آفريدگار جهان (آیت الله مکارم شيرازي )

فهرست عناوين
پيام مركز نشر 3
بخش اوّل: ضرورت شناخت خد 5
آيا لازم است خدا را بشناسيم؟! 7
كمال فردى و اجتماعى 10
كمال فكرى 10
كمال اخلاقى 12
كمال عملى 15
تكامل اجتماع 15
مدنيّت بشر 16
مسائل و موانع ذهنى شناخت خد 21
مخالفت دانشمندان مادى 21
فطرت (راهنماى خداپرستى) 23
فرق عادت و فطرت 26
نظرى به تاريخ 27
يك نكته حسّاس تاريخى 28
دوران ماقبل تاريخ 29
تاريخ انبي 30
تاريخچه ماديگرى 31
اساس عقايد ماترياليست ه 32
توضيحات و پاورقى ه 34
بخش دوم: روشن ترين دليل توحيد 43
دليل اوّل: برهان نظم 45
محورهاى اساسى برهان نظم 45
چگونه نظم مى تواند نشانه عقل و فكر باشد؟ 49
نظم در سراسر جهان 53
چرا بايد درباره نظم عالم فكر كرد؟ 54
سيارات و ثوابت 57
توضيحات و پاورقى ه 61
عظمت منظومه شمسى 66
خورشيد (1) 66
عطارد 67
زهره 67
زمين 67
مرّيخ 68
مشترى 68
زحل 68
اورانوس 69
نپتون 69
پلوتون 69
حيات در منظومه شمسى 69
خورشيد 70
ماه(1) 70
عطارد 70
زهره 71
مشترى 71
مريخ 72
ويژگى ستارگان و سيارات 73
نكاتى از عظمت عالم بال 74
تجلّى نظم در جهان بال 76
نظام آفرينش در جهان كوچك 78
موجودات كوچك 80
3- سر حد عالم ماده (اتم) 98
توضيحات و پاورقى ه 110
نظم در وجود م 117
انسان (مجموعه اسرار آفرينش) 117
انسان شناسى 118
دستگاه ها و مراكز حساس بدن (جهاز) 119
1. سلول (آجرهايى كه در ساختمان بدن به كار رفته) 120
ساختمان اسرارآميز سلول 122
اعمال حياتى سلوله 123
2. نطفه (سرچشمه پيدايش انسان) 124
دستگاههاى اصلى بدن 126
1- دستگاه گوارش (آبدارخانه و آشپرخانه بدن) 126
2- دستگاه گردش خون (دستگاه پخش ارزاق كشور تن) 136
3- دستگاه تنفس (پالايشگاه تن) 147
4- سلسله اعصاب (ستاد كل فرماندهى بدن) 154
خلاصه و نتيجه بحث هاى گذشته 164
خلاصه برهان نظم 165
دليل دوم(آن كه هستى از خود دارد) 168
عقل و فطرت، تسلسل را محكوم مى كنند 170
دليل سوم اعجاز (دريچه جهان ماوراء ماده) 175
1. اين استدلال «دور» نيست 176
2. اعجاز چيست؟ 176
توضيحات و پاورقى ه 184
8. دريچه هاى لانه كبوترى رگهاى پ 187
بخش سوم: پاسخ مهمترين ايرادات ماديه 193
مهم ترين ايرادهاى مادى ه 195
ايراد اول: چرا گروهى از علما طبيعى به خدا ايمان ندارند؟ 196
الف- گفتار بعضى از دانشمندان سرشناس علوم طبيعى درباره توحيد 197
ب- علل گرايش به ماديگرى 204
ايراد دوم چگونه به خداى ناديده ايمان بياوريم؟! 216
ايراد سوم آيا با وجود علل طبيعى به خدا احتياج داريم!! 225
ايراد چهارم يا خدا، يا علل طبيعى!! 235
ايراد پنجم 1ـ آيا بى نظمى ها، آفات و بلاها انسان را به الحاد (كفر) مى ... 242
بحث هاى ضد و نقيض مادى ه 244
ايراد ششم نظم از بى نظمى سرچشمه مى گيرد! (تكامل تدريجى) 278
ايراد هفتم آيا ممكن است چيزى از عدم به وجود آيد؟ 285
توضيحات و پاورقى ه 290

--------------------------------------------------------------------------------

3

پيام مركز نشر

فرهنگ يك جامعه كه مجموعه پيچيده اى از اعتقادات، مذهب، اخلاق، آداب و رسوم، تاريخ و نگرشهاى اجتماعى و سياسى است، قبل از هر چيز بر عقايد آن جامعه استوار است، و براى هرگونه اصلاحات فرهنگى بايد به اصلاح عقايد پرداخت، چراكه تا پايه هاى محكمى از عقيده نباشد، شكل گيرى و اصلاح ايدئولوژى ها و رفتارها ممكن نيست.

به همين دليل در شرايط نابسامان دنياى كنونى، و طوفانهاى سختى كه از هر سو مىوزد و مظالم و مفاسد عظيمى كه سايه شوم بر جوامع بشرى انداخته، بايد به سراغ تحكيم پايه هاى عقيده رفت.

انسانها - به ويژه جوانان - با اتكاء به عقيده اى محكم به مبدء جهان هستى و داشتن اعتقادى روشن و شفاف نسبت به اهداف آفرينش و مسيرى كه انسان در اين مجموعه در پيش دارد، به نيروى عظيم و مستقلى مبدل مى شوند كه در برابر هيچ فكر و قدرت شيطانى سر فرود نخواهند آورد و در سايه آن مى توانند جامعه اى آباد و آزاد و مستقل و پرافتخار بسازند.

--------------------------------------------------------------------------------

4

در همين راستا مركز انتشارات نسل جوان حركت تازه اى در جهت مسائل عقيدتى آغاز كرده و كتابهاى: آفريدگار جهان، خدا را چگونه بشناسيم؟، و رهبران بزرگ را كه از بهترين كتابها در زمينه مسائل عقيدتى محسوب مى شود با سبكى تازه در اختيار عموم علاقمندان مى گذارد به اين اميد كه سرچشمه تحوّلى تازه در جامعه كنونى مخصوصاً نسل جوان برومند و پرافتخار ما گردد.

انتشارات نسل جوان

دى ماه 1379

--------------------------------------------------------------------------------

5

بخش اوّل: ضرورت شناخت خد

--------------------------------------------------------------------------------

6

--------------------------------------------------------------------------------

7

آيا لازم است خدا را بشناسيم؟!

نخستين پرسشى كه در مبحث عقايد مطرح مى شود اين است كه: بايد كسانى كه از راه هاى صحيح و استدلالى، دينى براى خود اختيار كرده اند افكار و رفتار خود را بر اساس موازين و قوانين آن دين قرار دهند; اما كسانى كه هنوز دينى براى خود اختيار نكرده و پايبند به قانون و فرمانى نشده اند چه لزومى دارد كه درباره دين تحقيق كنند؟ مگر زندگى انسانها به دين و خداشناسى بستگى دارد؟ مگر جامعه بشريّت بدون ايمان به خدا نمى تواند به زندگى انسانى خود ادامه دهد؟ آيا فرد و اجتماع بدون دارا بودن يك سلسله مبانى اخلاقى نمى توانند كمال حقيقى خود را تحصيل كنند؟ و سرانجام چه نيازى دارد كه افراد به خود زحمت دهند و راه دشوار و ناهموار تحقيق درباره دين را بپيمايند و تكليف خود را زياد كنند!؟...

اين نخستين پرسشى است كه در مبحث عقايد و مذاهب، پيش مى آيد و در حقيقت نخستين بحث دانشمندان عقايد كه در كلمات علماى اسلام به صورت «وجوب معرفة اللّه» يا لزوم شناسايى خدا، ذكر شده است، پاسخ به همين پرسش است.

اينك قبل از شروع مبحث، ذكر مقدمه اى لازم است:

--------------------------------------------------------------------------------

8

به سوى كمال

هر انسانى در هر عصر و موقعيّت جغرافيايى وشرائط اجتماعى كه قرار داشته باشد، به حكم فطرت و به مقتضاى عقل، به سوى كمال، گام برمى دارد. هدف دانشجويى كه در دانشگاه سرگرم تحصيل است، كارگرى كه در كارگاه مشغول كار و صنعت است، دانشمندى كه مشغول مطالعه كتابها و بررسى مطالب عميق علمى است و مخترعى كه در محيط ملال آور آزمايشگاه ها، مرتباً مشغول آزمايش است، رسيدن به كمال است و اصولا همين هدف كمال است كه ناراحتى ها و رنج ها، در راه رسيدن به آن، كاملا لذّت بخش و فرح آور است و نداى فطرت و فرمان وجدان همواره پشتيبان و مشوّق آنهاست.

غريزه «عشق به كمال» تنها مخصوص انسان نيست، بلكه در حيوانات هم وجود دارد، زيرا آنچه را كه مناسب زندگى آنها باشد، خواهانند و از آنچه كه به ضرر آنان تمام شود، گريزانند. منتها

امتياز انسان ها نسبت به حيوانات اين است كه غريزه عشق به كمال

در انسان هاـ به علت راهنمايى هاى عقل ـ به مراتب از حيوانات قوى تر است.

اگر ما بخواهيم «عشق به كمال» را در انسان به صورت يك قانون درآوريم، بايد اعتراف كنيم كه قانونى عمومى و همگانى است; تا آنجا كه شايد هيچ قانونى، كليّت و عموميّت آن را دارا نباشد; زيرا همه افراد مايل هستند به سوى كمال بروند و تمام كارها و كوشش ها در جهت رسيدن به كمال است.

--------------------------------------------------------------------------------

9

هيچ كس را نمى توان پيدا كرد كه از منافع و كمالات خود متنفّر باشد و يا به طرف چيزهايى برود كه به زيان او تمام شود.

ممكن است كسى بگويد: آيا افرادى كه بى پروا و از راه هاى گوناگون، خودكشى كرده اند، مشمول اين قانون مى شوند؟ و آيا انتحار و خودكشى هم به منظور رسيدن به كمال است؟

آرى، مى توان گفت كه: هدف اين اشخاص هم كمال است; زيرا به منظور «نجات از ناراحتى ها» (كه خود يكى از مراحل كمال است) خودكشى مى كنند; ولى بدبختى آنها در اين است كه راه تكامل را گم و خيال كرده اند آن كمال فطرى كه فرمان عقل و وجدان، پشتيبان آن است همين است و بس!

همچنين انسان هايى كه به كارهاى پست تن در مى دهند و يا اين كه عمر خود را در راه رسيدن به لذّات زودگذر تباه مى سازند و متوسّل به مواد مخدّر و مشروبات الكلى مى شوند، از اين قانون مستثنى نيستند. آنها هم به گمان اين كه به طرف كمال مى روند، راه كمال را گم كرده و خوشبختى و لذّت خود را در اين موضوعات مى دانند! خلاصه «عشق به كمال» در همه آنها هست، ولى بعضى مسير را اشتباه مى روند

نتيجه بحث اين كه:

1. همه انسان ها در جستجوى كمال هستند و مشوّق آنها در اين راه يكى پشتيبانى فطرت و ديگرى فرمان عقل است.

2. ممكن است انسان در اثر نداشتن تعليم و تربيت صحيح در تشخيص مصداق كمال، گرفتار اشتباه شود و به جاى اين كه راه تكامل را بپيمايد، راه انحطاط و نقصان خود را طى كند.

--------------------------------------------------------------------------------

10

كمال فردى و اجتماعى

كمال در دو جنبه فردى و اجتماعى است، زيرا شخصيّت انسان داراى دو جنبه فردى و اجتماعى است

شخصيّت فردى: آن است كه انسان را قطع نظر از محيط و اجتماع و بدون توجه به موقعيت و خصوصيات اجتماعى، ملاحظه كنيم.

شخصيّت اجتماعى: آن است كه انسان را از جهت روابطى كه با ساير انسان ها و محيط خارج از خود دارد، در نظر بگيريم.

بنابراين، كمالى را هم كه انسان در جستجوى آن است، در دو جهت فردى و اجتماعى متصور است. انسان از لحاظ فردى داراى سه جهت (فكر، اخلاق و عمل) است.

كمال فكرى

بديهى است كه محتويات فكر انسان هر چه عالى تر باشد، آن فكر كامل تر و عالى تر است. بنابراين هر چه معلومات و معقولات انسان توسعه بيشترى داشته باشد به همان اندازه، فكر انسان وسيع تر خواهد بود. به عبارت ساده تر مى توان گفت كه: ميان فكر و محتويات آن تعدّدى (اختلافى) در كار نيست.(1)

از اينجا نتيجه مى گيريم فكر كامل، آن فكرى است كه متوجه

1- مبحث «اتحاد عاقل و معقول» در فلسفه، اين رابطه را تا سر حدّ اتحاد پيش برده و فكر و محتويات آن را يك چيز معرفى مى كند. اين نظريه به «فرفوريوس» دانشمند يونانى نسبت داده مى شود كه از پيروان ارسطو و حكماى قبل از اسلام مى باشد. عده اى از فلاسفه اسلام مانند فارابى و ملاصدرا از طرفداران اين نظريّه اند ولى ابن سينا از مخالفين آن مى باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

11

عالى ترين موجودات باشد و پست ترين افكار، آن فكرى است كه در اطراف پست ترين موجودات دور مى زند.

اينك براى بهتر روشن شدن مطلب، اعتقادات يك فرد دين دار و بى دين را با هم مقايسه مى كنيم:

يك فرد مادّى مى گويد: «عالَم، همان چيزى است كه ما مى بينيم و يا علوم طبيعى براى ما اثبات كرده است; طبيعت محدود و قوانين جبرى آن، سازنده اين جهانند و هيچ گونه نقشه و فكرى در ساختمان آن به كار نرفته است. بشر هم جزئى از طبيعت است و پس از مرگ، اجزاء او از هم متلاشى و تجزيه شده و بار ديگر به طبيعت برمى گردند و هيچ گونه بقائى براى او نيست. در واقع، ميان انسان و ساير حيوانات، چندان فاصله اى وجود ندارد.»

يك فرد دين دار معتقد است كه: «عالَم، خيلى بزرگ تر است از آنچه ما درك مى كنيم و عالَم ماوراء اين طبيعت به مراتب از جهان طبيعت، وسيع تر مى باشد. نيروى سازنده اين عالَم، علم و قدرتى بى نهايت دارد. هميشه بوده و خواهد بود. عالَم بر طبق يك نقشه بسيار عميق و دقيق استوار شده است و عدم اطلاع كامل ما از اسرار آن، نه تنها دليل بر نبودن آن اسرار نيست، بلكه به خاطر نادانى ماست. انسان فاصله بسيار زيادى از حيوانات دارد. مرگ به معناى فنا و نابودى نيست (مرگ، پايان كبوتر نيست)(1)، بلكه يكى از مراحل كمال بشر است، زيرا انسان، پس از مرگ وارد عالَم وسيع تر و پهناورترى مى گردد.»

اكنون خود شما قضاوت كنيد كه: روح كدام يك از اين دو نفر كامل تر و قوى تر است؟ آن كس كه فكر او تنها در محدوده ماده،

1- سپهرى، سهراب.

--------------------------------------------------------------------------------

12

گردش مى كند و يا آن كس كه برفراز آسمان ابديّت و در يك فضاى بى انتها پرواز مى نمايد؟ جواب اين سئوال ناگفته، روشن است...

آرى، اين دين است كه فكر انسان را در افقى بلندتر از افكار مادى قرار مى دهد و روح قوى و همّت عالى به او مى بخشد!

كمال اخلاقى

انسان داراى دو دسته از صفات و اخلاقيّات است:

1. غرائز حياتى: كه براى ادامه حيات ضرورت دارد و در تمام افراد ديده مى شود مانند: علاقه به خود و زن و فرزند، حس انتقام، حس ترس، غريزه شهوت و غضب و...

افراط و تفريط در اين قسمت، سبب بدبختى انسان مى گردد و بايد اعتدال، رعايت گردد.

اگر انسان به خودش علاقه نداشته باشد، بدون ترس خود را در خطرها قرار مى دهد و جان خود را دستخوش فنا و نابودى مى كند; و از طرفى اگر علاقه او به خود در جهت افراط واقع شود و همه چيز را براى خود بخواهد، مسلّم است كه اين هم مايه بدبختى و هلاكت اوست. افراد متهوّر و نترس، غالباً عمر خود را به پايان نمى رسانند و افراد ترسو هم از عمر خود بهره مند نمى شوند و از فعّاليّت هاى مثبت اجتماعى محرومند.

اشخاص غضبناك، انسان هاى غير قابل اعتماد و معمولا بى ارزشى از آب در مى آيند و در مقابل، افراد خونسرد هم ناقصند; زيرا در صحنه مبارزات اجتماعى، قادر به دفاع از حقوق مسلّم خود نخواهند بود.

--------------------------------------------------------------------------------

13

بنابراين براى هر يك از اين غرائز، حدّ و اندازه اى است كه اگر از آن حدّ و اندازه تجاوز كنند، موجب زيان انسان مى گردند و فقط در صورت اعتدال صفات مزبور، بشر مى تواند از آنها بهره مند شود و از اين نظر كامل گردد.

2. روحيّات عالى انسانى: اين دسته از صفات، حدّ و اندازه معينى ندارند و هر قدر زيادتر باشد، باعث كمال بيشتر انسان خواهند بود.

صفاتى مانند: عدالت، حق دوستى، حق طلبى، وظيفه شناسى و... را مى توان از روحيّات عالى انسانى دانست. هر كس كه از اين صفات، سهم بيشتر داشته باشد كامل تر است. مثلا: در هر كس حس عدالت پرورى، بيشتر يافت شود، به همان اندازه اين فرد از لحاظ اخلاقى و روحيّات ممتاز انسانى، كامل تر است. بنابراين تكميل و پرورش اين روحيّات نيز يكى از مراحل تكامل اخلاقى است.

از آنچه گفته شد، اين گونه نتيجه مى گيريم كه: ايجاد تكامل اخلاقى در انسان به تعديل غرائز حياتى و پرورش روحيّات عالى انسانى، بستگى دارد.

اكنون بايد به اين مطلب توجه نمود كه كدام نيرو مى تواند به غرائز حياتى، اعتدال بخشد و روحيات عالى انسانى را در وجود بشر بپروراند؟ با مراجعه به دستورات دينى روشن مى شود كه بيشتر دستورات دينى در جهت تعديل غرائز و پرورش روحيات عالى انسانى است. اين موضوع ثابت مى كند كه: دين صحيح، ضامن تكامل اخلاقى انسان است.

زيرا روشن است كه اولين شرط تعديل غرائزى همچون

--------------------------------------------------------------------------------

14

خودخواهى، شهوت، خشم و... احساس يك مسئوليت درونى و باطنى است كه در همه جا، حالات، افكار و رفتار انسان را كنترل كند. سرچشمه اين احساس مسئوليت، فقط و فقط ايمان به خداست.

اين ايمان است كه در اعماق وجود شخصى ديندار جا دارد، وجدان او را تحث تأثير معنوى خود قرار مى دهد و از كجروى ها و انحرافات باز مى دارد.

از طرفى، دين به منظور ايجاد «كمال اخلاقى»، نويد بهترين پاداش نيك را به انسان مى دهد و در نتيجه، باشوق، او را به سوى كمالات اخلاقى، هدايت مى كند و براى عدم كنترل غرائز، بالاترين مجازات را گوشزد مى كند و در نتيجه، ترس از مجازات، او را از صفات ناپسند و طغيان غرائز باز مى دارد.

البته نمى توان انكار كرد افرادى پيدا مى شوند كه بدون احتياج به مقررات جزا و كيفر، خواهان كمال اند و به اصطلاح، كمال را براى كمال مى خواهند، ولى آنچه تجربه هاى اجتماعى نشان داده است اين است كه: تعداد اين گونه افراد، خيلى كم و به علاوه تأثير اين گونه روحيات در خود اين اشخاص نيز محدود است.

كسانى كه تصور مى كنند تنها وجدان مى تواند انسان را از كجرويها و تجاوزات باز دارد، كاملا در اشتباه اند.

يكى از دانشمندان بزرگ تعليم و تربيت مى گويد:

«كسانى كه سعى دارند اخلاق را از دين جدا كنند و مستقلا به تكميل آن بكوشند، دست به كار خطرناكى زده اند.»

«لامارتين»، فيلسوف و شاعر فرانسوى مى گويد:

«وجدان بدون خدا مانند محكمه (دادگاه) بدون قاضى است.»

--------------------------------------------------------------------------------

15

كمال عملى

شايد محتاج به تذكّر نباشد كه كمال عملى انسان، ناشى از كمال اخلاقى اوست، زيرا عمل، همان انعكاس و پرتو «اخلاق» است و به عبارت دقيق تر: همه كارهاى انسان يك ريشه اخلاقى دارد و به همين جهت ما روحيّات و صفات افراد را، در طرز عمل و كردار آنها جست و جو مى كنيم. البته گاهى ممكن است انسان به طور تصنّعى و ساختگى، عملى را برخلاف روحيات خود انجام دهد، اما بديهى است كه اين عمل، جنبه استثنايى دارد و دوام پذير نيست. بنابراين براى اين كه اعمال و رفتار بشر، خوب و كامل باشد، بايد قبل از هر چيز، غرائز حياتى، تعديل گردند و روحيات و صفات عاليه در حال رشد و پرورش باشند.

خلاصه، مطالبى را كه در كمال اخلاقى بيان كرديم به اين بحث مربوط خواهد گرديد و به اين ترتيب ثابت مى شود كه: «كمال عملى انسان، تنها در سايه ايمان به خدا انجام پذير است و بس.»

تكامل اجتماع

اگر از مباحث پرغوغاى جامعه شناسان و حقوق دانان كه درباره اجتماع كرده اند صرف نظر كنيم و بخواهيم با همان فكر ساده، اجتماع را معنى كنيم، خواهيم گفت: «اجتماع عبارت است از مجموعه افراد با پيوندها و نسبت هاى موجود ميان آنها يعنى افرادى كه از لحاظ افكار، روحيات، رسوم و عادت، شبيه به هم و از جهت معاشرت و آميزش، نزديك به هم باشند و زندگى مشتركى داشته باشند.»

--------------------------------------------------------------------------------

16

مدنيّت بشر

جامعه شناسان پس از مطالعات فراوان، به اين حقيقت اعتراف كرده اند كه: «بشر طبعاً اجتماعى است و بدون اجتماع نمى تواند زندگى كند. بنابراين طبق غريزه فطرى، احساسات درونى خود، به زندگى اجتماعى تن در مى دهد; زيرا مى بيند كه به تنهايى قادر به حل مشكلات زندگى و رسيدن به كمال نيست و يا حدّاقل، همكارى با افراد، آسان ترين راه، براى رسيدن به اين هدف است و چون بهره هر كس از سرمايه هاى روحى و جسمى، محدود است و از عهده هر كارى برنمى آيد; به ناچار بايد از سرمايه هاى فكرى و بدنى كه در اختيار ديگران است كمك بگيرد و از طرفى، ديگران هم معمولا حاضر نيستند تا به طور رايگان، سرمايه هاى خو را در اختيارش بگذارند. نتيجه اين مى شود كه اين موضوع از راه مبادله سرمايه هاى فكرى و بدنى و نتايج آنها به انجام برسد» و اين كه جمعى از علماى سوسيولوژى معتقدند: «كه منشأ پيدايش مدنيّت در ابتدا، ترس انسان از حيوانات درّنده بود، تنها يك گوشه از اين احتياجاتى را كه با كمك هاى متقابل افراد، انجام پذير است و نه تمام جوانب آن را نشان مى دهد.»

از طرف ديگر، تزاحم و اصطكاك منافع از لوازم حتمى اين تماس و ارتباط دائمى است.

ممكن است كسى بپرسد كه: فايده اين مدنيّت چيست؟ چرا كه اگر انسان در بيابانها زندگى كند، خيلى بهتر از تمدنى است كه از لوازم قطعى آن، پايمال كردن حقوق ديگران و تزاحم منافع باشد.

ولى بايد دانست كه اين وضع بر اثر انحراف از آن روح اجتماعى و انسانى و سوء استفاده از اين فطرت به وجود آمده و بايد براى پايان

--------------------------------------------------------------------------------

17

بخشيدن به آن، يك اجتماع صحيح بر مبناى فطرت سالم به وجود آورد.

اصول چنين اجتماعى را در سه جمله زير مى توان خلاصه نمود.

1. استحكام روابط افراد با يكديگر.

2. رعايت كامل حقوق افراد.

3. ايجاد شرائط لازم براى پرورش افراد و رسيدن به كمالات فردى

اگر اين سه اصل در جامعه اى حكمفرما باشد، افراد در اين جامعه از نظر اجتماعى به كمال رسيده و از مدنيّت بهره برده اند.

صميميّت و استحكام روابط از كجا پيدا مى شود؟

منافع مادى، معمولا منشأ ايجاد انواع اختلافات و كينه ها و از بين رفتن صميميّت است. بايد براى رسيدن به اين هدف، به يك سلسله اصول غير مادى، پايبند بود. يعنى حسن نيّت و صميميّت در سايه ايمان، تأمين مى شود نه به وسيله حساب هاى بى روح مادّى.

به همين جهت، هيچ حكومتى، غير از حكومت دين و اخلاق قدرت ندارد تا غريزه استخدام و خودخواهى را، در بشر كنترل كند، به اجتماع او نظم و آرامش دهد و سه اصل بالا را به طور كامل در اجتماع، اجرا سازد. اگر دستورات صحيح مذهبى به صورت شايسته، مورد استفاده قرار گيرد، اين اصول، اجرا مى گردد و در نتيجه جامعه به سوى كمال مخصوص خود، هدايت مى شود.

دين با قوانين خود، شرايطى در محيط زندگى افراد بشر ايجاد مى كند كه باعث رشد و پرورش كافى آنها مى شود. به وسيله قوانين محكم و مقررات خود، در بين دلهاى افراد، الفت و صميميّت ايجاد مى كند و عللى را كه موجب فاصله و دورى افراد از يكديگر است، از

--------------------------------------------------------------------------------

18

بين مى برد. دين به خاطر ايجاد وحدت عقيده، انسان ها را از پراكندگى فكرى نجات داده، هدف هاى مادى را تعديل مى كند و سرانجام، افراد يك جامعه را مانند اعضا يك بدن، تحت فرمان يك روح، يك اراده و يك فكر قرار مى دهد.

اجتماعى كه افراد آن به اصول ايمان و اخلاق، پايبند نيستند، صحنه مبارزه قدرت هاى مادى است و هر كس براى استفاده بيشتر خود، تلاش بيشترى مى كند. در نتيجه، اجتماع به صورت يك صحنه «تنازع بقاء» و «نبرد زندگى» در مى آيد. لازم به توضيح نيست كه در چنين اجتماعى تأمين آزادى ـ براى رشد و نموّ افراد و تهيه وسايل ممكن براى كمك به تكامل فكرى، اخلاقى و عملى ـ ممكن نيست، زيرا اين امور با اصل تنازع، هيچ گونه سازشى ندارد.

اما در اجتماعى كه اصل ايمان و اخلاق، حكومت مى كند، يك محيط گرم همكارى و هماهنگى كامل براى رفع مشكلات زندگى به وجود مى آيد كه به جاى «تنازع بقاء»، «تعاون بقاء» بر آن حكومت مى كند. در چنين اجتماعى افراد مى توانند از حداكثر آزادى به منظور رشد فكرى، اخلاقى و عملى استفاده كنند و به كمك يكديگر، وسايل رسيدن به اين هدف مقدّس را براى عموم فراهم سازند.

اشكال: ممكن است كسى بگويد: قوانين بشرى مى توانند ـ در جهت تأمين آرامش براى پرورش افراد، نيل به كمالات، حفظ حقوق افراد و همچنين استحكام روابط آنها با يكديگر ـ جاى دين را بگيرند.

پاسخ: هر آدم با انصافى قبول دارد كه قوانين بشرى اين قدرت را ندارد تا سرنوشت آينده ميليون ها نفر را تعيين كند و احتياجات اجتماعى را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد. بارها مشاهده شده است

--------------------------------------------------------------------------------

19

كه قانون گزاران دنيا، قانونى وضع مى كنند اما روز ديگر كه به نواقص فراوان آن برخورد كردند، با الحاق تبصره ها، آن را وصله مى كنند. برخى مواقع تبصره ها هم مشكل را حل نكرده و مجبور شده اند آن را كنار بگذارند.

نكته قابل توجه اين است كه: به فرض اين كه قوانين بشرى، مفيد و قابل اجرا باشد، ضامن اجرا نخواهد داشت; زيرا در اجتماعى كه اخلاق، فضيلت، ايمان و مسئوليت باطنى حكومت نكند، ضامن اجراى اين قانون چه قدرتى است؟ قدرت هاى مجريه را با چه نيرويى ممكن است كنترل كرد؟ و بر فرض نظارت يك گروه به نام «هيئت بازرسى» بر آنها، اگر اين هيئت بازرسى خواست «منافع شخصى» را در نظر بگيرد و از قدرت خود سوء استفاده كند، تكليف ديگران چيست؟ كدم قدرت جلوى آنها را مى گيرد؟

لابد بايد هيئت ديگرى را مأمور كرد كه بر هيئت بازرسى نظارت كند و همين طور هر هيئتى، ناظر بر هيئت ديگر كه باعث دور و تسلسل عجيبى مى شود.

اين است كه قوانين بشرى هر قدر كه خوب و صحيح شده وضع شده باشند، از نظر ضمانت اجراء، ما را در بن بست سختى قرار مى دهد. تنها قدرت ايمان كه اساس آن توجه به خدا و مقررات مذهبى است،بهترين بازرس و ناظرى است كه مى تواند ضمانت اجراء قوانين را به عهده بگيرد.

بنابراين به اين نتيجه مى رسيم كه: «آزادى و تأمين شرائط رشد افراد، تنها در سايه ايمان ممكن است!»

--------------------------------------------------------------------------------

20

از مباحث گذشته چنين نتيجه مى گيريم كه: ايمان و دين، يك ركن اساسى براى تكامل فرد و اجتماع است و هر چه درباره نقش آن در سرنوشت انسان، بيشتر دقت كنيم، ضرورت حياتى آن بهتر احساس مى شود. با اين حال، انسان چگونه مى تواند به خود اجازه دهد كه هيچ گونه تحقيقاتى درباره اين موضوع حياتى انجام ندهد. چطور مى توان اين موضوعى را كه اين مقدار در زندگى و سرنوشت ما مؤثّر است، ناديده گرفت؟

بدين ترتيب پاسخ سئوالى را كه در عنوان اين بحث ذكر كرديم (چه لزومى دارد كه درباره دين تحقيق كنيم.) داده شد.

--------------------------------------------------------------------------------

21

مسائل و موانع ذهنى شناخت خد

از مهم ترين و شريف ترين موضوعاتى كه در مورد آن بحث مى كنيم، موضوع «خداشناسى» است; چرا كه زيربناى تمامى بحث هاى آينده مى باشد. راه ثابت كردن اين نكته هم بسيار سهل و ساده مى باشد. لطفاً توجه فرمائيد:

مخالفت دانشمندان مادى

در ابتدا، ممكن است كه ادعاى ما را نپذيريد و شما را به تعجب وادارد، كه چگونه اثبات اين موضوع، آسان است در حالى كه گروهى از دانشمندان، علما، مخترعين و مكتشفين بزرگ، متفكّر و فوق العاده، اين مسئله را قبول ندارند. دليل مشكل بودن اثبات اين قضيه، مخالفتهاى شديد و سرسختانه آنها مى باشد.

اين طرز تفكرّ، هنگامى محكوم مى گردد كه در چگونگى مبارزه دانشمندان مادى با خداپرستان آگاه، دقت كافى به عمل آيد. مخالفت علماى مادى با خداپرستان از آن زمانى شروع شد كه كليسا با قدرت فوق العاده خود و خرافات مضحك و خنده دارى كه به دين مسيح عليه السلام بسته بود، بر سراسر اروپا حكومت مى كرد و از

--------------------------------------------------------------------------------

22

طرفى چون انتشار حقايق علمى با منافع شخصى دربار پاپ، در تضاد بود; كليسا شديداً با گسترش علم و دانش مخالفت و دست و پاى دانشمندان علوم طبيعى را در زنجير كرده بود و به آنها اجازه فعاليت علمى نمى داد1، زيرا امپراطوران و سياستمداران زمان خود را زير نفوذ و تسلّط خود درآورده بود.2 آرى، كليسا اين گونه با مجهّزترين سلاح هاى روز با مخالفين خود مى جنگيد.

جنايات بى رحمانه كليسا به آخرين درجه خود رسيده بود كه نهضت هاى علمى، ظهور كردند و روشنفكرانى كه از عقايد خرافى زمان خود، خسته شده بودند، به دنبال آنها به راه افتادند. از طرف ديگر، آزاديخواهان از موقعيّت استفاده كرده و عليه حكومت ظالمانه زمان خود وارد ميدان نبرد شدند.

اين سه نيرو، با پشتكار عجيبى با دين به مبارزه پرداختند و در اين راه، به وسايل و ابزار گوناگونى، متوسل شدند و براى آنكه به آرزوهاى خود، جامه عمل بپوشانند و قدرت را به دست آورند; از هيچ گونه جسارتى نسبت به خداپرستان عالِم، خوددارى نكردند. كم كم اين مبارزه، شكل گرفت و پاپ و كليسا، مجبور به عقب نشينى گشتند و در نتيجه، تبليغات ضد دينى «ماترياليست ها» سراسر دنياى غرب را فراگرفت و طولى نكشيد كه به عنوان يك ارمغان ارزنده علمى; از دروازه هاى اروپا وارد مشرق زمين شد و در تمام تاروپود زندگى آنها نفوذ كرد.

بزرگ ترين اشتباه دانشمندان علوم طبيعى اين بود كه مخالفت با آيين خرافى پاپ را گسترش داده و به منظور انتقام جويى و كينه توزى

--------------------------------------------------------------------------------

23

و جبران صدماتى كه در زمان نفوذ كليسا به آنها رسيده بود; به طور كلى منكر خدا شدند! و شايد هم مخالفت بسيارى از آنها تنها براى گسترش و انتشار علوم و جلوگيرى از خرافات پاپ ها و اسقف ها بوده; اما وقتى اين مبارزه به دست گروهى از ماترياليست هاى متعصّب و جاه طلب افتاد; به مبارزه خود، آب و رنگ علمى داده و همه اديان آسمانى و معتقدات و مقدّسات را مورد حمله شديد قرار دادند.3

بنابراين نبايد مبارزه و مخالفت مادّيون با دين و خداشناسى را دليل بر مشكل بودنِ، اثبات مطلب، گرفت; زيرا همانطور كه گفتيم: گروهى از آنها به منظور كسب قدرت و گروه ديگر به خاطر گسترش علوم طبيعى و جلوگيرى از انتشار خرافات كليسا، دست به مخالفت زده بودند.

اين نكته را هم اضافه كنيم كه اكنون در ميان دانشمندان

علوم طبيعى، افراد زيادى وجود دارند كه جدّاً از خداپرستى، طرفدارى مى كنند4

و اين خود سند زنده اى است كه «مبارزه با دين كشيش غير از مبارزه با دين فطرى است.»

فطرت (راهنماى خداپرستى)

هر انسانى، اعمّ از فقير و غنى، عالم و جاهل و داراى هر نوع مقام، شخصيّت، محيط اجتماعى رسوم و عادات و فرهنگ و تمدنى كه باشد; زمانى كه او را به حال خود واگذارند و فطرت او از همه مسايل

--------------------------------------------------------------------------------

24

فلسفى، علمى، گفتار خداپرستان و مادى گرايان، عريان شود و تحت تأثير هيچ گونه عاملى از عوامل خارجى قرار نگيرد; خود به خود، متوجه نيرويى توانا و مقتدر مى شود كه بر مافوق دنياى محسوس، حكومت مى كند. انسان در اين زمان، خود را جزئى از اجزا جهان هستى و عالَم را به يك نيروى جاودان و هميشگى، متصّل مى يابد كه خالق او و جهان هستى است.

چنين انسانى با تمام وجود، احساس مى كند كه ندايى لطيف و سرشار از مهر و محبّت و در عين حال، محكم و منطقى، او را به طرف موجودى مى خواند كه ما آن را «خدا» مى ناميم. اين ندا، همان نداى فطرت پاك و بى آلايش بشر است كه مانند حاكمى نيرومند و مقتدر، فرمان اعتقاد به خدا را صادر مى كند.

البته اين حقيقت، گفتنى و لازم به ذكر است كه شدّت و ضعف تأثير فطرت، بستگى به شرائط گوناگون محيط، تربيت و تبليغات دارد. مثلا: فرمان فطرت در زمانى كه افكار گوناگون مانند سربازانى مهاجم، سراسر مملكت وجود او را محاصره كرده اند با زمانى كه ذهن او خالى از هرگونه فكر و انديشه اى است، تفاوت بسيارى پيدا مى كند.

خلاصه آنكه ممكن است در بعضى از شرائط، حكم فطرت مانند فرمان حاكم بركنار شده، هيچ گونه اى اثرى نبخشد.

بر همين اساس، زمانى كه بشر خود را در برابر مشكلات و گرفتارى ها مى بيند و هنگامى كه حوادث و جريانات طبيعى و غير طبيعى (سيل، زلزله، طوفانى شدن دريا و سقوط هواپيما) به او روى

--------------------------------------------------------------------------------

25

مى آورد و دست او از تمام ابزارهاى مادى كوتاه مى ماند، پناهگاهى نمى يابد، در ميان امواج خروشان اقيانوس حوادث، غوطه مى خورد و يا در ميان آسمان در حالى كه هواپيما آتش گرفته، معلّق زنان پايين مى آيد; خود را ضعيف و ناتوان مى يابد و دست به دامن كسى مى زند كه قدرت او مافوق قدرتهاست; به پيشگاه او اظهار عجز مى كند; از او مى خواهد كه با نيروى فوق العاده خود، دست او را بگيرد و از اين مهلكه نجات بخشد.

اين نقطه خاص و اين نيروى مرموزى كه در اين زمان توجّه بشر را به خود جلب مى كند، همان «خدا» است، همان نيروى بى پايانى كه بر جان جهان، مسلط است و همان موجودى كه جهان وجود از سرچشمه وجود او جوشيده است...

در طول زندگانى، اين چنين اشخاص را به چشم خود ديده و يا در صفحات تاريخ به نام آنها برخورد كرده ايم. اشخاصى كه در هنگام قدرت و شوكت، هيچ گونه توجّهى به خدا نداشتند، اما همين كه در تنگناى شكست و ناتوانى قرار گرفتند با رغبت هر چه تمام تر به اين مبدا مقدّس متوجه مى شوند و از جان و دل، او را مى پرستند.

در اينجا ممكن است اين اشكال پيش آيد كه: اين نداى درونى را كه شما ادّعا مى كنيد نداى فطرت است و در همه مردم وجود دارد، احتمال دارد كه نتيجه تبليغات محيط و معلول عادات و رسوم اجتماع باشد و از كجا معلوم است جمعيّتى كه تحت اين شرائط قرار نگرفته اند، چنين ندائى را احساس كنند؟

--------------------------------------------------------------------------------

26

فرق عادت و فطرت

عادات و رسوم، امور متغيّر و ناپايدارى هستند كه داراى اسباب و عوامل مختلفى مانند: اوضاع اقتصادى; وضع جغرافيايى و... مى باشند. روشن است كه نه تنها اين عوامل و مانند آن در تمام مناطق يكسان نمى باشند بلكه گاهى اختلافات بسيار مهمى در آنها ديده مى شود. مثلا: در مناطق شمالى كره زمين، براى محفوظ ماندن از سرما، لباس هاى ضخيم مى پوشند كه اگر كسى همان لباس را در مناطق استوائى بپوشد، مورد تمسخر قرار خواهد گرفت. مثال ديگر اين كه: غذايى در بين يك ملّت معمول و رايج است در حالى كه ممكن است در جاى ديگر معمول نباشد. مثال سوم اين كه: اختلاف تشكيلات سياسى و سازمانهاى اقتصادى، سبب مى شود كه آداب و رسومى، مورد قبول و پسند قومى، واقع گردد كه همان عادت در نظر ملت ديگر، ناپسند و زشت آيد.

اما امور فطرى و غريزى كه از سرچشمه پايدار و تغييرناپذير الهامات روحى و فطرى جوشيده و ساختمان جسمى و روانى در آن تأثير كامل داشته; گذشت زمان، طول تاريخ، اختلاف ملل و جوامع عالم، كمتر مى تواند آن را تغيير دهد. مثلا علاقه مادر به فرزند، يك امر فطرى است. همچنين دختر بچه اى كه يك فرزند خيالى و مصنوعى به نام «عروسك» براى خود درست مى كند، به او عشق و علاقه مىورزد، بسان يك فرزند حقيقى او را دوست مى دارد، او را مى بوسد و نوازش مى كند و اگر روزى از نظرش دور گردد، در فراقش مى گريد، چيزى جز «فطرت» نيست.

--------------------------------------------------------------------------------

27

آيا اكنون گذشت تاريخ و يا عوامل ديگر، مى توانند اين حس (فطرت) را در بشر از بين ببرند و آن را دستخوش بازيچه هاى خود قرار دهند؟! احتمال دارد كه كسى بگويد: تاريخ به ما نشان مى دهد كه مردم زمان جاهليت ـ كه در مملكت حجاز زندگى مى كردند ـ، دخترهاى بى گناه خود را با فجيع ترين شكل به قتل مى رساندند و اين مسئله با«فطرت» منافات دارد.

ولى قبلا متذكر شديم كه: مسائلى از قبيل محيط، تربيت و تبليغات فاسد در پاره اى از مواقع باعث مى شود كه اثر فطرت براى مدتى كم رنگ شده و يا به طور موّقت از بين برود; ولى با تغيير عوامل ذكر شده، به زودى آن افكار انحرافى تغيير مى كند و سرانجام، «فطرت» اثر خود را مى بخشد و حكومت اوليه خود را از ابتدا شروع مى كند. به همين جهت اين وضع براى مدت كوتاهى در سرزمين حجاز باقى بود، و امّا ديرى نپاييد و با ظهور اسلام از بين رفت.

نهايت اين كه: هميشه، انحراف از فطرت، جنبه استثنائى و ناپايدار خواهد داشت.

نظرى به تاريخ

اگر تاريخ زندگانى بشر را تا اوايل دوران تاريخ مكتوب، با دقت مورد مطالعه قرار دهيم ـ متوجه مى شويم كه تمام افراد بشر به يك نقطه مرموز و يك حقيقت بزرگ (مبدأ مقتدر و تواناى سازمان هستى و جهان خلقت) اعتقاد داشته، منتها اين اعتقاد هر زمانى متناسب با رشد

--------------------------------------------------------------------------------

28

فكرى و معلومات افراد، به گونه اى خاص جلوه گر شده است.(1) يك روز در قالب بت پرستى و روز ديگر به صورت ماه و خورشيدپرستى و روز سوم به شكل آتش پرستى و سرانجام، زمانى هم ظرفيت و استعداد بشر زياد شده و در مقابل معبودى بزرگ، يگانه و ناديده سر تسليم فرود آورده است.(2)

چيزى كه هست «اعتقاد به مبدأ» در همه زمان ها و ملت ها، به صورت مشترك، زنده و ثابت بوده و هست. اكنون هم در كليه جوامع و ملل بشرى ـ غير از آن مردمى كه تحت فشار تبليغات شديد ماديگرى قرار گرفته اند(3) اين اعتقاد وجود دارد.

يك نكته حسّاس تاريخى

فرويد(4)، دانشمند و روانشناس معروف، بعد از آنكه بوميان «جزيره استراليا» را جزء ملل كاملا وحشى و آدم خوار معرفى مى كند، پيرامون عقيده آنها درباره موجودى به نام «توتم»(5) كه شكل ديگرى

1- وجدى، فريد; دائرة المعارف، رجوع شود به ماده «اله» و «وشن».

2- مسعودى; مروّج الذّهب، ص 287 و 293، چاپ قديم.

3- مى توان گفت كه: اگر قلب فرد فرد همان جمعيت را بشكافيم و در زواياى دل آنها به جست و جو بپردازيم، در مى يابيم كه آنها هم به موجودى كه ماوراى جهان ماده است، اعتقاد دارند; زيرا فطرت (آن سازمان بى آلايش و آن دستگاه تواناى ادراكات) در نهاد همه افراد وجود دارد; ولى زنجيرهاى محكم القائات و تبليغات گمراه كننده، فطرت اين افراد را مقيد كرده و اجازه نمى دهد تا طبق مسير طبيعى خود، حق و حقيقت را درك كند.

4- فرويد (freud) (1939 ـ 1856) در مدتها پيش از اين، پايه فرضيه و تئورى خود را (آزادى اميال جنسى) ـ كه بعدها به صورت مكتبى درآمد ـ بنا نهاد.

5- توتميسم .totemism

--------------------------------------------------------------------------------

29

از اعتقاد به مبدأ است، در كتاب «روانكاوى (psychanalyse)صفحه 19» مى نويسد:

«توتم بدواً جدّ اصلى و نخستين قبيله و بعداً روح محافظ و كمك كار آن به شمار مى رود كه به آنها حكمت، حل معماها و مشكلات را الهام مى كند و در موقع خطر، كودكان خود (اهل قبيله) را مى شناسد و آنها را پناه مى دهد; از اين رو، فرزندان يك «توتم» در تحت وظيفه مقدسى ـ كه در صورت عدم انجام و سرپيچى از آن، سخت از جانب «توتم»(1) كيفر خواهند ديد قرار دارند.»

دوران ماقبل تاريخ

هنگامى كه در مطالعه تاريخ، آن قدر به عقب برگرديم تا به اولين صفحات آن برسيم; در واقع به آخرين دوران ماقبل تاريخ نزديك شده ايم. در اين مرحله ديگر از تاريخ نمى توان استفاده كرد; بايد در اين دوران به جاى ورق زدن صفحات تاريخ، صفحات ضخيم و ناهموار زمين را با انگشتان قوى و نيرومند دانش ورق زد و هر صفحه آن را به دقت مطالعه نمود. آثار و بقاياى گذشتگان و پيشينيان در طبقات زمين، ما را متوجه مى كند كه همواره كرنش و تعظيم در مقابل نيرويى مدبّر و مقتدر، در ميان اقوام بشر وجود داشته است.

دانشمند معروف مصرى، محمد فريد وجدى مى گويد:

«هر چه بيشتر (به وسيله حفّارى) در بقاياى پيشينيان جستوجو مى كنيم، درمى يابيم كه بت پرستى، آشكارترين محسوسات و معقولات آنهاست.»

1- در سال 1791 واژه توتم totem را يك محقق انگليسى به نام «جى ـ لونگ j.long» از زبان سرخ بوستان شمال آمريكا به صورت «توتام totam» اقتباس كرده بود.

--------------------------------------------------------------------------------

30

همين دانشمند مى گويد:

«اعتقاد به مبدأ، همراه به وجود آمدن انسان، متولد شد.»(1)

آيا اكنون عاقلانه است براى اين حس شگفت انگيزى كه از دوران ماقبل تاريخ تا به حال، پايدار مانده است، اساسى غير از فطرت و غرايز روحى، تصور كرد و آن را حمل بر عادت نمود؟!

تاريخ انبي

تاريخ انبيا را كه مطالعه مى كنيم به اين نكته مى رسيم كه دعوت آنها داراى دو جنبه نفى و اثبات بوده است:

1. قابليت عبادت را از بت، ماه، خورشيد، ستاره و... نفى مى كردند.

2. ربوبيّت آن ذات مقدّس و مبدأ حقيقى را اثبات مى نمودند.

پايه و اساس تبليغات آنها، يگانه پرستى بود نه اثبات صانع. آنها مى گفتند: فقط خداى واحد را پرستش كنيد، خدا و معبودى جز آن ذات يگانه وجود ندارد.

خلاصه، وظيفه پيغمبران اين بود كه معبود و مبدأ حقيقى را به اجتماع معرفى كنند و اجازه ندهند تا نيروى درونى و فطرى (روح خداپرستى) كه با روح و روان آنها ارتباط مستقيم دارد با مصاديق غلطى مانند: بت، ماه، ستاره، خورشيد، آتش، حيوانات و... اشباع شود.

از اين مطالب چنين نتيجه مى گيريم كه: خدا پرستى از ابتداء خلقت بشر، وجود داشته و اكنون هم اكثريت مردم جهان

1- دائرة المعارف; ص 639، ماده «وشن».

--------------------------------------------------------------------------------

31

خداپرست اند و اين حس خداپرستى كه در وجود تمام انسانها است از مسأله رسم و عادت، فرسنگ ها فاصله دارد.

تاريخچه ماديگرى

يافتن ريشه مكتب ماترياليسم كار آسانى نيست زيرا در هر زمان تعدادى عنوان وجود داشته اند.

بعيد نيست كه ماديگرى از دوران ماقبل تاريخ شروع شده باشد، اما آنچه مسلّم است و از بيشتر تواريخ برمى آيد اين است كه: اساس اين مكتب در دو قرن 6 و 7 (قـ .م) پى ريزى شده و فلاسفه طرفدار اين مكتب طالس ملطى5، هرقليطوس6، ذيمقراطيس (دموكريت)7 و اپيكور (ابيقور)8بودند ولى به طور يقين نمى توان همه آنها را مادى دانست.

«بانگون» در كتاب تاريخ فلسفه، كلماتى را از آنها نقل مى كند و به اين وسيله آنها را از خداپرستان عالم معرفى مى كند. درباره«طالس» مى گويد: او معتقد بود كه: « هر تحول مادى، تحت تأثير عوامل روحانى است.»(1)و از قول «هراكليت» چنين اظهار نظر مى كند كه: «و مافوق اين كائنات (موجودات) متحول، يك عقل الهى ثابت لايتحول (تغييرناپذير) وجود دارد.»(2) عقيده اش درباره «ذيمقراطيس» اين گونه است: «ذيمقراطيس»، مادى نيست بلكه او اعتقاد به وجود روح دارد.»(3)

فريد وجدى در كتاب خود «على اطلال المذهب المادى» بعد از آنكه

1- فريد وجدى; على اطلال المذهب المادى، جزء اول، ص 13.

2- فريد وجدى; على اطلال المذهب المادى، جزء اول، ص 15.

3- فريد وجدى; على اطلال المذهب المادى، جزء اول، ص 15.

--------------------------------------------------------------------------------

32

بعضى از فلاسفه پيشين و گروه ديگرى از قبيل «اناكزيماندرو»، اناكزيمين، امبيدوكل، لوسيب(1) و... را نام مى برد; چنين اظهار عقيده مى كند كه:

«اين فلاسفه را مادى پنداشتند در صورتى كه همه خداپرست بودند.»9

در قرن 18 و 19 مكتب ماديگرى پيشرفت كرد و طرفداران بيشترى پيدا كرد. جمعى از آنان در زمره دانشمندان علوم طبيعى بودند و افرادى مانند شوپنهاور10 و ژان ژاك روسو11 جزء پيروان اين مسلك (راه و روش) محسوب شدند، ولى از اواخر قرن 19 عقب نشينى شروع شد و به تدريج از تعداد طرفداران آن كاسته شد. (علت اين امر را در بحث اشكالات ماديها خواهيد خواند.)

اساس عقايد ماترياليست ه

اساس عقايد مادى ها در چهار اصل زير خلاصه مى شود:

1. چيزى غير از ماده و آثار آن در عالم وجود ندارد.12

2. جهان مجموعه اى از علت و معلول مادى است و هرچيز و هر حادثه اى، قابل توجيه به علل مادى است.

3. همه موجودات به طور دائم علت و معلول يكديگر هستند. يعنى هر معلولى به نوبه خود، علت و هر علتى به نوبه خود معلول علت ديگرى است و همه پديده ها و حوادث در تغيير و تحول مى باشند; اما وجه مشترك موجودات جهان، ماده «ازلى»است

4. خورشيد، ماه، ستارگان، زمين، آسمان، جهان هستى و

1- فريد وجدى; على اطلال المذهب المادى، جزء اول، ص 16.

--------------------------------------------------------------------------------

33

سرانجام، عالم و اجزا آن، معلول تصادف و اتفاق است و هيچ نقشه و فكرى در ساختمان سازمان هستى به كار نرفته است.(1)

بنابراين تمام ايده ها، عقايد و افكار ماديون از اين چهار اصل و فروع آن سرچشمه مى گيرد و انشاءالله در مباحث آينده با استدلال هايى روشن، سستى تمام آنها را اثبات خواهيم كرد.

1- البته منظور از تصادف اين نيست كه هيچ گونه عللى در ساختمان وجود به كار نرفته، بلكه مادّيون مى گويند: جهان از پيوستن يك سلسله علل غير متفكر و بى شعور به وجود آمده است.

--------------------------------------------------------------------------------

34

توضيحات و پاورقى ه

1. از سال 1233 ميلادى تا قرن نوزدهم كه محكمه اى به نام محكمه تفتيش عقايد «انگيزيسيون» به وسيله «گريگوار نهم» و با هدف كنترل عقايد ضد مذهبى تشكيل شد; فجايع و جنايات بسيارى از طرف پاپ ها و كشيش ها سرزد به گونه اى كه قلم از عهده شرح آن برنمى آيد.

آية الله العظمى مكارم شيرازى (مدظلّه العالى) در مقدمه كتاب «وحى يا شعور مرموز» چنين نقل مى فرمايند: «تعداد كسانى را كه در دوران تفتيش عقايد، زنده زنده سوزانيده و يا در سياه چال خفه كردند، پنج ميليون نفر تخمين زده اند! و به قول بعضى از مورخين: «و همين محكمه ها بودند كه تا چندين قرن سيل هاى خون را در اروپا جارى كردند;»

اين محاكم براى پاپ هاى نادان مسيحى، بهترين وسيله اى بود كه بتوانند (دشمنان خود را از بين ببرند و از تراوشات فكرى دانشمندان علوم

--------------------------------------------------------------------------------

2

طبيعى، شديداً جلوگيرى به عمل آورند.) به عنوان مثال: پيشوايان كاتوليك (شعبه اى از مذهب مسيح) به خاطر اين كه عقايد گاليله (در باب حركت زمين و گردش سيارات) با اصول مذهبى آنها اختلاف داشت; او را به زندان انداختند. گاليله بيچاره در سال 1632 از رفاقتش با كاردينال باربرينى (اوربن هفتم) كه پاپ شده بود استفاده كرد و كتابى به نام «ايتاليايى» منتشر نمود كه در آن سه نفر مشغول گفت و گو هستند. يكى از آنها بطليموس مى باشد و دو نفر ديگر كه از «كپرنيك» دفاع مى كنند.

در اين زمان خشم و غضب پاپ به اوج خود رسيد و گاليله را به رم احضار كرد و در منزل يكى از اعضا عالى رتبه ديوان تفتيش عقايد، زندانى اش كردند. البته گاليله اين مقدار از آزادى برخوردار بود كه در قصر رفت و آمد كند و با دوستان كاردينال خود معاشرت نمايد.

--------------------------------------------------------------------------------

35

درست در همين زمان، دفتر پدر مقدّس، مشغول تهيه ادّعانامه، عليه او بود. گاليله در 20 ژوئن 1633 مجبور به امضاء توبه نامه زير شد. «من، گاليله، در هفتادمين سال زندگى در مقابل حضرات شما به زانو درآمده ام، در حالى كه كتاب مقدّس را در پيش رو دارم و با دست هاى خود آن را لمس مى كنم، توبه مى كنم و ادعاى خالى از حقيقت حركت زمين را انكار مى نمايم و آن را منفورو مطرود مى دانم.»

اين توبه نامه خجالت آور به او تحميل شد و بعد از آن در منزل پيكسولومينى (piccolomini) ـ اسقف شهرسين ـ زندانى گرديد.(1)

]پروتستان ها كه از ديگر شعبه هاى مذهب حضرت مسيح (عليه السلام)هستند، با دانش و دانشمندان، دشمنى آشتى ناپذيرى داشتند و دست كمى از كاتوليك ها نداشتند و دانش پژوهان را با شديدترين وضعى سركوب مى كردند. همين پروتستان ها بودند كه «جيوردانوبرولو»، «انى نى» و «ميشل سرده» را به جرم انتشار نظريات علمى خود، زنده زنده سوزاندند.(2)

اين بود مقدارى از جنايات روحانى نمايان مسيحى قرون وسطى كه سبب شد دانشمندان علوم طبيعى مانند مارگزيده از خدا، دين، مذهب و

1- پى ير روسو

«pierre rousseau» تاريخ

علوم، چاپ 42، ترجمه حسن صفارى.

2- فيلسوف نماها، چاپ سوم.

طرفدار مذهب، فرار كنند.

2. ادوارد اول، پادشاه انگليسى، بيكن «bacon» فيلسوف معروف را از بحث كردن در علم شيمى منع كرد و نگذاشت درباره اين علم در دانشگاه اكسفورد سخنرانى كند. سرانجام او را به پاريس تبعيد كرد تا زير نظر كليسا قرار گيرد. در آن زمان، آن قدر افكار، منجمد و محدود بود كه توجه بيكن به علم را، كوته فكرى مى دانستند.(1)

3. كمونيست ها دين و اعتقاد به دين را نقطه مقابل علم و فلسفه قرار داده و شديداً طرفداران خود را از آن برحذر مى داشتند. به عنوان مثال، نشريه جوانان كمونيست شوروى در 18 اكتبر 1947 مى نويسد: حزب نمى تواند راجع به امور دينى بى طرف بماند و تبليغات ضد دينى را، عليه تمايلات مذهبى اداره و حمايت مى كند زيرا حزب طرفدار علم است و عقايد دينى مخالف آن.(2)

1- ماك كاپ، ژوزف; عظمت مسلمين در اسپانيا.

2- فيلسوف نماها، چاپ سوم.

--------------------------------------------------------------------------------

36

4. در اينجا دو نظريه دانشمندان قرن اخير را متذكر مى شويم

الف) شارلز روبرت داروين (1809 ـ 1892 م) دانشمند معروف انگليسى و صاحب فرضيه مشهور «تبدّل انواع» در بعضى از نامه هايى كه به دانشمندان آلمان نوشته بود، گفته بود: «محال است بر عقل رشيد با ديدن اين نظام و هماهنگى عجيب، بگويد كه دنيا مبدأ ندارد...»(1)

ب) آلبرت اينشتين (1879 ـ 1954 م) رياضى دان مشهور قرن اخير چنين مى گويد: «حس دينى جهان، قوى ترين و شريف ترين سرچشمه تحقيقات علمى است. ديانت من عبارت از يك ستايش نارساى ناقابل، نسبت به روح برترى است كه خود را ظاهر مى سازد تا ما بتوانيم با مشاعر ضعيف خود آن را درك كنيم. آن ايمان عميق درونى و وجود يك چنين قدرت شاعر فايق (آگاه برتر) كه خود را در جهان غيرقابل درك ظاهر كرده، اعتقادات من را نسبت به خدا تشكيل مى دهد.»(2)

5. طالس «talis» از فلاسفه معروف يونان بود. (624 ـ 567). تمام تواريخ فلسفى كه عقايد طالس را نقل كرده اند، اين عبارت را در رأس اعتقادات او يادآور شدند: «ماده و يا اساس تمامى اشيا، آب است.»

1-بخنر «bochner»; اصل الانواع، ص 16. ارتباط انسان و جهان، ج1، ص 126 و ج3، ص 201.

2- جهان و دكتر اينشيتن. ـ ارتباط انسان و جهان، ج3.

دكتر آرانى در كتاب «عرفان و اصول مادى» صفحه 7 درباره طالس چنين مى گويد: «طالس اولين كسوف را پيش بينى كرد. او اساس هر چيز را در آب مى دانست. چون طالس، فكر مادى و منطقى داشت، موفق شد به وحدت اساسى تمام موجودات پى ببرد و امروزه اين فكر، اساس علوم طبيعى دقيق را (فيزيك و شيمى) تشكيل مى دهد.»

علتى كه باعث شده بود طالس، آب را اساس طبيعت بداند، يكى، بندرى بودن محل اقامتش و ديگر مجاورت دائمى وى با آب و مشاهده حيوانات آبى بود.

تمام تواريخ فلسفه، طالس را خداپرست مى نامند و كسانى كه وى را مادى معرفى مى كنند يا از تاريخ آگاهى ندارند و يا غرضورزى مى كنند. البته قفطى، وى را مادى مى داند و به خاطر همين از طرف تواريخ معتبر، مورد اعتراض قرار گرفته است.

قانون «تبعيت از محيط» درباره نظريه طالس، پيرامون نخستين ماده،

--------------------------------------------------------------------------------

37

فقط شامل خود طالس مى شود; زيرا شاگرد معروف او «انكسيمندروس» كه در همان بندر «سلطه» و مجاور آب، زندگى مى كرد; ماده نخستين را چيزى به نام «بى پايان» تصور مى كرد و شاگرد ديگرش «انكسيمانوس» عقيده داشت كه اولين ماده موجودات عالم «هوا» مى باشد. بنابراين مى توان چنين نتيجه گرفت كه يا طالس كم رشد بوده و يا فلاسفه ديگر قانون تبعيت از محيط را اجرا نكردند.

6. هراكليت «hraclidus» (535 ـ 475 ق.م) نظريات مختلفى پيرامون ماده اصلى موجودات دارد.

اكثر تواريخ فلسفه درباره نظريه او چنين گفته اند: «او اساس موجودات و ماده نخستين را آتش مى داند.» تاريخ الفلسفة اليونانيه، صفحه 299 و ربيع الفكر اليونانى در صفحه 87 مى نويسند: «هراكليت اساس موجودات را (لوگوس) ]عقل منبسط[ معرفى كرده است.» ارسطو در كتاب نفس در صفحه 14 مى گويد: «هراكليت ماده اوليه را بخار قرار مى دهد.»

از مجموع اين نظريات اين گونه استفاده مى شود كه هراكليت در مسئله ماده از نظر فلسفى، شبيه طالس است، يعنى همان پايه و اصلى كه در نظر طالس «آب» است، در نظر

هراكليت «آتش» بوده و از نظر اعتقاد به نيرويى مافوق ماده، هر دو نيرويى مقتدر و متفكر را در سازمان وجود دخالت مى دهند. طالس از آن به «روح» تعبير مى كند و هراكليت آن را به عنوان «عقل منبسط» در تمامى عالم (لوگوس)مى شناسد.

هراكليت در تاريخ فلسفه يونان، فيلسوف گريه ناميده شده است «زيرا» به اندازه اى به اجتماع بدبين بوده كه بيشتر اوقات خود را در دامان گريه و سكوت مى گذراند و سرانجام از معاشرت با مردم كناره گرفت و سر به كوه و بيابان گذاشت.

7. ذيمقراطيس (460 ق.م) پايه گذار مكتب اتميسم بود. زمان پيرى سقراط و جوانى افلاطون را درك كرده و معاشرت هاى متعدد با مصريان، كلدانيان و ايرانيان داشته است. او عقيده داشت كه تمام موجودات عالم از ذراتى به نام اتم تشكيل شده و اتم قابل تفكيك و تجزيه نيست. اما پس از گذشت زمان، دانشمندان معتقد شدند كه همه چيز قابل تفكيك است. اين نظريه كم كم وارد علم طبيعى شد و در سال 1919 «روتر فورت» ثابت كرد كه اتم قابل شكستن و تفكيك شدن مى باشد.

8. اپيكور (346 ق . م) سالوس

--------------------------------------------------------------------------------

38

يونان. بايد اولا او را ماترياليست (معتقد به اصول مادى) ثانياً اوولوسيونيست (معتقد به اصول تكامل) ثالثاً فيلانتروپيست (انسان دوست و خوش بين به نوع بشر) و رابعاً آتئيست (ملحد و منكر وجود خداوند) دانست.

فلاسفه اين مكتب به نام «فلاسفه باغ» معروف اند و اين باغ متعلق به اپيكور بود كه در هنگام مرگ نيز وقف فلاسفه نمود.(1)

9. سير مادّيّت از زمان ظهور شكاكين «سوفسطائين» است كه بعد از ديموكريت به وجود آمدند. يكى از آنها بروتاغوراس است كه در سال 440 (ق . م) متولد شد و اول كسى بود كه صريحاً خداى جهان را منكر شد. بعد از او كريتياس مى گفت: «خدايان غير از مخترعات خياليه چيزى نيستند!» در قرن 16 فيلسوف ايتاليائى پطراس بومباتيوس از پيروان جدى ماديگرى محسوب مى شد. وى در سال 1516 كتابى منتشر كرد و در آن كتاب عليه نظريه ارسطو راجع به جاودانگى نفس چنين مى نويسد:

«قول به خلود (جاودانگى) نفس، اقتضاء مى كند كه آن نفس زنده باشد بدون جسد و اين محال است.»

10. آرتور شوپنهاور در سال

1- دكتر پازارگاد; فلسفه سياسى ـ علاّمه جعفرى تبريزى; ارتباط انسان و جهان.

1788 در دانتزيك آلمان متولّد و در سال 1860 وفات يافت. ويل دورانت، مؤلف تاريخ فلسفه در صفحه 254 مى نويسد: «او ظاهراً در سال 1850 خودكشى كرد»، اما همين شخص در صفحه 258 همان كتاب مى نويسد: «در 21 سپتامبر 1860 تنها به خوردن صبحانه مشغول شد و ظاهراً سالم به نظر مى رسيد. ساعتى بعد زنى كه مهماندار و پرستار وى بود، او را پشت ميز غذاخورى مرده يافت.»

آنچه بنظر مى رسد اين است كه جمله اخير ويل دورانت به واقعيت نزديكتر است، زيرا همه تواريخ فلسفه، سال فوت شوپنهاور را 1860 نوشته اند

همچنين ويل دورانت در كتاب تاريخ فلسفه، فصل هفتم، صفحه 252 تحت عنوان «شوپنهاور و عصر او» مطالبى را از انحطاط اروپا در عصر شوپنهاور متذكر مى شود. سپس در صفحه 254 اين گونه ادامه مى دهد: «آيا بلاياى جهان، انتقامى بود كه خداى عادلى از قرن عقل و الحاد مى گرفت؟ آيا اين يك ندائى بود كه عقل هاى نادم و

--------------------------------------------------------------------------------

39

پشيمان را دوباره به تعظيم در برابر فضائل دين سابق و اميد و احسان دعوت مى كرد؟»

«شله گل» و «نوواليس» و... اين گونه فكر مى كردند: «آنها همچون كودكانى كه پس از تمام كردن پول خود، از برگشتن به خانه خوشحال مى شوند; از برگشت به ايمان قديم خوشحال بودند» ولى گروه ديگرى جواب تلخ ترى دادند و گفتند: «هرج و مرج و اضطراب اروپا ناشى از اضطراب و بى ثباتى عالم است; و يك نظم الهى و اميد به بهشتى وجود ندارد.»

«بايرون» ، «هاينه»، و «شوپنهاور» اين گونه فكر مى كردند.

در عين حال ما به طور دقيق نمى توانيم شوپنهاور را به ماديگرى محكوم كنيم زيرا وى مى گويد: «چگونه ماديون، عقل را با ماده معرفى مى كنند؟ در حالى كه خود ماده را با عقل خواهيم فهميد(1)عقيده «پسى ميسم» (بدبينى) بود. مهم ترين كتاب او «جهان همچون اراده و تصور» نام دارد كه در سال 1818 منتشر شد.

فردريك نيچه «f.nitchee» فيلسوف معروف، كتاب «شوپنهاور» را مطالعه كرده و فوق العاده مجذوب افكار صاحب كتاب شد و وى را پدر

1- قصه الفلسفة الحديثه، ص 402

اين فلسفه معرفى كرد.(1)

11.ژان ژاك روسو

«geam tacques rossau» (1712- 1778) از دانشمندان و فلاسفه فرانسه كه در ژنو سويس به دنيا آمد.

فريد وجدى در كتاب دائرة المعارف، ژان ژاك روسو را از خداپرستان عالم معرفى مى كند و مى گويد: «ژان ژاك روسو اعتراف به عقيده توحيد را اينچنين شروع كرد كه ماده محسوسه گاهى متحرك و زمانى ساكن است و... چيزى كه محقق است اين است كه ما در حالى كه جزئى از همين وجوديم به شعور كلى آن، شاعر (آگاه) نيستيم. وجود در اين حركات منظم ـ كه در برابر يك سلسله قوانين خاضع است ـ پابرجاست و ثابت بوده و آن حريّت و آزادى كه در حركات ارادى انسان و حيوان مى باشد در اينجا ديده نمى شود... (نيوتن) قانون جاذبه عمومى را كشف كرد ولى جذب تنها، وجود را به يك جاى درهم فشرده بى حركت، روانه مى كند و در نتيجه بر نيوتن لازم شد كه به اين قانون،

1- قصة الفلسفة الحديثه، ص 686. ـ فلسفه سياسى، ج3، ص 1171. ـ پير دو كاسه; «pierre»، فلسفه هاى بزرگ، ص 124.

--------------------------------------------------------------------------------

40

قوه ديگرى به نام «قوه دفع» اضافه نمايد...

«دكارت» بايد به ما بگويد كه چه چيزى ناموس طبيعى (اين هواى پرهيجان) را كه او درباره آنها سخن گفته به گردش انداخته است؟» بايد «نيوتن» آن دستى را كه كواكب را چنان دفع مى كند كه بر طبق مدارهاى خود به گردش در مى آيند، به ما نشان بدهد... هر قدر در حوادثى كه قواى طبيعت آن را پديد مى آورد و آنچه كه در برابر آن پديده ها قرار مى گيرد و در كيفيّت تأثير بعضى بر بعض ديگر، دقّت نمايم; از رهگذر انتقال از نتيجه اى به نتيجه ديگر; برايم ثابت مى شود كه ناچار، بايد سبب اولى از اراده اى بهره مند باشد... بنابراين من معتقدم كه اراده او (خدا) وجود را به حركت در مى آورد و مردگان را زنده مى گرداند... ليكن شما به من مى گوييد كه (او) كجاست؟ موجودى است در آسمان هايى كه آنها را به حركت آورده، در كواكبى كه به ما نورافشانى مى كند و نه فقط در من است بلكه در آن گوسفندى كه مى چرد، مرغى كه مى پرد، سنگى كه به زمين مى افتد و برگ درختى كه باد آن را به اين طرف و آن طرف مى برد، وجود دارد!... اينها هركارى كه

مى خواهند بكنند ولى محال است كه من، نظام مستمرى را براى موجودات درك كنم ولى حكمتى را كه به اين نظام بخشيده اند، درك ننمايم! من كسى نيستم كه معتقد شوم به اين كه: ماده مرده مى تواند موجودات زنده اى نتيجه دهد; ضرورت كور بتواند موجودات عاقلى بيافريند; چيزى كه عقل ندارد، بتواند موجودات عاقلى ايجاد كند... راه خداشناسى، منحصر به عقل و شك و توهّم نيست بلكه شعور فطرى بهترين راهى است براى اثبات اين موضوع.

از مجموع اين مطالب اين گونه استفاده مى شود كه نه تنها«ژان ژاك روسو» مادى نبود بلكه از طرفداران جدّى مكتب «متافيزيك»است. شايد علت مادى معرفى كردن وى، همان مخالفت هاى سرسختانه او با ارباب كليسا و اولياى مسيحيت است.

مرحوم «فروغى» در كتاب «سير حكمت در اروپا»، جلد دوم، فصل ششم، ص 119 چنين مى نويسد: «عقايد روسو، مخصوصاً آنچه را كه در كتاب اميل emileبيان كرده بود باعث شده ميان ارباب سياست و اولياى مسيحيت، غوغا به پا شود و منجر به اين شد تا كتاب را سوزاندند و نويسنده را تعقيب كردند و او همچنان فرارى بود تا

--------------------------------------------------------------------------------

41

اين كه در 1778 در 66 سالگى به عالم طبيعت بازگشت و زندگانى پر ارزشش به پايان رسيد. مدتى از وفاتش نگذشته بود كه معتقدانش بسيار شدند و به جبران سختيها و رنج هايى كه در زندگى كشيده بود از او قدردانى و تجليل كردند تا آنجا كه جسدش را به پانتئون pantheon كه از محترم ترين قبرستان هاى فرانسه است انتقال دادند.»

تأليفات «ژان ژاك روسو» فراون است اما معروف ترين آنها «قراردادهاى اجتماعى» يا «پيمان اجتماعى»است كه در فروردين 1325 توسط مرحوم غلامحسين زيرك زاده، استاد فقيد دانشگاه تهران ترجمه شد. اين كتاب هموزن كتاب «روح القوانين» اثر «منتسكيو montesquies» (1689ـ 1755) در نظر اهل سياست و دانشجويان علم حقوق، ارزش دارد.

با توجه به اين كه آثار قلمى وى يكى از عوامل بزرگ انقلاب فرانسه شمرده مى شد او را پيغمبر انقلاب فرانسه خواندند.

12. ماده: عبارت است از چيزى كه زمان و مكان داشته و قابل تقسيم و تجزيه باشد. در طول تاريخ، تجديدنظرهايى در مورد ماده شد. متأخرين مى گويند: «ماده عبارت است از توده فشرده ماده و قوه.»

دكتر آرانى در مورد حقيقت ماده مى گويند: «ماده دائماً در تغيير است، عامل بوجود آورنده اين تغييرات را «قوه» مى نامند. هر دستگاه كه كارى انجام دهد، مى گويند كه داراى انرژى است، ولو اينكه انواع انرژى (كار، مكانيك، حرارت، نور، الكتريسيته و انرژى شيميايى) با هم اختلاف دارند اما اساس آنها يكى است كه همان وجود قوا در آحاد ماده (تك تك مواد) است.»

--------------------------------------------------------------------------------

42

--------------------------------------------------------------------------------

43

بخش دوم: روشن ترين دليل توحيد

--------------------------------------------------------------------------------

44

--------------------------------------------------------------------------------

45

دليل اوّل: برهان نظم

انسان هاى خداپرست براى اثبات وجود آفريدگار جهان، دلايل فراوانى را آورده اند. روشن ترين و قانع كننده ترين دليل آنها«برهان نظم» مى باشد. چرا كه«برهان نظم»، عقل و وجدان را قانع و راضى مى سازد. به همين دليل، اين برهان، هميشه مورد توجه دانشمندان و فلاسفه الهى قرار گرفته است.

محورهاى اساسى برهان نظم

«برهان نظم» بر دو محور عمده قرار گرفته است:

1. در سرتاسر جهان، آثار و نشانه هاى نظم، حساب، قانون و هدف به چشم مى خورد.

2.هر دستگاه و مجموعه اى كه در آن، آثار نظم، حساب، قانون و هدف باشد، نشان دهنده آن است كه سازنده آن از علم و عقل برخوردار است.

اينك به توضيح دو محور فوق توجه فرماييد:

محور اوّل

در تمام نقاط اين دنياى وسيع، دستگاه ها و سازمان هاى منظم و مرتبى به چشم مى خورد در حاليكه برنامه، حساب و قانون، حتى بر

--------------------------------------------------------------------------------

46

كوچك ترين اجزا آنها حكومت مى كند. موجودات گوناگون جهان، مانند لشكرى بزرگ كه به گروهاى مختلفى تقسيم شده اند، با صف هاى منظم و هماهنگى شگرف و عجيبى، زير نظر فرمانده واحدى و به سمت هدف مشخصى، حركت مى كنند.

«به عبارت ديگر:» جهان آفرينش، آشفته و مشوّش نيست بلكه مى بايست موجودات و حوادث در مسير مشخصى حركت كنند تا سرانجام به آن هدف نهايى برسند كه دست تقدير براى آنها رقم زده است.

«به عبارت سوم»: يك نوع ارتباط و هماهنگى خاصى در بين تمام اجزا و موجودات عالَم هستى ديده مى شود كه با اوّلين نگاه متوجه آن مى شويم. براى بيشتر روشن شدن اين حقيقت به نكات زير توجه فرمايد

1. همواره بايد در اين جهان يك سرى علت و معلول (قوانين و شرائط خاص) دست به دست هم دهند تا موجود زنده اى پديد آيد، سپس بقا پيدا كند و تا آخرين لحظه زندگى از پرتو هدايت آن قوانين بهره مند گردد. مثلا: براى آنكه دانه اى سر از خاك در آورد سپس به صورت درخت سرسبزى در آيد و سرانجام ميوه دهد، بايستى آب، هوا، زمين و حرارت مناسب و مشخصى داشته باشد و همچنين مى بايست مسائلى از قبيل: تنفس، تغذيه، توليد مثل و تمام فعاليت هاى حياتى آن، مطابق با شرائط و قوانين خاصى انجام پذيرد و سرانجام مى بايست از انتهاى ريشه ها تا سَرِ شاخه ها، زير نظر يك سلسله قوانين منظم تكوينى و طبيعى اداره شود تا به كمال برسد.

--------------------------------------------------------------------------------

47

بدين ترتيب روشن و واضح است كه عدم يكى از شرائط موجود، آن را به نابودى و تباهى مى كشاند. از اين جريان به خوبى متوجه مى شويم كه موجودات در هر نوع شرايطى، امكان رشد ندارند.

2. هر موجودى داراى اثر و خاصيّتى مخصوص به خود مى باشد و وجود هر موجود، مشروط بر اين است كه آن اثر و خاصيت، وجود داشته باشد. مثلا اثر و خاصيت آتش، سوزاندن و سم، كشتن است. سوزاندن و كشتن آتش و سم در شرائط مناسب از لوازم اين اشيا است. مگر اين كه قدرتى مافوق قوانين طبيعى در اثر و خاصيت آنها دخل و تصرف كند و آنها را كم اثر و يا بى اثر سازد. بدين ترتيب، ثبات اثر و خاصيت مخصوص موجودات، يكى ديگر از نشانه هاى نظم جهان به شمار مى رود.

3. موجوداتى كه در راهى معين و به سوى هدفى مشخص در حركت اند، تمام اعضا و جوارح وجودى آنان در اين هدف مشترك با همديگر همكارى و هماهنگى دارند. مثلا يكى از موجودات اين جهان، بدن انسان است. اگر خراشى در دست ايجاد شود، سربازان بدن هجوم آورده و براى جلوگيرى از ورود عفونت و ميكروب در محل زخم تجمّع مى كنند.

عمل دستگاه گوارش، فعاليت هاى معده براى هضم غذا، ترشحات غده هاى هفت ميليونى معده به منظور آسان شدن هضم، باز و بسته شدن دريچه معده، تصفيه و توزيع خون به وسيله قلب به تمام سلول هاى بدن و... از ديگر نمونه هاى هماهنگى اعضا بدن در راه رسيدن به يك هدف عالى و مشترك است.

--------------------------------------------------------------------------------

48

4. علاوه بر هماهنگى خصوصى در ميان اعضا و جوارح يك موجود، در بين تمامى موجودات عالم، يك نوع اتحاد و هماهنگى عمومى، برقرار مى باشد. گويى همه آنان با هم متحد شده اند و در مسير مشخصى، هدف واحد و معينى را تعقيب مى كنند. در حاليكه كار هر كدام از آن موجودات، لازم و ملزوم يكديگر است و در واقع يكى، مكمّل فعاليت ديگرى. مثلا: براى رشد يك گياه مى بايست «آب و باد و مه و خورشيد و فلك» دست در كارى داشته باشند.خورشيد بتابد، آب دريا بخار شود، باد آن را به هر طرف ببرد. برف و باران به گونه جالب، زيبا، طرب انگيز و فرح بخش، فرو بارند و گياهان را با نشاط و طرب انگيز سازند. از سوى ديگر، زمين به وظيفه خود (تأمين مواد غذايى) عمل نمايد تا در نهايت گياه رشد كند و براى مدتى به زندگى ادامه دهد.

شعاع اين همكارى ها به اندازه اى گسترده است كه حتى كرات مختلف منظومه شمسى و فراتر از آن را هم در بر مى گيرد و تنها منحصر به يك گوشه از اين عالم خلقت نمى باشد.

محور دوم

نمى توان باور داشت كه دقت و نظم چنين سازمانى، نتيجه اتفاق و تصادف باشد. يعنى، تعدادى عوامل بدون درك و شعور، آن را به وجود آورده باشند. از اين دو مقدمه(1.نظم عالم 2.ممكن نبودن آن نظم، بدون فاعل عاقل حكيم) مى توان چنين نتيجه گرفت كه جهان داراى آفريدگارى دانا و تواناست و اين آفريدگار دانا و توانا، سازمان عظيمى را طبق نقشه و هدف خاصى ايجاد كرده و رهبرى و هدايت مى كند.

--------------------------------------------------------------------------------

49

حال كه اساس اين استدلال به طور اختصار روشن شد، به توضيح كامل هر يك از آن دو مقدمه مى پردازيم و چون مطالب مقدمه دوم ساده تر و از طرفى در هنگام مطالعه از مقدمه اول جلوتر و به حضور ذهن نزديك تر است (1)، ابتدا به اثبات مقدمه دوم و سپس به بحث پيرامون مقدمه اوّل مى پردازيم.

چگونه نظم مى تواند نشانه عقل و فكر باشد؟

از دو راه مى توان به اين حقيقت رسيد كه: نظم همواره حكايت از يك مبدأ عاقل و متفكّر مى كند. اين دو راه عبارتند از:

1. همه مى دانيم كه بايد براى ساختن يك خانه معمولى از «مصالح» خاصّى (سنگ، چوب، آهن و...)، با«كميّت» (مقدار متناسب مصالح) و «كيفيّت» خاصى (مثلا: آهن به صورت بُراده نباشد.) استفاده شود.

بنابراين بايد براى رسيدن به مقصود، از ميان تمام مصالح و مواد گوناگون موجود، مواد مورد نظر را انتخاب نماييم. همچنين بايد به مقدار و اندازه آن نيز توجه داشته باشيم كه كم و زياد نشود و نيز كيفيّت و چگونگى هر يك از مصالح را از ميان تمام كيفيات موجود، انتخاب كنيم و گر نه هرگز به هدف خود نخواهيم رسيد.

تازه از اين سه مرحله كه گذشتيم، صحبت از «طرز تركيب» اين مصالح مختلف پيش مى آيد كه چگونه آنها را به صورت خاصى بهم پيوسته و تركيب كنيم تا ساختمان موردنظر به دست آيد؟

1- به خلاف آنچه كه در منطق رايج است. زيرا كه در منطق، در ترتيب صناعى،«صغرى» مقدم بر« كبرى» است!

--------------------------------------------------------------------------------

50

بديهى است كه هر يك از اين مراحل چهارگانه (انتخاب نوع مصالح، كميت لازم، كيفيّت مورد نظر و طرز تركيب آنها با يكديگر)نيازمند به يك مبدأ عقل و شعور است كه آن را انجام دهد و بدون آن هيچ يك از اين مراحل، عملى نيست.

تصادف كور و كر نمى تواند مصالح لازم و كيفيّت و كميّت آن را انتخاب كرده و به گونه اى خاص با هم تركيب كند. اين گونه است كه ما با مشاهده يك ساختمان فوراً متوجه مبدأ عقل و شعورى مى شويم كه در ساختن آن به كار رفته است.

2. راه دوم، حساب احتمالات است.(1)

فرض كنيد كتابى علمى كه مطالب آن طبق شماره صفحه مرتب شده و داراى 100 برگ مى باشد، در اختيار داريد. اوراق آن را درهم ريخته و پس و پيش سازيد، به طورى كه شماره ها و مطالب به صورت نامنظم قرار گيرند. اكنون كتاب را به دست شخص بى سواد و يا نابينايى بدهيد و خواهش كنيد كه آن را به صورت اول باز گرداند. به منظور برداشتن برگه اول، يك برگه برمى دارد. ناگفته پيداست كه احتمال رسيدن او به اين مقصود، يك احتمال از صد احتمال است. اين برگه را هر چه كه هست، كنار مى گذارد; برگه ديگرى را به احتمال برگه دوم برمى دارد، احتمال درست از آب در آمدن آن، يك احتمال در نودونه احتمال است. بنابراين موفقيت او در قرار گرفتن برگه هاى

1-اين حساب «حساب احتمالات» در سال 1654 توسط بلز پاسكال

blais pascal دانشمند معروف فرانسه به وجود آمد و امروز در بسيارى از رشته هاى علوم، مخصوصاً فيزيك از آن استفاده مى شود.

--------------------------------------------------------------------------------

51

شماره 1و2 در پشت سر هم، تقريباً يك احتمال در مقابل ده هزار احتمال است.

000,101 ‌ 1001 × 1001

ميان اين ده هزار احتمال، تنها يك احتمال وجود دارد كه در دفعه اول، برگه اول و در دفعه دوم، برگه دوّم را بتواند بردارد.

همچنين اگر برگه ديگرى را به منظور برگه سوم بردارد، احتمال موفقيت آن، يك احتمال در نودوهشت احتمال است. يعنى احتمال منظم شدن برگه اول و دوم و سوم، تقريباً يك احتمال در مقابل يك ميليون احتمال است.

000,000,11‌1001×1001×1001

بنابراين احتمال موفقيت اين شخص نابينا يا بى سواد در جمع آورى اين كتاب و مرتب كردن آن يك احتمال از عدد يك با بيش از 150 صفر در مقابل آن است. به عبارت ديگر: احتمال موفقيت اين شخص نابينا يا بى سواد از روى تصادف، مساوى با صفر است.

چند مثال ديگر

1. فرض كنيد شعرى در كمال فصاحت و بلاغت و داراى مضمونى اخلاقى و بسيار موزون، و خوش قافيه در روى كاغذى نوشته شده است. آيا كسى، احتمال مى دهد كه بچه خردسالى به قصد بازى، قلمى در دست گرفته و از روى اتفاق، اين شعر زيبا را به وجود آورده باشد!؟

2. فرض كنيد تابلوى بسيار زيبا و نقاشى شده اى كه مربوط به دو هزار سال پيش بوده است. در يكى از حفّارى ها به دست آمده است.

--------------------------------------------------------------------------------

52

آيا مى توان احتمال داد كه اين تابلوى هنرمندانه بر اثر چرخش ناهماهنگ دست كسى كه هيچ گونه اطلاعى از اصول نقاشى نداشته، به وجود آمده است!؟

3. بدن انسانى را در نظر بگيريد. فرض كنيد اين بدن داراى صد جزء است كه با صد كيفيّت، تشكيل يافته است. هر كدام از اين اجزا با يك حساب دقيق، تنظيم و هر كدام به طور منظم، كار خود را انجام مى دهند. آيا اكنون احتمال به وجود آمدن اين بدن با اين كيفيّت از روى تصادف و اتّفاق، بر طبق حساب احتمالات، با صفر، مساوى نيست!؟ و آيا مى توان اين موجود منظم و هزاران موجود ديگر را كه در سازمان خلقت به چشم مى خورند، به علل بدون شعور و اراده نسبت داد!؟

اساساً موضوع حكايت نظم، از وجود يك مبدأ عاقل به اندازه اى روشن است كه بعضى آن را از بديهيّات شمرده اند تا آنجا كه فريد وجدى دانشمند معروف مصرى آن را از فطريات، مى داند.

از مباحث بالا چهار نتيجه گرفته مى شود كه چهار اصل مادى گرايان را كه اساس اعتقادات آنها را تشكيل مى دهد متزلزل مى سازد:

1. نيروى مقتدر و دانا در ماوراء جهان ماده وجود دارد كه سازمان هستى را بنا كرده و اداره مى كند.

2. همه حوادث و موجودات را نمى توان به علل طبيعى تفسير كرد.

3. در ساختمان جهان، نقشه صحيح به كار رفته است. بنابراين علت اوّليه داراى هدف است.

--------------------------------------------------------------------------------

53

4. اين دستگاه شگفت انگيز با آن همه ريزه كارى هاى دقيق از روى تصادف به وجود نيامده است و احتمال تصادفى بودن آن مساوى با صفر است

نظم در سراسر جهان

براى پى بردن به چگونگى نظم جهان طبيعت، تنها راهى كه به نظر مى رسد، همان مطالعه و تفكر در موجودات مختلف عالم است. البته ناگفته پيداست كه براى اين منظور، نمى توان با نظر سطحى و بدون تفكّر، به موجودات عالم نگريست; بلكه بايد براى درك و فهم هر گوشه اى از جهان خلقت، تجربه ها، ابزارهاى علمى، فكرها و عمرها مصرف شود. بنابراين ما تنها با حواس ظاهر، نمى توانيم به مطالعه ظواهر اين عالم، اكتفا كرده و با ادراكات و حواس محدود خود، نظم عالم را دريابيم و به اسرار خلقت، آگاه گرديم.

خوشبختانه پيش از ما دانشمندانى عمر خود را در اين راه صرف كرده اند. ميليون ها دانشمند در طى صدها سال، هر كدام در گوشه اى از جهان، مشغول مطالعه و دقت بوده اند و فرآورده هاى فكرى و نتيجه هاى علمى خود را تحويل جامعه بشريت داده اند و در نتيجه اسرار پاره اى از موجودات عالم براى بشر معلوم گرديده است.

البته مسلّم است كه مقصود همه آنها از اين همه رنج و مشقت، رسيدن به هدف ما نبوده و همه آنها از نقطه نظر توحيد و خداپرستى به موجودات عالم نگاه نمى كردند، بلكه اگر خوشبين باشيم بايد بگوييم كه: مقصود آنها از اين همه تفكر و كوشش، تنها پيشرفت علم

--------------------------------------------------------------------------------

54

بوده و بس! ولى در هر حال ما از زير ذرّه بين خداپرستى، فرآورده هاى علمى آنها را مورد مطالعه و بررسى قرار مى دهيم. به راستى نهايت بى انصافى است كه اگر از اين ميراث هاى علمى، نتايج توحيدى نگيريم و از دانشمندان تقدير و سپاسگزارى ننماييم.

چرا بايد درباره نظم عالم فكر كرد؟

ما مى توانيم پاسخ اين سئوال را در دو قسمت خلاصه كنيم:

1. بديهى است هر چه معلومات بشر زيادتر شود، معرفت او نسبت به خالق جهان، زيادتر خواهد گرديد و هر اندازه به اسرار و رموز جهان خلقت، آشناتر گردد، ايمان او نسبت به پديد آورنده آن، راسخ تر و محكم تر مى گردد و از همين جاست كه زمينه مناسبى براى اين سئوال پيش مى آيد كه: آيا دانشمندان علم نجوم در گذشته كه جهان را بسيار كوچك و محدود و آن را در كره اى به نام فلك الافلاك گنجانيده بودند و فاصله زمين را تا سطح مقعّر (فرو رفته) آن با محاسبات رياضى تعيين كرده بودند معرفتشان نسبت به مبدأ اين جهان بيشتر بوده است يا دانشمندان امروز كه با وسايل و تجهيزات بسيار پيشرفته، جهان را مطالعه مى كنند!؟ آيا بطلميوس دانشمند قرن دوم ميلادى كه قائل بود ستارگان مانند ميخ بر صفحه آسمان كوبيده شده اند! بهتر مى توانست به عظمت پروردگار پى برد يا نيوتن دانشمند فلك شناس قرن اخير كه مى گويد: «كواكب داراى مدار و فاصله معين هستند كه اگر هر كدام از آنها از مدار خود خارج شوند، جهان هستى از هم مى پاشد!»

--------------------------------------------------------------------------------

55

كاملا روشن است آن كس كه جهان را جهانى عظيم و به همان نسبت، منظم و دقيق مى داند، ايمانش بيشتر است از آن كسى كه جهان را در قالبى كوچك ريخته و به همان نسبت محدود به نظم و ترتيب عالم پى برده است.

بنابراين يكى از فوايد تفكر در نظم جهان، آشنايى هر چه بيشتر باعظمت و قدرت پديدآورنده آن است كه ايمان انسان را قوى تر و راسخ تر مى گرداند.

2. مطالعه در نظم عالم، حس شكرگزارى را در بشر تحريك مى كند. بشر خود را جهانى كوچك و منظم در مقابل جهانى بزرگ و منظم مى بيند. او اگر بداند كه قلب و يا ساير اعضا او چگونه با نظم خاصى به انجام وظيفه مشغول هستند و از طرفى بفهمد كه تمام موجودات عالم، مانند خود او داراى نظم و حسابند و همه در ادامه بقا و زندگى او تأثير دارند; كه اگر به فرض مُحال گوشه اى از عالم، از حساب و برنامه خود خارج شود، زندگى براى او محال خواهد بود فطرتاً حس شكرگزارى او نسبت به خالق بزرگى كه اين جهان عظيم را بر پا كرده، تحريك شده و با عشق و محبت در مقابل او خضوع مى كند. اما آن كس كه جهان را با نظر سطحى بنگرد، به همان اندازه، خضوع و شكرگزارى او هم از خالق جهان، سطحى خواهد بود!

اكنون نمونه هايى از صفحات خيره كننده و منظم عالم را ورق مى زنيم.

«اندكى به اين آسمان نيلگون خيره شويد!»

خورشيد مى درخشد، ماه نور مى دهد، ستارگان به صورت زيبايى چشمك مى زنند، طلوع و غروب خورشيد و ماه، رفت و آمد منظم

--------------------------------------------------------------------------------

56

شب و روز، به وجود آمدن چهار فصل، كسوف و خسوف و... سبب شد كه فكر بشر از اولين روز به سوى جهانبالا متوجه گردد و اين موضوع از ابتدايى ترين موضوعاتى است كه فكر او را به سوى خود جلب كرده است.

پس اين آسمان زيبا و نيلگونى را كه مى بينيد، همان آسمانى است كه هميشه فكر كنجكاو بشر، براى فهميدن اسرار آن مى انديشيده، اما هميشه عظمت آن در نظر او به اندازه رشد فكرى وى بوده است.

دانشمندان فلك شناس قديم بر پايه معلومات و توانايى فكرى خويش اوضاع آسمان را تشريح و نظريه هايى نسبت به آنها مى دادند. سالها گذشت تا علماى فلكى و نجومى وارد ميدان شدند و هر كدام با مطالعات عميق خود مجهولاتى را كشف كرده و گرهى از گره هاى بى شمار آن را باز نمودند، پرده هاى جهل را كنار زده، معلومات تازه اى از آسمان براى بشر به ارمغان آوردند.

بشر تا حدود قرن 16 ميلادى، تنها با نيروى ضعيف و ناتوان چشم، اوضاع آسمان را مطالعه مى كرد، اما اين وضع باظهور «گاليله»2 دانشمند ايتاليايى، تغيير پيدا كرد، زيرا او اولين كسى بود كه با چشم مسلّح به آسمان خيره شد. بعد از گاليله، دوربين هاى قوى و تلسكوپ هاى بزرگ، اختراع شد و در نتيجه معرفت و دانش بشر به عوالم آسمانى به سرعت پيش رفت و به صورت كامل ترى درآمد.

در ضمن نبايد از نظر دور داشت كه محاسبات رياضى در حلّ قسمتى از اسرار عالم بالا، نقش مهمى را بازى كرد. يعنى بايد گفت: تكميل ابزار فلكى و محاسبات رياضى، دو عامل پيشرفت علم نجوم و شناختن اوضاع جوّى محسوب مى گردد.

--------------------------------------------------------------------------------

57

حال اندكى به اين آسمان نيلگون خيره شويد تا گوشه اى از عظمت آن را براى شما تشريح كنيم. آن وقت تصديق خواهيد كرد كه اگر فرمول هاى رياضى و اعداد و محاسبات نبود، تصور آن براى افكار محدود ما چقدر مشكل بود؟

راستى شگفت آور است! زمانى كه خود را در مقابل اين عظمت عجيب ملاحظه مى كنيم.

پاسكال 3 دانشمند معروف قرن 17 ميلادى فرانسه، بارها مى گفت: «بشر در طبيعت چيست؟ عدمى در مقابل بى نهايت!... بى نهايتى در مقابل عدم!... مركزى است در ميان عدم و وجود.»

اين سخن مربوط به 420 سال پيش است، امّا حالا كه بيشتر عظمت علوم و عوالم آشكار گرديده چه بايد گفت!؟

سيارات و ثوابت

ستارگان آسمان به دو دسته تقسيم مى شوند:

1. سيّارات: كه داراى حركات و اوضاع مختلف در ديد ما بوده و حالاتشان يكنواخت نيست. يعنى هميشه فاصله و نسبت آنها با ساير ستارگان، يكسان نيست و دائماً در تغيير است. فقط 5 عدد از اين سياره ها را مى توان با چشم ديد.

2. ثوابت: كه داراى وضع ثابتى از نظر ديد ما بوده و حركت آنها يكنواخت است.

اين نوع از ستارگان را در نگاه اول به قنديل هايى كه به سقف متحرك بزرگى كوبيده باشند، تشبيه كرده اند.

--------------------------------------------------------------------------------

58

براى شناسايى كامل اين دو دسته از ستارگان، چند شب متوالى، با حوصله و دقت، آسمان را تماشا كنيد; هر ستاره اى كه به شما چشمك مى زند و مانند اين است كه پى در پى، نورش ضعيف و قوى مى گردد از ثوابت است و هر ستاره اى كه در يك حالت، ثابت است و مانند اين است كه خيره خيره به شما نگاه مى كند از سيارات است. علت اين تفاوت، دورى ثوابت و نزديكى سيّارات مى باشد.

نظريه بطلميوس (1)

اين دانشمند براى توجيه وضع عالم بالا نظريه «افلاك نه گانه» را اظهار داشت. و گفت: «زمين مركز عالم است و هر يك از ستارگان در وسط فلك شفافى قرار گرفته، همراه آن به دور زمين مى گردند.» طرز قرار گرفتن افلاك نه گانه به ترتيب زير است.

1ـ فلك ماه

2ـ فلك عطارد

3ـ فلك زهره

4ـ فلك خورشيد

5ـ فلك مريخ

6ـ فلك مشترى

7ـ فلك زحل

8ـ فلك ثوابت (2)

9ـ فلك الافلاك (اطلس) (3)

بطلميوس معتقد بود كه: «هر يك از افلاك نه گانه به غير از فلك نهم داراى حركت مخصوصى بوده و هر كدام طى ساليان متمادى، يك دور به دور كره زمين مى گردند و فلك نهم (فلك اطلس) با حركت سريع و شبانه روزى

1- بطلميوس betlimous(90-168م) صاحب هيئت معروف است كه پس از تحقيقات كپلر و كپرنيك منقرض شد.

2. بنا به عقيده بطلميوس، تمام ستارگان ثوابت در اين فلك جاى دارند.

3. هيچ ستاره اى در آن وجود ندارد و به همين جهت آن را فلك اطلس نام نهادند. تنها زحمتى كه بطلميوس به دوش اين فلك گذارده بود، حركت شبانه روزى عالم بود.

--------------------------------------------------------------------------------

59

خود تمام اين افلاك را با خود و در خود به حركت درمى آورد.» جهان در نظر اين هيئت محدود به فلك الافلاك بوده و ماوراء آن، موجودى را قبول نداشت. اين نظريه تا حدود قرن 15 ميلادى يعنى در مدت 1300 سال به عنوان عالى ترين نظريه علمى درباره وضع آسمانها مورد قبول بود; اما در قرن 15 ميلادى تقريباً در 500 سال قبل با ظهور نظريه كپرنيك لهستانى4، پايه هاى اين هيئت، متزلزل شد و نظريه بطلميوس بعد از 1300 سال حكومت بر افكار مردم، مردود گرديد. آراء كپرنيك، مركزيت 1300 ساله زمين را تكذيب كرد و او را از اين منصب عالى، عزل نمود و به جاى آن خورشيد، آن كره فروزان و آتشين، انتخاب گرديد (البته نسبت به سيّارات) و از آن به بعد، زمين يكى از ستارگان سيار به دور خورشيد شناخته شد. كپرنيك طومار افلاك نه گانه را درهم نورديد و ستارگان را اجسامى معلّق در فضا معرفى كرد، اما او دليل واضحى براى اثبات ادعاى خود در دست نداشت.

تا اين كه كپلر5، منجم و رياضى دان آلمانى و گاليله، منجم ايتاليايى به وسيله دوربين هاى كوچك اختراعى خود، نظرات كپرنيك را تأييد كردند و بعد شخصى به نام «راويله» به كمك دوربين گاليله از عقايد او پشتيبانى كرد و سرانجام اساس هيئت جديد بر روى خرابه هاى هيئت قديم به اين ترتيب بنا شد: «مركز عالم (منظومه شمسى) خورشيد است و شش ستاره سيار عطارد(1)، زهره(2)، زمين(3)، مريخ(4)، مشترى(5)، و

1-mepcue

2- venus

3- laterre

4- maps

5- jupiter

6- saturne

--------------------------------------------------------------------------------

60

زحل(1) به دور آن مى گردند و بعضى از ستارگان به دور اين سيارات در گردش هستند و آنها را اقمار مى نامند. مثلا:كره ماه كه به گرد كره زمين مى گردد، از اقمار زمين است. اما ستارگان ثوابت، هر كدام براى خود عالمى دارند و در اين فضاى بى كران، در مكانى بسيار دورتر از ما در گردش هستند.»

اين نظرات به وسيله تحقيقات دانشمندان فلك شناس قرن اخير به صورت كامل ترى درآمده است.

در سال 1781 تقريباً 220 سال قبل، «ويليام هرشل» 6 انگليسى، ستاره سيار ديگرى به نام «اورانوس» (2) كشف كرد و بر تعداد منظومه شمسى يكى اضافه گشت. اين ستاره در شب هاى صاف با چشم قوى ديده مى شود و داراى چهار قمر است.

حدود 120 سال قبل، ستاره ديگرى به نام «نپتون» (3) با همكارى دو دانشمند فلكى به نام هاى «هال» (4) و «لوريه» (5) كشف گرديد. اين ستاره با چشم غير مسلح ديده نمى شود و داراى يك قمر است.

در سال 1930 يعنى در 71 سال قبل، ستاره ديگرى به نام «پلوتون» (6) توسط دكتر «لاول» (7) آمريكايى كشف شد و تعداد ستارگان منظومه شمسى به 9 عدد رسيد، تا بعدها چه شود.

1- uranus

2- neptune

3- hale

4- leverrier

5- plotone

6- lowell

--------------------------------------------------------------------------------

61

توضيحات و پاورقى ه

1. اسحق نيوتن

isaac newtonدانشمند معروف فلك شناس انگليسى، درست يك سال بعد از وفات گاليله يعنى 4 ژانويه 1643 در وولس تورپ woolsthorpeواقع در ناحيه لينكول شاير lincol shireمتولد شد و در سال 1727 وفات يافت.

او مانند گاليله، تنفر فوق العاده اى نسبت به رژيم استبداد داشت. از سال 1684 تا 1686 به نوشتن كتاب «اصول رياضى فلسفه طبيعى» مشغول شد كه در سال 1687 چاپ و منتشر گشت.

«تانرى» درباره اين كتاب اين گونه اظهارنظر مى كند: «هرگز كتابى درباره علوم مثبت ديده نشده است كه داراى چنين اهميتى باشد و مشكل به نظر مى رسد كه كتاب ديگرى با همين حجم،

بتواند شامل اين همه حقائق جديد و داراى همين ارزش باشد»

2. «گاليلو گاليله» gallilo galileدر سال 1546 در «پيز» متولد شد. تا 19 سالگى تمام اوقات خود را به مطالعات عميق در ادبيات يونان و لاتين گذرانيد تا روزى كه در يكى از مراسم مذهبى كليسا شركت كرد و مشاهده چهل چراغى كه در بالاى سرش نوسان مى كرد، توجه او را به خود جلب نمود.

اين موضوع، بسيار ساده و عادى بود ولى متفكرين بزرگ، اين ويژگى را دارند كه هيچ مطلبى را ساده و بيهوده نمى انگارند و از مسايل ساده و پيش پا افتاده، درس هاى بزرگ مى گيرند. چه بسيارند اشخاصى كه حس كرده اند بدنشان در آب سبك مى شود يا سيبى از درخت سقوط

--------------------------------------------------------------------------------

62

مى كند يا چهل چراغى در بالاى سرشان به جنبش درمى آيد; اما فقط «ارشميدس» پيدا مى شود كه از آن، اصول فشار و تعادل مايعات را نتيجه مى گيرد و تنها «نيوتن» مى تواند قانون جاذبه عمومى را كشف كند و فقط «گاليله» است كه قانون سقوط اجسام را از روى آن به دست مى آورد...

اولين اختراع گاليله، دوربينى بود كه او را به سوى آسمان متوجه كرد و نظرياتى درباره سيارات اظهار نمود. گاليله به وسيله دوربين اختراعى خود مشاهده كرد كه ماه برخلاف ارسطو كه آن را كره اى صاف و صيقلى مى دانست تماماً پوشيده از كوه ها و درّه هايى است كه نور خورشيد، برجستگى هاى آن را مشخص تر كرده است. گاليله، ستارگان نامرئى بسيارى كشف كرد كه تا آن زمان، شناخته نشده بودند; به خصوص لكه متّحدالشّكل كهكشان كه تبديل به گرد و غبارى از ستارگان مى گرديد. و نيز چهار قمر كوچك را ديد كه به دور سياره مشترى در حال حركت مى باشند و سرانجام لكه هاى

خورشيد را با چشم مشاهده كرد.

گاليله در سال 1610 اين نتايج را در جزوه اى به نام «قاصد آسمان» nuntiussidereusانتشار داد و همين طور كه عده اى او را مورد تحسين و تمجيد قرار دادند، جمعى هم به او اعتراض كردند. از او مى پرسيدند چرا تعداد سيارات را هفت عدد نمى داند؟ و حال آنكه تعداد فلزات هفت است و شمعدان معبد نيز هفت شاخه دارد و در سر انسان هفت سوراخ موجود است! آيا باور كردنى است كه ستارگانى وجود دارد كه بطلميوس آنها را نمى شناخته است؟ اما جواب همه اين سئوالات آن بود كه: خودتان از پشت دوربين نگاه كنيد تا پى به اشتباه خود ببريد.

سرانجام در سال 1632 بين گاليله و ارباب كليسا، برخوردى روى داد و او در محكمه تفتيش عقايد ، محكوم و زندانى گرديد و چون ديگر نمى توانست به مطالعه آسمان بپردازد، به سراغ اولين تجسّسات خود در مكانيك رفت و در سن 70 سالگى، علم «ديناميك» را به وجود

--------------------------------------------------------------------------------

63

آورد و آن علمى است كه درباره بررسى كنش ها و واكنشهاى اجسام متحرّك و چگونگى تأثير نيروها مى باشد.

از اين به بعد مخالفين فرصت مباحثه نداشتند و از طرفى كم كم، محيط صلح و آرامش بيشترى در اطراف دانشمند پير ايجاد مى شد.

سرانجام گاليله در حالى كه قوّه بينايى خود را از دست داده بود و دنيا با چشم احترام به او مى نگريست در 8 ژانويه 1642 چشم از جهان فرو بست و به حيات پرافتخار خود پايان داد.

3. بلز پاسكال، نويسنده، مهندس، فيزيكدان و فيلسوف قرن 17 ميلادى فرانسه در 19 ژوئن 1623 در «كلرمون فران» متولد شد. به اندازه اى با استعداد و خوش فكر بود كه در سن 12 سالگى بدون گرفتن كمك از كتاب، سخت ترين مسايل هندسه اقليدس را حل كرد و در 16 سالگى كتابى درباره مقاطع مخروطى نوشت كه موجب تعجب «دكارت» فيلسوف شهير فرانسه گشت و هنوز يكى از قضاياى آن به نام او مشهور

است. در 18 سالگى يعنى در سال 1641 براى اين كه زحمت پدرش را كه به سِمَت رئيس دارايى شهر «روان» معين شده بود، تخفيف دهد; اولين ماشين حساب را اختراع كرد كه هنوز در «كنسرواتوآر» صنايع و مشاغل محفوظ است. وى در سال 1654 يعنى در سن 31 سالگى «حساب احتمالات» را به وجود آورد.

پاسكال روزى هنگام عبور از روى يك پل، اسب هاى درشكه اش به طرف راه خطرناكى تاخت كردند و چيزى نمانده بود كه به درّه خطرناكى واژگون شود... پاسكال نجات يافت و اين حادثه چنان تأثير عميقى در روح او بخشيد كه ناگهان او را از مسير خود برگرداند و به طور كلى از دنيا روى گردان شد. سپس معتكف دير «پرروايل» شده و به خدا پناه برد تا اين كه در سال 1662 وفات كرد.

نويسندگان متحيرند كه آيا او را دوست فلسفه بشمارند يا دشمن آن و نمى دانند كه نام پاسكال را در تاريخ دانشمندان طبيعى و فلسفه ضبط كنند و يا در تاريخ زُهّاد و موحّدين!

--------------------------------------------------------------------------------

64

پى يرروسو در تاريخ علوم، پاسكال را «رياضى دان عارف» لقب داده است.(1)

4. كوپرنيك copernic در 19 فوريه 1483 در شهر تورن thornدر لهستان متولد شد... خود او مى نويسد: «من تصميم گرفتم كه تمام آثار فلاسفه يونانى را مطالعه كنم و ببينم كه آيا هيچكدام از ايشان براى كرات آسمانى، حركتى غير از آنچه كه در دانشگاه ها پذيرفته شده است در نظر گرفته اند يا نه؟ در آثار «سيسرون» ciceronچنين يافتم كه: «نيستاس» nicetasزمين را متحرك مى دانسته است، و در آثار «پلوتارك فيلولائوس» ديدم كه چنين عقيده دارد: زمين داراى حركت دورانى است و مسير آن روى دايره مايلى است كه به نظر ظاهربين ما، ماه يا خورشيد بر روى آن حركت مى كنند.

در سال 1504 كپرنيك، عقيده فيلولائوس را قبول كرد و پذيرفت كه زمين هر 24 ساعت يكبار، به دور خود مى گردد. پس خورشيد را در مركز كره سماوى، ساكن نگه داشت و زمين را در مدت يك سال به دور آن حركت داد. به عقيده او همه ستارگان،

1- پى يرروسو; تاريخ علوم، ص214، لغت لاروس

نقاط درخشان ثابتى مى باشند و سيارات همگى مانند زمين به دور خورشيد دور مى زنند.

عشق كپرنيك به صلح و آرامش به اندازه اى شديد بود كه تا مدت 40 سال افكار خود را منتشر نكرد! دانشمند صبور، طوفان آينده را حدس زده بود و تا آنجا كه ممكن بود، مى خواست ساعت شروع جنگ را به تأخير بيندازد. سرانجام بعد از مدتها به ترديد خود پايان داد و نسخه خطى كتاب خود را به دانشمند جوانى به نام «رتيكوس» rheticus(1514-1574) از اهل «ويتمبرگ» wittemberg داد. او يكى از فداكارترين شاگردان كپرنيك بود. رتيكوس با عجله بسيار آن را به چاپخانه فرستاد و نظارت در چاپ آن را به عهده يكى از دوستانش به نام «آندره اوسياندر» andre ossianderگذاشت در اين اوقات تقريباً 70 سال از سن كوپرنيك مى گذشت و در حالى كه هنوز فرصت

--------------------------------------------------------------------------------

65

كافى براى مشاهده كتاب چاپ شده خود به دست نياورده بود در 24 مه 1543 چشم از جهان فرو بست.

5. «ژان كپلر» در 16 مه 1571 در «وورتمبرگ» متولد شد و در 15 نوامبر 1631 در شهر «رايتسبون» بدرود حيات گفت.

كپلر يا به قول ويرروسو «قانون گذار آسمان»، موفق به اختراع سه قانون شد كه نيوتن با مجهز بودن به اين قوانين توانست قانون جاذبه عمومى را كشف كند و با همين قوانين، منجمين مى توانستند حركات سيارات را پيش بينى كنند و مسير آسمانى آنها را ترسيم نمايند. آن سه قانون عبارتند از: «قانون اوّل:» هر سياره در گردش خود به دور خورشيد، يك مسير بيضى شكل را طى مى كند.

«قانون دوم:» هر قدر سياره در روى اين مسير، به خورشيد نزديك تر باشد، حركت آن سريع تر است.

«قانون سوم:» اگر سال را به عنوان واحد زمان و فاصله زمين از خورشيد را واحد طول فرض كنيم ; مجذور مدت دوران يك سياره به دور خورشيد مساوى با مكعب فاصله آن از خورشيد است. (پس به كمك اين قانون مى توان با در دست داشتن مدت دوران هر سياره به دور خورشيد، فاصله اش را از خورشيد معين كرد.)

كپلر كتابى درباره حركات سيارات نوشت كه در سال 1609 چاپ و منتشر شد.

6. «ويليام هرشل» wlliam herschelمنجم معروف انگليسى در 25 نوامبر 1738 در «هانوور» كه در آن موقع جزو متصرفات انگلستان بود متولد شد. تا 14 سالگى گوسفند مى چراند و تا 18 سالگى در دسته موسيقى قراولان پادشاهى كار مى كرد تا اين كه بعد از كشف ستاره اورانوس، شهرت جهانى پيدا كرد و رئيس جامعه پادشاهى و عضو آكادمى علوم فرانسه گرديد و از تمام افتخارات و مزايايى كه يك نفر دانشمند مى توانست به طور قانونى به دست آورد، برخوردار شد. با تمام اين احوال، ساده، متواضع و نيكوكار بود. وى در 25 اوت 1822 در سن 84 سالگى وفات يافت.

--------------------------------------------------------------------------------

66

عظمت منظومه شمسى

خورشيد (1)

اين خورشيد درخشنده، اين كانون حيات و سرچشمه نور، اين مبدأ گرمى و لطافت و اين كره باشكوه و عظمت، آرى همين خورشيدى كه به كره خاكى ما بى دريغ نورافشانى كرده و از پيشانى درخشنده خود به ما حيات مى بخشد و همين خورشيدى كه هر روز رخساره پر نور او را در آسمان نيلگون مشاهده مى كنيم، مركز و محور منظومه شمسى است. ممكن است حجم آن در نظر ما به اندازه ماه جلوه كند، امّا يك ميليون و سيصد هزار مرتبه از زمين كه حدود پنجاه برابر ماه مى باشد بزرگتر است! فاصله متوسط ماه تا زمين 386 هزار كيلومتر است، در صورتى كه فاصله خورشيد تا زمين 150 ميليون كيلومتر تعيين شده است. براى بدست آوردن عظمت و بزرگى سطح كره خورشيد مى توانيد فرض كنيد كه اگر كره ماه و زمين با همين فاصله اى كه بين آنهاست به داخل خورشيد راه يابند، ماه به آسانى مى تواند دور زمين بگردد، بدون اين كه هيچكدام، از حدود سطح خورشيد خارج شوند، بلكه هنوز تا محيط آن فاصله بسيار زيادى خواهند داشت.

درجه حرارت در سطح كره خورشيد ْ000,6 و در مركز آن از ْ000,000,1 هم تجاوز مى كند!

1- sun

--------------------------------------------------------------------------------

67

عطارد

اين عطارد زيبا، اين كره سوزان كه نزديك ترين سياره به خورشيد است و در عين حال 58 ميليون كيلومتر از خورشيد فاصله دارد!، در مقابل آن كره نورى و آتشين، سر تعظيم فرود مى آورد.

عطارد با خورشيد طلوع و غروب مى كند و از اين جهت رخسار خود را كمتر به ما نشان مى دهد، اما در بعضى از روزها به هنگام طلوع و غروب خورشيد ديده مى شود. حجم اين ستاره از ماه بزرگ تر و از زمين كوچك تر است و در فاصله نزديك به خورشيد مى گردد.

زهره

اين سياره درخشان نيز مانند عطارد زيبا، در نزديكى خورشيد، طلوع و غروب مى كند و چون طلوع آن نشانه نزديك شدن طلوع صبح است، به ستاره صبح، معروف مى باشد و در فاصله 180 ميليون كيلومترى خورشيد قرار گرفته، چندين برابر از عطارد بزرگ تر ولى مختصرى از زمين كوچك تر است.(1)

زمين

اين كره خاكى، اين گهواره تربيت با اين همه مناظر زيبا و روح افزا، اين صحراها، مزرعه ها و باغستان هاى فرح بخش و وجود هزاران وسايل شگفت انگيز و حوادث گوناگون، آرى، همين زمين با اين عظمت كه گهواره آسايش و كانون پرورش نوع انسان و صدها موجود

1- دانشمندان شوروى سابق از روى انحراف امواج راديويى فرستاده شده به سياره زهره كه پس از 100 روز منعكس گرديد معيّن كردند كه زهره در مدتى برابر 10 روز كره زمين، يك بار به دور خود مى گردد.

(نقل از: روزنامه كيهان،24/2/1340)

--------------------------------------------------------------------------------

68

ديگر است، از سيارات منظومه شمسى است كه در فاصله 150 ميليون كيلومتر و به قطر 12800 كيلومتر و با يك قمر به دور خورشيد مى گردد.

مرّيخ

امتياز اين سيّاره نورانى همان همسايه كره ماست. حجم آن از زمين كوچك تر و با فاصله 227 ميليون كيلومتر و با دو قمر به دور خورشيد مى گردد.

مى گويند: شرائط حيات و زندگى، در آن سياره وجود دارد و حتّى در سابق حدس مى زدند كه مردمى هوشيارتر، متمدن تر و دانشمندتر از مردم روى زمين، در آنجا زندگى مى كنند! ولى در حال حاضر اين مطلب از نظر دانشمندان مقبول نيست.

مشترى

اين كره عظيم 1300 بار از زمين بزرگ تر و فاصله آن از خورشيد 778 ميليون كيلومتر است. سرعت حركت آن به دور خود به اندازه اى زياد است كه در مدت 30/9 ساعت، يك بار به دور خود مى گردد و در مدت 12 سال، يك بار به دور خورشيد مى گردد. اين ستاره داراى 12 قمر است كه همه به دور آن مى گردند. تصور كنيد چه منظره تماشايى و شاعرانه اى دارد!(1)

زحل

اين سياره، صدها برابر زمين و از مشترى كوچك تر است. در

1- درباره فاصله اين سياره و بعضى از سيارات ديگر منظومه شمسى، اختلافات مختصرى در ميان دانشمندان فلكى وجود دارد. اين كه مى گوييم (مختصر)، نسبت به فواصل آسمانى است و گر نه نسبت به ما و فاصله هاى روى زمين، بسيار مفصل است!

--------------------------------------------------------------------------------

69

فاصله 428/1 ميليون كيلومترى خورشيد قرار گرفته و در هر 29 سال، يك بار به دور خورشيد مى گردد. اين ستاره داراى 10 قمر است، اين ستاره با چشم ديده مى شود و در مدت 4/10 ساعت يك بار به دور خود مى گردد.

اورانوس

ده ها برابر از زمين بزرگ تر است و در فاصله عجيب 2870 ميليون كيلومترى با چهار قمر، هر 84 سال يك بار به دور خورشيد مى گردد.

نپتون

اين سياره نيز به مراتب از زمين بزرگ تر است و در فاصله حيرت آور 4500 ميليون كيلومترى از خورشيد قرار گرفته و با يك قمر در مدت 164 سال يك بار به دور خورشيد مى گردد.

پلوتون

آخرين سياره منظومه شمسى است. حدس زده مى شود كه اين سيّاره از زمين، بلكه از ماه كوچك تر باشد، زيرا شعاع كره ماه در حدود 1737 كيلومتر است در حاليكه شعاع پلوتون را 1609 كيلومتر تخمين زده اند. پلوتون در فاصله شگفت انگيز 5929 ميليون كيلومترى (تقريباً 40 برابر زمين) به دور خورشيد مى گردد.(1)

حيات در منظومه شمسى

اين موضوع مدتى است، افكار دانشمندان فلكى را متوجه خود

1- در حقيقت خانواده منظومه شمسى به غير از خورشيد ،40 عضو دارد. 9 سياره و 31 قمر. آيا جز اينها چيزى نيست!؟

(نقل از كتاب سفر به جهان هاى دوردست.)

--------------------------------------------------------------------------------

70

كرده و مطالعات عميقى از طرف آنها در اين باره به عمل آمده است كه از مجموع تحقيقات آنها مى توان فهميد كه از نظر آنها، مسأله حيات در بيشتر سياره هاى منظومه شمسى به يك بحث تخيلى شبيه تر است تا يك مبحث علمى، زيرا شرائط حيات را در اكثر آنها موجود نمى دانند.

اكنون نتيجه مطالعات علماى هيئت را در اين قسمت از نظر شما مى گذرانيم.

خورشيد

اين كره فروزان و آتشين با حرارتى معادل ْ6000 به هيچ وجه قابل سكونت نيست و هيچ موجودى تحمل مقاومت در برابر اين حرارت عجيب را ندارد.

ماه(1)

فاقد آب و هوا و به طور كلى مواد حياتى است و چون هوا ندارد، نمى تواند سرما و گرما را در خود متعادل كند و از اين جهت كره ماه در روز بسيار گرم(ْ100+) و شبها بسيار سرد (ْ100 ـ تاْ80) است!

عطارد

در اثر نزديكى به خورشيد حرارت آن حدودْ300 است و به همين

1-la lune.، mouen

--------------------------------------------------------------------------------

71

علت، اتم هايى را كه تشكيل فضا و هوا مى دهند از دست داده است و از طرفى در اطراف عطارد، ابرهايى كه نشانه هوا و بخار آب باشد ديده نشده. بنابراين مى توان گفت: در اين ستاره زيبا هم، حيات وجود ندارد!

زهره

روى اين ستاره را بخارهاى غليظ و ابرهاى متراكم پوشانيده و به جهت نزديكى به خورشيد، حرارتش از زمين زيادتر است. در سال 1834 دو منجّم آمريكايى به نام هاى آدامس adamsو دونهام dunham، به وسيله مطالعات و تحقيقات خود در طيف ستاره زهره، گازكربنيك را كشف كردند و مى گويند: حالت جوانى زمين به همين صورت بوده و ممكن است در آينده كره زهره به وضع فعلى زمين درآيد. بنابراين اين ستاره فعلا قابل سكونت نيست.(1)

مشترى

به خاطر فاصله زيادى كه از خورشيد دارد، هميشه يخ بندان و سرماى شديدى در آن حكمفرماست. از اين جهت صلاحيت سكونت موجودات زنده را ندارد.

1- پى يرروسو; نجوم بى تلسكوپ و از اتم تا ستاره.

--------------------------------------------------------------------------------

72

مريخ

تنها ستاره اى است كه در اثر فاصله متناسب آن با خورشيد و نزديكى آن به زمين، نمى توان با اطمينان خاطر، حيات را از آن سلب و يا اثبات نمود.

و از طرفى موضوع وجود حيات در كره مريخ، مورد اختلاف شديد منجمين است.

اين بود اجمالى از نظرات دانشمندان فلك شناس، پيرامون «حيات و امكان سكونت در منظومه شمسى...»

اما آنچه به نظر مى رسد اين است كه آقايان، شرائط زندگى را در كرات بالا با شرائط زندگى در كره زمين سنجيده اند و از اين جهت سيارات را قابل سكونت نمى دانند; در صورتى كه ممكن است موجودات آسمانى با همان شرايطى كه در سيارات هست زندگى كنند!

اين در واقع يك نوع خودخواهى است كه ما نوع حيات را منحصر به نوع حيات خود بدانيم و اين طرز تفكر كسانى است كه بشر را مقياس سنجش همه چيز مى شمارند!

در بحث گذشته راه شناختن ستارگان و سيارات را متذكر شديم. اكنون مختصرى از ويژگى هاى آنها را براى شما بيان مى كنيم.

--------------------------------------------------------------------------------

73

ويژگى ستارگان و سيارات

1. ديده شدن با چشم

هنگامى كه هوا صاف باشد در دو نيمكره شمالى و جنوبى زمين، در حدود 6000 از ستارگان ثوابت ديده مى شوند ولى در اثر عوارض و موانع جوّى، معمولا در هر نيمكره، بيش از 2000 عدد ديده نمى شود; اما با چشم مسلح و به وسيله تلسكوپ هاى بزرگ، صدها ميليون از اين ستارگان را مى توان مشاهده كرد!

2. فاصله آنها

براى تعيين فاصله سيارات، كيلومتر را مقياس قرار داديم، اما در اينجا به اندازه اى مسافت زياد است كه بايد مقياسى متناسب با آن تعيين كرد و آن مقياس «سال نورى» است. و آن مقدار فاصله اى است كه نور در مدت يكسال طى مى كند. سرعت سير نور در هر ثانيه 300 هزار كيلومتر است.

براى پى بردن به عظمت اين مقياس، فرض كنيد كه اگر هواپيمايى، سرعت حركتش، مطابق سرعت نور باشد; در يك ثانيه مى تواند هفت مرتبه و بلكه بيشتر به دور كره زمين (در طول خط استوا كه 40 هزار كيلومتر است.) بگردد!

روى همين حساب، نور آفتاب در حالى كه 150 ميليون كيلومتر از ما دور است; در مدت 8 دقيقه به ما مى رسد و نور ماه در مدت 211 ثانيه به زمين مى رسد. اكنون فكر كنيد كه سرعت سير نور در يك روز چه اندازه است!؟

با در نظر گرفتن اين حساب، آيا باور مى كنيد كه نزديك ترين ثوابت

--------------------------------------------------------------------------------

74

به زمين، ستاره اى است به نام «پروكسيما» كه 52 ماه نورى از زمين فاصله دارد و از ستاره «شعرا» مدت 9 سال نورى به ما مى رسد! و سرانجام، بعضى از ثوابت هم هستند كه نور آنها در مدت 17 هزار سال نورى به زمين مى رسد و بعض ديگر مدت 3 ميليون سال نورى طول مى كشد!!!

به راستى كه تصور اين فاصله محيّرالعقول، گيج كننده است. آنهايى كه مى گويند: «جهان متناهى و محدود است»، اندازه اى كه براى عالم تعيين كرده اند، كمتر از اندازه قائلين به غير متناهى بودن عالم نيست. آنها مى گويند: «اشّعه نور اگر بخواهند از يك قطب عالم هستى به طرف قطب ديگ عالم حركت كند، طبق آخرين تحقيقات بيش از 20 ميليارد سال نورى طول مى كشد!» راستى اين محدوديت حيرت انگيز چيزى شبيه نامحدود است!.

نكاتى از عظمت عالم بال

1. طبق محاسبات دقيق، هر روز 350 هزار ميليون تن از حجم خورشيد تبديل به حرارت و انرژى مى شود ولى جالب توجه اين كه اين نقصان فاحش، طى ساليان دراز، اثر محسوسى بر نور و حرارت آن نگذاشته است. (زيرا نوع انرژى، اتمى است!)

2. در شب هاى صاف و بدون ابر، توده اى از ستارگان را مى توان ديد كه با وضع مخصوصى، تشكيل صورتى مخصوص داده اند، اما با چشم غير مسلح، بيش از چند ستاره ديده نمى شود كه به شكل خاصى، دور هم قرار گرفته اند. دانشمندان قديم نجوم، براى هر يك از

--------------------------------------------------------------------------------

75

آنها اسمى گذارده اند كه اكنون هم به همان نام شناخته مى شوند. از جمله صورت «الجاثى على ركبتيه» است كه ظاهراً چند ستاره بيش تر نيست، اما پشت دوربين هاى نجومى در حدود 30 هزار ستاره است و فاصله آنها از ما 36 هزار سال نورى است.

3. داستان حرارت ستارگان، موضوعى بسيار قابل توجه است. همانطور كه قبلا ذكر كرديم، درجه حرارت در سطح خارجى خورشيد ْ6000 + است، در حالى كه درجه حرارت سطح خارجى ستارگان جُدى، و شعرى به ْ8000+ و ْ000,11+ مى رسد و در داخل آنها از ميليون ها درجه هم تجاوز مى كند.

4. كهكشان ها كه از ميليون ها ستاره تشكيل شده اند، بر اثر زيادى مسافت، گاه به صورت نقطه و گاه به صورت نوار سفيدرنگ (مانند بازوى مقابل كهكشان راه شيرى - كهكشان ما - ديده مى شود).

در اثر مطالعات فلكى به وسيله دوربين هاى نجومى، ثابت شده است كه هر كدام آنها، جهان وسيع و پهناورى هستند. به طورى كه منظومه شمسى ما با آن عظمت، جزئى از اجزاء يكى از كهكشان هاست و خورشيد يكى از كواكب متوسط آن مى باشد. فاصله دو قطر اين كهكشان به قدرى است كه نور، آن را، حدود يكصد هزار سال طى مى كند! و جالب اين كه خورشيد در كهكشان ما هر 240 ميليون سال، يكبار به دور مركز اين كهكشان دور مى زند.

5. در شبهاى صاف، ستارگانى به صورت ابرها رقيق و كم رنگ ديده مى شوند كه آنها را سحابى مى گويند و هر يك براى خود، عالمى

--------------------------------------------------------------------------------

76

جداگانه دارند. نزديك ترين آنها به زمين «المرئة المسلسله»(1) است كه چند ستاره آن ديده مى شود. اين سحابى از كهكشان حامل منظومه شمسى، به مراتب بزرگ تر و در فاصله 8/1 ميليون سال نورى از زمين قرار گرفته است!!

تجلّى نظم در جهان بال

1. همانطور كه در گذشته اشاره كرديم، هيئت بطلميوس، قائل به افلاك بود و مى گفت هر يك از ستارگان در دل يكى از افلاك نصب و كوبيده شده اند و آنها به متابعت از حركت افلاك مى گردند. بنابراين از نظر اين هيئت، علت قرار گرفتن ستارگان در جاهاى معين، همان افلاك بوده است.

اما هيئت كپرنيك كه طومار هيئت بطلميوس را در هم نورديد و اساساً منكر افلاك شد، چه نيرويى را به جاى افلاك در نگهدارى ستارگان قرار داده است و معلق ماندن ستارگان را در ميان جوّ، با چه چيز توجيه مى كند؟

نظريه نيوتن

نيوتن در اين باره نظريه خود را مبنى بر جاذبه عمومى ابراز كرد و حركت و گردش نجوم را تحت يك قانون منظم كلّى گنجانيد. او مى گويد: قانون «جاذبه عمومى» به همراه نيروى «گريز از مركز» بر تمامى سيارات حكمفرماست و در هر يك از اجرام بالا، اين دو نيرو به طور متعادل وجود دارد و از طرفى چون نيروى جاذبه، نسبت مستقيم با

1- andromede.

--------------------------------------------------------------------------------

77

جرم دو جسم و نسبت معكوس با مجذور فاصله ها دارد; به همين دليل جرم هر يك از سيارات، متناسب با فاصله و سرعت سير آنهاست. بنابراين اگر در بين اين دو، تساوى برقرار نبود، مثلا نيروى جاذبه، بيشتر از دافعه مى شد، جسم بزرگ تر، جسم كوچك تر را به سوى خود جذب مى كرد و اگر نيروى دافعه زيادتر مى شد، سيارات به تدريج از مركز خود دور شده و نابود مى گرديدند.

از مباحث ذكر شده به نتايج زير مى رسيم:

1. در اجرام سماوى، اين دو نيرو به طور يكسان حكمفرماست، زيرا اگر كوچك ترين تخلفى روى دهد، يعنى اگر نيروى جاذبه يا نيروى گريز از مركز، كم و زياد گردد و به طور كلى اگر سيارات، فاصله، حجم و يا سرعت سيرى را كه دست قدرت براى آنها تعيين كرده است از دست بدهند، وضع آنها به كلى به هم مى خورد و اين خود، يكى از مصاديق نظم در جهان بالاست.

2. حركت سيارات يكى از شواهد بارز نظم است، زيرا كه روى يك حساب منظم و دقيقى به صورت يكنواخت در حركت اند. به گونه اى كه طى هزاران سال، كمترين تغييرى در وضع آنها ديده نمى شود.

3. بُد دانشمند معروف آلمانى كه در قرن 18و19 زندگى مى كرد، فاصله هاى سيارات را تحت يك قانون معينى درآورد. او مى گفت: فاصله هر سياره اى از خورشيد، بدون قاعده نيست ،بلكه هر يك از سيارات، طبق يك حساب دقيق، در فاصله معينى قرار گرفته اند. جالب توجه اين كه دانشمند مذكور با تكيه بر همين قانون، جاى ستاره نپتون را تعيين كرد و بعدها منجمين در همان جا، به وسيله تلسكوپ، ستاره مذكور را مشاهده كردند.

--------------------------------------------------------------------------------

78

4. مسئله خسوف و كسوف هم از موضوعات قابل ملاحظه است، زيرا مى توان وقوع آنها را از سالها قبل، دقيقاً پيش بينى كرد و اين خود حكايت از گردش دقيق و منظم كواكب مى كند.

به طور كلى در هر 18 سال و 11 روز، 43 مرتبه كسوف و 28 مرتبه خسوف صورت مى گيرد. پس از گذشتن اين مدت، باز كسوف و خسوف در اوقات معين تكرار مى شود.

اين بود مختصرى از عظمت و نظم آسمان. حال كه به مقدارى از عظمت و نظم جهان هستى، آگاه شديد، حقايقى كه درباره خورشيد، ماه، مريخ، زهره، مشترى و سرانجام كهكشان ها و سحابى ها گفتيم، در نظر بياوريد و از طرفى پيرامون حركت سيارات، فاصله آنها، عظمت ثوابت، قانون جاذبه عمومى و خلاصه نيروى گريز از مركز، تأمّل كنيد. آن وقت به وجدان خود مراجعه كرده و سئوال كنيد: آيا ممكن است اين سازمان عظيم و منظم، معلول تصادف و اتفاق باشد؟ آيا امكان دارد كه فاصله هاى شگفت انگيز ثوابت و حركات دقيق سيارات را به مسئله تصادف و اتفاق نسبت داد؟

پاسخ اين سئوال مانند روز روشن است!

نظام آفرينش در جهان كوچك

بحث در برهان نظم و مطالعه در نظام حيرت انگيز جهان آفرينش، سرانجام ما را به اعماق آسمان ها كشانيد و براى اثبات وجود نظم و نشانه هاى توحيد در سرتاسر جهان هستى كه يكى از دو ركن اساسى برهان نظم بود بار اين سفر طولانى را بسته و سير در آسمان ها و

--------------------------------------------------------------------------------

79

مطالعه نظام شگفت انگيز آن عالم بى نهايت بزرگ پرداختيم.

اينك گوشه بسيار كوچكى از اين جهان راز آلود را در نظر گرفته و به مطالعات و بررسى هاى توحيدى ادامه مى دهيم.(1)

گرچه به ظاهر، اين عوالم كوچك، آن عظمتى را كه در عالم بى نهايت بزرگ آسمانها جلوه گر بود، ندارند; ولى دقت و ريزه كارى هاى حيرت آور آنها، فوق العاده جالب است و نشانه هاى آشكارى از علم و لطف بى پايان آفريننده جهان و نمونه روشنى از نظام عمومى عالم هستى مى باشد.

در اين عالم كوچك نيز همانند عالم آسمان ها، دو جهت كاملا جلب توجه مى كند:

1.كوچكى فوق العاده و اجزاء بسيار دقيق و تشكيلات پيچيده اين عالم.

2. نظم بسيار عجيب و دقيقى كه در سازمان وجود آنها حكمفرماست.

بنابراين خيلى به جاست كه ما توجه و فكر خود را كه به عشق جستجو آفريدگار جهان در اعماق آسمان بيكران به پرواز در آمده بود به عوالم كوچكى كه زير قدم ما هستند جلب نموده و با نظر علمى، عجايب و شگفتى هاى آنها را از نزديك مطالعه كنيم. آن وقت به

1- هدف اين است كه قسمتى از پديده هاى اين جهان را كه در علوم طبيعى، تحقيق شده است از نظر خداشناسى تجزيه و تحليل كرده و ثابت كنيم كه طبق همان تحقيقات، نظام دقيق و حيرت آورى بر جهان حكومت مى كند كه بزرگ ترين دليل بر وجود يك منبع قدرت و علم و عقل بى پايان است. بگذريم از اين كه بعضى از دانشمندان و متخصصين اين علوم، از اين حقيقت روشن چشم پوشى كرده و از نتايج واضح توحيدى آنها غفلت و يا صرف نظر كرده اند. البته به اندازه كافى هنگام طرح اشكالات مادى ها درباره علل غفلت آنها از اين حقيقت روشن، صحبت خواهد شد.

--------------------------------------------------------------------------------

80

خوبى خواهيم ديد كه شگفتى هاى نظم و دقائق و اسرار توحيدى اين عوالم در پاره اى از موارد حتى از شگفتى ها و دقائق آسمان ها نيز جالب تر بوده و نظم در آنها دقيق تر و پيچيده تر ميباشد زيرا هر اندازه دستگاهى كوچكتر و اجزاء آن ريزتر و دقيق تر باشد، شرايط نظم در آن پيچيده تر و مشكل تر و بالاخره جالب تر خواهد بود. مانند: يك ساعت مچى كوچك در مقابل يك ساعت بزرگ ديوارى.

ناگفته پيداست همان گونه كه علم در مورد آسمان ها پيشرفت هاى زيادى كرده، در اين محيط كوچك از جهان هستى هم كه ما در آن زندگى مى كنيم، مناطقى وسيع و اسرار و شگفتى هاى فراوانى را كشف نموده است كه اين خود براى پويندگان راه توحيد، بهترين وسيله براى مطالعه عظمت، قدرت و علم بى پايان "آفريدگار جهان" هستى مى باشد.

موجودات كوچك

موجودات كوچك را مى توان به سه دسته تقسيم كرد.

1. موجودات زنده اى كه بسيار كوچك هستند، اما با چشم عادى مى توان آنها را ديد. مانند: مورچه و بعضى ديگر از حشرات.

2. جانداران بسيار ريزى كه با چشم غير مسلح ديده نمى شوند، مانند باكتريهاو ويروس ها.

3. موجوداتى كه حتى با چشم هاى مسلح معمولى و ميكروسكوپهاى نورى هم ديده نمى شوند و تنها با ميكروسكوپهاى بسيار نيرومند الكترونى مى توان آنها را ديد. مولكول ها و اتم ها.

--------------------------------------------------------------------------------

81

اكنون بايد اين سه دسته از موجودات ريز را مورد بررسى قرار داده و نظم; اسرار و نكات توحيدى آنها را مطالعه نماييم.

1- حشرات كوچك

به راستى كه مطالعه در عالم حيوانات ريز براى انسان متفكر، قابل توجه است.

مشاهده يك حيوان بزرگ مانند: اسب يا فيل آن قدر حس كنجكاوى انسان را تحريك نمى كند كه جثه ريز و دقيق يك مورچه، به خصوص اين كه قسمت مهم فعاليت هاى حياتى حيوانات بزرگ به گونه دقيق ترى در زندگى همين مورچه مشاهده مى شود. اين مطلب به قدرى مهم و در عين حال، نشاط آور است كه عده اى از دانشمندان ساليان دراز از عمر گرانبهاى خود را در اين راه صرف نموده و پس از كوشش هاى زياد به قسمتى از حقايق علمى و اسرار شگفت انگيز آنها پى برده اند. (1)

گرچه جانداران ريزى كه به چشم ديده مى شوند همه از نظر اندازه جثه، سازمان بدنى و فعاليت هاى حياتى يكسان نيستند و حتى پاره اى از آنها با چشم عادى به زحمت ديده مى شوند و نيز گروهى از آنها داراى زندگى پيچيده و تشكيلات اجتماعى وسيعى هستند و نظم و قانون حيرت آورى هم بر جامعه آنها حكومت مى كند;1 ولى در مقابل، زندگى بعضى ديگر بسيار ساده و بدون تشريفات مى باشد.

1-از جمله مى توان از ميشله، لودويگ، آلمانى، آريستو فانوس(فيلسوف باستانى)، كلونيوس فنلاندى، سوامردان هلندى، رئو مور فرانسوى، فرانسواهوبر و سرانجام موريس مترلينگ بلژيكى و فرانك استوارت آمريكايى را نام برد.

--------------------------------------------------------------------------------

82

ولى در هر حال، همه آنها از خواص و آثار موجود زنده برخوردار بوده و داراى يك سلسله فعاليت ها، وسايل و دستگاه هاى مختلف حياتى هستند كه وجود آنها در بقاء هر جانورى ضرورى است.2 مهم ترين قسمت هاى مزبور عبارت اند از:

1. وسيله جنبش و حركت

حركت در حيوانات نيازمند به وسايلى است كه به دليل اختلاف در كم و كيف حركت، دستگاه سلسله اعصاب و اعضا مخصوص ديگر كه عوامل و وسايل جنبش مى باشند در همه آنها يكسان نيست; با اين حال، تقريباً همه حيوانات، اين وسايل را دارند.(سلسله اعصاب كه به منزله خطوط مخابراتى مى باشند از مركز مخصوص خود، دستورات لازم را به اعضاء مختلف داده و حركت و جنبش حيوان را كنترل مى نمايند.)

2. وسيله تبادل ماده و انرژى

هر جاندارى براى جنبش و حركت به نيرو و انرژى نيازمند است: در اثر فعاليت هاى حياتى، قسمتى از انرژى خود را صرف مى كند، امّا دوباره انرژى مصرف شده را از همين راه تأمين مى نمايد. همچنين قسمت هاى از دست رفته و فرسوده را تعمير و مرمت مى كند.

البته مواد زايدى هم كه پس از اين تغييرات، باقى مى ماند بايد از بدن جاندار دفع گردد. مجموع اين دستگاه را دستگاه گوارش مى نامند.

بديهى است اين دستگاه در بعضى از حيوانات كامل تر، مجهّزتر و داراى قسمت هاى مختلفى است كه هر كدام كارهاى مخصوصى را به عهده دارند و كار هضم، جذب، و توليد انرژى از شكستن پيوندهاى

--------------------------------------------------------------------------------

83

شيميائى، توليد مواد لازم و دفع هر يك به وسيله دستگاه مخصوص و جداگانه اى انجام مى گيرد، ولى در بعضى ديگر بسيار ساده است به گونه اى كه تمام اين كارها به وسيله يك يا چند دستگاه كوچك صورت مى گيرد.

3. توليد مثل

حيوانات از هر دسته اى كه باشند براى بقا نوع خود، احتياج به توليدمثل دارند، زيرا در غير اين صورت نسل حيوان محكوم به انقراض و نابودى خواهد شد.

توليد مثل پاره اى از حيوانات به صورت تخم گذارى و در بعضى ديگر از راه زاييدن و تولد و در جانوران تك سلولى نيز به صورت تقسيم انجام مى گيرد.

در هر صورت، جاندار هر اندازه هم كه كوچك باشد، دستگاه توليدمثل را به منظور بقا نوع خود لازم دارد.3

4. دستگاه ارتباطى

از جمله شرائط عمومى حيوانات اين است كه همه آنها با محيط خارج خود ارتباط دارند. اين ارتباط به وسيله دستگاه مخصوصى به نام حواس برقرار مى شود كه به وسيله آن، حيوان مى تواند مطالب و خصوصيات محيط را درك كند.

تنوع حواس و چگونگى آنها در حيوانات گوناگون، مختلف است، چه بسا حيوانى كه از حس شامّه و يا بينايى محروم مى باشد، در صورتى كه همين بينايى در بعضى از انواع حيوانات، كامل تر و قوى تر است، امّا در پاره اى ديگر ضعيف و بسيار ساده مى باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

84

اكنون با ملاحظه نكات بالا درمى يابيم كه حيوانات بسيار كوچك نيز بايد داراى اعضا و دستگاه هاى مختلفى باشند. اين اعضا و دستگاه هاى كوچك نيز هر كدام به نوبه خود، ساختمان ظريف و دقيقى دارند. وجود اين دستگاه ها در موجود كوچكى كه به زحمت با چشم عادى ديده مى شود، شايان و قابل توجه است و از آن جالب تر آنكه در بعضى از آنها اين دستگاه ها به گونه حيرت آورى مشاهده مى شود، تا آنجا كه حتى در بعضى از جهات، از ما(نوع انسان) هم كامل تر هستند!

طنطاوى دانشمند معروف مصرى 4 از پروفسور «باكرد» در كتاب «حشرات شناسى» خود چنين نقل مى كند كه: حشرات داراى سه عدد چشم بسيط (يعنى سه عدد چشم كه هر كدام داراى يك سطح مى باشند.) و دو عدد چشم مركب كه هر يك از آنها از چندين چشم تشكيل يافته است). هستند.

در حشره اى به نام «ليپريا» تعداد اين چشم ها به 12 و در مورچه به 200 الى 400 و در حشره اى به نام «اسفنكس كونفولغولاى» كه شبيه به «شب پره» و آفت پنبه است به تعداد حيرت آور 27 هزار چشم مى رسد!5 ناگفته نماند كه در عالم نباتات نيز، گياهان فوق العاده كوچكى ديده مى شوند كه دقت و ظرافت دستگاه هاى مختلف آن بسيار جالب و شگفت آور است.6

نتيجه

مطالعه ساختمان اين دسته از موجودات، درس هاى جالبى به ما مى آموزد و ما را به آن مبدأ بزرگ هستى كه تمام اين شگفتى ها از علم

--------------------------------------------------------------------------------

85

و قدرت بى پايان او سرچشمه گرفته است راهنمايى مى كند.

ما در ضمن مطالعات خود مشاهده كرديم كه يك حيوان كوچك كه حتى به سختى به چشم ديده مى شود داراى چندين دستگاه مختلف و وسايل حياتى مى باشد كه آن جاندار را در مسير زندگى هدايت مى كنند. اين اعضا و وسايل با وجود اين كه بسيار كوچك و ريز هستند، نظم و دقت عجيبى در ساختمان آنها به كار رفته است، به گونه اى كه نسبت دادن آنها به تصادف و علل فاقد شعور طبيعى، به طور مسلم امكان پذير نمى باشد.

درس هاى توحيدى كه از مطالعه حشرات كوچك دستگاه آفرينش مى توان گرفت، از آيات بزرگ توحيدى و مطالعه در عالم بزرگ آسمان ها روشن تر و واضح تر است، زيرا هر اندازه كه موجودى كوچك تر و دقيق تر باشد، به همان اندازه، ايجاد شرائط حيات و بقا در آن مشكل تر، پيچيده تر و احتمال تصادف در مورد آن به طور يقين در حدّ صفر خواهد بود.

2- حيوانات ذرّه بينى

بشر تا حدود 100 سال پيش از وجود حيواناتى كه به چشم ديده نمى شوند، اطلاع درستى نداشت. نخستين كسى كه پرده از روى اين راز برداشت پاستور (1821-1895) شيميدان معروف فرانسوى بود. وى با كمك آزمايش ها و تجسّسات علمى، وجود حيوانات ذرّه بينى را كشف كرد 7

اين دسته از حيوانات با وجود اين كه به تعداد فراوانى در آب و هوا و مكان هاى گوناگون زندگى مى كنند، هرگز با چشم عادى ديده

--------------------------------------------------------------------------------

86

نمى شوند; ولى هر گاه يك قطره آب را در زير ميكروسكوپ مورد مطالعه قرار دهيم، تعداد زيادى از اين حيوانات را خواهيم ديد كه در آن شناورند

باكترى ها و ويروس ها

پاره اى از جانداران (باكترى ها) با ميكروسكوپ هاى معمولى كه اجسام را چند هزار مرتبه بزرگ تر نشان مى دهند قابل مشاهده هستند، اما تعداد ديگرى از آنها (ويروس ها) حتى با قوى ترين ميكروسكوپ ها نيز قابل ديدن نيستند و بايد با وسايل مخصوصى به نام «ميكروسكوپ الكترونيكى» از حال آنها باخبر شد!

ابعاد باكترى ها

براى اندازه گيرى باكترى ها، واحد مخصوصى به نام ميكرون را برابر با10001 ميليمتر انتخاب كرده اند. يعنى اگر يك ميليمتر ناچيز را به 1000 قسمت تقسيم كنيم، يك قسمت آن يك ميكرون نام دارد، زيرا باكترى ها به قدرى كوچك هستند كه مقياس هاى معمولى جواب احتياجات ما را درباره محاسبه اندازه حجم و جثّه آنها نمى دهد.

اين مطلب، درست به عكس آن چيزى است كه در مطالعه آسمان ها و كواكب عظيم عالم بالا، با آن رو به رو بوديم، زيرا در آنجا بزرگى مقياس ها ما را به زحمت مى انداخت و در اينجا كوچكى و ناچيزى آن! در آسمان ها به جهت عظمت و بزرگى فوق العاده مقياس ها ناچار شديم از واحدى به نام سال نورى در محاسبه فاصله ها استفاده كنيم و در اينجا، ابعاد باكترى ها از101 ميكرون تا چند ميكرون، فرق مى كند، اما نبايد فراموش كرد كه نيروها و وسايلى كه

--------------------------------------------------------------------------------

87

بايد اعمال حياتى را انجام دهند در همين جثّه هاى بسيار كوچك نهفته است!

ما شاءالله از اين زاد و ولد!

داستان توليد مثل در باكترى ها يكى ديگر از اسرار شگفت انگيز جهان بى نهايت كوچك است.

درست است كه باكترى ها هرگز جفت گيرى نمى كنند ولى توليد مثل آنها به سرعت عجيبى از راه تقسيم شدن انجام مى گيرد. به اين ترتيب كه هر باكترى وقتى رشد و نموّ كافى نمود، از وسط، فرورفتگى پيدا كرده و كم كم اين فرورفتگى افزوده مى شود تا اين كه به دو نيم تقسيم مى شود و هر كدام از آن دو، نيز به نوبه خود رشد و نمو كرده و به دو باكترى مستقل ديگر منقسم مى شوند و به همين ترتيب...

در شرائط مناسب، هر باكترى در عرض هر نيم ساعت به اندازه كافى رشد كرده و توليد مثل مى كند. اكنون اگر يك عدد باكترى را در محيط مناسب (شير) قرار دهيم، پس از نيم ساعت، به دو باكترى تقسيم شده و در هر نيم ساعت تعداد آنها دو برابر مى گردد. به اين ترتيب تعداد باكتريهاى به وجود آمده از تقسيم يك باكترى، در 24 ساعت اوّل، بالغ بر 100 هزار ميليارد خواهد شد;8 در حالى كه حجم مجموع باكترى هاى مزبور 100 سانتيمتر مكعب مى باشد.9 حال اگر به همين ترتيب جلو برويم، در 48 ساعت، حجم اين باكترى ها از يك كيلومتر مربع تجاوز كرده و در مدت 2 الى 3 روز (آرى فقط دو سه روز) به مقدار حجم كره زمين افزايش مى يابد! ولى وحشت نكنيد، همانطور كه شرح خواهيم داد شرائط چنين توليد مثلى هرگز فراهم

--------------------------------------------------------------------------------

88

نمى شود و هميشه موانعى پيش مى آيد كه توليد مثل آنها را پس از مدّتى متوقف مى سازد.

حساب تصاعدى

بايد دانست كه اين همه افزايش سرسام آور باكترى ها از راه اضافه تصاعدى است كه در هر مرتبه، عدد موجود، دو برابر افزوده مى شود و پيداست كه نبايد آن را با عمل جمع و ضرب معمولى اشتباه كرد.

اينك براى توضيح بيشتر درباره اين كه اضافه تصاعدى با چه سرعت عجيبى پيشروى مى كند، توجه شما را به داستان مخترع شطرنج جلب مى كنيم:

معروف است كه مخترع و طراح شطرنج، وقتى اين بازى معروف را با صفحه 48 خانه اى آن تكميل كرد و به اطلاع شاه وقت رسانيد، شاه در مقابل اين كار، دستور داد جايزه اى به دلخواه او برايش ترتيب دهند. ولى در مقابل اين پيشنهاد، با كمال خونسردى اظهار داشت: من چيزى نمى خواهم ولى همين اندازه شاه دستور دهد كه يك دانه گندم در خانه اول گذاشته و در خانه دوم آن را دو برابر كنند و به همين ترتيب در هر يك از خانه ها تعداد گندم خانه پيشين را دو برابر نمايند. (تعداد گندم هر خانه در همان تعداد ضرب شود.)

شاه ابتدا از چنين پيشنهادى كه ظاهراً خيلى احمقانه و كوچك به نظر مى رسيد، بسيار در شگفت شد، ولى بعداً كه درست حساب كردند، معلوم شد كه نه تنها پيشنهاد او احمقانه نبوده بلكه شايد شاه هم از عهده دادن چنين جايزه هنگفتى عاجز باشد، زيرا اگر چندين كيلومتر مربع زمين را از گندم پر مى كردند، خواسته او بر آورده نمى شد!

--------------------------------------------------------------------------------

89

شما هم اگر در اين موضوع ترديد داريد، هم اكنون حساب كنيد. يعنى عدد يك را 48 مرتبه به صورت زير دو برابر كنيد. ملاحظه خواهيد كرد كه سر به عدد سرسام آورى مى زند!!

...ـ256ـ...16ـ8ـ4ـ2ـ1

كنترل توليدمثل

ولى با وجود اين نبايد فراموش كرد كه اين زاد و ولد عجيب فقط در صورت وجود شرائط مساعد و نبودن موانع، امكان پذير مى باشد و نه در شرائط عادى كه موانع زيادى در سر راه وجود دارد و نبايد كلمه هر گاه و اگر را كه در ابتداى محاسبه گفته شد از ياد برد.

از جمله اين موانع و عوامل نابود كننده، بايد خود باكترى ها را برشمرد، زيرا باكترى ها، خود بزرگ ترين دشمن خود بوده و به دست خود وسيله نابودى خويش را فراهم مى سازند!!

اين ميكروب ها چه قدر مفيدند؟!

ساختمان بدن باكترى ها به گونه اى اسرارآميز، از قسمتى آب و املاح مختلف تشكيل شده است و نيز فعاليت هاى حياتى مخصوصاً تغذيه و تنفس از نكات اسرارآميز ديگرى هستند كه شايان دقت و مطالعه است.

آرى تمام اين مسايل در وجود جاندارى كه سر تا پاى آن10001 ميليمتر و يا كمتر مى باشد، نهفته است! ولى آنچه بيشتر از نظر بحث هاى ويژه ما قابل توجه مى باشد، اين است كه بدانيم اين دسته از جانداران ناديدنى كه به نام باكترى ها خوانده مى شوند، چه كاره هستند و چه نقشى دارند؟ فايده و آثار وجودى آنها چيست؟ و

--------------------------------------------------------------------------------

90

سرانجام فعاليت هاى حياتى و انرژى آنها در چه راهى صرف مى شود؟! در پاسخ اين سئوالات بايد گفت:

باكترى ها دو دسته اند: بى آزار و با آزار. اما اگر تعجب نكنيد هر دو دسته از خدمتگزاران صميمى و واقعى ما هستند:اگر ترديد داريد به نكات زير توجه فرماييد.

خدمتگزاران نامرئى

باكترى هاى بى آزار، شب و روز در تلاش و كوشش هستند تا خدمات شايانى به انسان ها و ساير جانداران كنند و نتايج كوشش هاى خستگى ناپذير خود را به رايگان تقديم ديگران مى نمايند.10 راستى اگر اين همه فضولات، مدفوعات و لاشه هاى حيوانات مرده بر روى هم انباشته مى شد و به همان صورت باقى مى ماند، در آن وقت، سطح زمين چه حالت تنفّرآميز و غير قابل زندگى به خود مى گرفت؟!

به علاوه اين همه حيوانات و نباتات كه به جان مواد حياتى از قبيل: ازت، هيدروژن، اكسيژن و... افتاده اند، قاعدتاً مى بايست در عرض مدتى نه چندان طولانى، سرتاسر جهان جانداران را قحطى فرا بگيرد و سرانجام زندگى همه جانداران دستخوش فنا و نيستى گردد. اينجاست كه موقعيت حساس و خدمات گرانبهاى باكترى ها درست روشن مى شود و انسان در مى يابد كه ادامه زندگى پر ماجراى او تا چه اندازه مرهون اين موجودات نامرئى مى باشد و در پشت پرده ظواهر، چه علل و عواملى، چرخ هاى عظيم زندگى را به گردش در مى آورند؟!

آرى همين باكترى هاى نامرئى، اين دو مشكل مهم زندگى را حل مى كنند و با تمام نيرو براى تأمين مواد حياتى مورد احتياج جانداران،

--------------------------------------------------------------------------------

91

از همان مدفوعات و لاشه هاى فاسد استفاده مى نمايند. يعنى باكترى ها، فضولات، كثافات و لاشه هاى حيوانات را از صورت فعلى آن در آورده و آنها را در آزمايشگاههاى طبيعى خود تجزيه و تبديل به مواد حياتى (از قبيل كربن، ازت، هيدروژن و اكسيژن) مى كنند.

به اين وسيله هم مواد فاسد و مزاحم را از بينبرده و هم جاى مواد حياتى مصرف شده را پر مى كنند. به راستى باكترى ها چه مأموريت طاقت فرسا و اسرارآميزى به عهده دارند؟!

روى اين حساب، هميشه مواد حياتى از يك طرف در اثر وجود جانداران نابود شده و رو به كاهش مى گذارد و دوباره از طرف ديگر، تحت سازمان مجهّزى، ساخته و تحويل داده مى شود. در واقع هميشه مواد حياتى زمين به اندازه معين موجود مى باشد، ولى در هر حال نبايد فراموش كرد كه قهرمان اين صحنه شگفت انگيز، همان باكترى هايى هستند كه ما هيچوقت آنها را نمى بينيم.

ميكروب هاى زيانبخش

دسته ديگر، باكترى ها هستند كه وجودشان مضر بوده و توليد امراض گوناگون مى كنند و هنگامى كه اسم ميكروب برده مى شود، نظر محدود ما بيشتر متوجه آنها مى شود.

ميكروب ها داراى انواع مختلف بوده و هر نوعى از آنها بيمارى مخصوصى را توليد مى كنند كه به نام همان مرض خوانده مى شوند، مانند ميكروب وبا، ميكروب حصبه، ميكروب سل و...

انواع ميكروب ها در هوا و غذاهاى فاسد و مكان هاى كثيف زندگى مى كنند و با وسايل گوناگون از راه منافذ بدن، وارد كشور تن

--------------------------------------------------------------------------------

92

انسان و ساير حيوانات مى گردند و در صورت مساعد بودن بدن حيوان اگر مانعى نباشد به سرعت رشد و توليد مثل كرده و آن را به مرض مبتلا مى كنند، ولى خوشبختانه در ساختمان بدن حيوانات، اين خطر بزرگ پيش بينى شده و وسايل و نيروهاى دفاعى مجهزى كه هميشه به حالت آماده باش هستند در آنها آفريده شده است و به اين وسيله به طور طبيعى، قسمت مهم فعاليت هاى ميكروب ها متوقف مانده است.

نبرد خونين در كشور تن

هنگامى كه تعدادى ميكروب از راه خراشيدگى يا آب و غذا وارد كشور تن مى شوند.(1) با استفاده از مواد بدن شروع به تكثير كرده، به چابكى تمام، فعاليت و پيشروى مى كنند; ولى ديرى نمى پايد كه نيروهاى مسلّح بدن پيشروى آنان را متوقف مى سازند گلبولهاى سفيد، اين سربازان مدافع و نيروهاى مسلح كه به تعداد زيادى در خون شناورند وقتى كه از ورود دشمن باخبر مى شوند، به سرعت به نقطه مورد تجاوز دشمن، حمله آورده و با سلاح هاى نابود كننده اى كه در اختيار دارند متجاوزين را نابود مى كنند.

اين مدافعين سيّار تا پاى جان از كشور عزيز خود دفاع كرده و در اين نبرد خونين، جانبازى و از خودگذشتگى نشان مى دهند.

1- البته بايد به اين نكته توجه داشت كه اگر ميكرب ها مستقيماً وارد خون نگردند، عوامل دفاعى در اثر خاصيتى كه دارند از ديواره عروق(مجارى خون) خارج شده و متجاوزين را احاطه مى كنند و به اين وسيله نيزاز پيشروى و فعاليت ميكروب ها جلوگيرى مى نمايند.

--------------------------------------------------------------------------------

93

ميكروب خورى

وقتى كه اولين دسته مدافعين (گلبول هاى سفيد سيّار) به نقطه مورد تجاوز حاضر مى شوند، ابتدا شروع به ميكروب خورى كرده و دشمنان را به دستگاه هاى هاضمه بدن خود هدايت نموده و آنها را در خود هضم مى كنند.

گلبول هاى سفيد كه پيكر آنها لزج مى باشد و يك حالت كشدارى دارند، هنگام حمله به يك ميكروب از يك طرف بدن، استطاله (دراز شدن) پيدا كرده، حلقه وار ميكروب را در بر مى گيرند و سپس به تحليل مى برند!

سمپاشى و داروسازى

گلبول هاى سفيد تنها به ميكروب خورى اكتفا نكرده و موادى از خود ترشح مى كنند كه در نابود شدن ميكروب ها تأثير فراوانى دارد.(1) و از اينجاست كه براى مبارزه با امراض، از خاصيت ضد سم سازى گلبول هاى سفيد استفاده شده و واكسن و سرم تهيه مى كنند.

واكسن يا مايه كوبى براى جلوگيرى از ابتلا به بيمارى است كه ابتدا مقدارى از ميكروبِ ضعيف شدهِ بيمارىِ مورد نظر را به بدن تزريق كرده و يك بيمارى ضعيف در بدن توليد مى كنند و همين باعث مى شود كه گلبول هاى سفيد به فعاليت پرداخته و در مقابل بيمارى شديد احتمالى آينده مقاومت كرده و بدن را از ابتلا به آن بيمارى حفظ كنند.

1-البته بايد دانست كه ميكروب ها نيز سمومى ترشح مى كنند كه باعث از بين رفتن گلبول ها است و در واقع سمپاشى گلبول هاى سفيد به منظور پيشگيرى و مقابله با سم ميكروب ها مى باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

94

سرم، بيشتر در مورد معالجه امراض استعمال مى شود و بايد براى درست كردن سرم يك بيمارى، كمى از ميكروب آن مرض را در بدن يك حيوان سالم تزريق كرده و مواد ضد سّمى خون حيوان مزبور را كه در اثر ورود ميكروب هاى مزبور از طرف گلبول هاى سفيد ترشح شده است با وسايل مخصوصى جمع آورى كرده، به صورت سرم آن بيمارى به بيماران تزريق كنند. اين مواد ضد سمى و ميكروب كش كه به طور طبيعى به دست مى آيد، بهترين دارو براى مبارزه با بيمارى مزبور مى باشد.

در ضمن از بيانات فوق، اين نكته نيز معلوم گرديد كه مواد ضد سمى ترشح شده از گلبول هاى سفيد همواره يكسان نيستند، بلكه در مورد ميكروب هر بيمارى، نوع ضد سّم آن ميكروب ترشح مى شود و اين خود قابل توجه است كه اين سربازان مدافع آن قدر اطلاعات دقيق فنى دارند كه مى دانند بايد براى از پا در آوردن چه نوع دشمنى از چه نوع سلاحى استفاده كنند.

چه كسى اين مطالب دقيق را به آنها آموخته و در كجا اين دارو سازى حيرت انگيز را ياد گرفته اند؟ سئوالى است كه بايد دانشمندان مادى به آن پاسخ دهند!

پايگاه هاى جنگى و سنگربندى ها، در اين نبرد خونين، ممكن است به علّت قدرت و زيادى نفراتِ نيروهاى مهاجم، (ميكربها) نيروهاى مدافع و سيّار بدن، شكست خورده و از پيشروى آنان نتوانند جلوگيرى كنند كه در اين صورت با دادن تلفات زياد عقب نشينى مى كنند! اماگلبولهاى سفيد از اين شكست ابتدايى تسليم نشده و در

--------------------------------------------------------------------------------

95

كمينگاه ها و پايگاه هاى مخصوصى (غده ها) سنگربندى كرده و راه را بر دشمنان مى بندند و در اينجاست كه آتش جنگ شدت مى يابد. البتّه از دستگاه مخصوص سازنده گلبول (طحال) نيز هر لحظه نيروهاى تازه نفسى به ميدان نبرد وارد مى شوند.

ولى نبايد ترسيد، زيرا عموماً اگر بدن در حالت طبيعى باشد پيروزى گلبولهاى سفيد حتمى است و سرانجام ميكربها را از بين مى برند; اما اگر بدن، قدرت دفاعى خود را از دست داده باشد ممكن است در اثر تكثير و توليد مثلِ سريع و پيشروى ميكربها، سنگرها و پايگاه هاى عظيم بدن (مانند غده ها، جگر و طحال) نيز تسخير شده و ميكروبها سرتاسر كشور تن را اشغال كنند. (البتّه در اين صورت وضع بيمار وخيم و خطرناك مى گردد.)

سرانجام آثار اين نبرد در ظاهر بدن گاهى نيز به صورت دمل و چرك بروز مى كند. ابتدا اطراف دمل سفت شده و بعد كم كم چرك مى كند. علت اين وضع همان حمله گلبولهاى سفيد است كه از تراكم آنها حالت سفتى بوجود آمده و از اجساد كشته شدگان طرفين (ميكروب ها و گلبول هاى سفيد) چرك توليد مى گردد.

برآمدگى هاى سفت و دردناكى كه در كشاله ران و غيره پيدا مى شود همان سنگرها و كمينگاه هاى گلبول هاى سفيد مى باشد كه از نظر انسان هاى ناآگاه يك چيز بى مصرف محسوب مى شود.

رشد بدن از دولت سر ميكروب ها!

در اينجا سئوالى پيش مى آيد كه اگر در پشت اين چرخهاى شگفت انگيز جهان طبيعت، آفريدگار عاقل و توانايى وجود دارد پس

--------------------------------------------------------------------------------

96

چرا ميكروب را آفريد تا اين همه وسايل دفاعى در بدن جانداران خلق كند؟

بهتر آن نبود كه نه ميكروب مى آفريد و نه دستگاه وسايل دفاعى؟! خوشبختانه تجربيات و تحقيقات علمى اين اشكال را براى ما حل كرده است. يكى از دانشمندان در اين باره اظهار نظر مى كند كه:

اگر ميكروب هاى مضرّ وجود نداشت اندازه قد انسان از 80 سانتى متر تجاوز نمى كرد!

اين جانداران با آزار، در رشد و نموّ بدن تأثير بسزايى دارند، زيرا حملات پى در پى ميكروب باعث مى شود گلبول ها و ساير نيروهاى بدن بيشتر فعاليّت كنند و بديهى است كه هر چه فعاليّت نيروهاى بدن در مقابل احساس خطر و مبارزات شدّت پيدا كند، به همان اندازه قوى تر و رشد و نموّش بيشتر خواهد بود.

همواره رقابت، آمادگى و مبارزه، بهترين راه و وسيله ترقى و پيشرفت است، بطوريكه از همين عوامل در پيشرفت هاى اقتصادى، سياسى و علمى نيز استفاده مى شود.(1)

1- همان گونه كه در كشورهاى مترقّى و دموكراتيك معمولا بيش از يك حزب سياسى وجود دارد كه هر كدام براى بدست آوردن زمام سياست و حكومت و عقب زدن ديگران فعاليّت و كوشش مى كنند. اين رقابت سياسى كه آن را عملا در صحنه سياست بوجود مى آورند در تقويت و پيشرفت كشورها تأثير شايانى دارد.

و همچنين براى اين كه چرخ هاى اقتصاد يك مملكت با سرعت بيشترى به گردش در آيد معمولا از همين راه (ايجادرقابت سالم در ميان كارگردانان اقتصاد و توليد كنندگان) استفاده بيشترى مى برند.

در پيشرفت هاى علمى نيز رقابت، نقش مهمّى را بازى مى كند و به طوريكه تاريخ علوم نشان مى دهد بيشتر پيشرفت ها و موفقيّت هاى علمى كه نصيب دانشمندان بشر گرديده، در سايه رقابت و هم چشمى صورت گرفته است. (البّته بيشتر علوم مادّى و طبيعى منظور است)

--------------------------------------------------------------------------------

97

بنابراين چه جاى تعجّب است كه رشد و نمو و پيشرفت بدن ما هم معلول رقابت اجزاى تشكيل دهنده آن با عوامل تخريبى باشد؟!

ويروس ها

دسته ديگر از حيوانات بى نهايت كوچك، ويروس ها هستند كه با ميكروسكوپ هاى عادى هم قابل رؤيت نبوده و با دستگاه مخصوصى به نام ميكروسكوپ الكترونيكى كه قدرت بزرگ كردن آن چندين برابر ميكروسكوپ هاى عادى است تحت مطالعه و بررسى قرار مى گيرد. مشاهده ويروس ها در زير ميكروسكوپ الكترونيكى از راه رنگ كردن و استفاده از اشعه و نور انجام مى گيرد.

ابعاد ويروس ها

در اندازه گيرى ابعاد ويروس ها، ميكرون هم كه واحد باكترى ها بود جواب احتياجات ما را نمى دهد، به همين جهت براى ويروس ها واحد مخصوصى برابر (10001) ميكرون (000,000,11 ميليمتر) را انتخاب كرده اند كه به نام «مو» ناميده مى شود.

اندازه ويروس ها به مقدار 20 تا100 واحد مزبور مى باشد، ولى نبايد فراموش كرد كه اين جاندار فوق العاده ريز هم با اين وضع، فعاليّت حياتى دارد و از آثار و خواص موجود زنده كه در گذشته شرح داده شد برخوردار مى باشد. اكنون بار ديگر در ساختمان و طرز زندگى اين جاندار دقت كنيد!11

--------------------------------------------------------------------------------

98

نتيجه

با مقايسه اين عالم بى نهايت كوچك ويروس ها با آن عالم بى نهايت عظيم آسمان ها با آن نظم و دقّت حيرت آورى كه در اين عوالم حكمفرماست بار ديگر عقل و وجدان خود را قاضى كنيد و خوب بينديشيد كه:

حال كه احتمال تصادف و استناد به علل فاقد شعور در عالم آسمان ها صفر و محال بود، در عالم شگفت انگيز ويروس ها كه نظم و دقت در آن به مراتب پيچيده تر و شرائط وجود در آن مشكل تر مى باشد چه سان خواهد بود؟!

آيا همين وزيدن باد، آمدن باران، طلوع آفتاب، گردش زمين و... اين عالم بى نهايت كوچك ويروس ها را با آن شگفتى هايش كه به وجود آورده است؟

آيا هيچ عاقلى اين مطلب را هر چند به طور احتمال مى پذيرد؟!

3- سر حد عالم ماده (اتم)

كوچك ترين موجودى كه تاكنون در دسترس علم بشر قرار گرفته، اتم و اجزاى آن مى باشد. اتم كه از شگفت انگيزترين موجودات جهان آفرينش است، به قدرى ريز و كوچك مى باشد كه حتى با نيرومندترين ميكروسكوپ هاى نورى كه موجودات را چند صدهزار برابر بزرگ تر نشان مى دهد قابل رؤيت نيست.

ولى تنها، محاسبات علمى و رياضى ياا ميكروسكپهاى الكترونى،

--------------------------------------------------------------------------------

99

انسان را به وجود اين موجود حيرت آور پر قدرت، هدايت نموده است.

اتم ها، همان واحدهاى مصالح جهان ماده است كه از به هم پيوستن آنها به صورت هاى گوناگون، اجسام و موجودات متنوع اين جهان به وجود آمده است و به عبارت ديگر: تمام اجسام و موجودات عالم طبيعت، مجموعه اى است كه از اتم ها و يك جسم بسيار كوچك كه به سختى با چشم ديده مى شود و در حقيقت از تراكم ميليون ها اتم، به وجود آمده است!

تاريخچه اتم

اتم نيز مانند بسيارى از حقايقى كه بشر به تدريج آنها را شناخته است، سير تاريخى طولانى دارد و اتم شناسى از زمان هاى بسيار پيش، مورد توجه دانشمندان و متفكّرين بوده است.

تا آنجا كه تاريخ به ما نشان مى دهد، ظاهراً «دموكريت» (ديمقراطيس) نخستين كسى بود كه نظريه تركيب موجودات را از اجزاى بسيار كوچك غير قابل تجزيه و شكستن اظهار نموده.(1)

دموكريت كه از حكماى يونان قديم و در قرن پنجم قبل از ميلاد مى زيسته است، معتقد بود كه تمام موجودات جهان از اين ذرات نشكن تشكيل يافته و تفاوت و اختلاف اتم ها، باعث تنوع و تفاوت

1- ولى «پى يرروسو» در كتاب «از اتم تا ستاره»، فيلسوف يونانى به نام «لوقيوس» را پيش از «ذيمقراطيس»، طرفدار اين نظريه شمرده و «ذيمقراطيس»، طرفدار اين نظريه شمرده و «ذيمقراطيس» را شاگرد «لوقيوس» دانسته است كه پس از استادش «لوقيوس» از نظريه وى طرفدارى نمود و بعد از او هم «ابيقورس» را از طرفداران نظريه اتم بشمار آورده است.

--------------------------------------------------------------------------------

100

موجودات گرديده است. مثلا اختلافى كه ميان سركه، شيرينى و روغن مشاهده مى شود از اين است كه اتم هاى تشكيل دهنده سركه، مانند قلّاب هاى نوك تيز بوده و مزه ترشى كه از خواص سركه است به سبب تماس اين اجزا با زبان توليد مى گردد، در صورتى كه اتم هاى شيرينى و روغن، گرد و لزج مى باشند!

از نظر دموكريت، اين ذرات به هيچ وجه قابل تجزيه نبوده و به همين جهت نام اتم را كه به معنى «نشكن» است بر روى آن گذاشته اند.

هنگامى كه فلسفه يونان به عربى ترجمه شد، كلمه اتم به كلمه «جزء لا يتجزّى» ترجمه گرديد.

به همين جهت نظريه «ذيمقراطيس» به عنوان «جزء لايتجزّى» مورد بحث دانشمندان و فلاسفه قرار گرفت، ولى اين عقيده در نزد بيشتر دانشمندان مردود شناخته شد و مورد اشكالات و انتقادات زيادى قرار گرفت ; در عين حال، گروهى از اين نظريه پيروى كرده و به طور جدى از آن طرفدارى نمودند.12

ساختمان درونى اتم

اتم با آن همه كوچكى داراى اجزاى مختلفى است كه مهم ترين آنها سه قسمت زير است كه مى شود آنها را به منزله اركان اتم، معرفى كرد:

1. «پروتون» كه داراى بار الكتريكى مثبت است.

2. «نوترون» كه از نظر خاصيت الكتريكى، خنثى است.

3. «الكترون» كه داراى بار منفى است.

اين اجزاء بى نهايت ريز، به طور شگفت انگيزى ساختمان اتم را تشكيل داده اند.

--------------------------------------------------------------------------------

101

به اين ترتيب كه: پروتون و نوترون، با هم در مركز قرار گرفته و هسته اتم را تشكيل مى دهند، ذرّات الكترون ها هم در فاصله هاى معينى در اطراف هسته، با سرعت سرسام آورى در گردشند.

دانشمندان، ساختمان اتم را به ساختمان منظومه شمسى و حركت الكترون ها را به حركت دورانى سيارات تشبيه كرده اند، با اين تفاوت كه اگر تعجب نكنيد، سرعت حركت سيارات اتمى به مراتب از سرعت حركت سيارات منظومه شمسى بيشتر است و چنانچه خواهيم ديد، در اتم ها، تعداد ذرات هسته و الكترون ها، فاصله آنها و سرانجام مدارهايشان فرق مى كند.13

ابعاد اتم ها

پروتون كه يكى از اجزاى هسته اى اتم است به اندازه اى كوچك است كه هر گاه يك تريليون (000,000,000,000,1) تا ده تريليون (000,000,000,000,10) از آنها كنار هم چيده شوند، تازه طول اين صف عجيب، فقط يك سانتيمتر خواهد بود.14

براى اين كه بهتر به اهميت اين حساب عجيب پى ببريم، فرض مى كنيم كه كسى بخواهد پروتون هاى يك سانتيمتر را شماره كند و باز فرض مى كنيم كه اين شخص به اندازه اى زبردست و چابك است كه در هر ثانيه 100 اتم را شماره مى كند، ميدانيد براى شماره كردن، چه مدتى زمان لازم دارد؟

شايد باور نكنيد، ولى مدت 300 تا3000 سال (به اختلاف اتم ها) زمان نياز دارد تا تمام پروتون هاى يك سانتيمتر را بشمرد!

--------------------------------------------------------------------------------

102

يك فضاى خالى هولناك در درون اتم!

حجم يك اتم، بيش از ده هزار برابر حجم هسته آن مى باشد ولى تمام اين حجم، پُر نيست و فاصله ميان الكترون ها و هسته كه نسبت به حجم هسته بسيار وسيع مى باشد كاملا خالى است.

براى تصوير روشن تر از اين فضاى عجيب كافى است بدانيم كه اگر قطر يك اتم را 1000 متر فرض كنيم، تنها يك متر آن به وسيله هسته و پروتون اشغال شده و الكترون ها در فاصله هزار مترى به دور هسته گردش مى كنند و بقيه را يك فضاى خالى تشكيل مى دهد!

قسمت اشغال شده اتم ها نسبت به فضاى خالى آنها به قدرى ناچيز است كه درست مانند جِرم كره خورشيد است در مقابل فضاى وسيع ميان آن و دورترين سيارات. روى اين حساب، روشن است كه قسمت مهم حجم اتم، خلأ بوده و ماده اصلى بسيار كوچك است!

«ژوليو» - دانشمند معروف- مى گويد: اگر فضاى خالى ميان اتم هاى بدن يك انسان را از بين ببريم و تمام اجزاى اتم هاى آن را به وسيله اى (مثلا فشار فوق العاده) به هم بچسبانيم، بدن انسان به قدرى كوچك مى شود كه به سختى مى توان آن را مشاهده كرد!

و عجيب تر آنكه اين جسم بسيار كوچك، وزن اوليه خود را (مثلا اگر 70 كيلوگرم بوده) از دست نخواهد داد.15

سرعت فوق العاده الكترون ها!

الكترون ها كه ذراتى سبك وزن و داراى بار منفى هستند، در فاصله هاى معينى گِرد هسته مركزى اتم، با سرعت سرسام آورى حركت مى كنند.

--------------------------------------------------------------------------------

103

سرعت حركت الكترون در اتم هيدروژن كه ساده ترين اتم هاست و داراى يك الكترون مى باشد 3000 كيلومتر در ثانيه است! و در اتم اورانيوم،16 كه الكترون هاى متعددى دارد، سرعت حركت آنها به 164,201 كيلومتر در ثانيه مى رسد!!17

اكنون فكر كنيد در اين ميدان بسيار كوچك كه موجودى با اين سرعت عجيب گردش مى كند چه وضعى به خود گرفته و بايد در يك ثانيه چند مرتبه به دور مركز خود بگردد و چه مسافتى را بپيمايد؟!

با توجه به اين بيان، قبول خواهيد كرد كه سيارات منظومه شمسى هم با آن عظمت و سرعتى كه دارند، هرگز قابل مقايسه با اين الكترون هاى كوچك و ناچيز نيستند!

تفاوت اتم ها

پيش از اين گمان مى گردند كه ساختمان تمام اجسام از عناصر اربعه (آب، باد، خاك و آتش) ساخته شده و اين چهار عنصر (يعنى سازنده جهان مادى) بسيط بوده و قابل تجزيه نيستند.

ولى در اثر تحقيقات و آزمايشات علمى معلوم شد كه نه تنها عناصر، منحصر به چهار نيست بلكه اين چهار عنصر، اساساً قابل تجزيه بوده و خود از عناصر بسيط ديگرى پديد آمده اند.

از اين عناصر، تا كنون تعداد 104 عنصر كشف شده كه از نظر تعداد ذّرات هسته اى و الكترون ها با هم تفاوت دارند و همين اختلاف است كه باعث تنوع اتم ها شده است. به اين معنى كه علت اختلاف اجسام گوناگون از نظر خواص فيزيكى و شيميايى، تنها در كم و زياد بودن تعداد الكترون ها و پروتون ها مى باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

104

ساده ترين اتم ها، اتم هيدروژن است كه فقط داراى يك الكترون و يك پروتون است. اتم اورانيوم داراى 136 تا 147 نوترون و پروتون و همچنين 92 الكترون - ديوانه وار - مى باشد كه در مدارهاى گوناگون به دور هسته مركزى در گردشند و بعد از اورانيوم نيز عناصر ديگرى كشف شده كه داراى الكترون هاى بيشترى هستند.

درس هاى توحيدى اتم ها

مطالعه در عالم بى نهايت كوچك اتم ها، درس هايى به ما مى آموزد كه ما را به خداوند بى نهايت بزرگ، راهنمايى كرده و به عظمت، قدرت و علم بى پايان او آشنا مى سازد. اين مطالعه در عين اين كه نشاط آور و شگفت انگيز است، موجى از ابّهت و حيرت، در دل برمى انگيزد و انسان را بى اختيار در پيشگاه آفريننده اين دستگاه عجيب، به خضوع وا مى دارد.

در اينجا چهار قسمت را كه پيش از همه جلب توجه مى كند و هر كدام نمونه آشكارى از علم و قدرت آفريننده اتم مى باشد مورد مطالعه قرار مى دهيم

1. نظم اتم ها

بيش از يكصد عنصرى كه تا كنون كشف شده، همه داراى يك قاعده منظم و ترتيب مخصوصى مى باشند. تعداد الكترون هاى آنها به ترتيب از يك شروع مى شوند و به تدريج روى نقشه منظم و واحدى زياد مى گردند; به طورى كه توانسته اند تمام آنها را دسته بندى كرده و در جدول معروفى (به نام جدول مندليف) تنظيم كنند.

--------------------------------------------------------------------------------

105

2. تعادل نيروى جاذبه و دافعه

دو بارِ الكتريسيته ناهمگون، همواره يكديگر را جذب مى كنند. يعنى اگر يك جسم كه حامل الكتريسيته مثبت است به ديگرى كه داراى الكتريسيته منفى است، نزديك شود; آن دو جسم به سوى يكديگر حركت كرده و همديگر را در آغوش مى فشارند و جرقه اى كه بايد نام آن را برق عشق گذارد توليد مى شود.

روى اين حساب، الكترون ها كه داراى بار منفى و پروتون ها كه حامل بار مثبت هستند بايد خيلى سريع يكديگر را جذب كنند و اين گردش هاى پر هيجان، جاى خود را در دل اتم ها به سكون و آرامش مرگبارى بدهند;

بديهى است كه اگر چنين مى شد، جهان وضع ديگرى به خود مى گرفت.

ولى هرگز چنين حادثه اى در جهان اتفاق نيفتاده و نخواهد افتاد و اين، روى يك حساب كلّى دقيق و پايدارى مى باشد كه اين تعادل عجيب و نظم شگفت انگيز را در درون اتم به وجود آورده است.

رمز اين مطلب در اين است كه يك نظم و حساب معينى در داخل اتم حكومت مى كند كه نگهدار و پديدآورنده اين تعادل است، يعنى يك نيروى ديگرى كه در اثر گردش دَوَرانى الكترون ها به دور هسته توليد مى شود و آن را نيروى «گريز از مركز» مى نامند، نيروى جاذبه هسته مركزى را تعديل مى بخشد.

نيروى گريز از مركز كه در اثر حركت دورانى به وجود مى آيد و قدرت آن متناسب با سرعت حركت مى باشد، همواره جسم متحرك را از هسته مزبور به عقب مى راند و از طرفى هم هسته مركزى با نيروى

--------------------------------------------------------------------------------

106

جاذبه كه در اثر نزديكى دو بارِ الكتريكى توليد شده، الكترون ها را به شدت به طرف خود مى كشاند.

اكنون فكر كنيد كه بايد براى حفظ موجوديت اتم، سرعت حركت الكترون ها به اندازه اى باشد كه نيروى دافعه متولد شده از آن، درست به اندازه نيروى جاذبه و جوابگوى آن بوده باشد و اگر كوچك ترين تجاوزى از اين اندازه و قانون معين، رخ دهد، دستگاه اتم از كار خواهد افتاد.

يعنى اگر كمى نيروى گريز از مركز، زيادتر شود، الكترون ها به زودى فرار كرده و اتم تجزيه مى شود و اگر اين تعادل به نفع نيروى جاذبه به هم بخورد، اجزاى اتم به زودى به هم نزديك شده و از كار خواهند افتاد و به اين ترتيب دستگاه اتم از بين خواهد رفت.

حال بينديشيد كه تنظيم اين حساب دقيق، در آن محيط فوق العاده كوچك، چه كار مشكلى است!

3. نظم بى مانند مدارهاى اتم!

جالب توجه اين است كه اتم هايى كه داراى الكترون هاى متعدد مى باشند همه در يك مدار، دور هسته مركزى، گردش نمى كنند.

اتم هايى كه داراى يك يا دو عدد الكترون هستند تنها داراى يك مدار مى باشند و اگر تعداد الكترون هاى اتم از دو عدد تجاوز كرد، الكترون سومى و چهارمى تا دهمى در مدار ديگرى به فاصله مخصوصى گردش خواهند نمود و به همين ترتيب هر مدارى گنجايش تعداد معينى الكترون را داشته و در صورت افزايش الكترون ها، مدارها نيز افزايش مى يابند.

--------------------------------------------------------------------------------

107

اكنون فكر كنيد كه آيا ترسيم اين مدارهاى منظم و دايره هاى تو در تو، در محيطى بسيار كوچك كه به هيچ وجه نمى توان آن را مشاهده كرد. جز از مهندسى كه علم و قدرت او حد و مرزى را نمى شناسد، ممكن است؟!

آيا اين وضع مى تواند معلول طبيعت بى فكر و فاقد هدف باشد؟!

حال فكر كنيد كه اگر اين ديو ديوانه به زودى مى توانست زنجير خود را پاره كرده و اتم را منفجر سازد، چه قدر زندگى در اين جهان خطرناك و مشكل بود!!

نمونه اى از قدرت اتم

متأسفانه اين نيروى عظيم اتمى- كه منافع زيادى براى بشر در بر دارد- مورد سوء استفاده بشر بى خبر از آفريدگار اتم قرار گرفته و جاه طلبانه آن را در راههاى نامشروع و خطرناكى صرف كرده و مى كند.

يك نمونه از نيروى اتم، همان قدرت عجيب بمب هاى آتش زاى اتمى است كه از انفجار اتم و آزاد كردن انرژى آن توليد مى گردد.

نخستين آزمايشى كه براى انفجار بمب اتمى به عمل آمد در سال 1945 در صحراى بى آب و علف «نيومكزيكو» بود كه غوغاى عجيبى به راه انداخت.

دانشمندان يك بمب كوچك اتمى را با وسايل مخصوصى در بالاى برج سنگين فولادى نصب كرده و از فاصله دور آن را منفجر كردند.

در اثر انفجار، برق و صداى عظيمى برخاست و ابرى به ارتفاع 12 كيلومتر به شكل قارچ از آن متصاعد گرديد.

شدت انفجار به قدرى بود كه وقتى دانشمندان، محل آزمايش را

--------------------------------------------------------------------------------

108

پس از انفجار بررسى نمودند مشاهده كردند كه برج فولادين ذوب شده و در اثر حرارت فوق العاده، تبخير و به كلى از بين رفته است!

آمريكايى ها در همين سال، دو بمب اتمى كوچك را در جنگ با ژاپن استفاده كردند. يكى از آن دو بمب را بر روى شهر «هيروشيما» منفجر كرده و بمب دوم را سه روز بعد به شهر «ناكازاكى» پرتاب نمودند.(1)شهر بزرگ هيروشيما در اثر بمب اوّلى ويران و منهدم گرديد. طبق آمار شهردارى، مجموع كشته شدگان (نظامى و غير نظامى) به 270 هزار نفر رسيد!!(2)

چند دقيقه پس از سقوط بمب، منظره شهر به كلى عوض شد و به صورت ويرانه اى درآمد كه از زير آوارهاى وحشتناك آن، ناله هاى جانخراش به گوش مى رسيد. قطعات متلاشى شده مردان، زنان و حتى كودكان بى گناه، در هر طرف به چشم مى خورد، عده اى كه از اين واقعه جان سالم به در برده بودند، بدن ها و صورت هايشان زخم هاى هولناكى برداشت و جمعى هم حالتى شبيه به جنون پيدا كردند. در شهر دومى هم كه 220 هزار نفر جمعيت داشت، طبق آمار به دست آمده، مجموع كشته شدگان و مجروحين، بالغ بر 138 هزار نفر بود!!(3)وعده زيادى هم به امراض مختلفى كه از انفجار اتمى توليد مى گردد-

1- در بُمبى كه به شهر «هيروشيما» انداخته شد، اتم هاى اورانيوم (شماره اتمى 92، وزن اتمى 238) و در بُمب پرتاب شده به شهر «ناكازاكى»، اتم هاى پلوتونيوم (شماره اتمى 94، وزن اتمى 239) به كار رفته بود.

2- به نقل از كتاب: «اتم، نيروى نابود كننده و سازنده».

3- به نقل از كتاب: «اتم، نيروى نابود كننده و سازنده».

--------------------------------------------------------------------------------

109

مبتلا شدند. آرى اين بود اولين بهره بردارى انسان متمدن از اين نيروى شگرف طبيعى!

سرانجام ژاپنى ها هم پس از 5 روز، در مقابل آمريكايى ها تسليم بدون شرط شدند، ولى امروزه خدا مى داند كه دولت هاى زورمند عصر حاضر چه سلاح هاى مخرّب اتمى در انبارهاى خود در اختيار دارند؟!19 عجيب اين است كه با وجود اين وضع وحشتناك و تسليحات روزافزون، همه از استفاده مُسالمت آميز نيروى اتم، دم مى زنند و همواره شعارهاى مبتذلى را (مانند: اتم در خدمت صلح) تكرار مى كنند! در صورتى كه همه مى دانيم كه با اين مسابقه وحشتناك تسليحات اتمى، تحقق اين آرمان انسانى، جز خواب و خيالى بيش نيست.

بدون شك، مطالعه اين نكات، ما را به يك منبع عظيم قدرت و علم - كه به وجود آورنده است - راهنمايى مى كند.

آيا به راستى ممكن است اين همه دقائق و اسرار نظامى را- كه در وجود يك موجود بى نهايت كوچكى به كار رفته است- معلول علل و عواملى دانست كه حتى به اندازه يك كودك 2 ساله هم از عقل و شعور بهره ندارد؟!

آرى كسانى كه در راه استفاده از اين نيروها و منابع حياتى، انحراف پيدا مى كنند، بعيد نيست كه در راه مطالعه اسرار توحيدى- كه در پيشانى اين موجودات نقش بسته است - راه انحراف را بپيمايند و از آن بى خبر بمانند!

--------------------------------------------------------------------------------

110

توضيحات و پاورقى ه

1. در ميان حيوانات ريز، مورچگان داراى تشكيلات اجتماعى عجيبى هستند كه بى شك مطالعه طرز زندگى اجتماعى آنها، انسان را در حيرت عميقى فرو مى برد، همچنين زنبورهاى عسل وحشى گرچه در نظم و روش زندگى به پاى زنبورهاى عسل اهلى نمى رسند ولى در عين حال از نظم و قانون و هوش خاصّى بهره مند مى باشند.(1)

2. معنى حيات و حقيقت زندگى از جمله معمّاهايى است كه هنوز علم و دانش بشرى به كشف اسرار آن نايل نگشته است. «كلود برنارد» - دانشمند فيزيولژيست فرانسوى - مى گويد: «زندگى قابل تعريف نيست، بلكه آن را از علايم و آثار مى توانيم بشناسيم، يعنى موجود زنده را از موجود غير زنده تميز بدهيم.»

از جمله آثار و مشخصات موجود زنده، مى توان از حركت، تنفس، تبادل ماده و انرژى، توليد مثل، عمل و

1-مترلينگ، موريس; مورچگان، زنبورعسل.

عكس العمل در مقابل عوامل خارجى، ماده سازى، نموّ و تكامل، پيچيدگى ساختمان، افسردگى، پيرى و... را نام برد.

3. نكته قابل توجه اين است كه در جانداران تخم گذار و بچّه زا، توليد مثل از آميزش دو ياخته نر به نام «اسپرماتوزوئيد» و ماده اى به نام «اوول» به عمل مى آيد و تخمى كه از آميزش اين دو ياخته جنسى به وجود مى آيد، پس از تقسيمات متوالى در طى مراحل متعددى تبديل به جانورى از نوع جانور توليد كننده تخم مى گردد، در واقع اين تكامل در حيوانات دسته اوّل در خارج از بدن جانور به عمل مى آيد و اما در حيوانات دسته دوم در داخل تخمدان انجام مى گيرد.

از آن جالبتر اين كه پاره اى از

--------------------------------------------------------------------------------

111

جانوران (مانند: زالو و نرم تنان) هر دو دستگاه تناسلى را دارند و مى توانند به تنهايى ياخته نر و ماده را توليد كنند! و در بعضى ديگر كه بيشتر، از دسته حشرات هستند، تخمك هايى به وجود مى آيد كه بدون عمل لقاح، به نموّ خود ادامه داده و جانورى مثل خودِ جانور توليد كننده مى گردند; اما در حيواناتى كه به اصطلاح، دو جنسى هستند و يكى از آنها توليد ياخته نر و ديگرى ياخته ماده توليد مى كند، همواره توليد مثل از راه عمل لقاح و جفت گيرى انجام مى گيرد كه از آن تخم به وجود آمده و تخم پس از طى مراحلى، به صورت جانور ماده يا نر در مى آيد. انشاءا... شرح بيشتر اين موضوع درباره توليد مثل انسان، بيان خواهد شد.

4. طنطاوى، تفسير مفصلى به نام جواهر القرآن، در چندين جلد نوشته است. وى در مقدمه آن مى نويسد كه بيشتر منظورش، تشريح شگفتى هاى جهان هستى است، به همين جهت، قسمت قابل توجهى از علوم طبيعى جديد را در آن درج كرده و نكات آيات الهى را با آن تفسير نموده است.

بديهى است با توجه به تكامل عجيبى كه علوم طبيعى در اين مدت صد سال اخير به خود ديده، پاره اى از

نوشته هاى وى جنبه ابتدايى و قديمى بودن به خود گرفته و اهميت خود را تا حدودى از دست داده است.

5. موريس مترلينگ در كتاب معروف خود به نام زنبور عسل مى نويسد: «زنبوران عسل علاوه بر چشم هايى كه هر يك داراى شش و يا هفت هزار سطح مى باشند، داراى سه چشم ديگر بر روى پيشانى هستند كه هر يك دايره بزرگى است و ما از طرز انعكاس اشيا در آنها بدون اطلاع مى باشيم!»

6. عالم نباتات نيز يكى ديگر از گوشه هاى پر از اسرار جهان آفرينش است كه مخصوصاً مطالعه آن از نظر توحيدى بسيار جالب و نشاط انگيز مى باشد، ولى متأسفانه وضع محدودكتاب، اجازه بررسى و تشريح شگفتى هاى آن را ـ هر چند به طور مختصر هم كه باشند ـ به ما نمى دهد; به همين جهت، تنها به ذكر چند نكته، آن هم فهرست وار، اكتفا مى كنيم.

در عالم نباتات نيز مانند عالم حيوانات، يك سلسله قوانين كلى وجود دارد كه همه گياهان از آنها برخوردار بوده و در ساختمان آنها به طور دقيق به كار رفته است. كَربُن گيرى، تنفس، مبادله آب، جذب مواد غذائى و تغذيه، ذخيره قسمتى از مواد غذائى، ترشّح مواد زايد، توليد

--------------------------------------------------------------------------------

112

مثل و تشكيل ميوه از جمله مسائلى است كه در گياهان به وسيله دستگاه ها و وسايل متعدد، با نظم و دقت اسرارآميزى انجام مى گردد.

7. در صورتى كه طبق مدارك صحيح دينى ما - كه صدها سال پيش از تولد پاستور در دسترس عموم بوده است - پيشوايان بزرگ دينى ما مردم را از وجود حيوانات ذرّه بينى باخبر ساخته اند. «كُلِينى»، دانشمند معروف شيعه در كتاب معروف خود كافى اين روايت را نقل مى كند كه:

امام هشتم (عليه السلام) به يكى از ياران خود به نام; «فتح بن يزيد جرجانى» فرموده اند:

«اين كه مشاهده مى كنى كه به خدا لطيف مى گوييم براى اين است كه خدا به مخلوقات دقيق، علم دارد. آيا نمى بينى آثار آفرينش را در گياهان كوچك و غير كوچك و حيوانات ريز مانند پشه و كوچك تر از پشه و كوچك تر از آنها؟ آن حيواناتى كه هرگز چشم، آنها را نمى بيند؟! و از نهايت كوچكى، نر و ماده و نوزاد و بزرگ آنها از هم تميز داده نمى شود؟!... اين حيوانات در ميان امواج درياها، پوست درختان و در بيابانها زندگى مى كنند...»،

قابل توجه اين كه ضمن اين خبر، موضوع نر و ماده بودن حيوانات ذرّه

بينى ديده مى شود كه نكته جالب ديگرى را در بر دارد. ابتدا از اين نظر كه در اينگونه حيوانات كه توليد مثل از راه تقسيم انجام مى گيرد، اطلاق نر و ماده به اين حيوانات- چنانكه در اين حديث آمده- مبهم به نظر مى رسد، ولى امروز بر اثر تحقيقات و آزمايش هاى زيادى معلوم شده است كه حيوانات ذره بينى نيز داراى دو دسته ممتاز بوده و گروهى از آنها توليدمثل نداشته و قابل تقسيم نيستند و فقط گروهى از آنها هستند كه ماده بوده و از راه تقسيم شدن توليد مثل مى كنند!

08 البته اين حساب تقريبى است و اگر ما به دقت محاسبه كنيم، تعداد باكترى هاى حاصله در مدت 24 ساعت به 250 تريليون 000,000,000,000,250 مى رسد، زيرا به حساب تصاعدى در مدت 5 ساعت اول 1000 عدد توليد شده و در عرض 5 ساعت دوم، اين عدد به يك ميليون (000,000,1) و پس از 5 ساعت سوم به يك ميليارد 000,000,000,1 و با گذشت 5 ساعت چهارم به يك تريليون (000,000,000,000,1) تبديل مى گردند و سرانجام بعد از 4 ساعت باقى مانده - كه 24 ساعت مى شود-

--------------------------------------------------------------------------------

113

تعداد باكترى هاى متولد شده در حدود 250 تريليون خواهد شد!

9. توضيح آنكه اگر ما هر باكترى را10001 ميليمتر (يك ميكرون) فرض كنيم، هزار عدد از آنها به اندازه يك ميليمتر خواهد بود.

بنابراين، يك ميليمتر مكعب، گنجايش يك ميليارد از آنها را خواهد داشت. و با ملاحظه اين كه هر سانتيمتر مكعب، 1000 ميلميتر مكعب مى باشد، حجم معادل با يك سانتيمتر مكعب از باكترى ها به تعداد يك تريليون باكترى مى رسد و سرانجام 100 سانتيمتر مكعب

(1 متر مكعب) حجم باكترى هاى آن يك كُنتيليون

(000,000,000,000,000,000,1) مى شود؟!

10. اينگونه اعمال اسرارآميز - كه تنها مخصوص باكترى ها هم نيست - از جمله اسرار دستگاه عظيم آفرينش است كه تعداد بسيارى از جانداران براى يك هدف معينى كار و كوشش كنند، در حالى كه خود از سرانجام كار خويش بى اطلاع بوده و سود آن مستقيماً نصيب ديگران مى گردد. زنبورهاى عسل زحمت مى كشند و كوشش عجيبى به خرج مى دهند. سرانجام كندويى مى سازند و 60 هزار

خانه در آن درست مى كنند.

پس از آنكه تمام خانه هاى مزبور را از عسل (دسترنج خود) پر كردند، آن را به حال خود گذاشته و به طور دسته جمعى آن را ترك مى كنند! يك درخت از فصل بهار شروع به فعاليت مى كند، ساقه و برگ مى دهد، گل مى كند و پس از طى مراحلى نتيجه كار خود را به صورت ميوه تقديم مى نمايد; آنگاه به خواب عميق زمستانى فرو مى رود تا اين كه دوباره با رسيدن فصل بهار، فعاليت را از نو آغاز كند.

خلاصه با مطالعه صدها مورد مشابه مى توان چنين نتيجه گرفت كه هر موجودى وظيفه معينى داشته و براى كار مخصوصى آفريده شده است كه آن وظيفه و كار، هدف و محور فعاليت هاى زندگى آن موجود مى باشد; حتى انساها هم، چنين است، زيرا مطالعه در زندگى و نيروهاى نهادى او نشان مى دهد كه وظيفه مخصوصى به عهده اين جانداران با عقل گذاشته شده و در زندگى، هدف معينى را تعقيب مى كنند كه بايد تمام نيروهاى وى در آن راه صرف گردد، ولى آيا پس از آنكه انسان به آن هدف رسيد و گوهر وجودى خود را تكميل نمود، فرجام

--------------------------------------------------------------------------------

114

كارش چه سان خواهد بود و چه آثار و نتايجى به بار خواهد آورد؟

اينجاست كه دين به ما پاسخ مى گويد و اين مشكل فلسفى را حل كرده و پرده از اين مطلب بر مى دارد. اين خود، يكى ديگر از راه هايى است كه مطالعه در آن، سرانجام انسان را به توحيد و خداشناسى رهبرى مى نمايد.(دقت كنيد.)

11. يكى از شگفت انگيزترين نشانه هاى حياتى و ويروس ها، موضوع توليد مثل آنهاست كه به مراتب از توليد مثل باكترى ها سريع تر و حيرت آورتر است. ويروس ها در عرض يك دقيقه و نيم، كمال رشد خود را پيموده و براى توليدمثل آماده مى گردند. (20 بار سريعتر از باكترى ها) حال در مدت 24 ساعت، چه غوغا و صحنه وحشتزايى به وجود خواهند آورد؟!

تذكر اين نكته هم خالى از لطف نيست كه ويروس ها هم به نوبه خود مريض مى شوند و عامل بيمارى آنها ذرات بسيار ريزى به نام «باكتريوفاژ» مى باشد كه باعث نابودى ويروس ها مى گردند!!

12. مثلا: از جمله دلايلى كه بر نظريه خود مى آورند اين بود كه: نقطه، وجود دارد، در اين صورت اگر

نقطه جوهر باشد، مطلوب، ثابت است و اگر عرض باشد، احتياج به محل و معروض دارد; و محل آن يا قابل قسمت است و يا قابل قسمت نيست. اگر قابل قسمت باشد، لازم است به تبعيت آن، نقطه نيز قابل قسمت گردد، در صورتى كه اين خلاف فرض است. پس محل نقطه - كه همان - جزء لايتجزى است - غير قابل تقسيم مى باشد! و يا اين كه مى گفتند: حركت وجود دارد و قابل تقسيم نيست، و گر نه بايد يك جزء آن مقدم بر جزء ديگر باشد كه آن هم صحيح نيست. بنابراين مسافت هم كه حركت بر آن منطبق مى شود بايد قابل تقسيم نباشد.(1)

13. ولى نبايد از نظر دور داشت كه در عين حال، ميان جرم اتمى و تعداد پروتون ها و الكترون هاى اتم ها، يك تناسب و حساب دقيقى برقرار مى باشد كه اگر آن را به صورت فرمول رياضى درآوريم، چنين مى شود:

تعداد الكترون ها‌ تعداد پروتونها

14. قطر هر اتم در حدود;

000,000,101 ميليمتر است و قطر ذرات و اجزا تشكيل دهنده اتم، برابر

1-نقل از: شوارق ;ج 2.

--------------------------------------------------------------------------------

115

با 000,000,11 قطر خود اتم (يعنى000,000,000,1001ميليمتر) مى باشد!) يعنى اندازه اجزاى اتم، نسبت به اتم به اندازه هاى كوچك است كه اگر بر فرض يك دانه اتم را به اندازه يك گنبد بزرگى در نظر بگيريم; حجم الكترونهاى آن به اندازه يك دانه غبارى مى شود كه فقط 102 ميليمتر حجم آن است! و نيز از جمله نكات شگفت انگيز اتم ها، وزن آنهاست كه از نهايت ناچيزى، براى ما قابل درك نيست. وزن الكترون ها بر حسب گرم (000/11كيلوگرم) مطابق عدد زير

است.(1)

009,000,000,000,000,000,000,000,000/0

15. به همين ترتيب اگر فرضاً تمام اجزا و ذرات اتمى كره زمين، در هم فشرده شود، تمام حجم آن - با آن همه عظمتى كه دارد- به اندازه يك نارنج خواهد شد كه در عين حال وزنش برابر وزن كنونى زمين، يعنى 5974 كُنتيليون تُن (1810×5974) خواهد بود!!

16. در اتم اورانيوم و پاره اى از اتم هاىِ مشابه آن (از قبيل راديوم) موضوع جالبى ديده شده كه بايد آن را «تولد و مرگ اتم ها» نام نهاد. توضيح

1- نقل از كتاب: «از اتم تا ستاره».

اين كه: ضمن آزمايش هاى مربوط به اكتشاف راديو اكتيويته، مشاهده گرديده كه اورانيوم به طور دائم از خود تشعشع (انرژى) بيرون مى فرستد (تولد)، كه منبعى جز خود جسم راديواكتيو براى آن نبود و نيز به اين نكته متوجه شدند كه از جسم مزبور، گازى به نام «رادون» متصاعد مى شود كه نصف اين گاز متولد شده از راديوم در ظرف مدت چهار روز به كلى به انرژى تبديل مى شود و به اين وسيله دو اصل معروف «لاوازيه» (هيچ ماده اى از عدم ايجاد نمى شود و هيچ ماده اى از بين نمى رود) آن همه قداست و اعتبارى كه تا آن زمان در نظر عده اى از دانشمندان علوم طبيعى داشت، از دست داده و به بايگانى فرضيه هاى باطل فرستاده شد، ولى متأسفانه تاكنون فرضيه مزبور در پاره اى از كتب كلاسيك به طور دست نخورده ديده مى شود!!

17. البته تحت شرائط خاص ممكن است سرعت الكترون ها زيادتر گردد و براى اين منظور از بارهاى الكتريكى زياد استفاده مى شود به طورى كه ممكن است به اين طريق، سرعت الكترون ها تا 160 هزار

--------------------------------------------------------------------------------

116

كيلومتر در ثانيه افزايش يابد.!

18. انفجار در بمب اتمى به اين طريق صورت مى گيرد كه: دو يا چند قطعه از ماده قابل انفجار اتمى را (235u) ناگهان به هم نزديك مى كنند تا جِرم آنها برابر مقدارى شود كه فيزيكدان ها آن را «جرم بحرانى» مى گويند و آن وقت بدون آنكه انرژى از خارج به آن بدهند، انفجار خود به خود شروع مى شود و در نتيجه مقدار فوق العاده زيادى انرژى - كه بيشتر آن حرارتى است - رها مى گردد.

البته بايد دانست كه اينها اطلاعات مختصر و سربسته اى است كه در نوشته هاى دانشمندان، ديده مى شود، و گر نه جزئيات كيفيّت انفجار اتمى از جمله اسرار جنگى و علمى است كه دولت هاى بزرگى كه به آن پى برده اند در پنهان كردن آن، كوشش فراوانى به عمل مى آورند.

19. خطرناك تر از بمب هاى اتمى، بمب هاى هيدروژنى است كه قدرت تخريبى و انرژى توليد شده آنها بيش از 2 هزار برابر انرژى حاصله از انفجار اتمى است! براى انفجار اين بمب هاى خطرناك، چندين ميليون درجه حرارت لازم است! كه آن هم به وسيله انفجار يك بمب اتمى حاصل مى گردد! يعنى براى انفجار يك بمب هيدروژنى ابتدا بايد يك بمب اتمى منفجر كنند تا در اثر حرارت آن، انفجار هيدروژنى به وقوع پيوندد!

--------------------------------------------------------------------------------

117

نظم در وجود م

انسان (مجموعه اسرار آفرينش)

هيچكس به انسان، نزديك تر از خودش نيست و آنچه را كه ما در مطالعه ساير موجودات جست و جو مى كنيم، به طور روشن ترى در وجود خود ما نهفته است; بنابراين شايسته نيست كه ما اسرار توحيد و نظام شگفت انگيز آفرينش را فقط در اعماق آسمان ها، كهكشان ها و در دل اتم ها جست و جو كنيم، ولى از نكات و دقايق آفرينش وجود خودمان - (كه در تمام عمر در دسترس ما قرار دارند) - غفلت بورزيم.

به خصوص اين كه چنين مطالعه پرسودى، احتياج چندانى به محاسبات پر پيچ و خم رياضى و امثال آن - (كه در بررسى آسمان ها و اتم ها به آن نيازمند بوديم) - ندارد و موضوع هماهنگى، وحدت هدف و نقشه - (كه پيش از اين، آن را يكى از اصول و مظاهر نظم شمرديم) - در اين كارگاه اسرارآميز به طور واضح ترى نمايان مى باشد.

به علاوه دانستن اسرار و نكات دقيق و ظريف بدن، بدون در نظر گرفتن نتايج سودمند توحيدى و علمى، يك فايده مهم ديگرى نيز- كه از آثار خودشناسى است - در بردارد و آن اين كه: انسان وقتى به اين همه شگفتى ها و اسرار خلقت - كه در سازمان بدن وى به كار رفته

--------------------------------------------------------------------------------

118

پى ببرد و كار فعاليت هاى دستگاه هاى گوناگون بدن خود را كه ضامن بقا و ادامه زندگى وى هستند از نظر بگذراند و سرانجام از نعمت هاى شگرفى كه آسايش و نيازمندى هاى زندگى او را تأمين مى نمايد اطلاع حاصل كند، به طور مسلّم، حسّ شكر گزارى در او تحريك شده و در مقابل عظمت و لطف آفريدگار آن، سر تعظيم فرود آورده و محبت زايد الوصفى - كه همراه با خضوع و كرنش است- در اعماق دل خود احساس مى كند.

انسان شناسى

علوم بسيارى در پيرامون وجود اسرارآميز انسان صحبت مى كند كه هر كدام، اين موجود عجيب را از يك جنبه، مورد بحث قرار مى دهند، ولى در ميان آنها سه علم، داراى جذابيّت و اهميّت ويژه اى است كه عبارت اند از:

1. «علم تشريح» كه در آن از اجزا و اعضا ساختمان بدن و دستگاه هاى مختلف آن بحث مى شود.

2. «علم فيزيولوژى» كه در آن، طرز كار، نوع رابطه و وظيفه اعضا و دستگاه هاى بدن، مورد گفت و گو قرار مى گيرد.

3. «روان شناسى» (پسيكولوژى) كه از چگونگى مسايل روانى و قوانين آنها گفت و گو مى كند.

البته آنچه كه بيشتر در مطالعات توحيدى ما مورد نظر است، بررسى وظايف، اسرار و نكات دقيق توحيدى اعضا و كارگاه هاى مهم بدن مى باشد و در ضمن تا حدودى با تشريح اجزاى آن نيز آشنا

--------------------------------------------------------------------------------

119

خواهيم شد، ولى مجدداً يادآور مى شويم كه منظور اصلى ما از اين مطالعات، بررسى مظاهر نظم، در دستگاه هاى مختلف اين جهان هستى است.

دستگاه ها و مراكز حساس بدن (جهاز)

در ساختمان بدن انسان دستگاه هايى وجود دارد كه هر كدام از اعضا گوناگونى تشكيل يافته و يك قسمت از اعمال حياتى انسان را انجام مى دهند.(1)

مى توان اين دستگاه ها را از نظر هدفى كه دارند و عملى كه انجام مى دهند به دو دسته تقسيم كرد:

1. «دستگاه هاى عمومى بدن» كه عمل و نتيجه كار آنها عمومى بوده و مربوط به تمام بدن است. مهم ترين آنها چهار دستگاه بزرگ «هضم يا گوارش، دستگاه گردش خون، دستگاه تنفس و دستگاه عصبى» مى باشد.

2. «دستگاه هاى جزئى بدن» مانند: چشم، گوش، دستگاه تناسلى و...

كه هر كدام به نوبه خود بحث جداگانه اى دارند.

در اينجا پيش از آنكه به مطالعه نكات دقيق نظم و اسرار توحيدى دستگاه هاى مختلف بدن بپردازيم، لازم است به دو موضوع جالب زير توجه فرماييد:

1- البته بايد دانست كه معمولا در فيزيولوژى حيوانى، اعمال حياتى انسان را به سه قسمت تقسيم مى كنند: الف) اعمال تغذيه كه به وسيله مجموع دستگاه هاى گوارش، جذب، گردش خون، تنفس و دفع انجام مى گيرد. ب) اعمال ارتباطى كه به وسيله دستگاه مخصوص مغز و سلسله اعصاب، تأمين مى شود. ج) اعمال توليد مثل كه توسط دستگاه تناسلى انجام مى گيرد.

--------------------------------------------------------------------------------

120

1. سلول (آجرهايى كه در ساختمان بدن به كار رفته)

همان طورى كه يك ساختمان بزرگ از واحدهاى كوچكى به نام سنگ و آجر با نظم و شيوه مخصوصى بر پا مى گردد، ساختمان بدن جانداران نيز از واحدهاى كوچكى تشكيل يافته كه با نقشه و نظم خاصى بر روى هم چيده شده و اين همه اعضا، دستگاه هاى گوناگون و زيبايى هاى بدن آنان را به وجود آورده است;

ولى با اين تفاوت كه «اولا» واحدهاى تشكيل دهنده پيكر جانداران، داراى حيات بوده و هر كدام يك واحد مستقل حياتى هستند.

«ثانياً» واحدهاى تمام اعضا بدن، يكسان نيستند و هر عضو را واحدهاى مخصوصى تشكيل مى دهد كه با واحدهاى ديگر تفاوت كلى دارد. «ثالثاً» اين واحدها از هم جدا و بيگانه نبوده، همكارى كامل در ميان آنها حكمفرما مى باشد.

به طور كلى ساختمان تمام موجودات زنده روى زمين از اين واحدهاى زنده به وجود آمده است كه انسان - اين پيكر زيبا و شگفت انگيز - نيز يكى از آنها مى باشد و همين واحدهاى زنده، (سلول و ياخته) اساس و شالوده حيات نباتى و حيوانى محسوب مى شوند! خلاصه اين كه تمام اعضا و دستگاه هاى بدن انسان از تعداد بيشمارى سلول ـ (كه هر كدام يك موجود زنده بوده و با هم همكارى كامل دارند و به سوى هدف واحدى گام بر مى دارند) ـ تشكيل يافته است!

--------------------------------------------------------------------------------

121

بزرگى يك سلول

معمولا سلول ها به اندازه چند ميكرون و در پاره اى از موارد، بزرگى آنها از چند دهم ميكرون تجاوز نمى كند. بعضى از آنها هم به اندازه51 ميليمتر يا 21 ميليمتر مى باشند. به همين جهت اگر با چشم عادى (غير مسلّح) در اين سلول ها دقيق شويم مى توانيم آنها را مشاهده نماييم، زيرا چشم انسان مى تواند تا 101 ميليمتر را مشاهده نمايد، ولى مطالعه قسمت هاى مختلف آن احتياج به دستگاه هاى مخصوصى دارد.

يك سلول را دقيقاً مانند بدن يك انسان تشريح (كالبد شكافى) مى كنند و براى مطالعه و تشريح سلول ها از «ميكرسكوپ، ميكروتوم، و رنگ هاى حياتى» استفاده مى شود و با همين وسايل است كه بشر به قسمت هاى زيادى از ساختمان اسرارآميز سلول، پى برده و فعاليت هاى حياتى آن را مطالعه كرده است.

سرشمارى سلول هاى بدن انسان

در ميان جانداران بزرگ و كوچك، موجوداتى هستند كه سر تا پاى ساختمان وجود آنها را يك سلول تشكيل مى دهد.

اين دسته از جانوران به «تك ياخته اى» معروف اند كه انواع گوناگونى دارند و معمولا تعداد زيادى از آنها در آبهاى ساكن زندگى مى كنند.(1)

اما اگر از سلول هاى ساختمان يك انسان معمولى، سرشمارى به

1- اين دسته از حيوانات كه به نام «تك سلولى» خوانده مى شوند، داراى انواع مختلف بوده و از نظر وسائل حركت به چند تيره تقسيم مى گردند از قبيل مژه داران، آميب ها و... كه آثار حياتى و چگونگى فعاليت زندگى آنها را در گذشته به طور مختصر دانستيم.

--------------------------------------------------------------------------------

122

عمل آوريم، تعداد آنها از عدد فوق العاده بزرگى (ده كاترميليون 000,000,000,000,000,10) سر در مى آورد

بزرگى اين عدد به اندازه اى است كه اگر بخواهيم در هر ثانيه يك توده هزار عددى را بشماريم، بايد بيش از سه هزار سال به طور شبانه روز، وقت صرف كنيم تا از عهده اين كار برآييم!!!

ساختمان اسرارآميز سلول

سلول، يك موجود بسيط و ساده نيست و چنانكه خواهيم ديد، ساختمان آن از قسمت هاى مختلفى تشكيل شده است كه هر كدام دفترى است از معرفت كردگار. به طور كلى هر سلول از سه قسمت مهم «هسته» (در وسط)، «پوسته خارجى» (غشاء) و «ماده اى شفاف»، در ميان آن دو ساخته شده است. در ضمن ساختمان اين سه قسمت نيز ساده نبوده و هر يك داراى اجزا و تشكيلات شايان توجهى است.1 ولى با اين همه، ساختمان ياخته ها بسيار ظريف مى باشد به طورى كه تنها ضخامت غشاء آنها در بعضى از سلول ها يك ميكرون است.

هم چنان كه در گذشته اشاره شد مى توان سلول را مانند بدن يك انسان تشريح كرد و براى اين كار، ابتدا سلول را در زير ميكروسكوپ قرار داده و اجزاى آن را رنگ آميزى مى كنند تا بيشتر قابل ديدن شوند. سپس به وسيله سوزن هاى بسيار ظريفى، سلول را شكافته و تشريح مى كنند و در پاره اى از موارد از دستگاه ميكروتوم براى قطع و برش سلول ها استفاده مى كنند كه بعداً براى مطالعه، برش هاى حاصله را با رنگ هاى مخصوصى رنگ آميزى مى كنند; ولى ابزار مخصوصى

--------------------------------------------------------------------------------

123

وجود دارد كه به وسيله آنها مى توانند بدون قطع و برش پوسته، سلول رنگ را به قسمت هاى داخلى آن تزريق نموده و از بيرون غشاء بى رنگ، قسمت هاى رنگ آميزى شده را مورد مطالعه قرار دهند. ظرافت اين دستگاه، جالب توجه است.

اعمال حياتى سلوله

عجيب تر آنكه هر سلول به تنهايى (مانند: انسان و ساير حيوانات پر ياخته) اعمال حياتى را به خوبى انجام مى دهد.

اعمال حياتى سلول، عبارت است از:

تغذيه، هضم، جذب، دفع، پاسخ به تحريك2 و توليد مثل.

در ابتدا سلول براى اين كه مواد غذايى مورد نياز محيط خود را قابل جذب نمايد، ماده اى به نام «دياستاز» از خود ترشح كرده و آنها را در خارج، هضم مى نمايد و سپس مواد غذايى هضم شده را به داخل جذب نموده و زوايد را كه در حقيقت، حكم مدفوع حيوانات پر ياخته را دارد - از خود بيرون مى دهد.

قسمتى از مواد جذب شده به مصرف تأمين انرژى و حرارت سلول رسيده و قسمت ديگر به صورت تركيبات مختلف در رشد سلول به كار مى رود.3 سلول در اثر تغذيه و رشد به مرحله اى مى رسد كه ديگر نمى تواند از آن حد تجاوز كند، در اين زمان است كه توليد مثل سلول از راه تقسيم انجام مى گيرد و يك سلول به دو سلول زنده تبديل گرديده، هر كدام از آن دو، به طور جداگانه به فعاليت حياتى خود ادامه مى دهند.

--------------------------------------------------------------------------------

124

اكنون ملاحظه كنيد كه يك سلول با اين ظرافت و كوچكى- كه اين همه نكات و دقايق نظم و اسرار شگفت انگيز در وجود آن نهفته است - هرگز مى تواند معلول تصادف و علل فاقد شعور طبيعى باشد؟ راستى اگر در جهان، موجودى به جز يك سلول وجود نداشت، همان كافى نبود كه وجود يك قدرت و عقل با هدفى را ثابت كند؟ آرى هر سلول از سلول هاى بدن انسان، يك نشانه حق، يك دليل خداشناسى و يك مصداق روشن از برهان نظم مى باشد. مهم ترين و جالب ترين نكته توحيدى سلول، همان اسرار مربوط به حيات آن است

2. نطفه (سرچشمه پيدايش انسان)

درست است كه ساختمان بدن انسان معمولى، از تعداد ده كاتريليون، سلول هاى گوناگون تشكيل شده است، ولى اين را هم بايد دانست كه وجود ابتدايى وى چنين نبوده، بلكه در مراحل اوليه به صورت نطفه بسيار ساده و كوچكى به وجود آمده و پس از طى مراحل متعددى به صورت انسانِ ده كاتريليون سلولى مى شود.

به اين ترتيب كه ابتدا نطفه اوليه انسان (تخم) در اثر تركيب و آميزش دو سلول جنسى نر به نام «اسپرماتوزوئيد» و ماده اى به نام «اوول» در رحم مادر به عمل آمده; پس از تقسيمات متوالى، به سرعت رشد كرده و به صورت جنين ظاهر مى گردد. سرانجام جنين هم، پس از طى مراحل زيادى به صورت طفلى كامل در مى آيد.4

ياخته هاى جنسى نر كه در دستگاه مخصوص جنسى مرد ساخته مى شود تقريباً «دوكى» شكل بوده و طول آنها در حدود 200 ميكرون

--------------------------------------------------------------------------------

125

مى باشد و سلول هاى ماده نيز در دستگاه مخصوص تخمدان جنس ماده توليد شده و معمولا كروى شكل و قطرشان به 200 تا 300 ميكرون مى رسد.5 (سلول ماد0 در مقايسه با سلول نر مانند نارنجى است در مقابل سنجاق معمولى) البته كيفيّت تركيب سلول نر با سلول ماده و مراحل رشد تخم، داستان مفصلى دارد كه در علم جداگانه اى به نام «امپريولوژى» (جنين شناسى) درباره آن گفت و گو مى شود.6

راستى اگر بشر مراحل ابتدايى وجود خود را به ياد بياورد و كيفيّت پيدايش و تكوين خود را مورد مطالعه دقيق قرار دهد در صورتى كه وجدان فطرى او انحراف پيدا نكرده باشد، نه تنها از بسيارى از خودخواهى ها، ستم ها و سرانجام غرور و نخوت خويش خواهد كاست، بلكه بى درنگ سرتعظيم در پيشگاه با عظمت پروردگارى كه از آن حالت ضعف و ناتوانى و حقارت به اين مقام فعلى رسانيده فرود مى آورد و با قلبى سرشار از محبت و ايمان خواهد گفت: «اى پروردگار بزرگ! اين همه اسرار شگفت انگيز و نكات حيرت آور را بى هدف و باطل نيافريده اى» ولى چه قدر جاى تأسف است كه گروهى مى خواهند از اين حقايق چشم پوشى كرده و خود را به غفلت بزنند.

--------------------------------------------------------------------------------

126

دستگاههاى اصلى بدن

اكنون كه از مطالعه سلول و نطفه، فراغت حاصل كرديم; بهتر است تا آن جايى كه امكان دارد از چند دستگاه اصلى بدن، ديدن كنيم. البته براى يك بازديد كامل، ماه ها وقت لازم است!

1- دستگاه گوارش (آبدارخانه و آشپرخانه بدن)

دستگاه گوارش كه از مهم ترين دستگاه هاى بدن انسان است، مأمور تأمين نيازمندى هاى غذايى بدن مى باشد.

موقعيت اين دستگاه در زندگى بدن به اندازه اى است كه با تعطيل شدن آن در شرائط عادى، ادامه حيات براى انسان امكان پذير نخواهد بود.

اين دستگاه از تعدادى اعضا و كارگاه هاى فرعى تشكيل شده كه با يك نظم و هماهنگى بى نظيرى، مواد غذايى را از خارج بدن دريافت داشته و آنها را در اثر فعاليت هاى مداوم شبانه روزى، به صورتى در مى آورد كه قابل ورود به خون و تغذيه سلول ها باشد.

غذاهاى خارج از بدن، به صورت معمولى قابليت ندارند كه به طور مستقيم، جزء بدن انسان بشوند.

براى درك اين واقعيت، كافى است كه يك مقدار شير، سبزى و

--------------------------------------------------------------------------------

127

ميوه را با گوشت، خون و پوست انسان مقايسه كنيد و ببينيد تا چه اندازه تفاوت دارد؟

از اين گذشته تمام آنها به درد بدن نمى خورد.

بنابراين براى اين كه اين گونه مواد غذايى بتوانند جايگزين انرژى، حرارت و مواد مصرف شده بدن شوند بايد قسمت هاى مورد نياز آن تجزيه شده، به صورت كاملا مناسبى درآيند و بقيه قسمتهاى زايد دفع گردد. اين كار در طى چند مرحله در دستگاه گوارش صورت مى گيرد كه اينك به شرح قسمت هاى جالب آن مى پردازيم.

الف) غذا در گمرك دهان

غذا در اولين مرحله كه وارد فضاى دهان مى شود براى اين كه آماده هضم شود بايد در آنجا نرم و به صورت نيمه مايعى درآيد. اين كار كه بايد در آستانه دستگاه گوارش انجام گيرد، توسط 32 دندان محكم، دو فكّ قوى و نيرومند و سه جفت غدّه بزاقى با نظارت و هدايت زبان تأمين مى شود. به اين ترتيب كه:

وقتى غذا وارد محوطه دهان شد فك پايين به وسيله بالا و پايين آمدن و با قدرت عجيبى كه دارد، دندان ها را به كار مى اندازد; دندان ها هم كه سه دسته ممتاز هستند شروع به فعاليت كرده و غذا را بريده، دريده و خرد مى كنند.

از سوى ديگر چشمه هاى بزاقى شروع به كار كرده و با ترشح نمودن مايع لزج مخصوصى، كار دندان ها را راحت و جويده شدن و نرم شدن غذا را تكميل مى نمايند; زبان هم امر هدايت را به عهده گرفته و با جَست و خيزهاى ماهرانه خود، تكه هاى غذا را به اين

--------------------------------------------------------------------------------

128

طرف و آن طرف هدايت مى كند و غذاهاى جويده شده را به عقب رانده و آنهايى را كه هنوز جويده نشده است به زير دندان ها تحويل مى دهد. تصديق مى فرماييد كه كار زبان خطرناك است!

ولى چنان در كار خود ورزيده و ماهرانه عمل مى كند كه همواره در طول اين مدت، جان خود را از نيش دندان ها حفظ مى كند و به ندرت اتفاق مى افتد كه انسان زبان خود را بجود. البته اين هم لطفى است در جهت آگاهى و بيدارى انسان كه اگر نظمى در كار نبود مى بايست در هر بار، براى جويدن غذا، زبان هم همراه غذا جويده شود!

سرانجام پس از گذراندن مراحل تشريفات، گذرنامه عبور غذا از مرزِ گلو به سوى معده صادر مى گردد.

نظم و كاربرد دندان ها

تعداد 32 دندان كه تا حدود 30 سالگى تكميل مى شوند، در دو طرف آرواره ها با نظم و نقشه مخصوصى قرار دارند كه از نظر شكل و نوع كار به سه دسته تقسيم مى شوند كه عبارتنداز:

1.هشت عدد از دندان هاى پيشين (چهار تا بالا و چهار تا پايين) كه به نام «ثنايا» خوانده مى شوند و مأمور بريدن غذا مى باشند.

2. چهار دندان (دو تا بالا و دو تا پايين) كه در دو طرف دندان هاى ثنايا قرار گرفته و به نام «انياب» ناميده مى شود; به جهت تيز بودنشان، به كار دريدن غذا مى خورند.

3. هشت عدد دندان «آسياى كوچك» (چهار تا بالا و چهار تا پايين) كه در دو طرف دندان هاى انياب جاى گرفته است و سرانجام دوازده عدد دندان «آسياى بزرگ» (شش تا بالا و شش تا پايين) كه هم پهن است و

--------------------------------------------------------------------------------

129

هم برجستگى هايى دارد و براى ساييدن غذا مورد استفاده قرار مى گيرند.

چشمه هاى بزاق

سه جفتِ چشمه هاى بزاقى، در دهان به قدرى حساس و بيدارند كه به محض اين كه انسان غذا را مى بيند و يا آن را تصور مى كند شروع به فعاليت نموده و مايع مخصوص بزاق را ترشح مى كنند. ترشح بزاق در هر شبانه روز در حدود 300 گرم تا 1100 گرم مى باشد كه تقريباً در سال، حدود 300 كيلوگرم مى شود!

جالب تر آنكه غذه هاى مزبور كه يك جفت آن در انتهاى دهان و ابتداى حلق قرار داشته، يك جفت ديگر در فك زيرين و جفت سومى نيز در زير زبان جاى دارند; همه يك نوع بزاق ترشح نمى كنند، بلكه هر كدام بزاق مخصوصى از خود بيرون مى دهند و هر كدام وظيفه خاصى به عهده دارند.

اين مايعات در نرم كردن غذا، لغزندگى آن، سهولت بلع و همچنين در امر هضم، تأثير فراوانى دارند و گذشته از تمام اينها به دهان يك نوع آمادگى و طراوت دائمى مى بخشند!

شيرين كارى هاى زبان

زبان در آن گيرودار و بزن و بكوبِ جويده شدنِ غذا، كارهاى عجيب و غريبى هم مى كند، از آن جمله: كنترل و بازرسى غذاهاى وارده است كه مانند يك كارشناس ماهر، واردين را بررسى كرده، صالح و ناصالح، ترش و شيرين و تلخ و... را از هم تميز مى دهد و

--------------------------------------------------------------------------------

130

سرانجام در آخر كار، نقش يك «سُپور» را هم بازى مى كند، زيرا به وسيله مهارت و احتياط خاصى، گوشه و كنار دهان را جاروب نموده، لابلاى دندان ها را پاك مى سازد و در كار بلع تأثير زيادى دارد.

در نهايت پس از تمام اين مقدمات - كه در كمتر از 30 ثانيه انجام مى گيرد- با همكارى آرواره ها، دندان ها، غده هاى بزاقى و زبان، غذاى نرم، مايع و لغزنده شده براى فرو رفتن آماده مى شود.

البته بايد دانست كه غذا در اين مرحله تا اندازه اى هضم شده و در اثر ترشحات بزاقى، قسمتى از فعل و انفعالات لازمه روى آن انجام مى گيرد به همين جهت از نظر بهداشتى لازم است كه غذا را در دهان، بهتر و كامل تر جويد. يكى از دانشمندان در اين باره مى گويد: خداوند به انسان 32 دندان داده تا هر لقمه را به تعداد دندان ها بجود!

ب) بلعيدن، آن قدر هم آسان نيست!

زمانى كه غذا نرم و به صورت گلوله لغزنده اى در مى آيد بايد دهان را ترك گفته و به قسمت ديگر دستگاه گوارشى تحويل گردد.

اين كار به وسيله عمل مكانيكى بلع انجام مى گيرد. براى اين كار لازم است تمام راه هاى حلق به كلى كنترل و بسته شده و غذا تنها به راهى كه منتهى به معده مى شود هدايت گردد. مجراهايى كه هنگام عبور غذا از حلق بايد بسته شوند عبارت اند از:

1.«مجراى تنفس» (كه در قسمت جلوى گردن و حلق واقع شده است.)

2.مجراى بينى

3.مجراى گوش

اكنون به انجام عمل بلع توجه فرماييد:

--------------------------------------------------------------------------------

131

دريچه غضروفى «اپى گلوت» مَدخَل حنجره و مجراى شش ها را گرفته، زبان كوچك هم به حالت افقى در جلوى مجراى بينى آويزان شده و سرانجام عضلات و ماهيچه هاى مخصوصى مجراى بينى را به طور كامل مى بندد. در اين هنگام نوك زبان به سقف تكيه كرده، لقمه را به عقب مى راند و حنجره نيز بالا آمده و به وسيله انقباض ماهيچه هاى حلق - (كه يك نوع عمل مكانيكى و انعكاسى مى باشد) - به سرعت غذا را از حلق عبور داده و وارد مرى - (كه تنها راه باز است) - مى كند و به اين وسيله عمل بلع انجام مى گيرد.

مأموريت اين دسته از خدمتگزاران، شبانه روزى است و همواره به حالت آماده باش به سر مى برند و به محض اين كه قطره آبى و يا لقمه غذايى وارد اين محوطه (حلق) بشود در يك لحظه با هم همكارى كرده و انجام وظيفه مى كنند.

حال تصور كنيد كه اگر كوچك ترين راهى به يكى از مجارى بينى، گوش و مخصوصاً شش ها باز باشد، چه دردسرها و زحماتى براى انسان به وجود خواهد آمد. حتى ممكن است كه در اثر ورود يك تكه غذا به مجراى شش ها، باعث مرگ انسان گردد!

ج) طباخى (عمل هضم)

هنگامى كه لوله مرى غذا را دريافت مى كند در اثر حركات مخصوصى كه از ماهيچه هاى ديواره آن ظاهر مى شود لقمه غذا را به معده تحويل مى دهد و معده نيز شروع به فعاليت نموده و عمل مكانيكى خود را آغاز مى نمايد.

وظيفه معده تا اندازه اى سنگين است، زيرا همه گونه غذاى

--------------------------------------------------------------------------------

132

سنگين و دير هضمى وارد آن مى شود كه بايد همه هضم و طبخ شده و به صورت مايع رقيق و قابل جذبى در آيد.

ابتدا معده با حركات مخصوصى شبيه به حركت دود (از دريچه ابتدايى معده تا دريچه انتهايى معده) غذا را به اين طرف و آن طرف مى راند و به اين وسيله اجزاى آن را به كلى در هم مى آميزد و به صورت رقيق ترى در مى آورد.

غدد معده نيز دست به كار مى شوند و با ترشح مواد لازم، اعمال انجام شده را تكميل مى كنند. سرانجام غذا با مواد مزبور و شيره معده، مخلوط گرديده و يك سلسله فعل و انفعالات شيميايى در معده بر روى غذا انجام مى گيرد كه در نتيجه غذا تغيير صورت، داده و با حالت هضم شده و به صورت مايع رقيقى به نام «كيموس» معدى بار يك سفر طولانى را مى بندد.(1)

تعداد غده هاى معده كه در هضم غذا با معده همكارى مى كنند در حدود 6 تا 7 ميليون مى باشند كه در هر سانتيمتر مربع از ديوار معده تعداد 1200 عدد از آنها وجود دارند!

تازه هر كدام از آنها براى خود ساختمان و سازمان مخصوصى دارند كه در زير ميكروسكوپ مى شود آنها را تشريح و مطالعه نمود.

راستى ديگِ معده چه قدر عجيب است! زيرا در موقع خالى بودن به اندازه يك مشت بسته بيشتر نيست، در حالى كه مى تواند بيش از 5

1- بايد توجه داشت كه قسمت مهمّى از عمل هضم و فعل و انفعالاتى كه بايد روى غذا صورت بگيرد تا كاملا قابل جذب شود در روده ها صورت مى گيرد. بنابراين كار معده تنها يك قسمت از عمل هضم است.

--------------------------------------------------------------------------------

133

ليتر آب و هر نوع غذا در خود پذيرفته و با فعاليت دائمى در خواب و بيدارى و با همكارى ياران بى شمار و وفادارش همه آنها را در هم ريخته و هضم نمايد!

آيا ممكن است اين همه نظم و همكارى دائمى شگفت انگيز از علل فاقد شعور و طبيعت كور و كر پديد آمده باشد؟ و آيا مى توان آن را از پيش آمدهاى كاملا تصادفى و پيش بينى نشده به حساب آورد؟ باور كنيد ساختمان يك غده معدى به اين صورت محال است تا چه رسد به 7 ميليون غده و اعضا عجيب ديگر.

چگونه غذا جزء بدن مى شود؟

در طول مدّت فعاليت معده، دريچه انتهايى معده- كه در حقيقت مرزبان معده و روده هاست كاملا بسته است. وقتى كه غذا در معده به اندازه كافى هضم شد، دريچه انتهايى معده به دفعات متوالى باز شده و هر دفعه مقدارى از كيموس معدى را وارد اولين قسمت روده ها (اثنى عشر) مى كند و اين عمل چندين بار اتفاق مى افتد تا معده كاملا خالى گردد.

در اين هنگام كه كيموس معدى وارد اثنى عشر مى شود غده هاى مهم بدن شروع به فعاليت كرده و مواد غذايى را براى جذب، آماده تر مى سازد.

«لوزالمعده» (پانكراس) شيره مخصوصى ترشح مى كند كه از مجراى مخصوصى به داخل اثنى عشر وارد مى شود و كبد نيز - (كه از بزرگترين غدد بدن است) - مايعى به نام صفرا توليد مى كند.

صفرا كه در كيسه مخصوصى جمع مى شود، ابتدا در مجراى شيره پانكراس وارد شده و با آن مخلوط مى گردد و سپس توسط مجراى دقيقى وارد اثنى عشر مى گردند.

--------------------------------------------------------------------------------

134

از طرف ديگر، غدد روده اى دست به كار شده و با ترشح شيره روده اى، عمل همكاران خود را تكميل مى كنند و به اين وسيله غذا در روده، كاملا هضم شده و به صورت مايع قابل جذبى - كه به نام كيموس روده اى خوانده مى شود- در مى آيد.

كيموس روده اى كه در طول روده باريك در حركت است كم كم مواد غذايى خود را از دست مى دهد و اين عمل كه به نام جذب خوانده مى شود به وسيله گروه مأمورين فعال بيشمارى انجام مى گيرد. به اين صورت كه در ديواره درونى روده، تعداد زيادى از برآمدگى هاى مخصوصى به نام «خمل ها» وجود دارد كه مواد غذايى را از كيموس روده اى جذب نموده و تحويل رگ هاى بسيار نازكى به نام «رگهاى مويين» داده و آنها نيز به نوبه خود مواد دريافت شده را به شبكه هاى خون هدايت مى كنند.

قابل توجه اين كه در هر سانتيمتر مربع از ديواره داخلى روده، تعداد 2500 خمل ديده مى شود!

كه هر كدام براى خود دستگاه جداگانه اى دارند. عمل جذب آنها نيز يك عمل مطلق و ساده نيست و تمام مواد محتوى روده را جذب نمى كنند، بلكه عمل خمل ها به صورت انتخابى انجام گرفته يعنى تنها آن قسمت از مواد كه به درد خون و بدن مى خورد و با هدف دستگاه گوارشى موافقت دارد جذب مى كنند. هر گز در مأموريت خود راه خطا نپيموده و خلاف نظم و قانون عمل نمى كنند.

حال خود بگوييد آيا درست است كه انسان از تمام اين اعمال منظم و هماهنگ، غفلت ورزد و درباره اهميت اين عمل حياتى و به وجود آورنده آن نينديشد؟!

--------------------------------------------------------------------------------

135

چگونه كثافت ها جاروب مى شوند؟

البته تمام محتويات كيموس روده اى قابل جذب نيست، زيرا قسمتى از مواد آن يا هضم نشده و يا اصلا قابل هضم نمى باشد. اين قسمت پس از عمل جذب، به وسيله دريچه مخصوصى وارد روده بزرگ شده و همين دريچه از برگشت موّاد نامبرده جلوگيرى مى كند.

روشن است كه بايد اين مواد، كشور تن را ترك كنند. به همين خاطر، روده بزرگ پس از آنكه مواد دفعى را حداكثر در حدود 19 تا 24 ساعت نگهدارى نمود، به وسيله حركات مخصوصى آنها را از خود دفع مى كند. ديگر اين كه ممكن است باز مقدارى از مواد قابل جذب در محتويات روده بزرگ وجود داشته باشد كه در طول مدت اقامت اين مواد، آنها نيز به وسيله جدار روده بزرگ جذب مى گردند. از كارهايى كه به وسيله روده بزرگ انجام مى گيرد، ترشحات مخصوصى است كه در سهولت امر دفع، تأثير بخشيده و مواد دفعى را آماده براى بيرون راندن مى كند.

دو نكته جالب

ضمن مطالعه كارگاه ها و اعضا مختلف دستگاه گوارشى - (كه مانند چرخ ها و پيچ و مهره هاى يك ساعت منظم و مجهز كار مى كردند) - دو نكته بيش از همه، جلب توجه مى كرد.

1. كار و فعاليت دائمى دستگاه ها كه شب و روز، در حال خواب و بيدارى، هوشيارى و غفلت و... به حالت آماده باش و خدمت مى باشند.

2. نظم و همكارى شگفت آور در ميان اعضا و كارگاه هاى اين دستگاه. اين همكارى به اندازه اى است كه هر كدام كار ديگرى را راحت و كامل نموده و همه با هم به سوى هدف معينى گام برمى دارند.

--------------------------------------------------------------------------------

136

اينها اسرار و نكاتى هستند كه ما را به نظام شگفت انگيز سازمان تن آشنا ساخته و ما را به آفريننده اى عالِم، عاقل و قادر مطلق، هدايت مى نمايد.

2- دستگاه گردش خون (دستگاه پخش ارزاق كشور تن)

يكى ديگر از دستگاه هاى بزرگ بدن، دستگاه گردش خون مى باشد كه هميشه مايعى به نام خون را در تمام بدن انسان به گردش در مى آورد. دستگاه گردش خون به خاطر نظم عجيب، دقت و ظرافت فوق العاده اى كه دارد بسيار قابل توجه است!

اين دستگاه از هيچ طرف به خارج راه نداشته و از اين جهت يك دستگاه بسته ناميده مى شود.

همان طورى كه خواهيم ديد دستگاه گردش خون، نمونه كامل يك لوله كشى بسيار دقيق و منظمى است كه با نقشه و هندسه شگفت آورى در تمام پيچ و خم اعضا كوچك و بزرگ بدن انسان كشيده شده و به طور خودكار يك وظيفه مهم حياتى را انجام مى دهد.

لوله هايى كه از اين دستگاه در سرتاسر كشور تن، كشيده شده، در بعضى از جاها به قدرى ظريف و باريك است كه گرچه به نام «مويرگ» خوانده مى شود، ولى به مراتب از مو باريك تر و ظريف تر مى باشد، اما با وجود اين، وظيفه خود را به خوبى انجام داده، خون محتوى مواد غذايى را عبور مى دهند و گردش خون را اداره مى كنند.

نقش اساسى اين دستگاه

اين دستگاه با فعاليت دائمى و خستگى ناپذيرى كه دارد، مأمور رساندن مواد حياتى (انواع مواد غذايى، آب و هوا) به تمام كارگاه هاى

--------------------------------------------------------------------------------

137

بزرگ و كوچك بدن است و نقش يك دستگاه مجهز پخش ارزاق را در كشور تن بازى مى كند، در ضمن تمام سلول هاى بدن را شست و شو داده، مواد دفعى و زايد آنها را دريافت مى دارد و از اين راه كار سازمان بهداشت و نظافت بدن را نيز انجام مى دهد!

دستگاه گردش خون به وسيله مأمورين فعالى كه در اختيار دارد اين مأموريت سنگين را در پيچ و خم هاى تاريك اعضا بدن، حتى در لابلاى طبقات حساس مغز، پرده هاى ظريف چشم،... به خوبى انجام داده و جيره غذايى لازم را به سلول هاى آنها مى رساند.

دستگاه گردش خون، مواد غذايى لازم را از روده ها و هواى لازم را از ريه ها و در موقع عبور خون از كبد، مقدارى از مواد قندى لازم را نيز از آنجا مى گيرد، آنگاه با نظم و دقت شگفت آورى كه شرح داده خواهد شد تمام سلول هاى بدن انسان (ده كاتريليون) را غذا داده و آنها را شستوشو مى دهد!(1)

چه وظيفه اى از اين سنگين تر كه بايد احتياجات ده كاتريليون جيره خوار زودرنج و كم طاقت را ـ (كه هميشه چشم به راه كمك هاى حياتى او هستند) ـ بدهد؟!

تلمبه خودكار

مركز دستگاه گردش خون، عضوى است به نام «قلب» كه تقريباً گلابى شكل بوده و حجم آن به اندازه يك مشت بسته است. اين عضو

1- عجيب تر اين كه دستگاه گردش خون، اين وظيفه سنگين را در هر دقيقه، دوبار انجام مى دهد، يعنى در هر دقيقه دوبار به هر كدام از ده ميليون ميليارد سلول بدن انسان سركشى كرده، مواد غذايى و حياتى لازم آنها را مى رساند و مواد دفعى آنها را نيز دريافت مى دارد.

--------------------------------------------------------------------------------

138

از نظر اهميت فوق العاده اى كه دارد در جاى محفوظى از بدن (ميان دو ديواره محكم استخوان هاى پشت، قفسه سينه و در بين دو شش در سمت چپ بدن) قرار گرفته و توسط سرخرگ ها و سياهرگ هاى بزرگ از بالا آويزان است. اين عضو عجيب (قلب) داراى ساختمان پيچيده و بسيار دقيقى مى باشد كه در اينجا به قسمت هايى از آن به طور مختصر اشاره مى نماييم.

به طور كلى قلب داراى چهار حفره است. دو حفره در قسمت بالا و دو حفره در قسمت پايين. حفره هاى فوقانى به نام «دهليز» و حفره هاى زيرين به نام «بطن» خوانده مى شود.

اين حفره ها به طرز مخصوص با هم ارتباط دارند، يعنى دهليز فوقانى سمت چپ، به وسيله دريچه مخصوصى (دريچه سه لختى) با بطن راست ارتباط دارد. البته ديواره و گنجايش حفره ها با هم فرق دارند. بطن ها هم ضخيم تر و هم بزرگ ترند، مخصوصاً بطن چپ كه با ديواره ضخيم و ظريف، بيشتر نقش اصلى را در دستگاه گردش خون ايفا مى كند. اين را هم بايد دانست كه بطن و دهليز راست به وسيله ديواره اى از بطن و دهليز چپ جدا شده و به اين وسيله قلب به دو بخش چپ و راست تقسيم مى گردد و همانطورى كه خواهيم ديد اعمال اين بخش نيز كاملا از هم متمايز و جدا مى باشد.8

چگونه تلمبه كار مى كند؟

ترتيب كارهاى اساسى قلب را مى توان در دو قسمت زير خلاصه كرد: 1. پس از آنكه خون، پاكيزه و تصفيه شد در اثر حركت هاى مخصوص حفره هاى فوقانى، به وسيله سياهرگ هاى شش، وارد دهليز چپ (تحويلدار قلب) مى شود; حفره مزبور (دهليز چپ) به وسيله انقباض و

--------------------------------------------------------------------------------

139

جمع شدن (با باز شدن دريچه) خون محتوى خود را مستقيماً به حفره پايين (بطن چپ) خالى مى كند و بطن چپ نيز (وكيل خرج قلب) در اثر انقباض شديد، خون را به وسيله لوله بزرگى به نام «سرخرگ آئورت» با فشار تمام به داخل شريان ها و مويرگ هاى بدن مى فرستد و به اين وسيله، خون در لوله هاى پرپيچ و خم و باريك بدن به را افتاده و عادلانه در تمام قسمت هاى بدن تقسيم مى گردد.

در اينجاست كه راز بزرگى و استحكام بطن چپ نيز روشن مى شود، زيرا بطن چپ، بايد در يك انقباض، با فشار زياد، سيل خون را به تمام نقاط بدن برساند. به همين خاطر بايد ساختمان آن نيز از جهت استحكام و ظرفيّت متناسب با اين وضع باشد، يعنى ديواره هايش محكم باشد تا هنگام انقباض، بتواند فشار بيشترى را تحمل كند و حجمش هم بيشتر باشد تا در هر مرتبه مقدار زيادى خون در رگ ها به جريان افتد.

2. خون كه حامل مواد غذايى و حياتى است، بعد از آنكه به اين ترتيب با سرعت و نشاط، سيل آسا در تمام بدن منتشر شد ـ (و با يك بخشش بى دريغ مواد حياتى لازم سلول ها را به آنها داد) ـ بار ديگر به سوى وطن اصلى (قلب) حركت مى كند و به وسيله دو مجراى مخصوص به نام «سياهرگ زيرين» و «زبرين»، وارد دهليز راست مى گردد.

ولى خون در اين بازگشت ديگر آن سرعت،9 نشاط و شفافيت گذشته را ندارد و علاوه بر اين كه مواد حياتى را از دست داده، حامل مواد سمّى ـ (كه از سلول هاى جمع آورى كرده) ـ نيز مى باشد به همين خاطر رنگ آن تيره و كبود است.

--------------------------------------------------------------------------------

140

دهليز راست هم كه خون كثيف و افسرده را دريافت داشته، به نوبه خود با يك ضربه (انقباض) آن را به بطن راست مى ريزد و سپس خون مزبور در اثر انقباض ديواره هاى بطن راست به طرف ريه ها رانده مى شود و همان طور كه بعداً خواهيم ديد خون كثيف، پس از عبور از سرخرگ شش، در مويرگ هاى بيشمار ريه ها پخش شده، در آنجا تصفيه مى شود و دوباره با نشاط تازه و رنگ باز به دهليز چپ قلب باز مى گردد و فعاليت حياتى خود را از نو شروع مى كند. بنابراين خون در بدن، دو گردش دارد:

الف) گردش بزرگ و طولانى، كه در تمام بدن انجام گرفته و از بطن چپ آغاز و در بطن راست پايان مى يابد.

ب) گردش كوچك و كوتاه، كه از بطن راست شروع شده، پس از تصفيه در «پالايشگاه شش ها» در دهليز چپ خاتمه پيدا مى كند و قلب با قدرت و پشت كار عجيبى مانند دو دستگاه تلمبه قوى خودكار به وسيله ضربات متوالى، اين دو گردش خون را اداره مى كند.

نكته هاى جالب قلب

1. اين دو عمل دائمى قلب، با هماهنگى عجيبى به دنبال هم انجام مى گيرد. همان طورى كه اشاره شد، ابتدا با يك حركت و انقباض مشترك، دو حفره فوقانى (دهليزها) جمع شده و محتويات خود را در يك لحظه به حفره هاى پايين (بطن ها) مى ريزند و بلافاصله اين حفره ها نيز با يك انقباض مشترك، خون ها را به داخل سرخرگ ها مى رانند، يعنى خون تيره بطن راست به داخل سرخرگ شش و خون روشن حياتى حامل مواد غذايى به داخل سرخرگ آئورت رانده مى شود.

--------------------------------------------------------------------------------

141

در اين موقع، ماهيچه هاى دهليزها و بطن ها ـ (كه منقبض شده بودند) ـ رها شده و يك آرامش و انبساط موقتى در قلب برقرار مى شود و در نتيجه اين واكنش، خون كثيف وارد دهليز راست و خون روشن و تصفيه شده، داخل دهليز چپ مى گردد.

پس از اين دو مرحله، دوباره دهليزها شروع به فعاليت كرده و به دنبال آن بطن ها نيز منقبض مى شوند، آنگاه بار ديگر، يك آرامش و انبساطى سراسر قلب را فرامى گيرد و سپس ضربان سوم آغاز مى گردد و به همين ترتيب....

همان طورى كه در گذشته اشاره شد در اثر اهميت زياد انقباض بطن ها و طرز ساختمان آنها، جمع شدن بطن ها شديدتر و نسبتاً طولانى تر انجام مى گيرد و به همين جهت، دهليزها مدت استراحت بيشترى در اختيار دارند.

2. ضربان قلب، همان انقباض و انبساط قلب است. تعداد ضربان قلب در سنين مختلف متفاوت است.(1)

سن

تعداد ضربان قلب در دقيقه

1 ساله

130

3 ساله

100

10 ساله

90

50ـ10ساله

70

1- مطالعه دقيق ضربان قلب به وسيله «كارديوگراف» انجام مى گيرد.

--------------------------------------------------------------------------------

142

سپس با زياد شدن سن، تعداد ضربان، رو به افزايش نهاده و تا حدود 80 بار در دقيقه مى رسد. حتماً مى پرسيد: اين اختلاف ضربان قلب در اين قوس صعودى و نزولى عمر، چه حكمتى دارد؟ در اينجاست كه يكى ديگر از اسرار توحيد آشكار مى شود، زيرا اين تفاوت، ارتباط مستقيم با ميزان احتياجات غذايى و حياتى انسان در سنين مختلف دارد. يعنى هر قدر احتياجات غذايى و حياتى سلول هاى بدن بيشتر باشد، به همان اندازه لازم است كه گردش خون و ضربان قلب، سريع تر و بيشتر گردد. به همين خاطر گردش خون در سنين طفوليّت ـ كه سلول هاى بدن ناتوان تر و لطيف تر و مقاومتشان در برابر گرسنگى و تشنگى كمتر است سريع تر، در سن جوانى ملايم تر و دوباره در هنگام ضعف و پيرى، سريع تر مى شود. همچنين هنگامى كه فعاليت سلول ها (به علت ورزش و مانند آن) زياد شود و انرژى بيشترى را مورد نياز داشته باشند، جريان خون تندتر شده، ضربان دستگاه گردش خون همكارى كرده و عمل تصفيه نيز سريع تر انجام مى گيرد. اين موضوع در هنگام ورزش و كارهاى سنگين كاملا محسوس است.

همچنين تعداد ضربان قلب در حيوانات مختلف نيز فرق مى كند.

نوع حيوان

تعداد ضربان قلب در دقيقه

اسب

40 ـ30

خرگوش

150

موش

400

--------------------------------------------------------------------------------

143

علت اين تفاوت نيز همان اختلاف مقدار مقاومت و اندازه نيازمندى هاى غذايى سلول هاى حيوانات مى باشد كه بايد ضربان و گردش خون با احتياجات بدن آنها تناسب داشته باشد، زيرا هر اندازه كه حيوان كوچكتر باشد، مقاومت سلول هاى بدن او در برابر گرسنگى و تشنگى كمتر است و بايد در فاصله هاى كوتاه ترى، نيازمنديهاى حياتى آنها تأمين گردد.

3. قلب انسان، كه عضو ماهيچه اى و به اندازه يك مشت بسته انسان است، وزنى برابر با 50 تا 300 گرم دارد و مانند پمپى با قدرت عجيبى شبانه روز كار مى كند و لحظه اى توقف نمى كند. موتور قلب با ضربان متوالى و هماهنگ، همراه با آهنگ و صداى موزونى ـ كه از نزديك سينه شنيده مى شود، در هر شبانه روز، بيش از ده هزار مرتبه بازو بسته مى شود و به اين ترتيب در مدت 30 سال، بيش از يك ميليارد بار اين عمل تكرار مى گردد و هزاران تُن خون از اين راه باريك مى گذارد.10

اكنون بايد فكر كرد كه اين مشت گوشت بايد چه اندازه دقيق و با دوام ساخته شده باشد كه داراى چنين قدرت حيرت آورى بوده و با اين همه كار و فعاليت طاقت فرسا نه تنها در وضع ساختمان و كار آن اشكالى پيدا نشود بلكه هيچ گونه خستگى نيز به آن راه نيابد.

به طور مسلم سنگ، آهن، پولاد و... هيچكدام تاب تحمل چنين وظيفه سنگينى را ندارند، اما اين يك مشت گوشت آن را به راحتى انجام مى دهد!

4. بايد دانست كه ضربان قلب به طور خودكار است، يعنى قلب مى تواند بدون آنكه با مراكزى رابطه داشته باشد، مدتى به ضربان

--------------------------------------------------------------------------------

144

خود ادامه دهد، به همين خاطر اگر قلب حيوانى را از سينه او خارج كنيم تا مدتى به ضربان خود ادامه مى دهد و اگر بلافاصله در مايعى شبيه به تركيب خون وارد شود، ضربان آن مدت بيشترى ادامه خواهد يافت.

در اينجا معلوم مى شود كه ساختمان قلب به گونه اى است كه حتى عوامل حركت را در خود دارد و علاوه بر اين كه با دستگاه هاى بدن ارتباط دارد، حركتش مربوط به خود عضو مى باشد و اعصاب خارجى تنها در نظم بخشيدن به ضربان قلب تأثير دارند.11

دستگاه گردش خون داراى سه قسمت قابل توجه است كه عبارت اند از:

1. «قلب» ـ كه شرح آن گذشت.

2. «رگها» ـ كه به منزله لوله هاى بزرگ و كوچك براى تقسيم عادلانه خون هستند و طرز ساختمان و موقعيت آنها در گردش خون، اهميت بسزايى دارد ـ كه معمولا سه نوع رگ در بدن ديده مى شود. (سرخرگ ها، سياهرگ ها و مويرگها)12

3. «خون» كه اينك شرح آن به طور اختصار از نظر شما مى گذرد.

خون

به طور متوسط 131 وزن بدن انسان را خون تشكيل مى دهد، بنابراين اگر كسى به وزن 78 كيلوگرم باشد، تقريباً 6 ليتر خون و كسى كه 65 كيلوگرم وزن داشته باشد در حدود 5 ليتر از اين مايع پرمنفعت را دارا خواهد بود.

در خون، دو دسته از موجودات زنده وجود دارد كه قسمت مهمى

--------------------------------------------------------------------------------

145

از خون را تشكيل مى دهند، اين دو دسته از جانداران كه به نام «گلبول هاى قرمز» و «گلبول هاى سفيد» ناميده مى شوند به تعداد زيادى در يك مايع زرد رنگ شفافى به نام «پلاسما» شناورند، ولى كثرت گلبول هاى قرمز كافى است كه رنگ آن را هميشه سرخ نشان دهد.

در هر ميلى متر مكعب خون، تقريباً تعداد 5 ميليون گلبول قرمز وجود دارد و روى اين حساب تعداد آنها در تمام خون بدن انسان (كه به طور متوسط 5 ليتر است) بالغ بر 25 تريليون مى شود.

اما گلبول هاى سفيد تعدادشان از گلبول هاى قرمز كمتر بوده، يعنى در هر ميليمتر مكعب خون، تقريباً 6 هزار گلبول سفيد شناور است.

اين سربازان مسلح همواره به حالت آماده باش بوده و در هنگام هجوم ميكرب ها، با تمام نيرو از كشور تن دفاع مى كنند و چه بسا جان خود را فداى سلامتى بدن مى نمايند.

شرح بيشتر اين قسمت و صحنه خونيننبرد اين سربازان فداكار بدن را با ميكروب ها درگذشته بيان كرديم، اما گلبول هاى قرمز يكى از كارهاى مهم خون را (رساندن ماده حياتى اكسيژن به سلول ها و جمع آورى نمودن سموم از بدن) انجام مى دهند، يعنى نقش مأمور پخش ارزاق را در كشور تن بازى مى كنند، به طورى كه تمام حقوق مشروع سلول ها تأمين شده و هر كدام از ده كاتريليون سلول بدن، مواد حياتى لازم خود را دريافت مى دارد بدون اين كه به هيچكدام ظلم و ستمى شود. فكر كنيد كه اگر يك چنين جمعيتى از افراد انسان باشد، براى رساندن مواد غذايى به آنها، چندين ميليون اداره و مؤسسه لازم بود؟ تازه چه قدر اشكال و موانع كه سر راه داشت! آيا تمام اين تشكيلات را طبيعت كور وكر به وجود آورده است؟...

--------------------------------------------------------------------------------

146

مواد تشكيل دهنده خون

خون از مواد مختلف و عناصر متعدد فلز و شبه فلز تشكيل يافته كه تركيب آن همواره به طور ثابت، محفوظ مى باشد. از جمله موادى كه در ساختمان خون به كار رفته است مى توان نمك، آب، فسفات، سديم، پتاسيم، كلسيم، آهن، مقدارى قند و چربى و گازهاى مختلف را نام برد.

براى اين كه تركيب خون همواره تعديل گردد، قسمتى از دستگاه هاى بدن با هم همكارى مى نمايند; زيرا كم و زياد شدن اين مواد، همواره با بيمارى ها و ناراحتى هايى همراه است و اين خود يكى ديگر از نشانه هاى نظم در سازمان بدن انسان است.

نتيجه توحيدى

براى اين كه نظم، ريزه كارى ها و ظرافت عجيب اين دستگاه را به خوبى دريافته و يقين كنيم كه آفرينش آن جز از يك منبع علم و قدرت و آفريننده دانا و تواناى جهان هستى امكان پذيز نيست، بايد مشابه به آن را ـ هر چند به طور ناقص ـ با هم مقايسه كنيم:

دستگاه لوله كشى يك شهر را در نظر بگيريد كه به تمام خانه ها، كارخانه ها و مؤسسات مختلف آن شهر كشيده شده است. آيا هرگز فكر مى كنيد كه دست تصادف و علل فاقد شعور طبيعى (بدون اين كه هدفى در كار باشد) چنين دستگاهى را در آن شهر به وجود آورده باشد؟! يا اين كه هر بيننده اى يقين مى كند كه لوله كشى مزبور «اولا» زير نظر مهندسين ماهر، طراحى و نقشه كشى شده و «ثانياً» به وسيله گروهى كارشناس و كارگر فنى به صورت فعلى خود درآمده است و

--------------------------------------------------------------------------------

147

«ثالثاً» هر كدام از وسايل و آهن آلات آن به نوبه خود در كارخانه هاى گوناگونى ـ كه همه معلول فكر و عقل انسان ها مى باشد ـ ساخته شده است؟

اكنون فكر كنيد كه لوله كشى يك شهر كجا و لوله كشى دستگاه حيرت آور گردش خون كجا؟ همين دستگاهى كه با يك نظم دقيق و ساختمان بسيار ظريف در هر دقيقه، 2 مرتبه، تعداد ده تريليون سلول را آبيارى مى كند. وقتى درباره لوله كشى ساده آنهم با آن ساختمان خالى از ظرافت و مملو از مواد خشن ـ هيچ عاقلى حكم به تصادف نمى كند، پس در مقابل دستگاه شگفت انگيز و سرشار از لطف، دقت و نظم گردش خون، چگونه حكم خواهد كرد؟!

3- دستگاه تنفس (پالايشگاه تن)

اكنون خوب است سرى هم به «تصفيه خانه» بدن بزنيم، زيرا يكى از دستگاه هاى مهم بدن و به نوبه خود فوق العاده جالب و داراى موقعيت بسيار حساس مى باشد.

اين دستگاه كه همان دستگاه تنفس است در ادامه زندگى بدن سهم بسزايى دارد، چنانچه اگر بيش از 5 دقيقه تعطيل شود، انسان دچار خفگى شده و در اشخاص عادى موجب مرگ مى گردد. مهم ترين نقش اين كارگاه در بدن، تصفيه و دفع مواد سمى خون و بدن است و به همين جهت بايد آن را تصفيه خانه و پالايشگاه بدن ناميد.

دستگاه تنفس با دستگاه قلب، همكارى بسيار صميمانه، دقيق، منظم و شگفت آورى دارد. اينك قسمتى از وظايف اين پالايشگاه حيرت انگيز را به طور اختصار از نظر شما مى گذرانيم.

--------------------------------------------------------------------------------

148

يك وظيفه بسيار حساس و پرخطر

خون شريانى هنگامى كه از بطن چپ با فشار به سوى دورترين نقاط بدن حركت مى كند، حامل ماده حياتى اكسيژن است و همان طورى كه ديديم خون مزبور وقتى كه در مويرگ هاى بيشمار بدن پخش گرديد، ماده حياتى اكسيژن را تحويل سلول ها داده و گازكربنيك را ـ كه يك گاز سمى است ـ از آنها باز پس مى گيرد و با رنگى تيره و افسرده راه قلب را در پيش مى گيرد.

اين خون نه تنها ماده حياتى اكسيژن را از دست داده است بلكه اساساً، مسموم هم مى باشد، به همين جهت ديگر قابل استفاده بدن نيست و مى دانيم كه به خارج هم ريخته نمى شود و نبايد هم چنين باشد، زيرا خون به هر صورت از مواد گرانبها و پرارزش بدن ماست كه جز در موارد ضرورى نمى توان از آن چشم پوشى كرد.

بنابراين بايد خون مزبور به پاس فداكارى و خدماتى كه انجام داده به صورت قابل استفاده درآيد. براى اين منظور، قلب، اين خون را به خود پذيرفته و آن را از راه بطن راست به ريه ها تحويل مى دهد. خون كثيف ـ (به ترتيبى كه خواهيم ديد) ـ در پالايشگاه ريه ها تصفيه شده و دوباره شفافيت، نشاط و مواد حياتى از دست رفته را باز مى يابد و باز از آنجا براى انجام مأموريت جديد خود رهسپار قلب مى گردد.

بايد دانست كه احتياج بدن و سلول هاى آن به اين ماده حياتى كه از راه تنفس تأمين مى شود به مراتب بيشتر از نيازمندى آن به موادغذايى است و مقاومت بدن در مقابل نبودن مواد غذايى خيلى بيشتر از مقاومت آن در مقابل كمبود اكسيژن مى باشد; به دليل اين كه

--------------------------------------------------------------------------------

149

انسان ممكن است لااقل يك روز با گرسنگى به سر برد، در صورتى كه بيش از 5 دقيقه نمى تواند بدن را از تنفس اكسيژن هوا محروم بدارد، به همين جهت پس از دستگاه گردش خون (قلب) كه با توقف آن به سرعت، مرگ دامنگير شخص مى گردد، دستگاه تنفس را مى توان حساس ترين دستگاه بدن دانست و اين در اثر موقعيت فوق العاده اى است كه دستگاه تنفس در بدن دارا مى باشد!

خون در كجا تصفيه مى شود؟

عامل اصلى تصفيه خون همان عضو معروفى است كه ما آن را جگر سفيد، شش و يا ريه مى ناميم. وزن آن به طور متوسط در مردان 1200 گرم و در زنان 900 گرم مى باشد.

در اينجا تذكر اين نكته لازم است كه اختلاف در ساختمان بدنى زن و مرد تنها در اين قسمت نيست، بلكه اين دو جنس از نظر كمى و كيفى نيز اختلاف دارند، مخصوصاً در مغز كه مركز فعاليت هاى فكرى و رشد عقلانى محسوب مى شود.

همين اختلاف در ساختمان و نيروهاى بدنى است كه باعث تفاوت آن دو جنس در فعاليت هاى حياتى گرديده و پايه قوانين و مقررات اجتماعى، سياسى، حقوقى و... مى گردد.14

شش ها كه به صورت دو توده ارتجاعىِ اسفنجى شكل ديده مى شوند، در پشت قفسه هاى سينه جاى دارند و داراى تعداد زيادى از حفره هاى بسيار كوچك «كيسه هاى هوايى» هستند. وجود اين كيسه ها سبب مى شود كه گنجايش شش ها به مراتب زيادتر گردد، به طورى كه همين توده كوچك، وسعتى برابر با 200 متر مربع را دارد و اين يكى از نكات حيرت آور شش هاست.15

--------------------------------------------------------------------------------

150

در ديواره شش ها مويرگ هاى زيادى پخش شده كه همه از دو سرخرگ شش ـ (كه خون تيره را از قلب به شش ها مى آورند) ـ منشعب گرديده اند. اين مويرگ ها كه در كيسه هاى هوايى شش ها موجود مى باشند، دائماً با آنها در تماس بوده و هنگامى كه در اثر تنفس، هوا وارد كيسه هاى مزبور مى گردد، مبادله ميان خون و هوا صورت مى گيرد، يعنى مواد حياتى هوا از ديواره كيسه هاى هوايى نفوذ كرده، از ديواره نازك مويرگ ها نيز گذشته و وارد خون مى شود. همچنين سموم خون، تحويل حفره ها گرديده و به وسيله بازدم از راه حلق و بينى به خارج فرستاده مى شود. به اين ترتيب در هر دم و بازدم مقدارى خون در مويرگ ها تصفيه شده و كم كم به هم پيوسته و جمع مى شود و سپس به وسيله چهار سياهرگ شش به قلب (دهليز چپ) باز مى گردد.

هنگامى كه ما هوا را از بينى با دهان به شش ها هدايت مى كنيم (دم) كيسه هاى هوايى پر شده و به حجم شش ها افزوده مى شود. پس از مبادله و عمل تصفيه، شش ها به حال عادى برگشته و حفره ها خالى مى گردند و هواى مسموم به خارج رانده مى شود. (بازدم)16

حركت ريه ها ـ كه همان باز و بسته شدن آنهاست ـ مانند حركت قلب، يك حركت خودكار و دائمى مى باشد كه در تمام مدت عمر در خواب و بيدارى انجام مى گيرد، با اين تفاوت كه انسان مى تواند حركت آن را به اختيار خود كنترل كند ولى حركت قلب به كلى از كنترل ما خارج است.

نظم و نكات توحيدى

در اين دستگاه نيز نكات دقيق توحيدى بسيارى وجود دارد كه همگى متفقاً از وجود يك آفريننده دانا و توانا حكايت مى كند. به عنوان نمونه مى توان چند نكته قابل توجه زير را ذكر كرد:

--------------------------------------------------------------------------------

151

1. وقت شناسى ريه ها

حركت شش ها مانند ضربان قلب، در انسان(سنين مختلف) و انواع حيوانات تفاوت فاحشى دارد. لطفاً به دو جدول زير توجه فرماييد.

حركت شش ها در انسان

مقدار سن

تعداد حركت شش ها در دقيقه

ابتداء تولد

44

5 سالگى

26

20-15 سالگى

20

25-20 سالگى

18

30-25 سالگى

16

40 سالگى

18

حركت شش ها در حيوانات

نوع حيوان

تعداد حركت شش ها در دقيقه

اسب

12-10

سگ

20-15

گربه

24

خرگوش

60-55

موش

150

از آنچه ذكر شد اين مطلب روشن مى گردد كه تعداد تنفس در جانداران مختلف فرق دارد و دقت در اين اختلاف، ما را به يكى از نمونه هاى آشكار نظام دقيق خلقت هدايت مى كند. پيداست همان طور كه احتياجات غذايى بدن حيوانات با يكديگر تفاوت دارد،

--------------------------------------------------------------------------------

152

احتياجات بدن آنها نسبت به ماده حياتى اكسيژن نيز متفاوت است، به همين جهت هر اندازه كه احتياج سلول هاى بدن حيوانى، به اين ماده حياتى، بيشتر باشد، تنفس آن سريع تر و تعداد حركات شش ها نيز افزايش خواهد يافت. چنانكه در اطفال، حيوانات كوچك و انسان هاى پير به علت احتياج بيشتر بدن آنها به اكسيژن (به عبارت صحيح تر: عدم مقاومت آنها در برابر كمبود آن) تعداد حركت ريه ها و تنفس بيشتر است.

2. همكارى ريه ها و قلب

موضوع جالب تر، همكارى مستقيم ريه ها و قلب است كه با يك نظم و تناسب مخصوص، همواره در بين آن دو مركز حساس، ارتباط و هماهنگى برقرار مى باشد; به طورى كه هر اندازه ضربان و فعاليت قلب- به منظور بيشتر رساندن مواد حياتى به سلول ها- زيادتر شود، به همان اندازه، حركات تنفس، سريع تر و عمل تصفيه زودتر انجام مى گيرد. به اين وسيله با همكارى اين دو دستگاه، احتياجات سلول هاى بى شمار بدن، برآورده مى شود.

حتماً مشاهده كرده ايد كه در موقع ورزش، انجام كارهاى سنگين و يا در موقع ظهور بعضى از حالات روحى (مانند: وحشت، اضطراب و...) تعداد ضربان قلب همراه با تعداد تنفس، بالا مى رود; زيرا سلول ها در اثر فعاليت زياد و احتراق (مصرف) مواد حياتى، توليد مواد سمى و «انيدريد كربنيك» نموده و براى اعمال حياتى و فعاليت بيشتر، احتياج به اكسيژن و مواد غذايى بيشترى پيدا مى كنند، به همين جهت لازم است كه مواد سمى به طور خيلى سريع جمع آورى شده، خون

--------------------------------------------------------------------------------

153

مسموم سريع تر تصفيه گردد و رساندن مواد غذايى و اكسيژن، به سلول ها زودتر انجام پذيرد. اين مشكل با همكارى و هماهنگى عجيب ريه ها و قلب حل مى شود.

3. قدرت عجيب ريه ها

قدرت عجيب شش ها، يكى ديگر از شگفتى هاى جهان آفرينش است. اين عضو لطيف اسفنجى شكل، داراى مقاومت و قدرتى است كه در هر 24 ساعت، در حدود 28800 مرتبه. (به طور متوسط در هر دقيقه، 20 مرتبه) باز و بسته شده و خون را تصفيه مى كند. به اين ترتيب، ساليانه در حدود چهار هزار تن خون را تصفيه كرده و از خود عبور مى دهد. بر اين اساس، در يك عمر متوسط، ممكن است 250 هزار تن خون، در آن تصفيه گردد و هرگز اين همه فعاليت و كار طاقت فرسا، آن را خسته نمى كند و هيچ وقت اتفاق نيفتاده كه ما در تنفس، حركت و فعاليت ريه هاى خود در حال عادى، احساس خستگى نماييم.

4. اقدامات احتياطى

هواى مورد احتياج براى تنفس، همه جا هست ولى چه بسا اتفاق افتاده كه هواى اطراف انسان كثيف و غبار آلوده است. بنابراين اگر

هوا با همان وضع وارد ريه ها بشود ممكن است كه در كار ريه ها

توليد اشكال و ناراحتى كند، به همين دليل در مجراى طبيعى

ورود هوا، برنامه اى پيش بينى شده كه از ورود كثافات و گرد و

غبار جلوگيرى مى كند.

گرچه اين موضوع، جزئى به نظر مى رسد ولى خالى از نكته نيست و آن اين كه در دو حفره بينى، كه مجراى طبيعى و معمولى هوا

--------------------------------------------------------------------------------

154

مى باشد موهايى وجود دارند كه در مسير عبور هوا تشكيل شبكه اى مى دهند. هوا در هنگام عبور از آن تا اندازه اى تصفيه شده، گرد و غبار و كثافات خود را از دست مى دهد.

نكته ديگرى كه در اين مجراى ورودى بينى جلب توجه مى كند اين است كه: لوله بينى همواره در اثر جريان اشك - كه هميشه از گوشه چشم وارد آن مى شود - و ترشحات غده خاصى، كه در خودبينى قرار دارد، به اندازه مناسبى گرم و مرطوب است. اين كار باعث مى شود كه هواى تنفسى، جهت ورود به ريه ها آماده و مناسب گردد، زيرا بسيارى از اوقات، هواى مزبور، سرد و خشك است و اگر به همان ترتيب داخل ريه ها گردد، ايجاد سرماخوردگى و يا امراض ديگر ريوى مى كند; بنابراين لازم است كه چنين هوايى قبل از ورود به ريه ها،گرم و مرطوب شود. اين مهم در هنگام عبور از كنار دو حفره بينى، تأمين مى گردد. به همين جهت بايد تا آنجايى كه امكان دارد- به خاطر مسايل بهداشتى، از تنفس به وسيله دهان پرهيز شود و فقط با بينى تنفس نمود.

4- سلسله اعصاب (ستاد كل فرماندهى بدن)

اين دستگاه- به يك معنى- مهم ترين عضو بدن انسان است، زيرا «حركت و حس» كه دو ركن اساسى زندگى مى باشند با اين دستگاه تأمين شده و ارتباط انسان با جهان خارج و محيط زندگى، به وسيله آن صورت مى گيرد. همچنين حركات غير ارادى ساير دستگاه هاى مختلف بدن (مانند: معده و امثال آن) به اين دستگاه وابسته است و نظم و كنترل اوضاع داخلى به اين وسيله تحقق مى يابد.

--------------------------------------------------------------------------------

155

به طور كلى احساس، حركت هاى ارادى و غيرارادى بدن و نظم موجود در بين آنها مربوط به سلسله اعصاب است، به گونه اى كه اگر از كار بيفتد، انسان در يك لحظه از حس و حركت باز مى ماند و حركت تمام دستگاه هاى بدن متوقف و مختل مى گردد.

ساختمان اين دستگاه از تمام دستگاه هاى بدن پيچيده تر و لطيف تر و به همين نسبت منظم تر است، حتى هنوز قسمت زيادى از اسرار آن براى بشر مجهول و تاريك مى باشد.

سلسله اعصاب مانند يك دستگاه مجهّز مخابراتى، به وسيله خطوط و رشته هاى بسيار دقيق و منظمى در تمام نقاط بدن منتشر شده و كوچك ترين تأثير عوامل داخلى و خارجى در آن منعكس و برق آسا به مركز آن (مغز) مخابره مى شود.

البته شگفتى ها و اسرار اين دستگاه بسيار زياد است، ولى اگر مطالعه تمام نكته هاى دقيق آن در اين مختصر ممكن نباشد تا اندازه اى مى توانيم با دانستن نكاتى چند از اين دستگاه شگفت انگيز، نتايج گرانبها و سودمندى درباره نظام جهان هستى به دست آوريم.

گروه هاى مجهّز اطلاعاتى

مركز پى ها و سلسله اعصاب «مغز» است كه مانند ساير «اعضاى اصلى» بدن در محل محفوظى (در وسط قلعه محكم استخوان جمجمه) به طرز عجيبى قرار گرفته است. مغز وظيفه سنگين و بسيار ارزشمندى را در زندگى انسان به عهده دارد. اين عضو كوچك و بسيار لطيف، فرمانده تمامى نيروهاى بدن ماست و تمام دستگاه هاى بدن در روابط دو طرفه خود، به وسيله آن اداره مى شوند.

--------------------------------------------------------------------------------

156

بالاتر از آن اين كه: رابط بين بدن و محيط خارج و همچنين وسيله تفكر و فعاليت هاى روحى انسان مى باشد.

بديهى است كه انسان براى ادامه زندگى، احتياج به ارتباط با جهان خارج و محيط زندگى دارد تا بتواند به اين وسيله از اوضاع محيط و شرائط خارجى زندگى خود آگاه گردد.

مغز براى اين موضوع، مأمورينى در اختيار دارد كه وى را در اين كار خطير يارى مى كنند.كارگاه هاى حواس پنجگانه - يا بيشتر - (بينايى، شنوايى، بويايى، چشايى و لامسه) هر كدام با ساختمان شگفت انگيزى كه دارند با صميميت تمام با مغز همكارى كرده و ارتباط انسان را با جهان خارج برقرار مى نمايند. اينها در حقيقت، «شبكه آگاهى و سازمان اطلاعات» مغز هستند كه به وسايل گوناگونى مجهز مى باشند و هر كدام در حوزه مأموريت خود با مهارت زياد مشغول جمع آورى اخبار و گزارش، به مركز فرماندهى هستند.

به عنوان نمونه: چشم، منظره و اشيا خارج را به خوبى دريافت كرده، به وسيله دستگاه مجهز مخصوصى شبيه به دستگاه عكاسى از آنها عكس بردارى نموده و تصوير آنها را خيلى سريع به مغز انتقال مى دهد. گوش هم صداهاى گوناگون را با دستگاه مخصوص خود گرفته، به مغز گزارش مى كند. همچنين ساير حواس كه ساختمان و طرز كار هر كدام به نوبه خود شرح مفصلى دارد.

جالب تر آنكه حواس مذكور، يك نوع همكارى سرّى و عميقى با هم دارند، زيرا در مورد يك حادثه، همه با هم كار مى كنند و جريانات مربوطه را به مغز گزارش مى دهند; مغز هم در يك لحظه همه آنها را

--------------------------------------------------------------------------------

157

گرفته و بلافاصله دستورات لازم را صادر مى كند. يعنى هنگام مخابره با چشم از گزارشات گوش غفلت ندارد و با استفاده از يك سيستم تناوب سريع، با اطلاعاتى كه از راه حواس ديگر مى رسد، همه را به دقت بررسى كرده و تصميم خود را مى گيرد!(1)

شگفتى هاى دستگاه ارتباطى

دستگاه ارتباطى انسان از سه قسمت اصلى «اعصاب،» «مغز» و «نخاع» تشكيل شده كه ما در اينجا به طور اختصار قسمتى از آنها را مورد مطالعه قرار مى دهيم.

در بدن انسان دو نوع عصب (پى) وجود دارد كه مجموع آن دو را سلسله اعصاب مى نامند.

1. «عصب دِماغى و نخاعى» كه منشأ كليه حركات ارادى بدن و همچنين رابط بين انسان و محيط خارج مى باشد.17

2. سلسله اعصابى كه به طور غير ارادى، تمام حركات غير ارادى اعضا و دستگاه هاى بدن را اداره كرده و تمام حركات مربوط به گردش خون، تنفس و گوارش به وسيله آنها كنترل مى گردد. اين قسمت از اعصاب بر دو نوع است:

الف) اعصاب سمپاتيك، كه كارشان تند كردن حركات بعضى از دستگاه ها و اعضا غير ارادى بدن مى باشد، كه در واقع به منزله «گاز اتومبيل» و مأمور تشديد فعاليت هاى آنها هستند، اين دسته از اعصاب

1- البته فرمان هاى مراكز عصبى به وسيله اعصاب ديگرى (اعصاب محرك) به اعضاء مختلف بدن منتقل مى شود، ولى اعصابى كه انعكاسات عوامل را به مركز هدايت مى كنند، (اعصاب حسى) نام دارند.

--------------------------------------------------------------------------------

158

به وسيله يك سرويس عصب با دستگاه مركزى نخاع و مغز ارتباط پيدا كرده و از اين راه يك هماهنگى كاملى در ميان اعصاب برقرار مى گردد.

ب) اعصاب پاراسمپاتيك، كه درست در نقطه مقابل اعصاب سمپاتيك است و مأمور تضعيف حركات اعضا و دستگاه هاى مذكور مى باشد و نقش «ترمز اتومبيل» را ايفا مى كند.

به طور كلى در اثر همكارى و تعادل اين دو نوع از اعصاب خودكار، دستگاه هاى بدن، منظم و با تعادل معينى كار كرده و يك نظم دقيقى در دستگاه هاى بدن قرار مى گيرد. اين موضوع بدون توجه انسان به طور غير ارادى و خودكار انجام مى گيرد.

اكنون بينديشيد كه اگر چنين تعادل دقيقى در كار آنها نبود، چه بى نظمى و هرج و مرجِ عجيبى، بدن انسان را فرا مى گرفت؟

آرى سرانجام، همكارى و هماهنگى اعضا به هم خورده و به كلى از كار و فعاليت باز مى ماندند.

تعادل در ميان اين دو دستگاه از جمله اسرارى است كه ما را به نظم حيرت آور بدن خود آشنا ساخته و به وجود آفريدگارى، كه با علم، هدف و قدرت، چنين موجود عجيبى را پديد آورده است، هدايت مى كند، به گونه اى كه تنها همين سير و تماشاى دستگاه هاى مختلف وجودى، كافى است تا ما را به آن مبدأ بزرگ، نزديك و آشنا سازد.

اگر كسى مُخ نداشته باشد چه مى شود؟!

همان طور كه اشاره شد مغز انسان مركز سلسله اعصاب و داراى موقعيت بسيار خطيرى مى باشد، زيرا يك دستگاه فوق العاده دقيق و منظم است و هنوز هم قسمتى از اسرار آن براى متخصصين فن

--------------------------------------------------------------------------------

159

پوشيده است، ولى به طور اختصار آنچه كه مسلّم است اين است كه مغز، از دو قسمت مخ و مخچه تشكيل شده است.18

قسمت اصلى مغز همان مخ است كه در اينجا شرح مختصر آن را از نظرتان مى گذرانيم.

«مخ» بزرگ ترين قسمت اصلى مغز و عضو بسيار لطيفى است كه به وسيله ماده خاكسترى رنگى به ضخامت چند ميليمتر پوشانده شده و با يك شكاف بزرگ به دو نيمكره تقسيم مى گردد. شكل ظاهرى آن شباهت زيادى به مغز گردو دارد و البته رشته هاى مخصوصى اين دو نيمكره را به هم مربوط مى سازد.

در سطح مخ شيارها، پستى و بلندى ها و خطوط عجيب و

غريبى وجود دارد كه آن را بسيار چين خورده مى سازد. گر چه ساختمان اين عضو لطيف، بسيار حيرت آور است، ولى كارها و وظايف خطيرى كه به وسيله آن انجام مى گيرد به مراتب حيرت آور و شگفت انگيزتر مى باشد.

مخ مركز هوش، اراده، شعور و حافظه است و بسيارى از اعمال روحى مانند: ترس، نگرانى و... با آن رابطه دارند، زيرا آزمايش هايى كه در روى حيوانات مختلف انجام گرفته، اين موضوع را تأييد كرده است، مثلا: در آزمايشى كه در روى كبوترى به عمل آمد، مشاهده شد كه مخ كبوتر را برداشتند، اما كبوتر زنده ماند، ولى شعور خود را به كلى از دست داد و چيزى از محيط خود را ادراك نمى كند، به گونه اى كه اگر به هوا پرتابش مى كردند، مى توانست پرواز كند، ولى از موانعى كه در جلوى راهش قرار داشت بى خبر بود و بدون توجه، خود را به

--------------------------------------------------------------------------------

160

در، ديوار، درخت و... مى زد و اگر دانه در جلويش مى ريختند متوجه نمى شد، به همين جهت از گرسنگى و تشنگى مى مرد، در صورتى كه اگر دانه را در دهانش مى گذاشتند آن را بلع مى كرد و به اين ترتيب ممكن بود كه مدتى را به زندگى خود ادامه دهد، زيرا همان طورى كه به طور مختصر گذشت، اعصاب مربوط به حركت و فعاليت دستگاه گوارشى و... خودكار بوده و مراكز اراده و حس مى توانند چرخهاى دستگاه هاى خودكار بدن را به گردش درآورند.

همچنين در آزمايشى، مخ سگى را بيرون آوردند و مشاهده كردند كه سگ تا مدت 18 ماه زنده ماند، ولى حافظه، هوش، خشم، ترس و... را از دست داد و دوست و دشمن را از هم نمى شناخت.

آزمايش هاى مربوط به مغز و مخ انسان نيز نشان داده كه ضايعاتى كه در مخ پيدا مى شود همواره با نقصان هوش و حافظه همراه بوده و چه بسا موجب جنون مى گردد و از دست دادن اين عضو حساس با از دست دادن درك و شعور مطلق همراه است!

كتابخانه اى بسيار بزرگ در مكانى بسيار كوچك!

مخ داراى منطقه هاى مختلف است كه هر كدام از آنها مركز قسمتى از فعاليت هاى ادراكى مى باشد.19 و از جالب ترين و شگفت انگيزترين آنها مى توان منطقه مربوط به حافظه و خاطره را نام برد. كار اين قسمت بسيار حيرت آور است، زيرا در آنجا خاطرات يك عمر به صورت پرونده هاى منظمى بايگانى مى گردد و انسان مى تواند با دقت و مراجعه، در عرض چند ثانيه، تمام پرونده هاى بايگانى شده را زير و رو كند و به طور كلى اوضاع چندين سال پيش درباره شخصى يا حادثه اى را به ياد آورد!

--------------------------------------------------------------------------------

161

از آن گذشته، اين قسمت كوچك مخ، كار يك كتابخانه بزرگ را انجام مى دهد و دانش ها و فرآورده هاى علمى انسان و آن همه تحقيقات در همين قسمت ناچيز درج مى شود، با اين تفاوت كه در كتابخانه هاى بزرگ و مجهز، لااقل چندين دقيقه براى پيدا كردن كتاب و مطلبى، وقت لازم است، در صورتى كه اين كتابخانه چند ميليمترى، بيشتر از چند ثانيه تفحص و جست و جو نياز نيست و غالباً به محض اراده كردن، صفحات پرونده يا كتاب مورد نظر در مقابل فكر، مجسم مى شود.

در بعضى از جراحى ها كه يك قسمت از مراكز حافظه كسى را برداشته بودند مشاهده نمودند كه شخص مورد آزمايش جريان چند سال از عمر خود را به كلى فراموش كرده و مانند كسى كه هيچ وقت آن سال ها را در دنيا نبوده، از كارهاى نيك و بد خود، از آشنايى ها و اوضاع و حوادثى كه در اين مدت به وقوع پيوسته بود، كاملا بى اطلاع شده و هر چه فكر و تأمل مى كرد چيزى از آنها را در خود نمى يافت! آيا به نظر شما ثبت و ضبط كردن آن همه معلومات و خاطرات در يك چنين عضو بسيار كوچك - آن هم به صورتى كه به آسانى هر چه بيشتر، در دسترس فكر انسان باشد، كار ساده اى است؟ معلوم نيست آنهايى كه طبيعت بى عقل و فكر و حافظه را به وجود آورنده موجودات مى دانند در مورد پيدايش عقل، فكر و حافظه چه جوابى دارند؟

خواب چيست؟!

خواب كه يكى از لوازم زندگى معمولى ماست و به گمان بعضى ها، عمر به اين وسيله به باد مى رود! حالتى است كه در اثر از كار افتادن موقتى

--------------------------------------------------------------------------------

162

بعضى از مراكز عصبى و دِماغى، در انسان پديد مى آيد، يعنى هنگامى كه انسان در خواب است، تنها يك قسمت از مراكز دماغى از فعاليت باز مى ماند اما بقيه قسمت هاى دِماغ و ساير دستگاه هاى بدن، به كار خود مشغولند; به همين جهت در موقع خواب مشاهده مى شود كه حواس پنجگانه انسان از كار مى افتد ولى ساير قسمت هاى بدن با صميميت و هماهنگى عجيبى به كار خود ادامه مى دهند و معمولا خواب هايى كه انسان مى بيند با فعاليت هاى ساير قسمت هاى مغز و بدن بى ارتباط نيست.20

بديهى است كه خواب يكى از حساس ترين نقش ها را در تجديد نشاط سلول ها، تعمير قسمت هاى فرسوده بدن، جايگزين نمودن نيروهاى از دست رفته و آماده كردن بدن براى فعاليت هاى جديد حياتى بازى مى كند; حتى دستگاه هاى شبانه روزى بدن - كه كار دائمى دارند- در هنگام خواب كمى استراحت مى كنند، زيرا كار و حركت آنها به طور محسوس سبك تر مى شود. به همين جهت خواب صحيح و به موقع را رمز سلامت تن و راز طول عمر مى شمارند.

برداشت نادرست!

نبايد از اين سخنان چنين نتيجه گرفت كه در ماوراء مغز انسان و نيروهاى مادى دِماغى، چيزى به نام «روح» وجود ندارد و روح همين فعاليت هاى ميكانيكى قسمت هاى مغز مى باشد،21زيرا اين يك اشتباه بزرگ است كه به خواست خدا- در جاى خود- درباره آن به طور جداگانه و مشروح، بحث خواهيم كرد.

ولى بايد در اينجا براى رفع اين اشتباه، متذكر شد كه منظور، در

--------------------------------------------------------------------------------

163

اين قسمت از بحث ها، اين نيست كه فعاليت هاى فكرى و روحى، تنها معلول مغز و نيروهاى مادى دِماغى است، بلكه منظور اين است كه حالات روحى، افكار، حافظه و... از جهاتى با مغز و قسمت هاى مختلف دِماغ، ارتباط دارد، نه اين كه روح، مولود (به وجود آمده) وضع ميكانيكى اعضا مغز بوده باشد. البته آنهايى كه به روح مجرّد معتقدند هيچ گاه دخالت اين اعضا را در فعاليت هاى روحى انكار نمى كنند، زيرا بديهى است كه با فقدان يا اختلال يك قسمت از اعضا مغز، قسمتى از اعمال مخصوص به آن متوقف مى گردد.

در هر حال باز تأكيد مى كنيم كه آنچه بحث هاى مربوط به فيزيولوژى اعصاب و مغز به ما مى آموزد اين است كه: اعمال روحى، تنها از جهاتى به اين دستگاه ها مربوط است و اعمال مزبور فقط خواص فيزيكى و شيميايى ماده مغز و سلسله اعصاب نيست، بلكه به جاى ديگرى وابستگى دارد. به عقيده ما اعضا و نيروهاى مغزى، فقط وسيله اى براى فعاليت هاى روحى بوده و روح انسان به وسيله آنها هم در بدن و هم در محيط خارج از بدن فعاليت مى كند. همچنين مغز و سلسله اعصاب، ابزار كار روح، محسوب مى شوند و نقش آنها در اين فعاليت ها قابل انكار نيست.

متأسفانه مادى ها عين اين اشتباه را درباره علل طبيعى جهان و اعتقاد به خدا مرتكب شده اند و گمان كرده اند كه اعتقاد به خدا در حكم انكار علل و عوامل طبيعى بوده و با اثبات علل طبيعى، ديگر احتياجى به وجود آفريدگار نخواهند داشت!

اين اشكال هم مانند اشكال پيشين، ناشى از عدم تعمق و ژرف

--------------------------------------------------------------------------------

164

نگرى در گفتار دانشمندان الهى است. پاسخ اين اشكال و ايرادات ديگرِ مادى ها را در بخش سوم خواهيد خواند.

نتيجه

با مطالعه دستگاه عصبى و اين همه ريزه كارى ها و نكات دقيقى كه در ساختمان سلسله اعصاب و مراكز مختلف آنها وجود دارد و با در نظر گرفتن روابط آنها با يكديگر و همچنين با محيط خارج (جهان)، مصداق آشكار ديگرى از نظام شگفت انگيز بدن و جهان آفرينش را به خوبى در مى يابيم.

دستگاه شگفت آور بدن در هر قسمت، با يك نظم و برنامه دقيقى اداره مى شود و اين موضوع براى كسانى كه با دقت، فكر كنجكاو و خالى از تعصب، بيانات مختصر گذشته را مطالعه كنند، مثل روز روشن است كه نشانه آشكارى از آن مبدأ بزرگ علم و قدرت جهان هستى است.

خلاصه و نتيجه بحث هاى گذشته

تا به اينجا بيان قسمتى از مصاديق نظم در جهان آفرينش، پايان پذيرفت (1) و از آنجا كه اين قسمت، طولانى و در ميان دو محور اساسى برهان نظم، فاصله اى واقع شد، به همين جهت مناسب است كه برهان نظم و نتيجه آن را در چند جمله بصورت خلاصه بيان كنيم.

1- مناسب بود در اينجا قسمتى از كارگاه هاى فرعى بدن از قبيل چشم، گوش و...به طور اختصار بيان مى شد و شگفتى ها و دقائق نظم واسرار حيرت انگيز توحيدى آنها نيز تشريح مى گرديد، ولى متأسفانه مقتضيات كتاب ايجاب كرد كه به همين اندازه اكتفا نماييم. اگر توفيق الهى يارى فرمايد در فرصت ديگرى به بحث هاى مفصل ترى خواهيم پرداخت.

--------------------------------------------------------------------------------

165

خلاصه برهان نظم

هر گاه بخواهيم اين دليل را به صورت صغرى و كبرى در شكل منطقى بررسى كنيم بايد چنين بگوييم:

1. صغرى: هنگامى كه موجودات و دستگاه هاى مختلف جهان پهناور هستى را مورد مطالعه قرار مى دهيم، در مى يابيم كه آنها نه تنها در هم و بر هم نيستند، بلكه در تمام گوشه و كنار جهان از موجودات بى نهايت ريز گرفته تا كهكشان ها و آسمان هاى بى نهايت وسيع، يك نظم و حساب دقيقى حكمفرماست; سراسر جهان تحت قوانين معينى اداره مى شود و در ميان دستگاه ها و پديده هاى آن، همكارى و هماهنگى حيرت انگيزى برقرار است; هر موجودى در مسيرى معين و به سوى هدفى مشخص، پيش مى رود و همه از يك نظام شگفت آور - كه سراسر جهان هستى را فرا گرفته است- حكايت مى كنند...

2. كبرى: هر دستگاه و پديده اى كه چنين باشد نمى تواند معلول تصادف (علل فاقد شعور و عوامل بى عقل و هدف) باشد و هميشه نظم از يك منبع عقل، شعور، علم،هدف و قدرت حكايت مى كند و اين موضوع نيز با چند دليل و بيان كاملا روشن گرديد.

3. نتيجه: بنابراين تمام موجودات و دستگاه هاى كوچك و بزرگ جهان، معلول يك مبدأ بزرگ علم و قدرت است كه از روى هدف و اراده مشخصى، چرخ هاى عظيم آفرينش را به گردش در آورده است و در پشت دستگاه حيرت آور مجموعه علل قوانين طبيعت، آفريدگار و خداى دانا و توانايى وجود دارد كه سرچشمه هستى جهان و پديدآورنده تمام علت ها و نظم دهنده تمام قوانين عالم است.

--------------------------------------------------------------------------------

166

كسانى كه با ديده اى باز و فكرى روشن گوشه اى از اين جهان پهناور آفرينش را مطالعه مى كنند به خوبى اين حقايق روشن را در مى يابند و نواى دلنشين و آهنگ روح پرور «توحيد» را از دل ذرات جهان به گوش جان مى شنوند. آرى سراسر طبيعت و جهان، نمايشگاه وجود، قدرت و علم خداست. هر ذره بى مقدار، كتاب بزرگى از توحيد و خداشناسى است. همه آنها به ما درس توحيد معرفت ياد مى دهند. كيست كه چنين حقايقى را بنگرد و دل او سرشار از ايمان، معرفت، عشق و محبت نگردد؟!!

برگ درختان سبز در نظر هوشيار
هر ورقش دفترى است معرفت كردگار

حتى بسيارى از دانشمندانى كه به ظاهر مادى هستند، در دل مؤمنند، زيرا طرز اعمال آنان به چنين مطلبى گواهى مى دهد. آنها در بررسى ها، مطالعات علمى و آزمايش هاى خود با يك الهام فكرى و عقل تجربى، به يك نظم و حساب دقيقى در جهان و تمام پديده هاى آن ايمان دارند; به دليل اين كه هنگامى كه به مطلبى در دل اتم يا عضوى در بدن موجود زنده اى و يا... برخورد مى كنند به دنبال علل و اسرار آن مى گردند، براى دانستن عوامل وجودى آن به جست و جو و كنجكاوى مى پردازند و عجيب تر آنكه سعى مى كنند تا هدف وجود آن را نيز دريابند كه: چرا و براى چه پديد آمده است؟ و مى گويند:

«لابد طبيعت آن را به منظورى آفريده و هدفى در پديد آوردن آن داشته است!...»

آنها عملا به تصادف و اين كه طبيعت، آن را بدون هدف و فايده به

--------------------------------------------------------------------------------

167

وجود آورده باشد، قانع نمى شوند و همين طرز تفكر است كه اين همه تحقيقات دامنه دار علمى و اكتشافات شگفت انگيز را به دنبال آورده است!

به همين جهت بايد اعتراف كرد كه اختلاف عقيده اى كه در ميان آنها و خداپرستان وجود دارد چندان ارزش علمى ندارد و به اصطلاح نزاع آنان لفظى و در كيفيّت بيان مقصد، مشترك است; هر دو به وجود آفريننده با فكر، با اراده و با هدفى، در جهان معتقدند ولى يكى آن را «طبيعت» و ديگرى «خدا» مى نامد.

با مختصر دقت در بيانات و گفته هاى مادى ها به خوبى روشن مى شود كه مادى ها همان صفاتى را (شعور،فكر، هدف و...) براى طبيعت قايلند كه معتقدين به خدا، دارنده آن صفات را خدا مى نامند. (1) آرى تنها چيزى كه هست اين است كه بسيارى از مادى ها از واژه «خدا» وحشت دارند و در نظر آنها اين لفظ مساوى است با يك سلسله خرافات كه از گروهى از ارباب كليسا و مانند آنان مشاهده كرده اند!

انشاءا... در بحث اشكالات مادى ها اين اشتباه برطرف و به اندازه كافى در اين باره صحبت خواهد شد.

1-زمانى عده اى از مخالفين در اسماء خدا كشمكش مى كردند و هر كدام آفريدگار جهان را به اسم خاصى مى خواندند و اين را باعث اختلاف عقيده خود با ديگران مى پنداشتند; در صورتى كه همه به يك هدف مقدّس ايمان داشتند و از آن به عبارات مختلف تعبير مى كردند.

قرآن به آنها يادآور شد كه اين اختلاف آنها بى ارزش است، زيرا خدا داراى اوصاف و اسماء گوناگون مى باشد.(اياما تدعو فله الاسماء الحسنى)

--------------------------------------------------------------------------------

168

دليل دوم(آن كه هستى از خود دارد)

دانشمندان الهى پيشين در بحث هاى مربوط به عقايد و مذاهب (علم كلام) دليلى براى اثبات وجود آفريدگار جهان (واجب الوجود) ذكر كرده اند كه مى توان، با انداختن زوايد و تكميل نواقص، با بيان ساده در چند جمله زير خلاصه كرد.

1. بدون شك در جهان موجودى هست و اگر در وجود همه چيز شك كنيم، لااقل نمى توانيم وجود خود را انكار كنيم.

2. اين موجود(زمين، آسمان و يا لااقل خودمان) كه ما آن را بى شك پذيرفته ايم، از دو حال خارج نيست; يا وجودش از خود است و يا از ديگرى. اگر منشأ هستى او از خود باشد در اين صورت، مقصود دانشمندان الهى به طور مسلم ثابت مى شود، زيرا ما موجودى را يافته ايم كه وجود آن از خود او بوده و معلول هيچ علتى نمى باشد و به اين ترتيب سلسله علل و معلولات در وجود آن متوقف شده، ديگر علتى فوق آن وجود ندارد و اين مطلب اساس اصول مادى گرى را (كه قبلا گفته شد)، بر هم زده و خلاف آن را ثابت مى نمايد. وجودى كه وجودش از غير نباشد، بلكه وجود ديگر موجودات از او باشد «واجب الوجود» ناميده مى شود.

--------------------------------------------------------------------------------

169

اما اگر هستى خود را از ديگرى گرفته باشد، به ناچار آن ديگرى كه به اين موجود هستى بخشيده است خود نيز موجودى است. در اين صورت مى پرسيم كه: آيا وجود اين موجود دوم از خودش مى باشد يا آن هم از ديگرى است؟

اگر از خود است، پس ادعاى دانشمندان الهى ثابت شده و اگر وجود آن نيز از ديگرى سرچشمه گرفته است، بحث را به آن موجود (سوم) منتقل كرده و سئوال خود را تكرار مى كنيم و همچنين...

هر گاه اين سلسله علل و معلومات در جايى متوقف شده و به جايى برسد كه ديگر ما فوق آن علتى وجود نداشته باشد (وجود آن از خود باشد) باز ادعاى دانشمندان الهى ثابت شده و گر نه اگر رشته هاى علل و معلولات به همين طريق پيش برود و به جاى ثابتى نرسد (علل به طورى بى نهايت جلو برود) در اين صورت مطلب، سر از «تسلسل» در مى آورد كه آن هم به شهادت برهان عقلى و وجدان سالم انسانى باطل است (توضيح اين مطلب خواهد آمد)

به عبارت ديگر پس از اين كه پذيرفتيم كه در جهان وجودى هست، ناچاريم يكى از دو راه را انتخاب كنيم; يا اين وجود را يك وجود ازلى و جاودانگى بدانيم كه هستى آن از خود است و در هستى هيچ گونه احتياجى به ديگرى نداشته و به اصطلاح واجب الوجود است و يا اگر خودش چنين نباشد، بايد علت اوليه آن را وجودى بدانيم كه اين صفات را داشته و واجب الوجود باشد.

به هر حال به وجود خداوند اعتراف كرده ايم، ولى اگر با هيچ يك از اين دو احتمال موافقت نكنيم، بلكه معتقد باشيم كه اين موجود،

--------------------------------------------------------------------------------

170

معلول وجود ديگرى است كه آن هم به نوبه خود علتى دارد و خلاصه به وجودى كه هستى آن از خود اوست منتهى نمى گردد; در اين صورت بايد معتقد به وجود يك سلسله لايتناهى از علل و معلولات باشيم كه در اصطلاح آن را «تسلسل» مى نامند كه آن هم از نظر عقل و فطرت محكوم است.

عقل و فطرت، تسلسل را محكوم مى كنند

در كتب فلسفه و كلام علماى عقايد پيشين، دلايل متعددى براى باطل بودن تسلسل ذكر شده كه بعضى از آنها خالى از اشكال نيست. محكم ترين و مستدل ترين آنها دو دليل زير است.

1. دليل عقلى

از آنچه كه در بيان استدلال فوق گفته شد اين مطلب روشن گرديد كه: تسلسل علت و معلول عبارت است از پيشروى بى نهايت سلسله علل كه هر كدام در مرتبه ذات خود به ديگرى محتاج بوده و بدون علت مافوق، از خود هستى ندارد و تمام حلقه هاى اين سلسله علل و معلول نيز همين طور است.

اكنون مى پرسيم كه چگونه يك سلسله امور محتاج و فاقد هستى، ناگهان از وجود و استغنا (بى نيازى) سر در آوردند و همه در خارج، موجود شدند؟

اين هستى از كجا آمد؟ در صورتى كه هيچكدام از اين علل و معلول از خود، وجود نداشته و سلسله آنها به يك موجود ثابت و داراى هستى منتهى نگرديد؟

--------------------------------------------------------------------------------

171

بديهى است كه پاسخ همه اين سئوالات منفى است. يعنى تسلسل در عالم وجود تحقق پذير نيست. خلاصه آنكه همان طور كه از اجتماع بى نهايت صفر، «عدد» توليد نمى شود و از اجتماع بى نهايت عوامل مرگ، «حيات» به وجود نمى آيد و از اجتماع بى نهايت سلول مرده، يك سلول زنده قدم به عرصه زندگى نمى گذارد; همچنين عاقلانه نيست كه از اجتماع بى نهايت عدم و احتياج، «وجود و استغنا» پديد آيد.

2. دليل فطرى

در فطرى بودن بطلان تسلسل همين قدر كفايت مى كند كه ما آن را از زبان فطرت دست نخورده و بى آلايش اشخاص ساده و كودكان بشنويم و اگر شبهه اى در فطرى بودن اين موضوع داشته باشيم براى حل آن از مقياس شناخت فطريات (در بحث فطرت) استمداد مى جوييم.

هنگامى كه به طرز تفكر كودكان مراجعه مى كنيم مى بينيم كه فطرت آنها - كه هنوز در اثر بحث ها، گفت و گوها و استدلال هاى پر پيچ و خم فلسفى و علمى تغيير شكل نداده و دست نخورده و سالم مانده است- تسلسل را نمى پذيرد و آن را مُحال و غير معقول مى داند.

توضيح اين كه: كودكان كه حس كنجكاوى و علت جويى فطرى بيدارى دارند، معمولا از پدر و مادر خود سئوالاتى درباره علت پيدايش گروهى از موجودات مى كنند. مثلا: كودك از پدر خود مى پرسد: شما كه پدر من هستيد، پس پدر شما كيست؟

پدر پاسخ مى دهد: پدر من فلانى است. كودك مى پرسد: پدر او كه بود؟ مى گويد: فلانى. كودك كنجكاو به همين ترتيب به سئوالات

--------------------------------------------------------------------------------

172

خود ادامه مى دهد تا اين كه سرانجام پدر مى گويد:

پدر همه، آدم ((عليه السلام)) است، ولى كودك به اين هم قانع نشده و سئوال مى كند كه: پدر او كيست؟ پدر جواب مى دهد: خداوند وى را بدون پدر آفريد. فطرت كودك باز قانع نشده و مى پرسد: پدر خدا كيست؟ تا آنكه پدر به فطرت سليم كودك پاسخ قاطعى داده و مى گويد: خدا آفريدگار همه موجودات است و وجود او از خودش مى باشد. در اينجاست كه فطرت كودك قانع شده و به سئوالات خود خاتمه مى دهد، و گر نه اگر پدر اين جواب را نمى داد، روح كودك قانع نمى شد.

اين يك مثال بود. شما نيز با مراجعه به وجدان خود و به فطرت كنجكاو كودكان، مى توانيد مثال هاى گوناگون و متعددى در اين باره تهيه و يا آزمايش كنيد.

بديهى است كه نبايد سادگى و روشنى مثال را دليل بر سادگى و بى اهميتى اصل مطلب گرفت، زيرا اين مثال هاى ساده، ما را به واقعيت ادراك فطرى سالم آشنا مى سازد و بهترين راه دريافتن فطريات، مطالعه همين گونه مثال ها و تجربيات ساده است كه از فطرت سليم و دست نخورده افرادى مانند كودكان به دست مى آيد.

استدلال هاى ديگر

در گفته هاى فلاسفه (اعم از فلاسفه اسلام و غير آنها) و همچنين در كلمات متكّلمين (دانشمندان عقايد و مذاهب) استدلال هاى فراوانى براى شناسايى بزرگ مبدأ جهان هستى و پى بردن به وجود خداوند ديده مى شود كه پس از دقت و بررسى، روشن مى شود كه اكثر آنها استدلال هاى تازه اى نيست و در واقع صورت هاى ديگرى از همين

--------------------------------------------------------------------------------

173

استدلال اخير (استدلال وجوب و امكان) مى باشند كه به اشكال و عبارات گوناگون آن را بيان كرده اند. از جمله مى توان استدلال «حدوث و قدم» و استدلال «حركت و محرك» را نام برد. به همين دليل از توضيح و شرح بيشتر درباره آنها صرف نظر كرده و علاقه مندان را به كتاب هاى بسيارى كه در اين زمينه ها بحث مى نمايد ارجاع مى دهيم.

در اينجا به عنوان نمونه يكى از استدلال هاى «دكارت»، فيلسوف و دانشمند مشهور فرانسوى، را نقل كرده و چگونگى بازگشت آن را به استدلال هاى گذشته روشن مى سازيم.

استدلال دكارت

دكارت (1596-1650) در يكى استدلال هاى خود(1) درباره توحيد چنين مى گويد:

«فكر مى كنم كه آيا هستى من مستقل است يا طفيلى(سربار) هستى ديگرى است؟ ولى مى بينم كه اگر هستى من مستقل بود، يعنى خود باعث وجود خويش مى بودم، همه كمالات را به خود مى دادم و شك و خواهش در من نمى بود و «خدا» مى بودم، اما من كه عوارض را نمى توانم به خود بدهم پس چگونه به خود هستى بخشيده ام؟! به علاوه اگر من توانايى داشتم كه به خود هستى بدهم، البته بايد بتوانم هستى خود را نيز دوام دهم و حال آنكه اين قدرت را ندارم و دوام هستى من به وجود ديگرى بسته است و آن ديگرى به طور يقين، خداست كه وجود كامل قائم به ذات است و چون قائم به ذات

1- دكارت كه در فلسفه روش خاص دارد، سه دليل براى مسئله توحيد آورده است كه دليل فوق، دومين دليل اوست و ما به جهت مراعات حجم كتاب از نقل دو دليل ديگر خوددارى كرديم.

--------------------------------------------------------------------------------

174

است، البته جميع كمالات را بالفعل (و نه بالقوه) دارد، زيرا كه كمال بالقوه، عين نقص است.»(1)

بديهى است كه دكارت در اين استدلال، خواسته از راه فقر، احتياج و عدم استقلال وجودى - كه همه از لوازم امكان و از توابع آن مى باشد- وجود خداوند را مدلل (داراى دليل) سازد و اين بيان در حقيقت همان دليلى است كه در گذشته آن را از راه «وجوب و امكان» تشريح كرديم.

1- سير حكمت در اروپا، ج 1،چ 3، ص 111.

--------------------------------------------------------------------------------

175

دليل سوم اعجاز (دريچه جهان ماوراء ماده)

همان طور كه در گذشته هم اشاره شد راه هايى كه انسان را به خداشناسى و جهان بى پايان ماوراء الطبيعه هدايت مى كند بسيار است. كسى كه بخواهد با برهان و دليل به اين هدف مقدّس برسد مى تواند به تناسب حال خويش به اندازه نيروى فكرى خود، از آن راه هاى گوناگون استفاده كرده و به وجود آفريدگار جهان هستى پى ببرد. تنها چيزى كه در اين راه لازم است، توجه، تفكر و جست و جو نمودن است و به دنبال آن، درك حقيقت قطعى است. روشن است كه بايد هر حقيقت و واقعيت روشنى چنين باشد.

در ميان مباحث گذشته، راه هاى بسيارى به حقيقت جويان، نشان داده شد كه سرانجام همه آنها خداشناسى بود. اينك راه ديگرى را پيش پاى جويندگان باز مى كنيم، كه آنان را به آسانى به خدا و جهان ماوراء الطبيعه هدايت مى كند، و آن راه همان دعوت پيامبران الهى است.

براى اين كه در پيمودن چنين راهى اشكالى پيش نيايد، لازم است كه در ابتدا به دو موضوع زير توجه كامل داشت.

--------------------------------------------------------------------------------

176

1. اين استدلال «دور» نيست

در ابتدا ممكن است چنين گمان شود كه اين دليل (به اصطلاح) مستلزم «دور» است، زيرا در سلسله بحث هاى عقايد و مذاهب، موضوع وجود انبيا و اعجاز آنها بعد از مسئله توحيد قرار گرفته و بايد پس از اثبات توحيد مورد بحث قرار گيرد. بنابراين چگونه مى توان براى اثبات مسأله توحيد از راه دعوت پيامبران و اعجاز آنها- كه در اين مرحله هنوز اثبات نشده است- استدلال كرد؟ اين مطلب همان دور است كه باطل بودن آن از نظر فلسفه، كلام و تمام علوم عقلى مسلّم مى باشد.

ولى پس از دقت كافى در طرز بيان اين استدلال روشن مى شود كه نه تنها استدلال مزبور، دور نيست، بلكه از محكم ترين و ساده ترين دلايل توحيد و خداشناسى مى باشد، زيرا تنها بررسى مواد دعوت انبيا (مخصوصاً پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) كه نكات حساس دعوت وسيع و دستورات دامنه دار جهانى او به همراه جزئيات زندگانيش، در دسترس ماست) و همچنين دقت و مطالعه در كارهاى خارق العاده اى كه به عنوان اعجاز انجام دادند كافى است كه ما را با جهان غير مادى ديگرى - كه بر قوانين و علل طبيعى اين جهان مادى حكومت مى كند- آشنا سازد.

توضيح و بيان اين مطلب را به زودى خواهيم دانست.

2. اعجاز چيست؟

بحث مشروح در مورد اعجاز و معجزات انبيا در سلسله بحث هاى آينده، به نوبه خود خواهد آمد، ولى آنچه كه بايد در اينجا به طور مختصر بدانيم، اين است كه به طور كلى معنى اعجاز عبارت است از:

--------------------------------------------------------------------------------

177

كارها و جريان هايى كه برخلاف موازين عادى و جريان معمولى عالم طبيعت از طرف كسى كه مدعى نبوت است به وقوع پيوندد، به طورى كه علل مادى و قوانين عادى طبيعى از تفسير و تحليل آن عاجز بوده و با هيچ كدام از عوامل عادى قابل تطبيق نباشد.22

بنابراين هميشه، معجزه از نظام علل و معلول عادى طبيعى - كه ما به آن عادت كرده و آشنا شده ايم - بيرون است. در اينجا براى اين كه مطلب به خوبى روشن شود به ذكر چند مثال مى پردازيم.

مثال اول: همه ما با تجربه دريافته ايم كه آتش مى سوزاند. (در صورت نبودن عوامل خنثى كننده و فراهم بودن شرائط عادى ديگر از قبيل نزديكى آتش به جسمى كه قابليت سوختن را دارد) اين يك جريان عادى و مطابق قانون علت و معلول است كه به طور عادى در هر زمان و مكان جريان دارد.

بنابراين اگر ما مى بينيم كه آتش با وجود فراهم بودن شرائط مناسب معمولى و نبودن موانع عادى، اثر سوزاندن خود را (نسبت به بدن يك انسان) از دست داد، ناگزير خواهيم دانست كه اين جريان كاملا غير عادى و خارق العاده بوده و از قانون علت و معلول طبيعى و جريان عادى تخلف كرده است، زيرا سنت و قانون جاريه طبيعت، ايجاب مى كند كه در چنين حادثه اى، انسان مزبور به كلى خاكستر شود. چنين حادثه اى را «معجزه» مى نامند.23

مثال دوم: هميشه در حال عادى - طبق سنن طبيعى -، سلسله تكامل در اجتماع بشرى به صورت مراحل تدريجى بوده و جامعه هاى بشرى به تدريج راه تكامل را پيموده اند.24

--------------------------------------------------------------------------------

178

اين مراحل كه مانند حلقه هاى زنجير به هم پيوسته اند همواره در مسير تكامل هر جامعه اى وجود داشته و بدون طى آن مراحل، هيچ جامعه اى - طبق جريان عادى - نتوانسته و نمى تواند صورت تكامل را،هر چند به صورت نسبى، به خود ببيند.

خلاصه اين كه در مسير تكامل جامعه هاى بشرى، حلقه ها و حالات متوسطى وجود دارد كه تكامل مخصوص جامعه ها- طبق نسبت و قانون تكامل- بدون گذشتن از آنها تحقق پذير نيست.

بديهى است كه جامعه ها در سرعت سير تكامل با هم بسيار فرق دارند و به همين جهت ممكن است جامعه اى مراحل متوسط تكامل را در مدت كمى درنوردد ولى به هر حال، هميشه - روى موازين علل طبيعى - اين سير تكاملى صورت تدريجى خواهد داشت. حتى كسانى كه عقيده دارند كه تحولات اجتماعى بايد به صورت انقلاب و جهش تحقق پذيرد، پيمودن مراحل گوناگون را حتمى مى دانند، با اين تفاوت كه معتقدندكه: انتقال از يك مرحله به مرحله بعد، به صورت يك جهش و تحول ناگهانى صورت مى گيرد.

حال اگر ديديم كه يك جامعه عقب مانده و پستى مثل عرب جاهليّت قبل از اسلام- كه انواع مفاسد فردى، اجتماعى، فقر اخلاقى، اقتصادى و... مانند ميكروب هاى امراض مزمن و عفونى، پيكره آن اجتماع را متلاشى و به حالت احتضار در آورده و ابرهاى سياه جهل و نادانى بر سرآن جامعه سايه افكنده و كابوس سنگين انحطاط اخلاقى، اجتماعى و مدنى سراسرآن را فرا گرفته بود- با نداشتن هيچگونه سابقه تمدن در طول تاريخ حيات خود، با يك

--------------------------------------------------------------------------------

179

جهش خارق العاده و خارج از موازين طبيعى، در مدت بسيار كوتاهى به صورت يك جامعه كامل و مترقى در آمد و در صف متمدن ترين، مترقى ترين و سرانجام صالح ترين جامعه هاى معاصر خود قرار گرفت، بايد بدانيم كه «اعجازى» به وقوع پيوسته است.

مثال سوم: گرچه انسان، موجود با اراده اى است، ولى به طور كلى نمى تواند خود را از چنگال محيط و رنگ آن برهاند و خواه ناخواه در قسمتى از تفكّرات، آداب و عادات، مغلوب محيط زندگى شده و همرنگ آن مى شود.

به عبارت ديگر: محيط زندگى يكى از عوامل سه گانه تكوين شخصيت انسانى است(1) و انسان، خواه ناخواه- طبق سنن و جريان هاى عادى طبيعى - تا حدودى تابع محيط مى باشد.

بديهى است كه افراد در اثر اختلافى كه در نيروى اراده، دانش و بينش دارند، انفعال و تأثير آنان از محيط، با يكديگر فرق دارد. افراد دانشمند و بااراده، نسبت به ديگران كمتر همرنگ محيط مى شوند، ولى صحبت اينجاست كه در اصل تأثير و رنگ پذيرى از محيط زندگى، همه مشتركند. اين مطلب طبق موازين عادى (مادى) قابل انكار نيست. حتى بعضى در اين قسمت به اندازه اى افراط كرده اند كه افكار انسان را به طور كلى، انعكاسى از وضع محيط زندگى مادى او دانسته اند.

اكنون ملاحظه كنيد كه اگر يك فرد درس نخوانده، كه قابليت تأثيرپذيرى وى از محيط، بيشتر از ديگران است- در ميان اجتماع

1- عوامل سه گانه تكوين شخصيت انسان عبارت است از: توارث، محيط و تربيت.

--------------------------------------------------------------------------------

180

فاسد و عقب مانده اى، كه ظلمت جهل، بت پرستى و رذائل اخلاقى، آن را از هر طرف احاطه كرده است- مدت چهل سال زندگى كند و ولادت و پرورش وى در همان محيط، از همان نژاد و در ميان همان افراد باشد و از رزوى كه چشم به جهان گشوده از محيط خود جز شرك، بت پرستى و انواع مفاسد چيز ديگرى نديده باشد، با وجود همه اينها بر خلاف جريان مادى و سنن طبيعى نه تنها خود كوچك ترين رنگى از اين محيط نگرفته و تحت تأثير واقع نشده بلكه مشاهده مى كنيم كه اساساً محيط را دگرگون ساخته و آن را به رنگ شخصيت خويش و تابع افكار و معتقدات نوين خود درآورده و برنامه هاى اصلاحى او چنان عميق، ريشه دار و عملى بوده كه در مدت كوتاهى بيشتر افرادى كه در يك چنين محيطى به وجود آمده و يك عمر در آن پرورش يافته بودند، به وى گرويده و گفته ها و معتقدات او را - كه اساس شخصيت ديرينه آنها را نابود مى ساخت- از جان و دل پذيرفته و سر انجام به تنهايى مسير جامعه اى را تغيير داده و جامعه نوينى بر طبق دعوت، برنامه و افكار خود به وجود آورده و شالوده و اساس مدينه فاضله اى را پى ريزى كرده است. با وقوع چنين حادثه اى خواهيم دانست كه علل و عوامل و سنن جاريه عادى طبيعى، دست در كار اين جريان نبوده و يك سلسله عوامل ديگرى، چنين صحنه اى را پديد آورده است. يعنى يك امر خارق العاده و معجزه اى به وقوع پيوسته است. اكنون كه اين دو موضوع را دانستيم بايد به بيان استدلال سوم بپردازيم.

--------------------------------------------------------------------------------

181

چگونه اعجاز ما را به جهان ماوراء ماده هدايت مى كند؟

هنگامى كه ما با حادثه ها و پديده هايى روبه رو مى شويم كه جريان علل و معلول و قوانين و سنن طبيعى عادى از تفسير و تعليل آن عاجزند، تكليف ما چيست؟

اين سئوالى است كه هر فردى بايد به آن پاسخ بگويد، زيرا ما در آغاز كتاب در ضمن اولين بحثى كه مطرح كرديم، ثابت نموديم كه مطالعه و بحث درباره حقايق دينى به حكم عقل و فطرت بر همه واجب است. بنابراين بايد روى اين سئوال نيز به دقت فكر كرد و پاسخ گفت.

گفتيم بر طبق موازين طبيعى و جريان هاى عادى نمى توان به اين سئوال پاسخ گفت، زيرا اين پديده ها از قلمرو آنها بيرون است و اين را هم نمى شود گفت كه در پيدايش چنين حوادثى هيچ علتى در كار نبوده است، زيرا:

اولا: خود مادى ها با اين گفتار مخالفند.

ثانياً: قانون تخلف ناپذير علت و معلول عمومى (به معنى وسيع و نه در محدوده ماده!) آن را تكذيب مى كند.

ناگزير بايد گفت كه ماوراء دستگاه هاى علل و معلول مادى، دستگاه ديگرى وجود دارد كه قلمرو قدرت و اراده او بسيار وسيع تر از منطقه محدود و سلسله عوامل طبيعى مى باشد و اين گونه جريان هاى غير عادى از آن منبع غير عادى سرچشمه مى گيرد.

اين منبع علم و قدرت كه خدايش مى نامند، به منظور بيدار ساختن خفتگان جهان بشريت، گاه و بيگاه بر خلاف گردش چرخ هاى

--------------------------------------------------------------------------------

182

عوامل مادى معمولى، دستگاه غيبى سلسله علل غير عادى را به جريان انداخته و كارهاى خارق العاده اى را به دست پيامبران خود پديد مى آورد تا چشم هاى خواب آلود بى خبران و خدانشناسان بيدار شده، از خواب گران ماده پرستى بر خيزند، چشم به جهان روشن و سعادت بخش ايمان و خداشناسى بگشايند و سرانجام به جهان بينى صحيح و واقعيت هستى، هدايت يابند.

نا گفته پيداست كه اگر انسان، هميشه يك جريان را به يك حالت مشاهده كند، خيال مى كند كه هميشه چنين بوده و هست و شايد آن را يك نوع ضرورت بپندارد; به همين جهت از اصل پيدايش و عوامل پديد آورنده آن غفلت مىورزد. درست مانند مسافرى كه مدت زيادى روى صندلى ماشين، آرام نشسته و حركت عادى ماشين را به كلى فراموش كرده باشد. اين مسافر غفلت زده هنگامى كه راننده ترمز مى كند و چرخ هاى ماشين از حركت باز مى ماند، متوجه اين حقيقت مى شود كه تا كنون ساكن نبوده و حركت مى كرده است; همچنين بشر غافل كه از فطرت دور افتاده است با توجه به يك چنين جريان هاى غير عادى - كه بر خلاف سنن طبيعى معمولى به وقوع مى پيوندد- به غفلت خود پى برده و به سوى آفريدگار جهان هدايت مى گردد.

با سخنان فوق كه در بيان اين استدلال گفته شد، پاسخ اشكال «دور» نيز به خوبى روشن گشت، زيرا چنانكه ديديم، مبناى استدلال ما تنها مشاهده حوادث و جريان هاى خارق العاده اى بود كه به نام معجزات خوانده مى شود و اين مطلب نيز با مراجعه به تاريخ و مدارك قطعى- كه درباره قسمتى از معجزات انبياء مخصوصاً پيامبر

--------------------------------------------------------------------------------

183

اسلام(صلى الله عليه وآله) در دست است و در جاى خود به طور مشروح بيان خواهد شد- معلوم مى گردد و ديگر در بيان آن هيچگونه احتياجى به اثبات دعوت انبياء و نبوّت آنان نيست تا گفته شود اين بحث متكى به بحث نبوت است، در حالى كه آن بحث از فروع بحث توحيد مى باشد. به همين جهت ما در بحث هاى مخصوص به صفات خدا همين راه كوتاه تر را خواهيم پيمود.

تا اينجا دلائل توحيد به طور اختصار پايان يافت. در اين قسمت ما تنها به ذكر سه استدلال اكتفا نموديم كه مهم ترين آنها همان «برهان نظم» بود كه به طور مشروح ترى بيان گرديد.

اينك براى تكميل اين بحث بايد به اشكالاتى كه از طرف مادى ها شده و يا ممكن است بشود پرداخته و آنها را با دقت بيشتر تجزيه و تحليل كرده و بررسى نماييم تا هيچ نقطه ابهامى در بحث ها و استدلال هاى گذشته ما باقى نماند. اين هم ناگفته نماند كه ما در طرح اشكالات مادى ها نهايت صراحت را - كه لازمه بحث هاى علمى و آزاد است - به كار خواهيم برد و تا اصل اشكال را به طور دقيق، روشن نسازيم به پاسخ آن نخواهيم پرداخت. اميد است اين روش - كه به عقيده ما صحيح ترين روش در اين گونه بحث هاست- مايه رنجش موافقين و يا سوء استفاده مخالفين ما نگردد.

--------------------------------------------------------------------------------

184

توضيحات و پاورقى ه

1. ما در اينجا به عنوان نمونه به ساختمان پروتوپلاسم اشاره مى كنيم. پروتوپلاسم كه جزئى از سلول زنده است و به صورت مايع لزج و شفاف، قسمت عمده موجود زنده را تشكيل مى دهد به نوبه خود ساده نيست و از قسمت هاى مختلف- كه هر كدام از آنها نيز شامل بخش هاى متعدد و داراى وظائف خاص مى باشد- تشكيل يافته است. قسمت هاى مهم و عمده پروتوپلاسم عبارتند از: «هيالوپلاسم، دثوپلاسم و متاپلاسم.» البته همان طور كه اشاره شد هر كدام از اين سه قسمت، زير ميكروسكوپ الكترونيكى - كه جسم مورد نظر را مى تواند تا صد هزار مرتبه بزرگ تر نشان بدهد- شامل اجزاء و قسمت هاى مختلف و سرانجام شگفتى هاى حيرت انگيزى مى باشد. جالب تر اين كه در ساختمان موجود زنده، بيش از 60 عنصر به كار رفته كه مهم ترين آنها عبارتنداز: ئيدروژن،

كربن، ازت، سديم، فسفر، گوگرد، فلوئر، پتاسيم، كلسيم، آهن ،يد، سيليسيم و...، ولى بيشتر از همه چهار عنصر ئيدروژن، كربن، ازت، اكسيژن، ساختمان پروتوپلاسم را تشكيل مى دهند. حتى وزن نسبى قسمتى از عناصر را در بدن انسان محاسبه نموده و تعيين كرده اند، از آن جمله، آهن، روى، مس و منگنز را مى توان نام برد كه به ترتيب در حدود

000/1005، 000/1002،000/1004 و 000/000/105

وزن بدن انسان بالغ نوشته اند!!

2. قابليت تحريك در سلول ها مختلف است، زيرا هر كدام از انواع سلول ها در مقابل عوامل محرك، يك نوع مخصوصى از عمل و عكس العمل را از خود نشان مى دهند. مثلا: عكس العمل در سلول هاى ماهيچه اى به صورت انقباض و انبساط و در ياخته هاى غده اى به صورت ترشح و در سلول هاى عصبى به صورت

--------------------------------------------------------------------------------

185

هدايت انجام مى گيرد...

3. عمل توليد انرژى را در سلول «كاتابوليسم» و ماده سازى را در «آنابوليسم» و مجموع اعمال و تغييراتى را كه روى مواد غذايى دريافت شده از خارج مى گيرد به نام «متابوليسم» مى نامند.

4. معمولا هر ياخته ماده (اوول) بيش از يك سلول نر(اسپرماتوزوئيد) را نمى پذيرد. يعنى پس از آنكه سلول نر، داخل ماده مى شود، ساير اسپرماتوزوئيدهايى كه در اطراف «تخم» قرار دارند و مى خواهند وارد آن بشوند، با يك نيروى مرموزى دور مى شوند، ولى به ندرت اتفاق مى افتد كه بيش از يك اسپرماتوزوئيد وارد اوول مى گردد و به همين جهت ممكن است كه اطفال دو قلو و يا سه قلو به وجود آيند...

5. جالب تر اين كه ياخته هاى جنسى انسان با اين همه كوچكى و ظرافت شامل 48 عدد اجزاء كوچكى به نام «كروموزوم» مى باشند كه هر كدام از آنها نيز به نوبه خود از اجزاء متعددى به نام «ژن» تركيب يافته اند. ژن ها نقش مهمى را در ساختمان سلول زنده به عهده دارند، يعنى اين اجزاء بسيار ريز حامل حالات و صفات پدر و مادر بوده و مبناى مادى

اختصاصات ارثى به شمار مى روند.

6. بايد دانست كه تخم در ابتداى مراحل رشد، شكل دانه توتى به خود گرفته و سلول هاى آن تقريباً همه با هم شبيه هستند و از نظر ظاهر، هيچ گونه اختلافى ميان آنها مشاهده نمى شود، ولى پس از مدتى به تدريج- به تناسب كارى كه بايد در بدن جنين انجام گيرد- تغييراتى در آنها پيدا شده و هر دسته از سلول هاى بدن جنين، براى همان عمل آماده مى شوند و به اين وسيله، اعضاء و دستگاه هاى بدن جنين به تدريج ظاهر مى گردند.

7. معمولا غذاهاى خارجى از تعدادى مواد ساده تركيب يافته اند كه آنها را غذاى ساده حقيقى مى نامند و آنها را به شش دسته تقسيم مى كنند كه عبارتند از: «آب، املاح معدنى، پروتيدها، گلوسيدها، ليپيدها و ويتامين ها» كه خواص، آثار و تركيبات هر كدام از آنها، بحث هاى مفصل و جداگانه اى در علم غذاشناسى دارد.

منظور از اشاره نمودن به اين موضوع، شرح آن نيست، زيرا در اين بحث فرصت اين كار را نداريم، ولى منظور ما يادآورى اين نكته بود كه حتى غذاهايى كه به مصرف انسان مى رسد نيز پر از اسرار و نكات

--------------------------------------------------------------------------------

186

توحيدى مى باشد، به طورى كه انسان وقتى خواص و آثار آنها را با نيازمندى هاى دستگاه هاى بدن مقايسه مى كند، خواه ناخواه به اين موضوع اساسى پى مى برد كه يك هدف واحد در آفرينش آنها به كار رفته و نقشه واحدى، آفرينش اين دو را به هم پيوند داده است.

نكته جالب ديگر آنكه بيشتر غذاها خاصيت دارويى دارند كه وجود هدف را در اين دستگاه روشن تر مى سازد. البته نبايد فراموش كرد كه موضوع زنجيره غذايى و نسبت تناسب آن توسط عوامل توليد كننده و عوامل نابود كننده، يكى ديگر از درس هاى آموزنده توحيدى نظام آفرينش است.

08 از جمله شگفتى هاى اسرارآميز آفرينش قلب اين است كه:

هنگامى كه طفل هنوز متولد نشده دو حفره فوقانى قلب او (دهليزها) به وسيله سوراخى به هم راه دارد و جريان خون در بدن او بر خلاف گردش خون در يك انسان كامل است، ولى به محض اين كه طفل متولد مى شود و اولين استنشاق را از هواى خارج به عمل مى آورد، فورى سوراخ مزبور گرفته شده و جريان خون وى طبيعى مى گردد!

گر چه رابطه علت و معلولى استنسثاق و بسته شدن دريچه مزبور، به صورت اسرارآميزى است، ولى هدف و نتيجه آن يك درس توحيدى روشن مى باشد، زيرا همان طورى كه مى دانيم جدايى و استقلال حفره هاى بالاى قلب (دهليزها) براى اين است كه يكى خون كثيف را از طريق بطن به ريه يا پالايشگاه بدن براند و ديگرى خون صاف و زنده را به طرف تمام سلول هاى بدن براى تغذيه بفرستد، البته اين اختلاف وظيفه در زمانى است كه دستگاه تنفس و پالايش بدن به كار افتاده باشد، ولى چون جنين از خون تصفيه شده رحم مادر استفاده مى كند و راهى براى تنفس ندارد، اين موضوع براى جنين منتفى است!

9. نصف سرعت خون در سياهرگ ها (رگ هايى كه خون را به قلب باز مى گردانند) در سرخرگ هاى مشابه آن مى باشد.

از جمله عواملى كه خون را در سياهرگ ها به جريان مى اندازد و در بازگشت آن به قلب مؤثر مى باشد عبارتنداز:

1. انقباض بطن چپ

2. فشار مخصوص قفسه سينه

3.فشارناحيه شكم درهنگام دم زدن

4. فشار واكنش قلب

--------------------------------------------------------------------------------

187

5. ضربان سرخرگ ها

6. جاذبه زمين براى قسمت هاى بالاى بدن

7. انقباض و انبساط ماهيچه هاى پاها

8. دريچه هاى لانه كبوترى رگهاى پ

ولى علت اصلى، همان انقباض بطن چپ قلب مى باشد.

10. يك دور كامل گردش خون در بدن با 30 مرتبه ضربان قلب (در 30 ثانيه) صورت مى گيرد.

بنابراين در هر دقيقه، دو مرتبه خون بدن از قلب عبور مى كند و هر گاه مقدار خون بدن را 5 ليتر حساب كنيم در هر دقيقه مقدار خونى معادل با 10 ليتر و در هر شبانه روز بيش از 14 هزار ليتر (معادل تقريبى يك تانكر نفتكش) از قلب خواهد گذشت كه در عرض 30 سال متجاوز از 50 ميليون ليتر (بيش از 5 هزار تن) خون مى شود!

11. دانشمندان علوم طبيعى درباره حركت خودكار قلب دو نظريه دارند: الف) «نظريه ميوژن» كه بر طبق آن در خود قلب عواملى وجود دارد كه مى تواند مستقيماً به طور منظم، انقباض توليد كند.

ب ) «نظريه نوروژن» كه طبق آن انقباض قلب، معلول تحريكات

حاصله از سلول هاى عصبى مى باشد كه در قلب وجود دارد.

نكته جالب ديگر اين كه تنظيم حركات قلب به وسيله اعصاب سمپاتيك (تند كننده حركات قلب) و پاراسمپاتيك (كند كننده حركات قلب) صورت مى گيرد.

12. سرخرگ ها، لوله هاى قابل ارتجاعى هستند كه خون را از قلب گرفته و از خود عبور مى دهند و به جهت ارتجاعى بودن مى توانند باز و بسته بشوند، عمل قلب را تكميل كنند و خون را با فشار به جلو برانند.

اين نوع از رگ ها كه«شريان» ناميده مى شوند معمولا در اعماق بدن جا دارند و پس از مرگ به علت انتقال خون آنها به سياهرگ ها، خالى مانده و به صورت لوله هاى زردرنگى در مى آيند. قسمت ديگر از رگ ها كه به نام سياهرگ ها و وريدها ناميده مى شوند، خون تيره رنگ در آنها به سوى قلب جريان دارد. رنگ اين لوله ها قرمز و قابليت ارتجاعى آنها كمتر است و مهم ترين سياهرگ هاى بدن، چهار سياهرگ گردن و دو سياهرگ زيرين و زبرين قلب مى باشد.

نوع سوم كه به علت ظريفى و نازكى، آنها را «مويرگ» مى نامند به

--------------------------------------------------------------------------------

188

تعداد فوق العاده زيادى در تمام قسمت هاى بدن پخش شده و عده اى از آنها به قدرى نازك و باريكند كه با چشم ديده نمى شوند. قطر مويرگ ها معمولا از 6 تا 12 ميكرون است.

جالب آنكه مواد غذايى و حياتى از ديواره اين مويرگ ها به خارج نفوذ كرده و مواد دفعى و سمى نيز به داخل آنها نفوذ مى كند و به اين وسيله عمل جذب و دفع سلول ها انجام مى گيرد.

13. هر گلبول شبيه به يك دانه عدس مى باشد. (به ضخامت 2 ميكرون و به قطر 7 ميكرون) البته تعدادى كه براى گلبول هاى قرمز گفته شد در حال عادى است و ممكن است در مواقع خطر و در اثر عواملى كم و زياد گردد. چنانكه در ارتفاعات اين مقدار افزايش مى يابد به طورى كه در ارتفاع 1800 مترى، تعداد حد متوسط 5 ميليون گلبول، بالغ بر 8 ميليون در هر ميليمتر مكعب خون مى گردد.

14. بديهى است كه عادلانه ترين قانون درباره هر موجودى، قانونى است كه با سازمان وجودى و فطرت آن تناسب داشته باشد.

اگر كسى از موم، كار آهن و يا از اسب تازى اصيل، كارهاى خشن و حمل و نقل بارهاى سنگين را انتظار داشته باشد مسلماً اشتباه كرده و بر

خلاف مقتضاى خلقت آن دو عمل نموده است. از طرفى اين هم مسلم است كه در ساختمان بدن مرد و زن از نظر مقاومت، قواى بدنى، ظرافت و... اختلاف زيادى وجود دارد، همان طورى كه قواى فكرى و عقلانى آن دو نيز متفاوت بوده، از نظر حالات روحى نيز با هم اختلاف دارند. مثلا: در جنس زن، احساسات و عواطف بيش از همه چيز حكومت مى كند.

بنابراين، قانون عادلانه اى كه مى خواهد خط مشى زندگى سياسى، اجتماعى، خانوادگى و... اين دو جنس را مشخص كند بايد بر اساس خواسته هاى فطرى آن دو استوار باشد و به نداى سازمان وجود آن دو پاسخ گويد، و گرنه اگر قانونى بخواهد اين همه اختلافات وجودى و

خواسته هاى فطرى را ناديده گرفته و زن را در آنچه كه تنها موافق با فطرت مرد است شركت دهد، در اين صورت نسبت به هر دو ظلم كرده است. زيرا زن را از مسير كمال خود منحرف ساخته و مرد را هم از حقوق مشروع طبيعى خود، محروم ساخته است. (براى توضيح بيشتر به كتاب زن و انتخابات، مراجعه فرماييد.)

15. شش ها در حال عادى، به طور متوسط، 5/4 ليتر گنجايش دارند

--------------------------------------------------------------------------------

189

ولى در افراد مختلف فرق مى كند و همين تفاوت باعث اختلاف در بسيارى از حالات روحى و جسمى مى شود. گنجايش شش ها به وسيله «اسپيرومتر» اندازه گيرى مى شود.

16. طبق آزمايش هايى كه از هواى دم به عمل آمده معلوم مى شود كه هوايى كه هنگام دم زدن وارد شش ها مى شود بيش از 20% اكسيژن و مقدار كمى انيدريد كربنيك دارد، در صورتى كه موقع بازدم، اكسيژن آن به 16% تنزّل مى يابد و مقدار انيدريد كربنيك نيز افزوده مى شود و اين خود دليل بر اين است كه در داخل شش ها اين دو نوع گاز مبادله مى شود.

17. البته بايد دانست كه عصب هاى دِماغى و نخاعى از هم جدا نيستند و اعصاب دماغى كه 12 جفت مى باشند، مستقيماً از مغز خارج شده و به اعضاء مختلف بدن (چشم، گوش، زبان و...) متصل مى شوند و رابطه آنها را با مغز برقرار مى سازد،

ولى اعصاب نخاعى از قسمت تحتانى (زيرين) مغز به نام «نخاع شوكى» سرچشمه گرفته و از سوراخ هايى كه در بين مهره ها وجود دارد منشعب مى گردند. تعداد عصب هاى نخاعى 31 جفت است.

18. حجم مغز انسان به طور

متوسط 1500 سانتيمتر مكعب و وزن متوسط آن نيز در حدود 1500 گرم مى باشد. البته در زنان و بعضى از افراد، كوچك تر و سبك تر و در برخى ديگر، بزرگ تر و سنگين تر از اين ميزان متوسط ديده مى شود.

19. مراكز و منطقه هاى مختلف مخ عبارتند از: الف) مراكز حسى كه شامل منطقه هاى شنوايى، بينايى، چشايى، بويايى و لامسه است.

ب) مراكز حسى كه در آن، منطقه حركات سر و گردن، تنه، دست ها و پاها از هم متمايز مى باشد.

ج) مراكزى كه شامل مناطق خاطره هاى حواس است.

د) مراكزى كه از مناطق خاطره، معانى، تكلم و كتاب تشكيل شده است. هـ) مراكز ارتباطى كه احساسات گوناگون مناطق مختلفه را به هم ارتباط مى دهد.

20. شايد موضوع ارتباط خواب و رؤيا با فعاليت هاى مغز و ساير دستگاه هاى بدن، به طور مختصر، مسلم و غير قابل انكار باشد، ولى بايد ديد كه ميزان اين ارتباط تا چه اندازه است؟

برخى مسئله رؤيا را تنها يك موضوع مادى دانسته و علت آن را، بيدارى و فعاليت قسمتى از

--------------------------------------------------------------------------------

190

سلول هاى مغزى فرض كرده اند.

و برخى هم مانند فرويد و طرفدارانش آن را جانشين تمام خواهش هاى دل، انديشه و آرزوهاى نهانى پنداشته و علت اصلى آن را غريزه جنسى دانسته اند!

زيگمونه فرويد در كتاب خود به نام «رؤيا» مى گويد: «... افكار و تمايلات شهوانى كه طفل، پنهان كرده و پس رانده است، بعدها در بزرگى از علت هاى نيرومند رؤيا خواهد بود!!!»

حال اين عقايد تا چه اندازه دور از واقعيت و مخالف با وجدان و تجربه است از موضوع بحث ما خارج است ولى به طور مختصر بايد گفت كه: حل مسئله رؤيا و خواب، بدون در نظر گرفتن مسئله روح و اصول متا فيزيكى، خالى از اشكال نيست و به طور كلى جنبه روحى و معنوى اين مسئله به مراتب بيشتر از ارتباط مادى و جنبه بدنى آن مى باشد، زيرا اصولا بيشتر رؤياها براى شخص بى سابقه بوده و يا جنبه پيش بينى دارد و بسيارى از اوقات با جريانات و حوادثى كه بعداً اتفاق مى افتد كاملا تطبيق مى كند.

21. درباره مسئله روح، نظرات گوناگونى ابراز شده كه مهم ترين آنها سه نظريه زير است.

الف) روح، عقل عبارت از آثار مادى سلول هاى مغز است كه در اثر اعمال فيزيكى و شيميايى سلول هاى مغز حاصل مى شود! حتى «رابرت هوك» - كه وى را از مادى هاى قرن هيجدهم بشمار مى آورند - تعداد تمام افكارى كه شخص مى تواند در طول عمر خود ضبط كند به دو ميليون تخمين زده است.

ب) روح و عقل انسان مادى است ولى ماده آن از جنس بسيار لطيفى مى باشد كه با حواس عادى ما قابل رؤيت نيست. اين نظريه براى دانشمندانى كه در مورد «هيپنوتيزم و اسپريتيسم» (ارتباط با ارواح) به تجربه و آزمايش مى پردازند، مورد توجه است.

ج) نظريه بيشتر متافيزيسيتها و خداپرستان كه روح را موجودى مجرد از ماده و خواص ماده دانسته و آن را مدبّر بدن مى دانند.

22. معجزه اين نيست كه پديده اى به كلى از قانون علت و معلولى تخلف كرده و بر خلاف حكم و قانون عقلى واقع شود. گمان نمى رود كسى از بيانات فوق چنين نتيجه بگيرد، زيرا اين مطلب بر طبق سنن بدون تغيير الهى هرگز امكان پذير نيست، بلكه منظور از بيان فوق -و آنچه كه در

--------------------------------------------------------------------------------

191

صفحات بعد مى آيد- اين است كه جريان، بر خلاف سنن عادى طبيعى به وقوع پيوسته و از يك سلسله عوامل غير عادى - كه از جهان ماوراء ماده است و از آنجا سرچشمه مى گيرد- پديد آمده است. بنابراين معجزه نيز محكوم قانون عمومى علت و معلولى است ولى در عين حال از قلمرو نفوذ سنن جاريه طبيعى و قوانين عادى جهان مادى بيرون مى باشد. به همين جهت علوم طبيعى - كه منطقه نفوذ آن محدود به ظواهر علل و معلول حسى و تجربى است- نمى تواند معجزات را نفى و يا اثبات كند، زيرا معجزات از حيطه علوم طبيعى خارج است.

از طرفى موضوع جريان هاى غير عادى خارق العاده (اعم از معجزات انبياء و كارهاى خارق العاده ديگران) مطلبى است كه امروزه هيچگونه ترديد و شبهه اى در آن نيست و بيشتر مردم، كارهاى حيرت آور و خارق العاده اى كه از طرف مرتاضان هندى واقع مى شود، ديده و يا شنيده اند، حتى دانشمندان مادى نيز وقتى با چنين نكات دقيق و بن بست هايى روبه رو مى شوند و آنها را با موازين و تئورى هايى كه در دست دارند مطابق نمى بينند، ناگزير به عجز و ناتوانى

علوم و قوانين طبيعى اعتراف مى كنند و مى گويند: امواج مرموزى در اثر رياضت ها و اعمال شاقّه(مشكل) نفسانى در مرتاض ها پديد مى آيد كه منشأ چنين وقايع اسرارآميز و حيرت آورى مى شود!

البته نبايد فراموش كرد كه حساب معجزه از حساب عمليات غير عادى مرتاض ها جداست و فرق زيادى در ميان آن دو وجود دارد. منظور ما در اينجا تنها اين بود كه موضوع خارق العاده بودن، هرگز نمى تواند مورد شبهه و ترديد باشد، البته بحث اعجاز انبياء را در جاى خود (در بحث نبوت) مورد بحث قرار خواهيم داد. علاقه مندان مى توانند در مورد مطالب مربوط به اعجاز و پاسخ اشكالات آن به ترجمه تفسير الميزان; جلد اول و رساله اى كه در اين خصوص به آخر آن ضميمه شده مراجعه نمايند.

23. در ضمن بايد توجه داشت كه در اصطلاح دانشمندان كلام، «معجزه» به هر كار خارق العاده اى گفته نمى شود، بلكه به آن دسته از كارهاى خارق العاده كه با ادعاى يك منصبى از طرف خداوند و دعوت مخالفين به معارضه (تحدّى، به نبرد فراخواندن) همراه باشد گفته مى شود.

--------------------------------------------------------------------------------

192

24. دانشمندان سوسيولوژى (جامعه شناس) معتقدند همان طورى كه به تدريج، اجتماعات بسيار ناچيز و پست اوليه از حالت توحش و زندگى خانوادگى و قبيلگى به صورت شهر نشينى، زندگى اجتماعى و مدنى ترقى نموده و تا به امروز در اين سير تكاملى، به سر حد كنونى خود رسيده، اكنون نيز قافله عظيم اجتماع بشرى همچنان به پيش مى رود و سرانجام اين مسير تكاملى در مرحله نهايى- كه آخرين قلّه تكامل جامعه بشرى است- متوقف مى گردد.

درست است كه اكنون جامعه بشرى به طور شگفت انگيزى به ترقى ها و مزاياى خاصى رسيده است، ولى هنوز هم نواقص زيادى وجود دارد كه بايد ضمن سير تدريجى، آنها نيز كم كم مرتفع شده و به اين ترتيب مدينه فاضله انسانيت تحقق پذيرد.

در واقع امروز جامعه بشرى در دوران جوانى است و دوران طفوليت و عدم رشد را پشت سر گذاشته، ولى هنوز نيروهاى جوانى (شهوت و غضب) به شدت بر آن حكومت مى كند و پشت سر اين دوران، دوران كمال رشد بشريت قرار گرفته كه تنها عقل و دانش واقعى بر آن حكومت خواهد كرد.

يعنى وضع كنونى جهان مانند شب تاريكى است كه با نور ماه، روشن است و پس از آن سپيده دمى خواهد رسيد كه به دنبال آن، انوار گيتى فروز خورشيد، جهان را سرشار از نور، حرارت، صفا و حيات خواهد كرد!

تحقيقات و مطالعات در مورد علم و دانش به جايى مى رسد كه دين اسلام بيش از هزار سال قبل آن را پيش بينى كرده است.

اين تئورى همان عقيده اى است كه شيعه و بيشتر مسلمانان، بلكه گروه زيادى از پيروان ساير اديان آسمانى درباره ظهور مصلح جهانى (و برقرار شدن يك حكومت عادلانه جهانى) دارند.

--------------------------------------------------------------------------------

193

بخش سوم: پاسخ مهمترين ايرادات ماديه

--------------------------------------------------------------------------------

194

--------------------------------------------------------------------------------

195

مهم ترين ايرادهاى مادى ه

از آنجا كه خيلى بحث هاى يك جانبه، اطمينان بخش نيست و انسان هميشه ميل دارد در تحقيق و جستجوى حقيقت، سخنان طرفين بحث را بشنود و با يكديگر بسنجد، به همين جهت به دنبال بحث هاى خود درباره شناسايى خداوند، لازم است كه مهم ترين ايرادهاى مادى ها را با بى نظرى كامل، عنوان كرده و پاسخ هاى قانع كننده آن را ياد آور شويم تا جاى هيچ گونه ترديدى براى خوانندگان گرامى باقى نماند.

به طور كلى خرده گيرى ها و اعتراضاتى كه مادى ها به خداپرستان دارند به دو دسته ممتاز تقسيم مى شوند.

1. ايرادهايى كه جنبه استدلال بخود گرفته و متكى به اصول و قواعدى است و مى توان آن را جزء مباحث علمى و فلسفى به شمار آورد.

2. ايرادهايى كه پايه و اساس علمى و استدلالى نداشته و بيشتر جنبه انتقاد و حمله را دارد- كه متأسفانه گاه و بيگاه اين اعتراضات با تمسخر و تحقير همراه مى شود- و چون متكى به دليل و منطقى نيست، به ناچار با عبارات تند و زننده، به افكار عمومى عرضه مى شود. اين معنى مخصوصاً در كلمات كمونيست ها بيشتر ديده

--------------------------------------------------------------------------------

196

مى شود و همين ايرادهاست كه مايه تأسف و تحيّر است كه چگونه از مغز يك نفر متفكر و دانشمند، اين گونه سخنان دور از منطق تراوش مى كند؟!! و منشأ اين گونه قضاوت هاى غير منصفانه درباره خداپرستان، چيست؟...

شكى نيست كه اين گونه اشكالات و اعتراضات مادى ها، كه آثار تعصب و مبارزه غير منطقى از چهره آن آشكار است- ارزش يك بحث علمى و فلسفى را ندارد، ولى مهم اين است كه ببينيم علت اساسى آن چه بوده است و از كجا سرچشمه مى گيرد؟

پاسخ اين سئوال نيز از بحث هاى آينده معلوم خواهد شد.

ايراد اول: چرا گروهى از علما طبيعى به خدا ايمان ندارند؟

نخستين اشكالى كه پس از مطالعه استدلال هاى گذشته پيش مى آيد و ممكن است خاطر بعضى را ناراحت سازد- چنان كه ناراحت ساخته است- اين است كه:

به راستى اگر سراسر جهان هستى را نظم و دقت فرا گرفته و اين همه موجود - از بى نهايت كوچك تا بى نهايت بزرگ - تحت يك برنامه و نظم اساسى قرار دارد و همه جاى آن سرشار از اسرار و نمونه هاى آشكار علم و قدرتى مى باشد كه به طور روشن از يك منبع و يك وجود بى نهايت حكايت مى كند، پس چرا دانشمندان علوم طبيعى - كه خود كاشف اين همه اسرار بوده اند و بايد قبل از هر كس به نتيجه آن معتقد شوند- به آن مبدأ قدرت، ايمان نياورده اند؟!

شما مى گوييد: هر چه قدر كه علم پيشروى كند و پرده اى از روى

--------------------------------------------------------------------------------

197

مجهولات كنار بزند، راه خداشناسى براى ما هموارتر گشته و ما را به هزاران دليل خداشناسى آشنا مى سازد، آيا نبايد آنان كه خود از مطالعه كنندگان و حل كنندگان مجهولات جهان هستى بوده، زودتر از هر كس به خدا و مبدأ بزرگ هستى متوجه شده و قدم اول را به طرف خداشناسى بر دارند؟

چگونه مى شود كه ما از نتايج زحمات و مطالعات آنها خدا را بشناسيم، ولى خود آنها خدا را نشناسند؟!

اين مطلب درست مانند آن است كه: ساحل نشينان دريا آب را نشناخته و از آن غافل باشند، ولى آنان كه فرسنگ ها از دريا دورند و تنها از گفته ساحل نشينان به اسرار دريا پى برده اند، به حقيقت آب آشنا شوند! آيا اين حرف باوركردنى است؟!...

اين ايراد، مخصوصاً در ميان طبقه جوان و تحصيل كرده- كه با مطالعات توحيدى آشنايى دارند- بيشتر مورد بحث و گفت و گو است و شايد افرادى باشند كه بر اثر نيافتن پاسخ قانع كننده اين ايراد، در مسئله توحيد، متزلزل شده باشند.

پاسخ: براى روشن شدن اين مطلب بايد به چند موضوع توجه نمود.

الف- گفتار بعضى از دانشمندان سرشناس علوم طبيعى درباره توحيد

شايد احتياج به تذكر نباشد كه بسيارى از دانشمندان علوم طبيعى، در صف اول خداپرستان قرار گرفته و با كمال صراحت، اعتقاد خود را به خدا و مبدأ اعلام نموده اند و چه بسا معرفت و

--------------------------------------------------------------------------------

198

پافشارى آنان نسبت به خدا و مبدأ هستى - بر اساس گفته هايشان - بيش از ديگران بوده است. درست است كه بعضى از آنها به خاطر دلايلى - كه خواهد آمد- به طور آشكار عقيده خود را در اين باره اظهار نداشته اند، ولى از لابلاى گفته هاى آنها مى توان به عقيده توحيدى آنها پى برد. بنابراين مى توان گفت كه:

اكثريت دانشمندان علوم طبيعى، خدا پرستند و طرفداران ماترياليسم (مادى گرى) در ميان آنها در اقليّت هستند.

براى نمونه گفتار چند نفر از سرشناسان آنها را يادآور مى شويم:

الف: هرشلـ كه از دانشمندان معروف هيئت است- مى گويد:

هر قدر دايره علم وسيع تر مى گردد، دلايل دندان شكن و قوى ترى براى وجود خداوند ازلى و ابدى به دست مى آيد.

در واقع علماى زمين شناسى، رياضى دان ها، دانشمندان فلكى و طبيعى دان ها دست به دست هم داده اند تا كاخ علم (كاخ عظمت خدا) را محكم بر پاسازند.(1)

ب: رابرت موريس پيچـ معاون اسبق قسمت الكترونيك آزمايشگاه اداره دريانوردى ايالات متحده- مى گويد: هنگامى كه انسان، ارتباطى را- كه بايدا ميان آدمى و خدا موجود باشد- مورد مطالعه قرار دهد و نيز در شرايطى تحقيق كند- كه آدمى بايد تحقيق كند- تا اين ارتباطات برقرار شود و همچنين به طور جدى و از دل و جان براى برقرارى اين شرائط اقدام كند، ارتباط با خدا چنان تأثير عظيمى در زندگى او مى گذارد كه ديگر جاى هيچگونه شكى در ذهن او باقى

1- فريد وجدى; دائرة المعارف، ج 1، ص 503

--------------------------------------------------------------------------------

199

نمى ماند. در آن زمان خدا به صورت واقعيت شخصى در مى آيد و اين واقعيت، چنان عظيم و نزديك به جان آدمى است كه ايمان به خدا را به صورت علم و معرفت مثبت در مى آورد.(1)

ج: مونت نلـ در دائرة المعارف خود مى گويد:

اهميت علوم طبيعى تنها از اين نظر نيست كه عقل ما را سير مى كند (و احتياجات مادى ما را تأمين مى نمايد) بلكه بيشتر اهميت آن از اين جهت است كه عقل ما را به اندازه اى بالا مى برد كه عظمت خدا را درك مى كنيم و ما را به احساسات اعجاب و اجلال ذات او زينت مى دهد.(2)

د: دونالد هانرى پورترـ دانشمند فيزيك و رياضى - مى گويد:

خلقت به هر صورتى كه انجام شده، به دست خالق بوده و وجود خداى متعال، پايه اساسى هر فرضيه است و جواب سئوالاتى كه تا به حال پاسخى به آنها داده نشده فقط يك كلمه است و آن كلمه «خدا» است.(3)

هـ: نيوتنـ كاشف قانون جاذبه عمومى - كلمات مفصلى دارد كه در ضمن آن مى گويد:

ما با مطالعه گوش، مى فهميم كه سازنده آن، قوانين مربوط به صوت را كاملا مى دانسته ]با مطالعه چشم مى فهميم كه [سازنده چشم، قوانين پيچيده مربوط به نور و رؤيت را مى دانسته و از مطالعه نظم افلاك به آن حقيقت بزرگ - كه آنها را طبق نظم مخصوص اداره مى كند- پى مى بريم.(4)

1- كتاب «اثبات وجود خدا» ص 23.

2- فريد وجدى; دائرة المعارف

3- كتاب «اثبات وجود خدا»، ص 43.

4- فريد وجدى، دائرة المعارف.

--------------------------------------------------------------------------------

200

و: ارستدـ كه از دانشمندان معروف فيزيك است- مى گويد:

عالم به واسطه يك عقل كل و ابدى، اداره و منظم و مرتب مى گردد و اين عقل كل نتايج و آثار آن را در قوانين بدون تغيير طبيعت، آشكار مى سازد.(1)

ز: ليتهـ يكى از طبيعى دان هاى معروف كه در موضوع ساختمان نباتات، كشفيات و تحقيقات قابل توجهى دارد - مى گويد:

خداى جاودانى، خداى ازلى و بزرگ، خداوند با خبر از آشكار و نهان، قادر متعال از مقابل چشمان من عبور كرده و من نتوانستم او را درمقابل خود ببينم، ولى پرتو عظمت و قدرت او در روى صفحه روحم تابيد و منعكس گرديد!

و در نتيجه اين انعكاس، روح را در بهت،، تعجب و حيرت انداخته! من آثار او را در تمام مخلوقات و موجودات مشاهده نمودم و در تمام اين موجودات و مخلوقات، حتى در كوچك ترين آنها، در آن موجوداتى كه هرگز به چشم ديده نمى شوند، چه قدرت و قوّتى به كار رفته؟ چه عقلى؟ چه كمال غير قابل وصفى در آنها ديده مى شود؟(2)

ج: پاسكالـ فيلسوف معروف - مى گويد:

خالق ما كره بى پايانى است كه مركزش در همه جا هست و محيطش مكانى ندارد.

1- كاميل فلاماريون; خدا در طبيعت، ص 89،چاپ جديد.

2- كاميل فلاماريون; خدا در طبيعت، ص 206.(كلمات اين دانشمند بسيار مفصل است و براى اختصار به همين اندازه اكتفا شد.)

--------------------------------------------------------------------------------

201

(اين تعبير از اين دانشمند، يك تعبير ادبى است كه در زبان فرانسه معمول است.) باز همين فيلسوف مى گويد: هيچ چيز جز عقيده به خدا، سوز درون و تشنگى روح ما را فرو نمى نشاند.(1)

ط: ادوارد لوتركيل- دانشمند جانور شناس; حشره شناس و رئيس اسبق اداره زيست شناسى در دانشگاه سانفرانسيسكو مى گويد:

در سال هاى اخير در نتيجه مطالعات علمى، دلايل جديدى براى اثبات آفريدگار به دست آمده كه دلايل فلسفى سابق را تأييد و تقويت مى كند، البته دلايل گذشته براى ايمان به خدا كافى و براى كسى كه تعصب را كنار مى گذاشت، بيش از اندازه، مورد نياز و لزوم بودند ولى من - به عنوان يك شخص مؤمن - به خاطر دو جهت از اضافه شدن دلايل جديد به دلايل قديمى خشنودم.

نخست اين كه: دلايل مزبور از صفات خداوندى، مفاهيم روشن ترى مى دهند.

و ديگر اين كه: چشم عده اى از دانشمندان با وجدان ولى بدبين را باز كرده و آنها ر ا مجبور مى كنند كه به خدا ايمان بياورند.

اخيراً در كشور ما نهضتى در توجه به مذهب ايجاد شده و مذهب براى خود راه وسيع ترى باز نموده. اين راه نه تنها در خلاف جهت علوم نيست، بلكه درست به موازات راهى است كه علوم در آن پيشرفت مى كنند و مسلم است كه دلايل علمى جديد كه وجود آفريدگارى را ثابت و ايجاب مى كنند در اين مورد مؤثر بوده اند.(2)

1- فريد وجدى; دائرة المعارف.

2- كتاب «اثبات وجود خدا»، ص 44.

--------------------------------------------------------------------------------

202

ى: هربرت اسپنسر- مى گويد: ما از ميان اين همه اسرار - كه هر چه بيشتر تحقيق كنيم بر پيچيدگى و ابهام آن افزوده مى شود ـ يك حقيقت واضح و قطعى را درك مى كنيم و آن حقيقت اين است كه :

برتر از انسان، يك نيروى ازلى و ابدى وجود دارد كه همگى اشيا از او پديد آمده اند.(1)

ك: لامنه- مى گويد: كلمه اى كه در انكار خالق گفته شود لب گوينده را مى سوزاند.(2)

ل: لوكورديز- مى گويد: خدا همان خورشيد يگانه اى است كه اشعه جاودانيش موجودات را مدد و حيات مى بخشد.(3)

م: قيو- مى گويد: خدا داناى همه چيز و متصرف در همه چيز است و به عنوان پروردگار مطلق، همه چيز را تدبير و اداره مى كند.

ن: پرودون- فيلسوف اقتصادى - به طورى كه دائرة المعارف قرن نوزدهم از او نقل مى كند- مى گويد:

خدا آن حقيقتى است كه به ادراك و وصف در نمى گنجد ولى با وجود اين وجودش ضرورى و غير قابل انكار است.

باز همين فيلسوف مى گويد:

پيش از آنكه عقول ما وجود خدا را كشف كند، دل هاى ما به وجود او گواهى داده است.(4)

س: والتر اوسكارلند برگ- عالم فيزلوژى و بيو شيمى- مى گويد:

1- فرهنگ قصص قرآن; ص 60

2- فريد وجدى; دائرة المعارف ،ص 482.

3- فريد وجدى; دائرة المعارف.

4- فريد وجدى; دائرة المعارف، ص 482.

--------------------------------------------------------------------------------

203

ايمان به خدا مايه مسرت و روشنى قلب هر فرد بشر است. اما دانشمندان - كه علاوه بر دلايل روحانى، در نتيجه مطالعه پديده هاىطبيعى، دلايل علمى نيز براى درك مفهوم آفريدگار به دست مى آورند- مسرّت و حظّ بيشترى نصيبشان مى گردد.(1)

ع: داروين- صاحب فرضيه تحول انواع جانداران - در بعضى از نامه هاى خود به دانشمندان چنين مى نويسد:

بر عقل رشيد مُحال است با ديدن اين نظام و هماهنگى عجيب بگويد كه دنيا مبدأ ندارد.(2)

ف: مارلين بوكس كريدر- عالم فيزيولوژى - مى گويد:

آلبرت اينشتين كه وجود يك قدرت خالق را قبول داشت آن را چنين تعريف مى كند:

در عالم مجهول، نيروى عاقل و قادرى وجود دارد كه جهان، گواه، وجود اوست و چنانكه در اول مقاله متذكّر شدم من اسم اين نيرو را خدا گذاشته ام.

من در اين دنيا، ماده و نيروى ازلى نمى بينم و آفرينش جهان را نتيجه تصادف نمى دانم. به نظر من در آفرينش جهان، هيچ عامل مجهول، حتى مرموز وجود ندارد.

من در آفرينش جهان، اراده پروردگار قادر متعال را مى بينم و بس و عقيده من شايد غير منطقى نباشد. آيا بشر - كه هوش و استعدادش محدود است- مى تواند بگويد كه فلان موضوع با عقل و حق مطابق است و فلان موضوع مطابق نيست!

1- كتاب «اثبات وجود خدا»; ص 54.

2- داروين ; اصل الانواع، ص 16.

--------------------------------------------------------------------------------

204

در هر صورت من عقيده خود را ابراز نمودم و هميشه در اين عقيده ثابت خواهم بود.(1)

ص: جوردن- مى گويد: خدا همان ناموس ازلى است كه همگى موجودات، وجود و ترقى خود را از او مى گيرند.

اين بود مختصرى از كلمات رسا، پرمغز و زنده دانشمندان طبيعى كه اعتقاد آشكار و عميق آنها را نسبت به خداوند يگانه و پافشارى آنها را در اين عقيده مى رساند.

ب- علل گرايش به ماديگرى

1. معرفى غلط و ناقص

خدايى كه به نام مبدأ هستى و آفريدگار جهان به آنها معرفى كرده بودند خدايى بود كه نه تنها دانشمندان علوم طبيعى بلكه هر عاقلى از او وحشت داشت او حاضر نبود حتى او را پديدآورنده موجود ساده اى بداند تا چه رسد به اين كه اين همه نظم عميق را در سر تا سر جهان هستى از پرتو وجود او بداند.

خدايى كه افعالش آشاميدن، خوابيدن، كشتى گرفتن، گردش كردن و صفاتش جهل، غضب، حسد، بخل و... باشد، اين موجود شايسته پرستش نيست و هرگز يك دانشمند طبيعى نمى تواند باور كند كه چنين موجود ضعيف و ناتوانى مبدأ اين همه آثار با عظمت و با شكوه است.

خواهيد پرسيد كه: اين معرفى غلط و ناقص در چه مكانى بوده و از كجا در باب سرچشمه گرفته است؟

1- كتاب «اثبات وجود خدا». (تأليف 40 تن از دانشمندان بزرگ معاصر)

--------------------------------------------------------------------------------

205

در پاسخ مى گوييم: در همان محيطى كه دانشمندان و مكتشفين در آن مى زيسته اند و مركز فعاليت هاى علمى اخير بوده است; در محيطى كه تنها معرف اعتقادات مذهبى، كتب دست خورده تورات و انجيل - كه سرشار از خرافاتى از همين قبيل و بدتر از اين است - بوده و غالباً راهى به سوى حقيقت و خبرى از عقايد صحيح و بى آلايش خداپرستان در دست نبوده است! بديهى است براى يك دانشمند، با آن قدرت علمى و نبوغ فكرى، اعتقاد به چنين خدايى قابل تحمل نيست و خواه ناخواه از زير بار آن شانه خالى مى كند.

براى نمونه چند جمله از اعتقادات ارباب كليسا و يهود را نسبت به خدا نقل مى كنيم تا معلوم شود هيچ جاى تعجب نيست كه يك دانشمند طبيعى به چنين خدايى ايمان نداشته باشد.

الف: در باب سيم، سفر پيدايش تورات، آيه هشتم چنين مى خوانيم: «و آواز خداوند را شنيدند كه در هنگام وزيدن نسيم بهار در باغ مى خراميد و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند در ميان درختان باغ پنهان كردند! و خداوند آدم را ندا در داد و گفت: كجا هستى؟!»

در اين آيات، خداوند مانند انسان، موجود ضعيفى معرفى شده كه هنگام صبح در باغ مى خرامد و از حوادثى كه در چند قدمى او مى گذرد بى خبر است.

ب: در باب سى و دوم، باب سفر پيدايش تورات، آيه بيست و چهارم مى گويد: «و يعقوب تنها ماند و مردى با وى تا طلوع فجر كُشتى مى گرفت و چون او ديد بر يعقوب غلبه نمى يابد، كف ران يعقوب را لمس كرد و كف ران يعقوب در كشتى گرفتن با او فشرده شد.

--------------------------------------------------------------------------------

206

]آن مرد[ گفت: مرا رها كن! زيرا كه فجر مى شكافد.]يعقوب[ گفت: تا مرا بركت ندهى رها نكنم.]آن مرد[ به وى گفت: نام تو چيست؟

گفت: يعقوب. گفت: از اين پس نام تو يعقوب خوانده نشود، بلكه اسرائيل ]گفته شود[، زيرا كه با خدا و انسان مجاهده كردى و نصرت يافتى. يعقوب از او سئوال كرد كه: مرا از نام خود آگاه ساز! گفت: چرا اسم مرا مى پرسى؟ و او (يعقوب) را در آنجا بركت داد و يعقوب آن محل را «فئيل» ناميده و گفت: زيرا خدا را در رو به رو ديدم و جانم رستگار شد.»

طبق اين آيات، خداوند در يك مبارزه جدى از سر شب تا به صبح با يعقوب مى جنگد و هنگام صبح با اصرار و التماس از چنگال او نجات مى يابد و يعقوب برنده اين كشتى مى شود!

ج: در باب بيست و چهارم، سفر خروج، آيه نهم مى گويد:

«و «موسى» با «هارون»، «ناداب» و هفتاد نفر از مشايخ بنى اسرائيل بالا رفت و خداى اسرائيل را ديدند! و زير پاهايش مثل صنعتى از ياقوت كبود شفاف و مانند ذات آسمان در صفا و بر سروران بنى اسرائيل دست خود را نگذارد. پس خدا را ديدند و آشاميدند!!»

مطابق اين آيات، بنى اسرائيل خداوند را در بالاى كوه مى بينند و او را مى خورند و مى آشامند!

د: در باب ششم، سفر پيدايش، آيه دوم مى گويد:

«پسران خدا، دختر آدميان را ديدند كه نيكو منظر (زيبا) و از هر كدام كه خواستند، زنان براى خويشتن مى گرفتند!»

در اين آيه، پسران خدا، عاشق دختران زيباى آدميان شده و وسايل ازدواج با آنها را فراهم مى سازند!

--------------------------------------------------------------------------------

207

هـ ) در باب يازدهم، سفر پيدايش، آيه پنجم مى گويد:

«و خداوند نزول نمود(پايين آمد) تا شهر و برجى را كه بنى آدم بنا مى كردند ملاحظه نمايد!»

و در اينجا هم خداوند به تماشاى هنر نمايى هاى بندگانش مى پردازد و راه طولانى آسمان و زمين را به همين منظور مى پيمايد.

اين بود مختصرى از كلمات آنها كه در حقيقت نمودارى از افكار خرافى ارباب كليسا و يهود است كه در آنها نادانى، ناتوانى و انواع صفات بشرى را به ذات خداوند نسبت داده اند.

بسيار روشن است كه يك دانشمند طبيعى كه سهل است، حتى يك فرد عادى درس خوانده، سطح افكارش بالاتر از آن است كه پايبند به اين موهومات و خرافات شود و چنين خدايى را خالق اين جهان پهناور و به وجود آورنده اسرار شگرف آن بداند.

به همين جهت سرانجام به خاطر اطلاع نداشتن از عقايد صحيح خداپرستان، كارشان به كفر و الحاد و انكار خدا منتهى مى گردد.

2. سنجش همه چيز با مقياس علوم مادى

دومين موضوعى را كه مى توان از علل انحراف دانشمندان طبيعى شمرد، طرز تفكر آنهاست، زيرا نيروهاى دِماغى و مغزى انسان در هر قسمت كه بيشتر كار كند در همان قسمت ورزيده و نيرومند شده و به همين دليل ساير موضوعات در فكر او، اصالت خود را از دست داده و به صورت يك رشته امور فرعى نسبت به موضوع تخصصى مزبور جلوه گر مى شود; به همين جهت مى خواهد هر چيز را با همين عينك و از همان دريچه ببيند و با آن قضاوت كند.

--------------------------------------------------------------------------------

208

شايد روى همين جهت بوده كه منجمين سابق تمام پديده ها و حوادث عالم را معلول اوضاع كواكب و طرفداران كمونيسم تمام حوادث اجتماعى، علمى، هنرى، فلسفى و... را مربوط به اقتصاد مى دانستند، همان طور كه سياستمداران امروز همه چيز را به علل سياسى اسناد مى دهند و سرانجام هر كدام مى خواهند با اساس مكتب خود، پديده هاى جهان هستى را تفسير و با افكار خود منطبق سازند..

بديهى است كه دانشمندان طبيعى چون تمام نيروهاى فكرى و نبوغ خود را در علوم حسى به كار مى اندازد و همه چيز را با مقياس علوم طبيعى و حسّى مى سنجند، فكر آنها از فعاليت در غير محسوسات، يك نوع حالت ناآشنايى و خمودى به خود مى گيرد تا آنجا كه تصور امور غير محسوس و غير مادى (باآنكه تصور مُحال، محال نيست) براى آنها مشكل و محال به نظر مى رسد.

چنانكه در بعضى كلمات آنها به صورت آشكار ديده مى شود كه مى گويند:«تصور چيزى كه خارج از حدود زمان و مكان باشد ممكن نيست.»

اين هم مسلّم است كه خدايى كه خالق جهان ماده، زمان و مكان است، مافوق زمان و مكان و ماده قرار دارد و نمى توان با مقياس علوم حسى و با ابزار علوم طبيعى او را درك كرد و اساساً نبايد انتظار داشت كه حقايق ماوراء حس با مقياس محسوسات قابل سنجش باشد. نمى توان چيزى را كه از ماده و طبيعت بيرون است با عينك علوم مادى مشاهده كرد. به طور كلى مقياس هيچ علمى به درد علم ديگر نمى خورد، همچنان كه علم اقتصاد، علوم طبيعى، طب، ميكانيك و... هر يك مقياس جداگانه اى دارند كه ديگرى با آن قابل سنجش نيست.

--------------------------------------------------------------------------------

209

بنابراين افكارى كه تنها محور فعاليت آنها طبيعت و محسوسات باشد - و حتى نمى تواند ماوراء طبيعت و محسوس را تصور كند- خواه ناخواه از خداوندى كه آفريننده طبيعت و ماده است بى خبر خواهد ماند و هميشه انتظار دارد كه خدا را هم در آزمايشگاه ها و لابراتوارها مشاهده كرده و با ابزار حسى اندازه گيرى كند!

بعضى از دانشمندان علوم طبيعى، چنان فلسفه حسى بر افكارشان سايه افكنده و آنها را تحت تأثير خود قرار داده است كه «تجربه و آزمايش را» - كه فقط مقياس سنجش علوم مادى است- از حيطه علوم مادى و تجربى خارج ساخته و مقياس سنجش همه دانستنى هاى انسان قرار داده اند.

البته با اين طرز تفكر نمى توان عالم وراء حس و تجربه را تصديق نمود و از اينجا سر در مى آورد كه آن دانشمند طبيعى با غرور و نخوت مخصوص بگويد:

«تا خدا را هنگام تشريح، زير چاقوى جراحى خود تماشا نكنم به وجود او ايمان نمى آورم!»

«ژرژ پوليستر» در كتاب اصول مقدماتى فلسفه خود مى نويسد:

«تصور چيزى كه زمان و مكان را اشغال نكند و از تغيير مصون بماند عملا غير ممكن است!»

ناگفته پيداست كه اين نوع سخنان، انعكاسى از طرز تفكر آنها است و درست نشان مى دهد كه قواى فكرى آنها تنها در تجربه و آزمايش محسوسات به كار افتاده و نسبت به ساير قسمت ها و آنچه از تجربه و آزمايش بيرون است تحليل رفته است و طبعاً آنچه كه از فعاليت فكرى آنها دور باشد (مانند خدا و روح) براى آنها قابل قبول نيست.

--------------------------------------------------------------------------------

210

راستى، براى يك فرد خداشناس چه قدر جاى تعجب است كه بشنود يك دانشمند مادى مى گويد: «تا خدا را زير چاقوى تشريح نبينم به او ايمان نمى آورم.» يا آنكه «مذهب با اصول علمى سازش ندارد!» و...

اين سخن به همان اندازه عجيب است كه كسى بگويد: تا بيمارى سرطان و ايدز را با معادلات جبرى درك نكنم به وجود آنها ايمان نمى آورم!

3. بحث هاى انتقامى

موضوع ديگرى كه جمعى از دانشمندان طبيعى را از ايمان به خدا بازداشت وسبب شد به تمام مقدسات مذهبى پشت پا بزنند، همان رفتار بيرحمانه و وحشيانه كشيش ها و پاپ ها با بعضى از دانشمندان علوم طبيعى در آغاز نهضت علمى اخير اروپا بود، زير اين موضوع چنان وانمود كرد كه افكار علمى با اصول مذهب، سازش ندارد و بايد از نظر مذاهب، نظريات علمى را كوبيد; به راستى چه اندازه جاهلانه است كه يك نفر دانشمند طبيعى را به جرم اين كه در مورد حركت زمين، عقايدى اظهار داشته و با اصول عقايد كليسا (مذهب ساختگى پاپ ها و كشيش ها نه مذهب مسيح) مغايرت دارد، به زندان افكنده و او را مجبور كنند كه توبه كند و يا ديگرى را به جرم انتشار نظريات علمى، زنده بسوزانند!

اين طرز رفتار سبب شد كه كينه و دشمنى آشتى ناپذيرى در دل اين گروه از دانشمندان طبيعى به وجود آيد و از خدا، مذهب و طرفداران آن بيزار شوند و براى پيشبرد مقاصد علمى خود با افكار مذهبى بجنگند و خود را در مقابل مسئوليت مذهبى - كه مانع از كار آنهاست- قرار ندهند، زيرا تا به اعتقادات مذهبى پايبند بودند دچار اين گونه موانع و ناراحتى ها بودند!

--------------------------------------------------------------------------------

211

اين گروه هميشه انتظار داشتند كه در فرصت هاى مناسب، ضربات شكننده اى بر پيكر عقايد و مقدسات مذهبى وارد سازند و گويا در نظر داشتند تا انتقام گاليله و امثال او را- كه به جرم كشفيات علمى، شكنجه و آزار شده بودند- از خدا و مقدسات مذهبى بگيرند!

بديهى است كه در هنگام انتقام، حساب هاى عقلائى و علمى كنار مى رود و بيشتر مطالب روى جنبه احساسات و حساب هاى خصوصى دور مى زند. بنابراين مى توان گفت: يك قسمت مهم از بحث هاى ماترياليست ها و مادى ها جنبه انتقامى داشته و حربه اى براى پيشروى علوم مادى و انتقام گرفتن از ارباب كليسا بوده است.

4. غرور بيجا!

عامل ديگرى كه در طرز تفكر مادى ها نسبت به خدا و جهان ماوراء طبيعت سهم بسزايى داشت اين بود كه جمعى از مادى ها- كه بيشتر در قرن 18 و 19 زندگى مى كردند- تصور مى نمودند كه همه چيز را فهميده، هيچ مجهولى در عالم براى آنها باقى نمانده و علل طبيعى پديده ها را كشف كرده و دريافته اند كه هر حادثه اى علت مادى دارد. بنابراين اعتقاد به وجود خدا براى حل معماهاى جهان هستى لزومى ندارد!

البته نتيجه اين طرز تفكر و غرور علمى اين است كه آنها به همه چيز بى اعتنا شده و به طور كلى به آنچه از پيشينيان به يادگار مانده بود پشت پا بزنند.

حس غرور - كه غالباً همراه هر فتح و پيروزى، تحريك مى شود- در گروهى از آنان به اندازه اى شديد بود كه تصور كردند با اين

--------------------------------------------------------------------------------

212

موفقيت هاى علمى ناچيز- كه در برابر اسرار و رموز جهان آفرينش، حكم قطره و دريا را داشت- تمام اسرار هستى را درك كرده اند و به قول خودشان «كاملا معماى آفرينش و خلقت، براى آنها حل شده است.»

اما چيزى نگذشت كه بيشتر آنها به اين اشتباه پى برده و با عباراتى كه خواهد آمد آشكارا اعتراف كردند كه هنوز بسيارى از رموز خلقت در پس پرده جهل باقى مانده و بيش از اندكى، اسرار شگفت آور فراوان اين جهان پهناور فاش نشده است.

5. دانشمندان شرمگين!

موضوع قابل توجه ديگر آن است كه: بسيارى از مادى ها به طور غير مستقيم به آفريننده جهان ايمان دارند و تنها اختلاف آنها با خداپرستان در تعبير و نامگذارى است، زيرا ما مى بينيم كه وقتى آنها در مطالعات خود به يك موجود تازه يا اثر نوينى از آثار طبيعت برخورد مى كنند با يك جديت مخصوص براى رسيدن به فايده و نتيجه آن مشغول به تفحص و جست و جو شده و گاهى اوقات وقت بسيارى صرف مى كنند تا گمشده خود را بجويند. اينان عملا براى هر چيز نتيجه و فايده اى جست و جو مى كنند و غالباً تا هدف و منظور خود را نيابند آرام نمى گيرند.

اين تلاش و تكاپو حكايت از اين مى كند كه آنان براى موجودات، هدف و منظورى معتقدند، گر چه در مقام گفتار به آن معترف نمى شوند ولى عملا ثابت مى كنند كه در پيدايش موجودات و جهان، هدف و نقشه اى در كار است كه با پيشروى علم، پرده از روى آنها برداشته خواهد شد. گاهى مى گويند: طبيعت، فلان موجود را براى فلان منظور ساخته است.

--------------------------------------------------------------------------------

213

طبيعت براى پيشگيرى از اين بيمارى، فلان كار را كرده است. طبيعت اين عضو را براى فلان منظور در اختيار آن جانور گذارده است.

خلاصه اين كه: براى طبيعت، منظور، هدف، علم، نقشه، هوش سرشار و... قائل هستند.

اين جملات و امثال آن در كلمات آنها فراوان است و همان طور كه گفته شد اختلاف آنها با خداپرستان تنها در تعبير و نامگذارى است، يعنى مادى ها، «طبيعت» مى گويند و خداپرستان «خدا»، و گر نه هرگز علل طبيعى كور و كر و فاقد اراده و شعور، چنين اوصافى را ندارند.

اين موضوع در نهاد و فطرت هر كس وجود دارد كه هر موجودى در اين سازمان وسيع جهان هستى، طبق نقشه معينى ساخته شده و در مسير و هدف مشخصى سير مى كند و اين نقشه دقيق، وسيع و عمومى، حكايت از يك مبدأ فوق العاده بزرگ علم و قدرت مى كند.1

6. تنها به قاضى رفته ها

از ديگر علت هاى مخالفت، بى اطلاعى بسيارى از مادى ها از وضع مذاهب و عقايد صحيح مذهبى خصوصاً مذهب اسلام است، زيرا اغلب مادى ها از غرب برخاسته و يا اطلاعات آنها درباره مذاهب از غربى ها گرفته شده است و آنها هم كه معمولا از وضع مذاهب- بخصوص مذهب اسلام- بى اطلاع بوده و تنها گروهى از مستشرقين آنها- كه خود را براى بررسى مذاهب شرق آماده ساخته بودند- آشنايى مختصرى به اصول مذاهب داشته اند، ولى با كمال تأسف، بعضى از مستشرقين به علل خاصى در پاره اى از موارد، بعضى از قضايا را از مجراى اصلى خود منحرف نموده و به صورت ديگرى جلوه داده اند.

--------------------------------------------------------------------------------

214

موضوعى كه بيش از همه مايه تأسف است اين است كه: گروهى از روشنفكران و تحصيل كرده هاى شرقى در قضاوت هاى خود عليه اديان يا طرفدارى از عقايد مادى گرايان غرب، به گفته هاى مستشرقين استناد كرده اند و همين موضوع منشأ پاره اى از ايرادهاى سست و بيجا شده كه براى هر فرد آگاه به حقيقت اديان و مذاهب، موجب تعجب و حيرت است.

مثلا: «منتسكيو» - نويسنده پيشكسوت فرانسه در قرن هيجدهم - از قول «پريدو» نقل مى كند كه: «محمّد در سن پنج سالگى، خديجه را به عقد نكاح درآورد و در هشت سالگى با وى همخوابه شد!...»(1)

منتسكيو براى اثبات مقصود خود و اين كه در كشورهاى گرمسير، غريزه جنسى شديد است و به همين دليل اطفال به زودى بالغ مى شوند، به اين گفته «پريدو» استناد مى كند.

معلوم نيست كه منظور آنها در اينجا از عدد پنج و هشت، سن پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) است يا حضرت خديجه; ولى هر چه باشد مطلبى است كه حتى كودكان شرقى هم بر آن مى خندند.

مترجم كتاب روح القوانين منتسكيو پس از اين كه اين اظهار را ناشى از كمال بى خبرى پريدو قلمداد مى كند، مى گويد: «به نظر مى رسد كه او خواسته يك واقعه خارق العاده و شنيدنى را نقل كند و مبالغه در تأثير آب و هوا نموده است، و گر نه هر كس مختصر اطلاعى از تاريخ زندگى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) داشته باشد مى داند كه مطلب هرگز چنين نبوده است.»

از اينجاست كه بى اطلاعى اين آقايان را درباره مذاهب و خصوصاً

1- منتسكيو; روح القوانين، ج 16، فصل 2.

--------------------------------------------------------------------------------

215

مذهب اسلام درك خواهيم نمود، زيرا كسانى كه اطلاعات آنها درباره روشن ترين حوادث زندگى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) تا اين اندازه ناقص و نادرست باشد چگونه مى تواند درباره معارف دينى و اصول عقايد مذهبى او قضاوت نمايد؟!

«وان لون» نويسنده معروف هلندى - كه مى گويند آثار او به 29 زبان ترجمه شده- در كتاب «داستان بشر» - كه به تصديق بعضى از آگاهان، در زمان خود از پر فروش ترين كتاب هاى سال بوده است- در فصلى كه راجع به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و پيدايش اين آيين نگاشته مى نويسد: «بعد از ابوبكر، عمر بن خطاب جانشين او گرديد.»

و سپس به فتوحات او اشاره كرد. و مى گويد:

«شهر دمشق را پايتخت اولين سلطنت اسلامى قرار داد!»

بعداً اضافه مى كند كه:

«بعد از عمر، خلافت به على بن ابى طالب رسيد!!»

با اين كه همه مى دانيم (حتى كودكان مسلمان هم مى دانند) كه نه على بن ابى طالب بعد از عمر زمام خلافت را به دست گرفت و نه عمر دمشق را پايتخت اولين سلطنت اسلامى قرار داد.

اينها نمونه هايى است از بى اطلاعى آنان نسبت به امور مربوط به شرق و بخصوص اديان و مذاهب. تازه اين اشتباهات عجيب، مربوط به مستشرقين و تاريخ نويسان و مانند آنهاست، چه رسد به حال دانشمندان علوم طبيعى كه معمولا كارى به اين مسايل ندارند.

در ضمن ناگفته نماند كه ما نمى خواهيم به طور كلى اطلاعات آنها

--------------------------------------------------------------------------------

216

را نسبت به مذاهب و اديان انكار نماييم، ولى همين اندازه بايد دانست كه اطلاعات آنها تا اين اندازه قابل ارزش نيست كه گفتار آنها پايه يك سلسله ايرادهاى جدى قرار گيرد.

شايد مقام علمى و پيشرفت آنها در علوم طبيعى مانع از آن است كه بعضى از روشنفكران ما به كمى اطلاع آنها- در اين قسمت - اعتراف نمايند، ولى نبايد فراموش كرد كه متخصص بودن فردى در يك رشته، دليل بر اين نمى شود كه نظرياتش در رشته ديگر مطابق با واقع باشد. ممكن است يك نفر بهترين مهندس كامپيوتر باشد ولى از تركيب شيميايى و تأثير قرص استامينوفن بى خبر باشد.

اين بود خلاصه پاسخ هاى ما به نخستين ايراد مادى ها.

ايراد دوم چگونه به خداى ناديده ايمان بياوريم؟!

ساده ترين ايراد مادى ها بر خداپرستان اين است كه: «چگونه انسان مى تواند موجودى را كه با حواس خود درك نكرده بپذيرد و به او ايمان آورد؟

شما مى گوييد: خدا نه جسم دارد، نه مكان، نه زمان، نه رنگ و نه... آيا با چه وسيله اى مى توان چنين موجودى را درك كرد؟

ما تنها به چيزى كه حواس ما از درك آن عاجز نباشد، ايمان مى آوريم واصلا چنين چيزى وجود ندارد.»

اين ايراد از زمان هاى بسيار دور مورد گفت و گو و بحث بوده

--------------------------------------------------------------------------------

217

است،(1) ولى مادى ها، امروز آن را در عبارات علمى ريخته و چنين مى گويند:

«ما به چيزى اعتراف مى كنيم كه علم براى ما ثابت كند.موجودات ماوراء طبيعت (خدا، روح، ملك و...) را علم ثابت نكرده است و ما چيزى را كه علم ثابت نكند قبول نداريم!»

حتماً مى دانيد كه در اصطلاح امروز، علم در مقابل فلسفه قرار دارد و منظور از علم، معلوماتى است كه درباره ساختمان موجودات طبيعى و آثار آنها گفت و گو مى كند و معمولا موضوع خاصى دار.(موضوع هر يك از علوم طبيعى، موجود يا موجودات خاصى است.)، ولى فلسفه عبارت است از:

بحث درباره قوانين كلى - كه بر همه يا قسمت قابل توجهى از موجودات جهان هستى حكومت مى كند- و معمولا روابط علت و معلولى آنها را روشن مى سازد.

خلاصه اين كه: امتياز فلسفه بر علوم در دو قسمت «كلّى بودن موضوع» و «توجه به جنبه هاى علت و معلولى» است، مثلا: بحث در مورد ساختمان و طرز كار دستگاه بدن انسان، يك بحث علمى است، اما بحث از علل تنوع جانداران، يك بحث فلسفى محسوب مى شود.

در هر حال مادى ها مى گويند:

ما نتوانستيم از راه علوم طبيعى، وجود خدا و موجودات ماوراء

1- از تواريخ بر مى آيد كه در صدر اسلام نيز چنين ايرادى را از پيشوايان اسلام مى گرفتند.

--------------------------------------------------------------------------------

218

طبيعت را ثابت كنيم و با اين كه علم امروز در سير تكاملى خود، حقايق بسيارى را براى ما روشن ساخته است، هنوز نتوانسته است موجودى در ماوراء ماده ثابت نمايد.

بنابراين، قبول وجود چنين چيزهايى از نظر علمى غير ممكن است و يا به عبارت صحيح تر، غير علمى است.

پاسخ: اين ايراد از جهاتى قابل بحث است:

1. تكرار اشتباهات گذشته

اكثر دلايلى را كه قبلا در مقابل مخالفت آقايان مادى ها در رابطه با موضوع خداشناسى ذكر كرديم، كاملا در اين ايراد تجلّى كرده است. از جمله، غرور علمى، حاكم كردن علوم طبيعى بر همه چيز و همه حقايق، سنجش همه چيز با مقياس علوم مادى (مشاهده و تجربه)

و منحصر ساختن ادراك با اسباب طبيعى و مادى كه همه در اينجا ديده مى شود.

ما دوباره از اين آقايان سئوال مى كنيم كه: آيا قلمرو، منطقه فعّاليّت و نفوذ علوم طبيعى، حدّ و مرزى دارد يا نه؟!

واضح است كه جواب اين سئوال مثبت است، زيرا قلمرو علوم طبيعى، همان موجودات محدود مادى و طبيعى است و بس. بنابراين چگونه مى شود چيزى را كه غير محدود است، با ابزار طبيعى درك نمود؟

اساساً خدا و موجودات ماوراء طبيعت از قلمرو علوم طبيعى خارج هستند و چيزى كه از طبيعت خارج باشد هرگز نبايد انتظار داشت كه با اسباب طبيعى درك شود.

--------------------------------------------------------------------------------

219

ماوراء طبيعت نامش با خود اوست و با مقياس علوم طبيعى قابل سنجش و محاسبه نيست، همچنان كه در رشته هاى مختلف علوم طبيعى، براى هر كدام ،ابزار و مقياس هايى معين شده كه به درد ديگرى نمى خورد (مانند: وسائل مطالعات فلكى، تشريح و ميكروب شناسى كه با يكديگر تفاوت زيادى دارند.)

همان طور كه عاقلانه نيست به يك منجّم و ستاره شناس گفته شود:

فلان ميكروب را با وسايل و محاسبات نجومى براى ما ثابت كن، همچنين نبايد از متخصص رشته ميكروب شناسى هم انتظار كشف قمرهاى مشترى را با وسايل ميكروب شناسى داشت، زيرا هر كدام در قلمرو علمى خود مى توانند تصرف كنند و نمى توانند نسبت به خارج از محدوده خود به نفى و اثبات بپردازند.

بنابراين ما چگونه به علوم طبيعى حق مى دهيم كه در خارج از طبيعت بحث كند، با آنكه منطقه نفوذ آن، محدود به طبيعت و آثار و خواص آن است؟!

نهايت حقى را كه مى توان براى يك علم طبيعى قايل شد اين است كه او مى تواند بگويد: من نسبت به ماوراء طبيعت، سكوت اختيار مى كنم، چون از حدود مطالعه و ابزار كارم خارج است، نه اين كه انكار كند.

چنانكه «اگوست كنت» - كه يكى از پايه گذاران اصول فلسفه حسى است- در كتاب «كلماتى در پيرامون فلسفه حسى» مى گويد: «چون ما از آغاز و انجام موجودات، بى خبريم نمى توانيم وجود موجود سابق يا لاحقى

--------------------------------------------------------------------------------

220

(آينده) را انكار كنيم، همچنانكه نمى توانيم آن را اثبات كنيم. (دقت كنيد) خلاصه اين كه: همان طور كه فلسفه حسى، به واسطه جهل مطلق - در اين قسمت - از هر گونه اظهار نظرى خوددارى مى كند، همين طور هم علوم فرعى - كه اساس فلسفه حسى است- بايد از قضاوت درباره آغاز و انجام موجودات خوددارى كند. يعنى ما علم، حكمت و وجود خدا را انكار نمى كنيم، بلكه بى طرفى خود را در ميان نفى و اثبات حفظ مى نماييم.»

منظور ما هم همين است كه نمى توان عالم ماوراء طبيعت را

از دريچه علوم طبيعى مشاهده نمود. اصولا از نظر خداپرستان

آن خدايى را كه ابزار و اسباب طبيعى بخواهد ثابت كند، خدا نيست!، زيرا آنچه را كه اسباب طبيعى ثابت مى كند در حدود ماده

و خواص آن است.

چگونه مى توان موجودى را كه خود مادى و طبيعى است، خالق ماده و طبيعت دانست؟

اساس عقيده خداپرستان جهان بر آن است كه:

خدا از ماده و عوارض ماده به كلى منزّه است و با هيچ يك از ابزارهاى مادى درك نمى شود.

بنابراين نبايد انتظار داشت كه خالق موجودات جهان را در زير ميكروسكوپ يا پشت تلسكوپ و در اعماق آسمان ها ديد; اين انتظار نابجا و بى مورد است.

2. نشانه هاى خداوند

به طور كلى مى توانيم هر موجودى را از اثرش بشناسيم، حتى موجوداتى را كه با حواس پنجگانه درك مى كنيم، زيرا هيچ موجودى در منطقه فكر ما وارد نمى شود و محال است كه مغز، ظرف

--------------------------------------------------------------------------------

221

موجودات شود. مثلا: اگر شما خواسته باشيد جسمى را با چشم تشخيص دهيد و وجود آن را درك كنيد، در ابتدا چشم را در سمتى قرار مى دهيد كه احتمال مى دهيد آن جسم در آنجا باشد، سپس نور بر آن مى تابد و پرتو آن از مردمك چشم بر نقطه خاصى (شبكيّه) منعكس مى شود. آنگاه اعصاب بينايى آن را گرفته، به مغز مى رسانند و انسان آن را درك مى كند.

و اگر از راه لمس كردن باشد، اعصاب زير پوست، به وسيله تماسى كه با آن مى گيرند اطلاعاتى به مغز داده و انسان آن را درك مى نمايد.

بنابراين ادراك يك جسم از اثر آن (رنگ،صوت، تأثير در لامسه و...) مى باشد و هيچ گاه خود آن جسم در مغز جاى نمى گيرد و اگر رنگى نبود و يا اعصاب از درك آن عاجز بود، اصلا شناخته نمى شد.

در ضمن براى شناختن هر موجودى تنها يك اثر كافى است. مثلا: كشف يك كوزه سفالى و يا يك سلاح زنگ زده، از زير طبقات زمين نشان مى دهد كه در ده هزار سال پيش در فلان نقطه زمين چه انسان هايى و با چه اوضاع و احوالى بوده اند.

با در نظر گرفتن اين كه بايد هر موجودى را- اعم از مادى و غير مادى - از اثر آن شناخت و با توجه به اين كه براى شناختن يك موجود، تنها يك اثر كافى است، آيا اين همه موجودات - كه سرشار از اسرار و ريزه كارى هاى شگفت آور هستند- براى شناختن خدا كافى نيست؟! شما براى شناختن يك موجود، به يك اثر اكتفا مى كنيد و حداقل از يك كوزه سفالى، قسمتى از حالات انسان هاى چند هزار سال پيش را به دست مى آوريد، در حالى كه ما بى نهايت اثر، بى

--------------------------------------------------------------------------------

222

نهايت موجود و بى نهايت نظم براى شناختن خدا داريم; آيا اين اندازه اثر كافى نيست؟!

به هر گوشه عالم كه نظر كنيد، نشانه اى از قدرت و علم اوست. باز هم مى گوييد: با چشم نديديم، با گوش نشنيديم، زير چاقوى تشريح يا پشت تلسكوپ، تماشا نكرديم; مگر براى وجود هر چيز، چشم لازم است؟!

3. آنچه مى بينيم و آنچه نمى بينيم

خوشبختانه علوم مادى با طرح مسائلى- كه بهترين ابزار براى نفى عقيده مادى گرى و الحاد است- قبر خود را با دست خود كنده است.

شايد در گذشته يك دانشمند مى توانست بگويد: آنچه را كه حواس درك نكرده، قبول ندارم، اما امروزه بر اثر پيشرفت علوم ثابت شده است كه:

موجوداتى كه در عالم، قابل احساس نيستند به مراتب از آنچه تا كنون درك شده بيشتر و فراوان ترند. در دل طبيعت آن قدر موجود هست كه با هيچ يك از حواس درك نمى شوند و موجودات درك شده در مقابل آنها حكم صفر را دارند!

براى نمونه به چند نمونه زير توجه فرماييد:

الف) در فيزيك به ما مى گويند: اصول رنگ ها هفت رنگ بيشتر نيست كه نخستين آنها رنگ سرخ و آخرين آنها بنفش است، ولى در ماوراء آنها هزاران رنگ قرار دارد كه براى ما قابل درك نيست و حدس مى زنند كه ممكن است بعضى از حيوانات تعدادى از آنها را ببينند.

علت مطلب روشن است، زيرا رنگ بر اثر امواج نور پيدا مى شود،

--------------------------------------------------------------------------------

223

يعنى نور آفتاب يا نورهاى ديگر، مركب از رنگ هاى گوناگون است كه بر روى هم رنگ سفيد را تشكيل مى دهند و چون به جسمى مى تابد، آن جسم قسمت هاى مختلفى از رنگ هاى آن را در خود هضم مى كند و بعضى را هم بر مى گرداند.

آن را كه بر مى گرداند همان است كه ما مى بينيم و به همين جهت اجسام در تاريكى داراى هيچ رنگى نيستند و از طرفى اختلافات و تغيير رنگ ها نتيجه تغيير تعداد نوسان امواج نور است. يعنى اگر تعداد ارتعاش در هر ثانيه به 458 تريليون برسد، رنگ سرخ را تشكيل مى دهد و در 727 تريليون، رنگ بنفش را و پايين تر و بالاتر از اين دو، رنگ هاى فراوانى وجود دارند كه براى ما قابل درك نيستند.

ب) اگر امواج صوت، تعداد ارتعاششان در ثانيه بين 16 تا 000,20 باشد، براى ما قابل درك است و بيشتر يا كمتر از آن، براى ما قابل درك نيست.

ج) آنچه را كه ما از امواج نور درك مى كنيم، امواجى است كه فركانس آن ميان 458 تا 727 تريليون در ثانيه است و كمتر و بيشتر از آن براى ما قابل رؤيت نيست.

د) همه مى دانيم كه جانداران ذره بينى (ويروس ها و باكترى ها) تعدادشان به مراتب از انسان بيشتر است و با چشم غير مسلح قابل درك نيستند. چه بسا جانداران كوچك ترى هم باشند كه علم هنوز به وجود آنها پى نبرده است.

هـ) يك اتم- با آن ساختمان مخصوص و گردش الكترون ها به دور پروتون ها و با آن نيروى عظيم- براى هيچ حسى قابل درك نيست، با

--------------------------------------------------------------------------------

224

آنكه همه اجسام و موجودات جهان طبيعت از اتم تشكيل يافته است و اين ذره غبارى را كه با چشم به زحمت مى بينيم، از صدها هزار اتم تشكيل يافته است.

دانشمندانى كه قبلا درباره اتم اظهار نظر مى كردند، گفتار آنها از حدود يك تئورى و فرضيه تجاوز نمى كرد، ولى در عين حال هيچ كس گفته آنها را انكار نمى كرد.2

بنابراين هرگز نمى توان محسوس نبودن چيزى را دليل بر نبودن آن گرفت و چه بسيارند امور غير محسوس كه دنيا را پر كرده و حواس ما از درك آن عاجز است!

چنان كه قبل از كشف اتم يا موجودات ذره بينى، كسى حق نداشت آنها را انكار كند و چه بسا ممكن است موجودات فراوان ديگرى از نظر ما پنهان باشند و تا كنون علم به كشف آنها موفق نگشته و بعداً از راز آنها پرده بر دارد و هيچگاه عقل و وجدان به ما اجازه نمى دهد كه در اين شرائط (محدوديت علم و عجز آن از درك آنها) درباره بود و نبود آنها نظر دهيم.

خلاصه اين كه: قلمرو حواس و ابزار طبيعى محدود است و نمى شود عالم را محدود به آن بدانيم.3

اشتباه نشود!!

ما نمى خواهيم ادعا كنيم همان طور كه الكترون ها و پروتون ها يا بعضى از رنگ ها و مانند آن با وسايل علمى امروز كشف شده است، روزى هم ممكن است- بر اثر پيشرفت علوم- عالم ماوراء طبيعت با ابزار و اسباب طبيعى كشف گردد!

--------------------------------------------------------------------------------

225

خير، اين مطلب امكان ندارد، زيرا همان طور كه گفتيم:

نمى توان ماوراء طبيعت و ماده را از راه هاى مادى و طبيعى، درك كرد و به طور كلى از محيط فعاليت اسباب مادى خارج است.

منظور اين است: همان طور كه قبل از كشف و درك اين موجودات، انكار آنها براى ما جايز نبود و حق نداشتيم به استناد اين كه «ما آنها را درك نمى كنيم، اسباب هاى طبيعى آنها را به ما نشان نمى دهند، علم براى ما ثابت نمى كند و...» عدم آنها را مسلم بدانيم; همچنين نمى توان نسبت به ماوراء طبيعت هم، اظهار نظر منفى كرد. بنابراين بايد اين روش غلط را رها كرده و با دقت و ژرف نگرى، دلايل عقلى خداپرستان را مطالعه نموده و بعداً اظهار عقيده كنيم كه به طور مسلّم، نتيجه آن مثبت خواهد بود.5-4

ايراد سوم آيا با وجود علل طبيعى به خدا احتياج داريم!!

منشأ خداپرستى و دين چيست؟ عده اى از مادى هاى اخير براى پيدايش عقايد مذهبى - از جمله خداشناسى در بين بشر- اظهار نظرهايى كرده اند كه از حدود ادعا تجاوز نمى كند و روى اين حساب نبايد پاسخ داده شود، ولى ما فرض مى كنيم كه اين آقايان براى ادعاهاى خود دلايلى هم دارند. به همين جهت به پاسخ ،آن مى پردازيم.

آنها مى گويند:«افكار مذهبى، مولود (نتيجه) بى اطلاعى انسان از قوانين طبيعى است!»

انگلس- كه از پايه گذاران كمونيسم بين المللى بشمار مى رود- مى گويد:

--------------------------------------------------------------------------------

226

«دين، ناشى از عقل قاصر و محدود بشرى است!»

مادى ها عقيده دارند كه: انسان در دوران هاى اوليه در زندگى خود به حوادثى از قبيل:

باد، باران، رعد، برق، طوفان، زلزله، آفات و بلاها برخورد كرده و چون از توجيه و تفسير آنها به علل طبيعى عاجز بوده است، به ناچار براى پيدايش اين حوادث به يك نيروى غيبى به نام «خدا» معتقد شده و او را منشأ تمام حوادث جهان دانسته است. مثلا: چون علت اصلى آمدن باران، وزش باد، روييدن گياه و... در نظرش پنهان بوده، فكر مى كرده است كه علت و سبب تمام اين موارد، خداوند است، غافل از آنكه، باران، نتيجه تبخير آب درياها و روييدن گياه، معلول فراهم شدن شرائط حيات (حرارت، آب و مواد غذايى) و يك سلسله قوانين طبيعى زيستى است.

انسان اوليه چون از پشه اى به نام «آنوفل» - كه حامل ميكروب مالاريا است و در باتلاق ها و مرداب ها زندگى مى كند- بى خبر بود، به همين جهت عقيده داشت كه در باتلاق ها موجودى است به نام جن كه سبب بيمارى مزبور مى شود!

خلاصه اين كه: بى اطلاعى بشر از رموز خلقت و علل طبيعى حوادث گوناگون او را وادار نمود تا به خدا و ماوراء طبيعت معتقد گردد، ولى به تدريج بشر علل طبيعى را كشف كرد و دانست كه هر معلول طبيعى علت طبيعى دارد و هيچ گونه احتياجى به خدا و نيروى غيبى نيست به همين جهت هر اندازه پايه علوم محكم تر و اسرار خلقت آشكارتر گردد، پايه و اساس دين سست تر خواهد شد!

--------------------------------------------------------------------------------

227

سپس اضافه مى نمايد كه: خداپرستان به علل طبيعى معتقد نيستند و به جاى آن به «خدا» معتقدند!

روى همين عقيده است كه بسيارى از مادى ها، «علم» را در مقابل «دين» قرار مى دهند. مثلا مى گويند:

تفسير طبيعى فلان موضوع از نظر علمى چنين است و از نظر

دينى چنان...

پاسخ: پاسخ اين اشكال بسيار روشن است، زيرا چه مانعى دارد كه همه موجودات و حوادث با داشتن علل طبيعى، داراى مبدأ غير طبيعى - كه پديد آورنده آن علل طبيعى است- باشند.6

براى بهتر روشن شدن مطلب به چند موضوع زير توجه نماييد:

1. سوء نيت يا كمى اطلاع؟

در اولين استدلال نيز عدم توجه مادى ها به اصول تعليمات مذهبى كاملا منعكس است و ناچار بايد يكى از دو مورد زير را قبول كرد:

الف) به راستى آنها از وضع اديان و معتقدات دينداران بى اطلاع بوده اند.

ب) آگاهانه مطلب را وارونه جلوه داده اند.

اگر احتمال اول درست باشد، بد و اگر دومى باشد، بدتر از آن! كدام خداپرست باسواد يا بى سواد است كه علل طبيعى را منكر باشد؟!

اساساً قبول علل طبيعى، موضوعى فطرى و ضرورى است، زيرا همه كس مى داند كه آتش مى سوزاند، آب خاموش مى كند، بدون ابر باران نمى آيد، ابرها توسط بادها حركت مى كنند و...!

به طور كلى چرا مردم به دنبال كار، وسايل زندگى، تجارت، صنعت، طبيب، دارو و... مى روند؟

--------------------------------------------------------------------------------

228

حتماً خواهيد گفت: اعتقاد به علل طبيعى - كه موضوع فطرى براى همه است- آنها را به تكاپو و كوشش وا مى دارد.

ما حتى ديوانه ها را مى بينيم كه در موقع احساس گرما به سراغ آب و در موقع سرما به طرف آتش و آفتاب مى روند.

براى رفع گرسنگى نان مى خورند نه سنگ، براى رفع عطش از آب استفاده مى كنند، نه از چيز ديگر; پس بايد گفت كه: آنها هم اين حقيقت را دريافته اند و مى دانند كه هر چيزى علت و سبب خاصى دارد. روى اين حساب آنها نيز به قانون عليّت معترفند!

از طرفى، در كتب آسمانى و سخنان پيشوايان دينى، اين موضوع (علل طبيعى موجودات) يك اصل مسلّم شناخته شده، مخصوصاً كه قرآن مجيد در مورد وزش بادها، باريدن باران، نموّ گياهان و پرورش انسان، يك سلسله حقايقى را به طور خيلى صريح و روشن بيان كرده كه همه بر اساس قانون عليّت طبيعى است و عجيب تر اين كه از همين راه خداوند را به مردم معرفى كرده است.7

2. چرا بيراهه؟!

تفسيرى كه اين آقايان براى پيدايشِ عقيده خداپرستى و علل آن كرده اند، حكايت از طرز فكر عجيبى مى كند، زيرا اينها درست مانند كسى هستند كه راه صاف و هموار را رها كرده و به سنگلاخ ها و بيراهه ها رفته اند.

چرا انسان از روز نخست براى اين جهان، به وجود مبدأ علم و قدرتى عقيده پيدا كرد؟

جوابش خيلى روشن است، زيرا آثار علم و قدرت را در نظام حيرت آور جهان آفرينش ديد.

--------------------------------------------------------------------------------

229

گردش منظم آفتاب و ماه ،خلقت موزون گياهان و ميوه ها، اندام ظريف و اعضاء گوناگون و اسرارآميز انسان، و... همگى با صداى رسا به او مى گفتند:

هرگز تصادف هاى كور و كر و علل فاقد شعور و اراده نمى توانند طراح و مهندس اين سازمان عظيم باشند; نداى فطرت و وجدان هم با اين دعوت منطقى موجودات هماهنگ شده و او را به سوى مبدأ جهان هستى هدايت كرد.

آخر بشر هر چه قدر هم كه كم عقل و كوتاه فكر بوده، تا اين اندازه شعور داشته است كه به ساختمان و مركز محقر زندگى خود نگاه كند و ببيند كه بايد صدها عامل مختلف، دست به دست يكديگر دهند تا يك بناى مختصر را به پا سازند.

معمار نقشه بكشد، گروهى پى ريزى كنند، عده اى ديگر از نقاط مختلف، مواد آن را (آجر ،سنگ، چوب و...) تهيه كنند، افرادى آنها را جمع آورى كنند و خلاصه آنكه بايد در هر قسمتى ده ها آدم عاقل، فكر خود را به كار اندازند تا ساختمانى به پا كنند.

هرگز شعور ذاتى به او اجازه نمى دهد كه بگويد: علل فاقد شعور و اراده (باد،باران، رعد، برق و...) به طور تصادفى مصالح ساختمانى را جمع آورى نموده و به طور اتفاقى به صورت يك بناى مجلل در آورده است.8

پس در هر زمانى بشر از روى شعور و فطرت ذاتى خود، فهميده است كه هر دستگاه منظمى به پديد آورنده با شعورى محتاج است و معلول تصادف نخواهد بود.

--------------------------------------------------------------------------------

230

آنگاه به اين جهان پهناور نظر كرده و ديده كه در هر گوشه اى از آن رمزى و سرّى نهفته است و همه، تحت برنامه و نظم معينى به سوى هدف و مقصد معينى سير مى كنند، يا حداقل در اطراف معماى شگفت انگيز هستى خود (قلب، چشم، گوش و...) نظر كرده و خواه ناخواه همان قضاوتى را كه درباره ساختمان مسكونى خود نموده، درباره عالم، موجودات و خودش هم كرده است و باور كردنى نيست كه بشر هر چه قدر هم كه سطح فكرش پايين باشد درباره يك بناى مختصر آن طور قضاوت كند، ولى در نظم عالم و جهان هستى، متحير و سرگردان بماند. اين عقل هميشه همراه بشر بوده و منشأ خداپرستى و دين همين بوده است!

بنابراين سرچشمه خداپرستى و دين، عقل و فكر بشر بوده است نه نادانى او! و هر قدر هم كه عقل و فكر بشر كامل شده، خداشناسى هم به همان اندازه تكامل يافته است و اگر در دوران هاى اوليه، خدا را به طرز غير صحيحى مى شناخت، در دوران تكامل، به طرز صحيح تر و كامل ترى شناخته است.

به راستى عجيب است كه اين افراد، علت واقعى و اساس پيدايش عقيده خداپرستى را رها كرده و عكس آن را علت قرار داده اند.

3. پيشرفت خداشناسى همگام با علوم

درست به عكس آنچه كه مادى ها مى گويند، ايمان به خدا نتيجه مستقيم «علم» است و با پيشرفت علوم، پايه خداشناسى محكم تر گشته و قدم به قدم با آن پيش مى رود، زيرا هر قدر كه علم قدم فراتر نهد، پرده تازه اى از اسرار آفرينش و نظم جهان هستى برداشته شده و

--------------------------------------------------------------------------------

231

ايمان ما را به نظام آن افزون تر مى كند و هر قدر كه نظم و دقت ساختمان اين كاخ با عظمت روشن تر شود، عظمت و قدرت سازنده آن هم، بيشتر آشكار خواهد شد.

اگر هزار سال قبل مى خواستيم دليلى را براى شناسايى خداوند بياوريم، نمى توانستيم فراتر از ظواهر محسوس طبيعت، قدم بگذاريم و طبعاً دلايل ما محدود و سر بسته بود، ولى امروز از كوچك ترين ذرات تا بزرگ ترين كواكب و كهكشان ها (از دورترين تا نزديك ترين آنها) را مى توان وسيله شناسايى آن ذات مقدّس قرار داد.

امروز مى توان، بر اثر پيشرفت علوم، خدا را از جهات مختلف، با يك «برگ درخت» و يا يك «تارمو» شناخت :

بنابراين علم نه تنها با اصول خداشناسى منافات ندارد بلكه بهترين تكيه گاه و وسيله خداشناسى است.(دقت كنيد.)

آرى بشر در گذشته از يك برگ سبز، چيزى جز يك ظاهر ساده، از يك مو، جز موجودى كم ارزش، از آسمان جز صفحه اى نيلگون- كه ميخ هاى نقره اى آن را زينت مى بخشيد-، از خود غير از گوشت و پوست و استخوان و سر انجام از جهان پهناور، جز محيط زندگى محدود خود چيزى را نديده و از رموز خلقت كاملا بى اطلاع بود، ولى امروز بيدار شده و در دل هر ذره، آفتابى درخشان و از هر برگ درخت، صدها رمز نهفته مى خواند. اين هم مسلم است كه هر اندازه اهميت دستگاهى روشن تر شود، ارزش و اهميّت مقام سازنده آن بيشتر جلوه مى كند; دقيقاً فرق ميان انسان امروز و ديروز، فرق ميان يك آدم بى سواد با يك دانشمند بزرگ مى باشد. آيا كدام يك از آن دو بهتر و كامل تر خدا را مى شناسند؟!

--------------------------------------------------------------------------------

232

به همين جهت است كه كتاب ها و سخنان پيشوايان بزرگ دين، بشر را به تفكر و تدبر در موجودات جهان ترغيب كرده و كسانى را كه در اين مورد كوتاهى مى كنند، سرزنش نموده اند و بهترين وسيله خداشناسى را مطالعه مخلوقات قرار داده اند.(1)

اينك منصفانه قضاوت كنيد! آيا پايه هاى دين و اساس خداشناسى در سايه علوم، لرزان تر شده يا محكم تر گشته است؟!

اين حقيقت را نه تنها ما مى گوييم بلكه عده اى از بزرگ ترين دانشمندان علوم طبيعى نيز به آن اعتراف دارند.

براى نمونه به چند قسمت آن توجه فرماييد.

«هرشل» مى گويد:

هر قدر دايره علم وسيع تر مى گردد، استدلال هاى دندان شكن و قوى ترى براى وجود خداوند ازلى و ابدى به دست مى آيد، در واقع علماى زمين شناسى، رياضى دان ها، دانشمندان فلكى و طبيعى دان ها، دست به دست هم داده اند و كاخ علم (كاخ با عظمت خدا) را محكم بر پا ساخته اند!» (اين عبارت براى ما بسيار پرارزش است.)

«مونت نل» در دائرة المعارف خود مى گويد:

«اهميت علوم طبيعى تنها از اين نظر نيست كه عقل ما را سير مى كند (و احتياجات ما را تأمين مى نمايد.) بلكه اهميت بيشتر آن از اين جهت است كه عقل ما را به اندازه اى بالا مى برد كه عظمت خدا را درك مى كنيم و ما را به احساسات اعجاب و اجلال ذات او زينت مى دهد.»

1- با مراجعه به اخبار و بحث هاى پيشوايان اسلام مخصوصاً امام صادق(عليه السلام)

با مادى ها اين حقيقت به طور كامل روشن مى شود و اصولا روش قرآن مجيد در توحيد و خداشناسى همين است و تا آنجايى كه امكان دارد از ساير دلايل و براهين فلسفى خوددارى شده است.

--------------------------------------------------------------------------------

233

«نيوتن» سخنان مبسوطى در اين زمينه دارد كه در ضمن آن مى گويد:

«ما با مطالعه گوش مى فهميم كه سازنده آن قوانين مربوط به صوت را كاملا مى دانسته و سازنده چشم از قوانين پيچيده مربوط به نور و رؤيت، كاملا با خبر بوده و از مطالعه نظم افلاك پى به آن حقيقت بزرگ - كه آنها را طبق نظم مخصوصى اداره مى كند- مى بريم.»(1)

4. ما بيش از شما به علل طبيعى ايمان داريم.

آقايان! ما منكر علل و معلول جهان طبيعت نيستيم، ما بيش تر از شما به عالم اسباب ايمان داريم; چرا؟

زيرا تكيه گاه ما در شناسايى خداوند بزرگ، همين ها هستند و ما او را به كمك همين علل و معلول عالم طبيعت شناخته ايم، ما اگر از اسباب و علل منظم و حيرت آور، چشم بپوشيم، همه چيز خود را از دست داده ايم.

ما به طور رسمى آنهايى را كه ذات مقدّس پروردگار جهان را در حوادث اتفاقى جهان (زلزله، طوفان، سيل و...) - كه البته در نظر سطحى ما اتفاقى است و گر نه آن هم طبق يك نظم صحيح و ثابتى است- جست و جو مى كنند، در اشتباه مى دانيم.

كشف اسرار اين جهان و پرده بردارى از روى علل طبيعى نه تنها كوچك ترين تزلزلى در ايمان ما ايجاد نمى كند، بلكه به موازات پيشروى هاى علمى، ايمان ما به آن مبدأ بزرگ، قاطع تر و محكم تر مى شود. ما از مطالعه اسرار شگفت انگيز اين جهان، فوق العاده لذت مى بريم.

1- فريد وجدى; دائرة المعارف، ج 1،ص 503.

--------------------------------------------------------------------------------

234

ما از نتايج كشفيات علمى شما، بيش از شما شاد و مسروريم!

ما معتقديم كه روز به روز راه خداپرستى به دست شما- اما بدون توجه شما- صاف تر و هموارتر مى شود; ما تمام اين آثار را از خدا مى دانيم و در اين تشخيص، كاملا حق با ماست، زيرا اگر شما هم در تصوير اصل موضوع، دچار اشتباه نشويد و درست فكر كنيد، كاملا تصديق خواهيد كرد كه طبيعت بى جان و هدف، عاجزتر از آن است كه برگ درختى را بيافريند.

يادآورى لازم

بايد دانست كه منظور ما از اين كه مى گوييم پايه هاى دين در سايه پيشرفت علوم طبيعى، محكم تر مى شود، همان اصل عقيده به خدا و وجود آفريننده جهان هستى است.

ما نمى خواهيم ادعا كنيم كه بشر- با پيشرفت علوم و تمدن كنونى- از نظر «اخلاق و عمل» هم پيشروى كرده است، بلكه شايد قضيه بر عكس باشد، زيرا شكى نيست كه با پيشرفت علوم طبيعى، مسايل مادى نيز تقويت شده و وسايل عيش و نوش و شهوت رانى به طور عمومى در دسترس همه قرار مى گيرد و از طرفى يك نوع آزادى مطلق- كه لازمه اين طرز تفكر است- سبب مى شود كه مردم قهراً از اخلاقيات و آداب دينى دور شوند و جهات معنوى و علمى، رو به ضعف بگذارد.

خلاصه اين كه گر چه پيشرفت علوم طبيعى، راه خداشناسى را هموارتر مى سازد و دلائل تازه اى براى شناسايى آن مبدأ بزرگ در اختيار ما مى گذارد، ولى سوء استفاده اكثريت بى بند و بار، تأثير

--------------------------------------------------------------------------------

235

معكوسى روى اخلاق دارد و به همين جهت، همزمان با پيشرفت هاى صنعتى، مفاسد اخلاقى و آمار جنايات رو به افزايش مى رود.

ايراد چهارم يا خدا، يا علل طبيعى!!

ايراد ديگرى كه در كلمات بعضى از مادى ها ديده مى شود اين است كه: «با اعتراف به علل و قوانين طبيعى، نمى توان به موجودى فوق آن علل و قوانين به نام خدا معتقد بود، زيرا يا بايد علل و قوانين طبيعى تأثير كند و يا قدرت فوق آن و چون ما مى بينيم كه علل و قوانين طبيعى، به تمام معنى مؤثرند و تمامى حوادث و موجودات عالم، محكوم قوانين و علل طبيعى بدون تغييرى هستند، ديگر جايى براى آن قدرت فوق طبيعت باقى نمى ماند. خلاصه اين كه مؤثر دانستن علل طبيعى با اعتقاد به قدرتى فوق آن قابل رؤيت نيست.» براى توضيح بيشتر به چند جمله از كلمات آنها اشاره مى كنيم.

1. «هود سن تتل» مى گويد:

«هر چه در عالم هستى است، از ذرات پراكنده در فضا گرفته تا عقل انسان، همه محكوم قوانين بدون تغييرى هستند.

بنابراين آفريدگارى در جهان نيست.»(1)

2. «ملسكوت» مى گويد: «اگر يك موجود معين و مشخصى ماده را از نظر خاصى، تحت تسلط در آورد و بر آن حكومت كند، در آن موقع قانون لزوم طبعيّت از بين مى رود و هر اثرى نتيجه اتفاق و به عبارت ديگر: نتيجه يك اراده خود سرانه مى گردد.»(2)

1- فريد وجدى;دائرة المعارف، ماده اله.

2- خدا در طبيعت ; چاپ اول، ص 112.

--------------------------------------------------------------------------------

236

3. «بخنر» آلمانى در كتاب «قوه و مادى گرى» مى گويد:

«كسانى كه به وجود نيروى آفريننده اى در خارج از ماده و طبيعت قائل هستند و مى گويند:

او عالم را از ذات خود يا از عدم آفريده است، مطلبى بر خلاف اصول اساسى علوم طبيعى - كه بر پايه تجربه و واقع بنا شده است- مى گويند!»(1)

تفاوت اين ايراد با ايراد سابق در اين نكته است كه در ايراد سابق مى خواستند بگويند: با وجود علل طبيعى لزومى ندارد كه به علل مافوق آن معتقد شويم، اما در اين ايراد مى گويند: اساساً نمى توان اين دو (اعتقاد به علل طبيعى و ايمان به خدا) را با هم جمع كرد و حتماً بايد يكى از اين دو را انتخاب نمود، زيرا قبول اين دو با هم در تضاد است.

پاسخ: بايد در جواب اين ايراد به چند موضوع توجه كنيم:

1. چه خداى عجيبى!!

باز اين سخنان ما را به حقيقت تلخى كه بارها به آن اشاره كرده ايم (كم اطلاعى آقايان مادى ها از عقايد واقعى خداپرستان) متوجه مى سازد. به طور مسلم اين آقايان يا عقايد دينداران را به طور كامل بررسى ننموده اند و يا عقايد دينى را از عوام ساده و مردم بى سواد گرفته اند. شايد تا اندازه اى گروهى از دينداران نادان هم در اساس و منشأ اين ايراد سهيم باشند، زيرا آنها خدا را به گونه اى معرفى مى كنند كه نتيجه اش اين گونه ايرادات خواهد شد، ولى بديهى است كه بايد اعتقادات هر جمعيتى را از دانشمندان و يا كتب معتبر آن جمعيت به دست آورد نه از عوام آنان.

1- على اطلال المذهب المادى، ج 1، ص 42.

--------------------------------------------------------------------------------

237

به هر حال اين كلمات، گواهى مى دهد كه در حقيقت ايرادهاى مادى ها متوجه آن تصورات باطل است، زيرا:

«اولا»: اينان خدا را قدرتى فرض نموده اند كه به كلى در خارج از طبيعت قرار گرفته و از آن دور و بيگانه است و عالم طبيعت هم خود به خود- طبق اصول و قوانين معينى - در گردش مى باشد، اما گاه گاهى خداوند از قدرت بى پايان خود استفاده نموده و در گوشه اى از آن، اِعمال قدرتى مى كند و قوانين طبيعى را بر هم مى زند و به قول «ملسكوت»، «يك اراده خودسرانه دارد!»

بنابراين براى اين كه به وجود خداوند پى ببريم بايد در عالم، بى نظمى حكمفرما باشد و هميشه علل طبيعى به كار منظم خود مشغول نباشند.

به عبارت روشن تر: قبول خدا مساوى است با قبول بى نظمى در جهان طبيعت! و چون نظم و قوانين مسلّمى بر همه موجودات طبيعى حكومت دارد، پس براى وجود خدا محلى از اعراب باقى نمى ماند!

«ثانياً»: تصور نموده اند كه خدا همه چيز را بدون واسطه پديد آورده و عملش از طريق اسباب طبيعى نيست و خواه ناخواه وجود چنين خدايى مساوى با انكار قوانين و علل طبيعى است.

به راستى كه تفكر اين آقايان درباره خدا بسيار وحشتناك است، خدايى كه آنها به جنگ او رفته اند اصلا وجود خارجى ندارد. كدام خداپرست غافل و يا كدام نوشته صحيح خداپرستان، خدا را داراى يك اراده خود سرانه معرفى كرده؟ و يا او را به طور مستقيم و بدون واسطه در همه چيز مؤثر دانسته است؟ در كجاى دين و عقايد دينداران، علل و اسباب طبيعى، باطل شمرده شده است؟ بسيار

--------------------------------------------------------------------------------

238

شگفت آور است كه اينها بدون مطالعه و تحقيق قضاوت مى كنند.

ما در مطالبى كه تخصص كامل نداريم جرأت نداريم- حتى پس از مطالعه زياد- اظهار نظر قطعى كنيم، اما اينها در مطلبى كه تقريباً هيچ بررسى و مطالعه نكرده اند، اظهار عقيده قطعى مى كنند! به همين جهت بهترين پاسخ به اين ايراد، بيان عقيده خداپرستان در مورد خدا و روشن ساختن عقايد آنهاست.

ما مى گوييم: خدا وجودى بى پايان و قدرتى بى نهايت است و در عين توانايى، هيچگاه كارى بر خلاف حكمت انجام نمى دهد. ما مى گوييم: خالق از مخلوق جدا نيست، در همه جا هست و با همه چيز همراه است و در عين حال، مكان و زمان ندارد و حدّ و اندازه اى براى او متصور نيست. 9 ما مى گوييم: قوانين طبيعى همان فعل خداست و نظم موجودات، كار او و گواه وجود اوست.

خداوند در جهان طبيعت براى هر پديده سببى و براى هر چيز اثر و نتيجه اى قرار داده است و از طريق اسباب طبيعى، آثارى را به وجود مى آورد، نه آنكه جداى از علل و اسباب طبيعى و بر هم زننده آنها باشد. هر كدام از اسباب و قوانين طبيعى نشانه اى از قدرت و اراده او هستند. 10

با در نظر گرفتن اين مطالب ديگر جايى براى اين ايراد باقى نمى ماند، زيرا قبول قوانين و سنن طبيعى نه تنها با قبول چنين خدايى منافات ندارد، بلكه بهترين وسيله براى اثبات وجود او مى باشد و خلاصه اين كه: قوانين طبيعى و سير منظم آنها خود حكايت از قدرتى مافوق طبيعت مى كند كه پديد آورنده و اداره كننده آنهاست.

--------------------------------------------------------------------------------

239

2. سرچشمه نظم قوانين طبيعى

آنچه از سخنان اينان فهميده مى شود اين است كه: قوانين طبيعى را قوانين ثابت و غير قابل تغييرى مى دانند كه به ذات خود موجود شده و تمامى موجودات، محكوم آنها مى باشند.

از ايشان مى پرسيم: منظور شما از قوانين طبيعى چيست؟

به ناچار در جواب خواهند گفت: قوانين طبيعى همان قوانينى است كه بر تمامى موجودات از كوچك و بزرگ حكوت مى كند،مثلا: قلب به تعداد معينى مى زند، دستگاه مغز به طرز مخصوصى كار مى كند، كرات منظومه شمسى در فواصل معينى و با حركات منظمى در اطراف خورشيد مى چرخند، الكترون ها در مدار معين، پروانه وار به دور نقطه مركزى خود گردش مى كنند و...

باز اين سئوال پيش مى آيد كه آيا به راستى اين قوانين منظمى كه سرتا سر موجودات جهان را فرا گرفته، خود به خود و بدون هيچگونه فكر و نقشه اى به اين صورت در آمده و ذرات عالم را محكوم خود ساخته اند؟ يا آنكه معلول فكرى قوى و شعورى بى حد بوده و همه تحت نقشه و هدف معينى تنظيم شده اند؟ بديهى است كه وجدان و عقل سليم، سخن دوم را مى پذيرد و هيچ گاه اجازه نمى دهد كه بگوييم: اين قوانين طبيعى معلول تصادف است و خود به خود به اين صورت درآمده.

دليل اين مطلب همان برهان نظم است- كه سابقاً به طور مشروح بيان شد- و گفتيم كه: اساساً نظم، حكايت از عقل و شعور مى كند و مطابق حساب احتمالات، محال است كه دستگاه منظمى معلول تصادف باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

240

3. يا پيچ و مهره ها يا مخترعين!

اگر اين ايراد صد در صد درست باشد، بايد وجود تمامى مخترعين، مكتشفين، نويسندگان و هنرمندان جهان را انكار نمود! مى دانيد چرا؟ براى اين كه ما مى بينيم كه فلان كارخانه داراى چرخ ها و پيچ و مهره ها و وسايل مجهز و مخصوصى است كه به ميزان معين و تحت برنامه منظمى در گردش است و به اتفاق هم يك وظيفه را انجام مى دهند. اكنون به نظر شما بايد بگوييم: يا اين قوانين علمى - كه هر يك از چرخ ها و اجزاء اين كارخانه را در محور معين خود به گردش انداخته و با نظم مخصوصى به كار وا داشته- در اينجا حكومت مى كند و يا فكر و قدرت بشرى فوق آن; و اين دو با هم سازش ندارند و چون وجود قوانين مخصوص - كه بر تمامى اجزاء آن حكم فرماست - قابل انكار نيست به ناچار بايد آن قدرت مافوق را انكار كنيم و بگوييم كه: اصلا وجود مخترعين و مهندسين دروغ محض است!

4. طبيعت فعل خداست

آنچه را كه ما طبيعت مى ناميم، آنچه امروزه دانشمندان به كمك علوم كشف كرده و به آن مى بالند، آن همه اسرارى كه با سرپنجه دانش گشوده شده، آن همه اسرارى كه چهره پر ابهت و مرموز خود را همچنان در پشت پرده اين طبيعت از نظر پنهان داشته و عاشقان بى قرار خود (دانشمندان و متفكرين) را به تكاپوى مداوم وا داشته; به طور يقين هزاران هزار مرتبه از آنچه كشف شده بيشتر است. آرى همه اينها كار خدا، خواست خدا و مظهر مشيّت و اراده خداست. هيچ يك از اينها از خود استقلال و اختيار ندارند.

--------------------------------------------------------------------------------

241

اگر قانون جاذبه و نيروى گريز از مركز، كواكب را در مدارهاى معين و با حركات منظم نگاهداشته، هرگز از خود اراده و اختيارى ندارند و از نتيجه و آثار خود هم بى خبرند. نه تنها اين دو قانون بلكه تمام طبيعت بى جان، به اندازه يك كودك چند ماهه عقل، هوش، اراده و اختيار ندارد. با اين حال اين همه قوانين با يك نظم حيرت آور، سر سختى فوق العاده، نقشه حساب شده و سرانجام هدفى كاملا مشخص، به وظائف سنگين خود ادامه مى دهند.

آقايان مادى! اينها هستند كه ما را به وجود آن مبدأ بزرگ علم و قدرت رهبرى كرده اند، اينها همان گواه وجود آن مبدأ بزرگ هستى هستند، اينها در عين خاموشى هزار زبان دارند و با هر زبان شرح علم و حكمت آفريدگار خود را مى دهند، اينها همه وابسته به او و سر بر فرمان او هستند.

طبيعت كور و كر و فاقد شعور و اراده، كوچك تر از آن است كه بتواند از طريق تصادف، يك اطاق گلى بسازد، تا چه رسد به اين كه يك موجود بى ارزش و پست را - كه با چشم ديده نمى شود (نطفه) - آن قدر پرورش و عظمت دهد تا انسان متفكرى گردد و فضا را جولانگاه خود قرار دهد.

جهانى كه تمام دانشمندان در برابر اسرار آن خاضع هستند و تنها كشف يك راز آن كافى است كه كاشف آن را براى هميشه سربلند ساخته و نام او را با افتخار تا به ابد به عنوان «كاشف يا مخترع بزرگ» در تاريخ بشريت ثبت كند.

آرى چنين جهانى نمى تواند معلول ماده بى روح و طبيعت بى شعور باشد. اين طبيعت فعل خداست نه بيگانه از او

--------------------------------------------------------------------------------

242

ايراد پنجم 1ـ آيا بى نظمى ها، آفات و بلاها انسان را به الحاد (كفر) مى كشاند؟!

ايراد ديگرى كه از قديم در كلمات مادى ها با آب و تاب زياد ديده مى شود مسئله آفات و بلاهاست. آنها مى گويند: اگر طرح سازمان وسيع جهان هستى بر طبق اراده يك مبدأ دانا و تواناست و تمام پيچ و مهره هاى اين كارخانه عظيم (جهان خلقت يا طبيعت) مطابق حساب هاى صحيح و حكيمانه اى كار مى كند.

چرا گاه و بيگاه «از نسيمى، دفتر ايام بر هم مى خورد؟» و طوفان، سيل و زمين لرزه، لرزه بر اندام ناتوان اين موجود (انسان) مى اندازد؟ و گوشه اى از آسايش و محل زندگى او را در زير چكمه هاى خود خُرد مى كند؟ چرا همه روزه مصائب و دردها، روح لطيف او را مجروح مى سازد؟ چرا؟... و چرا؟...

اگر بگوييم كه: اين عرصه پهناور هستى، ميدان تاخت و تاز قوانين كور و كر طبيعى است، پاسخ اين «چراها» آسان است. يعنى خواهيم گفت: طبيعت است، گاهى بر سر «قهر» و زمانى از در «مهر و آشتى» در مى آيد، در هر حال از قهر و آشتى خود نيز بى خبر است و به اين ترتيب عذر خود را خواسته است! اما اگر همه حوادث و روى دادهاى اين جهان را- از كاه تا كوه- مطابق نقشه صحيح و حكيمانه اى بدانيم، پاسخ اين «چراها» مشكل مى شود!

شايد يكى از عوامل مهم، توجه گروهى از مادى ها به مادى گرى، همين موضوع بوده باشد، زيرا در كلمات آنها عبارات مختلفى - به صورت نظم و نثر- به چشم مى خورد; حتى آن شاعر عرب در هنگام

--------------------------------------------------------------------------------

243

اظهار تمايل به اين مسلك مى گويد:

هذا الذى ترك الاوهام حائره
و صير العالم النحرير زنديقا!

يعنى: اين است كه عقل ها را حيران ساخته و دانشمندان ماهر را به الحاد كشانده است!

تنها چيزى كه مادى هاى معاصر به اين ايراد افزوده اند، موضوع «بى نظمى ها و اعضاء زائد» است. (البته از نظر آنها) آنها مى گويند:

بر خلاف عقيده موحدين و خداپرستان; قانون نظم، يك قانون عمومى و عالمگير نيست. گاهى ما در گوشه و كنار اين جهان، بى نظمى هايى مى بينيم كه حكايت مى كند در آفرينش، هدف و مقصودى در كار نبوده است. مثلا: در بعضى از حيوانات، اعضاء زائدى مى بينيم كه به هيچ وجه در زندگى آنها مؤثر نيست.

دكتر «بخنر» آلمانى - كه از طرفداران سر سخت آنهاست- مى گويد:

«اگر خلقت، ايجاد عوالم مختلف و مسكن و مأواى انسان و حيوان به عهده يك مبدأ و در يد قدرت و اختيار او انجام مى گيرد، اين فضاى وسيعى را كه خالى از هر چيز و فاقد هر عنصر قابل استفاده است و كواكب و سيارات گوناگون، آن را عرصه تاخت و تاز و جولانگاه خود قرار داده اند; براى چه منظورى آفريده است؟ چرا كرات ديگر منظومه شمسى مانند كره مسكونى ما مورد استفاده افرادى مانند بشر نيست؟...»

گروهى ديگر، وجود چشم هاى نابيناى برخى از حيواناتى كه در غارهاى تاريك زندگى مى كنند و همچنين وجود پستان در مردها و امثال آن را شاهد ديگرى براى اين منظور گرفته اند.

--------------------------------------------------------------------------------

244

بحث هاى ضد و نقيض مادى ه

به راستى كه ما نمى دانيم چگونه با اين آقايان صحبت كنيم. اگر فراموش نكرده باشيم در ايراد سابق آقايان ديديم كه موضوع «نظم جهان هستى» و قوانين ثابت و بدون تغيير طبيعت را دليل بر انكار مبدأ علم و قدرت عالم گرفته بودند و انتظار داشتند كه خدا را در بى نظمى ها و يا به قول آنها در انجام امورى، طبق يك اراده «خودسرانه» پيدا كنند و نظم علت و معلولى جهان را به عنوان دليل بر استقلال طبيعت و نبودن اراده و نيرويى مافوق طبيعت، به رخ ما مى كشيدند.

حالا كه با منطق روشن و رسايى ثابت كرده ايم كه اين آقايان در تشخيص عقيده خداپرستان، فوق العاده به اشتباه رفته اند و آن خدايى كه آنها به مخالفت او برخاسته اند اصلا وجود خارجى ندارد و اين نظم ثابت و قوانين بدون تغيير طبيعت نه تنها وجود آن مبدأ بزرگ را نفى نمى كند، بلكه روشن ترين و قاطع ترين دليل بر وجود اوست; دقيقاً مطلب را وارونه كرده، موضوع «بى نظمى ها» را جلو كشيده و مى گويند: اتفاقاً اين جهان طبيعت، نظام ثابت و درستى ندارد كه شما اين قدر روى آن تكيه مى كنيد، بلكه آثار عدم هدف و نقشه در گوشه و كنار آن نمايان است!

بسيار خوب، حالا كه آنها براى اثبات عقيده خود به هر چيزى دست مى زنند و ما هم بنا هست كه قدم به قدم همراه آنها بياييم، از همان راه وارد بحث با آنها مى شويم; ايراد سابق را به كلى ناديده گرفته و فرض مى كنيم اين ايراد فعلى نخستين مطلبى است كه ميان ما و آنها رد و بدل مى شود. به همين جهت توجه شما را به چند موضوع زير جلب مى كنيم:

--------------------------------------------------------------------------------

245

1. ارزيابى علوم انسانى

قبل از هر چيز بايد ديد بى فايده بودن و با فايده بودن چيزى از كجا معلوم مى شود؟ و مقياس سنجش آن چيست؟ مثلا: ما از كجا مى توانيم بفهميم كه فضاى بيكرانى كه جولانگاه كواكب بيشمارى است، اطلاعات ما درباره آنها فوق العاده سطحى است؟ يا فلان سياره منظومه شمسى كه اطلاعات نسبتاً بيشترى از آن داريم،يا وجود چشم هاى نابينا در حيوانات غار نشين، بى فايده يابا فايده است؟

حتماً مى گويند: تا آنجا كه مى دانيم و عقل ما قد مى دهد و تا آنجايى كه با مركب تند رُوى دانستنى هاى بشرى پيش رفته ايم هنوز نتوانسته ايم فايده اى براى اين موضوعات پيدا كنيم! بنابراين «يافتن» يا «نيافتن» خود را دليل بر «بودن يا نبودن» مى گيريم، و به عبارت ديگر: فهم ما مقياس تشخيص فايده چيزى است.

بسيار خوب، ما هم فعلا بدون اين كه در ارزش اين مقياس صحبت كنيم، فقط از آقايان تقاضا مى كنيم كه بعد از اين به جاى جمله «فايده ندارد»، بگويند: «فايده اى در آن نديده ايم!» كه هم صحيح تر و هم احتياط آميزتر است. بديهى است كه در ميان اين دو جمله فرق زيادى است.

در هر صورت با تغيير اين جمله، به طور مسلم صورت اشكال آقايان از «نفى مطلق نه ندانستن» تغيير مى كند. يعنى هر كجا كه مى گويند: فايده ندارد. منظورشان اين است كه: فايده اى براى آن پيدا نكرده اند.

اكنون نوبت اين سئوال است كه آيا نيافتن و عدم اطلاع ما از قواعد چيزى، دليل بر بى فايده بودن آن مى شود يا نه؟ براى رسيدن به پاسخ صحيح اين سئوال، پرسش نامه زير را جواب دهيد.

--------------------------------------------------------------------------------

246

2. لطفاً پرسش نامه زير را پر كنيد!!

الف) آيا معلومات انسان نامحدود است؟

حتماً بايد در مقابل اين سئوال بنويسيم: محدود است، زيرا معلومات فعلى انسان نسبت به مجهولات او بسيار كم و بى ارزش است و در پيرامون هر مسئله حل شده علمى، هزاران مسئله مجهول وجود دارد كه به تدريج با مجاهدات فراوان دانشمندان پرده از روى آنها برداشته مى شود. به راستى اگر بخواهيم نسبت معلومات و مجهولات كنونى را با هم مقايسه كنيم، نتيجه آن يك كسر فوق العاده كوچكى مى شود كه با «صفر» فاصله زيادى ندارد.

از همه چيز نزديك تر به، خود ما و حيات و زندگى ماست و بايد با كمال تأسف اعتراف كرد كه: هنوز از حقيقت آن كمترين اطلاعى نداريم. يكى از دانشمندان مى گويد: زندگى و كيفيّات حياتى جانداران، مانند درياى وسيع و پهناورى است كه ما فقط از دور، پرتوى از امواج آن را مشاهده مى كنيم.

«الكسيس كارل» - دانشمند بزرگ فرانسوى - در كتاب «انسان موجود ناشناخته» مى گويد: «انسان در واقع يك مجموعه سرا پا راز و ابهام است كه نمى توان او را به سادگى درك كرد.» در جاى ديگر مى گويد: «در واقع جهل ما از خود، زياد و هنوز نواحى وسيعى از دنياى درونى ما ناشناخته مانده است و بيشتر پرسش هايى كه محققين و مطالعه كنندگان زندگى انسان، طرح مى كنند بدون پاسخ مى ماند.»

دانشمندان علوم طبيعى مى گويند: «ما امروز پس از مطالعات فراوان، اجزاء اصلى تشكيل دهنده سلول را (كوچك ترين جزء زنده كه

--------------------------------------------------------------------------------

247

واحد مستقل حياتى را تشكيل مى دهد.) شناخته ايم و همان طور كه مى توانيم يك سلول را تجزيه كرده و اجزاء و مواد آن را از يكديگر جدا سازيم، همين طور هم مى توانيم با تركيب دقيقى به صورت اول برگردانيم، اما بايد اعتراف كنيم كه نمى توانيم حيات را به آن باز گردانيم. اين حيات چيست و چگونه است؟ نمى دانيم.

ب) آيا علوم انسانى به اخرين مرحله كمال ممكن خود رسيده است؟

در برابر اين پرسش هم بايد بى درنگ بنويسيم: هميشه به پيشروى خود ادامه خواهد داد; هيچگاه در سير تكاملى علوم وقفه اى رخ نداده، ولى گاهى در اين مسير، كندتر و گاهى سريع تر حركت كرده است و تصور نمى شود كه تا ابد وقفه اى درآن پيدا شود، زيرا هر روز كه مى گذرد مطالب تازه اى بر معلومات ما اضافه مى شود و حجم علوم ما را بيشتر مى سازد.

ج) آيا آنچه تا كنون كشف شده در گذشته قابل پيش بينى بوده؟

«آيا هرگز در 500 سال قبل فرستادن موشكى به وزن چند تن به ماوراء جوّ و پرتاب يك «ايستگاه فضايى» از آن به طرف كره زهره، قابل تصور يا پيش بينى بود؟ آيا اگر دانشمندى هر چند به صورت احتمال و فرضيه از آن سخن مى گفت، بر او نمى خنديدند و مغز او را دستخوش هيجان هاى عصبى نمى دانستند؟ آيا در گذشته وجود موجودات ذره بينى، نيروى خارق العاده اتم و صدها نمونه ديگر به فكر كسى خطور مى كرد؟!»

به طور يقين جواب تمام اين سئوال ها منفى خواهد بود!

د) آيا قبول داريد كه در آينده مطالبى براى بشر كشف خواهد شد كه حتى تصور آن براى ما مشكل است و به هيچ وجه قابل پيش بينى نيست؟(1)

1-چه بسا كه معلومات فعلى ما در برابر معلومات آن روز، حتى ارزش معلومات يك كودك كلاس اول را هم در مقابل معلومات يك دانشمند محقق نداشته باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

248

اگر نتوانيم در پاسخ اين سئوالات به جرأت بنويسيم: «آرى،» لااقل بايد بنويسيم: «احتمالا آرى!»

با در نظر گرفتن مندرجات اين پرسش نامه مى توانيم بگوييم: آنچه كه امروزه علوم براى ما كشف كرده، گر چه از هر نظر قابل استفاده است ولى ما هرگز نمى توانيم درباره مجهولات خود يك طرفه به قاضى برويم و اگر علم از درك چيزى عاجز ماند به هيچ وجه نمى توان روى اين عدم درك، تكيه كرد وآن را به عنوان يك «حربه انكار» مورد استفاده قرار داد. اگر علوم از تفسير چيزى عاجز شدند هرگز نمى توان آن را بى اثر و بى فايده معرفى كرد و اين مارك را به آن چسبانيد. همان طور كه معلومات كنونى و پيشرفت هاى خارق العاده علوم فضايى و... را در گذشته پيش بينى نمى كرديم چه مانعى دارد روزى برسد كه درباره اسرار و فوايد همين موجودات كه از نظر اطلاعات ناقص ما بى فايده محسوب مى شوند كتاب ها نوشته شود؟

بايد يك دانشمند هوشيار درباره اين جهان، خيلى با احتياط قدم بر دارد، زيرا مجموعه تجربيات و معلومات گذشته به ما اين نكته اساسى را فهمانده كه اين دستگاه، يك دستگاه ساده و معمولى نيست; از اسرار عجيب درون اتم تا ساختمان قلب، چشم و اعصاب انسان، همه اين درس را به ما داده اند كه اسرار اين جهان خيلى پيچيده تر و دقيق تر ازآن است كه ما تصور مى كنيم.

مطالعه اين قسمت هاى مختلف به اندازه كافى ما را در برابر عقل و قدرتى كه در ساختمان اين دستگاه دست اندركار بوده خاضع ساخته

--------------------------------------------------------------------------------

249

و از هر گونه بى احتياطى و قضاوت عجولانه درباره اسرارآن بر حذر داشته است.

اشتباه نشود، ما با اين بيانات نمى خواهيم ثابت كنيم كه اين موضوعاتى كه فعلا از فوايد آنهابى خبريم مفيد و سودمند است، بلكه مى خواهيم بگوييم:

جاى اين احتمال هست و انكار مطلق، در اينجا هيچ پايه علمى و منطقى نخواهد داشت.

به همين جهت اگر اين موجودات را با توجه به تجربيات قسمت هاى كشف شده، صد در صد مفيد ندانيم، لااقل بايد اسم «مرموز» را روى آنهاگذارد و گر نه چطور مى توان آن همه آثار عقل و قدرت و زمزمه اى كه از درون اتم تا كهكشان ها را پر كرده، به خاطر موجودات مرموز و ناشناخته اى، نديده و نشنيده بگيريم؟

اجازه بدهيد در اينجا مثالى براى شما بزنم: فرض كنيد در يكى از حفارى ها، لوحه هاى زيادى از يك جمعيت منقرض شده- كه هزاران سال پيش در اين جهان زندگى مى كرده اند- به دست اورديم، وقتى به خواندن آنها آشنا شديم، ديديم كه انواع مطالب بكر و حقايق برجسته در قسمت هاى مختلف اجتماعى، علمى و تاريخى به صورت شعر و نثر و با بيانى فوق العاده شيوا و رسا در آنها درج است، ولى در يك يا چند لوح، سطورى بود كه ما از فهم معنى آن عاجز مانديم و نتوانستيم كوچك ترين مفهومى براى آنهاپيدا كنيم! آيا به عقيده شما بهتر اين است كه بگوييم: اين الواح، آثار يك قوم متمدن و دانشمند بوده كه در دل خاك به يادگار مانده و اين سطور ناخوانده شده، حقايقى است كه كليد فهم آنهابه دست ما نيفتاده؟

--------------------------------------------------------------------------------

250

يا بگوييم: وجود اين سطور نامفهوم دليل بر اين است كه اصلا نويسنده اين الواح، سواد و اطلاعى نداشته و كلماتى به هم بافته وآن همه مطالب ارزنده، به صورت تصادف و اتفاق از آنهادر آمده و دليل اين مطلب هم، همان چند سطر مرموز و نامفهوم است!

آيا هيچ آدم با وجدانى مى تواند با احتمال دوم موافقت كند؟

3. مى توانم ده سال از مجهولات سئوال كنم!

«اينشتين» - دانشمند معروف معاصر- در كتاب خود «خلاصه فلسفه نسبيت» نوشته است: «آنچه تا كنون از كتاب طبيعت خوانده ايم بسيار چيزها به ما آموخته است و ما به اصول زبان طبيعت آشنا شده ايم... ولى با اين همه مى دانيم كه در مقابل كتاب هاى خوانده و فهميده شده، هنوز از كشف و حل كامل اسرار طبيعت دوريم.»

«فلاماريون» - دانشمند فلكى - مى گويد:

«ما فكر مى كنيم، اما همين فكر چيست؟ و راه مى رويم، اما اين عمل عضلانى ما چيست؟ هيچ كس آن را نمى داند! من اراده خود را يك نيروى غير مادى مى بينم، اما هر وقت اراده مى كنم كه دستم را بلند كنم، مى بينم كه اراده غير مادى من، دست مرا- كه عضو مادى است - حركت مى دهد.

اين مطلب چطور صورت مى گيرد؟ نيروهاى عقلى من با چه واسطه اى تبديل به نتيجه مادى مى شود؟ كسى پيدا نمى شود كه به اين سئوالات پاسخ بدهد؟! جواب دهيد به من اى آقايان!... ولى همين قدر كافى است كه من مى توانم ده سال در مورد مجهولات سئوال كنم ولى شما هيچ يك از آنها را نتوانيد جواب دهيد!»

«ويليام جمس» - پس از بحث جالبى درباره پيشرفت علوم و وضع

--------------------------------------------------------------------------------

251

آينده علم - مى گويد: «علم ما همچون قطره است ولى جهل ما يك درياى عظيم! تنها چيزى كه ممكن است به طور مؤكد گفته شود آن است كه: عالم معلومات طبيعى فعلى ما مُحاط (احاطه شده) به عالم وسيع ترى از نوع دگر است كه ما تا كنون خواص آن را درك نكرده ايم.»(1)

2. آيا اين امور باعث الحاد (كفر) مى شود؟

«شارل ريشيه» - دانشمند معروف فرانسوى - در كتاب «نمودارهاى روحى» چنين مى گويد:

«در عين اين كه بايد انسان براى علوم امروز احترام فوق العاده اى قائل باشد، حتماً بايد به اين موضوع نيز معتقد باشد كه علوم امروز هر قدر وسعت و صحت پيدا كند، باز همواره نواقص بسيار زيادى دارد!»

سپس مثال هايى ذكر كرده و مى گويد:

«اگر از يك مرد بربرى، يك دهقان مصرى و يا يك دهاتى روسى درباره معلومات جهان طبيعت، سئوالى كنيم، 101 مطالبى را كه در همين كتاب هاى ابتدايى مى نويسند، نمى دانند; و من مى دانم كه روزى مى آيد كه علماى عصر ما در مقابل دانشمندان آن زمان، مانند دهاتى ها باشند در برابر اساتيد دانشگاه فرانسه!» پس از چند جمله اضافه مى كند:

«بنابراين دانشمند حقيقى كسى است كه در آن واحد هم جسور و هم متواضع باشد. متواضع باشد چون علوم ناچيز و اندك است و جسور باشد، زيرا راه در برابر مجهولات مقابل ما باز است!»

اكنون بر مى گرديم به اصل مطلب. اگر نظرتان باشد ايراد مادى ها را چنين عنوان كرديم:

1-فلاماريون; قواى طبيعى مجهول.

--------------------------------------------------------------------------------

252

«اگر طرح سازمان وسيع جهان هستى از طرف يك مبدأ دانا و تواناست، چرا گاه و بيگاه، طوفان، سيل و زلزله دفتر زندگى ما را بر هم مى زند و به حيات گروهى از همنوعان ما خاتمه مى دهد؟ چرا مصائب و الآ م، روح لطيف و زود رنج ما را آزار مى دهد؟ چرا اين همه كرات، كواكب و سيّاراتى كه براى ما قابل سكونت نيست آفريده شده؟ و چرا در بعضى از جانداران، اعضاء زائدى ديده مى شود كه اثر و فايده اى بر آن مترتب نيست؟ چرا؟... چرا؟...»

در آنجا روشن ساختيم كه اين گونه صحبت، مؤاخذه كردن و چون و چراهاى غرورآميز، در خور كسى است كه به تمام اسرار جهان آفرينش آگاه شده باشد و به عبارت ديگر: علم او علم مطلق و غير آميخته به جهل باشد.

اگر كسى چنين مقامى را در علم پيدا كرد و به راستى فايده اى براى بعضى از حوادث و موجودات اين جهان نديد، آن زمان حق چنين چون و چراهايى را دارد،... اما ما كه - به اعتراف صريح بزرگ ترين دانشمندان عصر حاضر - هنوز جز ورقى از كتاب قطور تكوين و آفرينش را نخوانده ايم و هنوز معلومات ما در برابر مجهولات، حكم صفر را در برابر يك عدد فوق العاده بزرگ دارد، چطور مى توانيم اينچنين صحبت كنيم؟

همان طور كه در گفتار «شارل ريشيه» - دانشمند فرانسوى - ملاحظه كرديد، ما نهايت احترام را براى پيشرفت برق آساى علوم طبيعى جديد قائل هستيم و آن قدر هم نمك نشناس نيستيم كه خدمات گرانقدرى را كه اين علوم به ما و به تمام جهان بشريت كرده اند، فراموش كنيم; اما اينها دليل بر اين نمى شود كه موقعيت علم

--------------------------------------------------------------------------------

253

و فكر بشر را در برابر دستگاه عظيم و پهناور جهان خلقت فراموش كرده و در «ارزيابى علوم انسان» دچار اشتباه شويم.

اين انسان خودخواه!

مى گويند: انسان طبعاً خود خواه است و اين خودخواهى، در گذشته بيش از امروز دامنگير او بوده است; يكى از نشانه هاى خودخواهى او را در گذشته، همان عقيده به مركزيت زمين و گردش تمام كواكب و سيارات به دور آن (طبق هيئت بطلميوس) مى دانند، اما امروز با پيشرفت علوم توانسته اين پرده هاى خودخواهى را بدرد و به ارزش واقعى خود در دستگاه آفرينش پى برد.

ولى ما متأسفانه مى بينيم كه پيشرفت علوم طبيعى، بعضى از اين پرده ها را عقب زده، پرده هاى ضخيم ترى از خودخواهى و تعصّب را به روى چشم دل او انداخته است; آيا اين سخن دكتر بخنر آلمانى كه مى گويد: «چرا ديگر كرات منظومه شمسى مانند كره زمين مورد استفاده افراد بشر نيست؟» از همان نوع افكار بطلميوسى نيست؟

مگر تمام اين دستگاه براى زندگى ما و افرادى مانند ما آفريده شده كه بايد حتماً شرائط حيات و زندگى در آنها مشابه شرائط حيات و زندگى در روى زمين باشد؟

اين سخن درست مثل اين است كه پرنده اى كه كمى از كار انسان سر درآورده، از بالاى يك كارخانه عظيم پارچه بافى بگذرد و ببيند كه تعداد زيادى در اطراف چرخ ها و ماشين هاى عظيم آهن در فعاليت اند تا پنبه را به صورت پارچه هاى مختلف رنگارنگى بيرون بياورند. آنگاه اين پرنده با لبخند تمسخرآميزى بگويد: مدير و

--------------------------------------------------------------------------------

254

گردانندگان اين كارخانه چه اشتباه عجيبى مى كنند، من كه احتياجى به لباس و پارچه ندارم، اين زحمات بيهوده براى تهيه پارچه به خاطر چيست؟! آيا اين گفتار به عقيده شما منطقى است؟

فايده لوزه ها و آپانديس

براى اين كه ارزش واقعى علوم انسان را فراموش نكرده و بى جهت درباره معلومات خود و سايرين غلّو ننماييم، همواره بايد يك موضوع را جزء برنامه هاى علمى خود قرار دهيم و آن مطالعه «تاريخ علم» است، زيرا تاريخ علم، مى تواند درس هاى عبرت انگيز فراوانى را در اين زمينه در اختيار ما بگذارد; چه بسا در گذشته، آراء و نظرات فراوانى در افكار نفوذ داشتند كه در زمره بديهيات محسوب مى شدند، اما چيزى نگذشت كه نه تنها اهميت و عظمت خود را از دست دادند، بلكه وسيله سخريّه و تفريح آيندگان شدند.

همچنين آراء و عقايدى را هم به ما نشان مى دهد كه مبتكران را به جرم بيان آنها، به نادانى و بى خبرى و جهالت منتسب كردند. ولى تجربيات و آزمايش هاى آيندگان، صحت آن را تأييد كرد.

در اينجا خوب است به عنوان نمونه، يكى دو مثال ذكر شود:

در انتهاى «روده كور»، زائده كوچكى (آپانديس) قرار دارد كه به صورت لوله كوتاه بن بستى در انتهاى روده مزبور خودنمايى مى كند. التهاب اين قسمت سبب بروز بيمارى معروف «آپانديسيت» مى گردد.

در گذشته، گروهى از دانشمندان، وجود اين عضو را زائد حساب مى كردند و حتى بعضى معتقد بودند كه: هر آدم سالمى مى تواند با جراحى آن را بيرون بياورد;

--------------------------------------------------------------------------------

255

ولى بعداً معلوم شد كه نه تنها اين عضو زائد نيست بلكه بر اثر حساسيت فوق العاده اى كه در مقابل عفونت هاى داخلى دارد به منزله «سوت خطر» براى بدن محسوب مى شود و مى تواند انسان را از حمله بيمارى هاى مختلف به قسمت هاى حساس داخلى بدن باخبر و آگاه سازد تا در مقام مبارزه با آن برآيد.

همچنين در دو طرف گلوى انسان دو غدّه قرار دارد كه «لوزتين» ناميده مى شوند.

بعضى از دانشمندان به اندازه اى در زائد بودن آنها اصرار داشتند كه معتقد بودند خوب است در همان طفوليت به وسيله جراحى، آنها را بيرون بياورند تا به صورت غده هاى چركين در نيايد!; ولى مطالعات بعدى نشان داد كه وجود اين دو غدّه، تأثير قابل توجهى در سلامت انسان دارد، به همين جهت امروزه بعضى از پزشكان معروف رسماً توصيه مى كنند كه تا ضرورت ايجاب نكند (غده هاى مزبور چركين و خطرناك نشوند.) بايد تا آنجايى كه امكان دارد از جراحى آنها خوددارى كرد.

خلاصه بسيارى از مجهولات ديروز بشر، جزء معلومات امروز قرار گرفته و به همين نسبت بسيارى از مجهولات امروز، جزء معلومات فردا خواهد بود و تعداد آنها خيلى بيش از آن است كه بتوان در اين مختصر شرح داد. با اين حال با چه جرأتى مى توان درباره بى فايده بودن چيزى نظر قاطعى داد؟ آيا اين نشانه بى اطلاعى از چگونگى سير و پيشرفت علوم نيست؟

--------------------------------------------------------------------------------

256

يك حربه قديمى!

تنها منظور ما از تمام اين بيانات و آنچه در صفحات گذشته بود، بيان يك مطلب است و آن اين كه به اين آقايانى كه هنوز هم در اين گونه بحث ها با «حربه انكار» وارد ميدان مبارزه مى شوند و براى نفى يك حقيقت، متوسل به اين مطلب مى شوند كه: چون علم، چيزى در اين باره كشف ننموده، بنابراين چنين موضوعى ابداً وجود ندارد، بفهمانيم كه اين حربه زنگ زده و فرسوده را با ملاحظه اين همه تحولات آراء و عقايد علمى كنار بگذارند و به عوض منفى بافى و سماجت، روى جنبه هاى مثبت فكر كنند تا به عمق اسرار جهان هستى بيشتر واقف شوند.

درست است كه اين حربه در قرن 18و19 ميلادى با مبارزات آن روز تناسب داشت ولى امروزه دانشمندان علوم طبيعى اعتراف مى كنند كه اين منطق، منطق صحيحى نيست.

اشتباه نشود، ما با اثبات اين حقيقت فقط گوشه اى از پاسخ ايراد مورد بحث را روشن ساخته ايم نه تمام آن را; در بحث آينده، ادامه پاسخ آن از نظر خوانندگان گرامى خواهد گذشت.

«ويليام كروكس» - كاشف تشعشع ماده- در يكى از سخنرانى هاى علمى خود چنين مى گويد:

«يكى از صفاتى كه در حل مباحث روانى به من كمك شايان كرد و راه اكتشافات طبيعى را براى من آسان ساخت، اكتشافاتى بود كه احياناً براى

خود من غيره منتظره بود ]و آن [ اعتقاد راسخ و صحيح من به جهل و

نادانى خودم بود!

--------------------------------------------------------------------------------

257

ولى بيشتر مطالعه كنندگان علوم طبيعى نمى توانند به اين مطلب تن در بدهند و قسمت مهمى از اين سرمايه علمى پندارى را ناديده بگيرند!»

3. حوادث ناگوار جهان

همواره زندگى انسان با ناراحتى ها و مشكلات فردى (مانند: بيمارى و مصيبت عزيزان) و اجتماعى (مانند: زلزله، طوفان و سيل) آميخته است و عليرغم تمام كوشش هايى كه براى آسايش تن، آسودگى خيال و فكر انسان مى شود، عرصه زندگى او جولانگاه اين گونه حوادث است.

منتها چهره نگرانى ها با تغيير وضع زندگى و تمدن جديد، تغيير كرده است: يك روز آبله و مالاريا انسان ها را گروه گروه به ديار عدم مى فرستاد و امروزه سرطان، ايدز- كه هنوز طريق معالجه آنها كشف نشده- حوادث رانندگى و از همه بدتر توسعه بيمارى هاى روحى - كه روز به روز چهره خطرناك ترى به خود مى گيرد- و حوادث طبيعى (مانند: سيل، زلزله و طوفان) در اجتماع بشر بيداد مى كنند.

قبلا هم گفتيم كه: همين مسايل است كه جمعى را در مسئله «نظم جهان هستى» مردد ساخته و موجب شده كه آن همه آثار عجيب و حيرت انگيز خدا را در سر تا سر عالم هستى ناديده بگيرند و راه الحاد را در پيش گيرند.

در هر حال اين بحث حساسى است كه بايد با دقت و حوصله بيشتر تعقيب شود تا ما نيز از لغزش هاى فكرى اين گونه افراد بر كنار بمانيم. بايد در اين بحث گفته هاى خود را در دو قسمت جداگانه تعقيب كنيم:

--------------------------------------------------------------------------------

258

1. فرض كنيم كه با معلومات فعلى نتوانستيم فلسفه بلاها، آفات و دردها را دريابيم، آيا اين موضوع به ما اجازه مى دهد كه از حقيقت بزرگى - كه به طور آشكار از بحث هاى گذشته، درباره نظم شگفت انگيز عالم آفرينش دريافته ايم- چشم بپوشيم و جهان را مجموعه اى از حوادث اتفاقى و تصادفى بدانيم؟

2.ما قسمت هاى زيادى از فلسفه مصائب، آلام (دردها) و ناراحتى هاى فردى و اجتماعى را به خوبى دريافته ايم و جواب قانع كننده آن را آماده داريم، بلكه اگر تعجب نكنيد بيشترين آشنايى ما به وجود آن مبدأ بزرگ، همين موضوعاتى است كه به نوبه خود از دلايل توحيد است! فعلا بحث ما در قسمت اول است.

يك تابلوى زيبا

فرض كنيد تابلوى زيبايى را در يكى از موزه هاى معروف دنيا ببينيم، تابلوى مزبور منظره يك شب مهتابى را مجسم مى سازد كه پرتو كم رنگ ماه، دل تاريكى را شكافته و از پشت ابرهاى پراكنده خودنمايى مى كند. هاله زيبايى به دور قرص ماه حلقه زده و آن را زيباتر از آنچه هست نشان مى دهد.

در يك طرف تابلو، نهر آب صافى به چشم مى خورد كه از لابلاى تخته سنگ هاى منظمى عبور مى كند و امواج نقره اى آن در پرتو نور ماه، تلألو و زيبايى دلفريبى پيدا كرده است. در يك طرف ديگر، سوارانى به چشم مى خورند كه با ساز و برگ جنگى كامل به سرعت در حركتند و از چهره آنها پيداست كه قصد شبيخون دارند.

همه چيز اين تابلو، جالب و دل انگيز است، اما در يك گوشه آن

--------------------------------------------------------------------------------

259

چند نقطه تاريك و مبهم ديده مى شود كه براى ما- كه آشنايى كامل به نقاشى نداريم- بى فايده و بيهوده و يا احياناً زشت و نازيبا جلوه مى كند و از طرفى كاركنان موزه، مدعى هستند كه اين تابلو مربوط به يكى از هنرمندان معروف گذشته است.

آيا عقل ما به ما اجازه مى هد كه ارتباط اين تابلوى نفيس را به يك نقاش چيره دست، انكار كنيم و به استناد همان چند نقطه مبهم، آن را نتيجه گردش نامنظم قلم شخص بى اطلاعى بر بوم نقاشى بدانيم و مدعى شويم كه سازنده اين تابلو، كوچك ترين آگاهى از فنون نقاشى نداشته است؟!

يا به عكس، بايد آن همه نقاط روشن و درخشان را دليلى بر وجود اسرارى در اين چند نقطه مبهم بگيريم؟

آيا ساختمان يك تابلوى بى روح و بى جان از ساختمان وجود يك انسان با آن همه دستگاه هاى عجيبى كه سر تا پاى او را فرا گرفته است پر ارزش تر است؟ آيا ساختمان يك شاخه گل، يك پرنده زيبا به اندازه يك تابلوى نقاشى، حس اعجاب و تحسين انسان را بر نمى انگيزد؟ تا چه رسد به اين همه نقش هاى حيرت انگيز در عالم بالا، كهكشانها، سيارات منظم و عظيم، نطفه بندى در عالم رحم، گردش عجيب الكترون ها به دور هسته اتم و هزاران نقش حيرت آور ديگر.

به راستى بايد انسان چه قدر نادان و بى خبر باشد كه اين همه آثار را، به بهانه اين كه هنوز در مطالعات ناقص خود، به تمام اسرار اين جهان پهناور آشنا نشده، معلول تصادف و اتفاق كور و كر بداند؟!

مگر ما از اسرار اين جهان چه مى دانيم كه اين اندازه گستاخانه درباره آنچه نمى دانيم قضاوت مى كنيم!

--------------------------------------------------------------------------------

260

«اوليفرلورچ» - دانشمند معروف انگليسى و يكى از مؤسسين تلگراف بى سيم - مى گويد:

«آنچه ما مى دانيم در مقابل آنچه كه لازم است بدانيم هيچ است! بعضى اين سخن را بدون عقيده و ايمان مى گويند، اما من با اعتقاد كامل اين مطلب را اظهار مى كنم!»

اسرار گريه نوزاد

چيزى كه ما را بيش از هر چيز به بردبارى، دقت و موشكافى در حل اسرار و رموز عالم هستى دعوت مى كند و از هر گونه تندروى و جسارت باز مى دارد اين است كه: موضوعات پيش پا افتاده بسيارى بوده كه كسى احتمال نمى داده رمزى در وجود آن نهفته باشد، ولى دانشمندان در رابطه با آن مسايل به اسرار جالب توجهى برخورد كرده اند و همين قبيل موضوعات است كه به ما مى گويد: در موقع قضاوت در برابر اسرار هستى، فوق العاده با احتياط قدم برداريم.

بد نيست يك نمونه از اين موضوعات را در اينجا يادآور شويم:

شما حتماً اين مطلب را ديده ايد كه نوزادان زيادى گريه ناراحت كننده و جانفرسايى مى كنند. بسيار مى شود كه انسان به فكر فرو مى رود كه: چرا اين اندازه، اين بچه بى گناه گريه مى كند؟

سبب ناراحتى او چيست؟ او كه از دنيا و ناكامى هاى آن خبرى ندارد كه اين قدر ناله مى كند؟ بيشتر مردم، با نظر سطحى به اين موضوع نگاه مى كنند و حتماً آن را يك امر پيش پا افتاده و يا بيهوده فرض مى نمايند، در حالى كه مطالعات دانشمندات ثابت كرده كه گريه نوزاد يكى از عوامل حيات و زندگى اوست و اگر از برنامه زندگى

--------------------------------------------------------------------------------

261

او حذف شود ممكن است عواقب خطرناكى به بار بياورد، زيرا بيش از همه چيز، براى رشد و نمو عضلات، اعصاب كودك و استحكام استخوان هاى او ورزش و حركت لازم است.

بچه ها هر چه كوچك تر باشند، تأثير ورزش و حركت در سلامت و رشد آنان بيشتر است و روى همين جهت است كه دست آفرينش يك حالت جنب و جوش در نهاد اطفال - مخصوصاً در سنين كم- گذارده و دائماً آنها را به حركت و ورزش وا مى دارد تا اعصاب آنها محكم و عضلات و استخوان هاى آنها رشد و نمو لازم را بكند و به تدريج كه قسمت هاى مختلف بدن استحكام لازم را پيدا مى كند علاقه انسان به ورزش و حركت كمتر مى شود، اما جلوگيرى كردن كودك از حركت و ورزش در سال هاى اوليه عمر- كه بدن به سرعت رشد مى كند- لطمه جبران ناپذيرى به سلامت و رشد او مى زند و حتى ممكن است رشد او را متوقف سازد.

اما اين نوزاد شير خوار ناتوان، نه آن پنجه و بازوى توانا را دارد كه از وسايل مختلف ورزشى استفاده كند و نه پاهاى نيرومندى دارد كه بتواند پياده روى- كه يكى از بهترين و سالم ترين ورزش هاست- بنمايد، در حاليكه احتياج فورى و شديد به يك «ورزش كامل» هم دارد.

آفريننده كودك كه او را از مراحل خطرناك عالم رحم به سلامت عبور داده و در كمال تندرستى به اين جهان فرستاده، اين نيازمندى را از طريق ساده اى تأمين كرده است و گريه را- كه يك ورزش كامل براى كودك است- در اختيار او قرار داده است!

حتماً ملاحظه كرده ايد كه هنگام گريه، تمام دستگاه هاى بدن

--------------------------------------------------------------------------------

262

كودك به شدت فعاليت مى كند، رنگ صورت بر اثر جريان سريع خون قلب كاملا سرخ مى شود، دستگاه تنفس به سرعت كار مى كند، فشار سختى روى اعصاب، روده ها، حنجره، پلك هاى چشم و فك هاوارد مى شود و دست و پا هم به حركت در مى آيد، به همين جهت نبايد گفت: «گريه»، بلكه بايد گفت: «يك ورزش كامل براى نوزاد!»

جالب توجه اين كه امام صادق ((عليه السلام))- يكى از پيشوايان بزرگ دين اسلام - در ضمن بيانات مفصلى كه درباره اسرار توحيد در جهان آفرينش براى يكى از يارانش به نام «مفضّل بن عمر» شرح مى دهد، در مورد فايده گريه نوزدان چنين مى فرمايند:

«اى مفضل! در سر نوزاد رطوبت هايى است كه اگر همان جا بماند عواقب خطرناكى از قبيل نابينايى و مانند آن به بار مى آورد، ولى گريه سبب مى شود كه آن رطوبت ها به صورت قطرات اشك از سر او خارج گردد و تندرستى و سلامت او را تضمين كند! نوزاد از گريه كردن استفاده مى برد در حالى كه پدر و مادر، خود را براى ساكت كردن او به زحمت مى اندازد و وسائل استراحت او را از هر نظر فراهم مى سازند تا گريه نكند، غافل از اين كه گريه براى او بهتر و نتيجه بخش تر است. همچنين چه مانعى دارد كه بسيارى از موجودات، داراى فوايد و منافعى باشند كه افراد منكر هدف در سازمان آفرينش، از آن بى خبر باشند...»

خوب ملاحظه مى كنيد! همين گريه كه يك موضوع پيش پا افتاده است، علاوه بر اين كه يگانه راهى است كه كودك مى تواند نيازمندى هاى مختلف و ناراحتى هايش را به وسيله آن براى پدر و

--------------------------------------------------------------------------------

263

مادر شرح دهد، چه نقش مؤثرى در سلامت و رشد و نمو كودك دارد. اين يك نمونه كوچك است. با اين وضع آيا شما عقيده داريد كه اگر اسرار بعضى از حوادث و موجودات عالم را درك نكرديم، مى توانيم آن همه نقاط روشن و خيره كننده توحيد را فراموش كرده و راه انكار را بپوييم؟

4. بلاهاى نسبى و مطلق!

گفت و گوى ما در پاسخ اين ايراد مادى ها (بى نظمى ها، آفات و بلاها) كمى به طول انجاميد، ولى نبايد فراموش كرد كه اين موضوع، لغزشگاه مهمى براى بسيارى از مادى ها محسوب مى شود و به همين دليل نبايد به اين زودى از آن صرف نظر كرد.

تا كنون بحث هاى زيادى در اين باره كرده ايم و نقاط تاريك اين بحث تا حدود زيادى روشن شده است. اكنون توجه شما را به بحث تازه اى در اين قسمت جلب مى كنيم.

اگر از دريچه مطالعات سطحى و معمولى به حوادثى از قبيل طوفان ها، زلزله ها و... نگاه كنيم، چهره هاى ناراحت كننده، هولناك و تنفرآميزى دارند و به قول «بعضى ها» مظهر خشم و قهر طبيعت هستند، اما اگر مطالعات دقيق ترى در اين باره كرده و از قضاوت هاى عجولانه بپرهيزيم نتيجه طور ديگرى خواهد بود، يعنى به اين حقيقت مى رسيم كه:

«حقايق مطلق را با حقايق نسبى اشتباه نكنيم»

همواره مطالعات ما درباره سود و زيان حوادث و موجودات اين جهان، نسبى است، يعنى مقياس سنجش را - در اين مطالعات - وضع خود و كسانى قرار مى دهيم كه سرنوشت آنها با ما ارتباط

--------------------------------------------------------------------------------

264

نزديك دارد. آنچه به نفع ماست، خوب و مفيد و آنچه به زيان ماست، بد و مضّر مى دانيم. ما هرگز حساب نمى كنيم كه فلان حادثه اى كه در سرنوشت ما اثر بدى گذاشته، در صد سال آينده چه آثارى به بار خواهد آورد.

يك ماده شيميايى مخصوص، ممكن است از نظر ما سم مهلك باشد، زيرا اثر سوئى روى دستگاه هاى مختلف بدن ما مى گذارد، ولى چه بسا همين ماده براى جاندار ديگر داروى حيات بخش باشد و به عكس چه بسا ماده ديگرى كه داروى حيات بخش ماست نسبت به ديگرى سمّ مهلك محسوب شود.

ولى آيا تنها سود و زيان ما مى تواند ملاك خوب و بد بودن يك موجود يا يك حادثه باشد؟ يا اين كه بايد براى يك قضاوت كلى و نهايى، مجموعه تأثيرات اين حادثه را مورد مطالعه قرار دهيم؟

خلاصه اين كه «مطالعات نسبى» كه در چهار چوبه شرائط و موضوعات خاصى صورت مى گيرد هرگز نمى تواند ملاك «قضاوت مطلق» گردد و اشتباهاتى كه از اين راه ممكن است دامنگير ما گردد، بسيار مهم و غير قابل گذشت است.

براى روشن شدن اين حقيقت، ذكر چند مثال لازم به نظر مى رسد.

هر كسى نقش خودش بيند در آب!

1. فروردين ماه است، ابرهاى ضخيمى صفحه آسمان نيلگون را پوشانده و رگبار متناوبى بر كوه و صحرا مى ريزد، زمين هاى تشنه آبيارى شده و گل ها و گياهان نوخاسته، طراوت و زيبايى خاصى به خود مى گيرند، نسيم روح افزايى كه با رطوبت ملايمى آميخته، عطر

--------------------------------------------------------------------------------

265

گل ها را به هر سو پراكنده مى كند و به جهان طبيعت، شكوه و زيبايى غير قابل توصيفى مى بخشد: راستى چه زيبا و دل انگيز است! چه نعمتى! چه سعادتى! و... (اين از نظر ما)

لانه مورچه ها زير رگبار خراب مى شود، عده اى از مورچه ها زير آوار مى مانند، انبار آذوقه ويران شده و تمام راهروها و كريدورها را آب فرا گرفته، تمام آذوقه اى كه نُه ماه براى جمع آورى آن وقت صرف كرده بودند، خيس شده است، همه چيز روى آب يا زير آوار مانده، تخم هايى كه نسل آينده لانه را تشكيل مى دهند، همه فاسد شده است، نوزادان ضعيف و ناتوانى كه زير آوار نرفته اند همه بيمار شده و سخت ناراحتند. چه بلايى! چه مصيبتى! چه حادثه جانكاه و دردناكى! و... (اين هم از نظر مورچه ها!)

2. نسيمى از سواحل دريايى حركت كرده و مقدار زيادى بخار آب را با خود برداشته و هواى منطقه هاى ساحلى را به صورت خفقان آورى مملوّ از بخار آب كرده است. مردم ناراحتند و هوا خفقان آور.

نسيم به جريان خود ادامه مى دهد و به نقاط خشك و سوزان بيابان ها مى رسد، درختان تشنه را روح تازه اى مى بخشد و گرماى هوا را تعديل مى كند. مردم آن سامان خوشحال و مسرورند.

نسيم تندتر شده و باز به سير خود ادامه مى دهد، در منطقه هاى دورتر ابرها را به حركت در آورده، هوا به شدت سرد مى شود و رعد و برق ها ظاهر مى گردند و به موقع بارندگى نافعى در يك منطقه وسيع صورت مى گيرد. كشاورزان و دهقانان از اين نعمت بزرگ الهى خوشوقتند و روزنامه ها و وسايل ارتباط جمعى به عنوان يك خبر مسرت بخش در صفحات اول خود از آن ياد مى كنند.

--------------------------------------------------------------------------------

266

اين باد به سير خود ادامه داده، كم كم به اوج شدت خود مى رسد و به دهكده اى حمله ور شده، چند خانه خراب مى كند، چند درخت كهنسال مى شكند و آسيب قابل توجهى به بعضى از مزارع آنها مى رساند. همه مردم ده از اين بلاى ناگهانى، پريشان و مضطربند و در مجالس و محافل آنها، گفت و گو درباره اين عذاب است.

اين طوفان همچنان به سير خود ادامه داده، از شدت آن كاسته مى شود، به صورت بادهاى سريع و سودمند در آمده، سپس ملايم تر شده، تبديل به نسيم روح افزايى مى گردد و آثار مفيدى از خود در مناطق ديگر به جاى مى گذارد.

حالا اگر از مردم هر يك از اين مناطق سئوال كنيم درباره اين جريان يك نوع قضاوت مى كنند؟ بعضى به طور مطلق آن را «بلا» و بعضى آن را يك «نعمت بزرگ» مى دانند، ولى آنها اشتباه مى كنند و قضاوت آنها مطلق نيست، بلكه نسبى است، زيرا مقياس سنجش را سود و زيان خود و منطقه سكونت خود قرار داده اند.

البته بايد اين نكته را نيز در نظر بگيريم كه هر حادثه اى كه امروز به وقوع مى پيوندد به طور مسلّم معلول يك سلسله علل بى نهايت قبلى و علت يك رشته معلول هاى طولانى آينده است، زيرا حوادث زيادى پيش از اين رخ داده تا اين حادثه به وجود آمده و اين حادثه نيز به نوبه خود سررشته يك سلسله آثار در زمان هاى آينده است.

با در نظر گرفتن اين نكته روشن مى شود كه اين حادثه نه تنها از نظر مكان ها و مناطق مختلف آثار گوناگونى دارد بلكه در طول زمان هاى گذشته، حال و آينده نيز آثار مختلفى خواهد داشت، منتها مردم هر

--------------------------------------------------------------------------------

267

زمان، خوب و بد و سود و زيان آن را از دريچه منافع خود مى نگرند. به همين جهت گروهى آن را «نعمت» و گروه ديگرى آن را «بلا» مى دانند.

راه درست انديشيدن

بنابراين اگر بخواهيم سطحى فكر كنيم بايد هر حادثه اى را با منافع خود در نظر گرفته و يك قضاوت قطعى درباره آن بكنيم، اما اگر بخواهيم به عنوان يك «فيلسوف و متفكر» قضاوت صحيح و همه جانبه اى كنيم بايد تمام آثار اين حادثه را در طول تاريخ و همچنين نسبت به مكان ها و موجودات مختلف در نظر بگيريم، اگر چنين چيزى براى ما ممكن بود و به طور كلى زيان آن حادثه در مجموعه سازمان جهان هستى از منافع آن بيشتر بود به آن عنوان «بلا»، «حادثه» «زيانبخش» و ... بدهيم و اگر چنين قدرتى را نداشتيم كه يك مطالعه همه جانبه كنيم، سزاوار است از قضاوت قطعى و مطلق خوددارى نماييم.

ما هرگز حق نداريم با در نظر گرفتن آثار آن در يك منطقه معين يا يك زمان خاص، چنين عنوانى به آن بدهيم.

با در نظر گرفتن اين كه معمولا احاطه بر آثار همه جانبه يك حادثه در طول و عرض (زمان و مكان) براى انسان ممكن نيست، چگونه مى تواند در مورد اين گونه حوادث كه به اشكال و آثار مختلفى جلوه مى كند قضاوت مطلق نمايد؟

بعضى از بيمارى هاست كه انسان در دوران عمر خود يك مرتبه به آن مبتلا مى شود ولى اثرش اين مى شود كه: براى هميشه يك حالت مصونيت در مقابل آن بيمارى يا بيمارى هاى مشابه ايجاد مى كند. اگر

--------------------------------------------------------------------------------

268

ما آن بيمارى را در همان لحظه ابتلاء، مورد مطالعه قرار دهيم بايد بگوييم كه ناراحتى و عذاب است، اما اگر آثار آن را در تمام عمر در نظر بگيريم بايد آن را يكى از نعمت ها بدانيم.

در زندگى اجتماعى، بحران هايى پيش مى آيد كه سرچشمه انقلابات و تحولاتى در آينده مى شود، همين بحران هاست كه افراد را وادار مى كند براى رسيدن به وضع بهترى مبارزه دامنه دارى كنند، اگر آن بحران را در همان لحظه در نظر بگيريم، البته بلاست اما اگر آثار آن را در آينده نيز به آن ضميمه كنيم نعمت و موهبت است.

خلاصه بار ديگر تأكيد مى كنيم كه بايد به طور جدى مراقب اين نكته بود كه ما همواره در مطالعات روزانه (به علت نيازمندى هاى زندگى) نسبى فكر مى كنيم و گاه از آن نتيجه مطلق مى گيريم; البته شايد اين اشتباه در مطالعات روزانه چندان تأثير نداشته باشد ولى در مطالعات علمى و فلسفى ما را به اشتباهات بزرگ ترى مى اندازد و چه بسا همين روش فكرى، ما را براى يك عمر از درك حقايق مهمى باز دارد.

با توجه به اين حقيقت است كه بسيارى از مشكلات بحث ما حل مى شود! (دقت كنيد.)

5. بسيارى از بلاها، نعمت بزرگى هستند!

حتماً فراموش نفرموده ايد كه بحث ما هنوز درباره اين سئوال مادى ها است كه: «بى نظمى ها و بلاها براى چيست؟» اكنون براى تكميل بحث هاى گذشته به بحث زير توجه فرماييد.

--------------------------------------------------------------------------------

269

احساس درد يكى از موهبت هاست!

گاهى پيش خود مى نشينيم و فكر مى كنيم كه به راستى اين رشته حساس و زود رنج (سلسله اعصاب) كه در غالب نقاط بدن ما وجود دارد، مزاحم ماست، زيرا به خاطر يك موضوع جزئى، داد و فرياد ما را به آسمان بلند مى كند. مثلا: يك خار كوچك در پاى ما فرومى رود، دست ما به دستگيره در گير كرده و خراش كوچكى بر مى دارد، كمى چاى داغ روى بدن ما مى ريزد و مختصرى مى سوزد و اى بسا كه آن روز تا عصر ما را راحت نمى گذارد.

اگر اين اعصابِ، زودرنج و سريع التأثير، نبودند، ما به اين روز گرفتار نمى شديم، زيرا به آسانى مى توانستيم آتش را با سرانگشتان خود برداريم بدون اين كه ناراحت شويم، ميخ را با مشت خود به ديوار بكوبيم بدون اين كه احساس درد كنيم، ديگر دعوا و كتك كارى مفهومى نداشت و اين همه سر و صداها كه بر سر اين موضوع راه مى افتد خود به خود خاموش مى شد، زيرا مشت زدن و سيلى نواختن در گوش ديگرى كار بيهوده اى بود و درست مثل اين بود كه كسى موى سر ديگرى را گاز بگيرد. اين همه داد و بيداد بيماران را نمى شنيديم، به راحتى مى توانستيم شكم بيماران محتاج به عمل را در جلوى چشم خودشان بشكافيم و جراحى كنيم و نيازى به دردسر بيهوشى نداشتيم و...

هنگامى كه ما چنين فكر مى كنيم از اين نكته اساسى غافليم كه همين اعصاب زود رنج هستند كه بدن ما را در مقابل انواع خطرات بيمه مى كنند و باعث مى شوند كه بدن ما كه از يك مشت گوشت و

--------------------------------------------------------------------------------

270

استخوان كم دوام ساخته شده، بيش از آهن و فولاد دوام كند و عليرغم آن همه خطراتى كه در اطراف اوست، 80 الى 100 سال عمر كند.

اگر اعصاب نبود، در مدت كوتاهى، بيشتر اعضاء بدن خود را بر اثر بى مبالاتى ناقص كرده و يا به كلى از دست مى داديم. كافى بود چند مرتبه آتش را با دستمان بگيريم تا قسمتى از انگشتان ما را بسوزاند و خاكستر آن را روى زمين بريزد يا گوشت هاى بدن ما به وسيله در، ديوار، ميخ و... جدا مى شد و ما نمى فهميديم.

چه بسا بر اثر عدم احساس درد، استخوان هاى ما مى شكست و به صورت كج و معوجى جوش مى خورد و تناسب اندام ما به كلى از بين مى رفت. اعضاء داخلى بدن ما بر اثر پيش آمدهايى فاسد مى شدند و از كار مى افتادند و ما را به مرگ مى كشاندند بدون اين كه احساس درد و ناراحتى كنيم و به فكر چاره بيفتيم.

در حقيقت «سلسله اعصاب» يك شبكه فوق العاده دقيق مخابراتى است كه در بيشتر نقاط بدن گسترده شده و با كمترين احساس درد و رنجى، زنگ هاى خطر را به صدا در مى آورد و انسان را به دنبال چاره جويى و مبارزه با خطر مى فرستد. از بعضى افراد نقل مى كنند كه: بر اثر از دست دادن احساس تألّم (درد) هنگامى كه دستشان با آتش مى سوخته، فقط از بوى گوشت بريان شده آن خبردار مى شدند! راستى اگر همه ما چنين بوديم چه مى شد؟

نتيجه اين كه: اثرپذيرى اعصاب در برابر عوامل مختلف (احساس درد و تألّم به علل گوناگون) حافظ بدن انسان و يكى از مواهب بزرگ الهى است در ضمن، توجه به اين نكته در مورد دردها و بيمارى ها، ما را وادار مى كند كه درباره آلام اجتماعى، بلاها و آفات بيشتر دقت كنيم.

--------------------------------------------------------------------------------

271

راه اندازه گيرى عدم!

در فلسفه اين مطلب ثابت شده كه بايد هميشه «عدم» را به وسيله «وجود» شناخت.

اساساً عدم هيچ است. چه طور مى توان «هيچ » را درك كرد؟ جواب اين پرسش آن است كه: ما عدم را با مقايسه با وجود درك مى كنيم; مثلا: هنگامى كه دوست ما در برابر چشمان ماست، شبكيه چشم ما تصوير او را به كمك اعصاب بينايى به مغز رسانده و به اين وسيله از وجود او در مقابل خود باخبر مى شويم، زيرا وجود او اثر خاصى در اعصاب بينايى ما گذاشته است، اما هنگامى كه خداحافظى كرد و رفت، آن تصوير و اثر پذيرى را در خود نمى يابيم. از مقايسه اين دو حالت با يكديگر، مفهوم «عدم» در ذهن ما پيدا مى شود.

از راه گوش و ساير حواس نيز مى توانيم با اين مفهوم آشنا شويم. مثلا: صداى دلنواز مرغى از شاخه درختان به صورت «امواج صوتى» به گوش ما مى رسد و احساسات مختلفى را در ما به وجود مى آورد ناگهان آن مرغ خاموش شده و ديگر آن اثر پذيرى مخصوص در برابر امواج صوت را احساس نمى كنيم. از مقايسه اين دو حال با هم، مفهوم عدم در ذهن ما منعكس مى گردد و گرنه ما هرگز نه چهره عدم را با چشم ديده ايم و نه آوازش را با گوش شنيده ايم.

گرچه درك مفهوم عدم در يك مورد كافى است كه عدم موضوعات ديگر را نيز با مقايسه با آن دريابيم، ولى اگر بخواهيم حالتى كه از فقدان هر يك از موجودات به ما دست مى دهد، به خوبى دريابيم بايد عدم را در هر مورد، جداگانه درك كنيم. اين موضوع رابه خاطر داشته باشيد.

--------------------------------------------------------------------------------

272

اگر پاره اى از بى نظمى ها نبود، چگونه نظم را درك مى كرديم؟

اين هم ناگفته پيداست كه همان طور كه بايد عدم را با مقايسه با وجود دريافت، بايد اهميت هر وجودى را هم با مقايسه با عدمش دريافت.

يعنى تا اين دو حالت در مقابل يكديگر قرار نگيرند نه وضع عدم روشن مى شود و نه وضع وجود و نه آثارى كه در زمينه هر كدام صورت مى گيرد به خوبى درك خواهد گرديد.

چرا يك نقطه سياهرنگ (خال) در يك چهره سفيد و زيبا بر زيبايى و جذابيّت آن مى افزايد؟ اگر اين سئوال را از يك فيلسوف كنيد به شما مى گويد: براى اين كه صحنه اى از مقايسه وجود و عدم (سياه و سفيد) را در برابر چشم، مجسم مى سازد و بيننده با مقايسه مى تواند از آن نقطه سياه به چگونگى رنگ سفيد و جذاب پوست بدن پى ببرد.

بنابراين چه مانعى دارد كه نقاش چيره دست جهان هستى براى اين كه هر بيننده اى به اهميت نظم حيرت انگيز اين جهان بزرگ پى ببرد، در گوشه اى از آن، نقطه تاريكى به نام بى نظمى (البته از نظر ما) نشان بدهد؟! اين عين نظم است نه بى نظمى.

چه ضررى دارد كه در برابر اين همه نظم در دستگاه هاى منظم بدن ما كه در هر عضو بلكه در هر سلولى به خوبى نمايان و آشكار است، يك جفت پستان كوچك بى مصرف (البته تا آنجا كه علوم امروز كشف كرده) براى درك آن همه نظم حيرت انگيز قرار داده باشد تا از روى مقايسه پى به اهميت نظم اين كارگاه عظيم ببريم و بدانيم كه: ممكن بود تمام بدن، مملو از بى نظمى ها باشد، ولى چنين نشد. پس حتماً عقل و قدرت فوق العاده اى دست اندركار ساختمان آن بوده است.

--------------------------------------------------------------------------------

273

با توجه به اين موضوع، اين حقيقت روشن تر مى شود كه آنچه به عنوان بى نظمى در بدن انسان يا در طبيعت (طوفان، زلزله و...) تلقى مى شود در برابر دستگاه هاى منظم، بيش از يك نقطه در برابر يك جسم بزرگ نيست. البته امروزه با اين علوم ناقص جرأت نمى كنيم كه بگوييم: اين حوادث بى فايده است; ولى اگر بر فرض چنين باشد، چه مانعى دارد كه منظور از آن، فايده بزرگ ديگرى (نشان دادن نظم شگرف عالم هستى) بوده باشد؟

وانگهى ما در دريايى از مواهب و نعمت هاى خدا غرقيم. اگر گاه و بيگاه بر اثر عوارضى به طور موقّت از اين مواهب محروم نشويم، چگونه ممكن است به اهميت وجود آنها پى ببريم و از آنها قدر دانى كنيم؟ شما فكر كنيد كه اگر اصلا بيمارى در عالم وجود نداشت، ما چگونه مى توانستيم بفهميم كه سلامت تن چه موهبت عظيمى است؟

اگر پرده ظلمت شب نبود چگونه مى توانستيم دريابيم كه امواج نور آفتاب، چه نعمت گرانبهايى است؟ اگر هر از گاهى، زمين مختصرى در زير پاى ما نمى لرزيد، آيا هيچ معلوم مى شد كه آرامش زمين يعنى چه؟ اگر گاهى خشكسالى واقع نمى شد آيا ممكن بود به درستى نقش اساسى باران را در زندگى خود متوجه شويم؟

چه مانعى دارد كه هر چند وقت يك بار براى توجه به مواهب حيات و زندگى و قدر دانى از آن مبدأ بزرگى كه آنها را به ما بخشيده است، تغيير مختصرى در آنها واقع شود و ما را به اين حقيقت بزرگ و ارزنده واقف سازد. اين تغييرات مختصر و موقتى همان است كه ما نام آن را «بلا» مى گذاريم.

آيا با توجه به اين نكته، اين بلاها يك درس آموزنده براى اجتماع

--------------------------------------------------------------------------------

274

انسانى محسوب نمى شوند؟ پس اگر مى گوييم: «بلاها نعمت بزرگى هستند»، تعجب نكنيد، ولى فايده اين «حوادث ناگوار» تنها همين نيست، بلكه فايده بزرگ ديگرى دارد كه در بحث آينده مطالعه خواهيد فرمود.

6. بانگ بيدار باش!

تاكنون در پيرامون اين ايراد (چگونه وجود بلاها، آفات، بيمارى ها، ناكامى ها و... با قبول توحيد و وجود نظم و حكمت در سر تا سر عالم هستى سازش دارد؟)

بحث و گفتوگوى بسيارى كرده ايم، ولى اين آخرين قسمتى است كه درباره اين ايراد بحث مى كنيم. اميدواريم با در نظر گرفتن مجموع اين بحث ها پاسخ كاملا قانع كننده و كافى به اين ايراد داده باشيم.

اگر فراموش كارى نبود...!

از نظر يك موحّد و خداشناس در سر تا سر جهان آفرينش چيزى بى فايده، بى مصرف، غلط، زيانبخش و ناموزون وجود ندارد و روى همين حساب، تمام صفات و ملكات انسانى (خوب يا بد) لازم هستند. مثلا: ريشه غريزه خودخواهى، جاه طلبى و دنيا پرستى - كه همان عشق به حيات و مظاهر آن است- جزء اساسى ترين پايه هاى زندگى است، ولى افراط و تفريط در اين غرائز، حياتى و ضرورى است كه بدبختى به بار مى آورد و گرنه در تمام وجود انسان، چيزى زائد و ناجور وجود ندارد و آنچه هست پايه تكامل وجودى اوست.

افراط در عشق به حيات، سر از دنياپرستى، و غريزه رقابت، سر از حسد و علاقه به حيثيت و شخصيت، سر از جاه طلبى بيرون مى آورد.

--------------------------------------------------------------------------------

275

از جمله صفات و حالاتى كه ريشه آن در وجود انسان هست و بايد هم باشد «غفلت و فراموشكارى» است. عزيزى از دست انسان مى رود، در تجارت ورشكسته مى شود، در ميدان مبارزه شكست مى خورد و خلاصه در زندگىبا مصيبت و ناكامى مواجه مى شود; در اين حال احساس مى كند كه كوهى از اندوه و غم، روى مغز او سنگينى مى كند، فشار طاقت فرسايى بر او وارد مى شود، نزديك است اعصاب او زير بار اين فشار در هم بشكند- و اگر ادامه پيدا كند همين طور هم خواهد شد- ولى چيزى نمى گذرد كه پرده هاى غفلت، فراموشكارى و بى خبرى همچون «ابر رحمتى» كه آفتاب سوزان تابستان را بپوشاند و سايه راحت بخش خود را بر سر بيابانگردان بيندازد، قلب او را از هر سو احاطه مى كند و به دنبال آن يك حالت تسكين و آرامش در فكر و جان او پيدا مى شود و اگر اين حالت پيش نمى آمد، انسان در برابر كوچك ترين مصائب و ناكامى ها زانو مى زد.

بنابراين «غفلت و فراموشكارى» در جاى خود ضامن بقا و حيات انسان و موجب مقاومت در برابر حوادث گوناگون زندگى است.

چگونگى تعديل فراموشكارى

ولى اگر همين حالت غفلت و بى خبرى از حد بگذرد و انسان از همه چيز- مخصوصاً در امورى كه مربوط به سعادت انسان باشد- بى خبر و غافل بماند، آن هم مضر است.

بايد گاه و بيگاه براى تعديل اين حالت، زنگ هاى بيدار باش در اطراف انسان نواخته شود تا او را متوجه سرنوشت خود سازد.

--------------------------------------------------------------------------------

276

موضوعى كه بيش از هر چيز باعث غفلت و فراموشكارى مى شود، يكنواخت بودن وضع زندگى است، زيرا يكنواخت بودن، غافل كننده و خواب آور است، امّا حالات بحرانى، روشن بينى و توجه خاصى را در انسان به وجود مى آورد.

افرادى كه در جامعه هاى يكنواخت پرورش يافته اند و در دوران زندگى آنها، تحولات، انقلابات و بحران ها كم تر بوده، فاقد حس ابتكار و روشن بينى هستند، ولى افرادى كه در كوران انقلابات و بحران هاى مختلف بزرگ شده اند، از هوش، ذكاوت و ابتكار خاصى برخوردار مى باشند.

درست است كه ناكامى هاى زندگى، ناراحت كننده است، اما بايد توجه داشت كه كامروايى مطلق هم غافل كننده و گمراه كننده است. به تجربه ثابت شده همواره كسانى كه كامياب و كامروا بوده اند، مردمى كم احساس، كم ابتكار، خالى از عواطف دقيق انسانى، خشن و زمخت و غير قابل انعطاف مى باشند، هميشه در يك حال غرور، مستى، غفلت، بى خبرى و توجه نداشتن به غير خود، به سر مى برند. در مقابل، افرادى كه در زندگى، ناكامى ها ديده اند افرادى بيدار، هوشيار، پر عاطفه، مصمم، روشن بين و چاره جو هستند. اينها حقايقى است كه خيلى به استدلال و برهان نياز ندارد و هر كس با كمى مطالعه و بررسى در حالات خود و ديگران به آن پى مى برد.

زمامداران زورمند، همين كه از تخت قدرت سقوط مى كنند احساس مى كنند كه پرده هاى ضخيمى از جلوى چشم آنها كنار رفته و چيزهايى را مى بينند كه تا كنون قدرت درك آن را نداشتند.

--------------------------------------------------------------------------------

277

ثروتمندان سنگدل، همين كه دچار ورشكستگى مى شوند و سرمايه و ثروت آنها بر بار مى رود، احساس مى كنند در عالم تازه اى قرار گرفته و مطالب تازه اى مى بينند و آرزو مى كنند كه اى كاش قبلا هم اين حال را مى داشتند و مى توانستند از موقعيّت خود استفاده كافى ببرند.

اعتراف انسان به ناتوانى خود!

بشرى كه پيشرفت ها و موفقيت هاى علمى، رؤياى پرواز به آسمان ها را براى او تحقق بخشيده و برق، اتم، ليزر و ساير نيروهاى طبيعت سر بر فرمان او نهاده اند و زندگى او رنگ تازه اى به خود گرفته، ممكن است چنان به قدرت خود مغرور شود و از ناتوانى و ضعف خود در برابر قدرتى كه اين دستگاه را به وجود آورده بى خبر بماند كه هدف زندگى و حيات را به كلى فراموش كرده، سرگرم شهوات زندگى شود، تمام اصول اخلاقى را زير پا گذارد و آشكارا به نقض حقوق ديگران بپردازد.

ناگهان زلزله اى در گوشه اى از دنيا (مانند طبس يا منجيل - رودبار يا تركيه) رخ مى دهد و چنان تكانى به زندگى او مى دهد كه همه قدرت ها در برابر آن از كار مى افتد، قطعات بزرگ سنگ ها بر روى هم مى غلتند، امواج دريا سهمگين مى شوند و خشكى و دريا با هم مخلوط شده و غوغايى بر پا مى كنند.

دولت هاى نيرومندى كه سرگرم تسخير آسمان ها هستند به كمك آنها مى شتابند، اما به زودى معلوم مى شود كه راهى براى مبارزه با اين قهر طبيعت (يا مهر آفريننده طبيعت) نيست. تنها كارى كه مى توانند

--------------------------------------------------------------------------------

278

انجام دهند اين است كه: به گروهى مأموريت دهند تا خوراك و پوشاك را به وسيله هواپيما يا وسايل نقليه به اين سرزمين بلازده ببرند.

شكى نيست كه اين حادثه و نظير آن در هر زمانى كه واقع شود، تأثير عميقى در افكار دارد، تكانى به عقل ها مى دهد، پرده هاى غفلت و فراموشكارى را كمى به كنار مى زند و خواه ناخواه يك اثر تربيتى در روح و جان انسان به يادگار مى گذارد. ممكن است انسان از آثار آن كاملا باخبر نشود، ولى در «ضمير ناخودآگاه» او تأثير عميق خود را خواهد گذاشت. بخصوص اين كه افراد متوجه و بيدار- كه بيشتر اين دستگاه باعظمت به خاطر آنها آفريده شده- از اين گونه حوادث، درس هاى مختلفى مى آموزند و آنچه را با استدلال به آن رسيده بودند، آشكارا به چشم خود مى بينند و با آفريننده عالم هستى، بيش از پيش آشنا مى شوند.

حال آيا مى توان گفت كه: بلاهايى كه به خاطر غفلت، مستى و بى خبرى متوجه جهان انسانيت مى شود از اين بلاهاى طبيعى كم تر است؟ خير. بلكه به مراتب بيشتر خواهد بود.

ايراد ششم نظم از بى نظمى سرچشمه مى گيرد! (تكامل تدريجى)

از جمله ايراداتى كه ريشه آن در كلمات پيشينيان ديده مى شود و حتى حكيم معروف «ملاصدراى شيرازى» در كتاب «اسفار» آن را از «انباز قلس» - حكيم معروف يونانى كه در حدود 2400 سال قبل (قرن پنجم قبل از ميلاد) مى زيسته است- نقل مى كند، ايراد «تكامل تدريجى» است. مادى ها مى گويند:

--------------------------------------------------------------------------------

279

«محكم ترين دليل و اساسى ترين راه براى توحيد و اثبات خدا همان نظم است كه سرتاسر جهان را فرا گرفته، ولى اين نظم وقتى مى تواند دليل بر اين مدعى باشد كه از روز اول جهان با آن همراه بوده، در صورتى كه ممكن است هزاران وجود ناقص، غير موزون و بى نظمى در ابتداى پيدايش عالم بوده و در طى ميلياردها سال، كم كم نواقص تحليل رفته و به تدريج با هزاران تغيير و تحول، تكامل پيدا نموده تا به صورت فعلى رسيده است.

بنابراين نظم فعلى، مولود (نتيجه) يك سلسله تكامل هاى تدريجى است و در چنين صورت چه مانعى دارد مولود تصادف باشد.

به عبارت روشن تر شما مى گوييد: عالم، معلول تصادف نيست، زيرا كه امكان ندارد با تصادف، نظم به وجود آيد، ولى ما نمى گوييم كه: تصادف يك مرتبه اين عالم را به وجود آورده، اما امكان دارد كه تصادفاً هزاران موجود غير منظم و بى فايده، هزاران حيوان و گياه ناقص و درهم و برهم پيدا شده و چون به طور كامل، شرائط بقاء در آنها آماده نبوده، به تدريج از بين رفته، قسمت هاى موزون آنها باقى مانده و صورت فعلى را به خود گرفته است.»

گويا «ديدرو» ـ فيلسوف قرن هيجدهم ميلادى (1713-1748) طرفدار اين نظريه بوده است، آنجا كه مى گويد:

«موجودات كنونى را مى نگريم و آنها را كامل مى يابيم و غافليم كه چه قدر نواقص در طبيعت پيدا شده تا وجود، به اين درجه از حيات رسيده است.»

در هر حال، امروزه گروهى از مادى ها فريفته اين اشكال شده اند و

--------------------------------------------------------------------------------

280

به آن تكيه كرده اند و در واقع اين اشكال، توسعه يافته نظريه «انتخاب طبيعى» داروين است، زيرا او اين مطلب را تنها در عالم جانداران معتقد بود، ولى طرفداران اين نظريه، آن را به همه چيز و همه موجودات تعميم داده اند و بعيد هم نيست كه داروين، ريشه عقيده خود را از اين نظريه گرفته باشد.

پاسخ: در اينجا نيز براى روشن شدن مطلب، ذكر چند نكته لازم است.

1. حساب احتمالات، با اين استدلال سازگار نيست.

اگر نظرتان باشد ما برهان نظم را در يك قالب روشن رياضى ريخته و ثابت كرديم كه محال است نظم فعلى، معلول تصادف باشد و اين ايراد (تكامل تدريجى) نمى تواند در مقابل آن استدلال، مقاومت كند.

توضيح اين كه: در گذشته گفتيم هر سازمانى كه به وجود مى آيد بايد احتمالات پيدايش آن را حساب كرد، آنگاه ديد كه احتمال وجود نظم در آن نسبت به احتمالات ديگر چگونه است، مثلا: اگر چشمانمان را ببنديم و قلمى را روى كاغذى به گردش درآوريم، احتمال مى رود خطى به صورت (1) كشيده شود و يا به صورت خط منحنى، تازه آن هم به اَشكال مختلف; خلاصه هزاران احتمال براى پيدايش يك حرف هست، كه از احتمالات صحيح و بقيه غلط است. آنوقت براى پيدايش يك كلمه و يا يك جمله، ميليون ها احتمال و براى پيدايش يك قصيده يا يك مقاله علمى، تاريخى و...

احتمالات به اندازه اى مى شود كه نمى توان عددى براى آن پيدا كرد. شرح مفصل اين مطلب در آغاز كتاب (دليل نظم) از نظرتان گذشت.

بنابراين ما مى گوييم: اين نظم فعلى به هر شكلى كه پيدا شده

--------------------------------------------------------------------------------

281

مطابق حساب احتمالات، مُحال است مولود تصادف باشد.

فرض كنيد همراه «كريستف كلمب» وارد قاره آمريكا مى شديم در حالى كه اثرى از بوميان و انسان هاى آنجا نمى ديديم، بلكه تنها آثار يك شهر بزرگ و خالى از سكنه با خيابان هاى منظم، عمارت هاى گوناگون و بسيار محكم، انواع ريزه كارى ها، مجسمه ها، لوله كشى بسيار مرتب، اشجار، باغستان هاى منظم و... به چشم ما مى خورد كه هر كدام از هوش و فكر سازنده خود حكايت مى كرد; حال اگر تمام مردم دنيا به ما مى گفتند: اين آثار، معلول تصادف عوامل طبيعى بوده كه در طى ميلياردها سال، آثار مختلفى ناقص و غير ناقص- به وجود آورده و در بين آنها تنها اين آثار توانسته است باقى بماند و بقيه از بين رفته اند و هيچ موجود متفكرى در پيدايش آنها دست اندركار نبوده است; آيا اين سخنان را باور مى كرديم؟ يا عكس آن را قبول كرده و ترديدى نداشتيم كه موجود متفكرى دست اندر كار ساختمان اين شهر بزرگ بوده است؟!

همچنين آيا عاقلانه است كه كتاب «قانون بوعلى سينا» يا كتاب ديگرى را به دست ما بدهند و به ما بگويند كه: اين كتاب در نتيجه حركات بسيار زياد افراد بى سواد، روى هزاران صفحه كاغذ - كه تصادفاً يكى هم كامل بوده است- به وجود آمده. آنگاه به تدريج كتاب هاى ناقص- به دليل عدم استفاده - از ميان رفته اند؟

2. شرائط بقاء و شرائط كمال

اگر فرضاً اين سخن درست باشد (يعنى به گفته شما ميليون ها موجود نامنظم و ناقص وجود داشته كه كم كم نامنظم ها به واسطه عدم استعداد بقا از

--------------------------------------------------------------------------------

282

بين رفته و چون بقيه استعداد بقا داشته اند باقى مانده اند.) بايد گفت كه: اين توجيه (تكامل تدريجى) تنها مى تواند نظمى را به وجود آورد كه شرط اوليه بقا موجودات است ولى نمى تواند ضامن كمالات ديگرى - كه تأثيرى در حيات آنها ندارند- باشد. (دقت كنيد.)

توضيح اينكه: نظمى كه در موجودات فعلى ديده مى شود بر دو نوع است.

الف: نظمى كه شرط بقا و هستى موجودات است و يا به عبارت ديگر: عواملى كه با فناء آنها، موجودات هم فانى مى شوند.

ب: سلسله عوامل و قوانينى كه بدون آنها در اصل حيات و بقاى موجودات تأثيرى ندارد و فقط كمال موجودات در سايه آن تأمين مى شود، ولى عدم آنها موجب زحمت و سلب آسايش است.

بديهى است با «تكامل تدريجى» تنها دسته اول را مى توان توجيه نمود، زيرا مطابق اين نظريه، موجودات ناقص به علت عدم استعداد بقا از بين رفته و بقيه به علت داشتن اين شايستگى، باقى مانده اند; اما دسته دوم كه هيچ گونه ربطى به اصل بقا و حيات موجودات ندارند چگونه با اين نظريه توجيه مى شوند؟!

براى نمونه مثال هاى زير را از بين هزاران مثال انتخاب مى كنيم تا اين حقيقت روشن تر گردد.

الف: انسان خصوصيات بيشمارى دارد كه عدم آنها به حيات او صدمه اى وارد نمى آورد، مثلا: اگر غده هاى چربى در كنار پياز مو براى نرم كردن موها، لاله هاى گوش و زواياى زياد آن براى جمع آورى امواج صوت، مژگان هاى چشم براى جلوگيرى از گرد و غبار، تيره گى

--------------------------------------------------------------------------------

283

مردمك براى جمع آورى امواج نور، قدرت فوق العاده عدسى هاى محدّب براى تطبيق با مناظر دور و نزديك، سه نوع دندان (ثنايا براى بريدن، انياب براى پاره كردن و طواحن براى نرم نمودن) با آن نظم و دقت فوق العاده، خطوط كف دست ها و جلوگيرى از ليز خوردن اشيا در كف دست، انگشتان دست و پا و انجام كارهاى متنوع و صدها نظاير آن نبودند، هرگز حيات انسان مختل مى شد؟ و يا او را در معرض هلاكت قرار مى داد؟ البته كه خير، ولى زندگى پر دردسر و همراه با ناراحتى هاى فراوان داشت و از مزاياى زندگى درست بهره مند نمى شد. آيا قانون تكامل تدريجى مى تواند وجود اين مزايا را در بدن انسان توجيه كند؟

ب: همچنين اگر در كره زمين، انواع معادن، نيروى برق و در موجودات، نيروى اتم و... وجود نداشت، اگر تمام خشكى هاى زمين در نيمكره جنوبى و بيشتر درياها در نيمكره شمالى بود، اگر پستى ها و بلندى هاى كره زمين بيش از اندازه كنونى و تمام درياها مانند بحر الميت داراى املاحى بودند كه موجود زنده اى نمى توانست در آن زندگى كند و اگر... آيا اين كره نابود مى شد و به بقا آن لطمه اى وارد مى گشت؟!

ج) اگر بدن مرغان از پر پوشيده نبود، اگر دوكى شكل نبودند، اگر وزن آنها از حيوانات زمينى سبك تر نبود، اگر همه آنها مانند شب پره باردار و سنگين مى شدند و... آيا از بين مى رفتند؟ البته كه نه، ولى استراحت كامل نداشته و بهره بردارى كامل از زندگى نمى كردند.

خلاصه اين كه: گستره نظام جهان هستى خيلى و سيع تر از محور

--------------------------------------------------------------------------------

284

بحث «تكامل تدريجى» است، زيرا تنها محور اين بحث بر موضوع «انتخاب طبيعى، بقا اصلح و از بين رفتن موجودات ناقص و غير مساعد با محيط» دور مى زند و بديهى است كه اين مطلب، تنها مى تواند در قسمتى از نظم عالم (حداقل شرائط حيات و بقا) مصداق داشته باشد، اما در كمالات و ريزه كارى هاى دقيقى كه در اصل حيات، موجود است تأثيرى ندارند.

اين مطلب با يك مثال ساده ديگر روشن مى شود.

اگر در كوهى آثار غارهاى متعددى را - كه هزاران سال قبل بوده اند- ببينيم كه تنها از ميان آنها يك غار عظيم باقى مانده و ما بقى از بين رفته باشند، خواهيم گفت: آنها به تدريج بر اثر يك سلسله علل و عوامل طبيعى از بين رفته و تنها يك غاربه واسطه استحكامى كه در سنگ هاى آن بوده بر اثر انتخاب طبيعت و بقا اصلح باقى مانده است!، امّا اگر نقوش برجسته و آثار زيبا و تاريخى بر در و ديوار آن غار باشد، هيچگاه آن آثار را معلول انتخاب طبيعى و بقا اصلح نمى دانيم، زيرا آنچه مربوط به اين اصل است، همان استحكام و اصل بقا آن غار است نه اين خصوصيات زايدى كه بودن و نبودن آنها نسبت به بقا آن يكسان است.

بنابراين، اين همه ريزه كارى ها، دقت، ظرافت و لطافتى كه در موجودات جهان هست، به خوبى ثابت مى كند كه كمال در يك سطح بسيار عالى ترى از شرائط اوليه حيات قرار داده شده و به طور روشن آثار يك هدف و نقشه قبلى در آن نمايان است.

--------------------------------------------------------------------------------

285

3. پرونده تكامل تدريجى كجاست؟

صرف نظر از اشكال اول و دوم، اين اشكال پيش مى آيد كه به راستى اگر چنين است بايد ميليون ها و بلكه ميلياردها آثار آن موجودات ناقص و ناموزون را در طبقات زمين به صورت فسيل ها مشاهده كنيم تا برگه صدق اين نظريه باشد و ثابت كند كه اين موجودات منظم، از هزاران موجود غير منظم انتخاب شده اند، ولى علم ديرين شناسى (پالئونتولوژى) عكس آن را ثابت مى كند; زيرا هر چه به عقب مى رويم و در طبقات مختلف زمين آثار موجودات گذشته را مى نگريم، مى بينيم كه اگر چه بعضى از آنها با اين موجودات كنونى تفاوت داشته اند ولى آنها هم به سهم خود منظم بوده اند!

اگر براى به وجود آمدن يك نقش ساده تصادفى، هزاران اوراق باطله به وجود مى آيد، پس بنابراين اوراق باطله اين نقش هاى شگرف عالم هستى- كه از ميلياردها هم تجاوز مى كند- كجاست؟ چرا پاسخ نمى دهيد؟!

ايراد هفتم آيا ممكن است چيزى از عدم به وجود آيد؟

از جمله ايراداتى كه گاهى از طرف مادى ها به خداپرستان گرفته مى شود مسئله «ابداع» است.

گرچه اين ايراد چندان جنبه علمى و منظقى ندارد، ولى در صورت و لباس علمى بيان شده و از نظر تبليغى مؤثر است.

آنها مى گويند: «بنابر عقيده الهيّين، عالم حادث است و از عدم به وجود آمده است، ما سئوال مى كنيم كه: مگر مى شود عدم، منشأ وجود چيزى شود؟

--------------------------------------------------------------------------------

286

عدم چيزى نيست تا علت وجود گردد، با آنكه در جاى خود ثابت شده است كه ممكن نيست نقيض شىء صفت شىء باشد; از طرفى همه مى دانيم كه وجود و عدم، نقيض يكديگرند.

پس چگونه ممكن است« عدم» علت «وجود» باشد؟ و به عبارت ساده تر:

شما خداپرستان معتقديد كه: عالم، حادث است و از نيستى به هستى آمده است. مگر ممكن است نيستى، منشأ و اصل هستى باشد؟!»

و نيز اضافه مى كنند: «بايد هر حادثى در زمان و مكان واقع شود. آيا قبل از عالم مى توان زمان و مكانى فرض نمود تا ظرف پيدايش عالم باشد؟ بنابراين بايد گفت: عالم، قديم و ازلى است (همواره بوده و هست) و بديهى است كه چنين چيزى احتياج به سبب و علتى ندارد.»

پاسخ: اين ايراد از دو قسمت تشكيل يافته است:

الف: چگونه عدم، منشأ وجود مى شود؟

ب: اگر عالم، حادث باشد، محتاج به زمان و مكان است و قبل از وجود آن، زمان و مكانى نبوده.

لازم است به هر دو قسمت به طور جداگانه جواب داده شود، اما قسمت اول از چند جهت قابل بحث است:

1. قبل از هر چيز بايد دانست كه مادى ها نيز از اين اشكال مصون نبوده و اين ايراد به خود آنها هم وارد است.

توضيح اين كه: مادى ها معتقدند كه: ماده عالم، قديم و ازلى است، ولى دائماً در تغيير و تحول بوده و از صورتى به صورت ديگر در آمده است. تا آنجا كه مى گويند: ماده عالم از ازل تا به حال، نه چيزى از آن كم شده و نه بر آن افزوده گرديده است و تمام تغييرات و تحولات در صورت آن بوده است.

--------------------------------------------------------------------------------

287

بنابراين صورت فعلى موجودات جهان و همچنين صورت هاى قبل از آن همه حادث هستند، زيرا هر كدام در گذشته، عدم بوده و يكى پس از ديگرى وجود پيدا كرده است. به همين جهت عين اين اشكال در مورد «صورت موجودات» كه به عقيده خود آنها حادث است، متوجه خودشان مى شود، زيرا صورت و كيفيّت هم به نوبه خود وجود دارد، حتماً بايد گفت از عدم به وجود آمده است، يعنى همان ايرادى كه آنها در مورد وجود «ماده» به خداپرستان مى گيرند در «صورت» متوجه خود آنها مى شود. بهتر آنست كه اين مطلب با يك مثال ساده كاملا روشن شود.

فرض كنيد قلم را به دست گرفته و نامه اى به دوست صميمى خود نوشتيم يا تصويرى از فلان منظره زيباى بهارى، روى كاغذ رسم كرديم; مادى مى گويد: «ماده اين مركب و كاغذ، ازلى و قديم است.» ولى نمى تواند صورت و شكلى را كه قبلا اثرى از آن بر صفحه كاغذ نبوده و توسط حركات دست ما انجام گرفته، ازلى و قديم بداند; خواه ناخواه آن را حادث مى داند.

در اينجا نوبت ماست كه بگوييم: اين صورت و شكل كه به عقيده شما حادث است، چگونه از عدم به وجود آمده؟ مگر عدم مى تواند منشأ وجود باشد؟

هر چه آقايان مادى ها توانستند به اين ايراد (در مورد كيفيات و صور موجودات) جواب دهند، ما هم در ماده عالم، آن را تكرار مى كنيم و چنانچه نتوانستند جوابى براى اين اشكال تهيه كنند، حق ندارند بگويند: «اين اشكال از نظر مكتب الهيين لاينحل و از نظر مكتب مادى ها قابل حل است.»

--------------------------------------------------------------------------------

288

2. اگر اندكى در اشكال مزبور توجه كنيم در مى يابيم كه اين اشكال از اينجا پيدا شده كه كلمه «از» كه در اينجا استعمال شده به همان معنى است كه در جمله هاى «خانه را از آجر و سنگ و گل، كاغذ از چوب و پنبه، ميز را از چوب و لباس را از پشم و پنبه مى سازند» استعمال مى شود; يعنى همان طورى كه در اين گونه موارد، كلمه «از» به معنى «عليت مادى و منشأ اصلى يك موجود» به كار مى رود، در جمله «عالم از عدم به وجود آمده» نيز به همين معنى به كار برده شده است. در حالى كه در اينجا اين معنى منظور نبوده و در علت مادى استعمال نشده است، بلكه مراد آن است كه عالم قبلا وجود نداشت و سپس موجود شد و به عبارت ديگر: اين كلمه براى فهماندن معنى «حدوث عالم» به كار برده مى شود نه آن كه مقصود آن باشد كه «عدم، منشأ مادى عالم» است. (دقت كنيد.)

و اگر بخواهيم اين مطلب را با اصطلاحات فلسفى ادا كنيم مى گوييم:

هر موجودى از موجودات ممكن «آن كه از ذات خود، هستى ندارد.» داراى دو جنبه «ماهيّت و وجود» است.

ماهيّت: عبارت است از همان معنى اعتبارى كه نسبت آن به وجود و عدم مساوى است، يعنى ممكن است لباس وجود به خود بپوشد و موجود شود و ممكن است معدوم فرض شود و به عبارت ديگر: ماهيت، همان قدر مشتركى است كه از ملاحظه حالت وجود و عدم شئى و مقايسه آن دو با يكديگر انتزاع مى شود، يعنى هنگامى كه ما چيزى را با حالت وجود و عدم در نظر گرفتيم، قدر مشترك بين اين دو

--------------------------------------------------------------------------------

289

حالت همان ماهيت است، مثلا: مى گوييم: در گذشته اين درخت نبود و فعلا هست.

قبلا فلان شخص وجود نداشت و حالا وجود دارد. در اينجا آنچه را كه ما در دو حالت وجود و عدم قرار داده و نسبت آنها را به آن مى دهيم، همان ماهيت است.

بنابراين معنى عبارت: «خداوند، عالم را از عدم به وجود آورده است.» آن است كه: ماهيت عالم را پس از آنكه معدوم بود، موجود كرد و به عبارت ديگر: ماهيت را از حال عدم به حال وجود آورد. (دقت كنيد)

و به اين ترتيب پاسخ سؤال روشن مى گردد.

پايان

--------------------------------------------------------------------------------

290

توضيحات و پاورقى ه

1. اين موضوع از پيشوايان اسلام هم سئوال شده كه بعضى تمامى موجودات را به طبيعت نسبت مى دهند و به آنها جواب داده شده كه اگر مراد از طبيعت، موجودى بى اراده و شعور باشد با نظم عالم سازش ندارد.

(ذات نايافته از هستى بخش
كى تواند كه شود هستى بخش)

و اگر مراد يك موجود با شعور باشد، تنها در نام، با خدا تفاوت دارد. (اين بيان را مفضّل در توحيد خود از امام صادق عليه السّلام نقل مى كند.)

2. از جمله چيزهايى كه محسوس نيست و در عين حال، حقيقت آن بر هيچ دانشمندى مخفى نمانده، حركات مختلفى است كه كره زمين دارد. از جمله، همان جزر و مددى است كه بر قشر زمين وارد مى شود و در اثر آن روزى دوبار طبقه رويين زمين در زير پاى ما به اندازه 30 سانتيمتر بالا مى آيد و هيچ نشانه و

علامتى نيست تا ما را به وجود اين حركت (جزر و مد) راهنمايى كند.

ديگر هوايى است كه در اطراف ما قرار گرفته و داراى سنگينى و وزن فوق العاده اى است. به طورى كه بدن هر انسان به اندازه 16 هزار كيلوگرم از آن را تحمل مى كند و پيوسته در تحت فشار عجيبى است. البته چون اين فشار در برابر فشار درونى بدن خنثى مى شود براى ما ناراحت كننده نيست، در صورتى كه هيچ كس تصور نمى كند كه هوا، وزن و سنگينى داشته باشد. قبل از «گاليله و پاسكال»، اين موضوع بر همه مخفى بود و اكنون هم كه علم به صحت آن شهادت مى دهد باز هم حواس، آن را حس نمى كند.

3. كاميل فلاماريون، در كتاب «اسرار مرگ» مى گويد: «مردم در وادى جهل و نادانى زندگى مى كنند و نمى دانند كه اين تركيب جسمانى انسان نمى تواند او را به حقايقى رهبرى كند و اين حواس

--------------------------------------------------------------------------------

291

پنجگانه در هر چيز او را فريب مى دهد و يگانه چيزى كه انسان را به حقايق مى رساند عقل، فكر و دقت علمى است!» سپس شروع به بيان يك، يك امورى مى كند كه حواس از درك آنها عاجز است. آنگاه محدوديت هر حسى را ثابت مى كند تا آنجا كه مى گويند: «پس نتيجه اين شد كه امروزه علم و عقل ما حكم مى كند به اين كه بعضى مسايل را (حركات ذرات، هوا، اشيا و نيروها) كه ما نمى بينيم و نمى توانيم با هيچ يك از اين حواس پنجگانه آنها را احساس كنيم. بنابراين ممكن است در اطراف ما اشيا ديگر و موجودات زنده اى وجود داشته باشند كه ما نتوانيم آنها را احساس كنيم. من نمى گويم: هست، بلكه مى گويم: ممكن است باشد، زيرا نتيجه بيانات گذشته اين شد كه ما نمى توانيم هر چه را كه احساس نكرديم، بگوييم: نيست.

پس وقتى به طور كامل و با دليل علمى بر ما ثابت شد كه حواس ظاهرى قابليت ندارند تا همه موجودات را بر ما كشف سازند، بلكه گاهى ما را فريب داده و غير حقيقت را به ما نشان مى دهند، نبايد تصور كنيم كه تمام حقيقت موجودات، منحصر است به آنچه ما احساس مى نماييم; بلكه بايد خلاف آن را معتقد باشيم و بگوييم: ممكن است موجوداتى

باشند كه ما نمى توانيم آنها را احساس كنيم، چنان كه قبل از اكتشاف ميكروب كسى خيال نمى كرد كه ميليون ها ميكروب در اطراف هر جسمى موجود باشد و زندگى هر صاحب حياتى، جولانگاه آنها قرار گيرد. نتيجه اين كه اين حواس ظاهرى قابليت اين را ندارند كه حقيقت موجودات را به ما نشان دهند و عقل و فكر ما تنها چيزى است كه دقايق را كاملا معرفى مى نمايد.(1)

4. در اينجا اين سئوال پيش مى آيد كه: چگونه بايد با عاجز بودن اسباب و ابزار طبيعى، از درك وجود خدا به وجود او ايمان آورد؟

جواب اين سئوال روشن است، زيرا همان طور كه مشروحاً بيان شد، هر موجودى را از آثار آن مى توان شناخت و درك كرد و با توجه به برهان نظم و حساب احتمالات-- كه به طور كامل در اوائل كتاب توضيح داده شد- به خوبى در مى يابيم كه موجودات، همه آثار يك منبع علم و قدرتى هستند كه اين جهان وسيع و اسرارآميز را به وجود آورده است. در ضمن برهان هاى عقلى ديگرى هست

1- (نقل از: على الطلال المذهب المادى، تأليف فريد وجدى، ج 4.)

--------------------------------------------------------------------------------

292

كه ما را به وجود او كاملا آشنا مى سازد. (در گذشته به قسمتى از آنها اشاره شد.)

5. آقايان مادى ها خود نيز به موجوداتى معتقد مى شوند كه با تجربه و حس آنها را درك ننموده اند و از نظر صفات دست كمى از آنچه كه خداپرستان براى آفريدگار جهان قائلند ندارند. از جمله، «اتر» است كه گروه زيادى از دانشمندان در گذشته به آن اعقتاد داشتند، و آن را حامل امواج نور دانسته و مشكلات خود را با آن حل مى كردند. اتر در نظر آنان «موجودى غير مادى بود.(البته از نظر علوم طبيعى نه از نظر فلسفه) نه بو داشت، نه ديده مى شد و نه با حواس ديگر درك مى شد. نه آغاز داشت و نه انجام، ابدى بود و همه جاى عالم و تمام موجودات از آن پر بود و آن را مبدأ و اصل همه چيز مى دانستند ولى با هيچ حس وسيله اى قابل درك نبود!»

درست ملاحظه كنيد، يك قسمت از صفاتى را كه خداپرستان براى خدا معتقدند، اين آقايان براى اتر (يا موجود فرضى) معتقد بودند، تا آنجا كه گروهى ازدانشمندان طبيعى،(مانند: ارنست هيكل) اتر را «خداى عالم هستى» و پديد آورنده آنها مى پنداشتند، هرچند دانشمندان امروز به وجود اتر

اعتقداى ندارند.

از جمله موضوعاتى كه تا كنون نتوانسته اند آن را درك نموده و از آثارش آن را شناخته اند و هيچ كس نمى تواند وجود آن را منكر شود، مسئله حيات و زندگى است، همان طور كه در اين قسمت، كلامى از «كلود برنارد» در بحث هاى سابق نقل شد. در كتاب «فيزيولوژى حيوانى» نيز اين عبارت به نظر مى رسد:

«براى حيات تعريفى نيست ولى با مشاهده و آزمايش به آثار نشانه هاى حيات و چگونگى اين نشانه ها پى برده مى شود.» يك نفر از دانشمندان طبيعى مى گويد: «ما سلول را تجزيه و تحليل مى كنيم و مى فهميم جزء ديگرى هم دارد كه سبب دوام اين اجزاء است، اما نمى دانيم كه چيست.» ديگرى مى گويد:

«احوال حيات در واقع مثل يك درياى دور دستى است كه امواج آن ديده مى شود، ولى ما تنها از شعاع آن استفاده مى كنيم.»

اين مختصرى از گفتار دانشمندان طبيعى در مورد حيات بود كه در عين اين كه نمى توان اصل آن را انكار نمود، همگى به جهل خود نسبت به حقيقت آن اعتراف مى نماييم.

6. آنچه مسلم و بديهى است آن است كه هيچ پديده و موجودى بدون

--------------------------------------------------------------------------------

293

علت، لباس وجود و هستى نخواهد پوشيد و چنانكه در فلسفه ثابت شده، انفكاك (جدايى) علت از معلول محال است، بنابراين جاى هيچ گونه بحث و ترديدى نيست در اين كه خداپرستان به علل طبيعى حوادث معتقد بوده و به نظر آنان موجودات با تأثير متقابل و روى ميزان و سنن طبيعى قرار گرفته اند، ولى علاوه بر اين، همه علل و قوانين ثابت طبيعت را متكى به يك نيروى غيبى و ماوراء طبيعى دانسته و معتقدند كه پديد آورنده آنها او (خدا) است

7.«﴿اَلله الّذَى يُرْسِلْ الرِّياح ُفَتثُيرُ سَحاباً فَيَبْسُطُهُ فِى السَّماء كَيْفَ يَشاءُ وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً فَتَرى الْوَدْقُ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِه...﴾;خداوند همان كسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرهايى را به حركت در آورند، سپس آنهارا در پهنه آسمان آن گونه كه بخواهد مى گستراند و متراكم مى سازد; در اين هنگام دانه هاى باران را مى بينى كه از لابلاى آن خارج مى شوند;...»(1)

در اين آيه علت حركت ابر را به سوى آسمان، وزش بادها و همچنين علت طبيعى آمدن باران را بر اساس نظم و هر دو را نشانه قدرت و شناسايى خدا مى داند.

«﴿... وَ تَرَى اْلاَرْضَ هامِدَةً فَاذا اَنْزَلْنا

1- سوره روم، آيه 48.

عَلَيْها الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ و َاَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْج بَهيج﴾; زمين را خشك و مرده مى بينى، اما هنگامى كه آب باران بر آن فرو مى فرستيم، به حركت در مى آيد و مى رويد و از هر نوع گياهان زيبا مى روياند.»(1)

اين آيه نيز تأثير باران و آب را در روييدن گياهان و تغيير زمين، بيان نموده و آن را وسيله شناختن پروردگار قرار داده است.

و اگر خواسته باشيد به طور روشن اين حقيقت را از گفتار خداپرستان به دست آوريد به كتب دينى و اخبارى كه قدرت و عظمت خدا را از طريق علل طبيعى بيان نموده اند رجوع كنيد. اساساً از برخى جملات پيشوايان مذهبى آنچنان استفاده مى شود كه اراده خداوند بر اين است كه هر پديده و موجودى را از طريق علل و اسباب ايجاد كند، مانند: روايت مشهورى كه مى فرمايد:

«ابى الله ان يجرى الامور الاباسبابها; خدا ابا دارد كه امرى را جارى كند، مگر از طريق اسباب آن.»

8. «كپلر» - دانشمند معروف فلكى - درباره تصادف و اتفاق مى گويد: «ديروز هنگامى كه در بحر تفكر،

1- سوره حج، آيه 5.

--------------------------------------------------------------------------------

294

غوطهور شده بودم، ناگهان مرا براى صرف غذا دعوت نمودند. زن جوان من سالادى را در يك طرف ميز، گذاشته بود. من به او گفتم: اگر از ابتداء خلقت عالم تا به حال، ظرف هاى فلزى، برگ هاى كاهو، دانه هاى نمك، قطرات روغن، سركه و قطعات تخم مرغ هاى پخته از هر طرف، بدون نظم و ترتيب در فضا پراكنده باشند، آيا باور مى كنى كه تصادف و اتفاق بتواند آنها را با همديگر مخلوط نموده و از اختلاط آنها چنين سالادى را ترتيب دهد؟ همسرم جواب داد: به طور يقين علاوه بر اين كه به اين خوبى نمى توانست سالادى آماده كند، به اين مطبوعى هم نمى توانست آن را تهيه نمايد.»(1)

سئوال كپلر در موقعى بوده است كه در ماه اكتبر 1604 يك ستاره بسيار درخشان در آسمان ظاهر گرديد و اين قضيه موجب تشويش خاطر دانشمندان نجومى شد، زيرا خلاف نظم كواكب به نظر مى رسيد و تا آن روز كواكب متغيّره، مطرح نشده بودند، به همين جهت با نظريه تصادف و اتفاق، وجود آن را توجيه مى كردند و برخى هم نظريه هاى ديگر. خلاصه آن كه هيچكس حاضر نبود آن را صد در صد معلول تصادف بداند و فكر عميق كپلر و سپس سئوال او از همسرش به همين جهت

1- فلاماريون;خدا در طبيعت، ص158.

بود. بعداً اين مشكل حل شد و معلوم شد كه يك نوع از كواكب در تغيير صورت هستند.(1)

9. خداپرستان به خدايى كه در خارج از عالم باشد اعتقاد ندارند، زيرا براى او مكانى نمى شناسند تا در مورد آن بحث كنند. او در همه جا هست و اراده اش بر همه چيز مسلط است.

«ستروس» از حكماى الهى معروف (1808-1874) مى گويد: «بايد دانست كه اداره اساس عالم به واسطه يك عقل كلى كه در خارج محيط عالم باشد، صورت نمى گيرد، بلكه به واسطه يك عقل كل ابدى و بدون تغيير، نيروهاى تكوينى عالم و ارتباطات آنان صورت مى گيرد.

(شرح مفصل اين مطلب در بحث «صفات خداوند» خواهد آمد.)

10. چنانكه در بحث قبل گفته شد، خداپرستان اولين طرفداران علل و اسباب طبيعى و تأثير آنها مى باشند، تا آنجا كه بعضى از محققين و بزرگان مى گويند: معجزه هم داراى علل و اسباب مخفى است كه ما نمى توانيم به حقيقت آن اسباب

1- فلاماريون; خدا در طبيعت.

--------------------------------------------------------------------------------

295

و علل واقف شويم و هيچ گاه معلول بدون علت نمى شود. بنابراين هر معلول طبيعى، علل طبيعى دارد و در مورد اعجاز هم همين طور است، ولى ما هرگز علل اعجاز را درك نمى كنيم، زيرا با علل عادى فرق مى كند. (براى توضيح بيشتر به بحث «اعجاز» در ترجمه تفسير الميزان، تأليف استاد علامه طباطبايى (ره) و كتاب پيام قرآن رجوع شود.)

فهرست آيات
اَلله الّذَى يُرْسِلْ الرِّياح ُفَتثُيرُ سَحاباً فَيَبْسُطُهُ فِى السَّماء كَيْفَ يَشاءُ وَ ... 293
... وَ تَرَى اْلاَرْضَ هامِدَةً فَاذا اَنْزَلْنا عَلَيْها الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ و ... 293

فهرست اشعار
برگ درختان سبز در نظر هوشيار = هر ورقش دفترى است معرفت كردگار 166
هذا الذى ترك الاوهام حائره = و صير العالم النحرير زنديقا! 243
(ذات نايافته از هستى بخش = كى تواند كه شود هستى بخش) 290

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
8 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .