اثبات امامت و غدیر

ما امامت را قبول داريم به خاطر غدير.براي ساير امامان چگونه اطمينان حاصل كنيم؟

emamat.jpg
1ـ امامت امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، هم با احاديث رسول خدا(ص) ثابت مي شود هم با كلام اميرمؤمنان(ع)، هم با استناد به آيه ي تطهير. چون وقتي با آيه ي تطهير ثابت شود كه آن دو بزرگوار، معصومند، امامت به غير آنها نمي رسد. چون به حكم عقل، با حضور فرد معصوم، تبعيّت از غير معصوم، جايز نيست. امامت باقي ائمه(ع) نيز با احاديث منقول از رسول خدا(ص) و اميرمؤمنان(ع) و امام حسن و امام حسين(ع) به اثبات مي رسد.امامت حضرت مهدي(ع) نيز از مسلّمات مسلمين است كه انكارش موجب كفر مي شود. چون روايات نبوي در باب مهدي موعود، حتّي در منابع اهل سنّت هم از حدّ تواتر گذشته است.
2- نصّ نبوي بر دوازده خليفه در اين باب ترجمه كتاب « الانصاف في النص علي الائمة » تاليف سيد هاشم بحراني به ترجمه رسولى محلاتى را ملاحظه فرماييد. ذيلاً به چند روايت از اين كتاب اشاره مي كنيم. ابن طاوس در كتاب طرائف صفحه 174 از أبى اسحاق از حارث و سعيد بن بشير از حضرت امير عليه السّلام حديث كرده اند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: « من پيش از شما (به حوض) مى رسم و تو يا على! ساقى هستى، و حسن (دشمنان را از حوض كوثر) دور كند، و حسين فرمان مى دهد، و على بن حسين فارط است (يعنى پيشاپيش بر آب وارد شود) محمد بن على ناشر است و جعفر بن محمد راهنمايى كند، و موسى بن جعفر دوستان و دشمنان را شماره كند و منافقين را براندازد، و على بن موسى مؤمنين را زينت كند، و محمد بن على اهل بهشت را در جايگاه هايشان منزل دهد، و على بن محمد براى شيعيان خواستگارى كند و حور العين را به آنان تزويج كند، و حسن بن على براى اهل بهشت چراغى است كه از نور او استفاده كنند، و حضرت هادى (يكى از اسامى حضرت قائم عليه السّلام است) از (گنهكاران) شفاعت كند جايى كه خداى تعالى اجازه شفاعت ندهد مگر به كسى كه بخواهد.» « شيخ صدوق در كتاب نصوص از ابو ثابت از ام سلمه حديث كند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: شبى كه مرا به آسمان بردند نگاه كردم بر عرش نوشته بود: «لا اله الا اللَّه، محمد رسول اللَّه» (خدايى جز خداى يگانه نيست، و محمد فرستاده اوست؟) به وسيله على او را تأييد و يارى كردم، سپس انوار على و فاطمه و حسن و حسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على را ديدم، و نور حجت را در ميان آنها ديدم كه مانند ستاره درخشان، نورانى بود. عرض كردم: پروردگارا اين كيست و آنها كيانند؟ به من ندا شد: اى محمد! اين نور على، فاطمه و دو سبط تو حسن و حسين و امامان پس از تو از اولاد حسين عليه السّلام است كه همگى پاكيزه و معصومند، و اين (آخرين) نور،حجت (من) است كه زمين را پر از عدل و داد كند پس از آنكه از بيدادگرى و ستم پر شده باشد.»[1] شيخ صدوق در كتاب نصوص از ابو الحجاف داود بن أبى عوف از حضرت مجتبى عليه السّلام حديث كند كه فرمود: شنيدم از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه به على مى فرمود: تو وارث علم، و معدن حكم من؛ و امام بعد از من هستى، زمانى كه تو به شهادت رسيدى فرزندت حسن، امام است، و چون او به شهادت رسيد فرزند (ديگرت) حسين امام (بر مردم) مى باشد، و چون حسين به شهادت رسد فرزندش على است، و نه نفر از صلب حسين امامان پاكيزه اند. عرض كردم: اى رسول خدا نامشان چيست؟ فرمود: على و محمد و جعفر و موسى و على و محمد و على و حسن و مهدى از صلب حسين كه زمين را از عدل و داد پر كند چنانچه از ظلم و ستم پر شده باشد.»[2]
3- مهدي موعود در روايات اهل سنّت اعتقاد به مهدي موعود نيز عقيده اي صرفاً شيعي نيست بلكه اين مساله از امور مسلّم نزد علماي بزرگ اهل سنّت است. لذا انكار آن انكار يك اعتقاد مشترك بين شيعه و اهل سنّت است. ذيلاً به برخي از روايات اهل سنّت در اين باره اشاره مي كنيم. رسول خدا (ص) فرمودند: « يلتفت المهدى عليه السلام و قد نزل عيسى بن مريم عليه السلام كأنما يقطر من شعره الماء فيقول المهدى عليه السلام: تقدم فصلّ بالناس، فيقول: إنما أقيمت الصلاة لك ، فيصلّى خلف رجل من ولدى ؛هنگام ظهور مهدى (عج)، عيسى بن مريم عليهما السّلام، از آسمان فرود مى آيد در حاليكه به نظر مى رسد از موهايش قطرات آب مى ريزد، سپس مهدي (عج) پيشنهاد مى كند كه جلو بايستيد تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عيسى عليه السلام مى فرمايد: همانا نماز فقط براي تو برپا شده است. پس عيسى عليه السلام پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى گزارد. »[3] مچنين فرمودند: « منا الذى يصلّى عيسى بن مريم خلفه؛از ماست كسى كه عيسى بن مريم عليهما السّلام پشت سراو نماز مى خواند و به وى اقتدا مى كند.»[4] ايضاً امام أحمد بن حنبل ، يكي از ائمه چهارگانه اهل سنّت آورده: « عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: يخرج الدجال فى خفقة من الدين و إدبار من العلم (إلى أن قال) فاذا هم بعيسى بن مريم فتقام الصلاة فيقال له: تقدم يا روح اللّه فيقول: ليتقدم إمامكم فليصل بكم؛«جابر بن عبد الله» روايت مى كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: زمانيكه دين اسلام به حالت خفقان درآيد و علم و دانش الهى بر مردم پشت كند، «دجّال» خروج مى كند (تا آنجا كه مى گويد)عيسى عليه السلام نازل مى شود، در حاليكه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده ي برپايى نماز هستند، به آن حضرت مى گويند: يا روح الله! جلو بايستيد تا در نماز به شما اقتدا كنيم. مى فرمايد: امام شما بايد جلو قرار بگيرد تا شما به او اقتدا كنيد. »[5] روايات اهل سنّت در باب مهدي بسيار زياد است ؛ كه روايات فوق تنها نمونه هايي از آن بود.البته در جزئيّات بحث مهدويّت بين شيعه و سنّي اختلاف است ؛ كما اينكه بين خود اهل سنّت نيز در جزئيّات اين مساله اختلافاتي موجود است. ـ افزون بر اينها، شيعه قادر است با استناد به احاديث اهل سنّت، به صورت كلّي، حقّانيّت مذهب شيعه و حقانيّت دوازده امام را اثبات كند. و چه استدلالي قويتر از اين كه بتواني با سخن مخالف خودت، حقّانيّت خودت را ثابت كني؟! خلاصه ي اثبات شيعه چنين است. رسول خدا(ص) بيان نموده اند كه بعد از ايشان، تنها دوازده نفر خليفه براي آن حضرت وجود خواهند داشت. و مي دانيم كه جز شيعه، هيچ مذهبي نيست كه دوازده خليفه داشته باشد. پس آن دوازده خليفه ي مورد نظر رسول خدا(ص)، نمي توانند باشند مگر همين دوازده امام شيعه. بلي اگر دو يا چند مذهب اسلامي وجود داشت كه دوازده خليفه داشته باشند، در آن صورت نمي توانستيم چنين استدلالي بكنيم، امّا واقع مطلب آن است كه در بين مذاهب اسلامي، تنها يك مذهب است كه موافق با احاديث دوازده خليفه، داراي دوازده امام باشد. ـ نحوه استدلال به حديث خلفاي دوازدگانه بر حقّانيّت شيعه اين حديث در جوامع روايي اهل سنّت به طرق مختلف و با الفاظ متفاوت نقل شده كه به برخي نقلهاي آن اشاره مي شود: « عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزاً إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً لَمْ افْهَمْهَا ، فقلت لأبي: ما قال؟ قال: كلّهم من قريش ؛جابر بن سمره گويد: شنيدم از رسول الله (ص) كه مي فرمودند: همواره اسلام عزيز است با دوازده خليفه. سپس كلمه اي گفتند كه من نفهميدم ؛ به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قريش مي باشند»[6] « عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَال: دَخَلْتُ مَعَ أَبِي عَلَى النّبي (ص) فسمعته يقول: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَنْ يَنْقَضِيَ حتّي يَمْضِيَ فِيهمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ تكلّم بكلام خفيّ عليّ ؛ قال قلت لابي ما قال؟ قال قال كلّهم من قريش ؛ جابر بن سمره گويد: به اتفاق پدرم خدمت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله رسيديم ، شنيدم كه حضرت مي فرمودند: اين امر منقضى (سپري) نخواهد شد تا آنگاه كه دوازده نفر خليفه در ميان ايشان بگذرند ؛ سپس مطلبى خفي فرمودند. به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قريش خواهند بود» [7] اين حديث از طرق مختلف در منابع شيعه و سنّي نقل شده و در صحّت آن ترديد نتوان نمود؛ كما اينكه علماي اهل سنّت بر درستي آن اذعان نموده اند؛ چون همانطور كه ملاحظه مي فرماييد، اين احاديث، در صحيح مسلم آمده اند؛ و مستحضريد كه اهل سنّت، تمام احاديث صحيح مسلم را بي چون و چرا، صحيح و معتبر مي دانند. امّا استدلال شيعه با اين روايت چگونه است؟ شيعه مي گويد: طبق اين حديث ، رسول خدا (ص) خلفاي حقيقي خود را دوازده نفر از قريش معرّفي نموده است.
حال دو سوال مطرح مي شود: 1ـ آيا اين دوازده نفر را مسلمين بايد انتخاب كنند يا به طريقي بايد از سوي خدا انتخاب شوند؟ 2ـ اين دوازده نفر چه كساني هستند؟ اهل سنّت انتخاب خليفه را به بشر واگذار كرده اند ؛ البته خودشان به غلط مي گويند به مسلمين واگذار شده. حال آنكه مي دانيم ابوبكر را اندكي از مردم مدينه انتخاب كردند نه مسلمين ؛ و حتّي آن اندك ، از بزرگان صحابه هم نبودند ؛ چون به نصّ تاريخ ، علي بن طالب ، اوّل مسلمان بعد از رسول خدا(ص) با اين انتخاب موافق نبود ؛ و همراه او بودند در اين امر كساني چون سلمان فارسي و ابوذر غفاري و عمار ياسر و زبير و ... . عمر بن خطاب را هم ابوبكر نصب نمود نه مسلمين. عثمان هم با شوراي شش نفره انتخاب شد آن هم نه با اتّفاق رأي. و جالب اين بود كه خليفه ي بعد از او ـ البته از منظر اهل سنّت ـ در آن شوري با خلافت وي مخالفت كرد. پس چگونه هم با وجود عثمان اسلام حفظ مي شود و هم با وجود علي (ع)؟ حال آنكه اين دو نفر ، دو برداشت مختلف از اسلام دارند ؛ و يكي ، خلافت ديگري را قبول ندارد. حال اگر اين شيوه درست است ؛ پس چرا رسول خدا (ص) پيشاپيش براي خلفاي خود عدد و مشخّصات تعيين مي نمايد؟ اينكه اوّلاً بايد دوازده نفر باشند نه بيش و نه كم. ثانياً بايد همگي قريشي باشند. ثالثاً بايد چنان باشند كه با وجودشان ، دين خدا عيناً حفظ شود. آيا با خليفه ي انتخابي مردم ، دين خدا محفوظ مي ماند؟ آيا خليفه همان رئيس جمهور است يا جانشين رسول خدا (ص) در حفظ و تبيين و اجراي دين؟ ابوبكر و عمر و عثمان چه داشتند كه ديگر مسلمين نداشتند؟ اينها چه داشتند كه محتاج هادي و تبيين كننده ي دين نبودند ولي ديگران به هدايت و تبيين اينها محتاج گشتند؟ آيا غير از اين است كه اينها خودشان نيز محتاج امامي هدايت كننده اند؟! و اگر كسي يادشان ندهد چيزي از حقايق قرآن نمي دانند؟! شوخي نيست ، قرآن كريم « تبياناً لكلّ شيء » مي باشد. يعني اين خلفاي سه گانه ، عالم به « تبياناً لكلّ شيء » بودند ، كه محتاج امام و تبيين كننده ي دين نبودند؟ اگر چنين ادّعايي كنيد يقين رسوا خواهيد گشت. اگر مي گوييد كه اينها با قرآن و سنّت هدايت مي شدند ، مي گوييم: قرآن و سنّت دست همه ي مسلمين بود. اگر وجود قرآن و سنّت كافي براي هدايت مردم و كافي براي اتمام حجّت خداست ، اساساً چه نيازي به خليفه است؟ در اين صورت خليفه ، رئيس جمهوري بيش نخواهد بود. اگر مي گوييد: اينها به اجتهاد عمل مي كردند ، مي گوييم: ديگراني هم بودند كه اجتهاد داشتند. پس چرا آنها بايد اجتهاد خود را وا مي نهادند و به اجتهاد اينها گردن مي گذاشتند؟ از اين گذشته وقتي طبق حديث مدينة العلم ، علي بن طالب (ع) باب علم نبي است ، چرا باب علم نبي را رها كرده از اجتهاد ظنّي ديگران تبعيّت كنيم؟! وقتي طبق حديث منزلت ـ كه در صحاح اهل سنّت آمده ـ علي بن طالب (ع) افضل از هارون نبي مي باشد ، چرا افضل از يك پيغبر را رها نموده از اجتهاد ابوبكر تبعيّت كنيم؟! مگر عقلمان پاره سنگ برداشته؟! گيريم كه تمام مسلمين صدر اسلام به ابوبكر رأي داده باشند ؛ كجاي اسلام آمده كه شما وظيفه داريد در امور دين خودتان تابع رأي مردم باشيد؟ آنها براي خودشان رئيس جمهور انتخاب كردند ، ما چرا بايد به انتخاب آنها گردن نهيم؟ امّا اگر خليفه را رئيس جمهور نمي دانيد و او را حافظ حقيقت دين و تبيين كننده ي اسلام و قرآن مي شناسيد ، بفرماييد كه با وجود باب علم رسول و افضل از هارون نبي در ميان امّت ، چگونه نوبت اين كارها به امثال ابوبكر و عمر و عثمان رسيده است؟ به حكم عقل و با استفاده از حديث مورد بحث ، تنها با امامت يك انسان معصوم و عالم به جميع حقائق قرآن كريم است كه اسلام با تمام حقيقتش حفظ مي شود ، و تنها چنين كسي است كه از هدايت ديگر افراد بشر بي نياز مي باشد ؛« أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون؛آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى كند براى پيروى شايسته تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى كنيد؟! »[8] لذا هرگاه يك غير معصوم و غير عالم به جميع حقائق قرآن به امامت انتخاب شود ، خواهيم پرسيد: امام خود او كيست؟ اگر امام داشتن لازم است ، كه به اتّفاق علماي شيعه و سنّي چنين است ، چرا فقط براي ما لازم است ؛ و براي خود آن خلفاي انتخابي لازم نيست؟ مگر آنها چه ويژگي خاصّي دارند كه امام نمي خواهند ولي ديگران امام مي خواهند؟! وقتي او معصوم نيست ، پس كسي بايد باشد كه راه راست را به او بنمايد ؛ و اگر او عالم به جميع حقائق قرآن نيست ، چگونه مي تواند اسلام را تمام و كمال حفظ و تبيين و منتقل كند ؛ و از كجا معلوم كه تبيين او از قرآن درست باشد؟ امّا اگر كسي معصوم و عالم به جميع حقائق قرآن بود ، بديهي است كه ديگر نيازي به امام نخواهد داشت. چون جهلي به دين ندارد تا كسي آن را برطرف سازد ؛ و خطايي نمي كند تا كسي آن را هشدار دهد. پس اگر طبق حديث مورد بحث ، خليفه ي رسول خدا (ص) بايد چنان باشد كه با وجود او و در وجود او حقيقت اسلام ، حفظ گردد ، يقيناً چنين كسي بايد معصوم از خطا و عالم به جميع حقائق قرآن باشد. و در صدر اسلام ، تنها علي بن ابي طالب بود كه باب علم نبي بود ؛ و منزلتش به پيامبر (ص) مثل منزلت هارون نبي بود به موسي (ع) ؛ و شك نيست كه رسول خدا (ص) افضل از موسي(ع) است. پس به همان ميزان علي (ع) بايد از هارون(ع) افضل باشد تا اين نسبت حفظ گردد. گذشته از اينها روايات چندي از خود اهل سنّت نقل شده كه در آنها به صراحت از عينيّت بين علي (ع) و قرآن كريم سخن به ميان آمده است. پس با وجود چنين كسي ،محال است كه دين خدا در ميان خلق موجود نباشد ؛ و با وجود او حجّت خدا بر خلق تمام نگردد. به نقل اهل سنّت ، رسول خدا (ص) فرمودند:« علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا يفترقان حتّى يردا علىّ الحوض يوم القيامة؛ علي با حق است و حق با علي است ؛ از هم جدا نمي شوند تا روز قيامت در كنار حوض بر من وارد شوند.»[9] و روايت كرده اند كه فرمودند:« عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ و لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض ؛ علي با قرآن است و قرآن با علي است ؛ هرگز از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند »[10]پس اگر علي (ع) حتّي يك خطاي كوچك انجام دهد ، ديگر معيّت با حقّ و قرآن نخواهد داشت. چرا كه در قرآن كريم خطا راه ندارد ؛ كما اينكه هر چه خطاست ، يقيناً حقّ نيست. پس اگر همواره حقّ و قرآن با علي است و علي همواره با حقّ و قرآن است ، لازمه اش آن است كه حضرتش معصوم از خطا و عالم به جميع حقّ و قرآن باشد. در غير اين صورت چنين معيّت تامّي معنا نخواهد داشت. باز روايت نموده اند: « ... فانظروا كيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجل فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم الاكبر كتاب الله ؛ سبب طرفه بيد الله و طرفه بأيديكم فتمسكوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و سألت لهما ذلك ربّي فلاتقدّموهما فتهلكوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منكم؛ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى كنيد؟ مردي برخاست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد كه نمي لغزيد و گمراه نمي شويد ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ كه همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند» [11] و در نقل ديگري از اين حديث متواتر فرمودند: « ... فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين . فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسّكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطيف الخبير نبأنى أنهما لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولى به من نفسه فعلىّ وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه؛ بنگريد كه پس از من، با دو يادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چيست؟ فرمود: يكى كتاب خداست كه جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگرى عترت من است؛ خداى لطيف و دانا ، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگى را براى آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشى نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و در مورد آنها كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخنى به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولي ترم، على هم اولي تر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار! »[12]
 امّا سوال دوم: اين دوازده نفر ، كه رسول خدا(ص) فرمودند ، چه كساني هستند؟ اگر اهل سنّت روش خود را در انتخاب خليفه درست مي داند پس بشمارد اين خلفاي دوازدگانه را. اگر خلفا را محصور كنند در خلفاي راشدين ، تعداد آنها به قول خودشان چهار نفر است ؛ معاويه را هم نمي توانند خليفه بدانند ؛ چرا كه: اوّلاً دو خليفه ي حقّ باهم نمي جنگند ؛ حال آنكه معاويه با علي (ع) جنگيده است. و به يقين اگر يكي از اين دو در مسير اسلام است ، ديگري راه به خطا مي رود. كدام عاقل مي پذيرد كه دو نفر هر دو حقّ باشند و باهم دشمني كنند؟! و اهل اسلام اتّفاق نظر دارند كه هر كه با امام بجنگد مهدورالدم مي باشد. ثانياً او با امام حسن (ع) جنگيده است كه به اتّفاق شيعه و سنّي و طبق حديث نبوي ، يكي از دو سيّد جوانان اهل بهشت مي باشد. پس چگونه كسي كه با سيّد جوانان اهل بهشت مي جنگد و مي شود جانشين پيامبر؟! از معاويه كه بگذريم نوبت به يزيد مي رسد كه سبط اصغر را شهيد نموده است. اگر او حقيقتاً خليفه ي پيامبر بوده ، پس امام حسين (ع) در جنگ با او از اسلام خارج گشته است ؛ كما اينكه يزيديان همين را قائل بودند و حضرت را خارجي (خروج كرده بر خليفه و خارج شده از دين) مي گفتند. حال آنكه چنين كسي نمي تواند سيّد جوانان بهشت باشد. پس اگر به حكم روايات صحيح يقين داريم كه امام حسين(ع) سيّد جوانان اهل بهشت است ، ديگر دشمن و كشنده ي او نمي تواند بر حقّ باشد. بعد از يزيد نيز خلفاي بعدي يكي از يكي بدتر بوده اند. پس چگونه دين با وجود آنها عزيز شده؟ تاريخ قطعي گواه است كه از زمان معاويه تا زمان عمر بن عبدالعزيز تمام خلفاي اموي فتوي داده بودند كه بر سر منبر نماز جمعه بايد علي بن ابي طالب را سبّ و لعن كنند. آيا اين استنباط خلفاي شما از اسلام ، حقيقتاً حفظ اسلام و تبيين درست اسلام مي باشد؟ از اين گذشته تعداد اين خلفا بسيار بيش از دوازده تن مي باشند. لذا اهل سنّت از هيچ راهي نمي تواند اين دوازده خليفه را تعيين كند. پس يا حديث مورد بحث ، جعلي است ؛ كه علما اين را نمي پذيرند ؛ بخصوص كه در صحاح اهل سنّت آمده است ؛ يا ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند ، كه اين نيز محال است ؛ يا روش اهل سنّت در انتخاب خليفه نادرست مي باشد. امّا شيعه ي اثناعشري اين دوازده خليفه را بي هيچ مشكلي معرّفي مي كند. بر اين استدلال اشكالاتي شده كه به بررسي آنها مي پردازيم. 1ـ گفته شده: « در روايت از اين داوزده تن بعنوان خليفه نام برده شده است در حاليكه هيچكدام از ائمه شيعه بجز علي ابن ابي طالب و فرزند برومند ايشان حسن بن علي آنهم براي مدت كوتاهي به خلافت نرسيدند. پس مراد از اين دوازده تن نمي تواند ائمه شيعه باشد». پاسخ: اوّلاً طبق اين اشكال، ائمه ما اين دوازده خليفه نيستند. خلفاي اهل سنّت هم كه يا كمتر از دوازده اند يا بيشترند و اكثرشان نيز به خاطر جنايات آشكاري كه كرده اند ، لياقت خلافت ندارد. پس لابد از منظر اشكال كننده ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند. بالاخره طبق حديث مورد بحث بايد دوازده خليفه را مشخّص نماييم. حال اين گوي و اين ميدان. اگر ائمه ي دوازدگانه ي ما آن خلفاي مورد نظر رسول خدا(ص) نيستند پس شما اهل سنّت لطف بفرماييد و بگوييد كه كيانند آن دوازده نفر؟ ثانياً رسول خدا (ص) نفرمود بعد از من دوازده نفر خليفه ، بالفعل به حاكميّت سياسي جامعه مي رسند ؛ بلكه فرمودند: تا زماني كه دوازده خليفه بين شما باشند ، اين امر (اسلام) پايدار و عزيز مي ماند. مثل اينكه كسي بگويد: هوا روشن است تا زماني كه خورشيد در آسمان مي باشد. پس اگر خورشيد در آسمان نبود ، هوا نيز روشن نخواهد بود. بنا بر اين طبق سخن رسول خدا (ص) اگر دوازده خليفه بين مردم نباشند دين نيز پايدار نخواهد بود. و شكّ نداريم كه بعد از رسول خدا (ص) دين او را وارونه ساختند. اگر وارونه نساختند پس چرا علي (ع) تا مدّتها حاضر به بيعت با ابوبكر نشد؟ و چرا حضرت فاطمه (س) هيچگاه با او بيعت نكرد تا رحلت نمود؟ بالاخره علي (ع) درست نماز مي خواند كه دست بر شكم نمي گذاشت يا جناب عمر بن خطّاب؟ بالاخره وضوي علي (ع) درست بود يا وضوي جناب عثمان؟ آيا تحريم نمودن دو متعه (متعة الحجّ و متعة النساء) به دست عمر بن خطّاب ، تغيير دين نبود؟ حال آنكه طبق روايات خود اهل سنّت ، هم در زمان پيامبر (ص) اين امر مجاز بود هم در زمان جناب ابوبكر. و... . پس اگر از اين زوايه نگاه مي كنيد ، عرض مي شود كه مردم خليفه حقيقي رسول خدا را به رسميّت نشناختند ، لذا دين درستي هم نداشتند ؛ و بخش عظيمي از سنّت نبوي را هم از دست دادند. تاريخ قطعي گواه است كه ابوبكر و عمر اجازه ي نقل روايت نبوي را نمي دادند و هر چه اصحاب از روايات نوشته بودند ، اين دو نفر گرفتند و آتش زدند. شعار حسبنا كتاب الله نيز يادمان نرفته. نتيجه ي چنين شعاري مي شود همين آتش زدن احاديث نبوي. جريان كاغذ و قلم را كه در صيح بخاري و مسلم آمده به خاطر آورديد! بخاري و مسلم در معتبرترين كتاب اهل سنّت آورده اند: « لما حضر رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، فقال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتاب الله، فاختلف أهل البيت، و اختصموا، فمنهم من يقول: قربوا يكتب لكم رسول الله صلّى الله عليه و سلم، و منهم من يقول ما قال عمر. فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله عليه و سلم، قال النبيّ صلّى الله عليه و سلم: قوموا ؛ زماني كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري بودند ، ــ در حالي كه اصحاب دور ايشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نيز در بين آنها بود ــ فرمودند: كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. پس عمر گفت: بيماري بر رسول خدا غلبه نموده در حالي كه كتاب خدا نزد شماست و كتاب خدا ما را كفايت مي كند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم كردند. پس بعضي مي گفتند: كاغذ و قلم بياوريد تا رسول خدا چيزي بنويسد ؛ و برخي ديگر مي گفتند آنچه را كه عمر گفت. پس زماني كه بيهوده گويي و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شويد (برويد بيرون)»[13] اين جمله ي عمر بن خطّاب ، به وضوح نشان مي دهد كه او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلكه حتّي فتوا به زوال عقل آن جناب نيز داده است. چون منظور وي از اينكه بيماري بر رسول خدا غلبه نموده ، اين است كه آن حضرت معاذ الله هذيان مي گويد ؛ و هذيان زماني بر شخص عارض مي شود كه عقل او مخدوش شود. و اين واقعاً براي هرانسان منصفي جاي سوال است كه چرا وي چنين نسبت زشت و ناروايي را به رسول الله داد؟ در حالي كه اگر چنين نسبتي را به شخصي عادي بدهند ، اقوام او موي از سر گوينده مي كنند. همچنين جاي سوال است كه چگونه برادران اهل سنّت ما كسي را به خلافت برگزيدند كه با ممانعت از نوشته شدن آن مكتوب ، موجب اين همه اختلاف ميان امّت اسلام شد؟ پيامبر خدا به صراحت فرمود كه « كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد » و او مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام اين اختلافات است ؛ و كسي كه چنين جرمي را در حقّ مسلمين مرتكب شده يقيناً شأنيّت آن را نخواهد داشت كه خلافت رسول الله را بر عهده بگيرد. چگونه كسي كه خود موجب اختلاف امّت شده ، مي تواند دين خدا را حفظ و تبيين نمايد. او اين اندازه از قرآن بي خبر بود كه وقتي مي گفت: « عندكم القرآن، حسبنا كتاب الله » متوجّه نبود كه خود همين قرآن گفته است: « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا؛آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد»[14] و فرموده: « وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول ــ و اطاعت كنيد خدا را و اطاعت نماييد رسول را »[15] وقتي كسي در زمان حيات خود پيامبر(ص) او را نافرماني مي كند ، چگونه بعد از رحلت او مدافع دين او خواهد بود؟! مطلب ديگر اينكه اين دوازده نفر همواره خليفه ي رسول الله بوده اند ؛ اگر چه بسياري از مردم نپذيرفتند و تنها گروهي از مسلمين تابع آنها بودند و اكنون نيز تنها اندكي تابعند. خليفه ي رسول خدا را خدا تعيين مي كند ؛ با رأي مردم خليفه درست نمي شود كه با عدم پذيرش مردم ، كسي از خلافت بيفتد ؛ بلي با عدم پذيرش مردم ، او خانه نشين مي شود نه اينكه از خلافت بيفتد. اگر مردم نبوّت كسي را نپذيرند او از نبوّت مي افتد؟ خليفه ي رسول خدا (ص) مسئوليّتهايي دارد مثل تبيين درست دين ، هدايت طالبان هدايت و اداره ي جامعه. حال اگر مانعي پيش آمد و او نتوانست بخشي از مسئوليّت خود را اجراء نمايد ، آيا باقي كارهاي او نيز معطّل مي ماند؟ ما مي بينيم كه ائمه شيعه در تمام مدّت عمرشان وظيفه ي تبيين دين و هدايت هدايت جويان را انجام داده اند ؛ و اين همه معارف از خود به جا گذاشته اند كه اهل سنّت يك هزارم آن را هم ندارند. پس عملاً دوازده خليفه در ميان مردم حضور داشتند و خلافت مي كردند ؛ لكن امارت نداشتند ؛ چرا كه امارت منوط به پذيرش مردم است ؛ و مردم پذيرش نداشتند. و آنها كه پذيرش نداشتند دين درستي هم نداشتند ؛ و آنها كه اين خلفاي حقيقي را پذيرفته بودند به دين حقيقي هم راه يافته بودند. مطلب سوم آنكه از زمان رسول خدا (ص) تا كنون هيچگاه دين اسلام حقيقي از بين نرفته است و همواره با وجود اين دوازده خليفه ، حقّ در ميان امّت وجود داشته است ؛ اگر چه فرقه هاي باطل نيز همواره درست شده اند و درست خواهند شد. لذا اصل دين با وجود اين دوازده نفر همواره باقي است ؛ و همواره نيز پيرواني دارد. در حديث هفتاد و سه فرقه نيز آمده كه رسول الله (ص) فرمودند: امّت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد كه تنها يكي از آنها اهل نجات مي باشد. پس هموراه خلفاي دوازدگانه يكي بعد از ديگري در ميان امّت بوده اند و فرقه ي ناجيّه مذهب ايشان بوده است.
 

پی نوشت ها:
[1]الانصاف في النص علي الائمة ع، ترجمه فارسى، ص63
[2]الانصاف في النص علي الائمة ع، ترجمه فارسى، ص66
[3]الصواعق المحرقة ، ابن حجر عسقلاني ، ص 98
[4]كنز العمال ، ج14 ، ص 266
[5]مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج 3 ، ص 367
[6]صحيح مسلم ،ج6،ص3
[7]صحيح مسلم ،ج6 ،ص3
[8]يونس:35
[9]تاريخ بغداد،خطيب بغدادي،ج 14 ،ص322 - تاريخ مدينة دمشق،ابن عساكر،ج42، ص4491
[10]المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،ص 124 ـ المعجم الصغير ، الطبراني ، ج1 ، ص 255 -كنزالعمال ، المتقي الهندي،ج11،ص 603
[11]المعجم الكبير ، الطبراني ، ج3 ، ص66 و با كمي اختلاف در المستدرك،حاكم نيشابوري، ج3 ،ص109
[12]المعجم الكبير ،الطبراني ، ج3 ، ص167
[13]صحيح بخاري ، ج7، ص9 - صحيح مسلم ، ج5 ، ص76
[14]الحشر:7
[15]آل عمران:132

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .