امام علی(ع)

علت برتری امام علی(ع) نسبت به پيامبران(ع)

علت برتری امام علی(ع) نسبت به حضرات آدم، نوح، ابراهيم، موسی و عيسی (عليهم السلام) چيست؟

مقام حضرت على(ع) افضل از ديگر انبيا غير از حضرت خاتم المرسلين مى‏باشد. دررابطه با دليل اين مسأله ابتدا بايد توجه داشته باشيد كه نوعا در مسائل مختلف سه گونه استدلال وجود دارد: عقلى نقلى و حسى.
(1) دلايل عقلى در رابطه با امور كلى مى‏باشند و در چنين موردى كه مقايسه دو امر جزئى است نبايد در جست وجوى آن بود. زيرا خارج از قلمرو براهين عقلى است.
(2) دليل حسى نيز وجود ندارد زيرا اولا ما نظاره‏گر تمام اعمال و حركات آنها نيستيم تا با مقايسه شهودى از طريق كنش آنها حكم به برترى يكى بر ديگرى نماييم.

شبهات اهل سنت-خلفا و امام علي(ع)

همان طور كه همه ما مستحضر هستيم با گذشت زمان اختلاف بين مذاهب اسلامي در حال زياد شدن است و ما شيعيان بايد خود را آماده و مسلح نماييم كه در مقابل اهل سنت و بخصوص وهابيت جواب آنها را بدهيم و سوال من اين است كه ما هنگام بحث با اهل سنت به كتابهاي آنها استدلال مي كنيم ولي آنها هم به كتابهاي ما استدلال مي كنند كه من خودم را عرض مي كنم قادر به جواب آنها را ندارم بنابراين من خواهشمندم كه مطالبي را كه اهل سنت از كتب معتبر ما گرفته اند و بر عليه ما استدلال مي كنند را جواب بدهيد تا ما هم جواب قاطعي در مقابل آنها داشته باشيم البته بايد توجه داشت كه ما نبايد با توجه به ديگر احاديث موجود در كتب خودمان جواب آنها را بدهيم مثلاٌ اگر آنها با توجه به يكي از خطبه هاي نهج البلاغه استدلال كنند كه در آن خطبه حضرت علي(ع) از ابوبكر يا عمر تعريف مي كند ما نمي توانيم با خطبه شقشقيه جواب آنها را بدهيم چون هنگامي كه ما به حديثي در صحيح بخاري استدلال مي كنيم اگر آنها با توجه به ديگز حديثي در صحيح بخاري جواب ما را بدهند ما قبول نمي كنيم بنابر اين آنها به حديثي در كتب ما استدلال كنند ما نمي توانيم با توجه به ديگر احاديث جواب آنها را بدهيم اما سوالات من كه در زير آمده است توسط اهل سنت مطرح شده است كه اميدوارم جواب را به ايميل من بفرستيد: حضرت علي(ع) فرمودند: و در نامه اى به قيس بن سعد بن عباده انصارى كه والى او بر مصر است مي نويسد: « ... سپس مسلمانان بعد از او- پيامبر اكرم- دو مرد صالح ونيك سيرت جانشين او نمودند كه به كتاب و سنت عمل نمودند و از سنت تجاوز نكردند كه رحمت خداوند بر آن دو باد» از كتاب الغارات 1/210 وبا اندك اختلافى در شرح نهج البلاغه از ابن ابى الحديد ونا سخ التواريخ 3/241 ودر شرح نهج البلاغه ميثم البحرانى نيز از ابوبكر صديق تمجيد مي كند ص 400 و اين سخن را بارها تكرار كرده و كتب شيعه هم آن را روايت كرده است، و لهذا وقتى كه ابن الملجم ملعون بر او ضربه زد از او -همانطور كه ابووائل و حكيم از على روايت مي كنند- سؤال كردند كه خليفه و امام بعد از تو كيست؟ آيا به كسى بعد از خودت وصيت نميكنى؟ فرمود كه رسول خدا براى كسى وصيت نكرد كه من وصيت كنم ليكن –رسول خدا- فرمود: اگر خداوند برايشان خير بخواهد آنها را بر حول بهترينشان جمع خواهد نمود، (از كتاب تلخيص الشافى از طوسى 2/372 وعين همين روايت را علم الهدى شيعه در كتاب الشافى 4/295هم روايت كرده است)، همچنين سيد مرتضى علم الهدى –شيعى- در كتاب خودش از جعفربن محمد از پدرش روايت مي كند كه فردى از قريش پيش اميرالمؤمنين عليه السلام آمده و از او پرسيد كه: شنيدم كه شما اندكى قبل در خطبه گفتيد: بار خدايا! بهمان راه اصلاحى كه خلفاء راشدين را رهنمون گشتى ما را نيز رهنمون گردى، آندو كى هستند؟ ، گفت آندو -ولى- دوست و عموى تو ابوبكر و عمر، دو شيخ اسلام و دو امام هدايت، و دو بزرگ قريش، كه بعد از رسول خدا اسوه و مقتدى هستند، هركس آن دو را مقتداى خود قرار بدهد محفوظ گشته و هركس كه از آثار آندو پيروى كند براه مستقيم هدايت مي شود، از الشافى ص 171 و در همين كتاب (الشافي) متذكر مي شود كه على عليه السلام در خطبه اش گفته است: بهترين فرد اين امت بعد از پيامبرش، ابوبكر و عمر هستند، تلخيص الشافى 2/428 اين روايت ها همه از كتب خود شيعيان از پيامبر و على مي باشد، آيا مدعيان تشيع حرف آنها را قبول دارند، پس چرا كلام آنها غير از رفتار و باور شيعيان است؟ چرا ائمه(ع) آنها تعريف مي كنند ولي مدعيان تشيع خلاف آن رفتار مي كنند خواهشمندم جواب را واضح و كامل و روشن بدهيد و جواب را به ايميل من هم ارسال كنيد.

در ابتدا ضروري است كه به اين نكات توجه شود:
1 از مسائلي كه امامان ما(ع) از جمله اميرالمؤمنين(ع) براي حفظ وحدت و جلب توجه مخالفين، و يا حفظ جان خود و شيعيان مراعات مي كردند مسئله تقيه بود كه در برخي موارد مجبور مي شدند ظاهرا به نفع خلفا و يا حاكمان وقت بزنند و يا دستوري موافق اهل سنت صادر كنند، اين گونه روايات كه براي تقيه صادر شده باشد قابل استناد و استدلال نيست.
در همين كتاب «تلخيص الشافي» مواردي از تقيه بيان شده است از جمله ج 2، ص 119.

اهل سنت و غدير خم

متني كه برايتان ارسال كردم مقاله اي است در مورد واقعه غدير خم كه در يكي از سايت هاي اهل سنت به چاپ رسيده است. مي دانم كه خواندن اين همه مطلب برايتان سخت است اما باور كنيد كه من بسيار به كمكتان نيازمندم. اميدوارم خدا اجرتان دهد: اعتقاد اهل سنت و جماعت در باره اين حديث اين است كه رسول اكرم صلي الله عليه وسلم در حجة الوداع مطلع شدند كه اهل يمن و نيز تعدادي از همراهان سيدنا علي رضي الله عنه در سفر يمن كه مدتي قبل آن رسول اكرم صلي الله عليه وسلم از مدينه منوره آنها را براي جمع آوري زكات فرستاده بودند نسبت به حضرت علي رضي الله عنه كدورت ايجاد شده بود و اين كدورت هم نه به خاطر دنيا، بلكه بر اثر سوء تفاهم و اختلاف اجتهادي در مسأله جواز و يا عدم جواز مصرف اموال زكات توسط عاملين زكات بود كه بين سيدنا علي و برخي از همراهانشان ايجاد شد و قضيه از اين قرار بود كه صحابه در خواست كردند كه جاي شترهاي خودشان كه در طول مسافرت چند صد كيلومتري از مدينه تا يمن بسيار لاغر شده بودند از شترهايي كه به عنوان زكات جمع آورده كردند بودند در حد نياز خود براي سواري از آنها استفاده نمايند و نيز چون به قصد رسيد به مراسم حج از يمن به سمت مكه مكرمه حركت نمودند در خواست كردند كه به جاي لباس هاي پاره پاره و مندرس، به اندازه نياز خود از پارچه هايي كه به عنوان زكات جمع آوري كرده بودند استفاده نمايند و دليل آنها هم آيه قرآن بود كه به عاملين جمع آوري زكات رخصت واجازه مصرف از مال زكات داده شده است ولي سيدنا علي رضي الله عنه در هر دو مورد با راي همراهان خود مخالفت نمودند و فرمودند: بعد از برگشت به مدينه منوره حقوق شما از مال و زكات توسط حضرت رسول الله صلي الله عليه وسلم اداء خواهد شد. همين مساله باعث رنجش برخي از همراهان سيدنا علي رضي الله عنه از ايشان شد و اهل يمن نيز مدعي شدند كه حضرت علي رضي الله عنه بر ما سخت گيري نموده اند، خلاصه اين كه پس از تشريف فرمايي سيدنا علي رضي الله عنه از يمن به مكه مكرمه، همراهانشان آنچه را در يمن اتفاق افتاده بود خدمت حضرت رسول اكرم صلي الله عليه وسلم عرض نمودند و چون اين امر فقط مربوط به اهل يمن و تعدادي همراهان حضرت علي از اهل مدينه منوره مي شد لذا آن حضرت صلي الله عليه و سلم در ايام حج كه اين آخرين روزهاي آن بود در اين باره چيزي نگفتند چون كه صحابه مشغول مناسك بودند واين امر مربوط به جميع حجاج نمي شد. به همين خاطر آن حضرت صلي الله عليه وسلم اين امر را گذاشتند براي وقت برگشت كه اهل يمن و اهل مدينه منوره تا مسافت اندكي راه خروجي آنها از حرم يكي است تا يان مطلب را فقط براي آنها و در جمع آنها مطرح نمايند. لذا در روز هيجدهم ذي الحجة كه حضرت رسول اكرم صلي الله عليه وسلم عازم مدينه منوره بودند هنگام ظهر به محل بركه هاي آب خم كه به «غدير خم» مشهور است رسيدند. چون وقت نماز ظهر فرا رسيده بود و اينجا آب هم براي وضو و ساير نيازها وجود داشت لذا دستور توقف آمد. همراهان توقف نمودند، طبق دستور همگي وضو گرفتند و نماز ظهر را اداء نمودند بعد از نماز حضرت رسول الله صلي الله عليه وسلم در بين جمعيت ايستادند و حمد و سپاس خدا را بيان فرمودند و آخرين توصيه ها و نصائح را خدمت صحابه ي (اهل يمن) ايراد فرمودند و براي آنكه كدورت پيش آمده را نيز از قلوب صحابه بزدايند، حضرت علي رضي الله عنه را صدا زدند و با ذكر اين مطلب كه حضرت علي رضي الله عنه شخصيتي نيست كه كسي از او ناراحتي در دلش داشته باشند فرمودند: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» (هر كس كه من دوست او هستم، علي هم دوست اوست، بار الها! دوست بدار هر كس كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كس را كه با او دشمني نمايد». سيدنا عمر رضي الله عنه به حضرت علي رضي الله عنه تبريك گفتند و فرمودند «به به! اي علي! دوست من و دوست هر مؤمن قرار گرفتي!» بدين ترتيب حضرت رسول اكرم صلي الله عليه وسلم آن ناراحتي را از دل صحابه بيرون كردند و همگي با كمال محبت به سوي ديار خويش رهسپار شدند، ليكن از اين جريان هنوز سه ماه نگذشته بود كه خورشيد عالم تاب نبوت رهسپار آخرت شدند و پريشاني بسيار عظيمي بر پروانگان شمع نبوت عارض گشت. همگي را سراسيمگي و اضطراب و ناراحتي فرا گرفت، سيدنا عثمان رضي الله عنه ساكت شده بود و هيچ نمي توانست سخن بگويد، سيدنا علي رضي الله عنه سخنان مردم را گويا نمي شنيد اگر كسي با او سخن مي گفت ياراي جواب دادن نداشت! حضرت عمر فاروق رضي الله عنه كه گمان مي كرد، آن حضرت صلي الله عليه وسلم قبل از وفات با منافقين جهاد و قتال خواهند نمود، اكنون نمي توانست باور كند كه آن حضرت صلي الله عليه وسلم از دنيا رفته باشند، لذا شمشير از نيام بر كشيد و فرمود: هر كس بگويد رسول الله صلي الله عليه وسم وفات نموده او را گردن مي زنم! و چنين مي گفت: رسول اكرم همانندحضرت موسي عليه السلام كه چهل شبانه روز از ميان قوم رفتند و دوباره برگشتند، ايشان نيز بر خواهند گشت. ليكن در اين ميان كسي كه خود را نباخت وايمان و توكل او بر پروردگار محمد صلي الله عليه وسم كامل بود در خطاب به صحابه ي داغدار رضي الله عنهم اجمعين اين آيه را تلاوت فرمود: «ما كان محمد أبا أحد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين أفإن مات أو قتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلن يضر الله شيئا» (سوره: آيه: ) سپس فرمود: «من كان يعبد محمد فان محمد قد مات و من كان يعبد الله فان الله حي لا يموت» (هر كس كه حضرت محمد صلي الله عليه وسلم را عبادت مي كرد، ايشان وفات نموده اند و هر كس الله تعالي راعبادت مي كرد، خداوند زنده است و هرگز نمي ميرد ) آنچه در اين روز بر صحابه گذشت كتابي مستقل مي خواهد. يكي از مسائل بسيار مهمي كه در روز وفات رسول اكرم صلي الله عليه ولم، صحابه كرام رضي الله عنهم با آن مواجه بودند مساله تعيين جانشين آن حضرت صلي الله عليه وسلم بود. مساله اي كه سيدنا علي رضي الله عنه هم آن را به عنوان امري واجب بر عهده ي عموم مسلمين مي دانند. ملا باقر مجلسي در «بحارالانوار» روايتي را از حضرت علي آورده است كه ايشان مي فرمايند: «در حكم خداوند و دين اسلام بر عموم مسلمين واجب است بعد از اينكه امام و پيشواي آنان مرد يا كشته شد... هيچ عملي انجام ندهند و به هيچ كاري دست نزنند و قدمي به جلو بر ندارند پيش از آنكه براي خودشان پيشوايي عفيف، دانشمند، خدا ترس و آشنا به قضاء و سنت انتخاب نمايند تا در بين ايشان به حكومت بپردازد» (بحار الانوار، ح 8 و 18 ص: 513، نقل از كتاب شوري و بيعت) از اين حديث كه از كتب اهل تشيع نقل شد و اقوال و روايتي كه پيش از اين از نهج البلاغه و غيره ذكر گرديد مشخص مي شود كه سيدنا علي رضي الله عنه معتقد بودند كه امام و پيشوا را عموم مسلمين بايد انتخاب نمايند نه اينكه از طرف خدا انتخاب شود. زيرا در اين صورت خداوند در عملي كردن خواسته خود مغلوب توطئه ي هيچ كسي نمي شد. روي همين اصل عده اي از انصار در سقيفه ي بني ساعده جمع شدند و راجع به مساله ي خلافت بحث و تبادل نظر نمودند و سر انجام حضرت سعد بن عباده رضي الله عنه رئيس قبيله «خزرج» را به عنوان جانشين آن حضرت صلي الله عليه وسلم تعيين نمودند كه با مخالفت مهاجرين مواجه شدند و عده اي نيز گفتند كه اميري از مهاجرين واميري از انصار انتخاب گردد تا مساوات رعايت شود. اين جرايانات در حالي مي گذشت كه اكابر صحابه چون شيخين و صهرين رضي الله عنهم در خانه حضرت رسول الله صلي الله عليه وسلم مشغول فراهم نمودن مقدمات دفن بودند و اصلا از ماجراي سقيفه خبر نداشتند. امام مالك رحمه الله تعالي از زهري رحمه الله تعالي به نقل از سيدنا عمر رضي الله عنه روايت مي كند: «هنگامي كه در خانه پيامبر و در كنار پيكر پاك وي نشسته بوديم ناگاه مردي از بيرون فرياد بر آورد كه اي پسر خطاب! لحظه اي بيرون بيا. من جواب دادم: ما را آرام بگذار زيرا سرگرم فراهم ساختن مقدمات مربوط به دفن پيامبر صي الله عليه وسلم هستيم. آن مرد جواب داد كه حادثه اي اتفاق افتاده كه شما بايد از آن مطلع شويد. انصار در سقيفه بني ساعده جمع شده اند، قبل از اينكه حادثه ناگواري رخ دهد به آنها برسيد. من روبه ابوبكر كردم و گفتم بيا نزد برادران خود برويم تا از كم و كيف قضيه مطلع شويم» (فتح الباري: 7/20) از اين روايت كاملا هويدا است كه حضرت شيخين در علم كردن مساله ي خلافت هيچ نقشي نداشتند و جريان سقيفه را انصار رضي الله عنهم ايجاد نموده بودند كه البته اين نياز، يعني تعيين خليفه را همگي احساس مي كردند. حضرات شيخين همراه با تعدادي از اكابر صحابه در سقيفه حضور مي يابند. سيدنا ابوبكر رضي الله عنه فضايل هر يك از مهاجرين و انصار را جداگانه بر مي شمارد و بعد با استناد بر حديث «الائمة من قريش» اين امر را خاطر نشان مي كنند كه جانشين رسول خدا بايد از مهاجرين و از قبيله قريش باشد. در اين هنگام حتي يك نفر از صحابه بر اين حديث اعتراض نكردند و همگي در برابر اين حديث تسليم شدند و انصار رضي الله عنهم بدون هيچ گونه ناراحتي از موضع خود دست برداشتند بعد از آن حضرت عمر رضي الله عنه حديثي از رسول اكرم صلي الله عليه وسلم را قرائت فرمودند: «ابو عبيدة بن الجراح أمين أمتي» يعني ابو عبيده امين امت من است. ازاين عملكرد حضرت عمر رضي الله عنه مشخص مي شود كه ايشان در اين باره زياد فكر نمودند و تنها نصي كه به ذهن ايشان رسيد همين حديث بود و ايشان مقايسه نمودند كه كسي كه امين امت باشد لياقت امامت و جانشين را دارد. به فكر خلافت براي خود و يا حضرت ابوبكر نبودند ثانيا: اگر حضرت علي رضي الله عنه قبلا به عنوان خليفه تعيين شده بودند چه نيازي بود كه انصار و و مهاجرين در ابتدا با هم جر و بحث نمايند و چرا هيچ كس در مقابل حديث «ابو عبيده امين امتي» حديث «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» را ايراد نكرد. حضرت ابو عبيدة رضي الله عنه در جواب فرمودند: قومي كه ابوبكر در ميان آنها باشد شايسته نيست كسي ديگر كسي غير از او بر آنها امير گمارده شود. مخصوصا كه در ايام مرض وفات آن حضرت صلي الله عليه وسلم، حضرت ابوبكر رضي الله عنه را امر فرمودند تا به جاي ايشان مردم را در نماز امامت دهند و اين خود اشاره به جانشيني حضرت صديق به جاي حضرت رسول الله عليه الصلوة و السلام دارد. و اينكه امام المسلمين اولي به نماز است در تصريحات ائمه ي اهل بيت نيز وجود دارد: «قدم الحسين عليه السلام للصلوة سعيد بن العاص و هو يومئذ امير المدينة فقال: تقدم! فلولا أنها سنة لما قدمتك» (شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد4/35ذكر موت الحسين و دفنه) «قال ابن محمد بن الحنفية ابن علي رضي الله عنه لامير المدينة من جانب مروان: نحن نعلم أن الإمام اولي بالصلوة و لولا ذلك ما قدمناك... فتقدم فصل» (طبقات ابن سعد 5/86) انتخاب حضرت ابوبكر رضي الله عنه يك اتفاق تصادفي يا نتيجه ي دسيسه و برنامه اي از پيش تعيين شده نبود، بلكه برنامه تنظيمي الهي و تقدير وخواست خداوند مقتدر و دانا بود. حضرت علي رضي الله عنه در اين باره مي فرمايد: «الا إن القدر السابق قد وقع القضاء الماضي قد تورد» (نهج البلاغة، فيض الاسلام، خطبه: 37) آگاه باشيد آنچه پيش از اين مقدر بود (خلافت خلفاء) واقع شد و آنچه حكم و اراده ي خدا به آن تعلق گرفته پي در پي مي آيد. در جايي ديگر مي فرمايند: «رضينا عن الله قضاءه و سلمنا لله امره» (منبع سابق، ص: 122، خطبه: 37) ما از قضا و قدر الهي راضي و خوشنوديم و تسليم فرمان او هستيم». همچنين اين بيعت موافق باعادت و شيوه ي انتخاب عرب ها بود، آنان با شورا و رأي آزاد، مسايل مهم خود از قبيل انتخاب رئيس قبيله و فرمانده لشكر را با راي دادن به كسي كه از نظر سن ، تجربه و تدبر و شايستگي بر ديگران برتري داشت حل مي كردند، اين شيوه از نسل هاي گذشته همواره مورد توجه و عمل اعراب بوده است. پروفسور سيد امير علي نويسنده معروف اهل تشيع كه قلم شيوايي به زبان انگليسي دارد اين حقيقت تاريخي را اينگونه بيان مي كند: «نزد عربها، زعامت و رياست قبايل، موروثي نيست بلكه از طريق انتخاب صورت مي گيرد، آنان كاملا به اصل انتخاب ملزم و عامل هستند، تمام افراد قبيله در انتخاب رئيس قبيله حق رأي دارند و از ميان بازماندگان متوفي شخصي بر اساس سن و تقدم انتخاب مي شود. مسلمين در انتخاب جانشين پيامبر صلي الله عليه وسلم بر همين اصل ملزم شدند. و از آنجا كه شرايط دشوار بود و وضع فوق العاده اي پيش آمده بود مجال هيچ گونه تاخير در انتخاب خليفه را نمي داد. انتخاب ابوبكر رضي الله عنه به عنوان خليفه رسول الله صلي الله عليه وسلم با در نظر گرفتن سن و اعتبار و احترامي كه بين مردم مكه داشت، بدون تاخير انجام گرفت. ابوبكر رضي الله عنه به صفت دانش و اعتدال معروف بود، حضرت علي رضي الله عنه واهل بيت پيامبر صلي الله عليه وسلم بنا بر اخلاصي كه از يكديگر به ارث بوده بودند و بنا بر وفاداري و محبت به اسلام ابوبكر را به عنوان خليفه رسول، به رسميت شناختند» (تاريخ مختصر عرب، ص: 21) ابن ابي الحديد شارح نهج البلاغة كه شيعه معتزلي است، در اين باره مي نويسد: «علماي گذشته و متاخرين ما و نيز علماي بصره و بغداد متفق اند كه بيعت ابوبكر صديق بيعتي صحيح و شرعي و قانوني بوده است. ابن بيعت گرچه بنابر نص صريحي نبود ولي بر اساس اصل انتخابي صورت گرفت كه به اجماع، يكي از شيوه هاي تعيين امام و رهبر شناخته شده است» (شرح نهج البلاغة ، ابن ابي الحديد، 1/27) مسلمين با اين انتخاب از شيوه هاي انتخاب و حكومت قبيله اي موروثي كه بر اساس خون و نسب استوار بود، نجات يافتند اگر در مرحله ي نخست خليفه از بني هاشم (كه بدون شك اهليت اين كار را داشتند) انتخاب مي شد، آنگاه حكومت دنيوي و رياست ديني و معنوي براي بني هاشم محرز و منحصر مي شد و بدين وسيله در اسلام نوعي «پاپيسم يا ولايت پاپ» و روحانيت گرايي پديد مي آمد همانگونه كه در بين مسيحي هااين مقام روحانيت وجود دارد، اگر چنين مي شد همان عواقب وخيم و آثار سوء كه در مقام روحانيت مسيحي و نظام طبقاتي مجوسي و برهمايي پديد آمد در جامعه ي اسلامي نيز به وجود مي آمد. امروزه نيز اين زياده روي در تقدس و اعتقاد به عصمت ائمه و انحصار حق حكومت و خلافت در يك خاندان از معتقداتي است كه در رگ و ريشه زرتشتيان عجين شده و هيچ تعلقي به اسلام و مزاج عدالت گستر آن ندارد و ذات رسول گرامي صلي الله عليه وسلم و سيدنا علي رضي الله عنه و ساير اهل بيت از اين افترائات پاك و مبرا هستند و اين عقايدي كه امروزه به آنها نسبت داده مي شود ابتدا ريشه سياسي داشت و مدت ها بعد لباس ديني مذهبي به تن نمود و از ديار عجم وارد دين شد. در قرآن كريم به مسأله امامت تصريح نشده است: با وجودي كه قرآن كريم به صراحت اصول دين را بدون ملاحظه ي هيچ كس بيان فرموده است، مثلا با وجود مخالفتهاي مشركين قريش و با وجود تهديدات آنها و خطرات جاني براي رسول اكرم صلي الله عليه وسلم، باز هم قرآن عظيم الشان، بحث توحيد، نبوت و معاد را با تفصيل كامل مطرح كرده است حال اين سوال در ذهن تداعي مي شوند كه امامتي كه شما به عنوان اصلي از اصول دين معتقديد و حتي ائمه را از جميع انبياء غير از رسول اكرم صلي الله عليه وسلم بالاتر مي دانيد چرا حتي نام يكي از آنها در قرآن نيامده است. نام نامي 25 نبي از انبياء عليهم الصلوة و التسليمات در قرآن عظيم الشان آمده است، زندگي و دعوت و محنت بسياري از انبياء به تفصيل در قرآن ذكر شده است اما چرا براي امامت كه به زعم معتقدان امامت مقامي بالاتر از نبوت است هيچ دليل از قرآن كه بدون توجيه و به صراحت بر آن دلالت كند يافت نمي شود؟! آيه ي 124 سوره بقره را برخي از كساني كه به قرآن آشنايي ندارند به عنوان دستاويزي براي اثبات عقيده ي امامت قرار داده اند: «و اذ ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهمن قال اني جاعلك للناس اماما» (البقره: 124) اين آيه كريمه سخن از پيشوايي و مقتدائيت عامه ي سيدنا ابراهيم خليل الله عليه الصلوة و السلام به ميان آورده است و علماي فريق ديگر مي گويند كه حضرت ابراهيم عليه الصلوة و السلام از قبل به مقام نبوت رسيده بودند و بعد از امتحانات الهي به مقام امامت رسيده اند لذا مقام امامت بالاتر از نبوت است در نتيجه ائمه ي اثنا عشر مقامشان از مقام حضرات انبياء عليهم الصلوة التسليمات بالاتر است. غافل از اينكه اولا «امام» كه در اين آيه ذكر شده مقامي بالاتر از نبوت نيست بلكه، معني آن پيشوا و مقتداست كه الله تعالي ايشان را پيشواي همه انسانهاي متشرع بعدي ساخت به طوري كه يهودي ها، نصاري، مشركين قريش همگي خود را ابراهيمي مي گفتند و ما مسلمانها نيز افتخار مي كنيم كه ملت ما ملت ابراهيمي است. ليكن به 12 امام اين طور پيشوايي عامه عطا نشده است پيروان تمامي اديان ثلاثه آسماني كه به جاي خود بلكه برخي از فرقه هاي معتقد به امامت مثل «اسماعيليه» و «زيديه» و ... همه اين 12 امام را به عنوان امام قبول ندارند. ثانيا: آيه ي فوق اگر هم بپذيريم كه نص در باره امامت ما فوق نبوت است، اين آيه در باره مقام امامت سيدنا ابراهيم عليه الصلوة و السلام است نه امامت ائمه اثنا عشريه، بلكه! اگر آيه مصداقش ائمه اثنا عشريه مي بود محل استدلال آن درست بود ولي در اين صورت كه اين آيه هيچ ربطي به آنان ندارد اين آيه كجا مي تواند در باره ي مقام امت ائمه اثنا عشريه نص قرار گيرد. در قرآن عظيم الشان در بسياري از مسائل فروعي و جزئيات فقهي به صراحت آيات نازل شده است مثلا براي اظهار صحت ازدواج با همسر پسر خوانده به صراحت نام حضرت زيد رضي الله عنه در قرآن آمده است: «فلما قضي زيد منها وطرا زوجناكها لكي لا يكون علي المؤمنين حرج» (الاحزاب 37) آيا حرجي كه بر مومنين در اين مساله مي آيد بيشتر و مهمتر از مساله امامت و اختلاف و سردرگمي در آن بوده است؟ چرا براي اين مساله حتي نام حضرت زيد رضي الله عنه در آيه ذكر گرديده ولي براي امامت منصوبه هيچ نام و نشاني در قرآن پيدا نمي شود. اين جاست كه براي توجيه مطلب مجبور مي شود كه به تنگناهاي عقيدتي بسيار خطرناكي همچون «تحريف قرآن» پناه برده شود و محمد بن يعقوب كليني در اصول كافي در اين باره، يعني: تحريف قرآن بابي مستقل اختصاص مي دهد. اگر تعيين خليفه و امام بر عهده ي الله تعالي بوده است، آيا خداوند خواسته و كاري را كه بر عهده ي خود گذاشته آن را عملي فرموده است يا نه؟ اگر خلافت بلافصل سيدنا علي رضي الله عنه خواسته و اراده الله تعالي بوده است، چه چيزي مانع از عملي شدن خواسته ي پروردگار قادر متعال شد؟ آيا شما اعتقاد داريد كه اراده ي مخلوق بر اراده الله تعالي غالب مي شود؟ (العياذ بالله) سيدنا علي رضي الله عنه كه معتقد بودند امام را خدا تعيين كرده و تعيين امام وظيفه ي مردم نيست؟ پس چرا در نهج البلاغة خلاف اين مطلب ثابت است آنجا كه مي فرمايند: «انما الشوري للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا علي رجل و سموه اماما كان لله رضي...» شورا حق مهاجرين و انصار است اگر بر مردي اتفاق نظر پيدا كنند و او را امام تعيين كردند رضايت الله در همان است». اگر حديث «غدير» بر خلافت بلافصل سيدنا علي رضي الله عنه دلالت دارد سيدنا علي رضي الله عنه پس از وفات سيد البشر عليه الصلوت و التحيات چرا اين حديث را به عنوان مدرك خلافت خود ابراز نفرمودند؟ اگر مساله تعيين امام و خليفه توسط خدا و رسول آن قدر مهم است كه بعضي ها معتقدند، پس چرا رسول اكرم صلي الله عليه وسلم چنين لفظي به كار بردند كه داراي معاني فراواني است و مسلمانان حتي گوشه ي ذهن آنها به سوي مساله خلافت و امامت نرفت؟ چرا در صحراي عرفه كه همه حجاج حضور داشتند و تمامي اعلانات مهم ديني مثل برائت از مشركين و ... در آنجا انجام مي گرفت، اين بحث را مطرح نكردند، اگر لفظ «مولي» به معني دوست نيست پس ادامه حديث را چگونه معنا مي كنيد: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» اگر «مولي» را به معني آقا و سرور و سرپرست است اين آيه را چگونه ترجمه مي كنيد: «فان الله مولاه و جبريل و صالح المؤمنين» (التحريم/4) آيا جبريل عليه السلام و مؤمنين صالح همه آقا و سرور و سرپرست رسول الله صلي الله عليه وسلم هستند؟ (العياذ بالله) و اگر مولي به معناي خليفه است آيا خداوند متعال خليفه ي بلا فصل رسول الله صلي الله عليه وسلم است؟ (نعوذ بالله) و رسول الله صلي الله عليه وسلم خليفه چه كسي بود كه فرمودند (بنابر گفته دوستان) كسي كه من خليفه (مولاي) اويم اين علي مولاي اوست. پس تنها ترجمه صحيح «مولي» هم در حديث و هم در آيه «دوست و ناصر» است. اگر از تبليغات سوء دشمنان اسلام كه براي از بين بردن اين دين جاويد تلاش مي كنند و سعي دارند تربيت يافتگان و شاگردان رسول الله صلي الله عليه و سلم را بدنام كنند، متاثر نيستيم چه نيازي است كه دين را مبهم و ناقص جلوه داده و وانمود كنيم كه رسول الله صلي الله عليه وسلم نتوانست شاگردانش را تربيت نمايد و چرا شاگردان رسول الله (ص) را متهم كرده و نسبت به آنها بدگمان هستيم و بغض و كينه كساني كه دين را به ما و آباء و اجداد ما رسانده اند در دل خود جاي بدهيم؟ آيا اين عمل شايسته شأن رسول الله صلي الله عليه وسلم و يارانش مي باشد كه ايشان در طول 23 سال نتوانستند العياذ بالله به وظيفه ي خود كه همانا تربيت و تزكيه ياران و شاگردانش است (چنانكه در قرآن اين وظيفه، يعني: تزكيه شاگردان و ياران با صراحت جز وظايف و مقاصد نبوت بيان شده «يزكيهم») عمل نمايد و آيا رسول اكرم (ص) در اين مدت طولاني فقط توانست چند نفرانگشت شمار را صحيح تربيت نمايد. اين گونه پيغمبري چگونه مي تواند پيشواي ما در اين زمان قرار گيرد؟! حال اينكه ساحت مقدس پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم از اين تهمت ها به دور است بلكه ايشان وظيفه ي خود را به پايه تكميل رسانده اند و يكي از دلايل اثبات رسالت رسول الله (ص) شاگردان ايشان بودند كه «اشدآء علي الكفار رحمآء بينهم» بودند. مگر نه اين است كه قرآن عظيم الشان يكي از وظايف رسول الله صلي الله عليه وسلم را تربيت و تزكه صحابه ويارانش بيان مي فرمايد: «هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة» (الجمعة2) آيا رسول الله صلي الله عليه وسلم توانستند كساني را كه آيات را براي آنها تلاوت مي فرمود آنها را تزكيه بكند يا نه؟ اگر رسول اكرم صلي الله عليه وسلم چنين كرده اند پس چرا ما كساني را متهم مي كنيم كه رسول الله آنها را تزكيه كرده واگر نتوانسته پس نعوذ بالله آيا رسول اكرم صلي الله عليه وسلم مقصد نبوت را عملي نكرده است؟ اين جاست كه هر شخص عاقل با برداشتن عينك تعصب از چشمانش به اين حقيقت پي خواهد برد كه بدگماني نسبت به ياران و تربيت يافتگان رسول الله بزرگترين دسيسه و توطئه اي است كه دشمنان اسلام براي متهم كردن آن حضرت و تحريف كردن و از بين بردن حقايق ديني برنامه ريزي كرده اند زيرا رسيدن به اين مقصد ممكن نبود مگر با سلب اعتماد نسبت به واسطه هاي انتقال دين از پيامبر به امت وي. و صلي الله علي سيدنا محمد و آله و صحبه و سلم

پاسخ به قسمت اول از مقاله:
«همچنين اين بيعت موافق باعادت و شيوه ي انتخاب عرب ها بود، آنان با شورا و رأي آزاد، مسايل مهم خود از قبيل انتخاب رئيس قبيله و فرمانده لشکر را با راي دادن به کسي که از نظر سن ، تجربه و تدبر و شايستگي بر ديگران برتري داشت حل مي کردند، اين شيوه از نسل هاي گذشته همواره مورد توجه و عمل اعراب بوده است.

اعجاز کندن درب خيبر

سؤالم درباره‌ بلند کردن در خيبر توسط حضرت علي(ع) است: (لطفا دقيق و علمي جواب دهيد) آيا واقعا عمل خارق‌العاده و معجزه‌آسا بوده، يا صرفا شجاعت بالا و پهلواني فراوان بوده ‌است؟ يعني مسأله اين است که امام علي(ع) قدرت و نيروي بسياري داشته و توان و زور بازويش فراوان بوده (که اين در اسلام بسيار خوب است: در داستان طالوت و جالوت: زادته بسطة في العلم و الجسم) و ضمنا بي‌باک و نترس و شجاع بوده؟ يا اين که از حالت انسان‌گونه خارج بوده، و واقعا اعجازي رخ داده است؟ خود حضرت علي(ع) درباره‌ آن ماجرا مي‌فرمايد «قلعتها بقوة الروحانيّة، لا بقوة الجسمانيّة». آيا اين حديث معتبر است؟ با فرض اعتبار حديث، آيا اين نشان‌دهنده‌ همان اعجاز است، يا اين‌که فقط نشان‌دهنده‌ نيروي اراده و ايمان است؟ يعني شبيه به همان که قرآن مي‌فرمايد: اگر ده نفر مؤمن صابر باشيد، صد کافر مشرک را مقابله توانيد کرد؟ يا مثلا قوت اراده را مي‌رساند، که اگر کسي تلاش‌گر باشد و اراده‌ قوي داشته باشد، موفق مي‌شود؟ يا نه، چيزي بالاتر است، و نشان‌دهنده‌ قوه‌اي متفاوت است، و معجزه‌آسا؟ خلاصه اين‌که آيا ماورايي کردن عمل امام علي(ع) و خارق العاده دانستن آن درست است؟ يا مثلاً مي‌توان گفت اراده‌ قوي و احساس بر حق بودن و ... به او نيروي بيشتري مي‌داد، که مسأله اي خارق العاده نيست، و اراده در همه مؤثر است. مقايسه کنيد با اوقات ديگر امام علي(ع) که پشت پهلوانان را به خاک مي‌ماليد. به نظر مي‌رسد آن موارد ديگر بيشتر همين قوت جسماني و شجاعت (قوت روحي) باعث پيروزي حضرت(ع) و ترس دشمنان مي‌شد. يعني منظور از وقتي ديگر سپاهيان شاخص اسلام مثلا شجاعت حضرت ابوالفضل(ع) را در نظر بگيريد، يا شجاعت رزمندگان جنگ تحميلي را بنگريد. مي‌گويند ايران در جنگ از نظر قواي مادي ضعيف بود، ولي از نظر قواي معنوي و روحي(روحاني) برتر بود، و نيروي ايمان باعث پيروزي آن‌ها شد (ان تنصرو الله ينصر کم و يثبت اقدامکم). آيا اين هم از همين مقوله است؟

البته کاملا آشکار است که اينگونه اعمال نمي تواند به عنوان يک عمل عادي و ناشي از قواي جسماني و شجاعت انسان تلقي شود. به طور قطع در اينگونه وقايع بحث اقتدار ولايي انسان کامل مطرح مي شود و بايد آن را خارق عادت و کرامت به حساب آورد و حضرت نيز اين کار را با قدرت معنوي و الهي خود انجام دادند.
البته آن حضرت از قدرت بدني و شجاعت فوق العاده اي نيز برخوردار بوده است و بسياري از کارهايي که در جنگ ها انجام داده است, مانند ساير حضرات معصومين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) که شجاعت بي نظيري به خصوص در کربلا از خود به نمايش گذاشت, ناشي از نيروي عادي و صفات متعالي خود آن حضرات بوده است.

اعجاز بودن کندن در خيبر

سؤالم درباره‌ بلند کردن در خيبر توسط حضرت علي(ع) است: (لطفا دقيق و علمي جواب دهيد) در صورت معجزه بودن آن، مگر معجزه فقط مخصوص پيامبران نيست، آن هم فقط براي اثبات نبوتشان؟ (برفرض که قبول کنيم معجزه براي امام هم هست، و در غير اثبات حقانيتشان) چه دليلي وجود داشت که چنين اعجازي رخ دهد؟

خوب است به اين نکته توجه نماييد که کرامت و معجزه با هم فرق دارند و آنچه از حضرات معصومين(ع) مانند امام علي(ع) صادر مي شده اصطلاحا, کرامت خوانده مي شود ، مساله روشن می گردد.
قبل از بيان فرق اين دو,تـوضـيـح مشابهت اين دو نيز خالى از فايده نيست مشابهت اعجاز و كرامت درحقيقت اين دو اسـت بـه طـورى كـه از نظر حقيقت هيچ گونه فرقى بين اين دو نيست هردو فعال نمودن علل آشكار و پنهان به صورت غير عادى توسط نيروي ولايت تکويني نفوس پاك و زكيه و انجام کار خالق العاده مى باشند.