اراده خداوند و انحراف گناه کاران

با سلام آيا انسان هاي جنايتكار كه از رحمت خدا به دور هستند،خداوند خود سبب مي شود كه آنها چه كارهاي خلاف و گناه گذشته و چه آينده را انجام داده و يا انجام دهند؟ متشكرم.

- خداوند متعال هرگز شيطان يا كسي ديگري را مأمور گمراه نمودن انسانها قرار نداده است. او ماموراني براي هدايت دارد اما براي گمراهي هرگز , هر چند شيطان با محدوديتهايي در اين امر آزاديهايي يافته است. از آيه 21 سوره سباء نيز نه تنها چنين مطلبي استفاده نمي شود بلكه عكس آن نيز قابل استفاده است ؛ چون در اين آيه شريفه تصريح شده كه:« وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ . ــــ او (ابليس) سلطه اي بر آنان نداشت» در آيات ديگر نيز خداوند متعال تصريح مي كند كه شيطان قادر به گمراه كردن هيچ كس نيست ؛ كار شيطان فقط ترساندن و تشويق نمودن است ؛ و انسان موجود مختاري است كه مي تواند تحت تأثير كار شيطان قرار بگيرد يا نگيرد.
آيات ناظر به ميزان سلطه شيطان:
1) « إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوين.
همانا تو را بر بندگان من تسلّطي نيست ؛ مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند.»( الحجر:42)
2) « إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ
همانا چنين است كه او (شيطان) ، بر كسانى كه ايمان دارند و به پروردگارشان توكّل مى كنند، تسلّطى ندارد.»( النحل:99)
3) « إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُون
تسلّط او (شيطان) فقط و فقط بر كسانى است كه او را به سرپرستى خود برگزيده اند، و بر آنها كه نسبت به او (خدا) شرك مى ورزند.»( النحل:100)
از اين سه آيه شريفه به وضوح استفاده مي شود كه اگر كسي با اختيار خود ، مهار خود را به دست شيطان ندهد ، شيطان هيچ تسلّطي بر او ندارد. اعتراف خود شيطان نيز در روز قيامت شنيدني است ؛ خداوند متعال مي فرمايد:« وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي فَلا تَلُومُوني وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ
و شيطان، هنگامى كه كار تمام مى شود(بعد از حساب رسي آخرت ) ، مى گويد:خداوند به شما وعده حق داد؛ و من به شما وعده دادم، و تخلّف كردم. من بر شما تسلّطى نداشتم ، جز اينكه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد.بنا بر اين ، مرا سرزنش نكنيد؛ خود را سرزنش كنيد! نه من فريادرس شما هستم، و نه شما فريادرس من. ... »( إبراهيم:22)
2. خدا نه تنها شيطان را مأمور گمراه نمودن مردم قرار نداده بلكه به او اجازه گمراه نمودن هم نداده است. اگر شيطان مردم را وسوسه مي كند به اجازه و موافقت خدا نيست بلكه از سر عصيان است همانطور كه ديگر كفّار و فاسدان مردم را از روي عصيان ، به تباهي دعوت مي كنند. لذا آنگاه كه شيطان با اختيار خود تصميم به وسوسه مردم گرفت خداوند متعال او را تهديد نمود كه اگر چنين كني در جهنّم معذّب خواهي شد و نيز هر كه از تو اطاعت كند با تو در جهنّم خواهد بود.خداوند متعال همانطور كه انسان را مختار آفريده است ابليس را هم ، كه يكي از افراد جنّ است ، مختار آفريده ؛ و او به اختيار خود كافر شده است و به اختيار خود ، دست به وسوسه ديگران مي زند ؛ همانطور كه انسانهاي كافر و مشرك و فاسد نيز با اختيار خود گمراه شده اند و با اختيار خود ديگران را وسوسه مي كنند. اگر بنا بود كه خدا جلوي كار شيطان را بگيرد پس بايد جلوي كار كفّار و مشركان و فاسقان و ظالمان و فاسدان را هم مي گرفت ؛ كه در آن صورت ديگر اختيار معنايي نداشت.
برخي چنين پنداشته اند كه شيطان علّت تامّه معصيت است و اگر شيطان نبود كسي گمراه نمي شد ؛ در حالي كه چنين نيست ، شيطان تنها وسوسه كننده است ؛ اگر شيطان نبود باز عدّه اي گمراه مي شدند و ديگران را وسوسه مي نمودند ؛ همانطور كه خود شيطان را كسي گمراه نكرد بلكه خودش از سر حسادت نسبت به آدم(ع) راه طغيان پيش گرفت. و خداوند متعال او را از صف ملائك بيرون نمود ؛ و او در مقابل سالها عبادتش از خدا طلب عمر طولاني نمود و خداوند متعال كه منبع كرم است خواسته او را اجابت نمود ؛ چرا كه خدا اجر هيچ كس را ضايع نمي كند اگرچه كافر باشد. امّا شيطان از اين عمر طولاني سوء استفاده كرده و از سر دشمني با خدا و آدم ، اظهار داشت كه بني آدم را فريب خواهد داد و خدا او را تهديد به جهنّم نمود همانگونه كه همه موجودات مختار فساد پيشه را تهديد به جهنّم كرده است.
« قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجيمٌ (34)وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى يَوْمِ الدِّينِ (35)قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْني إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (36)قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ (37)إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (38)قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ (39)إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ (40)قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقيمٌ (41)إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ (42)وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعين
فرمود: از صف آنها[ فرشتگان ] بيرون رو، كه رانده شده اى(از درگاه ما!). (34) و لعنت(و دورى از رحمت حق) تا روز قيامت بر تو خواهد بود! (35) گفت: پروردگارا! مرا تا روز رستاخيز مهلت ده(و زنده بگذار!)» (36) فرمود:تو از مهلت يافتگانى! (37) تا روز وقت معيّنى(نه تا روز رستاخيز) (38) گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من(نعمتهاى مادّى را) در زمين در نظر آنها زينت مى دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت، (39) مگر بندگان مخلصت را. (40) فرمود: اين راه مستقيمى است كه بر عهده من است (41) همانا تو بر بندگانم تسلّط نخواهى يافت؛ مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند؛ (42) و دوزخ، ميعادگاه همه آنهاست.»(الحجر)
بنا بر اين ، وجود شيطان نمي تواند توجيه كننده گناهان مردم شود ؛ همانطور كه وجود قاچاقچيان موادّ مخدّر و وجود سايتهاي اينترنتي مبتذل و وجود اسلحه موجب نمي شود كه ما اعتياد و ابتذال و جنايت برخي افراد را توجيه كرده آنها را بي تقصير بدانيم. اگر وجود ابليس كافي براي گمراه شدن انسانها بود در آن صورت همه انسانها بايد گمراه مي شدند. اينكه برخي انسانها گمراهند و برخي ديگر گمراه نيستند دليل روشني است بر اينكه وجود شيطان علّت تامّه براي گمراهي نيست.
3. در مورد عملكرد حضرت آدم و حوّا(ع) در خوردن از درخت ممنوعه ، در نامه ديگر حضرت عالي ، عرض شد كه اوّلاً آن دو بزرگوار گناهي شرعي مرتكب نشدند چرا كه جايگاه آنها جايگاه تكليف نبود.درست است كه قرآن كريم در مورد كار آن دو بزرگوار از كلمه عصيان استفاده نموده است ولي واژه عصيان در زبان عربي تنها به معني گناه شرعي نيست بلكه به كوتاهي كردن و از حدّ خود فراتر رفتن هم عصيان گفته مي شود ، اگرچه از سر جهل يا اشتباه باشد. ثانياً نه تنها فرزندان آدم تاوان كار حضرت آدم را نداند بلكه بر عكس فرزندان آدم از اين جهت مديون حضرت آدمند. چون اگر حضرت آدم (ع) به زمين نمي آمد صاحب اولاد هم نمي شد ؛ در نتيجه فرزندان او از نعمت وجود محروم مي شدند. امّا اينكه برخي گفته اند گناه حضرت آدم(ع) به اولاد او منتقل شده است يك فكر خرافي مسيحي است كه نه در قرآن كريم وجود دارد نه در روايات اهل بيت(ع).
4. خدا فاعل مطلق و انسان موجودي ذاتاً مختار است.
انسان موجودي است مختار ؛ امّا نه به اين معني كه اختيار صفتي زائد بر ذاتش باشد ؛ بلكه اختيار وصف ذاتي انسان است. فرض انسان بدون اختيار مثل فرض مربع سه گوش است. يعني همانطور كه چهار گوش بودن وصف ذاتي مربع است ، اختيار نيز وصف ذاتي انسان است. لذا وجود انسان بدون اختيار عقلاً محال است. كما اينكه تحقق فعل ارادي نيز بدون اختيار محال است.
انسان موجودي است كه كمالات همه موجودات مادّي را داراست. يعني هم طبيعت جمادات و نباتات در او هست ، هم خصوصيّت حيوانات ؛البته افزون بر اينها ، ويژگيهاي خاصّ انساني هم دارد كه در هيچكدام از موجودات مادّي موجود نيست. بر اين اساس ، انسان داراي دو گونه فعل است ، افعال ارادي و افعال غير ارادي. افعال غير ارادي او ناشي از جنبه جمادي و نباتي اوست ؛ مثل رشد و نموّ و حركات طبيعي اعضاء بدن مثل حركت قلب ، كليه ، خون ، تحركات درون سلولي و ... كه مشابه آنها در نباتات نيز موجود است. امّا افعال ارادي انسان دو گونه است ؛ برخي از افعال او ، افعال ارادي حيواني هستند مثل راه رفتن ، غذا خوردن و... و برخي ديگر افعال خاصّ انساني هستند مثل ايثار ، راستگويي و دروغگويي ، تفكّر و... دو قسم اخير ، افعالي هستند كه با اختيار از انسان سر مي زنند ؛ و محال است انسان بتواند اين افعال را بدون اختيار انجام دهد. حتّي اگر انسان در زير فشار و زور ديگران ، اقدام به اين افعال كند باز همراه با اختيار خواهد بود. براي مثال آنجا كه شخص از ترس مرگ دست به كاري مي زند باز كارش از روي اختيار است . در چنين حالتي شخص مضطرّ است امّا مجبور نيست. در چنين حالتي هم ،شخص مي تواند مرگ را اختيار نموده و كار را انجام ندهد ؛ كما اينكه برخي انسانها در چنين حالتي مرگ را ترجيح داده و كار خلاف را نمي كنند.
بنا بر اين ، خداوند متعال «انسان منهاي اختيار » نيافريده است
از طرف ديگر خدا فاعل مطلق است و همه افعال ، فعل او هستند و موجودات همگي مجراي فاعليّت اويند. انسان نيز در افعال اختياري خود واسطه فيض خداست. و نقش واسطه فيض ، محدود نمودن فيض است ، يعني وجود واسطه باعث حدّ برداشتن فيض مي شود ، فيضِ وجود ، يكي بيش نيست ؛ از خدا فيضهاي گوناگون صادر نمي شود بلكه فيض او يكي ، آن هم ازلي و ابدي است كه دائماً در فيضان و ظهور است ؛ فيض وجود كه از خدا صادر مي شود مثل نوري است كه به هرچه برخورد كند متناسب با آن شيء از آن منعكس مي شود. نور خورشيد وقتي به آيينه ي مقعّر برخورد مي كند به صورت متمركز شده منعكس مي شود و زماني كه به آيينه محدّب اصابت مي كند به صورت منتشر شده منعكس مي شود ؛ همچنين اگر به شيء آبي رنگ برخورد كند بازتاب آن آبي رنگ خواهد بود و اگر به شيء قرمز رنگ برخورد نمايد نور بازتابي قرمز رنگ خواهد شد ؛ اصل نور كه به همه چيز يكسان مي تابد ، از خورشيد است ، امّا متمركز شدن و منتشر شدن يا آبي و قرمز شدن آن ناشي از منعكس كننده هاست ؛ فيض الهي نيز يكي و نسبت به همه موجودات يكسان است ، اين فيض اگر از راه اختيار خير انسان ظهور كند به صورت فعل خير نمايان خواهد شد و اگر از راه اختيار شرّ او ظهور يابد به صورت فعل شرّ پديدار مي شود. لذا اصل و وجود فعل مستند به خدا مي شود ولي خير و شرّ بودن آن به انسان استناد مي يابد. اين فيض واحد وقتي از واسطه اي ظهور مي يابد ، به سبب آن واسطه حدّ بر مي دارد و به واسطه آن حدّ ، عنوان پيدا مي كند. فيض وجودي كه به سخن دروغ مي رسد با فيض وجودي كه به سخن راست مي رسد هيچ تفاوتي ندارد ، لكن خصوصيّات و حدود وجود سخن دروغ و راست كه ناشي از واسطه(اختيار انسان)است با هم متفاوتند لذا اصل وجود دادن به سخن ، مستند به خداست ، ولي دروغ و راست بودن آن مربوط به انسان است.
بنا بر اين ، از خالقيّت مطلق خدا ، و خالق افعال نبودن انسان ، جبري لازم نمي آيد
. از خالقيّت مطلق خدا ، زماني جبر لازم مي آمد كه يا انسان ، اختياري نمي داشت و يا اختيار او هيچ نقشي در ظهور فيض الهي نداشت ؛ در حالي كه هم انسان موجودي ذاتاً مختار است ، هم اختيار او در نحوه ظهور فعل خدا نقش دارد.
بهشت و جهنّم نيز هر دو فيض خدا هستند. نعمات بهشت و عذاب جهنّم هر دو ظهور فعل اختياري خود شخص هستند. لذا اگر مومن داخل جهنّم شود ذرّه در وجود او اثر نمي كند چون ربط وجودي بين او و جهنّم وجود ندارد. اهل جهنّم نيز هر كجا باشند از عذاب جهنّم خلاصي ندارند چون عذاب معلول اعتقاد و خلقيّات و اعمال خود آنهاست كه در زندگي دنيايي با جان آنها يكي شده است. اينها معتاد به دنيا و امور غير حقيقي هستند ؛ لذا وقتي به آخرت منتقل شدند از اين دنيا و امور اعتباري آن كنده مي شوند و خود را محتاج مي يابند ولي چيزي را نمي يابند كه نياز آنها را برآورده كند ؛ از اينرو عذاب مي كشند. مانند معتادي كه او را به ندامتگاه برده اند و دستش از موادّ مخدّر بريده شده است. چنين شخصي را كسي عذاب نمي كند. عذاب در وجود خود او لانه كرده است. عذاب او ناشي از نياز كاذبي است كه او براي خود ساخته بود. او بايد آنقدر در اين عذاب خودساخته رنج بكشد تا از هرچه موادّ مخدّر است متنفّر شود. اهل جهنّم نيز آنقدر در عذاب خود رنج مي برند تا از اعتقادات و خلقيّات خود متنفّر شده به فطرت الهي خود برگردند. به محض اينكه چنين حالتي در يكي از اهل جهنّم ايجاد شد ، آن شخص به ناگاه خود را در بهشت مي يابد ؛ چون فطرت الهي انسان عين بهشت است.
5. تقدير خدا عبارت است از سنّتها و قوانين حاكم بر عالم هستي كه به هيچ وجه تخلّف بردار نيست. « وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْديلاً . ـــ و براي قوانين و سنّتهاي خدا تبديلي نمي يابي»(لأحزاب :62) اختيار انسان نيز يكي از اين سنّتهاست ؛ يعني خداوند متعال چنين اراده كرده كه انسان مختار آفريده شود پس محال است بتوان اختيار را از انسان سلب نمود. به عبارت ساده تر ، قضا و قدر خدا به اين معني است كه خدا به هر چيزي و هر امري همراه با علل و خصوصيّات آنها ، قبل از ايجاد آنها ، علم دارد ؛ و اراده كرده است كه هر گاه علّت تامّه ي چيزي در عالم تكوين ، تحقق يافت ، خود آن چيز نيز با خصوصيّات ويژه اي كه ناشي از علّت تامّه آن است ، تحقق يابد. و چون علّت العلل همه موجودات خداست ، لذا هر آنچه اقتضاء وجود خداست با همان خصوصيّاتي كه در علم خداست تحقق خواهد يافت ؛ و يكي از اموري كه طبق قضا و قدر الهي پديد آمدن آن ضرورت يافته است ، اختيار انسان و افعال اختياري اوست. در علم خدا ، تحقق برخي امور مشروط به اختيار و اراده انسان است ؛ و خدا اراده كرده است كه برخي امور با خواست و اراده انسان پديد آيند . بنا بر اين ، تا زماني كه انسان اين گونه امور را اراده نكرده است ، تحقق آنها محال است ؛ چون خدا اراده كرده است كه اين امور بدون خواست و اراده انسان پديد نيايند. و اراده خدا تخلّف ناپذير است.
پس اگر در علم خدا چنين هست كه فلان شخص با اختيار خود ، نماز خواهد خواند ، محال است كه او با اختيار خود نماز نخواند ؛ يعني نماز خواندن او با اختيار خودش ضروري و حتمي است. امّا لازمه ي اين ضرورت ، جبر نيست ؛ چون در بطن اين ضرورت ، اختيار خود شخص نيز حضور دارد. بلي انسان در مختار بودن خود ، مجبور است ؛ و نمي تواند كه مختار نباشد . امّا اين جبر ، جبر در مقابل اختيار نيست ؛ بلكه مؤيّد و مؤكّد اختيار است. لذا لازمه اعتقاد به قضا و قدر نه تنها نفي اختيار انسان نيست بلكه مؤيّد و تأكيد كننده آن است. پس بايد مواظب بود كه اعتقاد به قضا و قدر الهي ما را هم مثل برخي از برادران اهل سنّت ، در دام جبر نيندازد. متأسفانه عدّه ي زيادي از مسلمين گرفتار اين دام شده و به نام قسمت و قضا و قدر، اختيار انسان را زير پا گذاشته ؛ و از زير بار نتايج سوء اختيار نادرست خود فرار مي كنند. و به جاي اين كه در راستاي قضا و قدر الهي اختيار خود را به كار گيرند و مشكلات را حلّ نمايند ، مشكلات خودشان را بر دوش خدا گذاشته و خدا را محترمانه متّهم به مشكل آفريني مي كنند. اين گونه افراد مثل شاگردي هستند كه درس نخوانده سر امتحان حاضر مي شود ؛ و آنگاه كه نمره مردودي مي گيرد ، معلّم را متّهم مي كند كه سوالاتي خارج از كتاب داده بود. در حالي كه خداوند متعال مي فرمايد:« آنان كه امكانات وسيعى دارند، بايد از امكانات وسيع خود انفاق كنند و آنها كه تنگدستند، از آنچه كه خدا به آنها داده انفاق نمايند؛ خداوند هيچ كس را جز به مقدار توانايى كه به او داده تكليف نمى كند ؛ خداوند به زودى بعد از سختيها آسانى قرار مى دهد.»( الطلاق/ 7 ) و فرموده است: « وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى ــ و اينكه براى انسان بهره اى نيست جز آنچه خود كوشيده است .»( النجم/39)
حاصل مطلب اين كه ، اختيار انسان نيز جزء قضا و قدر الهي است لذا خدا اراده كرده است كه خواست اختياري انسان با فراهم بودن ديگر اسباب و علل ، تحقق يابد ؛ پس محال است كه خواست اختياري انسان با فراهم بودن ديگر اسباب و علل تحقق نيابد.
6. اموري نيز هستند كه خارج از اختيار انسانند ولي اختيار انسان به گونه اي با آنها در ارتباط است ؛ براي مثال اينكه شخصي به طور اتّفاقي با يك صحنه گناه مواجه مي شود در اختيار خود شخص نيست ولي اينكه چگونه با آن وضعيّت پيش آمده برخورد نمايد در اختيار اوست. در اين گونه حالات ، قرار گرفتن انسان در آن وضعيّت به خواست و تقدير الهي است ؛ امّا روشن است كه اين گونه تقديرات منافاتي با مختار بودن انسان ندارند بلكه برعكس مؤيّد اختيار انسان هستند. اين گونه تقديرات الهي را امتحان الهي مي نامند. در اين گونه تقديرات خود حادثه در لوح محفوظ ثبت است. مثل سوال امتحاني كه معلّم كاملاً از آن مطلع است ولي شاگرد آن را به اجمال مي داند. يعني فقط در همين اندزه مي داند كه سوال از كتاب است ؛ انسان نيز مي داند كه مفادّ امتحان الهي از امكانات داده شده به خود اوست و مي داند كه خداوند متعال جواب آن سوالات را در دين خود بيان كرده است. امّا اينكه بنده در مواجهه با آن سوال امتحاني چه جوابي خواهد داد در لوح محفوظ به نحو مشروط ثبت است. مثلاً اينكه فلان شخص در فلان روز و ساعت با فلان نامحرم برخورد خواهد نمود در لوح محفوظ ثبت است امّا جواب آن به اين صورت در لوح اعمال ثبت است كه: « اگر آن بنده اختيار خير نمود نگاه نمي كند و اگر اختيار شرّ نمود نگاه مي كند.» حال اين شخص هر كدام اين دو را اختيار كند خدا همان را تحقق خواهد بخشيد ؛ و ديگري را محو خواهد نمود چون علّت آن ديگري محقق نشده است.« يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ . ــــ خداوند هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مى كند؛ و«امّ الكتاب» نزد اوست»(الرعد: 39) و يكي از خواستهاي خدا اين است كه خواست اختياري انسان ، منشاء اثر باشد. پس هر گاه انسان يكي از دو طرف خير و شرّ را برگزيد خدا آن را اثبات و طرف ديگر را محو مي كند.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 10 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .