ارتباط با ارواح (آيت الله مکارم شيرازي )

فهرست عناوين
پيشگفتار 9
مسئله روح يك مسئله جنجالى و پرغوغا! 9
به سرعت يك اپيدمى 13
120 هزار نامه دعوت! 14
بخش اوّل: تـناسخ و عود ارواح 17
تاريخچه و سرچشمه عقيده تـناسخ يا عود ارواح 19
انگيزه هاى تاريخى 23
نخستين دليل بر ابطال عقيده تـناسخ: ارتجاع ممكن نيست 29
نظريّه يك فيلسوف مشهور 31
دليل دوم: هر روح تـنها با بدن خود مى تواند زندگى كند 37
دليل سوم: فراموشى مطلق براى ارواح ممكن نيست 43
دليل چهارم: ارواح بلاتكليف و سرگردان! 47
بازگشت به زندگى جديد از نظر قرآن 51
بخش دوم: ارتباط با ارواح 61
سرگرمىِ ميزگرد! 63
جلسه ارتباط با ارواح 71
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح 81
سرانجام جلسه ارتباط با ارواح 89
نقاط مشكوك در اين ارتباطها 99
چرا ميز حركت مى كند؟ 103
پيام ارواح 107
علمى به نام اسپريتيسم 115
نتيجه نهايى بحث 123
بخش سوم: پاسخ به ايرادها 131
چرا در اين باره به بحث پرداختيم؟ 133
كلكسيون فحش و تهمت! 138
طفره رفتن از حقايق هم اندازه اى دارد! 140
چه كسى با الفاظ بازى مى كند، ما يا شما؟ 144
اطّلاعات سرشار(؟) 145
عقيده عود ارواح زاييده جهل و نادانى انسانها بوده است 151
عامل اصلى شكست هاى اجتماعى: 158
كداميك جعل كرده ايم؟! 161
چرا فرضيّه كهنه عود ارواح از نو زنده شد؟ 163
ما، هم با بت سازى مخالفيم، و هم با حق كشى و خودباختگى 167
ميزگرد در خدمت تناسخ و عود ارواح 177
چيزى شبيه رمّالى و جن گيرى! 180

--------------------------------------------------------------------------------

9

پيشگفتار

بِسْم اللّهِ الرّحمن الرّحيم

مسئله روح يك مسئله جنجالى و پرغوغا!

براى انسان بسيار جالب است كه بتواند با عالمى غير از اين جهانى كه در آن زندگى مى كند، ارتباط پيدا كند.

مخصوصاً اگر آن عالم بتواند سدّى را كه ميان انسان و زمانهاى گذشته، و دوستان پيشين، و پدران و مادران و نياكان است، بردارد; و از آن بالاتر، او را در جريان حوادث آينده نيز قرار دهد.

تلاش و كوشش انسان براى ارتباط با جهان ارواح نيز از همين عطش سوزان روحى سرچشمه گرفته است.

در طول تاريخ، هميشه مدّعيانى بوده اند كه خود را با

--------------------------------------------------------------------------------

10

جهان ارواح مرتبط مى دانسته اند; بخصوص در قارّه هند كه زمينه هاى روحى و اجتماعى براى اين فكر زياد بوده است.

اين مسئله، در اواسط قرن نوزدهم ميلادى در آمريكاى شمالى باصطلاح «گل» كرد و موج آن بسرعت از «آمريكا» به «انگلستان» و از آنجا به ديگر كشورهاى اروپا كشيده شد.

بد نيست گزارش اين جريان را از زبان خود اروپائيها بشنويم:

«پلاتونف» روانشناس معروف در كتاب روانشناسى خود كه به فارسى نيز ترجمه شده است، تحت عنوان «ميهمانان آن دنيا» مى نويسد:

داستان احضار روح در سال 1848 در شهر روچستر كه يكى از شهرهاى آمريكاى شمالى است بر سر زبانها افتاد; در آن سال شخصى به نام مستر فُوكْس اظهار داشت ارواح مردگان با او و نزديكانش گفتگو مى كنند. فوكس و همسر و سه دخترش، پشت ميز مدوّرى قرار مى گرفتند و دستهاى خود را روى ميز، باز و معلّق نگه مى داشتند; در اين موقع صداى ميز بلند مى شد و آنها ادّعا مى كردند كه ارواح دارند سؤالات آنان را پاسخ مى گويند.

--------------------------------------------------------------------------------

11

بزودى در بسيارى از شهرها و خانواده هاى آمريكائى، اشخاصى پيدا شدند كه ادّعا مى كردند با ارواح آن دنيا ارتباط برقرار كرده اند. كاغذى برمى داشتند و حروف الفبا را به روى آن مى نوشتند و آن را به زير يك نعلبكى قرار مى دادند، (و انگشت خود را روى نعلبكى مى گذاردند) و با حركت نعلبكى روى حروف، پيام ارواح را دريافت مى داشتند.

ضمناً ارواح بيشتر مايل بودند توسّط مديوم ها با زنده ها صحبت كنند!

مهمانهاى آن دنيا اكثر خويشان و نزديكان احضار كنندگان ارواح بودند، ولى غالب اوقات ادّعا مى كردند كه ميهمانانشان ناپلئون يا اسكندر كبير بوده است! از اين جهت كه اكثر مردم مايل بودند با شخصيّتهاى مشهور صحبت كنند!

البتّه غلط دستورى ارواح را گرفتن، مخالف ادب و نزاكت بشمار مى آمد! و هرآنچه كه ميز يا نعلبكى به !صورت نجوا تفهيم مى كرد، داراى معانى عميقى بود!(1)

1 . روانشناسى، نوشته «پلاتونف»، صفحه 37.

--------------------------------------------------------------------------------

12

بديهى است در چنين مواقعى بازار فرصت طلبان و شيّادان هم گرم مى شود، مخصوصاً كه اين كار مايه زيادى هم لازم ندارد، و كافى است يك ميز چرخان، يا يك صفحه كاغذ و يك نعلبكى در اختيار داشته باشند با يك مشت ادّعا!

به همين دليل، عدّه زيادى گام در اين ميدان گذاردند، و كردند آنچه كردند! كم كم مسئله به صورت سرگرمى يا «چيزى شبيه رمّالى و جن گيرى» درآمد و خود به خود به افتضاح و ابتذال كشيده شد.

كار به جائى رسيد كه روح «شمر» را هم حاضر كردند و سند آزادى از دوزخ را كف دستش گذاشتند! با سرباز شهيد اردنى هم در ميدان جنگ شش روزه ارتباط برقرار ساختند و شكرپنير به او دادند و سلام نظامى در مقابل دريافت داشتند، و مطالب مضحك ديگرى از اين قبيل.

از طرفى، همين موضوع سبب احياى خرافه «تناسخ و عود ارواح» شد، و ارواح براى آمدن به اين جهان نوبت گرفتند.

ارتباط ميان مسئله «رابطه با ارواح» و «عود ارواح به اين جهان» شايد به خاطر اين بود كه رنگ ابديّت بيشترى به

--------------------------------------------------------------------------------

13

ارواح ببخشند، بلكه آنها را به ازل هم بكشانند، و به اين ترتيب، دايره حكومت آنها قويتر گردد.

و يا «مديومها» و گردانندگان، از دست سؤال كنندگان سمجى كه حاضر نيستند دست از سر بعضى از ارواح بردارند، و مرتّباً پرسش مى كنند، و خطر بروز پاسخهاى ضدّ و نقيض در ميان است! به اين وسيله خود را راحت نمايند، و ارواح مورد نظر را به اين دنيا بفرستند و رابطه آنان قطع گردد (زيرا وقتى ارواح مجدّداً به دنيا آمدند معمولاً چيزى از گذشته را به خاطر ندارند!).

به سرعت يك اپيدمى

اين مسئله بعد از 120 سال به حكم «تقليد» يا «مُدِ اروپائى و آمريكائى» يا هرچه اسمش را بگذاريد، به كشور ما هم سرايت كرد، و مى رفت كه به صورت يك بيمارى همگانى در محيط كشور ما هم شايع گردد كه ما و جمعى ديگر بموقع آگاه شديم و با نشر مقالات متعدّد و سخنرانيها اين موضوع را در نطفه خفه كرديم. در عين اين كه ترسيم اجمالى صحيحى از امكان ارتباط با ارواح از طرق علمى را يادآور شديم.

--------------------------------------------------------------------------------

14

در اين كتاب (كه مجموعه اى از آن بحثها باضافه بحثهاى تازه و نوى است) مطالب زير مورد بررسى قرار گرفته:

* آيا مسئله زندگى تكرارى و عود ارواح كه در لسان علمى ما «تناسخ» و در ميان هندوها «كارما» نام دارد صحيح است يا از خرافات است؟

* آيا ارتباط با ارواح امكان دارد؟ * داستان ميزگرد و مانند آن تا چه اندازه اى صحّت دارد؟

* در بخش آخر كتاب پاسخ كسانى كه به بعضى از گفته هاى ما ايراد كرده اند بطور مشروح آمده تا هرگونه اشتباهى در اين زمينه برطرف گردد.

120 هزار نامه دعوت!

جالب توجّه اين كه ما به وسيله چند شماره مجلّه مكتب اسلام از طرفداران ميزگرد، و چرخانندگان اين مسئله! دعوت كرديم كه به قم بيايند، و اگر راست مى گويند كه مى توانند به وسيله ميز گرد با ارواح تماس پيدا كنند و نشانه دقيق بگيرند، كار خود را در مجمعى از فضلا ارائه دهند و به جاى آنهمه گفتگو و سياه كردن صفحات روزنامه ها، طىّ

--------------------------------------------------------------------------------

15

يكى دو ساعت، صدق گفته هاى خود را ثابت كنند; حتّى هزينه مسافرت آنها و يك هفته پذيرائى در بهترين هتلهاى قم را متعهّد شديم، و با اينكه نسخه هاى مجلّه كه هر كدام حكم يك دعوتنامه را داشت، 120 هزار يا بيشتر بود و در همه جا منتشر شد، تنها يك نفر اعلام آمادگى كرد; هنگامى كه به او نوشتيم هرچه زودتر تشريف بياوريد كه منتظريم، از او هم خبرى نشد كه نشد!

قم ـ ناصر مكارم شيرازى

--------------------------------------------------------------------------------

16

--------------------------------------------------------------------------------

17

بخش اوّل: تـناسخ و عود ارواح

--------------------------------------------------------------------------------

18

--------------------------------------------------------------------------------

19

تاريخچه و سرچشمه عقيده تـناسخ يا عود ارواح

مسئله «بازگشت ارواح پس از مرگ به بدنهاى ديگر» يكى از قديمى ترين مسائلى است كه در ميان بشر، در گذشته و امروز مورد بحث بوده است، و اين همان است كه در كتب فلسفى و كتابهاى عقائد و مذاهب از آن تعبير به «تناسخ» مى شود.

گرچه بعضى از مدافعان اين عقيده حاضر نيستند عنوان تناسخ را براى عقيده خود بپذيرند، ولى بايد توجّه داشت كه از نظر اصطلاحات علمى، همه دانشمندان بزرگ، تناسخ را چيزى جز «بازگشت ارواح به زندگى جديد، در بدن ديگر در همين جهان» نمى دانند، و اصرار اين افراد در انكار و حذف نام تناسخ از عقيده خود هيچ مأخذ علمى ندارد و با گفتار هيچ يك از فلاسفه و دانشمندان سازگار نيست; براى نمونه:

--------------------------------------------------------------------------------

20

علاّمه حلّى در توضيح گفتار خواجه نصيرالدّين طوسى در كتاب «تجريد الاعتقاد» درباره تناسخ مى گويد:

تناسخ اين است كه روحى كه مبدأ شخصيّت و موجوديّت كسى است، به بدن ديگرى برود و اساس موجوديّت او را تشكيل دهد.

از سخنان شيخ الرّئيس ابوعلى سينا در كتاب اشارات در بحث تناسخ، و همچنين از سخنان خواجه نصيرالدّين طوسى در شرح اشارات و از سخنان صدرالمتألّهين در اسفار نيز همين معنى استفاده مى شود.

از سخنان فيلسوف معروف ملاّعبدالرّزاق لاهيجى در كتاب گوهر مراد، و از سخنان حكيم مشهور ملاّ هادى سبزوارى در شرح منظومه نيز همين مطلب برمى آيد.

نويسنده معروف اسلامى فريد وجدى در دائرة المعارف قرن بيستم تحت عنوان تناسخ (جلد دهم، صفحه 172) مى نويسد:

تناسخ مذهب كسانى است كه معتقدند روح پس از جدائى از بدن به بدن حيوان يا انسان ديگرى مى رود تا خود را تكميل نموده، شايسته زندگى در ميان ارواح عالى در عالم قدس گردد.

--------------------------------------------------------------------------------

21

اين نمونه اى از سخنان دانشمندان و فلاسفه بزرگ درباره معنى تناسخ مى باشد، و شايد حتّى يك مورد را هم نتوانيم پيدا كنيم كه دانشمندى تناسخ را غير از اين معنى كرده باشد.

منتها گاهى تناسخ را فقط به بازگشت روح در بدن انسان ديگر اطلاق مى كنند، و گاهى به معنى اعم از بازگشت به بدن حيوان يا انسان ديگر.

بعضى از فلاسفه نيز اين بحث را توسعه بيشتر داده، و چهار مرحله براى آن قائل شده اند. (دقّت كنيد).

1ـ «نسخ» يعنى روح به بدن انسان ديگرى باز گردد.

2ـ «مَسْخ» هرگاه در بدن حيوانى حلول كند.

3ـ «فَسْخ» هرگاه به گياهى تعلّق گيرد.

4ـ «رَسْخ» هرگاه به يكى از جمادات تعلّق پيدا كند!(1)

البتّه همانطور كه خواهيم ديد، دلايلى كه براى ابطال تناسخ و عدم امكان بازگشت روح به زندگى ديگر در اين جهان اقامه شده، همه اين مراحل را شامل مى گردد.

1 . توجّه داشته باشيد در اينجا و در مورد گياهان تعبير به حلول نشده، بلكه تعبير شده به تعلّق و نوعى ارتباط، و فرق ميان اين دو روشن است.

--------------------------------------------------------------------------------

22

دانشمندان و مورّخان معتقدند كه زادگاه اصلى اين عقيده، «هند» و «چين» بوده است، و ريشه آن در اديان باستانى آنها وجود داشته و هم اكنون نيز موجود است; سپس از آنجا به ميان اقوام و ملل ديگر نفوذ نموده است و به گفته «شهرستانى» نويسنده «ملل و نحل» اين عقيده در غالب اقوام، كم و بيش رخنه كرده است.

احترامى كه هم اكنون هندوها براى حيوانات قائل هستند تا حدودى مربوط به همين عقيده است.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه بطور مسلّم در ميان فرق اسلامى هيچيك به تناسخ معتقد نيستند; زيرا همانطور كه خواهيم ديد، بازگشت روح به زندگى جديد در اين جهان با متون آيات قرآن مجيد ابداً سازگار نيست.

فقط دسته كوچكى به عنوان «تناسخيّه» در ميان فرق اسلامى ديده مى شوند كه در گذشته وجود داشته اند ولى امروز تنها نامى از آنها در كتب «ملل و نحل» باقى مانده است.

امّا عقيده مزبور امروز درميان محافل روحى اروپا طرفدارانى پيدا كرده كه با سماجت مخصوصى از آن دفاع مى كنند. عدّه اى هم چشم وگوش بسته درمحيط ما به دنبال آنها افتاده اند; بدون اين كه توجّه به لوازم فاسد اين عقيده داشته باشند.

--------------------------------------------------------------------------------

23

انگيزه هاى تاريخى

عقيده بازگشت روح به بدن ديگر، از كجا سرچشمه گرفته است؟

از مجموع بحثهائى كه در كتب تاريخ «عقائد و مذاهب» شده، چنين استفاده مى شود كه انگيزه اصلى اعتقاد بعضى از پيروان مذاهب باستانى به مسئله بازگشت روح، يكى از امور زير بوده است.

1ـ انكار رستاخيز و جهان ديگر ـ جمعى از آنان چون به جهان ديگر عقيده نداشتند و شايد آن را محال مى پنداشتند، و از طرفى عدم پاداش نيكوكاران و بدكاران را مخالف «عدالت» خداوند مى ديدند، لذا معتقد شدند كه روح نيكوكاران مجدداً به بدن ديگرى، در همين جهان، كه از بدن

--------------------------------------------------------------------------------

24

نخستين به مراتب خوشبخت تر است، باز مى گردد و پاداش اعمال نيك گذشته خود را مى بيند، و روح بدكاران به بدنهايى كه در رنج و زحمت به سر مى برند، و يا ناقص الخلقه هستند بازگشته، كيفر اعمال بد خود را خواهند ديد، و در حقيقت بدين وسيله شستوشو مى شوند و تكامل مى يابند.

2ـ توجيهى براى كودكان بيمار و معلول ـ جمعى ديگر، از مشاهده پاره اى از كودكان معلول و بيمار به اين فكر فرو مى رفتند كه: اين كودكان كه گناهى نكرده اند، چرا خداوند آنها را به اين صورت آفريده و مبتلا ساخته است، حتماً ارواحى كه در اينها هست، ارواح افراد شرير و گناهكار و متجاوزى بوده كه براى ديدن كيفر اعمال خود به اين صورت درآمده، و مجدّداً به اين جهان برگشته اند تا رنج ببرند!

آنها تصوّر مى كردند كه در جهان آفرينش، وجود چنين كودكانى يك مسئله اجتناب ناپذير، و حتماً خواست خداست كه چنين باشند، در حالى كه همه ما امروز مى دانيم كه پدران و مادران مى توانند با به كار بستن اصول بهداشتى و رعايت يك سلسله قوانين علمى، و به عبارت ديگر، استفاده كردن از قوانينى كه خداوند براى زندگى بشر در جهان

--------------------------------------------------------------------------------

25

آفرينش مقرّر داشته، فرزندانى كاملاً سالم به دنيا آورند. اين ما هستيم كه با عدم مراقبتهاى لازم آنها را گرفتار مى سازيم. (دقّت كنيد!)

همچنين عجز و ناتوانى از توجيه و تفسير پيروزيها و شكستهاى افرادى كه بظاهر علل روشنى براى آن ديده نمى شود، سبب پناه بردن به اين عقيده شده است. آنها مى گويند: اين گونه اشخاص، پاداش يا كفّاره اعمال خود را در زندگى پيشين، مى بينند; در حالى كه با اطّلاع از اصول روانكاوى تفسير علل اين گونه موفّقيّتها و شكستها كه بر اثر استعدادها يا كمبودهاى خاصّى است، امروز امر ساده اى است.

3ـ عوامل روانى ـ تناسخ يك عامل تسكين دهنده ـ گفتيم عقيده «بازگشت روح به زندگى جديد در اين جهان» از زمانهاى بسيار دور در ميان افراد بشر ـ بخصوص در ميان هنديها و چينيها ـ وجود داشته است.

به نظر مى رسد يكى از علل روانى اين عقيده، شكستهاى گوناگونى بوده كه بسيارى از افراد در زندگى خود با آن مواجه مى شده اند. واكنش روانى آن شكستها و ناكاميها به صورتهاى گوناگونى بروز مى كرده است; گاهى به صورت

--------------------------------------------------------------------------------

26

«درون گرائى» و «پناه بردن به تخيّلات» و پيدا كردن گمشده خود در عالم خيال، آنچنان كه در بسيارى از شعرا ديده مى شود، آنها هنگامى كه محبوب گريزپاى خود را در اين جهان نمى يافتند، با «نقش رخ او» كه در عالم خيال، در وسط «جام» مى افتاد، دلخوش بوده اند! عدّه اى هم «بازگشت به زندگى جديد در اين جهان» را وسيله اى براى تسكين افكار پريشان خود قرار مى دادند.

اين افراد «شكست خورده»، براى جبران شكستها و ناكاميهاى خود چنين مى پنداشتند كه بار ديگر روح آنها در كالبد ديگرى در اين جهان قدم مى گذارد، و به آرزوى دل در آن زندگى جديد خواهند رسيد. مثلاً اگر در عشق به دخترى شكست خورده اند، چنين تصوّر مى كردند كه آن ها در زندگى جديد در كنار او به سر خواهند برد ـ سهل است ـ ممكن است به صورت خواهر و برادر! به زندگى جديد قدم بگذارند و در يك خانواده، متولّد شوند و هميشه با هم باشند!

يكى ديگر از عوامل روانى اين عقيده، اين بوده است كه اعمال خشونت آميز خود را در انتقامجوئيها توجيه كنند. مثلاً، اعراب زمان جاهليّت كه در موضوع ارضاى حسّ

--------------------------------------------------------------------------------

27

انتقامجوئى پافشارى و سرسختى عجيبى داشتند، و ممكن بود كينه توزى را نسبت به شخص يا قبيله اى از پدران و نياكان خود به ارث ببرند، گاهى براى توجيه انتقامجوئى وحشيانه خود، دست به دامان اين عقيده مى زدند; آنها عقيده داشتند هنگامى كه يكى از افراد قبيله آنها به قتل برسد، روح او در قالب پرنده اى شبيه به «بوم» كه آن را هامه مى ناميدند، قرار مى گيرد، و پيوسته در اطراف جسد مقتول دور مى زند، و ناله وحشتزائى سر مى دهد، و هنگامى كه او را در قبر مى گذارند در اطراف قبر او گردش مى كند و مرتّباً فرياد مى زند: اسقونى! اسقونى! يعنى، سيرابم كنيد... سيرابم كنيد! و تا خون قاتل ريخته نشود ناله غم انگيز او خاموش نخواهد شد!

تأثير چنين عقيده اى در شعلهور ساختن حسِّ انتقامجوئى، قابل انكار نيست.

اكنون بايد ديد چرا و به چه دليل، فلاسفه و دانشمندان بزرگ عقيده به تناسخ را به عنوان يك عقيده خرافى، مردود شناخته اند؟

--------------------------------------------------------------------------------

28

--------------------------------------------------------------------------------

29

نخستين دليل بر ابطال عقيده تـناسخ: ارتجاع ممكن نيست

درست توجّه كنيد! همه مى دانيم كه موجودات زنده در اين جهان يك لحظه آرام نيستند، و دائماً از حالى به حال ديگر، و از مرحله اى به مرحله كاملتر قدم مى گذارند.

در حقيقت عقربه همه دگرگونيها و تحوّلات حياتى در موجودات زنده جهان، متوجّه به سمت تكامل و مراحل عاليتر حيات است.

نطفه اى كه از تركيب يك «اسپرم» و يك «اوول» به وجود مى آيد، شب و روز در حركت است; در آغاز به زحمت با چشم ديده مى شود و كمترين شباهتى به يك انسان ندارد، ولى به زودى دورانهاى تكاملى خود را يكى پس از ديگرى

--------------------------------------------------------------------------------

30

پشت سر مى گذارد و در پايان، صورت انسان كاملى به خود مى گيرد.

چيزى كه هرگز در اين قانون امكان پذير نيست، بازگشت به عقب و ارتجاع است. هرگز طفل يك ماهه به حال نطفه يك روزه برنمى گردد، و طفل تكامل يافته، به صورت علقه سابق در نمى آيد.

سپس هنگامى كه دوران تكامل جنينى به نهايت خود رسيد و ديگر جنين نتوانست استفاده اى از رحم كند، با يك فرمان طبيعى كه از مبدأ آفرينش صادر مى شود، اخراج مى گردد، و همانند ميوه رسيده اى كه از درخت مى افتد، از رحم جدا مى شود.

همانطور كه آن سيب هرگز به درخت بازنمى گردد، اين جنين نيز دوباره به رحم باز نخواهد گشت!

حتّى اگر جنين بر اثر برخورد به موانع و عللى نتواند دوران تكامل خود را طى كند و ماندن در رحم اثرى براى او نداشته باشد و بالاخره بطور ناقص سقوط كند، باز برگشتن او به رحم ـ همانند بازگشت ميوه كالى كه از درخت افتاده ـ ديگر ممكن نيست.

--------------------------------------------------------------------------------

31

اين قانون در گياه، حيوان، انسان و بطور كلّى در سراسر جهان حيات و زندگى، عموميّت دارد و هرگز موجود زنده اى پس از طىّ يك دوران تكاملى ـ اگرچه اين دوران به صورت ناقص انجام پذيرد ـ به عقب باز نمى گردد، و دورانى كه پشت سر گذاشته شد، براى هميشه پشت سر گذاشته شده است.

فلاسفه پيشين، گاهى همين حقيقت را در لباس ديگر بيان مى كردند و مى گفتند: هر موجودى كه از «قوّه» به «فعليّت» برسد، ديگر به حال اوّل (قوّه) بازنخواهد گشت. (دقّت كنيد!)

نظريّه يك فيلسوف مشهور

ملاّصدراى شيرازى در كتاب مشهور خود «اسفار» ضمن دلائل فراوان بر محال بودن نظريّه تناسخ چنين مى گويد:

روح در آغاز پيدايش خود استعداد و قوّه محض است و در هيچ قسمت به مرحله فعليّت نرسيده است; همانطور كه بدن نيز در آغاز چنين مى باشد، يعنى همه چيز او در مرحله استعداد نهفته است.

اين دو (روح و بدن) دوش به دوش يكديگر پيش مى روند و آنچه در آنها بصورت «قوّه و استعداد» نهفته است تدريجاً به مرحله «فعليّت و ظهور» مى رسد.

--------------------------------------------------------------------------------

32

همانطور كه جسم پس از رسيدن به يك مرحله از «فعليّت» محال است دوباره به حال «استعداد و قوّه» بازگردد و مثلاً هرگز يك جنين كامل، به مرحله «نطفه» يا «علقه» تنزّل نمى كند، و يا پس از تولّد، به رحم باز نمى گردد، همچنين روح پس از رسيدن به يك مرحله از فعليّت، محال است دومرتبه بازگشت به «قوّه» نمايد; زيرا حركت اين دو (روح و جسم) از «قوّه» به «فعل» از نوع «حركت جوهرى» است كه در ذات اشياء صورت مى گيرد و بازگشت در حركت جوهرى امكان پذير نيست.

حال اگر فرض كنيم روح پس از رسيدن به مرحله «فعليّت»، بازگشت به بدنى كه در حال جنينى، يعنى استعداد و قوّه محض است، بنمايد، لازمه آن اين مى شود كه دو چيز متضاد با هم متّحد گردند، يعنى بدنى كه در حال استعداد و قوّه است با روحى كه به مرحله فعليّت و ظهور رسيده، متّحد شود. ترديدى نيست كه چنين اتّحادى محال مى باشد.(1)

1 . اين بود خلاصه گفتار اين فيلسوف معروف با توضيح مختصرى از ما ; به جلد نهم اسفار (چاپ جديد) صفحه 2 و 3 رجوع شود.

--------------------------------------------------------------------------------

33

ولى عقيده به تناسخ، درست برخلاف اين قانون مسلّم است.

اين عقيده مى گويد: انسان مى ميرد و روح او بسان ميوه رسيده يا كالى (به اختلاف پرورش تكاملى) از بدن جدا مى گردد، ولى بزودى به بدن ديگرى بازگشته، همان مراحل را از نو شروع مى كند.

نخست در درون يك نطفه و سپس به صورت جنين كاملى درمى آيد.

مجدّداً متولّد مى شود.

مجدّداً دوران طفوليّت را با همه مشكلات و تلخيها و شيرينيهايش پشت سر مى گذارد.

روحى كه سابقاً بلد بود حرف بزند، راه برود، غذا بخورد، فكر كند و احتمالاً بخواند و بنويسد، همه چيز را فراموش كرده و دوباره بايد مادر، او را پا به پا ببرد تا «شيوه راه رفتن» را بياموزد، و كم كم يك حرف و دو حرف بر زبانش بگذارد تا غنچه لب شگفتن گيرد و به سخن گفتن آشنا شود.

دوباره طرز لباس پوشيدن را فراگيرد، كم كم به مدرسه

--------------------------------------------------------------------------------

34

برود، از نو الفبا، از نو «بابا نان داد و مامان آب داد» و از نو همه چيز به او ياد بدهند.

اين يك ارتجاع روشن، يك عقب گرد به تمام معنى، و يك گام بزرگ به سوى مراحل گذشته خواهد بود.

اين سخنى است كه هيچ فيلسوف، هيچ دانشمند و عالم طبيعى، هيچ محقّقى نمى تواند آن را بپذيرد...

وانگهى، يك نفر خداپرست كه معتقد است نظام كائنات جهان هستى، مطابق يك اراده ازلى، و بر طبق يك سلسله قوانين صحيح اداره مى شود، چگونه ممكن است اين عمل احمقانه را به مبدأ بزرگ جهان آفرينش نسبت بدهد، و بگويد: او، پس از آن كه موجودى، همه مراحل تكاملى خود را ـ بطور كامل يا ناقص ـ طى كرد، دومرتبه او را به حال نخست برمى گرداند و از «صفر» شروع مى كند؟!

آيا اگر كسى دانشجوئى را از دانشگاه ـ هرقدر دانشجو ضعيف باشد ـ به كلاس اوّل دبستان برگرداند و او را وادار به خواندن الفبا و «بابا نان داد مامان آب داد» بكند، بر او نمى خندند؟!

چطور مى توان اين عمل مضحك را به خدا نسبت داد؟!

--------------------------------------------------------------------------------

35

حق اين است كه روح پس از جدائى از بدن، ديگر به اين جهان و به درون رحم باز نخواهد گشت، و بازگشت به زندگى رستاخيز، نيز در يك مرحله عاليتر و در يك جهان ديگر و برتر صورت مى گيرد.

و در حقيقت همانطور كه «اين جهان» نسبت به «جهان كوچك رحم» يك مرحله عالى تكاملى محسوب مى شود، «جهان ديگر» نيز به همين نسبت، مرحله تكاملى اين جهان خواهد بود، و اين جهان در برابر آن، در حكم فضاى كوچك رحم مى باشد.

به هر حال، اعتقاد بازگشت روح به زندگى جديد در اين جهان يك عقيده بتمام معنى ارتجاعى است.

--------------------------------------------------------------------------------

36

--------------------------------------------------------------------------------

37

دليل دوم: هر روح تـنها با بدن خود مى تواند زندگى كند

اگر مى بينيم فلاسفه بزرگ ما عموماً عقيده «تناسخ» و بازگشت ارواح به بدن حيوان يا انسان ديگرى را در اين جهان بكلّى مردود شناخته اند، تنها از اين نظر نيست كه آيات قرآن مجيد و منابع حديث اسلامى اين عقيده را طرد مى كنند (بطورى كه مشروحاً درباره آن سخن خواهيم گفت) بلكه، علاوه بر اين، از نظر دلائل عقلى نيز اين موضوع بروشنى ابطال شده است.

از نظر نتيجه عملى نيز اين عقيده، آثار نامطلوبى دارد كه در پايان اين سلسله بحثها از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت.

--------------------------------------------------------------------------------

38

در بحث پيش، اين مطلب را اثبات كرديم كه: نخستين عيب بزرگ اين عقيده، مخالفت صريح آن «با قانون تكامل در جهان زندگى و حيات» و «ارتجاعى بودن» آن است.

چگونه ما مى توانيم معتقد باشيم كه خداوند ارواح را پس از يك سير تكاملى ـ ولو نسبى ـ به حال اوّل بازمى گرداند، و مجدّداً روح يك انسان چهل ساله را (مثلاً) در درون جنينى قرار داده، و باز او را در همان مراحل كودكى سير مى دهد، يك سير كاملاً تكرارى و بى حاصل، تا اين كه پس از مدّتها دوباره به جاى اوّل برسد.

هركس مى فهمد كه اين برنامه يك برنامه عاقلانه نيست، بلكه برنامه هاى تكاملى جديد همواره بايد از نقطه ختم برنامه هاى قبلى شروع گردد نه از نقطه شروع آن! (دقّت كنيد!)

اكنون به سراغ دلائل عقلى ديگر برويم:

هيچ روحى به درد بدن ديگرى نمى خورد

بر خلاف آنچه بعضى خيال مى كنند، روح آدمى در آغاز يك موجود كامل و ساخته و پرداخته نيست، بلكه مراحل

--------------------------------------------------------------------------------

39

تكامل خود را در اين جهان تدريجاً مى پيمايد.

كيست كه نداند روح كودك، همانند جسم او، كودك است، و روح يك جوان، مانند جسم او، پرشور و بانشاط و باحرارت.

اصولاً روان و تن آدمى ارتباط بسيار نزديكى با هم دارند و هر كدام در ديگرى مستقيماً اثر مى گذارد.

آخرين تحقيقات فلاسفه ما، كه بر اساس نظريّه «حركت جوهرى» بنا شده، نشان مى دهد كه هرگز نبايد روح را يك موجود كاملاً مستقل از جسم، و جدا از آن بدانيم و در حقيقت يك نوع «دوگانگى و ثنويّت» قائل شويم; بلكه اين دو بيش از آنچه ما تصوّر كنيم، به هم مربوط و از يكديگر اثرپذيرند، و به تعبير بعضى، نسبت روح با جسم از جهتى شبيه نسبت «گلاب» و «گل» است; روانشناسى امروز نيز قدم فراتر نهاده و اين رابطه را نزديكتر ساخته است.

اشتباه نشود، نمى خواهيم مانند «ماترياليستها» بگوئيم: روح چيزى جز خواصّ مادّه نيست، بلكه مى خواهيم بگوئيم روح در عين اين كه موجودى مافوق مادّه است، پيوند و ارتباط و اتّصال فوق العاده با جسم و مادّه دارد.

اين، ادّعا نيست; حقيقتى است كه هم «فلسفه» و هم

--------------------------------------------------------------------------------

40

«روانشناسى» آن را اثبات مى كند.

از اين بيان بخوبى مى توانيم اين نتيجه را بگيريم: «همانطور كه دو جسم از تمام جهات با يكديگر شبيه نيستند، دو روح نيز نمى توانند از تمام جهات با هم شباهت داشته باشند.»

زيرا هر روحى رنگ بدن خود را خواهد داشت و به تناسب آن پيش خواهد رفت; و به همين دليل شما هرگز دو نفر را نمى يابيد كه از نظر تظاهرات و پديده هاى روانى كاملاً همانند باشند و خواه ناخواه نقاط اختلاف و تفاوت با يكديگر خواهند داشت.

به تعبير ديگر، دو جسم اگر از تمامى جهات مثل هم باشند، يكى خواهند بود و دو روح اگر در همه چيز مانند هم باشند، يك روح خواهند شد.

با در نظر گرفتن سنخيّت «روان» و «تن» يا «روح» و «جسم»، هيچ روحى ممكن نيست بتواند در كالبد ديگرى قرار گيرد، و اصولاً با هم تطابق و هماهنگى ندارند.

هر جسم تنها شايسته و هماهنگ روحى است كه با آن پرورش يافته و بعكس، هر روحى نيز شايسته و هماهنگ با جسم خويش است.

--------------------------------------------------------------------------------

41

اين تناسب و هماهنگى بقدرى است كه اگر (فرضاً) روحى را به كالبد ديگرى بفرستند كاملاً بيگانه و بى تناسب خواهد بود.

و نيز به همين دليل در «رستاخيز» بايد به همين بدن بازگشت كند، زيرا ادامه فعّاليّت حياتى اين روح بدون آن ممكن نيست; با آن پرورش يافته، و با آن خواهد زيست، منتها در يك مرحله كاملتر.

طرفداران عقيده تناسخ، گويا همه اين حقايق را فراموش كرده اند و چنين مى پندارند كه «روح» مسافرى است كه گاهى در اين منزل و گاهى در آن منزل رحل اقامت مى افكند، و يا همچون مرغ سبكبالى است كه هر زمان در آشيانى مسكن مى گزيند; در حالى كه چنين نيست; مسافر و مرغ، چيزى، و منزلگاه و آشيان، چيز ديگرى است; ولى روح و جسم آنچنان به هم پيوستگى و آميختگى دارند كه نه اين جسم مى تواند قالب روح ديگرى گردد، و نه روح ديگرى مى تواند با اين جسم، قرين و هماهنگ شود، و در مَثَل همچون قفلهاى مختلفى هستند كه هر كدام كليدى مخصوص به خود دارد كه به درد ديگرى نمى خورد.

--------------------------------------------------------------------------------

42

اين كار از او ساخته نيست فرضاً، از اين حقيقت صرف نظر كنيم و بپذيريم كه ممكن است روح انسانى به بدن جديدى بپيوندد، چگونه ممكن است روح يك انسان 50 ساله (مثلاً) كه مراحل گوناگون را طى نموده، در جنين كودكى قرار گيرد،و پس از تولّد، مانند روح يك كودك، همان تظاهرات كودكانه را داشته باشد; بهانه بگيرد; گريه كند; سر لج بيفتد; داد و فرياد راه بيندازد; بازيهاى كودكانه و قهر و آشتى هاى بچّگانه داشته باشد; و در دوران جوانى نيز جوانى كند؟! اين كار، اصلاً از او ساخته نيست، و اين موضوع باور كردنى نمى باشد. در اين جا كارى به ارتجاعى بودن اين خطّ سير نداريم; منظور اين است كه فرضاً ارتجاع و عقب گرد در جهان حيات قابل قبول باشد اين كار به وسيله بازگرداندن روح انسان 50 ساله به بدن يك كودك، ميسّر نمى باشد.

طرفداران عقيده تناسخ گويا حساب لوازم عقيده خود را نرسيده اند و تنها روى انگيزه هائى كه در بحث پيش گذشت به آن دل بسته اند، و إلاّ باور نمى توان كرد كسى همه اين حسابها را برسد، باز روى اين عقيده بايستد و لااقل ترديد هم به خود راه ندهد.

--------------------------------------------------------------------------------

43

دليل سوم: فراموشى مطلق براى ارواح ممكن نيست

يكى ديگر از دلائلى كه باطل بودن عقيده «بازگشت روح به بدن ديگر» را مسلّم مى سازد، موضوع «فراموشى مطلق» خاطرات گذشته است.

توضيح اين كه: اگر بنا باشد همه ارواح، يا ارواح تكامل نيافته، به بدنهاى تازه اى بازگردند، چگونه ممكن است تمام خاطرات گذشته را فراموش كنند!

ما و شما، نه خودمان، و نه هيچيك از كسانى را كه مى شناسيم، نديده ايم كه به خاطر داشته باشد بار ديگرى به اين جهان آمده و حوادث آن را ديده باشد. ما هرچه فكر مى كنيم كوچكترين خاطره اى از زندگى ديگرى را به ياد نمى آوريم.

--------------------------------------------------------------------------------

44

چگونه ممكن است كسى 30 يا 50 سال يا بيشتر در اين جهان زندگى كند، علومى را بياموزد، در فنون بسيارى مهارت پيدا كند، ده ها هزار خاطره مسرّت بخش يا غم انگيز داشته باشد، با هزاران دوست يا دشمن در عمر خود برخورد نمايد، ولى همه را فراموش كند!

چنين فراموشكارى براى روح غيرممكن است و لذا ـ طبق مداركى كه از قرآن مجيد و دلائل عقلى در دست است ـ در رستاخيز كه ارواح به بدنهاى كامل خود باز مى گردند، تقريباً همه چيز را به خاطر دارند; اعمال و كردارى كه در اين جهان داشتند، حتّى دوستان و دشمنان خود را اگر ببينند، مى شناسند. چطور ممكن است بازگشت به اين جهان، و بازگشت در رستاخيز، اين قدر فاصله و تفاوت با هم داشته باشند و انسان در زندگى جديد، به هيچوجه خاطره اى از گذشته را به ياد نياورد!

وانگهى، به فرض اين كه چنين چيزى ممكن باشد، بيهوده و بى فايده است ; زيرا طرفداران اين عقيده، معتقدند زندگى جديد براى «تنبّه» و «تكامل» و احياناً براى «كيفر» در برابر خلافكاريهاى زندگى نخستين است.

--------------------------------------------------------------------------------

45

بديهى است كه اين موضوعات، درباره كسى كه گذشته را بكلّى فراموش نموده، مفهومى ندارد. او نه جنايات و خلافكاريهاى خود را به خاطر دارد كه عبرت بگيرد و بيدار شود، و نه محروميّتها را به ياد مى آورد كه احياناً از پيروزى و وصول به مقصد خويش در اين زندگى جديد، لذّت ببرد; زيرا همه اين مفاهيم، مشروط به يادآورى خاطرات پيشين است.

بعضى از طرفداران عقيده تناسخ براى توجيه اين فراموشى مطلق، به دست و پاى عجيبى افتاده اند; مى گويند در گوشه و كنار جهان، افرادى ديده شده اند كه خاطرات زندگى پيشين را كم و بيش به ياد دارند!

به اين افراد بايد گفت: اوّلاً، هيچ گونه «مدرك معتبر» كه بتوان در بحثهاى علمى روى آن تكيه نمود، براى اين ادّعا وجود ندارد، و به فرض اين كه فردى پيدا شود كه چنين ادّعايى كند، هيچ بعيد نيست كه از قبيل توهّمات و خيالاتى باشد كه پاره اى از بيماران روانى به آن گرفتارند، وگرنه هر يك از ما هزاران فرد سالم را مى شناسيم و با آنها محشور هستيم و هرگز نديده ايم هيچكدام چنين ادّعايى داشته باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

46

ثانياً، به فرض اين كه چنين افرادى پيدا شوند و از نظر روانى از سلامت كامل برخوردار باشند، تازه اين سؤال پيش مى آيد كه دليل اين تبعيض چيست؟

چرا تنها افراد بسيارمعدودى مدّعى به خاطرداشتن زندگى پيشين باشند و ديگران همه انكار كنند؟ اين تبعيض كاملاً بى دليل است.

اينها همه بخوبى گواهى مى دهد كه اصل ادّعاى مزبور واهى و بى اساس مى باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

47

دليل چهارم: ارواح بلاتكليف و سرگردان!

ايراد ديگرى كه متوجّه عقيده تناسخ و بازگشت به زندگى جديد مى شود، اين است كه:

اگر اين برنامه درباره همه افرادى كه نيازمند به تكامل هاى تازه اى هستند صورت گيرد، بايد هميشه از بين رفتن يك فرد، درست مقارن انعقاد نطفه ديگرى باشد; تا اين روح پس از جدا شدن از بدن اوّل، به بدن دوم كه در حال نطفه است انتقال پيدا كند.

حال اگر حوادثى مانند زلزله و امثال آن رخ دهد، و يا سيلهايى كه در زمان كوتاهى عدّه زيادى را در كام خود فرو مى كشد، و از آن بالاتر جنگهايى مانند جنگهاى جهانى با آن

--------------------------------------------------------------------------------

48

همه تلفات فورى (مخصوصاً اگر بصورت جنگهاى اتمى مانند آنچه در شهرهاى ناكازاكى و هيروشيما در ژاپن گذشت باشد) و ناگهان عدّه زيادى جان بسپارند، تكليف اين همه ارواح چه خواهد شد!

با اين كه مى دانيم مسلّماً نطفه هائى به تعداد آنها در شرايط عادى منعقد نخواهد گرديد، پس اين ارواح بلاتكليف مى مانند، و بايد مانند مسافران مدّتها سرگردان شوند، و يا نوبت بگيرند و در اين مدّت كه ارواح، جسم اوّل خود را از دست داده و براى به دست آوردن جسم دوّم معطّل مانده اند، چه سرنوشتى خواهند داشت؟!

آيا هيچ كس مى تواند ادّعاكند كه تعداد فرزندانى كه نطفه آنها بسته مى شود، بامتوفّيات دائماً متعادل است در حالى كه خلاف آن به گواهى آمار جنگها و تلفات ناشى از سيل و زلزله، اثبات گرديده است!(1)

1 . بعضى از طرفداران عقيده تناسخ و عود ارواح مى گويند:

چه مانعى دارد كه ارواح پس از جدائى از بدن مدّتى مثلاً 30 سال يا 50 سال در جهان ارواح بمانند و سپس به كالبدهاى تازه در اين دنيا بازگردند; بنابراين، مرگ و ميرهاى دسته جمعى، مشكلى براى بازگشت به اين دنيا ايجاد نخواهد كرد. ولى اين پاسخ هرگز مشكل آنها را حل نمى كند. زيرا اگر قبول كنيم روحى نيازمند به تكامل و بازگشت مجدّد به دنياست، ديگر دليلى ندارد كه مدّتى بى جهت در جهان ارواح سرگردان بماند بلكه بايد فوراً پس از جدا شدن از يك بدن، در نطفه ديگرى قرار گيرد. در واقع ماندن چنين ارواحى در جهان ارواح، شبيه اين است كه محصّلى كه يك كلاس را پشت سرگذاشته، مثلاً 30 سال ترك تحصيل كند، سپس به تحصيل كلاس بعد بپردازد; اين كار كاملاً ابلهانه است!

--------------------------------------------------------------------------------

49

اينها همه نشانه ضعف و ناتوانى اين عقيده خرافى است كه اسلام و اديان آسمانى ديگر، قلم بطلان بروى آن كشيده اند.

--------------------------------------------------------------------------------

50

--------------------------------------------------------------------------------

51

بازگشت به زندگى جديد از نظر قرآن

عموم فِرَق اسلامى در اين عقيده متّفقند كه روح پس از پايان اين زندگى، به بدن ديگرى در اين جهان بازنمى گردد، و دانشمندان شيعه و سنّى با صراحت تمام، عقيده تناسخ را كه يكى از خرافات اديان باستانى هند است، محكوم ساخته اند.

تنها دسته كوچكى در اين ميان به نام «تناسخيّه» بودند كه از اين عقيده طرفدارى مى نمودند، و ما امروز نام اين دسته را تنها در كتابهاى «ملل و نحل» مى يابيم و از وجود آنها در ميان صفوف مسلمانان امروز اطّلاعى نداريم، و ممكن است به سرنوشت همان دسته هايى گرفتار شده باشند كه به هنگام ترجمه كتب فلسفى يونان و كتابهاى مذهبى ديگر و گرم شدن بازار بحث و مجادله و گفتگوهاى مذهبى، از ميان افراد

--------------------------------------------------------------------------------

52

بى مايه و كم اطّلاع به وجود آمدند و تنها نامى از آنها در كتب «ملل و نحل» باقى ماند.

نويسنده دائرة المعارف قرن بيستم (در جلد دهم، صفحه 181) چنين مى نويسد:

عقيده بازگشت ارواح (به بدن ديگر در اين جهان) يك اعتقاد قديمى و كهنه است كه نخستين بار در هند به وجود آمد، هم اكنون نيز اين عقيده در ميان آنها هست...

و در اسلام هيچ كس قائل به اين عقيده نشده است جز فرقه «تناسخيّه». آنها نيز اين عقيده را از قرآن نگرفته اند، بلكه از هندوها و منقولاتى كه عرب از فلسفه آنها داشته است، اقتباس نموده اند...

اصولاً بايد توجه داشت كه از منابع مختلف استفاده مى شود اين عقيده بيشتر در ميان اقوامى طرفدار داشته كه به رستاخيز و معاد، آنچنان كه ما ايمان داريم و كتاب بزرگ آسمانى ما قرآن تشريح مى كند، معتقد نبوده اند.

زيرا با قبول اين كه ارواح، بار ديگر به بدنهاى جديد در اين جهان باز گردند و نتيجه اعمال خود را ببينند، ديگر لزومى براى رستاخيز و معاد باقى نمى ماند.

--------------------------------------------------------------------------------

53

هنگامى كه به قول بعضى از طرفداران اين عقيده، مرد فقير و محروم، به صورت ثروتمندِ پُر پول، و يا ثروتمند ستمكار، به صورت كارگر فقير و محروم به اين جهان بازگشت كند، و يا شكست خوردگان در عشق! به وصال معشوق برسند و خيانت كنندگان در عشق! به هجران و فراق مبتلا گردند، و مثلاً «نايب حسين كاشى!» براى مكافات اعمال خود، به صورت چنين و چنانى بازگردد، با اين حال ديگر لزومى براى رستاخيز باقى نمى ماند، و در حقيقت رستاخيز آنها در همين زندگى دنيا صورت گرفته، و رستاخيز ديگر و فراهم ساختن محكمه و حساب و كتاب، ديگر نه تنها ضرورت ندارد، بلكه با توجّه به اين كه هر كس به مكافات عمل خود رسيده است، يك نوع ظلم و ستم محسوب مى شود.

و لذا در احاديثى كه از پيشوايان بزرگ اسلام به ما رسيده است ضمن ابطال قطعى اين عقيده، توجّه به لوازم آن ـ از جمله انكار رستاخيز و معاد ـ داده شده است.

مرحوم «صدوق» محدّث بزرگ جهان اسلام، در كتاب «عيون اخبار الرّضا» از هشتمين پيشواى ما امام علىّ بن موسى الرّضا(عليه السلام)نقل مى كند كه حضرت در پاسخ سؤالى كه

--------------------------------------------------------------------------------

54

مأمون از مسئله تناسخ كرد، فرمود:

مَنْ قالَ بِالتَّناسُخِ فَهُوَ كافِرٌ بِاللّهِ الْعَظيمِ; يَكْذِبُ بِالْجَنَّةِ وَ النّارِ;

كسى كه عقيده به تناسخ داشته باشد، ايمان به خدا ندارد، و بهشت و دوزخ را انكار مى كند.

نكته اى كه در اين حديث بيشتر بايد مورد توجّه قرار گيرد، اين است كه عقيده به تناسخ، همدوش با عدم اعتقاد به خداوند ذكر شده است، و ارتباط اين دو با توجّه به يك موضوع روشن مى گردد و آن اين كه در كتب «تاريخ و اديان» مى خوانيم كه يك دسته از طرفداران سرسخت تناسخ جمعى از مادّيين بودند، آنها به اين جهت ابراز تمايل به اين مسلك مى نمودند كه بر اثر عدم اعتقاد به وجود خدا، ناچار بودند ارواح را ازلى و بدون آفريننده بدانند، طبعاً اين ارواح در طول عمر جاويدان خود مى بايست هرچند صباحى در بدنى منزل گزينند، و با از ميان رفتن يك بدن، روح وارد بدن ديگرى گردد و به عمر خود ادامه دهد. (دقّت كنيد!)

و به اين ترتيب رابطه نزديكى ميان اين عقيده، و عقيده مادّيگرى پيدا مى شود.

--------------------------------------------------------------------------------

55

در قرآن مجيد كه منبع اصلى معارف و فرهنگ اسلام است، آيات متعدّدى وجود دارد كه عقيده تناسخ را مردود مى شمارد; مانند آيات زير:

1ـ حَتّى اِذا جآءَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلّى اَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاّ اِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها(1);

(آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مى دهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرارسد، مى گويد: پروردگار ا! مرا بازگردانيد; شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم، (ولى به او مى گويند) چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مى گويد (و اگر باز گردد، كارش همچون گذشته است).

اين آيه صريحاً بازگشت به اين زندگى را براى جبران گذشته، نفى مى نمايد.

2ـ كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ كُنْتُمْ اَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُم ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(2);

چگونه به خدا ايمان نمى آوريد با اين كه شما (قبل از آفرينش آن گاه كه خاك بوديد) مردهو بى جان بوديد و خداوند شما را زنده كرد; سپس شما را مى ميراند و بعد زنده مى كند، و سپس به سوى او باز مى گرديد!

1 . سوره مؤمنون، آيه 99 و 100.

2 . سوره بقره، آيه 28.

--------------------------------------------------------------------------------

56

اين آيه صريحاً مى گويد: پس از مرگ يك بار بيشتر زنده نخواهيد شد و آن زنده شدن در رستاخيز و بازگشت به سوى خدا و پيوستن به ابديّت و زندگى جاويدان آن سرا است.

بديهى است كسى كه معتقد به بازگشت روح به بدن ديگر و زندگى جديد در اين جهان است، مرگ وحيات ديگرى هم ـ علاوه بر آنچه گفته شد ـ بايد قائل باشد و اين مخالف آيه فوق است.(1)

3ـ اَللّهُ الَّذى خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ(2);

خداوند همان كسى است كه (نخست) شما را آفريد، سپس روزى داد; بعد مى ميراند، سپس زنده مى كند.

در اين آيه نيز تنها يك مرتبه مرگ و حيات، پس از آفرينش نخستين انسان، ذكر شده، كه مرگ اين جهان و حيات بازپسين باشد.

4ـ وَ هُوَ الَّذى اَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ اِنَّ الاْنْسانَ لَكَفُورٌ(3);

1 . اخبار رجعت هيچ ربطى به اين بحث ندارد; زيرا رجعت كه در اين اخبار آمده جنبه عمومى ندارد و تنها درباره محدودى از افراد است و در واقع يك مسئله استثنائى است نه عمومى; مانند بازگشت «عزير» و امثال آن. (دقّت كنيد!)

2 . سوره روم، آيه 40.

3 . سوره حج، آيه 66.

--------------------------------------------------------------------------------

57

و او كسى است كه شما را زنده كرد (و آفريد) سپس مى ميراند و باز هم (روز رستاخيز) زنده مى كند. ولى اين انسان بسيار ناسپاس است.

در اين آيه نيز زندگى پس از مرگ، منحصر به يكى شمرده شده است و آن زنده شدن در رستاخيز است.

5 ـ قالُوا رَبَّنا اَمَتَّنا اثْنَتَيْنِ وَ اَحْيَيْتَنا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ اِلى خُرُوج مِنْ سَبيل(1);

(كافران در آن جهان) مى گويند: پروردگارا! ما را دوبار ميراندى و دوبار زنده كردى; اكنون به گناهان خود معترفيم; آيا راهى براى خارج شدن (از دوزخ) وجود دارد؟

ممكن است بعضى جمله «ما را دوبار ميراندى» را دستاويز قرار دهند و بخواهند چنين استدلال كنند: «دوبار ميراندن» دليل بر اين است كه انسان يك بار ديگر به زندگى اين جهان باز مى گردد و سپس مى ميرد و در صورتى كه باز نگردد، يك بار ميراندن بيشتر نيست.

امّا با توجّه به آيات گذشته، كاملاً روشن است كه منظور از «مرگ اوّل» همان حالت قبل از زندگى اين جهان است كه

1 . سوره غافر، آيه 11.

--------------------------------------------------------------------------------

58

انسان به صورت موجودى بى جان (خاك) بوده و سپس لباس زندگى به اندامش پوشانيده شده، و اگر تعبير به «ميراندن» شده، به اصطلاح علمى از باب «تغليب» است. (منظور از تغليب اين است كه هنگام نام بردن از دو چيز با هم، تعبير اصلى را از يكى از آن دو انتخاب كرده و هر دو را با يك عبارت ذكر كنند; مثلاً به جاى اين كه گفته شود: «شمس» و «قمر» گفته مى شود: «قمرين» و به جاى اينكه گفته شود اَب (پدر) و اُم (مادر)، گفته مى شود: «ابوين».

در اينجا نيز به جاى اين كه گفته شود: يك مرتبه مرده بودن و يك مرتبه ميراندن، دو مرتبه ميراندن ذكر شده است. (دقّت كنيد!)

شاهد زنده و گوياى اين معنى جمله ديگر آيه است; زيرا تعداد اِحياء و زنده شدن در اين آيه صريحاً دو مرتبه ذكر شده در حالى كه اگر حيات جديدى در اين دنيا داشته باشيم، به ضميمه حيات آخرت، مجموعاً سه بار «زنده شدن» خواهيم داشت.

بنابراين آيه فوق نيز از آياتى است كه تناسخ را ابطال مى كند.

--------------------------------------------------------------------------------

59

در سخنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه نيز تعبيراتى ديده مى شود كه با صراحت اين عقيده خرافى را طرد مى كند; مثلاً، درباره مردگان چنين مى فرمايد:

لا عَنْ قَبيح يَسْتَطيعُونَ انْتِقالاً وَ لا فى حَسَن يَسْتَطيعُونَ ازْدِياداً (1);

آنها نه مى توانند كارهاى بد خود را ديگر جبران نمايند و نه توانائى دارند چيزى بر حسنات خود بيفزايند.

بديهى است كسانى كه معتقد به تناسخ هستند، مى گويند انسان پس از مرگ به اين جهان باز مى گردد تا اعمال گذشته خود را جبران نمايد و به گفته آنها تكامل ناقص خود را به انجام برساند و گذشته را جبران كند. در اينجا مدارك ديگرى نيز هست كه براى دورى از اطاله كلام از ذكر آن صرفنظر مى شود.

1 . نهج البلاغه، خطبه 188.

--------------------------------------------------------------------------------

60

--------------------------------------------------------------------------------

61

بخش دوم: ارتباط با ارواح

--------------------------------------------------------------------------------

62

--------------------------------------------------------------------------------

63

سرگرمىِ ميزگرد!

آيا مى توان با ارواح گذشتگان رابطه برقرار ساخت و معلوماتى از آنها دريافت داشت؟

آيا اين گفتگوهائى كه جمعيّت هاى «روحيّون» و «اسپرى تيستها» درباره رابطه با ارواح مدّعى هستند همه بيهوده است؟ و بيهوده سخن به اين درازى! و يا اين كه در ميان سخنان آنها واقعيّت هائى وجود دارد؟

آيا احضار ارواح ـ يا صحيحتر ارتباط با ارواح ـ از طريق ميز گرد كه اخيراً(1) در همه جا به توصيه بعضى از مجلاّت «مُد» شده، صحيح است و همه كس مى توانند يك ميز گرد

1 . قبل از انقلاب.

--------------------------------------------------------------------------------

64

چرخان بدون ميخ تهيّه نموده و دور آن بنشينند و دست روى آن بگذارند و نيّتى كنند و با روح مورد نظر رابطه برقرار سازند، و مطالب لازم را از او بپرسند و پاسخهاى او را ـ اعم از مثبت و منفى ـ به وسيله گردش آهسته و غيراختيارى ميز دريافت دارند؟

راستى اين مطلب به همين سادگى و آسانى است و يك ميز گرد بدون ميخ «كليد عالم غيب» و «دستگاه فرستنده و گيرنده» عالم ارواح مى باشد؟!

اينها سؤالاتى است كه همه ميل دارند پاسخ آن را بدانند.

اجازه بدهيد مطلب را از همين سؤال آخر و داستان ميزگرد كه اخيراً شورَش درآمده است، شروع كنيم و سپس به بحث هاى اصولى تر بپردازيم.

و نيز اجازه بدهيد سخن را با نامه جالب و مستدلّى كه يكى از كسانى كه اخيراً در اين باره زياد كار كرده است، آغاز نمائيم، اينك متن نامه:

اين روزها ارتباط با ارواح به وسيله ميز گرد به صورت

يك اپيدمى درآمده و هر كس چند دقيقه اى در يك جلسه ارتباط بنشيند و ناظر حركت ميز شود، بلافاصله

--------------------------------------------------------------------------------

65

به فكر مى افتد كه يك ميز بدون ميخ با صفحه مدوّر متحرّك، تهيّه كند، و مشغول ارتباط با ارواح شود.

امّا آنچه موجب تعجّب و باعث تأسّف است اين كه افرادى كه بنا به توصيه نويسنده يكى از مجلاّت تهران پس از خواندن سوره حمد و استدعاى ارتباط با روح موردنظر موفّق مى شوند، همگى آنچه كه خودشان علاقمند هستند بپرسند مى پرسند و جالبتر اين كه آنچه كه دوست دارند بشنوند، مى شوند!

من هنوز نديدم كه مثلاً چند نفر از پيروان يكى از فرق اسلامى دور ميز بنشينند و از روح مرتبط بپرسند كه راه حق كدام است و به غير از فرقه مورد نظرشان چيز ديگرى بشنوند، و اتّفاقاً مخالفان آنها نيز خلاف آن را مى شنوند!!

آنچه مسلّم است، كسى در گردش صفحه ميز بطور خود به خود شكّى ندارد، اما اين كه آيا عامل گرداننده نيز همان روح است؟ و اگر همان روح است، پس علّت چيست كه در برابر من كه شيعه هستم راه حق را شيعه اثنى عشرى معرّفى مى كند و به آن ديگرى كه مسلك ديگرى دارد همان مسلك را؟!

بارها آزمايش نموده ام مثلاً در برابر سؤال اين كه فلان مريض مثلاً خوب خواهد شد يا نه؟ از يك روح در دو شب متوالى پرسيده ام; هر بار جوابى داده كه با جواب قبلى

--------------------------------------------------------------------------------

66

تناقض داشته!

حال بايد ديد كه اين حركت ميز به وسيله چه نيرو و عاملى انجام مى شود؟

من بارها ناظر بوده ام در جلساتى كه با ميزهاى آهنى بزرگ، ارتباط برقرار شده، اگر ميز بايد بدون ميخ باشد، و وجود يك ميخ اين قدر اثر دارد، پس چرا ميز آهنى به حركت درمى آيد؟ (دقّت كنيد!)

آنچه من به دست آورده ام، اين است كه: افرادى كه دور ميز مى نشينند، بطور ناخودآگاه تحت تأثير كلمات و موقعيّت استثنائى محل كه همه افراد خود را براى ارتباط با ارواح آماده كرده اند، قرار مى گيرند. يكى از حضّار كه قدرت كنترل اعصابش كمتر از ديگران است، ميز را به حركت درمى آورد.

اين افراد همان مِديُومهاى قوى هستند. شما دقّت كنيد! مديومهاى قوى همه كسانى هستند كه قدرت كنترل اعصابشان بسيار ضعيف است و اغلب عصبانى مى باشند.

من خود در شهرستان نيشابور از اداره كنندگان جلسه ارتباط هستم و شايد اكثريّت قريب به اتّفاق كسانى كه هم اكنون در نيشابور جلسه ارتباط دارند، در وهله اوّل در منزل من و از خود من ياد گرفته اند; منظورم خودستائى نيست بلكه مى خواهم بگويم من از روى هوى و هوس يا

--------------------------------------------------------------------------------

67

مسموعات، اين كلمات را ننوشته ام.

در ارتباطى كه روح مرتبط، خود را ابوعلى سينا! معرّفى كرد، سؤالى درباره بيمارى نموديم...

بيمار، بانوئى بود كه زايمانش نزديك بود، و استاد گفتند: 29 همان برج فارغ خواهد شد در صورتى كه اصلاً چنين نشد!

جالبتر از همه اين كه خانمى در نيشابور هست كه به محض نشستن دور ميز (و گذاشتن دست روى ميز) بدون سؤال و جواب ميز شروع به دوران مى كند و هر سؤالى كه مى كند، مثبت جواب مى شنود; حتّى يك سؤال را به صورت منفى هم سؤال مى كند باز هم مثبت جواب مى شنود.

باز در مجلسى مشاهده كردم كه هرچه خواهش و تمنّا از ميز كردند، تكانى نخورد! و صاحب مجلس به خاطر اين كه خودى نشان بدهد در ميز دخل و تصرّف كرده، شروع به حركت دادن نمود!

آنچه در مجالس مى گذرد 80% دخل و تصرّف (عمدى يا ناخودآگاه) و 20% حقيقت است. تازه اين بيست درصد هم معلوم نيست كه بوسيله روح باشد!

خلاصه اين كه، مشتى مردم در كنار ميز شبها گاهى تا ساعت 1 و 2 بعد از نيمه شب حيران و سرگردانند، و هر كس هم مطابق ميل و ذوق و سليقه خود پيام مى گيرد، و

--------------------------------------------------------------------------------

68

بايد از آن روزى ترسيد كه اين ارتباطها نقطه عطفى براى دشمنان و مخالفان باشد، و يا سرگرمى سياسى جديدى گردد كه در پشت پرده آنها خيانتها خفته باشد.

نتيجه اى كه من به آن رسيده ام اين است كه اين مسئله را بازى يا سرگرمى بنامم و سؤالاتى كه در اين زمينه مى شود، با گفته خداوند متعال در قرآن كريم پاسخ گويم: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى.(1)

كاظم سراج انصارى

به عقيده ما يادآورى يك نكته در اينجا لازم است كه نه ما و نه نويسنده محترم اين نامه و هيچ كس ديگر نمى خواهيم و نمى توانيم وجود روح را انكار نمائيم (و منظور هم اين نيست) زيرا دلائل فلسفى و حسّى و تجربى كه براى اثبات وجود روح اقامه شده، بيش از آن است كه بتوان همه را ناديده گرفت.

همچنين امكان ارتباط با ارواح را از طريق صحيح علمى براى افراد ورزيده اى كه در اين راه حقيقتاً كار كرده و

1 . سوره اسراء، آيه 85.

--------------------------------------------------------------------------------

69

زحمت كشيده اند ـ با اين همه شواهد فراوانى كه دارد ـ نيز نمى توان انكار نمود، و همانطور كه خواهيم ديد، از سخنان پيشوايان بزرگ اسلام نيز امكان اين موضوع مسلّم مى گردد.

ولى سخن در اين جاست كه تنزّل دادن مسئله اى به اين مهمّى تا آنجا كه هر كس براى سرگرمى و تفريح ميزگرد چرخانى درست كرده، و مشتى مرد و زن و كوچك و بزرگ را دور آن جمع نمايد، يك شب، روح «بوعلى سينا» را حاضر كنند، و شب ديگر مزاحم «زكريّاى رازى» گردند، و شب سوم «اينشتاين» را زحمت افزا شوند، گل بگويند و گل بشنوند و از تاريخ زايمان خانم «ايكس» گرفته تا صحّت و بطلان مذاهب و اديان و مكتبهاى فلسفى را مورد سؤال و بحث قرار دهند، و آن ارواح نيز براى اين كه خاطر خطير سؤال كنندگان مكدّر نشود و از آنها نرنجند، همانطور كه ميل و علاقه آنها است به آنها پاسخ دهند، چنين وضعى با هيچ منطقى نمى سازد و هيچ عقلى باور نمى كند كه مسئله اى به آن اهمّيّت تا اين اندازه تنزّل پيدا كند.

و از آن مهمتر خطر بزرگى است كه از اين رهگذر، مسائل مذهبى و اخلاقى و اجتماعى و حتّى سياسى را تهديد مى كند، و

--------------------------------------------------------------------------------

70

نويسنده نامه فوق نيز اشاره كوتاهى به آن كرده بود.

زيرا هنگامى كه مسئله ارتباط با ارواح به اين صورت مبتذل درآيد، هر كس مى تواند براى پيدا كردن اموال مسروقه خود دهها نفر بى گناه را مورد اتّهام قرار دهد. و هر آدم منحرف و فاسدالعقيده اى براى اثبات مذهب و مسلك خود به اين وسيله متشبّث گردد، و هر «كاسبكار سياسى» براى ايجاد تفرقه و جنگ اعصاب و اغفال مردم ساده لوح از طريق ميزگرد وارد شود و نوچه هاى خود را مأمور سازد كه از ارواح گذشتگان مطالب مورد نظر او را بشنوند. خطر اين وضع ناگفته پيداست و بايد از عواقب شوم آن ترسيد، زيرا كمتر وسيله اى به اين سادگى و كم خرجى پيدا مى شود كه به منويّات نادرست افراد، رنگ ملكوتى و آسمانى و مافوق جهان مادّه دهد.

مطمئنّاً فرصت طلبان و سودجويان حرفه اى، به آسانى از چنين مسئله اى چشم نخواهند پوشيد و كوشش مى كنند مقاصد خود را از اين راه عملى سازند، و يا لااقل از اين وسيله براى تحقّق بخشيدن آنها كمكى يا تأييدى بگيرند.

--------------------------------------------------------------------------------

71

جلسه ارتباط با ارواح

من هم كم و بيش بحثهاى مربوط به تماس با ارواح از طريق ميزگرد را ـ مانند بسيارى ديگر ـ در كتابها و مجلاّت خوانده بودم، و در انتظار فرصت مناسبى بودم كه از نزديك مسئله را شخصاً بررسى كنم. و چون آدم ديرباورى هستم، موضوع را با چشم خود ببينم. خوشبختانه اين فرصت بسادگى دست داد.

در تابستان، چند روزى در يكى از شهرستانهاى استان خراسان (سبزوار) كه شهرى است تميز، با مردمى دوست داشتنى و با ايمان، دعوت داشتم.

قبلاً از دوستان شنيده بودم كه اين شهر يكى از پايگاههاى مسئله ميزگرد و «ارتباط با ارواح» است، و اين موضوع در آنجا

--------------------------------------------------------------------------------

72

رونق فراوانى پيدا كرده و باصطلاح «مُد» شده است; فعّاليّت طرفداران «ارتباط با ارواح» و «جلسات ميزگرد» قسمت قابل توجّهى از وقت عدّه اى از اهالى را اشغال نموده است. براى جمعى وسيله سرگرمى، و براى عدّه اى وسيله اطمينان به وجود عالم ماوراى حس، شده است.

من هم علاقه داشتم از فرصت استفاده نموده، و از نزديك وضع اين جلسات را ببينم تا بتوانم با بصيرت بيشترى بحثى را كه در اين زمينه آغاز نموده ام دنبال كنم، و خوانندگان اين بحثها را در جريان واقعيّات بيشترى بگذارم.

اعتراف مى كنم كه حضور در اين جلسات براى افراد عادّى شايد صحيح نباشد; امّا براى كسانى كه موظّف به تحقيق، و يا پاسخگوئى به ديگران هستند، گاهى اوقات جنبه لزوم به خود مى گيرد.

من سعى دارم آنچه را با چشم خود با كنجكاوى و دقّت ديدم، عيناً براى شما نقل كنم و قضاوت را به خود شما واگذار كنم.

قبلاً لازم است آنچه را كه از «مجموعه گفتگوها» با افراد مورد اطمينان به دست آوردم، در اينجا بياورم و سپس

--------------------------------------------------------------------------------

73

مشاهدات خود را شرح دهم.

آنچه از گفتگوهاى بسيار با افراد سرشناس و كسانى كه با اين جلسات ارتباط داشتند، به دست آمد، از اين قرار است (دقّت كنيد!):

1 مسئله ارتباط با ارواح (البتّه به وسيله ميزگرد) يكى دو سال است در اين شهر كاملاً رايج شده، حتّى به گفته ظريفى، رونقى به بازار «نجّارها» براى ساختن ميزگرد داده است!

2 چگونگى ارتباط آنها با ارواح چنين است كه دور يك ميز چوبى كه اصلاً ميخ در آن بكار نرفته و صفحه روى آن مدوّر و آزاد است و بر گِرد يك ميله چوبى كه در وسط آن قرار دارد مى گردد، مى نشينند.

يك يا چند نفر كف دستها را روى صفحه مدوّر مى گذارند و حمد و سوره اى مى خوانند (آنها معتقدند خواندن حمد و سوره خوب است نه لازم!) و سپس افكار خود را متمركز ساخته، و بدون نياز به مقدّمه ديگرى با يك روح تماس پيدا مى نمايند.

--------------------------------------------------------------------------------

74

علامت تماس با روح اين است كه صفحه ميز خود به خود به يك طرف مى گردد (البتّه كف دستها همچنان روى ميز هست).

سپس از روح سؤالاتى مى كنند و پيامها و جوابهايى دريافت مى دارند; به اين ترتيب كه مديوم (كسى كه وسيله ارتباط است) الفبا را از اوّل مى شمارد و در هر حرفى، ميز به حركت آمد آن را يادداشت مى كنند، و سپس از مجموع اين حروف جمله هائى به دست مى آيد كه متضمّن «پيامها» و «جوابهاى» ارواح است.

گاهى در وسط، رابطه قطع مى شود و گاهى ارواح ديگرى در اين ميان مى دوند و مطالب را به هم مى زنند!

3 بيشتر اداره كنندگان اصلى اين جلسات، معتقدند كه نه گرد بودن ميز شرط است، و نه ميخ نداشتن. در همان جلسه اى كه با حضور اين جانب ارتباط برقرار شد، ميزِ متوسّطِ چهارپايه اى بود كه دوپايه جلو آن هنگام ارتباط (به اصطلاح) بلند مى شد.

آنها مى گفتند با ميزهاى آهنى نيز مى توان تماس گرفت و معتقد بودند نوشته هاى يكى از مجلاّت تهران (اطّلاعات

--------------------------------------------------------------------------------

75

هفتگى) كه شرايط خاصّى براى اين موضوع در نظر گرفته، بى اساس است و حتّى خود نويسنده آن سلسله مقالات كه اين بحث را در ميان عدّه زيادى رايج ساخته، اطّلاعات عملى فراوانى در اين زمينه ندارد، بلكه اطّلاعات او بيشتر جنبه تئوريكى دارد و اقتباس و ترجمه از نوشته هاى خارجى است.

بعضى از افرادى را كه من با آنها صحبت نمودم، خود را از آن نويسنده واردتر مى دانستند.

4 اداره كنندگان اين جلسات معتقد بودند مسئله ارتباط با ارواح هيچ گونه رياضت و آمادگى و تمرين و تعليمات قبلى لازم ندارد، و نيازمند به نيروى مرموزى است كه در وجود خود انسان مى باشد، اين نيرو در بعضى شديد، و در بعضى ضعيف است، و لذا همه موفّق به ارتباط گرفتن نمى شوند; بعكس عدّه اى بقدرى قوى هستند كه با كمال سهولت ارتباط مى گيرند.

5 اداره كنندگان اين جلسات هر كدام با ارواحى تماس مى گيرند، و در اين ميان از روح بوعلى سينا و آية اللّه بروجردى گرفته، تا ارواح بستگان خود، و گاهى كشيشهاى مسيحى و بت پرستان چينى و حتّى «شمر»! با همه اينها

--------------------------------------------------------------------------------

76

تماس برقرار مى سازند، و پاسخها و پيامهائى دريافت مى دارند كه بعضى جالب و بعضى مضحك است.

مثلاً يكى از اين آقايان اظهار مى داشت كه يك وقت با ميز مشغول ارتباط با ارواح بوديم كه ديدم روحى خود را «ش م ر» معرفى كرد!

سؤال كرديم: همان شمر قاتل امام حسين(عليه السلام)؟

ميز به علامت قبول، حركت كرد.

پرسيديم: در چه حالى هستى؟

با همان روش حروفى پاسخ داد:

حالم خيلى خوب است!

گفتيم: چطور؟

جواب داد: محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) از من گذشت كرد!

(در حالى كه با بعضى ارواح ارتباط برقرار مى سازند و مى گويند مى سوزيم و ناراحتيم و مسلّماً آنها از شمر به مراتب بهتر بوده اند... آيا چنين چيزى ممكن است؟... بگذريم).

6 (دقّت كنيد) اكثريّت قريب به اتّفاق شركت كنندگان در اين جلسات، معتقدند كه ميز بر اثر عوامل مرموزى حركت مى كند و دست افراد در گردش آن دخالت ندارد، حتّى گاهى

--------------------------------------------------------------------------------

77

حركت آن بقدرى شديد مى شود كه حضّار را به وحشت مى اندازد، امّا اين عامل مرموز امواج خاصّى در وجود مديومهاست و يا ارواحند؟ در ميان آنها اختلاف نظر است; يكى از كسانى كه در آغاز، استاد اين جلسات، و از طرفداران پروپاقرص آن بوده و اخيراً از عقيده خود برگشته بود، معتقد بود هرچه هست در وجود خود انسان، و عوامل مرموزى در درون او مى باشد.

ولى عدّه ديگرى ارواح را منحصراً عامل حركت ميز مى شناختند. (نگارنده، عقيده خودم را درباره حركت ميز بعداً خواهم گفت.)

7 (باز هم دقّت كنيد) شركت كنندگان و اداره كنندگان اين جلسات عموماً معتقدند كه پاسخها و پيامهائى كه از ارواح مى گيرند، هميشه صحيح نيست; گاهى چنان تطبيق مى كند و صحيح از آب در مى آيد كه همه را در شگفتى فرو مى برد ولى بسيار اتّفاق افتاده كه جوابها كاملاً نادرست و چنان برخلاف واقع است كه انسان را به وحشت مى اندازد.

همين امر سبب اختلاف نظر و گفتگو در ميان آنها گرديده است.

--------------------------------------------------------------------------------

78

بعضى معتقدند: اينها ـ آنچنان كه خود را معرّفى مى كنند ـ ارواح پاكى نيستند بلكه ارواح شريره يا موجودات ماوراى طبيعى پست ترى مى باشند كه هميشه مقيّد به راست گفتن نيستند! و يا اطّلاعات آنها ناقص و محدود است.

بعضى هم شايد اين موارد را حمل بر عدم ارتباط صحيح مى كنند.

عدّه اى هم در برابر اين سؤال كه چرا پيامها هميشه صحيح نيست اظهار بى اطّلاعى مى نمايند.

8 پاسخها و پيامهائى كه اظهار مى دارند از ارواح دريافت داشته اند غالباً جنبه كلّى و عمومى دارد، و بر هر مطلبى قابل تطبيق است; مثلاً: «اين كار به نتيجه نمى رسد ـ موفّق خواهيد شد ـ روح پدر شما از شما راضى است ـ فلان كار خير را انجام دهيد» و امثال اينها نمونه هاى پيام ارواح است، ولى بعضى از اداره كنندگان اين جلسات اظهار مى دارند پيامهاى خصوصى و نشانه هائى كه كسى از آن باخبر نبوده نيز از ارواح دريافت داشته اند، امّا مسلّم نيست.

9 اداره كنندگان اين جلسات معتقدند كه مسئله ارتباط با

--------------------------------------------------------------------------------

79

ارواح، بسيارى از افراد غيرمعتقد يا لاابالى را معتقد و مقيّد به مبانى اخلاقى و مذهبى ساخته، و در طرز رفتار آنها اثر عميق و بارزى گذاشته است و آنها را اصلاح نموده.

امّا بعضى هم معتقد بودند اين موضوع اكنون به صورت بدى درآمده و سبب شده عدّه اى از اين طريق و به وسيله حركت ميز، تهمتهاى ناروائى به مخالفان خود بزنند، و حتّى مدّعى پيامهايى درباره ناراحتى ارواح گذشتگان مخالفان خود شوند و از اين رهگذر كينهورزى و تصفيه حساب نمايند.

اين بود مجموعه نتايجى كه از گفتگو با افراد سرشناس جلسات ارتباط ارواح در آن شهرستان گرفتم.

--------------------------------------------------------------------------------

80

--------------------------------------------------------------------------------

81

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح

بنا بود مشاهدات خود را در «جلسه ارتباط با ارواح» (البتّه از طريق ميزگرد) كه به حكم يك ضرورت علمى و دينى و شايد يك واجب كفائى در آن جلسه شركت جسته بودم، بدون كم و كاست براى شما بازگويم و قضاوت را به عهده خودتان بگذارم.

همه دوستان مى گفتندكه اين جوان از واردترين و ماهرترين افراد در مسئله «ارتباط با ارواح از طريق ميز» در آن شهرستان است (منظور شهرستان سبزوار است) و جوانى با ايمان و مورد اعتماد است.

--------------------------------------------------------------------------------

82

تقريباً ساعت، يازده شب را نشان مى داد كه جوان پشت ميز نشست. جلسه به پيشنهاد خود ما، خصوصى بود و فقط چند نفر از دوستان نزديك حضور داشتند.

چرا اين وقت انتخاب شد؟ براى اين كه مى گفتند: تجربه ثابت كرده، و شايد خود ارواح هم در تماسهايشان خبر داده اند كه بهترين وقت براى ارتباط از سر شب تا ساعت 12، و صبح از دو ساعت به ظهر تا ظهر مى باشد، و غير اين اوقات، مناسب نيست و مزاحمت به ارواح است.

به هر حال، با اين كه در منزل ميز گردى موجود بود، جوان ترجيح داد با يك ميز كوچك چهارپايه معمولى مستطيل شكل نسبتاً سنگينى تماس بگيرد.

او روى صندلى در پشت ميز چنان نشست كه كاملاً بر ميز مسلّط بود، و هر دو كف دست خود را روى ميز گذاشت.

حضّار و خود او حمد و سوره اى به عنوان هديه به ارواح خواندند (سابقاً گفتيم خواندن حمد و سوره را لازم نمى دانند، بلكه مى گويند خواندنش بهتر است!) و سپس چشم خود را به روى ميز دوخت. همه مراقب «او» و «ميز» بوديم. جوان با يك لحن جدّى، آهسته گفت: «خواهش

--------------------------------------------------------------------------------

83

مى كنيم ارتباط بگيريد... خواهش مى كنم...» (گويا متوجّه ارواح خاصّى بود.)

تخته هاى ميز صداى مختصرى كرد. جوان با همان لحن گفت: خواهش مى كنم قويتر ارتباط بگيريد!...»

ناگاه دوپايه جلو ميز كه در طرف جوان قرار داشت، آهسته از روى زمين به مقدار بيست سانتيمتر بلند شد! (يكى از حضّار تصوّر كرد كه پايه هاى ميز بر اثر فشار دست از زمين بلند شده، و جاى شك هم بود! ولى مى گفتند پايه هاى ميز خود به خود بلند مى شود نه بر اثر فشار دست; ولى درست معلوم نشد.)

بالاخره، اين حركت نشان داد ارتباط برقرار شده است. بنا شد روحى كه ارتباط گرفته خود را معرّفى كند. طرز معرّفى، و همچنين طرز دادن پيامها از طرف روح چنين بود كه:

«مديوم» (واسطه ارتباط يعنى همان آقاى جوان) «الفبا» را از اوّل مى شمرد: الف ـ ب ـ پ ـ ت...، در هر حرفى پايه هاى ميز بلند مى شد، همان حرف به وسيله دو نفر از حضّار روى كاغذ ثبت مى گرديد، و سپس پايه ميز با فشار قوى، به زمين برمى گشت و حروف الفبا دومرتبه از اوّل خوانده مى شد، و

--------------------------------------------------------------------------------

84

به همين ترتيب، هر حرفى كه پايه ميز همراه آن بلند مى شد، يادداشت مى گرديد.

بزودى معلوم شد كه روحى كه با ما ارتباط گرفته، «ب ر و ج ر د ى» يعنى مرحوم آية اللّه بروجردى است. تكانهاى ميز نشان مى داد كه ايشان پيامى دارند. پيام به همان ترتيب ثبت شد (نوشته آن جلسه الآن پيش من موجود است.) پيام عيناً چنين بود:

«ق ا ل ا ل ل ه ت ع ا ل ى ق و ل و ل ا ا ل ل ه ا ل ى ا ل ل ه ت ف ل ه و» و از وصل اين حروف با هم اين عبارت درست شد:

«قال اللّه تعالى: قولوا لا إله إلاّ اللّه تفلحوا»

ولى وقتى درست در حروف دقّت كرديم، ديديم اوّلاً: در چند مورد عبارت پيام درست نيست; يعنى، با حروف اين جمله كاملاً تطبيق نمى كند. ثانياً: بعد از واو جمع در عربى معمولاً الف نوشته مى شود و بنا بر اين بعد از واو «قولوا» و «تفلحوا» مى بايست در متن پيام، الف باشد كه نبود. ثالثاً: كلمه تفلحوا با «ح» نوشته مى شود نه «هـ » كه در پيام بود و از مرحوم آية اللّه بروجردى كه علاوه بر مقام شامخ علميّت، در ادبيّات يد طولايى داشت، بسيار بعيد بود كه مرتكب چنين

--------------------------------------------------------------------------------

85

اشتباه روشنى بشود.

ولى اشكال اوّل را ناديده گرفتيم و گفتيم شايد در گرفتن پيام دقّت نشده.

دومى را هم ناديده گرفتيم; چون در تلفّظ كلمه جمع، الف خوانده نمى شود.

و سومى را هم به دليل اين كه «گيرنده پيام» قسمت آخر را با «القا» گرفت، حمل بر اين كرديم كه اشتباه از خود او بود نه از مرحوم آية اللّه بروجردى (منظور از القا اين است كه گاهى «مديوم» احساس مى كند به او القا مى شود و نياز به حركت ميز ندارد و حروفى پى در پى به قلب او القا مى گردد، او هم بلند مى خواند: ت ف ل ه... كه اطرافيان ثبت مى كنند.)

همه اينها قابل اغماض بود ولى يك نكته همچنان براى ما مبهم ماند و آن اين كه جمله (قولوا لا اله إلاّ الله تفلحوا) گفتار معروف پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است و بايد قال رسول اللّه گفته شود نه گفتار خدا است كه قال اللّه تعالى گفته شود. اين اشتباه از روح آية اللّه بروجردى قابل اغماض نبود! و به ما حق مى داد كه در صحّت اين ارتباط ترديد كنيم... بگذرم.

--------------------------------------------------------------------------------

86

در اين جا از من سؤال شد كه آيا شما پرسشى از روح آية اللّه بروجردى داريد؟

گفتم: البتّه، از ايشان بپرسيد كه آينده حوزه علميّه قم چه خواهد شد؟ (زيرا در آن روزها به جهاتى از اين ناحيه نگران بوديم.) ارتباط برقرار شد و به همان طريق سابق يك جواب كلّى آمد كه همه از آن مطّلع بوديم و توضيح واضح بود.

در اين جا چون نمى توانستم تنها به آن جواب كلّى قناعت كنم، خواهش كردم نشانه اى از ايشان بخواهيد; از آن نشانه هايى كه ميان ما كه در حيات آن مرحوم در قم بوديم و ايشان وجود داشته است; نشانه اى كه جنبه خصوصى داشته باشد و ديگران از آن مطّلع نباشند، و ما را مطمئن سازد كه ارتباط با روح ايشان صورت گرفته و كاملاً خاطرجمع شويم.

متأسّفانه در اين جا ارتباط به علّت نامعلومى قطع شد! و نتوانستيم جواب اين سؤال را از ايشان بشنويم.

در اين هنگام ميز مجدّداً طبق برنامه سابق به حركت درآمد; معلوم شد ارتباطى برقرار شده، سؤال شد: آيا

--------------------------------------------------------------------------------

87

حضرت آية اللّه بروجردى هستيد؟

امّا ميز حركت نكرد.

ـ پس خود را معرّفى كنيد.

بزودى حروف زير در جواب آمد: ف ق ى ه... معلوم شد با روح مرحوم فقيه سبزوارى ارتباط برقرار شده است.

آن فقيد بدون اين كه ما سؤالى كرده باشيم، پيامى فرستادند كه پيام با همان روش حروفى بود و متن پيام عيناً اين بود: «خوب بود مجلّه تان طورى پخش مى شد كه جوانان تشنه، دسترسى به خواندن آن داشته باشند!» (اين پيام هم كلّى بود) مجدّداً اصرار كردم با روح مرحوم آقاى بروجردى تماس گرفته شود و از ايشان نشانه مورد نظر ما را بخواهند، امّا متأسّفانه ارتباط برقرار نشد!

در اين اثنا مجدّداً ميز به حركت آمد. معلوم شد روح تازه اى با ما ارتباط برقرار ساخته. هنگامى كه از او خواستند خود را معرفى كند، جواب آمد: «ژرژ هاكوپيان»!... مى گفتند اين مرد در ارتباطهاى قبلى هم كراراً آمده است و طبق گواهى خودش يك كشيش مسيحى بوده كه در پايان عمر، مسلمان از دنيا رفته است و آدم خوب و شايسته اى مى باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

88

او هم پيامى براى ما داد كه در يادداشتهاى آن جلسه كه نزد من موجود است پيام چنين است:

«م س ى ح ى ت ع ا ق ب ت ش ك س ت م ى خ و ر د» يعنى، مسيحيّت عاقبت شكست مى خورد. (اين هم كلّى بود.)

مجدّداً اصرار نموديم ارتباط با روح مرحوم آقاى بروجردى صورت گيرد و نشانه خصوصى خواسته شود. باز هم ارتباط برقرار نشد!

جلسه ساعات حسّاسى را مى گذرانيد. از ما اصرار كه نشانه اى كه جنبه كلّى نداشته باشد، گرفته شود تا اطمينان پيدا كنيم و از روح، متأسّفانه انكار، يعنى حاضر نشد با ما تماس برقرار سازد.

در اين جا صحنه عوض شد و جريانات جالبى پيش آمد كه شرح آن را به خواست خدا در بحث آينده خواهيد خواند.

--------------------------------------------------------------------------------

89

سرانجام جلسه ارتباط با ارواح

در بحث گذشته به اينجا رسيديم كه:

مديوم (واسطه ارتباط با روح) در حضور ما، به اظهار خودش، با روح مرحوم آية اللّه بروجردى ارتباط گرفت و پيامى از ايشان براى ما نقل كرد.

ما براى اين كه اطمينان پيدا كنيم كه راستى ارتباطى برقرار شده، و ارتباط هم با كسى جز روح آية اللّه بروجردى نبوده است نشانه اى خواستيم ولى متأسّفانه به علّت نامعلومى، ارتباط قطع شد!

مجدّداً كوششى شد كه ارتباط برقرار گردد ولى ارواح ديگرى در وسط آمدند و ارتباط با روح مورد نظر برقرار نشد.

--------------------------------------------------------------------------------

90

ما اصرار داشتيم كه حتماً بايد با روح مرحوم آية اللّه بروجردى ارتباط برقرار گردد و نشانه گرفته شود، ولى مثل اين كه روح هم اصرار داشت كه ارتباط نگيرد، و اين اصرار روح، آن هم در موقعى كه مطلب به «بزنگاه» رسيده بود، آدم را به «شك» مى انداخت. اكنون به دنباله جريان توجّه كنيد:

در اين هنگام ديديم ميز مجدّداً به حركت درآمد (به همان صورت كه در بحث گذشته شرح داده شد) و حركات هم شديد بود.

معلوم شد با روح سرگردانى ارتباط برقرار شده است، و به همان ترتيب سابق از روح سؤال شد، و بزودى جواب داد:

م ى س و ز م (مى سوزم!)

پرسيده شد: تو كى هستى؟

جواب داد: ج ى ن ك (جينك!)

اهل كجا؟!

جواب داد: ا ه ل ت ب ت (اهل تبّت) در اين جا از حضّار خواستند كه طلب آمرزشى براى او كنند و براى نجات او دعا نمايند.

--------------------------------------------------------------------------------

91

اين قسمت هم گذشت، امّا من همچنان اصرار داشتم با روح مرحوم آية اللّه بروجردى رابطه برقرار شود و نشانه بگيرند، و بعداً تصريح كردم كه اين نشانه مى تواند به يكى از سه صورت باشد:

1ـ ايشان يكى از مسائل خصوصى كه ما و ايشان از آن مطّلع بوده ايم، يادآورى فرمايند.

2ـ ما يك سؤالى كلّى از خدمت ايشان مى كنيم ايشان پاسخ آن را به عربى بگويند، زيرا تسلّط ايشان بر ادبيّات عرب مخصوصاً آشكار بود، بعلاوه، مديوم (همان واسطه ارتباط) معتقد بود روح به هر زبانى مى تواند جواب دهد; بنابراين، ما حق داشتيم پاسخى به زبان عربى از روح مرحوم آية اللّه بروجردى بخواهيم.

3ـ من مطلب معيّنى را در ذهن مى گيرم و ايشان ذهن مرا بخوانند (زيرا آنها مى گفتند ارواح مى توانند ذهن افراد را بخوانند).

و منظور از همه اينها اين بود كه بدون تحقيق مطلبى را نپذيريم، زيرا نه عقل اجازه مى داد ـ چشم و گوش بسته ـ تسليم شويم، و نه خدا راضى بود!

--------------------------------------------------------------------------------

92

در اين هنگام صحنه ديگرى پيش آمد و چون من قول داده ام همه چيز را براى شما بنويسم (چه خوب باشد چه بد)، جريان را عيناً در اين جا مى آورم:

ميز تكان به اصطلاح سختى خورد، پيدا بود روح ديگرى رابطه برقرار ساخته، امّا روح چه كسى، معلوم نبود. بزودى معلوم شد اين روح ناشناس پيام مفصّلى دارد كه مى خواهد بطريق القا ادا كند نه به طريق حركت ميز (طريقه القا را در بحث گذشته شرح داديم).

بلافاصله «مديوم» ورقه «كاغذ» و «خودكارى» طلب كرد، سپس به نقطه نامعلومى چشم دوخت و گفت: «خواهش مى كنم بفرمائيد... بفرمائيد» سپس شروع به نوشتن كرد ـ گويا كسى به او ديكته مى كرد و مى نوشت! و آن دستخط عيناً پيش من موجود است. روح ناشناس به اين وسيله پيام تند و خشنى به شرح زير براى من فرستاد:

«چگونه مى انديشى درباره ما ناصر شيرازى؟! در حالى كه خود ملبّس به لباس روحانيّت هستى! آيا انكار مى كنى وجود روح را؟... و يا ارتباط با ارواح را؟... اشتباه نكنيد كه اين وسيله تنها ارتباط و تماس است نه احضار!... خود دانائى

--------------------------------------------------------------------------------

93

به اين كه احضار روح، احتياج به رياضت دارد، و عدّه معدودى مشرك (مرتاضان هند) قادر به انجام آنند... پس به فكر آزمايش و امتحان مباش! نمى گويم كه دربست بپذيريد... آنچه را كه نمى دانيد تحقيق كنيد و مطالعه نمائيد كتب بزرگان و پيشوايان دينتان را كه صحبت كرده اند از وجود ارواح و اين كه ارتباط مى گيرند با شما زندگان، بدينوسيله...» و در همين جا ارتباط قطع شد!

من ابتدا از گفتار ضدّ و نقيض اين روح جسور و عصبانى و وصله اى كه ناحق به ما چسبانيد در شگفت شدم!

ديدم از يك طرف مى گويد: «دربست نپذيريد و آنچه را نمى دانيد تحقيق كنيد» و از طرف ديگر مى گويد: «به فكر آزمايش و امتحان مباش!» در حيرت بودم كداميك را قبول كنم؟!

وانگهى، اين چه وصله ناجورى بود كه به ما چسبانيد و مرا فحش كارى كرد، من كه نه منكر روح بودم، و نه منكر ارتباط با ارواح. من در صدد تحقيق درباره بساط ميزِ گرد و دراز و ارتباطى كه از اين طريق مدّعى هستند، بودم; بعلاوه، كتب بزرگان دين را هم خيلى بيش از اين آقايان مطالعه كرده بودم.

--------------------------------------------------------------------------------

94

از شما چه پنهان كه از اين توپ و تشر روح ناشناس، من هم از ميدان در نرفتم بلكه بعد به آقايان مديومها كه در آن شهر بودند، مى گفتم: از اين به بعد ارتباطهائى را كه مى خواهيد براى ما با ارواح بگيريد دو شرط ديگر هم دارد:

اوّلاً: براى من با روحهاى عصبانى ارتباط نگيريد.

ثانياً: با آنها شرط كنيد ما را فحش كارى نكنند!

باز جلسه ادامه پيدا كرد و گفتم با همه اينها، من نشانه ام را مى خواهم; يكى از سه نشانه بالا، و بدون نشانه، مطلبى به اين مهمّى را نمى پذيرم; عقل اجازه نمى دهد.

مديوم كه شايد تا آن وقت در جلسات خود «آدم سمجى» مثل من نديده بود مجدّداً كوشش كرد با روح مرحوم آية اللّه بروجردى ارتباط بگيرد. بار ديگر ميز به حركت آمد و معلوم شد تماسّ تازه اى برقرار شده است.

آيا پيامى داريد؟(خطاب به روح)...

ميز حركت كرد; يعنى، آرى.

پيام به روش حروف الفبا گرفته شد. پيام اين بود.

چ گ و ن ه ا س ت خ و د ر ا ب ن م ا ى ا ن ى م (چگونه است خود را بنمايانيم؟!)

--------------------------------------------------------------------------------

95

با شنيدن اين پيام، حالت عجيبى به همه حضّار دست داد. همه در فكر بودند كه روح چگونه مى خواهد خود را به ما بنماياند و نشان دهد; به! چقدر خوب است كه چنين شود و ما خود روح را ـ ولو در قالب مثالى ـ ببينيم; چه منظره جالبى! ديگر همه چيز آفتابى خواهد شد و يقين خواهيم كرد.

من هم خود را آماده براى مشاهده روح مى كردم; ولى به خود تلقين مى نمودم مبادا تحت تأثير وضع مجلس واقع شوم و بر اثر قدرت تخيّل، يك چيز خيالى در نظرم مجسّم شود. به هر حال با بى صبرى انتظار داشتم اين روح ناشناس را زيارت كنم!

امّا ناگهان مشاهده كرديم حال مديوم، به هم خورد. به يك گوشه اطاق، نزديك به سقف خيره شد; مثل اين كه نور خيره كننده اى را ديده باشد، چشم خود را جمع كرد، و سپس روى هم گذاشت و حالش منقلب تر گرديد، و سر خود را روى ميز گذارد و مدّتى مكث كرد و سپس سر خود را بلند كرد و مانند اين كه از خواب عميقى بيدار شده باشد و يا از يك حادثه هولناك طولانى نجات پيدا كرده باشد; خسته و كسل و بسيار ناراحت به نظر مى رسيد; بلافاصله از پشت ميز

--------------------------------------------------------------------------------

96

پايين آمد و روى زمين نشست، و هنگامى كه حال او عادى تر به نظر مى رسيد سؤال كرديم: چه ديدى كه ما هيچ كدام نديديم؟

گفت: سيّد محترمى را ديدم با چشمى سرخ شده.

گفتم: به قيافه آية اللّه بروجردى نبود؟

گفت: نه!...

ـ مثلاً فكر مى كنيد كه بود؟

ـ نمى دانم.

و به اين ترتيب عملاً جلسه پايان يافت و ما نتوانستيم نشانه خود را از روح مرحوم آية اللّه بروجردى بگيريم و ساعت نزديك 12 شب بود!

و از آن وقت تا كنون هنوز در فكرم كه اگر بنا شود يك روح خود را براى اطمينان خاطر نشان دهد تا او را تماشا كنند، آيا بايد خودش را به ما نشان بدهد كه در صدد تحقيق هستيم; يا به مديوم كه همه چيز را ديده و قبول دارد؟

چرا اين روح ناشناس آنقدر بى مرحمتى كرد و لااقل خود را به ما حاضران كه براى تحقيق به آن جلسه آمده بوديم نشان نداد؟

--------------------------------------------------------------------------------

97

چرا روح آية اللّه بروجردى ـ با آن همه اصرار و خواهش ما ـ از دادن يك نشانه جزئى و حتّى از برقرار ساختن ارتباط مجدّد خوددارى نمود؟

چرا اين «مديومها» در بزنگاهها طفره مى روند، و چرا آخر سر، حالشان به هم مى خورد؟

اينها سؤالاتى بود كه پاسخى براى آن نيافتيم... و قضاوت آن به عهده خود شما. اينها است كه همه اين ارتباطها را مشكوك و فاقد ارزش علمى نشان مى دهد.

--------------------------------------------------------------------------------

98

--------------------------------------------------------------------------------

99

نقاط مشكوك در اين ارتباطها

صاف و صريح بايد گفت: ارتباط با ارواح به دلائلى كه ارائه خواهيم داد، امكان پذير است و هيچ دليلى بر انكار آن نداريم، ولى براى آن، شرايط و آمادگيهاى فراوان لازم است، و مانند هر كار ديگر، تخصّص و استعداد خاصّى مى خواهد، و بدون تخصّص، ممكن نيست.

گفتگوى ما (فعلاً) درباره موج ميزگرد است كه هركس مايل باشد بتواند بدون هيچ گونه قيد و شرط اين «دستگاه ارزان قيمت مخابراتى عالم ارواح» را در خانه خود تهيّه كرده، وقت و بىوقت به وسيله آن، با جهان ارواح ارتباط برقرار سازد، و به آسانى ـ حتّى آسان تر از مراجعه به مطبّ يك پزشك ساده معمولى ـ با روح «بوعلى سينا»! تماس بگيرد و

--------------------------------------------------------------------------------

100

براى آقازاده و خانم زاده و ساير اهل بيت نسخه طبّى ـ بدون حقّ ويزيت! ـ از ابن سينا دريافت دارد.

حقيقت اين است كه ما اين موضوع را به يك سرگرمى و بازيچه شبيه تر مى دانيم تا به يك واقعيّت!

مخصوصاً اين روزها كه كار ميزگرد به ابتذال كشيده شده و تا سرحدّ يك وسيله خطرناك براى تصفيه حسابهاى شخصى، يا اثبات عقايد خصوصى و مسلكى، پيش رفته است، و مستمسكى براى دروغ بستن به اين و آن شده است.

موج اخير ميزگرد ـ مثل خيلى چيزها ـ از سوغاتهاى غرب است كه از نوشته ها و مجلاّت آنها ترجمه شده است.

مى گويند: در حدود 120 سال پيش اين بازى در آمريكا بشدّت رواج يافت و مد روز شد، و اكنون(1) نيز وسيله بعضى از مجلاّت غرب زده ما اين سرگرمى به ضميمه مسائل خرافى بى اساسى مانند «مسئله تناسخ و بازگشت روح به بدن انسانى ديگر» در محيط ما رواج يافته است.

براى اين كه بدانيد كار ارتباط با ارواح در محيط ما به كجا كشيده شده، و به چه صورتى درآمده است، مضمون يكى از

1قبل از انقلاب .

--------------------------------------------------------------------------------

101

نامه هايى كه به دنبال آن دعوت عمومى، به دست ما رسيده است (با كمال معذرت) از نظر شما مى گذرانيم:

آقاى «ناشناسى» در نامه «بدون امضاى» خود مى نويسد:

ما هم به وسيله ميزگرد با همان تشريفاتى كه شما در مجله نوشته ايد (بدون ميخ و...) با ارواح تماس برقرار مى كنيم! منتها فرقى كه كار ما با ديگران دارد، اين است: پس از آن كه تماس برقرار شد، قلم را به دست گرفته و نوك آن را روى كاغذ مى گذاريم، اين قلم به وسيله روح متوفّى گردش كرده! پاسخ سؤالات ما را مى نويسد; امّا همه حروف را متّصل و سرهم مى نويسد(1) و گاهى هنگام احضار بعضى از ارواح، به جاى روح مورد نظر، روح مزاحمى مى آيد!

مثلاً، روح يكى از فاميل را خواستيم، دستگاه به گردش آمد، امّا روح مزاحمى بود و ما سؤال و جوابهاى زير را با او ردّوبدل كرديم; سؤال و جوابها چنين بود:

س ـ شما كى هستيد؟

ج ـ يك سرباز اردنى كه در جنگ شش روزه كشته شده ام!

س ـ شما قبر و محل دفن كجاست؟(2)

1لابد چون روح است بايد همه چيزش طور ديگرى باشد!

2عين عبارت نقل شده است.

--------------------------------------------------------------------------------

102

ج ـ من قبر ندارم!

س ـ شما از ما چه مى خواهيد؟!

ج ـ احتياج به خيرات دارم!

س ـ چى براى شما خير كنيم؟

ج ـ شكرپنير!!!

پس از آن كه مقدارى شكرپنير براى او فرستاديم، مجدّداً او را احضار نموديم:

س ـ آيا خيرات كه كرديم، رسيد؟

ج ـ بله، ممنونم!

س ـ آيا اظهار تشكّر از ما نمى كنى؟!

ـ بعد ديديم يك چيزها روى كاغذ منعكس گرديد و بعد كه ارتباط قطع شد، نگاه كرديم، ديديم عكس خود را كشيده است، در حالى كه سلام نظامى داده است!...(1)

اين يك نمونه ابتذال مسئله ارتباط با ميزگرد است; تو خود بخوان حديث مفصّل از اين مجمل!

1باز هم بگوييد بعضى عربها حق شناس نيستند. «يارو» براى دو تا شكرپنير اين طور سلام نظامى مى دهد و تشكّر مى كند!

--------------------------------------------------------------------------------

103

چرا ميز حركت مى كند؟

اكنون برگرديم به تجزيه و تحليل موضوع ميزگرد:

در مورد «حركت ميزگرد» كه عدّه زيادى مى گويند بدون هيچ گونه اِعمال قدرتى به حركت درمى آيد، بيشتر چنين به نظر مى رسد كه حركت ميز، معلول تمركز نيروى فكرى خود شخص و تأثير ناخودآگاه آن روى اعصاب دست او بوده باشد.

به اين ترتيب كه، شخص يا اشخاصى كه دست خود را آزاد روى ميز گذارده اند، به واسطه تمركز فكرى، و توجّه خاص به مطلبى، و تمايل به يك نوع پاسخ، نيروى درونى ناخودآگاه آنها روى اعصاب دستشان فشار وارد كرده، ميز را به يك طرف گردش مى دهد، و به همين دليل خود او هم خيال مى كند كه ميز خود به خود گردش نموده، و لذا غالباً حركت ميز، موافق «طرز تفكّر» و «نوع تمايلات» آن شخص يا اشخاص است، نه موافق روحى كه مدّعى ارتباط با او هستند، و همچنين حركت قلم روى كاغذ نيز معلول همين موضوع است.

مثلاً، كسى كه شبهاى جمعه براى اموات خود شكرپنير

--------------------------------------------------------------------------------

104

خيرات مى نمايد، تصوّر مى كند كه روح سرباز عرب هم شكرپنير مى خواهد (اگرچه خيرات به اين صورت، آن هم با شكرپنير اصلاً ميان آنها وجود نداشته باشد.).

اين تأثير ناخودآگاه، نمونه هاى فراوان دارد; مثلاً، بسيار مى شود كه هنگام نوشتن نامه اى يا گفتگوى با شخصى، بدون توجّه، به جاى نام كسى، نام ديگرى را مى بريم كه مورد علاقه ماست; زيرا ضمير ناخودآگاه، روى اعصاب دست يا زبان اثر مى گذارد و آن را به طرفى مى برد كه موافق تمايل ما مى باشد.

اين موضوع در كودكان و افراد كم سن، زودتر صورت مى گيرد و لذا بسيارى از اين ارتباطات را به وسيله آنها انجام مى دهند.

من به اصحاب ميزگرد مى گفتم: آخر اگر روح با شما تماس مى گيرد، آيا اين روح قدرت ندارد ميز به اين سبكى و روانى را بدون دست گذاشتن شما حركت دهد؟!

آيا روح به آن همه قدرت از چنين كار ساده اى عاجز است؟

دستتان را از روى ميز برداريد و از روح خواهش كنيد

--------------------------------------------------------------------------------

105

زحمت بكشد آن را تكان دهد... ولى همه اين آقايان معترفند تا دست روى ميز نگذارند، ميز تكان نمى خورد; اين مسئله عجيبى است!

قابل توجّه اين كه آنچه درباره جمعى از مرتاضان و اساتيد «اسپريتيسم» نقل مى كنند، اين است كه آنها نه تنها مى توانند بوسيله ارواح، ميز به اين روانى را بدون دست گردش دهند; بلكه كارهايى به درجات بالاتر از آن انجام مى دهند.

و همان طور كه در آينده بخواست خدا خواهيم گفت، بسيار مى شود كه مديوم را دست بسته در يك قفس زندانى كرده و از هرگونه حركت او جلوگيرى به عمل مى آورند، با اين حال او به وسيله ارتباط با ارواح، كارهاى حيرت انگيزى انجام مى دهد; ولى مدّعيان ميزگرد فقط مى توانند ميز را بگردانند آن هم تا دست روى آن نگذارند هيچ كارى از آنها ساخته نيست! بلند كردن پايه هاى ميز هم دست كمى از گرداندن آن ندارد! و من خودم آزمايش كردم و ديدم به وسيله فشار دست مى توان پايه ها را از زمين بلند كرد.

--------------------------------------------------------------------------------

106

--------------------------------------------------------------------------------

107

پيام ارواح

اكنون كه علّت حركت «ميز» كه تصوّر مى شود به وسيله ارواح صورت مى گيرد تا حدودى روشن شد، بايد به بررسى پيامهايى كه از ارواح دريافت مى دارند، بپردازيم:

پيامهايى را كه مدّعى هستند به وسيله «ميزگرد» از ارواح دريافت مى دارند ـ تا آنجا كه ما ديده ايم ـ به هيچوجه قابل اعتماد نيست و ارزش علمى ندارد; زيرا اين پيامها يك عيب اصولى دارد و آن اين كه: يا از كلّيّاتى است كه در زندگى هركس مصداقهايى براى آن وجود دارد، و يا مربوط به مسائلى است كه راهى به سوى اثبات و نفى آنها در دست نيست.

--------------------------------------------------------------------------------

108

توضيح اينكه :

هركس در زندگى خود شاهد شكستها و پيروزيهايى بوده است; در امتحانات و مسائل درسى، در كسب و كار و امور تجارى، در مبارزات سياسى، در امر ازدواج، در معاشرت هاى دوستانه و مانند اينها.

ناگاه او در مجلسى حضور مى يابد كه كسى پشت ميز نشسته و روى تعمّد، يا بر اثر تلقيناتى مدّعى ارتباط با ارواح است. از او خواهش مى كنند كه با فلان روح تماس بگيرد و پيامى براى اين شخص بياورد. پيام به اين صورت بيرون مى آيد:

«از شكستى كه براى شما پيش آمده، ناراحت نباشيد، اين شكست قابل جبران است.»

يا اين كه مى گويد: «مواظب باشيد پيروزيهاى خود را به سادگى از دست ندهيد!»

افراد عادى از شنيدن اين سخن، بسيار تعجّب مى كنند و تصوّر مى نمايند كه روحى از اسرار و رازهاى درونشان خبر داده، در حالى كه اين سخن يك «كلّى گويى» بيش نبوده كه براى همه ممكن است، ولى اين شما هستيد كه آن را بر

--------------------------------------------------------------------------------

109

حوادث خاصّى كه در ذهنتان بوده تطبيق مى كنيد و تصوّر مى نماييد از روى اين حوادث خصوصى و شخصى پرده برداشته شده، در حالى كه چنين نيست.

و يا «مثلاً» هركس از ما، در عمر خود به دوستان و آشنايان خود خدمتهايى كرده ايم، و چه بسا در ميان آنها افرادى بوده اند كه قدر خدمت ما را نشناخته اند و ارزشى براى آن قائل نباشند، و صحنه هاى مربوط به اين موضوع، در گوشه و كنار ذهن ما باقى مانده است.

ناگاه مى شنويم كسى بدون هيچ گونه مقدّمه، مدّعى مى شود كه روح فلان به شما چنين پيام فرستاده: «شما به كسى نيكى كرده ايد و او به شما بدى مى كند امّا مكافات خود را خواهد ديد!...»

فوراً تصوّر مى كنيد اين شخصِ مدّعى ارتباط، از درون شما خبر داده، و در انتظار مكافات عمل طرف خواهيد نشست.

يا اين كه «مديوم» مدّعى مى شود كه روح پدر شما حاضر است و مى گويد: «من از شما راضى هستم،خيرات براى من بفرستيد!...»

--------------------------------------------------------------------------------

110

روشن است اين مطلب از مطالبى است كه هيچ گونه راهى براى اثبات و نفى آن وجود ندارد كه واقعاً پدر من از من راضى است يا نه.

اكنون اجازه بدهيد قسمتى از پيامى را كه يكى از دوستان براى من گرفته بود و با خطّ خودش موجود است براى شما نقل كنم; او مى گفت در ارتباطى كه من گرفتم، پيامهايى براى شما داده شده است، از جمله:

در اختيار ايشان چيزى است كه خيلى آن را عزيز و محترم مى شمارد!

بگو شما چرا كار آن كسى را كه به شما مراجعه كرد، انجام نداديد; آن كار موجب رضاى خدا است!

بقدرى او را مجذوب كرده است كه نهايت ندارد!

تصديق مى كنيد اين كلّيّات هرگز نمى تواند دليل ارتباط با روح گردد; زيرا مسلّماً هر كسى چيزى دارد كه عزيز و محترمش مى شمارد، و در ميان مراجعين متعدّدى كه به انسان مراجعه مى كنند ممكن است كسى باشد كه كار او انجام نگرفته باشد و اگر مى شد بهتر بود و مانند اينها.

--------------------------------------------------------------------------------

111

معذرت مى خواهم وقتى اين كلّى گويى ها را مى شنوم به ياد فالگيران قديم مى افتم (شايد الان هم باشند) كه با چند عدد نخود، حوادث زندگى فعلى و گذشته و آينده انسان را پيش بينى مى كردند; پس از جابه جا كردن چند دانه نخود روى آن خم شده و چشم به آن دوخته، چنين آغاز سخن مى كردند:

ـ در همسايگى شما مرد بلندبالائى هست، از او برحذر باشيد!

ـ خطرى براى شما پيش آمده كه به خير گذشته، مواظب باشيد تكرار نشود!

ـ تا هفته آينده يك خبر خوشى به شما مى رسد و اگر تا هفته آينده نرسيد، تا ماه آينده و يا تا سال آينده مى رسد.

ـ در بچّگى كسالتى پيدا كرديد كه خيلى شما را ناراحت نمود!

ـ اسرار خود را به همه كس نگوييد!

ـ خوابهاى خوشى خواهيد ديد!

ـ مسافرى در سفر داريد كه در آينده نزديكى بازمى گردد!

ـ زياد براى بعضى مطالب غصّه نخوريد، كم كم درست مى شود!

--------------------------------------------------------------------------------

112

اين «جمله ها» در افراد عادى اثر غريبى مى بخشد و تعجّب مى كنند از اين كه اين فالگير باهوش چگونه با چهار عدد نخود، و مانند آن، همه گذشته و آينده آنها را پيش بينى كرد و حتّى از خوابهاى آنها و مسافر آنها هم خبر داد؟!

در حالى كه هيچ جاى تعجّب ندارد، هركس قاعدتاً مسافرى در سفر دارد (يكى از دوستان يا بستگان) و خوابهاى خوب و بدى هم مى بيند; در كودكى هم هميشه سالم نبوده، لابد گاهى بيمار هم شده است; همسايگان او هم همه «كوتوله» نيستند! مسلّماً براى پاره اى از مطالب هم غصّه مى خورد و اميد است يواش يواش درست شود!

و يا اين كه در حاشيه تقويمها (مثلاً در ديماه) مى خوانيم:

«اوضاع كواكب دلالت دارد بر وزيدن بادهاى سرد، و انقلاب هوا، و نزول برف و باران در بعضى شهرها و كوهپايه ها، و بروز بعضى از حوادث در بعضى از ولايات، و درگذشت يكى از بزرگان در يكى از ممالك، و رونق بازار منسوجات، و عزّت لحوم و دسوم!»

و در فصل بهار (مثلاً) چنين مى خوانيم:

--------------------------------------------------------------------------------

113

«اوضاع كواكب دلالت دارد بر اعتدال هوا، و نزول بارانهاى نافع و آمدن سيل در بعضى از بلاد، و ميل مردم به تفرّج، و اختلاف بعضى از دول، و ظهور اراجيف در پاره اى از بلاد و صلاح حال بعضى از پيشهوران، و آفت بعضى از محصولات و...»

ناگفته پيدا است كه كشف اين حقايق بزرگ! نيازى به زحمت مطالعه اوضاع كواكب و رصد كردن ثوابت و سيّارات ندارد; بلكه مطالعه اوضاع روزمرّه و همه ساله همين كره زمين بى مقدار، براى پى بردن به اين اسرار كافى است، حتماً در فصل «بهار» و «زمستان» حوادث مزبور، آن هم در بعضى از بلاد، رخ خواهد داد!

پس چه نوع پيامهايى اطمينان بخش است؟

پاسخ اين سؤال خيلى روشن است; بايد پيام، پيامى باشد كه انگشت روى مسائل خصوصى با تمام مشخّصات آن بگذارد و از مطالب كلّى كه همه كس از آن باخبرند نباشد.

مثلاً، شما اسم چندنفر از دوستان دورتان را در نظر

--------------------------------------------------------------------------------

114

بگيريد (از اسمهائى باشد كه زياد هم مأنوس نباشد)، اگر مدّعى ارتباط توانست آن اسمها را صريحاً در ذهن شما بخواند، مى توان ادّعاى او را تا حدودى پذيرفت.

يا اين كه شما در ميان دفتر تلفن خصوصى خود، يا عمومى، نام چند نفر را بطور سرّى علامتگذارى مى كنيد، اگر مدّعى ارتباط توانست شماره تلفن همه آنها را كه شما علامت گذارده ايد، بطور صحيح بگويد، معلوم مى شود يك مطلب عادى نيست.

منظور ما از نشانه گرفتن نيز همين چيزهاست; نشانه هاى خصوصى و مشخّصى كه افراد عادى از آن آگاه نباشند; اگر كسى توانست در ارتباطات خود چنين نشانه هايى را بدهد، گفته هاى او را بايد مورد مطالعه قرار داد، و الاّ گفتن كلّيّات به هيچوجه ارزش علمى در اين بحث ندارد.

--------------------------------------------------------------------------------

115

علمى به نام اسپريتيسم

تا اينجا بحث ما درباره موج «ميزگرد» و مدّعيان ارتباط با ارواح از اين طريق، بود; و گمان مى كنم به اندازه كافى بر همه خوانندگان محترم ثابت گرديد كه «اين مدّعيان در طلبش بى خبرانند!» و مسئله ارتباط با ارواح از طريق ميزگرد، اساس و پايه اى ندارد. اكنون برگرديم و مسئله ارتباط با ارواح را بطور كلّى و وسيع مورد بررسى قرار دهيم.

تماس با ارواح بصورت «علمى» (نه به صورت سرگرمى غلط و عاميانه ميزگرد كه فاقد هرگونه ارزش علمى و تحقيقى است) از جهات گوناگونى قابل مطالعه مى باشد.

در اين زمينه كتابها و رساله هاى فراوانى به وسيله

--------------------------------------------------------------------------------

116

دانشمندان شرق و غرب نگاشته شده، و صفحات زيادى از بعضى دائرة المعارف هاى علمى را به خود اختصاص داده است.

دانشمندان اين فن، يعنى كسانى كه دور از جنجالهاى تبليغاتى، ساليان دراز در اين راه كوشيده اند، اظهار مى دارند كه توانسته اند با مجاهدتهاى پيگير، و آزمايشهاى فراوان، پرده از روى گوشه اى از جهان مرموز و ناشناخته ارواح بردارند و كارهاى خارق عادت حيرت انگيزى كه به وسيله آنها انجام مى شود، از نزديك مشاهده نمايند.

نويسنده دائرة المعارف قرن بيستم كه از محقّقان عصر ما محسوب مى شود، در جلد چهارم كتاب خود، در مادّه «روح» جدولى از نام دانشمندان مشهور كه به واقعيّت اين علم اعتراف كرده اند، ارائه مى دهد. در اين جدول نام 47 نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ايتاليا، آلمان و آمريكا را ذكر مى كند; از جمله: دومورگان (رئيس جمعيّت رياضى دانان انگلستان)، ويليام كروكس رئيس انجمن سلطنتى بريتانيا، روسل والاس بزرگترين فيزيولوژيست انگلستان در عصر خود، و دوست نزديكِ داروين، فارلى رئيس مهندسى

--------------------------------------------------------------------------------

117

كمپانيهاى تلگراف، اكسون استاد دانشگاه آكسفورد، كاميل فلاماريون دانشمند فلكى و رياضى دان معروف فرانسه، ويكتورهوگو نويسنده معروف و دانشمند فرانسوى، لمبررزو يكى از مشهورترين دانشمندان جرم شناسى، هيزلوپ استاد دانشمند آمريكايى، لوردبالفور سياستمدار مشهور انگليس، و جمعى ديگر از معاريف علمى، ادبى و سياسى قرون اخير را نام مى برد.

سپس تصريح مى كند كه نام اين عدّه چهل و هفت نفرى را از ميان هزاران نفر كه به نام دانشمند و محقّق در اين رشته كار كرده اند، انتخاب نموده است.

او در طىّ سخنان مشروح خود در اين بحث، گواهى صريح بسيارى از اين دانشمندان و مشاهدات آنها را در مورد تأييد اين علم نقل مى كند.

و نيز گواهى جمعيّت هاى متعدّدى را كه به خاطر «تحقيق درباره مسئله روح و تماس با ارواح و خارق عاداتى كه به آنها نسبت مى دهند» تشكيل شده است، و ماههاى متوالى در اين باره به تحقيق و بررسى پرداخته اند و سپس اين موضوع را به عنوان يك واقعيّت غيرقابل انكار تأييد نموده اند، شرح

--------------------------------------------------------------------------------

118

مى دهد. (در آينده بعضى از آنها را يادآور خواهيم شد.)

شكّى نيست كه اين علم پيش از آن كه در غرب نضج گيرد، در مشرق وجود داشته و مورد توجّه عدّه اى از دانشمندان شرق بوده است; ولى پس از انتقال به غرب، مانند بسيارى از علوم ديگر، مورد بررسى و استقبال بيشترى قرار گرفت.

در اين جا بد نيست قسمتى از مباحثى را كه نويسنده محقّق كتاب «على اطلال المذهب المادّى» و «دائرة المعارف قرن بيستم» در اين زمينه آورده است، در فرازهاى كوتاه و عبارات فشرده اى از نظر خوانندگان محترم بگذرانيم. او مى گويد:

طرفداران اسپريتيسم، و دانشمندان اين فن، معتقدند كه: روح با فناى جسم و بدن هرگز فانى نمى شود، و با جسم شفّاف و لطيفى كه دارد ـ همان جسم شفّاف و لطيفى كه مافوق موادّ اين جهان است و قوانين جهان مادّه بر آن حكومت نمى كند ـ به حيات خود ادامه مى دهد.

و لذا مى توان به وسيله افرادى كه داراى استعداد

--------------------------------------------------------------------------------

119

خاصّى هستند با ارواح مكالمه نمود; بلكه مى توان آنها را ديد.

روح مى تواند به وسيله مديوم (واسطه ارتباط) و با زبان او با لغاتى سخن بگويد كه شخص مديوم بكلّى از آن بى خبر است، و نيز مى تواند بسيارى از اسرار علم و فلسفه و مسائل پيچيده رياضى را كه «واسطه» و «شنوندگان و حاضران» بكلّى از آنها بى اطّلاعند، بازگو كند; حتّى ممكن است در حالى كه چشمان واسطه را كاملاً بسته اند، با دست او نامه هاى متعدّد و صفحات بسيارى را بنويسد.

خلاصه روح مى تواند خارق عادات عجيبى از خود نشان دهد كه انجام آن با وسايل مادّى و عادى امكان پذير نيست; حتّى گاهى روح، خود را به همه حاضران نشان مى دهد و اجسام را بدون اين كه دست به آن بزنند، حركت مى دهد.

قابل توجّه اين كه دانشمندان اين فن براى اين كه هرگونه احتمال تقلّب و دخالت مرموز «واسطه» را در انجام اين گونه خارق عادات از ميان ببرند، و جاى ترديد در استناد اين امور به ارواح باقى نماند، شخص واسطه را محكم به صندلى خود مى بندند; حتّى گاهى او را در يك قفس آهنين محبوس مى سازند; درب اطاقى را كه در آن آزمايش صورت مى گيرد، قفل مى كنند، و

--------------------------------------------------------------------------------

120

سيمهاى الكتريكى به دست واسطه وصل مى كنند تا هرگونه حركتى را ـ هرقدر ضعيف و سريع باشد ـ دريابند، و از مجموع اين امور اطمينان پيدا كنند، كه اين اعمال مربوط به ارواح است، نه شخص واسطه.(1)

سپس دانشمندان در اين انديشه فرورفته اند كه اين خوارق عادات عجيب و حيرت انگيز را چگونه مى توان تفسير نمود.

آيا راهى براى تفسير آنها جز اعتقاد به وجود ارواح فعّال هست؟!

آيا واسطه ها از طريق يك نوع غش و تدليس و خدعه و نيرنگ و تردستى هاى مخصوص اين اعمال را انجام مى دهند؟

و يا به وسيله آلات و ابزار مخفى و دقيقى قادر به انجام اين امور هستند؟

يا اين كه از طريق تلقين و صحنه سازى هاى مخصوص مى توانند در افكار حاضران تصرّف نموده و

1 . چقدر ميان اين آزمايشها و آزمايشهاى اصحاب ميزگرد فرق است كه واسطه اگر دستش را از روى ميزگرد بردارد، هيچ كارى از روح ساخته نيست! و حتماً بايد يك ميز روان و كاملاً چرخان كه به كمترين فشارى حركت مى كند در بين باشد و آقاى واسطه هم بايد حتماً دست خود را روى آن بگذارد تا كمى حركت كند. اگر اينها در ادّعاى خود صادقند، لااقل دست از روى ميز بردارند تا اين ميز كه با يك باد حركت مى كند، به وسيله روح با آن قدرت و نيرو، كمى بجنبد!... بگذرم.

--------------------------------------------------------------------------------

121

به آنها وانمود كنند كه چنين حوادثى رخ داده، در حالى كه هيچ يك از اينها در خارج به وقوع نپيوسته است؟

دانشمندان و محقّقان ديرباورى كه در جلسات علمى مزبور شركت داشته اند صريحاً اعتراف دارند كه اين خوارق عادات و اعمال عجيب را به هيچ يك از امور بالا جز فعّاليّت ارواح، نمى توان استناد داد; زيرا آنها همه گونه تدابير لازم را براى جلوگيرى از تردستى هاى واسطه، با استفاده از ابزار مرموز به عمل آورده اند، و آنها كسانى نبوده اند كه به اين آسانى تحت تأثير تلقين ها قرار گيرند.

آنها مى گويند ما بارها اين مسئله را در طىّ ماههاى متوالى آزمايش نموده ايم، و راه همه احتمالات را بسته ايم و از نظر علمى وجود اين امور حيرت انگيز، تفسيرى جز وجود ارواح و فعّاليّت آنها نمى تواند داشته باشد.

اين بود فشرده اى از بحثها و بررسيهاى دانشمند مزبور در دو كتاب سابق الذّكر. اين گواهيهاى صريح دانشمندان دليل بر اين است كه مسئله مزبور از نظر علمى قابل مطالعه است.

--------------------------------------------------------------------------------

122

--------------------------------------------------------------------------------

123

نتيجه نهايى بحث

«اسپريتيسم»، و «اسپرى توآليسم» را معمولاً به علم ارتباط با ارواح تفسير مى كنند، (مراجعه به فرهنگهاى انگليسى و دائرة المعارف ها نيز اين معنى را تأييد مى نمايد.) ولى بعضى اصرار دارند كه مسئله عود ارواح و تناسخ را نيز جزئى از اين علم بدانند. ما در نامگذارى با كسى سخنى نداريم; ولى ما اين حقيقت را تأكيد مى كنيم كه مسئله عود ارواح به هر نام و به هر اسم كه باشد و در تحت هر لفافه اى، غلط و نادرست و غيرمنطقى است; امّا مسئله ارتباط با ارواح به هر نام كه باشد، در حدود خاص و معيّنى قابل مطالعه است، و آميختن اين دو با هم سفسطه اى براى تحريف حقايق است.

با توجّه به اين تذكّر لازم، اكنون به تعقيب بحث گذشته

--------------------------------------------------------------------------------

124

بپردازيم:

در ميان دانشمندانى كه گواهى به امكان «ارتباط با ارواح از طرق علمى» داده اند افراد سرشناسى پيدا مى شوند كه اين احتمال را لاقل درباره «همه آنها» نمى توان داد كه اغفال شده باشند، و يا تلقينهاى دروغين افراد شيّاد، در آنها اثر گذاشته باشد.

بخصوص اين كه بسيارى از آنها با روح بدبينى، يا انكار شديد، وارد بحث درباره اين موضوع شده اند، ولى با اين حال در مشاهدات حسّى خود اشباحى را ديده اند كه به چيزى جز به اشباح ارواح قابل تفسير نبوده اند، و يا صداها و حركات اشياء، بدون هيچ گونه علّت مادّى، و بدون اين كه كسى به آنها دست بزند ـ و خارق عادات ديگرى ـ مشاهده كرده اند و پيامهايى دريافت داشته اند، كه از مجموع آنها ايمان راسخى به صحّت اين علم پيدا نموده اند.

اكنون اجازه دهيد قسمتى از گواهى دانشمندان را در اينجا بياوريم. اين گواهى ها از يك منبع قابل ملاحظه، يعنى دائرة المعارف قرن بيستم، استخراج و اقتباس شده است:

1ـ به هنگام انتشار اين عقيده (عقيده امكان ارتباط با

--------------------------------------------------------------------------------

125

ارواح) در ميان مردم اروپا هيأتى از دانشمندان در سال 1869 براى بحث و بررسى دقيق در پيرامون اين مسئله تشكيل شد. اين هيأت مركّب از جان لبوك و كروكس طبيعى دان بزرگ انگلستان در آن روز، لويس فيزيولوژيست معروف، روسل والاس يكى از مهمترين فيزيولوژيست هاى انگلستان در آن عصر، و دوست نزديك داروين، دومورگان رئيس جمعيّت رياضى دانان كشور، فارلى رئيس كمپانيهاى تلگراف، جان كوكس فيلسوف معروف، اكسون استاد دانشگاه آكسفورد، و بعضى افراد سرشناس ديگر بودند.

هنگامى كه خبر تشكيل اين جمعيّت انتشار يافت، عدّه اى از نقاط مختلف جهان در انتظار نظر نهايى اين جمعيّت دقيقه شمارى مى كردند; ولى آنها 18 ماه پى در پى به بحث و كنجكاوى در پيرامون اين مسئله ادامه دادند و در جلسات ارتباط شركت جستند و از نزديك، پيامها و خارق عادات مزبور را بررسى و مشاهده نمودند و در پايان بيانيّه مشروحى صادر كردند كه قسمتى از آن را ذيلاً از نظر مى گذرانيم:

«... اين جمعيّت در تفحّصات علمى خود پيرامون مسئله

--------------------------------------------------------------------------------

126

ارتباط با ارواح، تنها روى مشاهداتى كه براى همه اعضاى جمعيّت حسّى بوده، و قرائن قطعى همراه داشته است، تكيه كردند.

«قابل توجّه اين كه چهار پنجم اعضاى جمعيّت در آغاز اين بررسيها شديداً منكر اين مسائل بودند و همه را مولود وهم و خيال، و يا تقلّب و تزوير، و يا لااقل نتيجه يك سلسله حالات اضطرارى عصبى مى دانستند; ولى پس از مشاهده اينهمه حوادث، آن هم در شرايط و كيفيّات خاصّى كه همه احتمالات انحرافى را نفى مى نمود، و پس از آزمايشهاى دقيقى كه مكرّراً انجام گرفت، اعضاى جمعيّت چاره اى جز اين نداشتند كه اعلام كنند اين خارق عادات از يك «عامل مرموز» غير از آنچه تا آن وقت مى پنداشتند، سرچشمه مى گيرد...!» (درست توجّه كنيد! آنها تنها اعتراف به وجود يك عامل مرموز در اين پديده ها كرده اند.)

2ـ استاد كروكس كه رياست هيأت علمى سلطنتى انگلستان را به عهده داشت، در برابر صدها نفر از اعضاى هيأت مزبور، به مناسبت گفتگو درباره اسپريتيسم، صريحاً اظهار كرد:

--------------------------------------------------------------------------------

127

من نمى گويم اين موضوع امر ممكنى است; بلكه مى گويم يك واقعيّت عينى است!

و نيز نامبرده، در كتابى كه به نام «پديده هاى روحى» نگاشته و دههابار تجديد چاپ گرديده است، مى گويد:

از آنجا كه من به وجود اين پديده ها ايمان دارم، اين يك نوع جُبن و ترس ادبى است كه به خاطر وحشت از انتقادات استهزاءكنندگان و امثال آنها كه هيچ گونه اطّلاعاتى در زمينه اين علم ندارند و نمى توانند بر ضدّ اوهامى كه به آن پايبندند قضاوت كنند، شهادت خود را در مورد آثار روح كتمان نمايم. من بانهايت صراحت آنچه در اين باره با چشم خود ديده، و با تجربيّات مكرّر دقيق آزموده ام (در اين كتاب) تشريح مى كنم...

3ـ روسل والاس كه در كشف قانون «انتخاب طبيعى» همكار داروين بود، در كتابى كه به نام «شگفتيهاى اسپريتيسم» نگاشته، چنين مى نويسد:

من مادّى و ماترياليست صِرف بودم و به مذهب خود، نهايت درجه ايمان داشتم و در هيچ نقطه از فكر من محلّى براى قبول مسئله «روح» نبود، و نه براى وجود مبدأ ديگرى غير از اين جهان مادّى و نيروهاى وابسته به آن... ولى بالاخره ديدم مشاهدات حسّى را نمى توان

--------------------------------------------------------------------------------

128

ناديده گرفت و آنها را كنار زد، همينها بود كه مرا مجبور ساخت قبل از هر چيز، وجود يك سلسله واقعيّات تازه ـ پيش از آن كه بدانم اينها مربوط به ارواح هستند يا نه ـ بپذيرم; اين مشاهدات تدريجاً محلّى از فكر مرا اشغال نمود; ولى بايد بگويم اين مطلب هرگز مربوط به استدلالات ذهنى نبود، بلكه متّكى به يك سلسله مشاهدات حسّى بود كه يكى پس از ديگرى انجام يافت تا آنجا كه نتوانستم عاملى براى آنها غير از ارواح قبول كنم...

نتيجه ـ نظير اين گواهيها از طرف جمع فراوانى از دانشمندان در كتابهايى كه مخصوصاً در اين زمينه، خودشان نگاشته اند، يا به مناسبتهايى در كتب ديگر به آن اشاره نموده اند، ديده مى شود و با توجّه به گواهى جمع كثيرى از دانشمندان شرق كه اگر بخواهيم همه را عيناً نقل كنيم، كتاب بزرگى مى شود مى توان قبول كرد كه «ارتباط با ارواح» از سرحدّ مسائل نظرى گذشته و به صورت يك مسئله حسّى و تجربى در آمده است، و گمان مى كنم هر كس از دور قضاوت نكند و از نزديك بنشيند و اين گواهيها را مورد بررسى قرار

--------------------------------------------------------------------------------

129

دهد، همين طور خواهد گفت.

بنابراين، بايد گفت: ارتباط با ارواح را به عنوان يك واقعيّت مى توان پذيرفت، ولى نبايد از نظر دور داشت كه اين مسئله مورد سوءاستفاده عدّه زيادى قرار گرفته، و يا افراد ساده ذهنى به خيال خود به همين سادگى، و بدون هيچ گونه اطّلاعات علمى با يك ميز چرخان، يا يك استكان، يك صفحه كاغذ پر از حروف الفبا، با ارواح كبير و صغير خواسته اند تماس بگيرند; و به دنبال آن بازى، ميزگرد به راه افتاده و كم كم مسئله سر از تناسخ و بازگشت ارواح به بدنهاى جديد درآورده است; و يك واقعيّت با هزاران اوهام به هم آميخته شده. به اين ترتيب، اصل ارتباط ممكن است، ولى از ميان هزاران مدّعى شايد تنها يكى راستگو باشد!

--------------------------------------------------------------------------------

130

--------------------------------------------------------------------------------

131

بخش سوم: پاسخ به ايرادها

--------------------------------------------------------------------------------

132

--------------------------------------------------------------------------------

133

چرا در اين باره به بحث پرداختيم؟

پس از نشر بحثهاى ما درباره «مسئله عود ارواح» و «ارتباط با ارواح»، يكى از نويسندگان مجلّه اطّلاعات هفتگى به پاسخگويى و دفاع از عقايد خود در اين زمينه پرداخت; ما براى روشن شدن افكار عمومى و روشن ساختن ميزان ارزش آن مدافعات، اين بخش را به عنوان سؤال و پاسخ بر مباحث كتاب افزوديم.

سؤال: چرا اين همه براى ابطال مسئله «تناسخ» و «ميزگرد» به خود زحمت مى دهيد؟

پاسخ: يك اصل مسلّم داريم كه دلايل عقلى و نقلى فراوانى آن را تأييد مى كند، و آن اصل در يك حديث نبوى

--------------------------------------------------------------------------------

134

خلاصه شده است:

«هنگامى كه بدعتى آشكار گردد و دستها يا زبانها يا قلمهائى براى تحريف حقايق و نشر خرافات به كار افتد، افراد مطّلع بايد بپاخيزند و با آن مبارزه كنند، و اگر كوتاهى كنند، از رحمت خدا به دور خواهند بود، و نفرين فرشتگان و مردم بر آنها خواهد بود.» اين از يك سو.

از سوى ديگر، اين اصل هم در ميان تمام دانشمندان اسلام اعم از شيعه و اهل تسنّن (جز فرقه كوچك و ضعيفى كه «تناسخيّه» ناميده شده اند و تنها نامى از آنها در كتب عقائد و مذاهب يافت مى شود) مسلّم است و همه به آن ايمان دارند كه تناسخ و عود ارواح به بدن ديگر به هر شكل باشد، غلط و بى اساس است و دلايل نقلى و عقلىِ قطعى آن را ابطال مى كند (خواه تناسخ به صورت نزولى باشد; يعنى، بازگشت به زندگى پست تر، يا صعودى يعنى بازگشت به زندگى عاليتر، در بدن انسان باشد، يا حيوان); زيرا اين عقيده خرافى مفاسد بسيارى دارد، زيرا:

اوّلاً، تناسخ از نظر مذهبى بهانه اى براى انكار رستاخيز و عدم نياز به پاداش و كيفر در سراى ديگر و احياناً بهانه اى

--------------------------------------------------------------------------------

135

براى قائل شدن به ازليّت ارواح (چنان كه در تاريخ عقائد ثبت است) مى گردد، و لذا يك مسلمان واقعى نمى تواند معتقد به تناسخ و عود ارواح به هر شكل و صورت باشد، و تحقيق اين موضوع از دانشمندان مذهبى آسان است، و بسيارى از آيات قرآن اين عقيده را طرد مى كند.

ثانياً، از نظر اجتماعى، وسيله مؤثّرى براى تخدير افكار، و آماده ساختن افراد براى تن در دادن به انواع محروميّتها و بدبختى ها و ناكاميها مى باشد; به زعم اين كه اينها كيفر اعمالى است كه در زندگى سابق انجام داده اند و بايد آنها را تحمّل كنند، تا به اصطلاح پاك شوند و كامل مى شوند!

و يا به اميد اين كه در زندگى آينده كه به اين جهان باز مى گردند، جبران خواهد شد; پس تن در دادن به آنها ناراحت كننده نخواهد بود و به اين ترتيب اين عقيده، محرومان و ستمديدگان را تشويق مى كند كه به بدبختيهاى موجود تسليم شوند!

ثالثاً، از نظر اخلاقى اين عقيده بسيارى از تبعيضات اجتماعى و ظلم و ستمها را توجيه مى كند، و كوشش براى مبارزه با اينها را بى دليل مى شمارد، چه اين كه قطعاً يا احتمالاً

--------------------------------------------------------------------------------

136

اين گونه افراد، كفّاره جنايات خود را در زندگى سابق مى بينند تا پاك شوند، پس چرا ما مانع تكامل آنها شويم و در راه پاك شدن آنها سنگ بيندازيم; بنابراين، ترحّم به آنها هم بى دليل است! همچنين ما نبايد نسبت به افراد معلول و ناقص الخلقه و يا ملل استعمارزده و رنجديده احساس ناراحتى كنيم!

امّا مسئله ارتباط با ارواح و بازى ميزگرد

با اين وضع كه مى دانيم و مى دانند:

اوّلاً، يكى از عوامل تقويت عقيده به تناسخ ارواح است; چه اين كه اصحاب ميزگرد و امثال آنها اقرارهايى به زعم خودشان از ارواح، دائر به تكرار و عود ارواح مى گيرند. (چنانكه نمونه آن را خواهيم ديد.)

ثانياً، فتح اين باب، سبب هرج و مرج در عقايد و افكار خواهد بود; زيرا عدّه اى ساده لوح يا سودجو و يا مبتلا به بيماريهاى روانى، هر شب كنار ميز مى نشينند و اقرار تازه اى به وسيله يك روح فوق العاده عالى و بلندپايه!! درباره خوبى

--------------------------------------------------------------------------------

137

و بدى افراد، و حتّى صحّت و فساد عقايد پيروان اين مذهب و آن مذهب (و چه بسا مذاهب باطله و فِرَق گمراه) ادّعا مى كنند!

يك شب مجازات قسطى را در عالم ارواح (شبيه يخچال و كولر قسطى!) كشف مى كنند (چنان كه در شماره 1487 اطّلاعات هفتگى دارد) شب ديگر دليل بر حقّانيّت بعضى از فرق ضالّه كه وضعشان بر همه روشن است (چنانكه يكى از دوستان كه مدّتها در اين قسمت كار كرده بود و سپس به همين دليل آن را بكلّى كنار گذاشت، اظهار مى داشت) و از اين قبيل امور.

مى گويند اين امور بر اثر دخالت ارواح خبيثه و شريره كه در اطراف ما و در همه جا پراكنده اند و كارشان دروغ سازى و دروغ پردازى و بازى دادن افراد است، صورت مى گيرد!

بفرض اين كه چنين باشد، باز هم اين كار، كار غلط و غيرقابل اعتماد و اطمينان است. بديهى است كه اين هرج و مرج فكرى و عقيدتى و اخلاقى و اجتماعى، زيانهاى غيرقابل جبرانى دارد.

مجموع اين جهات سبب شد كه ما با اين خرافات پوسيده

--------------------------------------------------------------------------------

138

مبارزه كنيم. آيا اگر ما در اين باره سكوت مى كرديم و جمعى كه مطالعات مذهبى و علمى محدودى دارند، به اشتباه مى افتادند، عمل خلافى هم از نظر دينى و هم از نظر انسانى انجام نداده بوديم؟!

كلكسيون فحش و تهمت!

سؤال: پاسخهائى كه در مجلّه اطّلاعات هفتگى به شما دادند، چگونه يافتيد؟

جواب: خوشبختانه تا آنجا كه اطّلاع داريم، مقالات سيزده گانه اى كه در «مكتب اسلام» در اين زمينه نگاشتيم و اكنون به صورت كاملتر در اختيار خوانندگان محترم قرار گرفته است، بسيار مؤثّر افتاد، و بسيارى را از اشتباه يا ترديد خارج ساخت; شايد همين موضوع سبب شد كه بعضى از مروّجان اصلى اين عقيده، به دست و پا بيفتند تا آب از جوى رفته را به جوى بازگردانند، و بقدرى ناراحت شدند كه به زمين و آسمان و بزرگترين دانشمندان و مفاخر ما هتّاكى كردند و ماهيّت خود را آشكار ساختند.

پاسخى كه به ما دادند و در چندين شماره آن مجلّه چاپ

--------------------------------------------------------------------------------

139

شده، كلكسيونى بود از نسبتها و تهمتهاى ناروا، و يك مشت هتّاكى و بدگوئى به بزرگانى كه نه تنها ما، بلكه جهان انسانيّت به وجود آنها افتخار مى كند و قرنها كتابهاى آنها در بزرگترين دانشگاههاى غرب كه نويسنده مزبور تنها به بردن نام آنها فخر مى كند، كتاب درسى بوده است.

و از همه بدتر، از اين شاخه به آن شاخه پريدن، و از جواب اصلى فرار كردن و سر مردم را به يك سلسله بحثهاى متفرّقه و گاهى داستان و شوخى و مطالب بى اساس گرم كردن، به تصوّر اين كه اين گونه صحنه سازيها و جنجال به راه انداختن، در روحيّه ما يا خوانندگان مطّلع اثرى به جاى مى گذارد.

لذا، از همان آغاز سخن، افراد مطّلع قضاوت خود را كردند و شكست طرف را در اين بحث، به وسيله نامه ها يا گفتگوهاى حضورى، اعلام داشتند و از اين شاخه به آن شاخه پريدن و هتّاكى به بزرگان كردن و فرار از مسائل اصلى را نشانه آشكار اين شكست مى دانستند; حتّى بعضى از خوانندگان ما خودشان جواب سفسطه هاى اين نويسنده را در نامه هاى خود نوشته و براى ما ارسال داشتند.

--------------------------------------------------------------------------------

140

ما نه از كسى بدگوئى مى كنيم; نه از پاسخ فرار مى كنيم; نه دست به سفسطه و مغالطه مى زنيم; زيرا نه چنين تعليماتى به ما داده اند و نه با داشتن منطق قوى، نيازى به اينها احساس مى كنيم، و صدهزار صفحه از اين بدگوئيها و سخنان متفرّقه و پراكنده را با يك جو منطق مبادله نمى كنيم. اصولاً بحث علمى نياز به اين نيرنگها ندارد و اين كارها دون شأن افراد حقيقت جو است و خدا گواه است اگر طرف مخالف، بدگوئى و هتّاكى به بزرگان نكرده بود، همين قدر هم به خود اجازه نمى داديم.

طفره رفتن از حقايق هم اندازه اى دارد!

سؤال: به عقيده شما چرا آنها از مطالب اساسى طفره مى روند؟

پاسخ: به عقيده ما چون آنها منطق روشن و تحصيلات منظّمى ندارند، مرتّباً از مطالب اساسى طفره مى روند; بطورى كه در چندين مقاله، كه صدها سطر از مجلّه مزبور را اشغال كرده بود، بطور قطع جز چند جمله كه اشاره خواهيم كرد و جواب خواهيم داد، ابداً به بحث ما مربوط نيست. او

--------------------------------------------------------------------------------

141

پيوسته سعى مى كند با كوچكترين مناسبتى از بحث فرار كند و در بيراهه ها سرگردان گردد.

به عنوان نمونه، در شماره 1497، به مناسبت مختصر ذكر خيرى كه از مرحوم جدّشان به ميان مى آورند، يك مرتبه جلو قلم را شل كرده و مطلب را به جاهاى مضحكى مى كشاند; او مى نويسد:

پدرِ مادرم صد و بيست و چند سال با راحتى و خوشى و احترام فراوان در جامعه و ثروت قابل توجّه زندگى كرد، و در راه اصفهان چون هم «كشاورز مسلمان» دارد و هم «كشاورز زردشتى»، براى آب انبارى كه ساخته، از دو سمت پلّه و شير گذاشته است; يك سمت براى مسلمان و يك سمت براى زردشتى كه به رسم معمول يزد با گچ سفيد شده است...

گذشته از چند مسجد يزد كه ديده ام زيلو انداخته، وقتى به سفر حج مى رفته، براى خيلى از مساجد و امامزاده ها زيلو و قالى تهيّه كرده كه زيلوها فكر مى كنم 200 سال عمر كند!

يك روز در راه كاشان، اتومبيل جلو قهوه خانه اى توقف كرد كه امامزاده اى نزديك آن بود، داخل امامزاده كه شدم، ديدم دو زيلو جلو درگاهها آويخته است كه در حاشيه آنها اسم او را بافته اند.

--------------------------------------------------------------------------------

142

در نه گنبد ميان يزد و اصفهان كه در دل كوير مركزى است و از هر طرف چند فرسنگ نه آب است و نه يك برگ سبز، بطورى كه چندسال پس از فوت او بر حسب تصادف مطّلع شدم از دو فرسنگى از دامان كوه با مخارج زياد، آب براى آب انبارى كه در زمان صفويّه در آنجاست و خشك بوده آب تهيّه كرده است; از نكات ديگر مى گذريم فقط يادآور مى شوم خوب به خاطرم هست يك شب در ضمن صحبت به كسانى كه در منزلش بودند، گفت: من در همه عمرم يك آخ نگفته ام! اين حقيقت داشت(1) در عمر صد و بيست ساله اش هرگز بيمار نشده بود. بنيه بسيار قوى و اندام رشيد و نيرومند يكى ديگر از نعمت هايى بود كه نصيب او شده بود. در سالهاى آخر عمرش هم دچار مرضى كه باعث ناراحتى گردد نشد; فقط گاهى فشار خونش بالا مى رفت و دچار نسيان مى گشت.(2) سراسر عمرش را به آسايش و سعادت گذرانده بود...

شما را به خدا قسم! اين مطالب چه ربطى به بحث ما دارد؟ شما بگو كسى را مى شناسم كه آدم خوبى بود و پس از

1 البتّه حقيقت(؟) داشت و حقيقت بودنش را الان خواهيم فهميد.

2 اين هم كه باعث ناراحتى نيست؟!

--------------------------------------------------------------------------------

143

عود به اين جهان هم زندگى خوبى خواهد داشت; ديگر زيلوى 200 ساله و آب انبار نه گنبد اصفهان، آب انبار دوطرفه يزد، و اين مطالب متفرقّه و بى ارتباط را بگذاريد كنار! و اين آقا از اين قبيل سخنان، ماشاءاللّه فراوان دارد، فراوان! از قبيل داستان ترياك و اين كه در قهوه خانه ها ترياكيها به ترياك، كنايتاً «بنزين»! مى گويند و تركها «تيرياك»! مى گويند و چرا ترياكيها به ترياك، بنزين مى گويند و مانند اينها! (شماره 1498)

از همه جالبتر اين كه همين داستان مرحوم جدّ بزرگوار را در 16 شماره قبل نقل كرده و صريحاً مى نويسد:

چند سال بود فلج شده بود; بطورى كه غالباً (نه گاهى!) دچار نسيان مى شد و گاهى هم به حال اغماء مى افتاد. (شماره 1482)

و البتّه صد البتّه، كسى كه چند سال باشد فلج باشد و فشار خون او خيلى بالا باشد و به حال اغماء و دم مرگ بيفتد، هيچ گونه كسالت و عارضه و ناراحتى ندارد و يك آخ هم نخواهد گفت!!

كسى كه در نقل سرگذشت مرحوم جدّش، اين چنين ضدّ

--------------------------------------------------------------------------------

144

و نقيض بگويد، ارزش سرگذشتهاى ديگرى را كه نقل مى كند ـ و قسمت عمده بحثهايش نقل سرگذشتهاست ـ ناگفته پيداست.

چه كسى با الفاظ بازى مى كند، ما يا شما؟

سؤال: مى گويند شما با الفاظ بازى كرده ايد؟

پاسخ: راستى مضحك است; شما كه اسم «تناسخ» را «عود ارواح» گذاشته ايد و بر خلاف همه دانشمندانى كه كلمه تناسخ را به كار برده اند و آن را عين عود ارواح (اعم از صعودى و نزولى) دانسته اند، مى گوييد اينها دوتاست ـ و به گمان خود با اين تغيير نام از ضربات خردكننده اى كه فلسفه و دلايل نقلى بر اين مسلك خرافى زده، مصون مى مانيد ـ آيا شما با الفاظ بازى مى كنيد يا ما؟!

ما مدارك زيادى از دانشمندان مختلف در دست داريم كه همه آنها «تناسخ» را با «عود ارواح به جسد انسان ديگر در اين جهان» يكى دانسته اند، شما اگر راست مى گوييد، مدركتان بر اين بازى لفظى چيست؟ (به شرط اين كه از اين شاخه به آن شاخه نپريد; صريحاً بگوييد دركتان چيست؟)

--------------------------------------------------------------------------------

145

شما مى گوييد: اگر روح به جسمى كه سطح تكامل آن بالاتر باشد، برگردد «عود ارواح» نام دارد و صحيح است، و اگر به جسمى برگردد كه مساوى يا پائين تر باشد «تناسخ» است و باطل است; اين تقسيم بندى بى دليل را كه بر خلاف گفته همه دانشمندان در معنى تناسخ است، از كجا آورده ايد؟ تناسخ يك كلمه خارجى نيست; يك كلمه عربى است كه در تمام كتب دسترس ما هست; نوشته هاى خواجه نصيرالدّين طوسى در شرح اشارات; علاّمه حلّى در شرح تجريد العقائد; صدرالمتألّهين در اسفار; ميرداماد; و شيخ الرّئيس بوعلى سينا; و ملاّعبدالرّزّاق لاهيجى در گوهر مراد; سعد بن عبداللّه قمى در كتاب المقالات و الفرق; و محمّد فريد وجدى در دائرة المعارف قرن بيستم; و ملاّهادى سبزوارى در شرح منظومه و بسيارى ديگر، همه گواه اين مدّعاست.

اطّلاعات سرشار(؟)

جالب توجّه اين كه اين آقا كه به اصطلاح مى خواهد درباره نوشته هاى فلاسفه بزرگ و يا مسائل اسلامى نظر دهد، اطّلاعاتش در مسائل فلسفى و اسلامى بسيار ضعيف

--------------------------------------------------------------------------------

146

است; او تصوّر مى كند با يادگرفتن نام چند كتاب و تكرار كلمه «اسپريت» و جار و جنجال و رجزخوانى مى تواند به جنگ فلاسفه بزرگ برود.

اكنون با كمال معذرت، گوشه اى از اطّلاعات اين نويسنده را منعكس مى كنيم، ببينيم كسى كه همه فلاسفه شرق را لجن مال كرده، اطّلاعات او در چه پايه است. او ميان «جوهر» و «عَرَض» فرق نمى گذارد و مى گويد فلاسفه ما، در «جوهر يا عَرَض بودن صورت» اختلاف كرده اند (شماره 1497) در حالى كه هر كس از فلسفه مختصر اطّلاعى داشته باشد مى داند صورت (به اصطلاح فلسفى) از اقسام جوهر است و ربطى به عرض ندارد.

2ـ مى گويد: «قرائت اقلاًّ يك سوره از قرآن در نماز واجب است» (در شماره 1495) در حالى كه اگر يك رساله عمليّه ساده را مطالعه فرمايند، مى دانند در هر نماز لااقل (اقلاًّ كه ايشان با تنوين ذكر كرده غلط است) چهار سوره بعقيده شيعه واجب است و بعقيده اهل تسنّن دو سوره از قرآن (دومرتبه سوره حمد و مقدارى از آيات).

3ـ در ايرادى كه به گمان خود در مسئله زمان به ابن سينا

--------------------------------------------------------------------------------

147

كرده، مى گويد: «بى آغاز يعنى چه؟ آيا اين تعريف غير از قديم بودن است» (شماره 1499) اين سخن او گواهى مى دهد كه ايشان فرق ميان «قديم زمانى» و «قديم ذاتى» را نمى داند، در حالى كه هر كس به الفباى فلسفه آشنا باشد، فرق ميان اين دو را مى داند.

4ـ در جاى ديگر مى گويد: «فلاسفه 900 سال در اين كه در زمان بُعد مفطور است يا مقطور نزاع كرده اند و هنوز معلوم نشده با "قاف" است يا با "ف"!»

آقاى عزيز! بحث زمان يكى از مهمترين مباحث فلسفى است و صفحات زيادى از تمام كتب فلسفه ما را اشغال مى كند و فلاسفه ما پيش از «اينشتاين» ارتباط آن را با مسئله «حركت» كشف نمودند. بگوئيد چه كسى 900 سال در اين كلمه دعوا كرده (اصولاً بعد مقطور مربوط به مكان است نه زمان); لااقل به مباحث زمان و مكان در شرح منظومه، اسفار و اشارات يك نگاه بكنيد!

تازه كسى در مسئله «ف» و «ق» دعوا نكرده است; درست «داستان خسن و خسين» است!

5ـ اطّلاعات تفسيرى او بقدرى زياد(؟) است كه از ترجمه

--------------------------------------------------------------------------------

148

يك آيه عاجز است; مثلاً، آيه «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراًيَرَهُ ...» را اين طور معنى مى كند: «هركس ذرّه ومثقال كار خير كند، آن را مى بيند و هر كس يك ذرّه و يا يك مثقال! كار بد كند آن را خواهد ديد.» (شماره 1391)

اين آقا خيال كرده «مثقال» در آيه و در لغت عرب، مانند همان كلمه مثقال دكّان عطّارى است كه در فارسى امروز به كار مى بريم، در حالى كه چنين نيست; مثقال به معنى وزن است; يعنى به اندازه سنگينى يك ذرّه; و ذرّه هم در اصل، به معنى مورچه است كه به اشياء ريز هم اطلاق مى شود. (رجوع شود به قاموس اللّغة)

ولى اين علاّمه بحرالعلوم(؟) مثقال را به همان معنى رايج فارسى و دكّان عطّارى تفسير فرموده!

مطمئن باشيد اگر كسى اطّلاعات كافى داشته باشد، به علماء و نوابغ بزرگ خود بد نمى گويد; هميشه دانشمند و عالم، قدر عالم را مى داند; قدر زر زرگر شناسد...

6ـ مى گويد آنچه من درباره عود ارواح مى گويم تناسخ نيست بلكه نسخ است! اينك عين عبارت او: «ما اسپريت ها تناسخ را باطل و پوچ مى دانيم و با تناسخى ها كاملاً مخالفيم;

--------------------------------------------------------------------------------

149

تناسخى ها نيز مخالف ما هستند; يعنى، عود ارواح را به صورتى كه ما معتقديم مردود مى دانند ولى نسخ تا حدّى با عقيده ما در عود ارواح نزديك است...»

آقاى نويسنده! آنچه شما مى گوئيد، عين تناسخ است و تناسخ و نسخ هردو از يك مادّه مشتق شده و فرقى ميان اينها نيست. كلمه عود ارواح نيز با آنها يك معنى دارد; تنها گاهى تناسخ را بر معنى وسيع آن اطلاق مى كنند كه هم شامل بازگشت روح انسان به انسان ديگر مى شود و هم شامل بازگشت روح انسان به حيوان.

خلاصه، شما با تغيير نام تناسخ به نسخ، در واقع «كره» را «ياق» كرده ايد! اينها هر دو يكى است.

آخرين چيزى كه شما مى گوييد اين است كه بازگشت روح انسان را به انسان فقط قبول داريد نه به حيوان، ولى اين به معنى انكار تناسخ نيست بلكه يك قسم آن را پذيرفته ايد و يك قسم آن را رد كرده ايد و بطور مسلّم شما با اين عقيده، تناسخى هستيد; پس چرا از اسم آن وحشت داريد؟!

--------------------------------------------------------------------------------

150

--------------------------------------------------------------------------------

151

عقيده عود ارواح زاييده جهل و نادانى انسانها بوده است

سؤال: مى گويند عقيده به عود ارواح كه ريشه تاريخى دارد، زاييده فلسفه خاصّى است و اگر اسپريت ها امروز از آن دفاع مى كنند، به خاطر اين است كه حل كننده مشكلاتى است.

پاسخ: پديده هاى مبهمى كه در گذشته، سرچشمه پيدايش فرضيه تناسخ و عود ارواح بود، خوشبختانه امروز در پرتو پيشرفتهاى علوم مختلف، روشن شده و ديگر نيازى به اين فرضيّه هاى خرافى نيست.

توضيح اين كه: تاريخ عقائد و مذاهب نشان مى دهد كه عقيده به تناسخ و عود ارواح، از قديمى ترين عقايدى است

--------------------------------------------------------------------------------

152

كه در جهان وجود داشته و تاريخ آن به عصر «افسانه ها» منتهى مى گردد.

زادگاه اصلى آن به احتمال قوى «هند» و «چين» بوده است و هم اكنون اين عقيده در ميان بت پرستان هند رواج دارد، و با زندگى آنها چنان آميخته شده كه تفكيك ميان اين دو مشكل است.

احترام خاصّى كه هندوها به حيوانات و حتّى حشرات مى گذارند، در حقيقت از همين جا سرچشمه مى گيرد; رواج «گياهخوارى» در هند و مخالفت با خوردن گوشت حيوانات نيز با اين عقيده ارتباط دارد.

مورّخ مشهور غربى «ويل دورانت» در كتاب تاريخ خود مى گويد:

هندوهاى واقعى اگر بتوانند، حتّى الامكان از كشتن حشرات خوددارى مى كنند; حتّى كسانى كه چندان علاقمند به فضيلت نيستند، با حيوانات همچون برادران زبون و زبان بسته رفتار مى كنند نه مانند مخلوقات پستى كه بر طبق فرمان خدا بر آنان تسلّط پيدا كرده اند!(1)

1 . تاريخ ويل دورانت، جلد دوم، صفحه 735.

--------------------------------------------------------------------------------

153

هندوها تناسخ و عود ارواح را اعم از اين كه در بدن انسان ديگر باشد يا حيوان، «كارما» مى نامند.

اين عقيده مانند بسيارى از خرافات ديگر، مولود جهل و ناتوانى انسان از تفسير پديده هاى مختلف طبيعى يا اجتماعى بوده است.

به عبارت روشنتر، پيشينيان، مانند بسيارى از مردم امروز، غالباً به حوادثى برخورد مى كردند كه از تفسير صحيح علمى يا فلسفى آن عاجز مى ماندند، و از آنجا كه طبع كنجكاو بشر به او اجازه نمى دهد كه سؤالى را در ذهن خود بدون جواب بگذارد، ناچار دست به دامان تخيّلاتى مى زدند و يك تفسير خيالى براى آن درست مى كردند، و بسيارى از خرافات از اين رهگذر به وجود آمده است.

مثلاً، اين جمله را شايد بسيارى از ما شنيده باشيم كه بعضى از «عوام» عقيده داشته اند: اين كه مى بينيم شبها به هنگام دويدن اسبها، گاه برقى از زير سم آنها مى درخشد، به خاطر اين است كه جن ها زير پاى آنها چراغ روشن مى كنند! حالا اين كار چه فايده اى به حال جنها دارد و آيا اصولاً جن ها بى كارند كه چراغ زير پاى اسبها روشن كنند، براى آنها مطرح

--------------------------------------------------------------------------------

154

نبود. آنها اين پديده طبيعى را مى ديدند و از تفسير آن عاجز بودند; لذا دست به دامان اين تخيّل مى زدند.

و يا آتش سوزيهاى بظاهر بى دليل را در پاره اى از خانه ها، معلول اعمال جن ها مى دانستند.

ولى امروز ما بخوبى مى دانيم كه پيدايش يك جرقّه الكتريكى بر اثر برخورد شديد دو جسم با يكديگر، امرى است كاملاً طبيعى، نه اختصاص به سمّ اسبها دارد و نه شبها، و تفسير علمى آن نيز كاملاً روشن است; و يا اين كه مى دانيم بعضى از موادّ شيميايى هستند كه در شرايط خاصّى خود به خود آتش مى گيرند و سبب آتش سوزى مى شوند، و اگر اشيايى را عمداً يا اشتباهاً به آن آلوده كنند، خود به خود مى سوزند.

در پرتو آن كشف فيزيكى، يا اين كشف شيميايى، اين مسئله از صورت خرافى سابق درآمده است. البتّه وجود موجوداتى را به نام جن (جن در اصل به معنى موجود ناپيدا است) انكار نمى كنيم ولى جن به معنى صحيح آن، كه علم و فلسفه نيز آن را تأييد مى كند و در قرآن مجيد آمده، با جن دُم دارِ سُم دارِ خرافى و مخلوق فكر عوام، فرق بسيار دارد كه

--------------------------------------------------------------------------------

155

اين جا جاى بحث آن نيست; مسئله تناسخ و عود ارواح عيناً از همين قماش است; زيرا: در گذشته، بسيارى از مردم، افراد معلول و ناقص الخلقه مادرزاد را به چشم خود در اجتماع ديده بودند; ديده بودند، كه بعضى افراد در تمام عمر رنج مى كشند، بعكس بعضى كاملاً مرفّه هستند، يكى بقدرى ثروت دارد كه حساب آن از دستش بيرون است، ديگرى نيازمند به نان شب است; يكى در فعّاليّتهاى زندگى دائماً پيروز مى گردد و ديگرى غالباً مواجه با شكست مى شود.

چون از علل جسمانى و روانى و اجتماعى اين امور آگاه نبودند و نمى توانستند از طرق واقعى اين بى عدالتى ها را (به گمان خودشان) تفسير كنند، فوراً به سراغ «تناسخ ارواح» و «كارما» مى رفتند، و مى گفتند: اين افراد معلول و ناقص و محروم و ستمديده، در گذشته نيز به اين جهان آمده اند و لابد در زندگى سابق خود مرتكب خلافكاريهايى شده اند كه براى جبران آنهابايد اين رنجها را ببينند تا پاك شوند، و اين عين عدالت است!

ويل دورانت در جلد دوّم تاريخ خود «مشرق زمين گاهواره تمدّن» مى گويد:

--------------------------------------------------------------------------------

156

اصل كار ما براى مردم هند بسيارى از حقايق مبهم يا امور غيرعادلانه را توجيه و تفسير مى كند...

انواع مصيبتها كه زمين را تيره و تاريك و تاريخ را خونين مى كند; همه آن رنجها و دردها كه با تولّد آدمى در رگ و پى حيات مى دود، و تا منزلگاه مرگ همراه با روندگان، راه مى پويد; بر هندوهايى كه اصل كارما را مى پذيرند، هموار و آسان مى گشت.

اين مصيبتها و بى عدالتيها، اين اختلاف بين نبوغها و بلاهتها، تهيدستى ها و توانگريها، همه نتايج حياتهاى پيشين و زاده قهرى آن كهنه ناموسى بوده است كه در ترازوى عمر كوتاه آدمى، يا لحظه اى از ابديّت، بيدادگرانه (و غيرعادلانه) به نظر مى رسيده، امّا در پايان كار، همه دادگرانه بوده است.

كارما از جمله آن ابداعات بى شمارى است كه انسان خواسته است به يارى آن شرّ و مصيبت را با بردبارى تحمّل كند.(1)

اگر مردم هند يا ديگر مردم پيشين، فرضيّه عود ارواح را براى توجيه اين پديده ها ساخته بودند، امروز با پيشرفت «علم پزشكى» و «روانشناسى» و «روانكاوى» و «علوم

1 . تاريخ ويل دورانت، جلد دوم، صفحه 735.

--------------------------------------------------------------------------------

157

اجتماعى» ديگر هيچ نيازى به آن فرضيّه هاى خرافى براى تفسير اين گونه پديده ها نيست; چه اين كه مى دانيم:

اگر دستورهاى بهداشتى در مورد جسم انسان درست به كار بسته شود و پدر و مادر با راهنمايى هاى لازم، دستورهاى بهداشتى را در مورد «جنين» خود رعايت كنند، كودكان ناقص به دنيا نخواهند آمد.

به عبارت ديگر، وجود افراد معيوب و ناقص، الزامى نيست. دستگاه آفرينش انسان چنان دقيق است كه با مراقبت هاى لازم و استفاده از قوانين آفرينش، محصول آن صد در صد سالم خواهد بود.

سابق بر اين بسيارى از كشاورزان تصوّر مى كردند قسمتى از محصولات زراعتى يا ميوه هاى درختان حتماً ناقص و كرم خورده خواهند بود، و اين از لوازم وجود آنهاست، و مى گفتند: «كرم درخت از خود درخت است»; ولى مطالعات علمى نشان داد كه چنين نيست; كرم درخت از خود آن نيست، و الان مزارع نمونه اى با استفاده از قوانين آفرينش به وجود مى آورند كه تمام محصولات آن سالم و حتّى يك سيب كرم خورده در تمام آن وجود ندارد.

--------------------------------------------------------------------------------

158

بنابراين، يا پدر و مادر مقصّرند و يا اجتماعى كه آنها در آن زندگى مى كنند، چون كه حدّاقلّ آموزش صحيح يا بهداشت، يا وسايل زندگى آنان را فراهم نساخته، تا فرزندان آنها به اين روز نيفتند; و همانطور كه اگر انسانى حمله به انسان ديگرى كند، و چشم او را مثلاً معيوب سازد، او مقصّر است، نه دستگاه آفرينش; در موارد كورمادرزاد نيز با نظر دقيق بايد همينطور قضاوت كرد; اجتماع يا افراد را مقصّر دانست، نه دستگاه خلقت را.

و امّا در موارد ثروت اندوزى بعضى، و تهيدستى بعضى ديگر، اين موضوع امروز جاى ترديد نيست كه نظامات غلط اجتماعى و سيستم هاى ناسالم اقتصادى است كه سرچشمه اين افراط و تفريط هاست، نه مسئله عود ارواح و كارما. شايد اين طرز استنباط براى هندوهاى قديم كه از اصول «جامعه شناسى» و «اقتصاد جديد» بى خبر بودند، آب و رنگى داشت; امّا امروز براى ما كاملاً بى ارزش است.

عامل اصلى شكست هاى اجتماعى:

توجّه به وضع روانى افراد، و طرز تربيت خانوادگى و

--------------------------------------------------------------------------------

159

اجتماعى آنها نيز بخوبى مى تواند پرده از روى علل موفّقيّت و عدم موفّقيّت افراد بردارد و نقاط ضعف روانى و تربيتى آنها را كه سرچشمه اين شكستها شده روشن سازد، ديگر نيازى به پناه بردن به خرافات و كارما و عود ارواح نيست.

نويسنده بحث «اسرار روح و زندگى» در مجلّه اطّلاعات هفتگى مى گويد:

موفقّيّت يا عدم موفّقيّت يك اثر علمى يا ادبى و هنرى يا يك اختراع صنعتى، يك نوع پاداش و كيفر اعمال انسانى است (در زندگانى هاى پيشين) و دخالت ارواح در اينگونه جريانات تا آنجا كه قدرت داشته باشند نيز قطعى است... (اين امور) به صورت ظاهر، عادلانه نيست... يگانه راه حلّ معمّا همان است كه از بركت اسپريتيسم كشف شده; يعنى، يك نوع كيفر و پاداش و تا حدّى دخالت ارواح!(1)

با توجّه به حقايق بالا كاملاً روشن شد كه نه ارواح بى كارند كه بى جهت در كار خلق اللّه دخالت كنند، و نه زندگانى پيشينى بوده كه اينها پاداش آن باشد; بلكه همه اينها علل خاصّ روانى و اجتماعى و تربيتى و جسمانى دارد، و

1 . مجلّه اطّلاعات هفتگى، شماره 1493.

--------------------------------------------------------------------------------

160

نيازى به فرضيّه هاى نادرست نيست.

عجيب اين است كه نويسنده مزبور با تصريح به اين كه اين حوادث يك نوع كيفر و پاداش است، و با تصريحى كه در شماره هاى گذشته كرده (از جمله در شماره 1461) آن جا كه مى گويد: «شما اى پدران و مادران! بدانيد تبعيض قائل شدن ميان فرزندان گناهى است بزرگ كه كيفرش دامن گيرتان خواهد شد; چه در اين دنيا، و چه پس از مرگ در عالم ارواح و حتّى در زندگى آينده تان كه به اين جهان برمى گرديد.»

مى گويد: چرا «آقاى مكارم» مطلب زير را به من نسبت داده:

«روح پس از جدائى از بدن، اگر نيازمند تكامل باشد، به بدن انسان ديگرى برمى گردد و دوره جديدى از زندگى را شروع مى كند. گاهى اين دوره جديد زندگى، آميخته به رنجها و ناراحتى هاست تا اعمال بد گذشته را جبران كند و گاهى آميخته با شادكاميها، تا جبران محروميّت هاى گذشته گردد.»

سپس مى گويد: «من كدام مطلبى را نوشته ام كه يك در هزار! با اين حرف غلط كه شما به من نسبت داده ايد، تناسب داشته باشد... اين عمل شما كارى است كه عرف و شرع و قانون، اسمش را گذاشته است جعل. بله جعل!!» (شماره 1497)

--------------------------------------------------------------------------------

161

شما را به وجدانتان سوگند! آيا اين سخن كه ما به او نسبت داده ايم، عين چيزى نيست كه در بالا نقل شد؟ اگر جعل اين است، پس هر حقيقتى جعل است. چرا شما گفته خودتان را به اين زودى فراموش مى كنيد: «خودشكن! آئينه شكستن خطاست!»

كداميك جعل كرده ايم؟!

جالبتر از همه اين كه در شماره 1498 مى گويد:

«در مجلّه مكتب اسلام در شماره 113 صفحه چهارم فرموده اند:

"زمينى كه روى آن راه مى رويم خدا است! اقيانوسها و بارانها خدا است! همين ستارگان و كهكشانها كه جلو چشم ماست، خدا است." از خودم جعل نكردم عين عبارت ايشان است!»

راستى انسان نمى داند اسم اين عمل را چه بگذارد؟! آيا من (مكارم) گفته ام زمينى كه روى آن راه مى رويم خداست؟ اقيانوسها و بارانهاخدا هستند؟... آيا شما راست مى گوييد و

--------------------------------------------------------------------------------

162

اينها عين عبارت من است؟ پس اجازه بدهيد عين عبارت خود را از همان صفحه بنويسم و تعيين نام اين عمل شما را به وجدان بيدار خوانندگان بگذارم و بگذرم:

«آنچه از كلمه طبيعت در موارد ديگر مى فهميم، چيزى جز همين اتمها و ملكولها، همين موجودات مادّى بسيط و تركيبات گوناگونى كه از آن ساخته شده، چيزى جز همين زمين كه روى آن راه مى رويم، همين هوايى كه استنشاق مى كنيم، همين آبى كه مى نوشيم، همين طوفانها، و بالاخره همين سيّارات و كواكب كهكشانها نيست. آيا آنها هستند كه اين قدر باهوش و باهدف و باتدبيرند و مطّلع؟ مسلّماً نه! پس منظور آنان (مادّيها كه مى گويند اينها آثار طبيعت است) از كلمه طبيعت، در حقيقت نيرويى است مافوق اينها همان نيرويى كه جمعى او را «اللّه» و عدّه اى «خدا» و اينها هم «طبيعت» مى نامند!»

توجّه مى فرمائيد مطلبى را كه ايشان به من نسبت داده، درست ضدّ مطلبى است كه من گفته ام، و مطلبى را كه من به او نسبت داده ام، عين گفته اوست. اكنون بگوييد كداميك جاعل هستيم؟

--------------------------------------------------------------------------------

163

چرا فرضيّه كهنه عود ارواح از نو زنده شد؟

سؤال: اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه چرا پاره اى از محافل روحى غرب، در يكى دو قرن اخير، اصرار دارند فرضيّه كهنه و خرافى عود ارواح و تناسخ را از نو زنده كنند و روح تازه اى در كالبد آن بدمند؟ مگر آنها هم به خرافات علاقه اى دارند؟!

آيا هنگامى كه مى بينيم در ميان دانشمندان غرب، همان غربى كه كره ماه را براى نخستين بار فتح كرد و تكنيك و صنعت خيره كننده او به طرز شگفت آورى پيشرفته است، افرادى پيدا مى شوند كه طرفدار «كارما» و «عود ارواح» هستند، نبايد حدس بزنيم لابد در اين موضوع اسرارى است و مطالبى بر آنها كشف شده كه بر ما مخفى مانده است؟! در اين باره چه مى گوييد؟

--------------------------------------------------------------------------------

164

پاسخ: در پاسخ اين گونه سؤالات با صراحت بايد گفت:

اوّلاً، اگر تعجّب نكنيد، خرافات در ميان غربى ها اگر گسترده تر از شرق نباشد، كمتر نيست; و تعداد طالع بينها و فالگيرها ـ منتها به سبك مدرن و با آب و رنگ نو ـ در مراكزى همچون «پاريس» بسيار زياد است و تكنيك و صنايع پيشرفته، نه دليل بر خرافى نبودن است، و نه مانع آن; و حتّى حساب صنعت و فلسفه هم بكلّى از هم جدا است.

ثانياً، از آنجا كه مسأله اعتقاد به عود ارواح يك جنبه استعمارى قوى دارد، و از طرفى روح استعمار آنچنان با زندگى و افكار جمعى از مردم غرب آميخته است كه حتّى در فلسفه، ادبيّات، و بحث هاى علمى آنها ـ تا چه رسد به مسائل تبليغاتى ـ نفوذ كرده، اين سوءظن براى انسان پيش مى آيد كه نكند گسترش دامنه عقيده به تناسخ و عود ارواح نيز مربوط به افكار استعمارى باشد.

اكنون به توضيح زير توجّه فرماييد:

اعتقاد به «كارما» و عود ارواح از آن نظر جنبه استعمارى دارد كه اقوام محروم و استثمار شده را به پذيرش اين طرز زندگى ملالت بار، به عنوان اين كه ممكن است كفّاره گناهان زندگى پيشين آنها باشد، تشويق مى كند، و آن را قابل تحمّل مى سازد.

--------------------------------------------------------------------------------

165

عقيده به تناسخ، يك نوع حالت تسليم و رضا در افراد ايجاد مى كند، و آنها رابه استقبال انواع ناملايمات و محروميّت ها به عنوان يك وسيله تكامل و شست و شوى روح دعوت مى نمايد.

بى جهت نيست كه بعضى از مطّلعين نقش مؤثّر عقيده به كارما را در استعمار هندوستان و حكومت طبقاتى بر مردم هند قابل انكار نمى دانند.

در پاورقى كتاب مشرق زمين گاهواره تمدّن (جلد دوّم، صفحه 735) چنين مى خوانيم:

عقيده به كارما و تناسخ، بزرگترين مانع نظرى در راه اجراى نقشه برچيدن دستگاه فرقه اى در هند است; زيرا هندوهاى متديّن عقيده دارند كه اختلافات طبقاتى، حاصل سلوك روح در طىّ حياتهاى گذشته و جزئى از نقشه الهى است كه بر هم زدن آن به منزله هتك حرمت دين و مقدّسات است!!(1)

1 . نه تنها هندوها، ساير اقوام و ملل هم اگر چنين اعتقادى پيدا كنند، مسلّماً راه را براى استعمارگران هموار خواهند ساخت و شرنگ استعمار را همچون شهد شيرين و دلپذير و گوارايى تا آخرين جرعه سرمى كشند سهل است، از استعمارگران هم كه وسيله پاكى آنها را از گناهان پيشين فراهم ساخته اند، ممنون خواهند شد!

--------------------------------------------------------------------------------

166

--------------------------------------------------------------------------------

167

ما، هم با بت سازى مخالفيم، و هم با حق كشى و خودباختگى

هر كس كمترين اطّلاع از تاريخ فلسفه داشته باشد، مى داند كه پس از غروب آفتاب فلسفه در يونان، و پايان دوران فلسفه پيشين، آفتاب فلسفه بار ديگر از شرق، مخصوصاً از كشورهاى اسلامى برخاست.

آلفرد گيوم مدير دانشكده «كلهم» انگلستان با اين كه بايد او را از دانشمندان متعصّبى به شمار آورد كه نسبت به علوم شرق با نظر منفى مى نگرد، در پايان مقاله اى كه در زمينه فلسفه شرق نگاشته و در كتاب «ميراث اسلام» به همراه مقالات دوازده تن ديگر از اساتيد و مستشرقين انگلستان چاپ شده، چنين مى نويسد:

--------------------------------------------------------------------------------

168

هنگامى كه تمام كتب و آثار گرانبهاى كتابخانه ها و موزه هاى اروپا را با چراغ معرفت مطالعه كنيم، آن وقت خواهيم دايد كه نفوذ عرب (مسلمانان) كه هنوز هم در ما هست در تمدّن قرون وسطى (از قرن پنجم تا پانزدهم ميلادى) خيلى بيش از آن است كه تاكنون تشخيص داده اند.(1)

اين سخن، با گفتار كسى كه مى گويد: «به جاى توجّه به فلسفه قديم، به سراغ فلسفه غرب برويد كه زنده و سيّال و پرتحرّك است; نه مثل فلسفه شرق جامد و يخ بسته و راكد و تكرار مكرّر...!» (شماره 1500) چقدر فاصله دارد!

اين گفتار كه غرب زدگى بصورت تنفّرآميزى از آن مى بارد، مسلّماً در برابر شهادت كسانى كه اين نويسنده به وكالت از طرف آنها حرف مى زند، نمى تواند ارزش داشته باشد.

اصولاً اين نياز به بحث و استدلال ندارد كه «كانون فلسفه» شرق بوده و هست. فلسفه از شرق برخاسته و هم اكنون اصيل ترين افكار فلسفى در شرق است.

1 . ميراث اسلام، صفحه 262.

--------------------------------------------------------------------------------

169

مطالعه افكار فلسفى افرادى همچون فيلسوف شهير «دكارت فرانسوى»، «برتراند راسل» فيلسوف معاصر انگليسى يا «مترلينگ بلژيكى» و مقايسه آنها با آثار فلسفى «فلاسفه شرق»، ما را به عمق فلسفه شرق، و سطحى بودن آن فلسفه (در بسيارى از مباحث) آگاه مى سازد.

مثلاً برتراند راسل براى اين كه دليل عدم اعتقاد خود را به خدا روشن سازد، مى گويد:

دليل اساسى خداشناسى، برهان علّة العلل است و من به همين دليل در جوانى به خدا ايمان داشتم، ولى بعد از اين عقيده برگشتم; زيرا فكر كردم اگر هر چيز علّتى داشته باشد، پس خدا را نيز علّتى لازم است!

به خاطر دارم در كلمات مترلينگ (و انديشه هاى يك مغز به اصطلاح بزرگ!) نيز همين ايراد را در بحث خداشناسى ديده ام.

اين ايراد، يكى از ساده ترين ايرادهايى است كه هر شاگرد درس فلسفه در شرق پاسخ آن را مى داند; با اين حال همين اشكال ساده، فردى همچون راسل را به الحاد كشانيده است!

هر شاگرد درس فلسفه در شرق مى داند كه اگر مى گوييم:

--------------------------------------------------------------------------------

170

«هر موجودى نيازمند به آفريننده اى است» منظور از «هر موجود» موجوداتى است كه هستى و وجود آنها از درون ذاتشان و از خودشان نباشد; چنين موجوداتى مسلّماً نيازمند به آفريننده هستند; ولى موجودى كه هستى آن از خود اوست و عين وجود و هستى است و به اصطلاح فلسفه شرق «واجب الوجود» است، نيازى به آفريننده ندارد.

خدا يك وجود ازلى و هميشگى است; بدون آغاز و انجام، و چنين وجودى، علّت لازم ندارد.

اگر آقاى «راسل» يا «مترلينگ» خدا را قبول نكنند، بالاخره وجود «مادّه نخستين» را قبول دارند يا نه؟ بگوييد ببينم اين «مادّه نخستين» از كجا پيدا شد؟ اگر قانون عليّت، يك قانون عمومى و همگانى است، چرا مادّه نخستين از آن مستثنا است؟

لابد خواهند گفت: «مادّه اوّليّه» ازلى بوده و نياز به آفريننده و علّتى نداشته است. خوب، عين همين سخن را خداپرستان درباره خدا مى گويند. (دقّت كنيد!)

خلاصه اين كه، يك مسأله فلسفى به اين روشنى براى آقاى راسل و مترلينگ مخفى مانده، و اين نشان مى دهد كه

--------------------------------------------------------------------------------

171

آنها در فلسفه (مخصوصاً مباحث فلسفه الهى) چقدر عقب هستند!

استدلالات سه گانه دكارت فيلسوف معروف فرانسوى را درباره اثبات وجود خدا، بسيارى از دانش پژوهان ديده اند. دكارت اين استدلالات سه گانه را كه اين جا جاى شرح آن نيست، شاهكار علمى خود مى شمارد با اين كه در نظر ما لااقل مطالب مهمّى محسوب نمى شود، و بعضى از آن سه دليل قابل ايراد است.

يا اين كه جمله معروف دكارت «فكر مى كنم، پس هستم» كه زيربناى اصلى فلسفه او را تشكيل مى دهد، در نظر ما سطحى و بى پايه است; زيرا كسى كه مى گويد: «فكر مى كنم» در همين جمله اوّل به وجود خودش اقرار و اعتراف كرده و ديگر نيازى ندارد كه به وسيله فكر كردن وجود خود را اثبات كند.

نظير اين مطالب، در نوشته هاى فلاسفه غرب زياد است.

آيا با اين حال، بى انصافى نيست كه كسى بگويد: «سراغ فلسفه غرب برويد كه زنده و سيّال است، نه مثل فلسفه شرق كه جامد و يخ بسته و راكد و تكرار مكرّر...»

--------------------------------------------------------------------------------

172

به عقيده ما بايد گفت: طرز تفكّر چنين كسى جامد و راكد و يخ بسته است!...

در اينجا يك نكته هست كه بايد كاملاً مورد توجّه قرار گيرد تا از هرگونه سوءتفاهم و اشتباهى در اين زمينه پيشگيرى شود و آن اين كه فلسفه شرق مركّب از مباحث مختلفى است كه مى توان آن را در دو بخش خلاصه كرد:

بخش اوّل: مباحث امور عامّه و الهيّات

بخش دوم: طبيعيّات و فلكيّات

در بخش اوّل كه اساس فلسفه را تشكيل مى دهد بحث از كلّى ترين قوانين هستى مى شود، و آن اصول كلّى كه بر سراسر عالمِ وجود حكومت مى كند، مورد بررسى قرار مى گيرد.

در بخش دوم، بحث از يك سلسله مباحث علوم طبيعى و فلكى به ميان مى آيد.

جاى انكار نيست كه بخش دوم، دستخوش دگرگونى زيادى شده و افلاك نه گانه بطلميوسى جاى خود را به هيئت جديد كه پايه گذار آن «كپلر» و «گاليله» بودند، داده و عناصر چهارگانه آب و باد و خاك و آتش، بكلّى از ميدان بيرون رفته

--------------------------------------------------------------------------------

173

و همه «مركّب» از آب درآمده اند و جاى آنها را بيش از يكصد عنصر گرفته است. «اتمِ نشكن» شكسته شده و عللى كه براى رعد و برق و زلزله و صاعقه مى شمردند، در پرتو تفسيرهاى نوين علمى كه بر اساس تجربيّات يا مشاهدات يا آزمايشهاى روشنى قرار گرفته، كمرنگ و محو شده است.

ولى همه مى دانيم اينها همه مربوط به بخش دوم فلسفه شرق است و در واقع جزو فلسفه محسوب نمى شود و امروز هم آن را به نام «علوم» مى نامند، در مقابل «فلسفه».

علوم، بحث از موضوعات و اشياء مخصوص مى كند; در حالى كه فلسفه، بحث از قوانين و اصول كلّى مى نمايد. قسمت اوّل فلسفه شرق كه اساس فلسفه است، به ارزش خود همچنان باقى است.

بنابراين كسى كه مسأله افلاك بطلميوسى يا مانند آن را بهانه اى براى كوبيدن فلسفه شرق مى كند، بدرستى معنى فلسفه و فرق آن را با علم درنيافته و رسالت فلسفه شرق را نمى داند.

--------------------------------------------------------------------------------

174

هيچ كس مانع انتقاد نيست; امّا...

موضوع ديگر كه توجّه به آن لازم است، اين است كه هيچ دانشمند و دانش پژوهى نمى گويد بايد در برابر تمام افكار فلان فيلسوف ـ هرقدر عاليقدر و نابغه باشد ـ تسليم شد. اصولاً تسليم بلاشرط در مباحث علمى مفهوم ندارد و با روح تحقيق هرگز سازگار نيست.

علم و فلسفه بايد مرتّباً به پيش بروند و راه پيشرفت و تكامل آن، چيزى جز تحقيق و بررسى و انتقاد نيست.

ما نه «ابن سينا» را معصوم مى دانيم و نه تمام افكار او را صحيح و مطابق با واقع. ما دائماً به منطق و استدلالات آنها مى نگريم و از افكار بلند آنها احياناً الهام مى گيريم، و آنچه را با فكر خودمان صحيح يافتيم، مى پذيريم و الاّ رد مى كنيم.

اين سخن خيلى عوامانه است كه كسى بگويد: چون گفتار مستدلّ «ابن سينا» را در بحث ابطال عود ارواح، پذيرفته اى، بايد همه سخنان او را بپذيرى.

و از آن عوامانه تر اين كه كسى تمام افكار شخصى همچون «ابن سينا» را به خاطر اين كه نظريّه اش در فلان مسئله، مردود شناخته شده، يكجا كنار بزند و تمام آراءِ عميق

--------------------------------------------------------------------------------

175

فلسفى او را بى ارزش بداند.

انتقاد نه تنها جايز است; بلكه براى يك اجتماع يا يك رشته علمى و فكرى زنده، لازم و ضرورى است; امّا كدام انتقاد؟ انتقاد از طرف كسانى كه صلاحيّت علمى براى انتقاد دارند; يعنى، در آن رشته، صاحب نظر و صاحب تخصّصند; نه از افرادى كه الفباى آن فن را هم نمى دانند.

وانگهى، انتقاد را نبايد هرگز به معنى توهين، تحقير، هتّاكى، حق كشى، و يا مانند اينها تفسر كرد; اين طرز فكر بسيار نادرست است.

عجيب است در كشورى كه براى بوعلى سينا جشن هزاره مى گيرند و صدها تن از دانشمندان و شخصيّت هاى بنام جهان در آن مراسم شركت مى كنند و سخنرانى هاى پردامنه از طرف آنها در شخصيّت «ابن سينا» ايراد مى گردد و دهها مؤسّسه بزرگ به نام او ناميده مى شود و در غرب بيش از شرق براى او احترام قائلند، كسى پيدا شود كه حملات تند و بى منطق و دور از ادب به چنين شخصيّتى را به گمان خود، وسيله اى براى شهرت طلبى خود قرار دهد و عباراتى كه هر كس به آن مى خندد، بگويد; مثلاً، بگويد: «ابن سينا اصلاً

--------------------------------------------------------------------------------

176

فيلسوف به معنى واقعى اين كلمه نبود و مكتب خاصّ منظم نداشت... آنچه به نام فلسفه ابن سينا شهرت يافته، جز يك آش شله قلمكار نيست!» (اطّلاعات هفتگى، شماره 1498، مقاله اسرار زندگى و مرگ)

خوب، آقاى نويسنده! اگر ابن سينا كه غربيها او را فيلسوف عرب (اسلام) نام نهاده اند، فيلسوف نباشد، پس چه كسى فيلسوف است؟ شما كه به گفته خودتان چهل سال است با آثار او وداع گفته ايد و معلوم نيست اصولاً آثار او را خوانده ايد يا نه، چگونه با نهايت جسارت مى خواهيد يك قلم سرخ روى فلسفه ابن سينا بكشيد؟!

آيا اين طرز تفكّر، با هيچ منطقى سازگار مى باشد؟!

--------------------------------------------------------------------------------

177

ميزگرد در خدمت تناسخ و عود ارواح

سؤال: مى گويند: بوسيله ارتباطهايى كه با ارواح گرفته ايم، بر ما ثابت شده كه روح به زندگى جديد برمى گردد و اين يك امر حسّى براى ماست، شما در برابر اين دليل چه مى گوييد؟

پاسخ: مَثَل معروفى است: از روباه پرسيدند شاهدت كيست؟ گفت دمم!

اين هم شد دليل، كه از من بپرسند: از كجا مى گويى فلان مطلب حقيقت دارد، بگويم: ارواح در گوش من چنين گفته اند! آيا در هيچ جاى دنيا، ادّعاى مدّعى را مى توان دليل شمرد؟!

جالب توجّه اين كه همين ادّعاى آنها خود يك سند بر بطلان عقيده آنهاست; زيرا مطالبى از قول ارواح به هم

--------------------------------------------------------------------------------

178

مى بافند كه راستى مضحك است; اگر باور نداريد به داستان زير توجّه كنيد! نويسنده مزبور مى نويسد:

آقاى ناصر مكارم

عود ارواح را ما با حرف قبول نكرده ايم; عملاً ديده ايم. شما از مشهودات بنده و ديگران خبر نداريد; بارها ديده ايم يك روح كه در عالم ارواح بوده، اطّلاع داده است من بزودى عود مى كنم; بعد از چندى كه گذشته، گفته است من در شكم فلان زن به دنيا برمى گردم!

مدّتى كه گذشته، يك شب گفته اين آخرين دفعه است كه آمدم; ديگر با شما ارتباط نخواهم گرفت; چون تا يكى دو روز ديگر بر جسم جنينى كه در شكم آن زن است (همان زنى كه چند ماه قبل اطّلاع داده بود) القاء خواهم شد; پسر يا دختر بودنش را هم اطّلاع داده است; بعداً همان شده كه او قبلاً گفته است!

عجيب تر اين كه يكى از آن زنها كه خودم ديدم، از حامله شدن نااميد بود، به علّت يك جرّاحى كه قبلاً انجام شده بود، يا به علّت ديگر كه دقيقاً به خاطرم نيست; امّا خوب به يادم هست وقتى به او گفتيم: روح ابراهيم (كه از خويشاوندان نزديك آن زن بود) گفته است قريباً در شكم تو عود مى كند، خنديد و آن را شوخى دانست; امّا هنوز يك ماه نگذشته بود، آثار

--------------------------------------------------------------------------------

179

حامله بودن در او نمايان گرديد!!(1)

باز خيلى خوب به خاطر دارم از همان ماههاى اوّل و دوم حاملگى، چه آن زن وچه شوهرش و چه اقوامش كه يكى از آنها، پدر ابراهيم، كه در زندگى سابقش، از معتقدين اسپريتيسم بود، و در فرانسه با اين اصول آشنا شده بود، عموماً يقين داشتند نوزاد پسر خواهد بود كه همان ابراهيم است.

وقتى مى خواست موضوعى را تأييد كند و قسم بخورد به شكم خودش اشاره مى كرد و مى گفت: به جان ابراهيم! تا اين اندازه به پسر بودن نوزاد و اين كه او همان ابراهيم است، براى آنها قطعى بود.(2) چون مى دانستند نوزاد همان ابراهيم است كه چندى پيش از دنيا رفته است.

اسم او را در زندگى جديدش و حتّى پيش از اين كه متولّد گردد، ابراهيم گذاشته بودند كه حالا گمان مى كنم بيست و دو سه سال داشته باشد; يكى دو سال كمتر يا بيشتر.

تا شش هفت سال پيش كه با خانواده اش از ايران رفت، غالباً او را مى ديدم و به شوخى ابراهيم ثانى مى گفتم. (شماره 1500 ـ اطّلاعات هفتگى)

1 چه دروغ شاخدارى!

2 تو را به جان همان ابراهيم قسم! راست بگو! اين داستان ساختگى نيست.

--------------------------------------------------------------------------------

180

اين داستان كه سرتاپا زاييده اوهام و تخيّلات يا دروغ پردازى است، نمونه اى از طرز استدلالات طرفداران اين مكتب است.

صحنه سازى خاصّى كه در آخر آن به كار رفته، به صورت دم خروسى است كه بيرون مانده; آنجا كه مى گويد:

«شش هفت سال پيش با خانواده اش از ايران رفت» (و حتماً در فرانسه مجهول المكان است); يعنى، مبادا به فكر اين بيفتيد كه آدرس و نام و نشانى او را بگيريد و با او مصاحبه كنيد; زيرا چندين سال است از ايران رفته; رفته كه رفته و هيچ كس هم او را پيدا نخواهد كرد!

چيزى شبيه رمّالى و جن گيرى!

چون سخن از مسئله ارتباط با ارواح مجدّداً به ميان آمد، ناچاريم اين نكته را اضافه كنيم كه فعلاً مسئله ارتباط با ارواح يا احضار ارواح، به صورت يك دكّان خطرناك درآمده و درست بساطى همانند بساط جن گيرها و رمّالها درست كرده اند; تا مردم بينوا را سرگردان كنند.

درست است كه اصل مسئله ارتباط از نظر علمى و

--------------------------------------------------------------------------------

181

فلسفى قابل قبول است; ولى مطمئن باشيد شايد در ميان هزاران مدّعى، يكى آگاه به اصول اين علم نيست.

توسعه ناراحتى هاى روانى مردم از يك سو، و رجزخوانى ها و ادّعاهاى پرطمطراق دروغين بعضى از اين مدّعيان از سوى ديگر، سبب شده كه جمعى از ساده لوحان حتّى براى درمان بيماريهاى روانى خود به آنها رو آورند، و آنها هم از اين وضع حدّاكثر سوءاستفاده را بكنند.

همين تازگى، جوانى كه ناراحتى مختصر روانى داشت و به دنبال اينها چهار ماه سرگردان شده بود، داستان رقّت انگيز خود را براى من نقل كرد; داستانى كه اگر شما هم مى شنيديد مسلّماً متأثّر مى شديد.

در بعضى كشورها هنگامى كه اين خيمه شب بازيها به راه مى افتد، فوراً جمعى از دانشمندان به فكر مى افتند جلسه اى تشكيل دهند و اين مدّعيان را حاضر نمايند و وضع آنها را از نزديك بررسى كنند و آنگاه نظر نهايى خود را اعلام دارند.

براى نمونه گزارش زير را ملاحظه فرماييد:

در سال 1875، انجمن فيزيك وابسته به دانشگاه سن پترزبورگ بنا به پيشنهاد مندليف هيأتى را مأمور

--------------------------------------------------------------------------------

182

كرد تا درباره احضار ارواح به مطالعه بپردازد و نتايج تحقيقات خود را اعلام كند.

جز مندليف يازده دانشمند ديگر نيز در كميسيون شركت داشتند و سرانجام پس از تشكيل جلسات عديده و مذاكرات فراوان، نتايج كار هيئت به شرح ذيل اعلام گشت:

پس از تحقيقات و مطالعات و مشاهدات بسيار، به اين نتيجه رسيديم كه پديده هاى مربوط به ارواح، به علّت حركات ناخودآگاه يا اشتباه ضميرى مى باشد و احضار ارواح جز موهومات، چيز ديگرى نيست، به اين ترتيب مكانيسم اعمال محرّك فكر، نه تنها انتقال انديشه را باعث مى شوند; بلكه بعضى از پديده هاى روحى را نيز ايجاد مى كند. ضمناً در آغاز قرن ما يك فيزيكدان آمريكايى به نام روبرت وود به كمك اشعّه ماوراء بنفش، تقلّبات جلسات احضار ارواح را برملا كرد.(1)

البته تحقيقات بالا در مورد مدّعيان دروغين كه بسيار زيادند، به عمل آمده بود; اى كاش در محيط ما هم اين موضوع عملى مى شد!

1 . روانشناسى، تأليف ك. پلاتونف، صفحه 38.

--------------------------------------------------------------------------------

183

ما بارها دعوت علنى كرديم كه مدّعيان بيايند و در مجمعى از اهل فضل ـ اگر راست مى گويند ـ نشان دهند; ولى ناتوانى خود را با عدم پاسخ به اين دعوتهاى مكرّر اثبات نمودند.

فهرست روايات
لا عَنْ قَبيح يَسْتَطيعُونَ انْتِقالاً وَ لا فى حَسَن يَسْتَطيعُونَ ازْدِياداً 59

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 2 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .