آیا انرژی همان واجب الوجود است؟

در ابتدا باید خاطر نشان کرد که می توان به معنایی از اولین مخلوق خداوند تعبیر به انرژی نمود ، اما نه انرژیی که در فیزیک از آن بحث می شود چرا که آن ، امری مادی است درحالی که مخلوقات نخستین خداوند اموری مجرد و غیر مادی هستند. مطلب دیگر اینکه چون خداوند علت تامه ایجاد مخلوقات است و با وجود علت تامه معلول ضرورتا ایجاد می گردد و تا زمان حیات او نیز به حیات خود ادامه می دهد باید گفت آفریده خدا اری ازلی و ابدی است. مخلوقات در فرایند آفرینش خود و با توجه به مرتبه وجودی شان در سلسله قرار گرفته اند که از موجود مجرد آغاز می گردد و به موجودات مادی و عالم جسمانی ختم می گردد و در این مسیر رفته رفته از شدت وجودی شان کاسته می گردد. به هر حال اگر منظور از انرژی همان معنایی اصطلاحی آن در علم فیزیک باشد ، که امری است مادی و تشکل از فتونهای مادی و دیگر خالق و واجب الوجودی مجرد و بی نیاز نخواهد ، و اگر منظور همان چیزی باشد که در ابتدای کلام گفته شد ، بحثی در آن نیست و ما نیز بر سر نام گذاری دعوایی نداریم.
در ادامه سخن بر خود لازم دیدیم کمی مفصلتر در مورد واجب الوجود و ویژگی های او به گفتگو بنشینیم.
پاسخ اين سؤال از کتاب »جستارهايي بر براهين وجود خدا»، نگاشته حميدرضا شاکرين تقديم مي گردد. در آغاز سخن بايد ويژگي هاي واجب الوجود را شناسايي کرد و سپس آن را با وضعيت جهان انطباق داد و آنگاه نتيجه گيري کرد
. ويژگى‏هاى واجب‏الوجود
پاره‏اى از ويژگيهاى واجب بالذات و علت نامعلول عبارت است از:
1- واجب و غنى بالذات وجود صرف و محض است. در او هيچ جنبه عدمى راه ندارد و كمالى را فاقد نيست. بر اين مطلب دلايل چندى گواه است از جمله اين كه هر كمال مفروضى از دو حال خارج نيست: (1) يا به نحو وجوب موجود است، پس عين ذات واجب است. (2) يا ممكن الوجود است، پس در وجود خود نيازمند واجب است و هستى خود را وامدار اوست. و چون معطى شيئى فاقد آن نتواند بود، بنابراين ذات واجب بايد آن كمال را به نحو اعلى و اشرف دارا باشد. بنابراين او را حد و محدوديتى نيست و او عين اطلاق و لاحدى است. زيرا همه كمالات امكانى موجود مخلوق اوست، لاجرم محال است كمالى را فاقد باشد. بنابراين در كمالات واجب حد و محدوديتى متصور نيست. از اين نكته نا زمان‏مندى و نامكان‏مندى واجب نيز بدست مى‏آيد. چه محاط زمان و مكان بودن نوعى محدوديت است و نا محدود و نامتناهى فوق زمان و مكان است.
2- واجب الوجود داراى ماهيت نيست، به عبارت ديگر چيستى او عين هستى اوست، نه مانند ديگر ماهيات كه ذات متصف به وجود باشد و وجودش عارض بر ذات. و نه هستى او بگونه‏اى است كه مانند ديگر موجودات بتوان از آن ماهيتى انتزاع نموده و آن را جوهر، عرض و... خواند. بر اين مطلب ادله‏اى آورده‏اند، از جمله »برهان استلزام معلوليتِ« شيخ در الهيات شفا. اين برهان در بيان حاجى سبزوارى به گونه‏اى روشنتر بيان گرديده و آن چنين است:
و الحق ماهية انيته
اذ مقتضى العروض معلولية
فسابق مع لا حق قد اتحد
أولم تصل سلسلة الكون لحد
در اين برهان چنين آمده است كه اگر حق‏تعالى مانند ديگر موجودات مركب از ذات و وجودى باشد - و به بيان اصالة الوجودى هستى او چون ديگر حقايق چنان باشد كه از آن ماهيتى انتزاع گردد - لازمه‏اش عارض بودن وجود بر ماهيت است، در حاليكه هر عرضى معلول است. زيرا چون در مرتبه ذات هستى نيست و آن را دريافت مى‏دارد ناچار علتى مى‏طلبد. آن علت اگر خود ذات باشد لازمه‏اش تقدم شيئى بر نفس است، چرا كه ذات پيش از هستى دادن به خود بايد وجود داشته باشد. و اگر ماهيت در مرتبه متقدم وجودى وراى وجود در مرتبه دوم دارد، نقل كلام به وجود مرتبه قبل مى‏شود و اين پرسش به ميان مى‏آيد كه آن وجود را خود ماهيت بخشيده يا غير؟ اين پرسش و پاسخ تا بى‏نهايت ادامه مى‏يابد و لازمه‏اش وجودات بى‏نهايت در واحد است. و اگر گفته شود كه ماهيت حقتعالى هستى خود را از غير دريافت مى‏دارد، لازمه‏اش معلوليت واجب است و این خلف فرض و باطل است.
3- از ديگر ويژگى‏هاى واجب الوجود يگانه و بى‏نظير بودن آن است. وجود دو يا چند واجب بالذات ممكن نيست. بر اين مطلب دلايل متعددى اقامه شده است از قبيل: (1) برهان صرافت وجود صدرايى (2) برهان فرجه (3) برهان وحدت عالم (4) برهان تمانع (5) معرفى شدن از ناحيه پيامبران. در ميان براهين فوق از همه روشن‏تر برهان صدرايى است. اين برهان مبتنى بر دو مقدمه است: الف( واجب الوجود وجود صرف، محض و نامتناهى است، و وجوب وجود مساوى با اين ويژگيها است. ب( در وجود صرف و محض و نامتناهى، تعدد و تكثر قابل تصور نيست. زيرا اگر واجب متعدد گردد تمايزى لازم است به عبارت ديگر بايد هر يك كمالات و حظوظ وجودى خاصى داشته باشد كه عين ديگرى و يا برگرفته از او نيست. بنابراين هر يك داراى كمالى و فاقد كمالى است. پس هيچ يك وجود صرف و كمال و فعليت محض نيستند، بلكه مركب از جهت وجدان و فقدان مى‏باشند و اين منافى وجوب وجود است. (4)
4- احديت و بساطت مطلق نيز يكى از خصوصيات واجب الوجود بالذات است. بر اين مطلب براهين چندى اقامه گرديده است. روشن‏تر از همه آنكه مركب متقوم به اجزاء خويش و متوقف بر آن‏ها است، و مسبوقيت و توقف واجب به هر چيزى محال و مستلزم امكان و خلف فرض است. (5)
5- تغييرناپذيرى: در ذات واجب هيچ گونه تغيير و تحولى امكان‏پذير نيست، زيرا هر دگرگونى، اعم از دفعى يا تدريجى، عين از دست دادن صورت و كمالى و به دست آوردن صورت و كمال ديگر است و لازمه آن تركب از قوه و فعل است. در حاليكه واجب الوجود فعليت محض است و در او هيچ جهت بالقوه، كه مآلاً به حيثيت فقدانى بازگشت مى‏كند، راه ندارد. از دست دادن و فراچنگ آوردن تنها در ممكنات متصور است، چه آنچه وجوب ذاتى دارد نه مسبوق به عدم تواند بود و نه عدم طارى بر آن تواند شد.
انگاره‏هاى خودبسندگى جهان
در رابطه با اينكه چگونه مى‏توان جهان را خود بسنده و بى‏نياز از علت خارجى انگاشت انگاره‏هاى مختلفى رخ نموده و يا قابل فرض است. آنچه تاكنون نويسنده با آنها برخورد نموده گمانه‏هاى زير است: (1) ازليت جهان (2) خودسامانى جهان (3) ضرورت ذاتى ماده. 1- ازليت جهان ازليت جهان به دو گونه قابل فرض است: ازليت جهان به شكل كنونى و ازليت ماده 1/1. ازليت جهان به شكل كنونى اين فرض امروزه حتى در ميان ماترياليستها نيز طرفدارى ندارد، زيرا حقايقى كه علم و تجربه درباره سير تحولات تدريجى جهان، پيدايش زمين و ديگر كرات منظومه شمسى، روند پديد آيى حيات بر پهندشت گيتى و... در اختيار بشر نهاده با همه تفاوتهايى كه دارند در يك اصل متفقند و آن ابطال فرض بالا است. هم اكنون دو مدل رقيب در تبيين چگونگى رسيدن جهان به وضع كنونى شايعند: مدل نوسانى جهان(1) و مدل موسوم به نظريه مهبانگ(2). بر اساس مدل نخست جهان در طى چرخه تكرار شونده‏اى از انبساط و انقباض تكوين مى‏يابد. و بر اساس مدل مهبانگ تنها يك انفجار عظيم رخ داده و از پس آن جهان همواره در حال انبساط است، اين انبساط تا آنجا ادامه مى‏يابد كه جهان سرد شود و بميرد. بنابراين بر اساس هيچ يك از نظريات رايج نمى‏توان جهان را با وضع موجود آن ازلى به حساب آورد. 2/1- ازليت ماده نخستين انگاره ديگر آن است كه ماده نخستين و اجزاى سازنده جهان ازلى است. نقد 1) از نظر علمى هيچ دليلى بر ازلى يا غير ازلى بودن ماده وجود ندارد. ممكن است براى اثبات ازلى بودن ماده نخستين به مدل نوسانى جهان استناد شود، همچنانكه براى اثبات ازلى نبودن آن به نظريه مهبانگ استناد شده است، ليكن چنين استدلالى با دو اشكال روبروست: 1/1) زمانى يك نظريه از نظر علمى قابل استناد است كه بر همه نظريه‏هاى رقيب فراز آمده و آنها را ابطال كند. در حالى كه حتى اگر هيچ دليلى بر تفوق نظريه مهبانگ در كار نباشد، حداقل اطلاعات علمى موجود دليل قانع كننده‏اى بر تقدم يكى بر ديگرى وجود ندارد. بنابراين استناد به چنين نظريه‏اى فاقد اعتبار علمى است؛ از همين رو مايكل پترسون، هاسكر، رايشنباخ و بازينچر بر آنند كه: نمى‏توان به درستى معلوم كرد كدامين مدل درست است و در اين باره بايد در انتظار پيشرفت‏هاى بيشتر در عرصه فيزيك نجومى باشيم.(3) 2/1) مدل نوسانى جهان لزوماً ازليت ماده را نتيجه نمى‏دهد؛ بلكه هم با نظريه حدوث و محدوديت زمانى آن در گذشته سازگار است و هم با نظريه ازليت ماده. تفاوت اين مدل با نظريه مهبانگ در آن است كه دومى فقط با حدوث ماده سازگار است و بر فرض صحت بر حدوث ماده گواهى مى‏دهد، اما مدل نوسانى از اين جهت خنثى است، و دليل بر هيچ يك از دو انگاره رويارو )حدوث و ازليت ماده( نتواند بود. 2) ازليت زمانى ماده به تنهايى مستلزم غنا و بى‏نيازى از علت نيست. اگر ملاك حاجت به علت حدوث زمانى بود چنين گمانه‏اى به جا مى‏نمود، در حالى كه در بحث از ملاك حاجت به علت خلاف اين مسأله ثابت شد. بسيارى از فلاسفه و حكماى الهى نيز ماده را قديم زمانى و در عين حال مخلوق بارى تعالى دانسته و مسبوقيت آن به عدم زمانى را به منزله منع فيض ازلى دانسته‏اند. افزون بر آن بر اساس ديدگاه ملاصدرا زمان از توابع ماده و منتزع از حركت و سيلان آن است و در اين صورت وجود زمان پيش از ماده بى‏معنى است. بنابراين آنچه نگرش ماترياليستى بايد به اثبات رساند وجوب ذاتى ماده است، ولى ازليت و مسبوق به عدم زمانى نبودن ملاك بى‏نيازى نيست
خودسامانى جهان
انگاره خودسامانى، چنان كه هاسپرز اشاره كرده، بر آن است كه جهان مبدء نظم را در درون خود دارد. از اين انگاره در ادبيات ماركسيستى به عنوان نظم ذاتى ماده، ياد شده است. چرا كه در نگاه ماترياليستى هستى مساوى با ماده است و جهان چيزى جز تركيبات و آرايش‏ها و فعل و انفعال‏هاى خاصى ازمواد تشكيل دهنده آن نيست و اجزاى عالم همچنانكه علت قابلى و پذيراى نظم و آرايشهاى موجود هستند، علت فاعلى آن نيز مى‏باشند. لاجرم هيچ علتى وراى اجزاى مادى جهان براى نظم موجود گيتى لازم نيست. نقد گمانه فوق اشكالات متعددى دارد از جمله: 1) به فرض بپذيريم كه جهان خود سامان است و نظم ماده ذاتى است، ليكن چنين پندارى هرگز نياز به علت هستى‏بخش را مرتفع نخواهد ساخت.
به عبارت ديگر خودسامانى ماده مساوى با جهان خدايى و مخلوق نبودن ماده آن سان كه هاسپرز و ديگر ماده انگاران پنداشته‏اند نيست؛ چرا كه خودسامانى بر فرض وجود است؛ در حالى كه سؤال فلسفى از اصل وجود اجزاء تشكيل‏دهنده جهان است. 2) خودسامان انگارى و نظم ذاتى ماده ناشى از خلط بين ماده در اصطلاح علم و ماده فلسفى است. شهيد صدر در اين باره مى‏نويسيد: »چيزى كه در علم به عنوان اصلى‏ترين جزء مادى شناخته شده است اتم و اجزاء درون اتمى است. آنچه اكنون در علم ماده نخستين و بسيطترين جزء به حساب مى آيد، در ژرفكاوى‏هاى فلسفى امرى مركب از ماده و صورت است. از همين رو نمى‏توان ماده علمى را مبدء اصلى پيدايش عالم به حساب آورد، چرا كه آن خود مركب از اجزايى است و هيچ يك از ماده و صورت بدون ديگرى نتوانند بود، بنابراين نيازمند عامل پيشين ديگرى هستند كه عمل تركيب را كه محقق وجودى ماده مى‏باشد انجام دهد«.(4) 3) بررسى‏هاى فيزيك جديد نشان مى‏دهد كه: 1/3) ماده اصلى جهان حقيقت واحد مشتركى است كه در پديده‏هاى مختلف به اشكال گوناگون ظهور پيدا مى‏كند. 2/3) خواص اجسام مركب مادى همه نسبت به ماده نخستين آن اجسام عَرَضى هستند. به عنوان مثال ميعان آب صفت ذاتى هيچ يك از عناصر تشكيل دهنده آن نيست.
از همين رو اگر آب را به دو عنصر اكسيژن و ئيدروژن تجزيه كنند، به صورت گازىِ نخستِ خود تبديل مى‏شوند. و هر صفتى كه زوال‏پذيرد ذاتى نيست. 3/3) خواص عناصر بسيط نيز ذاتى ماده نيست، چرا كه عناصر به يكديگر تبديل پذيرند. بنابراين ويژگيهاى اكسيژن، ازت، راديوم و... ذاتى ماده آنها نيستند، چرا كه ذاتى شيئى از آن سلب‏پذير نيست. 4/3) خود صفت ماديت نيز بر اساس آنچه در فيزيك جديد مطرح شده صفتى ذاتى نيست، چرا كه ماده شكل و گونه‏اى از انرژى است و ماده و انرژى به يكديگر تبديل‏پذيرند، بنابراين صورت ماديت امرى ذاتى به حساب نمى‏آيد. شهيد صدر بر آن است كه اگر آموزه‏هاى فيزيك جديد را با نگاه فلسفى مورد توجه قرار دهيم به طور قاطع نتيجه مى‏دهد كه ماده نمى‏تواند علت فاعلى جهان و نظم و امور آن به حساب آيد، چرا كه ماده اصلى همه اجزاء جهان امر واحدى است و حقيقت واحد نمى‏تواند منشأ آثار و افعال مختلف و متباين باشد، وگرنه قوانين همه علوم بى‏اعتبار خواهند شد، چرا كه قوانين علمى همه بر اين اصل استوارند كه پديده‏هاى خاص و مشابه داراى آثار و نتايج ويژه و مشابه هستند.
بنابراين، ماده نخستين كه وجه مشترك همه پديده‏ها و مظاهر هستى است، نمى‏تواند علت فاعلى جهان و نظم آن به حساب آيد.(5) 4) به فرض نظم ماده ذاتى باشد اين مسأله در مورد نظم داخلى ماده قابل تصور است، اما آيا نظم خارجى - يعنى آرايش گونه‏گون مواد جهان به گونه‏اى كه از آن جهانى با نظمى چنين شگفت و عظيم پديد آيد - را مى‏توان ذاتى ماده انگاشت؟ به نظر مى‏رسد توجيه اين مسأله بدون هدايت عاملى آگاه و هدف‏دار به غايت دشوار باشد. 5) ديناميسم و حركت ذاتى ماده به فرض ثبوت نافى آفرينشگر، محرك و ناظم خارجى نيست، چنانكه براساس حكمت متعاليه ماده مخلوقى ذاتاً متحرك و جهت دار است و آفريننده‏اش آن را به جعل بسيط سامانمند، متحرك و گذران و غايتمند آفريده است.(6) 3- ضرورت ذاتى ماده انگاره سوم آن است كه ماده واجب الوجود بالذات است و وابسته به موجود ديگرى نيست. بنابراين مى‏توان ماده يا جهان را خدا انگاشت و ديگر نياز به فرض موجودى فرا اينجهانى كه خالق و علت اين جهان است نمى‏باشد.
نقد زمانى اين انگاره راست مى‏آيد كه ويژگيهاى واجب الوجود بر ماده انطباق‏پذير باشد، در حاليكه واقعيت چنين نيست. بر خلاف آنچه در ويژگى‏هاى واجب گفتيم ماده داراى ويژگيها و لوازمى است كه همه حكايت از جهت امكانى و افتقار و نيازمندى آن به علت مى‏نمايد، از جمله: (1) ماده همواره در حركت و سيلان است، در حالى كه حركت جز حدوث‏هاى پياپى و تدريجى نيست و با وجوب وجود ناسازگار است. (2) ماده مركب است و مركب نيازمند اجزاء خويش و متقوم به آنها است.
در حالى كه هرگونه اناطه و وابستگى به چيزى، حتى به اجزاء داخلى، عقلى، تحليلى و... خلاف وجوب وجود است. (3) ماده زمان‏مند و مكان‏مند است و اين عين محدوديت است، و محدوديت مساوى با فقر و نيازمندى. افزون بر اين از آنچه در نقد انگاره پيشين گذشت روشن مى‏گردد كه واجب الوجود جز خداى واحد، احد، حى، قادر، متعال نتواند بود، و با هيچ ملاك و معيار خردپذيرى نمى‏توان ماده يا جهان را به جاى او بى‏نياز از علت و واجب الوجود به حساب آورد.
پي نوشت ها:
1) Osillating Universe Model. 2) Big Bang. 3) پترسون، مايكل و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ص 145. 4) جهت آگاهى بيشتر نگا: الشهيد محمدباقر الصدر: فلسفتنا، صص 357-351، قم: دارالكتاب الاسلامى، الطبعة العاشرة، 1401 ه. 1981 م. 5) نگا: همان، صص 342-333. 6) جهت آگاهى بيشتر نگا: طباطبائى، محمد حسين)علامه( و مطهرى، مرتضى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 4، ص 188، قم، صدرا.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
4 + 13 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .