداوند منشأ تمام تبهكارى‏ها و بدى‏ها است. كافر به آخرت معتقد نيست و براى آخرت كار نمى‏كند. او براى دنيا و حداكثر مردم كار مى‏كند و خداوند - تبارك و تعالى - نيز كار خوب او را در همين دنيا تلافى مى‏كند؛ مثلاً نام او را در دنيا بلند مى‏كند، مراكز و مؤسسات به نام او مى‏شود و... و اما او با آخرت ارتباط ندارد. بنابراين در قيامت (يوم تبلى السرائر)، كافر بى ارج و قرب است: «اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيامة وزنا؛ آنان كسى‏اند كه به آيات پروردگارشان و ديدار او كافر شدند، به همين جهت، اعمالشان حبط و نابود است، از اين رو روز قيامت، ميزانى براى آنها بر پا نخواهيم كرد»، (كهف، آيه 105). در اين جا توصيه مى‏شود آيات 103 و 104 (معرفى چهره اين گروه) و آيه 106 (بيان عاقبت آنها را) در اين سوره با دقت تلاوت فرماييد. همچنين آيه 23 سوره «فرقان» (اعمال آنان همچون ذرات غبار پراكنده در هوا است) را مطالعه فرماييد. آرى كافر هر كار خيرى انجام دهد، بى ثمر و بدون فايده است و بهره اخروى ندارد؛ زيرا قيامت ظرف ظهور حقايق است و اين حقايق و امور خيريه به صاحبان اصلى آنها - كه مؤمنان و در رأس آن پيامبران و اوليا هستند - باز مى‏گردد با توجه به تاريخ بشر، به دست مى‏آيد كه هر كار خوبى كه در عالم واقع مى‏شود، به بركت خوبان به ويژه انبيا و اولياى الهى - است. پس بايد در قيامت هم به آنان برگردد و هر كار بدى هم كه در عالم واقع مى‏شود، به دليل سنت‏هاى غلطى است كه بدان و كافران بر پا كرده‏اند، و در قيامت اين بدى‏ها، به ايشان باز مى‏گردد. بنابراين: اولاً بدى و خوبى امور حقيقى است؛ ثانيا قيامت ظرف ظهور حقايق است؛ ثالثا حقيقت كافران بدى و دورى از خدا است و حقيقت مؤمنان خوبى و نزديكى به خداست است؛ رابعا، تمام خوبى‏ها به مؤمنان و تمام بدى‏ها به كافران باز مى‏گردد. آنچه بيان شد، تبيين نظريه و تفسير مرحوم علامه طباطبايى، از روايات باب طينت است كه با استفاده از درس تفسير استاد بزرگوار آيت‏الله جوادى آملى به رشته تحرير در آمد. در پايان گفتنى است كه اين سخن، بدين معنا نيست كه مؤمنان از عمل صالح دست بكشند؛ زيرا شرط ايمان دو چيز است: اول ايمان به خدا و دوم عمل صالح و كردار نيك. قرآن مى‏فرمايد: «الا الذين امنوا و عملوا الصالحات؛ ايمان به زبان فايده‏اى ندارد»، (عصر، آيه 3). هم چنين مى‏فرمايد: «و من الناس من يعبد الله على حرف؛ برخى از مردم، خدا را تنها با زبان مى‏پرستند»، (حج، آيه 11). آرى مؤمنى كه قلبا ايمان دارد و در عمل نيز صاحب كردار نيك است، مشمول روايات دسته پنج مى‏شود. شايد اين سؤال نيز پيدا شود كه چرا خداوند كافران را آفريد؟ خداوند كه از ابتدا مى‏دانست آنها بد رفتار مى‏كنند و اهل شقاوت‏اند؛ چرا آنها را آفريد؟ پاسخش اين است كه اولاً خداوند مى‏دانست آنها با سوء اختيار خود به اين راه كشيده مى‏شوند. و نفس آفرينش موجوداتى مختار كه به اختيار خود بر اساس تكليف رفتار كنند و به اعمال خير روى بياورند يا به سوء اختيار خود از تكليف و مسؤوليت انسانيت روى بردارند و اهل شقاوت شوند؛ داراى حكمت و مصلحت است. و اگر اين گروه خلق نمى‏شوند، اصلاً تكليف معنا نداشت. ثانيا اين فرد، فرزند و يا پدر و مادر بسيار كسان است. و اگر او آفريده نمى‏شد، پس بايد پدران، مادران و فرزندان او نيز آفريده نمى‏شدند. و لازم نيست كه والدين يا فرزندان او نيز اهل شقاوت باشند. مطلب دوم : انسان يك روح و يك نفس بيشتر ندارد. منتهي اين يك نفس داراي مراتب و درجات متفاوتي است. يك مرتبه نازله از نفس همان نفس اماره است كه به بدي ها امر مي كند مرتبه بالاتر از آن نفس لوامه و سرزنش كننده است كه انسان را پس از ارتكاب گناه،‌ سرزنش و نكوهش مي كند. مرتبه بالاتر از نفس لوامه، نفس مطمئنه است كه انسان به يك آرامش و اطمينان نفساني رسيده است. بنابراين بستگي دارد كه كدام يك از مراتب مذكور در انسان به فعليت و شكوفايي رسيده باشد. البته ممكن است چند مرتبه از مراتب نفس در انسان به فعليت رسيده باشد، هم نفس اماره و هم نفس لوامه. اما پيروزي از آن مرتبه اي است كه در انسان حالت ملكه و رسوخ پيدا كرده و غالب شده باشد. استاد شهيد مرتضي مطهري در ذيل آيه دوم سوره قيامت درباره مراتب نفس مي فرمايند. مراتب نفس انسان نفس انسان در قرآن با سه صفت معرفي شده است كه هر يك از اين صفات نشان دهنده يك درجه و يك مرتبه از نفس انسان است. يكي از نفس اماره كه از زبان حضرت يوسف نقل مي فرمايد: « وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ»(يوسف/53) در اينجا نفس اماره- كه «اماره» صيغه مبالغه است- يعني نفس فرمان دهنده و به شدت فرمان دهنده و در كمال استبداد فرمان دهنده. مقصود همان حالتي از نفس است كه در آن حالت هواها بر انسان حاكم و غالب است و انسان صد در صد محكوم خواهش هاي نفساني خودش است. نفس اماره به سوء يعني نفسي كه به انسان فرمان به بدي مي دهد و انسان يك خاصيت بيشتر ندارد و آن اين است كه هميشه فرمان به بدي مي دهد. ولي در جاي ديگر شكل ديگري دارد: نفس لوامه،‌نفس ملامتگر. نفس ملامتگر يعني قوه اي كه در درون انسان است و خود انسان را در كار بد مورد ملامت قرار مي دهد، يعني اگر كار بد بكند ملامت مي كند كه چرا ما اين كار را كرديم؟ و اگر كار خوب را نكرده يا كم كرده است، باز خودش را ملامت مي كند: چرا فلان كار خوب را من نكردم يا فلان كار خوب را من كم كردم. درست نقطه مقابل نفس اماره. او فرمان به بدي مي دهد؛ اين برعكس، مثل يك قاضي عادل مي آيد انسان را و در واقع آن نفس اماره را مورد ملامت و سرزنش قرار مي دهدف مي گويد چرا اين كار را كردي، نمي بايست مي كردي؛ چرا آن كار خوب را كم كردي؟ يكي ديگر صفت مطمئنه است كه آن درجه بالاتر است: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ (27)ارْجِعي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً (28)فَادْخُلي في عِبادي (29)وَ ادْخُلي جَنَّتي(30)(فجر/27-30)اي نفس آرامش يافته، اين نفس به حقيقت واصل شده،‌ اي نفس از هر گونه دغدغه و شك و شبه و دو دلي و ترديد و ترس و جبن و همه چيز رهايي يافته و به آرامش و طمأنينه كامل رسيده! حال اين چگونه است؟ آيا واقعا در انسان سه نفس، سه جان، سه روح وجود دارد: يك روح فرمان به بدي مي دهد، يك روح ملامتگر است، يك روح ديگر مطمئنه است؟ يا نه، انسان داراي يك روح و يك جان بيشتر نيست ولي انسان در مراحل و مراتب خودش مختلف است. بعضي نفوس در مرحله حيوانيت اند، يك قدم از حيوانيت بالاتر نرفته اند. اين گونه نفوس جز وسوسه هاي شيطاني چيزي در درونشان نيست.تمام القائاتي كه(در اين نفوس) مي شود شرور و بديهاست. در واقع اين گونه نفوس را بايد نفوس ساقط شده و سقوط كرده تلقي كرد. در اينها از انسانيت، ديگري چيز باقي نمانده و چيزي وجود ندارد. حيواني هستند به صورت انسان. دائما در فكر شكم، در فكر تن: از هر راهي و هر جور شده است، پول در بياوريم، كجا را بخوريم، كجا را ببلعيم، چگونه بخوابيم و ... اصلا غير از اين چيزي سرش نمي شود. اما انسان در يك درجه بالاتر، روح انساني و روح ايماني در او زنده است، او اين گونه نيست، بلكه يك آدمي است دو شخصيتي، كأنه داراي دو شخصيت است، هم نفس اماره بر او حاكم است هم نفس انساني و روح ايماني. اين است كه اگر كار بدي به حكم نفس اماره انجام بدهد او مي آيد در مقابل ايستادگي مي كند. اولا تا آنجا كه بتواند نمي گذارد و ثانيا اگر كاري كرد لااقل اين قدر هست كه به حسابش مي رسد، مي آيد و مي گويد: اي دل غافل! اين چه كاري بود من كردم؟! همين چيزي كه ما به آن «وجدان» مي گوييم. البته هر كسي داراي نفس لوامه است منتها بعضي افراد، حاكم بر آنها نفس اماره است و به نفس لوامه چندان مجالي داده نمي شود مگر وقتي كه كار از كار بگذرد. نفس اماره در طينت سجيني موثر تر ميتواند باشد تا طينت علييني ، هرچند كسي كه داراي طينت سجيني است ميتواند به مقام نفس مطمئنه نايل شود .(هرچند اين مسير براي او دشوارتر بوده در مقابل اجر و اثرش بيشتر است ) پاسخ دوم: افرادي كه فقط طينت علّيّني دارند، فقط نفس مطمئنه دارند؛ چرا كه نفس مطمئنه، نفس طينت علّيّني است. افرادي كه فقط طينت سجيني دارند، فقط نفس امّاره دارند؛ چرا كه نفس امّاره، نفس طينت سجيني است. افرادي كه طينت اصلي آنها علييني است ولي خلط سجيني دارند، هم طينت لوّامه دارند هم امّاره و مي توانند به نفس مطمئنه هم برسند. افرادي كه طينت اصلي آنها سجيني است ولي خلط علييني دارند، هم طينت لوّامه دارند هم امّاره و هيچگاه نمي توانند به نفس مطمئنه برسند.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
6 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .