مباحث عرفان نظری

نسبت شريعت و طريقت با دین

شريعت و طريقت با دين اسلام مغايرت دارد؟

شريعت و طريقت جزو دين و پاياپاي يکديگر و در حقيقت دو روي يک سکه اند. از نظر عارفان حقيقي اين دو گسست ناپذيرند و سالک در هر مرحله اي بايد هر دو را پاس بدارند. ليکن پاره اي از عارف نمايان و صوفيان ناآگاه بر اين گمانند که آنها در مرحله جدا از يکديگرند و با گذر از پلکان شريعت و صعود به مرتبه طريقت ديگر التزام به شريعت لازم نيست. در حالي که اولياي الهي همواره هم به باطن دين و طريقت و هم به ظاهر و شريعت و رعايت قوانين و احکام و آداب ديني پاي بند بوده اند.

حجاب‏هاى ظلمانى و نورانى

در خصوص حجاب‏هاى ظلمانى و نورانى توضيح فرماييد؟

وجود حجاب هايى از «ظلمت» و «نور» ميان انسان و خداى متعال، مسأله‏اى است كه از آيات قرآن و اشارات آنها و از روايات و بيانات وارده استفاده مى‏شود. با دقت و تأمل در اين منابع، به خوبى مى‏توان به اين موضوع پى برد كه ميان انسان و حضرت حق، يك سلسله حجاب‏هاى ظلمانى و يك سلسله حجاب‏هاى نورانى و يا نورى وجود دارد و آدمى در سير عبودى و سلوك الى الله، بايد از اين حجاب بگذرد تا به لقاى حق و لقاى وجه الهى نايل آيد.

ديدگاه عارفان درباره «شريعت»

ديد عارفان درباره «شريعت» چگونه است؟

«شريعت» در لغت به معناى راهى در كناره رودخانه است كه دستيابى به آب را آسان مى‏سازد.لسان العرب، ج‏7، ص 86؛ و لغت‏نامه دهخدا، ج 9، ص 12568. عارفان شريعت را علاوه بر معناى اصلى و لغوى‏اش، در دو معناى ديگر نيز به كار مى‏گيرند:
1. مجموعه قوانين مربوط به اعمال ظاهرى كه علمى به نام «فقه اسلامى» متكفل بحث درباره آن است. در اين معنا اخلاق و عقايد بيرون از قلمرو شريعت است و «عبادت» معناى عامى نسبت به اخلاقيات و قوانين دارد.نگا: مرصادالعباد، ص‏162.

حقیقت عارف

«عارف» چه كسى است و شرايط اصلى او چيست؟

ابوعلى سينا در فصل دوم از نمط نهم اشارات، در تعريف «عارف» مى‏گويد: «و المنصرف بفكره الى قدس الجبروت مستديماً لشروق نور الحق فى سره يخص باسم العارف»؛ يعنى، عارف كسى است كه با فكر خويش [ با تمام وجود ]به عالم جبروت رو كند و بدون وقفه در پى تابيدن نور حق در سرّ خويش باشد.نگا: مقالات فلسفى، ج‏2، صص 143 - 172؛ در آسمان معرفت، صص 343 - 345.

عارفان واولياء الله

آيا عارفان از «اولياءالله» مى‏باشند؟

يكم.
«ولى الله» بودن، يكى از ويژگى‏ها و خصايص انسان‏هاى كامل است. «ولىّ» يكى از اسماى الهى است و از آنجا كه «اسماء الله» باقى و دائم است، انسان كامل - كه مظهر اتم و اكمل اسماى الهى است - صاحب ولايت كليه دائمى است و مى‏تواند به اذن او، در ماده كائنات تصرف كند و قواى ارضى و سماوى را تحت تسخير خويش در آورد. البتّه واجد مقام ولايت، مى‏داند كه مأمور محض است و به هيچ وجه ادعاى استقلال ندارد؛ زيرا ولايت با استقلال سازگار نيست. انسان وقتى دريافت كه اراده‏اش، مقهور اراده خداى سبحان است؛ مى‏تواند به مقام شامخ «ولايت» نايل آيد.راهنماشناسى، دفتر 6، ص‏23 - 24.

دوّم.