آشنايى با اديان الهي

آشنايى با اديان الهي
تهيه کننده : مرکز تحقيقات اسلامي نمايندگي ولي فقيه در سپاه

فهرست

كلّيات 2
مقدمه 2
معناى دين 3
وحدت اديان 4
پيشينه قوم يهود 6
عوامل مؤ ثّر در پيدايش قوم يهود 6
يوسف (ع ) تا موسى (ع ) 8
از موسى (ع ) تا داوود(ع ) 9
اسارت قوم يهود 15
در انتظار مسيح موعود(ع ) 16
پيدايش صهيونيسم 17
متون مقدس يهود 20
تبيين واژه هاى عهد و عهدين 20
معتقدات دينى يهود 24
احكام دين يهود 27
مناسك و آداب دينى 28
1 آداب و مراسم متفّرقه 29
2 اعياد يهود 30
تشكيلات دينى و فرقه هاى يهود 30
مسيحيّت 34
پيشينه مسيحيّت 34
واژه مسيحيّت 34
دوران زندگى پيش از بعثت 36
سيرى در رسالت عيسى مسيح (ع ) 39
آغاز دعوت 39
پيامبر بنى اسرائيل 39
بشارت به ملكوت آسمان 39
معجزات مسيحايى 41
حواريون 41
كتمان رسالت مسيحايى 42
دستگيرى و محاكمه عيسى (ع ) 46
1 اتّهام اعتقادى 47
2 اتّهام سياسى 47
عيسى بر صليب (199) 47
انتشار و رسمّيت مسيحيّت 48
كتب مقدّس مسيحيّت 49
معرّفى عهد جديد(203) 49
يادآورى چند نكته 52
معتقدات دينى 55
الف پايه هاى ايمان مسيحى : 55
1 كتاب مقدّس و الهام 56
2 وحى 57
4 عيساى نجات بخش 60
5 تجسّد 60
6 خدا 60
7 سه گانگى (توحيد مسيحى ) 61
الف پيشينه تاريخى تثليث 62
ب تثليث در اناجيل 63
د تثليث ، توجيه عقلانى ندارد 65
ه‍ نفى و ابطال تثليث در قرآن كريم 66
آداب و رسوم 68
1- غسل تعميد و نام گذارى : 68
2- تاءييد ميثاق 68
3- توبه و اقرار به گناه 68
4- ازدواج 68
5- تدهين (روغن مالى به بيماران ) 69
6- سازمان روحانى كليسا 69
7- عشاى ربّانى 69
تشكيلات دينى و فرقه هاى مسيحيّت 70
كليسا و پيشينه آن 70
رهبانيّت مسيحى 70
فرقه هاى معروف مسيحى 71
1- مذهب كاتوليك (292): 71
2- مذهب ارتودوكس : 71
عقايد ارتودوكس ها: 71
3- مذهب پروتستان : 71
زرتشت 73
پيشينه 73
دين ايرانيان پيش از زرتشت 73
شناسايى پيشواى آيين زرتشت 73
زمان تولد: 74
زادگاه زرتشت : 75
زندگى زرتشت : 75
اوستا يا كتاب مقدّس زرتشتيان 76
تقسيم بندى اوستا 76
كتاب هاى مقدّس ديگر 77
اعتقادات آيين زرتشت 78
آداب و رسوم 80
1- مراسم عبادت : 80
2- مراسم كُشتى و سِدرِه پوشى 80
3- جشن ها و اعياد 80
4- مراسم نيايش در آتشكده 81
5- دفن مردگان 81
فهرست منابع 82
پاورقى 83

كلّيات
مقدمه

دين پژوهان و پژوهشگران تاريخى با توجه به اسناد به جا مانده از دوران كهن و نيز بااستناد به اين واقعيّت كه گرايش به دين و خدا، درونى و فطرى بشر است ، اظهار مى دارندكه دين ، همزاد بشر بوده و او ديندارى ، پرستش و گرايش دينى را از روز نخست زندگى ،آغاز كرده است . (1) بالاتر از اين ، چنان كه از كتب آسمانى بر مى آيد ودر قرآن كريم به عنوان متقن ترين كتاب وحيانى آمده است ، نخستين انسان (آدم ابوالبشر)(ع ) پيامبر الهى بوده است .(2)

اين ها نشان مى دهد كه انسان از جهات مختلف به دين ، نيازمند است ، و اين نيازمنديها حتّى براى انسان هاى نخستين و اقوام بدوى فاقد فرهنگ و تمدّن هم قابل درك و فهم بوده است ، زيرا ديندارى و سرسپردگى به فرامين دينى و الهى ، ارضا كننده يكى از ابتدايى ترين و مهم ترين نيازهاى روحى و روانى انسان ، يعنى (حسّ مذهبى ) يا(حسّ پرستش ) است كه به گواه روان شناسان ، بعد يا ابعادى از روح آدمى راتشكيل مى دهد.(3) انسان با ارضاى - هر چند ناقص - اين حسّ باطنى و غريزه فطرى ،ضريب آرامش روحى و سلامتى روانى و نيز اطمينان خاطرش را بالا مى برد.

نقش تعيين كننده ديگر دين (جهت دار كردن زندگى ) و معنا دار ساختن آن ) و نيز (ايجاد اميد بهآينده اى روشن ) و سامان بخشى به نظام اجتماعى و درشكل پيشرفته اش (تاءمين عدالت و برقرارى عدالت اجتماعى ، سياسى ، فرهنگى و اقتصادى) است .

با توجّه به جايگاه مهم و حياتى دين در زندگى مادّى و معنوى بشر است كه مبارزات دين ستيزان و طاغوت ها هرگز نتوانست دين و خدا پرستى را از صحنه زندگى انسان خارج كند.همچنان كه تلاش و مبارزه برخى از دانشمندان علوم تجربى و پيروان مكاتب مادّى در اين عصرنيز نتوانست جايگزينى براى دين ، پيدا و مردم را از دين روى گردان كند ؛ زيرا به رغم اوجگيرى مبارزات عليه دين خواهى و خدا پرستى در سراسر جهان ، به ويژه غرب متمدّن ، نه تنها گرايش به دين كم نشده ، بلكه به عكس ، دين پژوهى ، رويكرد همه جانبه به دين ونشر و تبليغ معارف دينى و اخلاقى هم بسيار اوج گرفته ، و دين پژوهان و متكلّمان بزرگ درسراسر جهان با نوشتن مقالات ، كتاب ها و حتّى دائرة المعارف ها درباره دين و ابعاد آن ، اهمّيّت دين و علل نيازمندى بشر به دين را، خاطر نشان ساخته اند؛(4) كه دائرة المعارف دين ،ميرچا الياده (1907 - 1986م ) در 16 جلد با 2750 مقاله اصلى از 1400 تن از دانشمندان دين پژوه پنجاه كشور جهان ، نمونه روشنى از آن است . (5)

بر اين اساس ، در صدد بر آمديم در اين نوشتار، درباره سه دين بزرگ الهى پيش از اسلام ،يعنى (يهودى )، (مسيحى )، و (زرتشتى ) كه قرآن ، آن ها را حدّاقل در آغاز پيدايش به عنوان اديان توحيدى و الهى ، شناخته است ،(6) تحقيق وپژوهشى انجام دهيم ؛ تا عزيزان پاسدار كه سنگرداران راستين دين خاتم الهى و اسلام ناب محمدّى (ص ) هستند با گذراندن اين دوره و مطالعه اين كتاب ، ضمن درك و فهم بيشتر و عميقتر آيات قرآن كريم درباره اديان ياد شده وانحراف هاى پديد آمده در آن ها، هم به تفاوت هاى اساسى آيين مقدّس اسلام با آن اديان ، پى ببرند و در نتيجه نسبت به آيين اسلام ، گرايش راسخ ‌تر و اعتقادى استوارتر و نيز پايبندى عملى جدّى ترى پيدا كنند، و هم اين كه در ابعادنظرى و عملى به دفاع از آن همّت گمارده ، و با پيروان اديان ياد شده نيز برخوردى واقعبينانه تر داشته باشند.
3

در خاتمه ، ياد آور مى شويم از آن جا كه موضوع تحقيق در اين نوشتار (آشنايى با اديانالهى ) است ، شيوه درست و منطقى تحقيق ، اقتضا مى كند كه در معرّفى اين اديان تا آنجا كه مى توان مآخذ و منابع مربوط به آن ها، به ويژه از منابع و متون دينى آن ها استفاده شود. ازاين رو، كوشش مى شود تا مسائل و وقايع مربوط به اين اديان از منابع و كتب دينى وتاريخى آن ها نقل شود. البتّه طبيعى است كه در بسيارى از موارد ديدگاه آن ها با ديدگاه اسلامى و قرآنى ، تفاوت يا تفاوت هايى داشته باشد كه ناچاريم ديدگاه هاى متفاوت را تاآن جا كه ممكن است در پاورقى ها و يا در متن ياد آور شويم ، و تحقيق و بررسى بيشتر را به متربيان و ساير خوانندگان محترم واگذاريم .

معناى دين

واژه دين گرچه عربى است ولى در فرهنگ لغات ملل مختلف به معانى : حكم و قضا، رسم و عادت ، شريعت و مذهب ، همبستگى و غير آن ، آمده است؛(7) و در فرهنگ لغات عربى و استعمال هاى قرآنى نيز به معانى زيادى از جمله :جزا، حساب ، قانون ، شريعت ، طاعت و بندگى ، تسليم و انقياد، ملّت ، اسلام ، روش و رويّه ،شرك و بت پرستى و توحيد و خدا پرستى آمده است . (8)

اما معناى اصطلاحى دين ، از ميان تعاريف ارائه شده ، به نظر مى رسد كه بهترين وجامع ترين تعريف از سوى مفّسر كبير قرآن ، علاّمه طباطبايى ارائه شده باشد. تعاريف او از دين عبارتنداز:

1 - دين ، عقايد و دستورهاى عملى و اخلاقى است كه پيامبران (ع ) از طرف خدا براى راهنمايى وهدايت بشر آورده اند. دانستن اين عقايد وانجام اين دستورها سبب خوشبختى انسان ، در دو جهان است.(9)

2 - دين ، روش ويژه اى در زندگى دنيوى است كه سعادت و صلاح دنيوى انسان را هماهنگ و همراه با كمال اخروى و حيات حقيقى جاودانى او تاءمين مى كند. از اين رو، لازم است شريعت ،دربرگيرنده قوانينى باشد كه به نيازهاى دنيوى انسان نيز پاسخ گويد.(10)

3 - دين ، عبارت است از اصول علمى و سنن و قوانين عملى كه زايد اعتقاد وعمل به آن ها تضمين كننده سعادت حقيقى انسان است . از اين رو، لازم است دين ، با فطرت انسانى ، هماهنگ باشد تا تشريع با تكوين ، مطابقت داشته ، و به آنچه آفرينش انسان ،اقتضاى آن را دارد پاسخ گويد. چنان كه مفاد آيه فطرت (فَاَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفا فِطرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيها...)(11) همين است .(12)

اين تعاريف ، ناظر به دين حق ، در مرتبه كمالش مى باشد كه برپايه خداشناسى و انسان شناسى واقع بينانه ، استوار است . يعنى با توجّه به ربوبيّت حكيمانه الهى و اين كهانسان ، قابليّت حيات ابدى و نيل به كمالات معنوى را دارد، به دينى نيازمند است كه او را درطى مسير حيات سعادتمندانه جاويد، هدايت و يارى كند؛ و در عينحال به نيازهاى دنيوى او نيز توجّه كرده ، و پاسخ لازم دهد؛ و تاءمين خواسته هاى معقول و مشروع دنيوى اش را نيز جزو برنامه هدايتى و سعادتمندى اش بداند.

از ميان پيامبران الهى در طول تاريخ كه حتّى در برخى روايات اسلامى تعدادشان 124 هزارنفر اعلام گرديده است ،(13) پنج تن آنان به نام هاى نوح (ع )، ابراهيم (ع )، موسى(ع )، عيسى (ع ) و محمّد بن عبداللّه (ص ) به گواهى قرآن به عنوان پيشوايان بزرگ دينى -الهى و به اصطلاح پيامبرن (اولوالعزم ) صاحبان رسالت بزرگ و جهانى - معرّفى شده اند، كه داراى كتب آسمانى ، برنامه ها، شرايع و اديان مستقل الهى بوده اند.(14)

قرآن كريم براى حضرت نوح (ع ) كتاب آسمانى ، معرّفى نمى كند و از كتاب حضرت ابراهيم(ع ) تنها (صحف ابراهيم )(15) را نام مى برد، اما براى سه پيامبر بزرگ ديگريعنى موسى (ع )، عيسى (ع ) و محمد (ص ) كتاب هايى به نام هاى (تورات )،(انجيل ) و (قرآن ) بر مى شمارد، و بارها از تورات وانجيل نام برده ، و پيروان اديان يهودى و مسيحى را(اهل كتاب ) مى داند،(16) كه اين از اهميت دو دين ياد شده و نيز از اعتبار و ارزش كتب آسمانى آن ها نزد قرآن ، و مسئوليّت هاى سنگينى كه متوّجه پيروان آن ها مى باشد حكايت مىكند.(17)
4

به عنوان نمونه ، دو آيه زير، ذكر مى شود:

(إِنَّا اءَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدىً وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ اءَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِن كِتَابِ اللّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ... وَقَفَّيْنَا عَلَى اَّثَارِهِم بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَاَّتَيْنَاهُ الْإِنْجِي لَ فِيهِ هُدىً وَنُورٌ وَمُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَهُدىً وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِين . وَاءَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ..)(18)

ما، تورات را نازل كرديم در حالى كه در آن ، هدايت و نور بود؛ و پيامبران ، كه در برابرفرمان خدا تسليم بودند، با آن براى يهود حكم مى كردند ؛ و (همچنين ) عالمان و دانشمندان ،به اين كتاب كه به آن ها سپرده شده و بر آن ، گواه بودند داورى مى كردند. و به دنبال آن ها (پيامبران پيشين )، عيسى بن مريم را فرستاديم در حالى كه كتاب تورات را كه پيش از او فرستاده شده بود تصديق كرد؛ و انجيل را به او داديم كه در آن ، هدايت و نور بود ؛و (اين كتاب آسمانى نيز) تورات را، كه قبل از آن بود، تصديق مى كرد؛ و هدايت و موعظه اىبراى پرهيزكاران بود. و اين كتاب ( قرآن ) را به حق بر تونازل كرديم ، در حالى كه كتب پيشين را تصديق مى كند، و حافظ و نگاهبان و نيز حاكم بر آنها مى باشد.

(إ نَّ الَّذينَ آمَنوُا وَ الَّذينَ هادوُا وَ الصّابِئينَ وَ النَّصارى وَ اْلَمجوُسَ وَ الَّذ ينَ اَشْرَكوُا اِنَّ اللّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ...)(19)

كسانى كه ايمان آورده اند، و يهودو صائبان (20) و نصارا ومجوس و مشركان ، خداونددر ميان شان روز قيامت داورى مى كند (و حق را ازباطل جدا مى سازد).

وحدت اديان

بايد به اين حقيقت ، توجّه داشت اين كه در قرآن كريم از اديان مختلفى ، نام برده شده هرگزبه معناى وجود اديان متعدّد با آرا و عقايد متفاوت و احيانا متضاد دراصول و فروع دينى شان نيست كه از سوى قرآن كريم مورد تاءييد قرارگرفته باشد؛زيرا بنابر تصريح قرآن ، اصل دين كه منطبق با فطرت انسان (و فطرى انسان ) است ،(21) از آدم (ع ) تا خاتم (ص ) يكى بيش نيست ، و آن هم اسلام نام دارد. چنان كه فرمود:

(اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اِلاسْلا مُ... وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلا مِ د ينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى اْلاخِرَة مِنَ الْخ اسِرينَ.)(22)

دين ، نزد خدا، تنها اسلام (و تسليم بودن در برابر حق ) است ... و هر كس جز اسلام ،آيين ديگرى براى خود برگزيند، از او پذيرفته نيست ، و در سراى باقى از زيانكاران خواهدبود.

بر اين اساس است كه قرآن كريم ابراهيم خليل (ع ) را مسلمان معرفى كرده ، و فرمود:

(ما كانَ اِبْر اهيمُ يَهُودِيّا وَ لا نَصْر انِيا وَلكِنْ كانَ حَنيفا مُسْلِما وَما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ.)

ابراهيم ، نه يهودى بود ونه نصرانى ، بلكه موحّدى خالص و مسلمان بود، و هرگز ازمشركان نبود.

در آيه 13 سوره (شورى )، درباره ثبات و وحدت دين خدا كه از آدم (ع ) تا خاتم (ع )استمرار دارد، چنين آمده است .

(شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِي اءَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصّى بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى اءَنْ اءَقِيمُوا الدِّينَ وَلاَ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ...)

آيينى را براى شما تشريع كرد كه به نوح ، توصيه كرده بود؛ و آنچه را بر تو وحى فرستاديم و به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرديم اين بود كه : دين خدا را، بر پاداريد و در آن ، تفرقه ، ايجاد نكنيد!

نتيجه ثبات و وحدت دين الهى ، اين است كه اديان الهى دراصل ديانت كه همان اسلام باشد اشتراك داشته و تفاوت آن ها تنها در مذاهب و شرايع امت ها است ؛زيرا اصل دين كه مساءله توحيد، وحى ، رسالت ، عصمت ، امامت ، عدالت برزخ ، قيامت ، سراى آخرت و مفاهيمى از اين نوع است ، همان خطوط كلّى مى باشد كه انسان بر اساس فطرت وسرشت انسانى الهى اش در هر زمان و مكان ، و باهر نژاد و قوميتى ، خواهان آن است . امادستورهاى جزئى و فروع عملى متناسب با ابعاد طبيعى ومادّى آدمى و خصوصيات فردى و قومى افراد به مقتضاى زمان ها و مكان هاى گوناگون ، تغيير مى يابند. اين فروع جزئى كه دليل پيدايش ‍ شرايع گوناگون هستند نه تنها موجب كثرت دراصل دين نمى باشند، بلكه نتيجه همان فطرت ثابت و واحد هستند .(23)
5

براين اساس ، در قرآن كريم آن جا كه محور گفتار،اصول دين يا خطوط كلى فروع آن است چنان كه در آيات مربوط به آن ملاحظه كرديم ، سخن از تصديق كتب آسمانى به يك ديگر است ، كه در واقع نمايانگر تصديق پيامبران (ع ) به يكديگر مى باشد. (24)

امّا آن جا كه محور گفتار، فروع جزئى دين است سخن از تعدد، تفاوت و تغيير است :

(لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجا...)(25)

براى هر امتى از شما، شريعت و روش خاصّى قرار داديم .

راز اين كه ، قرآن كريم هرگز كلمه (دين ) را به صورت جمع (اديان ) به كار نبرده است، بلكه همواره آن را به صورت مفرد ، استعمال كرده ، همين است كه اصول فكرى و عملى كه پيامبران به آن مى خوانده اند يكى بوده ، و همه آن ها مردم را به يك شاهراه ، هدايت و به سوى يك هدف مقدّس ، دعوت مى كرده اند؛ اختلاف شرايع و قوانين جزئىدر جوهر و ماهيّت اين راه كه نامش در منطق قرآن (اسلام ) است تاءثيرى نداشته است . تفاوت واختلاف تعاليم پيامبران با يك ديگر از نوع اختلاف برنامه هايى است كه در يك كشور، هر چنديك بار به مورد اجرا گذاشته مى شود. و همه آن ها از يك قانون اساسى الهام مى گيرد؛ از اينرو، تعليمات پيامبران (ع ) در عين پاره اى اختلافات ،مكمّل و متمّم يكديگر بوده است .

به بيان روشن تر، تفاوت آموزش هاى پيامبران (ع ) با يكديگر يا از نوع تفاوت تعليمات كلاس هاى بالاتر با كلاس هاى پايين تر است و يا از نوع تفاوت اجرايى يكاصل كلّى در شرايط و اوضاع گوناگون مى باشد.

يهود

پس از بيان كلّيّاتى درباره اصل دين ، پژوهش را از دين يهود، آغاز مى كنيم .
6
پيشينه قوم يهود

عوامل مؤ ثّر در پيدايش قوم يهود

پيش از ورود در بحث ، تبيين يك مساءله كه در شناخت ابعاد پيچيده قوميّت يهود، نقش ‍ مؤ ثّرى دارد، به عنوان پيش در آمد اين بحث ، ضرورى به نظر مى رسد، وآن اين كه : در كاوش ‍ وپژوهش درباره پيشينه قوم يهود به اين مساءله ، بر مى خوريم كه قوميّت يهود از چنان پيچيدگى برخوردار است كه سه عامل (نژاد)،(خاك ) (مكان هاى زيستى ) و (دين ) به طوردرهم تنيده و آميخته به هم در پيدايش و شكل گيرى آن ، نقش تعيين كننده و تاءثير مستقيم داشتهاند؛ زيرا:

1- چنان كه پژوهشگران تاريخى نوشته اند: (از لحاظ تاريخى ، مذهب يهود همواره تاءكيدخاصّى بر سابقه قومى و يا نژادى خويش داشته و بر اين همبستگى خونى ، اصرار ورزيده است ؛ به نحوى كه در آن حضرت ابراهيم (ع ) به عنوان )(پدر مؤ منان ) در راءس قرارداشته و نژاد يهود، فرزندان وى به حساب آمده اند...)(26) در حالى كه مى دانيم آن حضرت از پيامبران اولوالعزم و نيز بنيانگذار مكتب توحيد و دين حنيف الهى (اسلام ) بوده است.(27) پس از آن حضرت نيز سلسله اى از پيامبران و در راءس آن ها حضرت موسى (ع )رهبرى قوم يهود را در برهه هاى پر فراز و نشيب تاريخ اين قوم برعهده داشته اند، بويژه پيامبرانى كه پس از موسى (ع ) آمده اند كه به (قضاة ) يا (داوران ) شهرت دارند، كوشيده اند تا تنى اسرائيل را از انحراف هاى دينى و عقيدتى نجات دهند و به توحيد خالص ‍ و يكتاپرستى ، هدايت و رهبرى كنند. اين خود، نشانگر رابطه تنگاتنگ ميان ديانت و ملّيّت يهود است .

2- دقّت در معانى و مفاهيم اسامى و عناوين مربوط به قوم يهود، گواه ديگرى بر ادّعاى ماست ؛زيرا قديمى ترين واژه اى كه اين قوم به آن ناميده شده اند (عبرانى ) است كه از واژه (عبرى) گرفته شده ؛ چون يهوديان ، عبرى نژادندكه آن شاخه اى از نژاد (سامى ) مى باشد.درباره معناى واژه عبرى ، برخى نوشته اند كه از ريشه (عَبَر) به معناى عبور و گذراست .يعنى چون ابراهيم (ع ) جدّاعلاى اين قوم از شهر خود (اور) مهاجرت كرده و از رودخانه فرات ،عبور نمود قوم وى عبرى يا عبرانى ، نام يافته اند .(28) برخى ديگر با استناد به تحقيقات اخير دانشمندان ، واژه هاى عبرى و عربى را از يك ريشه دانسته ، و گفته اند هر دو لغت به معناى (بدوى ) و (بيابانى ) است ؛ و وجه تسميه اين قوم به عبرى و عبرانى هم به خاطر باديه نشينى و بيابان گردى آنان است كه از صحراها و بيابان هاىشمال حجاز به كنعان و فلسطين روى آورده اند. (29)

درباره واژه يهود نيز نوشته اند: يهود از فعل (هاد يهود) به معناى (تاب يتوب ) يعنى هدايت يافتن از طريق توبه كردن پس از گوساله پرستى است . يا به علّت انتساب به(يهودا) فرزند بزرگ حضرت يعقوب به اين نام ، شهرت يافته اند .(30)

همچنين يهوديان را (بنى اسرائيل ) نيز مى گويند، واسرائيل نام يعقوب پيامبر(ع ) است ؛ پس ‍ بنىاسرائيل ، يعنى فرزندان يعقوب پيامبر. نيز آن ها را (كليميان ) يا (موسويان ) مى گويند؛ و (كليم ) لقب حضرت موسى (ع ) است ، چون آن حضرت ملقب به موسى كليم الله بود، آنهم به خاطر هم سخن شدن با خدا و گفت و گو با اوست ؛ و معناى موسويان هم روشن است ، و آنيعنى منسوب به حضرت موسى ، كه هر دو نام ، نمايانگر پيروى يهوديان از شريعت حضرت موسى (ع ) است .

بنابراين ، چنان كه ملاحظه مى شود همه اسامى اين قوم ، معناى سه عنصر نژاد، خاك و دين رادر بردارد.
7

3- گذشته از اين ها، خود يهوديان نيز پيوسته اصرار مى ورزند كه پيوندى ناگسستنى مياننژاد، خاك و دين يهود، وجود دارد؛ و بر اين اساس ، در ادبيات ملى ودينى آن ها از (ارض ‍موعود) و سرزمين آبا و اجدادى ، سخن مى رود، كه بنا به ادّعاى آنان كنعان و فلسطين مىباشد. (31)(32) نيز آن ها در طول تاريخ كوشيده و مى كوشند تاعامل نژاد را در گرايش ‍ دينى خود مؤ ثّر، اعلام كنند، و بر اساس اين پندار است كه از تبليغ و ارائه مذهب يهودى در ميان ساير ملل ، پرهيز كرده ، و از پذيرش غير نژاد يهود در دين خود،امتناع ورزيده و مى ورزند؛ زيرا غير نژاد يهود را شايسته در آمدن در دين خويش نمى دانند! كه اين خود، دليل روشنى بر حسّ برترى جويى و خوى نژاد پرستى قوم يهود مى باشد.

اينك پيشينه قوم يهود را به طور فشرده مورد بررسى و پژوهش قرار مى دهيم .

ابراهيم (ع ) تا يوسف (ع )

گفتار درباره حضرت ابراهيم (ع ) را با جملاتى از عهد عتيق (33)آغاز مى كنيم .(34)

(و خداوند به اَبرام (ابراهيم ) گفت از ولايت خود و از مولد خويش و از خانه پدرى خود به سوى زمينى كه به تو، نشان دهم بيرون شو. و از تو امّتى عظيم ، پيدا كنم و تو را بركت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو بركت خواهى بود، و بركت دهم به آنانى كه تو را مباركخوانند و لعنت به آن كه تو را ملعون خواند و از تو، جمع قبايل جهان ، بركت خواهند يافت .)(35)

حضرت ابراهيم (ع ) كه به عبرى او را (اَبرام ) به معناى (پدر عالى قدر) مى خوانند حدودقرن نوزده يا هيجده پيش از ميلاد ظهور و قوم خود را به سوى خداوند يكتا، دعوت كرد.

وى پدر همه پيامبران بنى اسرائيل و نيز نياى بزرگ حضرت محمّد (ص ) است . پدرش ‍(تارح بن ناحور) نام داشت .(36) بنا بهنقل روايات و اخبار كتب دينى يهوديان ، قبيله حضرت ابراهيم (ع ) مانند ديگرقبايل و عشاير سامى نژاد، يعنى نياكان بابلى ها، آرامى ها، فنيقى ها، عموريان و كنعانيان پساز قرن ها بيابان گردى و خانه به دوشى ، از حالت حركت و چرخش به در آمده ، و استقرار وقرار يافته اند. بر اين اساس ، قبيله ابراهيم نيز روزگارى در كشوربابل (بين النهرين ) و در شهرى به نام (اور) واقع در جنوب بين النّهرين كه از شهرهاى(كلده ) بوده ، و ظاهرا زادگاه ابراهيم (ع ) هم به شمار مى رود، سكونت اختيار كرده بوده اند.

اما پس از مدتى به خاطر اين كه اوضاع اجتماعى آن جا براثر يورش اقوام مهاجم آريايى دستخوش اختلال و آشفتگى گرديده بود ناچار شد با همسرش سارا (ساره ) و برادر زاده اش ‍لوط و همراه با قبيله كوچك خود از شهر اور رو به سوى مغرب نهاده ، و به شهر (حرّان ) درمنتهى اليه سر حدّ شمالى بيابان عربستان (37) رهسپار گردد و در آن جا هم باپيروان آيين خرافى و بت پرستى و نيز پديده پرستان ،

مواجه مى شود، و چون زمينه اقامت و دعوتش را مناسب نديده بود، به ناچار به سرزمين كنعان وفلسطين ، مهاجرت كرده است . شيوه كار تبليغى آن حضرت ، چنين بوده كه بر اساس ‍ رسالتالهى ، پيوسته و در همه جا، همه اقوام و قبايل از جمله قبيله كوچك سامى نژاد خويش را كه سپس (عبرانيان ) و (يهوديان ) نام گرفته اند به دورى و ترك عبادت اجرام آسمانى وبتان واداشته ، وبه آيين حنيف توحيد و يكتاپرستى و پرستش و نيايش ذات پاك خداى واحد،فرا مى خوانده ؛ و در اين راه سختى ها و رنج ها و هجران فراوانى رامتحمّل شده است .
8

مطابق روايت تورات ، مهاجرت حضرت ابراهيم از شهر (اور) به (حرّان ) و (كنعان ) درزمان (امرافل )، پادشاه شنعار كلده كه ظاهرا همان حامورابى (حمورابى و يا همورابى )، مقنن معروف بابل است انجام گرفته است . هنگامى كه حضرت ابراهيم ، 99 ساله بود، خداوند براو آشكار شد (و تجلّى كرد.)(38) گفت :

من هستم خداى قادر مطلق ، پيش روى من بخرام و كامل شو، و عهد خويش را در ميان خود و تو خواهم بست و تو را بسيار بسيار كثير خواهم گردانيد، تا تو را و بعد از تو، ذريّت تو را خداباشم ، و زمين غربت تو، يعنى تمام زمين كنعان را به تو و بعد از تو، به زادگان وفرزندان تو دهم .(39) نام تو بعد از اين اَبْرام خوانده نشود بلكه نام تو ابراهيمخواهدبود؛ زيرا كه تو را پدر امت هاى بسيار گردانيدم . امّا تو، عهد مرا نگه دار، و بعد از توهر ذكورى از شما بايد ختنه شود و...)(40) (از آن تاريخ (ختان ) ميان يهوديان وسپس مسلمانان ، سنّت رايج و پسنديده گرديده است ، ولى مسيحيان از آن ،عدول كرده اند). حضرت ابراهيم پس از چندى با همسر و عشيره خود، رهسپار مصر گرديد.ابراهيم به سبب نازا بودن زنش سارا، با كنيزى از اهالى مصر به نام (هاجر) ازدواج كرد ودر اثر دعا به درگاه خداوند متعال از او صاحب فرزندى به نام(اسماعيل ) شد. در 100 سالگى هم در اثر دعاى او، ساره حامله شد و (اسحاق )، فرزند دومش نيز به دنيا آمد.(41) خداوند براى امتحان ابراهيم ،(ع ) دستور فرمود اسحاق راكه وارث عهد او بوده است بر بالاى كوهى برده ، قربانى كند. ابراهيم (ع ) چنين كرد. ناگاهاز آسمان ،ندايى رسيد كه اى ابراهيم ! دانستم كه فرمان مرا اطاعت كردى ؛ به جاى اين كودك ،قوچى را كه براى تو فرستادم در راه من ، قربانى كن .(42)

اين وقايع پس از خروج آن حضرت از مصر در صحراى عربستان ، اتفاق افتاده است ، و حضرت ابراهيم ، هاجر و اسماعيل را در حجاز رها مى كند. مطابق روايت تورات ، حضرت ابراهيم (ع ) درسن 175 سالگى وفات مى كند ؛ و رهبرى عبرانيان به اسحاق ،منتقل مى شود.(43)(44)
يوسف (ع ) تا موسى (ع )

يعقوب ، دوازده پسر داشت كه ايشان را اسباط (جمع سبط) مى خوانده اند.(45) يوسفيكى از اين اسباط دوازده گانه بود، كه از كنعان به مصر برده شد؛ و طبق داستان پر ماجرايى كه هم در تورات آمده و هم در قرآن كريم ، سرانجام عزيز مصر گرديد. پس از مدتى پدرش يعقوب و فرزندانش به مصر، مهاجرت كرده اند ؛ و از اين زمان بود كه فرزندان يعقوب درمصر به (بنى اسرائيل ) يعنى پسران اسرائيل (يعقوب ) ملقب شده اند ؛ و دوازده پسر يعقوب، هسته مركزى اين قوم را به وجود آورده اند.

علّت مهاجرت يعقوب و فرزندانش به مصر كه در واقع دومين سفر و هجرت يهوديان به آن ديارمحسوب مى شود، قحطى و خشك سالى سختى بود كه بر سرزمين كنعان ، مستولى شده بود.براى همين ، علاوه بر فرزندان و قبيله يعقوب ، ديگر طوايف و قبايل سامى نژاد نيز از كنعان و فلسطين به سرزمين مصر كه مردم آن به آبادانى و رفاه رسيده بودند عزيمت كردند. بنى اسرائيل با طوايف مختلف مهاجر كه به تدريج به آن ها ملحق شده بودند، متحد شده ، و به صورت دسته جمعى در آمده ، و رفته رفته در سراسر مصر واراضى حاصلخيز درّه نيل ، پراكنده شدند، و بخش هايى از آن نواحى را هم به تملك خود درآورده و بر آن حاكم شدند. آن ها علاوه بر زراعت به كار شبانى و دامدارى كه پيشه اصلى آن هابوده است مى پرداخته اند. بر اين اساس ، اين طوايف سامى نژاد را (هيكسوس ) مى نامند كه به معناى (شبانان ) است .
9

در دوران وزارت يوسف و حكومت هيكسوس ها بر مصر به اقوام سامى نژاد به ويژه بنى اسرائيل بسيار خوش گذشته و آن ها نزد اهالى بومى مصر از عزت و احترام شايانى برخوردار بوده اند. پس از وفات حضرت يوسف و سپرى شدن دوران حكومت او، دير زمانى نيزحال به اين منوال بود، و نسل بعد از نسل بنى اسرائيل در مصر به تنعم و رفاه مى زيسته اند،و مال و منال و جمعيت آنان فزونى يافته بود .

حدود سال هاى 1580 1560 پيش از ميلاد مسيح ، مردم مصر قيام كرده ، و هيكسوس هاى بيگانه را منكوب ، و مقهور خويش ساخته ، و سلطنت و حكومتى بزرگ تشكيل داده اند؛ و تا نواحى شرقى درياى مديترانه را تحت قيمومت و حكومت خويش در آورده اند.

با اين حال ، بنى اسرائيل تا مدت يك قرن و نيم ديگر همچنان در مصر باقى مانده اند، و سلاطين مصر (فراعنه ) با آن هابه خوبى رفتار مى كردند ؛ و با ديگر مصريان ، تفاوتى قائل نمى شدند. تا اين كه سرانجام نوبت به يكى از فراعنه مصر به نام (رعمسيس ) يا(رامسيس ‍ دوم ) رسيده بود. او مردى ديوانه مزاج ، هوس باز و ستمگر بوده ، و به مال و ثروت ، حشمت و جاه و نيز كاخ ‌ها و بناهاىمجلل ، توجه خاص داشت ، و پيوسته براى گسترش قدرت و شوكت خويش ، تلاش مى كرد. ازاين رو، براى تاءمين خواسته هايش نيازمند انبوه كارگران و بردگانى بوده ، كه بدون چون وچرا از فرامين او اطاعت كرده ، و به كارهاى سخت ساختن بناها و گسترش شهرها تن دهند. از اينرو بنى اسرائيل را براى اين كارها مناسب ديده ؛ و با دامن زدن حسّ قوميّت گرايى و ايجادشكاف و اختلاف ميان مصريان اصيل و اسرائيليان مهاجر، اقوام عبرى را از چشم مردم مصر انداخته، و با فراهم كردن زمينه لازم ، آنان را به بردگى گرفته ، و به كارهاى سخت و طاقت فرسا گماشته بود. اين قوم بى پناه را به ضرب شلاق و شكنجه به ساختن بناهاى شگرف و اعجاب انگيزى نظير اهرام مصر و مانند آن واداشته بود.

در چنين وضعيتى ، اقوام عبرانى و بنى اسرائيل براى رهايى از اين وضعيت رقت بار و كشنده،دو راه در پيش داشته اند، يا مى بايستى انقلابى در درون جامعه مصر، عليه بيدادگرى هاى فرعون ستمگر به وقوع مى پيوست ، و آن ها هم در پرتو قيام همگانى توده ستمديده مردم ازيوغ ستم و استثمار طاغوت مصر، رهايى يابند، و يا اين كه پيشوايى از ميان خود بنى اسرائيل برخيزد، و اسباب آزادى آنان را فراهم كند. از قرار معلوم بار ديگر دست غيبى از آستين، بيرون آمده ، و لطف خاصّ الهى را شامل آن ها كرده است ؛ زيرا خداوند مهربان ، رهبرى بزرگو پيشوايى رهايى بخش (موسى (ع ) را براى نجات آن ها به رسالت ، مبعوث كرده بود.(46)
از موسى (ع ) تا داوود(ع )

اكنون در ادامه مبحث مربوط به پيدايش قوم يهود، به دوران جديدى كه با ظهور حضرت موسى(ع ) و در نهايت خروج از مصر، همراه است ، مى پردازيم .

تورات ، سِفْر خروج ، دوران خروج را با بيان جريان تولد موسى (ع ) چنين آغاز مى كند:(پادشاه مصر گفت : قوم بنى اسرائيل از ما مصريان ، زيادتر و زور آور ترند؛ بياييد باتدبير، با ايشان رفتار كنيم ، و هر پسرى را كه زاده شود به رود خانه اندازيد و هلاك كنيد،و دختران را بگذاريد، زيرا از ايشان خطرى متصور نيست . پس مردى از خاندان (لاوى ) رفته ويكى از دختران لاويان را به زنى گرفته بود. از او پسرى پيدا كرد، مادرش سه ماه او را ازچشمان ديگران پنهان داشت . پس تابوتى از (نى ) براى كودك آماده ساخت ، و آن را به قيرو زفت بياندود، و طفل را در آن نهاده و در رود نيل انداخت ، تا او را از كشتن نجات دهد. آب او راهمى برد، تا دختر (زن ) فرعون آن كودك را بديد، چون او را زيبا و گريان يافت دلش براى او سوخت ، و گفت : (اين كودك از عبرانيان است )، پس او را به دايه اى سپرد، كه بر حسب اتفاق ، مادرش بود، و او را (موسى ) نام نهاد، كه به زبان مصرى به معناى (برگرفته ازآب ) است .
10

موسى در دربار فرعون ، رشد كرده ، و برومند شد ؛ و بهاصل و نژاد سامى و اسرائيلى خود، پى برد. روزى ، مردى قبطى از مصريان را ديد كه مردىعبرانى را كه از قوم او بود مى زد. به خشم آمد و آن مرد قبطى را چنان بزد كه در دم هلاك شد.روزبعد، خبر يافت كه فرعون از اين حادثه آگاه گرديده ، و دستورقتل اورا داد. به اين خاطر از مصر گريخت و به شبه جزيره (سينا) رفت ، سپس به شهر(مدين ) در آمده ، و در يكى از روزها كه به كمك دختران شعيب پيامبر(ع ) شتافته ، و در آب دادنگوسفندان كمك شان كرده بود، دختران شعيب خوبى هاى موسى (ع ) در حق خود را نزد پدر، بازگفتند. شعيب (ع ) او را نزد خود خوانده ، و دخترش ‍ صِفوره (صفورا) را به عقد او در آورد، ووى را به شبانى گوسفندانش گمارد. موسى (ع ) پس ‍ از اتمام مدت قرار داد با زن و فرزندو گوسفندان خود به سوى مصر، روانه گشت ، و چون به كوه (حوريب )، در صحراى (سينا)رسيد كه به آن (جبل اللّه ) گويند فرشته خداوند در شعله آتش ، از ميان بوته اى ،بروى آشكار شد. موسى نگريست كه آن بوته به آتش شعله ور است ، اما نمى سوزد. ناگاهندايى از ميان بوته برخاست ، (47) و گفت : (اى موسى ! پيش ‍ نيا، و نعلين خويشرا از پاى بيرون آور، زيرا مكانى كه در آن ايستاده اى زمين مقدّس است ، و من يَهُوه هستم ، خداىپدرانت ، خداى ابراهيم ، اسحاق و يعقوب . آن گاه دستور داد تا موسى (ع ) به مصر برود، وبنى اسرائيل را از دست فرعون و كارگزاران ستمگرش نجات دهد.

سپس خداوند، خطاب به موسى گفت : آن چيست كه در دست توست ؟ گفت : عصاست . گفت : آن رابر زمين بينداز؛ و چون به زمين انداخت مارى شد، و موسى از نزدش گريخت . خدا فرمود:(نترس ) دستت را دراز كن و آنرا بگير، پس دست خود را دراز كرد وآن را گرفت ، و دوباره بهشكل عصا در آمد!

خداوند، بار ديگر به موسى (ع ) گفت : دست خود را در گريبان خويش بگذارد، چون او چنينكرد مانند برف سفيد و نورانى شد. گفت اگر مردم ، اين آيت را ديدند و باورت نكردند، ازنهر، آبى بگير و بريز، تبديل به خون خواهد شد.(48)

سپس موسى (ع ) عرض كرد: خدايا! من فصيح نيستم . هارون برادرم را كه از من فصيح تراست به جانشينى ام ، برگزين تا يار و مددكارم باشد، واز جانب من سخن گويد. پس خداوند(يَهُوَه ) هارون را جانشين موساى پيامبر گردانيد ؛ و به او دستور داد تا به كمك برادرش ‍موسى بشتابد، ودر امر رسالت و دعوت خلق ، ياور اوباشد.(49)

آن گاه موسى و هارون ، نزد مشايخ بنى اسرائيل رفتند، و هارون ، همه فرامين خداوند بهموسى را براى مشايخ و بزرگان قوم بنى اسرائيل بيان كرد ؛ و بعد، اين دو، آيات و معجزاتالهى را بر بنى اسرائيل و مشايخ آن ها آشكار كردند، و آنان نيز به خداى موسى و هارون ورسالت و آيين اين دو (پيامبر) ايمان آوردند.

پس از آن موسى و هارون نزد فرعون رفته ، به او گفتند (يهوه ) دستور داد تا از توبخواهيم اجازه دهى بنى اسرائيل از مصر، خارج شوند.(50) فرعون گفت : يهوه كيستكه سخن او را بشنوم و بنى اسرائيل را رهايى دهم ؟! من يهوه نمى شناسم ، و بنىاسرائيل را نيز رها نخواهم كرد .از موسى و هارون ، معجزه و برهان خواست . موسى عصاى خويشرا انداخت ، اژدها گرديد، و دست به گريبان برد و بيرون آورد، نورانى شد، و به اطراف ،پرتو افكند.
11

فرعون به موسى گفت : شما جادوگرى بيش نيستيد، دستور داد تا ساحران ، جادوگران وكاهنان مصر را جمع كنند تا به گمان خود سحر و جادوى موسى راباطل سازند! ساحران و جادوگران نزد فرعون ، حاضر شدند. فرعون از آن ها خواست تا باجادوى خود، موسى را مسحور و مغلوب گردانند. آنان هنر جادوگرى خويش را آشكار كرده ، ومارواژدهاى بسيارى در ميدان مبارزه ظاهر ساختند.

موسى (ع ) عصاى خويش را انداخت ، مار (و اژدها) شد و همه (اژدها و) مارهاى سحرآميز جادوگرانرا بلعيد! ساحران و كاهنان ، به حقيقت رسالت و اعجاز موسى (ع ) پى بردند، در دم به اوايمان آوردند، و به خداى يكتا، شهادت دادند. فرعون كه خود را ناتوان و مغلوب يافت به آزارو اذيّت بنى اسرائيل شدت بيشترى بخشيد، تا اين كه خداوند بلياتى بر فرعون و مصريان، نازل كرد. از جمله اين كه از آسمان ، ملخ فراوان فرو ريخت به حدى كه از ملخ ‌ها ابرها پديدآمد، آب ها خون شد، طاعون افتاد، طوفان سيل آسا، همه جا را فرا گرفت و تاريكى هاىترسناك همه جا را پوشاند و نيز خشك سالى سختى رخ داد. (51)

فرعون پس از اين وقايع ، سخت به وحشت افتاد، و به خاطر همين ، بنىاسرائيل را آزاد گذاشت تا از مصر، خارج شوند. اما پس از اندكى دوباره پشيمان شد، و بالشكرى گران به دنبال آن ها كه در حال خروج بودند راه افتاد و به تعقيب شان پرداخت .

حضرت موسى (ع ) طوايف دوازده گانه بنى اسرائيل را با شتاب و سرعت هر چه تمامتر بهكنار رود نيل آورد(52) ، از خدا خواست آب رود، برايشان شكافته شود تا آن ها بتواننداز آن بگذرند. به فرمان الهى آب هاى خروشاننيل به تعداد دوازده طايفه بنى اسرائيل ، دوازده شعبه شكافته شد. در نتيجه ، راه خروج بنىاسرائيل ، هموار گرديد! و آن ها از كوچه هاى خشك قعر رودخانه گذشتند. و پس از خروج آن هابلافاصله آب ها به هم متصل شدو فرعون و لشكريانش كه همگى به درون رودخانه رسيدهبودند، غرق شدند.

موسى و هارون ، قوم يهود را به سوى صحراى سينا، روانه كرده ، و در بيابان (تيه )مستقر ساختند. در حالى كه آنان از بيداد و ستم دستگاه جبار فرعونى از همه امكانات زندگى ورفاهى ، محروم بودند، و حتى آب براى آشاميدن و نانى براى خوردن جهت ادامه حيات نداشتند.از اين رو، بهانه هاى بنى اسرائيلى آغاز شد، و اسرائيليانى كه به خاطرسال هاى طولانى رنج و بدبختى و زندگى خفت بار در مصر، عاجزانه از خداوند خواهان آزادىو رهايى بوده اند، اكنون كه خداوند از سر لطف و عنايت توسط پيامبرانش موسى و هارون (ع )آن ها را رهانيد، چنين شدند كه تورات ، نقل مى كند:

(تمامى جماعت بنى اسرائيل در آن صحرا، بر موسى و هارون ، شكايت كردند و بنىاسرائيل به آنان گفتند كاش كه در زمين مصر به دست خداوند مرده بوديم وقتى كه نزد ديكهاى گوشت مى نشستيم و نان را سير مى خورديم ؛ زيرا ما را بر اين صحرا بيرون آورديد تاتمامى اين جماعت را به گرسنگى بكشيد! آن گاه خداوند به موسى گفت : من نان از آسمانبراى شما فرو فرستم ؛ و قوم ، رفته كفايت هر روز را در روزش ‍ گيرند تا ايشان را امتحانكنم كه بر شريعت من رفتار مى كنند يا نه !(53)) آنان اين گونه زبان به شكوه واعتراض گشودند. با اين كه به گواهى تورات و قرآن كريم خداوندبه درخواست حضرتموسى و هارون (ع ) (مائده هاى ) آسمانى مانند (منّ) و (سلوا) و غير آن براى شان فروفرستاد، و چشمه سارها در زير پاى آن ها جارى ساخت ، ابرها بر آسمان ظاهر، باران بر آن هابارانيد و نيز بنا به تصريح قرآن ، خداوند مهربان حتى ابرها را پيوسته بر آسمان بالاىسرشان مستقر مى كرد تا از سايه آن ، استفاده كرده ، از آفتاب سوزان و گرماى بيابان ،مصون بمانند ؛ و ده ها عنايات خاص ديگر، به حدى كه اوضاع ، بر وفق مراد بنىاسرائيل گرديد.(54)
12

امّا نه اشتهاى اين قوم سركش و بهانه جو، سيرى بردار بود، ونه در خواست ها و خواهش هاى آنها پايان پذير و محدود شدنى ! از اين رو، تقاضاها و در خواست هاى بى جاى آنان از موسى وهارون (ع ) ادامه يافت ، كه به جا آوردن همه آن ها نه به مصلحت شان بود و نه امكان تحقق عقلىو منطقى داشت . يكى از اين خواهش ها، تقاضاى رؤ يت خدا با چشم بود كه با توجه به اين كهخداوند، جسم نيست تا با چشم ، ديده شود، هر چه موسى و هارون (ع ) گفتند كه تحقق چنين درخواستى عملى نبوده و محال است ، به گوش آن ها فرو نرفت . تا سرانجام اين تقاضا موجبغضب الهى ، و سبب نزول عذاب آسمانى شده بود.(55)

از وقايع مهم ، و يا اين كه مهم ترين واقعه و رخداد دوران رسالت حضرت موسى (ع ) اين بودكه آن حضرت پس از سر و سامان دادن اوضاع آشفته و زندگى از هم پاشيده بنىاسرائيل ، فراغتى يافت تا به دعوت محبوبش خداى يكتا به كوه طور رود، و دستورها وبرنامه هاى دينى اش را از سرا پرده غيب ، دريافت كند. به اين منظور به الهام الهى بهبالاى كوه رفت ؛ و فرامين الهى را كه بر (دو طرف ) دو لوح منقوش بود، برگرفت و به ميانقوم خود جهت ابلاغ پيام و حيانى رسالت خويش بازگشت ، ولى مردم را ديد كه در ميان خودگوساله زرينى را قرار دادند و به رقص و پايكوبى مشغولند. خشمناك شد و لوح ها را بهزمين انداخت ، لوح ها شكست و خورد گرديد. موسى (ع ) گوساله زرين را گرفت و خورد كرد ودر آتش انداخت .

بار ديگر به كوه طور رفت . (يهوه ) خداى اسرائيل او را مخاطب ساخت كه برو دو لوح سنگىبتراش و بامدادان به بالاى كوه باز آى ، و هيچ كس با تو نيايد.

موسى (ع ) به فرمان خدايش عمل كرد، و دو لوح سنگى بتراشيد و بامدادان با خود به بالاىكوه برد. (خداوند (يهوه )) ندا در داد: يَهُوَه ، يَهُوَه ، خداى رحيم ، رئوف و دير خشم و كثيراحسان و وفا و نگاهدارنده رحمت براى هزاران (نسل ) و آمرزنده خطا و عصيان (56)...)

احكام و فرامين الهى را كه در آن دو لوح سنگى مندرج گرديده بود بر گرفته و به سوىقومش ‍ بازگشت . (درباره اين احكام ودستورهاى دينى دين يهود در جاى خود، سخن خواهيم گفت )پس موسى آمد و همه سخنان و فرامين الهى را به قوم بنىاسرائيل بازگفت . سپس ‍ برخاسته ، مذبحى در پاى كوه با دوازده ستون به تعداد دوازده سبطبنى اسرائيل ، بنا نهاد؛ و عمل قربانى ، شروع شد. موسى (ع ) نصف خون حيوانات قربانىشده را گرفته در لگن ها ريخت ، و نصف خون ديگر را، بر مذبح پاشيد. آن گاه خونى كه درلگن ها ريخته بود بر قوم پاشيد، و گفت اينك خون آن (ميثاق ) و پيمانى است كه خداوند ازطريق اين احكام و فرامين فرو فرستاده شده با شما بسته ، و از شما پيمان گرفته تا به آنها عمل كرده ، و براى هميشه به آن پايبند باشيد.

پس از آن موسى (ع ) دستور داد خيمه اى مخصوص عبادت ساختند كه آن را (خيمهعهد)(57) پرستشگاه خداوند مى گفتند ؛ و آن را بايستى طاهر و مقدّس بشمارند ؛ وهرگاه كه قوم بنى اسرائيل در مكانى فرود مى آمد خادمان مخصوص ، آن خيمه يا معبد را بارعايت آداب و احترام در پيشاپيش اردوگاه ، برپا مى ساختند. حضرت موسى به درون آن مىرفت و به سكوت و مراقبه ، مشغول مى شده و به مكاشفه و استماع وحى الهى و كلام او مىپرداخت .

همچنين در اندرون چنين خيمه و معبدى بود كه صندوق عهد در بردارنده دو لوح سنگى را كهبر روى آن نصّ ميثاق الهى با قوم بنى اسرائيل نقش بسته بود قرار مى دادند ؛ و اين صندوقهمان (تابوت عهد) يا صندوق تورات بود كه درطول تاريخ قوم بنى اسرائيل ، نقش ‍ مهم و تعيين كننده اى داشته است و در واقع سند حقانيّتدين يهود به شمار مى رفت .
13

از اين رو، قوم يهود، هر وقت به هر جا روانه مى شدند آن صندوق را با احترام تمام در ارّابهنهاده و پيشاپيش خود حركت مى دادند. حتّى در ميادين جنگ آن را با خودحمل مى كردند، و به آن تبرّك جسته ، و كسب روحيّه مى كردند. هيچ كس جز طبقه كَهنَه و ربّانيّون، مجاز به مسّ و لمس آن نبوده اند.

از رخدادهاى ناگوار دوران حضرت موسى (ع ) اين بود كه چون آن حضرت ،چهل شبانه روز بر روى كوه طور بماند، اعتماد و اعتقاد بنىاسرائيل نسبت به او سست و بلكه سلب شده بود. از اين رو نزد هارون آمده ، و به او گفتند:برخيز و براى ما، خدايان بساز كه پيش ما بخرامند! آن گاه زر و زيور آلات زنان را جمع آورىكردند. و به نزد او آورده و خرد كردند و او بتى بهشكل گوساله زرّين ساخته ، بنى اسرائيل پايكوبان ، به تماشا و تقديس آنپرداختند!(58) (59)

حضرت موسى (ع ) پس از بازگشت از كوه طور، چون به چادرها نزديك شد گوساله زرين وبنى اسرائيل را پايكوبان برگرد آن ، مشاهده كرد، به خشم آمد و الواح تورات را بر زمينانداخت ، گوساله زرين را در آتش افكند و خرد و خاكستر گردانيد. سپس جلوى چادرها و خيمه هاىبنى اسرائيل ايستاد و گفت : هر كس كه خود را از خدا مى داند نزد من آيد. پس از آن به خداپرستان دستور داد تا با شمشير، گوساله پرستان را از ميان بردارند.

بنيان گذار شريعت يهود، حضرت موسى كليم الرحمن (ع )، پس از عمرى تلاش و مبارزهخستگى ناپذير و از جان گذشتگى در راه توحيد و يكتاپرستى ، سرانجام دعوت حق را لبيكگفته ، و همچون برادر بزرگ تر و يار و مددكار صديق خويش ، حضرت هارون (ع ) كه پيشاز او به ديار باقى شتافته بود،(60) به لقاى محبوب حقيقى و هم سخن و رازگوىدوران هجران و حرمان خود، خداى يكتاى مهربان پيوست .(61)

يوشع (ع ) تا عيسى مسيح (ع )

پس از حضرت موسى (ع )، (يوشع بن نون ) وصى و جانشين او گرديد. وى بنىاسرائيل را به سوى كنعان و فلسطين ، روانه ساخت . اما آن ها نتوانستند به راحتى و با سرعت، وارد شهرهاى كنعان شوند؛ زيرا با مقاومت دليرانه مردم آن نواحى مواجه شدند. از اين رو، طبقروايات موجود، بنى اسرائيل ، سرزمين كنعان را درطول زمان و پس از جنگ هاى خونين فراوان ، تصرّف كردند؛ زيرا كنعانيان دژها و قلاع مستحكم واستوارى در شهرهاى خود، ايجاد كرده بودند، و اسلحه ها وتجهيزات جنگى آن ها نيز از بنىاسرائيل پيشرفته تر بود. به ويژه اين استحكامات و تجهيزات در ام القراى شهرهاى كنعان وفلسطين ، يعنى : اورشليم (بيت المقدّس ) كه در نقاط كوهستانى مرتفع ، واقع شده بود بيشترو چشمگيرتر بود. براى همين ، فتح و تصرّف اين شهر حدود 200سال طول كشيد.(62)

بنى اسرائيل پس از تصرف و استقرار، در بخشى از مناطق كنعان ، براى اداره امور خود بهحكومت قضات ياداوران كه بيشتر اينان نيز از پيامبران الهى بودند گردن نهادند. برخى ازاين قضات (گدعون )، (يفتاح )، (شمسون ) و(شموئيل ) (سموئيل و ساموئيل )(63) نام داشتند كه از بزرگان آن ها به شمار مىروند. در اين دوران ، پيوسته ميان اسرائيليان مهاجر و بوميان محلّى در تصرف اراضىحاصلخيز و تملك آبادى هاى آن ، جنگ و مبارزه ادامه داشت .

روزگارى به اين سان گذشت . بنى اسرائيل كه هنوز تشكيلات حكومتى منسجم و نهاهاىسياسى اجتماعى قوى نداشته اند، به اين فكر افتادند كه براى تقويت بنيه دفاعى وتمركز نيروها براى ستيز با دشمنان و حلّ مشكلات و معضلات اجتماعى خويش ، سيستم حكومتىرا پايه ريزى كنند. بر اين اساس از شموئيل كه آخرين قاضى از سلسله قضات بنىاسرائيل محسوب مى شود، خواستند تا شخصى را به عنوان رئيس حكومتى و به اصطلاح ،سلطان و پادشاه بر آن ها بگمارد. او كه تحقق اين خواسته را به مصلحت آن ها نمى دانست درآغاز از انجام آن ، سرباز زد، ولى چون آنان بر خواسته خويش اصرار مى ورزيدند، ناگزيركسى به نام (شاؤ ل بن قيس ) (طالوت ) از اسباط بنيامين (برادرتنى حضرت يوسف (ع )،كه جوانى شجاع و دلير بود را به فرمانروايى بر بنىاسرائيل ، برگزيد. شاؤ ل ، سرانجام در جنگ با فلسطينيان كشته شد.
14

اين دوران كه با پادشاهى شاؤ ل ، آغاز گشته بود در تاريخ بنىاسرائيل به نام (دوران پادشاهان ) معروف است . در زمان حكومت شاؤل اوضاع سياسى اجتماعى بنى اسرائيل تا اندازه اى سامان و نظم و انتظام يافت .

از دستاوردهاى مهم دوران پادشاهى شاؤ ل نيز اين بود كه پس از گذشت روزگار دراز دشمنىو جنگ و خونريزى فراوان ميان اسرائيليان و كنعانيان ، سرانجام اين دو قوم تا حدودى دشمنىها را كنار گذاشته ، و با هم در آميختند و طرح ملت واحدى را ريخ تند؛(64) و با ايناتحاد و يكپارچگى كه ميان شان به وجود آمد توانستند در برابر هجوم اقوام مهاجم سرزمينفلسطين كه از نقاط ديگر به آن جا روى آورده بودند مقاومت كرده ، و از خود دفاع كنند، و آب وخاك خويش را از دستبرد آنان مصون بدارند. نيز در اثر اين وحدت و قدرتحاصل از آن ، بنى اسرائيل توانستند صندوق عهدمشتمل بر الواح تورات را كه در يكى از جنگ ها از دست داده بودند باز پس بگيرند.

پس از آن كه شاؤ ل در يكى از اين جنگ هاى شديد با برخى اقوام غير سامى و مهاجم فلسطينىكشته شد، جوان دلاور و خردمندى به نام داوود(ع ) به فرمانروايى بنىاسرائيل و كنعانيان برگزيده شد. داوود (ع ) پسر (يسا) از اسباط (يهودا) بود، وى نخستينفرمانرواى نيرومند و مقتدر بنى اسرائيل به شمار مى رود، كه در حدودسال 970 پيش از ميلاد مسيح مى زيسته است .

داوود(ع ) پس از مبارزات و جنگ هاى سخت ، سرانجام توانست شهر حسّاس و مهم (اورشليم ) رابه طور كامل تسخير كند، و آن جا را مركز حكومت خويش گرداند. در كتب عهد عتيق ، نغمه هاىبسيار زيبايى به نام (مزامير) يا (زنور) وجود دارد كه به وى منسوب است ، و از آثار مهمّادبى جهان ، محسوب مى شود.

در دوران حكومت حضرت داوود(ع ) ملّت يهود، آسايش و آرامش خاطر يافته ، و از آن حالت تشتّت وپراكندگى به وحدت و اقتدار كامل رسيدند؛ و به اين وسيله به دولت آرمانى خويش ، دستيافتند. سرانجام داوود(ع ) پس از عمرى مبارزه و تلاش در راه استقرار حكومتعدل و داد در سايه خدا پرستى و توحيد، دار فانى را وداع گفت . پس از او فرزند خردمند و باكياست و سياست او يعنى حضرت سليمان نبى (ع ) بر كرسى حكومت ، تكيه زده و رهبرى امتيهود را برعهده گرفت .(65)

در كتب عهد عتيق ، سه كتاب نيز به نام هاى (امثال سليمان نبى )، (جامعه سليمان ) و(غزل غزل ها) وجود دارد كه به او منسوب است . ولى پژوهشگران ، صحّت اين انتساب را موردترديد قرار مى دهند.

در دوران حاكميّت و حكومت حضرت سليمان (ع ) مجد و عظمت و نيز عزت و شوكت بنىاسرائيل به نقطه اوج خود رسيد؛ چون آن حضرت با برخوردارى از امدادهاى غيبى و موهبت هاىويژه الهى ، شعاع حاكميّت و قلمرو حكومتى خويش را گسترش داده ، و بر بخش هاى بزرگى ازجهان آن روز، مسلّط شد، و علاوه بر توده هاى مردم ، حتّى موجودات ديگر از جنّ و پريان و نيزوحوش و پرندگان را به تسلّط خويش در آورده ، و به اذن الهى بر آن ها هم فرمان مى راند.

از اقدامات تاريخى و مهّم حضرت سليمان (ع ) اين بود كه بناى معبد بيت المقدس را كه شالودهاش توسط پدر بزرگوارش حضرت داوود(ع ) پايه ريزى شده بود به پايان برد؛ زيرا آنحضرت از ثروت فراوانى كه از راه كشور گشايى و تجارت به دست آورده بود بناى(هيكل ) يا همان معبد اورشليم و بيت المقدس را كه بعدها به نام او ثبت گرديد و به (معبدسليمان ) شهرت يافت ، توسط معماران ، مهندسان و هنرمندان فنيقى ، آشورى و مصرى بهطرز با شكوه و مجللى ساخت ، و در كنار آن مذبح (قربانگاه ) و زائر سراهايى نيز بنا كرد.سليمان (ع ) دستور داد تا صندوق عهد (الواح تورات ) را در آن معبد و درداخل حرمى كه به همين منظور درست كرده بودند قرار دهند؛ و كسى جز كاهن بزرگ حقّ ورود بهداخل حرم را نداشت كه او نيز سالى يك بار مى توانستداخل شود. اين معبد پس از چند قرن به دست بُخْتنَّصّر، و پس از او توسط روميان به كلّىويران گرديد، و تنها ديوار خرابه اى از آن باقى ماند، كه نزد يهوديان به نام(ديوارندبه ) شهرت دارد و از احترام و تقدّس خاصى برخوردار است . به اين سبب به(ديوار ندبه ) شهرت يافته است ؛ چون كه همه ساله يهوديان به پاى اين ديوار خرابه مىآمدند و گريه و ندبه كرده و مى كنند.
15

حضرت سليمان (ع ) نيز پس از سپرى كردن دوران با شكوه حكومت خويش ، سرانجام به ديارباقى شتافت . پس از آن حضرت ، از آن جا كه وى جانشين شايسته اى نداشت در ميان دوازده سبطو قبيله يهود، تفرقه افتاد. 10 سبط مقيم منطقهشمال كنعان ، زير بار حكومت جانشين سليمان نرفتند و در ناحيهشمال ، دولت مستقلى به نام (دولت اسرائيل )تشكيل دادند. در جنوب هم دو سبط (يهودا) و (بنيامين ) دولت يهود را به وجود آوردند.

دولتاسرائيل به مدت 200 سال ، دوام آورد، و سرانجام به دست آشورى ها منقرض ‍ گرديد. ولىدولت يهود اگر چه يكبار به دست آشورى ها افتاد امّا 300سال دوام آورد و سرانجام توسط بُخْتُنَّضَّر پادشاه كلده از ميان رفت . (66)
اسارت قوم يهود

دولت مقتدر سليمانى پس از حضرت سليمان (ع ) در اثر تفرقه مذهبى و درگيرى هاى داخلىرو به ضعف و زبونى نهاد و تجزيه شد. اين مسايل موجب گشت تا شاهانبابل به سرزمينشان چشم طمع بدوزند، و در نتيجه يكى از شاهان قلدر و سفاكبابل به نام (نبوكد نَصَّر) يا (بختَّنصَّر) حدود قرن ششم پيش از ميلاد (597 ق .م ) بهسرزمين (اورشليم ) يورش ‍ آورد و پس از تصرف اورشليم يهوديان آن ديار را به اطاعتخويش وادار كرد. اما آن ها از فرمانش سرپيچى كردند. او بار ديگر، بيت المقدس را محاصره وپس از كشتار بى رحمانه ، آن جا را فتح كرد و پس از غارت خزائن سلطنتى را به يغما برد ؛ وبيش از ده هزار تن از ثروتمندان و صنعتگران و بلكه همه كسانى كه از مهارت و هنرىبرخوردار بودند را به اسارت گرفته و بهبابل برد!

بختنصر فردى از ميان بنى اسرائيل را به عنوان نماينده حكومت خويش بر بقاياى قوم كهبيشتر آن ها را افراد ناتوان و پيران ، تشكيل مى دادند گماشت . حدود 10سال بعد، حاكم دست نشانده اورشليم با كمك فرمانرواى مصر و فراهم كردن قدرت و قواىحكومتى خود مختارى و استقلال خود را به بختنصر اعلام كرد. اين بار نيز بختنصر با قواىبسيار مجهّزترى به قصد قتل عام و نابودى يهوديان به سرزمين شان حمله كرد. اورشليم وديگر مناطق يهودى نشين را تصرف و ويران كرده ، بسيارى از مردم را كشت . مراكز دينى و مذهبىآنان را به كلى نابود ساخت . صندوق عهد، مشتمل بر نسخه هاى اصلى الواح تورات در اينيورش ‍ وحشيانه ، مفقود گرديد. اين واقعه را مورخان بهسال 586 پيش از ميلاد، ثبت كرده اند. (67)

افراد باقيمانده يهود، جملگى اسير و به بابل برده شدند. حدود نيم قرن ، دوران اسارت وبردگى يهوديان در بابل ، طول كشيد، در حالى كه آنان نه كتب مذهبى داشتند و نه معبدىبراى عبادت ، و نه خانه و كاشانه مستقلّى و نيز نه احترام و عزّتى ، ديگر از آن سرزمين آبادفلسطين و شكوه دوران سليمان جز ياد و خاطره اى نمانده بود!

تا اين كه پس از گذشت حدود پنجاه سال سرانجام بهسال 538 پيش از ميلاد مسيح ، كوروش ‍ پادشاه مقتدر هخامنشى ايران بهبابل ، حمله ور شد، و توانست سلطنت كلدانيان را منقرض ‍ وبابل را فتح كرده ، اسيران يهودى را از اسارت و بردگى برهاند. كوروش ، يهوديان را آزادگذاشت تا هر جا كه مايلند بروند. از اين رو، گروهى از آن ها به سرزمين (ايرن ) مهاجرتكردند، و با ايرانيان و افكار و عقايد آنان آشنا شدند، و تحت تاءثير برخى از تعاليم آيينايرانيان آن روز يعنى (زرتشت ) قرار گرفتند.

اما گروه ديگرى از آنان در همان بابل كه پس از فتح ، جزو ايالات ايران محسوب مى شد،باقى ماندند. و گروهى هم به فلسطين بازگشتند. كوروش شخصى به نام عزرا (غدير)، كهاز عالمان برجسته بود و نزد يهوديان احترام والايى داشت را به سرپرستى آن ها برگزيد ؛و به او اجازه داده بود تا بار ديگر كتاب هاى مذهبى يهود را بنويسد ومعابدشان را بنا كند.
16

اما عزرا پس از مدتى اقامت در بابلبا جمعى از يهوديان آن جا به سرزمين فلسطين باز گشت . سپس با همكارى جمعى ، به تدوينكتب دينى يهود پرداخت . اين كتب همان است كه امروز يهوديان آن ها را به عنوان كتب دينى آسمانى خويش مى شناسند

پس از آن عزرا كوشيد تا با كمك ديگران به ترميم خرابى ها پرداخته ، معابد به ويژه معبدبزرگ اورشليم را تجديد بنا كند. ولى به خاطر فقر و نبود امكانات موفق به انجام آن نشد.تا اين كه كوروش ، پادشاه ايران شخصى به نام (نحميا) را با هدايا و كمك هاى فراوان باگروهى از سپاهيان و درباريان خود به سوى آن ها فرستاد. عزرا و نحميا توانستند با يارىمردم و كمك هاى ارسالى شاه ايران به بازسازى شهر و معبد بزرگ بپردازند.(68)
در انتظار مسيح موعود(ع )

پس از نخستين ويرانى شهر قدس كه شوكت و اقتدار پيشينه خود را از دست داده يهوديان بهاسارت و آوارگى دچار شده بودند و همواره بنابر پيشگويى و نويد پيامبران و كاهنان ، ظهوريك مصلح و منجى الهى فاتح را انتظار مى كشيدند؛ تا او بتواند اقتدار و شكوه (قوم خدا) رابه دوران درخشان داوود و سليمان (ع ) برگرداند.

شخصيت مورد انتظار (ما شِيَح )( مسح شده ) خوانده مى شد. (ما شِيَح )، لقب پادشاهان بنىاسرائيل بود، كه بر اساس يك سنت ديرينه ، پيامبران بنىاسرائيل در حضور جمع اندكى ، روغن بر سر آنان (پادشاهان ) مى ماليدند، و به اين گونهنوعى قداست براى آنان پديد مى آمد؛ و به لقب (ماشِيَح ) يعنى مسح شده ، ملقب مى شدند.

دل هاى بنى اسرائيل از عشق به مسيح موعود(ع ) لبريز بود؛ و در برابر حاكمان ستمگر،همواره چشم به راه آمدن چنين رهبر رهايى بخش بوده اند.

نويد آمدن مسيح نجات بخش در برخى كتب عهد عتيق آمده است . در اين جا به فرازهايى از كتاب(اِشَعْي اء نبى ) (باب 42، جملات 1 4) اشاره مى شود:

(اينك بنده من كه او را دستگيرى كردم و برگزيده من كه جانم از او خشنود است . من روح خودرابر او مى نهم تا انصاف را براى امت ها صادر سازد. او فرياد نخواهد زد و آواز خود را بلندنخواهد كرد و آن را در كوچه ها نخواهد شنوانيد. نىِ خورده شده را نخواهد شكست و فتيله ضعيف راخاموش نخواهد ساخت تا عدالت را به راستى صادر گرداند.)

اما با اين وصف آن گاه كه عيسى مسيح (ع ) ظهور كرد و دعوت خويش را آشكار ساخت . و اساستعاليم خويش را بر موعظه و اندرز و پرهيز از خشونت و دشمنى ، استوار ساخته ، و همگى رابه محبت ودوستى فرا خوانده با مخالفت و اعتراض شديد يهوديان ، مواجه گشت ؛ زيرا آن هاچنين مسيحى را انتظار نمى كشيدند و چنين انتظارى هم از او نداشته اند. بلكه آن ها مسيحى راانتظار مى كشيدند كه وقتى آمد همچون شاهان گذشته بنىاسرائيل بر تخت شاهى و اريكه قدت سياسى ، تكيه زند و آن اقتدار و سيطره ديرينه آن ها راديگر بار احيا كند. اين بود كه آنان به مواعظ، پندها و اندرزهاى حكيمانه و انسان ساز آنپيامبر بزرگ الهى ، دل نسپردند، بلكه چنان كه بعدا شرح خواهيم داد كاهنان و رؤ ساىقبايل يهود كه شيوه دعوت او و نيز احترام خاصى كه به طبقه مستضعف مى گذاشت ، را منافىاهداف دنيايى و رياست طلبى خويش مى پنداشتند دامنه اعتراض ها و مخالفت هايشان را تا آن جابالا بردند كه به مهدور الدّم بودن آن حضرت ، فتوا داده ، و حاكم رومى فلسطين را تحريككردند تا او را به دار آويخت . (69)

يهوديان ، گر چه با حضرت عيسى مسيح (ع ) كنار نيامده ، به دستورهايشعمل نكردند و حتى او را به عنوان پيامبرى از پيامبران الهى نشناخته و نمى شناسند ولى پساز آن حضرت ، سزاى اعمال ننگين خويش را طىّسال هاى طولانى گرفتند ؛ چون هيچ گاه روى آرامش و امنيت را نديدند و پيوستهذليل و مغلوب روميان بت پرست و مشرك بوده و به عنوان يك ملت مستعمره ، تحت سيطره وحاكميت آن ها قرار داشتند.
17

يكى از وقايع شومى كه طىّ همين دوران ، دامنگير يهوديان شد هنگامى بود كه يكى ازفرمانروايان رومى فلسطين بر آن شد تا پرچم قيصر روم را بر فراز معبد اورشليم ، نصبكند، و عايدات و نذورات معبد را نيز به مصارف ديگر برساند، با مقاومت شديد يهوديان روبه رو شده بود. اين بود كه در سال 70 ميلادى پسر قيصر روم ، شهر اورشليم را محاصرهكرد، و بعد از چند ماه مقاومت سرسختانه يهوديان ، سرانجام آنان را شكست داده ، شهر راتصرف كرد و ويران ساخت ، و معبد اورشليم را نيز طعمه آتش و به كلى منهدم كرد ؛ گروهىاز يهوديان را كشت ، و برخى ديگر را فرارى و تعداد بيشمارى را به اسيرى و غلامى نزدروميان برده بود؛ و جمع اندكى در خرابه هاى شهر باقى ماندند.

60 سال پس از ويرانى اورشليم ، نيز (هادريان ) (76 138 م ) قيصر وقت روم كه بهفلسطين سفر كرده بود، دستور داد تا آن شهر را از نو بسازند، ولى به جاى معبد يهوديان ،پرستش گاه رومى به نام معبد (ژوپيتر) بنا كنند! يهوديانى كه با خوارى و ذلت در كشورخود مانده بودند همه ساله در روز نهم ، آب (اوت ميلادى ) به پاى ديوار ندبه به جا مانده ازآن معبد عظيم ، گردهم مى آمدند و بر فناى وطن و هلاكت و نابودى قوم خود، اشك حسرت مىريختند؛ و اين رسم و سنت همچنان برقرار بوده و هست .

به اين ترتيب ، آيين قربانى كردن و آداب دينى ديگر يهود كه در اورشليم ، اجرا مى شدپايان پذيرفت ، و يهوديان هر چند تلاش هاى مذبوحانه زيادى براى اعاده حيثيت ملى و احياىمراسم دينى خويش به عمل آوردند، ولى پيوسته ناكام مى شدند. تا اين كه در نتيجه منازعاتسال هاى 133 135 ميلادى اورشليم به عنوان يك شهر جديد رومى و با نام(آلياكاپيتولينا) تجديد بنا گرديد!(70)
پيدايش صهيونيسم

(صهيونيسم ) يا (صهيونيزم )، گرفته شده از واژه (صهيون ) به معناى كوه خشك يا پرآفتاب ، نام تپّه اى بلند در جنوب شرقى شهر قدس است (71)، كه در كتاب توراتبه عنوان شهر داوود تعريف شده است ؛ و داراى آثار واماكن مذهبى و تاريخى گوناگونى بودهاست . در بعضى از افسانه هاى يهوديان آمده كه منجى قوم يهود، پس از ظهور از اين كوه ،قدرت مطلقه آنان را بر تمام اقوام و ملل جهان گسترش داده ، مستقر خواهد ساخت .

پديده صهيونيسم به رغم ادّعاى برخى از منابع باتشكيل نخستين كنگره علنى و رسمى صهيونيست ها در شهر(بال ) سوئيس در سال 1276 هجرى شمسى (1897م ) به وجود نيامده است ، بلكه بذرهاىعملى و اوّليّه آن مدّت ها پيش از ورود اين واژه به جهان سياست ، پاشيده شده بود؛ و كنگرهبال زمان ، آغاز علنى شدن فعّاليّت صهيونيسم به شمار مى رود.

از اين رو ،گرچه بعضى از نمودها و مظاهر صهيونيسم را در اواخر قرن نوزدهم مى توان يافت، ولى ريشه اين فعّاليّت آنان به چندين قرن پيش از آن و بلكه به تاريخ كهن و پيشينيهود، بر مى گردد.

توضيح آن كه بنا به نقل برخى منابع تاريخى ، آن گاه كه حضرت داوود(ع ) قلعه اى راكه بر تپّه صهيون بود فتح كرد، بنايى را براى صندوق عهد (الواح تورات ) در آن برپاكرد. ولى پس از ويرانى بيت المقدّس در سال 70 ميلادى و انقراض دولت و ملّت يهود، يهوديانآواره شهرها و نقاط مختلف دنيا كه همواره در آرزوى استقرار مجدّد در سرزمين فلسطين بوده اندنام (صهيون ) را شعار خود قرار داده ، و براى احياى مجد و عظمت ديرينه يهود، خود را(صهيونى ) خوانده اند.

اما پس از ظهور اسلام در قرن هفتم و پذيرش اسلام از سوى ساكنان فلسطين ، شهر قدس ،چهره اسلامى به خود گرفت ، و پس از مدّتى و در دوران خليفه دوم (عمر) به تصرّفكامل مسلمانان در آمد. شهر قدس يا بيت المقدّس در اسلام و نزد پيامبر گرامى آن (ص ) از چناناهمّيّت و قداستى برخوردار است كه در سال هاى نخستين رسالت و بعثت نبى اكرم (ص ) بهعنوان قبلگه گاه مسلمانان مطرح بوده ، و به سوى (مسجد الاقصى ) در شهر قدس نماز مىگزاردند. گرچه از آن تاريخ به بعد اين شهر، ميان مسلمانان ، مسيحيان و يهوديان از احترامخاصى برخوردار است ، ولى در بيشتر دوران تاريخ اسلام تا اين اواخر (به جزسال هاى ميان 478 670 ه‍ (1099 1291م ) كه دوران جنگ صليبى ميان مسلمانان و مسيحيانبر سر تصرف آن بوده است ) مسلمانان فلسطينى كه عمدتا از اعراب بوده و مى باشند براين شهر، تسلط كامل داشتند ؛ و اين شهر پس از مكه ومدينه به عنوان اوّلين قبله گاه مسلمانان ازمهم ترين شهرهاى اسلامى به حساب مى آيد و داراى قدامت و شرافت بالايى نزد عموم مسلماناندنياست .
18

چنان كه اشاره شد هر چند يهوديان ، طىّ چند مرحله جنگ و كشتار كه عليه آنان صورت گرفته، ناگزير شدند در نقاط ديگر دنيا، پراكنده شوند، ولى هرگز از آن آرمان قومى ودينى خودكه بازگشت به موطن اصلى مورد ادّعاى خويشتن يعنى (سرزمين فلسطين ) به عنوان (ارضموعود)، باشد، دست نكشيدند. اضافه بر آن ، آنان با روحيه عصيان گرى و نژاد پرستىكه داشته ودارند، و هرگز حاضر نمى شدند از لحاظ قومى و دينى با ديگران به ويژهمسيحيان كه دشمنى ديرينه اى با آن ها داشتند، در آميزند و تفاهم همه جانبه اى را ايجاد كنند؛ ازاين رو، پيوسته مورد آزار و اذيّت مسيحيان و غير آنان قرار داشتند. اينعوامل ، موجب مى گشت كه آن ها بر آرمان صهيونيستى و نژاد پرستى خود بيشتر پافشارند، وبراى بازگشت به ارض موعود به هر وسيله اى به ويژه حربه (مظلوم نمايى )متوسّل شوند، كه طرح داستان (يهودى كشى ) هيتلر در جنگ جهانى دوم از آن است .(72)

بر اين اساس ، يهوديان صهيونيست در مناطقى مانند اروپا و آمريكاى شمالى ، حضور چشمگيرى داشته ، و توانستند در فعاليت هاى سياسى اجتماعى و از آن مهم تر، در امور اقتصادى آن نقاط،نقش فعالى ايفا كنند. آنان همچنين كوشيدند تا در دستگاه هاى دولتى ، نفوذ كرده ، و مراكز مهمّتصميم گيرى هاى سياسى اقتصادى را در دست گيرند. نفوذرجال يهودى و صهيونيست ها در دستگاه هاى سياسى اقتصادى اروپا و آمريكا به حدّى گستردهو آشكار بود كه موجب گشت تا موجى از بغض و نفرت در اروپاى غربى ، عليه آنان به وجودآيد.

با اين حال ، يهوديان افراطى (صهيونيست ) كسانى نبودند كه از تلاش و مبارزه براىرسيدن به اهداف شوم خود كه در راءس آن ها همان ايجاد زمينه براى بازگشت به فلسطينباشد دست بردارند. از اين رو، پس از مدّت زمانى نسبتا طولانى ، كارهاى پنهان و آشكارفرهنگى ، اقتصادى و سياسى و ايجاد زمينه هاى لازم براى تحقق آرمان خويش ، سرانجام درسال 1897 ميلادى ، نخستين كنگره جهانى صهيونيسم را در شهر(بال ) سوئيس تشكيل دادند. اين كنگره مقرّر داشت در كشورهايى كه شمار يهوديان در آن هابيشتر از يهوديان ساير شهرها است سازمان هاى صهيونى ،تشكيل گردد.

در سال 1905 ميلادى بيشتر نمايندگان صهيونى بر اين مساءله ، اتّفاق نظر داشتند كه وقتآن فرا رسيده تا در پى تشكيل دولت صهيونيستى در فلسطين برآيند. به همين منظور،ضرورت تشكيل دولت صهيونيستى يهود را در فلسطين ، تصويب كردند ؛ و پيشنهاد بريتانيارا كه حاضر شد سرزمين اوگاندا در آفريقا را كه از مستعمرات او بود به عنوان ميهن يهودبه آنان اعطا كند، نپذيرفتند.

سرانجام در سال (1917م ) كه بريتانيا درگير جنگ با دولت عثمانى بود صهيونيست هافرصت را مغتنم شمردند و زمينه صدور اعلاميه (لردبالفور) وزير خارجه وقت انگلستان رافراهم ساختند. اين اعلاميه به طور اكيد، تاءسيس كشور(اسرائيل ) در سرزمين فلسطينيان را براى يهوديان به رسميّت شناخت !

پس از شكست دولت عثمانى در سال 1923 ميلادى ، فلسطين تحت قيوميت دولت بريتانيا قرارگرفت ؛ و هدف عمده اين كار، اجراى مفاد اعلاميه (بالفور) بوده ، جنگ جهانى و نهضت نازى هادر كشتار و شكنجه يهوديان به دست هيتلر(73) زمينه تاءسيس يك دولت مستقلّ اسرائيلىرا هموار ساخت . در ظرف مدّت 20 سال ، شمار افراد يهودى كه از اقصى نقاط جهان بهفلسطين آورده شده بودند به يك ميليون نفر رسيد.

سرانجام ، سازمان ملل متحد در تاريخ 14 ماه مه 1948 ميلادى بر تجزيه خاك فلسطين ، راءىداد، و اين سرزمين به دو قسمت (اسلامى عربى ) و (يهودى صهيونيستى ) تقسيم گرديد، وبه اين ترتيب ، حكومت (اسرائيلى ) و صهيونيستى در همين تاريخ ، همزمان با خروج آخرينسربازان انگليسى از فلسطين شكل گرفت .

مسلمانان جهان از جمله ملل عرب مسلمان با اين تقسيم ظالمانه به مخالفت جدّى بر خاستند و جنگهايى ميان اعراب به ويژه مصر و سوريه با اسرائيل ، روى داد، كه از مهم ترين آن ها جنگ 11ژوئن 1967 ميلادى است كه به جنگ شش روزه اعراب واسرائيل ، شهرت دارد، و اعراب در آن ، شكست سختى خوردند. پس از اين شكست ها، ملت مسلمانفلسطين از مبارزات آزادى بخش خويش دست نكشيدند، وبا حمايت هاى همه جانبه سياسى نظامىو مادّى معنوى دولت هاى انقلابى و امت هاى مسلمان در سراسر جهان اسلام ، مبارزات خود را ادامهدادند.(74)
19

هم اكنون نيز اين جهاد مقدّس مردمى ، تحت عنوان قيام (انتفاضه ) يا قيام سنگ پرانى كه ازهيجدهم آذرماه 1366 (ه‍.ش )؛ (هشتم دسامبر 1987م ) آغاز شده است به شدت ادامه دارد. اميد استكه باعنايات پروردگار عالم و كمك ها و حمايت هاى ملت هاى مسلمان و برخى دولت هاى انقلابى اسلامى ودر راءس آنان ملّت و دولت انقلابى و مسلمان ايران به پيروزى نهايى برسد وقدس شريف ، آزاد گردد.(75)
20

متون مقدس يهود

تبيين واژه هاى عهد و عهدين

از آن جا كه متون مقدس يهود را (عهد عتيق ) يا (عهد قديم ) و متون مقدّس مسيحيت را نيز (عهدجديد) مى گويند؛ ضرورت ، ايجاب مى كند كه در آغاز اين بحث و پيش از ارايه و شرح متونمقدّس يهود درباره واژه (عهد) و علّت نام گذارى متون دينى يهوديان و مسيحيان به (عهدين )كه از يك ريشه بر مى خيزند، توضيح مقدماتى بدهيم .

چنان كه اشاره شد (عهدين ) نام دو كتاب مقدس دينى يهوديان و مسيحيان يعنى تورات وانجيل است ، كه مجموع اين دو، نزد مسيحيان تحت عنوان (كتاب مقدّس ) معتبر و مورد احترام مىباشد؛ زيرا بر خلاف يهوديان كه حضرت عيسى مسيح (ع ) و آيين و كتاب دينى او راقبول ندارند پيروان حضرت عيسى (عيسويان و مسيحيان ) كتاب دينى يهوديان (تورات ) راپذيرفته و از آن به عنوان (عهد عتيق ) يا پيمان كهن ، ياد مى كنند ودر برابر،(انجيل ) را (عهد جديد) يا پيمانى نو، مى نامند.(76)

علّت اين نام گذارى اين است كه مسيحيان معتقدند كه خدا با انسان ، دو پيمان بسته است ؛ يكىپيمان كهن ، كه به وسيله پيامبران پيش از حضرت عيسى (ع )، به ويژه حضرت موسى (ع )تحقق پذيرفت ، كه مفاد اين پيمان در عهد عتيق يعنى تورات ، مندرج است . چنان كه از مفهومتورات بر مى آيد (77) بر پايه تشريع قوانين و وعد و وعيد، استوار است ؛ ديگرىپيمان نو، كه توسط خداى متجلّى و متجّسد يعنى عيسى مسيح تحقق يافته است . اين پيمان براساس محبّت ، اندرز ورياضت هاى نفسانى ، و به تعبير رساتر، بر دو پايه ارشاد درونى(روح القُدُس ) و ارشاد بيرونى (مقرّرات كليسا) استوار مى باشد .(78) به اين بيانكه طبق اعتقاد مسيحيان خداى پسر (عيسى مسيح ) بهشكل انسان ، مجسّم شده ، و گناهان بشر نخستين و فرزندان او را بر عهده خود گرفت ؛ و باتحمّل رنج صليب (چوبه دار) كفّاره گناهان بشر گرديد؛ وانجيل (79) پيام محبّت آميز الهى و بشارت بر بخشودگى انسان گنهكار است!(80)

توضيح آن كه بنابر اعتقاد كليساى مسيحيت ، خداوند در دوران باستان با ابراهيمخليل (ع ) و اعقاب او و سپس به وسيله حضرت موسى كليم الله (ع ) با بنىاسرائيل عهد و پيمانى منعقد كرد، و آنان را به عنوان قومى خاص برگزيد ؛ ودرمقابل ، اين قوم برگزيده را نيز به انجام تعهدات وتكاليفى ، موظّف ساخت . در دوران جديد،خداوند حضرت عيسى مسيح (ع ) را به زمين فرستاد تا اين پيمان را با تمام مؤ منان به مسيح ،تجديد كند؛ و آنان را فرزندان خدا ساخته ، موجب رستگارى همه ايمان آورندگان شود.

آنچه در رسالات و كتب دينى يهوديان آمده بازگو كننده عهد قديم است كه از سوى خدا الهامگرديده است . با اين نگرش ، عهد عتيق نزد مسيحيان نيز مانند يهوديان كلام اللّه ، مقدّس ومعتبر مى باشد. هر چند در چگونگى وشكل انتخاب اين رسالات وكتب ميان روحانيّت يهود ومسيحيّت ، اختلافاتى وجود دارد.

كتاب مقدّس يهوديان در شكل كنونى آن ، خود مجموعه اى است از رسالات و كتب تقريبامستقل ، كه به وسيله نويسندگان بسيارى با استفاده از روايات و قصص قومى محفوظ در خاطرهمردم ، اسطوره ها و حكايات ، رسوم و آداب اقوام مختلف شرق نزديك ، و يا آثار پراكنده اى كهدر گوشه و كنار، ثبت شده بود، در ادوار متفاوت ، اقتباس ، جمع آورى ، تنظيم و تدوين گشته؛ و پس از بارها تجديد نظر، اصلاح ، و تكميل به صورت كنونى در آمده است .

چون مسيحيّت بر مبانى فقهى و تلقينى و روايات و نيز قصص يهوديّت ، بنا شده و در واقعشاخه اى منشعب از آن دين ، محسوب مى شود، از اين رو، رسالات و كتب دينى آن (عهد عتيق ) موردتاءييد و پذيرش كليساى مسيحى نيز قرار گرفته است ، و به همين جهت در حفظ، تقديس وتبليغ آن كوشيده و مى كوشند.
21

عهد عتيق يا مهم ترين متون دينى يهود

حال كه با مفهوم عهد عتيق ، آشنا شديم ، به معرّفى آن به عنوان مهم ترين متون دينى يهود مىپردازيم .

عهد عتيق ، داراى 39 كتاب است ، كه از نظر موضوع به سه بخش عمده ، تقسيم مى شود:

بخش نخست : تاريخ بنى اسرائيلتا چند قرن پيش از ميلاد مسيح .

بخش تاريخى عهد عتيق با كتاب (تورات ) و كتاب تورات با (سِفْر پيدايش)(81) آغاز مى شود. آفرينش جهان ، داستان آدم و حوّا و خوردن از درخت معرفتِ نيك و بد،نيز اخراج آنان از (باغ عَدْن ) (از باغ هاى دنيا)، داستان فرزندان آدم ، طوفان نوح (ع )،حوادث مربوط به حضرت ابراهيم ، اسماعيل ، اسحاق و يوسف (ع ) در اين سفر آمده است . چهارسفر بعدى ، سيره حضرت موسى (ع ) و تاريخ بنىاسرائيل را شرح مى دهد. اين سيره ، تولد، بعثت ، هجرت (خروج از مصر حدودسال 1290 پيش از ميلاد)، تشكيل حكومت و رحلت آن حضرت راشامل مى شود. بسيارى از احكام و قوانين ، ضمن عباراتى منسوب به وحى در اين چهار سفر،وجود دارد. به عقيده يهوديان ومسيحيان ، مؤ لّف اسفار پنج گانه تورات ، حضرت موسى (ع )است .

تاريخ بنى اسرائيل از زمان يوشع (ع ) جانشين حضرت موسى (ع ) در (صحيفه يوشع )ادامه مى يابد. تاريخ داوران (يعنى قاضيان بنىاسرائيل پيش از تعيين پادشاه ) در سفر داوران (سفر ششم ) است . نيز چگونگى انتصاب شاؤل (طالوت ، حدود سال 1020 ق .م ) به پادشاهى در كتاباوّل سموئيل ، و انتصاب حضرت داوود(ع ) به فرمانروايى و حكومت ، در كتاب دومسموئيل آمده است .

تاريخ حضرت سليمان (ع ) در (كتاب اوّل پادشاهان ) وجود دارد. پس از حضرت سليمان (ع )قلمرو حكومت بنى اسرائيل چنان كه قبلا گذشت به دو قسمت ، تجزيه شد: يهودا واسرائيل . ماجراى مربوط به اين دو كشور يهودى و چگونگى اسارت و جلاىبابل و نجات يهوديان در بند بختنصر و بابليان توسط كوروش ، پادشاه هخامنشى ايران دردو كتاب (پادشاهان ) و دو كتاب (تواريخ ايّام ) آمده است .

بازسازى شهر اورشليم (بيت المقدّس ) و بازگشت يهوديان به فلسطين در كتاب هاى (عَزْرا)و (نَحَميا) مطرح شده است . سرانجام داستان خطرقتل عام يهوديان با توطئه (هامان )، وزير خشايار شاه ، پادشاه هخامنشى ايران ، و رفع اينخطر به تمهيد و تلاش (مُردِ خاى يهودى )، و خواهش دختر عموى وى (اِسْتَر) همسر يهودىپادشاه ايران در (كتاب اِسْتَر) آمده است (82).

اين بخش ، مشتمل بر 17 كتاب به شرح زير است :

1 سِفْر پيدايش (آفرينش جهان ، داستان هاى آدم و حوّا، ابراهيم ،اسماعيل ، اسحاق ، يعقوب و يوسف (ع ).

2 سفر خروج (تولّد و بعثت حضرت موسى (ع )، خروج بنىاسرائيل از مصر به سينا به اضافه برخى احكام ).

3 سفر لاويان (احكام كاهنان ، يعنى روحانيان يهودى كه ازنسل هارون ، از خاندان لاوى هستند).

4 سفر اعداد (آمار بنى اسرائيل در عصر حضرت موسى (ع )، شريعت وتاريخ آنان ).

5 سفر تثنيه (تكرار احكامى كه در اسفار پيشين آمده است ، و تاريخ بنىاسرائيل تا رحلت موسى (ع ) مجموع اين پنج سِفْر (تورات ) ناميده مى شود.

6 صحيفه يوشع (تاريخ وسيره يوشع بن نون ، جانشين و وصىّ حضرت موسى (ع )

7 سفر داوران (تاريخ قاضيان بنى اسرائيل ، پيش از نصب پادشاه ) كه با حكومت طالوت(شاؤ ل ) آغاز مى شود.

8 كتاب روت (شرح حال زنى به نام (روت )، از جدّات حضرت داوود پيامبر(ع ).

9 كتاب اولسموئيل (تاريخ سَموئيل نبى و تعيين (شاؤ ل ) به عنوان نخستين پادشاه بنىاسرائيل ).

10 كتاب دوم سموئيل (پادشاهى حضرت داوود(ع ).

11 كتاب اوّل پادشاهان (ادامه پادشاهى داوود و سليمان وجانشينان پس از آن ها).

12 كتاب دوم پادشاهان (ادامه تاريخ پادشاهان تا حمله بختنصر دوم و جلاىبابل ).
22

13 كتاب اوّل تاريخ ايّام (نَسَب نامه بنى اسرائيل و تكرار تاريخ آنان تا وفات داوود(ع).

14 كتاب دوم تواريخ ايّام (تاريخ پادشاهى حضرت سليمان (ع ) و شاهان پس از او تا جلاىبابل ).

15 كتاب عَزْرا (نوسازى اورشليم (بيت المقدس ) وآزادى يهوديان همراه عُزَير).

16 كتاب نَحَميا (نوسازى اورشليم و بازگشت يهوديان از زبان نحميا، ساقى اردشيراوّل ).

17 كتاب اِسْتَر (رفع خطر نابودى يهوديان با وساطت استر، همسر يهودى خشايارشا،مدفون در همدان ).

بخش دوم : حكمت ، مناجات و شعر

آغازگر بخش حكمت ، مناجات و شعر (كتاب ايّوب ) است ، كه از صبر حضرت ايّوب (ع ) وموارد زيادى از بى صبرى واعتراض وى به تقديرات الهى ،بحث مى كند!(83)

تعداد 150 قطعه مناجات ، كه هر يك (مزمور) وجمع آن ها (مزامير) ناميده مى شود، زبورداوود(ع ) را تشكيل ميدهد. پس از آن ، دو كتاب حكمت به نام هاى(اَمثال سليمان )، و (جامعه ) وجود دارد ؛ كتاب اخير با (پوچ گرايى ) و بدبينى از جهان ،سخن مى گويد.

كتابى به نام (غزل غزل هاى سليمان ) مشتمل بر عباراتى عشقى است !اهل كتاب ، اين عبارات را به عشق الهى ، تاءويل مى كنند؛ در حالى كه بابتاءويل در اين جا مسدود است ؛ زيرا در همين كتاب مقدّس و در كتاب پادشاهان ، باب 11، ساحتمقدّس حضرت سليمان (ع ) را لكّه دار، و آن حضرت را به عشق زنان مشرك ، متّهم مى كند ؛ ومدّعى مى شود كه اين پيامبر عظيم الشاءن در اثر عشق شديد به اين گونه زنان در زمانپيرى از خدا، روى گردان ، و به بت پرستى روى آورده است ! اين بخش ،مشتمل بر پنج كتاب است :

1 كتاب ايوّب (شامل بخش هاى ابتلا، صبر و بى صبرى آن حضرت ).

2 كتاب مزامير (زبور داوود پيامبر(ع )، مجموعه 150 قطعه مناجات ).

3 كتاب امثال سليمان نبى (ع ) (كلمات حكمت آميز).

4 كتاب جامعه اسم مستعار حضرت سليمان ، مشتمل بر نگرش بدبينانه به جهان ).

5 كتاب غزلغزل هاى سليمان (اشعار عاشقانه منسوب به آن حضرت )، كه در كتاباوّل پادشاهان ، باب 11 آن وجود دارد.

بخش سوم : پيشگويى هاى انبيا

بخش پيشگويى هاى انبيا، در بردارنده هشدارها و تهديداتى درباره سرنوشت بنىاسرائيل است . براى فهميدن اين پيشگوئى ها خواننده بايد از جريان هاى آن زمان ، كاملا آگاهباشد.

اين بخش ، داراى 17 كتاب به شرح زير است :

1 كتاب اِشَعْيا (طولانى ترين و معروف ترين كتاب پيشگويى عهد عتيق ).

2 كاب اِرْميا( پيشگويى ).

3 كتاب مراثى ارميا (نوحه سرايى آن حضرت بر خرابى اورشليم ).

4 كتاب حزقيال(حزقيل ).

5 كتاب دانيال (پيشگويى و شرح مجاهدت هاى حضرتدانيال نبى (ع ) مدفون در شهر شوش ايران ) .

6 كتاب هوشع (پيشگويى ).

7 كتاب يوئيل (پيشگويى ).

8 كتاب عاموس (پيشگويى ).

9 كتاب عوبَديا (پيشگويى ).

10 كتاب يونس (پيشگويى و داستان رفتن يونس (ع ) در شكم ماهى ).

11 كتاب ميكاه (پيشگويى ).

12 كتاب ناحوم (پيشگويى ).

13 كتاب حَبَقّوق (پيشگويى حضرت حَبَقّوق نبى مدفون در تويسركان ).

14 كتاب صَفَنْيا (پيشگويى ).

15 كتاب حّجى (پيشگويى ).

16 كتاب زكريّا (پيشگويى ).

17 كتاب مَلاكى (پيشگويى ).

تدوين تلمود

هر چند كتاب عهد عتيق از حيث اعتبار و قداست ، مقام اوّل را نزد يهوديان دارا مى باشد، ولى متوندينى وكتب مذهبى ديگرى هم وجود دارد كه از احترام والايى برخوردار هستند. مهم ترين آن هامجموعه بزرگ (تلمود) است . تلمود به معناى تعليم ، در واقع شرح و تفسير اسفار توراتبوده ، و در بيشتر موارد، راه آموزش و يادگيرى و ياد دادن متون عهد عتيق از راه تعاليم همينتلمود مى باشد.(84) اين اثر ادبى مذهبى يهود،حاصل كار فرهنگى حكيمان و عالمان يهودى طىّ چند قرن ، يعنى از قرناوّل تا پنجم ميلادى است .

توضيح آن كه پس از خرابى شهر اورشليم (بيت المقّدس ) به دست لشكريان (تيتوس )رومى ، گروهى از اَحبار و راويان يهود گريختند و در اطراف فلسطين (از جمله در جليله ) بهتشكيل محافل دينى و مذهبى همّت گماشتند. اين گونهمحافل دينى را به زبان عبرى (مدراش ) يعنى (مدرسه ) يا (دار التعليم ) ناميدند.دانشمندان و احبار يهودى ، اخبار، روايات و احاديث شفاهى كه بعد ازنزول تورات تا آن روزگار به طور پراكنده نزد آن ها موجود بود را گرد آورى كردند وكتابى به نام (ميشناه )(85)، يعنى المثنى (نسخه ثانى تورات ) به وجود آوردند.اين كار تا سال حدود 220 ميلادى ادامه داشت .
23

در تدوين ميشناه ، صد و پنجاه تن از عالمان يهود، شركت داشتند. آنان ابواب مختلف فقهى رامانند نماز، روزه ، احكام ازدواج و طلاق ، احكام حقوق جزا،مسائل طهارت ، نجاست ، احكام مربوط به نذر و قربانى ها و غير آن را در 6 جلد تدوين كردند.

به موازات گروه نخست كه به اطراف فلسطين ، پراكنده شده بودند، گروهى ديگر از احبار وربّانيّون يهود به بابل ، هجرت كردند. اين گروه نيز مطالعات خود را در زمينه ترجمه وتفسير تورات در مجموعه ديگرى گرد آوردند و آن را به زبان (آرامى ) كه زبان رايج آنروزگار بابل بود نوشتند، و نامش را (گمارا)(86) گذاردند. گمارا كه به زبانآرامى به معناى (تكمله ) است در واقع ، متمّم ميشناه بود.

سپس دو مجموعه ميشناه و گمارا، را با هم تلفيق كردند و آن را به زبان عربى (تلمود) يعنى(تعليم ) نام نهادند. كار تدوين تلمود تا اواخر قرن پنجم ميلادى ، ادامه داشت . بعدها بركتاب تلمود نيز دو شرح ، نوشته شد؛ يكى در فلسطين به نام (تلمود اورشليمى ) وديگرى در بابل به نام (تلمود بابلى ).

تلمود در واقع ، دائرة المعارفى است كه مجموعه كاملى ازاصول ، فروع ، احكام ، سنن ، تاريخ و ادبيّات قوم يهود راشامل مى شود.

مجموع مسائل تلمود، نزديك به چهار هزار مساءله ازمسائل دينى در تفسير متون عهد عتيق و كتب موجود در آن است .(87)

ارزيابى نهايى تورات (براى مطالعه (88))

اسلام در عين حال كه اصل كيش و آيين يهود و نيز كتاب دينى آن (تورات ) را از طرف خدا و برحق مى داند، و همچنين بنيان گذار شريعت يهود (موسى (ع )) را از پيامبران بزرگ )اولوالعزم ) مى شناسد، ولى معتقد است كه كتاب عهد عتيق به شكلى كه اكنون ديده مى شودتحريف شده ، و از متون اصلى و وحيانى آن (اگر نگوييم در بيشترمسائل ) بسيار فاصله گرفته ، و حتى در برخىمسائل به ضدّ آن تبديل شده است .

توضيح آن كه از آيات قرآن كريم بر مى آيد گر چه مطالب صحيح و حقايق زيادى درتورات فعلى وجود دارد كه به جراءت مى توان گفت كه از مفاد وحيانى و يا مواعظ و اندرزهاىحكيمانه پيامبران بنى اسرائيل مى توانند باشند،(89) ولى در برابر اين بخش ازسخنان حق و درست ، سخنان ناصواب و خلاف واقع موجود در آن ، كه نه باعقل و منطق سازگار است و نه با علم و دانش ، آن قدر فراوان است كه براى هر خواننده اى كه ازكمترين آگاهى و شناخت نسبت به مسائل اخلاقى ، بديهيّات عقلى و داده هاى علمى روز همبرخوردار باشد به آسانى ، آشكار مى شود.(90)

در اين جا بدون اين كه به بررسى متن تورات بپردازيم براى اثبات ادّعاى خويش علاوه براشاره به ديدگاه قرآن اظهار نظر برخى از نويسندگان و پژوهشگران شرقى و غربى رانيز مى آوريم .

يكى از پژوهشگران تاريخى غربى در اين باره مى نويسد:

(از ايرادهاى دانشمندان يهود شناس و انتقاداتى كه بهعمل آورده اند چنين نتيجه به دست مى آيد كه كتاب عهد قديم مانند ساير كتب ،محصول كار انسان است (نه يك كتاب آسمانى ووحيانى ).(91))

برخى ديگر از نويسندگان غربى مى نويسند:

(احتمالا دوره ثبت و ضبط اين كتاب (تورات ) حدود هزارسال طول كشيده ، و مجموعه اى از مؤ لّفان و ويراستاران مختلف را به خود ديده است .اشخاصى كه در اين كار (تدوين ) سهمى ادا كرده اند نيز از لحاظ سوابق آموزشى و جهانبينى خويش ، زمينه هاى گوناگونى داشته و كاملا با يكديگر متفاوت بوده اند. بعضى از اينكتب به صورت يك واحد كامل ، نوشته شده است . در حالى كه چنين به نظر مى رسد كه بيشترآن ها به تدريج نوشته شده ، و در خلال يك دوره هزار ساله ، به تدريج ،تكميل گشته اند.
24

تحقيقات و تتبّعاتِ نظرى جديد، درباره تاءليف كتب و يا اسفار عهد عتيق پرسش هاى جدّى رامطرح كرده است ؛ از جمله اين كه چه اندازه از متن ها از خود حضرت موسى است ؟ اين تجزيهوتحليل ، نشان مى دهد كه موارد و مطالب تورات (متن اصلى ) به صورت قطعى و نهايى ازطرف شخص حضرت موسى (ع ) نوشته نشده است . بسيارى از مطالب كتاب مقدّس به يك دورهتاريخى متاءخّرتر از حضرت موسى بيشتر جور در مى آيد تا زمان حيات خود آن حضرت.)(92)

يكى از انديشه مندان و پژوهشگران بزرگ شرقى و اسلامى نيز با تصريح بر اين كهنسخه اصلى تورات در يورش وحشيانه بختنّصّر از بين رفته ، و تورات فعلى ،بازنويسى شخصى به نام (عزرا) و همكاران او مى باشد، چنين مى نويسد:

(با تدبّر در داستان بنى اسرائيل مى بينى كه سند تورات فعلى ، قطع شده و به حضرتموسى (ع ) نمى رسد ؛ مگر توسّط يك شخص به نام عزرا، كه اوّلا او را نمى شناسيم ، ثانيااز كيفيّت اطّلاع و آگاهى او از تورات (اصلى ) حضرت موسى (ع ) و تعمّق دوباره اش در آننيز، آگاهى نداريم ؛ ثالثا از اندازه صداقت وامانت او هم آگاه نيستيم ؛ رابعا نمى دانيم كه اواز چه منابعى ، اسفار تورات را اخذ كرده ، و آيا مستندات صحيح وقابل اعتمادى داشته است يا نه ؟)(93)

معتقدات دينى يهود

دين يهود نيز به عنوان يكى از اديان ابراهيمى والهى با آن پيشينه تاريخى كهن ، داراىبرخى عقايد، احكام و تعاليم دينى است ، اين عقايد و احكام صرف نظر از درستى و نادرستىآن ها بسيارى از شؤ ون و ابعاد زندگى پيروان آيين يهود را در زمينه هاى نظرى و عملى ، دربر مى گيرد. هر چند از اعتقاد نامه هاى متفاوتى كه از سوى متفكّران و متكلّمان يهودى ، ارائهگرديده است اين حقيقت به دست مى آيد كه پيروان مذاهب يهود مانند پيروان مذاهب اسلامى برپاره اى اصول اعتقادى مشترك ، متفق نبوده ، و حتى در معتقدات اساسى هم ، اتفاق نظر ندارند.البته ريشه اختلاف آراى يهوديان به خود كتاب مقدّس (تورات ) بر مى گردد كه عقايد واحكام يهود در آن به طور پراكنده ، متفاوت و بلكه متضاد آمده است .

از اين رو، ناچاريم جهت آگاهى از معتقدات دينى يهود، برخى از اين اعتقادنامه ها را در اين جابياوريم ؛ تا ضمن آشنايى بر اصول اعتقادى دين يهود، ادّعاى ما مبنى بر پراكندگى و تشتّتآراى يهوديان در ارائه معتقدات دينى شان آشكار گردد.

يكى از كسانى كه در صدد بر آمد تا فهرستى از معتقدات و احكام دينى يهود را بنگارد، مؤ لّفكتاب (گنجينه اى از تلمود) است ، كه كوشيده آنچه در مجموعه بزرگ تلمود از سوىدانشمندان يهودى در معرّفى عقايد و احكام دين يهود ونيز شرح و تفسير آن آمده ، در اين كتاب بهطور خلاصه ، ارائه كند. فهرست فصول دوازده گانه اين كتاب با زير مجموعه هاى هر يك ازفصول آن كه عمده مسائل اعتقادى و عملى را در بر مى گيرد،(94) عبارتند از:

فصل اول : يكتا خداى جهان آفرين

وجود خدا، وحدانيّت ، نداشتن جسم و مادّه ، حضور در همه جا، قدرت مطلق ، علم نامتناهى ، ابديّت ،عدالت و رحمت ، ابوّت ، قدوسيّت و كمال ، نامى بيرون از حدود بيان .

فصل دوم : خدا و كائنات

پيدايش عالم و انتظارم آن ، خارج بودن از جهان مادّى و نفوذ مطلق در عالم ، فرشتگان ،اسرائيل و ساير ملل جهان .

فصل سوم : انسان

وجود انسانى ، روح ، ايمان ، دعا و نماز، دو انگيزه (غريزه ) خوبى و بدى ، اختيار و آزادىعمل ، گناه ، توبه و كفّاره ، پاداش وكيفر .

فصل چهارم : وحى و الهام

نبوّت ، تورات ، تحصيل تورات ، تورات كتبى ، تورات شفاهى ، انجام دادن فرامين تورات.(95)
25

فصل پنجم : زندگى خانواده

زن و همسر، ازدواج و طلاق ، فرزند، تعليم و تربيت ، وظايف فرزند درقبال والدين .

فصل ششم : زندگى اجتماعى

فرد وجامعه ، كار و زحمت ، كارفرما و كارگر، صلح و عدالت .

فصل هفتم : زندگى اخلاقى

پيروى از خدا، محبّت برادرانه ، تواضع و فروتنى ، خيرات و صدقه ، درستكارى ، عفو وبخشايش ، اعتدال وميانه روى ، وظايف (آدمى ) در مقابل حيوانات .

فصل هشتم : زندگى جسمانى

توجّه و مواظبت از بدن ، قوانين بهداشتى ، علم تغذيه ، معالجه و درمان بيمارى ها.

فصل نهم : ارواح ، چشم بد، سحر و جادو، غيبگويى وفال بينى ، رؤ يا و كابوس ، مبارزه با خرافات .

فصل دهم : علم قانون ، قسمت اوّل

دادگاه ها، سنهد رين كبير(96)، ديدگاه هاى جنائى ، دادگاه هاى مدنى ، قضاوت وگواهان ، محاكمه ، طريقه مجازات .

فصل يازدهم : علم قانون ، قسمت دوم

خسارات و غرامات ، اموال يافته شده ، امانت دارى و نگهبانى ، اجاره و استجاره ، فروش وتحويل و انتقال ، حقّ مالكيّت از طريق مرور زمان ، قوانين وراثت .

فصل دوازدهم : جهان آينده

ماشِيحَ، رستاخيز مردگان ، جهان آينده ، آخرين داورى ، جهنم ، گن عدَنُ (باغ عدن بهشت ).

هر چند در اين جا مجال بررسى و شرح اين عقايد و احكام نيست ، ولى ناگزير به بيان يكنكته روشنگر هستيم ، و آن اين كه مؤ لّف كتاب (گنجينه اى از تلمود) نيز همگام و همراه بانويسندگان اصول تلمود كوشيده تا از لابه لاى مطالب متفاوت و پراكنده و بلكه ضدّ ونقيض ‍ كتاب مقدّس يهود، برخى اصول ، احكام و تعاليمى را البتّه پس از جرح وتعديل و نيز توجيه و تفسيرهاى زياد استخراج و ارائه كنند كه هم ،شكل و صورت منطقى و معقول داشته باشد، و هم تا حدّ امكان از غنا، پويايى و محتواى علمى فرهنگى مطلوب و متناسب با نيازهاى دينى معنوى انسان هاى رشد يافته و پيشرفته امروزى حدّاقل در ميان جامعه يهودى برخوردار باشد.

ليكن واقعيّت اين است كه حتّى اين تلاش هاى دانشمندان روشنفكر يهودى با آن تفسيرها و توجيههاى فراوان نتوانست نارسايى ، عدم پويايى و بى محتوايى اين آيين كهن را جبران كرده ، و بامبانى كلامى فلسفى و واقعيت هاى علمى فرهنگى اين عصر، منطبق كند.

رازش اين است كه دين يهود، هم از حيث زمانى به دوران بسيار كهن تاريخ بشر و نيز به انسانهاى رشد نيافته و ابتدايى دوران باستان تعلق دارد، و هم اين كه در گذر از اين دورانطولانى و گذرگاه هاى پر مخاطره و حادثه آن ، شلاّق تحريف و انحراف ، آن قدر بر پيكراين شريعت پير و فرسوده و منسوخ ، فرود آمده كه آن را به كلّى نارسا و ناتوان ساخته ، واز هر گونه غنا و محتواى لازم و معقول تهى كرده است . از اين رو، بايد گفت مهم ترين عواملىكه موجب شد آيين يهود، بر پا بماند، در درجه اول ، خوى نژاد پرستى و برترى طلبىيهوديان ، و به دنبال آن ، تلاش مستمر و جدّى علمى فرهنگى روشنفكران و متفكّران يهودىبوده و مى باشد، كه هر از چند گاهى به اصلاحات مذهبى و بازسازى عقايد دينى يهود مىپردازند.

اين حقيقتى است كه برخى متفكّران واقع بين يهودى ، از جمله خود نويسنده كتاب (گنجينه اى ازتلمود) در لابه لاى گفتار خويش ، جسته و گريخته به آن ، اعتراف كرده است كه در اين جابه برخى از اين اعترافات ، اشاره مى شود.

نويسنده كتاب ياد شده درباره اعتقاد يهوديان به خداى يكتا، ضمن بيان اين عقيده آنان كه(وجود خداوند به عنوان حقيقتى مسلّم و بديهى نزد دانشمندان يهود است )، بلافاصله تصريحمى كند: (براى معتقد ساختن فردى از افراد يهود به اين كه خدايى بايد وجود داشته باشددلائلى ، اقامه نشده است .)(97)
26

همچنين درباره (نداشتن جسم و مادّه ) و نفى جسميّت از ذات پاك خداوند يكتا، چنين اعتراف مىكند:(.. به رغم تاءكيدى كه خداوند را برى (و دور) از جسم دانسته مع ذلك در ادبياتدانشمندان يهود، عبارات متعددى يافت مى شود كه خواننده را تا حدّى به شگفتى وا مى دارد،نوشته شده است كه او (خدا) نماز مى خواند، به مطالعه تورات مى پردازد، و بر درماندگى وبيچارگى بندگان خود مى گريد، و... همچنين اعمالى را كه شايسته يك انسان نيكوكار عالىمقام است به او نسبت مى دهند؛ از قبيل عيادت بيماران ، تسلّى دادن به سوگواران و تدفينمردگان .)(98)

نيز در توضيح بند (ابوّت ) از فصل اوّل مى نويسد: (در سراسر گفته هاى دانشمندان يهوددر تلمود، رابطه اى كه بين آفريدگار و آفريدگان وجود دارد، بهشكل رابطه بين پدر و فرزند، تصوّر شده است . خداوند را همواره (اى پدر ما! كه در آسمانهستى ) خطاب مى نند.(99) آن گاه با ذكر جمله نخست از باب 14 از سفر تثنيه ،كه در آن آمده :، (شما، فرزندان خداوند خداى خود هستيد)، اين گونه به اصلاح آن ، كه خدا رامحدود و منحصر به قوم يهود كرده ، پرداخته است : (گرچه اين سخن كه مبنايش يك آيه ازكتاب مقدّس است ، ظاهرا در وصف ملت اسرائيل ، گفته شده است ، ولى بايد گفت كهاصل ابّوت محدود به يك ملّت نيست ، بلكه شاملحال كليّه افراد نوع بشر مى شود، زيرا همگى بندگان خدا هستند.)(100)

هم او در تفسير و تبيين ويژگى (قدّوسيّت و كمال ) از ويژگى هاى خداوند، چنين مى نويسد:(براى دانشمندان يهود، اصل وجود خداوند، يك تجرّد ماوراء الطّبيعه نيست ، بلكه خود شالودهزندگى اخلاقى صحيح و شايسته انسان است ... صفت اختصاصى كه خداوند را از اين لحاظمشخّص و متمايز مى سازد (قدّوسيّت ) است ... قدّوسيّت الهى و مفهوم آن براى انسان در اينعبارت ، نهفته است : (ذات قدوس متبارك به انسان چنين گفت : من پاك هستم ، مسكن من پاك است ؛خادمان من پاك اند!)(101)

اين دانشمند يهودى ، به رغم ادّعاى برخى از متفكّران متعصّب هم كيش خويش كه اعتقاد بهرستاخيز و پاداش و كيفر اخروى را جزو اصول مسلّم و صريح دين يهود، قلمداد مى كنند، اعترافمى كند كه حقيقت امر، چنين نيست ؛ بلكه فقط دانشمندان يهود به سختى توانسته اند ازخلال روايات كتاب مقدس ، تاءييدى بر عقيده خود درباره كيفر و پاداش ‍ بيابند.(102)

يكى ديگر از باورهاى قديمى كه در دين يهود، وجود داشته ، و متاءسفانه برخى از دانشمندانيهودى هم بدون ارائه تفسير درستى از آن ، چشم بسته آن را پذيرفته و بر آن پافشارى مىكنند، مساءله معروف (قوم برگزيده الهى ) است ، كه نويسنده كتاب ياد شده پس از شرح ايناعتقاد يهوديان ذيل (اسرائيل و ساير ملل جهان ) مى نويسد: (تعجبى ندارد اگر ببينيم درآثار و نوشته هايى كه دانشمندان يهود براى يهوديان ، باقى گذاشته اند اهمّيّتى استثنايىبراى ملّت اسرائيل ، قائل شده و سَكَنه زمين را به دو قسمت ، تقسيم كرده باشند:(اسرائيل و ساير ملل .) آنان به اين اصل اساسى معتقد بودند كه بنىاسرائيل ، قوم برگزيده الهى است . البتّه اين عقيده كتاب مقدّس است كه در ادبيّات و تفسيرهاىدانشمندان يهود، به حدّ اعلى گسترش يافته است . تلمود، مكرّر اين مطلب را گوشزد مى كندكه بين خدا و يهود، رابطه اى صميمى و ناگسستنى وجود دارد!)(103)

غافل از اين كه بر فرض صحّت اين ادّعا، برگزيدگى قوم يهود و برترى اش بر سايرملل هرگز به طور مطلق و براى هميشه تاريخ ، آن هم بدون هيچ گونه ملاك و معيارى نبوده ونيست ، تا زمينه چنين برداشت غلط و پندار زشت نژاد پرستى را براى يهوديان افراطى وصهيونيست ، فراهم كند و آن ها بتوانند بر اساس اين پندارباطل و ضدّ اخلاقى ، هر گونه ظلم ، جنايت و فساد را در سراسر عالم به ويژه سرزمين هاىاشغالى فلسطين براى خود مشروع و مُجاز بدانند، و براى ملّت مظلوم فلسطين ، حتّى حقّ حيات هم، قائل نباشند!
27

بلكه چنان كه در برخى فرازهاى همين كتاب مقدّس آن ها (تورات ) نيز آمده و در بسيارى ازآيات قرآن كريم هم بر آن ، تصريح و تاءكيد شده ، و مخصوصا تاريخ گذشته يهود همگواهى مى دهد اين برگزيدگى و پيوند صميمى و ناگسستنى ميان يهوديان و خداى جهان ،مشروط بر حفظ اين پيوند از سوى آنان از طريق پيروى از پيامبران و اطاعت از فرامين الهىبوده است . اما از زمانى كه اين پيوند با عصيان گرى و فساد، گسسته شده ، آن ها بهبدترين عذاب ها و كيفرهاى سخت الهى ، دچار گشته اند، و حتّى از برخى از آيات قرآن ، برمى آيدكه آنان پيوسته دچار ذلّت و خوارى خواهند بود!!(104)

يكى ديگر از اعتقاد نامه هاى دينى يهود، اعتقاد نامه اى است كه توسّط (موسى ميمونيد) يا(ابن ميمون )و يا (ميموند)، فيلسوف و متفكر معروف يهودى (1135 1204م ) در 13 بند بهاين شرح ، ارائه گرديده است :

1 خداوند، خالق و هادى تمام آنچه قبلا خلق شده و يا در آينده خواهد شد مى باشد .

2 خداوند واحد است ؛ هيچ چيز به وحدانيّت او، شبيه نبوده و او به تنهايى خداى ماست .

3 خداوند، جسمانيت نداشته ، وهرگز داراى شكل و فرم خاصّى نيست .

4 خداوند، اول و آخر است .

5 ما بايد تنها خداوند را پرستيده و از پرستش غيراو، خوددارى كنيم .

6 همه سخنان پيامبران خداوند، حقيقت دارد.

7 حضرت موسى (ع ) رئيس همه پيامبران بوده و نبوّت وى ، صحيح مى باشد.(105)

8 كتاب توراتى كه در دست ماست همان است كه به حضرت موسى (ع ) وحى شده است.(106)

9 كتاب تورات هرگز تغيير نمى كند و هرگز نيز شريعت الهى ديگرى وجود نخواهد داشت !!

10 خداوند بر قلب همه افراد، آگاه است و همه افكار واعمال ايشان را مى داند.

11 خداوند كسانى را كه حدود و فرامين وى را نگاه دارند پاداش مى دهد و آن ها را كه از اينحدود و احكام ،تجاوز كنند تنبيه مى كند.

12 مسيح موعود (مسيح نزد يهوديان نه عيسى مسيح (ع )، هر اندازه هم دير كند بالاخره خواهدآمد.

13 مردگان در قيامت ، مبعوث خواهند شد.(107)

اعتقادنامه ديگرى از سوى (موسى مِندِلسون )، يكى از چهره هاى بسيار مؤ ثّر و پر نفوذ درايجاد مبانى تفكّرات يهوديّت اصلاح گرا، در 3اصل ، عرضه شده است : 1 وجود خداوند 2 قدرت پروردگار 3 فناناپذيرى روح.(108)

شخصى به نام (ساموئل ديويد لوزاتو (1800 1865م )، حتّى پا را فراتر گذاشته ومدّعى شد (تنها اصل جزمى دين يهود، اعتقاد به منشاء الهى كتاب تورات است .)(109)

نويسندگان كتاب جهان مذهبى پس از نقل اين اعتقاد نامه ها، مى نويسند:

(به اين ترتيب در جهت تقليل تفكرات و اصول اعتقادى دين يهود به هسته مركزى و يا جوهرذاتى خويش ، كوشش هاى بسيارى به عمل آمده ، امّا هنوز هيچ گونه توافقىاصيل و موثقى به دست نيامده است . بعدها نيز تقسيم يا تفرّق مذهب يهود به سه گروه وفرقه : اصلاح گرا، محافظه كار و ارتودوكس ، تقريبا هر گونه توافقى در اين زمينه راغير ممكن ساخت . اين وضعيتى است كه امروز دين يهود با آن رو به رو است .)(110)

اين ها همه شواهد روشنى است بر آنچه كه در آغاز اين قسمت به آن اشاره شد، و آن اين كهيهوديان ، داراى معتقدات دينى متقن مشتركى كه موردقبول همه گروه هاىِ يهودى باشد نيستند.

احكام دين يهود

يهوديان داراى احكام دينى فراوانى هستند. ولى مشهورترين اين احكام ، همان فرامين ده گانه اىاست كه بر حضرت موسى (ع ) در كوه طور، نازل گرديده بود، و به نام (احكام عشره )شهرت دارد؛ و نيز مفاد همان پيمان (ميثاق ) معروفى است كه خداوند با بنىاسرائيل بسته و آن ها را ملزم به انجام آن كرده است . اين احكام عشره عبارتند از:

1 من (يَهُوَه ) خداى تو هستم كه تو را از كشور مصر و سرزمين بندگى و اسارت ، بيرونآوردم .
28

2 تو را خدايان ديگر، غير از من نباشد؛ صورتى نتراشيده ، و هيچ تمثالى از آنچه بالا درآسمان پايين در زمين است براى خود مساز، و نزد آن ها سجده مكن و عبادت منماى .

3 نام (يَهُوَه ) خداى خود را به باطل مَبَر.

4 روز سَبَت (111) (شنبه ) shbbath را ياد كن تا آن را تقديس نمايى ، شش روزرا مشغول باش و همه كارهاى خود را به جاى آور ؛ امّا روز هفتم ، روز استراحت و وقف خداى تواست ، در اين روز، هيچ كار مكن .

5 پدر و مادر خود را احترام كن

6 قتل مكن .

7 زنا مكن .

8 دزدى مكن .

9 بر همسايه خود، شهادت دروغ مده .

10 به خانه همسايه خود، طمع مورز، و به زن همسايه ات و غلامش و كنيزش و گاو و الاغش وبه هيچ چيزى كه از آنِ همسايه باشد طمع مكن .(112)

چنان كه در فرامين ده گانه آمده ، پرستش خداى يكتا، و بهباطل نام نبردن (يَهُوَه ) يعنى خدا، احترام به پدر و مادر، و نيز حرمت نهادن تعطيلى روز شنبهبر يهوديان ، واجب و لازم الاجرا شمرده شده ، و از آن طرف ،قتل ، زنا، دزدى ، شهادت به دروغ ،بت پرستى و آزار همسايگان ، بر آن ها حرام گشته است .

همچنين طبق احكام دينى يهود، نماز و روزه بر آن ها واجب است . يهوديان در شبانه روز، سه باربه سوى شهر مقدس و مذهبى بيت المقدّس ، نماز مى گذارند. بر هر يهودى واجب است كه درصورت امكان ، سالى دو بار بيت المقدّس را زيارت كرده ، و يك هفته در آن جا مقيم باشد. نيزبنا بر دستورهاى دينى يهوديان ، روزه هاى گوناگونى در دين يهود، وجود داشته ، و دارد. ازجمله ، روزه كفّاره (براى شستن گناهان ) كه يك روز است ؛ روزه دو روزه ، سه روزه ، يك هفته ،بيست و يك روز و چهل روز. چنان كه درباه حضرت موسى (ع ) در تورات امده كه (آن گاهچهل روز و چهل شب در كوه ماندم ؛ نه نان خوردم و نه آب نوشيدم.(113))(114)

يهوديان ، توجّه خاصى به اداى قربانى هاى خونين در مراسم مختلف دارند. آن ها ازدواج باغيريهودى را حرام مى دانند. سنت ختنه كردن را واجب مى شمارند آن را هشت روز پس از تولّدنوزاد، انجام مى دهند. تكاليف دينى را از سيزده سالگى ، واجب مى دانند. مراسم ازدواج را درمعابد، انجام مى دهند. محلّ عبادت خود را (كنيسه ) مى نامند.

آنان عصر روز جمعه براى عبادت به كنيسه مى روند و خود را براى آسايش روز سبت كه ازغروب جمعه ، آغاز مى شود آماده مى كنند. روز شنبه را كار نمى كنند، و كسى را هم به كارىنمى گمارند. يهوديان از خوردن گوشت حيواناتى كه در دين شان تحريم شده ، مانند گوشتخوك ، پرهيز مى كنند. ذبيحه غير يهودى را نمى خورند.

يهوديان بر اساس اين دستور دينى كه (همنوعت را مانند خودت دوست بدار)(115) مىگويند چون همه افراد بشر را خدا آفريده و از يك پدر و مادر به نام آدم و حوّا هستند بايد بايكديگر برادر و دوست بوده ، و حقوق انسانى همديگر را بايد رعايت كنيم !(116)

آن ها احترام عالمان و روحانيون را لازم مى دانند، و بر اين اساس ، به آن ها (بَن ) يعنى استادو سرور ما و (ربّى ) يعنى استاد و سرور من ، لقب داده اند؛ ولى لقب رسمى و مشهور آنان درجامعه يهود (خاخام يا حاخام ) است .

مناسك و آداب دينى

مناسك ، آداب و مراسم دينى يهود، زياد است ، كه در اين جا آن ها را به دو قسمت آداب و (مراسممتفرقه ) و (اعياد يهود)، تقسيم كرده ، و به شرح برخى از مهم ترين شان مى پردازيم .
29
1 آداب و مراسم متفّرقه

از مهم ترين مناسك و آداب دينى يهود كه بيان شد علاوه بر انجام زيارت يك هفته اى بيتالمقدّس ، تعطيل عمومى روز شنبه و عمل قربانى است ، كه نيازمند شرح و بررسى بيشترىهستند.

مراسم قربانى واهداى هدايا به پيشگاه خداوند به انگيزه هاى گوناگون و به صورت هاىمختلفى انجام مى شده ، كه شرح و تفصيل آن ها (در سفر خروج ) و (سفر لاويان ) آمده است .

هدايايى براى سوزاندن بود كه حمد و تقديس الهى را در آن ، مدّنظر داشتند، هدايايى براىصلح و آرامش ، كه بر ارتباط و آميزش خداوند تاءكيد مى ورزيدند؛ هداياى گناه ، كه بهمنظور بخشش گناهان تقديم مى شد نيز اعانات و قربانى هايى براى جرم و تقصير افراد،كه آن ها را از مجازات گناهانشان رهايى مى بخشيد.

اين قربانى ها و هدايا شامل قربانى كردن حيوانات يا تقديم اعانات ديگر، و نيزشامل سبزى ها، نوشيدنى ها و بوييدنى ها (عطرهاى معابد) بوده است . همچنين پاره اى هداياىخاصّ ديگر از قبيل اوّلين برداشت محصول و يا ميوه هاى نوبر، اولين نوزاد گلّه چهار پايان(مانند برّه هاى كوچك ) و به ويژه عشريه (ده يك )اموال وماليات هاى مقرّر را شامل مى شود. هر چند اكنون بسيارى از ايناعمال قربانى و اهداى هدايا، جاى خود را به دعا و نيايش و قرائت تورات در كنيسه ها و غير آنداده ويا برخى از آن ها متروك شده است از اين رو، يهوديان ، مراسم دعا و نيايش و نيزسرودها و آوازهاى مذهبى و ملىّ را همراه با خواندن متون مقدّس دينى در كنيسه ها و معابد، انجام مىدهند.

در اجراى مراسم مذهبى هم امروزه ميان سه گروه و فرقه مهمّ مذهبى يهود، اختلافات چندى بهچشم مى خورد؛ زيرا در كنيسه هاى ارتودوكس هنوز نيز از زبان عبرى قديم ، استفاده مى شود، وقسمت زنان و مردان ، از همديگر جدا است ؛ دعا و نيايشى كه خوانده مى شود نيز نسبتا قديمىتر و سنتّى تر است . در كنيسه هاى فرقه اصلاح گرايان ، بر عكس ، كمتر از زبان عبرىاستفاده مى شود، و در برابر، تاءكيد بيشترى روى خطبه مذهبى بهعمل مى آيد ؛ و از شگردهاى جديدى مانند رقص و موسيقى ، بهره بيشترى گرفته مى شود! امّادر كنيسه هاى محافظه كاران نيز روش ديگرى را كه در واقع ، تلفيقى از دو روش قديم وجديد است ، بر مى گزينند.

مراسم و آداب دينى يهود در كنيسه ها اعمّ از مراسم پرستش خدا، مراسم روز شنبه و غير آن ازدعاها و نيايش ها به صورت دسته جمعى و خانوادگى انجام مى گيرد. انجام مراسم روز سَبَت(شنبه ) كه از عصر روز جمعه ، آغاز مى شود با مقدماتى همراه است ؛ از جمله پختن غذاىمصرفى در آن روز، تميز كردن منزل ، استحمام و پوشيدن لباس هاى تازه و پاك ، مادرخانواده نيز كمى پيش از غروب آفتاب روز جمعه ، شمع هاى مخصوص عبادت شنبه را روشنكرده ، و دعا ووردى را تلاوت مى كند. سپس پدر خانواده دعاى متبركّى را (به نام كيدوش ) برشراب و نان سبت مهيّا شده مى خواند، و بعد همگان ، قدرى از آن شراب و نان متبرك شده مىنوشند و مى خورند. غذايى كه به دنبال آن ، صرف مى شود بيشتر مواقع با خواندنسرودهاى سبت ، همراه است . دو وعده غذاى ديگرى هم كه در روز شنبه ،ميل مى شود به همين ترتيب داراى تشريفات خاصّى است ، و طورى مصرف مى شود كه وعده دومآن ، پيش از غروب روز شنبه به پايان برسد.

گام نهايى ، شامل آداب خواندن دعا بر نور يك شمع پيچدار و تابيده ، آشاميدن فنجان ديگرىاز شراب و بوييدن برخى ادويه مى باشد. همچنين مراسمى كه در جمعه شب و صبح شنبه درمعابد و كنيسه ها برگزار مى شود با اين مراسمداخل خانه در آميخته ، به اين ترتيب جمع كوچك خانواده را با جمع بزرگ تر اجتماع مؤ منانيهودى در آن مراكز عبادت ، به هم پيوند داده ، فرصت دعا و نيايش جمعى را براى همگان فراهممى آورد.(117)
30
2 اعياد يهود

از تعاليم دينى مهمّ ديگر يهود، مراسم اعياد مذهبى است .يهوديان در تمام دنيا بر اساس ‍ ماههاى قمرى ، اعياد خود را حفظ كرده و در روزهاى معيّن ، عيدهاى خود را جشن مى گيرند.(118) علاوه بر روز شنبه ، مهم ترين اعياد يهود، عبارتند از:

عيد فَصَح : كه آن را عيد فطر هم مى گويند، ودر ميان مسيحيان به (عيد پاك ) معروف است .اين عيد، همه ساله در بهار، اواسط ماه (نيسان رومى ) بين فروردين و ارديبهشت واقع مى شود.اين عيد كه به مناسبت سالگرد آزادى بنى اسرائيل از مصر، برگزار مى شود، همزمان و همگامبا زايش گوسفندان و شكفتن درختان نيز هست . مراسم اين عيد، طىّ يك هفته انجام مى شود. در شبو روز نخست ، همه افراد خانواده ، دور هم جمع مى شوند و ضمن تلاوت تورات ، نان فطر، آبو نمك به ياد روزگارى كه قوم بنى اسرائيل در صحراى سينا از نان فطر استفاده مى كردهاست . همراه با چهار پياله شراب مى خورند، و نيز بعضى گياهان تلخ ، براى شكر رهايى ازآن روزگار تلخ ستم آلود و بيدادگرى فرعون ،ميل مى كنند.

عيد شابوعوت ، يا عيد هفته ها(119): اين عيد، پنجاه روز پس از عيد فصح ، و منطبق باهنگام برداشت محصول كشاورزى در ماه خرداد است كه به مناسبتنزول (احكام عشره ) در كوه طور، در صحراى سينا برپا مى گردد.

عيد روش هشانا: اين عيد كه اوّلسال يهود است مطابق است با روز اول تشرين رومى و آغازسال شمسى آنان (اواخر شهريور يا اوايل مهرماه )، اين عيد، همان عيد كَرناها است كه با دميدن دربوق و كَرنا، ظاهر شدنِ، هلال ماه نو، اعلام مى گردد، و نيز به ياد روز قيامت و دميدن صوراسرافيل است .

عيد كيپور: اين عيد 10 روز بعد از آغاز سال شمسى يهود، برپا مى شود، و به مناسبت كفّارهگناهان در آن روز، روزه بزرگ (روزه كفّاره ) مى گيرند و از گناهان ، توبه مى كنند.

عيد سايبان ها: پنج روز پس از عيد كيپور، برقرار مى شود، به ياد سايبان هايى است كه درصحراى سينا برپا مى داشته اند. اين عيد، همه ساله بافصل پائيز (مهر و آبان ) و با هنگام چيدن ميوه و انگور، منطبق مى شود.

يهوديان ، اعياد ديگرى چون عيد (حنوكا) و عيد (پوريم ) و... دارند كه براى اختصار، ازشرح و بيان آن ها خوددارى مى شود.(120)

تشكيلات دينى و فرقه هاى يهود

پيش از معرّفى گروه هاى مذهبى يهود، ذكر مقدّمه اى به شرح زير، ضرورت دارد:

پس از حمله (اسكندر مقدونى ) به سرزمين پهناور ايران آن روز و سقوط امپراطورى بزرگهخامنشى ، همه سرزمين هاى قلمرو حكومتى آنان از جمله سرزمين شام و فلسطين به تصرّفاسكندر در آمد. از اين تاريخ ، ملّت يهودِ ساكن فلسطين ، با فرهنگ و زبان يونانى ، آشنا شده، و تحت تاءثير فرهنگ و تفكّرات عقلى فلسفى آن ، قرار گرفتند. براى همين ، اين دوره را،دوره يونانى مآبى يا (هلنيسم ) مى نامند.

هر چند خود اسكندر، با يهوديان به خوبى رفتار كرده ، و آن ها را در اجراى مراسم دينى شانآزاد گذاشت ، ولى جانشينان سلوكى او (سلوكيان ) در شام با آنان از در ناسازگارى در آمده ،به شكنجه و آزار و كشتارشان پرداختند. نتيجه اين برخوردهاى خشن ، موجب گشت تا كاهن زادهاى به نام (مكابوس ) شورش كرده و با كمك يهوديان هم كيش خود از زير يوغ سلوكيان شام، آزاد شده و سلسله اى جديد به نام (مكابيان ) را تاءسيس كرد كه تا صدسال ، دوام داشت .

در دوره مكابيان ، گرچه يهوديان از جنبه سياسى ،مستقل بودند ولى از نظر فرهنگى ، تحت نفوذ و سيطره انديشه هاى يونانى قرار داشتند. ازاين رو، در دوران هلنيسم كه دوران حكومت مكابيان هم در واقع جزوى از دوران هلنيسم محسوب مىشود به خاطر چالش هاى جدّى كه در عقايد وباورهاى دينى يهوديان پديد آمد، و موجبتضارب آرا و بلكه اختلاف آشكار در باورها و عقايد آنان گشته بود، به تدريج ، فرقه هاىسياسى مذهبى با مبانى دينى كلامى مستقل ، پديدار شدند. برخى از اين گروه هاى مهمّ مذهبىيهود عبارتند از:
31

1 و 2 فرقه هاى فريسيان و صدوقيان : در تمام سده هاى دومواول پيش از ميلاد كه يهوديان به طور جدّى با انديشه هاى يونانى ، مواجه شدند؛ به دوصورت از خود، واكنش نشان دادند، و دوفرقه سياسى مذهبى مهمّ يهودى به نام (فريسيان )و (صدوقيان ) با آرا و عقايد متفاوت بيش از ديگر فرقه ها، خود نمايى كردند.

فرقه فريسيان ، كه به معناى جداشوندگان و كناره گيران است ، و بيشترين طرفدارانش هم، مردم فقير و كم در آمد بودند، در برابر يونانى مآبى (هلنيسم ) ايستادگى كردند، و اصرارمى ورزيدند آداب مذهب يهود بايد آن طور كه در شريعت موسى مندرج است به صورتكامل به اجرا در آيد و نيز براى روايات شفاهى هم ، اهمّيّت فراوانىقائل بودند.

فرقه صدوقيان ، كه منسوب به خاندانى از كاهنان (صدوق ) (صدوق يا صادوق جدّ اعلاىكاهنان و اَحبار يهودى است )، و از طبقه ثروتمندان و اشراف بودند، تحت تاءثير انديشه هاىيونانى ، عقايد سنتى و عاميانه يهود را، مورد انكار قرار داده ، و به روايات و كتاب هاى دينىقديم تا آن جا معتقد شدند كه مخالف عقل و منطق نباشد. همچنين بسيارى از معتقدات دينى ديگر،مانند وجود فرشتگان ، ايمان به روز قيامت و اعتقاد به ظهور مسيح موعود را كه با تفكراتفلسفى يونانى ، قابل توجيه و تبيين نبود مورد نفى و انكار قرار دادند، و تنها به وجود خداو زيارت معبد، اذعان و اقرار داشتند.

اين دو گروه ، پيوسته در جنگ و جدال بوده و كشتار و خونريزى زيادى ميان شان واقع شد. درنتيجه جنگ هاى طولانى و برخوردهاى تند و خشن ، هر دو ضعيف گشتند، و زمينه را براى تسلّطروميان ، فراهم ساختند. تا اين كه سرانجام يكى از سرداران رومى به نام (پمپئى ) يا(پمپيوس ) فرصت را غنيمت شمرد و با يورش به سرزمين شام و فلسطين حدودسال 70 ميلادى آن جا را به تصرّف خويش در آورد، و به تدريج اين دو فرقه هم از ميانرفتند.(121)

3 ايسن ها: اين گروه نيز فرقه اى از يهود بودند كه در سده دوم پيش از ميلاد پيدا شدند. آنها تنها به عبادت و رياضت ، قائل بوده ، و مى گفتند بايد از فساد مردمان ، دورى گزيد، زهدو ترك دنيا، پيشه كرد؛ به انتظار مسيح موعود نشست ؛ آداب شريعت مانندغسل و احترام به روز سبت را به دقّت ، رعايت كرد؛ و از زد و خورد و درگيرى با دشمنان دورىجست ، بلكه در برابر همه دشوارى ها و شدايد، صبر و تسليم ، پيشه كرد.

نيز آنان خودرا فرزندان نور، نام نهاده ، چشم به راه پادشاه نور بودند، و ديگران رافرزندان ظلمت مى شمردند كه فرشته تاريكى (اهريمن ) بر آن ها حكومت مىكند.(122)

چنان كه از عقايد اين گروه بر مى آيد گويى آن ها عقايد خود را از زرتشتيان ، اقتباس كردهبودند.

4 فرقه قرائيم : قرائيم ، واژه عبرى و به معناى قرائون عربى و قاريان است ، كه نامگروهى ديگر از يهوديان مى باشد. اين ها جز به كتاب عهد عتيق به چيز ديگرى اقرار نداشته، و تنها به قرائت كتاب مقدّس ، بسنده مى كردند، از اين رو، روايات شفاهى و تلمود را نيزمعتبر ندانسته و قبول نداشتند.

بنيان گذار اين فرقه ، شخصى به نام (عانان بن داوود بغدادى ) بهسال 767 ميلادى بود. وى كه فردى عالم و حبرى معروف بود بر خلاف عقيده عامّه يهود، قيام واعلام كرد كه حقايق عالى دين ، تنها محدود به متون كتب عهد عتيق است و بس ؛ تلمود قدّوسيّت وسنديّت ربّانى ندارد. از رو، عوام يهود، او را بدعت گزار دانسته ، پيروان اورا(اطفال كتاب )، نام نهادند. اين گروه را قرائيم يعنى قرائت كنندگان كتب عهد عتيق گويند.(123)

5 كاتبان (سوفريم ): اين گروه كسانى بودند كه كارشان استنساخ (بازنويسى ) كتابمقدّس بود؛ تا آنان را به اشخاصى كه خواستار آن بودند بفروشند ؛ و منظورشان از اين كارهم تجارت ، كسب در آمد و پول بوده است . برخى از افراد اين گروه را كه به كار تعليمتورات هم مى پرداختند(رابى ) به معناى آموزگار و (اب ) به معناى پدر مى گفتند.
32

6 عيسويّه : يكى ديگر از فرقه هاى مذهبى يهود، عيسويّه ، يعنى پيروان (ابو عيسى اسحاقبن يعقوب اصفهانى ) مى باشند، كه در قرن هشتم ميلادى در زمان منصور عبّاسى مى زيستهاست . او دعوت مردم را به كيش خويش از اواخر روزگار بنى اميّه آغاز، ودر زمان منصور، خليفهعبّاسى با عدّه اى از يهوديان ، خروج كرد و گروه بسيارى از مسلمانان را در(شهر رى ) كشت ؛تا اين كه سرانجام خود و عدّه اى از پيروانش بهقتل رسيدند.

ابوعيسى مى گفت كه : پيامبر و مسيح ، پنج تن بودند كه چهار تن از آنان يكى پس از ديگرىظهور كردند، و خود آخرين مسيحى است كه يهوديان در انتظار او هستند ؛ و خداوند با وى سخنگفت كه بنى اسرائيل را از دست اقوام ستمگر برهاند ؛ و مى گفت كه : مسيح ، بهترين فرزندآدم و بالاتر از پيامبران گذشته است (البته مسيح يهوديان نه عيسى مسيح ). او خود را نيزرسول خدا مى دانست ! ابو عيسى تمام ذبايح را حرام كرد و مردم را از خوردن گوشت هر ذىروحى از پرنده و چرنده برحذر داشت . او همچنين نمازهايى بر يهوديان واجب كرد كه پيش ازآن در دين يهود، وجود نداشت . (124)

7 گروه هاى جديد: همان طور كه پيش از اين اشاره شد تفكّر فلسفى مغرب زمين و به طورمشخّص ، تفكّر فلسفى يونان باستان در شكل گيرى و ايجاد فرقه هاى سياسى مذهبى يهودو همين طور تفكّر فلسفى غرب در عصر جديد نيز در پيدايش گروه هاى مختلف يهودى باگرايش هاى خاص ، نقش عمده اى داشته است . زيرا سه گروه مذهبى جديد كه قبلا از آن ها يادكرديم ، يعنى فرقه هاى اصلاح گرا، محافظه كار و ارتودوكس ، يا متاءثّر از تفكّر عقلى فلسفى اروپا بوده ودر ارتباط با آن ، شكل گرفته ، و يا ريشه در جهت گيرى هاى يهودياندر برابر عصر عقل گرايى و روشنگرى (قرن هيجدهم ) دارد. (125)

چنان كه (ايزودو راپشتاين ) (Epstein Isidore)، بر اين حقيقت ، تصريح كرده ، گفت :

(تمام حركت هاى جديد در دين يهودى مستقيما و يا به طور غير مستقيم از عصر روشنگرى اروپا،سرچشمه گرفته است . نهضت خِرَد گرايانه كه مشخّصه فكرى قرن هيجدهم اروپا مى باشد،نمايانگر كوشش هاى انسان غربى در كاربرد خرد، بر تماممراحل حيات انسانى بود(126))

يكى از روشنفكران يهودى عصر روشنگرى كه در كاربرداصول فرد گرايى تلاش هاى زيادى كرد است (موسى مِندِلسون ) (1729 1786م ) بود.او مى گفت : (من هيچ حقيقت و واقعّيت خارجى را قبول ندارم مگر چيزهايى كه فقطقابل درك و فهم عقلانى بوده ، و تنها به كمك عقل ،قابل بررسى و اثبات باشند.) با اين حال خود را متعهّد مى ديد تا ميان دين يهودى و روشعقل گرايى زمان خويش ، نوعى تناسب و هماهنگى به وجود آوَرَد. بر اين اساس بود كه وى باترجمه كتاب تورات به زبان آلمانى و شروحى كه بر متون مقدّس ‍ عبرانيان نوشته است دينيهود را به فرهنگ مغرب زمين ، مرتبط گردانيد.(127)

برخى ديگر از يهوديان مقيم اروپا نيز كوشيدند تا برنامه هاى كنيسه هاى يهودى را مطابقالگوى مذهبى پروتستان هاى آلمان ، ترتيب دهند. در اين راستا، استفاده از ابزار و آلاتموسيقى را جايز دانستند ؛ نيز اجازه دادند تا در مراسم عبادى خانم ها و آقايان در كنار يكديگرنشسته ، مقرّرات مربوط به شال و روسرى را ناديده بگيرند، و حتّى به جاى زبان عبرى اززبان محلّى ، استفاده كرده ، روزهاى عبادت را تغيير دهند، و برنامه كنيسه را از شنبه ها به يكشنبه ها منتقل كنند.

در برابر اين ها كسان ديگرى كه نماينده آن ها (خاخام موسى سوفار) (1762 1839م )بود، قرائت آثار مِندِلسون و يا هر گونه آموزش دنيوى (غير روحانى ) را تحريم كردند. اينافراد و گروه ها با هر نوع نوگرايى مخالفت ورزيدند. به اين ترتيب ، زمينه لازم براىپيدايش ‍ تقسيمات عمده در دين يهود و ظهور گروه هاى جديد، به وجود آمد، كه مهم ترين آن هاعبارتند از:،
33

الف گروه اصلاح گرايان : جنبش اصلاح گرايى ، مهم ترين گروهى است كه در عصرروشنگرى از بطن جامعه يهود، سر بر آورد .اين جنبش مخصوصا پس از تصويب قانون(اصل ) تساهل دينى نسبت به يهوديان در سال (1791م ) توسّط مجلس ملّى فرانسه ، شدّتبيشترى يافت ، و روشنفكران يهودى ، همگام با طلايه داران عصر روشنگرى و روشنفكرانمسيحى ، باورهاى دينى و سنّت هاى ملّى مذهبى خويش را يا به كلّى مورد انكار قرار دادند، و يادر آن ها اصلاحات عمده انجام دادند تا به اصطلاح شريعت وحيانى يهود مانند شريعت وحيانىمسيحيّت آن چنان رنگ ببازد كه تحت الشّعاع شريعت عقلانى قرار گيرد وعقل و دستاوردهاى علمى عقلى نقش اوّل را در ارزيابى و شناختمسائل ، داشته باشد.

نهضت اصلاح گرايانه در جامعه يهوديان غربى ، آن چنان گسترش يافت كه تا آمريكاىشمالى هم پيش رفته ، و در آن جا چون با اعتراض و مقاومت سازمان يافته كمترى رو به رو شدشتاب بيشترى پيدا كرد، و به تدريج شكل سازمانى و رسمى يافت ، تا جايى كه اصلاحگرايان توانستند ديدگاه هاى اصلاحى خويش را قانونمند كرده ، و در قالب اصولى رسمىاعلام كنند. اين اصول كه به (مرامنامه پيتز بورگ ) معروف است ، عبارت است از:

1 نفى و انكار تمسّك سخت و خشك به احكام و قوانين دينى يهودى و تلمود، و نفى قداست دينىاز مجموعه تلمود و بى اعتبار دانستن آن .

2 رسميّت بخشيدن اجراى مراسم در روزهاى يك شنبه .

3 انكار ملّى گرايى و نفى هر گونه وطنى خاص براى يهوديان ، و اين كه هر يهودى در هركشورى كه متولّد شد و نشو و نما كرد تابع همان كشور بوده و آن جا وطن اوست .

4 نفى ضرورت ختنه كردن براى نسل جوان يهودى و يهوديان بعدى .

ب گروه سنّت گراى ارتودوكس : نام (ارتودوكس ) را بنيانگذار اين مكتب يعنى (سامسون رافائل هيرش )(1808 1888م ) بر اين گروه نهاد. اين گروه ، همان افراد متعصّب مذهبى وسخت پايبند به شريعت موسوى بودند كه در برابر گروه اصلاح گرايان و جنبش اصلاحى، ايستادگى كرده ، و از عقايد و احكام دينى به شدّت دفاع مى كردند. آن ها مى گفتند: احكامالهى ، تغيير ناپذيرند، و قوانين و اصولى كه توسّط پيامبران آورده شد بايد همچنان دستنخورده باقى باشد، و بدون كم و كاست به اجرا در آيد. نيز همه آداب و احكام دينى يهود كهبا شرح و تفسير در مجموعه تلمود آمده ، هم تغييرناپذير و لازم الاجرا است . آنان در اين راستامى گفتند: بايد همچون گذشته در ليلة السّبت (شب شنبه ) دو شمع ، روشن كرده ؛ هنگام عبادتبايد شب كلاه ، به سر گذاشت ، ادعيه روز سبت را هم بايد قرائت و همه اعياد و مراسم دينى رابر پا كرد. همچنين بايد همگى به انتظار روزى بنشينيم كه شاهد آزادى يهوديان و بازگشتبه فلسطين و اورشليم باشيم و در آن جا مراسم قربانى را نيز مانند گذشتگان انجام دهيم .

ج گروه محافظه كار: گروه يا جنبش محافظه كاران ، نهضت و جنبشى را گويند كه حدّ ميانهدو گروه افراطى و تند روى اصلاح گرايان و سنّت گرايان بوده است ؛ زيرا نهضت افراطىو راديكال اصلاح گرايى ، با آن اصول اعلام شده اش ، از يك سو با مخالفت و مقاومت شديدافراد و گروه هاى متعصّب مذهبى ودر راءس آن ها ارتودوكس ها و از سوى ديگر با مخالفت هاىملايم ترى نيز از درون ، رو به رو گشت ، و نتيجه مخالفت هاى درونى آن ، موجب پيدايش نهضتو جنبشى به نام جنبش محافظه كاران يهودى با رهبرى (ساباتومورائيس ) (1823 1910 م) (و سليمان ششتر) (1830 1915 م ) گرديد. محافظه كاران چنان كه گذشت روشمعتدل تر و ميانه اى را برگزيدند. يعنى ضمن اين كه نهضت اصلاحى را اجمالا تاءييد مىكردند، ولى همه اصلاحات و اصول اصلاحى مورد نظر اصلاح گرايان افراطى راقبول نداشتند. در نتيجه ، برخى از جنبه هاى دينى اعتقادى و برنامه هاى اجرايى مذهب يهود راپذيرفته ، و قابل اجرا مى دانستند. نيز احترام عالمان و كاهنان يهودى را لازم مى شمردند؛ وبر حفظ بنيادهاى فرهنگى يهود كه تنها بخشى از آن فرهنگ دينى و مذهبى يهود بود تاءكيدمى ورزيدند. با اين وصف ، اين جنبش به عنوان (محافظه گرايى بدون تصديقات مذهبى )شناخته شده و شهرت يافته است .(128)(129)
34
مسيحيّت

پيشينه مسيحيّت

سرگذشت مسيحيّت ، تاريخ ديانتى است كه از عقيده به تجّسم الهى در جسد شارع و بانى آن، ناشى شده است .

آيين مسيحيّت ، كه دين عيسى و كيش نصارا نيز خوانده مى شود به نظر برخى از پژوهشگران ،شاهكار يهوديّت و اوج قلّه كمال آن به حساب مى آيد ؛ و نشر و رواج آن را پيروزى نهايىپيامبران بنى اسرائيل و مبلّغان راستين (تورات ) وحاصل كوشش هاى مخلصانه آنان تلقّى مى كنند. گرچه اين طرز تلقّى ، اصالت تعليم و نقششخصيّت بنيانگذار اين آيين را به قدر كافى مورد توجّه قرار نداده و كم رنگ جلوه ميدهد، ولىحدّاقل ارتباط اصل تعليم و بانى آن را با محيط عصر پيدايش آن ، مسلّم مى گرداند.

از اين رو، ترديد افراطآميز برخى ديگر از اهل تحقيق را در پذيرش وجود تاريخى بنيانگذارآيين مسيحيّت ، عيسى مسيح (ع ) ناموجّه مى گرداند، و روشن مى سازد كه محيط و عصر پيدايشآيين مزبور در فلسطين ، مقارن با عصر استيلاى روميان ، به نحو آشكارى ظهور اين تعليم ووجود بانى آن را مسلّم مى كند. (130)

با بيان اين مقدّمه كوتاه ، به شرح و تبيين پيشينه آيين مسيحيّت مى پردازيم .
واژه مسيحيّت

مسيحيّت ، از واژه مسيح ، روشن ترين لقب حضرت عيسى (ع ) گرفته ،وبراى آن معانى متعدّدىذكر شده است ؛ ولى دو معناى زير از همه ، مشهورتر ومستعمل تر است :

الف مسيح ، چنان كه پيشتر گفتيم ماءخوذ از ماشِيحَ است كه واژه عبرى و به معناى مسح وتدهين شده مى باشد؛ زيرا يهوديان بر اساس يك سنّت ديرينه ، رهبران بزرگ سياسى اجتماعى و سلاطين را طىّ مراسمى با روغنى مقّدس ، مسح مى كرده اند،(131) تا به اينوسيله ، آنان تقدّس و حرمتى والا يافته و واجب الاطاعة گردند. امّا حضرت عيسى (ع ) را مجازامسيح خوانده اند ؛ زيرا توسط كسى با روغن ، مسح نشده بود.(132)

ب مسيح (ماشيح ) به معناى ناجى (نجات دهنده ) است ؛ زيرا كه آمدنش را پيامبران بنىاسرائيل به ويژه حضرت يحيى (ع )(133) به ملت يهود، نويد مى دادند، هر چند بعداز ظهور به مخالفت و دشمنى با آن حضرت پرداخته ، و پيامبرى اش را از اساس مورد انكارقرار دادند. ولى به عقيده مسيحيان حضرت عيسى (ع ) همان (مسيح موعود) است . چنان كه درانجيل يوحنّا (باب 4، جملات 42 43) آمده : (.. زيرا خود شنيده ودانسته ايم كه او در حقيقت ،مسيح ونجات دهنده عالَم است ).

بنابراين ، روشن شد كه در مركز آيين مسيحيّت (شخصيّت بنيانگذار آن ،عيسى (ع ) قرار داردو اين دين با نام و القاب او در جهان ،شناخته شده است .چنان كه اسامى و عناوين اين دين ازقبيل :مسيحيّت ،دين عيسى ،دين مسيح ،كيش نصارا و غير آن ونيز القاب مربوط به پيروان آن ،مانند عيسويان ، مسيحيان ، نصارايا نصرانيان و نظاير آن همگى بر اين حقيقت ، گواهى مى دهند.همچنان كه مبداء و مبناى تاريخى مسيحيّت و مسيحيان نيز ميلاد حضرت عيسى مسيح (ع ) قرارگرفته است ، كه اين ها را بايد از ويژگى هاى اين آيين دانست .

امّا علّت اين كه آيين مسيحيّت را (كيش نصارا يا نصرانى )(134) گويند، يكى آن استكه چون حضرت عيسى (ع ) در شهر (ناصره ) در فلسطين اقامت گزيده بود، كه به همينمناسبت او را (عيسى ناصرى ) نيز مى نامند، آيين او را، هم نصارا يا نصرانى گويند.(135) يا اين كه مراد از آن ، مسيحيان بى پيرايه و خالى از انحرافى بوده باشد كهدر پيروى از حضرت عيسى (ع ) و يارى رساندن دين خدا هيچ گونه درنگ ودريغى نكرده وترديدى به خود راه نداده اند ؛ و آنان به تصريح قرآن كريم ، گروه واصحاب خاصّحضرت عيسى (حواريّون ) بوده اند، كه در پاسخ دعوت پيامبرشان مبنى بر يارى رساندن(دين ) خدا: (ق الَ الْحو ارِيّوُنَ نَحْنُ اَنْص ارُ اللّ هِ...)(136)؛ حواريّون گفتند: ما ياورانخدا (و پيروان راستين دين او) هستيم .(137)
35

عصر ظهور عيسى (ع )(138)

چنان كه گذشت ميان پيدايش و شكل گيرى آيين مسيحيّت و زندگى شخصى ومبارزات بنيانگذارآن حضرت عيسى مسيح (ع ) رابطه بسيار نزديك و تنگاتنگى وجود دارد. از اين رو، براىشناسايى و بررسى آيين مسيحيّت و پيشينه آن ، ناگزير بايد وقايع زندگى آن حضرت ،تحليل و شناسايى شود ؛ و در اين راستا، ابتدا لازم است محيط، عصر پيدايش و نشو و نماىعيسى (ع ) مورد بررسى قرار گيرد.

حضرت عيسى (ع ) در عصر استيلاى روميان بر سرزمين فلسطين ، در ميان يهوديان اين ناحيهبه دنيا آمد. چنان كه پيشتر اشاره شد يونانيان وروميان در دو مرحله بر سرزمين فلسطين ويهوديان ساكن آن جا، چيره شده و حكومت رانده اند: ابتدا در قرن چهارم پيش از ميلاد (334 ق .م )توسّط اسكندر مقدونى ، امپراتور مقتدر يونانى باستان بوده است ، كه گفتيم اسكندر دريورش به كشور پهناور ايران هخامنشى تمام سرزمين هاى آن واز جمله فلسطين را به تصرّفخود در آورد؛ و در اين عصر بود كه يهوديان با انديشه هاى فلاسفه يونان ، آشنا شدند.

بار ديگر، در قرن اوّلپيش از ميلاد (63 ق .م ) روميان به فلسطين ، حمله ور شده و آن سرزمين را از چنگ جانشيناناسكندر (سلوكيان ) بيرون آورده ، و بر آن نواحى ، چيره شده اند؛ و صدهاسال بر يهوديان ، حكمرانى كرده و آن ها را در سلطه خويش داشته اند. امّا تفاوتى كه در ايندو حكومت يونانى و رومى ، وجود داشت ، اين بود كه يونانيان به جهت اين كه مردمانى هنرمند،صاحب فكر وانديشه و داراى ذوق سرشار علمى و فلسفى بوده اند علاوه بر برخورد ملايموانسانى ترى كه با فلسطينيان و يهوديان داشته اند از لحاظ فرهنگى نيز حضورشان در آنجا براى يهوديان مغتنم و سودمند بوده است . ولى روميان برخلاف آن ها از اين ويژگى ها وصفات برجسته برخوردار نبوده ، و به عكس ، نسبت به مردم سرزمين هاى تصرّف شده نيزروابط خوبى مانند يونانيان نداشته و به ويژه در برخورد با يهوديان به خاطر روحيّهسركشى و اطاعت ناپذيرى آنان ، شدّت عمل بيشترى به خرج داده و رفتارى خشن و خصمانهداشته اند. به اين دليل ، پيوسته ميان يهوديان و روميان ، خصومت ، نزاع و كشمكش هاى سياسى نظامى وجود داشته است .

با اين كه (سزار) قيصر روم ، فردى از ميان خود يهوديان به نام (هرود) (هرودس ياهروديس ‍ كه به (هرود كبير) شهرت داشت ) را بر حكومت بر آن ها گمارده بود، ولى بازيهوديان زير بار حكومت او نمى رفتند و فرامين او را اجرا نمى كردند. از اين رو، دچار آزار،شكنجه و كشتار بى رحمانه روميان و عامل دست نشانده آن ها هرود شده و دوران بسيار سختى راسپرى كرده اند. تا جايى كه بنا به نوشته (جان ناس )، گرچه يهوديان چندين بار زيريوغ بيگانگان در آمده و رنج ها و سلطه آن ها را متحمّل شده بودند، ولى سلطه روميان بر آن هاسخت تر و دشوارتر بوده است .(139)

اما چيزى كه التيام بخش رنج ها و آزارهاى طاقت فرساى يهوديان مى شد، وتحمّل اين همه مصائب و دشوارى هاى جانكاه را براى آنان تا حدودى ممكن مى ساخت ، اميد بهآينده اى روشن و نجات از اين وضعيّت ناهنجار اجتماعى و سياسى با ظهور منجى موعود بوده كهتوسّط رهبران دينى اجتماعى از پيامبران و كاهنان ، نويد داده مى شد. مخصوصا آن گاه اين اميدبه رهايى ، بيشتر تقويت شده بود كه طبق روايتانجيل متّى (باب دوم ) چندتن از عالمان هياءت و نجوم ايرانى كه ستاره آن منجى موعود (مسيحموعود) را در مشرق ديده و به دنيا آمدنش را بسيار نزديك مى دانستند، و بهدنبال آن براى ديدار و زيارت وى از موطن خود، رهسپار فلسطين شده و در صدد يافتن اين نوزادمبارك به ميان يهوديان آمده و به جست و جو پرداخته بودند.
36

اين عوامل ، سبب مى شد تا بنى اسرائيل مانند دفعات پيشين ، كه هر از چند گاهى با ظهور منجىو مصلح آسمانى از آلام ومصائب ، رهايى مى يافته اند، به آمدن منجى و مصلحى آسمانى ديگربه طور جدّى ، چشم اميد بدوزند و منتظر بمانند تا هر چه زودتر دستى از آستين غيب بر آيد وفرشته نجات شان از اين همه بلاها و غم ها بشود.(140)

آرى ، در چنين عصر و محيطى ، حضرت عيسى مسيح (ع ) پا به عرصه گيتى نهاده بود.
دوران زندگى پيش از بعثت

تولّد: داستان تولّد حضرت عيسى (ع ) در باب اول ازانجيل متى چنين آمده است :

امّا ولادت عيسى مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به يوسف ، نامزد شده بودقبل از آن كه با هم آيند او را از روح القدس ، حامله يافتند؛ و شوهرش يوسف چون كه مردصالحى بود و نخواست او را عبرت نمايد، پس اراده نمود او را پنهانى رها كند. امّا چون او دراين چيزها تفكر مى كرد ناگاه فرشته خداوند در خواب ، بروى ظاهر شده گفت اى يوسف ، پسرداوود، از گرفتن زن خويش ، مريم مترس ؛ زيرا آنچه در وى قرار گرفته از روح القدس است، و او پسرى خواهد زاييد و نام او را عيسى خواهد نهاد؛ زيرا او امّت خويش را از گناهان خواهدرهانيد؛ و اين همه براى آن ، واقع شد تا كلامى كه خداوند به زبان نبى ، گفته بود تمامگردد، كه اينك با كره ،

آبستن شده ؛ پسرى خواهد زائيد و نام او را (عمّانوئيل ) خواهند خواند كه تفسيرش اين است (خدا با ما) پس چون يوسف از خواب ، بيدار شدچنان كه فرشته خداوند به او، امر كرده بود بهعمل آورد و زن خويش را گرفت و تا پسر نخستين خود را نزائيد او را نشناخت و او را عيسى ، نامنهاد.)(141)

توضيح آن كه بر اساس روايات (اناجيل اربعه ) كه موردقبول عموم مسيحيان است عيسى (ع ) در اواخر دوران حكومت (هرود كبير) پادشاه دست نشاندهاسرائيل و حدود چهار سال پيش از تاريخى كه به اشتباه ، مبداء تاريخ ميلادى گرديده است ،در شهرى به نام (بيت لحم ) در جنوب اورشليم زاده شد ؛ زيرا يوسف ، نجّار و مريم عذرانامزد وى به قصد انجام سرشمارى اجبارى كه از سوى حاكم رومى ، اعلام شده بود از محلّ اقامتخود شهر (ناصره ) به بيت لحم آمده بودند و چون بر اثر كثرت جمعيّت ، جايى براى اقامتنيافته بودند، ناچار در طويله اى مسكن گزيده و شب را در آن جا گذرانيده اند. در همان شب بودكه حضرت عيسى مسيح (ع ) از مادرش به دنيا آمده بود. چند روز پس از سرشمارى ، يوسف نجّاربه همراه مريم و نوزادش به شهر ناصره ، بازگشته اند.

از سرگذشت دوران كودكى و نوجوانى حضرت عيسى (ع ) چندان اطّلاع دقيق ودرستى در دستنيست .(142) همين قدر نوشته اند كه پس از تولّد عيسى (ع ) مادرش مريم و پدر خواندهاش يوسف براى مصون ماندن نوزاد از خطر جانى كه از سوى هر ود حاكم رومى فلسطين او راتهديد مى كرد، وى را به مصر برده ، و چند سالى در آن جا به سر برده اند. پس ‍ از مرگهرود به نواحى جليل بازگشته و در شهر ناصره مسكن گزيده اند.(143)

همچنين نوشته اند كه چون يوسف در شهر ناصره بهشغل نجّارى ، اشتغال داشت ، عيسى نيز پس از فراگيرى اين حرفه نزد او به نجّارىاشتغال ورزيده است .(144)

در اين جا يادآورى دو نكته ضرورى است :

1 چنان كه ملاحظه شد به تصريح انجيل ، حضرت عيسى (ع ) از مادرى باكره و شوهر نكردهبه دنيا آمده است . با اين حال در جملات آغازين همينانجيل متّى (جملات 1 17) آمده كه سلسله نياكان عيسى (ع ) توسّط پدرش (يوسف نجّار) بهداوود مى رسد، زيرا آمده كه داوود و ابراهيم (ع ) هر دو، جدّ عيسى بوده اند... اسحاق ، پدريعقوب و يعقوب ، پدر يهودا، سپس سلسله نسب را تا شخصى به نام يعقوب ، پدر همين يوسفنجّار، ادامه مى دهد و مى گويد: يعقوب ، يوسف شوهر مريم را آورد كه عيسى مسمّى به مسيح از او متولّد شد.
37

اين تناقض آشكار، يك مورد از موارد فراوانى است كه در كتاب مقدّس ، وجود دارد، كه همگىتاءييدى بر صحّت ادّعاى نويسندگان و پژوهشگران در ترديد جدّى درباره كتاب مقدّس و بىاعتبار دانستن آن از حيث سنديّت و قطعيّت تاريخى است .

2 توجّه داريد آنچه در اين جملات انجيل و جملات ديگر آن درباره حضرت مريم (س ) و فرزندبزرگوار او حضرت عيسى مسيح (ع ) آمده با آنچه قرآن كريم درباره آن ها گفته كاملا متفاوتاست ؛ زيرا در جملات ياد شده حضرت مريم (س ) نه به عنوان بانوى برگزيده خدا و سرورزنان عصر خويش (145) كه حتّى به گواهى قرآن كريم خداوند، حضرت زكرياىپيامبر(ع ) را ماءمور حفظ و سرپرستى او كرده است ،(146) بلكه به عنوان يك زنمعمولى كه همراه يوسف نجّار براى سرشمارى به منطقه اى دور، اعزام مى شود؛ و درآغل حيوانى ، فرزند بزرگوارش عيسى مسيح (ع ) را به دنيا مى آورد!(147)

دوره جوانى : از دوران جوانى حضرت عيسى (ع ) تا سى سالگى نيز اطّلاعات چندان دقيق وزيادى در دست نيست . از اين رو، پژوهشگران ، دوره جوانى آن حضرت تا سى سالگى راسال هاى (سكوت و خاموشى ) عمر او نام نهاده اند.

امّا بنابر روايات موجود، ظاهرا حضرت عيسى (ع ) اين دوران را در شهر ناصره در فلسطين بهسر برده ، و به همان حرفه نجّارى اشتغال داشته ، و در كارهاى نجّارى خانه هاى ناحيه(جليل ) مشغول و نيز براى كشاورزان اطراف (ناصره ) ادوات و ابزار آلات كشاورزى مانندگاو آهن ، طوق و ارّابه مى ساخته است .

هنچنين نوشته اند او در ميان مردم طبقه پايين جامعه ، از پيشه وران و صنعتگران مى زيسته است ؛و از همان آغاز عمر، روحى مذهبى و ايمانى قوى داشته و به معتقدات ، مناسك و آداب دينى يهود،پايبند بوده و همراه با ساير هم كيشان خويش به معابد و كنايس يهودى مى رفت و مراسم دينىو عبادى را با آداب كامل آن به جا مى آورد.

نيز قطعات طولانى از صُحُف پيامبران پيشين را حفظ و تلاوت مى كرد ؛ و پيوسته با احبار وروحانيون گروه هاى مذهبى يهود به ويژه فريسيان و كاتبان تورات ، به بحث و مناظره مىپرداخت و عقايد خرافى و انحرافى آنان را گوشزد، و نسبت به آن ، مخالفت و اعتراض ‍ مىكرد.

همچنين نوشته اند كه در اين دوران عيسى (ع ) به عنوان يك نجّار چيره دست و ماهر براى خدمترسانى به مردم شهر (صفوريه ) در چهارمين شهر ناصره رفته است ؛(148) زيرااين شهر حدود سال 6 پيش از ميلاد، طعمه حريق شده ، و خانه هاى مردم در اثر اين آتش ‍ سوزىاز بين رفته بود؛ و به دستور هرود، (آنتى پاس ) ماءمور گرديده بود تا اين شهر را از نوبنا كند. در بازسازى و تجديد بناى اين شهر بود كه طبقنقل برخى منابع تاريخى حضرت عيسى (ع ) مهارت خود را نشان داده ودر كارهاى نجّارى آنديار به سبك و اسلوب يونانى ، نقش فراوانى ايفا كرده است .

نيز منقول است كه يوسف ، پدر خوانده عيسى علاوه بر او، چهار پسر و چهار دختر داشته است .در اين دوران و در پى فوت يوسف ، حضرت عيسى (ع ) به عنوان فرزند بزرگ خانواده ،سرپرستى و تاءمين مخارج زندگى آن ها را برعهده داشته است .(149)

آغاز بعثت (150)

مسيحيان مى گويند حضرت يحيى ، كه از پيامبران زاهد يهود بود مردم را در كنار رود (اردن )موعظه مى كرد و آمدن (مسيح ) را به آن ها بشارت مى داد. وى از مردم مى خواست كه توبه كنندو دست از گناه بردارند.

شيوه كار وى چنين بود كه پس از فراخواندن مردم به توبه ، آنان كه دعوت او را پذيرا شدهو مهيّاى توبه كردن مى گشتند آن ها را در رود اردن ،غسل مى داد. البتّه غسل او داراى آداب مخصوصى بود كه به(غسل تعميد) شهرت دارد ؛ و به همين سبب حضرت يحيى را (يحياى تعميد دهنده ) لقب دادهاند.(151)
38

عيسى نيز از (جليل ) نزد يحيى آمده تا توسّط اوغسل تعميد داده شود. ولى يحيى به او گفت : اين منم كه كه بايد از تو تعميد بگيرم . امّا عيسى(ع ) گفت : مرا تعميد بده ، چون با اين كار، دستور خدا را انجام مى دهم ؛ يحيى پذيرفت ، و اورا غسل تعميد داد.

پس از تعميد، همان لحظه كه عيسى از آب ، بيرون آمد، مكاشفه اى عجيب به وى دست داد. به ايننحو كه طبق نقل انجيل ، آسمان به رويش گشوده شد و روح خدا(جبرئيل ) را ديد كه همچون كبوترى شتابان به سويش در حركت است . در اين هنگام ندايى ازآسمان به گوشش ‍ رسيد كه اين است پسر حبيب من كه از او خشنودم !(152)

اين مكاشفه و مكالمه غيبى ، آغاز رسالت حضرت عيسى مسيح (ع ) به شمار مى رود. پس از اينمكاشفه ، آن حضرت ، به بيابان هاى اردن رفت و به رياضت ، روزه دارى و عبادت معبود خويشپرداخت و نيز درباره رسالت خطير و وظيفه سنگينى كه از اين پس در زمينه هدايت خلق و اصلاحجامعه بر عهده اش نهاده شده بود به تفكّر، مشغول گرديد. به روايت منابع مسيحى ، دورانرياضت ، روزه دارى ، تفكّر و مراقبت عيسى (ع ) در بيابان ها مدّتچهل روز طول كشيد، كه به دوره اربعين (چلّه ) شهرت دارد. چنان كه پيشتر ديديم دورهرياضت ، تهجّد و مناجات حضرت موسى (ع ) در كوه طور نيزچهل شبانه روز به طول انجاميده بود.(153) در اين دوران رياضت و خودسازى ، شيطانتلاش زيادى كرد تا به هر طريق ممكن در عيسى (ع ) نفوذ كند و با وسوسه ها و ترفندهايشاو را به بيراهه بكشاند ولى موفّق نشد؛ زيرا آن حضرت در اين مدّت هم از مراقبت هاى ويژهجبرئيل و فرشتگان ديگر برخوردار بود، و هم خويش در اوج بندگى ، مناجات با خدا واتصّال معنوى با آن ذات ربوبى به سر مى برده است .(154)

اينك با استفاده از منابع عمدتا مسيحى سيرى در رسالت حضرت عيسى (ع ) خواهيم داشت .
39
سيرى در رسالت عيسى مسيح (ع )
آغاز دعوت

بنابر روايت اناجيل ، عيسى (ع ) پس از سپرى كردن دوره كوتاه رياضتچهل روزه در بيابان هاى اردن ، به شهر جليل بازگشت ، و عوت خود را به طور رسمى آغازكرده و به موعظه مردم پرداخت . او نيز بشارت مى داد كه وقت ، تمام شد و ملكوت آسمان ،نزديك است ؛ پس توبه كنيد و به بشارت انجيل ، ايمان بياوريد.

سخنان الهى كه او بر زبان مى آورد آن چنان با معنويّت و پرجاذبه بود كه در نفوس مستعد،موجب تحوّل عميق روحى ، ايمان و اطمينان مى شد. از اين رو، پس از هر سخنرانى و موعظه ، جمعكثيرى بى درنگ ، با ايمان به گفته هايش به آيين او مى گرويدند.

از جمله ايمان آورندگان نخستين به عيسى (ع )، چهار تن به نام هاى شمعون (پطرس )،اندرياس ، يعقوب و يوحنّا، از ماهيگيران كنار دريا مى باشند كه پس از شنيدن مواعظ عيسىبلافاصله به او ايمان آورده ، دام هاى خويش را رها كردند و بهدنبال آن حضرت ، راه افتادند. اين چهار تن ، جزو كسانى به شمار مى روند كه به عنوانحوّاريون حضرت عيسى ، شهرت دارند.

در آن زمان ، اطراف درياى جليل ، شهرهاى پرجمعيّت زيادى مانند (طبريا)،(تريكه )،(كفرنا حوم ) و... وجود داشت ، و عيسى (ع ) رسالت خود را در همين شهرها و اطراف آن ها آغازكرد؛ و (كفرناحوم ) را به عنوان مركز فعّاليّت هاى تبليغى و دعوت خويش برگزيده بود؛زيرا خانه شمعون پطرس در آن جا بود.

وى كه تعاليم خود را ابتدا، در روز سبت (شنبه ) در كنيسه ها و معابد يهود، شروع كرده بود،پس از آن كه جمعيّت گروندگان به آيين او، رو به فزونى نهاد به طورى كه در كنيسه ها،براى همه آن ها جا نبود به بازارها و مزارع بيرون شهر مى رفت و در جمع مردم ، موعظه وتبليغ مى كرد.(155)
پيامبر بنى اسرائيل

حضرت عيسى مسيح (ع ) خود را پيامبر خدا، معرّفى مى كرد، و شاگردان و معاصرانش نيز او راپيامبرى بزرگ مى دانستند ؛ و همان طور كه پيشتر اشاره شد بر خلاف مسيحيان (و مسلمانان )كه حضرت عيسى (ع ) را همان مسيح موعود و پيامبرى بزرگ از سلسله پيامبران بنىاسرائيل مى دانند، يهوديان ، نه تنها عيسى را (مسيح موعود) ندانسته و نمى دانند بلكه حتّىپيامبرى او را نيز قبول نداشته و ندارند.

اين ، در حالى بود كه آن حضرت از همان آغاز، رسالت خود را متوجه بنىاسرائيل مى دانست ودر شهرها و روستاهاى آنان به تبليغ آيين موسوى و شفا دادن بيماران مىپرداخت . نيز شاگردان و اصحاب نزديك خود را قدرت شفا دادن بخشيده ، براى بشارت بهنزديك شدن (ملكوت آسمان ) به سرزمين هاى دور و نزديك ، روانه مى كرد.

چنان كه حضرت عيسى مسيح (ع ) در موعظه اى بر روى كوه ، رسالت خود را كه در درجه نخستهدايت بنى اسرائيل ، تبيين و تكميل تورات و كتب آسمانى پيشين بوده است ، چنين بيان مى دارد:

(گمان مَبريد كه آمده ام تا تورات و صُحُف انبيا راباطل سازم . نيامده ام تا باطل نمايم بلكه تا تمام كنم ... . پس هر كه يكى از اين احكام كوچكترين (جزئى ترين حكم تورات ) را بشكند و به مردم چنين تعليم دهد در ملكوت آسمان ،كمترين شمرده شود. امّا هر كه به عمل آورد و تعليم كند او در ملكوت آسمان ، بزرگ خواندهخواهد شد.)(156)

قرآن كريم نيز حضرت عيسى (ع ) را پيامبر بنىاسرائيل معرّفى مى كند (157)، براى حلّ اختلاف يهوديان (158)، اصلاح دينيهود، برداشتن برخى تحريم هايى كه از قبل در ميان آنان وجود داشته است و نيز تبيين وتفسير درست تورات و انجيل به رسالت ، مبعوث شده است . (159)(160)
بشارت به ملكوت آسمان

بنابر روايات مسيحيان يكى از برنامه هاى تبليغى حضرت عيسى (ع ) و پيش از او حضرتيحيى (ع ) (بشارت به ملكوت آسمان ) بوده است . چنان كهانجيل درباره يحيى (ع ) آورده كه هنگام موعظه به مردم مى گفت : (توبه كنيد؛ زيرا ملكوتآسمان ،
40

نزديك است .)(161)نيز درباره عيسى (ع ) آمده كه همزمان با دستگيرى حضرت يحيى ،شهر خود (ناصره ) را ترك كرد و به (كَفَرْناحوم ) در كنار درياچهجليل آمد، و از همين جا بود كه تبليغ و موعظه را به طور رسمى آغاز كرده است :

(و از آن هنگام عيسى به موعظه ، شروع كرد و گفت : توبه كنيد، زيرا ملكوت آسمان نزديكاست ... و عيسى در تمام جليل مى گشت و در كنايس ايشان ، تعليم داده ، به بشارت ملكوت ،موعظه همى نمود، و هر مرض و هر درد قوم را شفا مى داد، و اسم او در سوريه ، شهرت يافت ...و گروهى بسيار از جليل و ديكاپولِس و اورشليم و آن طرف اردن در عقب او روانهشدند.)(162)

در اين كه مراد از (ملكوت آسمان ) چيست و چرا حضرت مسيح (ع ) و يحيى (ع ) تاءكيد داشتندكه در تبليغات دينى خود، آن را مطرح سازند ؛ بايد گفت : (بشارت به ملكوت آسمان )، بهمساءله آرمانى ديرينه يهوديان ، يعنى اميد به نجات از فلاكت و بدبختى و نيز مصائب بىشمار، توسّط (مسيح موعود) مربوط مى شود، كه پيشتر نيز به آن اشاره شد.

توضيح آن كه از ديدگاه بنى اسرائيل (ملكوت آسمان ) گونه اى حكومت الهى بود كه آرماندينى هر شهروند يهودى به شمار مى رفت . منشاء پيدايش چنين اعتقادى ، چند چيز است : يكى آنكه آنان طعم شيرين رفاه ، آزادى و استقلال سياسى اجتماعى را در مقاطعى از تاريخ حيات ملّى مذهبى خود در سايه حكومت الهى پيامبران و رهبران دينى با عنوان (پادشاهان ) دادگر وقدرتمند، تجربه كرده و ياد و خاطره شيرين آن دوران را پيوسته در ذهن داشته ، وتجديد چنيندورانى ، با آمدن (پادشاهى ) داد گر و برپايى حكومتى آرمانى در راستاى تحقّق (آرمانشهرخدايى ) را در سر مى پرورانده اند.

چنان كه يكى از دانشمندان يهودى مى نويسد:

(براى قرن ها، پادشاه ، مركز و محور قوانين يهود، تلقّى مى شد و به اين لحاظ، يك سيماىبرجسته در تصوير انبيا از جهان آينده ، چهره پادشاهى آرمانى بود كه عالى ترين ويژگىيك شهريار زمينى را داشته باشد و با كمال عدالت و تمام حكمت ، بر بنىاسرائيل حكومت كند و آرامش فراگيرى را براى رعاياى خويش تاءمين نمايد.)(163)

ديگر، پيشگويى پيامبران و رهبران دينى بنى اسرائيل ، به ويژه (اشعياى نبى ) مبنى برظهور (مسيح موعود)و منجى آسمانى ، كه آن ها از او به (ملكوت آسمان ) ياد مى كنند. زيرا هرچند ساير پيامبران و رهبران دينى بنى اسرائيل از ظهور (مسيح موعود) خبر داده اند، ولىاشعياى نبى با پيشگويى و وصف خود از تولد كودكى به نام(عمانوئيل ) (خدا با ماست ) اميد به آمدن منجى آسمانى (ملكوت آسمان ) را دردل هاى يهوديان چشم به راه مسيح موعود، تقويت كرده و از سوى ديگر، بر پيچيدگى مساءلهياد شده نيز افزوده است .

اشعيا، نخست اين پيشگويى را به اجمال براى (آحاز) (پادشاه يهودا) توضيح داد. سپس وىاين آرمان را گسترد و به آن كودك ، صفت هايى عالى اعطا، و او را منجى آينده بنىاسرائيل معرّفى كرد، به طورى كه بر قلمرو آنان خواهد افزود و آرامش را بر تخت داوود،استوار خواهد ساخت . سرانجام ، وى آن كودك را مصداق عالى ترين آرمان قوم (يهود) دانست.(164)

بنابر اين كه (بشارت به ملكوت آسمان ) براى بنىاسرائيل بسيار اهمّيّت داشته و جزو آرمان هاى ديرينه آنان به شمار مى رود، از اين رو، نويدبه آمدن منجى آسمانى (ملكوت آسمانى ) مايه گرايش بنىاسرائيل به اهداف دينى ايمانى حضرت يحيى و عيسى (ع ) مى شد. اين خود، انگيزه اى شد تاآنان نيز روى اين مساءله ، تاءكيد بيشترى بورزند. علاوه بر اين كه حضرت عيسى مسيح (ع )خود را همان (مسيح موعود) آرمانى بنى اسرائيل مى دانست ، ولى بهدليل آماده نبودن زمينه لازم ، در ضمن تبليغات و موعظه هايش (بشارت به ملكوت آسمان ) رانيز تبليغ مى كرد.
41

از اين رو، حضرت عيسى مسيح (ع ) تا زمانى كه به عنوان پيامبرى از پيامبران بنىاسرائيل و رهبرى از رهبران دينى از نزديك شدن (ملكوت آسمان ) سخن گفته و از آنپيشگويى مى كرد، مشكلى با يهوديان نداشته ، و پذيرش پيام دعوت او نيز بر آن ها آسانبوده است ؛ زيرا يهوديان بر اين باور بوده اند كه عيسى همان (مسيح موعود) مورد انتظارشانبوده و به عنوان يك پادشاه از سلسله پادشاهان مقتدر يهود همچون داوود و سليمان ، ظاهر خواهدشد و براى تشكيل دولت و حكومت مورد دل خواه آن ها و تحقّق (آرمانشهر خدايى ) اقدام خواهدكرد!

امّا از آن هنگام كه دانستند وى نه تنها آرزوى آن ها براى قيام يك (مسيح فاتح ) را بر نمىآورد، بلكه بر ضد ناهنجارى هاى اخلاقى و رفتارهاى ناپسند آنان به ويژه كاهنان و رؤ ساىقبايل مذهبى يهود، به ستيز نيز بر خاسته است ، مخالفت ودشمنى با او را اشكار كرده ، و درصدد نابودى او بر آمده اند.

حضرت مسيح (ع ) در واپسين روز زندگى ، پيش از صعود به آسمان ، به شاگردان خودسفارش كرد بشارت را به سراسر جهان بگسترانند وهمه امّت ها را شاگرد خودسازند.(165)
معجزات مسيحايى

پيامران بنى اسرائيل براى آشكار كردن حقّانيّت رسالت خود و باوراندن دين حق به ملّت ديرباور و بهانه جوى يهود، معجزات فراوانى آورده و فرا راه بنىاسرائيل نهاده اند، كه برخى از آن ها در عهد عتيق آمده است . معجزات بزرگ حضرت موسى (ع )در برابر فرعون و پس از آن در صحراى سينا، همچنين زنده كردن مردگان توسّط حضرتايليا و حضرت اِليَشَع (الياس و اِلْيَسعَ) و معجزات ديگر پيامبران ، كه در اسفار تورات وكتاب هاى اوّل و دوم پادشاهان ، آمده است .

حضرت عيسى مسيح (ع ) نيز براى اثبات حقّانيّت رسالت خود، معجزات فراوانى آورد؛ ازقبيل شفا دادن بيماران صعب العلاج ، ديوانگان و مجانين ، زنده كردن مردگان و غير آنها.(166)چون در زمان آن حضرت ، معجزه نشانه (مسيح موعود) بوده است . چنان كه درانجيل آمده :

(آن گاه بسيارى از آن گروه به او (عيسى ) ايمان آورده و گفتند: آيا چون مسيح آيد معجزاتبيشتر از اين ها كه اين شخص مى نمايد خواهد نمود؟!)(167)

هنگامى كه حضرت يحيى در زندان از كارهاى خارق العاده و معجزات حضرت عيسى (ع ) آگاهىيافت ، احتمال دارد كه او (عيسى موعود) باشد. به اين خاطر، وى دو نفر را براى تحقيق نزدعيسى فرستاد:

(و چون يحيى در زندان ، اعمال مسيح را شنيد دو نفر از شاگردان خود را فرستاد به او گفت :آيا آن آينده ، تويى يا منتظر ديگرى باشيم ؟ عيسى در جواب ايشان گفت : برويد و يحيى رااز آنچه شنيده و ديده ايد اطلاّع دهيد كه كوران ، بينا مى گردند و لَنگان ، به رفتار مى آيند واَبرصان ، طاهر و كَران ، شنوا و مردگان ، زنده مى شوند و فقيران ، بشارت مى شنوند وخوشا به حال كسى كه در من نلغزد... هر آينده به شما مى گويم كه از اولاد زنان ، بزرگترى از يحياى تعميد دهنده برنخاست .)(168)

امّا حضرت عيسى (ع ) براى اين كه دشمنان به مسيح بودن او، پى نبرده و مانع فعّاليتّها وتبليغاتش نشوند معجزات خويش را دور از چشم معاندان ودشمنان ، ظاهر مى ساخت و به شدّتپنهان كارى مى كرد؛ چنان كه پس از شفا دادن يك بيمار ؛

(او را قدغن كرد وفورا مرخص فرموده گفت : زنهار كسى را خبر مده ،... ليكن او بيرون رفتهبه موعظه نمودن و شهرت دادن اين امر، شروع كرد، به قسمى كه بعد از آن او نتوانست آشكارابه شهر در آيد، بلكه در ويرانه هاى بيرون به سر مى برد و مردم همه از اطراف نزد وى مىآمدند.)(169)
حواريون

تبليغ ، تعليم و موعظه هاى عيسى (ع ) باعث شد گروهى از يهود و غير يهود به او ايمانآورند. او از ميان ايمان آورندگان 12 نفر را به شاگردى و هم نشينى خود برگزيد كه هموارهبا او بودند و سخنان او را شنيده و كردار و رفتار او را با چشم مى ديدند تا تعاليم او را درجهان سراسر، منتشر سازند. اين دوازده تن را (حواريّون )(170)، لقب داده اند ومسيحيان آن ها را (رسولان ) مى دانند؛ و طبق مندرجات كتاب رسولان ، انتشار مسيحيّت توسّط آنها انجام گرفته است . اسامى آن ها عبارت است از:
42

1 شمعون (معروف به پطرس )

2 اَنْدرياس (برادر پطرس )

3 يعقوب (پسر زَبْدَى )

4 يوحنّا (برادر يعقوب )

5 فليپ (فليپس )

6 يَرْتولُما (بارقوله )

7 توما

8 مَتّا (باجگير معروف )

9 يعقوب (پسرحلفى )

10 تدّى (لبى ء)

11 شمعون قانوى

12 يهوداى اسخر يوطى (171)

انجيل متّى ، ضمن اعلام اسامى حواريّون ، وصايا و دستورهاى حضرت عيسى (ع ) به آن ها راباز گفته ، كه فرازهايى از آن را در اين جا مى آوريم :

(اين دوازده (تن ) را عيسى فرستاده ، به آنان وصيّت كرده گفت از راه امّت ها مرويد و در بَلَدىاز سامريان ، داخل مشويد... چون مى رويد موعظه كرده گوييد كه : (ملكوت آسمان ، نزديك است.) بيماران را شفا دهيد، ابرصان را طاهر سازيد، مردگان را زنده كنيد، ديوها را بيروننماييد. چون به خانه در آييد بر آن ، سلام نماييد. پس اگر خانه ، لايق باشد سلام شما برآن واقع شود و اگر نالايق بُوَد سلام شما به شما خواهد برگشت . هان ! من شما را مانندگوسفندان در ميان گرگان مى فرستم ، پس مثل مارها هوشيار و چون كبوتران ، ساده باشيد.از مردم ، برحذر باشيد زيرا شما را به مجلس ها تسليم خواهند كرد و در كنائس خود شما راتازيانه خواهند زد. امّا چون شما را تسليم كنند انديشه مكنيد كه چگونه يا چه بگوييد ؛ زيرادر همان ساعت به شما، عطا خواهد شد كه چه بايد گفت . به جهت اسم من ، مردم از شما نفرتخواهند كرد ليكن هر كه تا به آخر، صبر كند نجات يابد. وقتى كه در يك شهر بر شما، جفاكنند به شهر ديگر، فرار كنيد؛ زيرا هر آينه به شما مى گويم تا پسر انسان نيايد از همهشهرهاى اسرائيل نخواهيد پرداخت ...)(172)

هر چند نظر انجيل درباره حواريّون ، ضدّ و نقيض بوده و از لغزش آنان حتّى پطرس رئيس ‍حواريون ، و بلكه مورد انكار قرار دادن عيسى (ع ) توسّط آنان خبر داده است ،(173)ولى قرآن كريم ، حواريّون را صرف نظر از نام و نشان آنان به ترتيبى كه درانجيل آمده است مى ستايد و آن ها را در ايمان و اعتقادشان و نيز وفادارى نسبت به عيسى (ع )ثابت و استوار، معرّفى مى كند:

(وَإِذْ اءَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوَارِيِّينَ اءَنْ اَّمِنُوا بِي وَبِرَسُولِي قَ الُوا اَّمَنَّا وَاشْهَدْ باََنَّن امُسْلِمُونَ)(174)(... قَالَ مَنْ اءَنْصَارِي إَلَى اللّهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ اءَنْصَارُ اللّهِ اَّمَنَّابِاللّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ)(175)

(به خاطر آور) زمانى را كه به حواريّون ، وحى (الهام ) كرديم كه : (به من و فرستاده امايمان بياوريد!) آن ها گفتند: (ايمان آوريم ، و گواه باش كه ما مسلمانيم !)... (هنگامى كهعيسى از بنى اسرائيل ، احساس كفر (و مخالفت ) كرده ،) گفت : كيست كه ياور من به سوى خدا(براى تبليغ آيين او) گردد؟ حواريون (شاگردانِ مخصوص او) گفتند: (ما، ياوران خداييم ؛به خدا ايمان آورديم ؛ و تو (نيز) گواه باش كه ما اسلام آورده ايم .

اين آيات به روشنى از ايمان و اعتقاد پايدار و راستين حواريّون عيسى (ع ) و نيز وفادارى شاننسبت به عيسى مسيح (ع ) و نصرت و يارى دين خدا به دست آن ها خبر مى دهد ؛ و اگر چنان نمىبود قرآن چنين نمى گفت !
كتمان رسالت مسيحايى

به عقيده مسيحيان ، زمان دعوت حضرت مسيح (ع ) حدود سهسال بود كه . اين مدّت برابر با سال هاى آغاز دعوت پيامبر اسلام (ص ) است . همان طور كهرسول گرامى اسلام (ص ) سه سال رسالت خود را مخفى نگه مى داشت ، حضرت مسيح (ع ) نيز(مسيح بودن ) خويش را كتمان مى كرد. زيرا چنان كه پيش از اين اشاره شد گرچهدل هاى مؤ منان بنى اسرائيل از عشق به مسيح موعود، لبريز بود، ولى در برابر، رؤ ساىمذاهب يهود و حاكمان ستمگر به هيچ وجه مايل نبودند كه مسيح موعود بيايد و بساط عيش و نوش، رياست و حكومت شان را بر هم زند. از اين رو، پيوسته در كمين چنين رهبر رهايى بخش و ستمسوزى بودند ؛ و در تبليغات مسموم خود، عليه عيسى مسيح (ع ) پيوسته مى گفتند: (او طالبسلطنت و رياست است .) و حتّى روى صليبى كه براى او آماده كرده بودند نوشته شدهبود(عيسى ؛ پادشاه يهود.)
43

بر اين اساس ، آن حضرت تا مدّتى به كسى نگفته بود كه وى مسيح موعود است ، و هنگامى كهدانست شاگردانش از اين راز الهى آگاهند. فرمان داد كه رازش را فاش نكنند؛

از شاگردان خود پرسيده گفت : مردم مرا كه پسر انسانم چه شخص مى گويند؟ گفتند: بعضىيحياى تعميد دهنده و بعضى الياس و بعضى ارميايايكى از انبياء. ايشان را گفت : شما مرا كهمى دانيد؟ شمعون پطرس در جواب گفت : تويى مسيح ، پسر خداى زنده (!) عيسى در جواب وىگفت : خوشا به حال تو اى شمعون بن يونا ؛ زيرا جسم و خون ، اين را بر تو كشف نكرده ،بلكه پدر من كه در آسمان است ... آن گاه شاگردان خود را قدغن فرمود كه به هيچ كس نگوينداو مسيح است .)(176)

(پس يهوديان ، دور او را گرفته به او گفتند: تا كى ، ما را مردّد دارى ؟ اگر تو مسيح هستىآشكارا به ما بگو. عيسى به آنان گفت : من به شما گفتم و ايمان نياورديد. اعمالى را كه بهاسم پدر خود به جا مى آورم براى من شهادت مى دهد.)(177)

آرى ، حضرت مسيح (ع ) به عنوان يك رهبر بزرگ الهى و با هدايت و عنايت ويژه الهى كوشيدهتا به هر نحو ممكن بتواند دعوت خويش را به بهترين وجه پيش برده و به اهداف بلند دينىو الهى رسالت خويش نايل آيد. از اين رو، به گواهىانجيل وى با رعايت اصول ايمنى در اجتماعات ، حاضر مى شد ودر برابر مخالفان ، سخنان وكارهاى خود را به (فرستنده ) خود مستند مى كرد:

(و بعد از آن عيسى در (جليل ) مى گشت ؛ زيرا نمى خواست در يهوديه ، راه رود؛ چونيهوديان قصد قتل او را داشتند؛ و عيد يهود كه عيد خيمه ها باشد نزديك بود. پس برادرانش بهاو گفتند: از اين جا روانه شده به يهوديه برو، تا شاگردانت نيز اعمالى را كه تو مى كنىببينند؛ زيرا هر كه مى خواهد آشكار شود پنهانى كار نمى كند. پس اگر اين كارها را مى كنىخود را به جهان بنما... چون برادرانش براى عيد رفته بودند او نيز (به يهوديه ) آمد، نهآشكار، بلكه در خفا. امّا يهوديان در عيد او را جست و جو نموده مى گفتند كه : او كجا است ؟... وچون نصف عيد، گذشته بود عيسى به هيكل آمده تعليم مى داد. و يهوديان تعجّب كرده ، گفتند:اين شخص هرگز تعليم نيافته ؛ چگونه كتب را مى داند؟ عيسى در جواب آنان گفت : تعليم مناز من نيست ، بلكه از فرستنده من ...)(178)

از جمله اقدامات ايمنى حضرت عيسى (ع ) اين بود كه در مسير اهداف والاى رسالت خود به يكتن از شاگردانش اجازه داد تا به طور ناشناس در شوراى عالى يهود (سَنْهِدْرين ) شركت كند.گرچه كسى نمى دانست كه نقش اين شاگرد كه موظّف به انكار ظاهرى حضرت مسيح (ع ) بودهچيست ، ولى طبيعى به نظر مى رسد كه او توطئه هاى شوراى ياد شده و خيانت (يهوداى اسخريوطى ) را به آن حضرت گزارش داده و او را در جريان نقشه هاى شوم و پليد آنان قرار دادهباشد.

اين شاگرد با وفاى عيسى مسيح (ع ) را (يوسف ) از اهالى (رامه ) از بلاد يهود، معرّفىكرده اند، كه به دستور آن حضرت در جلسه هاى شوراى عالى يهود، شركت ؛ ولى از ترس ‍يهود، چهره اش را از آن ها مخفى مى كرد.(179)

دعوت به مبارزه و مقاومت

بر خلاف اين پندار نادرست درباره حضرت مسيح (ع ) كه او اصلااهل مبارزه و ستيز حتّى با دشمنان سرسخت و ستمگر نبوده ، و در هر صورت ، صلح و آشتى رابر درگيرى و درشتى ترجيح مى داد!(180) بنابر آن چه در همينانجيل كنونى آمده ، آن حضرت همچون ساير رهبران راستين و بزرگ دينى و الهى هم مظهر رحمت ومغفرت الهى بود و هم مظهر قهر و غضب او.
44

بر اين اساس ، عيسى مسيح (ع ) به عنوان مجاهد راستين راه عدالت ودرستى و مبشّر و منادىرهايى امّت هاى تحت ستم و مستضعف از بيداد و ستم طاغوت ها، هم خود مبارزه جّدى و خستگىناپذيرى را با كجروى ها، ستم و بيدادگرى ها آغاز كرده بود و هم از پيروان و شاگردانشمى خواست تا در برابر سردمداران كفر و صاحبان زر و زور و تزوير، ايستادگى كرده و سرتسليم ، فرود نياورند.

توضيح آن كه ، گر چه گفتيم حضرت عيسى (ع ) در آغاز، سعى مى كرد تا رسالت مسيحايىو معجزات خويش را پنهان كند، امّا به روشنى ازاناجيل ، بر مى آيد كه آن روح الهى با زيركى و هوشيارى تمام به نشر پيام آسمانى وتهذيبنفوس مى پرداخت و در اين راه از هيچ كوشش و تلاشى دريغ نمى ورزيد، و با موانع ايجادشدهاز سوى مخالفان و معاندان ، مبارزه مى كرد.

به عنوان نمونه ، آن حضرت در بخشى از يك موعظه طولانى كه در ابواب 5، 6 و 7 ازانجيل متّى آمده است خطاب به مردم به ويژه تماشاگران و يارانش فرمود:

(خوشحال باشيد چون شما را فحش گويند و جفا رسانند و به خاطر من هر سخن بدى با شما،كاذبانه گويند. خوش باشيد و شادى عظيم كنيد؛ چون اجر شما در آسمان ، عظيم است . زيراهمين گونه بر انبياى قبل از شما نيز جفا مى رسانيدند.(181)

از ايشان (دشمنان ) مترسيد، زيرا چيزى مستور نيست كه مكشوف نگردد و نه مجهولى كه معلومنشود. آنچه در تاريكى به شما مى گويم در روشنايى بگوييد و آنچه در گوش شنويد بربام ها موعظه كنيد؛ و از قاتلان جسم كه قادر بر كشتن روح نى اند بيم مكنيد، بلكه از اوبترسيد كه قادر است برهلاك كردن روح و جسم را نيز در جهنّم ...)(182)

مى دانيم كه مسيحيان به نشانه مصلوب شدن عيسى مسيح (ع ) در راه گناهان بشر، صليبى بهگردن مى آويزند. امّا از انجيل ، بر مى آيد كه خود حضرت عيسى (ع ) بارها گفته بود كهپيرو واقعى او كسى است كه (صليب خود) را بردارد و بهدنبال من بيايد؛

(... هر كه صليب خود را بر ندارد واز عقب من نيايد نمى تواند شاگرد منگردد.)(183) هر كه خواهد از عقب من آيد خويشتن را انكار كند و صليب خود را برداشته، مرا متابعت نمايد، زيرا هر كه خواهد جان خود را نجات دهد آن را هلاك سازد و هر كه جان خود رابه جهت من و انجيل برباد دهد آن را برهاند.)(184)

از اين سخنان مى توان به روشنى دريافت كه سابقه آويختنِ نشان صليب ، به دوران زندگىآن حضرت ، بر مى گردد، و نبايد آن را نشانه مصلوب شدن او دانست . بلكه اين سنّت بايدبه (انكار خويشتن ) و اعلام آمادگى براى فداكارى و ايثار تا سر حدّ شهادت در راه خداتفسير شود.(185) همچنان كه حضرت مسيح (ع ) واژه مقدس (تعميد) را براى بيانآرزوى شهادت در راه خدا (كه به معناى تعميد در خون باشد) به كار مى برد.(186)(مانند وضوى خون در ادبيات اسلامى ).

همچنين ، تصريح حضرت عيسى (ع ) بر كتاب انجيل در عبارت ياد شده و نيز درانجيل مرقس (باب سيزدهم ، جمله هاى 10 13) مبنى بر اين كه : (لازم استانجيل ، اوّل بر تمامى امّت ها موعظه شود)(187)، خود گواه روشنى است بر اين كه آنحضرت همان طور كه قرآن كريم بارها تصريح كرده ، داراى كتاب آسمانى به نامانجيل بوده است . در نتيجه ، ادّعاى مسيحيان كنونى مبنى بر نفى هر گونه كتاب آسمانى براىحضرت عيسى (ع ) و نازل نشدن چنين كتابى بر آن حضرت ، كاملا بى اساس است .

هنگامى كه تعقيب و دستگيرى حضرت مسيح (ع ) قطعى و نزديك شد و دانست كه باوى همچون يكمجرم ، رفتار خواهند كرد، براى دفاع مسلّحانه ، آخرين تلاش خود را كرد، امّا پاسخ مساعدىنشنيد:
45

(به ايشان گفت :... كسى كه شمشير ندارد جامه خود را فروخته آن را بخرد؛ زيرا به شما مىگويم كه اين نوشته در من مى بايد به انجام برسد... گفتند: اى خداوند! اينك دو شمشير، بهايشان گفت : كافى است .)(188)

ياران عيسى (ع ) بر اساس تصوّر نادرست خود از مسيح موعود، خطرى براى او احساس ‍ نمىكردند و فرمان مؤ كّد وى را براى خريدن شمشير و آماده شدن دفاع از او، جدّى نگرفتند. امّاهنگامى كه (جمعى زياد با شمشيرها و چوب ها) به آن حضرت هجوم آوردند، آنان تازه بهاهمّيّت داشتن سلاح ، پى بردند. ولى به علّت نداشتن آمادگى قبلى ، استفاده از شمشير در آنوضعيّت بحرانى بى نتيجه بود. از اين رو، حضرت مسيح (ع ) در آن شرايط حسّاس ، آنان را ازاين كار منع كرد (همان طور كه پيامبر گرامى اسلام (ص ) نيز در دوران سخت و خفقان مكّه بهعلّت فراهم نبودن شرايط دفاع ، مسلمانان و ياران خود را از هر اقدام مسلّحانه اى باز مى داشتهاست .):

(ناگاه يكى از همراهان عيسى (شمعون پطرس ) دست آورده شمشير خود را از غلاف كشيده برغلام رئيس كَهَنه زد و گوشش را از تن ، جدا كرد. آن گاه عيسى به وى گفت : شمشير خود راغلاف كن ؛ زيرا هر كه شمشير گيرد به شمشير، هلاك گردد...)(189)

آغاز دشمنى و مخالفت با عيسى مسيح (ع )

تا هنگامى كه عيسى مسيح (ع ) تنها به موعظه مى پرداخت با او كارى نداشتند ولى آن گاه كهحمله به روحانيون و كَهَنه يهود را آغاز كرد و كارهاى خلاف اخلاقى و بدعت گذارى هاى آنانبه ويژه دوفرقه (فريسيان ) و (كاتبان ) را مورد استيضاح و اعتراض قرار داد با او بهدشمنى و مخالفت جدّى پرداختند. اينك فرازهايى از سخنان آن حضرتدال بر مبارزه و اعتراض نسبت به عملكرد كاتبان و فريسيان ،نقل مى شود:

(آن گاه عيسى ، آن جماعت و شاگردان خود را خطاب كرده گفت : كاتبان و فريسيان بر كرسىموسى نشسته اند، پس آنچه به شما گويند نگاه داريد و به جا آوريد، ليكناعمال ايشان مكنيد، زيرا مى گويند و نمى كنند. بارهاى گران و دشوار را بر دوش مردم مىنهند و خود نمى خواهند آن ها را به يك انگشت حركت دهند. همه كارهاى خود را مى كنند تا مردمايشان را ببينند. حمايل هاى خود را عريض و دامن هاى قباى خود را پهن مى سازند ؛ و بالا نشستندر ضيافت ها و كرسى هاى صدر كنايس را دوست مى دارند ؛ و تعظيم در كوچه ها را و اين كهمردم آنان را آقا، آقا بخوانند. ليكن شما آقا خوانده مشويد؛ زيرا استاد شما يكى است يعنى مسيحو جميع شما برادرانيد... و هر كه از شما بزرگتر باشد خادم شما بُوَد. هر كه خود را بلندكند پَست گردد و هر كه خود را فروتن سازد سرافراز گردد!(190)

سپس آن حضرت ، لحن سخن خويش را تغيير داده و خطاب به كاتبان و فريسيان مى فرمايد:

(واى بر شما اى كاتبان و فريسيان رياكار! كه درِ ملكوت آسمان را به روى مردم مى بنديد؛زيرا خود داخل آن نمى شويد و داخل شوندگان را ازدخول ، مانع مى شويد. واى بر شما اى كاتبان و فريسيان رياكار! زيرا خانه هاى بيوه زنانرا مى بلعيد واز روى ريا، نماز را طويل مى كنيد، از آن رو عذاب شديدتر خواهيد يافت . واى برشما اى كاتبان و فريسيان ريا كار! زيرا كه برّ و بحر را مى گرديد تا مريدى پيدا كنيد وچون پيدا شد او را دو مرتبه ، پست تر از خود، سپر جهنّم مى سازيد... واى بر شما اى كاتبانو فريسيان رياكار! كه (نعناع ) و (ثبت ) و (زيره ) را (عشر) مى دهيد و اعظم احكامشريعت يعنى عدالت و رحمت و ايمان را ترك كرده ايد... اى رهنمايان كور كور كه پشه راصافى مى كنيد و شتر را فرو مى بريد...!)(191)
46

اين جا بود كه اندك اندك دشمنى ها آشكار و مخالفت ها آغاز شد و عيسى و شاگردانش را تكذيب، تهديد، آزار و شكنجه مى كردند؛ و با اين كه مردم بسيارى از شهرها و روستاهاى بنىاسرائيل از آن حضرت ،معجزات و كرامات بزرگ فراوانى مشاهده كرده بودند ولى دعوت او رانمى پذيرفته و به آيين وى ايمان نمى آوردند. در اثر فتنه انگيزى و تحريك هاى كاهنان وربّانيّان يهودى ، مردم در برابر حضرت مسيح (ع ) سرسختى نشان مى دادند.(192)

آن چه بيش از هر چيز فريسيان و ديگر گروه هاى مذهبى يهود را آزرده مى ساخت اقدام عيسى بهتفسير شريعت موسى و كتاب هاى انبياى يهود بود كه بدون اعتنا به سنن و احاديث يهود آن ها راتاءويل و تفسير مى كرد.

سرانجام آن حضرت پس از 3 سال موعظه ودعوت مردم براى انجام مراسم عيدفصح ، در واپسينروزهاى زندگى با شاگردان خود عازم شهر قدس (اورشليم ) شد، و در مياناستقبال پرشور منتظران (ملكوت آسمان ) در حالى كه بر كُرّه الاغى سوار بود وارد شهرقدس گرديد. از جمله شعارهايى كه در آن جمع به گوش مى رسيد اين بود: (مبارك بادپادشاه اسرائيل كه به اسم خداوند مى آيد.) آن گاه بعضى از فريسيان از آن ميان به اوگفتند: اى استاد! شاگردان خود را نهيب نما. او در جواب ايشان گفت : به شما مى گويم اگراين ها ساكت بشوند هر آيينه ، سنگ ها به صدا در آيند.(193)

حضرت عيسى با شكوه فراوان به معبد، پا نهاد، و آن مكان مقدّس را پر از صّرافان ، دستفروشان و كبوتربازان ديد كه مشغول داد و ستد و خريد و فروشند. به كمك شاگردان خويش‍ آنان را از معبد (هيكل ) بيرون كرد ؛ آن گاه فرياد بر آورد: (آيا مكتوب نيست كه خانه من خانهعبادت تمامى امتّها ناميده خواهد شد، امّا شما آن را مغازه دزدان ساخته ايد؟)(194)

در واقع حضرت عيسى (ع ) با اين كار خود، جامعه بنىاسرائل را آزمايش كرد، ولى با مخالفت گروه هاى مذهبى به ويژه فريسيان مواجه شد. اين جابود كه پس از مشاهده مخالفت آشكار يهوديان و فريسيان با اقدامات اصلاحى او در معبد، يقينكرد كه به هيچ وجه شرايط براى يك انقلاب دينى اجتماعى ، فراهم نيست ؛ از اين رو، پس ازعتاب فراوان به آن ها، شهر قدس را مخاطب قرار داد و چنين گفت :

(اى اورشليم ، اورشليم ! قاتل انبيا و سنگسار كننده مرسلان خود؛ چند مرتبه خواستمفرزندان تو را جمع كنم مثل مرغى كه جوجه هاى خود را زيربال خود جمع مى كند ولى نخواستيد. اينك خانه شما براى شما، ويران گذارده مى شود؛ زيرابه شما مى گويم از اين پس مرا نخواهيد ديد تا بگوييد: (مبارك است او كه به نام خداوند مىآيد.)(195)
دستگيرى و محاكمه عيسى (ع )

روحانيّان يهود در يافتند كه عيسى تنها واعظ انقلابى نيست ، بلكه مصلحى اجتماعى ، آشتىناپذير و غير قابل انعطاف نيز مى باشد. از اين رو، تصميم بر دستگيرى و از بين بردنش ‍گرفتند؛ و براى اجراى نقشه شوم خود، يهوداى اسخر يوطى را كه از شاگردان عيسى بودرشوه دادند تا در زمانى مناسب و مقتضى او را به كسانى كه به قصد دستگيرى وى مى روندبشناساند.

عيسى (ع ) شب آخر (شب دستگيرى ) در باغى در اورشليم با شاگردان خويش كه يهوداىاسخريوطى هم با آن ها بود، گذرانيد و چون طعام آوردند، نان را گرفته و بركت داد و گفت :(بگيريد و بخوريد و شكر كنيد...) در اين هنگام بود كه سربازان رومى به آن جا تاخته ويهوداى اسخريوطى طبق قرار معهود، عيسى را بوسيد تا روميان مردى را كه در طلبش بودندبشناسند. پس او را دستگير كردند و به دادگاه دينى (سنهدرين ) عالى ترين شوراى دينىو قضايى يهود تحويل دادند. (196)

عيسى (ع ) به اتهّام اعتقادى و سياسى از سوى آن دادگاه ، محاكمه شد. يعنى يهوديان دربارهاتّهام اعتقادى و پيلاطس والى رومى اورشليم درباره اتّهام سياسى او را مورد بازجويى ومحاكمه تند و شديدى قرار دادند. وى كمتر به پرسش هاى آنان پاسخ مى داد وگاهى باعبارت (تو گفتى ) و (تو مى گويى ) از پاسخ مستقيم و صريح ، امتناع مى كرد، اينكشرح اجمالى ماجرا:
47
1 اتّهام اعتقادى

(پس رئيس كَهَنه برخاسته و گفت : هيچ جواب نمى دهى ؟ چيست كه اين ها بر (عليه ) توشهادت مى دهند؟ اما عيسى خاموش ماند تا آن كه رئيس كَهَنه ، روى به وى كرده گفت : تو را بهخداى حىّ، قسم مى دهم ما را بگوى كه تو مسيح پسر خدا هستى يا نه ؟ عيسى به وى گفت : توگفتى ؛ و نيز شما را مى گويم : بعد از اين پسر انسان را خواهيد ديد كه بر دست راست قوتنشسته برابرهاى آسمان مى آيد. در ساعت ، رئيس كَهَنه ، رختِ خود را چاك زده گفت : كفر گفت ؛ديگر ما را چه حاجت به شهود است . الحال كفرش را شنيديد. چه مصلحت مى بينيد؟ ايشان درجواب گفتند: مستوجب قتل است . آن گاه آب دهان به رويش ‍ انداخته او را تپانچه مىزدند...)(197)
2 اتّهام سياسى

(و چون صبح شد همه رؤ ساى كَهَنه و مشايخ قوم بر عيسى ، شورا كردند كه او را هلاكسازند. پس او را بند، نهاده بردند و به پنطيوس پيلاطس والى ، تسليم نمودند... امّا عيسىدر حضور والى ايستاده بود پس والى از او پرسيده گفت : آيا تو پادشاه يهودهستى ؟ عيسىبه او گفت : تو مى گويى ؛ و چون رؤ ساى كهنه و مشايخ از او شكايت كردند هيچ جواب نمىداد. پس پيلاطس وى را گفت : نمى شنوى چقدر بر تو شهادت مى دهند؟ امّا در جواب وى يك سخنهم نگفت به قسمى كه والى ، بسيار متعجّب شد.)(198)
عيسى بر صليب (199)

سرانجام شوراى عالى يهود (سنهدرين ) حضرت عيسى مسيح (ع ) را به اتّهام اين كه خود راپسر خدا، معرّفى كرده بود كافر شناخته ومحكوم به مرگ كرد. براى اجراى حكم ، او راتسليم پيلاطس حاكم رومى فلسطين كردند. پيلاطس ، كوشش فراوان كرد تا بتواند آن حضرترا از مرگ برهاند و به جاى او دزدى را به صليب بكشاند. امّا روحانيّان يهود زير بار نرفتندو بر مجازات اعدام عيسى ، پا مى فشاردند. اين بود كه در برابر پرسش والى كه گفت : (باعيسى مشهور به مسيح چه كنم ؟ همگى گفتند: مصلوب شود. والى گفت : چرا، چه بدى كرده است؟ آنان بيشتر فرياد زده گفتند: مصلوب شود. چون پيلاطس ديد كه ثمرى ندارد بلكه آشوب ،زياده مى گردد، آب طلبيده پيش مردم دست خود را شسته گفت : من برى هستم از خون اين شخصعادل ، شما ببينيد!)

سه ساعت از نيم روز گذشته بود كه او را به پاى دار آوردند؛ و طرفداران عيسى (ع ) همه اورا ترك گفتند جز چند تن از زنان كه تا دقايق آخِر، همراه او بودند و به حالش ‍ مى گريستند.

عيسى (ع ) براى مردم ، دعا كرد و گفت : (اى پدر! اينان را بيامرز، زيرا نمى دانند چه مىكنند.) مطابق منابع مسيحى ، اين جنايت (مصلوب كردن عيسى ) در يكى از روزهاى عيد فصح(پانزدهم ماه نيسان يهودى ) و به احتمال قوى ، بينسال هاى 29 30 ميلادى به همراه دو تن دزد جانى در بيرون شهر اورشليم انجام شد. عيسىبردار به آواز بلند، صيحه زده ، روح را تسليم نمود!

مسيحيان بر آنند پس از مصلوب شدن عيسى (ع )، براى آن كه در شب سَبت ، جسد او بر فرازصليب نماند، شخص توانگر و نيكوكارى به نام يوسف كه از اعضاى شوراى كاهنان يهود بهشمار مى رفت ، جسدش را از چوبه دار پايين كشيده و در قبرى از سنگ كه تازه براى خود،تراشيده بود گذارد و نيز سنگى بر آن نهاد.

ولى در اوّلين روز يك شنبه روز سوّم پس از كشته شدن ، آن حضرت دوباره زندگى يافت واز قبر برخاست و خود را به مادر خود و جمعى از حواريّون در اورشليم ، ظاهر ساخت ، و آنان رااز حيات خود اطمينان بخشيد. مدّت چهل روز در اين جهان ، ميان پيروانش زندگى كرد و حواريّونرا براى نشر و تبليغ دين خود، ماءمور فرمود. سپس به آسمان ، صعود كرد.(200)
48

امّا قرآن كريم ، اين ادّعا را كه عيسى (ع ) بردار، كشته و دوباره زنده شده و به آسمان رفت به شرحى كه در بالا آمد قبول ندارد و كشته شدنش را مردود، اعلام داشته و فرمود:

(وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُوَل كِن شُبِّهَْ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُو ا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مَالَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلا اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَاقَتَلُوهُ يَقِيناً بَل رَفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَكَانَ اللّ هُ عَزِيزاً حَكِيماً.)(201)

و گفتارشان كه : (ما مسيح عيسى پسر مريم ، پيامبر خدا را كشتيم !) در حالى كه نه او راكشتند و نه بردار آويختند؛ بلكه امر بر آن ها مشتبه شد؛ و كسانى كه در مورد(قتل ) او اختلاف كردند، از آن در شكّ هستند و به آن ، علم ندارند و تنها از گمان و ظنّ، پيروىمى كنند ؛ و قطعا او را نكشتند! بلكه خداوند، او را به سوى خود بالا برد، او، توانا و حكيماست .
انتشار و رسمّيت مسيحيّت

طبق روايات مسيحى پس از به دار آويختن عيسى (ع ) شاگردان وى با عشق و علاقه فراوان بهتبليغ دين او پرداختند. اين گروه كه نخستين بار در شهر انطاكيه در آسياى صغير، تركيهكنونى آن ها را نصرانى ناميدند، همه يهوديانى بودند از پيروان حضرت عيسى (ع ) و بدوناين كه روش جديد خود را دين تازه اى بخوانند، خود را مفسّران حقيقى كتاب عهد عتيق و دين يهودمى دانستند؛ با اين تفاوت كه اين ها بر امر توبه از گناه و محبّت به همنوع واميد نجات بشر،تاءكيد بيشترى داشتند، و كم كم گفتارهاى منسوب به حضرت عيسى (ع ) را هم جمع آورىكردند.

اين بود كه آيين مسيحيّت كه در آغاز به قصد اصلاح دين يهود، پديد آمده بود، رفته رفته ازحدود تنگناى نژادى و قومى ، بيرون آمد و به صورت يك دينمستقل ، خودنمايى كرد، گرچه فرقه مسيحيان يهودى ، به شدّت مورد اذيّت و آزار روحانيّانيهودى قرار داشتند، ولى انتظار رجعت عيسى (ع ) موجب مى گشت تا آنان تمام سختى ها راتحمّل كنند، و نيز براى تبليغ و انتشار آيين جديد به سرزمين هاى روم ، مسافرت كنند. كسانىكه دين مسيح را مى پذيرفتند، دو دسته بودند: دسته نخست كسانى بودند كه به زبان عبرى، سخن مى گفتند. دسته ديگر، مردمى كه زبان شان يونانى بود و در خارج از سرزمينفلسطين ، سكونت داشتند و تحت تاءثير فرهنگ يونانى قرار داشتند.

مسيحيان اوّليّه ، محافل و مجامع دينى خود را همان كنيسه كه در زبان آرامى به معناى انجمن است، مى خواندند. امّا به تدريج اين مجمع با كنيسه در مواردى ، تفاوت پيدا كرد، وشكل و عنوان مستقلّى متناسب با فرهنگ و آداب مسيحى و مسيحيان به خود گرفت . آن تفاوت ها اينگونه بود:

نخست اين كه مجمع و اساسا دين مسيح بر خلاف دين يهود، به نژاد معيّنى اختصاص ‍ نداشت وجنبه عمومى و همگانى داشت ؛ دوم اين كه در اين محافل و معابد مذهبى ، زبان نيايش غالبا زبانيونانى بود و همين امر، كار تبليغ را آسان مى كرد؛ سوّم اين كه اينمحافل كاملا جنبه روحانى داشت نه سياسى ؛ از اين رو، كمتر مورد سوء ظنِّ سياستمداران قرارمى گرفت ؛ چهارم اين كه تمامى كسانى كه اين دين جديد را مى پذيرفتند تنها مى بايدمراسم غسل تعميد به جاى آورند و از انجام مراسم خشك دين يهود، معاف بودند، و حتّى براىتازه واردان (به جز يهوديان ) رسم ختنه هم ، ملغى شد.

به اين ترتيب و به دنبال تلاش فراوان شاگردان (حواريّون ) و ديگر پيروان حضرت عيسىمسيح (ع ) در راه تبليغ و انتشار آيين و مرام نوپاى او (مسيحيّت )، اين آيين از محاصره تبليغىو فشارهاى سياسى اجتماعى اَحبار و رهبانان متعصّب و خشن يهود، بيرون آمد، ودر شهرها وروستاهاى فلسطين ، سوريه ، انطاكيه و ساير قلمرو حكومتى روم ، نشر و گسترش ‍ يافت ، و(جامعه مسيحى ) با هويّت ملّى مذهبى مستقلّ (مسيحيّت ) در آن مناطق به وجود آمد و شهرها ونواحى ياد شده به مراكز مهم مسيحى ، تبديل گشتند.
49

حتّى با ازدياد شمار پيروان آيين مسيحيّت در بيت المقدّس كه مقرّ حكومت داوود و سليمان (ع )،پايتخت عبرانيان و نيز محلّ مصلوب شدن و سپس عروج حضرت عيسى مسيح (ع ) بود، جامعهمسيحى در اين شهر هم ، اعلام موجوديّت كرد، و به زودى با تبليغاتى كه از سوى برخىيهوديان تازه مسيحى شده نظير (پولُس ) صورت گرفت ؛ اين شهر نيز به يكى از مهمترين مراكز مسيحى نشين ، تبديل گشت .(202)

كتب مقدّس مسيحيّت

چنان كه پيشتر گذشت (عهدين ) نام دو كتاب مقدّس دينى يهوديان و مسيحيان ، يعنى تورات وانجيل است ، كه مجموع اين دو، نزد مسيحيان ، به عنوان (كتاب مقدس ) معتبر و مورد احترام مىباشد ؛ زيرا بر خلاف يهوديان كه حضرت عيسى مسيح (ع ) و آيين و كتاب دينى او(انجيل ) را قبول ندارند، عيسويان و مسيحيان ، كتاب دينى يهوديان (تورات ) راقبول داشته ، و از آن به عنوان (عهد عتيق ) يا پيمان كهن ، ياد مى كنند، در برابر،(انجيل ) را (عهد جديد) يا پيمان نو به بيانى كه گذشت مى نامند.
معرّفى عهد جديد(203)

عهد جديد (انجيل ) يا به تعبير رساتر (اناجيل )مشتمل بر كتاب هايى است چنان كه گفتيم تنها مسيحيان آن راقبول دارند. مسيحيان ، با اين كه در مورد تعداد كتاب هاى رسمى عهد عتيق ، اختلاف دارند، امّا درمورد كتاب هاى رسمى عهد جديد، اتفّاق نظر پيدا كرده و عهد جديد واحدى را پذيرفته اند.بنابر اظهار برخى نويسندگان مسيحى ،

گر چه نسخ خطّى برخى از كتاب هاى عهد جديد به قرناوّل ميلادى مربوط مى شود، ولى رسميّت مجموعه عهد جديد در فاصلهسال هاى 150 200 ميلادى تعيين گرديده و مسيحيان از آن زمان به آن ها معتقد شده اند.(204)

همه كتاب هاى عهد جديد به زبان يونانى ، نگاشته شده است . در گذشته برخى از مردم ،معتقد بودند كه انجيل متّى به زبان (آرامى ) كه عيسى مسيح و شاگردانش به آن سخن مىگفتند، تحرير شده ، امّا به نظر مى رسد كه شواهد تاريخى يا لغوى براى چنين نظريّه اىوجود ندارد. ترجمه هاى عهد جديد از روى متن يونانى ، انجام مى گيرد. و دانشمندان ، همين متنيونانى را اساس تحقيقات خود قرار مى دهند. اين دانشمندان دست به كارهايى مى زنند كهبسيار به علم تفسير مسلمانان شباهت دارد، يعنى به تفسير و فهميدن عبارات عهد جديد از طريقتحليل لغوى ، روى مى آورند و آن را با در نظر گرفتن چارچوب هاى تاريخى ، اجتماعى وفرهنگى شرح مى دهند.

چهار كتاب آغازين عهد جديد (انجيل ) خوانده مى شوند.(205)انجيل ، گونه اى از ادبيّات الهامى است كه به مسيحيّت ، اختصاص دارد. هر يك ازاناجيل ، در اصل ، ايمان به مسيح برخاسته از مردگان (بنابر اعتقاد مسيحيان ) را اعلام مى كند.هر يك از اناجيل ، معنى و مفهوم زندگانى عيسى را براى مسيحيان توضيح مى دهد. عيسى دراناجيل به شرح زير، معرّفى شده است :

1 تحقّق اشتياق عهد عتيق به آمدن مسيح موعود.

2 وحى خدا.

3 دليل و شاهدى بر اين حقيقت كه خدا هم مى خواهد و هم مى تواند بشر را نجات دهد.

4 بنيانگذار جامعه پيروان به نام (كليسا) است كه موظّف بهدنبال كردن راه و برنامه عيسى در طول تاريخ است . (توضيح بيشتر در اين باره خواهد آمد.)

پيش از نوشته شدن اناجيل ، يك سنّت شفاهى وجود داشت . عيسى به عقيده مسيحيان ، حدودسال سى ام ميلادى وفات يافت ، و كسانى كه از او پيروى كرده ، وى را شناخته ، كارهايش راديده و سخنانش را شنيده بودند، خاطرات خويش از او را در حافظه ، نگه مى داشتند. هنگامى كهمسيحيان نخستين براى عبادت ، گرد مى آمدند، آن خاطرات ،نقل مى شد. اندك اندك اين منقولات شكل مشخصّى يافت و بر حجم آن افزوده گرديد.
50

هر يك از مؤ لّفان اناجيل (كه انجيل نگار ناميده مى شوند) بر جوانب خاصّى از زندگى و پيامعيسى ، تمركز يافته و آن را با اوضاع و احوال قومى كه آنانجيل خاص براى آن ها تاءليف شده ، تطبيق داده است . بر اين اساس ،انجيل نگاران ، نخستين عالمان الهيّات در جامعه مسيحيّت هستند.(206)

با اين توضيحات مقدّماتى به معرّفى كتب عهد جديد مى پردازيم .

عهد جديد، 27 كتاب دارد كه از نظر موضوع به چهار بخش ، تقسيم مى شود:

بخش اوّل : زندگى نامه و سخنان حضرت عيسى مسيح (ع )

گروه زيادى از ياران و پيروان عيسى مسيح به نوشتن سيره آن حضرت پرداختند ؛ و نوشتههايى به وجود آمد كه بعدها انجيل خوانده شد. (اين نظريّه نهايى جامعه مسيحى دنياست كه برآن اجماع دارند) سپس چهار انجيل از اين انجيل ها رسميّت يافت ، واناجيل ديگر با عنوان (كتاب هاى جعلى عهد جديد) يا (اَپوكْريفاى عهد جديد) از جامعه مسيحىبرچيده شده ، و جزو كتب ضالّه و كفرآميز اعلام ، و خواندن آن ها هم ممنوع و حرام گرديد.

در آغاز انجيل لوقا، چنين آمده است : (از آن جهت كه بسيارى دست خود را دراز كردند به سوىتاءليف حكايت آن امورى كه نزد ما به اتمام رسيد، چنان كه آنان كه از ابتدا نظارگان و خادمانكلام بودند به ما رسانيدند، من (لوقا) نيز مصلحت چنان ديدم كه همه را من البدايه به تدقيقدر پى رفته ، به ترتيب به تو بنويسم اى تيوفِلُس عزيز!)

همه مسيحيان هميشه و همه جا معتقد بوده و هستند كهاناجيل كنونى زندگى نامه و سخنان حضرت عيسى مسيح (ع ) است كه چهار تن به نام هاى :مَتّى ، مَرقُس ، لوقا و يوحّنا آن ها را نوشته اند.(207)

نويسندگان انجيلاوّل و چهارم (به عقيده مسيحيان پيرو كليسا) از حواريّون و نويسندگان دوانجيل ديگر از حوارى حواريّون ، معرّفى شده اند. ميان سهانجيل اوّل ، يعنى انجيل متّى ، مرقُس و لوقا، هماهنگى وجود دارد، به اين جهت آن ها را(اناجيل همنوا) مى نامند. ولى انجيل چهارم (يوحنّا) به خاطر هماهنگ نبودن با آن ها، همنوا ناميدهنمى شود.

بنابر اين ، بخش نخست ، مشتمل بر چهار انجيل به شرح زير است :

1 انجيل متّى (متّى حوارى است ، كه در انجيلش پيرامون سيره و مواعظ مسيح (ع ) با اشاره بهپيشگويى هاى عهد عتيق ، سخن مى گويد).

2 انجيل مرقُس (حوارى حوارى ، كه انجيلش قديمى ترين و كوتاه ترين كتاب سيره و مواعظحضرت عيسى است ). وجه اين كه انجيل مرقس قديمى ترينانجيل است بدين جهت است كه مرقس اين انجيل را به امر استاد خود (پطرس حوارى ) نوشته است، يعنى پطرس ‍ خاطرات خوداز عيسى (ع ) را گفته و او به رشته تحرير در آورده است.(208)

3 انجيل لوقا (حوارى حوارى كه انجيلش درباره سيره و مواعظ حضرت مسيح همراه با پرداختنبه جزئيات آن است ).

4 انجيل يوحنّا (حوارى است كه انجيلش متاءخّرترين كتاب سيره و مواعظ حضرت مسيح است ؛ بااين ويژگى كه حضرت عيسى مسيح (ع ) را فوق بشر، معرّفى مى كند!)(209)

بخش دوم : زندگى نامه و سخنان مبلّغان صدر مسيحيّت

اين بخش فقط يك كتاب به نام (اعمال رسولان ) دارد كه به قلم لوقا، مؤ لف سومينانجيل مى باشد و در شرح حال رسولان و مبلغان صدر مسيحيّت بويژه پولس است .

مسيحيان معمولا حواريّون را (شاگردان ) مى نامند. همچنين به آن ها و به همه مبلّغان مسيحيت درقرن اوّل ميلادى ، عنوان (رسول ) مى دهند(210). به طورى كه ازاناجيل به دست مى آيد بلند مرتبه ترين رسول (شمعون بن يونا) است ، كه حضرت عيسى(ع ) به او لقب (صخره ) داده و فرمود: (بر اين صخره ، كليساى خود را بنا مى كنم .)(211) واژه يونانى (كليسا)، كه به معنى مجمع و مكان عبادت مى باشد، علاوه برآن ، بر جامعه مسيحيّت نيز دلالت مى كند.(212) مانند واژه فارسى (بازار) كهعلاوه بر دلالت بر مكان داد و ستد، به جامعه اقتصادى نيز اطلاق مى شود معادل واژه صخره در زبان سُريانى (كيفا) و در زبان يونانى (پطرس ) است ، و در عربى(الصّفا) مى باشد. رئيس كليساى كاتوليك كه (پاپ ) يعنى (پدر)، خوانده مى شود،خود را جانشين پطرس مى داند.
51

رسول ديگرى به نام (پولُس ) است كه عملا از پطرس مهم تر است ، و چنان كه خواهيم گفتبايد وى را معمار و بانى مسيحيّت كليسايى كنونى دانست .(213) او نزد مسيحيان ، ارجو منزلت والايى دارد. با اين كه در قرن اوّل ميلادى كتاب هاى زيادى پيرامون سيره رسولاننوشته شده ، ولى تنها يكى از آن ها به نام (اَعمال رسولان ) رسميّت يافته است . اين كتابداراى 28 باب است . ابواب اوّل تا هشتم از ايّامى سخن مى گويند كه هنوز پولس به مسيحيّتنگرويده بود. در اين ابواب ، عيسى (ع ) بنده خدا و حتّى يك بار (پسر انسان ) خواندهشد.(214) به شهادت اناجيل ، عنوان (پسر انسان ) بسيار مورد علاقه و توجّهحضرت عيسى (ع ) بوده است ، چه اين كه اين لقب رايج ترين لقبى است كه عيسى درانجيل براى خود به كار مى برد. (215) اما مسيحيان اين تعبير را درباره وى به كارنمى برند. از سوى ديگر، در همين هشت باب ،عنوان رايج (پسر خدا) درباره آن حضرت بهكار نرفته است ، جز اين كه در برخى از نسخ اصلى آن كتاب كه در زمان هاى متاءخّرترىنسخه بردارى شده ، با افزودن يك فقره (باب هشتم ، جمله 38) عنوان (پسر خدا) براىحضرت عيسى بن مريم (ع ) استعمال شده است .

ابواب نهم تا بيست و هشتم ، احوال و اعمال پولس را شرح مى دهد، واين كه پولُس پس ازقبول مسيحيّت (بى درنگ در كنايس به عيسى موعظه مى كرد كه او پسر خداست)(216). همچنين اختلاف وى با برخى از شاگردان عيسى (ع ) مانند (پُطرس ) در اينابواب آمده است .

بخش سوّم : نامه هاى رسولان

برخى از رسولان ، نامه هايى به جوامع و افراد مسيحى عصر خود نوشته اند، و آن نامه ها(رساله ها) به تدريج ، اهمّيّت پيدا كرده و به (عهد جديد) راه يافته است . در اين ميان 13نامه مربوط به پولس است ، كه در آن ها رهنمودها، ادّعاها و مشاجرات او با ساير رسولان آمدهاست .

به عنوان نمونه ، در رساله پولس رسول به (غلاطيان ، باب دوم ، جمله هاى 11 12) چنينآمده :

(امّا چون پطرس به انطاكيه آمد او را رو به رو مخالفت كردم زيرا كه مستوجب ملامت بود؛ چونكه قبل از آمدن بعضى از جانب يعقوب با امّت ها غذا مى خورد...)

نويسنده نامه چهاردهم فردى (مجهول )، و نويسنده نامه پانزدهم ، شخصى به نام (يعقوب )است كه بر ضدّ پولس ، سخن مى گويد. نامه هاى بعدى به دو تن از حواريّون به نام هاىپطرس و يوحنّا نسبت داده مى شود، و نويسنده آخرين نامه ، فردى به نام (يهودا) است .

اين بخش (بخش سوّم ) مشتمل بر 21 نامه به شرح زير است :

1 رساله پولسِ رسول به روميان (مردم روم ).

2 رساله اوّل پولس رسول به قُرِنتيان (مردم قُرِنْتُس ).

3 رساله دوم پولس رسول به قرنتيان (مردم قرنتُس ).

4 رساله پولس رسول به غلاطيان (مردم غلاطيّه )

5 رساله اوّل پولس رسول به اَفَسُسيّان ( مردم اَفَسُس يا افسوس در تركيه ).

6 رساله پولس رسول به فيلپيّان (مردم فيلپىّ).

7 رساله پولس رسول به كولُسّيان (مردم كولُسى ).

8 رساله اوّل پولس رسول به تسّالو نيكيان (مردم تسّالونيكى ).

9 رساله دوم پولس رسول به تسّالونيكيان (مردم تسّالونيكى ).

10 رساله اوّل پولس رسول به تيموتاؤ س (نام شخصى ).

11 رساله دوم پولس رسول به تيموتاؤ س (نام شخصى ).

12 رساله پولس رسول به تيطُس (نام شخصى ).

13 رساله پولس رسول به فليمون (نام شخصى ).

14 رساله به عبرانيان (نامه پولس يا فردى ديگر به يهوديان ).

15 رساله يعقوب (براى عموم مسيحيان آن زمان ).

16 رساله اوّل پطرس ( براى عموم مسيحيان آن زمان ).

17 رساله دوم پطرس (براى عموم مسيحيان آن زمان ).

18 رساله اوّل يوحنّا (براى عموم مسيحيان آن زمان ).
52

19 رساله دوم يوحنّا (براى عموم مسيحيان آن زمان ).

20 رساله سوّم يوحّنا (براى عموم مسيحيان آن زمان ).

21 رساله يهودا (براى عموم مسيحيان آن زمان ).

بخش چهارم : مكاشفه يوحنّا (كتاب رؤ يا)

اين بخش كه تنها يك كتاب به نام (مكاشفه يوحنّاىرسول ) دارد و داراى 21 باب است ، آخرين بخش از كتاب مقدّس مسيحيان (عهد جديد) و از نظرتفسير، دشوارترين قسمت آن است . كتاب ياد شده ، مانند كتابدانيال در عهد عتيق ، به شكل رؤ يا و مكاشفه ، نوشته شده و داراى رموز پيچيده و دشوارى استكه نويسنده عمدا آن ها را مورد استفاده قرار داده تا همگان ، توان درك آن را نداشته باشند!

طبق روايات مسيحى ، اين كتاب به قلم يوحنّا شاگرد عيسى (ع ) در حدودسال هاى 94 95 ميلادى ، نگارش يافته است . كتاب مكاشفه مانند رسالهاوّل پطرس ، در زمان سختى و ستم كشيدن مسيحيان ، نوشته شده است .

از نظر اين كتاب ، تاريخ بشر، نزاع پيوسته اى است ميان قوم خدا از يك سو و نيروهاىشرور جهان از سوى ديگر، و اين كه قوم خدا براىتحمّل مشكلات و گرفتارى ها آماده اند، و نبايد نوميد شوند؛ زيرا سرانجام ، بر نيروهاىشرور، پيروز خواهند شد.(217)
يادآورى چند نكته

براى روشن شدن برخى مسائل پيرامون كتاب مقدّس ، چند نكته زير را بيان مى كنيم :

1 چنان كه گذشت ، با اين كه مسيحيان ، اعتراف دارند گروه زيادى از ياران و پيروان حضرتعيسى (ع ) در قرون نخستين ميلادى به نوشتن سيره و شرح زندگى آن حضرت پرداختند و ده هاو بلكه صدها نمونه از اين نوشته ها، با نام (انجيل ) تدوين و ارائه گرديد، ولى از مياناين همه اناجيل ، تنها چهار انجيل و برخى نامه ها به شرحى كه گذشت رسميّت يافت وباقى آن ها غير رسمى و جزو كتب ضالّه ، اعلام ، و خواندن و داشتن آن ها حرام وممنوع گرديدهاست . امّا مسيحيان ودر راءس آن ها سردمداران كليسا،دليل خاصّى بر اين انتخاب و ترجيح ارائه نكرده اند ؛ و عللى را هم كه براى رسميت بخشيدنو گزينش اين اناجيل ، بيان داشته اند اختصاص به آن ها نداردوشامل همه اناجيل اعمّ از رسمى و غير رسمى مى شود؛ زيرا آن ها مدّعى اند كه نويسندگان كتبعهد جديد اين كتب را به الهام الهى نگاشته اند ،(218)كه اين ادّعا، صرف نظر از اينكه فقط ادّعاست و دليلى بر آن اقامه نشده ، با فرض صحّت ، چه دليلى بر اختصاص ايننوع الهام ادّعايى بر نگارندگان اناجيل رسمى ، وجود دارد؟دليل ديگر آن ها اين است كه مسيحيان نخستين ، بر ايناناجيل رسمى ، اتّفاق و اجماع كرده ، و بر باقى كتب واناجيل ، چنين اجماعى صورت نگرفته است . اين هم ادّعايى بىدليل بوده ، و نمى توان بدون ارائه شواهد و قرائن روشن ، آن را پذيرفت . زمانى اين ادّعا،سست وبى اعتبارتر مى شود كه مى بينيم خود مسيحيان برخى ازاناجيل غير رسمى را نيز ستوده و گفته اند: (برخى از اين كتاب هامشتمل بر افكار بسيار بلندى است و تعاليمى كه ، در آن ها يافت مى شود همان تعاليم واقعىعيسى است ، ولى همه مسيحيان عصر ما، اين نوشته ها را ردّ مى كنند و آن ها را ضمن كتاب مقدّس ،قرار نمى دهند ؛ علّت اين امر، آن است كه مسيحيان قديم ، اين كتاب ها را نپذيرفتهاند(219).)

يكى از اناجيل غير رسمى ، (انجيل بَرنابا)، منسوب به قدّيس يوسف برنابا، در گذشتهسال (61 م ) و از رسولان ومبلّغان مسيحى است كه نامش در بسيارى از ابواب كتاباعمال رسولان آمده است .

اين انجيل ، گرچه نزد مسيحيان كليسايى ، اعتبارى نداشته ، و مطالعه آن به انگيزه اين كهتدوين يك مسيحى نو مسلمان در قرن شانزدهم ميلادى است ممنوع گرديده است ،(220)ولى نزد مسلمانان از اعتبار خاصّى ، برخوردار است ؛ زيرا مطالبى در آن ، يافت شده كه بامطالب انجيلى كه قرآن كريم براى حضرت عيسى مسيح (ع ) ذكر كرده است ، مطابقتدارد.(221)
53

2 مسيحيان از يك سو به شدّت ، منكر وجود انجيلمُنْزل آسمانى براى حضرت عيسى هستند، و از سوى ديگر مدّعى اند همه آنچه را كهنويسندگان اين اناجيل و كتب ديگرآن ، نگاشته اند و در دسترس مسيحيان قرار داده اند به وحىو الهام الهى بوده است !(222)

در حالى كه نظر قرآن ، خلاف عقيده مسيحيان كنونى است ، زيرا از يك سو مى فرمايد كهبراى حضرت عيسى (ع ) كتابى آسمانى به نامانجيل ،نازل گرديده است :

(وَاَّتَيْنَاهُالْإِنْجِيلَ فِيهِ هُدىً وَنُورٌ وَمُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَهُدىً وَمَوْعِظَةًلِلْمُتَّقِينَ)(223)

و انجيل را به عيسى داديم كه در آن هدايت و نور... و موعظه اى براى پرهيزكاران بود.

از سوى ديگر، اين نوشته ها و اناجيل موجود را فقط دسته نوشته اى مى داند كه به دروغ بهخدا نسبت داده اندن ؛ زيرا چنان كه مرحوم علامه طباطبائى فرمود اصرار قرآن كريم بر مفردآوردن كلمه (انجيل ) در سراسر آيات آن ، از يكسوانجيل را كتاب آسمانى فرو فرستادن بر حضرت عيسى (ع ) مى داند واز سوى ديگر ايناناجيل موجود را مورد تاءييد قرار نمى دهد.(224)

3 چنان كه گذشت مسيحيان در عين حال كه نويسندگان عهد جديد را پيامبر نمى دانند، ولى مىگويند همگى آنان در تمام آن چه نوشته اند، با الهام الهى و از طريق روح القدس بوده است.(225)

اين كه آن ها مدّعى نيستند اين اناجيل همان اناجيل آسمانىمُنْزَل بر حضرت عيسى مسيح (ع ) است ، گر چه از اين جهت كه آن ها نوشته هاى انسان هاىمعمولى و غير پيامبر را به عنوان وحى آسمانى به عيسى مسيح (ع ) نسبت نمى دهند به سود آنها بوده و كمى از بار مسؤ وليّت سنگين آن ها را در برابر خدا مى كاهد، ولى از جهت و بلكهجهات ديگر بايدنزد خدا پاسخگو بوده و مورد مؤ اخذه و پرسش قرار گيرند، كه چگونهحاضر نشده اند بگويند به پيامبر عظيم الشاءن و اولوالعزمى چون عيسى مسيح (ع ) با آنمنزلت و مقام بسيار بالايش ‍ نزد خدا، وحى و الهام ، به صورت كتاب آسمانى(انجيل ) نازل نشده است ؟!(226) در برابر، با وجود اين همه مطالب خلافعقل و علم و نيز خلاف شرايع آسمانى در اناجيل موجود، مدّعى شوند اين نوشته ها به وحى والهام الهى بر نويسندگان غير معصوم و غير پيامبر آن ها، فرو فرستاده شده و توسّط آن هابه رشته تحرير در آمده است ! آيا عقل هيچ انسان انديشه مندى چنين چيزى را مى پذيرد؟ تا چهرسد به اين كه اين عقيده خلاف عقل و منطق ، مربوط به مردم جوامعى از دنيا يعنىملل غربى باشد كه داعيه طلايه دارى فرهنگ ، دانش و تمدّن بشرى را در اين عصر در سر مىپرورانند و از ملّت هاى ديگر، حقّ توحّش ‍ مطالبه مى كنند.

به عنوان نمونه ، مواردى از مطالب خلاف عقل ، علم ودينِ كتاب مقدّس مسيحيان از عهد عتيق و جديدرا فهرست وار مى آوريم .(227)

از جمله اين مطالب ، ترسيم چهره انسانى و جسمانى از خدا، گزارش واهى و ضدّ و نقيض ‍درباره زندگى و شخصيّت پيامبران الهى ، به ويژه حضرت موسى و عيسى (ع ) و اصحاب وياران آنان ، تفسير غير منطقى و دور از واقع از وحى و كتاب آسمانى ، ارائهنامعقول و نامقبول از توحيد و يكتاپرستى در قالب تثليث و سه گانه پرستى و اصرار بريگانگى خدا در عين اعتقاد به سه خدا (اَب ، اِبن و روح القدس )، گزارش غير علمى و خلافواقع از مساءله آفرينش انسان و جهان و بسيارى ازمسائل خلاف ديگر است .

اينك ذكر چند نمونه :

1 در سفر پيدايش (باب سى و دوم ، جمله هاى 24 29) از عهد عتيق آمده است :

(... مردى با وى (يعقوب ) تا طلوع فجر، كُشتى گرفت و چون او (آن مرد كه خدا باشد) ديدكه بروى (يعقوب ) غلبه نمى يابد، كفِ ران يعقوب را، لمس كرد و كف ران يعقوب ، در كشتىگرفتن با او فشرده شد. پس گفت : مرا رها كن زيرا كه فجر مى شكافد. گفت : تا مرا بركتندهى تو را رها نمى كنم . به وى گفت : نام تو چيست ؟ گفت : يعقوب ! گفت : از اين پس ، نامتو يعقوب خوانده نشود بلكه اسرائيل ، زيرا كه با خدا و با انسان مجاهده كردى ونصرتيافتى ...!)
54

2 باز در همين سفر پيدايش (باب سوّم ، جمله هاى 8 10) آمده :

(... و آواز خداوندِ خدا را شنيدند كه در هنگام وزيدن نسيم بهار، در باغ مى خراميد و آدم وزنشخويشتن را از حضور خداوند خدا در ميان باغ پنهان كردند؛ و خداوند خدا، آدم را ندا در داد و گفت :كجا هستى ؟!)

3 در سفر لاويان (باب دهم ، جمله 9) تصريح شده كه نوشيدن شراب و مسكرات در شريعتموسى (ع ) حرام و ممنوع بوده ، و اين حكم ، فريضه اى ابدى درنسل ها است . امّا با توجّه به اين كه به تصريحانجيل متّى (باب پنجم ، جمله هاى 17 18) بعثت حضرت عيسى براىتكميل و تتميم اديان و كتب انبياى پيشين ، به ويژهتكميل شريعت موسى است ، با اين حال در همين انجيل (باب بيست و ششم جمله 29) نسبت زشتشراب خوارى به حضرت عيسى داده ، و حتّى در انجيل يوحنّا (باب دوم ، جمله هاى 1 11) آمده كهآن حضرت با اعجاز از آب ، شراب ساخته ودستور داده بنوشيد!

4 در رساله پولس ، رسول به غلاّطيان (باب سوّم ، جمله هاى 24 25) آمده : (شريعت لالاىما شد تا ما را به مسيح برساند... ليكن چون ايمان آمد ديگر زير دست لالا (شريعت ) نيستيم .در حالى كه در رساله پولس به روميان (باب سوّم ، جمله 31) آمده : (پس آيا شريعت را بهايمان ، باطل مى سازيم ؟ حاشا، بلكه شريعت را استوار مى داريم .

باز در رساله پولس به روميان (باب هفتم ، جمله 13) آمده : (خلاصه شريعت ، مقدّس است وحكم ، مقدّس و عادل و نيكو.) امّا در رساله غلاّطيان (باب دوم ، جملهاى 16 17) آمده : (هيچكس ازاعمال شريعت ، عادل شمرده نمى شود...)(228)
55
معتقدات دينى

مسيحيّت نيز به عنوان يك دين الهى و آسمانى صرف نظر از صحّت و سُقم گزاره هاى دينىواعتقادى اش از نظر اسلام و قرآن داراى برخى معتقدات دينى ، اعمّ ازاصول اعتقادى و فروع فقهى مى باشد. هر چند عمده اين معتقدات دينى دراصل طرح و سَبك ظاهرى بر همان اسلوب معتقدات دينى اسلامى است ، ولى در معنا و مفهوم ونيز در مصداق و عينيّت خارجى با آن ، تفاوت ها و اختلافات زيادى دارد. اين واقعيّتى است كهحتّى از ديدگاه آن دسته از پژوهشگران و انديش مندان دينى مسيحى كهسال هاى سال پيرامون دو دين مسيحيّت و اسلام ، تحقيق و پژوهش كرده ودر تقريب ديدگاه هاىاين اديان ، تلاش و كوشش ‍ كرده اند، پنهان نمانده و آن ها را به اعتراف در اين زمينه ، واداشتهاست .(229)

بر همين اساس ، در اين جا سعى بر اين است كه برخى از مهم ترين معتقدات دينى مسيحى را ازمنابع آن ها نقل كنيم و تا آن جا كه در وسع اين نوشتار است به بررسى و مقايسه آن ، با(معتقدات دينى اسلامى بپردازيم ، تا متربّيان و خوانندگان گرامى ، ضمن آگاهى از معتقداتدينى مسيحيان ، به جايگاه ارزشى والاى معتقدات دينى اسلامى در مقايسه با معتقدات مسيحيان نيز پى برده و بر استحكام عقايد دينى خود و پاسدارى از آن بيشتر بكوشند. امّا پيش ازپرداختن به اعتقادات اساسى آيين مسيحيّت ، دانستن (پايه هاى ايمان مسيحى ) ضرورى است .
الف پايه هاى ايمان مسيحى :

از ديدگاه اسلام ، خداوند، پيام خود را كه پيام دين واحد وداراى جوهر واحدى است توسّطسلسله پيامبران ، فرستاده است . بر اين اساس ، هر يك از پيامبران الهى ، پيام خود را برشالوده پيام پيامبر پيش از خود، پايه گذارى كرده است ، تا اين كه خداوند، پيام نهايى وكامل خود را به وسيله خاتم پيامبران ، يعنى پيامبر گرامى اسلام (ص ) فرو فرستاد كه بيانكامل و جامع آن ، قرآن كريم است . بر اين مبنا، وحى الهى كه در سلسله پيامبران ، جلوه گرشده و در تعاليم و رسالت پيامبر اسلام (ص )كامل گرديده ، مى تواند اساس ايمان اسلامى به شمار آيد.(230)

امّا (پايه هاى ايمان مسيحى ) به شكل ديگرى است ، و آن اين كه بنا به اعتقاد مسيحيان(مسيحيّت ، بر ايمان رسولان عيسى ، استوار است )، و مقصود از (رسولان ) هم مجموعه اى ازشاگردان عيسى ، به ويژه هسته اصلى و مركزى آن ؛ يعنى دوازده تن حوارى مى باشد، كهعيسى مسيح ، آن ها را به پيروى از خود و مشاركت در رسالت خويش ، دعوت كرده است .

توضيح آن كه چون حضرت عيسى (ع ) طبق اعتقاد مسيحيان از جهان رفت ، شاگردان وحواريّون آن حضرت در بن بست فكرى ، قرار گرفتند، و تصوّر كردند پيشوا و معلم آنان درانجام رسالتش ناكام مانده و پيامش ناتمام گشته است ؛ از اين رو، دور از چشم يهوديان بهزارى و تضرّع به درگاه خدا پرداختند و از او طلب هدايت كردند؛ تا اين كه پس از سه روز،رستاخيز عيسى از قبر، صورت گرفت و هر كدام از شاگردان و ياران آن حضرت را در حياتدوباره (رستاخيز) ديده و از مواعظ و دستورهايش بهره مند شدند. رستاخيز عيسى ،چهل روز طول كشيده است ؛و در اين مدّت مجموعا پانصد نفر وى را مشاهده كرده و محضرش ‍ را درككردند. تا اين كه پس از 40 روز، آن حضرت براى هميشه از ديده ها پنهان شدند.

گروه حواريّون ، علاوه بر درك محضر عيسى (ع ) در رستاخيزش و فراگيرى تعاليم دينى ازاو، پس از ناپديد شدن وى ، براى تكميل آگاهى هاى دينى خود و آشنايى بيشتر به رسالت ووظايفى كه بر عهده داشتند، بار ديگر همراه حضرت مريم ، مادر حضرت عيسى به درگاه خدا،تضرّع و زارى كردند واز درگاهش استمداد كردند تا اين كه در يكى از اعياد يهود، يعنى (عيدگلريزان ) همگى به طور دسته جمعى (عمل روح خدا) را در خود تجربه كرده و قدرت روحخدا (روح القدس ) در آن ها حلول كرده و آنان از وى پر شدند.
56

پس از اين مراحل سير و سلوك عرفانى و كشف و شهود باطنى ، پايه هاى ايمان شان كه سنگبناى ايمان مسيحيان گرديده است ، استحكام يافت . خلاصه (پايه هاى ايمان مسيحى ) و بهتعبير ديگر، (پايه هاى ايمان رسولان ) كه در عيد گلريزان به دست آمد، عبارتند از:

1 (رسولان ) جامعه اى تشكيلدادند.(كليسا)

2 روح خدا (روح نبوّت ) بر آنان فرو ريخت .

3 براى بشارت دادن درباره عيسى انسان ، رسالت يافتند.

4 دريافتند كه خدا، عيسى را از مردگان برخيزانده و او را خداوند (يعنى مولا) و مسيح ، ساختهاست .

بنابر اين نگرش ، پايه هاى ايمان مسيحى (ايمان رسولان ) كه هسته مركزى ايمان مسيحى وچيزى غير قابل تبديل و تغيير است ، از نظر زمانى بر كتاب مقدّس (عهد جديد) تقدّم دارد؛ بلكهكتاب مقدّس ، زاييده و بيان كننده چنين ايمانى است . (در حالى كه ديديم در اسلام ، ايمان اسلامىنشاءت گرفته از كتاب مقدّس (قرآن ) و قرآن كه همه مطالب آن وحى آسمانى مكتوب است ،بيانگر و ترسيم كننده ايمان اسلامى است .)

پس از بيان پايه هاى ايمان مسيحى ، به بررسى مهم ترين اعتقادات دينى مسيحى و يا بهعبارت ديگر، ديدگاه هاى مهمّ دينى اعتقادى مسيحيّت مى پردازيم .

ب اعتقادات اساسى مسيحيت
1 كتاب مقدّس و الهام

مسيحيان ، معتقدند كه خداوند، كتاب يا كتاب هاى مقدّس را به وسيله مؤ لّفان بشرى نوشته است، و بر اساس اين اعتقاد مى گويند كتاب هاى مقدّس ، يك مؤ لّف الهى و يك مؤ لّف بشرى دارند.به عبارت ديگر، مسيحيان معتقدند كه خدا، كتاب مقدّس را به وسيله الهامات روح القدس ،تاءليف كرده و براى اين منظور، مؤ لّفانى از بشر را براى نوشتن آن ها برانگيخته و آنان رادر نوشتن به گونه اى يارى كرده كه فقط چيزهايى را كه او مى خواست نوش تهاند.(231)

اساسا مسيحيان نمى گويند كه خدا، كتاب مقدّس را بر مؤ لّفان بشرى ، املا كرده ، بلكهمعتقدند كه او به آنان براى بيان پيام الهى به شيوه خاصّ خودشان و همراه با نگارش ‍مخصوص و سبك نويسندگى ويژه هر يك ، توفيق داده است ؛ و مؤ لّفان بشرى كتاب مقدّس ‍ همهر يك در عصرى خاصّ مى زيسته و به رنگ زمان خود در آمده بودند. هم چنين اين مؤ لّفان ، مانندديگر انسان ها با محدوديّت هاى زبان و تنگناهاى علمى ، دست به گريبان بوده اند !

بر اساس اين اعتقاد كه اعتقاد بيشتر مسيحيان كنونى است نه نويسندگان كتاب هاى مقدّس ،معصوم از گناه و خطايند و نه اين كه مسيحيان ، اعتقاد به عصمت لفظى كتاب مقدّس ‍ دارند.(232) اين درست به عكس اعتقاد مسلمانان ، نسبت به كتاب مقدّس (قرآن ) و آورنده آنيعنى رسول گرامى اسلام (ص ) است ؛ زيرا مسلمانان ، بنا بهدلايل عقلى و نقلى ، هم متن و محتواى لفظى و معنوى قرآن كريم را مصون و معصوم از هر گونهخطا و خلاف واقع و هم پيامبر اسلام (ص ) را برخوردار از عصمت همه جانبه مى دانند. سخن دراين است ، چگونه مى توان ادّعا كرد كه دست نوشته هايى اين چنين با آن ويژگى هاى متنى ازقبيل : تناقض گويى و در بسيارى از موارد اخبار و احكام خلاف واقع ، مخالفعقل ، علم و بلكه در بسيارى موارد، مخالف صريح احكام شرايع آسمانى ، آن هم از سوى مؤلّفان بشرى با آن تنگناهاى علمى و فاقد هر گونه عصمت و صيانت نفسانى ، (الهام غيبى وپيام الهى و آسمانى ) بوده و در طول زمان ها و اعصار از سوى خداوند توسّط روح القدسبر(مؤ لّفان بشرى ) املا شده است ؟! آيا به راستى چنين نوشته هايى با ويژگى هاى يادشده صلاحيّت دارد كه پايه هاى ايمان و اعتقاد دينى صدها ميليون مسيحى در دنياى به ويژهمتمدّن غربى كه خود را پيشقراولان علم و دانش و صاحبان انديشه وعقل مى دانند، قرار گيرد؟!
57
2 وحى

گرچه اصل وحى از مهم ترين و زيربنايى ترين عنصر دينى مشترك همه اديان بوده و عقيدهبه وحى نيز، باور مشترك پيروان تمام اديان ابراهيمى الهى است ، ولى در تبيين و تعريفوحى ، ديدگاه هاى اديان آسمانى و به طور مشخّص ، ديدگاه هاى اسلام و مسيحيّت ، يكساننبوده و داراى برخى تفاوت هاى اساسى است . با توجّه به اهمّيّت وحى در اسلام و مسيحيّت ،بهتر است در آغاز، خلاصه نظر اسلام را درباره وحى آورده ؛ سپس از ديدگاه مسيحيّت نيز بهطور فشرده بيان شود.

وحى ، كه نوعى ارتباط خاصّ با جهان غيب و آگاهى از آن و دريافت پيام غيبى و آسمانى است ،در جهان بينى اسلام ، مفهوم عميق و بلندى داشته و داراى انواع و مراتبى است ، كه پيشرفتهترين و متكامل ترين نوع و مرتبه آن (وحى نبوّت ) مى باشد كه اين جا محلّ بحث است . اينوحى از ويژگى هاى برگزيدگان خاصّ پروردگار يعنى (سلسله پيامبران الهى ) است وجز آنان صلاحيّت برقرارى اين نحوه ارتباط خاصّ با جهان غيب و دريافت پيام وحيانى راندارند.

اين نوع وحىِ بسيار متكامل و مترقّى ، بر اساس نيازى است كه نوع بشر به هدايت الهى وشرايع آسمانى دارد تا توسّط آن به سوى مقصودى كه ما وراى افق محسوسات و فراسوىجهان مادّه است راهنمايى گردد و نيز نيازمندى زندگى اجتماعى اش به قانون حيات بخش وسعادت آفرين آسمانى و وحيانى ، تاءمين شود.

پس وحى نبوّت ، در اصطلاح ، كلام الهى و پيام وحيانى را گويند كه به پيامبران و اوصياىخاصّ انبيا، القا و ابلاغ مى شود تا جهت هدايت بشر به كار گرفته شود.(233) اينوحى ، طبق تصريح قرآن كريم از سه طريق ، ارسال مى گردد؛ يعنى يا از راه وحى و الهامقلبى (اعمّ از ادراك عقلى و شهود باطنى پيامبر) است ، يا از پشت حجاب و به واسطه چيزى است. (مانند تكلّم خداوند با موسى كليم اللّه در كوه طور وراى درخت ) و يا اين كه خداوند توسّطرسول و پيك وحى (جبرئيل ) پيام هايش را به پيامبران مى رساند.(234)

گرچه وحى نبوّت ، چنان كه گفته شد داراى مراتب و مراحلى بوده و به موازات سيرمراحل تكاملى انسان و نيز بر اساس نيازمندى بشر درطول زمان ، از حيث محتوا و مفاد، مراحل تكاملى را گذرانده تا اين كه به مرحله نهايى تكاملى خودكه وحى به پيامبر خاتم (ص ) (وحى محمّدى (ص )) باشد رسيده است ، ولى دراصل معنا و مفهوم از حقيقت و سنخيّت يك سانى برخوردار و نيز از راه ها و شيوه هاى متّحدىارسال شده است . (235)

نظر اسلام اين است كه وحى در اسلام ، مجموعه پيام هاى آسمانى ابلاغى به پيامبران به ويژهپيامبر خاتم (ص ) را گويند كه توسّط پيك وحى كه فرشته اى به نام(جبرئيل ) است ارسال شد؛ و مجموع مفاد و آيات و حيانى كه توسطجبرئيل و به طور مستقيم بر آن حضرت ابلاغ و برايشارسال شده است ، در (قرآن كريم ) جمع آورى و تدوين گرديده است .

از اين رو، قرآن ، وحى خدا، وحى حقيقى و پيامى با عبارات روشن ،كامل و نهايى شناخته مى شود. قرآن براى اثبات وحيانى بودنش به چيزى فراتر از خود،دعوت نمى كند.(236)

اكنون كه از ديدگاه اسلام نسبت به وحى به طور فشرده آگاه شديم ، بايد ديد ديدگاهمسيحيّت درباره اين حقيقت انكارناپذير و مورد پذيرش همه اديان آسمانى چيست ؟

نظر مسيحيان درباره وحى ، مانند ديدگاه مسلمانان يك سان و يك نواخت نبوده ، و دانشمندان وپژوهشگران مسيحى ، نظريات متفاوت و تعريف هاى گوناگونى از وحى ، ارائه داده اند، كه دراين جا به طرح و بررسى برخى از اين تعاريف مى پردازيم .

1 دائرة المعارف كاتوليك ها، وحى را چنين تعريف كرده است : (وحى ،انتقال برخى حقايق از جانب خداوند به موجوداتعاقل ، از اين طريق كه وسائطى است فراسوى جريانمعمول طبيعت ).(237)
58

بر اساس اين نگرش ، كتاب مقدّس به عنوان منبعى موثّق ، شمرده مى شود كه در آن ، مجموعهاى از دانش ها، حقايق و گزاره هاى دينى به عنوان كلام خداوند از زبان پيامبران ، اعلام شده وبه صورت خطا ناپذيرى در آن ، ضبط و ثبت گرديده و به اين سان ، هم از نظر محتوا و هماز نظر لفظ، وحى مستقيم خداوند است .

2 (جان هيك ) مى نويسد: (شوراى نخست واتيكان ، اعتقاد كاتوليك ها را در عصر جديد با اينگفته درباره كتاب هاى مقدّس ، بيان كرد:... اين كتاب ها چون با الهام از روح القدس ‍ نگاشتهشده اند مى توان گفت نويسنده آن ها خداوند است .)(238)

3 دائرة المعارف امريكانا( ج 23، ص 440) مفهوم وحى را چنين شرح مى دهد: (حقيقتى كه ازناحيه خداوند به مردم رسيده است ، خاصّه از طريق كتب مقدّس ... امّا صريح ترين نوع وحى ،همان اراده خداوند نسبت به انسان در كلام مكتوب و پيام خاصّ الهى است كه در گذشته بهقدّيسين رسيده ؛ آن ها كه با روح القدس ، هم سخن شده اند.)(239)

بر اساس اين تعريف ، وحى همان ارتباط پيامى خداوند با انسان است ، وشامل طرق گوناگون معرفت يابى انسان ، همچون معرفت هاى عقلانى ، ادراكات وجدانى ، والهام گيرى از پديده هاى گسترده در طبيعت و تاريخ است كه يك نوع از اين پيام گيرى ، هماندريافت هاى مربوط به كتاب مقدّس مى باشد.

4 وحى در دائرة المعارف بريتانيكا (ج 15، ص 783)، چنين تعريف شده است : (واژه وحى دركتاب مقدّس به كار مى رود تا بر آن حالتى دلالت كند كه انسان ، تحت تاءثير مستقيم خدا،قرار مى گيرد. وحى ، يعنى تجرّد انسان از همه چيز، و تنها در حيطه و حضور خداوند قرارگرفتن ، طورى كه انسان طريق يا كانال جريان كلام و مشيت خداوند گردد.)(240)

در تعريف ياد شده ، اين موضوع ، مشخّص نشده كه مخاطب و شخصى كه در حيطه قدرت قرارمى گيرد داراى چه ويژگى هاى خاصّى است ؛ از اين رو، تمام دريافت هاى الهامى و اشراقى ،مشمول اين تعريف مى شود، در حالى كه آن ها وحى تشريعى نيستند.

5 در دائرة المعارف دين ، مير چاالياده (ج 12، ص 396) چنين آمده است : (وحى ، يك ارتباطالهى با هستى انسان است . اين وصف وسيع به جنبه پديدار شناسانه دين ، ناظر و تمامدرجات وحى را مورد توجّه قرار داده است ).(241)

اين تعريف از وحى مى تواند تمام دريافت هاى فيلسوفان ، جادوگران ، كشيشان ، كاهنان وفال بين ها را همسان با دريافت و حيانى پيامبران قرار دهد و هيچ گونه معيارى براى تشخيص ‍وحى حقيقى از غير آن ، ارائه نمى كند.

6 نويسنده كتاب (قاموس كتاب مقدّس )، درباره وحى گفته است : (... عموما مقصود از وحى ،الهام مى باشد. بنابراين ، گفته مى شود تمام كتاب از الهام خداست . وحى به اين معنى ،حلول روح القدس در مصنّفان (مصنّفان كتاب مقدّس ) مى باشد.)(242)

از مجموع تعاريف ياد شده و تعاريف ديگر مسيحيان به دست مى آيد كه آنان دو ديدگاه عمدهدرباره وحى دارند، كه عبارت است از:

1 ديدگاه زبانى ، كه در آن خداوند از طريق برقرارى ارتباط با كاتبان كتب مقدّس به آن هامفاد و حيانى كه همين متون مذهبى موجود باشد را الهام و القا كرده است . اين ديدگاه موردپذيرش بسيارى از مسيحيان در قرون وسطى بوده ، و متفكّرانى چون (توماس ‍ اكويناس ) آنرا قبول داشته اند ؛ و امروز هم پيروان سنّتى مذهب كاتوليك رومى و شاخه اى از پروتستان ها(محافظه كاران ) آن را باور دارند.

2 ديدگاه حضورى و فعلى ، كه از سوى متكلّمان مصلحان دينى و متفكّران جديد مسيحى و بهجاى ديدگاه گفتارى و زبانى و يا (كلمة اللّه به جاى كلام خدا)(243) مطرح شدهاست .
59

بر اساس اين ديدگاه ، مفادّ و حياتى به معناى مجموعه ارزش ها و حقايق غيبى نيست كه بهپيامبر، القا شده باشد، چنان كه مفهوم و معناى وحى از ديدگاه مسلمانان چنين بود بلكه حضورخداست كه از طريق تاءثير گذارى در تاريخ ، وارد قلمرو و تجربه بشر مى گردد.

نيز بر پايه اين اعتقاد، كامل ترين وحى نه در كتاب ، بلكه در انسان ، منعكس و منكشف شده است؛ يعنى مى گويند عيسى مسيح (ع ) در زندگى و شخص خود، خدا را منكشف مى سازد و اراده خدا درمورد بشر را آشكار كرده و بيان مى دارد. با اين بيان ، كتاب مقدّس به چيزى فراتر از خود،دعوت مى كند؛ چون وحى واقعى عيسى مسيح به عنوان (كلمه الّله ) است نه كلام الهى . كسانىهم كه عهد جديد را نوشته اند در صدد بودند تجربه خويش از عيسى مسيح (ع ) را كه در ميانآنان زيست ، رنج كشيد و مرد و سرانجام ، خداوند (پدر) وى را از مردگان برانگيخت ، بهديگران برسانند.

بنابراين ، تعريف وحى طبق اين ديدگاه چنين است كه (خدا ذات خود را (از طريق فرستادن عيسىمسيح ) در تاريخ بشر، وحى كرده و مكشوف ساخت ، و كتاب مقدّس ، تفسير (و گزارش ) اين وحىذاتى و نيز روشنگر آن است .)(244)

امّا طرح اين ديدگاه ، از يك سو با ديدگاه پيشين و تاريخى مسيحيّت و مسيحيان درباره وحىمخالف است كه بر پايه آن ديدگاه ، مسيحيان نيز به وحى به معناى مصطلح اعتقاد داشته ووحى را (پيام آسمانى و كلام الهى ) مى دانستند كه بر پيامبران فرو فرستاده شده است ؛ واز سوى ديگر شواهد حال نشان مى دهد كه مسيحيت جديد در راستاى الوهيّت بخشى عيسى چنينتفسيرى از وحى ، ارائه كرده ، و چنان كه خواهيم گفت اين ديدگاه از تفكّر (پولس ) سرچشمهگرفته و بر اساس آن ، رسولان و نويسندگان كتب مقدّس ، مصداق پيامبرى و الهام گيرى روحالقدس ، محسوب شده اند ؛ و عيسى مسيح (ع ) فراتر از مقام انسانى و نبوّت و پيامبرى ، مدّنظرقرار گرفته است .

چنان كه اين مطلب در سخنان متكلّمان مسيحى معاصر به صراحت آمده ، كه سخنان زير از آن جملهاست :

(خداوند، يك سلسله دانش هاى غيبى ، مكشوف نمى سازد، بلكه خودش را مكشوف مى كند. وحىاصلى ، همانا شخص مسيح است ؛ كلمة اللّه در هياءت انسانى .)(245)

صرف نظر از اين اشكال ها، يك ايراد اساسى ديگر نيز بر درك مسيحيّت از وحى ، اعمّ ازديدگاه زبانى و ديدگاه غير زبانى ، وارد است ، و آن اين كه وحى در هر دو تفسير مسيحى ،چيزى فراتر از خطورات درونى و الهام گيرى و مكاشفه نيست ،حال اين الهام خواه از نظم شگفت انگيز جهان مولكول ها و اتم هاحاصل شود يا از مشاهده پديده هاى كيهانى ، و يا ازخلال كتب مقدّس و يا غير آن ها، در عين حال اين وحى يا مكاشفه و اشراق فردى ، به هيچ زمان وفردى اختصاص ندارد و هميشه بوده و هست ؛ و همچنين اين وحى ، هيچ ربطى به وحى پيامبرىندارد.

نيز طبق اين اصطلاح و تلقّى از وحى ، خدا مى تواند خود را، بر هر كس نشان دهد و او مجاز استكه حاصل مكاشفه خود را كه از هر راه و طريقى به دست آورده به عنوان وحى ، اعلام كند، و خودرا نيز پيامبر و رسول وحى گيرنده ، جلوه دهد؛ چون هيچ ضابطه و ملاك و معيار خاصّى در وحىگيرى و پيامبرى ، وجود ندارد!(246)

3 گناه نخستين و مساءله فدا

يكى از عقايد مشهور در آيين مسيحيّت ، مساءله گناه اوّليّه و فداست ، به عقيده مسيحيان ، آدم و حوّابا خوردن از شجره منهيّه ، مرتكب گناه و از بهشت ، رانده شدند. گناه آنان به فرزندان شانسرايت كرد و سبب گناه كارى جبلّى و ذاتى آنان گرديد ؛ و چون كيفر دادن وجاويد ساختن همه آنها در عذاب با رحمت الهى ، منافات دارد، از همين رو، خداوند عيسى مسيح (خداى متجّسد) را فرستادتا برصليب ، فداى آدميان گردد و با فدا شدن او، گناه نخستين از دامن فرزندان آدم و حوّا،زدوده شود. پس عيسى (ع ) با فدا شدنش كفّاره گناهان بشر شد و موجبات نجات آنان را فراهمكرد.
60

موضوع گناه اوّليه و فدا، گرچه جزو معتقدات مسيحى است كه در شوراى مشهور (نيقيه ) بهسال (325م ) ونيز شوراى (قسطنطنيّه ) به سال (381 م ) به تصويب اعضاى آن ها رسيدهبود، ولى در اناجيل چهارگانه نيامده و مسيحيان نيز اذعان دارند كه عيسى به اين امر، اشاره اىنكرده است . به اين خاطر بود كه اين مساءله صدهاسال ميان پيروان آيين مسيحيّت ، مورد بحث و جدال ، واقع شده و در جريان مجادلات ومباحثاتى كهدر اين باره رخ داده ، برخى از روحانيّان مسيحى ، آن را انكار كرده اند، كه (پلاز) يكى ازكشيشان بنام در قرن پنجم ميلادى از آن جمله است . وى همراه جمعى از همفكران خود، موضوع گناهاوّليه را منكر شد وسرايت گناه از يك فرد اگر گناه باشد به ديگران را، بىدليل خواند، ولى نظر او از طرف كليسا، پذيرفته نشده و مردود اعلام شد. (247)
4 عيساى نجات بخش

مسيحيان به اين ، اكتفا نمى كنند كه عيسى (خداى متجسّد) با فدا شدن و مردنش ، موجب رهايىآدميان از آن گناه جبّلى و ذاتى نخستين شده و روح و جان شان را از آن گناه مادر زادى ، شست وشو داده است ، بلكه بالاتر معتقدند كه عيسى در حيات دوباره و رستاخيزش ، (بشارت ) ومژده رهايى و نجات بشر از گناهانى كه دامنگير همه جهانيان است را فراهم كرده ؛ يعنى گناهيا گناهانى كه هيچ كس به تنهايى مسئوول آن نيست (گناه جهان )، ولى با اينحال اثر آن در اجتماع و حيات اجتماعى بشر، مشهود بوده و محيط اجتماعى بشر از آغاز آلوده بهچنين گناهى و متاءثّر از آن است .

به بيان روشن تر، مسيحيان معتقدند كه خدا اين انسان ، يعنى عيسى را از ميان مردگان ،برانگيخت و بااين عمل ، رسالت عيسى و همه تعاليم و شيوه زندگى او را پابرجا ساخت ،مسيحيان در برخاستن عيسى از مردگان و دست يافتن به زندگى تازه ، پيروزى او بر (گناهومرگ )را مشاهده مى كنند.

بنابراين ، اگر بر صليب شدن و مردن عيسى ، موجب زدودن گناه اوّليه از دامن آدميان شد،رستاخيز و زنده شدن دوباره اش ، (بشارت ) به نجات آدمى از مرگ و نيستى وگناه اجتماعىو جهانى و نيز مژده رحمت و محبّت الهى را به ارمغان آورده است . (248)
5 تجسّد

به لحاظ تاريخى ، يكى از بنيادى ترين اصول ايمان مسيحى ، تجسّد يا تجسّم بوده ومىباشد ؛ يعنى اعتقاد به اين كه خداوند در شخص عيسى مسيح ،تبديل به بشر شد ؛ خصوصا اعتقاد بر اين بوده است كه عيسى هم كاملا بشر بوده و هم كاملاخدا.

امّا اين عقيده نيز از سوى بسيارى از پيروان آيين مسيح ، رفته رفته مورد اعتراض وانكار، واقعشده ودر تحقّق خارجى تجسد، ترديد كرده اند، و حتّى امكان وقوع آن را همقابل قبول ندانسته اند. به اين صورت كه چگونه يك شخص مى تواند كاملا بشر ودر عينحال ، كاملا خدا باشد؟! آيا براى يك انسان عاقل ، آگاه و زيرك ، تصديق اين آموزه ، ممكن است؟!(249)

هر چند افرادى در صدد حل اين معمّاى پيچيده و نيز پاسخ به پرسش هاى پيرامون آن برآمدهاند، ولى هيچ گاه نتوانسته ونخواهند توانست ،دليل منطقى ، علمى و عقل پسندى براى آن بيابند!
6 خدا

يكى از معتقدات اساسى مسيحيان ، اعتقاد به خداى يكتاست . آنان خود را يكى از سه گروه منسوببه ابراهيم خليل در كنار يهوديّت و اسلام مى دانند كه به خداى واحد به بيانى كه مىآيد ايمان دارند.

مسيحيان خدا را (پدر) مى خوانند و اين عنوان را از يهود، وام گرفته اند. يهود، خدا را (پدر)خود و قوم خود را (پسر خدا) مى نامند. در مزامير داوود (باب دوم ، جمله 7) از زبان خدا به قومخود، بنى اسرائيل آمده : (تو پسر من هستى ؛ امروز تورا توليد كردم .) نيز در كتاب هوشعنبى (باب 11، جمله 1) از زبان خدا آمده : (پسر خود (بنىاسرائيل )را از مصر خواندم .(250)) عيسى به اين عنوان (پدر) رنگ عاطفى وخانوادگى خاصّى بخشيده و به شاگردان خود گفته است او را (ابّا) بنامند. اين واژهسُريانى ، بار صميميّت و محبّت دارد ومانند واژه هايى است كه كودكان براى صدا زدن پدرخود به كار مى رند.(251)
61
7 سه گانگى (توحيد مسيحى )

مهم ترين معتقدات مسيحيان ودر عين حال پيچيده ترين آن ها مساءله (تثليث ) و سه گانهپرستى است كه آن ها مدّعى اند در حالى كه ذات خدا، سه تا، ولى يكى است واين سه گانگىذات به وحدانيّت او هم خدشه اى وارد نمى كند! امّا چگونه مى توان سه گانه ، يگانه شودودر حالى كه سه خدا است ، يكى بيش نيست ؟! به تبيين آن بهاجمال مى پردازيم . (252)

مسيحيان در تبيين تثليث مسيحيّت و يا به تعبير خودشان (توحيد مسيحى ) مى گويند: دريافتما از طبيعت واحد خداى سه گانه چنين است : به خداى واحدى ايمان داريم كه طبيعت او بر سهصفت ، استوار است : خداى يكتا، خود را به عنوان آفريدگار توانا و مولاى حيات ، آشكار مىسازد. مسيحيان او را (پدر) يا (پدر ما) مى خوانند. همو پيام يا كلمه ازلى خود را در عيساىانسان براى ما متجلّى ساخت . همچنين وى داراى وجودىفعّال و حيات بخش در مخلوقات است كه مسيحيان اين وجود را (روح القدس ) مى نامند.

توضيح آن كه مسيحيان ، معتقدند صفات خدا، متعدّد است ، ولى به عقيده آنان ، سه صفت ازصفات بى شمار خداوند، مانند خود او، ازلى و همراه باذات او و ضرورى هستند.

اين صفات عبارتند از:

طبيعت ذاتى و متعالى خدا (پدر).

كلمه خدا كه در عيساى انسان ، مجسّم گرديد.

وجود فعّال و حيات بخش خدا در مخلوقات (روح القدس ).

اين صفات سه گانه ازلى ، ضرورى خداوند و به هيچ وجه از ذات خدا، جداشدنى نيستند، چوناز جوهر ذات وى مى باشند.

مسيحيان در تبيين بهتر عقيده به تثليث مى گويند: خدا، نجات بشر را اراده كرده و شخصا عهدهدار دخالت در امور آنان شده و راه نجات بشر گناهكار را به دو شيوه ارائه كرده است :

شيوه نخست آن است كه پيام خود را به نحو تمام وكمال در انسانى ، مجسّم كرده و او در همه آنچه مى گويد و انجام مى دهد خدا را براى بشر،مكشوف مى كند. از آن جا كه عيسى به وسيله قدرت نجات بخش خدا، بر رنج ومرگ ، پيروزشد، بشريّت ، تحقّق وعده هاى خدا را در مورد آنچه براى مصلحت ما انجام داده و خواهد داد، مشاهدهكرد. خداوند به وسيله عيسى ، جامعه اى پديد آورد كه پيوسته بر نجات بخشى خدا، گواهىخواهد داد.

دومين شيوه كه خدا براى نجات بشر، برگزيد، عبارت است از وجود توانا وفعّال وى در جهان و در هر زن و مرد. اين فعّاليّت خدا، به مسيحيان ، اختصاص نيافته است ،بلكه همه افراد بشر از اديان مختلف ، تحت تعليم ، ارشاد و نجات خدا هستند. اين مساءله نزدمسيحيان (عمل فراگير روح خدا) خوانده مى شود. به همين جهت مسيحيان معتقد نيستند كه نجات ،مختصّ آنان است ، بلكه معتقدند براى همه پاسخ دهندگان به نداى خدا كه هر انسانى را مخاطبقرار مى دهد ودر قلب هر مرد و زنى فعّاليّت دارد، نجات ، آماده است .(253)

مسيحيان در بيان فلسفه و دليل چنين اعتقاد پيچيده اى درباره خدا مى گويند: سه گانگى دراعتقاد مسيحيان ، نه يك معادله رياضى يا يك مفهوم فلسفى ، بلكه اساس (تجربه دينىفردى ) آنان است . ما مسيحيان هنگامى كه از طريق دعا و عبادت يا مطالعه كتاب مقدّس و تدبّردر آن يا از طريق نيازهاى روزانه زندگى مسيحى ، با خداى عزّوجلّ تماس مى گيريم ، وى رادر سه حالت وجودى ، تجربه مى كنيم ، زيرا خدا در اعتقاد مسيحيان :

پدرى متعالى است كه ما را آفريده ودر عبادت ودعاهاى خود، رو به سوى او داريم و مى كوشيمطبق اراده او زيست كنيم .

با ما سخن مى گويد و خود را به وسيله عيسى ، آشكار مى كند و عيسى همان است كه مى خواهيممانند او شويم و به وسيله او با پدر، آشتى كنيم .
62

زنده است و به عنوان روح القدس (254) در ژرفاى وجود ما،عمل مى كند. (255)

آنچه آورده شد خلاصه نظر مسيحيان درباره (توحيد مسيحى ) و توجيه تثليث و سه گانهپرستى است . اينك به برخى تاءمّلات درباره آن مى پردازيم .

تاءمّلاتى چند در تثليث مسيحيّت (براى مطالعه )

گرچه چنان كه مشاهده شد مسيحيان ، اصرار مى ورزند كه تثليث مسيحى همان توحيد خالصبوده و چيزى غير از آن نيست ! ولى اين ، ادّعايى بىدليل و دور از حقيقت است ؛ زيرا تفاوت ميان اين اعتقاد و آن چه تقرير و بيان مى كنند، از زمين تاآسمان بوده و شواهد و دلايل زيادى بر نفى و ابطال اين اقرار و تقريرشان درباره تثليث ،وجود دارد.

اينك برخى از شواهد ودلايل اين كه تثليث غير از توحيد است را مى آوريم .
الف پيشينه تاريخى تثليث

بررسى و پژوهش درباره پيشينه تاريخى مساءله (تثليث ) و سه گانه پرستى ، نشان مىدهد كه اين عقيده در روزگار بسيار كهن و در ميانملل باستانى دنيا، وجود داشته و ريشه در عقايد بت پرستى و شرك دارد.

اقوام باستانى آريايى نژاد، يعنى ايرانى ها، هيت ها، يونانى ها و رومى ها در روزگاروصل خويش (حدود دو هزار سال پيش از ميلاد) به سه خدا (آلهه ثلاثه ) معتقد بوده اند ؛ و آنها عبارت بودند از: خداى پدر (ديوس پيتار)، كه نزد همه آنملل به (پدر آسمانى ) شهرت داشته است ، خداى مادر، كه به هندى (پريتيوى ماتار) و بهيونانى (گاياماتر) ناميده مى شده ؛ و خداى آفتاب (مهر) كه به نام خداى (ميترا) نام داشتهوبعدها خداى ايرانيان باستان ، شمرده شده است . (256)

در آيين باستانى هندو هم تثليث ، وجود داشته و اسامى آن ها عبارتند از:

1 بَرَهْما، خداى ايجاد كننده .

2 شيوا، خداى فانى كننده و ميراننده .

3 ويشنو، خداى حفظ كننده .(257)

در مصر باستان نيز در باب (تثليث الوهيّت ) انديشه هايى رواج داشته كه بى شباهت بهعقايد مسيحيان درباره تثليث نيست . خدايان اساطيرى سه گانه مصريان عبارتند از:

1 اوزيريس ، خداى پدر، كه ربّ النّوع خورشيد غارب (غروب كننده ) ناميده مى شد.

2 ايزيس ، خداى همسر يا مادر، كه ربّ النّوع آسمان و ماه بوده است .

3 هو روس ، خداى پسر وفرزند، كه ربّ النّوع خورشيد طالع (طالع كننده ) بوده است .(258)

اقوام سامى نژاد ساكن جزيرة العرب نيز به خدايان سه گانه معتقد بوده اند كه به (خداىسه گانه سنتى سامى ) شهرت داشته است . اسامى آن ها چنين بوده است : اللّه (خداىمتعال )، اللاّت (خداى بزرگ مادر) و بعل (خداوندگار، ربّ).

متكلّم مسيحى معاصر (توماس ميشل ) پس از نقل اين خدايان سه گانه بت پرستان و مشركانجزيرة العرب مى نويسد: به نظر مى رسد برخى از تازه مسيحيان عرب ، اين مفهوم تثليثى بتپرستان را از روى ناآگاهى به اصول ديانت مسيحى پسنديدند و خداىمتعال مشركان را با پدر، بزرگ مادر را با مريم وخداوند مولود جسمانى از آن دورابا مسيح ،خلط كرده اند. قطعا اين قضيّه ، چيزى جز تحريف عقيده واقعى مسيحيان نيست.(259)(260)

پژوهشگر معروف غربى (فليسين شاله ) درباره پيشينه عقيده به تثليث مى نويسد:

(مشركانى كه سپس مسيحى شدند عقيده دارند كه خدايان براى پيدايش مردان بزرگ بابشر،آميزش دارند. از اين نظر عيسى ، وجودى الهى از مريم است . از نظر فلاسفه رواقى وفيلسوف يهودى (فيلون )، عيسى ، فعل خداست . اين عقيده را (سن ژوستن ) و مؤ لّف آثاراوّليه انجيل يوحنّا، اضافه كرده و رايج ساخته است ... در نظر مسيحيانى كه داراى فلسفه اندروح القدس ، لقب فعل است ؛ تنها در قرن چهارم ميلادى به صورت شخصى معلوم در آمد. ولىبا وجود اين ، هم ذات با پسر گرديد... پدر و پسر و روح القدس ، سه شخصيّت در يك وجودمجرّد است كه در ازليّت ، متساوى و برابر است وتشكيل تثليث دين مسيح را مى دهد. )(261)
63

بنابر آن چه گذشت روشن شد كه عقيده به تثليث ، خيلى پيشتر از ظهور دين مسيح در ميانملل بت پرست و مشرك به شكل هاى مختلف ، وجود داشته و از اديان تحريف شده پيشين ، مكاتبفلسفى و نيز آيين بت پرستى و شرك توسّط افرادى در دين مسيح ، وارد شده است با اينتفاوت كه آلهه پيشين ، جاى خود را به آلهه جديد مسيحى داده است . از اين رو، عقيده به تثليثبر خلاف ادّعاى مسيحيان كنونى نمى تواند از عقايداصيل مسيحيّت نخستين يعنى توحيد واقعى و خالص به شمار آيد. اين واقعيّت انكار ناپذيرىاست كه بسيارى از مسيحيان واقع بين به ويژه پژوهشگران و انديشمندان ژرف نگر آنان به آن، اعتراف دارند.(262)
ب تثليث در اناجيل

نحوه طرح تثليث در كتاب مقدّس مسيحيان (اناجيل ) نيز گوياى اين واقعيّت است كه عقيده يادشده ، وارداتى بوده و جزو عقايد اصيل مسيحيّت راستين نبوده و نيست . پيش از بيان نحوه طرحتثليث در كتاب مقدّس بايد مقدّمه اى كه بيانگر چگونگى ورود عقيده به تثليث در آيين مسيحيتاست را بيان كنيم ، و آن اين كه علاوه بر مطالب گذشته درباره ديرينگى عقيده به تثليث ،بايد افزود بررسى هاى تاريخى ، نشان مى دهد كه عقيده به تثليث در آيين مسيحيّت ، نقطهآغاز و تاريخ مشخصّى دارد وهمزاد با اين آيين نبوده وهمراه با پيدايش آن از درون اين آيين ، پيداو هويدا نشده ، بلكه بعدها توسّط فرد يا افرادى در آن ،داخل گرديده است . در اين جا براى تاءييد و صحّت ادّعاى خويش ، دو نمونه از گزارش هاىتاريخى ، درباره تاريخ ورود تثليث به آيين مسيحيّت و نيز تاريخ رسميّت بخشيدن تثليث دراين آيين را مى آوريم .

گزارش نخست به نقل از متكلم مسيحى معاصر، (توماسميشل ) است كه مى گويد: كلمه (سه گانه ) هرگز در كتاب مقدّس ، وارد نشده است و نخستينكاربرد شناخته شده آن در تاريخ مسيحيّت به (تِئوفيل انطاكى ) درسال 180 ميلادى باز مى گردد. البتّه ريشه هاى مفهوم سه گانگى در عهد جديد، احساس مىشود(263) و عبارت اعطاى حقّ تعميد در پايانانجيل متّى آن را صريحا بيان كرده است : (ايشان را به اسم اب و ابن و روح القدس )تعميددهيد.) عهد جديد، هنگام اشاره به خدا، واژه يونانى (هوثيوس ) را به كار مى برد كه بهمعناى خداى ازلى ، خالق ، زنده كننده و مولاى تواناست . اين كلمه به خداى ابراهيم ، اسحاق ،يعقوب ، موسى و پيامبران ديگر، اشاره دارد. عهد جديد هرگز عيسى و روح القدس را(هوثيوس ) نخوانده است . در حالى كه طبق تبيينى كه از تثليث مى كنند و آن را همان توحيدواقعى مى پندارند، بايد چنين تعبيرى درباره اين دو هم به كار رود (264)

گزارش دوم مربوط به تشكيل (شوراى نيقيه ) است كه در آن شورا، مساءله تثليث ، عقيدهرسمى مسيحيان اعلام شد؛ كه اين گواه روشنى است بر اين كه تثليث جزو دين مسيح نبوده ،درغير اين صورت با مخالفت شديد، مواجه نمى شد تا با تهديد و حربه سياسى (تكفير)پس از نزديك به چهار قرن از پيدايش مسيحيّت جزو عقايد رسمى آنان اعلام شود.

توضيح آن كه پس از پيدايش مساءله تثليث در آيين مسيحيت اين عقيده پيوسته از سوى موحّدانراستين مسيحى مورد نفى و انكار شديد واقع شده و گاهى به نزاع هاى سياسى و عقيدتى هممنجر مى شد. تا اين كه در اوايل قرن چهارم اعتراض ها و مجادلات پيرامون مساءله تثليث بهنقطه اوج رسيده بود و اُسقفى برجسته و صاحب نام به نام (آريوس ) در راءس ‍ مخالفان ومنكران جدّى تثليث قرار داشت و او با اعتقاد به الوهيّت عيسى ، شديدا مخالفت كرد. براىپايان بخشيدن به اين مخالفت ها و تشنّجات سياسى در سرزمين روم ، امپراتور تازه مسيحىشده به نام (قسطنطين )(265) دستور داد مجمعىمتشكّل از حدود 300 تن اسقف ها به سال 325 ميلادى در شهر نيقيه در آسياى صغير،تشكيل دادند ودر اين مجمع كه به (شوراى نيقيه ) شهرت يافته است مساءله تثليث و الوهيّتعيسى ، پذيرفته شده و با عنوان (اعتقاد نامه نيقيه ) به شرح زير، اعلام گرديده است :
64

(ما به خداى واحد، پدر قادر مطلق ، خالق همه چيزهاى پيدا و ناپيدا اعتقاد داريم ، و به خداوندواحد، عيسى مسيح ، پسر خدا كه از پدر، بيرون آمده فرزند يگانه و مولود از او كه از ذات پدراست . خدا از خدا نور از نور خداى حقيقى از خداى حقيقى ، كه مولود است نه مخلوق از يك ذات باپدر كه به وسيله او همه چيز وجود يافت آنچه در آسمان و زمين است و براى خاطر ما آدميان وبراى نجات ما نزول كرد و مجسّم شد و انسانى گرديد و رنج برد و دفن گرديد و روز سوّمبرخاست و به آسمان ، صعود كرد، و خواهد آمد تا زندگان ومردگان را داورى كند ؛ و ( نيزايمان داريم ) به روح القدس ، خداى ربّ و حيات بخش كه از پدر، سرچشمه گرفت و با پدرو پسر يك جا، مدح و پرستش مى شود. لعنت باد بر كسانى كه مى گويند زمانى بود كه او(عيسى ) وجود نداشت و يا اين كه پيش از آن كه وجود يابد نبود يا آن كه از نيستى به هستى آمدو بر كسانى كه اقرار مى كنند پسر خدا از ذات يا جنس ديگرى است و يا آن كه پسر خدا مخلوقو يا قابل تغيير و تبديل است .)(266)

اينك پس از اين توضيحات به چگونگى ورود تثليث و الوهيّت بخشى به عيسى در كتاب مقدسمى پردازيم .در كتاب مقدّس در موارد زيادى مشاهده مى شود كه درباره عيسى تعبير به بندهخدا،(267) پسر انسان شده (268)و نيز خود عيسى تعبير (خداى خود و خداىشما) يا (الهى الهى ) را درباره خداوند يكتاى حقيقى به كار برده است ؛ (269) ياآمده (خدا، واحد است ودر ميان خدا و انسان ، يك متوسّطى است يعنى انسانى كه مسيح عيسىباشد.)(270)

استعمال واژه (پسر خدا) كه زمينه الوهيّت بخشى به عيسى است در قديمى ترينانجيل يعنى انجيل مرقس بسيار كمتر از ديگر اناجيل است واندك اندك به كارگيرى اين واژه ،سير فزونى گرفته تا اين كه در انجيل يوحنّا كه از همه متاءخّرتر است زيادتر از سايراناجيل ياد مى شود، كه اين حاكى از ورود تدريجى مساءله الوهيت عيسى و تثليث مسيحى در كتابمقدّس ‍ مسيحيان است .

همچنين در انجيل مرقس ، عيسى موجودى مافوق بشر،نشان داده شده و به عنوان فرزند انسان ،معرفى گرديده كه خداوندا و را به هنگام تعميد به فرزندى خود برگزيد و او را مسيححقيقى و فرزند يگانه خدا مى داند .با اين همه در اينانجيل ، اثرى از اصل تجسّم الهى در پيكر عيسى وازّليت (وجودقبل از آفرينش ) او ديده نمى شود ؛ اما انجيل متّى و لوقا كه تدوين آن ها متاءخرتر ازانجيل مرقس است ، از اين مرحله ، بالاتر رفته وزمينه را براى اعتقاد به تجسّم و ربوبيّت درپيكر عيسى آماده مى كند.

در انجيل يوحنّا از طبيعت الوهى عيسى بيشتر و روشن تر از سايراناجيل ، سخن رفته است و پايه و اساس اين انجيل بر روى واژه (كلمه ) استوار و با آن آغازشده و به طور صريح و روشن مساءله الوهيّت عيسى به اين نحو، بيان گرديده است :

(در ابتدا، كلمه بود و كلمه نزد خدا بوده و كلمه خدا بود همان در ابتدا، نزد خدا بود... و كلمهجسم گرديد و ميان ما، ساكن شد...(271)

ج نقش پولس در رواج تثليث

پولسِ رسول مى گويد:

(... هر چند هستند كه به خدايان خوانده مى شوند، چه در آسمان و چه در زمين ؛ چنان كه خدايانبسيار و خداوندان بسيار مى باشند، ليكن ما را يك خداست ؛ يعنى پدر كه همه چيز از اوست و مابراى او هستيم و يك خداوند، يعنى عيس ى مسيح كه همه چيز از اوست و ما از او هستيم.)(272)

محقّقان غربى هم صدا با پيشوايان اسلام مى گويند دين عيسى در آغاز به گونه اى ديگربود و پولس آن را به شكل كنونى در آورده است (273)؛ و مسائلى چون تثليث والوهيّت عيسى ، فدا شدن وى در راه گناهان بشر، الغاى شريعت و غير آن را از عقايد مشركان ،اقتباس كرده و بر مسيحيّت ، افزوده است ! همچنين آنان پولس را نخستين كسى مى دانند كه بندناف كليساى مسيحى جديد را از يهوديّت ، جدا كرده است .(274)
65

توضيح آن كه پولس ، كه فردى يهودى بسيار متعصبى از فرقه فريسيان بوده و در آغازبه نام (شاؤ ل ) شهرت داشته است ، در سفرى كه براى سركوبى و دستگيرى مسيحيانىكه به سوى شام گريخته بودند، در حركت بود، در ميان راه ، مدّعى شد كه مكاشفه اى برايشحاصل شد، به اين صورت كه نورى از آسمان بر او درخشيد، او به زمين افتاد، آوازى شنيد كهبه او گفت : اى شاؤ ل ، شاؤ ل ! براى چه بر من جفا مى كنى ؟ گفت : خداوندا! تو كيستى ؟گفت : من همان عيسى هستم كه تو به او جفا مى كنى !

چون از اين حالت مكاشفه به خود آمد خود را نابينا يافت ، پس دستش را گرفتند و او را بهدمشق بردند، و پس از سه روز در آن جا در حال كورى به سر برد، و هيچ نخورد و نياراميد. پساز سه روز يقين كرد كه عيساى مبعوث كه مورد ايمان مسيحيان هست بر او ظاهر گرديده است!(275)

جالب اين جا است كه اين مكاشفه وچرخش صد در صد پولس وتبديل دشمن ديرينه به دوست بسيار شفيق و نجات دهنده ! براى همراهان او هم تعجّب آور بود:

(روزى چند در دمشق توقّف كرد و بى درنگ در كنايس عيسى ، موعظه مى نمود: او (عيسى ) پسرخداست ! و آنانى كه شنيدند تعجّب كرده گفتند: مگر اين (پولس )، آن كسى نيست كهخوانندگان اين اسم (عيسى ) را در اورشليم پريشان نمود و در اين جا محض آن آمده تا ايشان رادر بند نهاده و نزد رؤ ساى كَهَنه برد؟!(276))

به اين طريق ، شاؤ ل يهودى متعصّب و دشمن آشتى ناپذير مسيح و پيروان آيينش يك باره آنچنان دچار تحوّل روحى و انقلاب درونى گشته ، كه درحال مكاشفه همه حقايق دينى مسيحى نوين و در راءس آن ها مساءله تثليث والوهيّت عيسى به اوالهام و القا شده است ، يعنى همان كسى كه روزى دعوت عيسى مسيح را نپذيرفته ، امروز بهعنوان بنيانگذار آيين مسيحيّت كليسايى و دومين مؤ سس اين آيين مطرح و تا رتبه پيامبرى همارتقا يافته است !

بنابر آن چه نقل شد روشن گشت كه مسائلى چون تثليث و الوهيّت عيسى ، فدا شدن براىگناهان و نفى شريعت و اكتفا به اعتقادات صرف ، از دستاوردهاى (مسيحيّت پولسى ) مىباشد. (277)
د تثليث ، توجيه عقلانى ندارد

ايراد اساسى بر تثليث ، اين است كه توجيه عقلانى ندارد و از راه عقل ، قابل درك و اثبات نيست . مسيحيان مدّعى اند كه (تثليث راز پنهانى است ، و تنها از راه دل واحساس درونى بايد به آن پى برد) ولى حقيقت اين است كه مساءله تثليث آن قدر پيچيده و غير قابل فهم و تفهيم است كه نه از راه عقل و برهان ،قابل درك و بيان است ونه از راه دل و شهود درون ! پيچيدگى و ابهام تثليث ، آن گاه بيشتر وعميق تر مى شود كه مسيحيان مدّعى مى گردند تثليث مسيحى همان توحيد واقعى و خالص است !اين ادّعاى آنان را نبايد جدّى گرفت ؛ زيرا در اين صورت ، يا بايد بپذيرند كه (تثليث وسه گانه بودن خدا، واقعيّت خارجى دارد) كه در اين صورت ادّعاى وحدت و يگانگى خدا،تناقض گويى آشكار بوده و به حكم عقل ، باطل است ؛ زيرا نمى توان پذيرفت چيزى كه درواقع سه چيز است در همان حال ، يك چيز باشد؟ يا اين كه بگويند (تثليث ) واقعيّت ندارد وفقط يك تئورى است .) در اين صورت بايد روشن كنند كه آيا عيسى و روح القدس جزو ذاتخداى پدر( خداى حقيقى ) هستند يا فعل خدا؟ يعنى آيا صفات ذاتى اند يا صفات فعلى او؟ اگرصفات ذاتى باشند بايد با ذات ، متّحد باشند به وحدت حقيقى ، به طورى كه بينونت وجدايى ميان اين دو و ذات خدا نباشد، مانند ديگر صفات ذاتى ،در حالى كه آن ها براى عيسى وروح القدس در كتاب مقدّس ، استقلالى قائل بوده و آن ها را مؤ ثّر در عالم و منشاء افعالى مىدانند. يا بايد اين دو را جزو صفات فعل الهى بدانند، كه در اين صورت ديگر نمى توانندصفت ذات به شمار آيند ودر مرتبه ذات ، لحاظ شوند كه مسيحيان چنين تصوّرى از عيسى و روح القدس دارند. در هر صورت ،مطلب ، روشن نيست و تعابير مسيحيان به ويژه در كتاب مقدّس درباره تثليث بسيار مبهم ، آشفته و غير قابل فهم است .
66

خوب است اين حقيقت را از زبان خود مسيحيان واقع بين و ژرف نگر بشنويم . پدر (توماس ‍ميشل ) مى نويسد:

با گذشت زمان ودر طول تاريخ كليسا، مسيحيان به اين نتيجه رسيدند كه طبيعت سه گانهخدا، يك راز است و نمى توان آن را با تعابير بشرى بيان كرد با آن كه نويسندگان ،صوفيان ، و متكلّمان مسيحى به كمك معلومات عهد جديد براىنيل به برخى از آنچه به ذات خدا مربوط مى شود، كوشيده اند، ولى همگى به نافرجامى آن كوشش هاى بسيار اعتراف دارند!(278)

نويسندگان مسيحى كتاب (عقل واعتقاد دينى ) مى نويسند:

آيا يك شخص مى تواند كاملا بشر و در عين حال كاملا خدا باشد؟! آيا براى يك شخص عاقل ، آگاه و زيرك ، تصديق اين آموزه ممكن است ؟... اگر عيسى كاملا خدا باشد آيا اين امر، مارا ملزم نمى كند كه بگوييم وى همان هنگام هم كه در گهواره اش گريه مى كرد، (همه دان وهمه توان ) بود و حضورى فراگير و مطلق داشت ؟ آيا در اين صورت ناچار نمى شويم بگوييم كه نوزاد چاق و چلّه مريم و يوسف ، امور عالم را از گهواره اش هدايت مى كرد؟! آيا اينامر چندان عجيب و غريب نيست كه اگر حتّى يك لحظه درباره آن تاءمّل كنيم ، آن را پذيرفتنى نيابيم ؟!(279)

گوستاولوبون (1841 1931م )، دانشمند شهير فرانسوى نيز در مقايسه توحيد در اسلام ومسيحيّت مى گويد: (اين افتخار، تنها بهره اسلام است كه نخستين دين است كه توحيد را درجهان آورده و بايد در اين باره به خود ببالد و تمامى آسانى و سهولت بى نظير اسلام ،روى همين توحيد خالص است . اسلام از آن مطالبى كه خرد وعقل سالم از پذيرفتن آن خوددارى مى كند، يعنى از آن تناقضات و پيچيدگى هايى كه در اديان ديگر نمونه هاى آن بسيار است كاملا دور است . از اين رو، هر مسلمان از هر طبقه اى كه باشد تمام اصول اسلام وآنچه بر او واجب است را مى فهمد ومى تواند آن ها را در قالب چند جمله كوتاه با كمال آسانى بيان كند. درست به عكس مسيحيان ، كه به آسانى نمى توانند معناىتثليث و استحاله را بفهمند، و يا ساير مسائل پيچيده را تا استاد در علم لاهوت و ماهر در ريزه كارى هاى بحث و جدل ، بيان نكند هرگز از آن مطالب پيچ در پيچ ، بيرون نخواهندآمد.)(280)
ه‍ نفى و ابطال تثليث در قرآن كريم

قرآن كريم نيز در آيات زيادى پس از نقل عقايد شرك آميز يهوديان و مسيحيان به نفى وابطال آن ها تصريح و تاءكيد ورزيده است ، به اين بيان :

در برخى آيات ، فرزند خدا خواندن (عُزَير) و (مسيح ) و نيز معبود گرفتن غير خدا راباطل دانسته است :

(وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذ لِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْيُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ اءَنَّى يُؤْفَكُونَ اِتَّخَذُوا اءَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ اءَرْبَاباً مِن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلا لِيَعْبُدُوا إِلهاً وَاحِداً لاَإِلهَ إِلا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ)(281)

يهود گفتند: (عُزير)، پسر خداست !) و نصارا گفتند: (مسيح ، پسر خداست !) اين سخنى استكه با زبان خود مى گويند، كه همانند گفتار كافران پيشين است ؛ خدا آنان را بكشد، چگونه از حق ، انحراف مى يابند؟!

(آن ها) دانشمندان و رهبانان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند. و (همچنين ) مسيحفرزند مريم را؛ در حالى كه دستور نداشتند جز خداوند يكتايى را كه معبودى جز او نيست ،بپرستند، او پاك و منزّه است از آنچه همتايش قرار مى دهند!

در جاى ديگر اين اعتقاد مسيحيان كه (مسيح خود خداست ) رانقل و آن را مردود دانسته است :

(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَقَالَ الْمَسِيحُ يَابَنِي إِسْرَائِيلَ اعْبُدُوااللّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَاءْوَاهُ النَّارُ وَمَا لِلظَّالِمِينَمِنْ اءَنْصَار)(282)
67

آن ها كه گفتند: (خداوند همان مسيح بن مريم است ) به يقين كافر شدند، (با اين كه خود) مسيح گفت : اى بنى اسرائيل ! خداوند يگانه را، كه پروردگار من و شماست ، پرستش كنيد؛ زيرا هركس شريكى براى خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام كرده است ، و جايگاه او دوزخ است ؛و ستمكاران يارو ياورى ندارند.

همچنين در آيات ديگرى ، عقيده مسيحيان به تثليث را بازگو كرده و آن را مردود وباطل اعلام داشت :

(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ وَمَا مِنْإِلهٍ إِلا إِلهٌ وَاحِدٌ وَإِن لَمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌا ءَلِيمٌ.)(283)

(يَا اءَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلاَ تَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلا الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَكَلِمَتُهُ اءَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِنْهُ فَاَّمِنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَلاَ تَقُولُوا ثَلاَثَةٌانْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلهٌ وَاحِدٌ سُبْحَانَهُ اءَن يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ مَا فِي السَّماوَاتِ وَما فِي الْأَرْضِ وَكَفَى بِاللّ هِ وَكِيلاً)(284)

آن ها كه گفتند: (خداوند، يكى از سه خداست )(نيز) كافر شدند، معبودى جز معبود يگانه نيست؛ و اگر از آنچه مى گويند دست بر ندارد، عذاب دردناكى به كافران آن ها (كه روى اين عقيده ايستادگى كنند،) خواهد رسيد.

اى اهل كتاب ! در دين خود، غلوّ (وزياده روى ) نكنيد! و درباره خدا، غير از حق نگوييد! مسيح عيسى بن مريم فقط فرستاده خدا، و كلمه (و مخلوق ) اوست ، كه او را به مريم ، القا نمود؛ و روحى(شايسته ) از طرف او بود. بنابراين ، به خدا و پيامبران او، ايمان بياوريد! ونگوييد:(خداوند) سه گانه است !) (از اين سخن ) خوددارى كنيد كه براى شما بهتر است !خداوند، تنها معبود يگانه است ؛ او منزّه است از اين كه فرزندى داشته باشد ؛ (بلكه ) از آناوست آنچه در آسمان ها و در زمين است ؛ و خداوند براى تدبير و سرپرستى آن ها كافى است .
68

آداب و رسوم

هر فرد مسيحى مؤ منى در طولزندگى ، از تولّد تا مرگ ، مى بايد هفت شعار يا رسم خاصّ دينى را به جاى آورد، كه آن شعائر مقدّس ، در مورد فرقه پروتستان ها به پنج شعار،تقليل پيدا مى كند. اين آيين هاى هفتگانه و يا فروع دين مسيح ، عبارتند از:
1- غسل تعميد و نام گذارى :

هر كودك مسيحى پس از تولّد، به وسيله كشيش غسل تعميد داده و در همان زمان نيز براى وى نامى برگزيده مى شود. با غسل تعميد، انسان مسيحى وارد جامعه مسيحيّت شده و رسالت كليسادر طول قرون را، بر عهده مى گيرد.

تعميد اصولا با گونه اى از شستشو انجام مى گيرد. در برخى از كليساها رسم است كه باريختن آب بر سر شخص ، وى را تعميد مى دهند. در بعضى كليساهاى ديگر رسم است كه شخص براى تعميد به زير آب مى رود و بيرون مى آيد. كليساهايى نيز تعميد شونده را نزد به آبهاى طبيعت ، مانند نهرها و درياچه ها مى برند. هنگام تعميد هر نوع كه باشد كشيش ‍ اينعبارت را كه از آخر انجيل متّى اقتباس شده ، مى خواند: (تو را به نام پدر، پسر و روح القدس ، تعميد مى دهم .)

از زمان هاى دور، رسم بر اين بوده كه تعميد اعضاى جديدكليسا در عيد شكوهمند (پاك ) كه بزرگ ترين عيد مسيحيان است ، انجام گيرد. اين عيد سه روزه در بهار، واقع مى شود و از عيد(فصح ) يهود، فاصله چندانى ندارد. عيد پاك ، بر سه عمل عبادى مختلف ، استوار است كه هر يك از آن ها بر يكى از حوادث زندگى عيسى تاءكيد مى كند و ايمان مسيحى به آن ، استوار مى گردد:

هنگام غروب پنجشنبه ، يادبود شام آخر عيسى ، برگزار مى شود.

حوالى ظهر جمعه ، مسيحيان خاطره مرگ عيسى ، بر صليب را گرامى مى دارند.

بين غروب شنبه و صبح يك شنبه ، به مناسبت رستاخيز عيسى و بازگشت به زندگى تازه ،جشن عيد (پاك ) بر پا مى شود. ولى در اين زمان ، اين مراسم كوتاه شده و فقط دو تا چهارساعت ، طول مى كشد.
2- تاءييد ميثاق

كودك تعميد يافته ، چون به سنّ بلوغ رسيده بايد نزد كشيش رفته و ميثاق خود را تاءييد كندو ايمان قلبى خود را در حضور كشيش ، اعتراف كرده و رسما وارد دين مسيح شود.

اگر كسى كه به كليسا مى پيوندد و بالغ باشد، تعميد و تاءييد ميثاق را همزمان و به عنوان دو نيمه يك آيين مى پذيرد. هرگاه وى در كودكى ، تعميد يافته باشد، تاءييد تا زمان بلوغ ،يعنى بين 13 تا 16 سالگى ، به تاءخير مى افتد.
3- توبه و اقرار به گناه

(اين مراسم را پروتستان ها قبول ندارند)، هر شخص مسيحى به ويژه كاتوليك ها بايد طىّتشريفاتى به حضور كشيش رفته و به گناهان خود، اعتراف و از آن ها توبه كند. آيينتوبه در طول تاريخ مسيحيّت اشكال مختلفى به خود گرفته است .در قرن نخست تاريخكليسا، توبه به صورت علنى انجام مى گرفت ، در قرون بعدى (اعتراف فردى ) به گناه ، پا گرفت و مرسوم شد و امروزه بر جنبه همگانى توبه و اقرار به گناه ، تاءكيد مىشود.

توضيح آن كه اقرار واعتراف به گناه كه در آغاز از طرف داوطلب توبه در حضور همه جمعانجام مى شد، اما از قرن يازدهم به بعد اين اقرار به گناه جنبه خصوصى پيدا كرده و شخص ‍توبه كننده تنها در محضر كشيش اعتراف مى كند .(285)
4- ازدواج

هر مردوزن مسيحى ، هنگام ازدواج بايد طىّ تشريفاتى در كليسا با حضور كشيش ، پيمان عقدازدواج خود را منعقد سازند. مسيحيان ، ازدواج را رمز ونشانه اى بشرى براى شيوه رفتار خدا باانسان به شمار مى آورند؛ همان خداى پاك ، كه انسان ها را دوست دارد؛ به امور آن ها اهتمام ورزيده و به وعده هاى خود به آنان پايبند است .
69
5- تدهين (روغن مالى به بيماران )

(اين رسم را نيز پروتستان ها قبول ندارند)، تدهين ، اين گونه است كه كشيش به بيمارانِ به ويژه در شُرُف مرگ با روغن زيتون مقدّس ، تدهين كرده و روغن بر بدن او مى مالد و براىآمرزش وى دعاى مخصوصى مى خواند.
6- سازمان روحانى كليسا

مجموع سلسله مراتب روحانيّت در آيين مسيح از پاپ گرفته تا پايين ترين مرتبه ودرجهدينى روحانى براى غالب مسيحيان به ويژه كاتوليك ها مورد احترام بوده و از حرمت و تقدّس ‍خاصّى نزد آنان برخوردارند. مشهورترين عناوين روحانيّان مسيحى به ترتيب عبارتند از:پاپ ، كاردينال ، شماس ، كشيش و اسقف . البته سه تاى اخير بيشتر نمودار درجات روحانيان مسيحى اند تا عنوان آن ها، و هر عيسوى بايد به اين سلسله مراتب مقدسه اعتقاد داشته باشد.(286)
7- عشاى ربّانى

اين رسم و عمل كه تمامى مسيحيان آن را انجام مى دهند، يكى از اساسى ترين شعائر دينى عبادى مسيحيّت است ، و در عين حال يادبود و بازسازى شام آخر عيسى با شاگردانش در شب پيشاز مرگ اوست . عيسى در آن شام ، نان و شراب را به عنوان گوشت و خون خود! البتّه به اعتقاد مسييحان به شاگردان داد تا بخورند و بنوشند.

از اين رو، مسيحيان به ياد شام آخر عيسى مسيح ، در مراسم خاصّى جمع مى شوند و از دست كشيش، قطعه نانى گرفته تناول مى كنند و جام شرابى مى نوشند؛ نان به منزله گوشت و شراب همچون خون عيسى است اين گونه معتقد مى شوند كه گوشت و خون عيسى ، جزو وجود آن ها شدهاست !

هر يك از كليساهاى مسيحى در شعائر و آيين هاى برگزارى عشاى ربانى ، ابتكاراتى پديدآورده اند، ولى دو عنصر اساسى در همه مراسم ، ثابت است : يكى خواندن دو يا سه قطعه ازكتاب مقدّس و ديگرى خوردن قربانى مقدّس . هنگام تبرّك نان و شراب ، پيشواى مراسم ،سخنان عيسى در شام آخر را تلاوت مى كند. علاوه بر خواندن كتاب مقدّس و خوردن قربانى ،همخوانى ، دعا و شكر به درگاه خدا برقرار مى شود. (287)
70
تشكيلات دينى و فرقه هاى مسيحيّت
كليسا و پيشينه آن

متمايزترين نهاد دينى مسيحيّت ، كليساست . گر چه سرآغاز ايجاد كليسا چندان روشن نيست و ازحدود دو هزار سال پيش كه تاريخ مسيحيّت ، آغاز شده ، همواره حضور چشمگير داشته است . ايننهاد در چارچوب اعتقادات يهودى به وجود آمده ودر آغاز نظريّات و رويّه هاى يهودى را نيزپذيرا شد. امّا از زمان به وجود آمدن نهضت اصلاحى پروتستان در قرن شانزدهم دراشكال مختلف ، وجود داشته است .

در مورد سازمان و تشكيلات آن در نخستين روزهاى مسيحيّت ، اطلاّعات بسيار ناچيزى در دست است .آنچه مسلّم است اين كه حضرت عيسى (ع ) خود در صدد بنيان گذاشتن كليسا نبوده ، گرچه درانجيل متّى (باب 16، جمله 18 و باب 18 و جمله 17) واژه كليسا به كار رفته است ولى در اينكه اين واژه دقيقا همان چيزى باشد كه از دهان حضرت عيسى ، بيرون آمده باشد، شك و ترديدوجود دارد.(288)

در آغاز كار، تشكيلات كليسا بسيار مشوّش و بى نظم بوده است ، ولى در اواخر قرناوّل ميلادى ، جوامع مسيحى در هر جا كه بودند براى تنظيم امور خود، شورايى از متقدّمان ،تشكيل دادند و رئيسى براى خود برگزيدند كه (اسُقُف ) نام گرفت ،(289) و هريك از اسقف ها معاونى داشتند كه او را (شمّاس ) مى خواندند؛ ولى تعليم و موعظه همچنان خاصّ رسولان و معلّمان بوده است كه يا از افراد بومى آن محل بودند و يا سيّاحان انجيلى بودند كه از شهرهاى ديگر به طور موقّت به آن جا سفر مىكردند، ولى پس از چندى عمل تعليم و موعظه نيز از وظايف اسقف به شمار آمده و نام معلمان يامسافران انجيلى به تدريج از قاموس كليسا محو شد.(290)
رهبانيّت مسيحى

كمى پس از آن كه دين مسيح در امپراتورى روم ، رسميّت پيدا كرد،اصول رهبانيّت در آن دين به ظهور رسيد و به سرعت ، گسترش و رسميّت يافت . نهضترهبانيّت مسيحى كه به انگيزه دستيابى به يك زندگىكامل روحانى و معنوى به ديرها و صومعه ها، روى آورده بودند، به ترك دنيا و علايق زندگىدنيوى و مادّى پرداختند و در برابر، عمده اوقات شبانه روز را به عبادت و رياضت نفسانى ،سپرى كردند.

گفتنى است ، گرچه رهبانيّت و زهد ونيز ترك دنيا و زندگى زناشويى در دين مسيح ، در آغاز،يك عمل فردى بوده و با انگيزه خاصّ افراد جهت دستيابى به درجات بالاى قرب ، تقوا وبندگى الهى انجام مى شده است همچون كار صوفيان و درويشان در جوامع اسلامى ولى پيدايش رهبانيّت به صورت يك نهضت فراگير مبتنى بر قطع علاقه از اجتماع و علائق دنيوىدر اواخر قرن سوّم ميلادى به ظهور رسيد. نخستين كسى كه اين روش دينى را بنيان نهاد يكى ازكشيشان كليساى روم شرقى به نام (قدّيس آنتونيوس ) از اهالى مصر بود و پس از او كشيشىبه نام (قدّيس بنديكت ) (پدر رهبانيت مسيحيّت غربى ) راه او رادنبال كرد. تا اين كه كم كم از شكل عمل فردى و شخصى در آمده و به عنوان يك سنّت و روش عمومى قانونمند و تشكيلاتى در آيين مسيحيّت رسميّت يافت و مورد حمايت كليسا قرار گرفت .

اين گروه از رهبانان و تاركان دنيا كه خود را وقف كلسيا و خدمت به دين مسيحيّت كرده اند را(هرميت ) نيز گويند ؛ و آنان پيوسته از پرداختن به امور دنيوى و مادّى ، پرهيز كرده ودرديرها، صومعه ها و كليساها به مراقبت ، تفكّر و رياضت مى پرداختند.

جوامع و گروه هاى رهبانى ، اعمّ از مردان و زنان مجرّد، تاءثير شديد بر مسيحيّت معاصر راادامه مى دهند، و نيز سلسله هاى رهبانى ، راهبان و راهبه ها كه پيمان تقوا، فقر و اطاعت ازخداوند را برگردن نهاده اند، در كليساهاى شرقى و نيز كليساهاى كاتوليك رومى ، آرمان هاى مسيحى و از جمله آن ها تعليم و تربيت و درك حيات اخلاقى را در سراسر عالم ، تعالى بخشيدهاند.(291)
71
فرقه هاى معروف مسيحى

فرقه هايى كه در تاريخ مسيحيّت پديد آمدند بسيارند، ولى در اين ميان ، سه فرقه مذهبى ازهمه فرق مهم تر و معروف ترند، كه عبارتند از: كاتوليك ، ارتودوكس و پروتستان(پروتستانت ). در اين جا به اختصار به توضيح سه فرقه ياد شده مى پردازيم .
1- مذهب كاتوليك (292):

اوّلين و مهم ترين فرقه مذهبى مسيحى است ، كه تا پيش از ظهور مذهب ارتودوكس ، يگانه مذهبحاكم بر جهان مسيحيّت بوده و پس از پيدايش مذهب ارتودوكس در روم شرقى به روم غربىاختصاص يافت . واژه كاتوليك براى نخستين بار درسال 160 ميلادى به كار رفت تا كليساى جامع و عمومى مسيحيّت را از بعضى شعب آن كه تازهتاءسيس شده بودند تشخيص دهند. پيروان اين فرقه در مناطق مختلف مسيحى نشين دنيا پراكندهاند ولى عمدتا در مناطق لاتين نشين ، ايرلند،آلمان جنوبى و مناطق مديترانه اى به سر مىبرند. مركز فرقه كاتوليك در (واتيكان ) در شهر (رم ) ايتاليا است و در راءس آن (پاپ) قرار دارد.

كاتوليك ها بر آنند كه نماينده حقيقى كليساى مسيح هستند و براى خود، تقدّس روحانى و قدمتولايت قائلند؛ آن ها نيز بر اين باورند كه عيسى (ع ) انجمن مرئى را كه همين كليسا استتاءسيس كرده وپاپ ، جانشين پطرس مقدّس است .

كاتوليك ها براى رعايت آداب مذهبى ، اهمّيّت فراوانى قائلند و قوانين مذهب را در تمامكليساهاى خود، يكنواخت انجام مى دهند. مراسم مذهبى كاتوليك ها عبارت است از: تعميد، توبه ،اعتراف ، تناول (عشاى ربّانى )، ازدواج و مسح بيماران درحال مرگ .(293)
2- مذهب ارتودوكس :

اوّليّن تجزيه و تقسيم مهمى كه در دين مسيح به وجود آمد پيدايش فرقه ارتودوكس است .ظهور اين فرقه بر اثر اختلافاتى بود كه ميان كليساى روم غربى و مسيحيان روم شرقى ،پيدا شد و سرانجام اين اختلاف عقيده ، به تدريج در قرن يازدهم ، منجر به جدايىكامل گرديد.

علّت جدايى ميان كليساى غربى و روم شرقى در آغاز، جنبه سياسى داشت و پس از تجزيه رومبه دو بخش غربى به مركزيّت شهر روم و بخش شرقى به مركزيّت قسطنطنيّه به وجود آمد.به عبارت ديگر، دولت روم شرقى مايل نبود كه شهروندان مسيحى آن كشور از نظر مذهبى ،تابع كليساى واتيكان باشند و به همين سبب در شهر قسطنطنيّه كليساى ارتودوكس ، كم كمبه طور مستقل ، عمل كرد. از نظر كلامى و عقيدتى هم ، كليساى روم شرقى تحت تاءثيرانديشه هاى فلسفى يونان باستان قرار گرفت . از جمله اختلافات مهم ارتودوكس ها باكاتوليك ها اين است كه در كليساى روم ، تصوير و پيكره حضرت عيسى نيز مقدّس است و جنبهروح القدس دارد، در حالى كه در كليساى شرق چنين نيست . نيز به نظر مسيحيان شرقى روحالقدس تنها ناشى از پدر است ، ولى به عقيده كاتوليك ها روح القدس از (پسر) هم منبعثمى باشد.
عقايد ارتودوكس ها:

برزخ ، مفهوم بى آلايش و برائت از گمراهى و نداشتن امكان اشتباه (عصمت ) پاپ راقبول ندارند. كشيشان اين فرقه ، ازدواج مى كنند و مراسم عبادت خود را به هر زبان رايجىبه جا مى آورند.

مركز ارتودوكس ها، نخست (قسطنطنيّه ) بود و پس از سقوط اين شهر به دست عثمانى ها، به(روسيه ) انتقال يافت ، و در زمان حاكميت كمونيست ها از روسيه به يونان ،منتقل شد و اكنون نيز مركز ارتودوكس ها شهر (آتن ) در يونان است .

پيروان اين مذهب بيشتر در اروپاى شرقى از جمله : روسيه ، رومانى و يونان زندگى مى كنندو فرايض مذهبى آن ها عبارت است از: تعميد، اداى شهادت ، مسح روغن مقدّس ، توبه ، مسح محتضر، عشاى ربّانى و ازدواج .(294)
3- مذهب پروتستان :

پس از قرن شانزدهم در اروپاى غربى ، انقلاب هاى دينى بسيارى در جهت اصلاح مذهب كاتوليك به وقوع پيوست كه سرانجام به نهضت پروتستان انجاميد.

علل عمده پيدايش نهضت پروتستان ، فشار بيش از اندازه كليساى كاتوليك ، وجود مقررّاتبسيار سخت ، گرفتن پول هاى كلان از مسيحيان به عناوين مختلف در قرون وسطى از جملهفروختن بهشت و عفو گناهان ، فروختن مناصب روحانى و... بوده است . اين عملكرد زشت و خشناربابان كليسا و پاپ ، اعتراض هايى را به دنبال داشت ، و سرانجام به نهضت پروتستانبه رهبرى (مارتين لوتر) منجر شد. او در سال 1517 ميلادى اعلاميه پيشنهادى 95 مادّه اى خودرا براى انجام اصلاحات دين مسيح ، انتشار داد. برخى از پيشنهادهاى او از نظر ايمان كاتوليكى غير قابل قبول بود، ولى نكات تازه اى نيز در ميان ان ها وجود داشت ، از جمله اينكه :
72

نجات ، فقط از راه ايمان به دست مى آيد.

كتاب مقدس ، تنها منبع ايمان مسيحى است .

نبايد معتقد بود كه عَشاى ربّانى ، قربانى است .

رهبانيّت و نذر كردن براى آن ، باطل است .

بايد افراد غير روحانى ، نقش بيشترى در مراسم عبادى و رهبرى دينى داشته باشند.

كليساهاى محلّى بايداز كليساى روم مستقل و جدا گردند.

برخى از اعمال كاتوليكى ، مانند حج ، روزه و اعتراف به گناه مردود است .

بايد با كارهاى غير قانونى ، مانند فروش (بخشش نامه ها) و (مناصب روحانى ) برخوردشود.

پس از (لوتر) افراد ديگرى چون (كالون ) درصدد اصلاح مذهب كاتوليك برآمدند وهر يكاز اين اصلاح طلبان ، پيروانى پيدا كردند ودر نتيجه ، اين اعتراضات زمينه پيدايش فرقه هاى پروتستان را فراهم آورد.

گرچه تعداد فرقه هاى پروتستان زياد است و كليساهاى آن ها هم در مسائلى ، اختلاف دارند، امّاهمه در يك مورد اتّفاق نظر داشته و آن ، مخالفت با قدرت الهى پاپ است . پروتستان ها معتقدند كه فرد مؤ من براى ارتباط با خدا، احتياجى به روحانيّان مسيحى ندارد، مقام كشيشى ،همگانى است و كشيشان مى توانند ازدواج كنند؛ اعتراف به گناه لازم نيست ، و نيز به دوشيزه بودن حضرت مريم (س ) و وجود برزخ ، عقيده ندارند.

پيروان اين فرقه بيشتر در آلمان ، دانمارك ، آمريكا و كشورهاى اسكانديناوى (نروژ، سوئد،فنلاند) سكونت دارند. مراسم مذهبى آن ها: تعميد،تناول نان و شراب يا افطار، حضور در كليسا و قرائت ادعيه لوتر و ازدواج مىباشد.(295)
73
زرتشت

پيشينه

آيين (زرتشت ) يا (زردشت ) كه به آن (دين مَزْدَيَسْنى ) يا خدا پرستى نيز مى گويند،به نام پيشواى آن ، (زرتشت ) يا زردشت خوانده مى شود. اين دين يكى از دين هاى كهن ايران باستان است ؛ و در تقسيم بندى اديان ، به لحاظ اين كه هنوز پيروانى داشته و از معتقداتدينى آن ، حمايت و پيروى مى شود، از اديان زنده جهان به شمار مى رود.

همچنين اين دين ، صرف نظر از دخل و تصرف ها و نيز تغييراتى كه طىّ قرون متمادى در آنصورت گرفته است ، جزو اديان توحيدى شمرده مى شود و در قرآن كريم ، با عنوان آيين(مجوس )(296) به همراه ساير اديان توحيدى يعنى اسلام ، يهود، مسيحيّت وصابئان از آن ياد شده است . (297) بر اين اساس ، پيروان آيين زرتشت نيزاهل كتاب ، قلمداد مى شوند؛ چون داراى پيامبر و كتاب دينى مى باشند.

در روايات اسلامى هم زرتشتيان همان مجوس ، ناميده شدند و با آنان مانند اهل كتاب ، معامله شده است . چنان كه رسول خدا (ص ) نيز از زرتشتيان ، جزيه مى گرفت.(298)
دين ايرانيان پيش از زرتشت

با توجه به اين كه خاستگاه اوّليّه دين زرتشت و نيز محلّ پيدايش پيامبر اين آيين ، ايران باستان است ، آگاهى از دين ايرانيان پيش از ظهور زرتشت ، ضرورى است .

كوتاه سخن ، اين كه ايرانيان آريايى نژاد، بنابر تحقيقات پژوهشگران ، پيش از پيدايش دينزرتشت ، نوعى عقايد (پُلى ته ايسم ) (چندگانه پرستى ) داشته و خدايان متعدّدى را كهگاهى تعداد آن ها به هزار هم مى رسيد مورد ستايش قرار مى دادند، هر چند به خداى خدايان ياايزد ايزدان نيز توجّه داشتند!

آريايى هاى كهن ايرانى ، كم و بيش از همان (عقايد و دايى )(299) پيروى كرده وپديده ها و قواى طبيعى مانند رعد، برق ، آسمان ، زمين ، باران و غير آن را به عنوان ربّ النّوعمى پرستيدند. مهم ترين آلهه و خدايان مورد پرستش آنان (آگنى ) يا الهه آتش و آسمان ،(ايندرا) يا الهه طبيعت ورعد و برق ، (ميترا) يا الهه نور و خورشيد، (وارونا) يا الهه آسمان و شب ، (اَناهيتا) يا ناهيد، الهه آب ، و (ايو) يا خداى باد بوده است . برخى از اينخدايان در آيين هاى باستان آريايى هاى هند نيز مورد پرستش بوده اند.

اين خدايان گاهى به خداى مذكر و مؤ نث تقسيم مى شدند؛ خدايان زمينى را خداى مادينه يا مادر وخدايان آسمانى را نرينه يا پدر، تلقّى مى كردند. گاهى هم اين ها به خدايان آسمانى ،زمينى و فضايى تقسيم مى شدند ؛ مانند (آسورا) يا (اهورا) و (اهوراى خردمند)، كه خداىآسمان ها و زمين و آفريننده جهان بود، و (ايندرا) يا (تندر) كه خداى فضايى بود. در كناراين خدايان (فره ورتى ها) بودند كه ارواحى مجرّد به شمار مى رفتند نيز در برابر(اهورا) يا (اهورا مزدا) نيروى خبيثى وجود داشت كه (اهريمن )خوانده مى شد.(آتش ) كه همان (آگنى ) خداى آتش ودايى است در كيش باستانى ايرانيان پيش از زرتشت نقش بسزايىداشته است .(300)
شناسايى پيشواى آيين زرتشت

هر چند به دليل فاصله زمانى نسبتا طولانى كه با پيدايش آيين زرتشت داريم از تاريخزندگى پيامبر، مكان تولّد، كتاب دينى و احكام و معارف اين دين و نيز چگونگى تبليغ و گسترش آن ، اطلاعات دقيق و مستندى در دست نيست ، به طورى كه بسيارى از پژوهشگران ، دروجود تاريخى پيامبر ايران باستان ؛ زرتشت ، ترديد كرده و حتى آن را مورد انكار قرار دادهاند. با اين وصف ، در چنددهه اخير، بسيارى ديگر از محققّان و اَوِستا شناسان شرقى و غربى درمطالعات و تحقيقات خود درباره آيين زرتشت و زندگى پيامبر آن ، به نتايج خوبى دستيافته و بسيارى از ابهامات پيرامون اين آيين و شخصيت پيامبرش را زدوده اند.
74

ما نيز با استفاده از تحقيقات اين پژوهشگران و اوستاشناسان به معرفى پيامبر آيين زرتشت وپيشينه اين آيين و ديگر موضوعات مربوط به آن مى پردازيم .

نام : پيامبر آيين مزديسنى را به نام هاى : زردشت ، زرتشت ، زردهُشت ، زرادُشت ، زارتشت ،زارهُشت و مانند آن خوانده اند، گرچه اوّل و دوم مشهورتر است . همه اين واژه ها از واژه(زَرَتُوشْتَر) (zarathushtra) موجود در كتاب آسمانى زرتشتيان يعنى (گات ها) برخاسته است كه طبق صحيح ترين و معروف ترين نظريّه ،معادل (زَرْداشتر) به معناى دارنده شتر زرد است . گاهى القاب (اَشو) به معناى پاك و مقدّسو (شت ) به معناى حضرت نيز در آغاز نام وى آورده مى شود. پس (شَتْ اشو زردشت ) ، يعنى حضرت زرتشت مقدّس ، و بسيارى هم او را (وخشورايرانى )، يعنى پيامبر ايرانى ، معرّفى مىكنند.(301)

نام پدر زرتشت (پور و شست )، يعنى دارنده اسب خاكسترى و نام مادرش (دُغْدو)، يعنى دوشنده گاو ماده ، و نيز نام خاندان وى (اِسپيتَمهَ) يا (اسپيتمان ) يعنى سپيد نژاد است.(302)
زمان تولد:

درباره زمان تولّد زرتشت نيز اختلاف است ، و بهدليل نبودن اطلاّعات دقيق و قابل اعتماد، نظريّه هاى متفاوتى ارائه شده است . از جمله (نظريّهسنّتى زرتشتى ) است ، كه بنابر اين نظريّه ، مطابق آنچه در اوستاى كنونى آمده ، زمان تولّد زرتشت بين سال هاى 660 تا 583 پيش از ميلاد بوده است .

مهم ترين مستند و مدرك طرفداران اين نظريّه آن است كه پادشاه پذيرنده و پشتيبان آيينزرتشت به نام (گشتاسب ) يا (كوى ويشتاسب ) يا (ويشتاسب ) با نام پدر داريوش هخامنشى يكى بود و اين كه ويشتاسب ، پدر داريوش هم فرمانرواى شرق ايران و خراسانبوده است .

ولى اين نظريه را بيشتر اوستاشناسان ، مردود دانسته و زمان پيدايش زردشت را بسيار پيشتر از آن مى دانند. آنان در ردّ نظريه ياد شده مى گويند اگر اين دو (گشتاسب و ويشتاسب )نام يك نفر بود بايد در سنگ نبشته هاى داريوش هم مانند اوستا از ويشتاسب به گشتاسب ، يادمى شد. از سوى ديگر (كوى ويشتاسب ) پسر (اورت اسپ ) (لهراسب ) است ، وحال آن كه تاريخ هخامنشيان ويشتاسب را پسر (ارشام ) مى داند .

ديگر اين كه اگر زرتشت در ميان پارسيان ، زندگى مى كرده ، چگونه سرودهايش را بهزبانى غير از زبان آنان سروده است ؟ زيرا زبان سروده هاى زرتشت با زبان سنگ نبشته هاى هخامنشى يكى نيست . بنابر اين ، روشن مى شود كه تاريخ ولادت زرتشت بسيار پيش تر ازتاريخ ياد شده مى باشد.(303)

نظريه مهمّ ديگرى كه به نظر مى رسد صحيح هم باشد مبتنى بر شواهد و مدارك زبانشناسى و تاريخى وجود دارد. بنابر اين نظريّه و از ديد زبان شناسى ، بخش هاى كهن اوستا يعنى گات ها اگر از زبان و متون وداها، قديمى تر نباشد جديدتر هم نخواهد بود. امروزه براى پژوهشگران و اوستاشناسان ، كم و بيش روشن است كه وداها متعلق به 1500 تا 1700پيش از ميلاد مسيح است ؛ ناگزير اوستا هم بايد مربوط به همين دوره باشد. ديگر اين كه اگرگاتاها كه گفته اند از خود زرتشت است با زبان كتيبه هاى هخامنشى مقايسه شود، روشن مى شود كه متون اوستا بسيار كهن تر از زبان رايج عهد هخامنشيان مى باشد.

به عنوان نمونه ، واژه (اهورا مزدا) كه در كتيبه هاى هخامنشيان به همين شكل و به صورت مركّب آمده است ،در متون اوستايى بهشكل دو واژه مستقل و جدا از هم ، ذكر شده است . گاهى اهورا مزدا و زمانى در آغاز، مزدا و پس ازآن اهورا با فاصله آمده است . زبان شناسان مى گويند براى تركيب و پيوند دو واژه وتبديل آن به يك واژه مستقل ، صدها سال زمان لازم است . چنان كه همين كلمه (اهورا مزدا) پس ازقرن ها در زمان ساسانيان ، نخست به شكل (هور مزد) و (هرمزد)استعمال مى شده و سپس به شكل (هرمز) در آمده است .
75

بنابراين ، زبان و متون اوستا نمى تواند متعلق به قرن ششم پيش از ميلاد باشد و بسياركهن تر از آن است . گواه ديگر اين كه زمان تولد زرتشت به حدودسال هاى 1700 تا 1500 پيش از ميلاد مى رسد، اين است كه زمان ظهور زرتشت پيش تر ازظهور حضرت موسى (ع ) بوده است .
زادگاه زرتشت :

درباره محلّ تولد زرتشت نيز اختلاف است خود زرتشتيان ، زادگاه وى را منطقه غرب ايران يعنى(آذربايجان ) و برخى از محققّان هم (رى )و گروهى ديگر منطقه شرق ايران و (خراسان )ميدانند.(304)

با اين حال همه اوستاشناسان در اين امر، اتفاق دارند كه منطقه نفوذ و رواج آيين زرتشت ، شرق ايران است . (305) با توجه به اتفاق محقّقان و اوستاشناسان درباره مكان رواج آيينزرتشت كه شرق و شمال شرقى ايران و نيز نواحى بلخ خوارزم مى باشد، و با توجّه به اينكه لهجه گاتاها كه منسوب به زرتشت است با لهجه آرياهاى غرب ايران به هيچ وجه يكسان نيست ، بلكه با زبان مردم خوارزم قديم ، شباهت دارد، بنابر ايندلايل و نيز دلايل زير، منطقه غرب ايران نمى تواند محلّ تولد زرتشت باشد:

1- مهاجرت وطىّ اين فاصله طولانى چند هزار كيلومترى در آن زمان ، بعيد بوده است .

2- كسى كه در فاصله چند هزار كيلومترى اين منطقه زندگى مى كرده و با زبان و لهجه اىديگر، سخن مى گفته ، چگونه ممكن است به منطقه دور افتاده اى مهاجرت كند و به آسانى بهزبان آنان سخن گويد و پيامش را ابلاغ كند؟!

3- مردم غرب ايران به گواهى تاريخ زير نفوذ تمدّن بابلى بوده اند.حال اگر زرتشت در چنين محيطى ، پرورش يافته باشد بايد در گاتاهاى او، نام و نشانى ازاين تمدّن ، ديده مى شد؛ در حالى كه چنين نيست .

با توجه به قرائن ياد شده و شواهد ديگر، برخى برآنند كه زيستگاه زرتشت در نواحى شرقى ايران و در اطراف درياچه (آرال ) مى باشد.(306)
زندگى زرتشت :

درباره تولد زرتشت چه در رَحِم مادر و چه در گهواره و پس از آن ، داستان هاى معجزه آميزىنقل شده است . مثلا مى گويند هنگام تولّد به جاى اين كه همچون ساير نوزادان بگريد، مى خنديد، يا هر بار كه از سوى اهريمنان تهديد مى شد و ديوان ، قصد جان او را مى كردند، دراثر فره ايزدى به طور معجزه آسا، نجات مى يافت ، و... اين گونه داستان هاى معجزه آميز، چهدرست باشد يا نباشد تاءثيرى در شخصيّت زرتشت نخواهد داشت . چيزى كه نشان دهنده شخصيّت و اهمّيّت اوست اين كه در آن عصر و روزگار تاريك توانست جامعه اى را اصلاح كند ومنادى توحيد شود، چنان كه همين امر به عنوان بزرگ ترين معجزه درباره ديگر انبياى الهى نيز صادق است .

به نظر مى رسد كه زرتشت در دوران جوانى ، مدتى به چوپانى مشغول بوده ، و در سال هاى ميان سى چهل سالگى به پيامبرى ، برگزيده شده است .فرشته اى كه وحى و يا پيام اهورا مزدا را به او مى رساند (وهومنه ) يا (بهمن ) نام داشت .وى پس از بعثت ، قبيله و خانواده خود را به دين اهورا مزدايى ، دعوت كرد، ولى مى گويند تنهاپسر عمويش دعوتش را پذيرفته است . چنان كه از متونِ اوستا، بر مى آيد زرتشت بارها ازقبيله و عشيره خود، ناليده ، و يا با سخنانى به اين مضمون ، كه (خدايا! به كدام سرزمين روى آورم ؟) شكايت خود را از مردم عشيره خويش ، آشكار كرده است .

زرتشت ، سرانجام از زادگاه خود، هجرت كرده و به بلخ (خراسان قديم و افغانستان كنونى )روى آورد. شهر بلخ در آن روزگار، مركز حكمرانى گشتاسب ، پادشاه كيانى بود. اين پادشاهنخست از زرتشت ، استقبال كرد، امّا پس از چندى در اثر سخن چينى حسودان كه همان گروه هاىاشراف پول پرست ، صاحبان زر و زور و تزوير و كاهنان كهنه پرست باشند، وى را بهزندان افكند. اين گروه ها نيز همانانى هستند كه با ديگر پيامبران و برنامه هاى انقلابى واصلاحى آن ها هم به مخالفت برمى خاستند؛ زيرا كه قدرت مادّى و اقتدار سياسى اجتماعى خويش را در معرض نابودى مى ديدند.
76

طبق داستانى كه ميان زرتشتيان ، رواج دارد، پس از مدّتى در اثر يك حادثه يا تصادف ، اززرتشت معجزه اى به ظهور مى پيوندد، و اين موجب مى شود كه پادشاه ، علاوه بر آزاد كردن وىاز زندان ، دينش را نيز بپذيرد. از اين پس خود پادشاه و فرزندش به نام اسفنديار به حمايت و پشتيبانى از دين زرتشت بر مى خيزند، تا جايى كه اسفنديار براى ترويج اين دين ،شمشير مى زند!

زمانى كه پذيرش اين آيين جديد از طرف ايرانيان و پادشاه ايران به گوش (ارجاسب )پادشاه توران مى رسد، وى كه بيم داشت ، مبادا اين انقلاب با دگرگونى آيين آريايى ، درميان تورانيان هم رواج پيدا كند، و تخت و تاج او را سست و لرزان نمايد، از گشتاسب مى خواهدكه دست از اين دين بشويد واز همان آيين غير توحيدى آرياييان قديم ، پيروى و حمايت كند .امّاگشتاسب ، آن را نمى پذيرد. ناگزير ارجاسب به (بلخ )، حمله ور شده و زرتشت در يكى ازجنگها كشته مى شود. وى هنگام مرگ بيش از هفتادسال داشته است . پس از كشته شدن زرتشت ، آيين وى از حركت بازنايستاد، و دربارگشتاسب وخصوصا اسفنديار براى تبليغ دين وى بيش از پيش كوشش كردند، و سرانجام پس از قرن هاآيين زرتشت به عنوان دين رسمى ايران ، اعلام گرديده است . (307)

اوستا يا كتاب مقدّس زرتشتيان

كتاب مقدّس زرتشتيان (اوستا) نام دارد، كه به معناى اساس ، بنياد و متن اصلى است(308). گاتاها(309) كه نام كهن ترين بخش اوستا است ، سرودهاى آسمانىزرتشت را گويند و به (گاهان پنج گانه ) يا پنج سرود زرتشت ، شهرت دارد. همه پژوهشگران و اوستاشناسان ، فقط اين گاتاها (سرودهاى پنج گانه ) را منسوب به زرتشتمى دانند و آن را تنها منبع قابل اعتماد براى شناسايى پيام زرتشت ، معرفى مى كنند و بقيّه قسمت هاى اوستا را تهيّه و تدوين شده در ادوار بعد مى دانند. هر چند قسمت هاى ديگر گات ها،به گمان بعضى پژوهندگان ، منسوب به نخستين پيروانى است كه متاءثر از سخنان و پيامهاى پيامبر آيين خويش (زرتشت ) مى باشد. (310)

بخشى از مندرجات گات ها چنين است : اهورا مزدا، يگانه آفريدگار است . از اوست آنچه نيك ونغز است . ديوها (گروه پروردگاران آرياييان كهن ) سزاوار ستايش نيستند. از آنان جزگمراهى و سيه روزى نيايد. راستى ، منشى نيك ، توانايى ، انديشه سازگار و رسايى وجاودانى كه به امشاپسندان نامزد شده اند از نيروهاى اهورا مزدا هستند. مردم بايد بكوشند ازاين نيروها برخوردار شوند .انديشه ، گفتار و كردار نيك ، مايه رستگارى است ؛ چنان كهانديشه ، گفتار و كردار بد، مايه تباهى است . سهمگين ترين دشمن مردم ، (دروغ )است ؛ بايداز آن دورى جست و به (راستى ) روى كرد. بايد به آبادانى زمين و كشت و زرع پرداخت و ازچارپايان سودمند، نگهدارى كرد.(311)
تقسيم بندى اوستا

اوستا از پنج بخش زير، تشكيل شده است :

1- (يَسنه ) يا (يَسن ا) به معناى نيايش و ستايش ، نام مهم ترين بخش اوستا ومشتمل بر هفتاد و دو فصل است كه هر يك از آن ها را (ها) يا (هات ) يا (هائتى ) گويند.گاهان پنج گانه ، تنها قسمت منسوب به زرتشت در همين بخش اوستا، قرار دارد. برخى اوستاشناسان (يسنا) را از حيث محتوا به 3 بخش تقسيم كرده اند: بخشاوّل ، از هات 1 تا 27 كه مناجات اهورا مزدا وديگر ايزدان است . بخش دوم ، ازهات 28 تا 53 يا55 از گاتاها، كه اشعار موزونى است و در آن ها اخلاقيّات و الهامات معنوى زرتشت ، منعكس شدهاست .البتّه در وسط اين قسمت ازهات 35 تا 42 يك باره سروده ها قطع شده و به جاى آن ،بحثى ديگر به نثر، شروع مى شود كه به (هفت هات ) مشهور است ومشتمل بر ادعيه و ستايش هايى درباره اهورا مزداست و از آب ، خاك و آتش در آن ، سخن رفته است. بخش سوم از هات 54 يا 56 تا آخر كه آن نيز ستايش و مناجات هايى از ايزدان است.(312)
77

2- (ويسپَرَد) يا (ويسپَرَت )، به معناى همه سروران ، مجموعه اى است از ملحقات يسنا، كه براى مراسم دينى ، ترتيب داده شده و مشتمل بر 24فصل يا (كَردِه ) به معناى فصل ، قطعه يا بريده است . (313)

3- (ونديداد) يا (وى دَئِوداتَ)، كه تركيبى از سه جزء است : جزء نخست آن (وى )پيشوندى است كه بر بسيارى از نام ها يا ريشه فعل هاى اوستايى آمده و معنى دورى و جدايى به آن ها مى دهد و در فارسى به صورت (گُ)در بسيارى از واژه ها، از جمله در گريختن و گسستن ، باقى مانده است . جزء دوم آن (دَئِوَ) هماناست كه در فارسى به صورت (ديو) به تنهايى و در تركيب هايى چند، ديده مى شود.(314) جزء سوم آن (دَات ) به معناى (سامان )، (نظم )و (قانون ) است كه درفارسى (داد) و تركيب هاى آن را از همين ريشه داريم . (وى دَئِوَ داتَ) بر روى هم ، به معنى(دادِدور دارنده ديو) يا (داد ديو ستيز) و يا (قانون ضدّ ديو) است .(315)

بنابر نوشته زرتشتيان ، اين بخش ، نوزدهمين نَسْك (به معناى كتاب ) از نسك هاى بيست و يكگانه اوستاى ساسانيان بوده وبا شش نسك گم شده ديگر، (نسك هاى داتيك ) راتشكيل مى داده اند كه موضوع آن ها (دانش ، داد و كار جهانى ) بوده است .(316)

اين مجموعه 22 بخش است كه هر كدام را (مَزگَرد) يافصل گويند.

مزگرد اوّل در آفرينش زمين و كشورهاست . دومى در داستان جم (يم )، منظومه اى است تمام عيار ازديرينه ترين اسطوره هاى آريايى كه ريشه هاى بسيار كهن آن را در اساطير باستانى هند وايرانى و در سروده هاى (وداها)ى هندوان مى يابيم . سوّمى در خوشى و ناخوشى جهان . امّاغالب مطالب مزدگردها تا مزگرد 21 در قوانين و احكام است ؛ ازقبيل سوگند خوردن ، پيمان داشتن ، عهد شكستن ، نظافت ،غسل ، تطهير، پاك نگاه داشتن آب ، آداب دخمه ، اجتناب از لاشه مردار، توبه وانابه ، كفّاره ،در خصوص مزد پزشك ، راجع به پيشوايان درست و دروغين ، در آداب ناخن چيدن و بريدن مو،نيز شرحى از خروس كه در بامدادان بانگ زند و مردم را از پى تسبيح و ستايش يزدان همى خواند، و از خصايص سگ و عزيز داشتن آن ... و مزگرد 22 در ناخوشى ها است كه از پديده هاى اهريمنى است و به دستيارى پيك ايزدى از براى آن ها چاره و درمان يافته مىشود.(317)

4- (يَشت ها)،(يَشت ) مانند (يسنه ) به معناى ستايش و نام بخشى از اوستاست كه درستايش ايزدان مى باشد. فرق (يسنه ) با (يشت ) در اين است كه اوّلى به معناى مطلق ستايش ‍ و دومى به معناى ستايش پروردگار و امشاسپندان و ايزدان است . اين قسمت ،شامل 21 يشت است كه نام بيش تر آن ها از اسامى ايزدانى است كه سى روز ماه را به نام آن هامى خوانند.(318) برخى از يشت ها خيلى كوتاه و برخى طولانى ومتشكّل از چند كرده (فصل ) است .

5- خرده اوستا (اوستاى كوچك )، كه عبارت است از عبادات روزانه ، ماهيانه وساليانه ، اعياد،جشن ها، طريقه زرتشتى گرى ، آداب زناشويى ، عروسى ، سوگوارى و غير آن.(319)
كتاب هاى مقدّس ديگر

1- زند؛ در عهد اشكانيان و ساسانيان به علّت نامفهوم بودن اوستا براى غالب افراد، آن رابه زبان پهلوى ، تفسير و تبديل كردند .اين تفسير وتبديل را (زند) ناميدند.(320)

2- پازند؛ از آن جا كه در تفسير اوستا زند ازواژه هاى آرامى ، استفاده شده بود، بار ديگرآن را تفسير و تبديل كردند و اين بار لغات آرامى را حذف و به جايش لغات فارسى (پهلوى) قرار دادند و آن را (پازند) ناميدند.(321)

3- اَرداويراف نامه ؛ رساله اى است به زبان پَهلَوى كه شرح سفر يا معراج يكى از پيشواياندين زرتشتى به نام (ويراف ) و مشاهدات او از بهشت و دوزخ و پاداش نيكوكاران و گنهكاران است .(322)
78

4- دَساتير آسمانى ؛ اين كتاب در بردارنده نامه هاى پانزده نفر از پيشوايان زرتشتى است .كه گفته مى شود در عصر خسرو پرويز به زبان پهلوى ، در آمده است . گروهى اين كتاب رابه جهت وجود واژه هاى جديد در آن ، جعلى مى دانند.(323)

5- دادستان دينيك ؛ مربوط به امور قضايى و عدل و داد است وشامل فتاواى يكى از عالمان زرتشتى در پاسخ مريدان خويش در زمينه نكاح ، ارث ، فرزندخواندگى و غير آن است . (324)

اعتقادات آيين زرتشت

برخى از اعتقادات و تعاليم مهمّ آيين زرتشت از اين قرار است :

1- زرتشت ، خود را به عنوان يك پيامبر كه از جانب اهورا مزدا، مبعوث شده ، معرفى كرده است .فرشته اى كه ميان اهورا مزدا و زرتشت ، واسطه بوده يعنى پيام اهورا مزدا را به زرتشت مىرسانده . (وهومنه ) (پندارنيك ، بهمن ) نام دارد. اين فرشته تقريبا شبيه جبرئيل در دين اسلام است . (325)

2- اهورا مزداى (326) زرتشت بنابر گات ها، خداى يگانه : غير مادّى و تنها خالقجهان و حاكم برهستى است . زرتشت بر همه اهوره ها و خدايان آريايى ، مهرباطل زد و آنان را (ديو) (گمراه كننده )ناميده و از آن پس ، پيروان اهورا مزدا را (مزديسناييان) يعنى خداپرستان و پيروان خدايان باطل را (ديويسناييان ) يا ديو پرستان خواندهاند.(327)

3- اهورامزدا، اراده قدسى و علوى خود را به وسيله روح مقدّس و نيكو نهاد به فعليّت مىرساند، كه آن را (سپنتامينو) ناميده است . چنان كه فرامين الهى به دستيارى ارواح مقدّس ‍ كه(امشاسپنتا) گفته مى شود اجرا مى گردد. اين فرشتگان هر يك با حالات و صُوَر فعّاليّتذات الوهى ، نام و معنايى جداگانه دارند. چنان كه يكى را (وهومنه ) (بهمن ) ناميد كه بهمعناى فرشته پندار نيك و نهاد خوب است ؛ ديگرى را (آشا) (ارديبهشت )، يعنى فرشته راستى و عدالت ، ديگرى را (خشترا)(شهريور)، يعنى فرشته نيرو و قدرتكامل ، يكى ديگر را (هور و اتات )(خرداد)، يعنى فرشته كامروايى ، يكى را نيز (آرمايتى )(اسفند ارمذ)، يعنى فرشته شفقت ، لطف و بارورى و ديگرى را (اقربات ) (امرداد) به معناىبقا و جاودانى ، نام نهاده است .(328)

4- با آن كه اهورا مزدا در عرض جلال خود، شريك و انبازى ندارد، با اين وصف ، (زرتشت )معتقد است كه در برابر هر نيكى ، يك بدى وجود دارد، چنان كه در برابر روح پاك و مقدّس(سپنتامينو) روح شرير و ناپاك (انگره مئينو) قرار دارد. به اين خاطر از روز نخست جهان كهروان نيك و طاهر از اهورا مزدا، تراوش كرد با معاندت و مبانيت روح ناپاك و پليد روبه روگشت . اين همان روان پليدى است كه در زمان هاى بعد، شيطان نام گرفت . (329)

5- از نظر زرتشت ، خداوند، انسان را آزاد و مختار آفريد و براى او، هيچ نوع جبر و تقديرىوجود ندارد. انسان ، مختار است ميان انديشه نيك وبد كه يكى را انتخاب كند. امّا در عينحال ، زرتشت ، توصيه مى كند وتاءكيد مى ورزد اگر انسان در زندگى سه اصل : پندار نيك ، گفتار نيك و كردار نيك را شعار خود قرار دهد سعادتمند و خوشبخت خواهد شد.(330)

6- دين زرتشت ، دينى است كه نسبت به همه چيز، به ويژه سرنوشت انسان ، خوش بين است .يعنى در حالى كه جهان را ميدان نبرد ميان خير و شر و نور و ظلمت مى داند، ولى سرانجام ،خوش بين است كه (سپنتامينو) بر (انگره مئينو) پيروز خواهد شد.(331)

7- دين زرتشت براى آبادانى و كار و كوشش ، ارزش زيادىقائل شده و مى گويد: براى اين كه خير بر شر، پيروز شود يا عالَم نور بر ظلمت ، چيره گردد انسان بايد چه در انديشه نيك ، چه در گفتار نيك و چه در كردار نيك ، پيشى گيرد، وبه طور جدّى و عملى براى تحقّق منويّات و اهداف اهورا مزدا، كار كند. برخى از كارهاى خواسته شده در دين زرتشت ، از اين قرار است : حفر قنوات ، كاشتن و آبيارى كردن زمين ،پرورش دام ها و طيور، از بين بردن موجودات موذى و از بيخ بر كندن علف هاى هرز، سير كردن گرسنگان و چهار پايان ، كمك به بيماران و مستمندان ، زادن و پرورش نسل ، آلوده نكردن آب ها، كوشش در آبادانى شهر و ديار، دورى از دروغ و پيروى از راستى ودرستى ، براى خانه و جامعه ، مفيد بودن .(332)
79

8- در دين زرتشت ، روح يك پديده مستقل است . بر خلاف جسم و تَن كه فانى مى شود و از بينمى رود، روح ، باقى خواهد ماند، و بعد از آن كه روان از تَن ، جدا مى شود تا روز رستاخيز درعالَم برزخ مى ماند و سپس در روز قيامت مى بايد حساب و كتاب ، پس دهد. از اين نظر در دين زرتشت ، سخن از نامه اعمال ، ميزان ، ترازو و همين طورپل جينوات (پل صراط) به ميان آمده است . به عقيده زرتشتيان ، اينپل كه از مو باريك تر و از شمشير، تيزتر است ، مؤ منان به راحتى از آن مى گذرند و وارد بهشت مى شوند؛ امّا كسانى كه از اهريمن ، پيروى كرده واعمال شان نيك نبوده است ، از اين پل نمى توانند عبور كنند، و در دوزخ مى افتند.

بهشتى كه در دين زرتشت ، وصف شده است ، چندان با بهشت در اسلام ، تفاوت ندارد ؛ امّا دوزخاين دين با دوزخ اسلام كاملا متفاوت است ؛ چون در دين زرتشت ، دوزخ ، آتشين و سوزان نيست ،بلكه جايى بسيار سرد، تاريك و وحشتناك است و از آن صداى دلخراش ‍ (فرياد) به گوش مى رسد و بسيار هم متعفّن است ، به حدّى كه متراكم شده و جنبه مادّى پيدا كرده و مى توان آن رابا چشم ديد. اين گونه وصف دوزخ از سوى زرتشتيان نشانگر اين است كه چون آرياييان ازمناطق بسيار سرد (سيبرى ) برخاسته و از سرماى شديد آن جا در رنج و عذاب بوده اند، و دربرابر، آتش براى مردم آن زمان بسيار مقدّس و دلپسند و نيز مايه آرامش و سلامت بوده است درست به عكس اقوام سامى نژاد كه در منطقه بسيار گرمسير استوايى به سر مى برند و يخو سرما براى شان لذّت بخش است بر اين اساس ، دوزخ را اين طور تعريف و وصف كردهاند.(333)

9- بنابر آنچه در گات ها آمده اساس ديانت زرتشت ، بر سه محور: (انديشه نيك ، گفتار نيكو كردار نيك ) و نيز بر راستى و درستى ، بنا نهاده شده و نقطه مقابل آن ، دروغ و نادرستى است . تمام قواى عالَم ناشى از راستى و دروغ مىباشد.(334)

10- بنابر اعتقاد سنتى زرتشتيان ، عمر جهان 12 هزارسال است كه به چهار دوره سه هزار ساله تقسيم مى شود؛ 3 هزارسال اوّل ، دوران فروهران و عصر مينوى جهان (دوران روحانى اين عالم و موجودات معنوى آن )(335) 3 هزار سال دوم ، دوران آفرينش جسمانى و مادى و نيز دوران زندگى بى گزند و خوش و همچنين عصر طلايى تاريخ دينى مزديسنان ، 3 هزارسال سوّم ، دوران سلطنت شهرياران و تسلّط اهريمن و 3 هزارسال چهارم دوران ظهور خود زرتشت در آغاز هزاره نخست اين دوران و ظهور موعودهاى سه گانهآيين زرتشت است ؛ زيرا زرتشتيان منتظر 3 موعود هستندكه هر كدام از آن ها به فاصله هزارسال ، تولّد مى يابد و دنيا را پر از عدل وداد مى كند.

بر اساس عقيده زرتشتيان ، اين سه موعود كه ازنسل زرتشت هستند، (هوشيدر)، (هوشيدرما) و (سوشيانس ) نام دارند. بنابر اعتقاد آنان موعود سوّم يعنى سوشيانس كه آخرين آفرينش اهورا مزدا خواهد بود، وقتى كه ظهور كرد همچون موعودهاى پيشين با اهورا مزدا صحبت مى كند و امانت رسالت مزديسنا به وى واگذار مى شود، واو بر نيروهاى اهريمنى و شرور، پيروز خواهد شد و به همه موجودات ، سود مى رساند و همه موجودات از پرتو او به يك زندگى فناناپذير، دست مى يابند. پس از او عمر جهان ، پايان مى يابد و قيامت ، فرا مى رسد.(336)
80
آداب و رسوم

عمده آداب و رسوم دين زرتشتى عبارت است از:
1- مراسم عبادت :

در دين زرتشت ، روزه وجود ندارد و گرسنگى و تشنگى هم ممنوع و حرام است ؛ زيرا به نظر آنها نبايد به تن ، سختى داد. امّا در عين حال گاهى به مناسبت هايى در روزهاى خاصّ از خوردنمواد گوشتى ، خوددارى مى كنند. به عقيده آن ها روزه : از گناه و اعمال زشت ، دورى كردن است . امّا نماز، براى هر زرتشتى كه به سنّ بلوغ مى رسد درشبانه روز در پنج نوبت واجب است ؛ هر چند امروزه تنها موبدان (عالمان دينى زرتشتى ) اينپنج نماز را به جاى مى آورند. هر يك از اين نمازها وقت خاصّى دارد. نماز اوّل از طلوع آفتاب تا ظهر، نماز ديگر از ظهر تا دو يا سه ساعت مانده به غروب ، كه به آننماز نيم روز يا ظهر مى گويند، سوّم نماز پسين است كه وقت آن بعد از ظهر تا غروب آفتاب وهنگام طلوع اوّلين ستاره در آسمان است ، ديگر نماز مغرب يا شب است كه وقت آن از غروب تانيمه شب مى باشد، پنجم نمازى است كه از نيمه شب تا طلوع آفتاب بايد خوانده شود. گفتنى است نماز در دين زرتشت بايد به سمت نور يا آتش ، خوانده شود.(337)
2- مراسم كُشتى و سِدرِه پوشى

كشتى بستن از ضروريّات دين زرتشت است . كُشتى يا گُشتى يا كُستى ، كمربند ويژه مزداپرستان است كه به گونه اى خاص واز تعداد معيّنى نخ پشمى بافته مى شود، و وقتى كودك زرتشتى به سنّ بلوغ (از هفت تا پانزده سالگى به اختلاف ) رسيد، بايد اين كمربندرا به كمر ببندد. اين سنّت از (جمشيد) باقى مانده و زرتشت نيز به آن ، رسميّت بخشيده ومقرّر كرده كه طبق آيين ، آن را بر روى (سِدرِه ) به كمر ببندند. هنگام باز و بسته كردن كشتى ، نيايشى مى سرايند ود ر آن از خداوند مى خواهند كه دشمنان رااز آن ها دور كند و جز درراه انديشه ، گفتار و كردار نيك گام بر ندارند، و از گناهان توبه كرده و آمرزش خواهند.

سدره نيز پيراهن مخصوص آنان است و آن پوششى كوچك شبيه زير پيراهن است كه به شكل خاصّى دوخته مى شود. سدره نيز از عصر جمشيد به يادگار مانده و پوشش آن از واجبات آيين زرتشت است . در دوره باستان از پانزده سالگى كه سنّ بلوغ بود سدره ، بر تن مىكردند و كمربند مخصوص (كشتى ) را بر روى آن مى بستند ولى بعدها اين سنّت واجب ازپانزده سالگى به هفت سالگى ، تنزّل كرد. وقتى كه دختر يا پسر زرتشتى به سن هفت تاپانزده سالگى رسيد و تعاليم مذهبى را از اوستا فرا گرفت اولياى او، روزى را براى برگزارى مراسم (سدره پوشى ) و بستن (كشتى ) به كمر او تعيين و از خويشان ودوستانبراى برگزارى اين مراسم دعوت مى كنند. پس از تهيّه مقدّمات جشن ، مراسم با خواندن(اورمزديشت ) يا آتش ‍ نيايش ، آغاز مى شود؛ و كودك به همراه موبد، نيايش را تكرار مى كند.پس از آن مراسم سدره پوشى و بستن كمر بند كشتى بر روى سدره انجام مى گيرد.(338)
3- جشن ها و اعياد

در دين زرتشت ، ايّام هفته وجود ندارد ؛ چون در ايران باستان براى روز شمارى هر يك از 30روز ماه ، نام خاصّى داشته است . سال به 12 ماه تقسيم مى شد، و هر ماه 30 روز آخر هم پنجروز قبل از عيد نوروز به سال اضافه مى شد كه به آن (پنجه دزده ) مى گفتند. دوازده روزاز اين سى روز، همنام دوازده ماه بود. مثلا اوّلين روز هر ماه را هرمزد گويند، ششمين روز هر ماه خرداد؛ و هرگاه كه نام ماه و روز، يكى مى شد جشن مى گرفتند. چنان كه شانزده هر ماه را مهرنام نهاده اند، به اين خاطر شانزده مهر ماه ، جشن مى گرفتند؛ و جشن مهرگان پس از اسلام هم درميان مسلمانان ايرانى رايج بود، و در دربار سلاطين ، رواج داشت و شاعران درباره جشن مهرگان، اشعارى ساخته و مى سروده اند. جشن مهرگان را يادآور قيام كاوه آهنگر بر ضدّ ضحّاك تازىمى دانند.
81

نيز نوزده هر ماه را فروردين روز مى گفتند ودر نوزده فروردين نيز جشن مى گرفتند. گذشته از اين جشن ها، زرتشتيان جشن هاى ديگرى داشته ودارند. از جمله :

1- جشن نوروز، كه نخستين روز سال است ، و جشن ملّى ايرانيان و مورد تاءييد اسلام هم هست .

2- جشن خرداد، كه روز تولّد زرتشت است .

3- جشن تيرگان ، در روز تير و ماه تير به يادگار چيرگى ايرانيان برتورانيان .

4- جشن سده يا جشن پيدايش آتش ، در دهم بهمن ماه ، به مناسبت گذشتن صد روز ازاوّل زمستان آريايى ، يعنى از آغاز آبان ماه تا دهم بهمن ، كه پنجاه روز مانده به آغاز نوروزاست .

5- جشن گاه انبار يا گاهنبار، كه در هر سال ، شش بار به مناسبت اين كه اهورا مزدا جهان را درشش روز آفريد، برگزار مى شود. نيز اين جشن هنگام برداشت محصول كشاورزى از ميوه و غير آن و انبار كردن آن با خواندن سرود آفرينگان ، برپا مى شودو بهره اى از محصول را به مستمندان مى بخشند.(339)
4- مراسم نيايش در آتشكده

در مذهب زرتشت با ارزش ترين چيزها(آتش ) و از قداست بسيارى برخوردار است . مقدّس ترين آتش ها هم اين است كه از شانزده آتش جداگانه ، تركيب يافته باشد كه هر كدام از آن ها بهنوبت در ضمن يك سلسله عبادات مفصّل و تشريفات طولانى ، مرتبه تقديس راحاصل كرده باشند. پاكى آتش و حفظ آن از لوث كدورت و پليدى ها يكى از رسوم مهمّ زرتشتيان است .

از جمله آداب طهارت آتش ، آن است كه چند شاخه هيزم از چوب صندل معطّر، تراشيده وتوده مى كنند و برفراز شراره آتش ، بدون آن كه آن را لمس كنند.قاشقى فلزى نگاه مى دارند كه روزنى كوچك در ميان ان است و در آن نيز خرده ريزه چوبصندل مى ريزند، آن گاه آن توده چوب هاى مقدّس رامشتعل مى سازند و به قرائت دعاها و سرودها مشغول مى شوند. اين عمل را 91 بار تكرار مى كنند.

با اين كه زرتشتيان مى گويند آتش پرست نبوده و خدا پرست هستند، ولى معتقدند كه آتش ‍آتشكده نبايد هيچ گاه خاموش شود و بايد هميشه روشن باشد ؛ و موبدى كه آتش را به هم مىزند و روشن نگه مى دارد بايد جلوى بينى و دهان خود را با پارچه اى ببندد، تا نفس او آتش راآلوده نكند. هنگام ورود به آتشكده خانم ها نبايد بى حجاب باشند و بعد از زيارت هم نبايد به آتش آتشكده ، پشت شود. آتش در وسط اتاق و در جايى قرار دارد كه آفتاب نبايد به آنبتابد، و در مجمر هميشه سوزان و روشن است . نيز زرتشتيان به پاس گرامى داشت آتش مقدّس، شمع روشن را خاموش نمى كنند و بر آن نمى دمند.استعمال دخانيات نزد آن ها ممنوع است ؛ زيرا بايد چوب كبريت را با دهان خاموش كنند و ايناهانت به آتش ‍ است .

در كتاب اوستا (يسناى 11 و 17) آتش را پنج نوع مى شمارد و اسامى آن ها عبارتند از:

1- آتش معابد كه آتش و هرام ناميده مى شود.

2- آتش در جسم و جان آدميان وجانوران .

3- آتش نهفته در نباتات .

4- آتش نهفته در ابر (صاعقه ).

5- آتش موجود در بهشت در حضور اهورا مزدا.

آلات و ادوات آتشكده عبارت است از: هاون ، براى فشردن هوم يا گياه ، دسته هاون ، چوب برسم، كه موبد به وسيله آن ، مشعل آتش را به هم مى زند و از خاموش شدن جلوگيرى مى كند،برسمدان ، كارد كوچك ، چند جام ، چند پياله ، رسن و ريسمان و سنگ بزرگ چهار گوشه اىبه نام (ارويس گاه ) كه آلات مزبور را روى آن مى گذارند.(340)
5- دفن مردگان

زرتشتيان ، اجساد مردگان خودرا در محلّى به نام برج يا دخمه خاموشان ، در فضايى باز،قرار مى دادند تا طعمه لاشخوران شود؛ زيرا نزد آنان عناصر خاك ، آب و آتش ، مقدّس است ونبايد آلوده شود. دليل ديگر آن كه اين رسم مغان بوده كه مردگان خود را طعمه حيوانات مى كردند. هنگام كفن و دفن اگر كسى دستش به جسد مرده برسد بايدغسل مس ميّت به جا آورد؛ و براى انجام اين كار تنها، آب ، كافى نيست بلكه ابتدا بايد مقدارى(ادرار گاو) كه به خاطر اثر ضدّ عفونى اش ، در آيين زرتشت از مطهّرات شمرده شده است با آب ، مخلوط شود و با آن بدن را ضدّ عفونى كرد، سپس با آب خالص شست و شو داد.
82

براى مرده ، سه روز مراسم عزا مى گيرند ؛ و به آن (پُرسه ) مى گويند. پس از آنمراسمى در سر سى روز، چهل روز و سر سال براى شخص از دنيا رفته برگزار مى كنند.

امّا موبدان روشنفكر تهران و غير آن ،درچند سال اخير اين رسم را لغو كرده اند، مردگان را پساز شست و شو و كفن در پوششى از فلز نازك ، قرار داده و در گورهاى سنگى يا سيمانى ،مدفون مى كنند، تا هم هوا را آلوده نسازند و هم از آن منظره نازيبا، جلوگيرى كرده باشند؛زيرا معتقدند كه اين رسم مغان بوده و جزو آداب و رسوم زرتشتيان نبوده است .(341)

فهرست منابع

قرآن مجيد.

آشنايى با تاريخ اديان ، غلامعلى آريا، مؤ سّسه فرهنگى و انتشاراتى پايا، تهران ،1376.

اسلام و عقايد و آراء بشرى ، يحيى نورى ، انتشارات مجمع معارف اسلامى ، تهران ، چاپ هشتم ،خرداد 1357.

آموزش دين ، علاّمه طباطبايى ، انتشارات جهان آرا.

اديان زنده جهان ، رابرت . ا. هيوم ، ترجمه عبدالرّحيم گواهى ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ،تهران ، 1369 ش ‍ .

اصل و نسب و دين هاى ايرانيان باستان ، عبدالعظيم رضايى ، نشر موج ، 1372ش .

الميزان فى تفسير القرآن ، سيد محمد حسين طباطبائى ، بيروت ، 1391 ه‍ .

انتظار مسيحا در آيين يهود، جوليوس كرينستون ، ترجمه حسين توفيقى ، نشر مركز مطالعات وتحقيقات اديان و مذاهب ، قم .

اوستا، ترجمه جليل دوست خواه ، انتشارات مرواريد، 1374 ش .

بحار الانوار، علاّمه مجلسى ، چاپ بيروت ، 1403 ه‍.

بشارات عهدين ، محمد صادقى ، انتشارات دار الكتب الاسلاميّه ، 1362 ش .

تاريخ اديان ، تاءليف على اصغر حكمت ، انتشارات ابن سينا، تهران ، بى تا، 1345 ش .

تاريخ اديان و مذاهب جهان ، عبدالله مبلّغى ، نشر سينا، 1373ش .

تاريخ تمدن اسلام و عرب ، ترجمه سيّد هاشم حسينى ، كتابفروشى اسلاميّه ، تهران ،1358ش .

تاريخ جامع اديان ، جان ناس ، ترجمه على اصغر حكمت ، انتشارات پيروز، تهران 1354 ش .

تاريخ گزيده ، حمداللّه مستوفى ، به اهتمام دكتر عبدالحسين نوايى ، مؤ سّسه انتشارات اميركبير، 1362 ش .

تاريخ مختصر اديان بزرگ ، فليسين شاله ، ترجمه منوچهر خدايار محبّى ، انتشارات امير كبير،تهران ، 1362 ش .

تحقيقى در دين مسيح ، جلال الدّين آشتيانى ، نشر نگارش ، زمستان 1368 ش .

تحقيقى در دين يهود، جلال الدّين آشتيانى ، نشر نگارش ، 1368ش .

تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيّت ، محمد باقر سعيدى روشن ، مؤ سّسه فرهنگى انديشه، 1375 ش .

تفسير نمونه ، جمعى از نويسندگان ، دار الكتب الاسلاميه ، 1368ش .

جواهر الكلام ، شيخ محمد حسن نجفى ، دار الكتب الاسلاميه ، تهران .

جهان مذهبى ، ريچارد بوش و شش تن ديگر، ترجمه عبدالرحيم گواهى ، دفتر نشر فرهنگاسلامى ، 1374 ش .

جهان مسيحيّت ، اينار مولند، ترجمه محمد باقر انصارى و مسيح مهاجرى ، انتشارات امير كبير،1368ش .

حقايقى درباره صهيونيسم ، زمان برداسكى ، ترجمه م . احمد آبادى ، انتشارات كتيبه .

خلاصه اديان ، محمّد جواد مشكور، انتشارات شرق ، تهران 1359ش .

دانش نامه مزديسنا، جهانگير اوشيدرى ،نشر مركز، تهران ، 1371 ش .

درآمدى بر تاريخ اديان در قرآن ، عبدالرّحيم گواهى ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى .

در قلمرو وجدان ، سيرى در عقايد، اديان و اساطير، عبدالحسين زرّين كوب ، انتشارات علمى ،تهران ، 1369ش .

دين پژوهى ، مير چا الياده ، ترجمه بهاء الدّين خرّم شاهى ، نشر پژوهشگاه علوم انسانى ومطالعات فرهنگى ، تهران ، 1372ش .

دين و روان ، ويليام جيمز، ترجمه مهدى قائنى ، نشر بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، تهران1356 ش .

زرتشت ، جلال الدّين آشتيانى ، نشر شركت سهامى انتشار، 1369 ش .

شريعت در آينه معرفت ، عبداللّه جوادى آملى ، مركز نشر فرهنگى رجاء 1372.

صحيفه نور، مجموعه سخنان و پيام هاى امام خمينى (ره ) وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى .
83

طبقات الشّعراء، محمد بن سلاّم ، دارلفكر للجميع .

عقل واعتقاد دينى ، مايكل پترسون ، ويليام هاسكر، بروس رايشنباخ و ديويد بازينجر، ترجمهاحمد نراقى و ابراهيم سلطانى ، نشر بنياد فرهنگ امروز، 1376 ش .

علم ودين ، ايان باربور، ترجمه بهاء الدّين خرّم شاهى ، انتشارات مركز نشر دانشگاهى ،1374 ش .

عيسى (ع ) پيام آور اسلام ، محمّد عطاء الرّحيم ، ترجمه احمد بهشتى ، انتشارات اطّلاعات ،1373ش .

فرهنگ جامع سياسى ، محمود طلوعى ، نشر علم ، 1372 ش .

فلسفه دين ، جان هيك ، ترجمه بهرام راد، انتشارات بين المللى هُدى ، 1372.

قاموس قرآن ، على اكبر قرشى ، دار الكتب الاسلاميّه ، تهران ، 1352 ش .

قاموس كتاب مقدّس ، ترجمه و تاءليف مستر هاكس ، انتشارات اساطير، تهران ، 1377 ش .

كتاب مقدّس (عهد عتيق و جديد)، ترجمه و نشر انجمن پخش كتب مقدسه در ميانملل ، 1981 م .

كلام مسيحى ، توماس ميشل ، ترجمه حسين توفيقى ، نشر مركز مطالعات و تحقيقات اديان ، قم .

گنجينه اى ازتلمود، تاءليف راب ، ترجمه امير فريدون گرگانى ، چاپخانه زيبا.

لغت نامه دهخدا، چاپ دانشگاه تهران ، 1372.

مجمع البحرين ، فخر الدّين طريحى ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1367 ش .

مسيحيّت چيست ؟ ويليام . م . ميلر، ترجمه كمال مشيرى ، انتشارات حيات ابدى ، چاپ ششم .

معالم النبوّة فى القرآن ، جعفر سبحانى ، نشر مكتبة الامام اميرالمؤ منين ، اصفهان .

مفردات الفاظ القرآن ، راغب اصفهانى ، انتشارات مرتضويّه ، 1362 ش .

المنجد فى الاعلام ، لويس معلوف ، انتشارات اسماعيليان ، قم .

منشور جاويد قرآن ، جعفر سبحانى ، انتشارات اسلامى مدرّسين ، قم ، 1363ش .

نگاهى به اديان زنده جهان ، حسين توفيقى ، نشر مركز مديريّت حوزه هاى علميّه خواهران .

نگرشى بر اسلام و زرتشت ، موريس شيخى ، انتشارات علوى .

وسايل الشيعه ، شيخ حرّ عاملى ، احياء التراث العربى ، بيروت ، 1403 ه‍.

يشت ها، گزارش پور داوود، به كوشش بهرام فره وشى ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1347ش .

يهود در قرآن ، عفيف عبدالفتّاح طبّاره ، انتشارات شريف رضى ، قم .

پاورقى
1- ر.ك . تاريخ جامع اديان ، جان ناس ، ترجمه على اصغر حكمت ص 7 - 11؛ اديان زندهجهان . رابرت ا.هيوم ، ترجمه عبدالرحيم گواهى ، ص 17 - 18.

2- ر.ك روم (30)، آيه 30؛ آل عمران (3)، آيه 33.

3- ر.ك دين و روان ، ويليام جيمز، ترجمه مهدى قائنى ، ص 2 - 3.

4- ر.ك دين پژوهى ، ميرچاالياده ، ترجمه بهاء الدّين خرمشاهى ، ج 1 (دفتراول و دوم )، ص چهارده - بيست و شش از مقدّمه .

5- همان .

6- ر.ك الميزان ، ج 14، ص 358و 362؛ درآمدى بر تاريخ اديان در قرآن ، عبدالرحيمگواهى ، ص 308 - 309.

7- ر.ك . تاريخ اديان و مذاهب جهان ، عبدالله مبلّغى ، ج 1، ص 33؛ دين پژوهى ، ج 1، ص60 -61؛ خلاصه اديان ، محمد جواد مشكور، ص 5 - 10.

8- ر.ك . مجمع البحرين ، شيخ فخر الدّين طريحى ، ج 1(د - ص )، ص 76 - 77؛مفرداتراغب ، ص 175؛ قاموس قرآن ، على اكبر قرشى ، ج 2، ص 380 - 381.

9- آموزش دين ، علاّمه طباطبايى ، ص 9.

10- تفسير الميزان ، ج 2، ص 130.

11- روم (30)، آيه 30: (پس روى خود را متوجّه آيين خالص پروردگار كن ! اين فطرتىاست كه خداوند انسان ها را بر آن آفريده ...).

12- الميزان ، ج 16، ص 193.

13- ر.ك . بحار الانوار، ج 11، ص 21 - 43.

14- درباره اين كه تنها پيامبران اولوالعزم - از ميان پيامبران الهى - داراى كتاب و شريعتآسمانى مستقل بوده اند چنان كه در متن اشاره شد، جاى شك و ترديدى نيست ، اما آيا آنها مانندپيامبر خاتم (ص ) رسالت جهانى هم داشته اند -حداقل براى مردم دوران خودشان تا آمدن پيامبر اولوالعزم ديگرى - ميان علما و متكلمان دينىاختلاف است . ولى شواهد و قرائن قوى تر بر فراگيرى رسالتشان در عصر خودشان دلالتمى كند. از جمله اين كه در برخى روايات از امامان معصوم (ع ) بر اين مطلب تصريح شده است ،و مهم تر از همه اين كه آن برهان معتبر و متقن عقلى كه حكما ومتكلمان الهى براى اثبات ضرورتنبوت اقامه مى كنند نيز چنين اقتضا دارد؛ زيرا بر اساس آن برهان عقلى ، نبوت در بردارندهمحاسن و بركاتى است كه موجب هدايت و سعادتمندى انسان ها مى شود. از اين رو، لطف الهى كهعام و فراگير است اقتضا مى كند كه بشر را به هدايت و سعادت برساند و بهحال خود رها نكند. حال اگر بگوييم مردم هر عصرى موظف نبودند تا از پيامبران ودين پيروىكنند لطف الهى نقض مى شود. اين به حكم عقل قبيح است . ر.ك تفسير الميزان ، ج 2، ص 141، ج3، ص 198؛ حق اليقين ، علامه شبّر، ص 110 - 111، كشف المراد، علامه حلى ، به تصحيح وتعليق حسن زاده آملى ، ص 345 - 346؛ بحار الانوار، ج 11، ص 33 - 56.
84

15- ر.ك .اعلى (87)، آيه 19.

16- آيين زرتشت هم داراى كتاب دينى به نام (اوستا) مى باشد امّا با اين كه در قرآن ازدين زرتشت تحت عنوان (مجوس ) ياد شده است نامى از كتاب دينى آن ها نشده ؛ ولى چنان كهاشاره شد آن ها هم داراى كتاب دينى مى باشند، درباره اين آيين و كتابش درفصل چهارم سخن خواهيم گفت .

17- ر.ك . از جمله آل عمران (3)، آيات 64 65 و 69 75 و 113؛ مائده (5)، آيات 68 و77.

18- مائده (5)، آيات 44، 46 و 48.

19- حج (22) آيه 17.

20- با اين كه قرآن كريم در اين آيه و آيه 69 از سوره مائده از دين صابئان در رديفاديان يهود و مسيحيت ، ياد كرده است ، ولى امروزه پيروان اين آيين كهن ، اقليّت بسيار ناچيزى راتشكيل مى دهند كه نسبت به پيروان اديان يهودى ، مسيحى و اسلام چندان به حساب نمى آيند. ازاين رو، اين آيين در اين نوشتار، مورد پژوهش قرار نخواهند گرفت . ناگفته نماند كه نظرپژوهشگران اسلامى و غير اسلامى درباره اين آيين و چگونگى پيدايش و معتقدات آن ، مختلف است، امّا در عين حال محققّان بر اين عقيده اند كه صابئان ، پيروان اوّليه حضرت يحيى بن زكريا(ع) مى باشند، و خداى يكتا، رستاخيز و بسيارى از معتقدات دينى الهى و توحيدى را باور دارند؛هر چند كه مانند ساير اديان كهن ، دچار انحراف ها و تحريف هاى زيادى شده است . براى تحقيقبيشتر به تاريخ اديان و مذاهب جهان مبلّغى ، ج 2، ص 827 836 رجوع شود.

21- ر.ك . روم ، آيه 30.

22- آل عمران ، آيات 19 و 85.

23- برگرفته از شريعت در آيينه معرفت ، عبدالله جوادى آملى ، ص 100 101، معالمالنبوة فى القرآن جعفر سبحانى ، ج 3، ص 119 120.

24- ر.ك مائده ، آيات 46 48.

25- همان ، آيه 48 .

26- جهان مذهبى ، ريچارد بوش و ديگران ، ترجمه عبدالرحيم گواهى ، ج 2، ص 570.

27- اسلام به معناى لغوى آن ، يعنى تسليم در برابر خدا و ايمان خالص به خدا وامتثال فرامين او، چنان كه قرآن كريم ، حضرت ابراهيم (ع ) را حنيفاً مسلماً ناميده است ؛آل عمران (3)، 67.

28- ر.ك . يهود در قرآن . ص 15.

29- ر.ك خلاصه اديان ، ص 116 117.

30- همان 16.

31- ر.ك در قلمرو وجدان (سيرى در عقايد، اديان و اساطير)، عبدالحسين زرين كوب ، ص161 162.

32- در حالى كه مورّخان ، قوم يهود و عبرانيان را بيابانگردانشمال حجاز، اعلام داشته كه بعدها به سرزمين كنعان و فلسطين روى آورده اند. ر.ك تاريخمختصر اديان بزرگ ص 284 285؛ تاريخ جامع اديان ، ص 326.

33- عهد عتيق ، سفر پيدايش ، باب دوازدهم ، جملات 1 3.

34- در نوشتن اين قسمت از منابع زير نيز استفاده شده ؛ تاريخ جامع اديان ، ص 328 331؛ خلاصه اديان ، ص ‍ 117 120.

35- دو نكته ، خاطر نشان مى شود: اوّل اين كه همه جملاتى كه در اين نوشتار از عهد عتيق وجديد (تورات و انجيل ) نقل مى شود، از ترجمه فارسى كتاب مقدس آن هاست كه به همّت انجمنپخش كتب مقدسه در ميان ملل ، ترجمه و منتشر شده است . دوم اين كهنقل وقايع مربوط به پيامبران و غير آن ها از كتب ياد شده هرگز به معناى مورد تاءييد بودنهمه آن نقل ها نيست . براى همين چنان كه در مقدّمه اشاره شد سعى مى شود. به حد توانديدگاههاى اسلامى را در پاورقى ها و بر حسب ضرورت در متن بياوريم .

36- در قرآن كريم ، نام پدر ابراهيم (آزر) آمده است كه به عقيده مفسّران شيعه در واقعنام عموى اوست كه سرپرستى ابراهيم را به عهده داشته است . اما مفسّراناهل سنّت آن را نام پدر وى دانند.

37- توجه شود اين كه در برخى منابع تاريخى (نظير تاريخ جامع اديان ، ص 326 و329) هم شهر اور در جنوب بابل وهم نواحى شمال عربستان زادگاه اصلى قوم يهود، اعلامشده است ، با توجه به عدم مرز بنديهاى سياسى جغرافيايى در آن دوران و گستردگى شبهجزيره عربستان ، يك مكان و محل هستند نه دو مكان .
85

38- خداوند آشكار شدنى نيست ، شايد مراد اين باشد كه انوار الهى بر قلب او تابيدنگرفته بود.

39- از اين گونه روايات در تورات زياد است ، حتى در برخى روايات از ارض موعوديعنى كنعان و فلسطين سخن مى رود، كه تنها دليل صهيونيست هاى اسرائيلى در ادّعاى مالكيتبر سرزمين قدس شريف است . علاوه بر اين كه در صحّت اين گونه روايات تورات بايد شككرد، بر فرض صحّت ، اعراب مسلمان كه از نسلاسماعيل هستند نيز جزو نوادگان و فرزندان ابراهيمخليل (ع ) به شمار مى روند، و در نتيجه مشمول اين آيه از تورات نيز مى باشند. 40-فرازهايى از عهد عتيق ، سفر پيدايش ، باب هفدهم .

41- ر.ك ، صافات (37)، آيه 100.

42- در قرآن (صافات ، آيات 101 102) و روايت هاى اسلامى ، آن ذبيح را،اسماعيل كه فرزند ارشد ابراهيم است مى دانند نه اسحاق .

43- عهد عتيق (تورات )، سفر پيدايش ، باب ، بيست و پنجم ، جملات 7 11 و 20 بهبعد.

44- از اين به بعد تورات هم كمتر به اسماعيل مى پردازد و مطالب تورات بر محور خانوادهاسحاق است .

45- سبط به معناى نواده و فرزند فرزند و نيز قبيله و قوم مى باشد، چوننسل يعقوب توسّط آنها امتداد و استقرار يافته بود، از اين رو، به آنها اسباط لقب داده اند.(ر.ك . مجمع البيان ، ج 2 (ر ص )، ص 326).

46- برگرفته از تاريخ جامع اديان ، ص 330 331؛ آشنايى با تاريخ اديان ، ص129 130.

47- دونكته را يادآور مى شويم :

1 با اين كه در تورات (سفر پيدايش ، باب سوم ) ودر جمله سوم آن چنان كه ياد شد سخن ازفرشته خداوند است كه در ميان بوته اى بر موسى آشكار گرديد، اما بلافاصله در جملهچهارم مى گويد خدا از ميان بوته اى ندا در داد... اين مورد از موارد فراوانى است ، كه درعبارات تورات ، تناقض گويى آشكارى مشهود است .

2 آنچه در چهار سفر از پنج سفر تورات ، يعنى سفر خروج ، سفر لاويان ، سفر اعداد وسفر تثنيه درباره موسى (ع ) آمده ، با آنچه در آيات قرآن كريم درباره او آمده است تفاوتهايى مشاهده مى شود كه در اين جا براى رعايت اختصار آن قسمت هائى از تورات كه زياد ازواقعيت دور نيست نقل مى شود، تا هم جانب امانت درنقل رعايت شده باشد و هم از ديدگاه هاى قرآنى كه بر اساس واقعيت هاى تاريخى مى باشدزياد فاصله نگرفته باشيم . در ضمن مرحوم علامه در تفسير الميزان ، ج 16 ص 44 46،برخى از اين موارد اختلاف نظر ميان قرآن و تورات را آورده است به آنجا رجوع شود.

48- طبق آيه 101 سوره اسراء، خداوند نه آيه و معجزه به حضرت موسى (ع ) اعطا كرد.

49- اين داستان در چند جاى قرآن از جمله در سوره قصص ، آيات 1 50 و طه ، آيات 9 98 آمده است .

50- در اين جا قرآن كريم مى فرمايد كه خداوند در آغاز به موسى و هارون فرمان داد تانزد فرعون روند و او را موعظه كنند، شايد پند گيرد و به راه حق بر گردد. ر.ك قرآن كريم، سوره طه (20)، آيات 43 47.

51- ر.ك . تورات ، سفر خروج ، باب هاى نهم و دهم ؛ قرآن كريم ، و سوره اعراف (7)،آيات 130 133.

52- تحقيقات دقيق گواهى مى دهد كه رود نيل بوده نه درياى سرخ ؛ تفسير نمونه ، ج15، ص 247 249.

53- سفر خر و ج ، باب شانزدهم ، جملات 2 5.

54- ر.ك تورات ، سفر خروج ، باب شانزدهم ؛ قرآن كريم ، سوره بقره ، آيه 57،اعراف ، آيه هاى 160 161.

55- ر.ك . سوره بقره ، آيات 54 61؛ طه ، آيات 85 97؛ نساء، آيه 153.

56- ر.ك ، تورات ، سفر خروج ، باب هاى سى و دوم و سى و چهارم .
86

57- ر.ك . خلاصه اديان ، ص 124؛ تاريخ جامع اديان ، ص 335.

58- تورات ، سفر خروج ، باب سى و دوم ، جملات 1 5،نقل به طور خلاصه .

59- چنان كه ملاحظه مى كنيد تورات سازنده گوساله را هارون وصى حضرت موسى (ع )معرفى مى كند كه بت ساخت ! در حالى كه او پيامبر بود و ساحت مقدسش از اين تهمت بزرگپاك و منزّه است . بلكه اين شخص سامرى بوده است . ر.ك طه ، آيات 85 95.

60- ر.ك تاريخ پيامبران ، (ترجمه حياة القلوب )، ج 1، علامه محمد باقر مجلسى ، ص797 798، انتشارات سرور، قم .

61- در نوشتن اين بخش از تاريخ جامع اديان ، ص 331 336؛ خلاصه اديان ، ص 120 126 نيز استفاده شده است .

62- تاريخ جامعه اديان ، ص 336.

63- در سوره بقره ، آيه 246 بدون ذكر نام به پيامبرىسموئيل اشاره شده است ؛ تفسير الميزان ، ج 2، ص 311.

64- تاريخ جامع اديان ، ص 337 338.

65- هر چند حضرت داوود و سليمان (ع ) نزد يهوديان از احترام خاصى برخوردارند، ولىتنها به عنوان دو پادشاه مطرحند نه به عنوان دو پيامبر از پيامبران الهى ، اما قرآن كريم ،اين دو بزرگوار را از پيامبران الهى و دو شخصيت بزرگ دينى صاحب رسالت الهى مى داند. وبراى آن ها نزد خدا مقام و منزلت بسيار والايى ذكر مى كند.

از جمله ر. ك .، ص (38)، آيات 17 20، 26 و 30؛ سباء (34)، آيات 10 14 و 12 ؛ نساء(4)، آيه 163؛ انبياء (21) آيه 78.

66- برگرفته از آشنايى با تاريخ اديان ، ص 133 134؛ خلاصه اديان ، ص 128 129.

67- ر.ك . تاريخ جامع اديان ، ص 348 349.

68- ر.ك . جهان مذهبى ، ج 2، ص 596 599.

69- البته بعدا در جاى خود خواهيم گفت كه حضرت عيسى (ع ) را به دار نياويختند و اوبه آسمان صعود كرد .

70- برگرفته از خلاصه اديان ، ص 138 139 ؛ جهان مذهبى ، ج 2، ص 601 602.

71- فرهنگ جامع سياسى ، ص 604؛ لغت نامه دهخدا، ج 9 (از 14جلدى ) ص 13323.

72- حقايقى درباره صهيونيسم ، زمان برداسكى ، ترجمه م . احمد آبادى ، ص 14 21.

73- ماجراى يهودكشى هيتلر در جنگ جهانى دوم ، به گواهى پژوهشگران ، دروغ محض بوده، و صرف مظلوم نمايى صهيونيست ها جهت برانگيختن احساسات و عواطف انسانىدُوَل و ملل دنيا به سودخود و كسب وجهه جهانى مى باشد تا زمينه تاءسيس كشورمستقل صهيونيستى (اسرائيل ) را فراهم كنند كه متاءسفانه چنين شد و دولتاسرائيل در دل سرزمين هاى اسلامى و قدس شريف ،تشكيل گرديد!

براى تحقيق بيشتر به كتاب هاى ماجراى اسرائيل ، صهيونيسم سياسى ، روژه گارودى ،ترجمه منوچهر بيات مختارى ، نيز حقايقى درباره صهيونيسم مراجعه شود.

74- برگرفته از فرهنگ جامع سياسى ، ص 156 161 و 164 165؛ آشنايى باتاريخ اديان ، ص 139 141.

75- در تدوين و تبيين پيشينه قوم يهود، علاوه بر استفاده از بخش هايى از كتب تورات وبرخى منابع ديگر، از اين آثار هم استفاده شده است . تاريخ جامع اديان ، ص 325 381؛تاريخ مختصر اديان بزرگ ص 267 327 ؛ جهان مذهبى ، ج 2، ص 569 664؛ خلاصهاديان ، ص 114 152؛ يهود در قرآن ، ص 15 17 ؛ تحقيقى در دين يهود، ص ‍ 114 201؛در قلمرو وجدان (سيرى در عقايد، اديان و اساطير)، ص 159 190.

76- اصطلاحات عهد قديم و جديد را اولين بار (پولس ) مطرح ساخت ، ولى در كليساىمسيحيت از اواسط قرن دوم ميلادى به كار گرفته شده است ، تحقيقى در دين مسيح ، ص 13.

77- تورات ، يك واژه عبرى است به معناى قانون ، شريعت ، هدايت و غير آن ؛ تاريخمختصر اديان بزرگ ، ص ‍ 269 و 271 272.
87

78- مجلّه ارغنون ، شماره 5 6، سال دوم ، ص 20، بهار و تابستان 74.

79- انجيل ، واژه يونانى است به معناى بشارت .انجيل يا اناجيل ، مجموعه مطالبى است كه توسط چهار تن به نام هاى متّى ، مرقس ، لوقا ويوحنّا نوشته شده است . المنجد فى الاعلام ، ص 76.

80- ر.ك عهد جديد، كتاب غلاطيان ، باب 3، جمله هاى 10 13.

81- سِفْر به معناى كتاب است و جمع آن ، اسفار مى شود؛ مجمع البحرين ، ج 1(دص )، ص380.

82- اين روايت ها به نقل و گزارش اسفار تورات به شرحى كه در بالا اشاره شد مىباشد و صحّت و سقم آن ها نيازمند بررسى و تحقيق ديگرى است .

83- در حالى كه قرآن كريم و منابع روايى اسلامى ، ساحت قدس حضرت ايوّب (ع ) را ازهمه اين اتّهامات مبرّا و پاك دانسته و او را به بهترين وجه ستوده است . ر.ك منشور جاويد ج 5،ص 135 152 (مبحث قرآن و عصمت ايّوب (ع ).

84- مقصود اصلى تلمود، آن بود كه براى ملّت يهود، مجموعه اى از تعاليم فراهم آوردكه ارزش و اهمّيّت آن بيش از ارزش يك اعتقاد نامه ساده و نيز از هر جهت راهنماى آن ها در زندگىباشد ؛ گنجينه اى از تلمود، ص 167.

85- .Mishnah

86- .Gomara

87- ر.ك . تاريخ جامع اديان ، ص 368 371؛ جهان مذهبى ، ج 2، ص 608 613.

88- توجه شود در اين قسمت بحث تا آخر هر جا از تورات نام مى بريم مراد مجموعه كتبعهد عتيق است ، جز مواردى كه با قيد آورده شد كه مراد از تورات ، متن اصلى اسفار است كهمربوط به خود حضرت موسى (ع ) مى باشد .

89- ر.ك آل عمران ، آيات 3 4؛ مائده ، آيات 66 و 68؛ بقره ، آيه 79 و غير آن ؛ الميزان، ج 3، ص 5 6.

90- برخى از آيات ، بيان كننده تحريف تورات ، عبارتند از: بقره ، آيه 79 ؛ نساء،آيات 46 47؛ مائده آيات 13 14و 41 44 47.

91- تاريخ مختصر اديان بزرگ ، ص 283.

92- جهان مذهبى ، ج 2، ص 603 604.

93- تفسير الميزان ، ج 3، ص 308 310.

94- كتاب گنجينه اى از تلمود به قلم راب ، دكتر، ا. كهن ، ترجمه امير فريدونگرگانى است كه به سال 1350 شمسى در چاپخانه زيبا چاپ و منتشر شد.

95- ظاهرا فصولاوّل تا چهارم و نيز فصل دوازدهم مباحث عمدتا اعتقادى ، و بقيهفصول مربوط به دستورهاى عملى است .

96- سنهد رين ، واژه عبرى و برگردان از واژه يونانى سونهدريون (Sunbedrion) وبه معناى دادگاه و انجمن است و مراد از سنهد رين كبير، دادگاه عالى و بزرگ يهوديان است كهداراى 71 عضو مى باشد. در حالى كه دو دادگاه ديگر در محاكم قضايى يهوديان يكى داراىسه عضو وديگرى داراى بيست و سه عضو است ؛ گنجينه اى از تلمود، ص ‍ 302 304.

97- گنجينه اى از تلمود، ص 27.

98- گنجينه اى از تلمود، ص 33.

99- همان ، ص 45

100- همان .

101- گنجينه اى از تلمود، ص 47.

102- همان ، ص 129.

103- گنجينه اى از تلمود، ص 79.

104- بقره ، آيه هاى 54 74؛ آل عمران ، آيه 112 و... .

105- زيرا اين اعتقاد بر اساس نفى پيامبرى حضرت عيسى (ع ) و پيامبر خاتم حضرتمحمد بن عبدالله (ص ) مى باشد. قرآن كريم پيامبر گرامى اسلام (ص ) را خاتم ، رئيس وسرور همه پيامبران الهى مى داند و بس .

106- پيش از اين ، گذشت كه چنين چيزى واقعيّت ندارد ؛ زيرا تورات اصلى ، مفقود شدهاست .

107- جهان مذهبى ، ج 2، ص 623 624.

108- همان ص 624.

109- همان .

110- جهان مذهبى ، ج 2، ص 625. براى اطلاع از اين اعتقاد نامه ها به صفحات 614 تا625 همين كتاب ، رجوع كنيد.
88

111- در قرآن كريم اين واژه با سكون حرف (با) (سَبْت ) آمده است ؛ بقره ، آيه 65 ونساء، آيه 154.

112- عهد عتيق ، سفر خروج ، باب بيست ، جملات 1 17و سفر تثنيه ، باب پنجم ، جملات6 22 با تصرف و اصلاح برخى عبارات .

113- تورات ، سفر تثنيه ، باب نهم ، جمله نهم . در بسيارى موارد در كتاب مقدّسيهوديان از روزه ، سخن رفته است ؛ تحقيقى در دين يهود، ص 318 319.

114- روزه آن چنان اهمّيّت دارد كه طبق نقل قاموس كتاب مقدس در ميان هر ملّت و مذهبى درتمام اوقات ، روزه گرفتن معمول و پسنديده بوده است ؛ قاموس كتاب مقدّس ،ص 427 428.

115- تورات ، سفر لاويان ، باب نوزده ، جملات 18 19؛ گنجينه اى از تلمود، ص249.

116- پس راز اين كه يهودى هاى صهيونيست ، نيم قرن است بر سر مردم مظلوم و آوارهفلسطين ، شب و روز گلوله ، خمپاره و موشك مى ريزند و در حق آن ها هر نوع فشار و شكنجه اىرا روا داشته و حتى جنازه هاى شان را منفجر مى كنند و كارهايى از اينقبيل ، همگى از روى نوع دوستى و محبت از نوع اسرائيلى است كه يهوديان صهيونيست بهدستور كتاب مقدس انجام مى دهند!!

117- بر گرفته از جهان مذهبى ، ج 2، ص 625 630.

118- توجه شود گرچه يهوديان بر اساس ماه هاى قمرى اعيادشان را جشن مى گيرندولى به خاطر تغييرات ماه هاى قمرى براى ثابت ماندن اعيادشان روز شمار ماه هاى شمسى رابا افزودن بر ماه هاى قمرى ملاك محاسبه قرار مى دهند. ر.ك جهان مذهبى ، ج 2، ص 630 631؛ تحقيقى در دين يهود، ص 306 307.

119- شابوع يا اُسبوع ، به معناى هفته است .

120- ر.ك خلاصه اديان ، ص 144 145؛ آشنايى با تاريخ اديان ، ص 144 145؛جهان مذهبى ، ج 2، ص 630 638؛ تحقيقى در دين يهود، ص 301 308.

121- خلاصه اديان ، ص 136 137، جهان مذهبى ، ج 2، ص 648 649.

122- برگرفته از جهان مذهبى ، ج 2، ص 649 650.

123- اين فرقه را به مناسبت نام بنيانگذار آن (عانانيه ) هم مى گويند. نهضت عانانيهدر مناطق وسيعى از فلسطين ، مصر وايران گسترش يافته و پيروانى پيدا كرده بود؛ خلاصهاديان ، ص 148 149.

124- خلاصه اديان ، ص 149 150. گروه هاى ديگرى نيز وجود دارند كه براى رعايتاختصار از ذكر آن ها خوددارى شده است ؛ ر.ك همان ، ص 147 151.

125- قرن هيجدهم را كه قرن سيطره عقل و دستاوردهاى علمى عقلى بر داده هاى شريعتوحيانى است ، عصر عقل گرايى يا عصر روشنگرى گويند؛ (ر.ك علم و دين ، ايان باربور،فصل 3، به ويژه ص 71 74).

126- جهان مذهبى ، ج 2، ص 656.

127- همان ، ص 657.

128- برگرفته از جهان مذهبى ، ج 2، ص 656 660؛ تاريخ اديان ، ص 208 210؛اين كتاب غير از تاريخ جامع اديان است ؛ چه اين كه تاريخ اديان ، اثر خود على اصغر حكمتاست ولى تاريخ جامع اديان ، ترجمه اوست !

129- مهم ترين جنبشى كه پس از آن ميان يهوديان به ويژه اروپايى پديد آمد جنبش افراطى ونژاد پرستى صهيونيسمى بود كه پيش از اين با عنوان پيدايش صهيونيسم از آن سخن گفتيم .جالب اين جا است كه پديد آورندگان اين جنبش ، عمدتا همان يهوديان به اصطلاح ، روشنفكرعصر روشنگرى بودند و با اين كه يكى از اصول مورد تصويب اصلاح گرايان و روشنفكرانيهودى نفى هر گونه وطن خواهى خاص و ملّى گرايى بود، آن ها در صدد اِحياى فرهنگ منحطّقوميّت گرايى و نژاد پرستى كهن ، بر آمده ، و در مهد تمدّن جديد غرب و عصر روشنگرى وعقل گرايى ، نهضت صهيونيستى را با تكيه بر باورهاى نژاد پرستى و تعصّبات ملّى مذهبى به وجود آوردند!
89

130- تاريخ جامع اديان ، ص 382؛ در قلمرو وجدان ، ص 191.

131- چنان كه در كتاب اولسموئيل ، باب دهم ، جملات 1 2 آمده كه شاؤ ل (طالوت ) توسّطسموئيل ، مسح شده است : (پس سموئيل ، ظرف روغن را گرفته بر سَرِوى (شاؤل ) ريخت و گفت : آيا اين نيست كه خداوند تو را مسح كرد تا بر ميراث او ،حاكم شوى ؟)

132- چنان كه يهوديان ، كوروش كبير را نيز به خاطر نجات دادن شان از اسارتبختنّصّر مجازا مسيح مى خوانند. ر.ك . عهد عتيق ، كتاب اشعياء، بابچهل و پنج .

133- يحيى كه بر حسب روايات ، از جانب پدرش (زكريّا) به طبقه كاهنان يهود، انتسابداشت و از جانب مادرش (اليصابات ) با مادر عيسى (مريم ) خويشاوند بود، مبشّر دعوت عيسى(يشوع ) بود، و نزديك شدن ملكوت الهى را بشارت مى داد؛ ر. ك در قلمرو وجدان (سيرى درعقايد، اديان و اساطير)، ص 194 195.

134- نصارى جمع نصران است و به پيروان حضرت عيسى (نصارا) گويند، مجمعالبحرين ،: طريحى ج 1، ماده (ن ص ر) ص 0.32

135- ر.ك آشنايى با تاريخ اديان ، ص 148.

136- صف (61)، آيه 14.

137- ر.ك مجمع البحرين ، شيخ فخر الدين طريحى ، ج 1، ماده (ن ص ر)، ص 320.

138- مشكل منابع تحقيق ، تعدّد آرا در نقل وقايع وعدم امكان دستيابى به منابع معتبرتاريخى در دين مسيح هم مانند دين يهود، وجود دارد، واز اين جهت درنقل وقايع مورد وثوق و منطبق با واقع خارجى ، دچارمشكل جدّى هستيم . چنان كه پژوهشگران غربى هم بر اين حقيقت اعتراف دارند.

به عنوان نمونه ، جان ناس مى نويسد: (نقل اين سرگذشت (سرگذشت دين مسيح ) به روشنىو اختصار، كار آسانى نمى باشد...) ر.ك تاريخ جامع اديان ، ص 382 383.

فليسين شاله نيز مى نويسد: (درباره دين مسيح ، كتب بسيارى نوشته شده و انتخاب كتابىمخصوص ، بسيار مشكل است .)، ر.ك تاريخ مختصر اديان بزرگ ، ص 401.

نويسندگان غربى كتاب جهان مذهبى هم نوشته اند: (به دست دادن شمايى از وقايع عمدهزندگى حضرت عيسى (ع ) به جهت اين كه داده هاى تاريخى كمى در اين مورد وجود دارد كار غيرممكن است ؛) ر.ك جهان مذهبى ، ج 2، ص ‍ 383.

با اين وصف تلاش مى شود تا به اندازه توان ، وقايع از منابع آن هانقل و طورى بيان گردد كه هم رعايت امانت در نقل روايات و هم موارد خلاف واقع در حدّ توان ،خاطر نشان شود.

139- ر.ك تاريخ جامع اديان ، ص 384.

140- امّا، چنان كه بيشتر اشاره شد و بعد نيز خواهيم گفت متاءسّفانه با ظهور حضرتعيسى مسيح (ع ) كه به حقيقت مسيح موعود و منجى آن ها از فساد، ظلم وارتداد بوده است ، او رامورد انكار قرار داده و به مخالفت با او برخاسته و حتّى توطئهقتل و دار آويختنش را دامن زده بودند. ولى اين باور دينى در ميان يهوديان مانندملل و امّت هاى ديگر همچنان پابرجا است كه روزى منجى موعود، ظهور خواهد كرد و جهانيان را ازظلم و ستم ، رهايى خواهد بخشيد. با اين توضيح كه در باور يهوديان مسيح موعود از فرزندانداوود و سبط يهودا خواهد بود، و در پايان حكومت آخرين حاكم ظالم كه دنيا پر از جور و ظلم شدهاست ظهور خواهد كرد. او قاضى عادل و پادشاه صالح است . مردگان نيز از گورها بر مىخيزند و با زنده گان به مسيح مى پيوندند. مسيح ، دادگاهىتشكيل مى دهد، افراد بد را به دوزخ مى افكند و نيكان در بهشت جاودان ، قرار و آرام خواهندگرفت ، برگرفته از تاريخ جامع اديان ، ص 383 386؛ تاريخ اديان ص 215 217.براى تحقيق بيشتر ر.ك به كتاب انتظار مسيحا در آيين يهود .

141- عبارات انجيل ، با مختصر ويرايشى جهت زيباسازى آننقل شده است .
90

142- زيرا به اعتراف پژوهشگران غربى و شرقى ، رواياتى كه در عهد جديد(انجيل ) آمده است جنبه اساطيرى داشته و سند تاريخى معتبر به حساب نمى آيد ؛ ر.ك جهانمذهبى ، ج 2، ص 682؛ تاريخ مختصر اديان بزرگ ، ص ‍ 405 408؛ تحقيق در دين مسيح ،ص 143.

143- ر.ك عهد جديد، انجيل متى ، باب دوم ، جمله هاى 13 22.

144- ر.ك عهد جديد، انجيل مرقس ، باب ششم ، جمله 3؛ تاريخ جامع اديان (ترجمه )، ص388؛ تاريخ مختصر اديان بزرگ ، ص 413.

145- ر.ك آل عمران ، آيه 42.

146- آل عمران (3)، آيه 37.

147- اين روايت درباره محل زايمان حضرت عيسى (ع ) با روايات اسلامى در اين زمينهسازگار نيست ؛ زيرا در قرآن ، آيات 22 23 از سوره مريم دارد كه هنگام درد زايمان حضرتمريم به نقطه دور دست پنهانى رفت و زير درخت نخلى زايمان كرد و در برخى روايات هم آمدهكه از راه دمشق به سرزمين كربلا آمده و در محل دفن بدن مطهر امام حسين (ع ) عيسى را به دنياآورد و برگشت . ر.ك . بحار الانوار، ج 14، ص 212.

148- طوق ، وسيله اى است كه براى مهار وكنترل حيوانات ، بر گردن آنها گذاردند.

149- برگرفته از تاريخ جامع اديان ، ص 388 389؛ تاريخ اديان ، ص 220 221.

150- از نظر قرآن كريم ، حضرت عيسى (ع ) از آغاز تولّد و طفوليّت ، پيامبر بوده ؛زيرا آن حضرت خود را در حالى كه در گهواره بود پيامر داراى كتاب معرفى كرده است ،ر.كمريم (19)، آيه 30.

151- ر.ك انجيل متى ، باب سوم ، جمله اول .

152- انجيل متّى ، باب سوم ؛ تاريخ جامع اديان ، ص 390.

153- در اسلام هم ، چهل شبانه روز، رياضت كشيدن و مراقبت ويژه در رفتار و كردار،بسيار مطلوب بوده و سفارش شده است . چنان كه پيامبر (ص ) در حديثى فرمود: هر كسچهل روز براى خدا، خالص شود و تزكيه گردد، چشمه هاى حكمت از قلبش بر زبانش جارى مىشود ر.ك بحار الانوار، ج 67، ص 249.

154- ر.ك . انجيل مت ى ، باب چهارم ، تاريخ جامع اديان ص 389 390.

155- ر.ك انجيل مرقس ، باب اوّل ؛ تاريخ جامع اديان ، ص 391 393.

156- انجيل متّى ، باب پنجم ، جمله هاى 17 20.

157- ر.ك صفّ(61)، آيه 6، آل عمران ، آيه 49.

158- ر.ك زخرف (43)، آيه 63.

159- ر.ك آل عمران ، آيه 50.

160- توجه شود اين كه رسالت حضرت عيسى مسيح (ع ) براى اصلاح دين يهود و هدايتيهوديان باشد، مناظراتى با آن سخن پيشين ، درباره رسالت جهانى داشتن همه پيامبراناولولعزم (حداقل براى عصر خود) ندارد؛ زيرا اصلاح دين يهود و يهوديان به عنوان نقطه آغازرسالت جهانى حضرت عيسى (ع ) و محور آن مى تواند مطرح باشد و او اگر فرصت مى يافتدر گسترش حوزه تبليغ رسالت خويش حتماً مى كوشيد.

161- ر.ك انجيل متّى ، باب سوم ، جمله 3؛انجيل مرقس ، باب 1، جمله 4 و انجيل لوقا، باب سوّم ، جمله 3.

162- انجيل متّى ، باب چهارم ، جمله هاى 12 25؛انجيل مرقس ، باب اول ، جمله هاى 14 15 و لوقا، باب 4، جمله هاى 14 15.

163- انتظار مسيحا در آيين يهود، ص 24.

164- ر.ك انتظار مسيحا در آيين يهود، ص 24 25؛ عهد عتيق ، كتاب اشعيا، به ويژه بابنهم ، جمله هاى 6 7 و باب يازدهم ، جمله هاى 1 9.

165- ر.ك انجيل متّى ، باب 28، جمله هاى 16 20؛ مرقس ، باب 16، جمله هاى 14 18،لوقا، باب 24، جمله هاى 36 49.

166- قرآن كريم نيز در آيات بسيارى از جمله در آيه 110 سوره مائده ، معجزاتفراوانى از آن حضرت ذكر مى كند كه در اين جا ترجمه آيه ياد شده را مى آوريم : (به خاطرآور هنگامى را كه خداوند به عيسى بن مريم گفت : ياد كن نعمتى را كه به تو و مادرتبخشيديم ! زمانى كه تو را با (روح القدس ) تقويت كردم ، كه درگاهواره و به هنگامكودكى با مردم سخن مى گفتى ؛ و هنگامى كه كتاب و حكمت و تورات وانجيل را به تو آموختم ؛ و هنگامى كه به فرمان من ، ازگل ، چيزى به صورت پرنده مى ساختى ، و در آن مى دميدى ، و به فرمان من پرنده اى مى شد؛ و كور مادر زاد، و مبتلا به بيمارى پيسى را به فرمان من ، شفا مى دادى ، و مردگان را (نيز)به فرمان من زنده مى كردى ؛ و هنگامى كه بنىاسرائيل را از آسيب رساندن به تو، باز داشتم ؛ و در آن موقع كهدلايل روشن براى آن ها آوردى ، ولى جمعى از كافران گفتند: اين ها جز سحر آشكار نيست !).
91

167- انجيل يوحنّا، باب هفتم ، جمله 31.

168- ر.ك انجيل متّى ، باب يازدهم ، جمله هاى 2 11 وانجيل لوقا، باب هفتم ، جمله هاى 18 30.

169- ر.ك انجيل مرقس ، باب نخست ، جمله هاى 4 45؛ متّى ، باب 8، جمله هاى 1 4 ولوقا، باب 5، جمله 14 16.

170- حواريّون به معناى (سپيد جامگان ) است ؛ زيرا آنان جامه هاى سفيد بر تن داشتند.نيز به معناى خالص ‍ شدگان و پاكيزگان و تطهير شدگان آمده است ؛ مجمع البحرين ج 1(ماده ح ور)، ص 594 595؛ المنجد فى اللّغة ، ص 160 161.

171- او همان كسى است كه حضرت عيسى (ع ) را تسليم دشمن كرده و به او خيانت ورزيدهاست ؛ انجيل متّى ، باب اوّل ، جمله 5.

172- انجيل متّى ، باب دهم .

173- انجيل متّى ، باب بيست و ششم ، جمله هاى 31 75.

174- مائده ، آيه 111.

175- آل عمران ، آيه 52.

176- انجيل متّى ، باب شانزدهم ، جمله هاى 13 20،انجيل مرقس ، باب هشتم ، جمله هاى 27 30.

177- انجيل يوحنّا، باب دهم ، جمله هاى 24 25.

178- انجيل يوحنّا، باب هفتم .

179- انجيل متّى ، باب بيست و هفتم ، جمله هاى 57 60؛ مرقس ، باب پانزدهم ، جمله 15؛لوقا باب بيست و سوم ، جمله هاى 50 53؛ يوحّنا، باب نوزدهم ، جمله 38.

180- متاءسّفانه اين پندار نادرست را انجيل كنونى نيز دامن زده است ؛ زيرا در آن ازقول حضرت عيسى (ع ) آمده است : (شنيده ايد كه گفته شده است چشمى به چشمى و دندانى بهدندانى ؛ ليكن من به شما مى گويم با شرير، مقاومت مكنيد، بلكه هر كه به رخساره راست توتپانچه زند ديگرى را نيز به سوى او بگردان !)انجيل متّى ، باب پنجم ، به ويژه جمله هاى 38 45.

181- انجيل متّى ، باب پنجم ، جمله هاى 11 13.

182- انجيل لوقا، باب دوازدهم ، جمله هاى 2 12.

183- انجيل لوقا، باب چهاردهم ، جمله 27.

184- همان ، باب نهم ، جمله هاى 23 25؛انجيل مرقس ، باب هشتم ، جمله هاى 34 37.

185- همان گونه كه مسلمانان انقلابى و جان بر كف ايران در تظاهرات انقلاب اسلامى ونيز رزمندگان دلير اسلام به ويژه برادران بسيجى وسپاهى در جنگ تحميلى عراق عليه ايرانبه نشانه آمادگى براى شهادت در راه خدا، كفن مى پوشيدند. چنان كه درباره(دعبل بن على خزاعى ) شاعر بلند آوازه اهل بيت (ع ) نيز نوشته اند: (او 30سال بود كه چوبه دارش را بر دوش مى كشيد ولى كسى را نيافت كه او را بر آن دار بياويزدو به شهادت برساند) كه اين گوياى شدّت آمادگى اش براى جانبازى در راهاهل بيت (ع ) مى باشد؛ ر.ك طبقات الشّعراء، عبد الله بن معتز، ص 265.

186- چنان كه در اناجيل آمده : (مرا تعميدى است كه بيايم و چه بسيار در تنگى هستم تاوقتى كه آن بر سر آيد) (انجيل لوقا، باب دوازدهم ، جمله هاى 50 51). نيز (آيا مى توانيدآن پياله را كه من مى نوشم بنوشيد و تعميدى را كه من مى پذيرم بپذيريد؟)(انجيل مرقس ، باب دهم ، جمله هاى 38 39.) روشن است كه مراد از تعميد در اين عبارات ، شهادتطلبى و جانبازى در راه اهداف عالى اش مى باشد.

187- تصريح به نام انجيل ، منحصر به همين دو مورد نيست ؛ بلكه در موارد ديگر هم آمدهاست . از جمله : انجيل مرقس ، باب دهم ، جمله 30 و باب چهاردهم ، جمله هاى 10 9.

188- انجيل لوقا، باب 22، جمله هاى 35 38.

189- انجيل متّى ، باب بيست و هشتم ، جمله هاى 1 53؛انجيل مرقس ، باب چهاردهم ، جمله 47 48.

190- اين سخنان شيرين و دلنشين عيسى روح اللّه (ع ) را روح اللّه زمان ما رهبر كبيرانقلاب اسلامى حضرت امام راحل (ره ) بارها برزبان مى آورد و خود را پيوسته ، خادم امّت ،معرّفى مى كرد و مى فرمود: (من ، خادم شما هستم !) ر.ك صحيفه نور، ج 3، ص 222.
92

191- انجيل متّى ، باب بيست و سوّم .

192- انجيل مرقس ، باب اوّل ، جمله 25.

193- انجيل متّى ، باب بيست و يكم ،؛ انجيل مرقس ، باب يازدهم وانجيل لوقا، باب نوزدهم .

194- انجيل متّى ، باب بيست و يكم ،؛ انجيل مرقس ، باب يازدهم وانجيل لوقا، باب نوزدهم .

195- انجيل متّى ، باب بيست و سوّم ، جمله هاى 37 39؛انجيل لوقا، باب سيزدهم ، جمله هاى 34 35.

196- بر گرفته از انجيل متّى باب بيست و ششم .

197- انجيل متّى ، باب بيست و ششم ، جمله هاى 57 68.

198- همان ، باب بيست و هفتم ، جمله هاى 1 15.

199- صليب (چليپاcross) نام دارى است عمودى كه برفراز آن چوبى افقى ، نصب مىكنند، و آن گونه چوبه دار از زمان فنيقيان و سپس روميان براى بدترين و ننگين ترين طرزاعدام به كار مى رفته و غالبا غلامان و اشخاص ‍ فرومايه را به صلاّبه مى آويختند. پس ازمصلوب شدن عيسى (ع ) مسيحيان شكل آن را مانند رمز محبّت و فداكارى و نيز به علامت و نشاندين مسيح برگزيده و برگردن مى آويزند؛ تاريخ اديان ، پاورقى ص 225.

200- انجيل متّى ، باب هاى بيست و هفتم و بيست و هشتم ؛انجيل لوقا، باب بيست و چهارم ؛ تاريخ جامع اديان ص 405 407؛ تاريخ اديان ، ص 224 225.

201- نساء، (4)، آيه هاى 157 158.

202- اين قسمت برگرفته از جهان مذهبى ، ج 2، ص 699 402 ؛ آشنايى با تاريخاديان ص 150 151.

203- توجّه شود گر چه عهد عتيق ، نزد مسيحيان معتبر است و به عنوان بخشى از كتابمقدّس دينى مسيحيان ، چاپ و منتشر مى شود، ولى چون در جاى خود به شرح و بيان آن پرداختيم، ديگر لزومى به تكرار آن نيست .

204- كلام مسيحى ، ص 42.

205- واژه (انجيل ) برگرفته از واژه يونانى Eudngelion و به معناى (مژده ) است ؛همان ، ص 43.

206- كلام مسيحى ، ص 42 44.

207- المنجد فى الاعلام ، ص 76.

208- اسلام و عقايد و آراء بشرى ، يحيى نورى ، ص 448 (پاورقى )؛ كلام مسيحى ، ص44 45.

209- يادآورى يك نكته لازم است و آن اين كه بر خلاف تورات كنونى كه علاوه بر سيرهو سخنان حضرت موسى (ع )، عباراتى از وحى بر آن حضرت را نيز در بردارد، امّااناجيل ، سخنى را به عنوان وحى به عيسى نسبت نمى دهند، بلكه چنان كه اشاره خواهيم كردمسيحيان مى گويند: مطالب اناجيل بر نويسندگان آن ها به عنوان رسولان ، الهام و و وحى شدهاست !

210- چنان كه در قرآن كريم نيز عنوان (رسل عيسى ) به شاگردان آن حضرت داده شدهاست ؛ ر. ك . ي س ، آيه 13 و همچنين در زبان حبشى واژه (حوارى ) به معناىرسول است .

211- متن كامل آن چنين است : (تويى پطرس ! و بر اين صخره ، كليساى خود را بنا مىكنم ، و ابواب جهنّم بر آن ، استيلا نخواهد يافت ، و كليدهاى ملكوت آسمان را به تو مى سپارم، و آنچه بر زمين ببندى در آسمان ، بسته گردد، و آن چه در زمين گشايى در آسمان ، گشادهشود؛ انجيل متّى ، باب شانزدهم ، جمله هاى 18 19.

212- كليساهاى مهمّ مربوط به فِرَق مسيحى عبارتند از:

1 كليساى كاتوليك ، با اكثريّت پيروان آيين مسيحيت ، كه در مناطق لاتين نشين و ايرلند ونيز منطقه مديترانه اى و آلمان جنوبى به سر مى برند، و خود را وارث روم مى دانند.

2 كليساى شرق يا پيروان فرقه ارتودوكس ، كه در شرق اروپا به سر مى برند.

3 كليساى پروتستان ، كه با رهبرى مارتين لوتر، به وجود آمد و اقوام نژاد ژرمن در اروپاىشمالى پيرو آنند؛ تاريخ مختصر اديان بزرگ ، ص 451 457.

213- محققان غربى همصدا با پيشوايان اسلام مى گويند: دين عيسى در آغاز به گونه اىديگر بود و پولس يهودى الاصل آن را به شكل كنونى در آورده ، و مسائلى چون الوهيّت عيسى(ع )، فدا شدن آن حضرت در راه گناهان والغاى شريعت را از عقايد مشركان ، اقتباس ، و بهآيين مسيحيّت افزوده است ! در جاى خود به اين مطلب ، بيشتر پرداخته و مداركش را نيز مى آوريم.
93

214- ر.ك عهد جديد، كتاب اعمال رسولان ، باب هفتم ، جمله هاى 56 57.

215- كلام مسيحى ، ص 69.

216- عهد جديد، كتاب اعمال رسولان ، باب نهم ، جمله هاى 20 21.

217- آنچه در اين جا درباره عهد جديد آورده شد، خلاصه اطّلاعات گزارش گونه اىپيرامون كتاب ياد شده است . براى آگاهى بيشتر، به كتاب هاى كلام مسيحى ، ص 42 60 وجهان مذهبى (ترجمه )، ج 2، ص 711 717 مراجعه شود.

218- كلام مسيحى ، ص 49 51.

219- همان ، ص 52.

220- ر.ك . كلام مسيحى ، ص 53.

221- از جمله آن مطالب ، عبارت است از:

الف در اين انجيل ، عيسى پسر خدا، اعلام نشده و جنبه الهى هم ندارد.

ب بر خلاف نظر كتاب عهد عتيق از كتاب مقدّس ، پسرى كه حضرت ابراهيم (ع ) براىقربانى به مسلخ برده ، اسماعيل بوده است نه اسحاق .

ج در اين انجيل ، نويد آمدن پيامبر خاتم (ص ) داده شده است ؛ زيرا لفظ (فارقليط) تحريفيافته لفظ (پريكليتوس ) است كه به معناى (احمد)، يعنى حضرت محمّد بن عبداللّه (ص )مى باشد؛ در حالى كه در اناجيل رسمى كليسايى ، واژه فارقليط به معناى تسلّى دهنده آمدهاست .

4 طبق اين انجيل ، اين عيسى مسيح (ع ) نبود كه به دار، آويخته شده بود، بلكه در واقعيهوداى اسخر يوطى بود كه به دار آويخته گرديد. و جريان امر بر يهوديان ، مشتبه شد.براى تحقيق بيشتر در اين زمينه به كتاب هاى : عيسى پيام آور اسلام (بخش سوّم ) و بشاراتعهدين رجوع شود.

222- ر.ك . كلام مسيحى ، ص 43.

223- مائده ، آيه 46.

224- الميزان ، ج 3، ص 9.

225- ر.ك . كلام مسيحى ، ص 26 و 43 و 50 51.

226- شايد آن ها پاسخ گويند ما عيسى مسيح را وحى متجسّد و خداى متجسّد دانسته و خودشرا مصداق وحى مى دانيم كه اين فراتر از وحى مكتوب است ! كلام مسيحى ، ص 28؛ اين سخنشرك آميز را در جاى خود پاسخ خواهيم گفت .

227- از روشن ترين احكام خلاف عقل ، اين است كه مى گويندعقل ، قادر به درك توحيد تثليث نيست بلكه بايد آن را با تجربه و شهود باطنى فهميد! نيزاز شواهد زنده علم ستيزى كليسا، زندان و شكنجه و نيز كشتار هزاران تن از مخترعان ، مكتشفان وديگر دانشمندان علوم مختلف در قرون وسطى است ، گرچه اكنون تسليم انديشه هاى علمىدانشمندان حتّى انديشه سكولاريستى شده است !

228- براى تحقيق بيشتر، به (عهدين ، قرآن و علم )، دكتر بوكاى ، ترجمه حسن حبيبىمراجعه شود.

229- يكى از اين دسته افراد (توماس ميشل ) كشيش مسيحى معاصر و راهب كاتوليك ازاتباع آمريكا و نيز پژوهشگر دينى و استاد كرسى اديان در دانشگاه هاى بسيارى از كشورهاىاسلامى و غير اسلامى در سراسر جهان اسلام از تركيه و لبنان گرفته تا اندونزى مىباشد. او در كتاب (كلام مسيحى ) كه مفاد آن را در دانشكدهمعقول و منقول شهر آنكاراى تركيه به سال 1986 ميلادى براى دانشجويان عمدتا مسلمان درزمينه شناخت دين مسيحى ، تدريس ‍ كرده است ، ضمن اعتراف به اين اختلافات عميق و اساسى ازجمله در صفحات 17 و 60 و 66 كتاب ياد شده كوشيده تا با تكيه بر مشتركات دينىمسيحيان و مسلمانان به تقريب ديدگاه هاى اسلامى و مسيحيّت پرداخته ودر اين رهگذر باب گفتو گوى محبّت آميز را ميان پيروان اين اديان بگشايد.

230- مطالب اين قسمت و قسمت بعدى با مختصر تغيير در برخى عبارات ، از كتاب كلاممسيحى ، ص 61 64 نقل شده است .

231- مسيحيان براى اين ادعا دليلى اقامه نمى كنند وآن را چشم و گوش بسته و بهصورت امرى مسلّم و اعتقادى خدشه ناپذير مى پذيرند!

232- كلام مسيحى ، ص 26 27.

233- مفردات راغب ، ص 515 516.

234- شورى (42)، آيه 51.

235- ر.ك . شورى ، آيه 3؛ طه ، آيه 50 و اعلى ، آيه هاى 2 3.
94

236- كلام مسيحى ، ص 28.

237- تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيّت ، ص 117 118.

238- فلسفه دين ، ص 120.

239- به نقل از تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيّت ، ص 101 102.

240- نقلتحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيّت ، ص 101 102.

241- به نقل از همان ، ص 102.

242- قاموس كتاب مقدّس ، ص 905 906.

243- اين كه در قرآن هم (از جمله سوره نساء، آيه 171 وآل عمران ، آيه 45) از عيسى مسيح به (كلمة اللّه ) تعبير شده است ، نه به معنايى است كهمسيحيان از اين واژه ، اراده كرده اند ودر پى آن عيسى را تا رتبه خدايى (پسر خدا) بالا بردهاند، بلكه (كلمة اللّه ) به معناى (كلمة الايجاد) است ؛ يعنى عيسى مسيح ، خارج از اسباب عادىو بدون عمل نكاح و انعقاد نطفه يك باره با (كُن تكوينى ) ايجاد شده است ؛ تفسير الميزان ،ج 3، ص 193.

244- كلام مسيحى ، ص 28.

245- تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيّت ، ص 124 بهنقل از راهنماى الهيّات پروتستان ، ص 180.

246- برگرفته از همان ، ص 125 127.

247- ر.ك . عقل و اعتقاد دينى . ص 469 475 و جهان مذهبى ، ج 2، ص 730 732.

248- ر.ك .كلام مسيحى ، ص 85 87.

249- ر.ك . عقل و اعتقاد دينى ، ص 463 468؛ كلام مسيحى ، ص 66.

250- اين تعابير درباره قوم يهود، چنان كه پيشتر اشاره شد نشان از خوى نژاد پرستىو برترى طلبى اين قوم نسبت به ساير مردم دنيا است ! زيرا اگر قوم يهود داراى برترى هاو امتيازاتى در طول تاريخ بوده است ، اين نه به خاطر قوم يهود و نژاد آنان بوده بلكه بهخاطر همراهى آنان با برخى پيامبران در مقاطعى از تاريخ بوده است ، كه متاءسفانه اين روندادامه نيافته و آن ها در بيشتر مواقع در تاريخ انبياء عملكردبسيار زشت وكفرآميزى داشته ونزد خدا و پيامبران مطرود و ملعون بوده اند!

251- كلام مسيحى ، ص 65.

252- همه مطالب اين قسمت با اندك تغييرى در عبارات از كتاب كلام مسيحى ياد شده ، ص72 79 كه از جديدترين كتب كلامى مسيحيت استنقل مى شود.

253- اين ادعا با آنچه قرآن به آن ها نسبت مى دهد سازگار نيست ر.ك . بقره (2)، آيات111 و 135.

254- مفهوم روح القدس در مسيحيّت با مفهوم آن در اسلام ،تفاوت دارد؛ زيرا بر اساس دادههاى سنّت مسيحى و كتاب هاى مقدّس ، روح القدس ،جبرئيل ، فرشته خدا و آفريده اى از آفريدگانش نبوده و جدا از او نيست ، بلكه خود خداست كهدر قلوب مردم و جهان ، زيست مى كند و به عمل ،اشتغال دارند. كلام مسيحى ، ص 74.

255- ر.ك كلام مسيحى ، ص 72 78؛ ومسيحيّت ، ويليام م ، ميلر، ترجمهكمال مشيرى ، ص 59 60. چيست ؟

256- ر.ك . تاريخ جامع اديان ، ص 93 94.

257- ر.ك . تاريخ مختصر اديان بزرگ ، ص 102 106.

258- ر.ك همان ، ص 42 43.

259- كلام مسيحى ، ص 78 79.

260 آرى همين طور است كه ايشان مى گويد، يعنى تثليث ، عقيده واقعى مسيحيان راستين نبوده وغير از توحيد واقعى است ، اما نه اين كه از يك سو از تثليث سخن بگويند و از سوى ديگر،مدعى شوند تثليث مسيحى همان توحيد واقعى است ، بلكه بايد اعتراف كنند كه تثليث غير ازتوحيد واقعى است !

261- تاريخ مختصر اديان بزرگ ، ص 434 435.

262- از جمله توماس ميشل ضمن نقل نمونه هايى از سه گانه پرستى در مسيحيّت ، درادامه مى گويد: برخى از تعابير و اعمال مسيحيان در سطح عموم ، نشان دهنده گرايش عملى بهوجود سه خداست ...)ر.ك . كلام مسيحى ، ص ‍ 72. براى آگاهى بيشتر از آراى دانشمندان مسيحىدر اين زمينه ر.ك . تفسير الميزان ، ج 3، ص 318 322.
95

263- اين اعتراف ، خود نشان مى دهد كه تاريخ ورود تثليث به مسيحيّت پيش تر از آنبوده و شخص يا اشخاص ‍ ديگرى در اين جهت ، نقش داشته اند، و ما به زودى خواهيم گفت كهمسؤ ول اصلى و بانى نخستين ورود تثليث به آيين مسيحيت شخصى به نام (پولُس ) بودهاست .

264- كلام مسيحى ، ص 73.

265- در برخى منابع تاريخى به جاى آن (كنستانتين ) به كار رفته است .

266- ر.ك . تاريخ جامع اديان ، ص 424 425 و جهان مذهبى ، ج 2، ص 731 732.اعتقاد نامه ياد شده در كتب ديگر تاريخ مسيحيّت با تفاوت هاى جزئى در عبارات ، آمده است .

267- ر.ك . كلام مسيحى ، ص 69 و 71.

268- ر.ك . كلام مسيحى ، ص 69 و 71.

269- ر.ك عهد جديد، انجيل يوحنّا، باب بيست ، جمله 17 18 وانجيل مرقس ، باب پانزدهم ، جمله 34 35.

270- رساله اوّل پولس رسول به تيموتاؤ س ، باب دوم ، جمله هاى 5 6.

271- توجه شودگرچه در كتاب عهد جديد، نصّى كه دلالت صريح بر تثليث كند وجودندارد، ولى حدّاقل در يك مورد (انجيل متّى ، باب بيست و هشتم ، جمله 19 20) به اسامى اب ،ابن و روح القدس تصريح شده است ، و علاوه بر آن در موارد زيادى به طور جداگانه يا دركنار هم به صورت اب و ابن ، يا خدا و عيسى مسيح ، يا خدا و روح قدس ، يا مسيح و روحالقدس و مانند آن آمده است .

272- رساله اوّل پولس رسول به قرنتيان ، باب هشتم ، جمله هاى 5 7.

273- حضرت امام كاظم (ع ) پولس را، جزو بدترين افرادى معرفى مى كند كه موجبگمراهى امّت عيسى مسيح (نصارا) شده است ، و همراه با چندتن گمراه كننده امت هاى ديگر از جملهگمراه كننده امت اسلام ، در بدترين جاى جهنّم قرار داشته و به شديدترين عذاب ها معذّب مىباشند. ر.ك . بحار الانوار، ج 8، ص 310 311.

274- از جمله منابع غربى ، تاريخ جامع اديان ، ص 410 412؛ تاريخ مختصر اديانبزرگ ، ص 433؛ مجلّه ارغنون ، شماره 5 6، سال 74، ص 20 21 از مقالهد.ل . كارمدى ، و ج .ت . كارمدى و در خود عهد جديد، از جمله رساله پولسرسول به غلاطيان ، باب هاى سوم تا پنجم .

275- عهد جديد، كتاب اعمال رسولان ، باب هاى هشتم و نهم ، به ويژه باب نهم ، جمله هاى1 22.

276- عهد جديد، كتاب اعمال رسولان ، باب هاى هشتم و نهم ، به ويژه باب نهم ، جمله هاى1 22.

277- ر.ك رساله پولس به فيلپيان ، باب دوم ، جمله 5 12 و رساله پولس بهقرنتيان ، باب پانزدهم ، جمله 3 8.

278- كلام مسيحى ، ص 75.

279- عقل واعتقاد دينى ؛ ص 464 465.

280- تاريخ تمدّن اسلام و عرب ، ص 141 142. با تلخيص .

281- توبه (9)، آيات 30 31.

282- مائده (5)، آيه 73.

283- مائده (5)، آيه 73.

284- نساء (4)، آيه 171.

285- جهان مذهبى ، ج 2، ص 792.

286- جهان مذهبى ، ج 2، ص 751؛ تاريخ اديان ، ص 230 231.

287- برگرفته از كلام مسيحى ، ص 91 92؛ خلاصه اديان ، ص 178 179.

288- جهان مذهبى ، ج 2، ص 745.

289- (اسقف ) واژه يونانى است و به معناى ناظر و مراقب است ودراصطلاح ، نامى است كهبه رهبران معنوى جامعه مسيحى اطلاق مى شود، و به اسقف رم (پاپ ) به معناى پدر نيز گفتهمى شود.(كلام مسيحى ، ص 162).

290- برگرفته از كلام مسيحى ، ص 99 101.

291- برگرفته از تاريخ جامع اديان ، ص 428 430 و جهان مذهبى ، ج 2، ص 752 755.

292- كاتوليك از واژه لاتينى و يونانى (كاتوليكوس ) به معناى عام و جامع است .

293- ر.ك . جهان مسيحيّت ، فصولسوم تا ششم ، بويژه ص 53 96؛ جهان مذهبى ، ج 2،ص 745 798.
96

294- ر.ك . جهان مسيحيّت ، ص 30 49 و جهان مذهبى ، ج 2، ص 757 760.

295- ر.ك . كلام مسيحى ، ص 108 110 و خلاصه اديان ، ص 180 183.

296- واژه مجوس ، معرب (مگوس )، (مگوش ) و (مگو) در فارسى باستان و (مغ ) درفارسى كنونى بوده و لقب پيروان دين (مزديسنا) يا (زرتشتيان ) مى باشد؛ ر.ك . لغتنامه دهخدا، ج 4(م )، ص 479.

297- ر.ك . حج ، آيه 17.

298- ر.ك . وسائل الشيعه ، ج 11، ص 96، ج 21، ص 229.

299- آيين ودائى ، دين آريايى هاى هند و اروپايىقبل از انتشار در مناطق ايران و اروپاست و تعاليم اين آيين در مجموعه اى به نام (وداها) بهمعناى علم و دانش كه قديمى ترين كتاب دينى آريايى هاست ، وجود دارد و خدايان متعددى را كهدر متن آمده ، مورد پرستش قرار مى دادند. ر.ك . خلاصه اديان ، ص 53 55؛ تاريخ اديان ، ص123 125.

300- آشنايى با تاريخ اديان ، ص 82، خلاصه اديان ، ص 94؛ نگرشى بر اسلام وزرتشت موريس شيخى ، ص 22.

301- برگرفته از دانشنامه مزديسنا، ص 28 و 465.

302- خلاصه اديان ، ص 95؛ نگرشى بر اسلام و زرتشت ، ص 11.

303- ر.ك . اوستا، ج 1، ص 11 12؛ از پيشگفتار؛ آشنايى با تاريخ اديان ، ص 84 85.

304- ر.ك . به تاريخ اديان ، ص 157؛ آشنايى با تاريخ اديان ، ص 87 89.

305- اوستا، ج 1، ص 12 پيشگفتار.

306- ر.ك . زرتشت جلال الدين آشتيانى ، ص 54 58؛ خلاصه اديان ص 96 97.

307- برگرفته از آشنايى با تاريخ اديان ، ص 90 91؛ تاريخ جامع اديان ، ص303 305.

308- دانشنامه مزديسنا، ص 35.

309- گاتاها، گات ها، گاهان ، گاثاها و گاساها، همه از يك خانواده و به يك معنايند،ر.ك همان ، ص 402؛ ترجمه اوستا، ج 2، ص 1040 1041.

310- ر.ك . زرتشت ، ص 17 114 118؛ دانش نامه مزديسنا، ص 402.

311- دانش نامه مزديسنا، ص 402.

312- دانش نامه مزديسنا، ص 511 512.

313- ر.ك . به همان ، ص 477 478.

314- (دَئِوَ) يا (ديو) در زبان آريايى مشترك هند و ايرانى به معناى پروردگار و خداو به زبان آريايى ايرانى پس ‍ از جدايى از هندى ها، به معناى گمراه كننده و شيطان آمده است، همان ، ص 274.

315- ترجمه اوستا، ج 2، ص 654؛دانش نامه مزديسنا، ص 471.

316- اوستا، ج 2، ص 654.

317- برگرفته از ترجمه اوستا، ج 2، ص 655 656؛ دانشنامه مزديسنا، ص 471.

318- دانش نامه مزديسنا، ص 512.

319- ترجمه اوستا، ج 2، ص 972؛ يشت ها، ص صفر.

320- دانش نامه مزديسنا، ص 306.

321- همان ، ص 191.

322- دانش نامه مزديسنا، ص 86؛ ترجمه اوستا، ج 2، ص 906.

323- تاريخ اديان و مذاهب جهان ، ج 1، ص 361.

324- همان ، ص 362.

325- آشنايى با تاريخ اديان ، ص 91.

326- اين نام به شكل هاى هُرمَزد، هَرمُزد، اورمَزد، هور مزد و هرمزو اورمز آمده و به خداوند ويزدان ، ترجمه شده است ؛ دانش نامه مزديسنا، ص 19.

327- همان ، ص 21.

328- تاريخ جامع اديان ص 307.

329- ر.ك . تاريخ جامع اديان ، ص 307 308.

330- دانش نامه مزديسنا، ص 134.

331- آشنايى با تاريخ اديان ، ص 92؛ تاريخ اديان و مذاهب جهان ، ج 1، ص 38.

332- آشنايى با تاريخ اديان ، ص 93.

333- برگرفته از آشنايى با تاريخ اديان ، ص 93 94؛ خلاصه اديان ، 100 101.

334- ر.ك . تاريخ اديان و مذاهب جهان ، ج 1، ص 413 414.

335- ر.ك . دانش نامه مزديسنا، ص 374 376 و 446.

336- برگرفته از اصل و نسب دين هاى ايرانى ، ص 128 135؛ خلاصه اديان ، ص98 100.

337- آشنايى با تاريخ اديان ، ص 106؛ خلاصه اديان ، ص 109 110.

338- برگرفته از اوستا، ج 2، ص 581 582 و 1034؛ دانش نامه مزديسنا، ص 394 395؛ تاريخ اديان و مذاهب ، ج 1، ص 407 409.
97

339- آشنايى با تاريخ اديان ، ص 107 108؛ خلاصه اديان ص 110 111.

340- ر.ك تاريخ اديان و مذاهب ،ج 1، ص 384 396؛ آشنايى با تاريخ اديان ، ص108 109.

341- آشنايى با تاريخ اديان ، ص 107.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 4 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .